صبح فطرت

سحر نسیمی درآمد از در، پیام گلزار وصل در بر

چو رنگ رفتم ز خویش‌، دیگر چه رنگ باشد نثار بویت‌؟

هوایی‌ِ مشق‌ِ انتظارم‌، ز خاک‌گشتن چه باک دارم‌؟

هنوز دارد خط غبارم شکستة کلک آرزویت‌

به جست‌وجو هر طرف شتابم‌، همان جنون دارد اضطرابم‌

به زیر پایت مگر بیابم دلی که گم کرده‌ام به کویت‌

ز گلشنت ریشه‌ای نخندد که چرخش افسردگی پسندد

چو ماه نو نقش جام بندد لبی که تر شد به آب جویت‌

به عشق نازد دل هوس هم‌، ببالد از شعله خار و خس هم‌

رساست سررشتة نفس هم به قدر افسون جست‌وجویت‌

به این ضعیفی که بارِ دردم شکسته در طبع‌، رنگ‌ِ زردم‌،

به گِرد نقّاش شوق گَردم که می‌کشد حسرتم به سویت‌

ز سجدة خجلت‌آور من‌، چه ناز خرمن کند سر من‌؟

که خواهد از جبهة تر من چو گِل عرق کرد خاک کویت‌

اگر بهارم‌، تو آبیاری‌; وگر چراغم‌، تو شعله‌کاری‌

ز حیرت من خبر نداری‌، بیارم آیینه روبه‌رویت‌

کجاست مضمون اعتباری که بیدل انشا کند نثاری‌؟

بضاعتم پیکر نزاری‌، بیفکنم پیش تار مویت‌

 

 

در اولین مواجهه با این غزل‌، می‌باید به وزن آن بپردازیم که از خانوادة وزنهای بلند است و تا جایی که من خبر دارم‌، در شعر فارسی پیش از بیدل دیده نشده است‌، یا کمتر دیده شده است‌. به هر حال اگر هم شاعری آن را به کار گرفته است‌، به تفنّن بوده است‌، نه به جد. به همین لحاظ، ما هیچ غزل معروفی با این وزن و نظایر آن در شعر فارسی پیش از بیدل نداریم‌.

   پس به راستی بیدل را نمی‌توان در استفاده از وزنهای بسیار بلند در غزل پیشگام دانست‌؟ به هر حال‌، بیدل غزلهای بسیاری با این وزن و نظایر آن مثل «متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن‌» سروده است و بعضی از اینها از بهترین آثار این شاعر است‌.

   در نگرش محتوایی‌، شعر یک تغزّل عارفانه است‌، ولی نه از نوع معمول آن در مکتب عراقی که همراه است با اصطلاحات میخانه‌ای‌. این از نوع عاشقانه‌های خاص بیدل است‌، همراه با موتیوها و اصطلاحات رایج در مکتب هندی‌.

   در مورد این دسته از تغزّلهای بیدل این نکته گفتنی است که شاعر هرچند با اصطلاحات مربوط به تغزّل زمینی سخن می‌گوید، لحن سخنش به‌گونه‌ای است که به زودی می‌باید مسیر آسمان را طی کرد، یعنی خیلی زود حس می‌کنیم که این نمی‌تواند یک تغزّل کاملاً زمینی باشد.

    سرایش غزلهایی عاشقانه که به نوعی قابل تأویل به عشق آسمانی هست‌، از بعد از سنایی در شعر فارسی رایج شده بود، ولی بسیاری از آنها در صورت شعر و اصطلاحات آن‌، آدمی را به راحتی به سوی عشق آسمانی سوق نمی‌دهد، بلکه حتی گاه ما خود آن عشق را به گونه‌ای تأویل‌وار از آن شعرها استخراج می‌کنیم‌. بسیار نیست غزلهایی از نوع «در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد» که صراحت قابل توجهی داشته باشد.

    یکی از چیزهایی که به این غزلهای بیدل نوعی تنزّه می‌بخشد، عاری‌بودنشان از ذکر خصوصیات مادی معشوق است‌، به‌ویژه آن خصوصیاتی که جنبة جسمانی قوی دارد.

    باری‌، این غزل بیشتر یک نیایش عاشقانه است‌، نه عاشقانه‌ای صرف و نه نیایشی خشک و تعلیمی از نوع «ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی‌» یا «اول دفتر به نام ایزد دانا».

 

 

زهی چمن‌ساز صبح‌ِ فطرت تبسّم لعل‌ِ مهرجویت‌

ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفت‌وگویت‌

شاعر از همان مطلع و با یادکرد «صبح فطرت‌» که به واقع لحظة پیدایش جهان است‌، مخاطب را به حال و هوای این شعر آشنا می‌کند. او در جایی دیگر هم گفته است‌:

     اول در عدم دهنت باز می‌کند

     تا کاف و نون تهیة آواز می‌کند

     و این «کاف و نون‌» به واقع همان «کن‌» است که در چند جای قرآن کریم آمده است‌، از جمله در آیة ١١٧ سورة بقره‌: «و اِذا قَضَی‌َ اَمراً فانَّما یَقُول‌ُ لَه‌ُ کُن فَیَکون‌.» (و هنگامی که فرمان وجود چیزی را صادر کند، تنها می‌گوید: موجود باش‌! و آن‌، فوری موجود می‌شود.)

    در مصراع دوم از غزل مقصد ما، آن «تمهید گفت‌وگو» اغراقی دلپذیر دارد. یعنی اینها نه فدای خود گفت‌وگو، بلکه فدای مقدمة آن گفت‌وگو می‌شوند. بیدل در جایی دیگر هم نظیر این اغراق را دارد، آنجا که می‌گوید:

    که می‌داند حریف ساغر وصلت که خواهد شد؟

    که ما پیمانه پُر کردیم از سرجوش پیغامت‌

 

 

سحر نسیمی درآمد از در، پیام گلزار وصل در بر

چو رنگ رفتم ز خویش‌، دیگر چه رنگ باشد نثار بویت‌؟

این «پیام گلزار وصل در بر» در کل حکم یک قید را دارد برای آن «از در درآمدن‌» نسیم‌.

    در مصراع دوم شاعر به «از خود رفتن‌» اشاره می‌کند که در شعر او به معنی «محو و نابود شدن در جلوة معشوق‌» است‌. انسان در این مقام رنگ خود را می‌بازد و این «رنگ‌» در بسیار جایها در شعر بیدل کنایه‌ای از خود «هستی‌» است‌. در مقابل‌، «بو» می‌تواند کنایه‌ای از وجود خداوند باشد، چون می‌دانیم که بو قابل دیده‌شدن نیست‌، بر خلاف رنگ‌. از این نظر، «بوی‌» نسبت به «رنگ‌» لطیف‌تر و متعالی‌تر به حساب می‌آید. پس اینجا شاعر با از خود رفتن‌، رنگ خود (وجود خود) را می‌بازد و آن را نثار بوی او (خداوند) می‌کند.

    در این گلشن که سامان من و ما باختن دارد،

    چو گُل سرمایه‌ای دیگر ندارم‌، رنگ می‌بازم‌

این را هم باید یادآوری کرد که «بوی‌» در شعر کهن ما به معنی «نشانه‌» یا «سراغی از چیزی‌» هم آمده است‌، چنان که باز بیدل می‌گوید:

    خاک این بیابان را گریه‌ات نزد آبی‌

    ورنه هر قدم اینجا بوی آشنایی‌هاست‌

و این معنی نیز با بیت مقصد ما کمابیش هماهنگی دارد.

 

 

هوایی‌ِ مشق‌ِ انتظارم‌، ز خاک‌گشتن چه باک دارم‌؟

هنوز دارد خط غبارم شکستة کلک آرزویت‌

بیدل به ایهام و تناسب میان کلمات علاقه‌ای خاص دارد. ولی این ایهامها و تناسبها کمتر به چشم می‌آید، چون از خانواده‌های آشنا مثل «حلقه‌، زلف‌، شب‌» و یا «شیرین‌، خسرو، فرهاد» و امثال اینها نیست‌. مثلاً در همین بیت‌، به سهولت حس نمی‌شود که میان «مشق‌»، «خط»، «غبار»، «شکسته‌» و «کلک‌» تناسبی است‌. به واقع شاعر به خطهای «غبار» و «شکسته‌» در خوشنویسی اشاره می‌کند و می‌گوید اگر هم در راه انتظار خاک شده‌ام‌، این خاک (غبار)، خود خطی به حساب می‌آید که با کلک آرزوی تو نوشته شده است‌. به واقع خاک‌شدن و شکسته‌شدن که از لوازم فروتنی در درگاه معشوق است‌، به خاطر خطهای غبار و شکسته‌، ارزش می‌یابد.

    کلمة «هوایی‌» ضمن این که «به هوا بلند شدن غبار» را تداعی می‌کند، به معنی «آرزومند» نیز هست‌، چنان که عبارت «هوای چیزی داشتن‌» در زبان فارسی به معنی «آرزوی چیزی داشتن‌» رایج است‌.

 

 

به جست‌وجو هر طرف شتابم‌، همان جنون دارد اضطرابم‌

به زیر پایت مگر بیابم دلی که گم کرده‌ام به کویت‌

ز گلشنت ریشه‌ای نخندد که چرخش افسردگی پسندد

چو ماه نو نقش جام بندد لبی که تر شد به آب جویت‌

بیت اول دشواری خاصی ندارد. اما در بیت دوم این «ریشه‌» به واقع مجازاً به معنی «گیاه‌» به کار رفته است و «نخندد» به معنی «به ظهور نرسد» است‌. بیدل در بسیار جایها «خندیدن‌» را به معنی «ظهور» یا «جلوه‌کردن‌» چیزی می‌داند، چنان که در این بیتها می‌بینیم‌.

    ننگ خشکی خندد از کشت امید کس چرا؟

    شرم آن روی عرقناک آبیار رحمت است‌

    تا نخندد از غبارم تهمت آزادگی‌،

    بعد مردن هم کف خاکم به صیّادم دهید

با این وصف‌، در بیت مقصد ما شاعر می‌گوید «گیاهی که از گلشن تو به ظهور برسد، افسردگی نمی‌بیند و لبی که به آب جوی تو تر شود، نقش جام به خود می‌گیرد.» در اینجا «ماه نو» به جام تشبیه شده است و این البته تشبیهی است بدیع‌. شاعر به واقع این حقیقت را یادآوری می‌کند که اگر کسی مقبول حضور آن معشوق واقع شد، دیگر افسردگی نمی‌بیند و هماره سرشار خرّمی است‌.

    گدایی کز سر کوی تو خاکی بر جبین مالد،

    به تاج کیقباد و افسر قیصر کند بازی‌

 

 

به عشق نازد دل هوس هم‌، ببالد از شعله خار و خس هم‌

رساست سررشتة نفس هم به قدر افسون جست‌وجویت‌

در توضیح این بیت‌، مقدمتاً می‌باید گفت که در شعر بیدل‌، «نَفَس‌» به سبب وابستگی به زندگی مادی‌، قدری خوار و خفیف و آلوده به هوس قلمداد می‌شود.

    بار دل است این که به خاکت نشانده است‌

    گر بی‌نفس شوی ز مسیحا گذشته‌ای‌

به همین دلیل‌، در بسیار جایها «نفس‌» و «هوس‌» با هم تقارن می‌یابند:

    هوس تو نیک و بد تو شد، نفس تو دام و دد تو شد

    که به این جنون بلد تو شد که به عالم تو و من در آ؟

از طرفی خار و خس به سبب این که شعله‌ای ناپایدار دارد، با هوس تقارن می&

/ 24 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید مهدی موسوی

با عرض تسلیت به خاطر کشتار برادران و خواهران بی گناهمان در ظهر عاشورای محرّم الحرام!!: وبلاگ «سید مهدی موسوی» بعد شش ماه و اندی به روز شد... . با اینها منتظرم: 1- دو شعر جدید که در جای دیگری نخوانده اید 2- متن و شعری از «فروغ» در حال و هوای این روزها 3- محاکمه ی آرمان ها در خیابان (نگاهی به فیلم آخر کیمیایی و چند دیالوگ ماندگار از او) 4- قر دادن زیر تیغ (بررسی وضعیت بیمار تعامل مؤلف و منتقد در ایران) 5- مثل همیشه جملاتی از «شمس» بزرگ! 6- خبرها و لینک هایی داغ از همه جای ادبیات و هنر 7- کنار پله ی تاریک (خبرهایی از برادر ترانه سرا و شاعرم: حسین صفا) 8- ستاره های سربی (غمنامه ای از یک ستاره که دوست داشت خاموش شود) 9- انتقام با طعم سیب زمینی (تحلیلی از وضعیت امروز جامعه ایران) 10- عکس هایی دیدنی از شاعران و دوستان کارگاه و... و مثل همیشه گوشه ی دنیا منتظرم با شعر، با ادبیات، با غم، با عشق...

احسان

سلام دوست عزيز، بروز هستم تشريف بي آوريد.

جواد

آمدم از پس ِ اين ، حادثه ها آمدم از پس ِ اين ، فاصله ها آمدم از پسِ اين ، سانحه ها آمدم از پس ِ اين ، واقعه ها با سلام از حضور تان در وبلاگ قدر دانم نظر ارزشمندتان را می طلبم با کمال تشکر!!!

داوود

زیبا بود

ثریا

ممنون که بهم سرزدی نمی دانم چرا گفته بودی من مثل دخترای لومان نیستم آقای کاظمی منم مثل همه دختران لومان افتخار می کنم که ازلومان هستم بهر حال خوش شدم که بهم سرزدی لطف کردی بازهم بیا

رها صافی زاده

@...............@..........@............@@@@@.........@ @@..........@@......@.....@......@.........@......@.....@ @.@........@.@....@.........@....@.........@....@.........@ @..@......@..@....@@@@@......@@@@@....@@@@@ @...@....@...@....@.........@...............@....@.........@ @....@..@....@....@.........@...............@....@.........@ @.....@@.....@....@.........@...............@....@.........@ @......@.......@....@.........@................@....@.........@

... پژمان....

جناب استاد سلام ! در شهر آشوب هم آمدنتان را بپا خاسته ایم ...[گل]

... پژمان....

تشکر استاد از رهنمایی تان آره دقیق اشاره فرمودید ... درخت حتمن یا بلوط بوده ویا هم سنجد که اینقدر سنگین شده است ...هه هه اصلاحش خواهم نمود . سپاس .[گل]

فهیم

نفسم گرفت! خیلی ممنون استاد. کیف کردم