شعری از مجید مجیدی

این شعر را دوست شاعر عزیز مجید مجیدی از شاعران شهرضا در قسمت پیامهای این روزنگار نگاشته بود و دریغم آمد که به سپاس از این عزیز، آن را در یادداشتی مستقل نیاورم.

توخسته امده بودی وخسته خواهی رفت
در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت
و در حوالی کوچه همیشه یک سایه است
همیشه سایه برای من و تو همسایه است
...اگر شکست تو هر جا میان ائینه است
و روی دست تو هر شب هزارها پینه است
نگاه خسته چشمت همیشه می گوید
میان دست تو اخر جوانه می روید
اگر چه امدی ان روز و کودکم خندید
و کودکت که عروسک نداشت می گریید
اگر چه کودکم اینجا همیشه قلک داشت
و در نگاه تو شاید شبی عروسک داشت
بیا که بعد عبورت عروسکت باقی است
و قلکی که سپردم به کودکت باقی است
تو امدی و نوشتی که سنگرت خالی است
و جای سبز هزاران برادرت خالی است
تو امدی و هوای ترانه آوردی
و کوله بار غمت را به شانه اوردی
من و تو مثل برادر ز خود خبر داریم
میان سایه کوچه دو چشم تر داریم
تو تازیانه به پشتت و زخم ما خوردیم
و داغ این همه گل را به سینه ها بردیم
ببین که دست شقایق میان این کوچه است
برای هر که بگویم نشان این کوچه است
اگر چه مزرعه هاتان همیشه جو هم داشت
و چند تکه موستوجب درو هم داشت
ببر تو با خودت امشب هوای گندم را
به هر چه مزرعه انجاست صدای گندم را
تو خسته امده بودی و خسته خواهی رفت
در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت
اگر چه فصل خزان هم به باغتان امد
و دست سرد هراسی سراغتان امد
«به باغ سبز بهاران که باغبانش نیست
بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست»

/ 3 نظر / 14 بازدید
unknown man

باز احرام طواف كعبه دل بسته ام ........در بيابان جنون بر شوق محمل بسته ام .... مي فشارم در ميان سينه دل را بي كشيب .... در تپيدن راه بر اين مرغ بسمل بسته ام

sharif

USTAD AZIZ ACCESS THIS WEBSITE OF AYATULLAH UZMA MOHSENI

mojeer

سلام کاظمی بزرگوار . سال نوت مبارک باد. تشکر از عکس ارزشمندی که برايم فرستادی. ميبينيم