شعری از شادروان بیژن ترقی

نمی‌بریم ز خاطر

تو ای که «در نفس گرم جاده خواهی رفت

پیاده آمده بودی پیاده خواهی رفت»

شرار شعر تو یک شعله آتش است ای دوست!

طرازنامه جان بلاکش است ای دوست

بسی حدیث غم‌افزا شنیده بودم من

چنین چکامه سوزان ندیده بودم من

نمانده از غم تو آرزوی زیستنم

رسد به گوش فلک نغمه گریستنم

نمی‌بریم ز خاطر توان دست تو را

«به سنگ سنگ بناها نشان دست تو را»

بیا به اشک بشویم غبار راه تو را

به مهر بوسه زنم طفل بی‌گناه تو را

«اگر که کودک تو سنگ زد به شیشه ما»

نشد شکسته هم‌آوازی همیشه ما

که کودک است و زبان نهفته‌ای دارد

ز سنگ پرس چه راز نگفته‌ای دارد

ز سنگبار حوادث شکسته بال و پرش

مگر که سنگ گشاید دری به بام و درش:

که ای که در بر خود کودکی چو من دارید

سری ز روزن آسودگی برون آرید

«منم که نانی اگر داشتم ز آجر بود

و سفره‌ای که نبود از گرسنگی پر بود»

«همان غریبه که قلّک نداشت من بودم

و کودکی که عروسک نداشت، من بودم»

 

الا غریبه درد آشنا، دلاور مرد!

که صبر و طاقت تو پشت آسمان خم کرد

تو پیشتاز همه دودمان خود هستی

تو زنگ قافله کاروان خود هستی

تو نامدارترین مرد روزگار خودی

تو تابناک‌ترین کوکب دیار خودی

اگر که چشم تو گریان و دل پر از درد است

ز دشمنی برادرکشان نامرد است

چه جای شکوه ز غربت که همرمان همیم

هم آستان و هم‌آیین و هم‌زبان همیم

طلسم غربت ما آن زمان شکسته شود

که رشته بند عجوز زمان گسسته شود

/ 26 نظر / 69 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا زارعی

سلام استاد خوبم . اين بار هم منتظرتان مي مانم

خروج

نقد جریان ادبی : داریم! نقد کتاب: داریم! نقد شعر: تا دلتان بخواهد !! نقد شاعر: اخیرا" اضافه شده ... داریم! نقد موج های ادبی: داریم! نقد سبک های شعری: داریم! اما نقد داوری: نداریم ! برای "خروج" کلیک کنید

خلیل الله افضلی

با سلام حضور استاد گرامی ام. چنین کنند بزرگان، چو کرد باید کار. با آرزوی روانی شاد برای بیژن ترقی و تندرستی برای شما.

انصاری

سلام استاد زنده یادترقی راقریب پانزده سال پیش درانتشاراتی اش ملاقات کردم ویک نامه محبت آمیزهم ازایشان دارم خدایش بیامرزد...این مثنوی راهم درکتاب ازپشت دیوارهای خاطره شان خوانده بودم به من سربزنیدباعث خوشحالی وافتخاره

رها

سلام و درود به شما استاد گرامي يادش بخير... چقدر اين غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت رو با دوستام يا خودم تنهايي مي‌خوندم چند بار دلم آتش گرفت براي غريبه‌‌ي بي قلك و كودك بي عروسك شما نمي‌دونم و عجيب كه هرگز به اين فكر نيفتاده بودم كه شاعر و استاد محبوب من مي‌تواند وبلاگ هم داشته باشد و عجيب تر اين كه با وجود همه ي علاقه ام به شعر ترقي، اين شعر زيبا را نخوانده بودم. روانش شاد و نمي‌بريمش ز خاطر ...

ناجیه هنرفر

درود به شاد روان بیزن ترقی.[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

من

خدا رحمت کند جناب ترقی را ... مثنویتان را باز دیشب می خواندم ... مثل همیشه تازه بود مثل گریه که همیشه زلاله ... و مثل همیشه میخواستم در پاسخ به بعضی بیتهاتون بگم : نه اینطور نیست ... ما آدمای خیلی بدی بودیم یاعلی

صوفی

خدایش بیامرزد که خاطرات ما را باخود برد و رفت نمی بریم ز خاطر ترانه های تو را که کشته ایم به دل خویش دانه های تو را