در حاشیه‌ی سفر به گناباد

سفری با خانواده به گناباد و حضور در جلسه و شب شعر شاعران گنابادی در این دو روز برایم سعادتی بود. آنچه به لذت این سفر افزود، میزبانی گرم دوستان شاعر، اهل قلم و مسئولان فرهنگی گناباد بود، به ویژه جناب صادق ایزدی گنابادی که چند سالی است به دوستی با ایشان مفتخرم و از آثار قلمی و به ویژه‌ نقدهای دقیق او بر شعرها و دیگر نوشته‌هایم بهره‌مند.


(از راست: صادق ایزدی گنابادی، محمدکاظم کاظمی، ابوالحسن دلشاد)

-------------------------------------------------------------------------------------

و بازدید از بعضی جای‌های دیدنی گناباد برایم خاطره‌انگیز بود، به ویژه موزه مردم‌شناسی که در آن نشانه‌هایی از صنعت، کشاورزی و زندگی مردم گناباد تصویر شده بود. من در میان این مردم و این آثار تاریخی، گویا خود را در هرات حس می‌‌کردم. جدا از این که لهجة مردم گناباد بسیار نزدیک به لهجه مردم هرات است و بسیاری از واژگان کهن فارسی هروی را در آن می‌توان یافت.

گناباد شهر شیخ بهلول گنابادی است، آن مظهر زهد و تقوا و جوانمردی. کسی که پدرم از سال‌های حضور او در افغانستان حکایت‌ها و خاطرات بسیاری نقل می‌کرد.

و نیز بزرگ‌ترین و کهن‌ترین کاریز (قنات) دنیا که در گناباد است، کاریزی به طول 35 کیلومتر که عمق آن در در انتها، به 350 متر عمق می‌رسد، یعنی نزدیک به ارتفاع برج ایفل. کاریز  آنچه در مورد این کاریز برایم جالب بود، روایتی بود که جناب ایزدی و دلشاد از یک مقنی (چاه‌کن) هراتی نقل می‌کردند به نام عبدالغفور که سال‌ها پیش و در زمانی که بخشی از این کاریز کور شده بوده است، با مهارت و جرأت تمام در پی گشایش آن برمی‌آید. در حالی که هیچ‌کس دیگر، حتی مقنیان حرفه‌ای ایرانی را توان و جرأت آن کار نیست، عبدالغفور با دو همکارش در دل قنات درمی‌آید و با گشودن یک کانال فرویخته آن، آب این قنات کهن را بیست درصد افزایش می‌دهد. اکنون قریب به ده سال است که مردم گناباد از این آب بهره‌مندند و از این پیرمرد که اکنون نمی‌دانند در کجای افغانستان است، با نیکی و احترام تمام یاد می‌کنند. از لحاظ فنی، کاری که این چاه‌کن افغان برای این کاریز می‌کند، یعنی هدیه‌کردن هر ثانیه حدود صد لیتر آب به این شهر کم‌آب، در طول پانزده سال از آن زمان تا کنون و چه بسا سال‌ها بعد. بله گویا نشان دست این مردم ما نه بر سنگ سنگ بناها، که در دل کاریزها هم بر جای است و مهرشان در قلوب بسیاری از مردم این کشور نیز.

/ 21 نظر / 158 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایت پارک آبی

با سلام.... خواهان 100%ی تبادل لینک با وبلاگ زیبای شما هستیم. لطفا لینک ابتدا سایت ما را با نام : طراحی و تولید کننده سرسره آبی و پارک آبی به آدرس : http://parkaby.ir را در وبلاگ خود لینک نموده سپس در آدرس زیر اطلاع بدید تا شمارو هم تا نیم ساعت لینک کنم . http://blog.parkaby.ir/weblinks با تشکر فراوان - سبحانی[گل]

غلامی

سلام براستادعزیز.همین مهربانی هاست که برارزش افغانهامی افزاید[لبخند]پیروزوپایدارباشید

بزم ایلیا

سلام دوست گرامی دیدم تو وبلاگتون از موسیقی افغانستان نوشتید.خواستم درباره ی موسیقی افغانستان از شما کمک بگیرم راستش من دنبال آهنگ های افغانی و یا تاجیکی هستم که شعرش از شاعرانی مثل مولانا و حافظ باشه( مثل آهنگ های احمد ظاهر) اگه اطلاعاتی دارید لطفا کمک کنید

بزم ایلیا

ببخشید داره خواسته هام زیاد میشه راستی من دنبال کلاه های افغانی مثل کلاه احمد شاه مسعود هستم شما میتونید به من کمک کنید تا این کلاه رو تهیه کنم؟ (اگه از موسیقی و کلاه افغانی گفتم آخه من به کشور افغانستان و تاجیکستان و پاکستان و هند خیلی علاقه دارم)

محمد مهدی ( من یک افغانستانی ام ... )

دانستن جرم کمي نيست… وقتي که… بداني و عمل نکني... بداني و بگذري… بداني و ناديده بگيري… بداني و بشکني… ________ دعوتيد به مطلب جديد به نام "فاحشه !! دعايم کن . . . "

رض ا نقلابی

با عرض سلام و معذرت به گمانم آدرس نقیضه را اشتباه داده بودم. آدرس صحیح: http://soldier.nasle4.com دزدی: از در میخانه خُم ، از پیچ خَم دزدیده ام دوش بر بتخانه ای رفته صنم دزدیده ام عارف و سالک دم از هو هو و یا یاهو زدند از همه اذکار عالم من " منم" دزدیده ام دفتر و خود کار در بین ملائک خز شده از یساری هارددیسک ، از راست رَم دزدیده ام سیب حوا ، کشتی نوح و عصای موسیا ستر آدم ، از مسیحا نیز دَم دزدیده ام از خود سعدی گلستان ، مثنوی از مولوی از معاصر دیم دارام دیم دام دَرَم دزدیده ام گز ز قم ، سوهان زاهواز و زرشک از رودبار اندکی زیتون اعلا مال بم دزدیده ام مهر مسجد بود ارزان ، حمل فرشش بس گران چند تایی کفتر جَلد حرم دزدیده ام رفته بودم پیش ماه سرخ خون اهدا کنم رفته بودم خون بدم دیدم که دَم دزدیده ام زن ذلیلم ، زن ذلیلم ، زن ذلیلم ، زن ذلیل از صفات مرد بودن ، من جَنَم دزدیده ام هرچه دزدیدم زهستی و عَدَم دیدم کم است بار الها پس چرا اینقدر کم دزدیده ام؟ حرف ها ناگفته ماندند و قوافی بس زیاد الغرض این شعر از اهل قلم دزدیده ام

تکتم دلسوز(فانوس)

سلام... ماهم خوش سعادت بودیم که باشمادقایقی راهمنشین شدیم.. ازوبلاگ من هم دیدن فرمایید... ممنون...

مریم

نمیدانم میدانید شعر خوانی چه لذتی دارد یا نه!بل شما که استادی هستید در این درگره خوب باید بدانید که چه کیفی میکند آدم گاهی با روح شاعری که کلمات را میرقصاند روی قلم!و باید نصف کتابخانه ات دفتر شعر باشد و عاشق حافظ باشی تا آن وقت با شعرخوانی عشق بازی کنی! و تو چه آشنایی غریبی داری با آدمهایی که حکم شاعر میگیرند و تو فقط آنها را باشعرهایشان میشناسی! آن وقت وقتی در کتابفروشی همیشگی در حال خرید کتابی متوجه مردی جا افتاده میشوی که کتابفروش به او میگوید استاد!وقتی برایم میگوید این آقا استاد محمدکاظم کاظمی است!بهت زده نگاهش میکنم و باورم نمیشود که به دست نیافتنی ترین آرزو ام رسیده ام و شاعر دوست داشتنی ام را از نزدیک دیده ام! خاکی بودنش!گرم گرفتنش و خاطره تعریف کردنش بیشتر به دلم نشاند او دقیقا شبیه شعرهایش بود!امروز که اتفاقی در جاکتابی لینک وبتان را دیدم ذوق کردم!از پیدا کردن وبگاه شاعر دوست داشتنی ا! آن روز در آفتاب خیلی دوست داشتم یکی از کتابهایتان را بخواهم برایم امضا کنید اما رویم نشد! علی ایحال خواستم بگوییم!خوشحالم هنوز هم از دیدن یکباره شاعر دوست داشتنی ام! قلمتان ماندگار باشد!

جاويد

سلام و وقت خوش جناب كاظمي عزيز