دریچه‌های روبه‌رو

 

چاپ شده در فصلنامه شعر، دور جدید، شماره 3

 

 

زبان فارسی‌، چند قرن است که دچار یک بدبختی تاریخی شده است‌. جامعة فارسی‌زبان که روزگاری همة این منطقه را از فرارود (ماورأالنهر) تا دهلی و آذربایجان در اختیار داشت‌، در قالب ملتهای سیاسی‌، چندپاره شده و گاه نیز در جوامع دیگر زبانی به تحلیل رفته‌است‌. اکنون ما مانده‌ایم و سه کشور که در آنها این زبان به هر حال رسمیتی دارد، ایران‌، افغانستان و تاجیکستان کنونی‌.

وقتی فارسی‌زبانان در سه کشور سیاسی تقسیم شدند، لاجرم راه ارتباط و دادوستد میانشان نیز بسته یا حداقل باریک شد. شاید هم نیازی به این ارتباط حس نکردند، چون هر یک نمی‌دانستند که در پاره‌های دیگر، چه چیزهای سودمندی برایشان وجود دارد. اکنون نیز تا ما نتوانیم سودمندی این رابطه را دریابیم‌، به ایجاد آن مجاب نخواهیم شد.

ما حتی از داشتن یک نام واحد برای زبان فارسی در این سه کشور محروم بوده‌ایم‌. انگلیسی در همه‌جای جهان انگلیسی است و اسپانیایی اسپانیایی و عربی‌، عربی‌; ولی فارسی در ایران فارسی نامیده‌می‌شود، در افغانستان دری و در تاجیکستان‌، تاجیکی‌. درست است که به قول هاتف «سه نگردد بریشم ار او را / پرنیان خوانی و حریر و پرند»، ولی این ابریشم اگر سه نشد، حداقل سه پنداشته‌شد و انسانها نیز در رفتار و گفتار، پیرو پندارشان هستند.

باری‌، این سه‌نام داشتن یک زبان‌، کلاه بزرگی بود که بر سر ما فارسی‌زبانان نهادند و تا گوشهایمان نیز پایین آمد، به گونه‌ای که اکنون کمتر می‌توانیم صدای هم را بشنویم‌. ما را در این مقام‌، به جمیع ضایعات و توابع فرهنگی این چندپارگی کاری نیست‌، که خود بحثی است درازدامن‌، بل فقط می‌خواهیم رابطة این چندپارگی را با زبان شعر فارسی روشن داریم‌.

سخن ما در این نوشته‌، بیان بعضی سودمندیهایی است که از ناحیة ارتباط با دیگر فارسی‌زبانان و شناخت زبان فارسی نواحی و مناطق مختلف‌، می‌تواند متوجه شعر ما شود. این منفعتها حداقل در دو حوزه برای ما جمع می‌شود; در حوزة خواندن متون شعر کهن و در حوزة سرایش شعر برای یک شاعر امروز.

 

1. خوانش متون کهن‌

شاعران کهن ما در روزگار یکپارچگی قلمرو زبان فارسی می‌زیسته‌اند و به همین لحاظ، شعرشان از لحاظ مجموعة واژگان غنی بوده‌است‌. البته نمی‌توان منکر تأثیر گویشهای محلی در شعر آنان شد، ولی از این‌روی که شعر فارسی بیشتر با زبان رسمی و درباری فارسی سروده می‌شده تا زبان محاورة مردم‌، این گرایشهای محلی بسیار نیست‌.

با جداشدن سرزمینهای فارسی‌زبان در قرنهای اخیر، مسلماً حوزة کاربرد بسیاری از این واژگان نیز به یکی از این کشورها محدود شده است‌. مثلاً واژة «شکر» که پیش از این در شعر همة شاعران ما دیده می‌شده‌است‌، اکنون فقط در ایران رایج است و در افغانستان (البته در کابل و نواحی آن‌) بدان «بوره‌» می‌گویند که منشأ فرانسوی دارد. بنابراین‌، یک دانش‌آموز کابلی اگر متکی به منابع آموزشی نباشد، در دریافت معنی این کلمه در شعر کهن دچار مشکل می‌شود.

از آن سوی نیز بسیار واژگان می‌توان یافت که در زبان فارسی ایران متروک شده‌اند و یک فارسی‌زبان ایرانی به طور عادی آنها را در نمی‌یابد، در حالی که همین واژگان در افغانستان هم‌اکنون بر زبان مردم جاری‌اند. بنابراین‌، اگر کسی با زبان فارسی مناطق مختلف آشنا باشد، کارش در خوانش متون کهن سهل‌تر خواهدبود. این هم چند مثال برای تقریب بیشتر مطلب به ذهن خوانندة گرامی‌.

سنایی غزنوی‌، در قصیدة باشکوه «مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا» چنین می‌گوید:

تو را یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده‌

تو را ترسا همی گوید که در صفرا مخور حلوا

ز بهر دین بنگذاری حرام از حرمت یزدان‌

و لیک از بهر تن‌، مانی حلال از گفتة ترسا

در بادی امر و برای یک خوانندة ایرانی‌، «مانی‌» مصراع چهارم‌، همان «بمانی‌» به نظر می‌آید. بنابراین‌، او مصراع را چنین معنی خواهدکرد: «و لیک از بهر تن‌، حلال می‌مانی از گفتة ترسا» و این شکل معنی‌، ابهامی عظیم دارد. ولی یک فارسی‌زبان افغانستانی‌، «مانی‌» را «بگذاری‌» معنی می‌کند، چون هم‌اکنون در کابل و غزنی و نواحی آنها، «ماندن‌» به معنی «گذاشتن‌» و «رهاکردن‌» رایج است و معنی مصراع‌، می‌شود: «و لیک از بهر تن‌، حلال را از گفتة ترسا رها می‌کنی‌.» و این است معنی درست شعر سنایی‌. شاعر غزنه‌، در بیتی دیگر از این قصیده نیز می‌گوید:

گرت سودای آن باشد کز این صفرا برون آیی‌

زهی سُودا که خواهی یافت فردا از چنین سودا

مسلماً «سودا»ی اول به معنی «خیال‌» و «آرزو» است‌; دومی نیز «سُودا» است‌، یعنی «سود». سومی چیست‌؟ این «سودا» به معنی «معامله‌» است و به این معنی در افغانستان هم‌اکنون رواج دارد، چنان که مثلاً می‌گویند «خانه‌ام را سودا کردم‌.» پس باز با عنایت به این معنی‌، ابهام شعر سنایی از میان برمی‌خیزد.

گمان نرود که این ابهامها فقط در شعر سنایی و دیگر کسانی است که از حوزة جغرافیایی مشرق (افغانستان امروز) برخاسته‌اند. در شعر حافظ و سعدی و خاقانی و دیگران نیز از این دست چیزها می‌توان یافت‌. عطار نیشابوری می‌سراید:

هرک جان خویش را آگاه کرد،

ریش خود دستارخوان راه کرد

این «دستارخوان‌» که در دیگر متون نظم و نثر قدیم نیز دیده‌شده‌است‌، مرکب است از «دستار» و «خوان‌» و مساوی با سفره‌، یعنی دستاری که بر آن‌، خوان را می‌چینند. هم‌اکنون نیز اگر شما مهمان کسی در کابل باشید، شاید موقع غذا به فرزندش بگوید «دسترخوان را بیار.»

خوب‌، عطار خراسانی است و قریب با مرزهای افغانستان کنونی‌. حال‌، کمی از خراسان هم دور می‌شویم و به عراق عجم می‌رویم تا ببینیم باز هم از این چیزها می‌توان یافت یا نه‌. حافظ شیراز در بیتی می‌فرماید:

نه من از پردة تقوی بدر افتادم و بس‌

پدرم نیز بهشت‌ِ ابد از دست‌، بهشت‌

ابهام «بهشت‌» دوم نیز ممکن است برای یک فارسی‌زبان ایرانی وجود داشته‌باشد، ولی برای یک فارسی‌زبان افغانستانی ـ به ویژه از مناطق مرکزی افغانستان ـ کابرد «بهشت‌» به معنی «بگذاشت‌» بسیار عادی است‌. همین گونه است «بهل‌» در قصیدة معروف منوچهری‌، «الا یا خیمگی خیمه فروهل‌».

در شیراز، باز از شیخ شیراز می‌شنویم‌:

ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند

نه دست کفچه کنند از برای کاسة آش‌

و این «دیگدان‌» فارسی به جای «اجاق‌» ترکی هم‌اکنون در مناطقی از افغانستان رایج است‌.

حال می‌توانیم سیر و سفرمان را ادامه‌دهیم و به آذربایجان برویم‌، یعنی غربی‌ترین مرزهای زبان فارسی در روزگار پیشین‌. خاقانی نیز همین دیگدان را به کار می‌برد در آن قطعة معروف که به تعریض گفته است عنصری بلخی را:

شنیدم که از نقره زد دیگدان‌

ز زر ساخت آلات خوان عنصری‌

نمونه‌ها از این دست بسیار است و در آنها به طور محسوس و آشکار می‌توان ضایعاتی را که از رهگذر غریب‌ماندن همزبانان از همدیگر رخ داده‌است‌، دریافت‌.

اما این قضیه یک جنبة پنهان نیز دارد که شاید در نخست‌، اصلاً به چشم نیاید یا مهم تلقی نشود و آن‌، نظام آوایی زبان است‌، یعنی شکل تلفظ کلمات‌، که در اینجا نیز اختلافهایی میان هم‌زبانان وجود دارد و گاه البته متون کهن‌، با نظام آوایی یک منطقه سازگار است و با دیگری‌، نه‌. اگر وقوفی کافی بر گویشهای فارسی‌زبانان مناطق مختلف در زمانهای مختلف داشته‌باشیم‌، بسیاری از مشکلاتی که در شعر کهن با آنها روبه‌روییم‌، از میان بر می‌خیزد.

مثلاً مولانای بلخی‌، در بیتهای زیادی‌، عبارت سلام‌علیک را آورده و در غالب اینها، این عبارت در وزن خوش نمی‌نشیند و گمان عدم پایبندی به وزن و قافیه را ـ که مولانا به غلط بدان مشهور شده است ـ تقویت می‌کند. مثلاً در این بیتها از دیوان کبیر:

سلام علیک ای دهقان‌! در آن انبان چه‌ها داری‌؟

چنین تنها چه می‌گردی‌؟ در این صحرا چه می‌کاری‌؟...

سلام علیک هر ساعت‌، بر آن قدّ و بر آن قامت‌

بر آن دیدار چون ماهت‌، بر آن یغمای هشیاری‌

وزن در کلمة «سلام‌علیک‌» کاملاً مشوّش به نظر می‌رسد، ولی به واقع چنین نیست‌، چون مولانا، بنابر گویش آن روزگار بلخ‌، آن را به صورت «سلامالیک‌» تلفظ می‌کرده‌است و این تلفظ، هم‌اکنون در حوزة زبانی کابل و بلخ در افغانستان رایج است‌. در جاهای دیگر دیوان شمس نیز «سلام‌علیک‌» چنین تلفظی دارد.

به همین گونه‌، در این بیت مولانا، شاید خدشه‌ای در هماهنگی قافیه‌های درونی به نظر آید.

از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو

هرچند که جور تو بس تند قدم دارد

در ایران‌، «بلور» بر وزن «حضور» تلفظ می‌شود و این با «جور» بر وزن «قوم‌» ناسازگار است‌. اگر این کلمه را به همان شکل رایجش در افغانستان امروز بخوانیم‌، ناسازگاری موسیقیایی از میان بر می‌خیزد.

این تلفظ مصوت مرکب «اَو» در جاهای دیگر شعر کهن نیز تفاوتی با گویش امروز ایران نشان می‌دهد. این مصوت در افغانستان با فتح تلفظ می‌شود و در ایران‌، به ضم‌. یعنی در آنجا در کلماتی مثل نو، درو، مشو، پرتو، کیخسرو، بشنو، گرو، جو و برو (قافیه‌های غزل «مزرع سبز فلک‌» حافظ) یکسان تلفظ می‌شوند و همه به فتح حروف ماقبل «و». بنابراین‌، وقتی یک افغانستانی این غزل حافظ را می‌خواند، حظ کافی را از هماهنگی قوافی می‌برد، ولی برای کسی که غزل را با گویش امروز ایران می‌خواند (یعنی گاه این مصوت مرکب را همانند مصوت بلند «او» تلفظ می‌کند) این هماهنگی محسوس نیست‌.

به همین ترتیب‌، شاید بسیاری از خوانندگان ایرانی شعر حافظ، در این بیتها احساس ناهماهنگی قافیه بکنند:

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم‌

مدهوش چشم مست و می صاف و بی‌غشم‌

گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگو

آنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم‌

من آدم بهشتی‌ام‌، امّا در این سفر

حالی اسیر عشق جوانان مهوشم‌

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز

استاده‌ام چو شمع‌، مترسان ز آتشم‌

شیراز، معدن لب لعل است و کان حسن‌

من جوهری‌ّ مفلسم‌، ایرا مشوّشم‌

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام‌

حقّا که می نمی‌خورم امروز و سرخوشم‌

شهری است پر کرشمه حوران ز شش جهت‌

چیزیم نیست‌، ورنه خریدار هر شَشم‌

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست‌،

گیسوی حور، گرد فشاند ز مفرشم‌

حافظ! عروس طبع مرا جلوه آرزوست‌

آیینه‌ای ندارم‌، از آن آه می‌کشم‌

در گویش کنونی رسمی ایران‌، قافیه‌های «دلکشم‌»، «درکشم‌» و «هر ششم‌» با کسرة ماقبل «ش‌» ادا می‌شوند; قافیه‌های «بی‌غشم‌»، «مهوشم‌»، «آتشم‌»، «مشوّشم‌» و «مفرشم‌» با فتحه و بالاخره «سرخوشم‌» با ضمه‌. این اختلاف اصوات‌، موسیقی کناری غزل را در چشم خوانندة ایرانی تباه می‌کند. در افغانستان (البته نه در نواحی غربی‌) همة این قافیه‌ها به استثنای «سرخوشم‌» با فتحه ادا می‌شوند. البته سرخوشم نیز در روزگار حافظ و حتی تا مدتی پیش در افغانستان با فتحه تلفظ می‌شده‌است و این همان مصوت مرکبی است که در خوش‌، خورشید، خواب‌، خواهر و امثال اینها وجود داشته و به مصوتهای دیگر تغییر یافته است‌. این مصوت‌، متأسفانه در افغانستان و ایران به درستی تبیین نشده‌است و چنین است که همواره دانش‌آموزان در خواندن شعرهایی از نوع «گل همین پنج‌روز و شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد» به گمراهی می‌افتند.

تنها این غزل حافظ نیست که با گویش فارسی ایران ناسازگاری نشان می‌دهد. غزل «ای دل ریش مرا با لب تو حق‌ّ نمک‌» نیز چنین است و در آن‌، کلمة «یک‌» باید طبق قاعده با فتح تلفظ شود، همانند تلفظ خراسانیهای قدیم و مردم افغانستان و تاجیکستان امروز.

به طور کلّی باید پذیرفت که شعر کهن فارسی در نظام آوایی و موسیقیایی خود، بیشتر با گویش امروز افغانستان و تاجیکستان نزدیک است‌، تا گویش امروز ایران‌، و مسلماً دریافت ما از موسیقی این سخن‌، وقتی کاملتر می‌شود که آن را با لهجة خود شاعر بخوانیم‌. آقای دکتر تقی وحیدیان کامیار، در م

/ 3 نظر / 126 بازدید
مصطفی

جناب کاظمی با سلام و تشکر و تحسین بخاطر دقت و دانش و علاقه شما به زبان اجدادی مان.بااحترام به همه ملتها و قومیت ها و زبانها و تحسین جذابیت های انان مافارسی زبانان نیز وظیفه داریم این حوزه های مجزا شده اما مولد و خلاق زبان فارسی را بهم متصل کنیم.خوشبختانه اینترنت امکانی خوبی را فراهم نموده بطوری که اطلاعات اینجانب نوعی از فرهنگ و زیست زبان فارسی و زندگی فارسی گویان افغان و تاجیک در سالهای اخیر بسیار گسترش یافته و به یک علاقه مند مستمر و دائمی اخبار و مطالب نوشته های افغان و تاجیک تبدیل شده ام .خداوند امثال جنابعالی را زیادتر و موفق تر نماید تا به زبان شیرینی که بدران و مادرانمان به ما آموختند و حامل روح و جان گذشتگان و مبین هویت ماست خدمت نمائید.

مصطفی

به قول ما(و احتمالا به قول شما نیز) آه از نهاد آدم بلند می شود که چرا مسئولین امور و دست اندرکاران به تقویت این روابط و نزدیکی ماها آنگونه که شایسته است کمک نمی کنند.این قطعات جدا افتاده همچون برادرانی هستند که خانه های مجزا دارند اما سالهاست هیچ سراغی ازهم نگرفته و هم اکنون نیز به جای آنکه از یافتن یکدیگر به شوغ آیند به یگدیگر بی اعتنایند.امیدوارم این آگاهی ها هر چه بیشتر ما ها را بهم نزدیک کند .دوستی برای خدمت به یکدیگر و بهره مندی متقابل و البته نه برای نفی غیر .تنوع اقوام مختلف فارسی زبان حاکی از تحمل و بردباری قومی زائد الوصف ماست.ماها بخوبی در می یابیم که ضمن بهره مندی از میراث فرهنگی خود و تلاش برای حفظ و تعمیق آن با احترام به اقوام و فرهنگهای دیگر به ارتباط و تعامل متقابلا سودمند با انهانیز به بردازیم .

مصطفی

تلذذ از مشترکات هنگامی متعالی و انسانی است که خدای ناکرده متضمن نفی غیر نباشد.زیبائی اقوام و ملل و فرهنگها در تنوع انهاست و این موهبت را می باید قدر شمرد و احترام گذاشتدر سرزمین ما و شما اقوام مختلفی زندگی می کنند. زبانهای نسبتا مختلفی استفاده می شود اما علیرغم این تنوغ دلفریب بقول یکی از بزرگان همچون فرشی زیبا هویتی مشترک دارند. بخصوص مردم مصیبت دیده افغانستان بسیار نیازمند تالیف قلوب یگدیگر در میان خود و انس و الفت با مردمان همسایه خصوصا مردم ما که قرابت فراوانی با انها دارند می باشند.مطالب بسیار خوب و مفیدی در سایتهای فارسی افغانی نوشته می شود . بنظر می رسد نویسندگان فارسی افغانی می باید بیشتاز و مروج دوستی میان مردم افغانستان در درون و میان مردم افغانستان با سایر ملل باشند.وظیفه ما ایرانیان نیز مساعدت و یاری صادقانه به مردم افغانستان و توسعه روابط میان مردمان دو کشور. موفق و سربلند باشید