جادة گمشده پیداست‌...


در هرات‌، از گرامی دوست شاعرم نظام‌الدین شکوهی شنیدم که که محمدآصف رحمانی بار دیگر در محفل شعری درخشیده و توجه همگان را به خود معطوف کرده‌است‌، و گویا خود شکوهی نیز در برانگیزاندن این شاعر خوکرده به انزوا، بسیار مؤثربوده است‌. برای من که یکی از برنامه‌های سفرم دیدن این دوست شاعر پانزده سال پیش تا کنون بود، این خبر مسرتی مضاعف به همراه داشت‌.
او پیش از ما به شاعری پرداخت‌، همچنان که پیش از ما به کار روزنامه‌نگاری و فعالیت در برپایی مجالس و محافل شعر. او در اواسط دهة شصت از تک‌ستاره‌های شعر جوان مهاجر در ایران دانسته می‌شد و شورآفرین مجالس بود و نامش بر سر زبانها. اینان سه برادر شاعرند، محمدآصف‌، محمدعارف و محمدرفیع که دومی بعد از برادر ارشد در محافل شعر مهاجرین مطرح شد و اکنون آوارة کشورهای غربی است‌. اینان هر سه مصادیق بارز دوستی و مروت و جوانمردی بودند، چنان که در وقتی قهّار عاصی در ایران بود، وظیفة مهان‌داری او را برعهده داشتند و خانة درویشانةشان در قلعه ساختمان مشهد، جایگاه اقامت قهّار بود.
ولی پس از آن‌، حدود یک دهه زندگی آصف رحمانی در خانه به دوشی و گرفتاری معاش و معیشت گذشت‌. او که باری در دوران جهاد از هرات به مشهد مهاجرت کرده و زندگی را از صفر شروع کرده‌بود، در پیروزی نخست‌، به شهرش بازگشت و باز از صفر شروع کرد، چرا که در سالهای هجرت‌، عمرش در فعالیتهای فرهنگی مرتبط با جهاد گذشته بود و زندگی‌اش را بر سر این کار نهاده بود. او این هجرت به زادگاه را تا اواخر دورة طالبان تاب آورد و باز از سر اضطرار به ایران برگشت و باز از صفر و باز با تحولات جدید، دلش هوای وطن کرد و باز... و چنین بود که ما یکی از شاعران خوش‌قریحه و فعالان فعالیتهای فرهنگی خود را در عمل از دست داده بودیم‌، و این جنس هم که در کشور ما کمیاب است‌.
چنین بود که وقتی گفتند رحمانی دوباره به شعرسرودن شروع کرده و با همان شورآفرینی می‌سراید، برایم مسرتبار بود. او را در دکانش در همسایگی خانه‌ای یافتم که کودکی‌ام در آنجا گذشته بود.
به راستی از این پس‌، این چرخ کج‌مدار شاعر ما را مجال سرودن و فعالیت ادبی بیشتر می‌دهد؟ این‌بار دیگر ناامید نیستم‌.

و این هم آخرین شعر محمدآصف رحمانی که به روشنی تصویرگر محیط زندگی شاعر در این ایام است‌
آفتاب آینة ماست‌، اگر بگذارند
صبح پشت در فرداست‌، اگر بگذارند
خشکسالی به سر آمد، نفس تازه خوش است‌
وقت نوشیدن دریاست‌، اگر بگذارند
هم‌زبانی گره از مشکل ما نگشاید
همدلی حل معماست‌، اگر بگذارند
تا به کی داغ سکوت لب مردم باقی است‌؟
فصل جوشیدن غوغاست‌، اگر بگذارند
خسته‌ام خسته‌، از اوضاع ملال‌آور شهر
فرصت دامن صحراست اگر بگذارند
بی‌تکلف به شما شعر سرودم‌، مردم‌
حرف ما حرف دل ماست اگر بگذارند
می‌کشم دیده به خاک قدم همتشان‌
اهل قدرت‌، قدم راست اگر بگذارند
گرچه تنگ است فضا، خون قلم در جوش است‌
ما نگفتیم‌، هویداست اگر بگذارند
عشق آزادة من‌! باز نما پنجره را
دیدن روی تو زیباست اگر بگذارند
بعد از آن غربت تلخی که تحمل کردیم‌
جادة گمشده پیداست اگر بگذارند
چهره بگشای تو ای شاهد آزادی و عشق‌!
دیده مشتاق تماشاست‌، اگر بگذارند
زادة شهر سیه‌موی و جلالی هستیم‌
عاشقی باب دل ماست اگر بگذارند.

/ 4 نظر / 162 بازدید
آتش

کاظمی عزيز با سلام و درود ؛ خورسندم که باز يک شاعر ديگر را به چنگم داديد. لطف کنيد يک معرفی نامه جناب رحمانی را برايم نيز بنويسيد که آذين بخش صفحه غزل امروز افغانستان گردد. هکذا جناب کريم « پيکار پامير » سلامی عرض کرد و آدرس جديدش را در اختيارم گذاشت تا برای دُر دری بفرستم که خواهم فرستاد. باز از همکاری شما پيش از پيش سپاسگزارم.

آتش

کاظمی عزيز؛ نهايت مهربانی جناب شما خواهد بود که از شاعران هرات نام های را جهت معرفی به غزل امروز برايم ارمغان بياوريد. باز هم عرض ارادت و سپاس از شما. و هم عرض تهنيت بخاطر چاپ کتاب همزبانی و بی زبانی .

پرپرونكا

گياهك پر شكوفه!/ من دارم از تو دور مي شوم/از انتهايي ترين شاخه هايت كمك مي گيري /تااز من برايت خبري بياورند؟

حسين

آقاي كاظمي لطفا دزاسرع وقت بامن تماس بگيريد متشكرم.