قصه سنگ و خشت

به نوجوانان کارگر هموطنم‌

 

دیدمت صبحدم در آخر صف‌، کولة سرنوشت در دستت‌

کوله‌باری که بود از آن پدر و پدر رفت و هِشت‌، در دستت‌

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی‌

باز این فالگیر آبله‌رو طالعت را نوشت در دستت‌

بس که با سنگ و گچ عجین گشته‌، تکّه‌چوبی در آستین گشته‌

بس که با خاک و گِل به‌سر برده‌، می‌توان سبزه کشت در دستت‌

شب می‌افتد و می‌رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم‌

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت‌

کاش می‌شد ببینمت روزی پشت‌ِ میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت‌، در دستت‌

بازی‌ات را کسی به‌هم نزند دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی‌، خطّ یک سرنوشت‌، در دستت‌

آبان 1377

/ 10 نظر / 78 بازدید
roya

سلام وبلاگ قشتگی داری

داوود مراديان

سلام استاد مي شه محرم چند بار به وبلاگ من سر بزنيد لطفا روي مقاله ها نظر بديد

khan

Buildings of Afghan Ministers and Authorities in Kabul

محمد واعظي

اول سلام . دوم از اينكه سري به ما گلشهري ها زديد سپاسگذاريم .از شعري در وبلاگتان منتشر كرديد خاطرات زيادي را براي من و امثال من دارد .در باره شعر golshahr11.persianblog.ir نظر بدهيد.شاد و پايدار با شی.

mojeer

بسيار عالی شما به راستی درد وشگرد خاص وريبا داريد.

ستاره

زیبا بود... حقا که نام استاد برازنده سراینده این شعر است....موفق باشید.

علی

نوشته اند ترا سرنوشت من بانو قیامتیست که هستی بهشت من بانو نبود و نیست در آینده هم نخواهد بود بجز محبت تو در سرشت من بانو من آن حصار بلندم که اسم اعظم تو نوشته آمده بر خشت خشت من بانو به خشکسالی من گر نظر کنی شاید هزار چشم بگریی به کشت من بانو به نام توست تمام جهان زیبایی ترا چه وصف کند شعر زشت من بانو غزل به نام تو یعنی گل همیشه بهار بیا به دیدن اردیبهشت من بانو نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:2 توسط علی اصغر مقنی

مهدی شریفی

سلام و درود بر شاعر عزیز. عالی بود. از طرف یک هموطن اهل کرمان