نقد کتاب همزبانی و بی‌زبانی (بخش اول)

تاملی بر کتاب همزبانی و بی زبانی ------------------------------------   از:  محمد کاظم کاظمی     همایون نوری / سنبله 1384 ---------------   بخش اول

 

 

 

کمتر کسی از اهل ادب افغانستان عزیز است که نام کاظمی را نشنیده باشد. کاظمی نمونه قابل توجهی از ادب، نقد و پژوهش ادبی و فرهنگی هجرت است. او را می باید رهبر ادبی مهاجران افغانی در ایران لقب داد. قهار عاصی در سال هفتاد و سه، سفری به ایران داشت که پس از بازگشت قهار، از او احوالات ادبی ایران و ادب هجرت را جویا شدم. بسیار با شوق حرف می زد و فراوان امیدوار شده بود. از چند کسان بسیار سخن می گفت. نام کاظمی را اول بار از او شنیدم.

 

 می گفت جوان پر جذبه و شوری ست. از شعرش می گفت و به نام چند کس دیگر نیز اشاره کرد. من عازم پاریس شدم و در اینجا خبر شهادتش جانم را آتش زد. (در باب شخصیت ادبی و شعر قهار خون آلود، در آینده ای نزدیک خواهم نوشت.)  

کاظمی شاعر و منقد و محقق است و ما در این بحث با کاظمی شاعر کاری نخواهیم داشت و روی سخن ما با کاظمی منقد و پژوهشگر است.

محمد کاظم کاظمی، در این کتاب و در بسیاری جاها به حق پا نهاده و به حق نشسته است. از ازرا پاند خوانده ام که به الیوت می گفت: " نقد آن است که از متنی "لذت" بردی برایش دست افشانی کنی و اگر لذت نبردی و طبعت را رنجاند بر سرش فریاد بزنی"   (1)  متن فرانسوی است.

کاظمی در این کتاب، از ص 15 الی 48 (از طرح مسئله تا قبل از یک زبان و دو نام ) و از ص 93 الی 201 ( از داد وستد های زبانی تا قبل از نظر سنجی) کوشیده است به ریشه های زبان پارسی، اشاره کند و روشن سازد که بحث از فارسی و دری و تاجیکی و من می افزایم فارسی هندی و فارسی ازبکی و فارسی تخاری و دیگر نقاط، به مثال همان عنب و انگور مولانای بلخی یا مولانای فارسی زبان است. در این صفحات کاظمی را ستایش می کنم و در دیگر صفحات فریاد خود را با دلایل کافی خواهم زد. حقیر به قول اخوان ثالث مشهدی، سه کرت تا سحر، این کتاب را زاییده ام. برای حقیر هیچ اهمیت ندارد که حرفم جدی گرفته شود یا بگویند و بشنوم که این ها که نوشته ای فقط برای خودت قابل قبول است. البته همین طور است. به قول ابولمعانی رنگ من این است.

اگر به جای ایشان بودم همین صفحات را نگه می داشتم و مابقی را (قاعدتا به جز کتابنامه و...) نشر نمی کردم.

در آغاز بی هیچ مقدمه دلایل ستایش خود را از این رساله  می آورم و خواهم گفت که چه کمبودی در این کتاب و در همین صفحات جبران شده است. بی آنکه اهمیت اقلیمی و سیاسی ملت ها را به رخ بکشد. که با توجه به نشر این کتاب در ایران پیشبینی می کنم که در ایران فروش و استقبالی از این کتاب نخواهد شد و باور دارم که این مسئله در آن صفحات اضافه ریشه خوابانده است.

کاظمی در مواردی از مقایسه های زبانی اش، دو ملت ایران و افغان را تشویق کرده است که تفاهم، بهتر از خود خواهی و خصم است. به ملت افغان ارایه طریق می کند که بهترین را برگزیند و اندک اندک خودش را به زبان ملت ایران نزدیک کند و به ملت ایران توصیه می کند که دست از خودنگری بردارد، چشم باز کند و ببیند که مثلا ما در افغانستان به فلان چیز چه می گوییم، شما هم همین کار را بکنید و رأی می دهد که کدام بهتر است و کدام بدتر و کدام خنثی. این توجه به وجه ظاهری زبان، از جهاتی بحث تازه و درخوری است و از جهاتی می توان آن را بحثی عامیانه در نظر گرفت، از این جهت عامیانه که بسیار مردم را در دکان ها می بینید که از سر بیکاری درباره ریشه کلمات با هم جدل می کنند و شام به خانه می روند و می خوابند و فردا روز، روز از نو روزی از نو. به یادم هست که کاکای شهیدم در کابل دکاندار بود. حاجی سخی داد و چند ریش سفید دیگر گرد او جمع می شدند و درضمن نسوار کشیدن و چای خوردن به سفرهای خود اشاره می کردند و یک روز از حاجی سخی داد(که عمرش دراز باد) شنیدم که به کاکای من می گفت:

" مامود صاحب مردمان ایران پاک نمِفامن. مه مگوم کچالو خیال مکنه دوه، مه مگوم تیزاب خیال مکنه شاش دارم، مه مگوم کوری، لت مکنه"

بعد قاه قاه می خندیدند. مسخرگی می کردند و هر روز به همین منوال، هر زمان به یادم می آید گر میگیرم. از آن سادگی ها و صفا و سرزندگی. نکته ای در این وجه عامیانه هست. این که کاکای من و حاجی سخی داد می فهمیدند که ایرانیان به کچالو می گفتند سیب زمینی، به تیزاب می گفتند اسید و به کوری می گفتند پاشنه کفش. اگر این دانش را بپذیریم، نه کاظمی که حامد کرزی و پرزیدنت بوش هم نمی تواند به حاجی سخی داد بگوید و حتی پیشنهاد کند که به جای، کچالو بگو سیب زمینی. سخی داد هم فورا خواهد گفت:

- او بچه، چپ کو، کرم زمینی.

حق با حاجی است، چرا که می داند ، سیب فقط می تواند هوایی و یا درختی باشد. او بهتر درک کرده است که سیب با آن همه خصوصیات معنوی، کوچکترین نقطه اشتراک و حتی شباهتی با کچالو یا سیب زمینی ندارد. ملاحظه می کنید که حق با اوست. خواهد گفت که کرم زمینی و هوایی

می شناسم اما سیب زمینی درنظر حاجی بی معنی و حتی خنده آور است. من نمونه این قسم بحث ها را با حاجی داشته ام و از این لحاظ معتقدم که بحث کاظمی از وجه ظاهری زبان در این کتاب، بر دو شاخه مذکور قسمت پذیر است. کاظمی را ستایش می کنم در صورتی که از زبان حاجی سخی داد سخن بگوید نه از زبان منی که می خواهم  درباره چیزی با او حرف بزنم که او نمی خواهد درباره اش چیزی بشنود. نمی خواهد، صرفا به این منظور که ایمان دارم مرید حضرت بیدل است و نام مبارک قندی آغا از زبانش نمی افتد. به این منظور که از من که از پهنتون بیرون آمده ام و در اینجا سر به سر پل ریکور و بودریار می گذارم، با سوادتر است. نه تنها او که ملت ما به مراتب از دانشگاهای ما ( فارسی زبانان ) باسوادترند. 

کاظمی در ص 133 و 134 کتاب نگاشته اند: "یک مشکل دیگر ما که باز می تواند با یک خوش بینی ساده حل شود، نادرستی نظام نامگذاری، ماههای سال در افغانستان است.... و دراین کار سه ایراد اساسی وجود دارد:

۱.     حمل، ثور، جوزا و ... در اصل نه اسم ماه  که اسم صورت های فلکی است یعنی...

2.     این نامها عربی اند و هیچ ضرورتی ندارد که وقتی واژه فارسی دقیقی برای یک مفهوم داریم، واژه عربی غیر دقیقی را به کار بریم

3.     نا هماهنگی نام ماهای سال در افغانستان و ایران هم عارضه دیگری است... تقویم این دو کشور کاملا یکسان نیست.... به دلایل فوق، ما فارسی زبانان افغانستان، می توانیم از شیوه مختار خویش عدول کنیم و از این کار هیچ باک نداشته باشیم، اگر در نوشته های رسمی نتوانیم، در متون ادبی و پژوهشی می توانیم، یک دستگیره محکم ما برای این کار، ادبیات گرانبار کهن است..."

اگر کسی به من پیشنهاد کند که بیا و این غرور (شیوه خود مختار)خودت را (که تنها چیزی است که برایمان مانده)کنار بگذار و به جای سنبله بگو شهریور مطمئن باشید که در افغانی بودن گوینده شک خواهم کرد. چرا که می دانم اگر به جای سنبله بگویم شهریور و به میزان بگویم  مهر ماه و به جای عقرب و جدی و جوزا معادل های ایرانی آن را بگویم. نه تنها هویت خودم را از دست داده ام که از گنجینه کلامی و فرهنگی عظیم وسترگی محروم شده ام. من می گویم جوزا و به خاطر همین کلمات منحصر به فرد و گاه صور فلکی ست که شعر و موسیقی و  کلام و فرهنگم نسبت به ملت های دیگر منحصر به فرد است . به خاطر همین مختصات است که اغلب غربیان بیشتر مایلند زبان فارسی را از ما بیاموزند تا از فارسی ایرانی. (من به زودی گزارش مفصلی را از این جریان در فرانسه، هالند، بلغاریا، سویدن، امریکا، آلمان و چند مملکت دیگر تقدیم خوانندگان گرامی خواهم کرد.) در غیر این صورت طی چند سال آینده ما هم می شویم ایران نامبر دو. با همان سهراب سپهری و مهدی سهیلی و سهیل محمودی (زن خصال، چندی حرکات زنانه ایشان در jamejam tv نصیبم شده است)و ... آنچه از درون ایران به من گزارش شده و می دانم که درست گزارش شده است. اوضاع ادبی این کشور تأسف بار است. بگذرد.

 گفتیم که بحث در خوری نیز هست، همین طور است. چرا که کاظمی با زیرکی و دلسوزی تمام دریافته است که زبان ما نیازمند زایش است و به خوبی می داند که زبان شناسی امروز، صرفا به دنبال "زایندگی"(2) بهتر است و صد البته که زایندگی (در مباحث آینده از زایندگی به وجه دیگرش، اندیشه خلاقه تعبیر خواهم کرد) وقتی صورت می گیرد که مراسمی در مسجد یا کلیسا برگزار شود و زنی(زبانی)به مردی (زبان دیگری) و بلعکس دل ببند و الی آخر ... جامسکی اول کسی است که از این اصطلاح استفاده کرد و می گفت بدون این ازدواج، اتفاقی در زبان نخواهد افتاد. استدلال جالب چامسکی، در این است که می گوید: (این گفته را از یکی از گفتگوهای نوم چامسکی نقل می کنم.) "چون سن ازدواج بالا رفته است و دیگر کسی تمایل به ازدواج ندارد، پس زایشی در زبان هم درکار نخواهد بود."    (3)

 از این نظر، "شم"(4) محمد کاظم کاظمی را می ستایم. کاظمی خود می داند که شم زبان شناسی چه معنایی در خود دارد و باور دارم که اگر ایران زمین،به داشتن امثال دکتر باطنی و حق شناس و پور نامداریان وکوروش صفوی و چند نام دیگر در حوزه زبانشناسی فخر می کند، من از این پس به محمد کاظم کاظمی فخر خواهم کرد (هر چند که از خدمات مایل هروی و آصف فکرت _ تنها کتاب فارسی هروی ایشان را خوانده ام و در اختیارم هست _ و داکتر شاکری در کانادا که تحقیقات گسترده ای در این زمینه انجام داده است، از قدیم ترها و ... نمی توانم صرف نظر کنم. اگر عمر و نشاطی باشد در باب هرکدام از این عزیزان در آینده، حتما می نویسم ) و باور دارم که دیگر هم نسلان ما جوانترها _ گمان می کنم سن من کمی کلان تر باشد _ راهی را شروع کرده اند که به سود میهن ماست، به سود پل چرخی و درختان سرو و بلوط و سپیدار سرزمین ماست.

 بسیار مایلم که جناب کاظمی در وب خود، نظر خودش را بنویسد. که فکر نکنیم این قضاوت ها یک طرفه است. ما فقط باید در این زمینه ها از غرور و یا همان شیوه خود مختارمان دست برداریم.

بحث من هنوز درباره این کتاب شروع نشده است و مایلم خوانندگان گرامی بی اظهار نظر از کنار این بحث نگذرند، چرا که به این رهنمود ها توجه خواهد شد.

 

یادداشت. جناب همایون نوری نقد بالا را نگاشته و آن را در وبلاگ پل‌چرخی گذاشته‌است. من از ایشان اجازه گرفتم که آن را در وبلاگ خویش هم درج کنم و ایشان موافقت کردند. ان‌شاءالله بخشهای بعدی آن را هم خواهم گذاشت. نشانی وبلاگ ایشان این است:

homayunehnoori.persianblog.ir

/ 16 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوري

از عزيزان نخست جناب کاظمی تشکر به خاطر مشورتشان و اين ابتکاری که به خرج دادند. از جناب بيدار سپاس به خاطر احساس پاک و تعصبی که نسبت به نقد اين کتاب از خود چه در اين صفحه بی مانند و چه در صفحه بی مقدار حقير نشان دادند . از جناب N A J I به خاطر منطق صحيح ايشان و عرض ادب به جناب قزوه. جناب قزوه ايميلي به سويتان روان كردم. با احترام وتشكر.

patricia/ g

بعضيا هستن که حرف مفت می زنن. به نظر من که يه خواننده بيشتر نيستم و کتاب اين آقا رو خوندم البته نسخه اينترنتی شو . خواهش کردم برام فرستادن . حق با آقای نوريه. اگه خيلی واردين برين ادامه حرفاشو بخونين . الکی واسه هم تخمه تف ندين آقايون.

قزوه

جناب کاظمی! سلام . نمی خواهد به نوری چيزی بگويی. مشکلی بود که حل شد. به اميد بالندگی بيشتر همه شما دوستان عزيز.

محمدکاظم کاظمی

هيچ باور نمي‌کنم اولين يادداشتی که در ۱۹ شهريور به نام قزوه نهاده شده است از خود جناب قزوه شاعر نازنين باشد. اگر چنين باشد بايد به راستی متاسف شد. اميدوارم جناب قزوه تاييد يا تکذيب لازم را بکند. از اين که بگذريم من تندگويی و تندخويی دوستان نسبت به نقد آقای نوری را نمی‌پسندم. اين نقد تا کنون برايم بسيار آموزنده بوده‌است. فقط اين را تذکر بدهم که من عبارت «خودمختار» به معنی «مستقل و آزاد» را به کار نبردم. گفتم «شيوه مختار» و مختار يعنی «اختيارشده». اين اصطلاحی کهن است که می‌گفتند مثلا مکتب مختار يعنی مکتبی که آن را اختيار کرده‌ايم يا برگزيده‌ايم. و اين، با «خودمختار» که به گمان من اصطلاحی نوين است، هيچ ربطی ندارد.

بدخشی

نوری صایب از چه رو به قهار عاصی عضب نمی کند که می گوید شهید اول اردیبهشت آزادی است شهید دوم و.... ویا چرا به باختری که می گوید از دوزخ اردیبشهت....

نوید بهرامی

سلام . استاد من تا حالا فکر می کردم شما شاعرید اما حالا می بینم وبلاگتان دفتر سارمان ملل شده است. بهتر است به جای ایرانی یا افغانی یا اروپائی بودن به اندازه یک سر سوزن به آدم بودن فکر کنیم . بیائید به جای این بحثها برای شعر معاصر تنفس مصنوعی بدهیم چرا که اساتید بدجوری دل و روده ادبیات را بیرون ریخته اند . خواستند ختنه اش کنند اخته اش کردند.

نوري

تشكر از عالي مقامان. جناب بدخشي گرانمايه، قهار در شعر خود و هر كشاعري در شعر خود مي تواند هر كاري انجام دهد و بايد بگويم كه شعر نبايد مبنا و سند زبان باشد و اگر باشد بايد از صافي هايي بگذرد تا بتوان به آن استناد كرد. در ثاني بحث چيز ديگري است شايد نمي دانم اميدوارم در آينده بتوان به همين سوال بسيار اساسي شما جوابي داد. به باور بنده نبايد شعر ملاك گرفته شود. به زودي بخشي از بحث ما در باب اين كتاب ارزنده پيرامون همين امر خواهد بود . بر جناب کاظمی درود. شيوه خود مختار و شيوه مختار چنانکه فرموديد متفاوت است در اين شکی نيست و حقير بيشتر تاکيدم در ادامه اين اشاره بود که بگذريم . خدای نکرده حواشی و تند رويی هايی که می دانم داشته ام و به زودی به آن ها اعتراف خواهم کرد شما را نرنجاند. تعظيم .

اسم مهم نيست

سلام استاد.ما ايرانی ها به استادی همچون شما افتخار می کنيم.خوشحال ميشم اگر بار ديگر هم وبلاگ مرا مورد عنايت قرار دهيد.ممنون از شما

حسن اوجانی

سلام قولا من رب الرحیم...استاد گرامی عرض ارادت و احترام...مطلب را خواندم...حرفهایی هست که اگر مجال شد به خودتان خواهم گفت...اما گویا باز هم اینجا جدال الفاظ اندیشه ها را توی کلاف سر در گمی درگیر کرده...دل آدم میگیرد...نه از این وبلاگ که بسیار هم پر معنا است که از پیرامون و حاشیه مغشوش و مشوش این جا....بروز کردم...سر نمیزنید...؟...اگر منت بگذارید ممنون میشوم...

نوید بهرامی

استاد اگر يک وقتی دنبال شعری گشتيد که بهتر از اين حرفها بود سری به خانه شاگرد بزن !