+ دنیا و مافیها
گاهی کلمات و یا ترکیبها و تعبیرها، حامل معنایی هستند که دریافت بهتر از آنها را سهل میسازد. این کلمات و ترکیبها وقتی بهتر کارآمد و مؤثرند که آن معنی شفاف باشد و برای همگان قابل دریافت. مثلاً ما میگوییم «سنگنوشته» و خود این ترکیب، معنیاش را یادآور میشود. یعنی نوشتهای که بر روی سنگ حک شده است. اگر به مرور زمان مردم معنی «سنگ» و «نوشته» را درنیابند، از این ترکیب آن حسی را نخواهند داشت که اکنون دارند. این چیزی است که در مورد بسیاری از ترکیبها و تعبیرهای عربی رخ داده است. یکی از اینها «دنیا و مافیها» است.
به راستی چند درصد از فارسیزبانان امروز وقتی این تعبیر را در جایی میبینند، دریافت درستی از معنایش دارند؟ شاید بسیاری گمان میکنند که «مافیها» خودش یک کلمة مستقل است. مثلاً به معنی «تعلقات دنیایی» یا «نیازهای مادی». شاید بسیاری گمان میبرند که «مافیها» جمع «مافی» است و این مافی خودش چیست؟ دیگر مجهول است.
ولی حقیقت این نیست. «مافیها» حاصل جمع سه کلمة عربی است، یعنی «ما» (= هر آنچه)، «فی» (= در) و «ها» (= آن). پس معنی «ما فیها» میشود «هر چه در آن است».
حالا چرا نمیگوییم «دنیا و هر چه در آن است» یا «جهان و هر چه در آن است» و مینویسیم «دنیا و مافیها»؟ چون عادت کردهایم به این که مثلاً «ادبیتر» بنویسیم. حالا این «ادبیتر» چقدر ملموس و شفاف است؟ چقدر عینی است و چقدر حس به آدم میدهد، مهم نیست.
باز جالب این است که به همان دلیل که معنی ترکیب برای بسیاری از ما روشن نیست، آن را گاهی غلط به کار میبریم، چنان که دوستی نوشته بود: «هر وقت دلم از مافیهای دنیا میگرفت.» شاید به این تصور که «مافیها» یعنی «تعلقات» و «دلمشغولیها».
به همین دلیل است که من از ترکیبهایی مثل «ثمن بخس»، «ید طولی» و «غث و سمین» خوشم نمیآید. نه به این دلیل که عربیاند، بلکه به این دلیل که شفاف و روشن نیستند. دریافتی که ما از معنیشان داریم، یک دریافت مستقیم نیست که از روی معنی اجزای ترکیب ایجاد شده باشد. یک دریافت غیرمستقیم و لغتنامهای است. در حالی که ما برای معادلهای اینها یعنی «بهای اندک»، «دست بلند» و «کم و زیاد(1)» هیچ نیازی به لغتنامه نداریم.
.........................................................
1: «غث و سمین» در واقع به معنی «لاغر و فربه» است، ولی در مقام کاربرد، همان معنی «کم و زیاد» یا «فراز و فرود» رایج را دارد.
+ تایپ کامپیوتری، قانون سوم طلایی
قانون سوم هرچند طلایی است، تا حدودی از قانون دوم منشعب میشود. میشود گفت «طلای سفید» است. این طلای سفید این است:
علایم سجاوندی باید پیوسته به کلماتی تایپ شوند که به آنها تعلق دارند.
خوب مشکل دو تا شد. این علایم به کدام کلمات تعلق دارند؟ این را توضیح میدهم.
...ادامهی مطلب
+ تایپ کامپیوتری، دومین قانون طلایی
قانون دوم: بین اجزای یک کلمه یا ترکیب، نباید فاصله گذاشت.
همین بود؟ بله. همین بود. ولی خوب کمی صبر کنید. تشخیص مصداق و شیوه اجرای این قانون به آسانیِ گفتن آن نیست. این مثل قوانین مملکت ماست که آسان گفته میشود و سخت اجرا میشود.
...ادامهی مطلب
+ تایپ کامپیوتری، اولین قانون طلایی
سعی کنید این مصراع را بخوانید
زیباستعجبروددزلبهایت
یا نه. زیاد سعی نکنید. اصلاً بیخیال شوید. کسی که اینطور مینویسد، بگذارید اصلاً شعرش خوانده نشود. ولی این قانون را همیشه به یاد داشته باشید.
باید بین هر دو کلمهی مستقل، یک فاصله (سپیس) تایپ کرد.
این «فاصله» در واقع همان کلید بزرگی است که زیر همه کلیدهاست و به همین دلیل، بزرگ و در لبهی صفحهکلید ساخت شده است تا همه آن را ببینند و به راحتی به کار برند. یکی نگوید، «ها، من نمیدانستم فاصله کجاست.»
ولی بسیاریها نقش کلیدی به این بزرگی را نمیدانند. فکر میکنند که کلیدی با این قد و قامت فقط برای این است که حروف چسپان را جدا سازد. پس وقتی بخواهند «سیب خوردم» تایپ کنند، بعد از «ب» آن را تایپ میکنند تا این طور نشود: «سیبخوردم» ولی همین آدمها وقتی آلو بخورند، دیگر ضرورتی به این کلید نمیبینند و مینویسند «آلوخوردم».
این یک اشتباه بزرگ است. به واقع کلید فاصله فقط برای پیشگیری از چسپیدن حروف نیست، بلکه برای نشاندادن استقلال کلمات هم هست.
باز به قانون طلایی اول برگردیم. بین هر دو کلمهی مستقل باید فاصله تایپ کرد. خوب. حرفهای اضافه و ربط و ضمیرها هم کلمهی مستقل حساب میشوند؟ بله که میشوند. همانطور که بچههای آدم هم آدم مستقل حساب میشوند و هیچ خوب نیست که در مهمانی جلو بچه پشقاب نگذاریم که بچه است دیگر.
بله، «در»، «و»، «از»، «تا»، «با»، «ما» و امثال اینها همه کلمههایی مستقلاند و قبل و بعدشان باید فاصله باشد.
پس ننویسیم «اودرخانه ازغذاخبرگرفت»
و بنویسیم «او در خانه از غذا خبر گرفت»
ملاحظه میکنید که این دومی قشنگتر است. این طور نیست؟ بله که هست.
شاید یکی بگوید که «تو چه گیر دادهای به فاصلهی کلمات؟ کم مشکل در این دنیا داریم؟» ولی باور کنید که من یک نفر از دوستان را به کار گماشتهام که هفتهای یکی دو روز میآید و در کتابهایی که برای ویراستاری بر سر دست دارم، فاصله کلمات و دیگر ظرایف تایپ را درست میکند. مشکل بزرگ این است که اکنون بسیار کسان به خیال این که تایپ یاد دارند، کتابهایشان خودشان تایپ (تایپ؟) میکنند و این مشکلی شده است در حوزهی چاپ و نشر. قدیمها تایپ را فقط تایپیست حرفهای انجام میداد و او کارش را یاد داشت. حالا هر کسی که کامپیوتر دارد، انگار تایپ هم یاد دارد.
خوب. آن مصراع را بالاخره نخواندید؟ من آن را با رعایت فاصلهها مینویسم.
زیباست عجب رود دز لبهایت
بله. بعد از کلی فکر کردن و ارتباط دادن این مصراع با مصراعهای قبل و بعد شعر، این کشف بزرگ را انجام دادم که شاعر لبهای معشوق را به «رودِ دز» تشبیه کرده است. ولی مشکل این نیست که این چنین تشبیه شاعرانهای کرده است. مشکل این است که چرا تایپ یاد ندارد.
+ اندر باب جدانویسی و سر هم نویسی (2)
(پیش از خواندن این مطلب، قسمت اول آن را مطالعه فرمایید.)
به واقع انگیزة نگارش این مطلب برای من، مطالعة بخشی از کتاب ارزشمند «جانستان کابلستان» جناب رضا امیرخانی داستاننویس برجستة روزگار است. این کتاب سفرنامة اوست به کشور ما افغانستان. همینجا بگویم که آنچه در باب رسمالخط جناب امیرخانی میگویم، هیچگاه ناقض ارزشهای این کتاب نیست.
(لطفاً «ادامه مطلب» را ببینید)
...ادامهی مطلب
+ اندر باب جدانویسی و سرهمنویسی (1)
امروزه در نگارش، به ویژه در میان جوانترها گرایش غالب به سمت جدانویسی است و این گرایش گاهی شکلی کمابیش افراطی یافتهاست.
در این تردیدی نیست که جدانویسی در حدّ معقول خود به بهسازی خط فارسی در این چند دهه کمک کرده است. این را هم باید به عنوان یک قاعده پذیرفت که در جایهایی که در میان جدانویسی و یا پیوستهنویسی اجزای یک کلمه یا ترکیب تردیدی داریم، یعنی آنگونه نیست که یکی از دو جانب قضیه ارجحیتی قطعی داشته باشد، جدانوشتن به احتیاط نزدیکتر است.
ولی این گرایش به جدانویسی نباید یک مزیت مهم پیوستهنویسی را از نظر ما دور بدارد و آن، استفاده از شکل هندسی کلمات برای خواندن متن است. این را باید توضیح دهم.
...ادامهی مطلب
+ شما این را چه میخوانید؟
اگرمن غنچه سرخ وفارابی توبوییدم
این مصراعی از شعری است. باور کنید یکباره حیرت کردم که در یک شعر عاشقانه، نام «فارابی» چه میکند. بله. در واقع این است
اگر من غنچهی سرخ وفا را بیتو بوییدم
حالا حس میکنید که رعایت فاصله کلمات در تایپ چقدر مهم است و من چه عذابی میکشم وقتی متنهای کسانی را ویرایش میکنم که خودشان تایپکردهاند و البته بدون رعایت اصول تایپ.
این اصول و قواعد را در جزوهای نوشتهام و بسیار هم مختصر است. شاید آن را در وبلاگ بگذارم.
+ «زندگی» یا «زندهگی»؟ و دیگر قضایا
بنا بر یادآوری یکی از دوستان با نام مستعار «صحت و سقم»، اصلاحی کوچک در متن صورت گرفت. سپاسگزارم. سخن ایشان در قسمت پیامها آمده است.
از وقتی که من دست راست و چپ خود را شناختهام، بر سر «زندگی» و «زندهگی» جنجال بوده است و ماجرا، که بالاخره این «ه» یا به قول بچههای مکتب در کابل، «هـ گردک» ماجراآفرین، باید نوشته شود یا نشود.
من البته «زندگی» مینویسم و برای این کار دلایلی هم دارم. ولی اکنون دیگر آن جزماندیشی قدیم در این مورد را جایز نمیبینم. به نظرم میرسد که در این میان یک اتفاق ناخوشایند دیگر میافتد. (به «ادامهی مطلب» مراجعه کنید)
...ادامهی مطلب
+ چه باید کرد؟
وای. چه میباید کرد با این سطح از سواد:
این کاری خیر از اقای محقیق و اقای عرفانی بود به جینجال پارلمان خواطیمه داد.
یادآوری میکنم که منظور، «کار خیر» بوده است و «خواطیمه» هم گویا به تقلید از «خواب» و «خواهش» و امثال اینها نوشته شده است.
و این یادآوری هم بد نیست که من این را از نظری که شخصی در یک پایگاه انترنتی نهاده است نقل میکنم. یعنی شخص این مقدار «نخبه» بوده است که به انترنت دسترسی داشته باشد.
+ نگارش / ترتیب اجزای جمله (2)
آنچه گذشت:
در قسمت پیش، کلیاتی در بارهی ترتیب اجزای جمله گفتیم و بحث را بدینجا رساندیم که برای این ترتیب، معیارهایی وجود دارد. یکی از معیارها، ترتیب طبیعی و منطقی جمله بود. اینک بحث را با طرح دیگر معیارها پی میگیریم. در مثالها، متن اصلیِ ناپیراسته با رنگ سرخ، توضیحات بنده با رنگ آبی و شکل پیراستهی متن با رنگ سبز درج شده است تا برجسته باشد.
...ادامهی مطلب
+ نگارش / ترتیب اجزای جمله (1)
مقدمه
سلسله مطالب «نگارش» که قرار بود روزی به شکل کتابی درآید، مقبول نظر دوستان واقع شد و برآن شدم که آنها را قسمت به قسمت در وبلاگ بیاورم. به نظر نمیآید که بدین زودیها تدوین کتاب برایم مقدور باشد با این مشغلههایی که دارم و کارهای ناتمامِ مهمتری که بر زمین است.
در ضمنِ مباحث، مثالهایی واقعی از نوشتههای دوستان که در طول این سالها ویرایشکردهام، آمده است، البته بدون ذکر نام نویسنده. عذرخواه آن عزیزان هستم و سپاسگزارشان که باری از نوشتههایشان بدینگونه استفاده کردهام. در این مثالها، متن اصلیِ ناپیراسته با رنگ سرخ، توضیحات بنده با رنگ آبی و شکل پیراستة متن با رنگ سبز درج شده است تا برجسته باشد.
این سلسله مباحث مفصل است و شاید دهها قسمت شود. از نظرهای دوستان در این مورد با کمال افتخار استفاده میکنم.
انتشار این مطالب در مطبوعات و پایگاههای انترنتی از نظر من کاملا بلامانع است، چون اینها را برای بهبود وضعیت نگارش فارسی امروز به ویژه در کشور ما نوشتهام و هر کس در انتشار این گونه مباحث بکوشد، خدمتی به این زبان کرده است.
ترتیب اجزای جمله
طرح بحث. اجزای جمله در هر زبانی ترتیبی خاص دارد و اهالی زبان، بنا بر همان ترتیب، به معنای سخن پی میبرند. مثلاً در زبان عربی، ابتدا فعل میآید، سپس فاعل و سپس بقیه اجزای جمله. در انگلیسی، ابتدا فاعل است، سپس فعل و سپس بقیة اجزا. در زبان فارسی غالباً این ترتیب چنین است: «فاعل + بقیه اجزای جمله + فعل.» مثلاً میگوییم «مولانا جلالالدین، مثنوی معنوی را به خواهش حسامالدین چلبی سرود».
...ادامهی مطلب
+ آگهی بازرگانی
قابل توجه مؤلفان و ناشران
حدود سیزده سال مداومت در کار ویرایش و صفحهآرایی کتاب، با همه گرفتاریهایی که داشت و وقتی که از من گرفت، برایم تجربة خوب و لذتبخشی بود. حال که به دهها عنوان کتابی که حاصل کارم است مینگرم، حس میکنم که در این روزگار نابسامانی کشور ما، باز هم قدمهای خوبی برداشته شده است.
در این یکی دو سال که از این کار کمابیش فاصله گرفتهام، دریغم آمد که این چراغ خاموش بماند. پس جمعی از جوانهای بااستعداد مجموعه «در دری» را تشویق کردم که دل بدین کار بسپارند و خود نیز تجربههایم را به صورت آموزشی با آنان در میان گذاشتم. حال یک گروه خوب برای تایپ، ویرایش و صفحهآرایی کتاب در «در دری» تشکیل شده است که کار آن همانند دیگر فعالیتهای این مؤسسه قطعاً در حوزة چاپ و نشر کشور مؤثر خواهد بود.
و من که مدتی به نوعی از کارهای ویرایش و صفحهآرایی کتاب شانه خالی میکردم، اکنون به تداوم این کار سخت امیدوار شدهام، البته به همت این جوانها. پس از طرف خودم و این گروه، برای حضور در عرصه چاپ و نشر در حوزة زبان فارسی اعلام آمادگی میکنم. مؤلفان و ناشرانی ایرانی و افغانستانی که در ایران یا خارج از ایران کتابی در دست انتشار دارند، میتوانند از یاری این گروه بهرهمند شوند. من مطمئنم که در آن صورت کیفیت کتابهایشان بالاتر خواهد رفت.
با وجود امکانات ارتباطی نوین، کارهایی از سراسر دنیا را میتوان پذیرفت و انجام داد. نشانی الکترونیکی من برای این کار در اختیار دوستان است.
mkkazemi@yahoo.com
+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش چهارم)
عربی و عربیزدگی
چنان که پیشتر گفته آمد، آمیختگی فارسی با عربی بیش از دیگر زبانها بوده است و به همین سبب، افراط و تفریط در این مورد هم بسیار است. پس ما در این قسمت درنگی خاص میکنیم.
...ادامهی مطلب
+ نگارش (هفتاد و یک)
داناست، آبی است
در غالب شیوهنامههای معتبر، توصیه میشود که در هنگام وصل «است» به کلماتی که با مصوّت بلند «آ» و «او» ختم میشوند، «ا» را ساقط کنیم، یعنی «دانا است» را «داناست» بنویسیم و «ابرو است» را «ابروست».
ولی غالباً در این شیوهنامهها، مصوّت بلند «ای» از این قاعده مستثنا دانسته شده است، یعنی میگویند در کلماتی مثل «آبی است»، «ماهی است» و امثال اینها، نباید «ا» را ساقط کرد و «آبیست» و «ماهیست» نوشت.
گاهی این تناقضها، آدمی را وسوسه میکند که این قواعد را ناپخته و نسنجیده پندارد و بدین وسیله توجیهی برای تخطی از آنها بیابد. گاهی قضیه چنان برای ما روشن و بدیهی مینماید که حتی در هوش و درایت تدوینکنندگان این قواعد هم شک میکنیم. چرا به راستی «آ» و «او» یک حکم داشته باشند و «ای» حکمی دیگر؟ چرا «ماهی است» مینویسیم، ولی «دانا است» نمینویسیم و یا «ابروست» مینویسیم ولی «آبیست» نمینویسیم.
ولی دکتر میر شمسالدین ادیب سلطانی در کتاب بسیار ارزشمند «راهنمای آمادهسازی کتاب» به تفاوت ظریف میان «آ» و «ای» اشاره کرده است. قضیه این است که ما وقتی «ا» کلمة «است» را پس از مصوّت «آ» برمیداریم، به واقع شکل هندسی کلمة ماقبل به هم نمیخورد و به کلمهای دیگر شبیه نمیشود. یعنی «دانا» همان «دانا» است، با همین هندسة موجود. ولی اگر «ا» کلمة «است» را بعد از مصوّت بلند «ای» برداریم، اینجا ناچاریم دو کلمه را به هم بچسپانیم و این شکل کلمه را عوض میکند. یعنی کلمة «آبیست» دیگر آن هندسة خاص «آبی» را یادآور نمیشود و شباهتی به «بیست» مییابد. یا مثلاً کلمة «مانی است» در صورت وصل، به «مانیست» بدل میشود که ممکن است با «ما، نیست» اشتباه شود.
ملاحظه میکنید که اینجا یک اصل دیگر به میدان آمده و قاعده را تغییر داده است. دشواری تدوین قواعد نگارش همین است که باید همزمان چند اصل را رعایت کرد، اصولی که گاهی با هم تداخل مییابند.
مثلاً یکی از این اصول، نزدیکبودن رسمالخط به قواعد فارسی است. بنا بر این اصل، ما «اسحق» و «رحمن» را «اسحاق» و «رحمان» مینویسیم. ولی چرا «موسی» و «عیسی» را «موسا» و «عیسا» نمینویسیم؟ اینجا پای یک اصل دیگر به میان میآید و آن پرهیز از شکلهای نامأنوس و غریب برای مردم است. یعنی نباید تصرّف ما آنقدر باشد که با عادت عمومی فارسیزبانان تضادی آشکار بیابد.
در «اسحاق» و «رحمان» این نامأنوسبودن شدید نیست، چون این «ا» به وسط کلمات اضافه شده و در مجموع شکلشان را بسیار تغییر نداده است. باز هم هر دو کلمه با حروفی مدوّر ختم میشوند. ولی در «موسا» و «عیسا» شکل هندسی کلمات هم به هم خورده است. یعنی کلماتی که روزی با حروفی مدوّر ختم میشدند، اکنون با یک حرف مستقیم ختم میشوند و این برای مردم نامأنوس است.
چنین است که تدوینکنندگان این قواعد خود را غالباً بر سر دوراهی ترجیحدادن میان دو اصل مییابند، مثلاً اصل «تطابق نوشتن و خواندن» و اصل «پرهیز از تشابه کلمات». به واقع علّت تفاوتهای میان شیوهنامههای مختلف هم این نیست که گروهی از تدوینکنندگان آنها بیسواد یا کمدانش باشند، بلکه علّت این است که هر گروه ممکن است به یکی از این اصول بیشتر وفادار باشد.
با این ملاحظات، من برآنم که ما تا وقتی خود به قدرت تشخیص کافی نرسیدهایم، باید از یکی از آییننامههای معتبر پیروی کنیم، همانند کسی که تا به اجتهاد نرسیده است، در امور فقهی از مجتهدین تقلید میکند.
این قضیه را از یک جانب دیگر هم باید نگریست و آن نقش مخاطب در رسمالخط است. این رسمالخط مجموعهای از نشانههای قراردادی میان دو طرف است، یعنی نویسنده و خواننده. پس نویسنده آنقدرها هم در انتخاب یک روش خاص و مخالف عادت خوانندگان مختار نیست، همچنان که کسی نمیتواند مثلاً بگوید «به نظر من بهتر است آدم از چراغ سرخ بگذرد و در چراغ سبز بایستد.» اگر یک تریلی هژدهچرخ از سمت دیگر آمد و رانندهاش به همان قواعد عمومی وفادار بود چه؟
این را باید در نظر داشت که نویسنده یک تن است و مخاطبان او چند هزار تن، به تناسب تیراژ متنی که منتشر میکند. درست است که او ممکن است از این جماعت خوانندگان فرهیختهتر باشد، چنان که مثلاً ممکن است این رانندة ما یک پزشک باشد و بسیار دانشمندتر از آن رانندة تریلی. از آن گذشته، باید دانست که آدمهای دانشمندتری از ما هم هستند که به گفتهاند اینطور بنویسید و این طور ننویسید. ما باید تا وقتی که بسیار دانشمند نشدهایم، حرف آدمهای بسیار دانشمند را گوش کنیم.
این بحث قدری تفصیل یافت و آن هم بدین دلیل که گاهی میبینم که کسانی خود را صاحب رسمالخطی خاص میدانند و حتی شاید گاه بدان افتخار میکنند. فقط خواستم بگویم که «هزار نکتة باریکتر ز مو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند»
+ نگارش (هفتاد)
بیندازد / بیاندازد
یکی دیگر از غلطهای رایج در نگارش، نوشتن کلماتی مثل «بیندازد»، «بیفکند» و «بیندیشد»، به صورت «بیاندازد»، «بیافکند» و «بیاندیشد» است.
شاید برای دوستانی این بحث مطرح باشد که به راستی در اینجا ملاک درستی و نادرستی چه بوده است. به گمان من میرسد که اینجا حرف «ا» اول فعلها به «ی» تبدیل شده است، پس باید «ا» را ساقط کنیم. اگر چنین نکنیم این پرسش پیش میآید که پس این «ی» از کجا آمد؟ از سویی دیگر به نظر میآید که تدوینکنندگان شیوهنامهها، در اینجا به دو اصل «نزدیک بودن نوشتار با شکل خواندن کلمه» و «پرهیز از صورتهای نامأنوس و اشتباهآفرین» نیز متکی بودهاند، یعنی اگر «بیاندیشد» و «بیاندازد» و «بیافکند» بنویسیم، ممکن است کسانی آنها را با مصوّت بلند «آ» بخوانند و حتی بخش اول کلمه را فعل امر «بیا» بپندارند. اگر هم این پندار صد در صد نباشد لااقل قدری توهّمآفرین است و باعث سکته در خواندن میشود.
+ نگارش (شصت و نه)
دوقلو / دوگانه
در یادداشت پیش، به مناسبتی سخن از «توأم» به میان آمد و یادآور شدیم که به معنی «دوقلو» است.
حالا که سخن از «دوقلو» به میان آمد، بد نیست این را هم یادآوری کنم که این کلمه اصلاً ترکی است و به صورت «دوقلو» بوده است، یعنی «فرزندان توأم». این ربطی به عدد «دو» ندارد.
ولی ما به مرور زمان این کلمه را حاصل ترکیب «دو» و «قلو» پنداشتهایم و گمان بردهایم پس هر یک از این دو کودک توأم، یک «قلو» خواهند بود و چون دوتایند، «دوقلو» میشوند. همین اشتباه سبب شده است که ما کودکان سهگانه را «سهقلو» و چهارگانه را «چهارقلو» بنامیم و حتی گاه «قلو» را به معنی یکی از این کودکان به کار بریم و مثلاً بگوییم «این قلو از آن قلو لاغرتر است.»
به نظر میرسد که در مجموع ترکیب «دوگانه» که در کابل و نواحی آن رایج است، بهتر از «دوقلو» است، به چند دلیل:
«دوگانه» فارسی است و «دوقلو» ترکی
«دوگانه» را میتوان بدون ایجاد هیچ خطایی به صورت «سهگانه» و «چهارگانه» و هر چندگانهای که مقدور و ممکن باشد گسترش داد، ولی چنان که گفتیم، «سهقلو» و امثال آن کلماتی جعلیاند و هیچ اساس درستی ندارند.
البته یادآوری میکنم که در کابل، عامة مردم کلمة «دوگانه» را به غلط به صورت «دوگانگی» به کار میبرند، یعنی مثلاً میگویند «حمید و سعید دوگانگیاند» در حالی که درست این است که بگوییم «حمید و سعید دوگانهاند». «دوگانگی» در واقع مصدر است و نه صفت. مثلاً میتوان گفت «با ما احساس دوگانگی نکن».
+ نگارش (شصت و هشت)
بسیار دیدهام که دوستانی، «تو ام» یعنی «تو + ام» را به صورت «توأم» مینویسند، یعنی الف همزهدار میگذارند. شاید این کار را از این روی میکنند تا کلمه به صورت «توام» (همانند دوام یا خرام) خوانده نشود. ولی این خطر بسیار نیست، چون ما کلمهای به صورت «توام» بر وزن «دوام» نداریم تا اشتباهی پیش آید. پس ضرورتی ندارد که «تو ام» را «توأم» بنویسیم.
اتفاقاً این «توأم» بیشتر خطرآفرین است، چون با کلمة «توأم» به معنی «همراه» اشتباه میشود. این «توأم» البته به معنی «دوگانه» یا «دوقلو» هم هست، چنان که گاهی دوقلوها را «توأمان» میگویند.
بنابراین، هیچ درست نیست که «تو ام» را مثلاً در این بیت بیدل، به صورت «توأم» بنویسیم.
محو رنگینی گلزار تماشای تو ام
از نگه تا مُژهام عرض خیابان گل است
البته اگر بخواهیم خوانندگان، کلمه را درست بخوانند و خطایی پیش نیاید، میتوانیم «تو» و «ام» را با فاصله تایپ کنیم و یا روی حرف «ا» فتحه بگذاریم، بدین صورت: «تو اَم». این شکل به ویژه در مورد کلمه دیگر از این قبیل یعنی «تو اند» توصیه میشود تا با «تواند» اشتباه نشود.
+ نگارش (شصت و هفت)
ایی
عنایت دوستان به سلسله یادداشتهای «نگارش» همواره مایة دلگرمیام بوده است و انگیزة این که با همه مشغلههای دیگر، بکوشم که این سلسله از کف نرود.
در این یادداشت نیز همانند یادداشت پیش، به یکی دیگر از خطاهای نگارشیِ رایج در میان جوانان نویسنده میپردازم.
این غلط بسیار رایج نیست، ولی سخت آزاردهنده است، یعنی نوشتن «ایی» به جای «ای» در کلماتی از این دست:
«خانهایی» به جای «خانهای»
«لحظهایی» به جای «لحظهای»
من هیچ ندانستم که این خطا به چه سبب در نوشتههای بعضی جوانان ما پدید آمده است. شاید آنان «یی» و «ای» را با هم ادغام کردهاند. شاید هم به این ترتیب، میخواهند تأکید روی مصوّت «ای» را بیشتر کنند. یا شاید «ایی» را از انتهای کلماتی مثل «توانایی» و «دانایی» اقتباس میکنند و به دیگر جایها تسرّی میدهند.
به هر حال این یک غلط بسیار آشکار است. این کلمات، اگر «ی» در آنها نکره باشد، بدین شکلها در شیوهنامهها تجویز شدهاند.
خانهای
خانهیی
خانهئی
و از این میان، شکل اول مأنوستر است و بیشتر توصیه میشود.
این یادآوری هم بد نیست که گاهی و بیشتر در افغانستان، این کلمات را به صورت «خانة» یا «خانه ء» مینویسند. باید دانست که «خانة» درست است، ولی وقتی که کلمه با کسره به کلمهای دیگر وصل شده باشد، مثل «خانة سبز» یا «خانة خاله». ولی وقتی «یای وحدت» یا «یای نکره» در کار باشد، باید «خانهای» یا «خانهیی» یا «خانهئی» نوشت. یعنی مثلاً وقتی بیدل میگوید:
ای وهم غیر! ما را معذور دار و بگذر
دل خانهای است کانجا نتوان به زور جا کرد
پس خلاصة کلام این که در چنین جایی ننویسیم «دل خانهایی است...» یا «دل خانة است...»
+ نگارش (شصت و شش)
من در این روزها بنا بر ضرورتی دستنوشتهها و یا آثار تایپشدهای از بعضی دوستان جوان را میخوانم و وفور چند خطای نگارشی خاص در این نوشتهها، مرا بهراستی کلافه کرده است. من نمیدانم چرا یک خطای خاص نگارشی، ناگهان در آثار گروهی وسیع شایع میشود. ولی به هر حال، ممکن است به یک عادت تغییرناپذیر بدل شود و این خطرناک است.
یکی از این خطاها، یا شاید بتوان گفت عادتها، استفاده از «الف میانجی» در مورد ضمیرهای اضافی و ملکی (ضمایر متصل شخصی) است، چنان که به جای «سخنم»، «سخنام» بنویسیم و به جای «رُخَت» (به معنی رخ تو)، «رخات» بنویسیم.
البته قاعدههای مربوط به نوشتن این ضمایر، بسیار است و در بعضی موارد، اختلافهایی نیز میان شیوهنامههای مختلف نگارش دیده میشود، ولی شیوهنامههای معتبر مثل «شیوة املای فارسی» مرکز نشر دانشگاهی و «شیوهنامة ویرایش» محمدرضا محمدیفر و «دستور خط فارسی» فرهنگستان زبان و ادب فارسی در این مورد خاص متفقاند که ضمایر اضافی و ملکی به کلمه وصل میشوند، مگر در موارد خاص.
اما آن موارد خاص کدامهایند؟ وقتی که کلمه به «های بیان حرکت» یا مصوت بلند ختم شود. اینجا به طور طبیعی نمیتوان ضمیر را وصل کرد، یعنی باید «خانهام» نوشت، نه «خانهم» یا باید «مویت» نوشت و نه «موت» یا «موات». (البته گاهی و در شعر به ضرورت وزن و قافیه به صورت «موت» هم مینویسیم که آن دیگر تابع قواعد نوشتن شعر است.)
پس خلاصه کلام این که
بنویسیم ننویسیم
قلبم قلبام
قلمم قلمام
دستت دستات
سخنت سخنات
و فراموش نکنیم که خطاهای نگارشی از یک شاعر یا نویسنده غیر قابل پذیرش است، چون زبان ابزار کار اینهاست و پیش از هر چیز، باید آن را درست بنویسند.
+ مقدمهای بر فن کتابآرایی (بخش اول)
چاپ شده در شماره 10 و 11 فصلنامه خط سوم.
امروز دیگر آن روزگاری نیست که شاعری «سی و پنج سال از سرای سپنج» را رنج برد تا کتابی همانند شاهنامه را شیرازه بندد و یا حاصل عمرش همه یک دیوان غزل و چند منظومه باشد و آنگاه شاعری که پنج کتاب دارد، آنها را پنج گنج بنامد.
و نیز آن عصر گذشته است که انتشار کتاب یک شاعر یا نویسنده یا پژوهشگر، امری استثنایی و قابل یادکرد به شمار بیاید که «ایشان را میشناسید؟ صاحب فلان کتاب است.»
امروزه به برکت امکانات فنّی و تقلیل ناگهانی هزینههای چاپ، انتشار کتاب نسبتاً عام شده است. به همین سبب ما با یک انفجار انتشاراتی مواجهیم، یعنی یک رونق شدید در عرصة چاپ و نشر که البته شاید عکسالعمل مردم ما به سالها محرومیت از کتاب هم در آن بیاثر نباشد.
ولی عام شدن یک صنعت یا فن، لاجرم تنزّل سطح کیفی آن را در پی دارد. اگر دیروز برای آمادهسازی یک کتاب برای چاپ، یک گروه متخصص در حروفچینی و صفحهآرایی و طرح جلد و دیگر امور به کار بود، امروز همه اینها با یک رایانه رومیزی انجامپذیر است و این هم چیزی است تقریباً در دسترس همه.
ولی چگونه میتوان انتظار داشت که همه کسانی که به تدوین، آمادهسازی، انتشار و توزیع کتاب مشغولاند، آگاهی تخصصی و حرفهای کار خود را داشته باشند؟ چنین است که بسیار کتابها بیاصول و بیکیفیت چاپ میشود و بدور از معیارهایی که در کار چاپ و نشر در همه دنیا وجود دارد; بگذریم از این که ما مردم در آن روزگاری که کتابآرایی اینقدر پیش پا افتاده نشده بود نیز چندان با این معیارها آشنایی نداشتیم.
من در این نوشته میکوشم برپایة تجربهها و مطالعاتم در یکدهه سروکار داشتن با این امور، باب بحثی را بگشایم تا پدیدآورندگان کتاب را به کار آید و تجربههایی که در این مدت فراهم آمده است، در خاک مدفون نشود.
شناخت اجزای کتاب
کتاب، یک پدیدة بسیط و ساده نیست، بلکه اجزایی متنوع و متفاوت دارد. شناخت این اجزا و موقعیت آنها بسیار مهم است. یک کتاب معمولاً دارای جلد است و آن هم به دو قسمت «روی جلد» و «پشت جلد» تقسیم میشود که با بخشی با عنوان «عطف کتاب» ـ که قطر آن را میپوشاند ـ به هم میپیوندند. از آن که میگذریم، به متن کتاب میرسیم که خود چند بخش دارد: «صفحات پیش از متن»، «صفحات متن» و «صفحات بعد از متن». صفحات پیش از متن، غالباً شامل صفحات عنوان، شناسنامه، فهرست، مقدمهها، فهرست مندرجات و تقدیمنامهها میشود.
ترتیب و تنظیم این صفحات باید طبق اصول و هنجارهای انتشار کتاب باشد. در این میان، شناسنامة کتاب و اطلاعات موجود در آن، بسیار ضروری است. شناسنامه از یک طرف جنبة اطلاعرسانی دارد و به مخاطب کتاب از عنوان و نام پدیدآورندگان مختلف و جزئیات چاپ آن خبر میدهد و از طرفی جنبة رسمی دارد و حقوق مادی و معنوی این مجموعه افراد را یادآور میشود.
این اطلاعات، برای کتابداران، فهرستنویسان، معرفیکنندگان کتاب در مطبوعات، پژوهشگران، منتقدان و حتی کتابفروشان و عوامل توزیع مفید است. مثلاً اسم ناشر، ویراستار و یا تاریخ چاپ یک کتاب، میتواند از مقدار اعتبار علمی آن خبر دهد. نوبت چاپ و تیراژ، میزان توجه خوانندگان به کتاب را نشان میدهد. نام عوامل فنی انتشار کتاب (حروفچین، صفحهآرا، طراح جلد) میتواند نوعی قدردانی معنوی از این عوامل پنهان ولی بسیار مؤثر در کیفیت کتاب باشد و دیگر مشخصات (مثل شابک و فیپا) کتابداران را به کار میآید. دریغ که بسیاری از کتابهای ما از این نظر بسیار ناقص است. مثلاً کتاب بدون تاریخ است و روشن نمیشود که حاصل چه دورهای از زندگی مؤلف است، یا بدون محل چاپ است و برای کسی که در پی تحقیق دربارة وضعیت چاپ و نشر در مملکت است، نمیتواند کارگشا باشد. گاهی هم اطلاعات شناسنامه با روی جلد سازگاری ندارد و باعث سرگردانی فهرستنویسان و کتابدارها میشود.
به همین ترتیب، دیگر اجزای پیش از متن نیز باید مطابق هنجار و ترتیب خاص خود باشد. در عالم انتشار کتاب، هر یک از این اجزا، تعریف و عنوان و ویژگیهای خاص خود را دارد. «پیشگفتار» با «مقدمه» فرق دارد و «مقدمه» با «دیباچه» و «دیباچه» با «چکیده». ما ـ همچنان که با دیگر اصول چاپ کتاب بیگانهایم ـ غالباً اینها را به جای هم به کار میبریم.
از اینها که بگذریم، وارد متن میشویم. در متن کتاب، آنچه از نظر کتابآرایی اهمیت بسیار دارد، ترتیب و تناسب اجزاست; یعنی کتاب به خوبی بخشبندی و فصلبندی شده باشد و ترتیب عنوانهای اصلی و فرعی آن بهنجار و کارگشا باشد. البته بخشی از این مباحث نه به «کتابآرایی»، بلکه به «تألیف» کتاب بر میگردد و مباحث، وارد عرصة نگارش میشود که ما در این مقام بدان کاری نداریم. به هر حال باید روشن باشد که بخشها و فصلها به چه صورتی تفکیک میشوند; به کمک صفحات مستقل، به کمک سفیدی بالای صفحات یا به کمک برجستگی عناوین آنها؟ همینگونه باید دانست کدام عنوانها باید در صفحهای مستقل بیایند، کدامها در بالای متن باشند و کدامها در کنار صفحه. همچنین این بحث مطرح است که پاورقیها در پایین صفحات باشند، یا در آخر هر فصل، یا در آخر کتاب. از اینگونه مباحث در مورد متن کتاب بسیار داریم که البته مفصل است و گاهی تخصصی.
صفحات پس از متن، معمولاً کتابنامه، ضمایم، فهرستها، نقشهها و جدولها (در صورت وجود) و دیگر مطالب مرتبط ولی فرعی کتاب را در خود دارد. اینها نیز باید ترتیب و صفحهآرایی خاص خود را داشته باشد و کاملاً از متن اصلی متمایز شود. ترتیب مطالب این بخش نیز هنجار و استاندارد خود را دارد که باید رعایت شود و در آن، غالباً ویراستار و صفحهآرا با مؤلف کتاب همکاری میکنند، چون این بخش در حوزة تخصص آنهاست.
قطع و صحافی کتاب
منظور از قطع، طول و عرض صفحات کتاب است و این موضوعی است بسیار مهم. نکتة جالب این است که قطع، هم در وقت استفاده از کتاب مؤثر است و هم در وقت استفاده نکردن، یعنی گذاشتن آن در کتابخانه. حتی میتوان گفت پیش از استفاده، یعنی در مراحل تولید نیز قطع کتاب به صورت مستقیم یا غیرمستقیم بر کیفیت آن اثر دارد، چون کاغذی که کتاب بر آن چاپ میشود، معمولاً ابعاد ثابت و استانداردی دارد. همچنین است ابعاد فیلم و زینک و دستگاههای چاپ. اینها لاجرم به صفحات کتاب نیز ابعاد خاصی را تحمیل میکند، تا از ضایعات کاغذ و مشکلات صحافی پیشگیری شود. به همین سبب از میان قطعهای مختلف، فقط چند قطع خاص از لحاظ فنی به صرفه است. به همین سبب، کتابها معمولاً چند قطع ثابت و استاندارد دارند، که هر یک نامی دارد: رحلی، وزیری، رقعی، پالتوی، جیبی، خشتی و یکی دو قطع دیگر. مثلاً قطع وزیری طوری تنظیم شده است که در هر فرم چاپی 70 * 50 سانتیمتری، هشت صفحه از کتاب قابل چاپ است، بدون ضایعات کاغذ.
اما اهمیت قطع، فقط در مرحلة تولید نیست. کتابی که قطع استاندارد دارد، هم در کتابفروشی و هم در قفسة کتابخانههای شخصی و عمومی به خوبی جای میگیرد. کتابهای هماندازه را به سهولت میتوان در کنار هم نهاد تا هم زیباتر به نظر آیند و هم در فضا صرفهجویی شود. کتابی که خارج از این قطعهاست و عرض و طولی گاه بیش از حد کوچک یا بزرگ دارد، معمولاً در هر قفسهای غریب میماند و این در میزان مراجعه به آن مؤثر است. مثلاً من هیچگاه نمیتوانم کتاب فلان دوست شاعر را که در قطع خشتی (قطع کتابهای کودکان و نوجوانان) چاپ شده است، در کنار دیگر مجموعهشعرهایم نگهدارم و لاجرم در ردیف کتابهای کودکم میگذارمش.
گیرم که از قطعهای استاندارد استفاده کردیم. حالا این پرسش در کار است که برای هر کتاب، کدامیک از آنها مناسب است. این را نوع و میزان استفاده تعیین میکند. باید کتاب به گونهای باشد که بتوان آن را به راحتی بر سر دست گرفت و در موقعیتهای مختلف مطالعه کرد، بهویژه که برای انسان امروز، همواره فرصت کتابخواندن بر پشت میز مطالعه میسّر نیست. کتابخوانهای جدی امروز، بسیار کتابها را در موقعیتهای گوناگون و حتی نامناسب میخوانند، مثلاً در میان وسایل نقلیه یا پیش از استراحت و بر بستر خواب. مسلماً خواندن یک کتاب رحلی (قطع مجلهای) در این وضعیتها سهل نیست.
از این گذشته، گاهی تعداد صفحات کتاب، قطع خاصی را ایجاب میکند. خواندن یک کتاب نازک ولی با قطع بزرگ (همانند یک مجله) هیچ دلپذیر نیست. از آن طرف، کتابی با قطع کوچک و صفحات بسیار هم دشواریآفرین است، چون به سهولت گشوده نمیشود و غالباً بهزودی اوراق میشود.
در مجموع بهتر این است که تناسبی میان قطع و تعداد صفحات برقرار باشد، بهگونهای که کتاب بیش از حد چاق یا لاغر نشود، مگر این که ضرورتی دیگر در کار باشد.
قطع و ضخامت و نوع کاربرد کتاب، نوع خاصی از صحافی را هم ایجاب میکند. کتابهای کمحجم را میتوان از وسط منگنه کرد (همانند کتابهای کودکان) و کتابهای با حجم متوسط را میتوان به صورت چسپی صحافی کرد. ولی برای کتابهای بزرگ، این نوع صحافیها عمر درازی ندارد و باید کتاب را با دوختن شیرازه کرد تا با باز و بستهشدن های متوالی از هم جدا نشود.
میزان استفاده از کتاب هم در صحافی آن اثر دارد. کتابی که غالباً فقط یک بار خوانده میشود (مثلاً یک رمان یا مجموعه داستان) نیاز به آنچنان صحافی محکمی ندارد که یک فرهنگ لغت دارد، چون ما به فرهنگ لغت نیاز و مراجعة دایمی داریم. به همین ترتیب، کتابهای مهم به سبب این که ممکن است خوانندگان متعددی داشته باشند، صحافی استوارتری را طلب میکنند.
صحافی چیزی است که در مملکت ما چندان جدی گرفته نشده است، شاید هم بنا بر محدودیتهای مالی و فنی. به همین سبب، کتابهای ما بسیار زود اوراق میشوند.
حجم (تعداد صفحات)
نمیدانم ما چرا به کتابهای لاغر و متعدد عادت کردهایم. بسیار نویسندگان ما یک فهرست مفصل از آثار چاپشده و چاپنشدة خویش دارند، ولی وقتی با آن آثار مواجه میشویم، آنها را کتابچههایی مییابیم بسیار کوچک، هم در قطع و هم در تعداد صفحات. این کتابهای کوچک غالباً جدّی گرفته نمیشوند، توزیع درستی نمیشوند و به دست همه نمیرسند. خوانندهای که بخواهد به همه شعرها یا داستانهای فلان شاعر یا نویسنده دسترسی داشته باشد، باید مدتها پیگیر تهیة این کتابچهها باشد، آن هم در این وضعیت بدِ توزیع کتاب. یک کتاب به یکی میرسد، کتاب دیگر به یکی دیگر، و در نهایت هیچکس را نمییابیم که مجموعة آثار یک نویسنده را داشته باشد.
ولی اگر شاعر و یا نویسندة ما در هر چند سال، یک کتاب نسبتاً قطور یا متوسط از آثارش چاپ کند، میتواند خاطرجمع باشد که هر کس که آن کتاب را داشت، لاجرم بخش عمدهای از آثار او را دارد. آنگاه میتوان برای توزیع و پخش آن کتاب، همّت بهتری کرد. عاملان توزیع و کتابفروشان هم اینطور راحتترند.
در میان شاعران معروف معاصر، احمد شاملو نسبتاً پرکتاب است. در مقابل، سهراب سپهری عملاً یک کتاب دارد که همان هشت کتاب اوست در یک مجلد. اکنون کسی که هشتکتاب سهراب سپهری را دارد، همه آثار او را دارد و خیالش آسوده است، ولی برای داشتن همه آثار احمد شاملو، باید دردسرها را تحمّل کرد. پس بیسبب نبود اگر شاملو نیز در سالهای اخیر، بعضی کتابهایش را دوتا دوتا و در یک مجلّد روانة بازار کرد. به همینگونه، سه کتاب مهدی اخوان ثالث یعنی «دوزخ اما سرد»، «پاییز در زندان» و «زندگی میگوید اما باز باید زیست...» در یک مجلّد چاپ شد و با عنوان کلّی «در حیاط کوچک پاییز در زندان»; و این بهتر بود.
من باری در نشریهای بر یکی از دوستان شاعر ما خرده گرفته بودم که چرا اینقدر مجموعهشعرهای کوچک چاپ میکند و او در پاسخ گفته بود (نقل به مضمون) «به این سبب که هر یک از این کتابها موضوعی جداگانه دارد و مربوط به یک مقطع زمانی است.» ایشان مثال زده بود که «مگر میشود بهار و زمستان را در یک فصل جمع کرد؟» ولی به گمان من، تعدّد موضوعات شعر، دلیل تعدّد مجموعه شعرها نمیشود. میتوان در یک مجموعه، شعرهایی با حالوهواهای گوناگون داشت و یا حتی چند کتاب مستقل را در یک جلد منتشر کرد، چنان که اخیراً دکتر شفیعی کدکنی چندین کتاب قدیمی خود را در یک مجلد و با عنوان کلّی «آیینهای برای صداها» منتشر کرد و پنج دفتر چاپنشدة خویش را با عنوان کلّی «هزارة دوم آهوی کوهی» در یک مجلّد دیگر. با داشتن این دو کتاب، ما از دغدغة تهیة دوازده دفتر شعر این شاعر آسودهشدهایم.
البته من میپذیرم که گاهی انتشار کتابهای قطور (به سبب قیمت بسیاری که لاجرم دارند) برای مخاطبانی که فقط به بخشی از آن آثار نیاز دارند دردسرآفرین است، ولی ما فعلاً مبتلا به این مشکل نیستیم، بل مبتلا به مشکل «تعدّد بسیار کتابهای کوچک» هستیم.
(ادامه دارد)
+ نگارش (شصت و پنج)
پاراگرافبندی
پاراگرافبندی بسیار مهم است، چون تأثیر بسیاری در فهم بهتر مطلب دارد.
اما معیار پاراگرافبندی چیست؟ معمول این است که میگویند هر پاراگراف، باید یک «جملة طلایی» داشته باشد و بقیه جملات، حول آن بچرخد. به واقع جملات یک پاراگراف، به نوعی پایه و پیرو همدیگرند. پس از هر پاراگراف، یک مطلب خاص دریافت میشود و هرگاه مطلب دوتا شد، باید پاراگراف دیگری داشته باشیم.
به نظر میرسد که بهتر است پا به پای مثالها پیش برویم. این عبارت را ببینید که از دو پاراگراف ساخته شده است.
از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.
یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان میرفتند، فقر بسیار شدید بود. اینها که دوباره به افغانستان برمیگشتند، سبک بیدل را با خود میآوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدلگرایی نامیدند.
در پاراگراف اول، سخن از مهاجرت شاعران است. ولی در پاراگراف دوم، دو سخن نسبتاً مستقل به میان آمده است، یکی دلیل این مهاجرت و دیگری تأثیر بیدل بر این مهاجران. پس به نظر میرسد که این قسمت را باید دو پاراگراف ساخت، بدین گونه.
از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.
یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان میرفتند، فقر بسیار شدید بود.
اینها که دوباره به افغانستان برمیگشتند، سبک بیدل را با خود میآوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدلگرایی نامیدند.
البته اگر احساس کردیم که دو پاراگراف اول ـ که نسبتاً با هم ربط هم دارند ـ بسیار کوتاهشدهاند، میتوانیم آنها را یکی سازیم.
مثال دیگر
در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم.
مشعل از زمره هنرمندان گرانمایهای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود میخواست. او نهتنها هنرمندی مردمی و واقعگرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیبکاری چیرهدست بود. اینکه امروزه وانمود میشود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه، ذوق و عاطفه است.
در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم میآمیزند و خطاط و تذهیبکار با همدیگر هنرنمایی میکنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.
اینجا ملاحظه میکنید که پاراگراف دوم، به واقع دو سخن مستقل است و سخن دوم، در پاراگراف سوم دنبال شده است. پس منطقیتر این است که پاراگراف دوم را دوپاره کرده و پارة دوم آن را به پاراگراف سوم وصل کنیم. آن پارة اول را هم میتوان به پاراگراف اول وصل کرد، چون میتواند با آن مرتبط شود، بدین معنی که به واقع نویسنده از «آشنا شدم» وارد خصایل استاد مشعل میشود. پس حاصل کار، میتواند این باشد.
در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم. مشعل از زمره هنرمندان گرانمایهای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود میخواست. او نهتنها هنرمندی مردمی و واقعگرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیبکاری چیرهدست بود.
اینکه امروزه وانمود میشود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه، ذوق و عاطفه است. در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم میآمیزند و خطاط و تذهیبکار با همدیگر هنرنمایی میکنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.
مثال دیگر
و نکتة قابل یادآوری اینکه در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار میگیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی میدهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ میسوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق میشود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن، نابود میگردد.
استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن میگفت. همینطور هم یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق میافتد.
استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها میگذشتم و میخواستم که به طرف خانه خود بروم. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم. هرزمان که از آنجا میگذشتم، چشمان خود را میبستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم.» حسنختام این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل مینمایم:
در اینجا نیز بدون شرح و توضیح، من ساختار زیر را پیشنهاد میکنم:
و نکتة قابل یادآوری اینکه در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار میگیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی میدهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ میسوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق میشود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن، نابود میگردد. استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن میگفت.
همینطور یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق میافتد. استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها میگذشتم و میخواستم که به طرف خانه خود بروم. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم. هرزمان که از آنجا میگذشتم، چشمان خود را میبستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم.»
خاتمة این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل مینمایم:
+ زنده گی یا زندگی
عنوان بالا به واقع عنوان یادداشتی است از پژوهشگر جوان افغان جناب محمدامین زواری که در وبلاگ شخصی ایشان با نشانی زیر درج شده است. مطلبی است مفید و کارآمد به ویژه برای ما نویسندگان افغانستان که همواره بر سر این دو راهی بودهایم که این «ه» را بنویسیم یا ننویسیم.
دوستان را به مطالعه این یادداشت سودمند دعوت میکنم.
http://mohamad52.persianblog.ir/post/80
+ نگارش (شصت و چهار)
اما یکی دیگر از بیماریهای نثر ما، وجود فعلهای مرکب و با معانی کنایی و مجازی است. یعنی به راحتی میتوانیم بنویسیم «بشود»، ولی مینویسیم «صورت بگیرد» و به راحتی میتوانیم بنویسیم «فلانچیز را دارند»، ولی مینویسیم «دارای فلانچیز هستند». من در این سلسله نوشتهها، سر بحثهای نظری دربارة سادهنویسی و زیبانویسی ندارم. فقط دیدگاهم را میبگویم و قضاوت را به خوانندگان میگذارم. باری، این عبارتها، در نوشتههای دوستانم بود:
1. موجب بازشدن دروازههای علم، تکنیک و فنآوری جدید میشود.
2. مردم دل به تقدیر سپردة جوامع سنتی و قبیلهای ما نیز دارای چنین روحیه و رویهای هستند.
3. حزبسازی... به عنوان یک ارزشانسانی بشمار می رود و نقش مهمی در پروسة انسانیکردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت ایفا میکند.
4. اما در عرصة مذهب، اخلاق و ارزشها، کمتر توجه به عمل آمده است.
و من آنها را چنین ویرایش کردم:
1. دروازههای علم، تکنیک و فنآوری جدید را باز میکند.
2. مردم دل به تقدیر سپردة جوامع سنتی و قبیلهای ما نیز چنین روحیه و رویهای دارند.
3. حزبسازی... یک ارزشانسانی است و در پروسة انسانیکردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت بسیار مؤثر.
4. اما در عرصة مذهب، اخلاق و ارزشها، کمتر توجه شده است.
به راحتی میتوان این «نقشایفاکردن»ها و «بهعمل آمدن»ها و «به شمار رفتن»ها فعلهای سادهتری گذاشت و عبارت را شیواتر کرد. این هم چند مثال دیگر تا دیده شود که میزان کاربرد این نوع فعلها در نثر نویسندگان ما چقدر زیاد است. در هر مورد، شکل ویراستة عبارت را هم آوردهام.
سلطان یک مرد سخی تلقی میشد و از بازدیدش از خانة دوستان همیشه استقبال به عمل میآمد.
سلطان یک مرد سخی تلقی میشد و بازدیدش از خانة دوستان، همیشه خوشایند بود.
این سؤال به نشانة تعیین سن خواستگار صورت گرفت.
این سؤال بهمعنی تعیین سن خواستگار بود.
هنر خوشنویسی، پیوسته مورد توجه فرماندهان و حکام گوناگون واقع گردید و درواقع جزئی از رسومات فرهنگی مجالس آن دوران شد.
هنر خوشنویسی، پیوسته مورد توجه فرماندهان و حکام گوناگون بود و در واقع جزئی از رسوم فرهنگی مجالس آن دوران شد.
چند هواپیما از اتحاد جماهیر شوروی و آلمان خریداری نمود.
چند هواپیما از اتحاد جماهیر شوروی و آلمان خرید.
وقتی که پدرش توانایی او را در پرداخت مناظر و تابلوها «مشاهده کرد» آرزو «نمود» که پسرش مکتب هرات را روزی زنده «نماید».
وقتی که پدرش توانایی او را در پرداخت مناظر و تابلوها «دید»، آرزو «کرد» که پسرش مکتب هرات را روزی زنده «کند».
البته این دیدگاه اخیر آقای سروش، مورد انتقاد بعضی طرفداران برابری زن و مرد نیز قرار گرفته است بخصوص دیدگاه کسانی که معتقد به دیدگاه و نگاه زنانه به جهان هستند.
البته بعضی طرفداران برابری زن و مرد از این دیدگاه اخیر آقای سروش انتقاد کردهاند، بهخصوص کسانی که معتقد به نگاه زنانه به جهان هستند.
از آرامش و امنیت کامل و گسترش و تحکیم حاکمیت مرکزی در ولایات جلوگیری به عمل آورند.
از آرامش و امنیت کامل و گسترش و تحکیم حاکمیت مرکزی در ولایات جلوگیری کنند.
و البته من این را بیشتر میپسندم:
مانع آرامش و امنیت کامل و گسترش و تحکیم حاکمیت مرکزی در ولایات شوند.
در این همایش سهروزه، تعدادی از چهرههای فکری و فرهنگی به سخنرانی پرداختند.
در این همایش سهروزه، تعدادی از چهرههای فکری و فرهنگی سخنرانی کردند.
حیوانهای چاپاری دارای زنگ مخصوص بوده که آن را زنگ چاپار میخواندند.
این حیوانها زنگ مخصوصی داشتند که آن را «زنگ چاپار» میخواندند.
یا بهتر از آن:
این حیوانها زنگ مخصوصی به نام «زنگ چاپار» داشتند.
اما سادهنویسی فقط با اختیار فعلهای ساده نیست، بلکه گاه عبارتها را با حذف یا جابهجایی بعضی اجزایشان میتوان سادهتر ساخت. در بسیار جایها میتوان فعلهای اضافی را برداشت و جملات معترضه را به متمم یا قید بدل ساخت یا جملات پایه و پیرو را یکی کرد، چنان که در این جایها دیده میشود.
احمدی به من فردی خودش فرصت داده است بروز کند
احمدی به من فردی خودش فرصت بروز داده است
آنچه به عنوان یکی از علاقهمندیهای خانم حسینزاده در قسمت اول کتاب مطرح است، ترکیب سازیهای بسیار زیاد و دم دستی است
یکی از علاقهمندیهای خانم حسینزاده در قسمت اول کتاب، ترکیب سازیهای بسیار زیاد و دم دستی است.
از این رو بیمناسبت نخواهد بود اگر گفته شود ایدیولوژیگرایان در این کشور نسبت و رابطه منطقی و عقلی «ایدیولوژی در خدمت انسان» را به گزارة معکوس «انسان برده ایدیولوژی» تغییر دادهاند.
اینجا هم با کمی تصرّف در عبارت، میتوان جملهای چنین ساده و موجز ساخت:
در دیدگاه ایدیولوژیگرایان این کشور، «انسان بردة ایدیولوژی» است، نه «ایدیولوژی در خدمت انسان»
فاکتورهایی مانند رضایتمندی و اقناع درونی، لذت و ماندگاری داستان در ذهن خواننده شاید جزء عواملی باشد که از قوت و توانایی داستان به شمار آید.
رضایتمندی، اقناع درونی، لذت و ماندگاری داستان در ذهن خواننده از عوامل مهم قوت داستان است.
+ نگارش (شصت و سه)
نمودن
ما مدتهاست که سادهنویسی نثر قدیم خود را فراموش کردهایم. زبان نوشتار ما بیجهت از زبان گفتار فاصله گرفته است. البته اگر این فاصله در جهت اعتلا میبود، بد نبود، ولی بدبختی در این است که این زبان در بسیاری جایها حتی فصاحت زبان گفتار را هم ندارد.
مثلاً یکی از وجوه این فاصله که بسیار هم ناخوشایند است، کاربرد مصادر و مشتقات «نمودن» به جای «کردن» است. «نمودن» در اصل، به معنای «نشاندادن» است و نثر ما بسیار زیبا میشود اگر آن را به معنای اصلیاش بهکار بندیم. اینکار، ضمن پاکیزگی نثر، به آن نوعی نمک باستانگرایی میدهد. در ابتدا، این کار سخت به نظر میآید و چنین میپنداریم که پرهیز از «نمودن» به معنی «کردن» امکان ندارد، ولی وقتی به اینکار عادت کنیم، میبینیم که آنقدرها هم سخت نیست. من خود در همه نوشتههایم از آن پرهیز کردهام. در کتابهای «روزنه»، «شعر پارسی» و «همزبانی و بیزبانی» حتی یک مورد «نمودن» به معنی «کردن» دیده نمیشود. البته در هنگام نگارش عمدی هم نداشتم; بعدها دیدم که خودبهخود چنین شده است. این هم چند عبارت از این سه کتاب، که در همه، «نمودن» به معنی «نشاندادن» به کار رفته است.
از کتاب «روزنه»:
خیال، آنگاه رخ مینماید که گوینده، سخنی متمایز با واقعیت علمی بگوید.
سکتهای که در اثر این تصرفها در وزن شعر رخ مینماید، گاهی نامحسوس است...
خوب میدانیم که «کار شبپا» شعری است در فضای جنگلی مازندران و «هول» البته مناسبتر از همه مینماید.
نوعی دیگر از انتخاب زبان مناسب، در ساختار نحوی کلام هم روی مینماید.
از کتاب «شعر پارسی»:
شعر او به شکل شگفتانگیزی صادقانه و بیشائبه مینماید...
پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار مینماید...
تصویری از پیرامون خویش ارائه میکند که هرچند زشت است و غیراخلاقی، به شکلی استثنایی واقعی و عینی مینماید.
از کتاب «همزبانی و بیزبانی»:
فقط سه کلمه است که در حوزة زبانی ایران واقعاً غریب مینماید...
گویش مردم هرات نیز بیش از آن که به کابل نزدیک باشد، به خراسان متمایل مینماید.
این نظر نیز، هرچند در بادی امر بسیار طبیعی و درست مینماید، با مراجعه به واقعیتها و اسناد و مدارک، بیپایه و اساس میشود.
این هم چند عبارت از نوشتههای دوستانم که در آنها «نمودن» به جای «کردن» آمده است و البته هیچ زیبا نیست.
لاک اعلام نمود که قوانین طبیعی، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همة فرمان میدهد.
دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت نماید.
به این راحتی میتوان به جای «نمودن»، «کردن» را به کار برد و متن را سالمتر ساخت.
لاک اعلام کرد که قوانین طبیعی، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همة فرمان میدهد.
دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت کند.
q
گاهی ما از تکرار فعل میترسیم، یعنی اگر در جملهای، دو فعل «میکند» لازم میشود، به این اندیشه میافتیم که فعل تکرار شده است و دومی را «مینماید» میسازیم. ولی این هراس بیجاست. تکرار فعل چندان عیبی ندارد و در نثرهای زیبای کهن ما بسیار دیده میشود. برای آگاهی بیشتر از این بحث، میتوانید به کتاب «غلط ننویسیم» آقای ابوالحسن نجفی مراجعه کنید، ذیل «تکرار فعل».
+ یادداشتی از جناب دکتر عباس پویا
جناب آقای کاظمی سلام!
از روی اتفاق به سایت شما برخوردم و به بحثتان در بارۀ «ایجاز و اطناب». شما در آنجا کاربردِ «عبارت است از...» را در برخی از نوشته ها بی مورد می دانید. یکی از مثال هایی را که برای این موردِ بی مورد می آورید، جمله ای است برگرفته شده از مصاحبۀ من با مجلۀ «خط سوم» : "اجتهاد عبارت است از به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت". و استدلال می کنید: "باید دقت کنیم که «عبارت است از» به طور کلی برای جاهایی مناسب است که از مجموعه سخن می گوییم [...] ولی وقتی سخن از یک چیز منفرد می آید، «عبارت است از» چندان مناسب نیست".
اگر این نظر برخاسته از ذوق شخصی شما باشد، ایرادی ندارد. اما اگر می خواهید بگویید که این نظر، نظرکارشناسانه و متکی بر قواعد و منابع زبان فارسی است، مشکل دارد:
- «عبارت» یا «عبارت بودن از ...» بر اساس فرهنگ لغت، در وهلۀ نخست برای شرح یک مطلب و در مقام تعریفِ یک اصطلاح به کار می رود و در درجۀ دوم برای شرح یک مجموعه و نام بردن یکی به یکی زیرمجموعه (فرهنگ سخن، فرهنگ معین).
- اتفاقاً کاربرد «عبارت است از» در مقام تعریف اصطلاحات و چیزهای منفرد خیلی هم رایج است. چند مثال سر دست:
عزت الله فولادوند (انقلاب): "[...] یکی از قدیمی ترین مسائل مابعد طبیعی [...] عبارت است از مسألۀ میان بود و نمود".
دکتر منوچهر صانعی دره بیدی: "علم حقوق [...] به نظر کانت [...] عبارت است ازشناخت امور طبیعی".
مجلۀ حوزه: "فقه عبارت است از علم به احکام فرعی شرع اسلام".
علی شریعتی (نیازهای انسان امروز): "[...] و آن بحران عبارت است از بحران انسانی، و این معما عبارت است از خود انسان".
عبدالکریم سروش (حکمت یونانیان، حکمت ایمانیان): "این عادت بسیارمذموم را که عبارت از خفتگی عقلانی است باید فروکوفت".
هزاران مثال دیگر را می توان به سادگی از طریق جستجوگر «گوگل» پیدا کرد.
- نکتۀ دیگر این که، در مقام تعریفِ اصطلاح اجتهاد عمداً بیانی موزون انتخاب شده، تا راحت تر در ذهن بنشیند و بماند. پیشنهاد شما گرچه روا است ولی فاقد این عنایت.
- و آخرین نکته: زیبایی و غنای یک زبان از جمله در گرو امکان کاربردهای گوناگون در آن می باشد. در مقام تعریفِ اصطلاح اجتهاد می توان گفت: "اجتهاد به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت است" (پیشنهاد شما)، می توان هم نوشت: "اجتهاد عبارت است از به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت" (پیشنهاد من با عنایتی که اشاره شد) و می توان هم گفت: "اجتهاد یعنی به کارگیری تخصصی خرد برای دریافت حکم شریعت". خیلی حیف است اگر با حکاکی هایی از اینگونه زبانی را لاغر ویکنواخت بسازیم.
در کوشش های اصلاحگرانه تان شکیبا باشید!
با احترام
عباس پویا
+ نگارش (شصت و دو)
کوتاهنویسی ـ کلمات زاید
اکنون نیز بحث ایجاز و اطناب را ادامه میدهیم. یک نوع دیگر درازنویسی در نوشتههای نویسندگان ما، کاربرد بیمورد عبارتهایی چون «عبارت است از» یا «به عنوان» یا «تحت عنوان» یا امثال اینهاست.
مثال ۱
«عدالت در آنجا «عبارت است از» برخورداری مناسب کلیه افراد از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق میگیرد.»
«شکر «عبارت است از» بهکاربستن هر نعمتی در جای خودش.»
«اجتهاد «عبارت است از» به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت.»
«این خصوصیتهای متضاد حاصل یک چیز است. و آن عبارت از اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه است.»
باید دقت کنیم که «عبارت است از» به طور کلی برای جاهایی مناسب است که از یک مجموعه سخن میگوییم. مثلاً میگوییم «غذای مهمانی ما عبارت بود از برنج، خورش، سالاد، سوپ و نوشابه.» ولی وقتی سخن از یک چیز منفرد میآید، «عبارت است از» چندان مناسب نیست. مثلاً نمیتوان گفت «غذای زندان عبارت بود از نان خشک» بلکه باید گفت «غذای زندان فقط نان خشک بود.» باری، من جملات بالا را چنین بازنویسی میکنم:
«عدالت در آنجا برخورداری مناسب کلیه افراد است از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق میگیرد.»
«شکر بهکاربستن هر نعمتی در جای خودش است.»
«اجتهاد به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت است.»
«این خصوصیتهای متضاد حاصل یک چیز است; اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه.»
مثال ۲
هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروهها محسوب میشوند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.
در عبارت بالا «محسوب میشوند» زاید است. البته در «محسوب شدن» نکتة ظریفی هم هست که باید دقت کرد. «محسوب شدن» برای وقتی مناسب است که چیزی در نظر افراد خاصی برجسته شده باشد. مثلاً میگوییم «در جوامع سنتی، درسخواندن دختران کاری نادرست محسوب میشود» یعنی چه؟ یعنی این که ممکن است این کار مطلقاً نادرست نباشد، ولی جامعة سنتی آن را چنین میپندارد. اینجاست که «محسوب میشود» معنی پیدا میکند. ولی وقتی چیزی جدا از دیدگاه مردم به خودی خود برجسته است، دیگر «محسوبشدن» نمیخواهد. در عبارت بالا نیز چون هنرمندان و آوازخوانان به راستی مشهور هستند، نه این که مشهور پنداشته شوند، «محسوب شدن» لازم نیست و باید گفت:
هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروهها هستند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.
حالا من به این هم قانع نمیشوم و عبارت را کمی کوتاهتر میکنم:
هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروهها هستند، به ویژه در کشور ما.
مثال ۳
در شرایط اجتماعی و سیاسی امروز کشور روشن است که کوچکترین حرکت جمعی ممکن است به یک آشوب و بلوای فاجعهآمیز بینجامد.
عادتی شده است برای بعضی نویسندگان ما که جا و بیجا، عبارتهایی چون «اجتماعی و سیاسی» را به جملات میافزایند. بسیاری وقتها اینگونه عبارتها هیچ لازم نیست.
در شرایط امروز کشور روشن است که کوچکترین حرکت جمعی ممکن است به یک آشوب و بلوای فاجعهآمیز بینجامد.
مثال ۴
سومین جایزة بنیاد گلشیری، داستانهای برتر را داستانهایی دانسته است که عوامل تزئینی و خصوصیات زیر را داشته است. آن ویژگیها اینها هستند: «تلفیق موفق تکنیک با موضوع داستانها...
«آن ویژگیها اینها هستند» زاید است.
سومین جایزة بنیاد گلشیری، داستانهای برتر را داستانهایی دانسته است که عوامل تزئینی و خصوصیات زیر را داشته است: «تلفیق موفق تکنیک با موضوع داستانها...
و این هم یک نمونه کامل برای بحث کوتاهنویسی
و اما نوع کاغذ موجود که تمبرهای افغانستانی با آن به چاپ میرسید، بیشتر کاغذ الوان بود که کاغذی است مخصوص چاپ تمبر. نوع چسب به کار گرفته شده در پشت تمبرها هم متفاوت بود بعضی از تمبرها که در سالهای اولیه به چاپ رسید فاقد چسب بود و در وقت استفاده بر روی مراسلات پُستی با چسب دستی آن را بر روی مراسلات میچسباندند. بعدها تمبرهایی که چاپ میشد از چسب برخوردار بود. البته آن چسب هم دستی بود. یعنی بعد از آن که تمبر از چاپ بیرون میآمد. با چتکه پشت تمبر را به چسپ آغشته میکردند و بعد از خشک شدن کامل تمبرها را برای استفاده در اختیار عموم قرار میدادند.
و اما کاغذ تمبرهای افغانستان، بیشتر کاغذ الوان بود که کاغذی است مخصوص چاپ تمبر. نوع چسب تمبرها هم متفاوت بود. در سالهای اولیه تمبرها فاقد چسب بود و آنها را با چسب دستی بر روی مراسلات میچسباندند. تمبرهای بعدی چسب داشت، ولی آن چسب هم دستی بود، یعنی پشت تمبر را بعد از چاپ با چتکه به چسپ آغشته میکردند و بعد از خشک شدن کامل، در اختیار عموم قرار میدادند.
+ نگارش (شصت و یک)
در یادداشت پیش، از ایجاز سخن گفتم و به درازنویسی بیمورد بعضی از نویسندگان ما اشاره کردم. یکی از عوامل این درازنویسی، ایجاد جمله در جمله است که میشود از آن پیشگیری کرد. گاهی به هیچوجه لازم نیست یک عبارت در یک جمله یا شبه جملة بیاید، بلکه میتواند به صورت یک قید یا متمم در جملة اصلی ما گنجانده شود. بیایید پابهپای مثالها پیش برویم.
مثال ۱
«در ضمن یک جلد «هزاره و هزارستان» را که اثر خودش بود امضأ کرد و به من داد.»
در عبارت بالا، این «اثر خودش بود» میتواند به صورت یک بدل بیاید، نه یک شبه جمله، بدین ترتیب:
«در ضمن یک جلد هزاره و هزارستان اثر خودش را امضأ کرد و به من داد.»
مثال ۲
نکتة مهمی دیگری که میشود در همینجا یادآوری کرد این است که نویسنده، چون خودش از ولایت غزنی بوده است...
در این عبارت نیز «میشود در همینجا یادآوری کرد» عملاً زاید است و جمله را بدین گونه میتوان کوتاه ساخت:
نکتة مهم دیگر اینکه، نویسنده، چون خودش از ولایت غزنی بوده است...
مثال ۳
پس از ورود به مجلس، اولین کاری که انجام میدهند احترام به پدر و مادر و بزرگتر فامیل است.
در این عبارت، «که انجام میدهند» زاید است، چون روشن است که کار، انجامدادنی است.
«پس از ورود به مجلس، اولین کار، احترام به پدر و مادر و بزرگتر فامیل است.»
مثال ۴
و اما یکی از کارهای مهم دیگری که در زمان حاکمیت نادر صورت گرفت چاپ تمبرهای پُستی بود که دارای تصاویر و مناظر باستانی و تاریخی افغانستان بود
«صورت گرفت» زاید است.
و اما یکی از کارهای مهم دیگر در زمان حاکمیت نادر، چاپ تمبرهای پُستی با تصاویر و مناظر باستانی و تاریخی افغانستان بود.
مثال ۵
این مجموعه که حاوی 44 غزل و یک مثنوی بلند است، کارنامة شعری سالهای 77 تا 82 این شاعر است.
عبارت را میشود یک جمله ساخت.
این مجموعه با 44 غزل و یک مثنوی بلند، کارنامة شعری سالهای 77 تا 82 این شاعر است.
مثال ۶
یکی از وظایف مهم دیگری که صاحب دیوان برید بر عهده داشته است مواظبت از راههای چاپاری بوده است.
«بر عهده داشتهاست» زاید است.
وظیفة مهم دیگر صاحب دیوان برید، مواظبت از راههای چاپاری بوده است.
مثال ۷
او جزء شاگردانی بود که برای اولین بار از این مکتب فارغالتحصیل شده بودند.
به این شکل میشود یک فعل را حذف کرد.
او از نخستین فارغالتحصیلان این مکتب بود.
مثال ۸
شاید یکی از علتهایش این باشد که راوی زیادی خواننده را به ذهن کاراکترها و روایت بیرونی هدایت میکند
به این شکل میشود یک فعل را حذف کرد.
شاید چون راوی زیادی خواننده را به ذهن کاراکترها و روایت بیرونی هدایت میکند
+ نگارش (پنجاه و هشت)
جملة معترضه
ما در یادداشت قبل، دربارة جملاتی سخن گفتیم که بدون دلیل به هم وصل میشوند و جملات ترکیبی درازی را میسازند. یکی از شکلهای این ترکیب، ایجاد جملة معترضه است.
منظور از جملة معترضه، جملهای فرعی است که در جایی از جملة اصلی میآید و اجزای خاص خود را دارد. جملة معترضه، از لحاظ ساختار، تقریباً مستقل از جملة اصلی است و در عین حال، به گونهای است که اگر آن را برداریم، جملة اصلی از لحاظ دستوری آسیب نمیبیند.
ولی جملة معترضه بهتر است فقط آنگاه به کار رود که حاوی یک پیام فرعی باشد، نه این که یک پیام مهم را به پیامی دیگر وصله کرده باشیم. دیگر این که کاربرد جملة معترضه بیشتر در جایی است که آن را نمیتوان در جایی دیگر جز وسط جملة اصلی آورد.
در هر حال، باید دقت داشته باشیم که جملة معترضه، در میان اجزای جملة اصلی فاصله میاندازد و گاه این فاصله سبب تعلیقی بیجا و انتظارکشیدنی ناخوشایند برای مخاطبی میشود که دوست دارد زودتر پیام اصلی را دریابد. خوب است با مثال پیش برویم.
مثال ۱
آنگاه محدثبودن را برگزید و علم حدیث و فقه را از استادان بزرگی ـ که ابویوسف شاگرد ابوحنیفه رحمةالله تعالی از جملة آنها بود ـ آموخت.
در اینجا فعل «آموخت» بعد از یک جملة معترضة طولانی آمده است، در حالی که معنی بخش اول عبارت، موقوف بر آن است. خواننده تا پایان این جملة معترضه در تعلیق میماند و نمیداند اصل سخن چیست. پس بهتر است نویسنده اول «آموخت» را بیاورد و تکلیف جملة اصلی را یکسره کند و آنگاه آن پیام فرعی را در جملهای دیگر و در ادامه بگنجاند، بدین صورت:
آنگاه محدثبودن را برگزید و علم حدیث و فقه را از استادان بزرگی آموخت که ابویوسف شاگرد ابوحنیفه رحمةالله تعالی از جملة آنها بود.
وقتی ما بخشی از جمله را با یک جملة متعرضه در تعلیق میگذاریم، مخاطب حتی در آن جملة متعرضه هم دقت و درنگ نمیکند، چون منتظر است که پیام اصلی را دریافت کند. در مثال زیر، میشود حس کرد که پیامهایی نسبتاً مهم، چون در جملة معترضه آمده اند، هم خود نقش کمرنگی یافتهاند و هم سبب کدرشدن جملة اصلی شدهاند. این هم دو مثال که بدون توضیح نقل میکنم.
مثال ۲
به همین دلیل وی با مخالفت شدید در درون حزب ـ از سوی دشمنان داخلی که آه و ناله سر داده بودند و ادعا داشتند که ما عقبنشینی میکنیم و منابع انقلاب را بر باد میدهیم ـ روبهرو شد.
به همین دلیل وی در درون حزب با مخالفت شدید دشمنان داخلی روبهرو شد که آه و ناله سر داده بودند و ادعا داشتند که ما عقبنشینی میکنیم و منابع انقلاب را بر باد میدهیم.
مثال ۳
برای پاسخ دادن به این پرسشها باید به بازخوانی نقادانة کتاب «غربزدگی» آلاحمد ـ که در واقع بزرگترین مانیفست این گفتمان در زبان فارسی است ـ پرداخت.
برای پاسخ دادن به این پرسشها باید به بازخوانی نقادانة کتاب «غربزدگی» آلاحمد پرداخت که در واقع بزرگترین مانیفست این گفتمان در زبان فارسی است.
مثال ۴
همینطور به اندیشههای او ـ که نسلی از روشنفکران و اندیشمندان ایران و از جمله آلاحمد را تحت تأثیر قرار داده است ـ میپردازیم.
همینطور به اندیشههای او میپردازیم که نسلی از روشنفکران و اندیشمندان ایران و از جمله آلاحمد را تحت تأثیر قرار داده است.
جملة معترضه، گاهی عبارت را بدون سبب پیچیده میکند. این پیچیدگی وقتی بیشتر میشود که چند جملة تودرتو داشته باشیم، چنان که در این مثال میبینیم.
مثال ۵
لذا ارسطو به طرف آتن مرکز علوم یونان که نزدش به یادگار فلاطون مقدّس بود، و هم امیدوار بود که در آنجا به دوستی انتیپاتر نائبالسلطنة مقدونیه و یونان که بعد از نهضت اسکندر به طرف شرق، به این منصب مقرّر شده بود پشتیبانی شود، توجّه کرد.
عبارت به واقع دو جمله معترضه تو در تو دارد. باید چنین میبود:
لذا ارسطو به طرف آتن مرکز علوم یونان که نزدش به یادگار فلاطون مقدّس بود توجه کرد و هم امیدوار بود که در آنجا به دوستی انتیپاتر نائبالسلطنة مقدونیه و یونان پشتیبانی شود که بعد از نهضت اسکندر به طرف شرق، به این منصب مقرّر شده بود .
بسیار وقتها، وجود جمله معترضه سبب میشود که دو فعل از دو جمله کنار هم بیایند. این خوب نیست، چون خواننده در یک لحظه ناچار به نتیجهگیری از دو جمله میشود، چون میدانیم که فعل هر جمله، به واقع بیانگر نتیجة نهایی آن است و تا به فعل نرسیدهایم، بهدرستی نمیدانیم که سخن چیست.
مثال ۶
چندین کتاب دیگر را از دزدانی ـ که حتی قادر به خواندن عناوین کتابها نبودند ـ خرید.
چندین کتاب دیگر را از دزدانی خرید که حتی قادر به خواندن عناوین کتابها نبودند.
مثال ۷
او به حویلی مریم، جایی که مراسم عروسیاش برپا میشود، میرسد.
او به حویلی مریم میرسد، جایی که مراسم عروسیاش برپا میشود.
+ نگارش (پنجاه و شش)
ترتیب اجزای جمله (پنج)
ما پیش از این از مواردی سخن گفتیم که براثر ترتیب نابهجای اجزای جمله، عبارت نازیبا میشود و یا خواننده در تمرکز بر روی بعضی از اجزا به خطا میرود. ولی گاه مشکل بیشتر از این است و این جابهجاییها، معنی عبارت را دگرگون میسازد یا حداقل جمله را به طرزی ناخوشایند دوپهلو میسازد. این مثالها را ببینید.
مثال ۱
اما شیخزاده خزاعی چنانکه از او انتظار میرفت نتوانست مثمر ثمر واقع گردد.
به درستی دانسته نمیشود که منظور این است که «از شیخزاده خزاعی انتظار میرفت که نتواند مثمر ثمر واقع شود» یا «او نتوانست چنان که انتظار میرفت، مثمر ثمر واقع شود. به واقع شکل دوم منظور است و باید گفته میشد:
اما شیخزاده خزاعی نتوانست چنانکه از او انتظار میرفت مثمر ثمر واقع گردد.
مثال ۲
مرز پاکستان مانند سایر افغانها به روی سلطان خان هم بسته است.
در ظاهر به نظر میرسد که «مانند» به «بستهبودن» بر میگردد، یعنی سایر افغانها هم به روی سلطان بستهاند. نویسنده باید میگفت.
مرز پاکستان به روی سلطان خان هم مانند سایر افغانها بسته است.
مثال ۳
داستان ایشان در حد روایتی نه چندان پیچیده و سطحی باقی میماند.
به ظاهر به نظر میرسد که «نه چندان»، هم به «پیچیده» بر میگردد و هم به «سطحی»، یعنی «هم نهچندان پیچیده و هم نه چندان سطحی» و این خوب نیست. منظور نویسنده این است:
داستان ایشان در حد روایتی سطحی و نه چندان پیچیده باقی میماند.
مثال ۴
صنعت ابریشم و نساجی، کاغذسازی، استخراج طلا، نقره و آهن و قلع و مس از معادن و ساختن اسلحه و آلات زراعتی و ظروف و پوستدوزی و قالینبافی از کارهایی بود که در عهد سامانی رونق خوبی پیدا کرد.
چون «پوستدوزی» و «قالینبافی» در ادامة «ساختن اسلحه» آمده است چنین به نظر میرساند که «ساختن» برای آنها نیز هست. یعنی «ساختن پوستدوزی» و «قالینبافی». برای رفع این مشکل بهتر است که این دو قبل از «ساختن» بیایند تا ساختن به آنها ربط نیابد:
در عهد سامانی، صنعت ابریشم، نساجی، کاغذسازی، پوستدوزی، قالینبافی، استخراج طلا، نقره و آهن و قلع و مس از معادن و ساختن اسلحه و آلات زراعتی رونق خوبی یافت.
مثال ۵
برای استخراج مفهوم از پیکر این واژهها، سمبلها و نمادها باید واسطه میشدند.
به نظر میآید که واژهها، سمبلها و نمادها در ردیف هم هستند، در حالی که منظور نویسنده چنین بوده است:
برای استخراج مفهوم از پیکر این واژهها، باید سمبلها و نمادها واسطه میشدند.
مثال ۶
واکنش دیگر درباریان بیشتر ارتباط میگیرد به سلیقههای شخصی.
«دیگر» در جای خوبی نیامده است و معلوم نمیشود که «دیگرْ درباریان» (درباریان دیگر) منظور است، یا «واکنش دیگرِ درباریان». منظور نویسنده در اصل این بوده است.
واکنش درباریان دیگر، بیشتر ارتباط میگیرد به سلیقههای شخصی
مثال ۷
من همچنان مقیّد به پوشیدن لباسهای ویژة زنان افغان نبودم و میتوانستم هرجا که دلم بخواهد بروم.
اینجا «همچنان» معنای استمرار گرفته است. گویا نویسنده تداوم این حالت را میرساند، در حالی که منظور این نیست و «همچنان» معنای «همانطور» دارد.
همچنان، من مقیّد به پوشیدن لباسهای ویژة زنان افغان نبودم و میتوانستم هرجا که دلم بخواهد بروم.
+ نگارش (پنجاه و پنج)
ترتیب اجزای جمله (۴)
علاوه بر آنچه در مباحث قبل گفتیم، باید ترتیب اجزای جمله به گونهای باشد که ارتباط میان فعل و فاعل نیز حفظ شود. خواننده، به طور طبیعی اولین جزء جمله را فاعل میپندارند و جمله را در ذهن خویش، بر آن اساس تحلیل میکند. اگر در آخر جمله به چیزی خلاف این برخورد کند، لاجرم مطلب در ذهنش آشفته خواهد شد، چنان که در این مثالها میبینیم.
مثال 1
زمانی که وی به دولت پیوست، به یک خبرنگار شوروی گفت:
خواننده به طور طبیعی، نقش اصلی «فاعل» یا «مسندالیه» را به «زمانی» میدهد، یعنی انتظار دارد که بقیة جمله نیز بحثی دربارة آن «زمان» باشد. ولی در واقع، سخن دربارة «وی» است و فعلهای «پیوست» و «گفت» به آن برمیگردند. پس بهتر بود که جمله با «وی» شروع میشد تا فاعل از همان آغاز مشخص باشد.
وی زمانی که به دولت پیوست، به یک خبرنگار شوروی گفت:
مثال 2
در دورهای که ایشان شاروال هرات بود، بازار صنعتگران محلی در ناحیة جاده جنوبی مسجد جامع شریف هرات را فعال ساخت
همانند مثال قبلی، در ظاهر به نظر میرسد که بحث از «دوره» است و فعل «فعال ساخت» به آن برمیگردد، چون در ابتدای جمله است و در مقام فاعل. ولی در اصل، این «ایشان» است که در جمله نقش فاعل را دارد و به همین لحاظ، بهتر است به ابتدای عبارت برود.
ایشان در دورهای که شاروال هرات بود، بازار صنعتگران محلی در ناحیة جاده جنوبی مسجد جامع شریف هرات را فعال ساخت.
مثال 3
بعد از آمدن انجنیران آلمانی از مرکز غورات و مشاهده این هنرنمایی، درحالی که عبداللهخان ملکیار در مسجد جامع هرات حاضر بود، لقب «استاد معماری» را به او تفویض نمودند.
این نیز همانند مورد بالاست. عبارت به گونهای است که در آغاز به نظر میرسد نویسنده بر زمان «بعد از آمدن انجنیران آلمانی» تأکید دارد، نه بر خود آنها. در اصل باید چنین میگفت:
انجنیران آلمانی بعد از آمدن از مرکز غورات و مشاهدة این هنرنمایی، در حالی که عبداللهخان ملکیار در مسجد جامع هرات حاضر بود، لقب «استاد معماری» را به او تفویض کردند.
مثال 4
بعد از آنگاه که سپاه اسلام قسمتهای زیادی از ایران آن روز را به تصرف خود درآوردند پیشروی خود را به سوی افغانستان آغاز کردند.
این نیز همانند مورد بالاست و باید چنین میبود:
مسلمانان بعد از آن که قسمتهای زیادی از ایران آن روز را به تصرّف درآوردند، پیشروی به سوی افغانستان را آغاز کردند.
مثال 5
عبدالرشید دوستم با توجه به اینکه مهارتهای زیادی از خود در ایجاد نیروهای منظم و رزمی نشان داد، مسئولیت تشکیل فرقه یا لشکر 53 پیاده به وی واگذار شد و فعالیتهای وی حتی به خارج از نواحی محل زندگیاش گسترش یافت.
چون کلمه با «دوستم» شروع شده است، انتظار میرود که فاعل جمله همواره او باشد، در حالی که بخش دوم عبارت فعل مجهول دارد. پس بهتر است «با توجه به این که» به ابتدا بیاید و دوستم در موقعیت کمرنگتری باشد.
با توجه به اینکه دوستم در ایجاد نیروهای منظم و رزمی مهارتهای زیادی از خود نشان داد، مسئولیت تشکیل فرقة 53 پیاده به او واگذار شد و فعالیتهای وی حتی به خارج از نواحی محل زندگیاش گسترش یافت.
مثال 6
به علت اختلافی که پدر استاد مشعل با امیرعبدالرحمان خان مستبد داشت، تا اواخر حیات امیر نتوانست به کشور خود برگردد.
ترکیب کنونی برای موقعی خوب بود که فعل به پدر استاد مشعل برنمیگشت و آن «به علت اختلاف» کانون جمله میبود. مثلاً گفته میشد «به علت اختلافی که پدر استاد مشعل با عبدالرحمانخان داشت، خانوادة او تحت فشار بودند.» ولی در حال حاضر چون بحث از «به کشور برگشتن» پدر استاد است، باید او در مقام فاعل قرار گیرد.
پدر استاد مشعل به علت اختلافی که با امیرعبدالرحمان خان مستبد داشت، تا اواخر حیات امیر نتوانست به کشور خود برگردد.
+ نگارش (پنجاه و چهار)
ترتیب اجزای جمله (3)
یکی از ملاکهای انتخاب موقعیت هر جزء از جمله، تأثیر معنایی و عاطفی آن است. هر کلمه یا عبارت، همانند چراغی، بر کلمات اطراف خود روشنی میاندازد و یا تأثیر عاطفی خود را منتقل میکند. پس باید آن را در جایی بگذاریم که انتظار داریم آن تأثیر بدانجا منتقل شود. باز هم خوب است پابهپای مثالها پیش برویم.
مثال 1
متأسفانه باخبر شدیم که دکتر ضیأالدین سجادی درگذشته است.
کلمة متأسفانه یک بار عاطفی و معنایی خاص دارد. این بار، در عبارت بالا، بر روی «باخبر شدیم» افتاده است، چون آن را در کنار «با خبر شدیم» نوشتهایم. در حال حاضر، عبارت چنین است که گویا از این باخبرشدن متأسف هستیم. ولی واقعیت این است که «متأسفانه» باید به «درگذشته است» برگردد. پس باید گفت
باخبر شدیم که متأسفانه دکتر ضیأالدین سجادی درگذشته است.
مثال 2
برخلاف تمام باورهای دینی و بدون هیچگونه منطق بشری ما به سخنانی در میراث ادبی خویش برمیخوریم که جز انگشت تعجب به دندان گذاشتن کاری نمیتوانیم.
این «برخلاف» و متعلقات آن، به واقع باید به «سخنانی در میراث ادبی» برگردند. ولی در حال حاضر به «ما» بر میگردد. گویا این که ما به این سخنان برمیخوریم، برخلاف تمام باورهای دینی است. پس باید گفت
ما در میراث ادبی خویش به سخنانی برخلاف تمام باورهای دینی و بدون هیچگونه منطق بشری برمیخوریم، که در برابر آنها، جز انگشت تعجب به دندان گرفتن، کاری نمیتوانیم.
البته یادآوری میکنم که انگشت را به دندان میگیرند و بر دندان نمیگذارند.
مثال 3
به نسبت آشنایی قبلی از آقای فدایی خواستم که از استاد بخواهد که مصاحبهای را ترتیب دهیم، و ایشان با گشادهرویی پذیرفت.
در اینجا چنین به نظر میرسد که «آشنایی قبلی نویسنده با آقای فدایی» منظور است، در حالی که منظور، آشنایی آقای فدایی با استاد مشعل بوده است. پس باید «به نسبت» به «استاد مشعل» نزدیک باشد.
از آقای فدایی خواستم که به نسبت آشنایی قبلیشان از استاد بخواهد که مصاحبهای را ترتیب دهیم و ایشان با گشادهرویی پذیرفت...
مثال 4
او برای اولین بار نه تنها تز «همزیستی ادیان و تمدنهای بشری» را مطرح ساخت، بلکه به اجرا نیز درآورد.
«نه تنها» به واقع با «به اجرا نیز درآورد» ربط دارد، پس بهتر است نزدیک به آن باشد.
او برای اولین بار تز «همزیستی ادیان و تمدنهای بشری» را نه تنها مطرح ساخت، بلکه به اجرا نیز درآورد.
مثال 5
چند مجسمه و تصویر از قدیمیترین دورههای تاریخ نشان میدهد که زنان بیشتر به نواختن و خواندن مأنوس بودهاند تا مردان.
چون «بیشتر» مربوط به مقایسة زنان و مردان است، باید نزدیک به مردان باشد. در حال حاضر به نظر میرسد که منظور این است که «زنان بیش از آن که با مردان مأنوس باشند، با نواختن و خواندن مأنوس بودهاند.»
چند مجسمه و تصویر از قدیمیترین دورههای تاریخ نشان میدهد که زنان بیش از مردان با نواختن و خواندن مأنوس بوده اند.
مثال 6
علاوتاً استاد حبیبی آموختهها و تجربیات هنری خود را با ایجاد کلاسهای آموزشی و آموزشگاه هنری به عنوان معلم هنر بیدریغانه و متواضعانه در اختیار هنردوستان و هنرآموزان هموطن و هنرجویان ایرانی قرار داده است.
«به عنوان معلم هنر» به واقع از آن «استاد حبیبی» است، ولی در حال حاضر چنین به نظر میآید که عنوان کلاسها «معلم هنر» است. یعنی «کلاسهایی با عنوان معلم هنر».
علاوتاً استاد حبیبی به عنوان معلم هنر، آموختهها و تجربیات هنری خود را با ایجاد کلاسهای آموزشی و آموزشگاه هنری بیدریغانه و متواضعانه در اختیار هنردوستان و هنرآموزان هموطن و هنرجویان ایرانی قرار داده است.
+ نگارش (پنجاه و سه)
ترتیب اجزای جمله (2)
یک ملاک مهم در ترتیب اجزای جمله، ارتباط منطقی، علی و معلولی و تقدم و تأخر زمانی آنهاست. یعنی اولاً باید دید که ترتیب منطقی و طبیعی کلام چگونه باید باشد. همین خود بسیاری از مشکلات را رفع میکند. نباید بیسبب از طبیعت زبان و منطق گفتار عادی دور شد. اگر هم دور میشویم، باید منفعتی در این معامله در نظر ما باشد، یعنی چیزی مهمتر به دست آورده باشیم. با این مثالها، که در آنها ترتیب منطقی گفتار حفظ نشده است، بهتر میتوان به مقصود این بحث پی برد.
مثال 1
بلی، دیروز از اخگری که استاد سعید مشعل برافروخت، امروز پارههایی باقی است.
«دیروز» در جای بسیار بدی آمده است. منطقی این بود که گفته شود:
بلی، از اخگری که دیروز استاد سعید مشعل برافروخت، امروزه پارههایی باقی است.
مثال 2
غلام که اول به عنوان کاراکتر اصلی به نظر میآید، از اتاق پدر پیرش شبانه بیرون شده است...
«شبانه» خوب جایی نیامده است. گویا «شبانه» نام پدر غلام است.
غلام که اول به عنوان کاراکتر اصلی به نظر میآید، شبانه از اتاق پدر پیرش بیرون شده است...
مثال 4
مرحوم خراسانی هروی از استادان هنر هرات بود که استاد محمدعلی عطّار از تجارب و آموختههای هنری او بهره فروان برد و در شناسایی و خوانش خطوط کوفی مهارتی بسزا داشت.
عبارت اولویتبندی خوبی از لحاظ علّت و معلول ندارد.
مرحوم خراسانی هروی از استادان هنر هرات بود که در شناسایی و خوانش خطوط کوفی مهارتی بسزا داشت و استاد محمدعلی عطّار از تجارب و آموختههای هنری او بهرة فروان برد.
مثال 5
هیچکسی در خانواده حتی پسران سلطان از او پشتیبانی نکردند.
عبارت بههمریخته است.
در خانواده، هیچکس، حتی پسران سلطان، از او پشتیبانی نکرد.
مثال 6
جیبهای آنها پر از افغانی، واحد پولی کشور به صورت اهانتآمیزی شده بود.
در اینجا بدون هیچ ضرورتی، همه اجزای جمله به هم ریخته است. باید چنین میبود:
جیبهای آنها به صورت اهانتآمیزی از افغانی، واحد پول کشور، پُرشده بود.
مثال 7
با قوت و آن را به هدف بطن این زن باخشونت پرتاب کرد.
این جمله بسیار به هم ریخته است. حتی این تصوّر را پدید میآورد که «باخشونت» صفتی است برای زن، یعنی «زنِ باخشونت». به واقع باید چنین باشد:
آن را با قوت و خشونت به هدف بطن این زن پرتاب کرد.
مثال 8
و حالا تنها تماس بین آنها تلفونی برقرار بود
جمله کمی بههمریخته است.
و حالا بین آنها تنها تماس تلفونی برقرار بود
مثال 9
با به قدرت رسیدن امیر حبیبالله خان در 1901 میلادی و در گذشت امیر عبدالرحمان فضای نوینی در کشور ایجاد شد.
اینجا تقدیم و تأخیر اجزای عبارت به گونهای است که گویا اول حبیبالله به قدرت رسید و سپس عبدالرحمان درگذشت. بهتر بود این ترتیب زمانی حفظ شود، بدینگونه.
با در گذشت امیر عبدالرحمان در 1901 میلادی و به قدرت رسیدن امیر حبیبالله خان، فضای نوینی در کشور ایجاد شد.
مثال 10
اینجانب به عنوان خواننده مصرفکننده هستم و به دنبال کالای مرغوب میگردم که پس از مصرف آن به رضایت و اقناع برسم و از مصرف آن کالا لذت ببرم و فضای موجود در اثر، در ذهن من جاودانه بماند.
به اعتبار ترتیب زمانی و علی و معلولی، باید اول «از مصرف آن کالا لذت ببرم» بیاید و آنگاه، «پس از مصرف آن...».
این جانب به عنوان خواننده، مصرفکننده هستم و به دنبال کالای مرغوب میگردم که از مصرف آن کالا لذت ببرم و پس از مصرف آن به رضایت و اقناع برسم و فضای موجود در اثر، در ذهن من جاودانه بماند.
مثال ۱۱
طالبان بازیهای بزکشی را ممنوع کردند و این بازیها را غیراسلامی خواندند.
به طور منطقی، باید «غیراسلامی خواندن» قبل از «ممنوعکردن» بیاید، چون آن علت بوده است و این معلول.
طالبان بازی بزکشی را غیراسلامی خواندند و ممنوع کردند.
+ نگارش (پنجاه و یک)
جمع و مفرد
در یادداشت پیش، دربارة ناسازگاری اجزای جمله سخن گفتیم و یادآور شدیم که این ناسازگاری گاهی در شکل جمع و مفرد شدن فعل و فاعل رخ میدهد.
بیایید اول این قاعدههای کلّی را به یاد داشته باشیم.
1. فاعل جمع، اگر جاندار باشد، فعل جمع میگیرد. مثلاً میگوییم «کودکان بازی میکنند.»
2. فاعل جمع، اگر بیجان باشد، فعل مفرد میگیرد. مثلاً میگوییم «شیشهها شکست.»
تبصره. اگر ما به طور مجازی، اشیأ بیجان را جاندار تصور کرده باشیم چنان که غالباً در شعر دیده میشود و بدان تشخیص (شخصیتبخشی) میگویند، میتوانیم فعل را هم جمع بسازیم، و به واقع بهتر است چنین کنیم، چنان که اخوان ثالث میگوید «ابرهای همه عالم شب و روز / در دلم میگریند.»
و حتی گاه روی میدهد که فاعل بیجان هرچند جاندار تصور نمیشود، به خاطر حرکت و فعالیت ذاتی خویش، ما در آن احساس زندگی میکنیم و فعل جمع بدان میدهیم، چنان که اگر به جای «ابرها میبارد» بگوییم «ابرها میبارند» هم بیجا نگفتهایم.
ولی من به تجربه دیدهام که غالباً نویسندگان ما در این مورد اشتباه بسیار نمیکنند، یا لااقل کسانی که تجربة نویسندگی دارند، به فاعل جمع جاندار، فعل مفرد نمیدهند. اشتباه غالباً آنجا روی میدهد که جمله حالتی پیچیده دارد و نویسنده را به اشتباه میافکند. مثلاً در این عبارت، نویسنده به اعتبار این که از چند چیز (نقاشی، تئاتر، سینما و ادبیات) سخن گفته است، فعل جمع «قابل توجهاند» آورده است:
در نقاشی، تئاتر، سینما، ادبیات و... نقش رنگها قابل توجهاند.
ولی به واقع، این فعل، به «نقش» بر میگردد، نه به آن پدیدههای متعدد، پس باید مفرد میبود و باید میگفت:
در نقاشی، تئاتر، سینما، ادبیات و... نقش رنگها قابل توجه است.
در اینجا نیز نویسنده به اعتبار «برّهها» فعل را جمع ساخته است، ولی به واقع فاعل اصلی، «صدا» است و این مفرد است.
گاهی صدای بعبع برّهها سکوت را میشکستند.
پس باید مینوشت:
گاهی صدای بعبع برّهها سکوت را میشکست.
و در عبارت زیر، نویسنده «نسل» را جمع پنداشته است، شاید به این اعتبار که این کلمه، یک گروه را دربرمیگیرد.
نسلی که ویژگی اصلیشان دردمندی و سادگی بود، بدون اینکه زیاد دغدغة شاعرانگی داشته باشند.
ولی باید دانست که اسم جمع مثل «لشکر»، «رمه»، «گروه»، «نسل»، «ملت» و... فعل مفرد میگیرد. پس باید گفت:
نسلی که ویژگی اصلیاش دردمندی و سادگی بود، بدون اینکه زیاد دغدغة شاعرانگی داشته باشد.
ملاحظه میکنید که ضمیر «شان» در «اصلیشان» هم درست نبود و ما آن را «اصلیاش» ساختیم. البته یادآوری میکنیم که اگر عبارت به گونهای میبود که کلمة «شاعران» هم در کار میبود، آنگاه باید فعل جمع میشد:
شاعران این نسل، ویژگی اصلیشان دردمندی و سادگی بود، بدون اینکه زیاد دغدغة شاعرانگی داشته باشند.
گاهی نیز این ناسازگاری جمع و مفرد، در شکلهای دیگری جز فعل و فاعل رخ میدهد، چنان که در این موارد میبینیم.
1. دو آثار ارزندة دیگر استاد پیرزاد عبارتاند از «تجلیگاه هنر خط» و «هشت قلم هنر خط»
چون عدد «دو» ذکر شده است، باید میگفت «اثر» نه «آثار» و البته بهتر بود که فعل هم مفرد میآمد، چون «آثار» یا «اثر» بیجان است.
1. دو اثر ارزندة دیگر استاد پیرزاد عبارت است از «تجلیگاه هنر خط» و «هشت قلم هنر خط»
2. میشود بپرسم شیوة ریالیزم با شیوههای سمبولیزم و سورریالیزم چه وجه مشترکی دارند که همزمان کار میکنید؟
نویسنده در تشخیص فاعل اشتباه کرده و گمان برده است که وقتی از چند شیوه نام گرفته شده، باید فعل «دارند» بیاید. ولی در اینجا فاعل فقط «شیوة ریالیزم» است و شیوههای دیگر در نقش متمماند. پس باید فعل مفرد باشد.
میشود بپرسم شیوة ریالیزم با شیوههای سمبولیزم و سورریالیزم چه وجه مشترکی دارد که همزمان کار میکنید؟
البته اگر عبارت به شکل زیر میبود که در آن هر سه شیوه در کنار هم فاعل شده است، میشد فعل جمع بیاوریم، هرچند باز هم به اعتبار بیجانبودن آنها، فعل مفرد هم مناسب بود.
میشود بپرسم شیوهای ریالیزم، سمبولیزم و سورریالیزم چه وجه مشترکی دارند که همزمان کار میکنید؟
+ نگارش (پنجاه)
ناسازگاری اجزای جمله
یکی از مشکلات شایع در نوشتههای دوستان ما، ناسازگاری اجزای جمله است. این ناسازگاری، اشکال و انواع گوناگون دارد مثل ناسازگاری فعل و فاعل از لحاظ جمع و مفرد; ناسازگاری فعلها از لحاظ زمان; ناسازگاری ضمیرها; ناسازگاری فعلها و حروف اضافه و امثال اینها.
تا جایی که من دیدهام، غالب این ناسازگاریها آنجا اتفاق میافتد که نویسنده جمله را به یک هنجار شروع کرده و با هنجار دیگری به پایان میبرد یا سنخیت میان کلمات را فراموش میکند. این چند مثال را ببینید.
1. طبیعی است که اعمار و استحکام بنای آرمان ملی، مستلزم بازسازی و دلسوزی خرابههای حاشیه میباشد.
نویسنده بازسازی و دلسوزی را از یک جنس پنداشته و در کنار هم آورده است. ولی اینها با هم فرق دارد. «بازسازی» نیاز به حرف اضافه ندارد، یعنی میتوان گفت «بازسازی خانه» ولی به همین قیاس، نمیتوان گفت «دلسوزی کودک»، چون «دلسوزی» به فاعل بر میگردد و نیاز به «برای» دارد، یعنی باید گفت «دلسوزی برای کودک». با این ملاحظه، عبارت بالا را باید چنین نوشت:
طبیعی است که اعمار و استحکام بنای آرمان ملی، مستلزم بازسازی خرابههای حاشیه و دلسوزی برای آن میباشد.
2. راههای خامه و شنی در افغانستان نیز به طول هزاران کیلومتر میرسد.
وقتی اجزای فرعی عبارت را برداریم، به واقع گفتهایم «راهها به طول هزاران کیلومتر میرسد.» و این نادرست است. درست این است که گفته شود
طول راههای خامه و شنی در افغانستان به هزاران کیلومتر میرسد.
3. آیا با حضور تفنگ و سیطرة تفنگسالار و فضای نامطمئن سیاسی و اجتماعی و عدم شفافیت در برنامهها و سیاستهای کاندیداتوران، انتخابات جز فرمالیته مفهوم بالاتری خواهد داشت؟
در اینجا، «بالاتری» با «جز» سازگار نیست. باید میگفت
... انتخابات جز فرمالیته مفهومی خواهد داشت؟
یا
... انتخابات از فرمالیته مفهوم بالاتری خواهد داشت؟
4. جوانی که داماد آقای مشعل بود، درِ خانه را به روی ما باز کرد و به اتاق پذیرایی هدایت نمود.
در اینجا فعل «هدایت نمود» به واقع باید به «ما» بر میگشت، ولی در حال حاضر به «در خانه» بر میگردد، یعنی چنین تصور میشود که «در خانه را به اتاق پذیرایی هدایت نمود» به واقع نویسنده باید میگفت:
... درِ خانه را به روی ما باز کرد و به اتاق پذیرایی هدایتمان کرد.
+ نگارش (چهل و نه)
مشغلههای شدید یکساله، متأسفانه این سلسلة «نگارش» را که بسیار هم دوست میدارم، با گسستی ناخواسته مواجه کرد. اکنون که کمی از بار کارهای عقبافتاده سبک شده است، باز بر سر نوشتن این سلسله شدهام و یادداشتهای بسیاری را که در این مدت فراهم آمده است، در اختیار شما دوستان میگذارم.
یادآوری میکنم که این سلسله مباحث، به واقع یک آیین نگارش نیست، بلکه فقط نکاتی را که در ویرایشهایم بدانها برخورد میکنم، با شرح و تفصیلی مختصر باز میگویم. بنابراین اگر در جوانب نظری و آموزشی قضیه بسیار به اختصار سخن میگویم، از این روی است که انتظار میرود مشتاقان این موضوع، آن مباحث را در کتابهای آموزشی نگارش و ویرایش بخوانند.
باری، سخن ما در این یادداشت، دربارة پاراگرافبندی است. پاراگرافبندی بسیار مهم است، چون تأثیر بسیاری در فهم بهتر مطلب دارد.
اما معیار پاراگرافبندی چیست؟ معمول این است که میگویند هر پاراگراف، باید یک «جملة طلایی» داشته باشد و بقیه جملات، حول آن بچرخد. به واقع جملات یک پاراگراف، به نوعی پایه و پیرو همدیگرند. پس از هر پاراگراف، یک مطلب خاص دریافت میشود و هرگاه مطلب دوتا شد، باید پاراگراف دیگری داشته باشیم.
به نظر میرسد که بهتر است پا به پای مثالها پیش برویم. این عبارت را ببینید که از دو پاراگراف ساخته شده است.
از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.
یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان میرفتند، فقر بسیار شدید بود. اینها که دوباره به افغانستان برمیگشتند، سبک بیدل را با خود میآوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدلگرایی نامیدند.
در پاراگراف اول، سخن از مهاجرت شاعران است. ولی در پاراگراف دوم، دو سخن نسبتاً مستقل به میان آمده است، یکی دلیل این مهاجرت و دیگری تأثیر بیدل بر این مهاجران. پس به نظر میرسد که این قسمت را باید دو پاراگراف ساخت، بدین گونه.
از دوازده نفر شاعری که تنها در بدخشان داشتیم، نه نفرشان به هندوستان سفر کردند و مدتهای مدیدی را در آنجا ماندند.
یکی دیگر از دلایلی که شاعران این سرزمین به کشورهای دیگر، از جمله هندوستان میرفتند، فقر بسیار شدید بود.
اینها که دوباره به افغانستان برمیگشتند، سبک بیدل را با خود میآوردند. تأثیرپذیریهای بسیار شدیدی از بیدل داشتند. به همین خاطر دورة دوم تاریخ ادبیات معاصر افغانستان را، دورة بیدلگرایی نامیدند.
البته اگر احساس کردیم که دو پاراگراف اول ـ که نسبتاً با هم ربط هم دارند ـ بسیار کوتاهشدهاند، میتوانیم آنها را یکی سازیم.
مثال دیگر
در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم.
مشعل از زمره هنرمندان گرانمایهای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود میخواست. او نهتنها هنرمندی مردمی و واقعگرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیبکاری چیرهدست بود. اینکه امروزه وانمود میشود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه، ذوق و عاطفه است.
در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم میآمیزند و خطاط و تذهیبکار با همدیگر هنرنمایی میکنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.
اینجا ملاحظه میکنید که پاراگراف دوم، به واقع دو سخن مستقل است و سخن دوم، در پاراگراف سوم دنبال شده است. پس منطقیتر این است که پاراگراف دوم را دوپاره کرده و پارة دوم آن را به پاراگراف سوم وصل کنیم. آن پارة اول را هم میتوان به پاراگراف اول وصل کرد، چون میتواند با آن مرتبط شود، بدین معنی که به واقع نویسنده از «آشنا شدم» وارد خصایل استاد مشعل میشود. پس حاصل کار، میتواند این باشد.
در دورانی که من شاگرد استاد عطّار بودم، با مرحوم به حق پیوسته شادروان استاد مشعل آشنا شدم. مشعل از زمره هنرمندان گرانمایهای بود که همواره هنر را نه برای خود که برای مردم خود میخواست. او نهتنها هنرمندی مردمی و واقعگرا، بلکه ادیبی فاضل و تذهیبکاری چیرهدست بود.
اینکه امروزه وانمود میشود که نقاشی و نگارگری اصالت و قداست ندارد، حرفی مغایر اندیشه، ذوق و عاطفه است. در حالی که اگر آیات قرآنی را که با تذهیب درهم میآمیزند و خطاط و تذهیبکار با همدیگر هنرنمایی میکنند از نظر بگذرانیم درخواهیم یافت که آنچه را خداوند در صنع خود آفریده ره به سوی جمال و کمال دارد.
مثال دیگر
و نکتة قابل یادآوری اینکه در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار میگیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی میدهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ میسوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق میشود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن، نابود میگردد.
استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن میگفت. همینطور هم یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق میافتد.
استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها میگذشتم و میخواستم که به طرف خانه خود بروم. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم. هرزمان که از آنجا میگذشتم، چشمان خود را میبستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم.» حسنختام این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل مینمایم:
در اینجا نیز بدون شرح و توضیح، من ساختار زیر را پیشنهاد میکنم:
و نکتة قابل یادآوری اینکه در سال 1362 منطقة سکونت استاد مشعل در محله باباحاجی محاصره شده و از زمین و هوا مورد آتشباری روسها قرار میگیرد. در جریان جنگ شدیدی که روی میدهد، این محله در آتش قساوت ارتش سرخ میسوزد و از آن میان بسیاری از آثار منقوش و مکتوب استاد مشعل طعمة حریق میشود و در آتش بیداد دشمنان دین و وطن، نابود میگردد. استاد از این واقعه با اندوه و حرمان سخن میگفت.
همینطور یادآوری یک خاطرة دیگر از زبان استاد قابل تأمل و توجه است که در روزهای سقوط هرات به دست طالبان اتفاق میافتد. استاد مشعل گفت که «به طور ناگهانی از پارک گلها میگذشتم و میخواستم که به طرف خانه خود بروم. در وسط پارکی که حوض سینما قرار داشت، دیدم در میان حوض اثری از اسبهای سفیدی که در ایام جوانی حجاری نموده بودم نیست. ناگهان حالم منقلب شد و به زمین خوردم. هرزمان که از آنجا میگذشتم، چشمان خود را میبستم تا آن صحنه را به خاطر نیاورم.»
خاتمة این یادواره را مزین به شعر و کلام دلنشین مشعل مینمایم:
+ ویرایش (بخش چهارم و پایانی)
موقف حقوقی و اختیارات ویراستار
ویراستار یکی از عوامل و مؤثر و لازم در چاپ و نشر است. به واقع کار او یک خطایابی صرف نیست، بلکه ارتقای کیفی اثر از مرحلة دستنویس به مرحلة چاپ است. بنابراین، همانطور که مؤلف در حوزة کار خود اختیار و تخصص دارد، ویراستار هم در حوزة کار خود مختار است و در بعضی امور، حتی ملزم به رعایت خواستهای مؤلف هم نیست. ویراستار غالباً همانند حروفچین و صفحهآرا از لحاظ قانونی در خدمت ناشر است و ملزم به رعایت اصولی که ناشر در نظر دارد.
در این دیدگاه، انتشار کتاب فرایندی است که با مدیریت ناشر صورت میگیرد و مؤلف و ویراستار و صفحهآرا و طراح جلد و دیگر عوامل، هریک بنا بر ماهیت و اهمیت کار خویش، اختیارات و حقوقی موازی هم دارند. همانگونه که صفحهآرا حق دخالت در متن ندارد، مؤلف نیز نمیتواند بر صفحهآرا حکم بدهد، مگر در مواردی که به راستی قضیه به متن و شیوایی آن مربوط میشود.
به همین لحاظ، ویراستار صاحب اختیارات و حقوق مستقلی است و آنچه این حقوق را پررنگتر میسازد سختی کار اوست. او به واقع از مهمترین سرمایة هستی خود برای کارش استفاده میکند، یعنی وقت و توان روحی و جسمی خویش. کارش هم توأم با اضطراب ناشی از احساس مسئولیت است. این اضطراب، هیچگاه در یک حروفچین دیده نمیشود، چون حروفچین میداند که خطای کارش در مرحلة نمونهخوانی برطرف میشود. ولی ویراستار (چه ویراستار فنی باشد و چه ویراستار ادبی یا محتوایی) غالباً فرد آخر است و باید غربالکنندة همه خطاهایی باشد که از چشم دیگران دور مانده است.
از سویی دیگر، ویرایش کاری است چندجانبه و نیاز به تمرکز بر چند امر دارد. یک حروفچین فقط متن را تایپ میکند، ولی ویراستار باید از نقطهگذاری و درستنویسی و ارجاعها و فهرستها گرفته تا شیوایی و رسایی متن را مراقبت کند و این همه، فشاری گاه بیش از حد بر ذهن او میآورد. به همین لحاظ، چند ساعت ویرایش پیدرپی برای هیچکس مقدور نیست و اگر هم باشد، در ساعات آخر خطاآفرین خواهدبود.
این همه، ایجاب میکند که ویراستار در حقوق مادی و معنوی اثر در حد قابل توجهی سهیم باشد. البته این حق در حدی نیست که ذکر نام او را همواره همراه کتاب الزامی کند، ولی این ذکر نام در شناسنامة کتاب ضرورت دارد و این کار، خالی از فواید زیر نیست:
1. در این صورت دانسته میشود که کتاب به راستی ویرایش شده است و این، به اعتبار صوری و محتوایی آن میافزاید، بهویژه اگر ویراستار فردی صاحبنام و معتبر در کار خودش باشد.
5. با درج نام ویراستار، ناشر کتاب نیز به این ملاحظه که اصول چاپ و نشر را رعایت میکند، معتبر دانسته میشود.
2. از ویراستار به میزان نقشی که در کتاب داشته است، قدردانی میشود.
3. خوانندگان کتاب در صورتی که ابهامی در حوزة ویرایش اثر داشتهباشند، میدانند که باید به چه کسی مراجعه کنند.
ولی این حقگزاری معنوی، البته جایگزین حقوق مادی ویراستار نمیشود که با توجه به سنگینی کار او، غالباً اندک است. یعنی گویا برای بسیار ناشران، ویراستاری آنقدر مهم دانسته نمیشود که برایش بسیار هزینه کنند. به همین لحاظ، معمولاً هزینة ویرایش یک کتاب، حدود پنج درصد کل هزینة انتشار آن است و این، رقم بالایی نیست. به واقع چنان که من بهعینه دیدهام، دستمزد کسی که به «ویرایش یک اثر» میپردازد، کمتر از دستمزد کسی است که به «پیرایش یک سر» میپردازد. شاید از همین روی است که ما ویراستار بسیار کم داریم.
به واقع ویرایش نه نام چندانی دارد و نه نان فراوانی، و بسیار ویراستاران را فقط علاقهای که به ارتقای کیفیت چاپ و نشر دارند، به این کار میکشاند. بسیار سخت است تو صاحب حرفهای باشی و کاری بکنی که نه سفارشدهنده به تمام و کمال آن را درک میکند و نه مخاطب. پس تو چرا این کار را میکنی؟ چون میدانی که یک «اثر» نیازمند این کار است، حتی اگر هیچ خوانندهای آن را درنیابد و هیچ ناشری بدان توجه نکند.
و چند توصیة کلی
1. هر نوشتهای پیش از چاپ باید ویرایش شود، حتی اگر توسط مسلطترین نویسنده نگاشته شده باشد.
2. ویراستار بهتر است متنهای بسیار شلوغ را دو یا سه بار ویرایش کند. چه بسا که رفع یک کاستی در جمله، کاستی تازهای بیافریند و یا ویراستار را از یک کاستی دیگر غافل دارد. متن شلوغ، مثل خانة بسیار ناروب است که با یک بار جاروکردن پاک نخواهد شد.
3. بهتر است متن بعد از ویرایش توسط مؤلف بازخوانی شود تا احتمال کجفهمیها و خطاهای ویراستار کاهش یابد. به طور کلی یک ارتباط دایمی میان ویراستار و نویسنده لازم است.
4. بهتر است ویرایش بر روی متن تایپی و به کمک رایانه انجام شود، چون در ویرایشهای روی کاغذ، احتمال خطا هنگام انتقال اصلاحات به رایانه توسط حروفچین، وجود دارد. در ویراستاری رایانهای، میتوان از امکانات نرمافزارها برای ویرایش هم استفاده کرد، همچون جستوجو و جایگزینی کلمات و استخراج فهرستها.
5. یک نویسنده، باید خود نخستین ویراستار اثر خویش باشد. متأسفانه بیشتر نویسندگان ما ـ بهویژه جوانترها ـ در فراگیری اصول نگارش اهمال میکنند و وقتی یک ویراستار دلسوز در کنارشان باشد، این اهمال بیشتر میشود. باید نویسنده حداقل در نکات فنی دقیق باشد، تا ویراستار او به جای سرگرمشدن در درستنویسیها و نقطهگذاریها، به جوانب مهمتری از اثر بپردازد. به واقع هرچه تراکم خطاها در اثر بیشتر باشد، احتمال دورماندن آنها از چشم ویراستار هم بیشتر میشود. پس بهتر است همه کار را به ویراستار نگذاریم و توان او را بیشتر صرف ارتقای کیفیت اثر کنیم، نه اصلاح خطاها.
پس بکوشیم که ویراستار خود باشیم، تا باری دیگر شاعری به شاعری دیگر نصیحت نکند که: «از اینجا که به مشهد رفتی، دیگر ویراستاری نمیکنی و میروی بر سر شعر گفتن.»
پینوشتها:
1. در کتاب «از کوچة رندان» هر پاراگراف به طور متوسط دو صفحه است.
2. محمدیفر، محمدرضا; شیوهنامة ویرایش، (از مجموعة اطلاعرسانی، شمارة 5); جلد اول (اصول ویرایش و نشر)، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران: 1381، صفحة 10.
+ ویرایش (بخش سوم)
ظرایف و خطرات کار ویرایش
با اینهمه، حدود اختیارات ویراستار، بسیار روشن نیست. گاه باید یک ویراستار علاوه بر نوع خاص ویرایشی که از او خواسته شدهاست، در دیگر امور متن نیز تصرف کند، هرچند از او خواسته نشده است. مثلاً من در ویرایش کتاب «کتابفروش کابل» به کلمة «بالبولا» برخوردم که نام زنی بود. البته تصرّف در این کلمه وظیفة من نبود، ولی به نظرم آمد که این نام بدین شکل درست نمینماید و به احتمال قوی «بلبله» بوده است و در برگردان از انگلیسی «بالبولا» شده است. با تماس با مترجم معلوم شد که این حدس من درست بود و مترجم هم آن را تأیید و تصحیح کرد.
همین گونه، برای دیوان غزلیات قاری عبدالله از من یک صفحهآرایی و درستسازی متن از لحاظ امور فنی خواسته شدهبود. ولی من در این کتاب، مثلاً به چنین عبارتی برخوردم «این گونههای فِلْم، طومار کلتور ما را درهم مینوردد.» به نظرم رسید که در اینجا «گونههای» درست نیست، چون عبارت معنای محصلی نمیداد. این را با مصحح کتاب در میان گذاشتم و در نهایت با تفحص ایشان معلوم شد که در اصل، «گوتها» بودهاست، به معنی قرقره یا همان چرخی که فیلم سینما را بر آن میپیچند.
ولی باری همین تشبث برایم دردسرآفرین شد، وقتی در مقالهای از آقای حسینعلی یزدانی، کلمة «تذکرةالاولیا» را دیدم و گمان بردم که این تذکرةالاولیای عطار است و نام عطار را هم برای روشنتر شدن عبارت به آن افزودم. ولی این تذکرةالاولیای دیگری بود و چون نگارندة مقاله این کتاب را مجعول دانستهبود، چنین گمان رفت که ایشان «تذکرةالاولیای عطار» را مجعول دانستهاست و بدین ترتیب، لطمهای به حیثیت مقالة آقای یزدانی خورد و خشمی در ایشان برانگیخت که تا هنوز فروننشسته است.
این از سختیهای کار ویرایش است که به راستی نمیدانی تا چه مایه حق دستبردن در اثر را داری. بهترین کار برای پیشگیری از تشبثهای ناخواسته، تماس مداوم با مؤلف و رفع موارد ابهام است. اینجاست که ویراستار و مؤلف همکار یکدیگر میشوند.
اما وقتی دسترسی به مؤلف یا مصحح نداریم، کار ویرایش به راستی گامنهادن در تاریکی میشود. فقط باید به کمک قراین و شواهد ابهامهای متن را روشن کرد. من در کتاب «آثار هرات» شادروان استاد خلیلی چنین مشکلی داشتم. متن اساس ما، در سال 1309 خورشیدی به صورت سنگی چاپ شده بود و سرشار بود از غلطهای گوناگون. گاهی غلط بودن کلمه محرز بود و مشخص که کار کاتب کمسواد بوده است، مثلاً آنجا که «اسراف» را «اصراف» نوشته بود و «جوانمرد» را «خوانمرد». ولی همواره چنین نبود. مثلاً در این عبارت که استاد خلیلی از سیفی هروی نقل کردهاست. «در رعیتپروری و عدالتگستری و شجاعت و دلاوری ید و بیضا مینمود.» اینجا روشن است که «ید و بیضا» درست نیست و «ید بیضا» درست است ولی این نادرستی کار چه کسی بوده است؟ برخورد ما باید تابع تشخیصی باید که در مورد این خطا میدهیم. اگر خطا از کاتب باشد، باید متن را اصلاح کرد و در پاورقی یادآور شد. اگر خطا از استاد خلیلی باشد، باید متن را به همان صورت گذاشت و در پاورقی، فقط عیب آن را یادآور شد (چون قرار ما در این کار، حفظ نثر استاد خلیلی بود، حتی اگر معیوب باشد و ما میدانیم که «ید و بیضا» مثل «خط و مشی» از غلطهای رایج میان فارسیزبانان است و بعید نیست که در نگارش استاد هم رسوخ کرده باشد.) و اگر خطا از سیفی هروی باشد، دیگر این را یک عیب نمیبینیم که نیازمند اصلاح باشد، فقط در پاورقی یادآور میشویم تا خواننده بداند که این یک سهوالقلم مؤلف یا خطای تایپی نیست.
وقتی کار به این روشنی پیش برود، ویراستاران آینده نیز راحتتر خواهند بود، چون مثلاً میدانند که «ید و بیضا» در نثر استاد خلیلی هم دیده شده است، پس اگر آن را مثلاً در نثر محمود طرزی نیز دیدند، حمل بر اشتباه کاتب نمیکنند. این است که میگوییم غلطها گاهی از درستها درستترند، چون در آن درست، ردّ تحقیق گم میشود. کار ویراستار نباید رد گم کردن باشد.
ویژگیهای یک ویراستار خوب
بنا بر آنچه گفته شد، یک ویراستار خوب، باید جامع چندین فن باشد، یعنی حداقل وجود این خاصیتها در او ضروری است.
1. دانش فنی در رسمالخط، نقطهگذاری، تسلط بر شیوهنامهها و اصول فنی حروفچینی.
2. دانش و ذوق ادبی و آشنایی با شیوههای مختلف نگارش. (نگارش داستان، نگارش مقاله، نگارش زندگینامه و...)
3. آشنایی نسبی با موضوع کار، برای پیشگیری بعضی خطاهای علمی و محتوایی در اثر.
4. اطلاعات عمومی و آشنایی نسبی با فنون مختلف. در اینجا ذکر مثالی بد نیست. در کتاب «نقد بیدل» علامه سلجوقی، چنین عبارتی آمده بود: «در دیر عشق و یا هوس، اگر بعد از بهمیانآمدن پاکیهای جلیت و هفتبجة صبح مدتهاست که خضر عیسی را درآغوش نگرفته است.» و در نظر اول سخت مبهم است. اینجا اطلاعات عمومی ویراستار به کمکش میآید تا بداند که منظور از «هفت بجة صبح»، یک مارک مشهور تیغ ریشتراشی در افغانستان است که ۷_O'Clock بوده و علامه سلجوقی آن را ترجمه کرده است. پس برگردان این پاره برای یک خوانندة عام این میشود «به میان آمدن تیغهای ریشتراشی ژیلت و 7_O'Clock ...»
5. آشنایی با اعلام اعم از نام افراد، نام جایها و نام سازمانها و امثال اینها، چون به تجربه دیده شده است که بسیاری از غلطها در اعلام رخ میدهند و این، بهویژه در متون تاریخی بسیار خطرناک است.
۶. دقت، ریزبینی و حوصله.
۷. و بالاخره انگیزه و علاقهمندی در اصل کار، به گونهای که ویراستار نه فقط به اعتبار شغل، که به علّت علاقه به ارتقای کیفیت نشرات، به این کار بپردازد.
به هر حال، ویراستار خوب، کسی است که به کارش به عنوان یک شغل نمینگرد و هدفش هم صرفاً راضیکردن سفارشدهنده نیست، بلکه راضیشدن خودش از کار هم برایش مهم است. بنابراین، گاه یک ویراستار، بیش از محدودة اختیارات خویش در اصلاح متن میکوشد و این، بستگی به علاقهای دارد که به خود کار داشته است.
+ ویرایش (بخش دوم)
انواع ویرایش
کارهایی که برشمرده شد، از لحاظ ماهیت و نوع تخصص مورد نیاز نیز یکسان نیستند. بعضی مربوط به کتابآرایی اند، بعضی مربوط به نگارش و بعضی نیز مربوط به محتوای کتاب. بنابراین ویرایش یک اثر نیز انواعی دارد. در کتاب «شیوهنامة ویرایش»، این انواع را برای ویرایش برشمردهاند: «نمونهخوانی، نسخهپردازی، ویرایش متن، ویرایش علمی، ویرایش تخصصی، ویرایش سازمانی.»(2)
و در یک تقسیمبندی سادهتر، ویرایش را سه نوع دانستهاند; ویرایش فنی، ویرایش ادبی و ویرایش محتوایی. و من این سه را کمی شرح میدهم.
ویرایش فنی. در این نوع ویرایش، متن از لحاظ درستی و رعایت اصول تایپ، درستنویسی کلمات، نقطهگذاری، ارجاعها، فهرستها و مقدمات صفحهآرایی بررسی و اصلاح میشود. ویراستار بهندرت واژه یا جملهای را تغییر میدهد.
ویرایش ادبی. اینجا شیوایی و رسایی متن مورد نظر است و عبارتها از این نظر بهینهسازی میشوند. ولی ویراستار ادبی نباید عبارتی را به گونهای تغییر دهد که معنایش عوض شود، مگر این که عبارت در افادة آن معنی نارسا بوده باشد. در مجموع، کار ویراستار بیشتر با نثر کتاب یا مقاله است، نه محتوای علمی آن.
ویرایش محتوایی. اینجا ویراستار ـ که به واقع یک متخصص در موضوع مورد بحث نیز هست ـ اثر را از لحاظ علمی نیز میسنجد و به نوعی در محتوای آن دخالت میکند.
سطح و میزان ویرایش
اما همه آثار، به یک پیمانه از این سه نوع ویرایش برخوردار میشوند؟ مسلماً نه; و این بسیار مهم است که دریابیم هر اثر نیازمند چه نوع ویرایشی است.
غلطگیری تایپی (نمونهخوانی) سادهترین شکل ویرایش است که برای هر اثری ضروری مینماید. بهتر است که نمونهخوانی توسط کسی غیر از مؤلف صورت گیرد، چون مؤلف بنا بر انسی که با نوشتهاش دارد، چه بسا که کلمات را از ذهن میخواند و در درستبودن تکتک حروف آنها درنگ نمیکند، بهویژه اگر متن شعر یا داستان باشد.
همچنان بهتر است نمونهخوان، کسی جز ویراستار فنّی یا ادبی باشد، چون ویراستار غالباً ذهنش را درگیر درستنویسی و زیباسازی متن میکند و از دقت در کلمات غافل میماند.
از نمونهخوانی که بگذریم، ویرایش فنّی هم تقریباً برای همه آثار ضروری است، هم به لحاظ هماهنگسازی رسمالخط و نقطهگذاری و ارجاعها و هم به لحاظ پیشگیری از عادتهای نامطلوب نویسنده در این امور. من در طول این دوازده سال و در میان صدها کتاب و مقالهای که ویرایش کردم، فقط چند اثر را بینیاز از ویرایش فنّی ـ و نیز ویرایش ادبی ـ دیدم، همچون «چهها که نوشتیم!» اثر جناب رهنورد زریاب.
اما برای ویرایش ادبی و ضرورت و میزان آن، اظهار نظر کلی و قاطعی نمیتوان کرد. اینجا به واقع ما با انتخابهای گوناگونی روبهروییم و باید با درنظرداشت این اصول، برای هر اثر تصمیمی مناسب بگیریم.
1. یک اصل کلّی این است که هرقدر گرایش اثر به سمت یک متن ادبی باشد، باید ویرایش ادبی ما کمتر و توأم با احتیاط باشد. مثلاً ما حق ویرایش متن شعر را نداریم، چون در یک شعر، ممکن است تک تک کلمات هم برای شاعر مهم باشد. در شعر، حتی گاه ویرایش فنّی هم ناممکن میشود. مثلاً در بیت دوم از مثال زیر، نمیتوان مطابق دستور خط فارسی، «مغلند» را به «مغلاند» تبدیل کرد، چون ساختار آوایی و صوری قافیه بههم میخورد.
نگاه میکنی و حرف عشق از چشمت
رسد به آبی هفت آسمان، بلند بلند
بیا و باز نشابور کن مرا، بانو!
که دور چشم تو مژگان نه، لشکر مغُلند
به همین لحاظ، در کتابهای شعر، حتی یک کلمه را هم نباید جابهجا کرد، مگر این که ویراستار خود شاعری توانا باشد و صاحب اثر نیز چنین ویرایشی را از او خواسته باشد.
در متون ادبی، حتی در رسمالخط نیز باید الزامات اثر را در نظر داشت. مثلاً من در کتاب «آثار هرات» همة متن را به رسمالخط امروز برگرداندم، ولی در این بیت این کار ممکن نبود، چون صنعتی در آن است که در مصراع اول حروف سهتا سهتا به هم پیوستهاند و در مصراع دوم چهارتا چهارتا. با نگارش آن به سبک امروز (به لب به جای بلب)، این صنعت ضایع میشد.
خطت بلب شکر شکن مشک ختن
چشمت عبهر شمیم گیسوی عنبر
در داستان، کمی دست ما بازتر میشود و میتوانیم بعضی ویرایشهای ادبی را هم روا داریم، مثلاً میشود به جای «خریداری کرد»، کلمة «خرید» را گذاشت و عبارت را فصیحتر ساخت. ولی اینجا نیز رعایت ویژگیهای سبکی نویسنده لازم است و باز در گفتوگوهای داستان، ما حق تصرّف کمتری داریم، چون ممکن است نویسنده یک گفتار نادرست ولی رایج را از یک شخصیت داستانش نقل کردهباشد.
به همین ترتیب، هرچه از متون ادبی به طرف متون علمی حرکت میکنیم، ویرایش متنی راحتتر و ضروریتر میشود، چون به تجربه دیده شده است که نویسندگان این متون غالباً تخصصشان خارج از حوزة ادبیات است (مثلاً تاریخ یا جامعهشناسی یا علوم تجربی) و نگارش آنها بیشتر محتاج بهسازی میشود. از سوی دیگر چون این متون کمتر وجه ادبی دارند، ما نگران حفظ سبک نویسنده هم نیستیم و با آزادی بیشتری در کار تصرّف میکنیم.
2. معیار دوم، میزان تسلّط نویسنده بر اصول نگارش است. وقتی حس میکنیم که با نویسندهای آگاه روبهروییم، لاجرم باید میزان تصرفهای خود را کم کنیم. حتی خطاهای مسلم را باید با احتیاط اصلاح کرد و با خود نویسنده در میان گذاشت، چون ممکن است ما به خطا رفته باشیم. من در مواردی که با متونی از چنین نویسندگانی برخورد میکنم، حتی گاه شیوة رسمالخط خود را نیز به کنار مینهم و تابع نویسنده میشوم. کار من در کتاب «چهها که نوشتیم!» از رهنورد زریاب چنین بود و من آن را فقط نمونهخوانی تایپی کردم و بس.
البته این را هم باید در نظر داشت که گاه یک شاعر خوب، یک نویسندة بسیار بد است. یکی از آشفتهترین کتابهایی که من ویرایش کردم، از یک شاعر نسبتاً سرشناس بود. البته آن کتابی بود در تاریخ و جامعهشناسی و دایرةالمعارفی از انواع غلطهای نگارشی. بنابراین، نمیتوان ویرایش اثر را منوط به شهرت و آوازة مؤلف کرد، بلکه باید دید که میزان تسلط او بر اصول نگارش چقدر است.
3. و معیار مهم دیگر در انتخاب سطح و کیفیت ویرایش، میزان اختیاری است که از سوی ناشر یا مؤلف به ویراستار داده میشود. ولی به راستی تا چه میزان باید تابع مؤلف بود؟ ما ـ مگر در موارد استثنایی ـ اصول نگارش و ضوابط چاپ و نشر را بر خواستهای شخصی مؤلف ترجیح میدهیم، همچنان که یک پزشک بیش از خواست بیمار، تابع دانش و ضروریات پزشکی است.
4. میزان دسترسی به مؤلف هم ملاکی برای انتخاب سطح ویرایش است. وقتی مؤلف در دسترس است، با خاطرجمعی بیشتر میتوان در متن تصرف کرد و نتیجه را با او در میان گذاشت و احیاناً خطاهای خویش را دریافت. ولی وقتی مؤلف دور از دسترس است یا ارتباط دایمی با ویراستار ندارد، احتیاط بیشتری لازم میافتد. وقتی مؤلف درگذشتهاست، دیگر برای ویرایش ادبی متن او، تقریباً هیچ اختیاری نداریم و هرچه از زمان تألیف اثر بگذرد، حق تصرّف ما در آن کمتر میشود، بهویژه اگر مؤلف یا اثرش صاحب شهرتی باشد. گاه، ما حتی حق اصلاح خطاهای مسلّم و یا هماهنگسازی نگارش کلمات با شیوههای امروز را هم نداریم، یعنی ویرایش فنی هم محدود میشود. به همین ملاحظه، مثلاً من در کتاب «نقد بیدل» علامه صلاحالدین سلجوقی هیچ ویرایش ادبی را جایز ندانستم و در کتاب «آثار هرات» استاد خلیلالله خلیلی با احتیاط تمام عمل کردم و اگر هم تصرّفی شد، در پاورقی بود، یا در پرانتز.
از سوی دیگر، هر اثر نمایانگر نثر و نظم رایج در آن عصر و دوره است. بنابراین، ما گاهی برای حفظ اصالت نثر، ناچاریم از ویرایشهای مختصر هم بپرهیزیم. در اینجا به واقع همان «غلط»ها هم «درست» هستند چون نمایانگر ایناند که نثر فارسی در آن دوره این «غلط»ها را داشته است و این، به درد تحقیقات زبانشناسی میخورد. مثلاً در «آثار هرات» بسیار روی داده است که مرحوم خلیلی «چنانچه» را در معنی «چنانکه» به کار برده است. ما امروز این را نادرست میدانیم، ولی من در آن تصرّفی نکردم، تا اگر کسی خواست بر روی رواج همین نادرستی در نثر فارسی آن دوره تحقیق کند، به خطا نیفتد.
پس در متونی که مؤلفانشان دور از دسترس ما هستند (هم از لحاظ زمانی و هم از لحاظ مکانی) ویرایش باید بسیار مختصر، محتاطانه و همراه با علایم و نشانههای مشخصکننده باشد. مثلاً اصلاحات را در پاورقی یادآور شویم یا اگر در متن اعمال میکنیم، در پاورقی اصل کلمه را ذکر کنیم تا خوانندة متن، گمراه نشود.
5. معیار دیگر در سطح ویرایش، مخاطبی است که با کتاب روبهرو میشود. مسلماً وقتی کتابی از یک نویسندة افغانستان در ایران چاپ میشود، با معیارهای چاپ و نشر در این کشور چاپ خواهد شد و تغییری جدی در رسمالخط و یا حتی شکل نگارش کلمات (مثل دکتور / دکتر یا تیلفون / تلفن) خواهد پذیرفت.
با توجه به معیارهای بالا ـ که گاهی در یک اثر به طور متضاد وجود دارند ـ ویرایش ادبی کاری میشود ظریف، دشوار و محتاج دقت و احتیاط بسیار.
6. موضوع دیگری که ما امروز با آن سروکار داریم، ویرایش متنهای تایپشده است. امروزه بسیار متنها به صورت تایپشده به ویراستار میرسند، یا ویراستار متنی را که پیش از این تایپ و چاپ شده است، برای چاپ مجدد ویرایش میکند. در این موارد، احتمال وجود خطاهای تایپی را نباید از نظر دور داشت. بهترین کار این است که ویراستار به دستنویس اثر ـ اگر موجود است ـ دسترسی داشته باشد و آن را مبنای ویرایش سازد. اگر دستنویس موجود نبود، لاجرم باید به قدری حدس و گمان، البته همراه با احتیاط، تکیه کرد و این احتمال را از نظر دور نداشت که هر کلمهای در این متن، ممکن است غلط باشد و برعکس، هر کلمهای که بهراستی غلط به نظر میرسد، ممکن است درست باشد و ما ندانیم. از همین روی، برای ویراستار، متن دستنویس معتبرتر از متن تایپی است.
7. گاه، بخشهای گوناگون یک متن، بنا بر ماهیت متفاوت خویش، ویرایشهای متفاوتی را طلب میکنند. مثلاً اگر متنی حاوی نظریات مؤلف، نقلقولهایی از دیگران، شعرهایی از شاعران و آیاتی از قرآن باشد، در هر بخش ما یک رویه را در پیش میگیریم و به ترتیبی که ذکر شد، آزادی عمل ما محدود میشود. سخن نویسنده را میشود هرگونه ویرایش کرد; در نقل قول فقط ویرایش فنی مقدور است; در شعرها گاهی همینهم مقدور نیست و در آیات قرآن، فقط و فقط باید نمونهخوانی دقیق کرد و بس.
+ ویرایش (بخش اول)
چندی پیش شماره 8 و 9 مجله خط سوم از چاپ برآمد. مقالة من در این شماره دربارة کاری بود که در این ده سال از عمدهترین مشاغلم بوده است،یعنی ویرایش. آن را به نقل از این شماره خط سوم تقدیم حضور میکنم.
تمهید
ـ از اینجا که به مشهد رفتی، دیگر ویراستاری نمیکنی و میروی بر سر شعر گفتن.
همین عبارت یا چیزی شبیه به این بود، توصیة اکیدی که قهّار عاصی به من کرد، در سال 1373 و در اولین بار که همدیگر را دیدیم، در پارک ملّت تهران. و من در آن روز از مشغلههای غیرشعریای که داشتم، و بیشترش ویرایش کتابهای دوستان بود، به او قصه کردهبودم، توأم با شکایت از این کارها.
و حالا بعد از دوازده سال، ویراستاری برایم مهمترین حرفه شده است. در این سالها، بیش از هر چیز مشغول این کار بودهام و بیش از هر کس دیگر، در کار خویش دست تنها. دریغ که در میان ما مردم، این حرفهای است سخت مهجور، با همه نیازی که بدان داریم. این نوشته، قدمی است برای معرفی بیشتر این فن در جامعة مطبوعاتی و انتشاراتی ما و امید است که همین معرفی اجمالی، بتواند اهمیت این فن مهم و پنهان را روشن سازد.
به همین لحاظ، مقالة حاضر یک بحث نظری دربارة ویرایش و انواع آن نیست; و یک شیوهنامة ویرایش هم نیست. من اینک به زمینههای کاربردی ویرایش در محیط چاپ و نشر کشورمان نظر دارم و میکوشم که اهمیت و ضرورت این کار را بازنمایم تا هم مؤلفان و ناشران ما را به کار آید و هم کسانی را که در این کار در خود استعداد و توانی میبینند. در این میان، کوشیدهام از تجربههای خویش نیز سخن بگویم و اینها به واقع شکل مثال و شاهدی دارد برای بعضی مباحث.
ویرایش چیست؟ ویراستار کیست؟
این چیزی است که بسیار کسان از من میپرسند، وقتی میخواهند حرفهام را بدانند. اغلب هم پاسخ دقیقی نمییابند، چون دانستن کارهای یک ویراستار، نیاز به آشنایی با مراحل مختلف ویرایش و نشر دارد و در یک کلام، بازگوکردنی نیست. این کارها غالباً مهم ولی نامرئی است و از چشم بسیار کسان دور میماند.
گفتیم «نامرئی» و مراد این است که حاصل کار ویراستار، هیچگاه مثل کار نویسنده یا طراح جلد یا عوامل چاپ، خود را نشان نمیدهد. حتی بسیاری از کارهای ویراستار، در نهایت به پای نویسنده تمام میشود. دریافت کار ویراستار، فقط با مقایسهکردن میان متن اصلی و متن ویراستة اثر معلوم میشود. ولی آن متن اصلی را هیچکس نمیبیند، مگر مؤلف و ویراستار و گاه ناشر. به همین لحاظ، خوانندگان یک اثر کمتر متوجه میزان ویرایشی میشوند که در آن صورت گرفته است. نه تنها خوانندگان، که گاه حتی مؤلفان و ناشران هم این را حس نمیکنند. به راستی چهمیزان از خوانندگان عادی و حتی ناشران ما، تفاوت دقیق «جمعه»، «جمعة»، «جمعه ء» «جمعهی»، «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» را درمییابند؟
باری، پاسخ من به آن پرسشگران، غالباً این است که «من در ویراستاری، خطاهای مؤلف را تصحیح میکنم»; ولی این پاسخی دقیق نیست. به راستی اگر مؤلفی خطا نکرد، ویرایشی در کار نخواهد بود؟
اما ویرایش به واقع چیست؟ میتوان گفت مجموعة همه کارهای متنیای است که بعد از تألیف و قبل از چاپ، بر روی اثری انجام میشود.
اثری که نگاشته میشود، ممکن است از هر لحاظ، کاری کمالیافته نباشد. چه بسا در صورت یا محتوا خللی داشته باشد و یکی از کارهای ویراستار، اصلاح این خللهاست. اما کار دیگر، آمادهسازی اثر برای صفحهآرایی و چاپ است و در این مرحله، ما چند کار بسیار مهم داریم.
من بهتر میبینم که به جای بحثی کلّی و نظری، بعضی کارهایی را که به طور معمول یک ویراستار بر روی اثری انجام میدهد، نام برم، با این یادآوردی که ممکن است بعضی آثار، نیازمند همه این فهرست نباشند.
ـ نمونهخوانی (مطابقت متن تایپی با اصل خبر و نیز بررسی متن از لحاظ رعایت اصول حروفچینی).
ـ اصلاح و هماهنگسازی اثر از لحاظ نقطهگذاری و درستنویسی کلمات.
ـ اصلاح عبارتها از لحاظ شیوایی و گویایی نثر. (این جذّابترین و گاه سختترین بخش کار است.)
ـ حذف، اضافة و جابهجایی بعضی جملات یا بندها (پاراگرافها) برای حفظ تسلسل منطقی متن.
ـ بررسی محتوای اثر و میزان توفیق نویسنده در بیان این محتوا.
ـ ترتیب و تنظیم و احیاناً اصلاح عنوانهای اصلی و فرعی مطلب.
ـ بررسی ارجاعها و پینوشتها و هماهنگسازی آنها برمبنای شیوههای نگارش.
ـ بررسی نقل قولها و گاه مقابلة آنها با متن اصلیای که مؤلف از آن استفاده کرده است.
ـ مقابلة شعرهایی که در متن نقل شده است، با دیوانهای شاعران آنها.
ـ مقابله و ترجمة آیات قرآن و احادیث.
ـ تهیة نامنامه (فهرست اعلام).
ـ تهیة فهرست مندرجات.
ـ آمادهسازی یا هماهنگسازی شناسنامه، پیوستها، کتابنامه و دیگر ضمایم کتاب.
ـ شرح و توضیح واژگان و عبارتهای دشوار کتاب یا مقاله. (این قسمت بهویژه برای کتابهایی که با فارسی رایج در افغانستان و برای مخاطب عام ایرانی و افغان نوشته میشود، اهمیت مییابد.)
ـ بررسی متنها و واژگان خارجی موجود در اثر، به ویژه از زبانهای خارجی.
ـ تعیین قلم (فونت) و یادآوری نکاتی که باید در صفحهآرایی رعایت شود.
ضرورت ویرایش
فهرستی که در بالا نشانداده شد ـ و این فقط ویرایشهای معمول در یک اثر است نه همه چیز ممکن ـ شاید ضرورت ویرایش هر اثری را نشان دهد، چون کمتر مؤلفی هست که بر همه امور فوق وقوف داشته باشد و بر فرض هم که باشد، باید خطاهای انسانی را هم در نظر گرفت. چنین است که میگویند «هر اثری بدون استثنا نیازمند ویرایش است.»
از خطاهای انسانی گفتیم. بسیار سخت است که یک نویسنده، همة کار مطلبش را در بهترین ساعات روز و با آرامش و فراغت و حضور ذهن تمام به سامان رساند. مسلماً در لحظاتی دچار کمحوصلگی یا پرمشغلگی یا ماندگی و بیخوابی خواهد شد و در این لحظات است که غلطها پدید میآیند، یا حداقل این که اثر کمال لازم را نمییابد. این جاهاست که ویراستار میتواند حتی قویترین نویسنده را نیز به کار آید.
مسئلة دیگر این است که بسیاری از نویسندگان، عادتهایی شخصی در نگارش دارند که برای همگان مطلوب نیست. یکی در کاربرد علایم سجاوندی افراط میکند; دیگری به پاراگرافهای بسیار طولانی و خستهکن راغب است (مثلاً استاد مرحوم عبدالحسین زرّینکوب که گاه پاراگرافهایی چند صفحهای دارد.)(1) ویراستار میتواند با کارش اثر این عادتهای شخصی را در جایی که مخل پسند جمعی میشوند، کمرنگ کند.
بسیار وقتها توفیق یک اثر در مواجهه با مخاطب آن معلوم میشود. اثری که پیش از نشر توسط کسانی خوانده شود، به واقع پیشاپیش توسط مخاطبانی معدود ولی فهیم محک خورده است. ویراستار معمولاً نخستین خوانندة یک اثر است، خوانندهای دقیق و باذوق که میتواند بسیار واقعهها را پیش از وقوع علاج کند.
وقتی نویسندهای چیزی مینویسد، چون پیشاپیش تصویری ذهنی کامل از آن دارد، عبارت را بدون مشکلی درک میکند، ولی مخاطبی که آن را میخواند، چون این پیشزمینه را ندارد، ممکن است در دریافت آن به خطا رود. خوب است در اینجا حکایتی را نقل کنم. روزی دوستی برای پیدا کردن شغلی به من مراجعه کرد و میخواست مرا واسطة ارتباطش با یک مؤسسه بسازد. من از او پرسیدم که «وضعیت مالی تو چطور است؟» به این نیت که اگر وضعیتش خوب نیست، به آن کارفرما اصرار بیشتری بکنم. من بهنظر خود عبارتی شیوا و رسا گفته بودم، ولی آن دوست بلافاصله چنین دریافت کرد که گویا قصد رشوهگیری از او در میان است و به این لحاظ، وضعیت مالی را پرسیدهام. مسلماً پیشفرضها و ذهنیتهای ما، سبب میشود که از یک عبارت واحد، دریافتهای مختلف و حتی متضاد داشته باشیم. در نگارشها هم این امر بسیار روی میدهد و ویراستار، به عنوان مخاطبی که مستقیماً با مؤلف رابطه دارد، میتواند اینها را به حداقل برساند.
و نکتة مهم دیگر این است که ما یک سلسله قواعد، ضوابط و معیارهای چاپ و نشر داریم توفیق یک اثر، تا حدودی مرهون رعایت آنهاست. در این عالم گستردگی دانشها و وفور اطلاعات، وقوف بر این قواعد و ضوابط برای همه مقدور و به صلاح نیست و بهتر است کسانی مشخصاً با این توانایی، آنها را برعهده گیرند.
از همین روی، در میان عوامل چاپ و نشر آثار، گروهی با عنوان «ویراستار» حضور دارند که وظیفهشان بهسازی و بهنجارسازی اثر بعد از تألیف و آمادهسازی آن برای چاپ است. بنگاههای نشراتی معتبر معمولاً ویراستارانی دارند که آثار را پس از تأیید برای چاپ، به آنان میسپارند. گاه نیز ممکن است مؤلف پیش از ارائة اثر به ناشر، آن را به ویراستار بسپارد. در موارد معدودی نیز مؤلف خود ویراستار نیز هست، ولی در هر حال ویرایش اثر به دست خود مؤلف، توصیه نمیشود.
ولی ما در افغانستان غالباً حرفهای به نام ویراستاری و کسانی با عنوان ویراستار نداریم، مگر در چند مؤسسة مطبوعاتی و انتشاراتی خاص. ناشران ما معمولاً کتاب را بعد از دریافت از مؤلف به حروفچینی و سپس چاپ میسپارند و چنین است که این کتابها گاه نارساییهای هولناکی از این نظر دارند.
(ادامه دارد)
+ نگارش (چهل و هشت)
بچة سقو
شاید این بحث، بیش از «نگارش»، به «تاریخ» و «ادب» ربط داشته باشد، ولی چون آن را در متون پژوهشی ما بسیار دیدهام، اینک یادآور میشوم.
بسیار دیدهام که نویسندگان ما، حبیبالله کلکانی را که بر امانالله خان شورید و نه ماه بر اریکة پادشاهی افغانستان تکیه زد، «بچة سقو» مینامند. من در این بحث ندارم که به راستی پدر او سقأ بودهاست یا نه، ولی در این بحث دارم که بهراستی نامیدن یک شخصیت تاریخی ـ ولو بیسواد و بیکفایت ـ به این شکل درست است یا نه. حداقل در نظر من این نامیدن چند مشکل کلّی دارد.
1. در متون پژوهشی، روش درست این است که افراد را با نام دقیق و رسمی آنان بشناسیم تا غلطفهمی رخ ندهد. نامهایی کوچه و بازاری مثل «بچة سقو» و «بچة گاوسوار» و امثال اینها، هیچگاه شایستة یک متن علمی نیست، چون ممکن است کسانی دیگر نیز با این صفت وجود داشته باشند و سالها بعد، همین مایة اشتباههای تاریخی شود.
2. از این گذشته، ادب نیز حکم میکند که افراد را با نامی که خودشان خود را بدان میشناختهاند بشناسیم. اینجا مهم نیست که آن فرد، خادم بوده باشد یا خائن. آن خدمت و خیانت را میتوان به وسیلة نشاندادن اعمال آنها روشن ساخت. به همین دلیل، من با نامهایی از قبیل عبدالرحمان جابر، نادر غدار، نجیب گاو و امثال اینها نیز در متون علمی و ادبی موافق نیستم.
3. در مورد «بچة سقو» این را هم در نظر داشته باشیم که این عنوان اگر بخواهد تحقیرآمیز باشد، یک قسمت تحقیر آن متوجه شغل شریف سقایی خواهد شد، شغلی که مردم را از آب، این مایة حیات برخوردار میسازد. کسی که حبیبالله را به خاطر این که فرزند سقایی بوده است، با این نام تحقیر میکند، لاجرم پذیرفته است که سقایان جامعه، قابل تحقیر هستند.
4. باز به خاطر داشته باشیم که خود «سقو» شکل عامیانه و گفتاری کلمة «سقأ» است. پس در نگارش، باید شکل ادبی آن را نوشت، یعنی اگر هم به ضرورتی به شغل پدر حبیبالله اشاره میشود، باید «سقأ» گفت، نه «سقو».
5. گاهی نویسندگان و یا سخنرانان ما از این حد هم تجاوز کرده و دورة حبیبالله را دورة «سقوی» مینامند که این هم درست نیست، چون سقأ، برفرض پدر او بوده است، نه خودش، پس نمیتوان عصر حکومت او را «سقوی» نامید.
6. از این گذشته، برفرض که پدر آن فرد شغل حقیری داشته است، چه ضرورتی دارد که آن شغل، وسیلة تحقیر پسر دانسته شود؟ شخصیت یک انسان، وابسته به ارزش وجودی خود اوست، نه بستگانش. افتخارکردن یا تحقیرشدن براساس نسل و نسب، یک امر جاهلی است و شایستة یک جامعة خردورز و متمدن نیست. بسیار پسران بالیاقت، فرزند پدرانی با مشاغلی کمارج بودهاند، همچون امیر کبیر، و بسیاری از آدمهای بیلیاقت، شاهزاده و امیرزاده بودهاند، همچون کامران میرزا فرزند عیاش و سفاک محمودشاه درانی.
بنابراین، حتی اگر قصد تحقیر و نکوهش حبیبالله را هم داشته باشیم، باید لقبی براساس شخصیت خودش اختیار کنیم، نه شغل پدرش.
7. از همه اینها گذشته، در این نامنهادن تحقیرآمیز برای حبیبالله کلکانی، میتوان ردّ پای غرضورزیهای سیاسی و قومی را هم یافت. چگونه میشود که عبدالرحمان خان با آن همه ستمی که بر مردم و مملکتش روا داشت، هم پیشوند «امیر» داشته باشد و هم پسوند «خان» ولی حبیبالله کلکانی که با همه بیسوادی و کملیاقتیاش واجد بعضی صفات نیکو نیز بود، «بچة سقو» باشد.
بنابراین، به نظر من، شایسته است که نویسندگان ما بهویژه در متون معتبر علمی و ادبی، از کاربرد نام «بچة سقو» پرهیز کنند و «حبیبالله» یا «حبیبالله کلکانی» را به جایش به کار برند.
+ نگارش (چهل و هفت)
کوتاهنویسی (۲)
در یادداشت چهل و چهار، دربارة کوتاهنویسی یا ایجاز سخن گفتیم و گفتیم که باید از درازساختن بیموجب جملات، پرهیز کرد. یکی از شکلهای درازنویسی، تکرار کلمات مشابه در یک جمله یا جملههای پیاپی بود. شکل دیگر، توضیحدادن واضحات است. به واقع در بسیاری از نوشتههای ما، معنی با بخشی از جمله کامل میشود و هیچ ضرورتی برای توضیح بیشتر آن نیست، ولی ما بیموجب سخن را تکرار میکنیم.
من برای این که خود توضیح واضحات نداده باشم، میکوشم پا به پای مثالها پیش بروم و دریافت بیشتر سخن را به خوانندگان فهیم واگذارم.
مثال 1
در دکان استاد عطّار علاوه بر آنکه مشتریان برای خرید اجناس عطّاری میآمدند بزرگانی هم به این مغازه رفت و آمد داشتهاند.
وقتی سخن از دکان و مشتری باشد، لاجرم میتوان دانست که مشتریان برای خرید اجناس میآمدهاند و هیچ نیازی به ذکر این کار نیست. پس قسمت «برای خرید اجناس عطاری» قابل حذف است، چون مشتری برای کاری دیگر نمیآید. از سوی دیگر، میتوان از بین «دکان» و «مغازه» هم یکی را حذف کرد و مانع تکرار کلمات مشابه شد. (برای کلمات مشابه، به یادداشت چهل و چهار مراجعه کنید.) پس عبارت چنین خلاصه میشود:
علاوه بر مشتریان معمولی، بزرگانی هم به مغازة استاد عطار رفت و آمد داشتهاند.
مثال 2
قیمت تمبرهایی که در افغانستان منتشره شده است در دورههای گوناگون متفاوت بوده است. قیمت تمبر همیشه وابسته به قیمت ارسال مراسلات پُستی از سوی دولت بوده است و هر مقدار که قیمت ارسال مراسلات بالا میرفت قیمت روی تمبرها هم افزایش پیدا میکرد.
تمبر، چیزی است منتشرشدنی، پس اگر بگوییم «تمبرهای افغانستان» معنی این را میدهد که «تمبرهایی که در افغانستان منتشر شده است» و این عبارت دراز لازم نیست. از سوی دیگر، از قسمت «و هر مقدار که قیمت مراسلات...» تا آخر پاراگراف، به واقع تکرار و توضیح جملة پیشین است و چیز تازهای ندارد. پس میتوان آن را نیز برداشت و عبارت را چنین کوتاه ساخت:
قیمت تمبرهای افغانستان در دورههای گوناگون متفاوت بوده است و وابسته به قیمت ارسال مراسلات پُستی از سوی دولت.
مثال 3
از فعالیتهای چشمگیر دیگری که در این دوره صورت گرفت ارسال مراسلات پُستی از طریق پُست هوایی بین شهرهای خود افغانستان بود که تا قبل از سال 1335 خورشیدی ارسال مراسلات فقط از طریق زمینی صورت میگرفت که بعد از این سال ارتباط هوایی کابل بین چند شهر از جمله هرات، مزار شریف، قندهار و میمنه نیز برقرار شد.
در عبارت بالا، همین که «بعد از سال 1335 ارتباط هوایی برقرار شد» خودش میرساند که لابد پیش از آن، ارتباط فقط زمینی بوده است. پس هیچ نیازی به گفتن این که «تا قبل از سال 1335 ارسال مراسلات فقط از طریق زمینی صورت میگرفت» هیچ لازم نیست. من عبارت را چنین کوتاه کردم:
کار چشمگیر دیگر در این دوره، ارسال مراسلات پُستی از طریق پُست هوایی بین شهرهای خود افغانستان بود. از سال 1335 خورشیدی ارتباط هوایی کابل و هرات، مزارشریف، قندهار و میمنه برقرار شد.
+ نگارش (چهل و پنج)
کوتاهنویسی
دربارة کوتاهنویسی یا ایجاز، پیش از این هم باری مطالبی نگاشته بودم. در این مدت، یادداشتهایی فراهم شد که بازپرداختن به این موضوع را ایجاب میکند.
تا جایی که من دیدهام، نوشتههای نویسندگان ما بسیار دچار درازنویسی است. این درازنویسی، هم بهصورت بیجا به حجم مطالب میافزاید و هم از استحکام نوشته میکاهد.
درازنویسی یا اطناب، به شکلهای گوناگون رخ میدهد و به همین دلیل، این بحث را نمیتوان بسیار قاعدهمند کرد. به واقع رعایت ایجاز، بیش از هر چیز، به تجربه و مهارت نویسنده وابسته است. با این هم، من میکوشم تا جایی که ممکن است، انواع مختلف درازنویسی را جدا کنم و در هر مورد توضیحی بدهم با مثالهایی از نوشتههای دوستان.
الف. درازنویسی با تکرار کلمات مشابه
یکی از چیزهایی که مایة اطناب میشود، تکرار کلمات مشابه یا یکسان، در جملههای پیاپی است. در بسیار مواقع میتوان واژگان مکرر را حذف کرد و جملهها را به هم جوش داد. من میکوشم قضیه را با مثالهایی روشن کنم. (اینها همه مثالهایی واقعی از مطالبی است که باری ویرایش کردهام. در هر مورد، رنگ سرخ نشانگر متن اصلی است، رنگ سیاه یک توضیح درباره مشکل آن متن است و رنگ سبز شکل ویراسته آن متن است.)
مثال 1
متنهای که در داخل تمبر نوشته میشد بیشتر به سه خط بود. نسخ، ثلث و نستعلیق، سه نوع خطی بود که در متن تمبر در افغانستان به کار میرفت.
در اینجا، عبارت «سه خط» در دو جملة پیاپی آمده است. به واقع جملة دوم، خود به نوعی تکرار جملة اول است. من آن را با حذف «سه نوع خط» دوم و بعضی زواید دیگر، به شکل زیر درآوردم.
متنهای که در داخل تمبرهای افغانستان نوشته میشد، بیشتر به سه خط بود، نسخ، ثلث و نستعلیق.
مثال 2
تمبرهای یادگاری، هم به مناسبتهای جهانی منتشر میشد و هم به مناسبتهای داخلی. در مناسبتهای جهانی موضوعاتی مثل روز جهانی یونسکو، بازیهای المپیک، تأسیس صلیب سرخ جهانی، تأسیس سازمان ملل متحد و در مناسبتهای داخلی موضوعاتی مثل تأسیس شورای ملی، افتتاح پروژههای بزرگ، سالروز به حاکمیت رسیدن محمدظاهر، به تصویر کشیدن آثار باستانی از جمله موضوعاتی بودند که در آن دوره در تمبرها دیده میشوند.
در جملات بالا، بدون ضرورتی دو بار «مناسبتهای جهانی» و «مناسبتهای داخلی» آمده است. علاوه بر آن، انتهای جملة دوم نیز تقریباً زاید است. من آن را چنین کوتاه کردم.
تمبرهای یادگاری، هم به مناسبتهای جهانی مثل روز جهانی یونسکو، بازیهای المپیک، تأسیس صلیب سرخ جهانی و تأسیس سازمان ملل متحد منتشر میشد و هم با موضوعات داخلی مثل تأسیس شورای ملی، افتتاح پروژههای بزرگ، سالروز به حاکمیت رسیدن محمدظاهر و آثار باستانی.
مثال 3
میتوان گفت «نوروز فقط در کابل باصفاست» تکمیلکنندة «در گریز گم میشویم» است. همان طور که در مجموعة قبلی این نویسنده، جنگ و مهاجرت درونمایة اصلی داستانها را تشکیل میداد، اینجا هم همانطور است.
در عبارت بالا، دو بار «همان طور» آمده است و جالب این که هر دو را میتوان برداشت، بدین صورت:
میتوان گفت «نوروز فقط در کابل باصفاست» تکمیلکنندة «در گریز گم میشویم» است. همانطور که در آن کتاب جنگ و مهاجرت، درونمایة اصلی داستانها بود، اینجا هم هست.
البته من خود شکل فشردهتر زیر را ترجیح میدهم که در آن، هر دو «همانطور» برداشته شده است.
میتوان گفت «نوروز فقط در کابل باصفاست» تکمیلکنندة «در گریز گم میشویم» است. اینجا هم جنگ و مهاجرت، درونمایة اصلی داستانهاست.
خوب، برای این که من نیز ایجاز را رعایت کردهباشم، در مثالهای بعدی هیچ توضیحی نمیدهم و دریافت قضیه را به شما دوستان فهیم میسپارم. در هر مورد، اول عبارت اصلی آمده است و سپس عبارت کوتاهشده.
مثال 4
در زمان حکومت عباسی، دیوان برید کارهای مهم دیگر، غیر از نامهرسانی را نیز انجام میداد. از مهمترین کارهایی که در کنار نامهرسانی صورت میگرفت جاسوسی و رساندن اخبار محرمانه به خلفا و فرماندهان نظامی بود که این امر بر دوش نامهرسانها بود.
در زمان حکومت عباسی، دیوان برید کارهای دیگر غیر از نامهرسانی را نیز انجام میداد که مهمترین آنها، جاسوسی و رساندن اخبار محرمانه به خلفا و فرماندهان نظامی بود.
مثال 5
وقتی که مسؤولین مطعبه وزارت دفاع ملی پی میبرند که استاد پیرزاد خوشنویس است از وی میخواهند که دو سال خدمت خود را در اردو سپری کند و استاد پیرزاد دو سال خدمت خود را به عنوان خطاط در مطبعه وزارت دفاع ملی سپری میکند. بعد از سپری کردن عسکری استاد به زادگاهش برمیگردد.
در عبارت بالا، دو بار «دو سال خدمت»، دو بار «مطبعة وزارت دفاع»، دو بار «پیرزاد» و سه بار «سپریکردن» آمده بود.
وقتی که مسؤولین مطبعة وزارت دفاع ملی پی میبرند که استاد پیرزاد خوشنویس است، از وی میخواهند که دوران خدمت خود را به عنوان خطاط، در آنجا سپری کند، و او چنین میکند. بعد از عسکری، استاد به زادگاهش برمیگردد.
مثال 6
واژههای آسمان، برگ خشک، جنگل، باغ، خزان، واژههایی کلیدی هستند.
آسمان، برگ خشک، جنگل، باغ، خزان، واژههایی کلیدی هستند.
+ نگارش (چهل و چهار)
در ادامة یادداشتهای پیش
در یادداشتهای پیش، شکل نگارش کسرهء اضافه را برای کلماتی که به «ه» غیرملفوظ ختم میشوند، نشان دادیم و گفتیم که مثلاً میتوان نوشت «جمعهء سیاه / جمعهی سیاه»
ولی این قضیه، استثناهایی دارد. یکی از موارد مهم استثنا، وقتی است که عبارت شکل «نام و نام خانوادگی» داشته باشد. اینجا کلمات به هم اضافه نمیشوند و نباید «ء» یا «ی» به انتهای آنها افزود.
یعنی نباید نوشت
معصومهء احمدی یا معصومهی احمدی
فرشتهء ساری یا فرشتهی ساری
سپیدهء کاشانی یا سپیدهی کاشانی
بلکه باید نوشت
معصومه احمدی
فرشته ساری
سپیده کاشانی
یادداشت. این قاعده در مورد کلمات مختوم به مصوت بلند «آ» هم صادق است. یعنی نباید نوشت «زهرای حسینزاده»، «یمای یکمنش»، «موسای بیدج» بلکه باید نوشت «زهرا حسینزاده»، «یما یکمنش»، «موسی بیدج»
البته وقتی عبارت شکل نام و نام خانوادگی ندارد و صفت و موصوف یا مضاف و مضاف الیه است، همان احکام قدیم صادق است. یعنی میتوان نوشت «معصومهء بیپناه» یا «فرشتهء آسمانی» یا «زهرای مرضیه» یا «موسای کلیم».
+ نگارش (چهل و سه)
در یادداشتهای شماره «چهل» تا «چهل و دو» شیوهء نگارش کسرهء اضافه و «ی» نکره و وحدت را برای کلماتی که به «ه» غیرملفوظ ختم میشوند، گفتیم. به نظرم میآید که بد نیست همین قضیه را برای کلماتی که با «ی» ختم میشوند هم بگوییم. البته شرح و بسط قضیه، همان است که در یادداشتهای پیش گفته شد و من فقط به نتایجش اشاره میکنم.
کسرهء اضافه در کلماتی که با مصوت بلند «ای» ختم میشوند، در نگارش نمیآید و اگر هم بیاید، به صورت کسره است.
مثلاً باید نوشت
ماهی سیاه کوچولو
کشتی اسنارک
بندی درهء تنگ
طوطی سخنگو
و نباید نوشت
ماهیی سیاه کوچولو
کشتیی اسنارک
بندیی درهء تنگ
طوطیی سخنگو
اما وقتی کسرهء اضافه در کار نباشد و «ی» وحدت و نکره باشد، چه میشود؟ اینجا قدری اختلاف نظر است. به هر حال، این شکلها رایج بوده است.
طوطیای / طوطییی / طوطیئی / طوطیی / طوطئی
در «دستور خط فارسی» فرهنگستان زبان و ادب فارسی مصوّب 1382 و «راهنمای آمادهساختن کتاب» دکتر میرشمسالدین ادیب سلطانی (1381)، شکل «طوطیای» توصیه شده است. در «شیوهنامهء نگارش» تألیف محمدرضا محمدیفر (1381) و «راهنمای نگارش و ویرایش» یاحقی ـ ناصح (1368) و «شیوهء املای فارسی» مرکز نشر دانشگاهی (1370)، شکل «طوطیی» پیشنهاد شده است. البته دکتر ادیب سلطانی، از لحاظ نظری شکل «طوطییی» را درستتر میداند، ولی در عمل، بنا بر اشتهار شکل «طوطیای»، آن را برمیگزیند.
یادآوری. گاهی کلمات مختوم به «ی» نه با مصوت بلند «ای»، بلکه با صامت «ی» ختم میشوند، یعنی این «ی» همانند حروف دیگر در تلفظ میآید. مثلاً در کلماتی همچون «می» (شراب)، «نی» (ساز)، «کی» (مخفف کیکاووس)، دی (ماه دهم خورشیدی)، کرزی (حامد کرزی)، پیاپی، لندی (شعر محلی پشتو) و امثال اینها، «ی» شکل صامت را دارد. اینجا دیگر برای کسرهء اضافه همانند دیگر کلمات عمل میکنیم، یعنی مینویسیم
می ارغوانی
نی چوپانی
ماه دی پارسال
و امثال اینها
اما وقتی این کلمات با «ی» نکره یا وحدت ختم شوند، باز دو شکل «میای» و «میی» رایج است، به این شرح
فرهنگستان: «میای». مرکز نشر دانشگاهی: «میی». (دیگر منابع در این مورد خاموشاند یا من در آنها در این مورد چیزی نیافتم.)
+ نگارش (چهل و دو)
در ادامهء نگارش چهل و یک
در یادداشت شماره چهل، قواعدی برای نگارش کلماتی گفتیم که به «ه» غیرملفوظ ختم میشوند و در عین حال، کسرهء اضافه یا «ی» نکره و وحدت میگیرند. گفتیم که اگر «کسرهء اضافه» در کار باشد، کلمه را با «هء» یا «هی» ختم میکنیم و اگر «ی» نکره یا وحدت در کار باشد، کلمه را با «های» و «هیی» و «هئی» پایان میبخشیم.
در یادداشت چهل و یک، گفتیم که در این مورد، نویسندگان ما گاه خطاهایی میکنند و یکی از خطاهای رایج را نشان دادیم. خطای دیگر ـ که اینک بدان میپردازیم ـ این است که گاه نویسندگان ما، کلماتی را که با «ی» وحدت یا نکره ختم میشوند و باید با «های» یا «هیی» یا «هئی» ختم شوند، با «هء» یا «هی» ختم میکنند، (یعنی مثل کسرهء اضافه مینویسند). این غلط را بهویژه در کتابهای چاپ افغانستان در دهههای پیش میتوان دید. من این دو مثال را از دیوان بیدل چاپ کابل نقل میکنم.
کسی در بند غفلت ماندهء چون من ندید اینجا
تا از آن پای نگارین، بوسهء کرد انتخاب
غلط بودن این عبارتها وقتی آشکار میشود که به جای کلمات «مانده» و «بوسه»، کلماتی دیگر بگذاریم، مثلاً «آدم» و «دیدن». اینجا به راحتی میتوان حس کرد که کلمات به صورت «آدمی» و «دیدنی» با «ی» درست هستند، نه با کسرهء اضافه به صورت «آدم چون من» و «دیدن کرد». پس وقتی کلمات با «ه» ختم میشوند، باید طبق قاعدة «ی» وحدت و نکره عمل کنیم، یعنی چنین بنویسیم
کسی در بند غفلت ماندهای چون من ندید اینجا
تا از آن پای نگارین، بوسهای کرد انتخاب
یادآوری: اصل قاعده این است که علامت «ء» نه در کنار «ه» بلکه بر روی آن نوشته شود. ولی در این محیط وقتی علامت را بر روی «ه» مینویسیم، به شکل «ة» در میآید و من این مشکل را نتوانستم حل کنم. پس به صورت «هء» مینویسم. عذر مرا بپذیرید و اگر میتوانید مرا برای رفع این مشکل راهنمایی کنید.
+ نگارش (چهل و یک)
در ادامة نگارش چهل
در یادداشت پیش، قواعدی برای نگارش کلماتی گفتیم که به «ه» غیرملفوظ ختم میشوند و در عین حال، کسرة اضافه یا «ی» میگیرند. قاعدة کلی این بود که کسرة اضافه به شکلهای «ة» و «هی» نمایشداده میشود و «ی» نکره یا وحدت، به شکل «های» و «هیی» و «هئی».
اما این همه، وقتی است که این «ه» به راستی غیرملفوظ باشد. اگر این «ه» در تلفظ بیاید، دیگر حکم دیگر حروف را دارد و باید آن را همانند دیگر حروف، کسرة اضافه یا «ی» بخشید.
مثلاً در کلماتی از نوع «سیه»، «سپه»، «ده»، «فقیه»، «شبیه»، «مه» این حرف «ه» ملفوظ است و نباید آن را همانند «ه» در «خانه» و «جمعه» و «خنده» تلقی کرد. بنابراین،
بنویسیم «فقیه شهر» و ننویسیم «فقیة شهر» یا «فقیهی شهر»
بنویسیم «ده آباد» و ننویسیم «دة آباد» یا «دهی آباد»
بنویسیم «شبیه گل» و ننویسیم «شبیة گل» یا «شبیهی گل»
البته در کلماتی از این نوع که گفتیم، تلفظ «ه» آشکار است و کمتر کسی دچار اشتباه میشود، ولی کلماتی هم داریم که «ه» آنها بسیار نزدیک به «ه» غیرملفوظ ادا میشود و به راستی غلطانداز هستند. مثلاً کلمة «فرمانده» را که باید همانند «بازده» با «ه» ملفوظ تلفظ شود، بسیار مردم همانند «بخشنده» با «ه» غیرملفوظ تلفظ میکنند. و به همین دلیل، گاه به شکل «فرماندة من» مینویسند که این درست نیست، بلکه باید نوشت «فرمانده من». (من از آن روی «فرمانده» را مثال زدم که هماکنون بر روی جلد کتابی از انتشارات حوزة هنری، عبارت «فرماندة من» نقش بسته است و این غلط است.)
همین گونه است «راة طلب» در جملة زیر که باید «راه طلب» میبود و من در نوشتة یکی از دوستان دیدم.
اشکی که عارف میافشاند، در راة طلب معشوقِ حقیقی است.
و نیز «متوجة» در عبارت زیر
دربار ایران متوجة وخامت اوضاع گردیده و قشون بزرگی که تعداد افراد آن به سیهزار نفر میرسید فراهم نمود.
+ نگارش (چهل)
جمعة، جمعهی، جمعهای، جمعهیی، جمعهئی
دوستی دربارة شکلهای فوق و درست و نادرستی هر یک در مقام خودش پرسیده بود. من میکوشم این قضیه را که بسیار مهم و شایع است، به سادهترین شکلی که برایم ممکن است، شرح دهم.
بیایید اول از کلماتی که به «ه» ختم نمیشوند شروع کنیم. آنگاه کار سهل میشود.
بسیار وقتها، حرف آخر کلمات در جمله کسره میگیرد. غالباً کسره یا نشانة صفت و موصوف است، یا نشانة مضاف و مضافالیه.
مثال برای صفت و موصوف، عبارت «روز سرد» است. اینجا «سرد» صفت است و «روز»، موصوف. بنابراین، حرف «ز» از روز، با کسره خوانده میشود. به این صفت و موصوف، «ترکیب وصفی» میگوییم.
و مثال برای مضاف و مضاف الیه، «روز انتظار» است. اینجا «انتظار» صفت نیست، بلکه مضاف الیه است. ولی قضیه از لحاظ شکل نگارش هیچ فرقی نمیکند. باز هم حرف «ز» از «روز» با کسره خوانده میشود. این ترکیب را «ترکیب اضافی» میگوییم.
حالا، وقتی کلمهای که کسره میگیرد، با «ه» غیرملفوظ (ه بیان حرکت) ختم شود، چه میکنیم؟ یعنی مثلاً اگر به جای «روز»، «جمعه» بیاید. اینجا دو شکل نگارش رایج است.
1. با یای کوچک بر روی حرف «ه» به صورت «جمعة سرد». البته این یای کوچک بسیار شبیه همزه است. ولی آن را نباید همزه دانست.
2. با یای بزرگ بعد از حرف «ه» به صورت «جمعهی سرد».
این هر دو صورت، درست است و در میان اهل قلم رایج است. هرکدام هم طرفدارانی دارد.
پس تا اینجا دانستیم که کسرة اضافه برای کلمات مختوم به «ه» غیرملفوظ، به صورت یای کوچک روی «ه» و یا یای بزرگ در کنار آن میآید.
پس صورتهای «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» برای چه وقتی هستند؟ وقتی که کلمه نه به کسره، بلکه به «یا»ی وحدت یا نکره ختم شود. این «ی»ها، در کلمات دیگر به صورت حرف «ی» پیوسته به کلمه نشان داده میشوند، مثلاً در این عبارتها
باز روزی گذشت.
عجب روزی بود.
روزی هم به خانة ما بیا.
و وقتی کلمه با «ه» غیرملفوظ ختم شود، به شکلهای زیر نوشته میشود.
1. با «ای»، مثل «باز جمعهای گذشت.»
2. با «یی» مثل «باز جمعهیی گذشت.»
3. با «ئی» مثل «باز جمعهئی گذشت.»
شکل اول بیشتر در ایران رایج است و در بیشتر آییننامههای نگارش این کشور توصیه شده است. شکل دوم بیشتر در افغانستان رایج است. شکل سوم پیشترها رایج بود و اکنون کمتر به کار میرود. به هر حال نمیتوان هیچیک از اینها را مطلقاً غلط دانست.
پس سخن را خلاصه میکنیم.
اول. دو شکل «جمعة» و «جمعهی» برای ترکیبهای وصفی و اضافی هستند و در آنها، این «یا»ی کوچک روی «ه» یا «یا»ی بزرگ کنار «ه» جایگزین کسره شده است.
دوم. سه شکل «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» برای وقتی است که کلمه نه کسره، بلکه «یا»ی نکره یا وحدت داشته باشد.
بهترین راه برای تشخیص این دو حالت، این است که کلمة مورد نظر را موقتاً به کلمهای که به «ه» ختم نمیشود بدل سازیم و ببینیم که آن کلمه را چگونه میخوانیم.
اگر کلمة بدل شده، کسره داشته باشد، شکلهای «جمعة» و «جمعهی» درست است.
اگر کلمة بدل شده، «ی» داشته باشد، شکلهای «جمعهای»، «جمعهیی» و «جمعهئی» درست است.
مثلاً اگر در این عبارت «جمعة خوبی داشتم.» ابهام داریم که درست است یا نه، «جمعه» را «روز» مینویسیم. «روز خوبی داشتم.» و این درست است. ولی اگر بگوییم «جمعهای خوبی داشتیم» مثل این است که گفته باشیم «روزی خوبی داشتیم» و این نادرست است.
و در این عبارت «باز جمعهای دیگر گذشت.» اگر «روز» به کار بریم، باید بگوییم «باز روزی دیگر گذشت.» و باز درست است. اگر میگفتیم «باز جمعة دیگر گذشت»، مثل این بود که بگوییم «باز روز دیگر گذشت» و این درست نبود.
حالا با آنچه گفته شد، عبارتهای زیر را محک میزنیم که از نوشتة یکی از دوستان نقل میکنم که باری آن را ویرایش کردهبودم.
1. فکر میکرد شاعری اگر رسمخوشایندی هم بوده است; ویژهای همان ایام ماضیه بوده...
2. اینچنین بود که به دنبال سرایندهای این بیت، بسیار به این در و آن در زد...
در عبارت اول، به جای «ویژه»، کلمة «مخصوص» را میگذارم. پس باید به جای «ویژهای» باید «مخصوصی» گذاشت.
1. فکر میکرد شاعری اگر رسمخوشایندی هم بوده است; مخصوصی همان ایام ماضیه بوده...
میبینید که عبارت خراب شد. یعنی «مخصوصی» درست به نظر نمیآید. پس «ویژهای» درست نبوده است. به واقع باید گفت «مخصوص همان ایام» یا «ویژة همان ایام» یا «ویژهی همان ایام»
در عبارت دوم، به جای «سرایندهای»، «شاعری» میگذارم.
2. اینچنین بود که به دنبال شاعری این بیت، بسیار به این در و آن در زد...
باز هم خراب شد. به واقع درست این است «شاعر این بیت» یا «سرایندة این بیت» یا «سرایندهی این بیت».
پس معلوم شد که در هر دو مورد، نگارنده اشتباه کرده و با کلماتی که کسرة اضافه دارند، همانند کلماتی با «ی» برخورد کرده است.
امیدوارم قضیه تا اینجا بسیار پیچیده نشده باشد. یکی دو نکتة ریز دیگر در همین مورد هم هست که به یاری خدا در یادداشت بعدی گفته خواهدشد.
+ نگارش (سی و نه)
معرفه و نکره
غرض این منظور هر «کتاب» را که مطالعه میکردم سخنان جالب و مفید آن را یادداشت میکردم.
غرض این منظور هر «کتابی» را که مطالعه میکردم سخنان جالب و مفید آن را یادداشت میکردم.
غرض این منظور هر «کتابی» را که مطالعه میکردم سخنان جالب و مفید آن را یادداشت میکردم.
دوستی عزیز از کابل این دو عبارت را فرستادهاند و دربارة درستی یا نادرستی هر یک پرسیدهاند. البته این بحث، بیشتر به دستور زبان مربوط میشود، نه به نگارش به مفهومی که ما در نظر داریم، و من بر قواعد دستور به صورت نظری تسلط بسیاری ندارم. به هر حال در حد دریافتی که خودم از مسئله دارم، چنین عرض میکنم.
ما یک نوع «ی» داریم که «یای نکره» نامیده میشود و به کلماتی میپیوندد که گویا در عبارت، برای شنونده شناختهشده نیستند. اگر این «ی» نباشد چنین به نظر میآید که از شیء مشخصی صحبت میکنیم و در این صورت، باید در جایی دیگر از عبارت، آن شیء تعریف شده باشد. در آن صورت کلمه را «معرفه» میگوییم.
مثلاً وقتی میگوییم «کتاب را خواندم» این را فهماندهایم که از کتاب مشخصی سخن میگوییم، یا این کتاب برای مخاطب ما شناخته شده است. مسلماً این عبارت وقتی درست است که پیش از این جمله، از کتاب خاصی سخن رفته باشد. مثلاً کسی کتابی به ما امانت دادهاست و ما در اولین برخورد با او میگوییم «کتاب را خواندم.» و او میداند که چه کتابی منظور است.
اما اگر بگوییم «کتابی را خواندم» چنین دانسته میشود که کتاب خاصی که برای مخاطب شناختهشده باشد در کار نیست و ما فقط میخواهیم بر روی «خواندن» تأکید کنیم، نه مشخصات آن کتاب.
با این ملاحظات، عبارت «هر کتابی را...» در این مقام بهتر از «هر کتاب را...» به نظر میآید چون ما از کتابی شناختهشده سخن نمیگوییم.
q
ولی عبارت اول به کلّی نادرست است؟ به گمان من چنین نیست، چون همان «هر» تا حدی نکرهبودن را نشان میدهد و آنقدرها نیازمند «یای نکره» نیستیم. اگر این «هر» نمیبود، البته عبارت اول نارسا به نظر میرسید و ترجیح عبارت دوم قطعیتر میشد.
+ نگارش (سی و هشت)
علامت سؤال (۲)
در یادداشت پیش، گفتیم که در بسیار جایها، نویسندگان ما علامت سؤال را برای جملاتی به کار میبرند که اصلاً حالت پرسشی ندارند. یکی از جاهایی که این اشتباه بسیار رخ میدهد، گفتوگوهای مطبوعاتی است. ما به این پندار که هر گفتوگویی حالت «پرسش» و «پاسخ» دارد، برای همه جملاتی که از سوی مصاحبهگر بیان میشوند، علامت سؤال میگذاریم، در حالی که بسیاری از این جملات، نه پرسش که یک درخواست هستند و علامت سؤال نمیخواهند. این هم چند مثال که آنها را از گفتوگویی مطبوعاتی انتخاب کردهام.
+ نگارش (سی و هفت)
علامت سؤال (بخش ۱)
علامت سؤال، یکی از علایم مهم سجاوندی است که جملات پرسشی را مشخص میکند. یعنی بدینترتیب، گوینده پرسشی را مطرح میکند و انتظار پاسخی دارد. مثلاً بیدل میگوید «کو فضایی که توان نیم تپش بال افشاند؟» یعنی شاعر در پی این فضاست و سراغش را از دیگران میگیرد. اما گاهی جملات به واقع پرسشی نیستند و فقط ادات پرسش در آنها آمده است. گوینده جریان یا حالتی را شرح میدهد. اینجا دیگر علامت سؤال لازم نیست. مثلاً در این مصراع از بیدل «میروم از خود، نمیدانم کجا خواهم رسید» اینجا درست است که کلمة «کجا» آمده است، ولی لحن شاعر، پرسشی نیست و خبری است. میگوید «من نمیدانم که به چه جایی خواهم رسید.» او به واقع ندانستن خود را گزارش میدهد، ولی از مخاطب چیزی نمیپرسد. اینجا دیگر علامت سؤال لازم نیست. بعضی نویسندگان ما، تا این که ادات استفهام نظیر «چه»، «کجا»، «چرا» و امثال اینها را میبینند، گمان میبرند که باید علامت سؤال هم بگذارند، در حالی که بسیار وقتها عبارت پرسشی نیست و خبری است. مثلاً در اینجا: «اکنون این کتاب در اختیار ناشر سومی قرار گرفته است. نمیدانم این بار بختش گشوده میشود یا نه؟» اینجا نویسنده از ندانستن خود گزارش میدهد و چیزی از ما نمیپرسد تا علامت سؤال لازم باشد. میگوید «من اطلاع ندارم که بخت کتاب باز میشود یا نه.» این عبارت هیچ بار پرسشی ندارد. این هم یکی دو مثال دیگر: «بعضی اسامی خاص مثل آرگوس که مشخص نشده چه مفهومی دارد؟» اینجا درست است که نیمة دوم عبارت، شکل پرسشی دارد، ولی آن پرسش در دل یک جملة خبری رفته و در نهایت، کل عبارت، خبری است و علامت سؤال نمیخواهد. اگر فقط میگفت «این اسامی خاص چه مفهومی دارد؟» البته جمله پرسشی میبود و علامت سؤال میخواست. این هم جملهای دیگر که باز همان شکل را دارد، یعنی علامت سؤال آن بیجاست. «آنگاه ببینیم که نواندیشان دینی و عالمان امروزی با این اندیشهها چه برخوردی داشتهاند؟» پس باید در نظر داشت که جمله وقتی علامت سؤال میخواهد که در کل، یک پرسش را طرح کند. اگر کل جمله پرسشی نبود، وجود ادات پرسش یا حتی یک بخش پرسشی در آن، نمیتواند دلیلی برای نوشتن علامت سؤال باشد. یکی از غزلهای دوست شاعرمان محمدشریف سعیدی میتواند مثال خوبی برای این بحث ما باشد. مصراعهای دوم، همه با «چیست» ختم میشوند، ولی بعضی از مصراعها به راستی پرسشیاند و بعضی خبری. یعنی در بعضی مشخصاً از «بانو» سؤال میشود و در بعضی دیگر، یک حالت یا جریان توصیف میشود. من برای جملات پرسشی علامت سؤال و برای جملات خبری نقطه میگذارم تا تفاوت آنها دانسته شود. شب است، داد بزن، بانو! سکوت سرد سترون چیست؟ صدا، صداست که میماند دلیل حنجرهبستن چیست؟ تمام پنجرههایت کور، میان گور خودت ماندی و هیچگاه نفهمیدی فروغ، آینه، روزن چیست. سرود شعلة دلتنگی ز چشمهای تو میجوشد گلوی تلخ تو میداند که طعم بغضشکستن چیست. شب است، با نخ آوازت بدوز پرچم عصیان را وگرنه ماندن و پوسیدن میان رشته و سوزن چیست؟ تمام منطق اینان را که بر غروب تو میخندند شکافتم و نفهمیدم که پیش منطقشان زن چیست. هوای تازه و بارانی، درون باغچه میپیچد در این هوای شکوفایی دلیل پنجرهبستن چیست؟
+ نگارش (سی و شش)
یک نمونه عملی از ویرایش
این عبارت کوتاه، نخستین پاراگراف از کتابی بود که برای ویرایش به من سپرده شده بود. دیدم خوب است آن را به عنوان یک نمونة عملی از مطالبی که دربارة ویرایش مینویسم، تقدیم شما عزیزان کنم. شاید بسیاری از ما، در نوشتههایمان مشکلاتی از این دست داریم و متوجه نمیشویم.
متن اصلی چنین بود.
«با به قدرت رسیدن نظام طالبان در افغانستان و ایجاد محدودیتهایی که این فرقه برای زنان ایجاد کردند بحث حقوق زنان ابعاد جدیدی به خود گرفت و حرف و حدیث زنان افغان نقل بازار جهان شد و جهان جدید با این حرکت از در مخالفت در آمد. نه تنها جهان غرب بلکه حتی بسیاری از کشورها و فرقههای اسلامی که رفتار طالبان با زنان را با قوانین و حقوق بشر و جهان جدید در تعارض میدیدند. رفتار طالبان را غیراسلامی و ساختة دست امیرالمؤمنین ملاعمر! دانسته و آن را به شدت محکوم کردند.»
در عبارت بالا، این نکات به چشم میخورد:
1. «نظام» به «قدرت نمیرسد». خود «طالبان» به قدرت میرسند.
2. «به قدرت رسیدن» یک درازنویسی است. میتوان گفت «حاکمیت».
3. «ایجاد محدودیت» را «ایجاد کردند»؟
4. «فرقه» فعل مفرد میخواهد نه جمع.
5. «به خود گرفت» یک درازنویسی است. میتوان گفت «یافت».
6. جملة اول چون سه سخن مستقل دارد، بهتر است در دو یا سه جمله تجزیه شود. به واقع، «مخالفت جهان جدید»، یک سخن اصلی است و باید در جملهای مستقل بیاید نه در ادامة جملة پیش.
7. جهان جدید با کدام حرکت از در مخالفت درآمد؟ با حرکت طالبان یا با این که بحث حقوق زنان نقل بازارها شد؟ باید گفته شود «جهان جدید با این حرکت طالبان از در مخالفت درآمد.»
8. از «نهتنها جهان غرب» تا آخر این جمله چنین استنباط میشود که جهان غرب نیز الزاماً رفتار طالبان را غیراسلامی دانسته است، در حالی که این غیراسلامی دانستن، باید فقط به کشورهای اسلامی برگردد. در واقع جهان غرب و جهان اسلام، در مخالفت مشترک بودند، نه در دلیل مخالفت. پس جمله باید جدا شود.
9. در این جمله، جمع شدن «نه تنها» با «بلکه حتی» لازم نیست. به جای «بلکه حتی» میتوان فقط یک «که» آورد، یعنی به این صورت: «نه تنها جهان غرب، که بسیاری از کشورها...»
10. جملة «بسیاری از کشورهای اسلامی...» بسیار طولانی است با یک جملة دیگر در دل خویش. بهتر است که جملة داخلی یعنی «که رفتار طالبان...» به صورت معترضه بیاید.
11. در قسمت «با قوانین و حقوق بشر و جهان جدید...» «قوانین» مبهم است. کدام قوانین؟ «جهان جدید» هم مبهم است. بهتر است گفته شود «حقوق بشر و قوانین جهان جدید». در ضمن، این قسمت بهتر است به جملة مربوط به مخالفت جهان جدید معطوف شود، نه کشورهای اسلامی.
12. نقطه بعد از «میدیدند» زاید است چون جمله پایان نیافته است.
13. بعد از ملاّ عمر علامت «!» لازم نیست. این علامت در اصل، برای خطاب است، نه تعجب. بسیاریها به اشتباه آن را علامت تعجب میدانند و گاه برای عبارتهای طنزآمیز به کارش میبرند. اگر هم این علامت تعجب را برساند، باید بعد از «امیرالمؤمنین» بیاید، چون محل تعجب در آنجاست، نه بر روی نام.
14. دو بار «رفتار طالبان» نزدیک به هم لازم نیست.
15. به همین ترتیب، «آن را» در آخرین جمله هم لازم نیست. یک «رفتار» و یک «را» پیش از این آمده است.
16. جملات بسیار طولانیاند. ما یک عبارت هفت تا هشت سطری داریم با چندین سخن مستقل، در فقط دو جمله. این سخنان باید در چند جمله تقسیم شوند. (من عبارت را چهار جمله ساختم.)
با ملاحظات شانزدهگانة بالا، من عبارت را بدینگونه بازنویسی کردم:
«با حاکمیت طالبان در افغانستان و محدودیتهایی که این فرقه برای زنان ایجاد کرد، بحث حقوق زنان ابعاد جدیدی یافت و حرف و حدیث زنان افغان نقل بازار جهان شد. جهان جدید، ـ که رفتار طالبان با زنان را با حقوق بشر و قوانین جهان جدید در تعارض میدید ـ با آن از در مخالفت درآمد. در این مخالفت، جهان غرب تنها نبود. بسیاری از کشورها و فرقههای اسلامی این رفتار را غیراسلامی و ساختة دست امیرالمؤمنین ملاّ عمر دانسته و به شدت محکوم کردند.»
+ نگارش (سی و پنج)
ارتباط فعل و فاعل
در یادداشت پیش، از لزوم تناسب فعل با دیگر اجزای سخن گفتیم و یادآور شدیم که بسیاری از نویسندگان ما، این تناسب را فراموش میکنند. یکی از موارد شایع این غفلت، جایی است که عبارت از دو جمله با دو فاعل تشکیل شده است، ولی نویسنده یک فعل را به هر دو نسبت میدهد و بدین ترتیب، فاعل جابهجا میشود. ببینید:
«زادگاه او گذر زرگرخانة شهر میمنه بوده و تحصیلات خود را تا فوقلیسانس علوم وترنری به پیش برده است.»
این عبارت، در اصل از دو جمله تشکیل شده است:
«زادگاه او گذر زرگرخانة شهر میمنه بوده است. او تحصیلات خود را تا فوقلیسانس علوم وترنری به پیش برده است.»
ولی نویسنده دو جمله را با هم ادغام کرده است و بدین ترتیب، فعل «به پیش برده است.» به زادگاه عطف شده است. گویا «زادگاه او تحصیلات خود را به پیش برده است.»
به واقع مشکل از اینجا پدید آمده است که در نیمة اول جمله، «زادگاه» فاعل است و این موقعیت، تا آخر جمله حفظ میشود. پس فعل آخر (پیش برده است) هم به این فاعل بر میگردد. نویسنده باید همان گونه که ما نوشتیم، عبارت را به دو جمله تفکیک میکرد، به گونهای که در جملة اول، «زادگاه» فاعل میبود و در جملة دوم، «او». البته میتوان سخن را در یک جمله هم به پایان برد، به شرطی که فاعل هر دو بخش، «او» باشد، به گونة زیر.
«او در گذر زرگرخانة شهر میمنه زاده شده و تحصیلات خود را تا فوقلیسانس علوم وترنری به پیش برده است.»
این هم چند مثال دیگر.
«گرایش هنری به صورت ذوقی از دورة مکتب در ایشان شکل گرفت و نزد کسی تمرین نکرده است.»
اینجا هم به نظر میرسد که «گرایش هنری نزد کسی تمرین نکرده است.»
«دست سرنوشت از کودکی او را نخست به کابل کوچ داد و بعد به علت فعالیتهای سیاسی برادرش در سال 1364 به ایران کوچ کرد.»
اینجا گویا «دست سرنوشت به ایران کوچ کرد.» و من برای رفع این مشکل، فعل «کوچکرد» را به «کوچانید» تبدیل کردم، تا با معنی جمله سازگار باشد.
«دست سرنوشت از کودکی او را نخست به کابل کوچ داد و بعد به علت فعالیتهای سیاسی برادرش در سال 1364 به ایران کوچانید.»
«زمانی که محمدداوود روی کار آمد، آقای مشعل را بازنشست نمود.»
گویا «زمان»، آقای مشعل را بازداشت کرده است. به واقع باید گفت «محمدداوود که روی کار آمد، آقای مشعل را بازنشست کرد.» چون فاعل این کار، «محمدداوود» بوده است، نه «زمانیکه».
«تداومبخشیدن به آموزشهای آکادمیک، او را از دانشگاه همیلتن تا ماساچوست و یوتا کشاند و چندین بار به حیث استاد مهمان و سخنگو به کنفرانسهای نویسندگان دعوت شد.»
اینجا نیز همان مشکل برقرار است و گویا «تداومبخشیدن، به کنفرانسهای نویسندگان دعوت شد.» عبارت بالا را میتوان دو جمله ساخت که در یکی «تداومبخشیدن» فاعل باشد و در دیگری، «او»; بدین گونه:
«تداومبخشیدن به آموزشهای آکادمیک، او را از دانشگاه همیلتن تا ماساچوست و یوتا کشاند. او چندین بار به حیث استاد مهمان و سخنگو به کنفرانسهای نویسندگان دعوت شد.»
«زادگاه فروغی بدخشان است اما اکنون در کوپنهاگن زندگی میکند.»
گویا «زادگاه در کوپنهاگن زندگی میکند.» من این شکل را ترجیح میدهم:
«فروغی زادة بدخشان است اما اکنون در کوپنهاگن زندگی میکند.»
«مراسم خاکسپاری پروین بسیار باشکوه در کابل برگزار گردید و در روز جمعه 20 قوس 1383 در شهدای صالحین کابل در کنار دیگر هنرمندان به خاک سپرده شد.»
اینجا نیز گویا «مراسم به خاک سپرده شد.»
«در باب اختیار همسر هم نظرات غزالی شنیدنی است و معتقد است که اگر...»
گویا «نظرات غزالی معتقد است...»
«در گذشته اگر دختری با پسری حرف میزد، بیحیایی و بیعفتی محسوب میشد»
گویا «دختر بیحیایی و بیعفتی محسوب میشد»
+ نگارش (سی و چهار)
تناسب فعل
شناخت معنی دقیق فعلها، بهویژه فعلهای مرکّب، از ضروریات یک نگارش خوب است. بسیاری از نویسندگان ما، تناسب و هماهنگی میان فعل و بقیه اجزای جمله را رعایت نمیکنند. آنها وقتی به پایان عبارت میرسند، کمتر به این فکر هستند که به راستی این عبارت، چگونه فعلی را طلب میکند.
این اشتباه، غالباً در فعلهای مرکبی مثل «انجاممیشود»، «امکاندارد»، «برقرار میشود» بیشتر رخ میدهد. به واقع بسیاری از چیزهایی که در این جملات «انجام میشود»، اصلاً انجامشدنی نیست. ببینید:
«چه فکری باید جهت حراست از آنها انجام داد؟»
اگر بخش میانی جمله را برداریم، عیب کار آشکار میشود: «چه فکری باید انجام داد؟» ملاحظه میکنید که فکر انجامشدنی نیست. در واقع باید نویسندة ما چنین مینوشت:
«چه کاری باید جهت حراست از آنها کرد؟»
(البته این عبارت از لحاظ موقعیت اجزای جمله هم شیوا نیست. بهتر این بود که مینوشت: باید برای حراست از آنها چه فکری کرد؟)
q
همانگونه که گفتم، بسیار وقتها به نظر میرسد که نویسنده تا رسیدن به آخر جمله، کلمات ابتدایی آن را از یاد برده است. این مثال را ببینید:
«بدون شک یکی از راههای تحقق این امر در سایة وجود حاکمیت مرکزی امکانپذیر است.»
اینجا نیز به واقع نویسنده گفته است «راه امکانپذیر است.» و باز این پرسش پیش میآید که «راه» چگونه «امکانپذیر» است؟ در این عبارت، اصلاً «یکی از راههای» زاید است و باید گفت: «بدون شک تحقق این امر در سایة وجود حاکمیت مرکزی امکانپذیر است.»
q
و باز همان گونه که گفتم، در بسیار جایها، این اشتباه در مورد فعلهای مرکبی چون «برقرار گردید» رخ میدهد، مثلاً در اینجا که نویسنده «کار» را «برقرار» کرده است.
«کار تلگراف با بعضی از کشورها به وسیلة تلهتایپ برقرار گردید.»
از اینجا باید «کار» را برداشت و به جایش «ارتباط» گذاشت. البته من «شد» را نیز بر «گردید» ترجیح میدهم، بدین گونه:
«ارتباط تلگرافی با بعضی از کشورها به وسیلة تلهتایپ برقرار شد.»
و این هم چند مثال دیگر که من برای هر یک، توضیحی کوتاه میدهم.
«در همین زمان قبایلی از شاخة مهاجرین آریایی وارد سرزمین پارس شدند و به دامداری و چادرنشینی پرداختند.»
در نظر داشتهباشید که «چادرنشینی» یک کار به شمار نمیآید مثل دامداری که قابل «پرداختن» باشد.
«مخترع هر شش نوع خط را نیز در تاریخ به «ابوعلی محمد ابن مقله شیرازی» نسبت میدهند.»
«مخترع» با «نسبت میدهند» نمیسازد. باید گفت «اختراع را نسبت میدهند.» یا «مخترع، فلانی است.»
«ارسال مراسلات پُستی به سلامت از آنها عبور کند.»
ارسال یعنی «فرستادن». حالا چگونه ممکن است «فرستادن» به سلامت عبور کند؟ به واقع این خود «مراسلات پستی» است که عبور میکند نه «ارسال» آنها.
«طریق باطل کردن تمبرهای پُستی در زمانهای مختلف به روشهای متفاوتی انجام میشده است.»
«طریق» به معنی «راه» است و «انجامشدنی» نیست.
«مجال ذکر آن در این مختصر نمیگنجد.»
مجال، یعنی محل جولان و نمیتوان گفت مجال در جایی نمیگنجد. باید گفت «ذکر آن در این مختصر نمیگنجد.» یا «این مختصر مجال ذکر آن نیست.»
«کار احداث این جاده که قبل از سال 1345 خورشیدی به پایان رسیده بود دچار آسیبهای جدی شده بود.»
اینجا چنین به نظر میآید که «کار»، «دچار آسیب شده است.» در حالی که آسیب به جاده بر میگردد. باید عبارت را چنین اصلاح کرد: «این جاده که احداثش قبل از 1345 خورشیدی پایان یافه بود، دچار آسیبهای جدی شده بود.»
+ ترکیبات اضافی
این هم مطلبی که دوست گرامی ما جناب محمدامین زواری در پاسخ به پرسش یکی از دوستان (جناب شامخ) در وبلاگ خویش نهادهاند. پرسش جناب شامخ در بخش پیامهای وبلاگ من بود. خرسندم که من بدین ترتیب ناخواسته واسطه خیر شدم. در ضمن نشانی وبلاگ آقای زواری این است
mohamad52.persianblog.ir
«رادیو فروشی موتر کابل» یا «رادیوی موتر فروشی کابل»؟ این سوال را در صفحه پیام های وبلاگ جناب کاظمی خواندم. به راستی کدام درست است؟اصلا مهم هست کدام درست باشد؟ تتابع اضافات و بحث اضافه در دستور زبان فارسی بحثی جالب است. در دستور قدیم می گفتند حالت اضافی یکی از حالات اسم است و نسبت کردن چیزی را به چیزی دیگر اضافه گویند:در خانه - کتاب حسن - درخت گیلاس. اضافه انواع مختلف دارد که برای نمونه می توانید به کتاب( اضافه ) از مجموعه طرح ملی دستور زبان تالیف مرحوم دکتر محمد معین مراجعه کنید. در علم بلاغت تتابع اضافات (اضافه کردن پشت سرهم اسامی به یکدیگر) را تا 3 کلمه جایز می دانستند و بیش از آن را عیب می شمردند: مثلا ترکیب : -برگ درخت سرو باغ حاجی عبدل- را اگرچه مفهوم است بلیغ نمی دانستند. در مقابل برخی کسان تتابع اضافات را - اگر خوش بنشیند- به خاطر ایجاد آهنگ در اثر تکرار مصوت کسره یک صنعت بدیعی می دانند(در شعر). باری در دستور جدید که ساختگرا است ؛ در این باره نظر دیگری می دهند. این نظرگاه معطوف به زبانشناسی جدید است. در این دستور گروه اسمی می تواند از 2 کلمه یا بیشتر تشکیل شود و این کلمات می توانند اسم یا صفت باشند : باغ زیبا - سر خط- و این زنجیره می تواند ادامه یابد:- باغ زیبای ما - پشت جنگل انبوه . در هر گروه اسمی یک اسم ( هسته) است و کلمات دیگر (اسم یا صفت یا ضمیر و ....) بسته به اینکه قبل یا بعد از هسته قرار گیرند ؛ وابسته پیشین یا پسین نامیده می شوند. اما چند مساله را باید مد نظر داشت: 1. عناصر سازنده زبان از قاعده (هم نشینی ) پیروی می کنند. درست است که در یک زنجیره ی کلمات در هر نقطه از زنجیر؛ امکان انتخاب های متعددی بین صفر تا صد یا صدها انتخاب برای اهل زبان هست اما وقتی اولین کلمه انتخاب شد ؛ انتخاب های بعدی محدود تر می شوند: جمله : -بچه ها اقیانوس را چپه کردند - را در نظر بگیرید هر کسی می فهمد این جمله (بی معنی) است. اما در توصیف ساختگرایانه بدون توجه به معنی می توان استدلال کرد : وقتی شما اولین کلمه را در یک زنجیره انتخاب کردید؛ تعداد انتخاب های شما برای جایگاه کلمه بعدی کاهش می یابد.اولین کلمه اسم (بچه ها) است.کلمه اقیانوس با این کلمه هم نشینی ضعیفی دارد اما باز هم پذیرفتنی می نماید.کلمه بعدی که فعل مرکب( چپه کردند) است اصلا با کلمه(اقیانوس) هم نشینی ندارد.در باره 2 شکل ترکیب اضافی بالای صفحه از ین نظر ایرادی نیست. 2. در یک گروه اسمی ترتیب قرار گرفتن هسته و وابسته ها به این صورت است: وابسته (ها)ی پیشین + هسته+ وابسته(ها) ی پسین. در 2 ترکیب منظور ما کلمه (رادیو) هسته گروه اسمی است و اول ترکیب قرار گرفته است. کلمه بعد از هسته - اگر ترکیب اضافی باشد که در اینجا هست - معمولا یک اسم است مثل:رییس جمهور محبوب افغانستان( نه رییس محبوب جمهور ....) .از این نظر از میان 2 ترکیب بالای صفحه ترکیب : (رادیوی موتر فروشی کابل) درست تر به نظر می آیدو ترکیب دیگر که بعد از هسته صفت فروشی آمده نادرست است. 3. تا اینجا در باره متن و نوشتار صحبت می کردیم و به نظرم درست هم نتیجه گرفتیم.اما اگر نظر زبانشناسان بعد از سوسو ر ( مثلا بسیاری از فرمالیست ها) را بپذیریم که می گویند نوشتار تا خوانده نشود کامل نیست و اصالت با گفتار است و ... باز هم مشکلاتی پیش می آید: بر فرض اگر تکیه صوت بر ( رادیو ) باشد شنونده ممکن است این طور بفهمد که ما در باره رادیویی صحبت می کنیم که مربوط به ( موتر فروشی کابل) است! یا اگرخواننده کسره ای به موتر اضافه کند ( ما در فارسی آوانگاری نمی کنیم و خواننده حق دارد چنین اشتباهی کند) چنین خواهد فهمید که یک موتر مربوط به جایی به نام کابل ؛ فروشی است و ما در باره رادیوی آن موتر سخن می گوییم. همچنین اگر کسره در آخر ( فروشی ) بیاید و تکیه صوت هم بر (رادیوی موتر) و هم با شدت کمتر بر (فروشی) باشد آن وقت معنایی از جمله که در پاراگراف بالا منظور ماست و نتیجه گیری هم بر فرض اخذ چنین معنایی انجام شده ؛حاصل خواهد شد یعنی : جایی هست به نام کابل( مثلا فروشگاهی) که در آن رادیو می فروشند آن هم فقط رادیوی موتر نه انواع دیگر! 4.حال چه باید کرد که چنین اشتباهی نشود؟ اگر این ترکیب در یک متن به کار رود آن وقت کل ترکیب ،یک اسم خاص است و طرز خواندن و استخراج معنی از آن بستگی به میزان آشنایی خواننده با زبان و سطح سواد او دارد و نیز خود متن و جمله معنای مورد نظر نویسنده را به خواننده دیکته می کند. اما اگر به تنهایی در جایی مثل تابلو یک فروشگاه یا یک رسته دکان در بازار به کار رود ،می توان ترکیب را ساده تر کرد یا از گرافیک استفاده کرد.امروزه لارم نیست شما در تابلوی که بالای یک دکان نصب شده ، کلمه فروشی را اضافه کنید چراکه از هیات و صورت محل دانسته می شود که محل فروش است.حتی می توان فهمیدن اینکه آنجا (رادیو) فروخته می شود را به چشم مراجعین و اگذار کرد که رادیوهای موتر چیده شده در رفها و قفسه ها را می بینند
!
+ نگارش (سی و دو)
جبران مافات
اشتباه در کاربرد ترکیبها و عبارتهای عربی، از گرفتاریهای رایج نویسندگان ماست. گاهی یک عبارت آنقدر رایج و شایع میشود که دیگر کسی در به فکر دقت در معنای واقعیاش نمیافتد و بسیاریها آن را به شکلی نادرست به کار میبرند. من باری در نوشتة یکی از عزیزان این جمله را دیدم: «با مرگ او لطمهای بس بزرگ به عالم هنر و بهخصوص هنر خطاطی رونما گردید که جبران آن تا سالیان درازی مافات نخواهد شد.»
«جبران» یعنی «تلافی» و «مافات» (= ما + فات) یعنی «آنچه فوت شده» یا «آنچه از دست رفته». پس این تعبیر، «تلافی آنچه از دست رفته است» معنی میدهد و همواره باید به همین شکل «جبران مافات» بیاید. پس اگر در جملة بالا معادلهای «جبران» و «مافات» را بگذاریم، چنین معنایی به چنگ میآید که البته منظور نویسنده نیست: «با مرگ او لطمهای بس بزرگ به عالم هنر... رونما گردید که تلافی آن تا سالیان درازی آنچه از دست رفته نخواهد شد.»
این عبارت به واقع هیچ نیازی به «مافات» نداشت و میتوانست بدین صورت نگاشته شود: «با مرگ او لطمهای بس بزرگ به عالم هنر و بهخصوص هنر خطاطی رونما گردید که تا سالیان درازی جبران نخواهد شد.»
+ نگارش (سی و یک)
پیرامون
ما بسیار وقتها کلمة «پیرامون» را نادرست به کار میبریم. معنی اصلی این کلمه، «اطراف»، «حوالی»، «گرداگرد» و «دور تا دور» است. ولی نویسندگان ما غالباً آن را به معنی «دربارة» میآورند و این درست نیست. این هم چند مثال.
«وی پیرامون مأموریان چاپاری و اخبارنویسان نیز مطالب جالب توجهی نوشته است.»
«داکتر سید حسن نصر... در این همایش پیرامون مولانا گفت.»
«طرح دیدگاه و طیفهای مختلف جامعه پیرامون قضیه»
به واقع این جملات چنین معنی میدهند: «وی گرداگرد مأموران چاپاری و اخبارنویسان مطالب جالب توجهی نوشته است.» یا «داکتر نصر گرداگرد مولانا گفت...» یا «طرح دیدگاهها... دورتادور قضیه.»
در متون کهن ما، پیرامون به همان معنی درست خود آمده است، چنان که در حدودالعالم میخوانیم «زرنگ شهری با حصار است و پیرامن او خندق است.» یا در مجملالتواریخ، «و چون سپاه بهرام بندوی را دیدند، هیچ شک نکردند که نه خسرو است و پیرامون بایستادند.»
پس اگر بگوییم «پیرامون خانه را دیوار کشیدیم» یا «ما از تحولات پیرامون خویش بیخبریم» یا «پیرامون این قضیه بسیار قضایای دیگری نیز میتوان یافت» اینها همه درست است، چون در همه موارد میتوان به جای آن، «گرداگرد» یا «دورتادور» گذاشت و عبارت خلل نمییابد.
اما چه شده است که «پیرامون» کمکم معنی «دربارة» را گرفته است؟ ظاهراً اهالی زبان گاه آن را در جاهایی به کار بردهاند که «دربارة» لازم بودهاست و کمکم چنین پنداشته شده که معنی «پیرامون»، همین است. ممکن است کسی بگوید «پیرامون مسئلة هویت ملی بسیار مسایل دیگر قابل طرح است.» به این منظور که «گرداگرد این مسئله، مسایل دیگر هم قابل طرح است.» ولی شنونده چنین دریابد که «دربارة این مسئله...» و گمان برد که «پیرامون» به واقع به معنی «دربارة» است و در نوبتی بعد، آن معنی را بدان ببخشد. به هر حال، انکار نمیتوان کرد که گاهی «پیرامون» در معانی مجازی، کاربردی بسیار نزدیک به «دربارة» مییابد، ولی همواره باید مراقب باشیم که در جایی «پیرامون» بیاوریم که در قدم اول معنی «گرداگرد» یا «دورتادور» از آن مستفاد شود. در عبارتهای زیر، این کلمه درست آمده است. (من همه مثالها را از کتاب «شعر پارسی» برداشتهام، تا روشن داشتهباشم که میتوان از این غلطها پرهیز کرد و کلمات را در معانی واقعیشان آورد.)
«تلاش برای تازه نگریستن به پیرامون کمکم به فراموشی سپرده میشود.»
«شرایط زندگی مردم ثابت مانده و عناصر تازهای وارد محیط پیرامونشان نشدهاست»
«او همة سنّت چندصدسالة شعر فارسی را در تصویرگری به کنار نهاده و اینک با چشم خویش به پیرامونش مینگرد.»
«بهخاطر نقدهای تند و صریحی که از جامعة پیرامونش دارد.»
«تصویری از پیرامون خویش ارائه میکند...»
«هیچچیز تازهای در پیرامون خویش نمییابند...»
«شاعران و جامعة پیرامونشان...»
«این شاعران مواد و مصالح خیال را از پیرامون خویش برداشته بودند.»
«غالب شاعران از تأمل در محیط پیرامون... بیبهره بودهاند.»
«بنا را بر عناصر موجود در پیرامون خویش نهاد.»
«بر ناهنجاریهای موجود در پیرامونش... میشورد.»
«یک امتیاز مهم فروغ فرّخزاد، درک درست و روشنفکرانة او از پیرامونش است.»
+ نگارش (سی)
کنکاش
کنکاش کلمهای است مغولی و در اصل، کنکاج بوده است، به معنی «مشورت». گاهی نویسندگان ما آن را به غلط به معنی «کاوش» و «تحقیق» استفاده میکنند، چنان که گفته میشود
«کنکاش پیرامون دوبیتیهایی که آفرینندگان آنها به احتمال زیاد زن بودهاند ما را به درک روشنتری از ظرایف اخلاقی و رفتاری زن هزاره میرساند.»
در این عبارت، «پیرامون» هم بهدرستی به کار نرفته است، چون این کلمه به معنی «گرداگرد» و «اطراف» است. پس با این ملاحظات، عبارت بالا چنین معنی میدهد: «مشورت گرداگرد دوبیتیها...» یعنی دوبیتیها را در وسط نهاده و گرداگرد آنها جمع شده و مشورت کردهاند. به واقع باید نویسندة ما چنین چیزی میگفت: «کاوش در دوبیتیهایی که آفرینندگان آنها به احتمال زیاد زن بودهاند، ما را به درک روشنتری از ظرایف اخلاقی و رفتاری زن هزاره میرساند.»
+ نگارش (سی و سه)
است / هست به خاطر میآورم معمایی شوخیگونه را که گاهی در محافل دوستانه یا مسابقات هوش صدا و سیما در کابل مطرح میشد:
کدام عبارت درست است؟ زردی تخم مرغ سفید «است» یا زردی تخم مرغ سفید «هست»؟
کسی که در برابر این معمّا قرار میگرفت، نگران بود که در تشخیص معنای «است» و «هست» دچار اشتباه شود و بالاخره با تفکر و تردید، یکی از این دو را بر میگزید که مثلاً «زردی تخم مرغ سفید است.» و آنگاه خندة جمع بلند میشد که «زردی تخم مرغ که سفید نیست، زرد است.»
ولی از همان هنگام، برایم این مطرح بود که بالاخره «است؟» یا «هست؟» و این تردید وقتی افزوده میشد که کسی میگفت «من در خانه استم.» و من نمیدانستم که چرا نمیگوید «من در خانه هستم.»
ولی بعدها دیدم که قضیه به آن پیچیدگی هم نیست و به واقع پیچیده به نظر میآید. حال که یکی از دوستان خواسته است تا در این موضوع روشنی بیندازم، عرض میکنم که:
پیش از همه باید گفت که «هست» خود یک فعل مستقل است، از مصدر «هستن»، به معنی «وجود داشتن» و بنابراین، به تنهایی قابل استفاده است. ولی «است» فقط یک رابطه است در جملات اسنادی و اسناد دادن چیزی به چیزی دیگر را نشان میدهد.
مثلاً ما میگوییم «خدا هست.» یعنی «خدا وجود دارد.» و این جمله کامل است. فعل و فاعل خود را دارد. اما اگر بگوییم «خدا است.» عبارت ناقص به نظر میآید و این پرسش را به میان میکشد که. خدا چه چیزی است؟ یا در کجا است؟ اینجا مثلاً باید گفت «خدا کریم است.» یا «خدا با ما است.»
از سوی دیگر، «هست» بر «وجود» چیزی دلالت میکند و «است» بر «چگونگی» آن. وقتی میگوییم «آب هست.» یعنی اینجا آب وجود دارد. اما وقتی میگوییم «آب سرد است.» دیگر بحث از وجود آب نیست، از چگونگی آن است. در گویش و حتی نگارش بعضی مردم، گاه چنین عبارتی میبینیم «من در خانه استم.» به راستی این درست است یا نه؟ اینجا باید توضیح دهیم که اگر تکیة اصلی بر «بودن» باشد، باید گفت «من در خانه هستم.» یعنی «خاطرجمع باش که من در خانه حضور دارم.» اما اگر تکیة اصلی بر «خانه» باشد، یعنی صرفاً بخواهیم موقعیت خود را بیان کنیم، باید گفت «من در خانهام.» یعنی مثلاً «در مغازه یا خیابان نیستم.» خوب، بالاخره «زردی تخم مرغ سفید است؟» یا «هست؟» با آنچه تا کنون گفته شد، روشن میشود که سخن از وجود داشتن زردی نیست، بلکه سخن از چگونگی آن است، پس حال با آرامش خاطر میتوانیم بگوییم «زردی تخم مرغ سفید است.» نه، ببخشید، «زردی تخم مرغ، زرد است.» این یادداشت، به خاطر ریزهکاری و اهمیت خویش، قدری مفصّل شد. با این هم، بد نیست که برای روشنتر شدن قضیه، مثالی از متون ادب نیز بیاوریم. من دو غزل کامل از بیدل را نقل میکنم با ردیفهای «هست» و «است» تا تفاوت ایندو، بیشتر روشن شود. بیتو ام جای نگه جنبش مژگانی هست کشتة ناز تو ام، بسملِ انداز تو ام عجزِ پرواز ز سعی طلبم مانع نیست زندگی بی المی نیست بهار طربش تا به کی زیر فلک داغ طفیلی بودن؟ محوگشتن، دو جهان آینه در بر دارد غنچة این چمنی، کلفت دلتنگی چند؟ به تظلّم نتوان دادِ فلک داد، اما نخل پرواز شکوفه است امید ثمرش عذر بیدردی ما، خجلت ما خواهد خواست جرأتی کو که به رویت مژهای باز کنم زین چمن خونِ شهید که قیامت انگیخت نشوی منکر سامان جنونم، بیدل
دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتش است پیکر ما همچو شمع از گریة شادی گداخت تا نفس باقی است، عمر از پیچ و تاب آسوده نیست گرمی هنگامة آفاق موقوف تب است عشق میآید برون گر واشکافی سینهام بیادب از سوز اشک عاجزان نتوان گذشت شمع تصویریم، از سوز و گداز ما مپرس غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن جز به گمنامی سراغ امن نتوان یافتن نیست بیدل، بیقراریهای آهم بیسبب
اما این قضیه گاهی کمی پیچیده میشود، وقتی که از عبارت، هم وجود چیزی را بتوان استنباط کرد و هم چگونگی آن را. بهراستی کدامیک از این دو عبارت درست است؟ «آب در کوزه هست.» یا «آب در کوزه است.»
به واقع هر دو عبارت درست است، ولی هر یک در جای خود و معنای خود. در جملة «آب در کوزه هست.» هدف این است که وجود آب را روشن کنیم. گویا کسی صرف بودن یا نبودن آن را از ما پرسیده است و ما به این پرسش پاسخ میدهیم که «در کوزه، آب هست؟» یعنی «آب وجود دارد؟»
اما وقتی میگوییم «آب در کوزه است.» به واقع موقعیت آب را روشن میکنیم و به این پرسش پاسخ میدهیم که «آب در کجاست؟» گویا پرسشگر خود میداند که آبی در کار هست. میخواهد بداند آن آب در کجاست. پس وجود و عدم در کار نیست، بلکه چگونگی یا موقعیت مهم است. اینجاست که «است» به کار میآید.
اما این شکل دوم را در بعضی از مناطق، به صورت «خانهام.» نمیگویند، بلکه به صورت «خانهاستم.» بیان میکنند، چون شکل اول، در گویش محلی آنها قابل بیان نیست. به طور کلی در گویش کابل و اطراف آن، و نیز در گویش مناطق مرکزی و شمال افغانستان، «است» همانند یک فعل، برای همه ضمایر صرف میشود و مثلاً میگویند «خوباست، خوب استند، خوب استی، خوب استید، خوب استم، خوب استیم» در حالی که در مناطق غربی افغانستان گفته میشود (به شکل محاورهای) «خوب است، خوباند، خوبی، خوبید، خوبم، خوبیم.» در مناطق مختلف ایران نیز همین گونه است و «استم» و «استیم» و امثال اینها را نداریم.
چون در گویش کابل و اطراف آن، «استم» و «هستم» هردو رایج است، میان اینها گاه اشتباه نیز رخ میدهد و طرف در حالی که میخواهد حضور در خانه را برساند، میگوید «من در خانه استم.» یعنی «من در خانه هستم.» و این درست نیست. در مناطق غربی افغانستان به جای این، میگویند «خونهیم» و در ایران میگویند «خونهم» و به همین لحاظ، این اشتباه در آنجاها بسیار رخ نمیدهد.
یعنی از سازِ طرب، دود چراغانی هست
گر همه خاک شوم، خاک مرا جانی هست
بال اگر سوخت نفس، شوقِ پرافشانی هست
زخم تا خندهفروش است، نمکدانی هست
نبری رنج در آن خانه که مهمانی هست
جلوه کم نیست اگر دیدة حیرانی هست
ای چمن محو گلت، سیر گریبانی هست
گر لب از ناله ببندی، به خود احسانی هست
نعمت، آمادهکنِ ریزش دندانی هست
اشک اگر نیست، عرق هم نم مژگانی هست
چشمِ قربانی و نظّارة پنهانی هست
که به هر گل اثر دستی و دامانی هست
که اگر هیچ ندارم، دل ویرانی هست
از حضور آفتاب، آیینة ما آتش است
اشک هر جا بنگری آب است، اینجا آتش است
میتپد بر خویشتن تا خار و خس با آتش است
روز اگر خورشید باشد، شمع شبها آتش است
چون طلسم سنگ، نام این معمّا آتش است
آبله در پا اگر بشکست، صحرا آتش است
پرتوی از رنگ تا باقی است، با ما آتش است
ماهیان را هرچه باشد، غیر دریا، آتش است
ورنه از پرواز ما تا بال عنقا آتش است
کز دل گرمم، نفس را در ته پا آتش است
+ نگارش (بیست و نه)
طریق شناخت معنی دقیق کلمات، از ضروریات نگارش است. ما گاه کلمات را در معانی مجازی به کار میبریم و آنها بهقدری در آن معانی رایج میشوند که معنی اصلیشان از یاد میرود. یکی از این کلمات، «طریق» است. «طریق» کلمهای عربی است به معنی راه. کمکم این کلمه در معنی مجازی «روش» و «شیوه» نیز به کار رفته است، چنان که مثلاً میگوییم «باید این کار را از طریق قانون پیش برد.» یعنی «باید این کار را از راه قانون پیش برد.» پس هر گاه کلمة طریق را به کار میبریم، باید چنین فرض کنیم که این کلمه دقیقاً در معنی «راه» نشسته است و آن را در جایی به کار بریم که به راستی «راه» نیز معنی میدهد. بنابراین، وقتی نویسندهای مینگارد: «پیامهای خود را از طریق شفاهی به همدیگر میرساندند.» به واقع گفته است «پیامهای خود را از راه شفاهی به همدیگر میرساندند.» و این عبارت گویا نیست، چون کلمة «شفاهی» را نمیتوان «راه» تصور کرد. به واقع بهجایش باید گفت «پیامهای خود را از طریق گوش به همدیگر میرساندند.» یا «پیامهای خود را به صورت شفاهی به همدیگر میرساندند.» در عبارت زیر، نادرستی کلمة «طریق» آشکارتر است: «طریق باطل کردن تمبرهای پُستی در زمانهای مختلف به روشهای متفاوتی انجام میشده است.» ظاهر عبارت چنین میرساند که «طریق... انجام میشده است» یا «راه... انجام میشده است» و اینها درست نیست. به واقع این عبارت هیچ نیازی به «طریق» نداشت، چون همان «روشها» معنی آن را میرساند، به این صورت: «باطل کردن تمبرهای پُستی در زمانهای مختلف به روشهای متفاوتی انجام میشده است.» عبارت بالا را به این صورت، میتوان شیواتر نیز ساخت: «تمبرهای پُستی در زمانهای مختلف به روشهای متفاوتی باطل میشده است.» ما چرا به جای عبارت نازیبای «باطلکردن... انجام میشدهاست»، نگوییم «باطل میشده است؟» با این معنی که برای «طریق» گفتهشد، معلوم میشود که این عبارت هم عیب دارد: «از سوی دیگر شهروندان و قاطبه مردم نیز حق دارند که مطالبات خود را به طریق قانونی و با شیوة مسالمتآمیز به گوش دولت برسانند.» چون وقتی به جای «طریق»، «راه» بگذاریم، میشود «مطالبات خود را به راه قانونی...» و این درست نیست. درست این است که گفته شود «مطالبات خود را از راه قانونی...» یا «مطالبات خود را از طریق قانونی.» یعنی به جای «به» در اینجا «از» باید گفت. یادداشت: شمارهبندی ما در سلسله «نگارش» از سی و پنج به بعد دوباره از بیست و نه شروع شده است. به واقع مطالب تکرار نشده است. فقط ناهماهنگیای در شمارهها وجود دارد و از این پس شمارهبندی مرتب خواهد شد.
+ نگارش (سی و پنج)
سوگمندانه بعضی کلمات بناگاه و بهسرعت در معنایی نادرست و یا در مقامی نادرست رایج میشوند. «سوگمندانه» از واژگانی است که نویسندگان ما (نویسندگان افغانستان) در این سالها بسیار بهکارش میبرند و البته غالباً نیز نادرست. «سوگمندانه» قید حالت است. یعنی نشاندهندة حالت سوگ در کسی است که قید برایش به کار رفته است. از سوی دیگر، این کلمه، بار عاطفی بسیاری دارد، یعنی باید اوج اندوه در کار باشد تا استفادهاش کنیم. نویسندگان ما از این ظرایف غافل هستند. گاه سوگمندانه را به موضوعی که دربارهاش سخن میگویند نسبت میدهند. گویا خود آن موضوع «سوگمند» است. ببینید: سوگمندانه شعرهای گنجانده شده در این مجموعه از نظر هویتمندی دچار مشکلاند. عبارت چنین به نظر میرساند که این شعرها حالت سوگمندانه دارند، یا به عبارت دیگر در سوگ کسی نشستهاند. از این گذشته، هویتمندنبودن شعرهای یک دفتر شعر، نمیتواند کلمهای با شدت عاطفی «سوگمندانه» را ایجاب کند. میتوان گفت «متأسفانه». گویا دوستان ما برای فاخرترشدن کلام این «سوگمندانه» را که مخصوص بیانهای بسیار تکاندهنده است، برای هر موضوع دیگر به کار میبرند و البته غالباً هم آن را به اشیأ نسبت میدهند. اگر هم در عبارت بالا مجبور به کاربرد قید «سوگمندانه» باشیم، باید آن را به حالت خویش نسبت دهیم، یعنی بگوییم «سوگمندانه باید گفت که شعرهای گنجانده شده...» و به این ترتیب، سوگمندانه به ما بر میگردد و درست است. این هم یک مثال دیگر سوگمندانه نویسنده در بعضی از موارد اسیر عواطف شخصی شده است و بیطرفی را که میتوانست ارزش علمی کتاب را ارتقا ببخشد به فراموشی سپرده است. عبارت چنین به نظر میرساند که گویا آن نویسنده در حال سوگمندی اسیر عواطف شخصی شده است. وقتی عبارت را ساده کنیم و فاعل را به اول جمله بیاوریم، عیب کار بهتر آشکار میشود: نویسنده سوگمندانه در بعضی از موارد اسیر عواطف شخصی شده است و بیطرفی را که میتوانست ارزش علمی کتاب را ارتقا ببخشد به فراموشی سپرده است.
البته دوستانی هم هستند که این قید را درست به کار میبرند. در این عبارت، قید سوگمندانهاز نظر دستوری درست به کار رفته است. (تنها میماند وجه عاطفی آن که میتواند قابل توجیه باشد.) سوگمندانه باید گفت که آنقدر اغلاط و اشتباهات در این نمایه راه یافته که ارزش کار ایشان را به کلی زیر سؤال میبرد. این درست است چون سوگمندانه حالتی است برای گفتن و به گوینده بر میگردد نه به نمایه.
+ نگارش (سی و چهار)
اسلحه «سلاح» کلمهای عربی است، به معنی «جنگافزار» و «اسلحه» جمع آن است، یعنی «سلاحها» یا «جنگافزارها». ما بسیار وقتها به غلط «اسلحه» را به صورت مفرد و به معنی «سلاح» به کار میبریم، مثلاً اشک تنها وسیلهای است که زن داراست، اسلحه که بیشتر اوقات کارساز نیست و فقط نقطة ضعف به شمار میرود. اینجا باید گفت «سلاحی که بیشتر اوقات کارساز نیست...» روزگاری پرهیز از کاربرد «اسلحه» در معنی مفرد برایم غیرممکن مینمود و گمان میبردم این از غلطهای مشهوری است که هیچ گریز و گزیری از آن نداریم. ولی حالا دقیقاً برعکس است و تا آن را در متنی میبینم، در گوشم زنگ میزند. برایم تجربه شده است که صرف آگاهی از یک غلط، به مرور زمان به یک مانع جدی در برابر آن بدل میشود. گویا از کاربرد آن اکراه داریم و کمکم این اکراه به پرهیز میکشد. وقتی ذهنیت عمومی جامعه این آگاهی را بیابد هم جامعه مثل یک موجود زندة واحد، این اکراه و پرهیز را خواهد یافت. البته مرادم از جامعه در اینجا اهل قلم و اهل ادب است که قاعدتاً این امور برایشان بیشتر اهمیت دارد. این نکته را از این روی یادآور شدم که بسیار دیدهام دوستانی به صرف رایجبودن یک غلط، اصلاح آن را غیرممکن میدانند. ولی تجربه خلاف این را نشان داده است. بسیاری از غلطها به مرور زمان به این ترتیب از زبان کنار رفتهاند و البته این کار، زمان میخواهد و حوصله.
+ نگارش (سی و سه)
نکاتی دیگر در تایپ رایانهای
در مطالبی که نویسندگان ما ـ و حتی بعضی از حروفنگارهای مثلاً حرفهای ـ تایپ میکنند، چند چیز بسیار شایع است که بد نیست بدانها اشاره کنم.
1. مهمترین و شایعترین این مشکلات، رعایتنکردن نیمفاصله و درج فاصلة کامل به جای آن است. غالباً نویسندگان ما کلمات مرکب را با فاصله تایپ میکنند و نیز پیشوندها و پسوندها را. چون پیش از این، در جایی مفصلاً به این پرداختهام، اینک مکرر نمیکنم. (رک شمارة 29 از همین سلسله)
2. کلمات مختوم به «ه» غیرملفوظ، در صورتی که کسرة اضافه بگیرند، این کسره باید به صورت «یا»ی کوچک روی «ه» و یا «یا»ی بزرگ بعد از «ه» نشانداده شود، به این صورت: «آینة قدنما»، «خانة بزرگ»، «شیرة درخت» (یا در بعضی رسمالخطها، «آینهی قدنما»، «خانهی بزرگ»، «شیرهی درخت» که من در این مقام بحثی در مقایسة این دو رسمالخط ندارم.)
ولی بسیار اتفاق میافتد که دوستان ما هم آن «یای کوچک» را فراموش میکنند و هم آن «یای بزرگ» را و عبارتهای بالا را به این شکل مینویسند: «آینه قدنما»، «خانه بزرگ»، «شیره درخت» و این، خوب نیست، چون روشن نمیکند که آن «ه» آخر چه وضعیتی دارد.
3. بسیار اتفاق میافتد که دوستانی، به جای خط تیره (در جملات معترضه یا ترکیبها) علامت منفی (منها) را تایپ میکنند. مشکل از اینجا بروز میکند که این دو علامت شبیه هم هستند و علاوه بر آن، روی کلید واحدی در صفحهکلید قرار دارند. این مشکل به ویژه از آنجا تشدید میشود که علامت منفی (منها) بدون شیفت گرفته میشود و خط تیره با شیفت، و مسلماً اولی سهلتر است و در دسترس بیشتر. تشخیص تفاوت این دو علامت، از اینجا میشود که خط تیره پایینتر است و همتراز با خط کرسی دیگر حروف، ولی علامت منفی بالاتر است و کمی درازتر از خط تیره. من یک ترکیب با هر دو نشان میدهم.
با علامت منفی (نادرست): سیاسی - اجتماعی
با خط تیره (درست): سیاسی ـ اجتماعی
+ نگارش (سی و دو)
نکاتی دیگر در تایپ فاصلهها
شناخت موقعیت و مقام کاربرد فاصله (سپیس) در تایپ، بسیار مهم است. من در بعضی یادداشتهای پیشین، به تفصیل به این پرداختم که فاصله در کجاها لازم است و در کجاها ممنوع. اینک دو نکتة دیگر در این مورد را عرض میکنم.
1. به طور کلی، هیچگاه نباید میان دو کلمه بیش از یک فاصله باشد. فاصلة بسیار، متن را نازیبا میکند و صفحهآرایی را آسیب میزند. ببینید، این بخش از یک عبارت را من با فاصلههایی ناهماهنگ (گاهی یکی، گاهی دوتا، گاهی سه تا و گاهی بدون فاصله) تایپ میکنم و چه زشت میشود.
عرفا به اینباورند که انسانها تاوقتی که خودشان ساخته نشوندو ترمیم نشوند، نمیتوانند از ثروت مالی و معنوی خویش استفادة به جا بکنندکه به خیر خودشان وبه خیردیگران تمام شود.
2. گاهی لازم است که میان دو کلمه، فاصلهای قابل توجه ایجاد شود (مثلاً در جدولبندیها). در این صورت باید از کلید تب Tab استفاده کرد. این کلید، بسته به نرمافزاری که کار میکنیم و تعریفی که در آن نرمافزار شده است، فاصلهای ایجاد میکند. در غالب نرمافزارها، میتوان مقدار فاصلهای را که با این کلید ایجاد میشود، تعریف و تنظیم کرد. این کلید برای جدولبندیها خوب است و ستونها را به خوبی از هر سمت که بخواهیم با هم تراز میکند. ببینید این جدول را که با ایجاد فاصله تنظیمشده است و هیچ زیبا نیست، علاوه بر این که تایپ آن سخت است و در صفحهآرایی مشکلآفرین میشود.
سه تفنگدار الکساندر دوما
بینوایان ویکتور هوگو
بوف کور صادق هدایت
دیوید کاپرفیلد چارلز دیکنز
این روش، علاوه بر این که بسیار وقتگیر است، این عیب بزرگ را دارد که اگر به دلایلی لازم باشد که شمارة فونت را کم یا زیاد کنیم، تراز ستونها به هم میخورد و باید دوباره با گذاشتن فاصله آن را درست کرد. ولی در ستونبندی با تب، این مشکل نیست و همواره ستونها تراز خواهند شد.
گاهی نیز ما برای تایپ شعر به شکل سنتی (مصرعهای روبهرو با اندازة مساوی) نیازمند ایجاد فاصله میشویم. در زرنگار، فرمانی برای تایپ شعر با این ویژگیها وجود دارد که این کار را بسیار سهل میکند. در ورد امکان تایپ شعر به صورت سنتی (روبهروی هم) نیست و اینجا بهتر است همواره مصراعها را زیر هم بنویسم، چون ترازکردن آنها روبهروی هم به زحمتش نمیارزد. اگر هم ناچار شدیم بهتر است از تب استفاده شود، نه از فاصله.
3. گاهی لازم است که مطلب کمی جلوتر از آغاز سطر شروع شود، یعنی تورفتگی داشته باشد. مثلاً در مصراعهای شعر نو چنین اتفاقی میافتد. در اینجا نیز هیچگاه چند فاصله پیاپی در اول سطر تایپ نکنید، بلکه از تب استفاده کنید. به طور کلی به خاطر داشتهباشید که هیچ سطر یا پاراگرافی را نباید با فاصله (سپیس) آغاز کرد.
4. برای تورفتگی اول پاراگراف، میتوان از تب استفاده کرد و یا در نرمافزار مربوطه، این تورفتگی را تعریف کرد (غالب نرمافزارهای متنی این قابلیت را دارند.) اینجا نیز نباید فاصله تایپ کرد.
5. گاهی ما به کمک ایجاد فاصله، دو سطر را از چپ یا وسط تنظیم میکنیم، مثلاً در انتهای نامهها یا مطالب، آنجا که نام نویسنده و تاریخ و محل نگارش قرار است در زیر هم و از وسط تراز شوند. بعضی کسان این ترازکردن را با ایجاد فاصله انجام میدهند، یعنی آنقدر «سپیس» میزنند تا سه سطر با هم تراز شوند. به این صورت:
محمدکاظم کاظمی
مشهد
تابستان 1383
ولی این روش چند عیب دارد. یکی این که زحمت دارد; دیگر این که دقتش کم است و سطرها کاملاً تراز نمیشوند و دیگر این که با عوضشدن فونت، تراز به هم میخورد. در این مواقع، لازم نیست هیچ فاصلهای تایپ کنید. سطرها را از راست تایپ کنید و آنگاه کافی است در موقع صفحهآرایی، دستوری داده شود تا همه سطرها از وسط با هم تراز شوند (در غالب نرمافزارها و شاید همة آنها چنین امکانی وجود دارد.) آنگاه این سطرهای ترازشده از وسط را میتوان به مقدار لازم به صورت مجموعی تورفتگی داد تا به همان صورت وسطچین در هر جای سطر که بخواهیم قرار گیرند.
به تجربه دیدهام; غالباً این مشکلات در کار کسانی بیشتر رخ میدهد که با صفحهآرایی رایانهای و امکانات نرمافزارها برای این کار، آشنا نیستند و گمان میبرند که برای تنظیم سطرها، همانند دستگاههای تایپ دستی باید از فاصله کمک گرفت. اگر میخواهید راحت و زیبا تایپ کنید، بهتر است کمی با صفحهآرایی هم آشنا باشید. آنگاه بسیاری از تنظیمات را به کمک دستورهای صفحهآرایی انجام خواهید داد، نه به صورت دستی و با ایجاد فاصله و امثال اینها.
+ نگارش (سی و یک)
تایپ علایم سجاوندی اصولی که دربارة فاصله میان کلمات گفتیم، برای علایم سجاوندی نیز کاربرد دارد. آن دسته از علایم که مشخصکنندة انتهای جمله یا بخشی از جمله هستند، باید چسپیده به جمله تایپ شوند، بدون هیچ فاصلهای. مثلاً نقطه، همواره بدون فاصله با جملة ماقبل خود تایپ میشود، چون اگر با فاصله باشد، ممکن است در آخر سطر، کلمه در سطر بالا بماند و نقطه به سطر پایین برود، و این بسیار عیب دارد. همین طور است حکم ویرگول، نقطه ویرگول و دونقطه. هرکدام اینها اگر به اول سطر بعدی بروند خوب نیست، پس باید بدون فاصله به کلمة ماقبل خود بچسپند تا همواره متصل به آن باشند. فاصله را بعد از این علایم میگذاریم، یعنی میان اینها و جملة بعد. من در ایران ،هنوز معادل دلپذیری برای «تفنگچه» ندیدهام .تپانچه ،هفتتیر ،کُلت ،رولور ،ششلول و سلاح کمری همه مشکلاتی دارند . « تپانچه » در اصل به معنی « سیلی » است ;« هفتتیر » به خاطر تلاقی دو حرف « ت » ،دشواری تلفّظ دارد ،گذشته از این که با « میدان هفتِ تیر » تهران هم تشابه مییابد ;« کُلت » و « رولور » فرنگیاند ; « ششلول » جامع نیست و « سلاح کمری » غیرموجز است . ملاحظه میکند که متن، هم نازیباست و هم در اول و آخر سطرها اتفاقاتی ناخوشایند افتاده است. صورت درست آن این است. من در ایران هنوز معادل دلپذیری برای «تفنگچه» ندیدهام. تپانچه، هفتتیر، کُلت، رولور، ششلول و سلاح کمری همه مشکلاتی دارند. «تپانچه» در اصل به معنی «سیلی» است; «هفتتیر» به خاطر تلاقی دو حرف «ت»، دشواری تلفّظ دارد، گذشته از این که با «میدان هفتِ تیر» تهران هم تشابه مییابد; «کُلت» و «رولور» فرنگیاند; «ششلول» جامع نیست و «سلاح کمری» غیرموجز است. اگر قرار باشد علایم دربرگیرنده با عبارت میان خویش فاصله نداشته باشند، تکلیف خط تیره (برای جملة معترضه) چه میشود؟ اگر این خط تیره بیفاصله تایپ شود، به کلمه میچسپد و آن را کشیده میسازد، نظیر اینجا که خطهای تیره به کلمه چسپیده اند: (امروز در پیامهای یادداشت قبل دیدم که دوستی طرز تایپ فاصله جامد در ورد را یادآوری کرده بود، یعنی با کلید فاصله همراه با شیفت و کنترل. در این صورت مشکل در ورد هم حل میشود.)
اما علایمی مثل گیومه و قوس (پرانتز) که دربرگیرندة یک بخش از جمله هستند، باید از هر دو طرف به آن بخش بچسپند و میان آنها و کلمه یا عبارتی که دربر گرفتهاند، هیچ فاصلهای نباشد. فاصله را قبل از بازشدن پرانتز یا گیومه و بعد از بستهشدن آن میگذاریم.
حال، من متنی را که سرشار از این علایم است، یک بار به صورت نادرست و باری دیگر به صورت درست درج میکنم تا قضیه عینیتر شود.
ما مردم افغانستان ـکه همواره به فتوحات پادشاهان خویش در هند میبالیمـ شاید حالا که دو دهه رنج تهاجم بیگانگان را چشیدهایم، بتوانیم درد و رنج مردم هند را در دوران لشکرکشیهای اجدادمان دریابیم.
و صورت درست این است:
ما مردم افغانستان ـ که همواره به فتوحات پادشاهان خویش در هند میبالیم ـ شاید حالا که دو دهه رنج تهاجم بیگانگان را چشیدهایم، بتوانیم درد و رنج مردم هند را در دوران لشکرکشیهای اجدادمان دریابیم.
اینجا دیگر باید هر دو طرف خط تیره فاصله گذاشت و خطر این را پذیرفت که در آخر یا اول سطرها، خطهای تیره از بخشی که میانشان است، جدا شوند. البته ما در زرنگار برای پیشگیری از این جدایی، میان خطهای تیره و بخشی که داخل آنهاست فاصلة جامد میگذاریم و این هم از مزایای زرنگار (این نرمافزار کمحجم ولی پرقابلیت) است.
+ نگارش (سی)
فاصلة جامد شاید بتوان گفت رعایت درست فاصلهها، مهمترین کار برای یک تایپ درست رایانهای است. پیش از این، نکاتی را در این مورد گفتهایم و اکنون ادامه میدهیم. وعده داده بودم که دربارة «فاصلة جامد» چیزی بنویسم. ما گفتهایم که هرگاه میان دو کلمه فاصله باشد، ممکن است آنها در آخر سطر از هم جدا شوند، یعنی یکی در آخر سطر بالا بماند و دیگری در اول سطر پایین. اگر نخواهیم این اتفاق بیفتد، و بخواهیم دو کلمه در هر حال در یک سطر باشند، آنها را با نیمفاصله تایپ میکنیم، یعنی در زرنگار حرف آخر کلمة اول را با شیفت میگیریم و کلمة دوم را بدون فاصله تایپ میکنیم و در محیط ویندوز (ورد و دیگر نرمافزارهای همخانواده با آن) فاصلة میان دو کلمه را با شیفت میگیریم و آن را نیمفاصله مینامیم. در آن صورت دو کلمه بسیار نزدیک به هم تایپ میشوند و همواره هر دو در یک سطر خواهند بود. ولی ممکن است نزدیک بودن بسیار این دو کلمه، مطلوب ما نباشد و بخواهیم آنها با حفظ فاصلهشان در یک سطر تایپ شوند. اینجا چه میکنیم؟ در زرنگار برای این موارد «فاصلة جامد» پیشبینی شده است، یعنی کاراکتری که در محیط تایپ به صورت خطی افقی با دو پیکان در دو سر دیده میشود و در چاپ نمیآید و حکم فاصله را دارد. این فاصلة جامد، مانع جداشدن دو کلمه از هم در آخر سطر میشود. (برای تایپ آن در صفحهکلید پیشگزیدة زرنگار، باید عدد 2 را با کلید کنترل فشار دهیم.) در ورد و نرمافزارهای مشابه آن، تا جایی که من خبر دارم، ما فاصلة جامد نداریم و چنان که دوستان یادآور شدند، در ویندوز اکسپی حتی نیمفاصله هم نمیتوان گذاشت مگر با تدابیری. بههرحال در زرنگار نه تنها این، که بسیار ظرایف دیگر تایپ فارسی هم پیشبینی شده است و بیجا نیست که ناشران حرفهای و مؤسسات معتبر تایپ و صفحهآرایی کتاب، با زرنگار کار میکنند. این فاصلة جامد در کجاها بیشتر کاربرد دارد؟ آنجاهایی که به طور طبیعی کلمات مستقل هستند و نباید بدون فاصله یا با نیمفاصله تایپ شوند، ولی ما دوست داریم اینها در عین استقلال و حفظ فاصله، در یک سطر باشند، مثل «سید» در ابتدای نامها. این «سید» بهطور طبیعی باید با نام بعد از خود فاصله داشتهباشد تا جزئی از نام تلقی نشود، ولی ممکن است همین کار، در آخر سطر آن را از نام جدا کند. اینجا ما میان «سید» و نام طرف، فاصلة جامد تایپ میکنیم. همین گونه است «خان» در آخر نامها که باز مستقل است، ولی بهتر است با خود نام در یک سطر باشد و اینجا نیز بعد از کلمه و قبل از «خان» فاصلة جامد میگذاریم. بعضی عبارتها هم هستند که عملاً یک ترکیب به شمار نمیآیند، ولی بهتر است در یک سطر باشند، مثل «داد و ستد». اگر این عبارت را نزدیک به هم تایپ کنیم، «دادوستد» میشود که خوشخوان نیست. اگر با فاصله تایپ کنیم، ممکن است مثلاً «داد» در سطر بالا بماند و «و ستد» به پایین برود که این هم خوب نیست. اینجا فاصلة جامد کارساز است که هم فاصله ایجاد میکند و هم مانع شکستهشدن ترکیب میشود. من برای عباراتی از این دست، فاصلة جامد را پیشنهاد میکنم (البته برای هر مورد، نظایر آن را نیز میتوان در نظر داشت): بنا بر این پیچ و خم نادر خان سید اسماعیل میر غلاممحمد دور شدن قرار گرفت پیدا شد قابل فهم قابل توجه مورد نظر دقت نظر خدا حافظ درة صوف (در مورد درة صوف باید یادآوری شود که «دره» در واقع جزئی از نام این منطقه است و همواره در کنار «صوف» ذکر میشود. بنابراین، خوب نیست که این دو بخش از هم جدا شوند. این فرق دارد با «درة پنجشیر» که در این یکی، دره جزء نام نیست و صرفاً یادآور نوع منطقه میشود. پس «درة صوف» باید با فاصلة جامد یا نیمفاصله تایپ شود و «درة پنجشیر» میتواند با فاصلة معمولی هم باشد.) شاید تعجب کنید از اینهمه دقت نظر، ولی من به همین روش کار میکنم و از نتیجة کارم نیز راضی هستم. سخت است؟ مهم نیست. بالاخره هر فنّی سختی خودش را دارد. ویراستاری هم یک فن است و من میکوشم در این کار دقیق باشم. اگر هم در مواردی کارم را خلاف این اصول و قوانین میبینید، بر اصول خرده نگیرید و بر من خرده بگیرید. شما اصول را به کار بندید و اشتباهاتم را یادآور شوید. تا یادداشت بعدی خدا حافظ.
+ نگارش (بیست و هشت و نیم)
(این یادداشت، به واقع باید در ادامة یادداشت 28 درج میشد که ماند و اینک تقدیم میشود.)
پیشتر گفتیم که در تایپ رایانهای، فاصله (سپیس) وسیلهای است برای جداکردن کلمات از همدیگر. فاصله میان کلمات، هم متن را زیباتر و خواناتر میکند و هم رایانه را در سطربندی خودکار متن یاری میرساند.
غالب نرمافزارها، سطربندی خودکار دارند، یعنی وقتی یک سطر پر میشود، کلمة بعدی به طور خودکار در سطر بعد تایپ میشود. اما رایانه کلمة بعد را از روی چه تشخیص میدهد؟ از روی فاصلهها، یعنی اگر میان دو کلمه فاصله باشد، به خود اجازه میدهد که در صورت پرشدن یک سطر، کلمة بعدی را به سطر بعد ببرد. اگر فاصله نباشد، حتی عبارتهایی بسیار دراز هم از دید رایانه یک کلمه به حساب میآیند.
پس اگر میان کلمات، فاصلة لازم را تایپ نکردهباشیم، چه بسا که چند کلمه از سوی رایانه، یک کلمه تشخیص دادهشوند و با هم به سطر بعد بروند، چون برای همهشان ممکن است جای نباشد. گاهی رفتن یک بخش طولانی از عبارت به سطر بعد، این سطر را بیش از حد خالی میکند و این خالیگاه یا با کشیدگی پر میشود، یا با فاصله میان کلمات، و یا کاملاً خالی میماند. (این بستگی به نرمافزار و تعریفهای مربوطه دارد. در زرنگار به طور طبیعی کلمات کشیده میشوند. در ورد، شکل کار بسته به نوع تنظیمات ماست و در پیجمیکر و محیطهای گرافیکی غالباً کلمات کشیده نمیشوند، بلکه میان آنها یا حتی میان حروف، فاصله میافتد.)
من متنی را که با نگذاشتن فاصله میان کلمات چنین زشت شدهاست، اینک درج میکنم.
ماوقتیکهصحیفةممکناترا میبینیمجاهطلبیفراعنهو طوحقیاصرهوخونریزیهایچنگیزمنشها ویابهوجودآمدن«اتم»درقرن حاضروسببهلاکجامعهگردیدنچنانچهدر«هورشیما» مادیدیمکهچهسانجهنمبرپاشدوبزرگترین جنایاتدرمقابلحیاتبشرنمودهآمد.
بسیاری از کلمات اول سطرها، اگر از هم جدا بودند، میتوانستند آزادانه حرکت کنند و سطرهای قبلی را پر کنند. اینک همان متن با حفظ فاصلهها:
ما وقتیکه صحیفة ممکنات را میبینیم جاهطلبی فراعنه و طوح قیاصره وخونریزیهای چنگیزمنشها و یا بهوجودآمدن «اتم» در قرن حاضر و سبب هلاک جامعه گردیدن چنانچه در «هورشیما» ما دیدیم که چهسان جهنم برپا شد وبزرگترین جنایات در مقابل حیات بشر نموده آمد.
پس حفظ فاصله میان کلمات این سودمندی را هم دارد که به رایانه اجازه میدهد که سطر را در موقعیت مناسب بکشد و بقیة مطلب را از محل یکی از فاصلهها به سطر بعد ببرد.
+ نگارش (بیست و هشت)
تایپ کامپیوتری
سلسلة نگارش، برای من وسیلهای برای انتقال تجارب است. حالا این تجربهها ممکن است نکاتی کلی در شیوة نگارش باشد و یا یک نکتة جزئی در رسمالخط یا تایپ، و این بسته به ضرورت است.
به هر حال، مدتی است که حس میکنم ذکر نکاتی دربارة تایپ کامپوتری ضرورت دارد. تایپ، پیشترها کاری نسبتاً تخصصی و ویژة افرادی خاص بود و البته آموزش آن برای عموم ضرورت نداشت. ولی حالا اوضاع فرق کردهاست و بسیار کسان عملاً به همین شیوه مینویسند و کامپیوتر یک وسیلة نوشتن برای بسیاری از نویسندگان ماست. ولی همه کسانی که با کامپیوتر مینویسند، از ظرایف این کار آگاهی ندارند و گاه نادرستیهایی در کارشان بروز میکند که خاص این کار است و در نگارش سنتی با قلم و کاغذ دیده نمیشود.
به طور کلی، درست و نادرست در این محیط معنای دیگری هم مییابد. لازم نیست همواره «مهمدکازم کاضمی» بنویسیم تا غلط بنویسیم. در اینجا «محمد کاظمکاظمی» هم غلط است. چرا؟ چون باید میان نام و نام خانوادگی فاصله باشد و در این شکل نوشتن، گمان میرود که «محمد» نام است و «کاظمکاظمی» نام خانوادگی، چون فاصله را بعد از «محمد» گذاشتهایم و این نادرست است. به عبارت سادهتر باید «محمدکاظم» نزدیک به هم باشد و «کاظمی» جدا از آن با یک فاصله. ولی این به راستی چقدر مهم است؟ خواهیم دید که بسیار مهم است. اگر این نکته رعایت شود دیگر کسی «احمدشاه، مسعود» را «احمد، شاهمسعود» نخواهندخواند.
باری، یکی از مشکلات عمدة نویسندگان ما در تایپ کامپیوتری، رعایتنکردن درست فاصله میان کلمات است. در نگارش سنتی ما این مشکل را با این شدت نداشتیم. اشتباه دوستان ما از آنجا روی میدهد که از وظیفة کلید «فاصله» یا همان «سپیس» که کلید بزرگ پایین صفحهکلید است آگاهی درستی ندارند. به راستی این کلید برای چیست؟
کلید فاصله در تایپ کامپیوتری برای جداکردن دو کلمه از همدیگر است. ما به این وسیله استقلال کلمات را نشان میدهیم و از بدخوانی متن پیشگیری میکنیم. ولی این کلید فاصله، در کنار ایجاد فضای سفید میان کلمات، یک کار دیگر هم میکند و آن، پیشگیری از چسپیدن حروف چسپان به همدیگر است. یعنی مثلاً اگر میان دو کلمة «خدای بزرگ» این فاصله نباشد، «خدایبزرگ» نوشته میشود و این نادرست است.
بسیاری از کسانی که با کامپیوتر مینویسند، همین وظیفة فرعی کلید فاصله را میدانند و از وظیفة اصلی آن غافلاند. به همین لحاظ، وقتی حروف چسپان در کار نباشند، این فاصله را نمیگذارند. یعنی برای «خدای بزرگ» فاصله را تایپ میکنند، ولی برای «کار بزرگ» این ضرورت را حس نمیکنند و مینویسند «کاربزرگ» در حالی که این «کار» و «بزرگ» دو کلمة مستقل هستند و باید حتماً میانشان فاصله باشد، به صورت «کار بزرگ».
پس باید به خاطر داشت که میان هر دو کلمه، چه حروفشان چسپان باشد و چه چسپان نباشد، رعایت فاصله ضروری است، حتی اگر یکی از دو کلمه، یک حرف اضافه یا ربط ساده مثل «از»، «در»، «و»، «تا»، «با» و امثال اینها باشد.
من باری در یک متن با کلمة «وازادراک» برخورد کردم و حیران ماندم که این چیست. کمی که دقت کردم دیدم نویسندة محترم سه کلمة «و»، «از» و «ادراک» را چنین به هم چسپانده و عبارتی ناخوانا ساخته است.
فاصله، فقط وسیلة پیشگیری از وصل ناخواستة حروف به هم نیست، بلکه اگر خطر این وصل وجود نداشتهباشد و حروف از نوع غیرچسپان هم باشند، باید میان کلمات مستقل، فاصله تایپ کنیم تا متن ما خوشخوان باشد. در غیر این صورت، نادرست نوشتهایم، حتی اگر گمان کنیم که درست نوشتهایم. درستی و نادرستی در اینجا یک مبنای دیگر هم دارد.
پس ننویسیم «به نام خداوندجان وخرد / کزاین برتراندیشه برنگذرد» بلکه بنویسیم «به نام خداوند جان و خرد / کز این برتر اندیشه برنگذرد».
این یادداشت مطول شد. بقیة بحث را میگذارم برای شمارة بعد. فقط حاصل آن را در یک جمله خلاصه میکنم که;
در متن تایپی، همه کلمات مستقل باید با فاصله (سپیس) از هم جدا شوند، چه کوچک باشند و چه بزرگ و چه چسپان باشند و چه غیرچسپان. باید حروف اضافه و ربط مثل «و»، «در»، «از»، «با»، «تا» و امثال اینها را هم کلماتی مستقل حساب کرد و قبل و بعدشان فاصله گذاشت.
+ نگارش (هفده)
تابلو
نگارش بعضی کلمات، تابع شکل تلفظ آنهاست و بسته به جغرافیای زبانی آنها، فرق میکند. مثلاً کلمة تابلو در ایران و افغانستان به دو گونة متفاوت تلفظ میشود. در ایران، هجای «لو» را به صورت مصوّت بلند «او» تلفظ میکنند و در افغانستان، این هجا به صورت مصوّت مرکب تلفظ میشود بر وزن «نو».
مسلماً این تفاوت تلفظ در نوشتن کلمة «تابلو» به صورت مجرّد تأثیری ندارد ولی هرگاه یای نکره یا وحدت به کلمه اضافه شود قضیه فرق میکند. در ایران آن را به صورت «تابلویی» مینویسند، همانند «مویی» یا «رویی»; و در افغانستان باید آن را به صورت «تابلوی» نوشت، همانند «نوی» یا «جوی» (جو به معنای غلّه که با فتح ج تلفظ میشود.)
این تابلو، وقتی با کسرة اضافه همراه میشود نیز وضعیتهای گوناگونی مییابد. در ایران آن کسره را به «ی» تبدیل میکنند، یعنی مثلاً مینویسند «تابلوی نقاشی»، همانند «موی بلند» یا «روی زیبا». ولی در افغانستان باید آن را «تابلو نقاشی» نوشت، یعنی بدون «ی» همانند «جو پوستکنده» یا «درو مزرعة گندم».
این را یادآوری کنم که به طور کلّی، در ایران مصوّت مرکب «او» (به فتح حرف ماقبل و) در بسیاری از کلمات به مصوّت بلند «او» (به ضم حرف ماقبل و) تبدیل شده است، به گونهای که «دولت» بر وزن «احمد» را با مصوت بلند «او» و بر وزن «صورت» تلفظ میکنند، یا «مولوی» بر وزن «احمدی» را بر وزن «موسوی» بر زبان میآورند. همین طور، کلمة «نو» بر وزن «شب» به «نو» بر وزن «مو» (موی سر) تبدیل شده است و چنین است که گاه نویسندگان ایران، آنگاه که «ی» وحدت یا نکره به آن میافزایند، «نویی» مینویسند، همانند این که ما «مویی» مینویسیم. ولی ما در افغانستان «نوی» مینویسیم همانند این که «جوی» مینویسیم (جو به معنای غله، نه جوی آب). آنگاه که کسرة اضافه در کار باشد نیز در ایران «نوی» مینویسند، مثلاً «شعر نوی نیمایی» و ما بدون «ی» مینویسیم، یعنی «شعر نو نیمایی»
من در این مقام، در ارجحیت این تلفظها بحث نمیکنم. در کتاب «همزبانی و بیزبانی» با شواهد و دلایلی اظهار داشتهام که تلفظ افغانستان به تلفظ کهن فارسی نزدیکتر است و نیز دلایلی برای ارجحیت تلفظ افغانستان بیان کردهام. به هر حال، در این مقام، بحث بر سر نوشتن این کلمات است، چون بسیار دیدهام نویسندگان افغانستان را که کلمه را به شکل افغانستانی آن بر زبان میآورند، ولی به شکل ایرانی آن مینویسند و این درست نیست.
من در کتابی ششصد صفحهای که در دست ویرایش دارم، 65 مورد «تابلو» با کسرة اضافه دیدم که به صورت «تابلوی» نوشته شده بود و 8 مورد «تابلوی» با یای وحدت یا نکره که به صورت «تابلویی» نوشته شده بود.
+ نگارش (پانزده)
چنانچه
من دیگر خستهشدم از بس در ویرایشهایم «چنانچه» را به «چنانکه» مبدل کردم. بله، قضیه این است که بسیاری از نویسندگان ما، به جای «چنانکه» به معنی «آنگونه که»، کلمة «چنانچه» را به کار میبرند که به معنی «اگر» یا «در صورتی که» است.
این دو کلمه فرقی ظریف و مهم با هم دارند و غالباً این تفاوت نادیده گرفته میشود. «چنانچه» یک «شرط» است، یعنی در صورتی که این کار بشود، فلان کار خواهد شد. و «چنانکه» برای شاهد مثال کاربرد دارد، یعنی این امر درست است، آنگونه در فلانجا نیز دلیلی برای درستیاش وجود دارد.
حالا ما چگونه به راحتی این تفاوت ظریف را تشخیص دهیم؟ بهترین کار این است که در هر عبارت، به جای اینها، معادلهایشان را ـ که ذکر کردم ـ بگذاریم و آنگاه ببینیم معنی عبارت چه میشود. مثلاً یکی از دوستان ما چنین نوشته است.
از همین دیار باستانی است که چهرههای ماندگاری در عرصههای عرفان، تصوف، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشتهاند; «چنانچه» مکتب هنری هرات، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت.
و من به جای این «چنانچه»، «اگر» میگذارم.
از همین دیار باستانی است که چهرههای ماندگاری در عرصههای عرفان، تصوف، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشتهاند; «اگر» مکتب هنری هرات، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت.
میبینید که معنی دگرگون میشود. ولی با «چنانکه»، یا معادل آن «آنگونه که» این عبارت اصلاح خواهد شد و درست: بدین گونه.
از همین دیار باستانی است که چهرههای ماندگاری در عرصههای عرفان، تصوف، هنر و اندیشه برخاسته و مکتبها بنیاد گذاشتهاند; «آنگونه که» مکتب هنری هرات، اهمیت و تأثیر عمیقی بر دیگر مکاتب گذاشت.
باری، کاربرد «چنانچه» به جای «چنانکه» در نوشتههای نویسندگان ما بسیار رایج است و نه نویسندگان امروز، که حتی در کتاب گرانقدر «آثار هرات» مرحوم خلیلالله خلیلی نیز چنین کاربردی را میبینیم. البته فراموش نکنیم که این کتاب، حاصل دوران جوانی آن مرحوم است و نه دوران پختگی نثرش.
این هم چند مورد دیگر کاربرد نابهجای «چنانچه» که کافی است معادلش را بگذارید تا عیبش آشکار شود.
کتیبههای دیگری هم برای اوقاف خراسان نوشتند و مینویسند که اکثر آنها را رقم نمیکنند، چنانچه امروز یک کتیبهای در دست دارند، که اوقاف آورده که چند متر است.
شاه طهماسب برعکس پدر طبعی درشت داشت و با هنرمندان نازکدل سازگار نبود، چنانچه میرمحمد حسین هروی معروف به باخرزی از وی برنجید و رخصت خواست و رخصت نیافت.
پیراحمد باغ شمالی سرآمد شاگردان خواجه عبدالحی و نادره زمان خود بود، چنانچه کسی دیگر در این شیوه بر وی تفوقی نتوانست پیدا کند
(من همه این مثالها را از یک کتاب در حال ویرایش برداشتم. در این کتاب پنجصد صفحهای، حدود سی مورد «چنانچه» داریم و همه به معنی «چنانکه» است و همه نادرست.)
+ نگارش (چهارده)
«در»، «بر»، «به»، «تا» و امثال اینها را حروف اضافه مینامیم. هر یک از اینها، با فعل خاصی رابطه مییابد. مثلاً اگر سخن از «رسیدن» باشد، «به» لازم میشود، یعنی میگوییم: «پدرم امروز به کابل رسید» نه «پدرم امروز در کابل رسید». در گویش بعضی از مناطق افغانستان چنین رایج است که به جای این «به»، «در» به کار میبرند و این، هرچند در فارسی کهن سابقه دارد، امروز درست نیست، به ویژه در نگارش که سختگیری بیشتری از گفتار را میطلبد.
مثلاً یکی از دوستان ما در مطلبی چنین نوشته بود:
نویسنده، که خالق کالای هنری است، باید یک اثر مرغوب در این بازار عرضه و تقاضا ارائه کرده باشد.
و باید میگفت: «... به این بازار عرضه و تقاضا...» چون «ارائهکردن»، «به» جای خاصی میشود نه «در» جای خاصی.
یکی دیگر از دوستان در جایی نوشته بود:
از اوایل دهة هفتاد به بعد آثار نویسندگان مهاجر کم و بیش در جراید ایران راه یافت.
و باز میدانیم که معمولاً «به» جایی «راه مییابند»، نه «در» جایی.
در عبارت زیر، این «در» به جای «بر» آمده است:
مرغوبیت کالای داستانی رضایت و لذت و بقای خود را در ذهن و ضمیر انسان تحمیل میکند.
و نویسنده باید مینوشت: «... بر ذهن و ضمیر...»
تا جایی که من دریافتم، همین کاربرد «در» به جای «به» یا «بر» در میان نویسندگان ما بسیار رایج است و البته چنان که گفته شد، ریشه در گویش بعضی مناطق دارد.
+ نگارش (دوازده)
اکنون نیز بحث ایجاز و اطناب را ادامه میدهیم. یک نوع دیگر درازنویسی در نوشتههای نویسندگان ما، کاربرد بیمورد عبارتهایی چون «عبارت است از» یا «به عنوان» یا «تحت عنوان» یا امثال اینهاست.
من فقط مثال میآورم و میگذرم، چون میدانم با خوانندگانی روبهرویم که با همین مثالها، اصل مطلب را متوجه میشوند. اول مثالهایی از «عبارت است از»:
عدالت در آنجا «عبارت است از» برخورداری مناسب کلیه افراد از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق میگیرد.
شکر «عبارت است از» بهکاربستن هر نعمتی در جای خودش.
اجتهاد «عبارت است از» به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت.
این خصوصیتهای متضاد حاصل یک چیز است. و آن عبارت از اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه است.
باید دقت کنیم که «عبارت است از» به طور کلی برای جاهایی مناسب است که از یک مجموعه سخن میگوییم. مثلاً میگوییم «غذای مهمانی ما عبارت بود از برنج، خورش، سالاد، سوپ و نوشابه.» ولی وقتی سخن از یک چیز منفرد میآید، «عبارتاست از» چندان مناسب نیست. باری، من جملات بالا را چنین بازنویسی میکنم:
عدالت در آنجا برخورداری مناسب کلیه افراد است از تمام آنچه به آنان به عنوان شهروندان تعلق میگیرد.
شکر بهکاربستن هر نعمتی در جای خودش است.
اجتهاد به کارگیری تخصصی خرد، برای دریافت حکم شریعت است.
این خصوصیتهای متضاد حاصل یک چیز است; اختلاط میان زبان معیار و زبان لهجه. (اینجا از دو «است» یکی قابل حذف بود و دو جمله نیز به یک جمله تبدیل شد.)
و این هم مثال برای «عنوان»
«آموزههای مولانا برای انسان معاصر» عنوان همایشی بود که در تاریخ 24 ماه قوس در تهران برپا شد.
در اینجا «عنوان» زاید بود و من آن را چنین ویراستم (البته کلمات «تاریخ» و «قوس» را هم برداشتم):
«آموزههای مولانا برای انسان معاصر» همایشی بود که در 24 قوس در تهران برپا شد.
و از همین دست است کاربرد بیجای «محسوب میشود» در این جمله:
هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروهها محسوب میشوند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.
در «محسوب شدن» نکتة ظریفی است که باید دقت کرد. «محسوب شدن» برای وقتی مناسب است که چیزی در نظر افراد خاصی برجسته شده باشد. مثلاً میگوییم «در جوامع سنتی، درسخواندن دختران کاری نادرست محسوب میشود» یعنی چه؟ یعنی این که ممکن است این کار مطلقاً نادرست نباشد، ولی جامعة سنتی آن را چنین میپندارد. اینجاست که «محسوب میشود» معنی پیدا میکند. ولی وقتی چیزی جدا از دیدگاه مردم به خودی خود برجسته است، دیگر «محسوبشدن» نمیخواهد. در عبارت بالا نیز چون هنرمندان و آوازخوانان به راستی مشهور هستند، نه این که مشهور پنداشته شوند، «محسوب شدن» لازم نیست و باید گفت:
هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروهها هستند، به ویژه در کشور ما که هنرمندان موسیقی از شهرت بسیار بالایی برخوردارند.
حالا من به این هم قانع نمیشوم و با اجازة شما عبارت را کمی کوتاهتر میکنم:
هنرمندان و آوازخوانان در هر کشوری یکی از مشهورترین گروهها هستند، به ویژه در کشور ما.
بعد از کشور ما، در واقع جمله تکرار شده است، تکراری قبیح.
در مورد ایجاز هنوز حرفهایی دارم. بقیهاش باشد برای روزی دیگر تا ما هم رعایت ایجاز کرده باشیم.
+ نگارش (یازده)
در یادداشت پیش، از ایجاز سخن گفتم و به درازنویسی بیمورد بعضی از نویسندگان ما اشاره کردم. یکی از عوامل این درازنویسی، ایجاد جمله در جمله است که میشود از آن پیشگیری کرد. گاهی به هیچوجه لازم نیست یک عبارت در یک جمله یا شبه جملة بیاید، بلکه میتواند در جملة اصلی ما گنجانده شود، به صورت یک قید یا متمم. بیایید پابهپای مثالها پیش برویم.
q در ضمن یک جلد «هزاره و هزارستان» را که اثر خودش بود امضأ کرد و به من داد.
به گمان من، این «اثر خودش بود» میتواند به صورت یک بدل بیاید، نه یک شبه جمله، بدین ترتیب:
در ضمن یک جلد هزاره و هزارستان اثر خودش را امضأ کرد و به من داد.
مثالی دیگر:
نکتة مهمی دیگری که میشود در همینجا یادآوری کرد این است که نویسنده، چون خودش از ولایت غزنی بوده است...
در این عبارت نیز «میشود در همینجا یادآوری کرد» عملاً زاید است و جمله را بدین گونه میتوان کوتاه ساخت:
نکتة مهم دیگر اینکه، نویسنده، چون خودش از ولایت غزنی بوده است...
مثالی دیگر:
پس از ورود به مجلس، اولین کاری که انجام میدهند احترام به پدر و مادر و بزرگتر فامیل است.
در این عبارت، «که انجام میدهند» زاید است، چون روشن است که کار، انجامدادنی است.
پس از ورود به مجلس، اولین کار، احترام به پدر و مادر و بزرگتر فامیل است. (و البته من «خانواده» را بر «فامیل» ترجیح میدهم.)
+ نگارش (ده)
در این یکی دو یادداشت میخواهم به نکاتی دربارة ایجاز در نگارش اشاره کنم. هرچند ایجاز، آنگونه که در شعر زیبا میافتد و ضروری مینماید، در نثر مورد توجه نیست، نثرهای موجز و فشرده زیباترند و البته کوتاهتر.
ولی نویسندگان ما، آنقدرها کوتاه نمینویسند و گاه حتی بدون دلیل و موجبی، به اطناب میگرایند و البته در این اطناب، غالباً چیزی به معنای مطلب اضافه نمیشود. یکی از شکلهای این اطناب، تکرار بیجای یک کلمه در جمله است که در این عبارت از نوشتههای یکی از دوستان میبینیم:
گروههای دیگر کنار کشیدند و هزارهها را برای «اعتراض» تحریک نمودند که در خیابانهای کابل «بر علیه» حاکمیت «اعتراض» کنند و این اولین «اعتراض» و تظاهراتی بود که توسط هزارهها «بر علیه» دولت دستنشانده برگزار شد. در این هنگام نیروهای مسلحانة رژیم ترهکی با تانکها و نیروی مسلح به هزارهها حمله کردند.
البته مشکلات این عبارت، بیش از اینهاست و من فهرستوار عرض میکنم:
1. سه بار «اعتراض» بدون لزوم در یک جمله.
2. دوبار «برعلیه» در یک جمله.
3. کاربرد «برعلیه» به جای «علیه»
4. کاربرد «برگزار» شد برای «اعتراض» در حالی که اعتراض برگزارشدنی نیست و فقط این فعل در این جمله برای تظاهرات مناسب است.
5. کاربرد «مسلحانه» به جای «مسلح» در عبارت «نیروهای مسلحانه» در صورتی که میدانیم «مسلحانه» قید است و نه صفت.
5. و باز همین «نیروی مسلح» عملاً تکرار شده است، به گونهای که حاصل جمله این میشود: «نیروهای مسلحانه (مسلح) با تانکها و نیروی مسلح حمله کردند.»
6. «تانک» لازم نیست جمع بگیرد، چون «نیروها» خودش جمع است. یا باید گفت «تانکها حمله کردند» و یا باید گفت «نیروها با تانک حمله کردند». عبارت «نیروها با تانکها حمله کردند» مثل این است که بگوییم «مهمانها با قاشقها غذا خوردند.» که شاید غلط نباشد، ولی فصیح نیست.
7. سه بار «هزارهها» نیز لازم نیست. میتوان یکی را برداشت.
8. وقتی نویسنده میگوید «هزارهها را برای اعتراض تحریک کردند» دیگر لازم نیست بلافاصله ادامه دهد «تا در خیابانها اعتراض کنند»، آن هم در حالتی که بلافاصله از تظاهرات سخن به میان آمده است.
9. حتی اگر کمی سختگیر باشیم، باید «خیابانها» را نیز زاید بپنداریم، چون معلوم است که تظاهرات در خیابان میشود و مثلاً بر پشت بام یا پسکوچه نمیشود.
با این تفصیل، من عبارت بالا را چنین مینگارم و گمان میکنم که چیزی از معنایش کاسته نشده است و البته به فصاحتش افزوده شده است:
گروههای دیگر کنار کشیدند و هزارهها را تحریک کردند که اعتراض کنند و این اولین تظاهرات آنها در کابل علیه دولت دستنشانده بود. در این هنگام نیروهای مسلّح رژیم ترهکی با تانک به هزارهها حمله کردند.
تبدیل یک جملة چهلوهشت کلمهای به یک جملة سیوچهار کلمهای شاید در چشم شما آنقدر هم ضروری نباشد که به این همه زحمت بیرزد، ولی این را در نظر بگیرید که به این قیاس، یک کتاب چهارصد و هشتاد صفحهای، به یک کتاب سیصد و چهل صفحهای تبدیل میشود و یک مقاله پنجصفحهای در یک مجله، در کمتر از سه و نیم صفحه جمع میشود.
پنهان نمیکنم که این علاقة من به کاستن از اضافات مطالب، کمابیش ناشی از محدودیت فضایی بوده است که ما همواره در «در دری» و «خط سوم» داشتهایم و میکوشیدهایم بدین ترتیب، تا حد امکان این مجلة سنگین را سبک و صرفهجویانه بسازیم. من باری یک چهارم از یک مقاله را به گونهای کم کردم که حتی یک کلمه از محتوایش کاسته نشد، درست همانند قصابی که با دقت تمام، مثلاً نیم کیلو چربی را از دو کیلو گوشت جدا میکند.
این یادداشت به اندازة کافی مفصّل شد و مثالهای دیگر باقی ماند برای روزهای دیگر.
+ نگارش (نه)
در یادداشت هفتم، از عبارتهایی سخن گفتم که ساختاری شبیه «سنگ سیاه حجرالاسود» دارند، یعنی دو کلمة مترادف به موازات هم میآیند. و نیز گفتم که گاهی این اتفاق، به شکلی بسیار پنهان رخ میدهد. مثلاً نویسنده در یک جمله، هم «هرچند» میآورد و هم «اما»; یا هم «اما» میآورد و هم «ولی». مثلاً در این عبارت، «اما» و «ولی» با هم آمدهاست، در صورتی که یکی از آنها کافی بود:
«امّا» داستان با زبان دو پهلو، استعاری و انعطافپذیر خود به زندگی ادامه میدهد «ولی» رنجور و نحیف.
این هم چند مثال دیگر، با این یادآوری که کلمات موردنظر را در گیومه نهادهام:
«اگر» این برداشت درست باشد «در این صورت» نام کتاب مشاهیر تشیع در افغانستان یک نام بیمسما است.
«اگرچه» در نگاه نخست جهانیشدن باعث عمیقتر شدن شکاف و فاصله در میان افراد غنی و فقیر جامعه میشود، «اما» باید توجه داشت...
نگاه نویسنده به موضوعاتی مانند فقر و خرافه نیز «هرچند» تازه نیست، «اما» کلیشه نمینماید.
گاهی «این گمان» به خواننده دست میدهد که «شاید» قصد نویسنده از واژة مشهور، علما و دانشمندان مشهور بوده است.
از نظر فرم و زبان، داستانهای این دوره «با این که» خود را از داستاننویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید داستاننویسی استفاده کردهاند، «اما» هنوز در مرز تجربههای آغازین به سر میبرند.
عبارت بالا، چند مشکل دارد. یکی کاربرد «داستانها» به جای «داستاننویسان» است که در یادداشتی دیگر بدان اشاره کردم. مشکل دیگر، تکرار بیجای «داستاننویسی» است. پس عبارت ناتندرست بالا را با حذف چند کلمه، میتوان چنین بهنجار ساخت:
از نظر فرم و زبان، داستاننویسان این دوره ـ با این که خود را از داستاننویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید استفاده کردهاند ـ هنوز در مرز تجربههای آغازین به سر میبرند.
+ نگارش (هفت)
شاید عبارت مشهور «سنگ سیاه حجرالاسود» را شنیدهاید و خود نیز از نوشتن چنین عبارتی خودداری میکنید، چون «حجرالاسود» همان «سنگ سیاه» است و بدین ترتیب، این عبارت، میشود «سنگ سیاه سنگ سیاه».
ولی ما گاه نظیر این کار را به صورتهایی پنهانتر، میکنیم و عبارتهایی مینویسیم که هرچند این عریانی را ندارد، با کمی دقت، از همین دست است. مثلاً یکی از دوستان، در جایی فعل «به وقوع میپیوندد» را برای «واقعه» به کار برده است، بدون دقت در این که «واقعه» و «وقوع» از یک ریشهاند و «واقعه»، شکل به وقوع پیوستة یک کار است.
این واقعه در سالهای 457 ـ 438 م در زمان حکومت یزدگرد دوم پادشاه ساسانی به وقوع میپیوندد.
و من، در ویرایش، فعل «رخ میدهد» را به جای «به وقوع میپیوندد» نهادم.
این واقعه در سالهای 457 ـ 438 م در زمان حکومت یزدگرد دوم پادشاه ساسانی رخ میدهد.
و در جایی دیگر، نویسندهای، گفته است که «داستانها خود را از داستاننویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید داستاننویسی استفاده کردهاند.» ببینید:
از نظر فرم و زبان، داستانهای این دوره با این که خود را از داستاننویسی سنتی جدا کرده و از تکنیکهای جدید داستاننویسی استفاده کردهاند، اما هنوز در مرز تجربههای آغازین به سر میبرند.
به واقع، دوست ما، «داستان» را به جای «داستاننویس» آورده است.
در اینجا نیز شکل مخفیتر این «سنگ سیاه...» دیده میشود:
تودهها نیازمند شنیدن مفاهیمی هستند که استعدادشان، توان درک شرایط اجتماعیشان و ظرفیت هضم آن را داشته باشد.
«استعداد» در واقع همان «توان» است. پس نمیتوان گفت «استعداد کسی توان درک دارد» بلکه باید گفت «خود آن کس توان درک دارد.» و یا «آن کس، استعداد درک دارد.» پس از میان «استعداد» و «توان» باید یکی را انتخاب کرد و من «توان» را انتخاب کردم:
تودهها نیازمند شنیدن مفاهیمی هستند که توان درک شرایط اجتماعی و ظرفیت هضم آن را داشته باشند.
و این هم یکی دیگر.
به همین دلیل هم ترتیب قرار گرفتن نویسندگان در کتاب بر اساس تاریخ تولد آنان تنظیم شده است.
اینجا، «ترتیب» و «تنظیم» چنین حالتی دارند. خلاصة سخن نویسنده این است: «ترتیب، تنظیم شده است.» در حالی که این نه «ترتیب»، بلکه «خود اسم نویسندگان» است که تنظیم میشود. این عبارت را چنین میتوان اصلاح کرد:
به همین دلیل هم ترتیب قرار گرفتن نویسندگان در کتاب بر اساس تاریخ تولد آنان است.
در یک ویرایش جدیتر، میتوان به همین شیوه ادامه داد و «قرارگرفتن» را هم برداشت.
به همین دلیل هم ترتیب نویسندگان در کتاب، براساس تاریخ تولد آنان است.
و این «ترتیب»، خود «قرارگرفتن» را هم میرساند. (دربارة این «قرارگرفتن»های ناخوشایند نیز گویا در یادداشت سوم از این سلسله، صحبت کردیم.)
یک یادآوری.
ملاحظات دوستان درباره این سلسله نوشتهها همواره مایه مسرت من بوده است. از این میان جناب «باختر» با ریزبینی تمام این مباحث را تعقیب کردهاند که سپاسگزارشان هستم. فقط به گمان من، منظور اصلی من از این نوشتهها برای ایشان بسیار روشن نشده است. ایشان پنداشتهاند که بحث اصلی من بر سر فعلهای مرکب است، یعنی مثلاُ «نوشتن» به جای «نوشته کردن» و امثال اینها. ولی من به واقع بر سر توجه بر معانی کلمات بحث دارم. برای من «نوشتهکردن» ناخوشایند نیست، بلکه «نوشته نمودن» ناخوشایند است. یعنی به نظر من در فعل مرکب، باید اجزای فعل با همدیگر و با مفعول سازگار باشند. این که من «گذاشتن» را در مواردی بر «قراردادن» ترجیح میدهم به خاطر مرکب بودن «قراردادن»نیست، بلکه از این روی است که ممکن است آن مفعول اصلاُ «قرارگرفتنی» نباشد. پس این که میگوییم «مزار شریف در شمال افغانستان قرار دارد» از این ناحیه مشکل دارد.
البته پنهان نمیکنم که من طبیعتاُ طرفدار سادهنویسی هستم، به ویژه در نثرهای علمی و آموزشی. مسلماُ گاهی نگرش من در این مورد، متأثر از این پسند و سلیقه نیز هست.
+ نگارش (شش)
یک نویسندة خوب، باید بر معانی کلمات وقوف داشته باشد و هر کلمه را درست در همان مقامی به کار برد که معنایش اقتضا میکند. یکی از مشکلات شایع در مطالبی که من ویراستاری میکنم، سهلانگاری در معنای کلمات است. بسیار اتفاق افتاده است که نویسنده، برای یک فاعل، یا مفعول، فعلی به کار برده است ناسازگار با آن.
مثلاً «توجیه کردن» معنایی خاص دارد، یعنی برای امری دلیل آوردن. پس میتوان گفت «کسی خطای خویش را توجیه کرد.» حالا یکی از دوستان ما، در نوشتهای، «توجیه شدن» را به «راز» نسبت دادهاست:
و همین امر نیز راز مقاومت و ناسازگاری با مدرنیزم و جلوههای انتزاعی آن را در برخی حوزههایی تمدنی توجیه میکند.
به راحتی میتوان به جای این «توجیه میکند»، «آشکار میکند» نهاد و عبارت را چنین ویراست:
و همین امر نیز راز مقاومت و ناسازگاری با مدرنیزم و جلوههای انتزاعی آن در برخی حوزههای تمدنی را آشکار میکند.
و اگر خود را به تصرّف در ساختار جمله نیز مجاز بدانیم، میتوانیم چنین بگوییم:
و همین امر، باعث مقاومت و ناسازگاری با مدرنیزم و جلوههای انتزاعی آن در برخی حوزههای تمدنی میشود.
این جمله، شیواتر است و مناسبتر برای یک نثر علمی، چون نثر علمی هرچه به سوی صراحت و سادگی برود، مؤثرتر و شفافتر خواهد بود.
این هم یک مورد دیگر:
آگاهیبخشی روشن و شفاف، تشریح موضوع از جنبههای گوناگون و طرح دیدگاه و طیفهای مختلف جامعه پیرامون قضیه و بررسی آنها نکتههایی است که واقعاً از سوی مطبوعات کشور مغفول ماند.
معمولاً این ناهماهنگی معنایی میان اجزای جملات، در جملات دراز بیشتر رخ میدهد. در عبارت بالا نیز، «آگاهیبخشی» و کارهایی از این قبیل، «نکته» دانستهشدهاند، در حالی که اینها «کار» هستند، نه «نکته». نکته معنایی دیگر دارد. پس من آن را چنین ویراستم.
آگاهیبخشی شفاف، تشریح موضوع از جنبههای گوناگون و طرح دیدگاه طیفهای مختلف جامعه پیرامون قضیه و بررسی آنها، کارهایی است که واقعاً از سوی مطبوعات کشور مغفول ماند.
و این هم یکی دیگر:
این حرکتهای اجتماعی کاملاً در چارچوب قانون اساسی جامعه بوده و باید رعایت قواعد بازی از سوی جامعه و دولت برگزار گردد.
اینجا، نویسنده، «حرکت» را «برگزار» کرده است، در حالی که حرکت برگزارشدنی نیست. آن جلسه یا محفل است که برگزار میکنند. من برای حرکت، «صورتگرفتن» را ترجیح دادم، هرچند از آن نیز چندان راضی نیستم.
این حرکتهای اجتماعی کاملاً در چارچوب قانون اساسی جامعه است و باید با رعایت قواعد بازی از سوی جامعه و دولت صورت گیرد.
در عبارت زیر، نویسنده فعل «نشأت گرفتهاند» را به «منابع» نسبت دادهاست، یعنی گویا «منابع» از «جنبش» نشأت گرفتهاند، در حالی که «منابع» خود نشأت گرفتنی نیستند، بلکه دیگر چیزها هستند که از «منابع» نشأت میگیرند. ببینید:
گروههایی که منابع فکری و ریشههای ایدئولوژیکشان از جنبش واحد «اخوان المسلمین» نشأت گرفته است.
من از این عبارت، «نشأت گرفته» را به کلی برداشتم و البته منابع و ریشهها را هم مفرد ساختم:
گروههایی که منابع فکری و ریشههای ایدئولوژیکشان جنبش واحد «اخوانالمسلمین» است.
حالا معنی جمله این میشود که جنبش اخوان المسلمین منبع فکری و ریشة ایدیولوژیک این گروهها است. جمله هم کوتاهتر و سادهتر شد و هم شیواتر.
+ نگارش (پنج)
به گمان من ـ و تأکید میکنم، به گمان من ـ یکی از بیماریهای نثر ما، وفور بیشاز حد فعلهای مرکب و با معانی کنایی و مجازی در آن است. یعنی به راحتی میتوانیم بنویسیم «بشود»، ولی مینویسیم «صورت بگیرد» و به راحتی میتوانیم بنویسیم «فلانچیز را دارند»، ولی مینویسیم «دارای فلانچیز هستند».
من در این سلسله نوشتهها، سر بحثهای نظری دربارة سادهنویسی و زیبانویسی ندارم و البته توانش را نیز. فقط میکوشم دیدگاهم را بگویم و قضاوت را به شما بگذارم. شما البته هرگونه که زیباتر میپسندید، مینویسید.
این عبارتها، در نوشتههای دوستانم بود:
1. موجب بازشدن دروازههای علم، تکنیک و فنآوری جدید میشود.
2. مردم دل به تقدیر سپردة جوامع سنتی و قبیلهای ما نیز دارای چنین روحیه و رویة هستند.
3. حزبسازی... به عنوان یک ارزشانسانی بشمار می رود و نقش مهمی در پروسة انسانیکردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت ایفا میکند.
4. اما در عرصة مذهب، اخلاق و ارزشها، کمتر توجه به عمل آمده است.
و من آنها را چنین ویرایش کردم:
1. دروازههای علم، تکنیک و فنآوری جدید را باز میکند.
2. مردم دل به تقدیر سپردة جوامع سنتی و قبیلهای ما نیز چنین روحیه و رویهای دارند.
3. حزبسازی... یک ارزشانسانی است و در پروسة انسانیکردن سیاست و تعدیل و بازخواست قدرت بسیار مؤثر.
4. اما در عرصة مذهب، اخلاق و ارزشها، کمتر توجه شده است.
به راحتی میتوان این «نقشایفاکردن»ها و «بهعمل آمدن»ها و «به شمار رفتن»ها فعلهای سادهتری گذاشت و عبارت را شیواتر کرد. شاید بگویید «آنها چه عیبی دارد؟» من میگویم البته شاید عیبی نداشتهباشد، ولی من این فعلهای ساده را میپسندم و گمان میکنم هرگاه چنین مینویسم، نثرم زیباتر میشود و شیواتر. من «یک ارزش انسانی است» را از «به عنوان یک ارزش انسانی به شمار میرود» فصیحتر میبینم.
+ نگارش (چهار)
نگارش (چهار) من در این سلسله نوشتهها، میکوشم بیشتر به مسایل شایع در میان نویسندگان هموطن اشاره کنم. این کار هم دلیل دارد و بعداً دلیلش را میگویم. باری، یکی از مسایلی که من همواره در ویراستاریهایم با آن دست به گریبان هستم، کاربرد «ای» در مقام کسرة اضافه برای کلمات مختوم به «ه» غیرملفوظ است. اول این چند مثال را فقط از یک بزرگوار، و آن هم یک مقالهاش نوشتهاش نقل کنم تا بدانید این کار در میان بعضی نویسندگان ما تا چهمقدار شیوع دارد: فکر میکرد شاعری اگر رسمخوشایندی هم بوده است; ویژهای همان ایام ماضیه بوده... انگار مذاق انقلاب زدهای جوان، در پی فردوسی دیگری میگشت... اینچنین بود که به دنبال سرایندهای این بیت، بسیار به این در و آن در زد... به گمان من در اینگونه فلسفهها تا یکجایی کار برعهدهای عقل است و محاسبات عقلی. مصرع دوم عینی شدهای مصرع اول است. اما در صحنه و روایت، چرخ گردندهای داستان را به حرکت وامیداریم. من جملات را دوباره نمینویسم، بلکه شکل درست کلمات را یادآور میشوم که به ترتیب، «ویژة»، «انقلابزدة»، «سرایندة»، «برعهدة»، «عینیشدة» و «گردندة» است. البته بعضی نویسندگان معتبر، به جای این «ة»، یک «ی» مینویسند و این هم برای خود روشی است، یعنی «ویژهی»، «انقلابزدهی» و امثال اینها. من فعلاً در این قسمت مناقشه ندارم. به هر حال، باید دانست که کسرة اضافه هیچگاه به شکل «ای» نوشته نمیشود. اما مشکل از کجا پدید آمده است؟ من به تجربه دیدهام که این مشکل، در نوشتههای کسانی بیشتر دیده میشود که با گویش مناطق مرکزی افغانستان انس دارند و میدانیم که در این گویش، کسرة اضافه تقریباً شبیه مصوت بلند «ای» تلفظ میشود. این شکل گویشی، در مقام نگارش نیز خود را بر ذهن نویسنده تحمیل میکند. باز در این میان، تحصیلکردگان حوزههای علمیه مشکلات بیشتری دارند، چون در آن جاها، طلبه صرف و نحو عربی را میآموزند، ولی نگارش و دستورزبان فارسی را نه. البته ما میتوانیم ویژهای، زدهای، سرایندهای و امثال اینها را هم داشتهباشیم، ولی نه در این مقام، بلکه آنگاه که «یا»ی نکره یا وحدت به کلمه میچسپد.
+ نگارش (سه)
یکی از بلاهایی که بر سر هر زبانی میآید، این است که به مرور زمان، دقت مردم در معنی واژگان کم میشود و آنها واژگانی با معانی نزدیک به هم را به جای هم به کار میبرند. انسان وقتی یک واژه، به ویژه یک واژة ترکیبی را میسازد، از کنار هم چیدن این کلمات، معنی خاصی را در نظر دارد. مثلاً وقتی مصدر «قرارگرفتن» ساخته میشود، به نوعی معنی «قرار» در آن مضمر است. یعنی چیزی که در آن، حرکت و جنبشی متصور است، در جایی از حرکت باز میایستد. مثلاً میتوان گفت «سربازان، تفنگها را بر شانه قرار دادند.»
ولی به مرور زمان، این مصدر آنقدر در معنای «ایستادن» برای ما عادی شده که در کاربرد آن، کمتر متوجه این ظرافت میشویم و «قرارگرفتن» را برای چیزهایی به کار میبندیم که اصلاً حرکتی در آنها قابل تصور نیست، تا «قرار»ی در کار باشد. مثلاً مینویسیم: «شهر بامیان در ارتفاعات کوههای بابا قرار گرفته است.» در حالی که بهراحتی میتوان گفت «شهر بامیان در ارتفاعات کوههای بابا است.» بدتر از این، کاربرد «مورد چیزی قراردادن» یا «تحت چیزی قرار دادن» است، مثلاً در این چند عبارت از نوشتههایی که برای ویرایش در اختیارم بودهاست. 1. باید... این حرکت به فال نیک گرفته شده، مورد تشویق قرار داده شود. 2. آنها را در جریان رسیدگی به جنایتهای صورت گرفته قرار میداد. 3. چندتن از حکام دولت خود را در قلعههای خویش محبوس ساختند که از طرف شورشیان قلعههاشان تحت محاصره قرار گرفته شد. ما گاهی از این روی، محتاج «مورد... قراردادن» و «تحت... قراردادن» میشویم که جملهها را به شکل مجهول مینویسیم و این خوب نیست. میتوان آنها را به صورت معلوم نوشت; که هم سادهتر و زندهتر باشند، و هم نیازمند این کارها نشویم. چرا میگویم زندهتر؟ چون در جملة معلوم، پای فاعل به میان میآید و حضور انسان پررنگتر میشود. همین حضور انسان، عبارت را زنده میکند. مثلاً میتوان گفت «همه اموالم از سوی دزدان مورد سرقت قرار گرفت.» و نیز میتوان گفت «دزدان، همه اموالم را سرقت کردند.» و جملة دوم، البته زندهتر و پویاتر است، چون دزدان در محوریت آمدهاند. البته اگر تأکید بر روی اموال باشد، باید جمله را مجهول ساخت، وگرنه ضرورتی ندارد. به هر حال، من آن عبارتهای دوستان را بدینگونه بازسازی میکنم: 1. باید... این حرکت را به فال نیک گرفت و تشویق کرد. 2. آنها را در جریان رسیدگی به جنایتهای صورتگرفته میگذاشت. 3. چندتن از حکام دولت خود را در قلعههای خویش محبوس ساختند و شورشیان آنها را در قلعههایشان محاصره کردند. این جملهها، شادابتر و طبیعیتر به نظر میآیند. گویا طنابی که بیهوده گره خورده بوده، باز شده است.
+ نگارش (دو)
استقبال دوستان از نخستین یادداشت این سلسله، مرا به ادامهاش دلگرم کرد. به یاری خدا، این را نیز ادامه میدهم. سپاسگزارم از همه عزیزان.
نمودن
مدتهاست که ما سادگی نثر قدیم خود را فراموش کردهایم. نثر اداری و روزنامهای ما بیجهت از زبان گفتار فاصله گرفته است. یکی از وجوه این فاصله که بسیار هم ناخوشایند است، کاربرد مصادر و مشتقات «نمودن» به جای «کردن» است. «نمودن» در اصل، به معنای «نشاندادن» و یا «به نظر آمدن» است و نثر ما بسیار زیبا میشود اگر آن را به معنای اصلی آن بهکار بندیم. اینکار، ضمن پاکیزگی نثر ما، به آن نوعی لطافت باستانیوار میدهد. در ابتدا، این کار سخت به نظر میآید و چنین میپنداریم که پرهیز از «نمودن» به معنی «کردن» ممکن نیست، ولی من تجربه کردم و نتیجه داد. من در کتابهای «روزنه»، «شعر پارسی» و «همزبانی و بیزبانی» بهکلی از این کار پرهیز کردم. البته در هنگام نگارش عمدی هم نداشتم; بعدها دیدم که خودبهخود چنین شده است. این هم چند عبارت از این سه کتاب، که در همه، «نمودن» به معنی «نشاندادن» و «به نظر آمدن» به کار رفته است. (آن را در معنی «کردن» مطلقاً به کار نبردهام، در هیچیک از این سه کتاب، مگر در مطالب و شعرهایی که از دیگران نقل شده است و باید حفظ امانت میشد.)
از کتاب «روزنه»:
خیال، آنگاه رخ مینماید که گوینده، سخنی متمایز با واقعیت علمی بگوید.
سکتهای که در اثر این تصرفها در وزن شعر رخ مینماید، گاهی نامحسوس است...
خوب میدانیم که «کار شبپا» شعری است در فضای جنگلی مازندران و هول البته مناسبتر از همه مینماید.
نوعی دیگر از انتخاب زبان مناسب، در ساختار نحوی کلام هم روی مینماید.
از کتاب «شعر پارسی»:
شعر او به شکل شگفتانگیزی صادقانه و بیشائبه مینماید...
پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار مینماید...
تصویری از پیرامون خویش ارائه میکند که هرچند زشت است و غیراخلاقی، به شکلی استثنایی واقعی و عینی مینماید.
از کتاب «همزبانی و بیزبانی»:
فقط سه کلمه است که در حوزة زبانی ایران واقعاً غریب مینماید...
گویش مردم هرات نیز بیش از آن که به کابل نزدیک باشد، به خراسان متمایل مینماید.
این نظر نیز، هرچند در بادی امر بسیار طبیعی و درست مینماید، با مراجعه به واقعیتها و اسناد و مدارک، بیپایه و اساس میشود.
و این هم چند عبارت از نوشتههای دوستان که من ویرایش کردم. ابتدا شکل اصلی میآید و سپس ویراسته:
گروههای دیگر کنار کشیدند و هزارهها را برای اعتراض تحریک نمودند که در خیابانهای کابل بر علیه حاکمیت اعتراض کنند.
گروههای دیگر کنار کشیدند و هزارهها را تحریک کردند که در خیابانهای کابل علیه حاکمیت اعتراض کنند.
لاک اعلام نمود که قوانین طبیعی، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همة فرمان میدهد.
لاک اعلام کرد که قوانین طبیعی، احترام به مالکیت و حیات و آزادی دیگران را به همة فرمان میدهد.
دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت نماید.
دولت وظیفه دارد این حقوق را محترم بشمارد و مفاد قرارداد اجتماعی را رعایت کند.
گاهی ما از تکرار فعل میترسیم، یعنی اگر در جملهای، دو فعل «میکند» لازم میشود، به این اندیشه میافتیم که دومی را «مینماید» بسازیم. ولی این هراس بیجاست. تکرار فعل چندان عیبی ندارد و در نثرهای زیبای کهن ما بسیار دیده میشود. برای آگاهی بیشتر از این بحث، میتوانید به کتاب «غلط ننویسیم» آقای ابوالحسن نجفی مراجعه کنید، ذیل «تکرار فعل».
میدانم «پذیرفتن این سخن امروز و برای ما دشوار مینماید...» ولی اگر مدتی به این معنی از «نمودن» عادت کنیم، خلاف آن دشوار خواهد بود و این بهتر است.
+ نگارش (یک)
اشاره
ویراستاری، یکی از کارهای همیشگیام است و همواره در پی آن هستم که به نوعی خود را از این کار مشقتبار آسوده کنم. ما نویسنده بسیار داریم و ویراستار کم. نویسندگان ما نیز به دلایل گوناگون، کمتر با اصول نگارش و پاکیزهنویسی آشنایند. روش همیشگی من در برخورد با این قضیه، ویرایش کردن نوشتههای دوستان بوده است، تا برای چاپ آماده شود. اما تا کی میتوان یکتنه این همه نوشته را ویرایش کرد؟ شاید بهتر این باشد که بعضی نکات مهم و عام را در یادداشتهایی کوتاه، بنگارم و در اختیار دوستان بگذارم. شاید شما خوانندة فاضل خود را محتاج این نکات بهظاهر ساده ندانید، ولی به تجربه دیده شده است که وقوف بر این نکات، چندان هم به میزان فضل و دانش بستگی ندارد. گاه بعضی جزئیات از چشم قدرتمندترین نویسندگان هم دور میماند.
میکوشم صرفاً به نکاتی اشاره کنم که در نوشتههای دوستان ـ که باری برای ویرایش به من سپرده شده است ـ دیدهام، تا کارم بسیار هم ذهنی و دور از واقعیات نباشد. شواهد نیز ساختگی نیست، بلکه هم از همین نوشتهها برگرفته شده است، البته بدون ذکر نام نویسنده.
باور دارم که پرداختن به این موضوع، کاری است کمابیش خارج از حوزة کار اصلی و تخصصی من، یعنی شعر و نقد و اینگونه چیزها ـ هرچند در شعر نیز تخصص بایستهای ندارم و بیشتر یک خوشهچین بودهام تا صاحب خرمنی از کمالات ـ ولی به هر حال، خواهناخواه حدود یک دهه است که بهشکل غیرتخصصی به ویراستاری کشیدهشدهام و با ویرایش افزون بر ده هزار صفحه کتاب و مجله، تجربههایی نیز کسب کردهام. شاید با انتقال این تجربهها به دیگران، کمی بارم سبکتر شود و بتوانم بیشتر در مسیر اصلی خود قرار گیرم. پس نگارش این یادداشتها برای من کاری است در جهت محدودکردن حوزة کار، و نه گسترش آن. این را از آن روی گفتم که به خاطر دارم که دوستانی بارها از روی خیرخواهی مرا از تشبث در کارهایی خارج از حوزة شعر و نقد، برحذر داشتهاند.
یکی از مشکلات عام نویسندگان ما، بیدقتی در تطابق زمان افعال جمله است. این عبارت از یک مقالة یکی از دوستان ماست: «انتظار پسندیده از جامعة مطبوعاتی کشور این است که پس از این رویداد تلخ و فراموش ناشدنی، آستین همت بالا میزدند...»
نیمة اول جمله، زمان حال دارد و نیمة دوم، زمان ماضی، در حالی که باید برعکس باشد. من آن را بدینگونه ویرایش کردم: «انتظار پسندیده از جامعة مطبوعاتی کشور این بود که پس از این رویداد تلخ و فراموشناشدنی، آستین همت بالا زنند...»
البته اگر کمی سخت میگرفتم، باید کلمة «پسندیده» را هم برمیداشتم که زاید بود. و باز با کمی تصرّف، میشد جمله را چنین بازسازی کرد:
«از جامعة مطبوعاتی کشور انتظار میرفت که پس از این رویداد تلخ و فراموشنشدنی، آستین همت بالا زنند.»
و این بهتر است، چون برای انتظار، «میرفت» بهتر است از «بود». از این گذشته، در شکل جدید، «جامعة مطبوعاتی» به ابتدای جمله رفته است که توجه بیشتری به خود جلب میکند. فراموش نکنیم که ابتدا و انتهای جمله کانونهای توجه خواننده است و بهتر است کلمات کلیدی را در این موقعیتها قرار دهیم.
(بگذاریم عبارت خود را نیز اصلاح کنم و بگویم «در این موقعیتها بگذاریم» چون «قراردادن» و «قرارگرفتن» معنایی دیگر دارد و متأسفانه بسیار در معنی «گذاشتن» یا «بودن» به کار میرود. به این موضوع، بعداً در یادداشتی دیگر اشاره خواهم کرد.)


مهربانیها ()