تاوان این خون

     خورشید در مصراع اول‌، همین کرة خورشید است و در مصراع دوم‌، خورشیدی که در عصر عاشورا بر نیزه شد. این مصراع دوم‌، البته یک تصویر عینی را هم تداعی می‌کند، تصویر غروب خورشید در یک نیزه‌زار و در لحظه‌ای که به موازات سرنیزه‌ها قرار دارد.

     این «گُل‌کردن‌» نیز خالی از ظرافت نیست‌. از سویی شکفتن گل را تداعی می‌کند و از سویی‌، کنایتاً به معنی «آشکارشدن‌» و «پدیدارشدن‌» است و در این معنی در شعر مکتب هندی دیده شده است‌، چنان که بیدل می‌گوید

     این قدر دیده به دیدار که حیران گل کرد

     که هزار آینه‌ام بر سر مژگان گل کرد

     باری‌، شاعر در چهار بیت اول‌، خواننده را همچنان در ابهام و تعلیق می‌گذارد. جملات‌ِ کوتاهی که مرتب قطع و وصل می‌شوند، به این ابهام اضطراب‌آلود می‌افزایند. علاوه بر اینها، لحن شاعر نیز تردیدآمیز است‌. گویا واقعه آن‌قدر شگفت است که برایش باورکردنی نیست‌. به نظرش می‌آید که خواب می‌بیند و با خود سؤال و جواب می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که رویداد بی‌سابقه‌ای رخ داده است‌.

     در بند دوم‌، شاعر سخن را در مسیری دیگر پیش می‌برد. در ظاهر به نظر می‌رسد که او از موضوع دور می‌شود، ولی چنین نیست‌. یک خالیگاه در اینجا وجود دارد که پر کردنش به عهدة خواننده گذاشته شده است‌.

     در جام‌ِ من مَی پیش‌تر کن ساقی امشب‌

     با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب‌

     بر آبخورد آخر مقدّم تشنگان‌اند

     می ده‌، حریفانم صبوری می‌توانند

     شاعر بنا بر سنت شعر فارسی‌، به ساقی خطاب می‌کند و از او انتظار دارد که در تقسیم می‌، او را بر دیگر حریفان مقدم بدارد. اما چرا؟ چون او صبر و شکیبایی را از کف داده‌است‌. اینجا کم‌کم دوباره به اصل موضوع نزدیک می‌شویم‌.

     من صحبت شب تا سحوری کی توانم‌؟

     من زخم دارم‌، من صبوری کی توانم‌؟

     من زخمهای کهنه دارم‌، بی‌شکیبم‌

     من گرچه اینجا آشیان دارم‌، غریبم‌

     من با صبوری کینة دیرینه دارم‌

     من زخم داغ آدم اندر سینه دارم‌

     گویا سخن از یک زخم عمیق در میان است‌، زخمی به عمق تاریخ‌، از نخستین حق‌کشی نوع بشر، یعنی ماجرای هابیل و قابیل‌. از اینجا یک سیر تاریخی شروع می‌شود که درونمایة محتوایی شعر را می‌سازد.

     اصل حرف شاعر، از این به بعد است که شرح شاعرانة یک نگرش فکری و تاریخی دربارة واقعة کربلا را در خود دارد. این نگرش مبتنی است بر تلقی خاصی از فلسفة تاریخ و از یادگارهای زنده‌یاد دکتر علی شریعتی است‌. شریعتی در کتاب «حسین وارث آدم‌» پیوندی ایجاد می‌کند میان واقعة کربلا و همة درگیریهای دایمی حق و باطل در طول تاریخ‌، از آدم تا امروز. او در نهایت‌، انسان امروز را واپسین حلقة این زنجیر تا حال حاضر می‌داند.

     علی معلّم در این مثنوی و چند مثنوی دیگر خویش‌، متأثر از این فکر است و می‌کوشد آن را در لباسی شاعرانه بیان کند، چنان که در این بیتها می‌بینیم‌.

     من زخم‌دار تیغ قابیلم‌، برادر

     میراث‌خوار رنج هابیلم‌، برادر!

     یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه‌

     یحیی‌! مرا یحیی برادر بود در چاه‌

     از نیل با موسی بیابانگرد بودم‌

     بر دار با عیسی شریک درد بودم‌

     من با محمد از یتیمی عهد کردم‌

     با عاشقی میثاق خون در مهد کردم‌

     بر ثَورِ شب با عنکبوتان می‌تنیدم‌

     در چاه‌ِ کوفه وای‌ِ حیدر می‌شنیدم‌

     بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم‌

     عماروَش چون ابر و دریا مویه کردم‌

     من تلخی صبر خدا در جام دارم‌

     صفرای رنج مجتبی در کام دارم‌

     من زخم خوردم‌، صبر کردم‌، دیر کردم‌

     من با حسین از کربلا شبگیر کردم‌

     آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید

     بر خشک‌چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

     فریادهای خسته سر بر اوج می‌زد

     وادی به وادی خون پاکان موج می‌زد

     او در اینجا به اجمال‌، کوشیده است ماجرا را از هابیل و قابیل به حسین و یزید برساند. با چنین تفکری است که او به انسان امروز خطاب می‌کند و به شکلی غیرمستقیم‌، یادآور می‌شود که ما نیز در این جریان چندان بی‌طرف نیستیم‌; نه تنها بی‌طرف نیستیم که بی‌تقصیر هم نیستیم‌.

     بی‌درد مردم‌، ما خدا، بی‌درد مردم‌

     نامرد مردم‌، ما خدا، نامرد مردم‌

     از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم‌

     زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم‌

     از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند

     دست علمدار خدا را قطع کردند

     نوباوگان مصطفا را سر بریدند

     مرغان بستان خدا را سر بریدند

     در برگ‌ریز باغ زهرا برگ کردیم‌

     زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم‌

     چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما

     تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

     نکتة جالب در این پاره از مثنوی‌، می‌گوید «من‌» چنین بودم و «من‌» چنان بودم‌. به واقع او انسان امروز را از کربلا جدا نمی‌داند و تلویحاً یادآور می‌شود که گویا همة حق‌جویان تاریخ‌، در برابر حادثة کربلا مسئولیتی یکسان دارند. آن حادثه نیز فقط آن چیزی نیست که در سال 61 هجری رخ داد، بلکه یک رویداد جاودانه است‌، البته هر بار در جامه‌ای دیگر.

     در بیتهایی که خواندیم‌، این حقیقت روشن می‌شود. شاعر از آنانی شکایت دارد که سر در گریبان خویش فرو بردند و در قبال عاشورا بی‌تفاوت ماندند. امّا اینجا نیز زاویة دید او، همان اول‌شخص است و باز یادآور این که گویا ما انسانهای امروز نیز در این سکوت خفّت‌بار، مقصر هستیم‌.

     اما این اثر، در کنار محتوای جهت‌بخش خود، از هنرمندیهای شاعرانه هم بی‌بهره نیست و آرایه‌ها و فنون شعر، در آن به خوبی رعایت شده است‌. یکی از این آرایه‌ها، تکرارهای زیبایی است که در جای جای مثنوی دیده می‌شود، مثلاً در این بیت‌

     بی‌درد مردم‌، ما خدا، بی‌درد مردم‌

     نامرد مردم‌، ما خدا، نامرد مردم‌...

     هم‌چنان در بیت زیر، تقابل‌ِ «از پای افتادن‌» و «برپای بودن‌» هم خالی از زیبایی نیست‌.

     از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم‌

     زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم‌

     یکی دیگر از زیباییهای این شعر، به‌ویژه در بیتهای آخر، تازگی و غرابت قافیه‌هاست که شنونده را به شگفتی وا می‌دارد، مثل قافیه‌شدن «نطع‌» با «قطع‌» و «برگ‌» با «مرگ‌». این‌گونه قافیه‌های غریب و تازه‌، در تکمیل موسیقی کناری شعر بسیار کارگشایند.

     فراموش نکنیم که شاعر در این بیت نیز کار جامعة بی‌تفاوت را نوعی همراهی با یزیدیان می‌داند. آنان شمشیر گرفتند، ولی اینان نطع شدند و نطع‌، یکی از ابزار و آلات جلادی بوده است‌، یعنی سفره‌ای چرمی که محکومان را بر روی آن گردن می‌زده‌اند.

     تقابل میان «برگ‌ریز» و «برگ‌کردن‌» نیز زیباست و نشانگر توجه شاعر به این تناسبهای زبانی‌، به‌ویژه که «برگ‌» دوم‌، معنی مجازی «اسباب‌» و «لوازم‌» و «تجملات‌» را نیز یادآور می‌شود. عبارت «ساز و برگ‌» که تا امروز در زبان فارسی باقی مانده‌است‌، به همین معنی از «برگ‌» اشاره دارد. با این معنی از «برگ‌»، شاعر غیرمستقیم عافیت‌طلبی و دنیاجویی مردمان را یادآور می‌شود.

     «صبر مرگ‌» یک ترکیب محاوره‌ای زیباست و بسیار شباهت دارد به عبارت «جان به مرگ دادن‌» که هم‌اکنون در زبان مردم بعضی از مناطق‌، رایج است‌.

     بیت آخر شعر، بازگشتی است به نخستین بیت آن‌، و گویا ما در حرکت بر روی یک دایره‌، به نقطة نخست رسیده‌ایم‌. پس می‌توان انتظار داشت که این چرخیدن‌، در ذهن شنونده همچنان ادامه یابد و همچنان او را به تفکر وادارد. این بازگشت‌، هم از لحاظ انسجام اندیشة شعر مهم است و هم به زیبایی آن کمک می‌کند.

     روزی که بر جام شفق مل کرد خورشید،

     بر خشک‌چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

/ 51 نظر / 175 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تقی دژاکام

سلام جناب آقای کاظمی عزیز دژاکام هستم (همسر خانوم صباغ زاده مشهد) اگر یادتان بیاید. همیشه از مطالب بسیار خوب وبلاگتان استفاده می کنم و بخصوص بخش مورد علاقه‌ام موضوعات ویرایشی. مطلبی درباره اشتباه بودن عبارت «مقام معظم رهبری» و لزوم جایگزینی آن با عبارت «رهبر معظم انقلاب» نوشته‌ام که دوست دارم نظر حضرتعالی را به عنوان یک استاد مسلم ویرایش بدانم. خوشحال می‌شوم تشریف بیاورید و با نظرتان سرافرازم کنید. ارادتمند همیشگی شما و شعرهایتان - تقی دژاکام نشانی مطلب من هم این است: http://ab_o_atash.persianblog.ir/post/669/

تقی دژاکام

اگر هم نظرتان را درباره کامنتهای مربوط به مطلب بفرمایید که بیشتر خوشحالمان می‌کنید. [گل]

زهراشعبانی

درود به روزم با غزلی در سوگ استاد سفر کرده "خلیل عمرانی" میهمان غم هایم باشید[گل]

مصطفی غلامی

سلام بزرگوار با یک غزل به روزم و منتظر شنیدن نقد خوب شما

م-ح-رخشانی

دوست نادیده من از طریق دوستی شعر (پیاده آمده ام پیاده خواهم رفت) شما به دستم رسید و آن را بدون اجازۀ شما درصفحه خودم در فیسبوک بنام ( گیله مرد) درج کردم...خودم بیش از ده بار خواندمش و تمام رنج سالیان شما را و همچنین همدردی شما را با من ایرانی با همۀ سلولهای وجودم در این شعر احساس کردم و تأثری عمیق همراه شرمندگی بسیار دست داد.آنگاه از طریق دوست شاعرم ابراهیم بهزاد وبلاگ شما را پیدا کردم و لازم دیدم که با این پیام از شما تشکر کرده و حلالیت بطلبم و دلم میخواد عضو وبلاگتون هم بشم نمیدونم چگونه.....سپاس

سجاد

سلام. من تا حدودی شعرهایتان را مطالعه کرده ام. خوبند.تشکر از شما. فقط راجع به شعر پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت چندین نظر درباره ی علت سرودنش هست... خودتان دلیلش را می گویید؟ باز هم ممنون.

تغزل

سلام و وقتتون به خیر آیا در بین این همه مشغله که به وضوح در اطراف شما وجود داره جایی برای نقد یک شاعر غریب و مشتاق پیدا می شه؟ در شهر مه گرفته، مرا غم که می گرفت باران آن حوالی نم نم که می گرفت حالا درست...! مثل تو شاعر نمی شدم اما دلم به وسعت عالم که می گرفت...

نورالهی

به نیابت عنفی! از برادر ارجمندمان جناب کاظمی و در پاسخ به برادر یا خواهر ارجمند دیگرمان افغانی بیوه معادل خالفه و قاعده (در جمع: خوالف و قواعد) در قرآن کریم ویا سورۀ توبه است است (پیرزنان و درماندگانی که از عهدۀ مسؤولیتهای اجتماعی برنمیآیند) و این نسبت نه فی نفسه بلکه به هنگام ارجاع به یک جوان سرحال بسیار زشت است و باز تکرار میکنم نه فی نفسه. سلامت ماندن نیز فی نفسه عیب نیست اما وقتی پای تعهد اجتماعی در میان است آری برکنار ماندن و سلامت نشستن و خود را وارد هنگامۀ بر دوش گرفتن این تعهدها نکردن ننگ است. هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد بدرود

فهیم

خیلی زیبا است