+ سبویی از دریا
یادداشتی در نکوداشت دکتر محمدسرور مولایی
برای ویژهنامه نکوداشت ایشان در ششمین جشنوارهی قند پارسی که در اسفند 1390 در تهران برگزار شد.
در ذهنم به دنبال اولین جایی میگردم که نام دکتر محمدسرور مولایی در آن ثبت است. کنگرهی شعر دانشجویان کشور در سال 1369 در کرمان را به خاطر میآورم که در آنجا یکی از شاعران دانشجو در جریان صحبت و آشنایی با من، از استاد افغانستانیاش با نام دکتر مولایی یاد میکند و شعری از مرا برای ایشان میبرد. برای من که هنوز با مجامع دانشگاهی ایران آشنا نیستم، این نام تازگی دارد و اشتیاق دیدن صاحب نام را در من بیدار میکند. چون ما مردم در آن سالها به دلایل گوناگون کمتر هموطنی از خویش را در مجامع دانشگاهی ایران دیده بودیم.

سال بعد در اولین شب شعر افغانستان که از سوی دفتر نمایندگی رهبری در امور افغانستان برگزار میشود، دیدار جناب دکتر مولایی و خانم دکتر مستشارنیا میسر میشود، که به واقع حضور این دو تن در کنار هم، نمادی از یک پیوند عمیق فرهنگی میان دو ملت هم میتواند بود.
...ادامهی مطلب
+ معمار بلاغت نوین
این یادداشت را نه برای انتشار در ویژهنامهای مینویسم، نه به سفارش نشریهای؛ حتی نه به امید این که به ملاحظهی کسی برسد که دربارهاش نوشته میشود. میخواهم با این چند سطر شکسته و بسته، مختصر اشارهای بکنم به یکی از برکاتی که وجود جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای شاعران و منتقدان این روزگار داشته است.
مسلماً این یادداشت مختصر نمیتواند حتی گوشهای از یکی از ابعاد شخصیت چندبعدی ایشان را هم به تصویر بکشد. فقط یک حقگزاری اندک است نسبت به مردی که بسیار چیزها از او آموختهام و اگر درست بگویم، نگاه و نگرشم نسبت به شعر، مباحث بلاغی شعر و آثار بسیاری از شاعران فارسی، با مدد از نوشتههای این بزرگ، دگرگون شده است.

بدون تردید، باید دکتر شفیعی کدکنی را یک مجدّد در عرصهی زیباییشناسی شعر فارسی دانست، معمار بنایی جدید که هرچند در زمین قدیم ساخته شده است، ساختاری تازه دارد.
...
ادامهی مطلب
+ حمیرا نکهت دستگیرزاده

مقام ادبی و علمی حمیرا نکهت دستگیرزاده بینیاز از توصیف امثال من است. در هر مقام و محفلی، وجود و حضور او کافی است تا به خود ببالیم و به داشتن چنین سرمایهای افتخار کنیم. این شاعر و پژوهشگر صمیمی، پرتلاش، خستگیناپذیر و با همت ما اکنون با بیماری سختی دست و گریبان است، هرچند باری به او گفتم که «بعید میدانم حتی سرطان هم حریف این روحیة قوی و شاداب شما شود.»
همه با هم دعا میکنیم تا خداوند صحت و سلامتی را به این وجود شریف برگرداند و باز هم با حضور او در محافل و مجامع، به خود ببالیم و احساس سرافرازی کنیم.
+ قند پارسی و فخرالمحققین
پنجمین جشنوارة ادبی قند پارسی در روزهای دوم و سوم اسفند 1388 در تهران برگزار شد. برگزارکنندة این جشنواره، «خانة ادبیات افغانستان» بود. این جشنواره در ضمن بخشی ویژة ادبیات پایداری بود و نیز مراسم اهدای جوایز نوروز (جایزة بهترین رمان و داستان کوتاه افغانستان در این دهه). یکی دیگر از برنامههای جنبی قند پارسی، طبق همیشه، نکوداشت یکی از پیشکسوتان و تلاشگران عرصة ادبیات افغانستان است. در این جشنواره، نکوداشت به محمدجواد خاوری داستاننویس و پژوهشگر نامور افغانستان اختصاص داشت.
چون گزارش برنامه در جایهای دیگری نیز منتشر شده است، من از آن درمیگذرم و ضمن قدردانی از تلاشهای شبانهروزی دستاندرکاران جشنواره، یادداشتی را نقل میکنم که برای انتشار در ویژهنامة جشنواره و دربارة جناب خاوری نوشته بودم.
... ادامهی مطلب
+ زریاب، سرمشق زیبانویسی
چهارمین همایش قند پارسی در تهران گشایش یافت و این شاید بزرگ ترین گردهمایی سالانه شاعران و نویسندگان افغانستان است، به ویژه نسل جوان که به راستی رستاخیزی در ادبیات ما برپا کرده اند.
در این همایش هر سال از یکی از شخصیتهای ادبی افغانستان تجلیل می شود و تجلیل امسال اختصاص دارد به اعظم رهنورد زریاب نویسنده بزرگ ما. من نیز به پاس این بزرگداشت، یادداشتی کوتاه نوشتم و همچون برگ سبزی تقدیم این همایش کردم. البته در وصف زریاب بسیار سخنها می توان گفت که البته بیشتر منتقدان ادبیات داستانی صلاحیت این سخنها را دارند و از این حقیر بیش از این چیزی بر نمی آید.
امیدوارم همایش با شکوه تمام برگزار شود و خداوند سایه این نویسنده ارجمند را تا سالها بر سر ادبیات ما نگه دارد.
جناب اعظم رهنورد زریاب، شخصیتی است جامعالاطراف. سخنگفتن از جوانب گوناگون کمالات ایشان، هم مجالی فراخ میطلبد و هم بضاعتی درخور، تا بتوانیم حق مطلب را اگر نه به تمام، لااقل در حد انتظار برآورده کنیم. و من در این یادداشت کوتاه، فقط به گوشهای از توانمندیهای این نویسندة گرانقدر اشاره میکنم.
باری، یکی از وجوه هنر جناب زریاب که شاید کمتر بدان پرداخته شده است، زیبایی نثر، پاکیزهنویسی و رعایت ظرایف نگارش است، چه در داستان و چه در نوشتههای دیگر. زریاب نثری دارد بسیار شفاف و هنرمندانه، زیبا و ساده که نه همانند نثرهای روزنامهای و گزارشی، خام و بیآرایه است و نه همانند قطعات ادبی، آنچنان سنگین که منظور نویسنده را در پردهای از آرایشهای لفظی نگهدارد. این نثر، در حد متعادلی، از تمایزهای بیانی برخوردار است و البته هیچگاه این تمایزبخشیها، آن را کدر نکردهاند.
از سویی دیگر، این نثر، در کمال اعتدال است; هم خصایص بومی خود را دارد و هم از رهیافتهای زبانی همزبانان ما بهرهمند شده است. گذشته از اینها، زریاب خود با وضع بعضی اصطلاحات و معادلها برای کلمات فرنگی، به گنجینة واژگان ما افزوده است.
ولی نوشتههای جناب زریاب، تنها بدین صفت ممتاز نیست، که در پاکیزگی هم نظیر ندارد. من در این سالها به تبع حرفة ویرایش، با مطالب بسیاری از نویسندگان و شاعران هموطن سروکار داشتهام و هیچ به خاطرم نمیآید که از نوشتههای ایشان متنی آراستهتر و ویراستهتر دیده باشم. کتاب «چهها که نوشتیم» که برای انجام امور فنی پیش از چاپ به من سپرده شد، برایم نه مادة کار، که سرمشق نویسندگی و ویرایش بود و من جدا از مباحث نظری، بسیار چیزها در نوشتن و شیوة تحقیق و نگارش از آن آموختم.
از اینها که بگذریم، دقت و وسواس و رعایت آداب پژوهش در آثار تحقیقی جناب زریاب، یادکردنی و آموختنی است. به اینها بیفزایید پرهیز ایشان از جزماندیشی و مطلقنگری را که یک ضرورت است در پژوهش، بهویژه علوم انسانی. او حتی در مقام انتقاد نیز لحنی بسیار ملایم و بزرگمنشانه دارد و نیک میدانیم که در محیط فرهنگی پر تنش و آشوب کشور ما، این رفتار بسیار ضروری است. به راستی یکی از چیزهایی که به طور مشخص و عملی میتوان از جناب زریاب فراگرفت، روشنبینی، انصاف و امانتداری در تحقیقات ادبی و تاریخی است.
به همین لحاظ، به گمان من، خواندن آثار نویسندة بزرگ ما جناب رهنورد زریاب، نه تنها برای علاقهمندان ادبیات داستانی، که برای شاعران، پژوهشگران و به طور کل همه کسانی که با قلم سروکار دارند، یک ضرورت است، بهویژه آنان که میخواهند نثر فارسی افغانستان را تعالی بخشند و از افراط و تفریط دور بدارند.
+ از آتش از بریشم
این مطلب برای صفحه آنلاین بی بی سی نوشته شد و با اصلاحاتی در آنجا درج شد.
به بهانة 7 میزان، سالگرد عروج عبدالقهار عاصی
کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من
سرود سبز میخواهند
من آهنگ سفر دارم
من و غربت
من و دوری
خداحافظ گل سوری!
و اکنون درست دوازده سال از این خداحافظی اندوهبار میگذرد، خداحافظی با شاعری که اگر میماند، از قلّههای شعر امروز افغانستان بود، همچنان که در زندگی خویش چنین موقعیتی داشت.
عبدالقهار عاصی، زادة روستای ملیمه پنجشیر بود (1335 خورشیدی) و بزرگشده و درسخواندة کابل و از فعالان شعر افغانستان در دهة شصت و اوایل دهة هفتاد خورشیدی. او را میتوان برومندترین درختی دانست که در زمین مساعد «انجمن نویسندگان افغانستان» در دهة شصت بالید و میوه داد. دریغ که چندی پس از آن، دیگر نه از تاک خبری ماند و نه از تاکنشان.
عاصی شاعری بود نوگرا که حتی در قالبهای کهن نیز حرف و حدیث تازهای داشت. بسیار پُرکار بود و با خود وعدهای داشت که هر سال، یک کتاب شعر به بازار روانهکند، و تا دم مرگ به این وعده عمل کرد.
آنچه بیش از هر چیز دیگر در شعر عاصی خودنمایی میکند، خلاّ قیت و کشف فضاهای دستنخورده است. شعرهای عاصی غالباً از کلیشهها و چهارچوبهای پیشساختة ما بیرون میزند و به همین لحاظ، کمتر میتوان این شاعر را به هنجارهای معمول، وفادار دید.
اما روح ناآرام و پرتپش این شاعر، علاوه بر صورت، در سیرت شعر او نیز خودنمایی میکند. عاصی ذاتاً شاعری بود دردمند، اهل موضعگیری و صراحت بیان. به همین لحاظ، غالباً با مسایل مملکت درگیر بود و کمتر اتفاقی در کشور افتاد که عاصی از کنارش با سکوت گذشته باشد.
ولی او با این همه موضعمندی، روحیهای لطیف و تغزّلی نیز داشت. از او شعرهای عاشقانة بسیار زیبایی بر جای مانده است. گاهی در شعرش آمیختگی زیبایی از لحن حماسی و تغزّلی هم دیده میشود که خاص خود اوست. شاید تعبیر «از آتش، از بریشم» که نام واپسین کتاب شعر عاصی است، حکایتگر خوبی از روحیة او باشد.
باری، عاصی به سبب همین روحیة معترض و آزاداندیش خود، در سالهای حاکمیت رژیم کمونیستی گاه در لفافه و گاه با صراحتی شاعرانه، شعرهایی در تعارض با حاکمیت سرود. همین لحن معترض، پس از آن هم برجای ماند و در سالهای حکومت مجاهدین و جنگهای داخلی نیز شاعر ما جز مدت کوتاهی با حاکمیت همنوا نماند. کتاب «از جزیرة خون» حکایتگر اعتراض اوست نسبت به وضعیت کشور بعد از ثور 1371.
ادامة این جنگها، عاصی را همچون بسیاری دیگر از فرهنگیان ما وادار به مهاجرت کرد و او از میان کشورهای دور و نزدیک، ایران را برگزید. شاید میخواست حال که از میان هموطنان بیرون رفته است، از میان همزبانان نرود. حضور بعضی دوستان شاعر افغان و ایرانی او در این کشور نیز این انتخاب را تقویت میکرد. چنین شد که در بهار 1373 خورشیدی با خانوادهاش به ایران کوچید و در مشهد اقامت گزید و زندگیای توأم با دشواری را در مهاجرت تجربهکرد.
حضور عاصی در ایران، برکاتی داشت. او هم در ایجاد ارتباط میان شاعران مهاجر و مقیم کشور کوشید و هم آثاری تألیف کرد که به صورت کتاب و مقاله در این کشور چاپ شد و غالباً نیز با پشتکار شاعر ایرانی، محمدحسین جعفریان، که هم دوست عاصی بود و هم دوستدار افغانستان.
ولی در ایران، امکان اقامت و معیشت حتی در حد یک قوماندان از میدان گریخته هم برای عاصی میسّر نشد. مسئولان امر با نامهربانی تمام بر اقامت شاعر در این کشور مهر اختتام کوبیدند. شاعر آوارة ما نومیدی روانة وطن شد، در حالی که این بیت حافظ را به دوستش فرهاد دریا نوشته بود:
غم غریبی و غربت چو برنمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
و این در حالی بود که دریا در پی فراهم ساختن امکان مهاجرت او به اروپا بود. آن دو از کابل با هم رابطهای نیک داشتند. دریا بسیاری از شعرهای عاصی را با آهنگ خوانده است و آخرین کتاب عاصی نیز به همّت او چاپ شد.
باری، قهار عاصی در یک سحرگاه سرد و ابری، مشهد را به قصد هرات و سپس کابل ترک کرد، با همسر فاضلش میترا و تنها فرزندش مهستی. بسیار از آن زمان نگذشته بود که خبر درگذشت او براثر انفجار خمپاره در کارته پروان کابل، در همه جای پخش شد.
«مقامة گل سوری»، «لالایی برای ملیمه»، «دیوان عاشقانة باغ»، «غزل من و غم من»، «تنها ولی همیشه»، «از جزیرة خون» و «از آتش از بریشم» شش مجموعه شعر عاصی است و «آغاز یک پایان» خاطرات اوست از جریان سقوط کابل به دست مجاهدین و جنگهای داخلی. از او شعرهایی چاپنشده نیز برجای مانده است که یکی از آن میان، سفرنامة او به ایران است و امیدواریم نسخهای از آن نزد خانوادهاش باقی مانده باشد.
+ نامهای از آقای بشیر سخاورز
نویسنده و پژوهشگر گرامی جناب بشیر سخاورز با عنایت به یادداشت «مقدمه ویراستار» اینجانب، نامهای به من فرستاده اند و سفارش کردهاند که آن را در وبلاگ خویش بگذارم. با سپاس از محبت و اظهار نظر ایشان.
سلام دوست گرامى کاظمى صاحب. پیامى دیر، اما خینهء بعد از عید نه.
پژوهش ساینس است. ممکن زمان آن فرارسیده باشد که پژوهشگران ما به کار هاى جدى بپردازند. تعدادى از نویسندگان ما زیر تأًثیر نویسندگان ایران (شاید براهنى)، به ویژه به کار هاى نقد و آن هم نقد شعر مى پردازند. یعنى پیرامون کژى، راستى و کاستى شعر که البته مى تواند تا اندازهء جالب باشد، اما کافى نیست. مردم ما انتظار دارند تا پژوهشگر شان به طور نمونه، نقش شعر را در روشن ساختن اذهان مردم بررسى کنند.
ویرایش "کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر" کار بسیار ستودنى است. پژوهشگرى در مقام شادروان فرهنگ سال هاى زیادى را در رنج سپرى کرد تا این کتاب را به پایان برساند و باز زندگى مجالش ندهد که تا مردمانى چند، از دیار فرهیختگان کارش را بستایند. فرهنگ عالم ( Scientist ) بود. دنبال فخامت زبانى (زبان آورى) نبود. براى همین کار او چون کار غبار پاینده است. این روز ها کتاب ارزشمندى از جلیل دوستخواه نویسندهء ارجمند ایران را پیرامون شاهنامه مى خوانم. در این کتاب نقل قول از هیچ یکى از نویسندگان افغانستان به جز از عبدالحى حبیبی نشده است. حالا بایست از خود پرسید که چه چیزى عبدالحى حبیبى را بر طراز برتر نویسندگان مى نشاند؟ جواب شاید این باشد که حبیبى ساده مى نوشت اما ساده اندیش نبود، برعکس نویسندگان پر توقع امروز ما که کوهى از کلام فاخر را حمل مى کنند اما ساده اندیش اند.
من متوجه هستم که شما تلاش جدى براى معروفى پژوهشگر خوب و آثارش دارید. کتاب "افغانستان در پنج سال اخیر" را بعد از آن که چاپ شد به انگستان به دکان آقاى سرورى بفرستید تا چاپ تازه اش را که مهر ویرایش شما را دارد بخوانیم. البته آقاى ابراهیم شریعتى بایست این کار را بکند و اگر آرزو داشت با من به تماس شود.
شاد و سر افراز باشید.
+ ناجوی همواره سرسبز
به مناسبت مراسم نکوداشت استاد براتعلی فدایی در هرات
بزرگداشت استاد براتعلی فدایی، چیزی بود که از سالها پیش آرزویش را داشتیم و امیدوار بودیم که بالاخره یکی از مراکز یا نهادهای فرهنگی کشور، این انتظار دیرپای را برآورده کند. خوشبختانه «انجمن ادبی ناظم هروی» در این کار نیکو پیشگام شد. چه بهجا بود این پیشگامی و چه مناسب بود این انتخاب، چون استاد فدایی، از چند نظر، شایستة چنین تقدیر و تکریمی است; هم به واسطة پایه و مایة شاعری و فضل و دانش ادبی و هم به واسطة پیشکسوتی در شعر.
و من در این نوشتة شکستهبسته، میکوشم ضمن ادای دین به استاد، به واسطة حقی که بر همنسلان من دارد، بعضی از وجوه شعر و شخصیت استاد فدایی را که به گمان من او را شایستة هرگونه نکوداشتی میسازد، برشمارم.
1. پیش از همه باید قریحة ادبی و تسلّط استاد بر اسالیب شعر کهن را ستود. او شاعری است آشنا به اصول و فنون سخنوری، البته با همان معیارهایی که در ادب سنّتی ما رایج بوده است. از این لحاظ، او را میتوان تالی بزرگانی همچون قاری عبدالله، غلاماحمد نوید، غلامنبی عشقری و بالاخره استاد خلیلالله خلیلی دانست. به باور من، پس از استاد خلیلی، ما شاعری با این مایه تسلط بر اصول و فنون شعر سنتی خویش نداریم.
2. ولی با همه گرایش و وفاداری به قالبها و معیارهای بلاغت قدیم، استاد فدایی کوشیدهاست در محتوای آثارش پایبند مضامین مکرّر و مفاهیم کهن نماند و تا حدی که سبک کار او اجازه میدهد، همپای تحوّلات زمانه حرکت کند. شعرهای او غالباً به مسایل و مضامین مطرح در جامعة امروز ارتباط دارند، و در آنها انعکاسی از حوادث هر مقطع تاریخی را میتوان دید.
3. مذهبیسرایی، یکی از دیگر زمینههای جدّی کار استاد فدایی است. او شاعری است شیفتة بزرگان دین، و در همان قوالب سنّتی، منقبتهای بسیاری برای آنان سروده است. بسیاری از مناقب استاد فدایی نقل محافل منقبتخوانی افغانستان است، چه در هرات و چه در دیگر جایها; و بسیاری از منقبتخوانان سنّتی افغانستان، شعرهایی از او را در حافظه دارند.
4. اما از اینها که بگذریم، یک شاخصة شخصیت استاد فدایی ـ که بهراستی قابل تحسین و تقدیر است ـ آزادمنشی اوست. او هیچگاه در جوار مراکز قدرت نزیسته و ستایشگر هیچیک از قدرتمداران عصر نبوده است. او دوران حکومت حدود ده زمامدار افغانستان را درک کرده و همواره، چه صریح و چه ضمنی، منتقد و یا معارض نظامهای حکومتی بوده است. و درست به همین لحاظ، همیشه در معرض کممهری حاکمیتهای مختلف قرار داشته است.
در سالهای دهة چهل، شعرهای انتقادی استاد فدایی در نشریات «اتفاق اسلام» و «ترجمان» نقل زبانها بود و او بالاخره شغل دولتیاش یعنی ریاست فواید عامة ولایت بادغیس را بر سر همین انتقادها و افشاگریها نهاد.
در دوران اشغال افغانستان توسط نیروهای روسی هم فدایی به صف معارضان حاکمیت پیوست، تحت تعقیب قرار گرفت و چندین سال آوارگی در ایران را در پی آن تجربه کرد.
این سلوک معنوی فدایی، البته او را همواره از امتیازهای مادیای که در این سالها نصیب بسیاریها شد، محروم داشته است. چنین است که شاعر ما، سالهاست که بر اورنگ سلطنت فقر تکیه زده است.
5. خصیصة دیگر استاد فدایی، شاعرپروری اوست. او از نخستین بانیان و فعالان حلقات ادبی هرات در عصر حاضر بوده و حدود نیم قرن، در این مجامع و محافل حضوری جدی داشتهاست. حاصل این فعالیت هم پرورش یک نسل از شاعران جوان آن روزگار بوده است که بعضی از آنان همچون ظاهر رستمی و نظامالدین شکوهی اکنون از شاعران شاخص هرات به شمار میآیند.
باری، استغنا، مناعت طبع، تواضع و فروتنی، خلق خوش و قوّت طبع، فقط بخشی از خصایلی است که استاد فدایی بدان آراستهاست. او از معدود شاعران ماست که در سن قریب به هشتاد سالگی، با همان قوّت طبع جوانی شعر میگوید و حافظهاش سرشار از شعرها و خاطراتی ماندگار است.
خداوند سایة این ناژوی استوار و همواره سرسبز شعر هرات را همواره بر سر این شهر حفظ کند.
+ بعد من اما تو راحتتر به خیلی چیزها
در همایش قند پارسی بودیم که خبری تلخ شنیدم. شنیدم که نجمه زارع درگذشتهاست و این خبر وقتی مرا تکان داد که به خاطرم آمد دو سه شعری که پیش از این، از او شنیدهبودم و سخت به دلم نشسته بود آن شعرها و شاعرش را یکی از بهترینهای نسل جوان شعر امروز دانسته بودم. و دریغ که اکنون این شاعر بسیار خوب در میان ما نیست. باری، من از او این قدر میدانم
نجمه زارع
متولد 1361
فوق دیپلم عمران
نفر اول کنگرة «زبان سادة عشق» تهران
نفر دوم کنگرة شعر عاشورایی
نفر سوم شاعران عاشورایی تهران
برگزیدة کنگرة شعر دفاع مقدس اهواز
و اینک شعری که از او در خاطر داشتم و به راستی که چقدر زنده، عینی، پراحساس و تأثیرگذار است این شعر.
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر،
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آن که دوستترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که «هق هق» تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه، نفرین نمیکنم... نکند
به او ـ که عاشق او بودهام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.
یادداشت. تا جایی که من خبر دارم، مجموعه شعر نجمه زارع با عنوان «یک سرنوشت سهحرفی» در انتشارات «پیشگامان توسعه» زیر چاپ است. دیگر این که شاعر گرامی جناب سیدمهدی موسوی هم در وبلاگش با نشانی زیر، دربارة درگذشت نجمه زارع مطلبی نوشته است و من هم اکنون خبر شدم.
bahal3.persianblog.ir
+ رضا برجی...
دیشب تلویزیون گفت که رضا برجی...
نه، بگذارید طوری دیگر شروع کنیم. رضا برجی یک عکاس و مستندساز جنگ است. بعد از جنگ ایران و عراق، این جان بیقرار، طاقت نیاورد و برای تهیة عکس و فیلم مستند از مبارزة مردم، راهی افغانستان شد، افغانستان دوران جهاد. از آنجا زندگی او با افغانستان و مردمش و رنجهایشان گره خورد...
او آدم بسیار نازنینی است; مخلص، فداکار، باصفا و بامحبت. در سفر اولش به افغانستان، مشقتهای بسیار کشید که مهمترینش اسارت به دست ملیشهها و نابودشدن همه فیلمها و عکسهایش بود. او از این سفر، با دست خالی برنگشت. البته نه چندان خالی. هم تجربههایی کسب کرد برای سفرهای بعد و هم یادداشتهایی خاطرهوار فراهم کرد که بعداً به صورت کتابی مستقل به چاپ رسید، کتاب «برچههای سرخ، کوچههای سبز».
در سفر بعد، او یک همسفر باوفا یافت، یعنی محمدحسین جعفریان، شاعر، نویسنده و فیلمسازی که او هم دل به این کشور و مردمش بسته بود. پس کولهبارشان را بستند و راهی شدند. سال 1372 بود و دوران جنگهای داخلی افغانستان و تاجیکستان و این دو میخواستند روایتگر حوادث دو کشور در این خونینترین سالها باشند، دوران جنگهای کابل و راکتباران و دیگر بدبختیها. در این سفر بود که وسیلة نقلیهشان کلهمعلقشد و در نتیجه، جعفریان بر روی برانکارد به ایران برگشت و برجی با عصا و کلة باندپیچیشده.
حاصل این سفر، سریال مستند «لعل بدخشان» بود و انبوهی عکس و گزارش و از همه گرانبارتر، تجربههایی که دستمایة آنان برای سفرهای دیگر شد.
برجی در این چندسال، با اخلاص و فداکاری تمام، همواره در متن حادثهها بوده است، روزی در افغانستان، روزی در بوسنی، روزی در چچن، روزی در عراق و روزی بر تخت بیمارستان.
اشتباه نکردم، تخت بیمارستان، به خاطر عوارض سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق. او مجروح شیمیایی است و روز به روز، نزارتر میشود. آخرین باری که او را دیدیم، پارسال بود و در هفتة همبستگی ایران و افغانستان که فرهنگیان افغانستان به خاطر خدماتش به این کشور، از او تقدیر کردند. از آن هنگام درست نمیدانم بیماریاش تا چه حد پیشرفت کردهاست که دیشب در برنامهای در تلویزیون از دوستداران هنرش خواسته شد که برای سلامتیاش دعا کنند. همین.
و ما نیز دعا کنید که حکیم شفابخش پوزشپذیر، رضا برجی عزیز و فداکار را از ما نگیرد.


مهربانیها ()