پیامبر اکرم (ص) در شعر فارسی افغانستان

این یاددداشت کوتاهی است که به مناسبت بعثت حضرت پیامبر اکرم (ص) برای روزنامه جام جم نوشته بودم. 

شعر فارسی افغانستان را از دیرباز با نعت پیامبر اکرم‌(ص‌) پیوندی دیرینه بوده است‌، چه در آن روزگار که همة قلمرو زبان فارسی‌، بخشهایی از یک حاکمیت به شمار می‌رفت و چه از آن هنگام که هر یک از این کشورها، هویت سیاسی مستقل و امروزینی یافت‌. البته بحث ما بیشتر به دورة پس از این مقطع تاریخی اشاره دارد، یعنی افغانستان امروز، به ویژه در قرن حاضر.

با یک نگاه مقایسه‌ای اجمالی می‌توان دریافت که حضور حضرت پیامبر به نسبت دیگر بزرگان دین‌، در شعر افغانستان پُررنگ‌تر از شعر ایران است و این هم بی‌سببی نیست‌. در افغانستان این حضور نسبتاً یکدست و متمرکز تشیّع هیچ‌گاه وجود نداشته‌است و تنوع مذهبی‌، بیش از آن چیزی است که در ایران دیده می‌شود. این همنشینی و همجواری مردم مذاهب و حتی ادیان مختلف در افغانستان‌، شاعران را نیز به سوی مفاهیم و ارزشهای مشترک در میان همة مذاهب و فرق کشانیده است و به همین لحاظ، شخصیت حضرت پیامبر اکرم به عنوان روشن‌ترین نقطة اشتراک میان همة مذاهب‌، در شعر افغانستان جلوة بیشتری دارد.

در یک مرور اجمالی در شعر افغانستان‌، حضور آن حضرت را در شعرهایی با قالبهای کهن بیشتر می‌توان یافت و این به دو دلیل عمده بوده است‌، یکی انس بیشتر تودة مردم به عنوان مهم‌ترین مخاطبان شعر مذهبی با قالبهای کهن‌; و دیگر بعضی گرایشهای غیردینی در شعرهای نو افغانستان در اوایل پیدایش این نوع شعر، که لاجرم شاعران مذهبی را نسبت به این قالبها، تا سالها مردّد می‌داشت‌.

باری‌، در آثار شاعران برجستة کهن‌سرای افغانستان همچون علاّ مه سیداسماعیل بلخی و خلیل‌الله خلیلی‌، توجهی ویژه به شخصیت آن حضرت می‌توان سراغ گرفت‌. از بلخی‌، این شعر که به نوعی با وقایع روز هم پیوند دارد، قابل ذکر است‌:

پر فتنه شد تمام جهان‌، وامحمدا!

و از عدل و داد نیست نشان‌، وامحمدا!

معروف‌، گشت منکر و منکر، رواج یافت‌

زین آخرالزّمانه امان‌، وامحمدا!...

و اما در شعر خلیلی‌، این حضور پررنگ‌تر است‌، و این یک پدیدة طبیعی در شعر شاعران اهل سنّت است که از میان شخصیتهای دینی‌، نگاهشان بر آن حضرت بیشتر متمرکز می‌شود. خلیلی چند شعر باشکوه و بسیار زیبا در وصف آن حضرت دارد. از آن میان‌، مسمطی است در وصف سفر پیامبر اکرم به طایف و آن نامردمیها که بر ایشان رواداشته شد. این شعر خلیلی‌، بسیار تکان‌دهنده و عاطفی است‌

شاهد است این دشتها، این کوهها، این خارها

شاهد است این آسمان‌، این ثابت و سیّارها

آن عقاب تیزبین بر قلة کهسارها

شاهد است این سنگها در پشت این دیوارها

زانچه بر جان شریفش رفت از آزارها...

این شاعر در شعرهای دوران مقاومت خویش نیز از ذکر حضرت رسول غافل نشد و کوشید از موقعیت ویژة ایشان در اذهان و عواطف جامعة اسلامی‌، به نفع سخنان دادخواهانة خویش سود جوید. و این شعری است که بر بالین حضرت محمّد مصطفی در مدینة منوّره عرض شده است‌.

ای نور خدا، صبح کرم‌، مطلع انوار!

در کشور ما خیمه فروهشته شب تار

یک روزن امّید در آن نیست پدیدار

هم قافله گم گشته و هم قافله‌سالار

هم یار جدا مانده در این شام و هم اغیار...

با آغاز مقاومت و جهاد اسلامی علیه متجاوزان در اوایل دهة شصت‌، در آثار شاعران مقاومت افغانستان که غالباً علقه‌های مذهبی داشتند، یادکرد حضرت پیامبر اکرم و دیگر بزرگان دین‌، رواج بیشتری یافت و البته بعضی از این گروه‌، توانستند پای را از دایرة آداب و رسوم سنتی شعر فارسی بیرون نهند و حال و هوای نوینی را در نعت‌های خویش تجربه کنند. اینجاست که نوعی نگاه امروزین و تازه در شعرها دیده می‌شود با بیانی که دیگر از جنس بیان استاد خلیلی و علامه بلخی نیست‌. شاید مثنوی «هبوط» از سیدابوطالب مظفری که به مناسبت میلاد آن حضرت سروده شده است‌، بتواند نمونة خوبی برای بحث ما باشد.

غیرت عشق برآشفت‌، گل از سنگ شکفت‌

صد افق رنگ بر این گنبد بی‌رنگ شکفت‌...

و چون در این ایّام در آستانة سالروز مبعث آن حضرت قرار داریم‌، خوب است که به شعری دیگر نیز اشاره کنیم که مشخصاً به این مناسبت اشاره دارد و این‌، مثنوی زیبایی است از سیدنادر احمدی دیگر شاعر جوان افغانستان‌. این شعر نیز حال و هوا و بیان و زبانی تازه دارد و حامل نگرشی است که در شعر مذهبی امروز نسبت به بزرگان دین دیده می‌شود. شعرهایی از این دست را می‌توان آغازگر یک جریان نوین در شعر مذهبی افغانستان دانست‌.

روح الامین پیچیده امشب کوه در کوه‌

پای از کمند غم رهانده مرد بشکوه‌

آشوب جان در بر گرفته کهکشان را

ذوق تغزل رنگ بسته آسمان را

گم گشته کوه نور در شرق تجلی‌

مانند آن مردی که شد غرق تجلی‌

q

یا احمد! «اقرأباسم ربک‌» را تو برخوان‌!

آیینه را برگیر ای آیینه گردان‌

در تشنگی برخیز ای توفان نفس مرد!

از جانب دریا تویی فریاد رس‌ْ مرد...

در صبغة توحید باغ مکه گل کرد

صبح معطر جام خود را پر ز مُل کرد

یکدم زمین شد زنده از آن لطف سرمد

تا سکه زد عرش برین با نام احمد

احمد همیشه یک صدا در آسمان است‌

راز شگفت این جهان و آن جهان است‌

/ 3 نظر / 358 بازدید
قزوه

سلام.اين هموطن تان نوری در بلاد خارجه و در وبلاگ پل چرخی کيست که اين همه رعايت آداب کرده و آن همه افاضه فرموده و يادداشت های قربانت شومی هم از طرف شما برايش نوشته شده. به نظرم از برادران بخش فرهنگی طالبان باید باشد. ازطرف شما و سید رضا هم يادداشت هايی نوشته باشد. سری بزنيد.

شمارشگر

با سلام ! داشتن اطلاعات از تعداد مراجعه کنندگان به سايت و بررسي تحليلي و آماري از نوع و ترکيب آنهاامروزه يکي از ضروريات کار هر مدير سايتي مي باشد . اين يک سيستم آمار گيري از بازديدکنندگان سايت يا وبلاگ شماست که نمودارها و تحليل هاي آماري زيادي از بازديدکنندگان سايتتان را به شما ارائه خواهد نمود و احتياج به ثبت نام نيز ندارد. همراه با معرفي رايگان کتاب و اميدوارم با راهنمايي و بيان نقاط ضعف و ارائه پيشنهاد جديد ما را در هر چه بهتر و بيشتر نمودن امکانات شمارشگر ياري نماييد. با تشکر.... کتاب ايران.

جنگلي !

ابيات داخل (...) از سروده هاي تازه فريب ا آتش است كه باز از مخفي گاه خود در سدد اغفال و فريب و آتش افروزيست ٬كه بنده هم جوابكي دادم ! ( دل بي چاره من ياد دلارام كند ) دل بي مهر تو ٬ ياد كدام يار كند ؟ ( ياد از آن قصه و افسانه و پيغام كند )ياد از آن فتنه و نيرنگ دمادم كند ( خشم او از دل من تاب و توان برده كنون )شرم از چشم تو و نام نيكت رفته كنون (ميروم تا نگهش خاطرم آرام كند ) ميروي تا نگهش راز تو افشأ نكند ( دل او بر دل غم پرور من هيچ نسوخت ) دل هيچ كس به دل سنگ تو هرگز نسوخت (تا چها بر سرم آن دلبر خود كام كند ) تا چها بر سر تو گردش ايام كند ( غنچه سان تا به ابد پاك و نيكو نامم من )غنچه سان تا به ابد خنده زند ٬ به ناپاكي تو اين دل من (بي وفا خوانده مرا بهر چي بد نام كند ) بي وفا بودي از اول٬ نمكش نام تو بد نام كند ( باز با باد صبا گرد سرش خواهم گشت ) باز با خواب و خيال از نظرت خواهد گشت (همرهى با من اگر گردش ايام كند ) همرهى با تو دگر گردش ايام نكند(تند باد غضبش زد به دل و جان آتش ) تند باد غضبم زد به{ جنگل } آتش ( باز شايد دل او را غزلي شاد كند ) باز شايد غزلت بر دل او كار نكند !