بر این رواق مقرنس (بخش پنجم)

در دارالحکومة شعر معلّم‌، تخیّل فروترین مقام و موقعیت را دارد و این‌، هرچند شاید برای حفظ این نظام به مصلحت باشد، به کارآیی آن لطمه زده است‌، چون بدین ترتیب‌، این شعر در برابر ذوق و پسند جمعی قرار می‌گیرد که روابطی دیگرگونه میان ارکان قدرت را انتظار می‌برند.

با این همه‌، به گمان من نمی‌توان با حکمی چنین کوتاه و صریح‌، سرنوشت خیال در شعر او را روشن کرد. باید پیش از داوری نهایی‌، دید که تصویرسازی معلّم از چه نوعی است‌. با یک تقسیم‌بندی اجمالی و کلی‌، شاعران را از لحاظ شیوة تصویرسازی می‌توان به سه دسته تقسیم کرد.

گروهی که غالباً تخیّلی نیرومند دارند، در پدیده‌های اطراف‌، تعمقی بیش از دیگران می‌کنند و روابطی تازه می‌یابند که دیگر کسان درنیافته‌اند.

گروهی نیز تازگی خیال را با گام‌نهادن در یک فضای تازه تأمین می‌کنند; سخن از چیزهایی می‌گویند که کمتر در شعر دیگران دیده شده است و در این حالت‌، آن مایه از تعمق و نازک‌خیالی ضرور نمی‌افتد چون این تازگی مطلوب‌، با تازگی عناصر و اشیأ فراهم شده است‌.

گروهی دیگر نیز که محافظه‌کاران و صنعتگران هستند، فقط خیالهای دیگران را با آرایش و صنعتگری تازه‌ای به نظم می‌کشند و در واقع اینجا نه خود تصویر یا فضا، بلکه شیوة بیان تصویر است که تازگی دارد.

علی معلم‌، بیشتر رویکرد دوم را دارد و گاه نیز البته اول و سوم‌. گاه جهش‌هایی بسیار نوین و امروزی دارد که حاصل آنها، تصویرهایی است مدرن‌، با یک فضاسازی بسیار شاعرانه‌:

همسرا، آی سحوری‌زن خنیایی‌!

مرغ طوفان‌زدة این شب دریایی‌!...

یکة عرصه‌، عیار همه عیّاران‌

قمه‌بند گذر حادثه در باران‌...

آی در صبح مه‌آلود کمین‌کرده‌

ابری رعدصدا صاعقه زین‌کرده‌...

بوی خون شو که جهان پنجره خواهد شد

به صدای تو زمان حنجره خواهد شد (شب همخوابی مریم‌...)

 

من از نهایت ابهام جاده می‌آیم‌

هزار فرسخ سنگین پیاده می‌آیم (کویر از همه‌...)

 

بارو کنیم رویش سبز جوانه را

ابهام مردخیز غبار کرانه را (باور کنیم سکه‌...)

 

شبها شبند و قدر، شب عاشقانه‌هاست‌

عالم فسانه‌، عشق فسانه‌ی فسانه‌هاست (باور کنیم سکّه‌...)

ولی تعداد این تصویرها بسیار نیست‌. در میان حدود دو هزار بیت شعر که من از معلّم در دست دارم‌، شاید به زحمت بتوان صد بیت از این گونه یافت و این عددی نیست که به مددش بتوان معلم را تصویرسازی خلاّ ق دانست‌. بیشتر اینها نیز در مثنویهای اول است‌، نه در شیوة مختار او در شعرهای دورة پختگی و کمال‌.

ولی معلّم در آن گرایش دوم که من دوست دارم فضاسازی بنامم نه تصویرسازی‌، بسیار نیرومندتر به چشم می‌آید. او به جای درنگ و تعمق در یک چشم‌انداز واحد و عام‌، در هر شعر، پنجره‌ای تازه به چشم‌اندازی دیگر می‌گشاید و این چشم‌اندازها، گاه هرچند زیبایی یک باغ یا ساحل رؤیایی را ندارند، غرابتی دارند که خوانندة شعر را مجذوب می‌کند.

کلیله گفت که شب با کران نخواهد شد

عروس خطّة خاور عیان نخواهد شد

ستاره گیر به بوک و مگر فرومانده است‌

ستاره سرزده‌، لیکن سحر فرومانده است‌

سحوریان هله و چون‌وچند بس کردند

دُهل‌زنان‌ِ حصار بلند بس کردند

ز نفخه قُمریکان در قفس فروماندند

به بام‌، نوبتیان از نفس فروماندند

نواگران‌ِ کش‌آواز از سخن خفتند

ز نوحه زنجره‌ها بر چناربن خفتند

ز بانگ صبح‌، خروسان‌ِ ده خَمُش ماندند

مسافران سحرگه به خواب خوش ماندند

ز جان پاک سحر گرچه رنج شب دور است‌،

سپیده دیر کشید، آفتاب رنجور است (کلیله‌)

q

حال باید دید که این چشم‌اندازهای گوناگون برای مجذوب‌کردن خواننده باید چه‌ها داشته‌باشند. به نظر من می‌آید که این چشم‌اندازها، حداقل باید احساس غرابت و سرزندگی توأم را در مخاطب پدید آورند، یعنی از سویی تکراری و کلیشه‌ای نباشند و از سویی‌، تماسی با انسان‌، زندگی و تجربیات عینی او داشته‌باشند. معلّم در ایجاد فضاهای غریب‌، رمزآلود و اسطوره‌گون بسیار تواناست‌، ولی گاه در ایجاد احساس زندگی در اینجا، ناموفق‌.

در فضای تصویری علی معلّم‌، نشانه‌هایی از زندگی امروز بسیار نمی‌توان یافت‌. گویا در اقلیم افسانه‌ها و اسطوره‌ها سیر می‌کنیم‌. او حتی برای مضامین امروزی مثل شهادت دکتر شریعتی هم به اسطوره‌ها پناه می‌برد. به همین دلیل‌، در موارد اندکی که از همین زندگی ملموس و عینی می‌گوید بسیار از شعرش لذّت می‌بریم‌، چون انتظارش را نداریم‌. مثلاً آنجا که می‌گوید «باز بی‌نفت است فانوسم‌، اسبم تشنه است‌.» واقعاً یک فانوس بی‌نفت و اسب تشنه در ذهن ما مجسّم می‌شود و البته از این موارد اندک است‌. بسیار اندک است فرازهایی از قبیل «ماند زین غربت چندی به دغا یاوه ز من‌...» که پیشتر به مناسبتی دیگر نقل کردیم و یا این پارة بسیار زنده و زیبا از مثنوی کلیله‌:

منم که مژدة باران ز مور می‌شنوم‌

هجوم‌ِ بیگَه‌ِ سیل از ستور می‌شنوم‌

منم که سال چو زد غلّه را بشورانم‌

چو عطسه کرد زمین‌، گلّه را بشورانم‌

منم که ماه چو برزد، کتان نپوشم هیچ‌

قمر چو راند به عقرب‌، به جان نکوشم هیچ‌

چو زاغ نعره زند، جای ماکیان بندم‌

چو جغد نوحه کند، پای مادیان بندم‌

به دِه چو گاو زهد از گروه برخیزم‌

چو استخوان خورد اشتر ز کوه برخیزم‌

منم که از رمه خوانم بهار پرخنده است‌

منم که زین همه دانم حیات پاینده است‌

به طور کلّی‌، معلّم در فضای بومی و زندگی دهقانی خوب جولان می‌دهد، ولی در تصویرکردن زندگی انسان شهری معاصر، کمابیش قصور می‌ورزد. اگر هم شهر در کار باشد، شهری است قدیمی با اجناسی که اکنون دیگر نمی‌توان یافت‌.

بویناک است فضا، شادی کنّاسان بین‌

شو در این وسوسه بازار به خناسان بین‌

هرچه بدریده سقا آب خنک دارانند

شوره‌پشتان کفن دزد، بنکدارانند...

عَفن انباشته دارند به انبان‌هاشان‌

نیست‌، جز سیم سیا نیست به همیانهاشان‌

جوش کنّاس کنیسه است در این سوق‌الکلب‌

سود سودای دسیسه است در این سوق‌الکلب (امت واحده‌...)

چنین است که انسان امروز، خود را در دنیای شعر معلّم‌، کمابیش تنها و غریب حس می‌کند و این غربت‌، گاه به هراسی وهم‌آلود بدل می‌شود که هرچند زیبا و پرکشش است‌، چندان سرزندگی ندارد.

q

در این فضاسازی تصویری و گشودن پنجره‌های تازه فراروی بیننده‌، البته این احتمال را باید داد که چشم‌انداز ما برای مخاطب چندان هم فرح‌بخش نباشد. این چشم‌اندازهای گوناگون‌، وقتی دلفریب و چشم‌نواز هستند که به راستی تازه و غریب باشند چون این غرابت تنها سرمایه‌شان است‌. معلّم گاه ما را در برابر چشم‌اندازهایی بسیار ناب می‌نشاند و گاه نیز به جایی می‌کشاند که بارها دیده‌ایم و در آن‌، فقط کشفهای تازه می‌تواند ما را خشنود کند که از اینها هم خبری نیست‌. فضای میکده و خرابات‌، دیگر آن کشش را ندارد که بتواند همانند آن فضای دهقانی یا اساطیری‌، خواننده را مجذوب کند و اینجاست که شعر، به راستی بوی کهنگی می‌گیرد و کمابیش غیرقابل تحمل می‌شود:

بعد از این از من و دل رنگ ملامت برخاست‌

تقیه از تیغ تو تا صبح قیامت برخاست‌

بعد از این سجده به گل‌، غسل به مَی خواهم کرد

ذکر تسبیح و دعا با دف و نی خواهم کرد

پای‌کوبان سرِ بی‌تن به حرم خواهم برد

رکعتی سجدة بی‌من به صنم خواهم برد

دست‌افشان دل مسکین به دعا خواهم‌سوخت‌

تا سپندی به سرِ کوی شما خواهم‌سوخت‌

هله خیزید که ما بر سر بازار شویم‌

دگر از مسجد و از مدرسه بیزار شویم‌

نه کلیساست‌، نه کعبه‌، نه کنشت است اینجا

فهم پیمانه حدیث سر و خشت است اینجا

قبلة اهل سعادت درِ عیاران است‌

ور نه در صومعه سودای سیهکاران است (خضر هم از شکن‌...)

امّا نادلپذیری و ملالت‌باری فضا، فقط در همین میکده و میخانه نیست‌. معلّم در شعرهای بسیاری‌، مضمون قدیمی سفر را به کار می‌کشد، آن هم با لوازم قدیمی آن مثل قافله و شتر و امثال اینها و گاه نیز به افلاک روی می‌آورد، البته با همان نظام بطلمیوسی و با اصطلاحات خاص این هیئت‌.

شش جهت این چمن آواز فنا می‌خواند

نُه فلک بی‌دهن آواز فنا می‌خواند

چرخ صفر است اگر گوی زمین می‌گردد

رقص مرگ است اگر چرخ برین می‌گردد (خضر هم از شکن‌...)

q

/ 0 نظر / 5 بازدید