خاطره‌ی کارتن سیگار

میان «کتاب‌» و «کارتن سیگار» ارتباطی دیرین است‌، شاید به خاطر استحکام و تناسب ابعاد کارتن‌های سیگار برای حمل کتاب‌. ولی همین ارتباط، باری نزدیک بود بلای جان یک نفر شود، به معنی دقیق کلمه‌.

    برایم محموله‌ای کتاب آمده بود به باربری‌، حاوی «گزیده‌ی غزلیات بیدل‌» من که تازه چاپ شده بود و کتابی است قطور. با یک تاکسی تلفنی رفتم که کتابها را از باربری تحویل بگیرم‌. نزدیک باربری‌، به راننده‌ی تاکسی گفتم که «اگر ممکن است تاکسی را داخل ببری‌.» او پرسید «بار سنگینی داری‌؟» و من گفتم «نه یک کارتن است‌.» و در آنجا آن کارتن را نشانش دادم که «همان کارتن سیگار» مال ماست‌.

    کارتن خیلی سنگین بود و راننده را گفتم بیاید به کمک‌. و او شاید با تعجب از این که من چقدر در برداشتن «یک کارتن سیگار» ناتوانم‌، به کمک من آمد... دم در منزل‌، موقع پایین کردن کارتن هم به کمکم شتافت و بعد بناگاه دیدم که دارد از حال می‌رود. همان جا کنار پیاده رو نشست و رنگش پرید. با نگرانی به سراغش رفتم و گفتم «چه شده‌؟» گفت «من به تازگی سکته‌ی مغزی کرده بودم و در حال بهبودیافتن هستم‌. الان بر سرم فشار آمد. آخر گفته بودند که دو کیلوگرم بیشتر بار را برندارم‌.»

    دیگر فکر می‌کنم که رنگ من از او بیشتر پریده بود. با عذاب وجدان شدیدی به دست و پا افتادم که «اگر کمکی لازم است‌، اگر لازم است بیمارستان ببرمت‌...» در همین هنگام به تلفنش زنگ آمد و خانمش بود که حالش را می‌پرسید. گفت که از وقتی این طور شده‌ام‌، قدری که دیر می‌کنم خانمم نگران می‌شود و زنگ می‌زند.

    نمی‌دانید چقدر خودم را به خاطر این جریان ملامت می‌کردم‌. گفتم «خوب چرا نگفتید؟» گفت «نفهمیدم این قدر سنگین است‌. آخر گفتی یک کارتن سیگار است‌.»

    خدا را شکر که حال آن راننده خوب شد و به سلامتی سوار شد و رفت‌. وگرنه انتشار «گزیده‌ی غزلیات بیدل‌» که حاصل چندین سال کارم بود، از تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام می‌شد‌، چه در حوزه‌ی کتاب و چه غیر آن‌.

/ 8 نظر / 36 بازدید
علی حسینی

زیبا بود استاد این خاطره شما. امیدوارم به زودی معلومات در مورد چند و چون بدست آوردن این کتاب را هم از شما بخوانیم.

مژده ژیان

من با خواندن این مطلب شما بیشتر از همه به یک مسئله فکر کردم و از این رنج بردم که خدایا شرایط زندگی چقدر سخت شده که یک راننده با و جود سکته ی مغزی هنوز هم برای امرار معاش باید متحمل سختی شود تا نانی بخور و نمیر بر سفره ی خانواده اش ببرد /البته تا زمانی که جانی در تن دارد..... به شما هم تبریک میگویم جناب کاظمی /هر چند که وضعیت نویسنده ها این دیار هم بهتر از یک راننده ی تاکسی نیست.......... پاینده باشید

يك افغان

3تیر تولد امام زمان (عج) هست.آرزو کن 10 صلوات برای سلامتی اقامون بفرست . وبرای 10 نفر بفرست تا میلیونها صلوات نثار اقامون بشه اخر حلقه نباش عوضش تا روز تولدش انشاالله اگه خدا خواست با دعاي خير مولا يكي از آرزو هات برآورده ميشه(و البته چه بهتر كه اين حاجت ظهور خود ايشان باشد كه حلال مشكلات همه دنياست).بسم الله شروع کن

ليلا انوري

سلام استاد عزيز من هميشه مطالب پر بارتان را ميخوانم و سعي ميكنم تا راهنمايي هايتان را به كار برم.بابت زحماتتان از شما مچكرم

مینانصر

...سلام استاد بخیر گذشت یعنی یک بلا ازسرتان گذشت وگرنه معلوم نبود همراه باراننده سرازکجاها درمی اوردید....[نگران]

صادق ایزدی گنابادی

سلام بر استاد کاظمی بزرگ خاطره جالبی بود راننده هم مرد نیکی بوده است بعضی ها برای شانه خالی کردن از کمک های این شکلی انواع بیماری ها را بهانه می کنند و مرد مورد اشاره با اینکه مشکل داشته است باز هم کمک را دریغ نکرده است

ولید صاعد

حیلی جالب جناب کاطمی صاحب

نگار جمشید نژاد

درود وبسیار مهر استاد خوشحالم که دنیای مجازی دریچه ای شد برای یافتن و خواندن مطالب شما . چشم به راه حضور ،نقد و نظر شما هستم . تندرست باشید