محمدكاظم كاظمي


+ بیدل به تصحیح عباسی ـ بهداروند

مطلبی در مورد دیوان بیدل پرویز عباسی و اکبر بهداروند نوشته‌ام و با عنایت و محبت همیشه‌ی جناب ایشورداس، در «کابل ناتهـ» منتشر شده است. آن را در اینجا می‌توانید بخوانید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب
comment مهربانی‌ها () لینک

+ بیدل به سعی قزوه

 نگاهی به

«دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی‌»

به کوشش علی‌رضا قزوه‌ 

 

نفسی چند، جدا از نظرت می‌گردم

باز می‌آیم و بر گرد سرت می‌گردم

بی تو با عالَم اسباب چه کار است مرا؟

موج این بحر، به ذوق گهرت می‌گردم

(بیدل)

این نقدی است بر کتاب دیگری از جناب قزوه که چاپ عکسی نسخه‌ای از بیدل است. خلاصه‌ای از این نقد، در حدّی که مجال مطبوعات اجازه می‌داد، در روز شنبه 26 تیرماه 1389 در روزنامه‌ی «جام جم‌» چاپ شد، با نام دیگری که البته انتخاب من نبود.

    اما متن حاضر، به واقع تحریر اولیه و مفصل این نقد است که در اصل برای وبلاگ آماده شد بود و گذاشته بودم تا بعد از چاپ نقد در روزنامه‌، در اینجا منتشر شود. اکنون آن را با اصلاحاتی تقدیم حضور دوستان می‌کنم‌.

    در اینجا بعضی سخنانی که در آن نقد روزنامه‌ای شرح و بسط کافی نیافته بود، با دلایل و شواهد بیشتری طرح شده است و امیدوارم که رفع‌کننده‌ی بعضی سوءتفاهم‌ها باشد. در مقابل بعضی نکات دیگر در مورد گوناگونی سبک نثر را که برای جناب قزوه خوشایند نیفتاده بود و توضیحات و اعتراض ایشان را پس از چاپ مطلب در پی داشت‌، در اینجا به اجمال و اشارت طرح می‌کنم و می‌گذرم‌، هرچند خود به همان پندار پیشین هستم و اگر ضرور افتد می‌توانم آنها را به طور مستقل به بحث بگیرم‌.

 

 

برداشت اول‌: یک صبح روشن‌

صبح شو ای شب‌، که خورشید من اکنون می‌رسد

عید مردم گو برو، عید من اکنون می‌رسد

       (بیدل‌)

و عید واقعی برای من‌، دیدن جمال کتابی است که به کوشش جناب علی‌رضا قزوه منتشر شده است‌، «دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی‌». و این دیوان یک دیوان معمولی نیست‌; بلکه چاپ عکسی از یک نسخه‌ی خطی بسیار ارزشمند و معتبر است‌. این نسخه از از دیوان بیدل در کتابخانه‌ی رضا در رامپور هند محفوظ است و دستیابی بدان‌، آرزوی هر کسی است که می‌خواهد نسخه‌ای مطمئن از شعر بیدل را داشته باشد. 

 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ نقدی بر «بیدل به انتخاب بیدل»

بر کتاب «بیدل به انتخاب بیدل» به کوشش شریف‌حسین قاسمی و علی‌رضا قزوه نقدی نوشته‌ام که در ویژه‌نامه کتاب نشریه «الف» از گروه نشریات همشهری چاپ شده است. این ویژه‌نامه با سردبیری سید عبدالجواد موسوی منتشر می‌شود. نشریه‌ای است وزین و از هر جهت سودمند برای آنان که سری در کتاب و کتاب‌خوانی دارند.

هم‌چنین این نقد به کوشش جناب ایشور داس در پایگاه انترنتی «کابل ناتهـ» نیز منتشر شده است و دوستانی که به مجله‌ی «الف» دسترس ندارند، می‌توانند آن را در آنجا بخوانند.

سپاسگزار این عزیزان هستم به سبب انتشار این نقد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ ما به روایت من

نگاهی به «ما به روایت من»

گزیدة اشعار علی‌رضا سپاهی لایین‌

ما به روایت من‌

گزیدة اشعار علی‌رضا سپاهی لایین‌

چاپ اول‌، تهران 1388

نشر تکا (توسعة کتاب ایران‌)

198 صفحه‌، 8000 نسخه‌، پالتوی‌

 

به شاعری که منم‌، گوش عشق بسپارید

مگر که حرمت فریاد را نگه دارید

از این سپاهی شاعر چه انتظاری هست‌

اگر نخواسته باشید گام بردارید

کتابی که پیش روی داریم‌، به واقع کارنامه‌ای است نسبتاً کامل و جامع از حدود بیست سال شاعری‌ِ علی‌رضا سپاهی لایین‌. کتاب در سلسلة معروف به «کتابهای تکا» منتشر شده است و به گمان من انتشارش ضروری می‌نمود، چون از این شاعر با وجود دو دهه سابقة روشن در شاعری‌، کتابی که فراخور این سابقه و تأثیرگذاری باشد، منتشر نشده بود. به همین سبب در بررسی آن نمی‌توان این سیر تاریخی نه‌چندان کوتاه را در نظر نگرفت و از سالهای دور شروع نکرد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد شعر و نقد کتاب

+ خواب میخک (قسمت سوم و پایانی)

نه‌

شاید بتوان گفت یکی از مهم‌ترین تواناییهای احمد عزیزی که بیشترین تازگی و جذابیت را در شعر او ایجاد کرده است‌، تداعی‌های غیرمنتظره است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد شعر و نقد کتاب

+ خواب میخک (قسمت اول)

نگاهی به شعر احمد عزیزی به بهانة انتشار «خواب میخک‌»

در اواخر تیر یا اوایل مرداد 1388 در سه قسمت در روزنامة کیهان چاپ شد.

 خواب میخک‌

 گزیدة اشعار احمد عزیزی‌

 نشر تکا (توسعة کتاب ایران‌)

 چاپ دوم‌، تهران‌، 1387

 5000 نسخه‌، 279 صفحه‌، پالتوی‌

 

اکنون دیگر سلسلة «تکا» در میان شاعران نام و نشانی یافته است‌، به‌ویژه در میان کسانی که کتابی در این سلسله دارند یا خواهند داشت یا دوست می‌دارند که داشته باشند. باری‌، اینها کتابهایی است از شاعران مطرح و یا نیمه مطرح یا کمی تا قسمتی مطرح معاصر که با عنوان «گزیده اشعار» منتشر می‌شود و طبعاً این امیدواری را در مخاطبان می‌آفریند که می‌توانند به جای مراجعه‌های گاه ناامیدکننده به کتابهای مختلف از شاعران این چند دهه‌، گزیده‌هایی جمع و جور از آنان داشته باشند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب و نقد شعر

+ شهر بی‌قهرمان

معرفی گزیده‌ای از آثار عبدالقهار عاصی‌

شهر بی‌قهرمان

گزیدة شعر عبدالقهار عاصی‌

 به کوشش عبدالمعروف کبیری‌

 چاپ اول‌، مشهد، انتشارات ترانه‌

 432 صفحه‌، 2000 نسخه‌، رقعی‌

 

اینک قریب به پانزده سال از شهادت عبدالقهار عاصی شاعر نامدار افغانستان می‌گذرد، شاعری با آثاری بسیار که در هشت دفتر شعر گرد آمده بود. و این دفترها غالباً نایاب بود، به‌ویژه در خارج از افغانستان‌.

در این سالها البته تلاشهایی برای گردآوری و انتشار کلیة آثار عاصی صورت گرفته و گاه به کتابهایی همچون «کلیات اشعار قهار عاصی‌» به کوشش نیلاب رحیمی منجر شده است‌، ولی جای کتابی منقح و منظم که در آن آثاری از شاعر با معیارهای امروزین تدوین و چاپ و نشر فراهم آمده باشد، خالی بود. به نظر می‌رسد که اکنون بخشی از این جای خالی‌، با کتاب «شهر بی‌قهرمان‌» پر شده باشد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ مقدمة کتاب «دادخواست‌»

«دادخواست‌» مجموعة 100 شعر اعتراض است و به کوشش امید مهدی‌نژاد و محمدمهدی سیار گردآوری شده است‌. ناشر کتاب‌، انتشارات «سپیده‌باوران‌» است‌. در این کتاب شعرهایی از حدود هشتاد شاعر معاصر ایران با موضوعهای اجتماعی چاپ شده است‌. آنچه در پی می‌آید، مقدمه‌ای است که بر این کتاب نوشتم و در آن سیری اجمالی در این موضوع داشتم‌.

آنچه امروزه در جامعة ادبی جوان ایران «شعر اعتراض‌» خوانده می‌شود و این دفتر گزیده‌ای از آن است‌، عنوانی است نسبتاً تازه برای گونه‌ای از شعر سیاسی و اجتماعی که کانون توجه شاعر در آن‌، عدالت‌خواهی و رفع تبعیضهای اقتصادی و گاه اجتماعی است‌. شاید بتوان گفت عدالت‌خواهی روشن‌ترین هدفی است که می‌توان برای این شعرها متصوّر شد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ شاعرانگی مقدس

نگاهی به «عصارة سوما» گردآوردة غلام‌رضا بروسان‌

آن که پای خود را به حرکت درمی‌آورد

سفر را به پایان می‌رساند

(عصارة سوما، صفحة 17)

دربارة جوانب هنری و شاعرانگی متون مقدس کهن ادیان گوناگون‌، بسیار سخن رفته است‌. حقیقت این است که گاهی این متون از آرایه‌های ادبی و ظرایف بلاغی بهره دارند، گاهی فراتر از آن‌، بیانشان شاعرانه است و در پاره‌ای جایها، به‌راستی شعرند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ نگاهی به «شاعر آینه‌ها»

«شاعر آینه ها» اثر ارزشمند جناب دکتر شفیعی کدکنی البته کتاب تازه‌ای نیست و اکنون از چاپ اول آن حدود بیست سال می‌گذرد. قضیه این است که سال گذشته روزنامه اعتماد ملی یک ویژه‌نامه ای در تجلیل از استاد منتشر کرد و این مطلب برای انتشار در آن ویژه‌نامه آماده شد. ویژه‌نامه در 18 شهریور 87 منتشر شد.

تمهید
گاهی با خود اندیشیده‌ام که به‌راستی برجسته‌ترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست‌. البته وجوه تمایز بسیار است‌، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری‌، وضوح و شفافیت در بیان‌. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن‌، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه درباره‌شان به شکلی واحد اندیشیده‌اند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ چراغی در شبستان تاریک

یادداشتی درباره چاپ جدید «تاریخ احمدشاهی»

     به تازگی چاپ جدیدی از کتاب «تاریخ احمدشاهی‌» نوشتة منشی محمودالحسینی روانة بازار شده است‌. این کتاب را انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی افغانستان‌) چاپ کرده است‌، با قطع وزیری و در 720 صفحه‌، با کیفیتی مطلوب و طرح جلدی زیبا.

     «تاریخ احمدشاهی‌» به دستور احمدشاه درانی پادشاه نامدار و مؤسس کشور افغانستان امروزی نگاشته شده و در آن‌، وقایع زندگی و حکومت او از تولد تا وفات به تحریر آمده است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ نگاهی به کتاب «مویه‌های پامیر»

مویه‌های پامیر (شعر فارسی در افغانستان امروز)

بهروز ثروتی‌

انتشارات بین‌المللی الهدی‌

چاپ اول‌، 1386 ش‌

2000 نسخه‌، 398 صفحه‌، وزیری‌

«مویه‌های پامیر» کتابی است از پژوهشگر جوان ایرانی‌، بهروز ثروتی‌. موضوع این کتاب‌، شعر فارسی در افغانستان امروز است و مؤلف در آن در کنار بحثی مفصّل دربارة تاریخچه و ویژگیهای این شعر، گزینه‌ای از آثار شاعران معاصر این کشور را همراه با زندگینامه‌هایی از آنان‌، آورده است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ سیب و فریب

اخیرا «سیب و فریب» مجموعه شعر شاعر گرانقدر کشور ما و دوست دیرین من جناب محمدآصف رحمانی از چاپ بیرون آمد. این کتاب در هرات توسط انتشارات فدایی هروی چاپ شده است. اینک مقدمه‌ای را که برای این کتاب نگاشته بودم و در کتاب نیز درج شده است، پیشکش دوستان می‌کنم، با شعری از جناب رحمانی.

 

نگارش این سطور از سوی این کم‌بضاعت‌، نه از باب تفاضل و تفاخر است و نه از باب رفیق‌بازی و بت‌سازی‌، بلکه از سر فریضه‌ای است که بر دوش خود حس می‌کنم به واسطة حقّی گران که محمدآصف رحمانی بر سر یک نسل از شاعران مملکت دارد و دریغ که این حق تا کنون به درستی گزارده نشده و پاس داشته نشده است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ شاعر آینه‌ها

چندی پیش روزنامه اعتماد ملی در اقدامی نیکو و به‌جا هفتاد سالگی استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را گرامی داشت. این مطلب به همین مناسبت در 18 شهریور 87 در آن روزنامه چاپ شد و من اینک ضمن ارج نهادن به مقام علمی جناب دکتر شفیعی، این مقاله را فراروی خوانندگان این وبلاگ می‌نهم.

 

نواندیشی و بازاندیشی در دیوان بیدل

نگاهی به کتاب «شاعر آینه‌ها» نوشتة دکتر شفیعی کدکنی

 

 

تمهید

گاهی با خود اندیشیده‌ام که به‌راستی برجسته‌ترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست‌. البته وجوه تمایز بسیار است‌، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری‌، وضوح و شفافیت در بیان‌. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن‌، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه درباره‌شان به شکلی واحد اندیشیده‌اند.

مثلاً در مباحث بلاغی‌، از قرنهای پیش تا زمان انتشار «صور خیال در شعر فارسی‌» و حتی پس از آن‌، اهتمام غالب ادبای ما در دسته‌بندی و نام‌گذاری انواع و شقوق مختلف صوری‌ِ تشبیه و استعاره و امثال اینها بوده است و کمتر کسی در ماهیت و مادة اصلی این صور خیال بحث کرده است‌. هم‌چنین در باب وزن و قافیه‌، غالباً بحث اصلی‌، ارکان عروضی و زحافات آنها و یا حروف قافیه و قواعدشان بوده است و کمتر دیده‌ایم که کسی در ارزش هنری این اشکال از موسیقی شعر چنان بحث کند که دکتر شفیعی در کتاب «موسیقی شعر» کرده است‌.

همین ویژگی را در سلسله‌ای از کتابهای جناب دکتر شفیعی که به متون کهن فارسی اختصاص دارد نیز به‌روشنی می‌توان دریافت‌. مثلاً من آن هنگام که شنیدم ایشان کتابی دربارة انوری منتشر کرده‌اند (مفلس کیمیافروش‌)، هیچ گمان نمی‌بردم این کتاب برای کسی که با نوشته‌های دیگران‌، با انوری یک آشنایی نسبی به هم رسانده است‌، سخن تازه‌ای داشته باشد. ولی کتاب را آنگاه که خریدم و خواندم‌، دقیقاً مخالف این تصوّر ابتدایی خویش یافتم و دیدم که چه مباحث ناگفته‌ای از شعر انوری در اینجا مطرح شده است‌، آن هم با وضوح‌، دقت و جذابیت تمام‌.

چنین است که با خواندن کتابی از دکتر شفیعی کدکنی در یک موضوع‌، بُعد دیگری از یک منشور را می‌بینیم‌، با رنگ‌آمیزی و جلوة خاص خودش‌. همین‌گونه است «شاعر آینه‌ها» که ما در این مقام در پی نظارة آنیم‌.

 

نواندیشی و بازاندیشی‌

اما به راستی در این کتاب‌، چه چیزی دربارة بیدل مطرح شده است که پیش از این نشده بود و ما بدان نیاز داشتیم‌؟ به گمان من مهم‌ترین و کاربردی‌ترین بحث دربارة شعر بیدل برای یک مخاطب امروز، دریافت وجوه مختلف «هنر بیدل‌» است‌، و این چیزی است که پیش از این کمتر بدان پرداخته‌اند. تا جایی که من دیده‌ام‌، پژوهشهای بیدل‌شناسان افغانستان تاکنون بیشتر بر زندگی و آثار و نیز شرح شعرهای او بر مبنای عرفان و تصوّف متمرکز بوده است و پژوهشهای بیدل‌شناسان ماورأالنهر باز هم بر زندگی و آثار، به اضافة تبیین تفکراتش بر مبنای آموزه‌های مارکسیستی‌.

در این میان‌، جای هنر بیدل خالی بوده است و این است کانون توجه جناب دکتر شفیعی به این شاعر در این اثر. شاید به همین واسطه است که فصل مفصّل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» این کتاب را بسیار جذاب‌تر و کاربردی‌تر از دیگر فصول آن می‌یابیم و به‌راستی اگر این فصل در کار نبود، شاعر آینه‌ها را کتابی نه در حدّ دیگر آثار دکتر شفیعی می‌یافتیم‌، چون حقیقت این است که بعضی دیگر از مقالات این کتاب‌، به سبب قدمت زمان نگارش و یا گرایش موضوعی خاص خود، با این فصل برابری نمی‌کند و مؤید همین سخن از مؤلف است که این «مجموعه‌ای پراکنده است و کتابی منسجم نیست‌.»(1)

باری‌، در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» مؤلف با دقت و ریزبینی تمام‌، ویژگیهای صوری شعر بیدل را استخراج و مهم‌تر از آن‌، با تحلیل‌های هنری همراه کرده است‌. این بخش‌، نه تنها سبک‌شناسی‌ِ شعر بیدل‌، که یک کارگاه عملی برای آشنایی با سبک شعر و شیوة استخراج ویژگیهای سبکی دیگر شاعران است‌.

اگر مجاز به رتبه‌بندی میان فصلهای این کتاب باشیم‌، باید فصل «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌» را در مرتبة بعد بدانیم‌، چون این هم از بخشهایی است که گویا مشخصاً برای همین کتاب تألیف شده است و تازگی و طراوت خاص خود را دارد، بر خلاف دو فصل «بیدل دهلوی‌» و «نقد بیدل‌» که محصول چهل سال پیش از امروز و بیست سال پیش از چاپ اول شاعر آینه‌ها بوده است و طبعاً نظریاتی از دکتر شفیعی را در آنجا می‌توان یافت که کاملاً با دیدگاه ایشان در هنگام انتشار کتاب در تباین است‌. در آن فصلها، بیدل «درس عبرتی برای گویندگان جوان امروزی‌»(2) دانسته می‌شود، ولی در فصل «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌» یک مصراع شعر او بر مجموعة میراث ادبی معاصران (گذشته از چند شاعر معاصر و آن هم بعضی کارهاشان‌) برتری می‌یابد.(3)

به راستی رمز این تباین در چیست‌؟ به نظر می‌آید که جناب دکتر شفیعی کدکنی‌، در سالهای پیش از دهة شصت‌، آن مایه عنایت و علاقه‌ای را به بیدل نداشته است که در کتاب شاعر آینه‌ها حس می‌شود. مثلاً در کتاب «ادوار شعر فارسی‌» دکتر شفیعی‌، (چاپ اول‌، 1359) بیدل از قله‌های دوره‌های انحطاط به شمار می‌آید (صفحة 148) و نامش همراه قاآنی برده می‌شود و با سروش اصفهانی و صبا مقایسه می‌شود (صفحة 136) و همه غزلهایش فاقد «یک‌پارچگی و وحدت ارگانیک‌» دانسته می‌شود (صفحات 98 و 125)(4). اینها را می‌توان مقایسه کرد با این عبارت از «شاعر آینه‌ها» که حدود یک دهه بعد از آن قضاوتها نوشته شده است‌: «بیدل‌، فرد اکمل و نمونه عالی و موفق‌ترین مظهر این گونه شعر و شاعری (سبک هندی‌) است و... علاوه بر تأملات ژرفی که در عوالم روحی انسان و جوانب حیات بشری دارد، یکی از شگفتی‌های قلمرو خلاقیت و جوانب حیات فارسی نیز هست و سکوت و ناسپاسی و حق‌ناشناسی ما ایران در برابر عظمت و نبوغ شعری او، به هیچ وجه‌، از اهمیت حقیقی مقام او... نمی‌کاهد.»(5)

ولی این تفاوت میان داوریهای جناب دکتر شفیعی کدکنی در این بیست سال‌، یک حقیقت دیگر را آشکار می‌کند و آن‌، پویایی شخصیت ادبی ایشان است و پرهیز از مطلق‌نگری و پای‌فشردن بر یک نظر قدیمی‌. ایشان چنان که در جایهای دیگر نیز نشان داده است‌، سخت مشتاق تحوّل و بازاندیشی بوده است و در عین حال‌، همواره شجاعت نقد نظریات پیشین خویش را داشته است‌. حال این نقد می‌تواند به صراحت باشد، چنان که در ویرایش دوّم «موسیقی شعر» (چاپ 1368) شاهدیم‌(6) و می‌تواند ضمنی باشد، یعنی کنار هم نهادن دیدگاههای چند دورة متفاوت‌، تا خواننده خود این سیر تحوّل ذوقی را دریابد، چنان که در «شاعر آینه‌ها» می‌بینیم‌. این بازاندیشی دایمی‌، به گمان من جای تحسین دارد و یکی دیگر از جوانب ارجمند شخصیت ادبی دکتر شفیعی کدکنی است‌.

 

در حوزة معانی و مفاهیم‌

اما در بررسی این کتاب ارزشمند، نباید این نکته را نیز فروگذاشت که جناب دکتر شفیعی بنابر دیدگاه صورت‌گرایانه خویش‌، کمتر به حوزة مفاهیم شعر این شاعر نزدیک شده‌اند، در حالی که می‌شد به آن مفاهیم نیز پرداخت‌، چون به نظر می‌رسد آنچه بیدل را بیدل کرده‌، تنها حس‌ّآمیزی و بیان پارادوکسی و امثال این‌ها نبوده است‌، بلکه معانی شعر بیدل نیز در این میان دخلی تمام داشته‌اند.

البته اگر کتاب صرفاً به مباحث صوری شعر بیدل اختصاص می‌داشت‌، جای انتقادی نبود، ولی قضیه این است که در مقاله‌ای از این کتاب‌، یعنی «بیدل و بیدل‌گرایان‌» که ترجمه‌ای است از تحقیق پروفسور یری بچکا، سخنانی دربارة معانی شعر بیدل آمده است که البته نقد و یا حاشیه‌زدنی جدّی را طلب می‌کرد. در اینجا بیدل شاعری «منکر اعتقاد به زندگی پس از مرگ و افسانة بهشت و دوزخ‌» و دارای «نظرگاههای ضدِّ فئودالی‌» ترسیم می‌شود که «میان مسلمانان و هندوان تمایزی قایل نیست و غالباً در کنار غیرمسلمانان قرار دارد»(7)

جناب دکتر شفیعی با واکنشی نسبتاً ملایم در برابر این نظرها در پاورقی‌، در واقع مسؤولیت آن سخنان را از دوش خود برداشته‌اند نه این که ارزیابی و داوری‌ای از خود داشته باشند. چنین است که سیمای معنوی بیدل در این کتاب را قدری نارسا و حتی مخدوش می‌یابیم‌.

آنچه به این نارسایی افزوده است‌، جابه‌جایی توجیه‌ناپذیری است که در ترتیب غزلهای انتخابی در کتاب «شاعر آینه‌ها» رخ داده است‌، بدین معنی که غزل تحمیدیة «به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا / سر مویی گر این جا خم شوی‌، بشکن کلاه آنجا» که سرمطلع غزلیات بیدل در نسخه‌های موجود دیوان اوست‌، در این گزیده به جای دیگری برده شده است و غزل «ز باده‌ای است به بزم شهود، مستی ما / که کرد رفع خمار شراب هستی ما» در آغاز گنجانده شده است‌، غزلی که بیت دومش چنین است‌:

بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است‌

ز خودپرستی تو تا به می‌پرستی ما

من برای این جابه‌جایی هیچ توجیهی از نوع ترتیب حروف الفبا یا وزن و قافیه و امثال آن نیافتم‌. جدا از آن‌، بعضی از غزلهای خوب بیدل که حاوی نیایش و حمدی بوده‌اند در این مجموعه غایب‌اند و در عوض‌، این غزل حاضر است‌:

این قدر ریش چه معنی دارد

غیر تشویش چه معنی دارد

 

گزیدة شعرها

باری‌، چنان که مؤلف محترم یادآور شده‌اند، آن شش مقالة ابتدای کتاب‌، به واقع مقدمه‌ای است برای گزیده‌ای از غزلها و رباعیهای بیدل که بخش عمدة آن را تشکیل می‌دهد. اگر این گزیده را با دیگر گزیده‌های موجود از بیدل در جُنگ‌ها و کتابهای تاریخ ادبیات و امثال اینها مقایسه کنیم‌، به سلامت ذوق ایشان معترف می‌شویم‌.

ولی هیچ انکار نباید کرد که بیدل شاعری است سخت دیرآشنا و هم‌چنان که مؤانست جناب دکتر شفیعی با این شاعر در طول بیست سال تمام اتفاق افتاده است‌، گزینش دلخواه از شعر او نیز به زودی به دست نمی‌آید. بسیاری از غزلهای بیدل‌، تا سالها بسیار معمولی به نظر می‌رسند و بناگاه با جرقه‌ای از پرده بدر می‌آیند. چنین است که یک گزیدة شعر بیدل‌، حتی اگر به کوشش یکی از مسلطترین و خوش‌ذوق‌ترین ادبای عصر هم فراهم آمده باشد، خالی از چند و چون نخواهد بود. این نه از کوتاهی گزینشگر، که از رازوارگی و دیرآشنایی شعر بیدل است‌.

آقای دکتر شفیعی به درستی گفته‌اند که «وقتی حساب ذوق به میان آمد، ذوق هیچ‌کسی برتر از ذوق دیگری نیست‌. هر کس یا هر گروهی حق دارد ذوق خود را برتر از ذوق دیگران بداند و به همین دلیل‌، در این انتخاب‌، نگارنده ادعای هیچ امتیازی برای سلیقة خود ندارد.»(8) ولی به نظر من‌، انتخابی چنین سنجیده از غزلهای بیدل‌، نشانگر برتری ذوق جناب دکتر شفیعی بر ذوق بسیاری دیگر از ادباست‌. فقط بحث در این است که به نظر می‌رسد گزینش موجود، به تمامی بر مطابقت این گزیده با آن ذوق (که ما نشانه‌هایش را در اینجا و دیگر کتابهای جناب دکتر شفیعی دیده‌ایم‌) گواهی نمی‌دهد. من فقط به دو غزل از بیدل اشاره می‌کنم‌، که اولی در کتاب آمده است و دومی نیامده است‌.

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا؟

می‌نمایی چشم حق‌بین را ره باطل چرا؟

و

تمام شوقیم‌، لیک غافل که دل به راه که می‌خرامد

جگر به داغ که می‌نشیند، نفس به آه که می‌خرامد

نکتة دیگر قابل تأمل‌، این است که به نظر می‌رسد که انس و الفت جناب دکتر شفیعی در مسیر بازخوانی غزلیات حجیم بیدل‌، به مرور افزایش یافته است‌، چنان که از حرف «الف‌»، تعداد غزلهای انتخابی ایشان‌، 23 غزل از 340 غزل است‌، یعنی کمتر از هفت درصد، ولی از حرف «ی‌»، 46 غزل از 200 غزل است‌، یعنی 23 درصد.(9) این هم می‌تواند مؤید سخن ما دربارة دیرآشنایی شعر بیدل و انس تدریجی آدمی با شعر او باشد.

ولی با این همه‌، این گزیده تا حدود بسیاری با انتظارات جوانان شاعرِ علاقه‌مند بیدل از این شاعر قرابت دارد و هیچ اغراق نیست اگر آن را از بهترین گزیده‌های موجود از شعر بیدل بدانیم‌.

 

پی‌نوشت‌ها

1. شاعر آینه‌ها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، انتشارات آگاه‌، چاپ سوم‌، زمستان 1371، صفحة 14.

2. همان‌، صفحة 18، مقالة «بیدل دهلوی‌»

3. همان‌، صفحة 80، مقالة «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌»

4. ادوار شعر فارسی‌، ویرایش دوم‌، چاپ اول‌، انتشارات سخن‌، تهران‌، 1380.

5. شاعر آینه‌ها، صفحة 96، مقالة «حافظ و بیدل در محیط ادبی ماورأالنهر در قرن نوزدهم‌».

6. موسیقی شعر، چاپ دوم‌، آگاه‌، تهران 1368.

7. شاعر آینه‌ها، صفحات 82 و 85، مقالة «بیدل و بیدل‌گرایان‌»

8. همان‌، صفحة 12.

9. می‌پذیرم که در این مورد، نمی‌توان بسیار مقیّد به عدد و رقم بود، چون بعضی حروف‌، به طور طبیعی آمادگی بهتری برای قافیه و ردیف شدن دارند و باز می‌پذیرم که بیدل در حرف «ی‌» به نسبت غزلهای خوب بیشتری دارد. ولی در اینجا، نسبت 5 درصد در حرف «ت‌»، 10 درصد در حرف «د»، 15 درصد در حرف «م‌» و آنگاه 23 درصد در حرف «ی‌» (میان غزلهای انتخابی و کل‌ّ غزلها) این سیر افزایشی تدریجی را تأیید می‌کند، در حالی که میانگین این نسبت در این گزیده ده درصد است‌، یعنی 282 غزل منتخب از حدود 2850 غزل بیدل‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ شعر جوان مهاجر

نگاهی به سلسله کتابهای «ادبیات معاصر افغانستان‌»

 

شعر مهاجرت افغانستان در ایران‌، سالهاست که یک جریان پویا و زاینده بوده است‌. این پویایی و زایندگی هم به واقع حاصل پیوند یک سلسله عوامل بیرونی و درونی است که به نحوی خاص‌، با هم همسو گشتند، یعنی از سویی مردم افغانستان و طبعاً شاعران آنها حرفهای ناگفتة بسیاری داشتند که حاصل اوضاع بحرانی این کشور بود و از سویی دیگر، در محیط ایران امکانات و شرایطی برای رشد در زمینة ادبیات فراهم بود، و این چیزی است که در سایر کشورهایی که مهاجران افغان در آنها به سر می‌برند، مهیّا نیست‌. به این عوامل باید افزود تشکیل جلسات ثابت و مستمر نقد و بررسی شعر در میان مهاجران افغان را که مهم‌ترین این جلسات‌، در این سالها انجمن «درّ دری‌» در مشهد بوده است‌.

به همین سبب‌، ما در سالهای اخیر، شاهد یک نسل جوان ولی جدّی از شاعران مهاجر افغان هستیم که غالباً در سنین دانش‌آموزی و دانشجویی‌اند و البته بسیار باتحرّک و سرزنده ظاهر شده‌اند. بعضی از این شاعران‌، در این سالها در محافل ادبی ایران نیز مطرح بوده و در مسابقات و جشنواره‌ها، مقامهای خوبی آورده‌اند، همچون حمید مبشّر و سیدالیاس علوی‌.

باری‌، با این مقدمة کوتاه‌، می‌خواهیم به معرفی یک سلسله از آثار این نسل شاعران بپردازیم‌، سلسله‌ای که تا حدودی حکایتگر نگاه تازه و گرایشهای سبکی ویژه‌ای است که شاید در نسل قبل به این روشنی دیده نمی‌شد. این کتابها، حدود بیست عنوان مجموعه شعر است که با عنوان «ادبیات معاصر افغانستان‌» به چاپ رسیده است‌. ناشر این کتابها، محمدابراهیم شریعتی از فعالان عرصة نشر آثار ادبی در افغانستان است‌.

تا جایی که اطلاعات من یاری می‌دهد، این اولین باری است که آثاری به این تعداد، از شاعران افغانستان در یک سلسلة به‌هم‌پیوسته منتشر می‌شود و این تا حدودی یادآور حرکتی مشابه است که در ایران انجام شد و بسیار مؤثر بود، یعنی انتشار سلسلة «گزیدة ادبیات معاصر» کتاب نیستان‌.

دوازده مجموعه از این بیست مجموعه شعر، به شاعران جوان اختصاص دارد، یعنی «نامه‌ای از لالة کوهی‌» از زهرا حسین‌زاده‌، «مرگ بر الفبا» از نقیب آروین‌، «شاعر به انتهای خیابان رسیده است‌» از محمد واعظی‌، «اینجا منم زنی‌، با چادری سیاه‌» از فاطمه سجادی (حصار)، «عکس ماه تو بر دیوارهای شب لیلی‌ترند» از رحیمه میرزایی‌، «آهوی همیشه دویده در من‌» از حسین حیدربیگی‌، «گریه‌های مریم مصلوب‌» از حفیظالله شریعتی (سحر)، «شکل هندسی تو» از معصومه احمدی‌، «هبوط در پیاده‌رو» از غلام‌رضا ابراهیمی‌، «من در اثر ماه‌گرفتگی‌» از سید عاصف حسینی‌، «من نشانه‌های سفر را گم نکرده‌ام‌» از حسین حسین‌زاده و «دو ماه در خسوف‌» از معصومه صابری‌.

این شاعران‌، کسانی‌اند که عموماً در دهة هشتاد به شاعری روی آورده‌اند و آثارشان رنگ و بوی خاص خود را دارد. شاخصه‌های مهم صوری و محتوایی شعر این گروه را چنین می‌توان برشمرد:

q

این شاعران‌، فرزندان سالهای اخیر هستند، یعنی دوران ثبات و بازسازی و البته وضعیت خاصی که کشور از نظر حضور بیگانگان با آنها روبه‌روست‌. به همین لحاظ، در شعر این گروه‌، کمتر نشانه‌ای از مضامین دهة هفتاد یعنی دوران جنگهای داخلی و یا پیش از آن‌، یعنی دوران جهاد و مقاومت دیده می‌شود. اگر هم بحثی از مسایل و مباحث سیاسی و اجتماعی در میان است‌، بیشتر به وضعیت بی‌سروسامان کشور و بی‌عنایتی دولتمردان به اوضاع جاری اشاره دارد.

خوشبختانه زندگی‌،

هنوز غم‌

هنوز شادی دارد.

هنوز دارد و ندارد، دارد.

نان قرض‌

آب مجانی‌

رؤیای مفت‌!

خبرها تعطیل نیست‌:

احمدشاه مسعود هست‌

افغانستان هست‌

زلزله آدم می‌کُشد

آدم‌، آدم می‌کُشد

هنوز می‌شود

از شرم‌گینی مردان بی‌نان‌وآب خانواده‌،

از دختران بی‌خنده ـ بی‌فصل‌

از کودکان بی‌بایسکل‌

و از شادی‌هایی‌

که می‌بینی ـ که می‌بینیم‌;

شاعر بود

ظالم بود

مظلوم بود.

(نقیب آروین‌، مجموعة «مرگ بر الفبا»)

q

از این که بگذریم‌، در این مجموعه‌ها، به یک دغدغة همیشگی مهاجران افغان بر می‌خوریم‌، یعنی بی‌سرنوشتی و احساس بی‌هویتی‌ای که هنوز از سر این مردم دست برنداشته است‌.

امسال باز بی‌وطنیم‌، ای پرنده‌ها

یک روح در دو تا بدنیم‌، ای پرنده‌ها

دیدی بهار سال دگر خنده‌ای نکرد

در برف مانده جان بکنیم ای پرنده‌ها

وقتی که چشم کلبة ما بسته می‌شود

بر خانة که در بزنیم ای پرنده‌ها؟

... جایی برای ماندن و رفتن نمانده است‌

شب را کجا قدم بزنیم ای پرنده‌ها؟

(محمد واعظی‌، مجموعة «شاعر به انتهای خیابان رسیده است‌»)

و موضوع دیگری که غالباً دستمایة این گروه شاعران می‌شود، تغزّل است که در شعر دهة شصت و اوایل هفتاد افغانستان در محیط هجرت تقریباً غایب بود و از اواسط دهة هفتاد، با سعی سیدنادر احمدی و محمدشریف سعیدی و بعضی دیگر از شاعران نسل پیش‌، کمابیش وارد مضامین شعر مهاجرت شد.

ویژگی مهم این تغزّلها، درآمیختگی‌شان با دغدغه‌ها و مسایل خاص مردم افغانستان است که به این شعرهای عاشقانه‌، رنگی از غربت و اندوه هم می‌دهد. به واقع این تغزّلی است کمابیش بومی و درآمیخته با دیگر چیزهایی که در زندگی مردم افغانستان امروز حضور دارد. به همین سبب‌، آن را می‌توان از عاشقانه‌سرایی شاعران امروز ایران‌، کمابیش متمایز کرد.

اگر چه نام تو در کوچه گل‌قمر باشد

به زیر شال سیاهت دو تا سحر باشد

نگفتی از چه در این روزها سیه‌پوشی‌

که سیل زلف تو پاشیده تا کمر باشد

مگر زمانه همه ساله با تو بد گشته‌

مگر که زخم نمک‌سوده بر جگر باشد

بگو که ده چه خبر، آسمان چه می‌بارد؟

بهار آمده یا نه‌، پرنده پر باشد؟

خدا کند که به یک صبح صادق روشن‌

بهار چشم تو در کوچه جلوه‌گر باشد

q

موضوع دیگری که مشخصاً در شعر این گروه دیده می‌شود و در آثار نسل پیش کمابیش غایب بود، دغدغه‌های درونی و مضامینی مربوط به زندگی انسان امروز است‌، یک انسان شهری و سردرگم‌. شاعران دهة شصت و هفتاد افغانستان‌، به سبب درگیری در مسایل حاد سیاسی و اجتماعی‌، چندان مجال پرداختن به خویش را نداشتند. به همین دلیل‌، شعر آنان‌، غالباً کلی و نمادگرایانه است‌. انسانی که در شعر آنان دیده می‌شود، غالباً با یک انسان معمولی در این زندگی شهری فرق دارد، شخصی است با این ویژگیها:

هنوز بادیه‌گردم به شیوة پدرم‌

چه آید از پس امروز بر سر پسرم‌؟

چه شد که آن همه دریا نکرد سیرابم‌

و بعد آن همه طوفان هنوز مردابم‌

من از تلاطم این بحر، تشنگی بردم‌

به ساحلی نرسیدم که همسفر خوردم‌

سفر ملول شد از من‌، من از سفر خستم‌

خجول هرچه رفیقان و رهروان هستم‌

مباد گردی از این‌سان سفر، به دامن‌تان‌

نصیب گرگ بیابان‌، نصیب دشمن‌تان‌

(سید ابوطالب مظفری‌)

ملاحظه می‌کنید که اینجا، بیان غالباً نمادین و کلّی است‌. سخن از دریا و طوفان است و بحر و ساحل‌، که نمادهایی‌اند از جوش و خروش انقلاب در افغانستان‌. ولی در شاعران جوان‌تر که ما در این بحث به آنها می‌پردازیم‌، این انسان با جزئیات بیشتری توصیف می‌شود و لحظاتی خاص از زندگی او به شعر درمی‌آید که شاید در آثار نسل پیش‌، کمتر با این جزئیات مطرح شده بود.

این ایستگاه سوم و لبریز آدم است‌

ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است‌

هل می‌دهند عالم و آدم‌، در این میان‌

یک پیرمرد گفت برو! صندلی کم است‌

این بار چندم است که او دیر می‌کند

یا صبح زود رفته و حالا «مقدم‌» است‌

حالا سوار یک اتوبوس قراضه‌ام‌

بازار چشمهای تماشا فراهم است‌

یک صندلی کهنه مرا در خودش نشاند

یک صندلی که مثل خودم گنگ و مبهم است‌...

خواب و خیال آمد و در من عبور کرد

آقا بلند شو! ته دنیا «مقدم‌» است‌.

(غلام‌رضا ابراهیمی‌، مجموعة «هبوط در پیاده‌رو»)

به همین سبب‌، می‌توان گفت این شعرها، شخصی‌تر و خاص‌تر است و از این نظر، قرابت بیشتری با جریانهای نو در شعر امروز دارد.

به تبع همین خاص‌شدن فضا و مضامین‌، تخیّل و زبان این شاعران هم امروزی‌تر است و حاصل تجربه‌های زبانی و کشفهای تصویری خودشان‌. البته نباید فراموش کرد که در این میان بعضی ابهامهای ناخواسته و لغزشهای زبانی هم در کار است‌، ولی به هر حال در این شعرها نوعی سرزندگی و پیوند با چشمدیدها و تجربیات عینی شاعران دیده می‌شود که بسیار ارزشمند است‌.

البته نباید فراموش کرد که ممکن است این شخصی‌شدن بیش از حد شعرها، میان شاعر و اجتماع فاصله بیندازد و در نهایت از وسعت حوزة مخاطبان آنان بکاهد. آنچه این احتمال را زیاد می‌کند، گرایش نسبتاً بیشتر این شاعران به قالبهای نوین است که البته یک ضرورت است و طبیعتاً مخاطبان شعر را به تدریج با شعر نو بیشتر آشتی می‌دهد، ولی این را هم انکار نمی‌توان کرد که شعر این گروه را به نسبت نسل پیش‌، کم‌مخاطب می‌سازد.

به هر حال‌، انتشار پیوستة آثار شاعران جوان مهاجر در این سالها، نویدبخش یک حرکت تازه است‌، حرکتی است که مبتنی است بر فعالیتهای ادبی نسل پیش‌، ولی در عین حال‌، از بعضی ویژگیهای خاص نیز بهره دارد. این شعرها، تا حدود زیادی بر شعر جوان افغانستان در داخل کشور هم اثر گذاشته است‌، هم به واسطة توزیع این کتابها در افغانستان و هم به سبب حضور بعضی از این شاعران که در سالهای اخیر به کشور بازگشته و مشغول فعالیتهای ادبی و مطبوعاتی شده‌اند، همچون نقیب آروین و سیدعاصف حسینی‌.

با این وصف‌، هیچ دور از انتظار نیست که شعر جوان افغانستان در سالهای بعد را کاملاً متمایز با شعر دهه‌های پیش ببینیم‌، به‌ویژه که این تمایز از جهاتی نوعی پیشرفت هم به حساب می‌آید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ طرزی و سراج‌الاخبار

 

معرفی کتاب «طرزی و سراج‌الاخبار»

 

 

 

 

 

طرزی و سراج‌الاخبار

 

بشیر سخاورز

 

ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

 

طرح جلد: وحید عباسی‌

 

چاپ اول‌، تهران‌، ۱۳۸۶

۲۰۰۰ نسخه‌، ۲۰۷ صفحه‌، رقعی‌

 

 

 

 

 

اکنون قریب به یکصد سال از تأسیس نشریة سراج‌الاخبار می‌گذرد، ولی واقعیت این است که هنوز هم آگاهی از چگونگی پیدایش‌، نحوة انتشار و محتوای این نشریه‌، برای مردم افغانستان سودمند است‌. هم‌چنین شناخت شخصیت محمود طرزی‌، به عنوان گردانندة این نشریه و حتی هدایت و رهبری یک نسل روشنفکر در افغانستان‌، ضرورت دارد.

 

به راستی جریان روشنفکری و مطبوعات در افغانستان چنان کند حرکت کرده است که ما هنوز نیازمند تجربیات یک قرن پیش هستیم‌، یا این نشریه و حلقة گردانندگان آن چنان برجسته بوده‌اند که هنوز خودنمایی می‌کنند؟ شاید هر دو سمت قضیه تا حدودی درست است و چنین است که شناخت طرزی و سراج‌الاخبار هنوز ضرورت دارد.

 

به نظر می‌آید که کتاب «طرزی و سراج‌الاخبار» اثر بشیر سخاورز، در پاسخ به این نیاز نوشته شده است‌، چنان که نویسنده هم خود در مقدمة کتاب تصریح می‌کند که «من‌... به این باورم که افکار طرزی همین امروز می‌تواند ما را به فردایی بهتر رهنمون گردد. ما در این صد سال اخیر سیر ترقی قابل‌توجهی نداشته‌ایم‌، اما مانند گذشتگانمان‌، بیگانگان را عامل این عقب‌مانی می‌دانیم و معترف نیستیم که در بسا موارد خود ما عامل آن بوده‌ایم‌.»

 

در یک نگاه کلی به پیکرة کتاب‌، آن را حاوی سه بخش می‌یابیم‌: زندگینامة محمود طرزی‌، جزئیات انتشار سراج‌الاخبار و نقش طرزی و سراج‌الاخبار در جامعه‌، سیاست و ادبیات آن روز افغانستان‌.

 

این مباحث‌، ذیل این عنوانها در این کتاب گرد آمده است‌: آثار طرزی‌؛ ساختار بیرونی سراج‌الاخبار؛ واکنش در برابر نشر سراج‌الاخبار؛ نمایشنامة اشرافیان‌؛ نخبگان طرزی‌؛ پان اسلامی‌، پان آسیایی یا نشنالیزم‌؛ افغانستان و کشورهای همسایه‌؛ طرزی و ادبیات‌؛ تأثیر مشروطیت بر شعر ما؛ معارف‌؛ حضور زن در زمان طرزی‌.

 

این تنوع عناوین‌، جامعیت کتاب «طرزی و سراج‌الاخبار» را نشان می‌دهد و روشن می‌دارد که نویسنده به هر سه بُعد سیاسی‌، اجتماعی و ادبی محمود طرزی و نشریة او توجه داشته است‌.

 

به اینها باید افزود پیشگفتاری به قلم اسدالله حبیب استاد سابق دانشگاه کابل‌، مقدمة مؤلف‌، سالشمار زندگی طرزی و تصویرهایی مرتبط با موضوع کتاب را که به تنوّع این اثر افزوده‌اند.

 

به گمان من‌، نقطة امتیاز مهم این کتاب‌، پرداختن مؤلف به ارتباط و تأثیر و تأثر سراج‌الاخبار و جریانها و شخصیتهای خارجی و داخلی دخیل در امور افغانستان است‌. یعنی بشیر سخاورز کوشیده است در این اثر، تا حدود زیادی وضعیت فکری‌، اجتماعی و سیاسی کشور در آن عصر را بررسی کند و نقش طرزی و سراج‌الاخبار را در تحول در این عرصه‌ها روشن سازد. به همین سبب‌، این کتاب را می‌توان از سویی دیگر، گزارشی از جریان تجدد و روشنفکری در آن دوران و موانع و مشکلات آن دانست‌. این ویژگی‌، سودمندی کتاب را برای جامعة امروز افغانستان بیشتر می‌کند، چون ما اکنون نیز در بسیاری امور، در حال تکرار وضعیت یک قرن پیش هستیم‌.

 

و نکتة مهم دیگر، توجه نویسنده به مسایل منطقه و کشورهای همسایه و ارتباط آنها با جریان روشنفکری افغانستان است‌. خوانندة کتاب‌، بدین ترتیب کمابیش با وضعیت روشنگری در کشورهای همسایه نیز آشنا می‌شود.

 

ولی به نظر می‌رسد که در این کتاب‌، کفة بحث در مورد این تأثیر و تأثرات بیرونی به نسبت اطلاعاتی که ما از جزئیات متن سراج‌الاخبار می‌یابیم‌، سنگین است‌. به نظر می‌رسد که فصلهای «آثار طرزی‌» و «ساختار بیرونی سراج‌الاخبار» زودتر از آنچه انتظار داریم تمام می‌شود و ما ناگهان به بحث «واکنش در برابر نشر سراج‌الاخبار» می‌رسیم‌.

 

ولی خوشبختانه نویسنده بعد از یک بحث نسبتاً مفصل و کلّی دربارة گروهها و شخصتیهای دخیل در افغانستان آن روز، به بحثهای عینی‌تر و جزئی‌ترین همچون «طرزی و ادبیات‌» و «تأثیر مشروطیت بر شعر ما» می‌رسد و این روند، تا آخر کتاب ادامه می‌یابد.

 

بحث را نمی‌توان بدون اشاره‌ای به نثر نویسنده در این کتاب به پایان برد که نثری است پاکیزه‌، شفاف و بدور از عبارت‌پردازیها و کلی‌گویی‌های مرسوم‌. آقای سخاورز از امکانات وسیع زبان فارسی استفاده‌ای بهینه کرده است‌، یعنی هم ویژگیهای نثر فاخر کهن را در کتاب می‌توان یافت و هم واژگانی را که در سالهای اخیر ابداع شده و بعضی از آنها هنوز در افغانستان چندان رایج نیست‌. در این عبارت از کتاب به عنوان مثال درنگ کنید: «محمود طرزی علاقة خاصی به گویش عامیانه داشت و این توجه‌، سبب شده بود که شاعران نامور آن روز را وادارد تا آنها هم گویش عامیانه را در شعرهای خود به کار ببرند، شاعرانی که پیش از حضور طرزی سخت معتقد به زبان دستوری و پیروان وفادار سبک هندی بودند.» در این پاره‌، در اینجا هم کلماتی فاخر مثل «نامور»، «وادارد» و قید «سخت‌» به معنی «بسیار» می‌بینیم و هم کلمة «گویش‌» را که کم‌کم جایگزین «لهجه‌» شده است‌. این روند، در نثر امروز فارسی افغانستان اتفاقی خجسته است و می‌تواند بر غنا و پاکیزگی این زبان بیفزاید. 

(این مطلب پیش از این در صفحه آنلاین بی بی سی درج شده است.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ تصویری از هنر در افغانستان امروز

نقد و نظری بر کتاب «رنگ و رنج‌» از محمدرفیع اصیل یوسفی

 

 

 

چاپ شده در مجله گلستان هنر

چه کسی می‌دانست که آن پیرمرد مهاجر ساکن منطقة عدل خمینی مشهد، بزرگ‌ترین کتیبه‌نویس زندة عصر خویش است‌; همو که در قریب به هشتاد سالگی‌، بر بیش از پنجاه نوع خط اسلامی تسلّط داشت و کتیبة بزرگ رواق مسجد گوهرشاد، هم‌اکنون گواهی زنده بر هنر اوست‌; جدا از آثار بی‌شمار دیگری که در افغانستان‌، ایران و دیگر کشورها از او باقی است‌.

 

افغانستان از دیرباز مهد هنر بوده است‌، به‌ویژه در روزگار تیموریان و ظهور مکتب هنری هرات‌. ولی سالهاست که این کشور روزگار خوشی ندارد. در چند دهة اخیر، بخت از هنر و هنرمندان روی گردانده و زمانه امنیت و آرامشی را که لازمة رشد هنر است از این مملکت گرفته است و هم آن معدود هنرمندانی که توانسته‌اند این روزگار سخت را تاب بیاورند و در سایة جنگ و دربه‌دری هم این چراغ را روشن نگه دارند، غریب و گمنام مانده‌اند.

 

این را وقتی بهتر حس می‌کنیم که کتاب «رنگ و رنج‌» را می‌گشاییم و درمی‌یابیم که وارثان هنرهای تجسّمی در افغانستان چه تلاشی برای حفظ این سلسلة طلایی کرده‌اند و چه رنجی در این راه کشیده‌اند.

 

باری‌، «رنگ و رنج‌» کتابی است در معرفی جمعی از هنرمندان هنرهای تجسّمی‌، به‌ویژه خط و نگارگری افغانستان‌. این کتاب‌، به کوشش محمدرفیع اصیل یوسفی پژوهشگر مهاجر افغان ساکن ایران گردآوری شده است‌. کتاب از سوی کانون هنرهای زیبای مؤسسة خیریة امام جواد و در انتشارات سنبله چاپ شده است‌، با طرح جلدی از وحید عباسی هنرمند مهاجر افغانستان‌، در  2500 نسخه و 552 صفحه با قطع رقعی‌.

 

در یک نگاه کلّی به کتاب‌، آن را حاوی دو بخش نسبتاً مستقل می‌یابیم‌. بخش اول‌، یادنامة سه استاد نامدار هنرهای تجسّمی است و بخش دوم‌، نمایة هنرمندان معاصر افغانستان‌. چون هر یک از این بخشها ویژگیهای خاص خود را دارد، ما نیز به هر یک به استقلال می‌پردازیم‌.

 

q

 

اولین یادنامه‌، برای هنرمندی است که در ابتدای مقال از او سخن گفتیم‌، مرحوم محمدعلی عطار هروی خوشنویس بزرگ افغانستان که حدود بیست سال پیش در مشهد مقدس درگذشت‌. استاد عطّار خوشنویسی بود توانا و واجد خصوصیاتی که او را در عصر حاضر بی‌بدیل ساخته بود. او از معدود هنرمندان افغانستان بود که نه تنها در آن کشور، که در کل منطقه نظیر نداشت و این‌، برای هموطنان او که سالهاست در چنبرة حوادث اسیر بوده و در همه هنرها دنباله‌رو همسایگان باقی‌مانده‌اند، افتخاری بزرگ است‌.

 

به واقع آنچه از استاد عطّار هنرمندی منحصر به فرد ساخته بود، تسلّط شگفت‌انگیز او بر خطوط کهن اسلامی بود. یکی از شواهد این توانایی او، «قرآن محلّی‌» است که در آن‌، جزء سی‌ام قرآن مجید، با سی خط گوناگون نوشته شده است‌، هر سوره‌ای با خطی از خطوط زیبای اسلامی‌، از نستعلیق گرفته تا کوفی قرنهای کهن‌.

 

باری‌، در یادنامة استاد عطّار در «رنگ و رنج‌»، حدود بیست مقاله‌، گفت‌وگو، خاطره و شعر دربارة او گنجانده شده است و این‌، تنها جایی است که این همه سخن دربارة این هنرمند می‌توان یافت‌.

 

یادنامة بعدی‌، برای مرحوم محمدسعید مشعل فراهم آمده است‌. مشعل از وارثان مکتب نگارگری هرات بود که به پیروی از سبک بهزاد کار می‌کرد و در این راه‌، شاگردانی نیز پرورش داد، همچون خلیل‌آقا ازهر هروی که از بهترین مینیاتورکاران افغانستان است‌. ولی ارزش کار مشعل‌، در نگارگری خلاصه نمی‌شود. او علاوه بر آن‌، شاعر، خوشنویس‌، مجسمه‌ساز و در کنار اینها، یک مدیر موفق بود که در عصر مسئولیتش در سمت شهرداری هرات‌، در احیای سیمای فرهنگی آن شهر بسیار کوشید، ولی دریغ که تلاشهای او با کم‌مهری اهل سیاست روبه‌رو شد و در نهایت عقیم ماند.

 

و یادنامة سوم‌، برای مرحوم امین‌الله پیرزاد هروی تدوین شده است که از خوشنویسان بزرگ بعد از عطار به شمار می‌رفت و به همین سبب‌، آثارش امروزی‌تر می‌نماید.

 

ولی دریغ که این هر سه یادنامه‌، سالها بعد از درگذشت این استادان چاپ می‌شود. نقطة تأکید ما نیز در اینجا، نه هنر عطار و امثال او، بل این بحث است که چگونه می‌شود در این عصر انتشارات و ارتباطات‌، اولین یادنامه‌ای که برای خوشنویسی چنین بی‌بدیل چاپ می‌شود، حدود بیست سال بعد از درگذشت او باشد. البته اگر همّت و پشتکار اصیل یوسفی نبود، شاید این مهم باز هم سالها به تعویق می‌یافت و شاید هیچ‌گاه تحقق نمی‌یافت‌.

 

این نکته‌، ارزش وجودی کتاب «رنگ و رنج‌» را باز می‌نماید. مؤلف در این کتاب به واقع برگهایی را از آغوش باد رهانده و ثبت تاریخ کرده است‌. از همین روی‌، این کتاب‌، می‌تواند نقطة اتکا و منبعی باشد برای هر پژوهشی که از این پس دربارة زندگی و آثار این استادان انجام می‌شود و از این نظر، باید تلاش مؤلف را قدر دانست‌. واقعیت این است که پژوهش دربارة هنرهای تجسّمی و گردآوردن یادنامه و مجموعه مقاله در این موضوع‌، کاری است دشوار. در شعر و داستان‌نویسی چنین نیست‌، چون جماعت شاعر و داستان‌نویس خود اهل قلم‌اند و مأنوس با نوشتن و گفت‌وگو کردن‌. اینان نه تنها دربارة شعر و داستان‌، که دربارة دیگر هنرها نیز می‌نویسند، چنان که بسیاری از نوشته‌های کتاب «رنگ و رنج‌» نیز اثر اهل ادب است‌. ولی اهل هنر، بیش از نوشتن‌، دست در خلق آثار هنری دارند و چنین است که گردآوری مقالاتی تخصصی در موضوع کار آنان‌، سخت می‌شود.

 

شاید از همین روی است که کتاب حاضر، از لحاظ مقالات تخصصی در موضوع خط و نگارگری‌، قدری فقیر می‌نماید. بیشتر مطالب‌، یا زندگینامة این هنرمندان‌اند، یا توصیفهایی کلّی و ستایش‌آمیز. در هیچ‌جای کتاب نقدی جدّی بر آثار این استادان نمی‌توان یافت و البته این از عوارض تربیت فرهنگی ماست که سبب شده است نقد را یک ضرورت به حساب نیاوریم و حتی گاه حمل بر خصومت کنیم‌. ما بزرگانمان را تا وقتی زنده‌اند از یاد می‌بریم و آنگاه که از میان ما رفتند، همسنگ مانی و بهزاد می‌شماریم‌. سید ابوطالب مظفری در جایی از کتاب «رنگ و رنج‌» با تفصیل بدین عارضه پرداخته است و من فقط بخشی از سخن او را نقل می‌کنم‌.

 

«ما مردم افغانستان‌... مدتهاست نمی‌توانیم مفاخر علمی و هنرمندان خود را «تجلیل‌» و «تحلیل‌» کنیم و این از آفات و نتایج جامعة بحران‌زدة ماست‌. در یک چنین جامعه‌ای شخصیتها تحلیل نمی‌شوند، چون این جامعه درونی هراسان دارد. درون ما مانند بنای فرسوده‌ای است که با اندک ور رفتن به آن‌، ممکن است فرو بریزد. این است که قدرت دست زدن به آن را نداریم‌. در مقابل رقیبان و دشمنان می‌خواهیم از خود یک شیر عَلَم بسازیم و آن را تقدیس کنیم‌. تحلیل‌، از درون یک ساختار مطمئن بر می‌خیزد.»

 

باری‌، می‌گفتیم که «رنگ و رنج‌» از نظر مقالات تخصصی و نقدهای جدی و فنی نسبتاً فقیر است و دلیل آن را هم بازنمودیم‌. با این‌همه‌، نباید از بعضی مقالات سودمند و کارآمد این بخشها غفلت کرد، همچون مقالة «معراج حضرت رسول‌» از آیدین آغداشلو و سخنرانیهای دکتر محمدسرور مولایی و مجید فداییان‌. از این که بگذریم‌، در گفت‌وگوهایی که با آن سه استاد انجام شده است نیز اطلاعات خوبی دربارة زندگی و آثارشان می‌توان یافت که می‌تواند منبع اطلاعات برای پژوهشهای بعدی باشد.

 

از این که بگذریم‌، به گمان من‌، اگر سیمای هنر افغانستان همین باشد که در «رنگ و رنج‌» می‌بینیم‌، باید اعتراف کرد که سیمایی است گردآلود و کهنه‌، و اگر ارزشی هم دارد، به واسطة کهن‌بودن خویش است‌، همانند ارزشی که آثار باستانی دارند. ما بر این باوریم که استاد عطار در نوشتن خطوط کهن تواناترین هنرمند عصر خویش بوده است‌. ولی این باور، این الزام را هم در پی دارد که ما به راستی در حدّ کتیبه‌نگاری کهن باقی مانده‌ایم و از رهیافتهای نوین خوشنویسی بی‌خبریم‌. هم‌چنین این افتخار که استاد مشعل در نگارگری در مکتب بهزاد یگانه بود، پذیرش این واقعیت را ایجاب می‌کند که ما به پیروی از بهزاد قناعت کرده‌ایم و از تجربه‌های نوین‌، حتی در همان محدودة مینیاتور هم بی‌خبریم‌.

 

به راستی چنین است‌؟ قدری آگاهی از جریانهای هنری افغانستان نشان می‌دهد که هنر این کشور آن‌قدرها هم دربند پیروی از قدما نمانده است‌. نقاشی افغانستان حدود یک قرن پیش‌، با ظهور غلام‌محمد میمنگی و شاگردان او محتوّل شد. میمنگی نخستین کسی بود که با مکاتب نقاشی امروز جهان آشنا شد و سبکهای نوین را تجربه کرد. در هنر خوشنویسی نیز هنرمندان جوان افغانستان نقاشی‌خط و دیگر روشهای نوین را تجربه کرده‌اند. در همین کتاب «رنگ و رنج‌» نیز ردّ پایی از این نوآوریها می‌توان یافت‌، به‌ویژه در بخش دوم کتاب ـ که بدان خواهیم رسید ـ ولی در مجموع باید پذیرفت که پسند و سلیقة جناب اصیل تا حدی سنتی بوده‌است‌، وگرنه جای داشت که یادی هرچند مختصر از کسانی همچون میمنگی نیز در میان باشد.

 

q

 

کتاب «رنگ و رنج‌» در بخش دوم خویش‌، قدری امروزی‌تر می‌نماید. در اینجا، مقالات و گفت‌وگوهایی از هنرمندان حاضر افغانستان را می‌خوانیم که غالباً هم از نسل جوان هستند. در مجموع‌، در اینجا سیمای هنر امروز افغانستان تا حدودی رخ می‌نماید.

 

در این بخش‌، نمایه‌ای مفصل از هنرمندان معاصر افغانستان نیز تدوین شده است که از اجزای مهم کتاب است و بسیار سودمند. این نمایه‌، که دربرگیرندة زندگینامه و تصویر حدود دویست و پنجاه هنرمند معاصر افغانستان است‌، از کوشش و جدیت چندین‌سالة گردآورنده خبر می‌دهد، چون در این روزگار پرآشوب که بسیاری از هنرمندان افغانستان به اطراف و اکناف گیتی پراکنده شده‌اند و با این گیسختگی حلقات فرهنگی و هنری کشور، بسیار سخت است زندگینامة این‌همه هنرمند را فراهم آوردن‌.

 

همین مشکلاتی که گفتیم‌، به نمایه خللی جدی هم وارد کرده است‌، بدین معنی که از بعضی هنرمندان صاحب‌نام مملکت نام و نشانی در این نمایه نیست و یا اطلاعاتی که در مورد آنان داده شده است‌، بسیار اندک است‌، چنان که از غلام‌محمد میمنگی نقاش نامدار افغانستان هیچ نامی در کتاب نیست و در مورد عبدالغفور برشنا، فقط به ذکر نام و صفت «نقاش‌» بسنده شده است‌.

 

به نظر می‌رسد که اطلاعات گردآمده در مورد افراد در این نمایه‌، بیش از آن که تابع عظمت شخصیت و ارزش هنری آنان باشد، تابع میزان ارتباط مؤلف با آنان بوده‌است‌. از همین روی گاه به زندگینامه‌هایی دو صفحه‌ای برمی‌خوریم (مثلاً در مورد سید عبدالقادر رحیمی و میرویس رضازاده‌) و گاه نیز به یکی دو سطر اطلاعات بسنده شده است‌، چنان که گفته شد.

 

همین فراز و فرود، در کیفیت و اهمیت افراد مطرح شده نیز وجود دارد. مسلماً انتظاری که ما از یک نمایه آن هم در یک کتاب داریم‌، معرفی کسانی است که یا هنرشان را به جایگاه رفیعی رسانده‌اند و یا با چنان استعدادی پای به میدان نهاده‌اند که آنان را نابغه یا پدیده‌ای در این هنر می‌توان به شمار آورد. ولی بعضی کسانی که در این نمایه معرفی شده‌اند، نوآموزانی‌اند که هنوز هنرشان به مرحلة تثبیت هم نرسیده‌است‌. این ناهمگونی مرتبة افراد معرفی‌شده‌، اعتبار نمایه را مخدوش کرده است‌. بهتر بود یا نمایه مختصرتر باشد و یا با کاوشی وسیع‌، همه استادان و هنرمندان برتر افغانستان در آن معرفی شوند، به‌گونه‌ای که نمایه با یک معرفی سادة مطبوعاتی متفاوت باشد.

 

در این بخش‌، ذیل معرفی و زندگینامة بعضی هنرمندان‌، کلامی دربارة هنر امروز هرات هم از آنان آمده است که پاسخ آنان به اقتراحی در مورد «وضعیت گذشته و کنونی سیر هنر در افغانستان و خصوصاً مکتب هرات و برنامه‌های آیندة هنری‌» هنرمندان بوده است‌. این پاسخها نیز در غالب موارد، کلی و فاقد نکات کلیدی‌ای است که بتواند وجودشان را در این کتاب توجیه کند.

 

و بالاخره مشکل دیگر کتاب «رنگ و رنج‌»، تناقضی است که مؤلف در آن گرفتار آمده است‌، بدین معنی که بر روی جلد کتاب‌، در کنار عنوان اصلی‌، عنوان «هنرآوران هری‌» درج شده است که حاکی از تعلق خاطر ویژة مؤلف به شهرش هرات است‌. البته با این‌همه سابقه‌ای که هرات در رشته‌های گوناگون هنری از دوران تیموری به بعد دارد، گردآوردن کتابی ویژة هنر و هنرمندان این شهر، امری طبیعی است و مؤلف نیز می‌توانست بدون هیچ دغدغة خاطری همه کتاب را به بررسی هنر هرات و معرفی هنرمندان آن اختصاص دهد. مشکل از آنجا پدید آمده است که گردآورنده در خود کتاب به این قید وفادار نبوده و در نمایة هنرمندان افغانستان‌، گاه و بیگاه کسانی از شهرهای دیگر را نیز معرفی کرده و بدین ترتیب‌، تناقضی آفریده‌است‌. باز اگر این معرفی کاملاً جامع و متناسب با جایگاه هنر در هر جای بود، خللی در کار وارد نمی‌شد و می‌شد مدعی شد که این نمایه‌، هدفی فراتر از عنوان اصلی کتاب دارد. مشکل اینجاست که در این بخش نیز گرایش به هرات بسیار شدیدتر از حد معمول است و این همه‌، شائبة منطقه‌گرایی را ـ که مسلماً در مؤلف وجود نداشته است ـ پدید می‌آورد.

 

به واقع می‌توان حدس زد که گردآورنده‌، قصد تدوین کتابی دربارة هنر در افغانستان امروز داشته است‌، ولی چون بیشتر منابع اطلاعات او از هرات بوده است‌، لاجرم این قسمت کار بسیار پررنگ شده و با قید غیرضروری «هنرآوران هری‌»، بر روی جلد نیز سرایت کرده است‌.

 

مشکل دیگری که گردآورنده نیز بدان اعتراف دارد، محدودماندن کتاب در چند رشتة خاص هنری مثل خوشنویسی و نگارگری و احیاناً عکاسی و تذهیب‌کاری و مجسمه‌سازی‌، و در مجموع هنرهای تجسمی است‌. در این کتاب‌، تقریباً هیچ نشانی از هنر موسیقی‌، تئاتر و سینما نمی‌توان یافت‌.

 

با این همه‌، باید اعتراف کرد که در این روزگار گسست فرهنگی و از میان رفتن حلقه‌ها و کانونهای هنری و فرهنگی افغانستان‌، گردآوردن کتابی در همین حد نیز کاری توانفرسا بوده است و باید جناب رفیع اصیل یوسفی را در این تلاش چندساله‌اش ستود. این کتاب ممکن است بسیار فراگیر نباشد، ولی در حوزه‌ای که مؤلف خود را بدان مقید کرده است‌، تا حدود زیادی جامع و قابل قبول است‌. در هر حال‌، محدودشدن به هنرهای تجسمی‌، ولی تعمق در آن‌، بهتر است از یک کار سطحی و کلی در مورد همه هنرهای هفتگانه‌. بالاخره می‌توان امید داشت که کسانی دیگر با همین دقت و تلاش‌، به دیگر هنرها نیز بپردازند.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ سرنوشت برگ

این مطلب چندی پیش در صفحه آنلاین بی بی سی در بخش افغانستان منتشر شد.

سرنوشت برگ‌

 

نگاهی به مجموعه شعر «آدمی پرنده نیست‌» از قنبرعلی تابش‌

 

q محمدکاظم کاظمی‌

 

 

 

آدمی پرنده نیست‌

 

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود

 

سرنوشت برگ دارد آدمی‌

 

برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود،

 

پایمال عابران کوچه‌ها شود

 

این یکی دو سال‌، برای شعر افغانستان در محیط مهاجرت ـ به ویژه در ایران ـ سالهای بسیار خوبی نبوده است‌. در مجموع شاعران ما آن تحرکی را نداشتند که داستان‌نویسان داشتند و لاجرم در حوزة چاپ و نشر کتاب هم آثار برجسته‌ای ندیدیم‌; مگر دو یا سه کتاب‌، که «آدمی پرنده نیست‌» یکی از آنهاست‌.

 

«آدمی پرنده نیست‌» هفتمین مجموعه شعر است از سلسلة «ادبیات معاصر افغانستان‌» انتشارات عرفان‌. این کتاب 128 صفحه‌ای با شمارگان 3000 نسخه در بهار 1385 در تهران منتشر شده است و حدود هشتاد شعر از این شاعر را در خود دارد.

 

قنبرعلی تابش از شاعران صاحب‌نام افغانستان است‌، به‌ویژه در محیط مهاجرت‌. از او، پیش از این هم کتابهای «دورتر از چشم اقیانوس‌»، «چشم‌انداز شعر امروز افغانستان‌» و «مشرق گلهای فروزان‌» چاپ شده است که اولی مجموعه شعر اوست‌، دومی مجموعه‌ای از مقالات ادبی و سومی گزیده‌ای از شعرهای مذهبی شاعران مهاجر.

 

ولی «آدمی پرنده نیست‌» با «دور تر از چشم اقیانوس‌» تفاوت سطح محسوسی دارد و حتی می‌توان گفت ما را با چهره‌ای تازه از این شاعر روبه‌رو می‌کند.

 

آنچه به شعرهای این مجموعه امتیازی ویژه می‌بخشد، تنوّع صوری و محتوایی آنهاست‌. در حوزة صورت‌، شاعر قالبهای مختلف مثل غزل‌، مثنوی‌، رباعی‌، نیمایی و سپید را تجربه کرده و در غالب آنها نیز موفق بوده است‌. در شعر او تعادلی میان نوگرایی و حفظ سنت دیده می‌شود که در آثار دیگر شاعران این نسل‌، کمتر است‌.

 

در حوزة محتوا،  با یک نگاه کلّی‌، در شعر تابش این سه حال و هوا را می‌یابیم‌.

 

1. مردم و کشور افغانستان و آنچه در این سالهای سخت بر آنها گذشته است‌، موضع بخش عمده‌ای از شعرهای تابش است‌. در این شعرها، او فقط روایتگر صحنه‌هایی تکراری و همیشگی از این مصایب نبوده و کوشیده است جلوه‌های گوناگونی از وقایع را به تصویر کشد. جنگ‌، مهاجرت‌، فقر، محرومیتهای زنان و امثال اینها دغدغه‌های اصلی شاعر در این دسته از سروده‌هایند. غزل «کشورم یا...» یکی از شعرهای خوب تابش در این موضوعات است‌:

 

پامیر، بغض گشته و پیچیده در گلو

 

هلمند می‌دود به گدایی به چارسو

 

کابل به‌سان دختر بی‌آبرو شده‌

 

می‌جوید از چکیدن اشک خود آبرو

 

دوشیزگان شهر گل سرخ را عسس‌

 

بسته‌است زیر گنبد آیینه موبه‌مو

 

دیشب‌، هزار مادر گیسوسپید بلخ‌

 

در اشکهای خویش مرا داد شست‌وشو

 

امشب برای کشور خود، هان خدای من‌!

 

می‌گردم این جهان تو را جمله‌، موبه‌مو

 

یا کشورم دوباره به من باز می‌دهی‌

 

یا عرش‌، همچو کشور من گشته زیر و رو

 

 

 

2. تابش همانند دیگر شاعران نسل خود، دغدغه‌های مذهبی نیز دارد. یک دسته از سروده‌های این کتاب‌، به‌ویژه در قالب غزل‌، در ستایش بزرگان دین سروده شده‌اند. او در این شعرها کوشیده است لحن و زبانی نو را تجربه کند و البته این تلاش در دیگر هم‌نسلان تابش نیز دیده شده است‌. این نوع شعرها به مرور زمان می‌توانند در تغییر حال و هوای شعرهای مناسبتی و منقبتهای مملکت ما مؤثر باشند، چون این حوزه از شعر ما، تا کنون بسیار کم لحن و بیان امروز را در خود دیده است‌.

 

ولی نباید فراموش کرد که این برای شاعری همچون تابش‌، یک امتیاز برجسته نیست‌. کار اصلی شاعری در این حد، این است که گرایش مذهبی خویش را در همه سروده‌های خویش حل کند، نه این که آن را در شعرهایی صرفاً در مدح و منقبت بزرگان دین خلاصه سازد. به عبارت دیگر، بهتر است مذهب در موضع شعر حضور داشته باشد نه فقط در موضوع آن‌.

 

 

 

3. تأملات شاعرانه و عاشقانه‌. من این عنوان را برای آن دسته از شعرهای تابش برگزیده‌ام که حاصل کشفهای شاعرانة او از پیرامون‌اند. شاعر در اینجا دریافتهای شاعرانه و دغدغه‌های شخصی خویش از جهان را تصویر می‌کند. بیشتر نوسروده‌های شاعر از این‌گونه‌اند، به‌ویژه شعرهای کوتاه‌، که یکی از آنها را اینک می‌خوانیم‌.

 

چه بنویسم عزیزم‌؟

 

تمام سخن این است‌:

 

«آب و دانه‌»

 

پرنده را اسیر کرده است‌.

 

حال که از شعرهای کوتاه شاعر سخن به میان آمد، خوب است یادآور شویم که به نظر می‌رسد بسیاری از این نوسروده‌های چندسطری به یک ساخت و قوام خاص نرسیده‌اند که هر یک را بتوان شعری کامل دانست‌. به واقع اینها کشفهای شاعرانه‌ای اند که در قالب کلام پیاده شده‌اند و انتظاری را که ما از یک شعر کامل داریم برآورده نمی‌کنند، مگر شعرهایی از نوع «سرنوشت برگ‌» که در آغاز این نوشته نقل شد.

 

و در مقابل‌، در شعرهای بلند و متشکل شاعر، حضور تجربه‌های زندگی و چشمدیدهای عینی شاعر تا بدین حد احساس نمی‌شود. شعرها تا حدود زیادی کلّی و نمادگرایانه‌اند و این خاصیت هر چند در شعر یک دهه پیش امتیازی شمرده می‌شد، برای دهة هشتاد قابل قبول نیست‌.

 

شاید از همین روی است که در بسیاری از شعرهای تابش‌، کمتر احساس سرزندگی می‌کنیم‌. گویا شاعر نمی‌تواند مخاطب را به خوبی وارد شعرش کند و او را در دریافتهایش شریک سازد. او پدیده‌ها را به صورت عینی و شفّاف ترسیم و تصویر نمی‌کند. فقط در اندک شعرهایی از نوع «کار» است که زندگی انسان امروز، به‌ویژه انسان افغانستانی با شفافیت تمام تصویر می‌شود و این غزل‌، به راستی از بهترین آثار این مجموعه است‌.

 

از سنگ‌ماشه تا لب زاینده‌رود، کار

 

تقدیر من شده‌است ز چرخ کبود، کار

 

قلب مرا چو قدس به زنجیر کرده‌است‌

 

دارد مگر نژاد ز قوم یهود، کار

 

افتاده بی‌رمق به کف کارگاه‌، من‌

 

او خشم می‌کند که به پا خیز زود، کار

 

از لحظة بلوغ ـ که خود را شناختم ـ

 

این‌گونه بوده‌ام من و این‌گونه بود کار

 

دیشب خبر رسید برایم ز قریه‌، آه‌

 

دیگر گذشت کار ز کار و چه سود کار؟

 

گلچهره گفت و آه کشید و ز هوش رفت‌

 

آتش گرفت کاغذ کاهی و خودکار

 

با این همه می‌توان گفت «آدمی پرنده نیست‌» مجموعه‌ای است قابل قبول و تا حدود زیادی می‌تواند از شعر معاصر افغانستان در این دهه نمایندگی کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ نگاهی به کتاب «همزبانی و بی‌زبانی»

این نقد، نوشتهء دوست دیرینم مجید نظافت، در همان اوایل انتشار کتاب «همزبانی و بی زبانی» در مجله شعر چاپ شد. من متاسفانه آن شماره از مجله را نداشتم و از دیدن نقد محروم ماندم تا این اواخر که آن را در نشانی انترنتی زیر و به نقل از مجله شعر یافتم.

 

http://www.iranpoetry.com/archives/000464.php#more///

 

اینک برای این که فیض مطلب عام تر شود آن را در وبلاگم نیز می گذارم. البته در مورد این نقد ملاحظاتی مختصر هم دارم که به یاری خدا در یادداشتی دیگر خواهم نوشت. اینک دوست می دارم که بیشتر نظرهای دوستان را بدانم.

 

محمدکاظم کاظمی

 

 

 

 

نگاهی‌ به‌ کتاب‌ همزبانی‌ و بی‌زبانی‌ نوشته‌ محمد کاظم‌ کاظمی‌

 

مجید نظافت‌ یزدی‌
 
حرف‌ می‌زنیم‌ و واژه‌ها
فقط صداست‌
تیر بی‌نشانه‌ی‌
رهاست‌
همدلی‌ که‌ هیچ‌
همزبان‌ در این‌ زمانه‌
کیمیاست‌
حرف‌ می‌زنیم‌ و واژه‌ها
فقط صداست‌
متاسفانه‌ واژه‌ها در خیلی‌ از موارد و گفتگوها تا مرحله‌ صوت‌ و صرف‌ صدا پایین‌ آورده‌ می‌شوند و غالبا سیاست‌بازان‌ و دلالان‌ چنین‌ ظ‌لمی‌ بر واژه‌ها روا می‌دارند. کلمات‌ که‌ باید هدایتگر شنونده‌ باشند و دلالتگری‌ کنند، در مذبح‌ امیال‌ و مقاصد ایشان‌ بی‌ هیچ‌ تاسف‌ و دریغی‌ قربانی‌ می‌شوند. انگار نه‌ انگار که‌ نخست‌ کلمه‌ بود و کلمه‌ خدا بود، انگار نه‌ انگار که‌ حق‌ سبحانه‌ و تعالی‌ به‌ قلم‌ و آنچه‌ می‌نگارد قسم‌ یاد فرمود. انگار نه‌ انگار که‌...
در وانفسایی‌ چنین‌ که‌ حتی‌ بر کلمات‌ ستم‌ می‌رود و زبان‌ ابزاری‌ است‌ که‌ به‌ جای‌ مفاهمه‌ به‌ مغالطه‌اش‌ گمارده‌اند، مگر اهالی‌ شعر به‌ عنوان‌ امیران‌ کلمات‌، دستی‌ از آستین‌ برآوردند و از تقدس‌ کلمات‌ و ارزش‌ زبان‌ موکدا بگویند و بنویسند و بکوشند همزبانی‌ را به‌ همدلی‌ برسانند و فارسی‌ را چنان‌ که‌ باید و سزد پاس‌ بدارند و یادآوری‌ کنند که‌ فارسی‌، زبان‌ شعر است‌ و کلمات‌ در شعر عین‌ اشیایند. و همچنین‌ به‌ یادمان‌ بیاورند که‌ گستره‌ زبان‌ شیرین‌ فارسی‌ بزرگتر از مرزهای‌ فعلی‌ ایران‌ است‌ و چه‌ بسا فارسی‌زبانانی‌ که‌ خارج‌ از حیطه‌ جغرافیایی‌ ایران‌ کنونی‌ به‌ این‌ زبان‌ شریف‌ و نجیب‌ مترنمند. چرا نباید حتی‌ بعضی‌ از تحصیلکردگان‌ ما بدانند که‌ بیشتر مردمان‌ در افغانستان‌ و گروه‌ زیادی‌ در تاجیکستان‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ سخن‌ می‌گویند و می‌نویسند و می‌سرایند و هنوز در پاکستان‌ و هندوستان‌ و چین‌ و... زبان‌ فارسی‌ کم‌ و بیش‌ رایج‌ است‌ و هستند کسانی‌ که‌ در آنسوی‌ دنیا به‌ فارسی‌ می‌گویند و می‌نویسند. بی‌شک‌ همین‌ ضرورت‌ یعنی‌ پاسداشت‌ فارسی‌، زبانی‌ که‌ به‌ شعر شناخته‌ می‌شود و نیز تاکید بر گسترش‌ و فراگیری‌ آن‌، شاعر ارجمند محمدکاظم‌ کاظمی‌ را واداشته‌ تا در کتاب‌ قابل‌ تامل‌ خود با نام‌
«همزبانی‌ و بی‌زبانی»
، دردمندانه‌ و دلسوزانه‌، به‌ قدر وسع‌ خویش‌ خواننده‌ را متوجه‌ گستردگی‌ حیطه‌ زبان‌ فارسی‌ کند و بکوشد زبان‌ فارسی‌ را از پس‌ غبار لهجه‌های‌ متعدد که‌ به‌ گوش‌ شنوندگان‌ سهل‌انگار، متفاوت‌ می‌نماید زبانی‌ واحد زنده‌ و پویا نشان‌ دهد. یعنی‌ حقیقت‌ را فرارویمان‌ بگذارد تا بتوانیم‌ با تکیه‌ بر زبان‌ مشترک‌ و فراگیر و کهنمان‌، پا سفت‌ کنیم‌ و همچون‌ گذشته‌ بر قله‌های‌ فرهنگ‌ و علم‌ ایستاده‌ باقی‌ بمانیم‌ که‌ زبان‌ بزرگترین‌ میراث‌ گذشتگان‌ ماست‌ و نقطه‌ اتصال‌ ما با گذشته‌ای‌ که‌ نبایدش‌ از یاد برد و آدمی‌ بی‌ این‌ پشتوانه‌، دور نیست‌ اگر به‌ جانداری‌ غارنشین‌ بدل‌ شود. بگذریم‌.
کاظمی‌ در مقدمه‌ کتاب‌ ارجمند
«همزبانی‌ و بی‌زبانی‌»
علت‌ تالیف‌ کتاب‌ را چنین‌ توضیح‌ می‌دهد:
«برای‌ یک‌ فارسی‌زبان‌ هراتی‌ که‌ زبان‌ را با لهجه‌ شیرین‌ شهرش‌ فرا گرفته‌ است‌ و در نخستین‌ سالهای‌ تحصیل‌، یعنی‌ فراگیری‌ مکتوب‌ این‌ زبان‌ به‌ تبع‌ کوچیدن‌ به‌ کابل‌ با لهجه‌ پایتخت‌ کشورش‌ آشنا شده‌ و در آستانه‌ پرداختن‌ جدی‌ به‌ ادبیات‌، به‌ ایران‌ هجرت‌ کرده‌ و با لهجه‌ مشهد و تهران‌ سر و کار یافته‌، و به‌ یمن‌ ارتباط با اهل‌ ادب‌ نواحی‌ مختلف‌ ایران‌ و افغانستان‌ دایره‌ آشناییش‌ را با گویشهای‌ گوناگون‌ فارسی‌ وسعت‌ داده‌ است‌، این‌ تنوع‌ گویشها در عین‌ وحدت‌ زبان‌ می‌توانسته‌ است‌ بسیار جذاب‌ باشد کشف‌ و ارزیابی‌ شباهتها و تفاوتهای‌ این‌ گویشها کم‌کم‌ به‌ مسئله‌ای‌ جدی‌ بدل‌ شد که‌ حس‌ کردم‌ همین‌ تفاوتهای‌ اندک‌ اگر به‌درستی‌ تحلیل‌ و ارزیابی‌ نشود می‌تواند نقاط روشن‌ اشتراک‌ را در سایه‌ای‌ از بی‌خبری‌ و بدبینی‌ قرار دهد برای‌ کسی‌ که‌ با اهل‌ ادب‌ مناطق
‌ هر دو کشور این‌ مایه‌ ارتباط و همدلی‌ را یافته‌ وجود این‌ بدبینی‌ چگونه‌ می‌توانست‌ خوشایند باشد.
باری‌! نوشته‌ حاضر حاصل‌ تاملات‌ پراکنده‌ ایست‌ که‌ از دیرباز درباره‌ زبان‌ فارسی‌ و بویژه‌ زبان‌ فارسی‌ افغانستان‌ داشته‌ام‌. کوشیده‌ام‌ که‌ این‌ نوشته‌ برخوردی‌ عینی‌ و ملموس‌ در زبان‌ باشد، نه‌ کاوشی‌ بی‌سرانجام‌ در سنگ‌نوشته‌ها و مدارکی‌ که‌ ما را از واقعیتهای‌ موجود دور نگاه‌ می‌دارد، از همین‌ روی‌ در بررسیهایم‌، از قرنهای‌ سوم‌ و چهارم‌ هجری‌ به‌ بعد را در نظ‌ر داشته‌ام‌، یعنی‌ از وقتی‌ که‌ این‌ زبان‌ هویت‌ امروزینش‌ را یافته‌ است‌. واقفم‌ که‌ پرداختن‌ به‌ این‌ مباحث‌ کاری‌ است‌ شبیه‌ راه‌ پیمودن‌ بر لبه‌ تیغ‌، بیان‌ بعضی‌ از واقعیتها می‌تواند گوینده‌ را از سوی‌ دوستانی‌ ایرانی‌ به‌ ملی‌گرایی‌ از نوع‌ افغانستانی‌ متهم‌ کند و طرح‌ کردن‌ بعضی‌ سخنان‌ دیگر می‌تواند همان‌ انسان‌ را در چشم‌ فارسی‌زبانان‌ افغانستان‌، خودباخته‌ و بی‌هویت‌ نشان‌ دهد و من‌ هر دو احتمال‌ را از نظ‌ر دور نداشته‌ام‌. فقط امیدوار بوده‌ام‌ که‌ مسیر اعتدال‌ و انصاف‌ را بپیمایم‌ تا این‌ تصورات‌ از هر دو سوی‌ به‌ حداقل‌ برسد. به‌ همین‌ ترتیب‌ این‌ نوشته‌ می‌تواند از یک‌ نگاه‌ تلاشی‌ برای‌ همدلی‌ بیشتر میان‌ همزبانان‌ و از نگاهی‌ دیگر یک‌ اقامه‌ دعوی‌ تلقی‌ شود. این‌ تا حدی‌ به‌ میزان‌ توفیق‌ نویسنده‌ در پرهیز از تنش‌زایی‌ بی‌جا بستگی‌ دارد و تا حدی‌ نیز به‌ نگاه‌ خواننده‌ بسته‌ است‌ که‌ تا چه‌ مایه‌ برای‌ یک‌ مواجهه‌ درست‌ با این‌ حقایق‌ آمادگی‌ دارد.
من‌ کوشیده‌ام‌ کار این‌ نوشته‌ روشنگری‌ در بعضی‌ زوایای‌ مغفول‌ مانده‌ یا مغفول‌ نگه‌ داشته‌ شده‌ باشد. نه‌ کور کردن‌ زمینه‌های‌ همدلی‌.
» 

آنچه‌ از این‌ مقدمه‌ برمی‌آید، جدای‌ از هدف‌ قابل‌ احترام‌ مولف‌ در انجام‌ کاری‌ ارزشمند که‌ همانا نشان‌ دادن‌ حیطه‌ گسترده‌ زبان‌ فارسی‌ حتی‌ خارج‌ از مرزهای‌ ایران‌ است‌، پارادوکسی‌ است‌ که‌ مولف‌ با آن‌ روبروست‌ و خود اشاره‌ کرده‌ است‌ که‌ چنین‌ کاری‌ شبیه‌ راه‌ رفتن‌ بر لبه‌ تیغ‌ است‌. کاظمی‌، هم‌ می‌خواهد زبان‌ فارسی‌ را به‌ عنوان‌ عمود خیمه‌ فرهنگ‌ و نقطه‌ اشتراک‌ مهمی‌ بین‌ فارسی‌زبانان‌ ایران‌ و افغانستان‌ پاس‌ بدارد و بر آن‌ تاکید کند و هم‌ به‌ دنبال‌ این‌ تاکید، از برخورد متعصبین‌ ایرانی‌ و افغانی‌ به‌ یک‌ اندازه‌ بیمناک‌ است‌. با این‌ همه‌ او به‌ عنوان‌ محققی‌ خوش‌آتیه‌ و البته‌ آدمی‌ صاحب‌ احساس‌ اگرچه‌ در این‌ کتاب‌ نشان‌ می‌دهد که‌ کوشیده‌ است‌ جانب‌ اعتدال‌ را فرو نگذارد، اما آدمی‌، بدون‌ احساس‌ هم‌ نیست‌. او هم‌ در مقدمه‌ و هم‌ در بعضی‌ از صفحات‌ کتاب‌ با همه‌ تلاشی‌ که‌ کرده‌ است‌، به‌ زعم‌ نگارنده‌ کمی‌ تا قسمتی‌ تسلیم‌ احساسات‌ و پیش‌داوریهای‌ ساخته‌ و پرداخته‌ خویش‌ و دیگران‌ شده‌ است‌ و از همین‌ روست‌ که‌ در مقدمه‌ می‌آورد:
«و از نگاهی‌ دیگر این‌ مقدمه‌ می‌تواند اقامه‌ دعوی‌ تلقی‌ شود.» (ص‌ 8) و از همین‌ دو کلمه‌ اقامه‌ دعوی‌ برمی‌آید که‌ وی‌ با همه‌ تلاشی‌ که‌ مصروف‌ اعتدال‌ و پرهیز از تنش‌زایی‌ کرده‌ است‌ در ناخودآگاه‌ ملی‌ خویش‌ قصد اقامه‌ دعوا نیز دارد، اگر نه‌ می‌توانست‌ بگوید این‌ مقدمه‌ می‌تواند طرح‌ مسئله‌ای‌ باشد تا محققان‌ و اهالی‌ فضل‌ چند و چون‌ آن‌ را به‌ محک‌ علم‌ و تجربه‌ به‌ بررسی‌ بنشینند. البته‌ دور نیست‌ اگر در این‌ نوشتار هم‌ با همه‌ سعی‌ و تلاش‌ در پرهیز از احساساتی‌گری‌، در جملاتی‌ از آن‌ به‌ کجراهه‌ رفته‌ باشم‌. و اما در همین‌ جا تصریح‌ کنم‌ اگرچه‌ در بعضی‌ موارد با مسائل‌ طرح‌شده‌ کتاب‌ مخالفم‌، اما بشدت‌ با آن‌ در کلیات‌ موافقم‌ و به‌ جرات‌ می‌گویم‌ که‌ کاش‌ بسیاری‌ از فضلای‌ افضل‌ و اساتید معظم‌ بجای‌ تالیف‌ کتابهایی‌ همچون‌ «اسب‌ در دیوان‌ منوچهری‌» و طرح‌ مسائلی‌ غیرکاربردی‌ و بدون‌ ضرورت‌ که‌ تنها به‌ درد ورق‌ سیاه‌ کردن‌ و دانشنامه‌ گرفتن‌ می‌خورد به‌ مسائل‌ مبتلا به‌ جامعه‌ ادبی‌ در فراخنای‌ گستره‌ زبان‌ فارسی‌ می‌پرداختند و آنقدر از انصاف‌ برخوردار بودند که‌ این‌ کتاب‌ را از جنبه‌های‌ مختلفش‌ عزیز می‌داشتند; جنبه‌هایی‌ چون‌ کاربردی‌ بودن‌ آن‌ و آوردن‌ شاهد مثالهای‌ فراوان‌، زبان‌ راحت‌ و بدون‌ فضل‌نمایی‌ و تعقید، همچنین‌ غیرتکراری‌ بودن‌ موضوع‌ آن‌ (لااقل‌ کمتر تکراری‌ بودن‌ آن‌) و آن‌ را در همه‌ جهات‌ سرمشق‌ کتابهای‌ آتی‌ خود قرار دهند و از غبار قرون‌ بدر آمده‌ و نزدیکتر به‌ زمان‌ ما نزول‌ اجلال‌ فرمایند و دست‌ از این‌ توهم‌ که‌ پرداختن‌ به‌ مسائل‌ به‌روزتر دور از شان‌ جلیل‌ فضلاست‌، برمی‌داشتند. کاظمی‌ در این‌ کتاب‌ نشان‌ می‌دهد که‌ از دلسوزان‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌ است‌ و اگرچه‌ هنوز به‌ سنی‌ نرسیده‌ است‌ که‌ اساتید مطنطن‌ و مفخم‌ او را بشمار آورند، اما در عمل‌ و به‌ شهادت‌ همین‌ یک‌ کتاب‌ حتی‌ اگر مجموعه‌های‌ شعر و کتابهای‌ روزنه‌اش‌ را به‌ حساب‌ نیاوریم‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ او را باید حرمت‌ گذاشت‌ و عزیز داشت‌ و از خادمین‌ و زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ محسوب‌ کرد.
 کاظمی‌ در این‌ کتاب‌ پس‌ از مقدمه‌، تحت‌ چند عنوان‌ کلی‌ و در ذیل‌ آنها در عناوینی‌ جزئی‌ به‌ ارائه‌ مباحثش‌ می‌پردازد. عناوین‌ کلی‌ای‌ همچون‌ طرح‌ مسئله‌، بیان‌ همزبانی‌، یک‌ زبان‌ و دو نام‌، افتخارات‌ فرهنگی‌، داد و ستدهای‌ زبانی‌، بهسازی‌ زبان‌ معیار در افغانستان‌، پایانه‌، پیوستها، و چندین‌ عنوان‌ جزیی‌، که‌ نگارنده‌ می‌کوشد از این‌ پس‌ با اشاره‌ به‌ بعضی‌ از عناوین‌ و طرح‌ موجز مسئله‌ مورد بحث‌ تحت‌ آن‌ عنوان‌ به‌ موارد مورد اختلاف‌ خویش‌ با مولف‌ ارجمند کتاب‌ بپردازد. باشد که‌ بحث‌ پیرامون‌ مباحث‌ مطرح‌شده‌ در این‌ کتاب‌ و چند و چونی‌ هرچند کوتاه‌ در مورد آن‌ به‌ معرفی‌ پیشتر آن‌ در جامعه‌ ادبی‌ منجر شود و صاحب‌نظ‌ران‌ را بر سر ذوق‌ آورد تا قلم‌ از نیام‌ درآورند و سره‌ از ناسره‌ گفتار مولف‌ و اشارات‌ نگارنده‌ را فراروی‌ آنان‌ و خوانندگان‌ قرار دهند.
 
طرح‌ مسئله‌
تحت‌ این‌ عنوان‌، مولف‌ به‌ سابقه‌ زبان‌ فارسی‌ و پیشینه‌ آن‌ در افغانستان‌ اشاره‌ می‌کند و متذکر آنکه‌
«این‌ زبان‌ از قرنهای‌ سوم‌ و چهارم‌ هجری‌ در این‌ منطقه‌ رسمیت‌ یافت‌ و در گذر تاریخ‌ با همه‌ فراز و فرودهایش‌ بخش‌ عمده‌ای‌ از مردم‌ این‌ کشور فارسی‌زبان‌ ماندند و ادامه‌ این‌ سلسله‌ به‌ عصر حاضر رسید.»
(ص‌ 163)
در همین‌ چند جمله‌ که‌ ذکر شد مولف‌ آورده‌ است‌:
«سابقه‌ زبان‌ فارسی‌ در افغانستان‌» که‌ درست‌تر این‌ بود که‌ می‌گفت‌: «سابقه‌ زبان‌ پارسی‌ در آن‌ بخش‌ از ایران‌، منطقه‌ای‌ که‌ اینک‌ افغانستان‌ نام‌ دارد و...» و سپس‌ می‌آورد که‌ بخش‌ عمده‌ای‌ مردم‌ این‌ کشور فارسی‌زبان‌ ماندند و سر این‌ سلسله‌ به‌ عصر حاضر رسیده‌ است‌. آیا درست‌تر نبود که‌ می‌گفت‌: «بخش‌ عمده‌ای‌ از مردم‌ این‌ منطقه‌ فارسی‌زبان‌ ماندند و حتی‌ در قرون‌ اخیر که‌ مرزهای‌ جغرافیایی‌ به‌ جدایی‌ پاره‌ای‌ از ایران‌ بزرگ‌ حکم‌ کردند و قسمت‌ جداشده‌ را افغانستان‌ نامیدند، مردمان‌ آن‌ سامان‌ زبان‌ خویش‌ را همچنان‌ حفظ‌ کردند و تا هنوز بخش‌ عظ‌یمی‌ از ایشان‌ به‌ پارسی‌ می‌گویند و می‌سرایند و می‌نویسند؟»

نکته‌ دیگری‌ که‌ مولف‌ در این‌ مبحث‌ می‌آورد طرح‌ این‌ مسئله‌ است‌ که‌:
«ما هنوز نمی‌دانیم‌ که‌ این‌ زبان‌ را چه‌ بنامیم‌، فارسی‌، یا دری‌ یا فارسی‌ دری‌. در تداول‌ عامه‌ همان‌ فارسی‌ رایج‌ است‌ ولی‌ در مراجع‌ رسمی‌ از دری‌ سخن‌ می‌رود.» (ص‌ 16) پاسخ‌ این‌ سوال‌ روشن‌ است‌. این‌ زبان‌ را باید که‌ فارسی‌ بنامند، همچنان‌ که‌ توده‌ مردم‌ آن‌ سامان‌ که‌ از سیاست‌ و پلتیک‌ دورند آن‌ را فارسی‌ می‌نامند، همچنان‌ که‌ جهانیان‌ و در محافل‌ علمی‌ همه‌ عالم‌، زبان‌ ایرانیان‌ و افغانیان‌ و تاجیکها را پرشین‌ یا فارسی‌ می‌نامند و همه‌ تاکید نگارنده‌ در اصلاح‌ جملات‌ اولیه‌ مولف‌ محترم‌ ذیل‌ عنوان‌ طرح‌ مسئله‌، از همین‌ روی‌ بود. اگر افغانیهای‌ فعلی‌ بپذیرند که‌ تا چند قرن‌ پیش‌، ایرانی‌ بوده‌اند و زبانشان‌ چون‌ قاطبه‌ ایرانیان‌ فارسی‌ بوده‌ است‌، امروز پس‌ از جدایی‌ جغرافیایی‌، سرگردان‌ انتخاب‌ نام‌ برای‌ زبانشان‌ نمی‌شدند و بی‌ هیچ‌ شک‌ و شبهه‌ای‌ زبانشان‌ را همچنان‌ که‌ حقیقتا فارسی‌ است‌ فارسی‌ می‌نامیدند.
 
بیان‌ همزبانی‌
در این‌ قسمت‌ مولف‌ بر آن‌ است‌ تا ثابت‌ کند زبانی‌ که‌ در ایران‌ فعلی‌ به‌ آن‌ تکلم‌ می‌کنند و زبانی‌ که‌ در افغانستان‌ امروز رایج‌ است‌ یک‌ زبان‌ واحد است‌. اگرچه‌ در ایران‌ فارسی‌ و در افغانستان‌ دری‌ نامیده‌ شود، و بنده‌ عرض‌ می‌کنم‌ اینجاست‌ که‌ این‌ زبان‌ واحد را باید به‌ نامی‌ واحد نامید و لاغیر.
کاظمی‌ با ارائه‌ جدولی‌ از کلمات‌ زنده‌ مشترک‌ در کابل‌ و هرات‌ و خراسان‌ که‌ در تهران‌ کاربرد جدی‌ ندارند به‌ نزدیکی‌ لهجه‌ مردمان‌ خراسان‌ به‌ لهجه‌ مردمان‌ افغانستان‌ اشاره‌ می‌کند. ازجمله‌ این‌ کلمات‌ مورد اشاره‌ یکی‌
«داو» است‌ که‌ در افغانستان‌ و خراسان‌ رایج‌ است‌ و در تهران‌ کاربردی‌ ندارد. کاظمی‌ «داو»
را در تهران‌ میدان‌ بازی‌ معنا کرده‌ است‌ که‌ چنین‌ نیست‌ و عجبا که‌ در اشاره‌ به‌ پیشینه‌ ادبی‌ این‌ کلمه‌ در پانوشت‌ شاهد مثالی‌ از اقبال‌ ذکر کرده‌ است‌:
سلطنت‌، نقد دل‌ و دین‌ ز کف‌ انداختن‌ است‌
به‌ یکی‌ داو، جهان‌ بردن‌ و جان‌ باختن‌ است‌
که‌ در این‌ شاهد مثال‌ هم‌، داو به‌ معنی‌ میدان‌ بازی‌ به‌ کار نرفته‌ است‌. معنای‌ کلمه‌ داو میدان‌ بازی‌ نیست‌، نوبت‌ بازی‌ و دور قمار است‌ و این‌ کلمه‌ تا هنوز در خراسان‌ به‌ همین‌ معانی‌ که‌ گفتم‌ دلالت‌ می‌کند و در شعر اقبال‌ نیز همین‌ معنی‌ را دارد.
در ذیل‌ همین‌ عنوان‌
«بیان‌ همزبانی‌» به‌ عنوان‌ فرعی‌ ریشه‌های‌ تفاوت‌ واژگان‌ می‌رسیم‌. در مبحث‌ «ریشه‌های‌ تفاوت‌ واژگان‌» حال‌ بحث‌ اینست‌ که‌ اگرچه‌ در زبان‌ فارسی‌ رایج‌ در ایران‌ و افغانستان‌ بعضی‌ از کلمات‌ متفاوتند و در یکی‌ از این‌ دو منطقه‌، مردمان‌ با آن‌ آشنایی‌ ندارند اما عدم‌ اشتراک‌ در چند واژه‌ که‌ می‌تواند به‌ عوامل‌ متعدد زمانی‌ و مکانی‌ مربوط باشد، هرگز به‌ معنای‌ این‌ نیست‌ که‌ این‌ دو لهجه‌، لهجه‌ فارسی‌ ایران‌ و لهجه‌ فارسی‌ افغانستان‌ دو لهجه‌ از یک‌ زبان‌ واحد نیستند. کاظمی‌ آورده‌ است‌: »بعضی‌ از این‌ واژگان‌ در روزگاران‌ کهن‌ در میان‌ همه‌ فارسی‌زبانان‌ رایج‌ بوده‌، ولی‌ بتدریج‌ بعضی‌ از آنها از چرخه‌ زبان‌ محاوره‌، خارج‌ شده‌ است‌; ما را به‌ دلایل‌ و عوامل‌ این‌ امر کاری‌ نیست‌، فقط می‌خواهیم‌ روشن‌ کنیم‌ که‌ این‌ متروک‌ شدن‌، در سده‌های‌ اخیر رخ‌ داده‌ است‌ و ربطی‌ به‌ خاستگاه‌ زبان‌ ندارد.»

مولف‌ در ادامه‌، چندین‌ مثال‌ ارائه‌ می‌کند، از واژگانی‌ که‌ در افغانستان‌ باقیند و در ایران‌ متروک‌، و سپس‌ به‌ ارائه‌ مثالهایی‌ از واژگانی‌ که‌ در ایران‌ باقیند و در افغانستان‌ متروک‌، می‌پردازد و جالب‌ اینجاست‌ که‌ همه‌ این‌ مثالها را در نمونه‌هایی‌ از اشعار فارسی‌ سده‌های‌ گذشته‌ فرارویمان‌ می‌گذارد. ازجمله‌ آن‌ مثالها در اشاره‌ به‌ واژگانی‌ که‌ هنوز در افغانستان‌ رایجند و در جغرافیای‌ فعلی‌ ایران‌ متروک‌، نمونه‌های‌ ذیل‌ قابل‌ طرحند (ص‌ 36):
Oدیگدان‌: این‌ کلمه‌، کلمه‌ای‌ فارسی‌ است‌ و براساس‌ ترکیب‌سازی‌ این‌ زبان‌ ساخته‌ شده‌ و تا به‌ امروز در زبان‌ مردم‌ افغانستان‌ رایج‌ است‌، اما در ایران‌ به‌ جای‌ آن‌، کلمه‌ اجاق‌ رایج‌ است‌. به‌ عنوان‌ شاهد مثال‌ ادبیات‌ خاقانی‌ و سعدی‌ قابل‌ ارائه‌اند:
 شنیدم‌ که‌ از نقره‌ زد دیگدان‌
 ز زر ساخت‌ آلات‌ خوان‌ عنصری‌
خاقانی‌
 ز دیگدان‌ لئیمان‌ چو دود بگریزند
 نه‌ دست‌ کفچه‌ کنند از برای‌ کاسه‌ آش‌
سعدی‌
 
O
هشتن‌، هلیدن‌: به‌ معنی‌ گذاشتن‌
 الا یا خیمگی‌، خیمه‌ فرو هل‌
 که‌ پیشاهنگ‌ بیرون‌ شد ز منزل‌
منوچهری‌
 نه‌ من‌ از پرده‌ تقوا به‌ درافتادم‌ و بس‌
 پدرم‌ نیز بهشت‌ ابد از دست‌ بهشت‌
حافظ‌
 
O
ازار: به‌ معنی‌ زیرشلواری‌
 می‌فروش‌ است‌ سیه‌کار و همه‌ عور شدیم‌
 پیرهن‌ نیست‌ کسی‌ را مگر ایزار دهید
مولانا
 
O
دسترخوان‌: به‌ معنی‌ سفره‌
 هرکه‌ جان‌ خویش‌ را آگاه‌ کرد
 ریش‌ خود دستار خوان‌ راه‌ کرد
فردوسی‌
 
O
اما یکی‌ دو نمونه‌ از کلماتی‌ که‌ در ایران‌ رایجند و در افغانستان‌ فراموش‌ شده‌ محسوب‌ می‌شوند:
 
O
شلوار که‌ در افغانستان‌ جای‌ این‌ کلمه‌ را پتلون‌ گرفته‌ است‌، اما شاعر پارسی‌گوی‌ هندی‌الاصل‌ حضرت‌ بیدل‌ آن‌ را دقیقا به‌ همین‌ معنی‌ در اشعار خویش‌ به‌ کار برده‌ است‌:
 کله‌ آنگه‌ نهی‌ که‌ در فتدت‌
 سنگ‌ در کفش‌ و کیک‌ در شلوار
بیدل‌
 خلقی‌ است‌ زین‌ جنون‌ زار، عریان‌ بی‌ تمیزی‌
 دستار تا به‌ زانو، شلوار تا به‌ گردن‌
بیدل‌
 
O
مداد، کلمه‌ای‌ که‌ در افغانستان‌ کلمه‌ پنسل‌ جای‌ آن‌ را گرفته‌ است‌، اما سنایی‌ و جامی‌ در سروده‌هایشان‌ آن‌ را به‌ همین‌ معنی‌ که‌ امروز ما از کلمه‌ مداد درمی‌یابیم‌، به‌ کار برده‌اند:
 گر نخواهی‌ ز نرگس‌ و لاله‌
 چهره‌ گه‌ زرد و گه‌ سیه‌ چو مداد
سنایی‌
 گاه‌ می‌خواهی‌ از مداد امداد
 می‌کنی‌ شعر را چو شعر سواد
جامی‌
 مولف‌ در آخرین‌ جملات‌ این‌ مبحث‌ می‌آورد:
«
با آنچه‌ گذشت‌ می‌توان‌ به‌ این‌ دریافت‌ رسید که‌ همین‌ تفاوت‌ اندک‌ میان‌ زبان‌ فارسی‌ افغانستان‌ و ایران‌ هم‌ عواملی‌ کاملا طبیعی‌ دارد و در هیچ‌ جا به‌ خاستگاه‌ این‌ زبان‌ برنمی‌گردد. این‌، یک‌ زبان‌ واحد است‌ که‌ در دو کشور سرنوشتی‌ متفاوت‌ یافته‌ است‌ و پس‌ از چندین‌ قرن‌، چنین‌ تمایزی‌ از خود نشان‌ می‌دهد. ما این‌ تفاوت‌ را می‌توانیم‌ تیغی‌ بسازیم‌ برای‌ جدا کردن‌ بیشتر همزبانان‌ از یکدیگر و نیز می‌توانیم‌ تبدیل‌ به‌ یک‌ قابلیت‌ کنیم‌. برای‌ بهره‌مندی‌ از تجربیات‌ هم‌. (ص‌ 48)
 و اما آنچه‌ در خاتمه‌ این‌ قسمت‌ از کتاب‌
«همزبانی‌ و بی‌زبانی»
، اشاره‌ به‌ آن‌ ضروری‌ می‌نماید، آن‌ است‌ که‌ مبحثی‌ که‌ از منظ‌ر خوانندگان‌ گذشت‌، از مباحث‌ شیرین‌ و زیبای‌ کتاب‌ است‌ و حلاوت‌ آن‌ با ارائه‌ نمونه‌هایی‌ از نظم‌ و نثر فارسی‌ دو چندان‌ شده‌ است‌ در این‌ فراز از کتاب‌، بحثی‌ متقن‌ و جذاب‌ و کامل‌ ارائه‌ شده‌ است‌. آنچنان‌ که‌ این‌ قسمت‌ از کتاب‌ را به‌ نوعی‌ چکیده‌ همه‌ کتاب‌ نیز می‌توان‌ شمرد.
 
تغییر نام‌ زبان‌ در افغانستان‌
 در این‌ بخش‌، چکیده‌ سخن‌ مولف‌ آن‌ است‌ که‌ زبان‌ فارسی‌ تا همین‌ سالهای‌ نه‌چندان‌ دور (دهه‌ سی‌ در افغانستان‌) حتی‌ از سوی‌ مراجع‌ رسمی‌
«فارسی» نامیده‌ می‌شده‌ است‌ و تنها در سالیان‌ اخیر است‌ که‌ این‌ زبان‌ را در افغانستان‌ «دری‌»
نامیده‌اند و از قول‌ دکتر علی‌ رضوی‌ غزنوی‌ بر این‌ نکته‌ تصریح‌ شده‌ است‌:
«برای‌ اولین‌ بار در قانون‌ اساسی‌ سال‌ 1343 افغانستان‌، زبان‌ رسمی‌ کشور «دری‌»
نامیده‌ شد. (ص‌ 66)
 این‌ بخش‌ از کتاب‌ و موضوع‌ آن‌ به‌ قدری‌ روشن‌ است‌ که‌ جای‌ چند و چونی‌ برای‌ نگارنده‌ باقی‌ نمی‌گذارد. اگرچه‌ با چند جمله‌ آخر این‌ مبحث‌ موافق‌ نباشد با این‌ همه‌ نمی‌توان‌ از ذکر جملات‌ استاد نجیب‌ مایل‌ هروی‌ گذشت‌ که‌ در کمال‌ سلاست‌ و دقت‌، به‌ موضوع‌ تغییر نام‌ زبان‌ فارسی‌ در افغانستان‌ می‌پردازد. ایشان‌ می‌گویند:
«پس‌ از هزار و اندی‌ سال‌، عده‌ای‌ در پی‌ آن‌ شدند که‌ گنجینه‌ علوم‌ اسلامی‌ را که‌ به‌ زبانهای‌ عربی‌ و فارسی‌ فراهم‌ آمده‌ بود، بپراکنند و تاسیس‌ کشورهایی‌ نوپا و کشورداریهای‌ نارس‌ و ناپخته‌، خاصه‌ در منطقه‌ درازدامن‌ فارسی‌زبانان‌، نامهای‌ چندگانه‌ای‌ با صفت‌های‌ چندین‌گانه‌ برای‌ زبان‌ فارسی‌ عنوان‌ کنند تا در پی‌ آن‌ عصبیت‌های‌ قومی‌ و ملی‌ مذهبی‌ و غیره‌ را بپرورانند و غده‌ کور اختلافها را کورتر کنند... پس‌ از آن‌ که‌ قلمروی‌ یگانه‌ زبان‌ فارسی‌ به‌ شکل‌ و هیات‌ امروزینه‌ درآمد زبان‌شناسان‌، خاصه‌ ارباب‌ زبان‌شناسی‌ در روسیه‌ شوروی‌ در هر منطقه‌ای‌، اسمی‌ برای‌ زبان‌ مورد بحث‌ عنوان‌ کردند به‌ طوری‌ که‌ فارسی‌ معمول‌ در ایران‌ را فارسی‌ خواندند و فارسی‌ رایج‌ در افغانستان‌ را «دری»
نامیدند و از فارسی‌ متداول‌ در تاجیکستان‌ به‌ تاجیکی‌ تعبیر کردند. این‌ اختلافات‌ اسامی‌ که‌ اختلافات‌ معانی‌ و مردمی‌ را نیز در پی‌ داشت‌، رفته‌رفته‌ در میان‌ زبان‌شناسان‌ و دستورنگاران‌ قلمروی‌ سه‌گانه‌ سیاسی‌ زبان‌ فارسی‌ نیز راه‌ یافت‌ و بعضی‌ از آنان‌ بدون‌ توجه‌ به‌ مقاصد غیرزبانی‌ آن‌ نظ‌ر به‌ پروردن‌ آن‌ همت‌ گماشتند....
 آنان‌ پی‌ برده‌ بودند که‌
«اختلاف‌ خلق‌ از نام‌ اوفتد» وقتی‌ نامها جدا گشت‌ پیامها نیز با شاخ‌ و برگی‌ و تغییر و تبدیلی‌ از سرچشمه‌ واحد به‌ دور می‌افتد و مقاصد آنان‌ برآورده‌ می‌گردد. چندان‌ که‌ پس‌ از تثبیت‌ نامهای‌ سه‌گانه‌ برای‌ زبان‌ فارسی‌ چنین‌ شد. مفاهیم‌ مذهبی‌، ملی‌، قومی‌، اقتصادی‌، سیاسی‌، و بسی‌ مسائل‌ دیگر که‌ هیچ‌ ارتباطی‌ به‌ نفس‌ زبان‌ ندارند در پی‌ نامهای‌ مزبور زایش‌ و پرورش‌ یافت‌ و سوای‌ اهل‌ کتاب‌ و ارباب‌ قلم‌ بیشتر پیشترینه‌ فارسی‌زبانان‌ سه‌ منطقه‌ سیاسی‌ را از هم‌ غریب‌ و بیگانه‌ کرد.»
(ص‌ 67)
 
افتخارات‌ فرهنگی‌
 در ذیل‌ این‌ عنوان‌ همه‌ حرف‌ مولف‌ محترم‌ آن‌ است‌ که‌ ایرانیان‌ مشاهیر بزرگ‌ تاریخ‌ گذشته‌ زبان‌ فارسی‌ را نباید ایرانی‌ بخوانند و دلیل‌ ایشان‌ آن‌ است‌ که‌ مثلا مولانا از مردم‌ بلخ‌ بوده‌ است‌ و بلخ‌ از آن‌ افغانستان‌ است‌. عجبا که‌ مولف‌ هیچ‌ توجه‌ نمی‌کند که‌ بلخ‌ امروز در افغانستان‌ واقع‌ شده‌ و تا همین‌ سده‌های‌ اخیر بلخ‌ و کل‌ منطقه‌ای‌ که‌ امروز افغانستان‌ خوانده‌ می‌شود جزیی‌ از ایران‌ بوده‌ است‌. به‌ نظ‌ر نگارنده‌ این‌ بخش‌ از کتاب‌ از عصبی‌ترین‌ بخشهای‌ کتاب‌ است‌ و مواردی‌ در آن‌ مطرح‌ می‌شود که‌ قطعا به‌ همدلی‌ همزبانان‌ منجر نخواهد شد. کاش‌ در چاپهای‌ بعدی‌ این‌ بخش‌ به‌ کلی‌ از کتاب‌ حذف‌ شود که‌ حذف‌ آن‌، هدف‌ نویسنده‌ محترم‌ کتاب‌ را که‌ همانا ایجاد وفاق‌ و همدلی‌ میان‌ فارسی‌زبانان‌ است‌، بیشتر برآورده‌ خواهد ساخت‌.
 
داد و ستدهای‌ زبانی‌
 داد و ستدهای‌ زبانی‌، عنوان‌ یکی‌ دیگر از خواندنی‌ترین‌ بخشهای‌ کتاب‌ است‌ که‌ چون‌ موارد متعدد و پراهمیتی‌ در آن‌ مطرح‌ می‌شود، سعی‌ در خلاصه‌ کردن‌ کل‌ این‌ مقال‌ در چندین‌ جمله‌ به‌ شهادت‌ مباحث‌ خواهد انجامید. لذا خوانندگان‌ عزیز را به‌ مرور کامل‌ این‌ مبحث‌ و خود کتاب‌ ارجاع‌ می‌دهم‌ و تاکید می‌کنم‌ این‌ بخش‌ از کتاب‌ که‌ همراه‌ با شواهد متعددی‌ نیز هست‌ از ارجمندترین‌ قسمتهای‌ آن‌ بشمار است‌. مولف‌ در قسمتی‌ از این‌ مبحث‌، پس‌ از چیدن‌ صغری‌ کبراهایی‌، آورده‌اند:
«دکتر وحیدیان‌ کامیار غزلی‌ از حافظ‌ را آوانگاری‌ کرده‌اند. پس‌ از خواندن‌ متن‌ آوانگاری‌ به‌ نظ‌ر می‌رسد این‌ لهجه‌ کابل‌ یا مناطق‌ مرکزی‌ افغانستان‌ است‌.« لذا مولف‌ محترم‌ در پرده‌، حکم‌ به‌ اصالت‌ لهجه‌ فارسی‌ افغانستان‌ داده‌ و لهجه‌ امروز فارسی‌ در ایران‌ را، ارجح‌ و اصلح‌ ندانسته‌اند و گفته‌اند: «باری‌، فارسی‌ رایج‌ در ایران‌ هرچند از لحاظ‌ واژگان‌ غنی‌تر شده‌، از لحاظ‌ آواها و مخارج‌ روز به‌ روز از اصل‌ کهن‌ خویش‌ دور می‌شود. «و» و «ی‌» مجهول‌ مدتی‌ است‌ از بین‌ رفته‌، تفاوتهای‌ حرف‌ «غ‌» و «ق‌» برداشته‌ شده‌ و.... در حالی‌ که‌ اینها در گویش‌ افغانستانی‌ تفاوتی‌ چشمگیر با هم‌ دارند. مسلما تشابه‌ روزافزون‌ شکل‌ آوایی‌ کلمات‌ به‌ نفع‌ زبان‌ نیست‌.»
(ص‌ 114)
 و بسا نکات‌ قابل‌ تامل‌ دیگر که‌ در آن‌ می‌توان‌ یافت‌.

 

 

منبع:  مجله شعر

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: زبان فارسی و نقد کتاب

+ معرفی کتاب «تاریخ ارتباطات در افغانستان»

 

این مطلب در در صفحه بی بی سی فارسی (بخش افغانستان) نشر شده است

 «تاریخ ارتباطات در افغانستان‌» عنوان کتابی است که به تازگی در مشهد منتشر شده و مؤلف آن‌، بصیراحمد حسین‌زاده پژوهشگر و روزنامه‌نگار مهاجر افغان مقیم ایران است‌.

این کتاب 150 صفحه‌ای‌، با طرح جلد و صفحه‌آرایی وحید عباسی منتشر شده است‌، در شمارگان 1500 نسخه و قطع رقعی‌. ناشر آن‌، مؤسسة خیریة شهدا افغانستان است و این پدیدة خوشایندی است که به تازگی بعضی از مؤسسات خیریه‌، در کنار امور خدماتی رایج‌، به چنین فعالیتهایی هم عنایت می‌کنند. از این گذشته‌، هزینة کتاب را یک خانوادة نیکوکار (پسران زارع‌) تقبل کرده‌اند و این هم جای خرسندی دارد که خیّرین جامعه‌، کم‌کم به امور ماندگارتر و عمیق‌تر هم راغب می‌شوند.

تاجایی که نگارنده خبر دارد، این اولین کتابی است که در افغانستان در این موضوع منتشر می‌شود و از این نظر، می‌توان کتاب حاضر را بااهمیت و بدیع تلقی کرد.

سیمای محتوایی کتاب را می‌توان با مروری بر عناوین فصلهای آن بازنمود: «ارتباطات پستی در افغانستان‌»، «راههای افغانستان‌» و «تلفن و تلگراف در افغانستان‌» که البته هر فصل‌، زیرمجموعه‌هایی نیز دارد. علاوه بر اینها، پیوستهای مفیدی هم در این کتاب گنجانده شده است‌; اصطلاحات پست و نامه‌رسانی‌، نامنامه (شامل نام جایها و نام افراد) و تصویرها. در این آخرین بخش‌، نقشه‌هایی از راههای زمینی و هوایی و تصویرهایی رنگی از جاده‌های این کشور با یک مجموعه از تمبرهای افغانستان از دیرباز تا کنون‌، دیده می‌شود.

به گمان نگارنده‌، مهم‌ترین و جذّاب‌ترین فصل این کتاب‌، همان «ارتباطات پستی در افغانستان‌» است که حدود نیمی از کتاب را دربرگرفته است‌. حسین‌زاده در این بخش‌، پست و نامه‌رسانی در افغانستان را از دورترین عصرها (دورة هخامنشی‌) تا دورة اسلامی و هجوم مغول تا عصر حاضر بررسی کرده است‌. بخش قابل‌توجهی از این فصل نیز بررسی تمبرهای پستی افغانستان است که این نیز به نظر می‌رسد نخستین تحقیق در این موضوع باشد.

به همین نسبت‌، فصلهای دوم و سوم کتاب (راهها، تلفن و تلگراف‌) قدری لاغرتر و اجمالی‌تر به نظر می‌آیند. گویا کمبود مدارک و منابع مکتوب در این زمینه‌، مؤلف را ناچار کرده‌است که به یک سیر گذرا در این امور بسنده کند. هم‌چنان به نظر می‌آید که مؤلف به هر دلیلی نتوانسته است در این فصلها، اطلاعاتی تازه و روزآمد فراهم کند. چنین است که دربارة راهها و تلفن و تلگراف در دو یا سه دهه پیش تا امروز، مباحث کتاب تاحدّی مجمل و مختصر است‌. مثلاً روایت نویسنده از تاریخ تلفن در افغانستان‌، فقط تا دورة حکومت محمدداوود خان ادامه می‌یابد. این‌همه‌، شاید به واسطة نابسامانی وضعیت ارتباطات در کشور و تداوم جنگها بوده باشد که دسترسی محققان به منابع مکتوب و مستند را دشوار کرده است‌.

خالیگاه دیگری که باز به همین ترتیب‌، در کتاب به چشم می‌خورد، وضعیت ارتباطات نوین‌، به‌ویژه ارتباطات الکترونیکی در چندسال اخیر است که نویسنده‌، فقط در اواخر فصل «تاریخ تلگراف و تلفن‌» به اجمال اشارتی به آن کرده است‌.

با این همه‌، هیچ منکر نمی‌توان شد که گردآوردن چنین کتابی در موضوعی که تاکنون کمتر بدان پرداخته‌شده است‌، در محیط مهاجرت و با عدم دستیابی به منابع و مدارک کافی‌، کاری ستودنی است‌.

«تاریخ ارتباطات افغانستان‌» از لحاظ فنون کتاب‌آرایی نیز اثری درخور توجه است‌. طرح جلد جذاب و صفحه‌آرایی ، چاپ و صحافت مرغوب و کامل‌بودن اطلاعات جنبی کتاب از قبیل شناسنامه و مقدمه و پیوستها، این کتاب را از لحاظ معیارهای چاپ و نشر، اثری مطلوب نشان می‌دهد.

چنان که از آگهی آخر کتاب بر می‌آید، بصیراحمد حسین‌زاده چند کتاب دیگر نیز آمادة چاپ دارد، همچون «زنان‌، سنّت و تجدد»، «ظهور و افول ایدئولوژی‌»، «دلتنگی‌ها» و «مهتاب‌رو».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ این آتش بیرنگ

 

 

نگاهی به کتاب «بیدل‌، سپهری و سبک هندی‌» از زنده‌یاد حسن حسینی‌

چاپ شده در مجلة «شعر»، شمارة 41، سال دوازدهم‌، اردیبهشت 1384 (ویژه‌نامه حسن حسینی)

 

اکنون نزدیک دو دهه از آن روزی می‌گذرد که ناباورانه غزلیات بیدل‌(1)، چاپ نشر بین‌الملل و با مقدمة منصور منتظر (شما بخوانید یوسفعلی میرشکّاک‌) را پشت شیشة یکی از کتابفروشیهای مشهد دیدم و جلد اولش را خریدم و جلد دومش را به خودم وعدة خرید دادم ـ که دانش‌آموزی مهاجر بودم و کتابی دوجلدی در آن عرض و طول را در یک نوبت خریدن‌، برایم کاری اشرافی بود.
باری‌، بیدل در این دیار غربت ـ که بعدها دیگر در آن احساس غربت نمی‌کردم‌، به لطف دوستان شاعر و دیگر همدلان ـ نوعی احساس تفاخر را در خود داشت‌; که «ببینید، ما این‌گونه شاعرانی را هم می‌شناسیم که شما نمی‌شناسید.» و این احساس‌، خودش را در خواندن و حفظ کردن شعرهای بیدل تبارز می‌داد و سرودن غزلهایی بیدلی‌.
آن روزها سرآغاز آشنایی جدّی اهل ادب ایران با عبدالقادر بیدل بود و هر روز، نشانی از بیدل در جایی دیده می‌شد، گاه در آن شعر، گاه در آن سخنرانی‌، گاه در آن روزنامه‌، گاه در آن نوار موسیقی‌; و من چشمم به روی هرچه دربارة بیدل بود می‌لغزید و آن را چون شیر تازه می‌نوشید. در این میان‌، خبر تألیف کتابی را از شادروان حسن حسینی دربارة بیدل شنیده‌بودم و سخت منتظرش بودم‌. این کتاب‌، یعنی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌»(2) بسیار دیرتر از آنچه انتظارش را داشتیم‌، یعنی در 1367 به بازار آمد و البته چاپ دومی هم داشت که من اینک در دست ندارم‌.
شاید نام فصلهای این کتاب‌، بتواند دوستانی که آن را ندیده‌اند نخوانده‌اند، تا حدی به محتوایش رهنمون شود: «بیدل کیست‌؟»، «سواد سبک هندی‌»، «تمثیل‌»، «مکانیسم عنصر خیال در سبک هندی‌»، «تشخیص یا تجسیم‌»، «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، «سپهری و سبک هندی‌»، «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌»، «صور عواطف در شعر بیدل‌»، «علل پیچیدگی شعر بیدل‌»، «معنی یک بیت بی‌معنی‌!»، «اندیشه‌های بیدل در مثنوی و رباعی‌»، «دری به خانة خورشید»، «ابتسام صبح فطرت‌»، «خاتمه‌».

q

تألیف این کتاب‌، گویا مقدّم بود بر تألیف «شاعر آینه‌ها»(3) اثر جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، و البته کتاب دکتر شفیعی‌، در انتشار، بر این سبقت گرفت و در افتخار نیز، که نخستین کتاب مستقل منتشره دربارة بیدل در ایران بود و خود می‌دانیم در آن روزگاری که همه به بیدل به چشم یک گنج مکشوفه می‌نگریستند، کاشف یا کاشفان این گنج‌، تا چه مایه حق داشتند به خود ببالند.
به هر حال‌، با وجود تقدّم انتشار «شاعر آینه‌ها»، هیچ نمی‌توان ارزش تلاشهای مرحوم حسن حسینی را در معرفی بیدل به جامعة ادبی ایران نادیده انگاشت‌. البته فراموش نکنیم که این گنج‌، کاشفان فروتن دیگری هم داشت‌، همچون علی معلّم و سهراب سپهری‌، که بحث آشنایی سپهری با بیدل‌، یکی از مباحث اصلی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.

q

ولی برای امروز، دیگر نه این تقدیم و تأخیرها مهم است و نه مباحث و مسایل جنبی آنها. ما دو کتاب در پیش رو داریم دربارة بیدل‌، که به نوعی کامل‌کنندة همدیگرند، یعنی هر یک‌، زاویه‌ای از این خانة تاریک را روشن کرده‌اند، تا مردمان‌، در این پیل دمان‌، گمان ناودان و بادبزن نبرند. و ما به همین ملاحظه‌، گاه به مقایسة این دو کتاب با هم نیز ناچار خواهیم شد، هرچند بحث اصلی ما، دربارة «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.
البته کتابهایی چون «عبدالقادر بیدل دهلوی‌»(4) نوشتة پروفسور نبی هادی دانشمند هندی و با ترجمة دکتر توفیق سبحانی و «بوطیقای بیدل‌»(5) و «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌»(6) از آقای عبدالغفور آرزو شاعر مهاجر افغانستان در ایران هم در این سالها به بازار آمده است‌، که البته اینها، با همه ارزش خود، نمی‌توانند آن گره‌هایی را از شعر بیدل بگشایند که آن دو کتاب می‌گشایند.

q

«بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» کتابی است کاملاً هدفمند، با اهداف و اغراضی خاص که نویسنده‌، به طرزی هوشمندانه کوشیده‌است آنها را تعقیب کند. او که خود در متن مباحث جاری دربارة بیدل قرار داشته‌است‌، به خوبی می‌دانسته‌است که مشکلات و مبهمات اصلی اهل ادب ایران دربارة بیدل چیست‌; و به همین اعتبار، کوشیده‌است به هر یک از این مشکلات حسابرسی کند. پس غریب نیست اگر آن را نه کتابی صرفاً برای آشنایی با بیدل‌، بلکه بیشتر تلاشی برای برداشتن موانع آشنایی و ایجاد جاذبه در چشم مخاطب امروز. به گمان من‌، تأکید بسیار بر رابطه میان سپهری و بیدل ـ که حتی در نام کتاب نیز رسوخ کرده‌است ـ در راستای این هدف است‌، که خود بر علاقة جوانان شاعر آن سالها به سپهری و ترویج شعر این شاعر توسط نسل انقلاب‌، واقفیم و می‌دانیم که در آن ایّام‌، سپهری تنها شجرة غیرممنوعة شعر قبل از انقلاب به شمار می‌آمد.
هرچند اکنون و بعد از نزدیک به دو دهه به نظر می‌رسد که درپیچیدن به بسیاری از مباحثی که در این کتاب مطرح شده‌اند، چندان هم ضرورت ندارد و ما اکنون در مرحله‌ای دیگر هستیم‌; در آن روزگار، مباحث کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» بسیار جاندار، زنده و به تعبیری «بحث روز» به حساب می‌آمد و این‌، از ویژگیهای مهم این کتاب است‌.

q

اما دیگر ویژگی کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» به‌ویژه در مقایسه با «شاعر آینه‌ها»، توجه شاعر به زمینه‌های عاطفی و معنوی شعر بیدل است‌. و همین را، می‌توان نقص مهم کتاب «شاعر آینه‌ها» دانست‌. دکتر شفیعی بنا بر طبیعت صورتگرایانه‌شان کمتر به عوالم معنوی بیدل اشاره کرده‌اند، مگر در مطالبی که از پژوهشگران روسی در این کتاب نقل شده است و غالباً نیز غرض‌آلود است‌. مرحوم حسینی در کتابش به نوعی این نقص را جبران می‌کند و به درونمایة شعر بیدل اشاراتی دارد. این اشارتها به‌ویژه آنجاهایی اهمیت می‌یابد که گره‌خوردگی‌ای میان درونمایه و صورت شعر بیدل حس می‌شود.
به هر حال‌، بیدل شاعری است متفکر با احساساتی عمیق و راستین‌، و همین شاخصه است که او را به طور جدی از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند. شعر بیدل‌، به طرز عجیبی با عواطف اصیل بشری گره خورده است و بسیاری از حالاتی را که به راستی برای همه ما اتفاق می‌افتد، می‌توانیم در شعر بیدل سراغ بگیریم‌. دیگر هندی‌سرایان‌، همچون صائب و کلیم و اقمار آنها، غالباً در لحن بیان و استفاده از عناصر زندگی مردم‌، سخت مردمی می‌نمایند، ولی حاصل سخنشان از لحاظ معنوی و عاطفی‌، چندان سنخیتی با احساسات واقعی مردم ندارد. به واقع این عناصر زندگی‌، فقط ابزاری‌اند برای مضمون‌سازی و بیان سخنانی که در آنها فقط رنگینی مضمون اهمیت دارد، نه تطابق با روحیات مردم و کاربردی‌بودنشان در جامعه‌. بسیار اندک است بیتهایی از قبیل «دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز...» صائب یا «بدنامی حیات دوروزی نبود بیش‌...» کلیم‌. بیشتر شعرهای این دو تن و دیگر اقرانشان‌، تصویرهای رنگینی است بیشتر برای دیدن و کمتر برای رسوخ در عواطف و افکار.
این عمق عاطفی و اندیشگی‌، راه بیدل را از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند و این افتراق ظریف‌، چیزی است که از چشم ریزبین مؤلف «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» پنهان نمانده است‌: «... شعر هندی از مضامین کوچه و بازاری اشباع شده است‌. و بیدل که روح ناآرامی دارد، تنیده بر فلسفه و عرفان‌، بایسته است سبک هندی را که وجه غالبش تعلق به مضامین زمینی و نیمه‌خاکی دارد، به خدمت مفاهیم عمیق‌تر و بالطبع پیچیده‌تر درآورد.»(7) شاید از همین روی است که مؤلف کتاب‌، خود در جایی سبک بیدل را «هندی مضاعف‌» می‌داند.
به گمان من‌، چنین تبصره‌ای به راستی ضرورت دارد، چون اگر بیدل را بدون هیچ تبصره‌ای و تمایزی در کنار دیگر هندی‌سرایان بنشانیم و شعرش را مشمول همان داوری‌ای بدانیم که شعر دیگران را می‌دانیم‌، به این شاعر جفا کرده‌ایم‌.
با این ملاحظات‌، به باور من‌، مرحوم حسن حسینی بسیار با صائب مدارا کرده‌است‌، آنجا که گفته است «باید بگوییم که در کل‌، شعر بیدل آن «موفقیت‌» همه‌جانبه یعنی رواج شعر صائب را ندارد. همان گونه که شعر مولوی نیز به موفقیت پردامنة شعر حافظ دست نیافته‌است‌.»(8) من که حدود بیست سال است با جامعة ادبی و نیز عامه مردم ایران حشر و نشر دارم‌، اثر بسیاری از رواج شعر صائب نیافته‌ام‌، مگر در حد چند بیت و یکی دو غزل‌. 

دیگر اشارت دقیق مرحوم حسینی بر وجوه افتراق بیدل و دیگر هندی‌سرایان‌، در باب تمثیل است‌; آنجا که یادآور می‌شود که بیدل به تمثیل (رایج‌ترین هنرنمایی هندی‌سرایان‌) چندان عنایتی ندارد و به واقع نیز چنین است‌. البته در تعریفی که ایشان برای تمثیل به دست می‌دهد و در آن‌، بر مقارنة محسوس و نامحسوس تکیه می‌کند، من با ایشان همداستان نیستم و گمان می‌کنم که تمثیل را بیشتر با ساختار صوری‌اش می‌توان مشخص کرد، یعنی موازنه و مقارنة دو مصراع‌، خواه طرفین محسوس باشند و خواه غیرمحسوس‌. این همان ساختاری است که جناب دکتر شفیعی آن را «اسلوب معادله‌» نامیده‌اند و قدما به آن مدعاالمثل یا مدعامثل هم می‌گفتند. یعنی یک مصراع مدعا است و مصراعی دیگر، مثل‌; به گونه‌ای که هر دو مصراع از لحاظ جمله‌بندی کاملاً مستقل هستند، نظیر این بیت بیدل‌:
مفلسان را مایة شهرت همان دست تهی است‌
تا به قید برگ بود، از نی نوایی برنخاست‌(9)
و به راستی بیدل به این شگرد ـ که در آغاز آشنایی برای همه سخت جذاب است و بعد به زودی کسالتبار می‌شود ـ چندان رغبتی ندارد.

در فصلهای «سپهری و سبک هندی‌» و «سوررئالیسم‌، سرپناه بیدل و سپهری‌» حضور ذهن و احاطة مرحوم حسینی بر شعر این شاعران رخ می‌نماید، با مثالهای بسیاری که از قرابت میان سپهری و هندی‌سرایان ـ به ویژه بیدل ـ بیان می‌کند. هرچند هر یک از این تشابه‌ها آن‌قدر شدید نیست که به تنهایی ما را به وجود این رابطه مجاب کند، وفور آنها به قوتشان می‌افزاید و این وفور، رخ نداده‌است‌، مگر با دقت نظر و تفحص ستودنی مرحوم حسینی‌، هم در شعر بیدل‌، هم در شعر سپهری و هم در شعر دیگر هندی‌سرایان‌. 

ولی وفور مثالها فقط وقتی کارساز و مفید است که به درد اثبات تشابهی از این دست بخورد. از این که بگذریم‌، برای بیشتر مباحث این کتاب‌، آن‌قدر مثال لازم نبود که مرحوم حسینی آورده است‌. در این کتاب‌، برای سه ویژگی سبکی شاعران مکتب هندی یعنی تمثیل‌، تشخیص و کاریکلماتور، روی هم رفته حدود سی صفحه اختصاص داده‌شده است‌، با حدود یکصد بیت مثال شعری‌، و به نظر من این مباحث جای این‌همه تفصیل و شاهد مثال را نداشت‌. در کتاب «شاعر آینه‌ها» همة فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» 35 صفحه است‌، با شرح هشت ویژگی سبکی و بعضی مباحث فرعی دیگر. البته در آن کتاب هم عدم توازنی میان ویژگیهای سبکی مختلف به چشم می‌خورد، از نظر اجمال و تفصیل و تعدد مثالها.

حال که باب انتقاد را گشوده‌ایم‌، این را نیز ناگفته نگذاریم که لحن و نثر این کتاب‌، آن مایه وزانتی را ندارد که محتوایش طلب می‌کند. پیشتر گفتیم که مرحوم حسینی در این کتاب‌، کوششهایی دارد برای رفع بعضی ذهنیتهای نادرست دربارة بیدل و سپهری‌.
نویسنده در این کتاب‌، به واقع با چند دسته آدم طرف است و با آنها مواجهه می‌کند; یکی استادان کهن‌گرای خراسانی‌پسند; دیگر روشنفکرمآبان غرب‌گرا; دیگر کسانی که منکر رابطه‌ای میان سپهری و بیدل هستند و دیگر کسانی که بیدل را متهم به پیچیده‌سرایی بیجا می‌کنند. گاه نیز تعریض‌هایی مستقیم یا غیرمستقیم‌، نسبت به مؤلف کتاب «شاعر آینه‌ها» نیز دیده می‌شود.
نویسنده غالباً می‌کوشد که با متانت تمام با این طرفهای واقعی یا فرضی بحث کند، ولی گاه این مباحث‌، لحنی جدل‌آمیز به خود می‌گیرد: «آنها که دلهایشان با اسلام است و ریگی به کفش ندارند، عاشقانه در روشن‌سازی وجوه الهی و عارفانة شعر سپهری قدم زده‌اند و در مقابل این دسته‌، آنها که نسبت به متافیزیک حساسیت دارند و تمایلات ماورای خاکی را نوعی تمرد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم‌! معاصر می‌دانند به طرق مختلف کوشیده‌اند و می‌کوشند تا این بُعد آشکار شعر سپهری را نادیده بگیرند و یا در زیر رگبار انتقادات شبه‌جامعه‌شناسانه‌، آن را به ضدّ ارزش بدل سازند و از حیّز انتفاع ساقط کنند.»(10) و یا «این شباهتها را به هر علت که باشد، باید به فال نیک گرفت و بر دهان کسانی کوبید که ادعا می‌کنند سپهری هر چه دارد از غرب و شاعران غربی و اقمار آنها دارد.»(11)
در مجموع‌، باید اعتراف کرد که گاه‌، دقت علمی و ارزش آموزشی کتاب‌، فدای این لحن و این نثر شده است‌، نثری که البته زیباست و همراه با تمثیل‌های شاعرانه‌، ولی گاه این شاعرانگی‌، شفافیت و صراحت علمی را از آن می‌گیرد: «شاعران این سبک با نوعی ریاضت ذوقی و روحی در معبد کلمات‌، عبارات بلندپایه‌، اصطلاحات‌، داستانهای مشهور و امثال و حکم رایج‌، به نیروانای مضمون نایاب و معنی بیگانه می‌رسند و عطش روحی خویش را با زلال سیال خیال و با جرعه‌ای از خنکای چشمة ابداع و آفرینش‌، تسکینی هنرمندانه می‌دهند.»(12)
به طور کلی‌، «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بیشتر لحن جدلی دارد تا لحن آموزشی‌. در بسیاری از مباحث نظری به نظر می‌رسد که مؤلف آن‌قدرها که لازم است به شرح و بسط موضوع نمی‌پردازد و به آوردن مثالهای متعدد و بیش از حد لزوم بسنده می‌کند. در فصل «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌» این حالت را بیشتر می‌توان حس کرد، که حدود سه صفحه از کتاب به نقل شعرهایی از ادونیس شاعر عرب اختصاص یافته است‌.
از همین روی «شاعر آینه‌ها» در بعضی فصلهای خود، از «بیدل‌، سپهری‌...» آموزنده‌تر به نظر می‌رسد، به ویژه در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» که جان آن کتاب به حساب می‌آید. این روش کار دکتر شفیعی است که غالباً به جای کلّی‌گویی‌، ابزارهای ارزیابی را به دست خواننده می‌دهد و او را هم منتقد بار می‌آورد. البته «شاعر آینه‌ها» نیز کتابی یکدست نیست‌، هم پست و بلند دارد و هم گاه تضادهایی ظریف میان بعضی داوریهای مؤلف در آن می‌توان یافت‌. استاد خود نیز یادآور شده است که «اگر بعضی مطالب این مقدمه‌، گاه‌، تکراری می‌نماید نتیجة همین پیشامد است که مجموعه‌ای پراکنده‌است و کتابی منسجم نیست‌.»(13)

گفتیم که مرحوم حسن حسینی در کتابش می‌کوشد بعضی ذهنیتهای منفی در مورد بیدل را اصلاح کند و به بعضی اعتراضها پاسخ دهد، و این شبیه کاری است که مرحوم اخوان ثالث با کتاب «عطا و لقای نیمایوشیج‌» نسبت به نیما کرد. فصلی که به طور مشخص چنین رویکردی را می‌رساند، «معنی یک بیت بی‌معنی‌» است‌. ایشان در اینجا کوشیده‌است این بیت بیدل را که به بی‌معنایی شهرت یافته است ـ و این اشتهار هم از سخن جناب دکتر شفیعی دربارة این بیت ناشی شده است ـ معنی کند:
حیرت‌دمیده‌ام‌، گل داغم بهانه‌ای است‌
طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای است‌
باری دیگر هم جناب علی معلم در مقاله‌ای مفصل در مجلة شعر کوشیده‌بودند این بیت را شرح کنند. ولی من گمان می‌کنم که این بیت‌، نه چنان ادعایی را مبنی بر بی‌معنایی خود بر می‌تابد و نه چنین شرحهای مفصلی را برای رد این ادّعا. من به گمان خود، دریافتی بسیار ساده از آن دارم‌، دریافتی که هیچ‌گاه شرح روابط میان اجزای بیت و نیز مراجعه به متون عرفانی را طلب نمی‌کند:
پر طاووس‌، در انتهای خویش‌، لکه‌هایی سیاه دارد که می‌توان آنها را داغهایی تصوّر کرد (داغ هجران‌). شاعر می‌گوید «این داغها که در من می‌بینی‌، بهانه است‌. من به واقع محو دیدار تو هستم‌. در جلوه‌زار تو، طاووس نیز با همه داغهای خویش‌، آیینه‌خانه خواهد بود.»
اگر این دریافت من درست باشد ـ که دلیلی برای نادرستی‌اش ندارم ـ باید حیرت کرد که چگونه استادی چون دکتر شفیعی این بیت را بی‌معنی خوانده‌اند و بزرگانی چون زنده‌یاد حسینی و علی معلم‌، چنین جهد بلیغی در معنی‌کردنش به خرج داده‌اند. شاید این حقیقت که «حتی دکتر شفیعی نیز از این بیت چیزی دریافت نکرده‌اند.» بسیار دیگر کسان را نیز مرعوب این بیت کرده است و نیز محتاج چنان شرحهای عریض و طویلی‌.

یک وجه تشابه دیگر میان کار مرحوم حسینی و کار مرحوم اخوان ثالث‌، استفاده از سلاح طرف مقابل برای مقابله با خود اوست‌. اخوان در آنجا، برای اثبات ارزشمندی و قانونمندی ابتکارهای نیمایوشیج به کهن‌گرایان‌، نمونه‌های آن بدعتها را در ادب کهن پیدا می‌کند و حسینی در اینجا برعکس‌، برای اثبات مدرن‌بودن شعر بیدل‌، ویژگیهای سبکی او را با معیارهای نوین می‌سنجد. پیداکردن تشابه و تقارن میان بیدل و سپهری و یا ایجاد رابطه میان ایهام‌های شعر بیدل و دیگر هندی‌سرایان با کاریکلماتورهای امروز، و یا نشان‌دادن سوررئالیسم شعر بیدل‌، تلاشهایی از همان‌گونه است‌.
این روش‌، البته برای جلب توجه به این شاعر و اثبات موقعیت ارجمند او بسیار سودمند است‌، ولی کلیدهای کارگشایی برای درک بهتر شعر او به دیگران نمی‌دهد. به واقع کار بعدی باید گره‌گشایی در شعر بیدل می‌بود و شناخت دقیق ویژگیهای سبکی او، که با درگذشت مرحوم حسینی‌، حداقل از جانب ایشان ناتمام ماند. او با ریزبینی‌ها و نکته‌سنجی‌هایش در این کتاب نشان داده‌بود که توان این کار را دارد و تا جایی که من باخبرم جلساتی نیز برای این گره‌گشایی برگزار کرده‌بود، ولی دریغ که حاصل این پژوهشها به عنوان کتابی که مکمّل «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» باشد اکنون در دست ما نیست‌.
و حال که سخن به ناتمامی این راه کشید، چه شایسته است که واپسین جملات کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» را پایانة سخن خویش سازیم‌: «امیدم همه این است که این صفحات نیم‌گامی باشد برای آغاز راهی که دیگرانش با توش و توان بیشتری بپیمایند و از رگ این تاک گمنام‌مانده در این دیار به فراخور حال خویش باده‌های جانسوز و بارقه‌های روان‌افروز برای عاشقان ادبیات عمیق و ناپیداکرانة عرفان اسلامی‌، ارمغان آورند. و شرط نیل به این مهم‌، این نکته است که با بیدل‌، همدلی کنیم و به معشوق او (عز و جل‌) عشق بورزیم و از درگاهش برای دلهایمان لیاقت درک محبت بخواهیم‌، که بیدل خود فرمود:
هر دل نبرد چاشنی داغ محبّت‌
این آتش بی‌رنگ‌، نسوزد همه کس را»

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:
1. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌: غزلیات‌، جلد اول و دوم‌; به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی‌، با مقدمة منصور منتظر; چاپ اول‌، تهران‌: نشر بین‌الملل‌، بی‌تا.
2. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌; حسن حسینی‌; چاپ اول‌، تهران‌: سروش‌، 1367.
3. شاعر آینه‌ها: بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌; چاپ سوم‌، تهران‌: آگاه‌، 1371
4. عبدالقادر بیدل دهلوی‌; پروفسور نبی هادی‌، ترجمة دکتر توفیق 'û . سبحانی‌; چاپ اول‌، تهران‌: نشر قطره‌، 1376
5. بوطیقای بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1378
6. خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1381
7. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌، صفحة 25
8. همان‌، صفحة 142
9. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌، غزلیات‌، جلد اول‌، صفحة 286
10. همان‌، صفحة 71
11. همان‌، صفحة 138
12. همان‌، صفحة 41
13. شاعر آینه‌ها، صفحة 14 (البته مراد ایشان از کلمة «مقدمه‌» مقالاتی است که برای این گزینه شعر، حکم مقدمه یافته‌اند. به واقع «شاعر آینه‌ها» خود یک گزیدة شعر بیدل است با مقدمه‌ای مشتمل بر چند بخش‌.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ بارقه‌ای از صبح دولت

نگاهی گذرا بر «نامه‌ای از لالهء کوهی‌» مجموعه‌شعر زهرا حسین‌زاده‌

چاپ شده در شماره دوم فصلنامه فرخار

 

 نامه‌ای از لالة کوهی‌

 زهرا حسین‌زاده‌

 چاپ اول‌، تهران‌، 1382

 ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

 طرح جلد: وحید عباسی‌

 3000 نسخه‌، 102 صفحه‌، رقعی‌

 

هیچ دوست ندارم که در یک نقد اجمالی بر یک کتاب شعر، ذره‌بین به دست‌، در پی خطاها و احیاناً برجستگیهای فنی اثر برآیم‌، از این قبیل که «شاعر ضعف قافیه دارد، از جمله در اینجاها، شاعر تزاحم خیال دارد، مثلاً در اینجاها و شاعر حس‌آمیزی دارد، در این بیتها و مصراعها.» به گمان من‌، در این‌گونه نگاههای گذرا بر آثار، باید بیشتر در پی ترسیم یک تصویر کلی از شعر و شاعرش باشیم‌، که به راستی اگر این کتاب تمایزی دارد، در کجاها دارد; و اگر ندارد، چرا ندارد. و من در این نوشته‌، چنین کرده‌ام‌، پس نباید از آن‌، انتظار یک نقد تفصلی را داشت‌.

«نامه‌ای از لالة کوهی‌» سومین کتاب است از سلسلة مجموعه‌شعرهای ادبیات معاصر افغانستان در انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی‌)، و باید پیش از همه چیز، این ناشر را به خاطر این سلسلة‌الذهب‌، تحسین کرد. این کتاب‌، حاوی حدود چهل غزل است و یک مثنوی‌، از شعرهای پنج‌سال اخیر شاعر جوانی که تازه از مرز بیست‌وپنج‌سالگی گذشته است‌. ما حسین‌زاده و اقران او را حاصل یک رنسانس کوچک ادبی می‌دانیم که در گلشهر مشهد اتفاق افتاد و کم‌کم به این منطقة مهاجرنشین‌، هویتی ادبی و هنری داد. من از خیزش حیرتبار جوانان ما در این جزیرة رنج‌، بیش از این‌، چیزی نمی‌گویم و فقط می‌توانم این را بشارت دهم که کتابی به این زیبایی‌، فقط یکی از بارقه‌های این انفجار نور است‌. صبح دولت‌، از این پس خواهد بود.

«نامه‌ای از لالة کوهی‌»، نخستین کتاب یک شاعر جوان است‌، ولی به گمان من‌، در نقد آن‌، به هیچ‌وجه محتاج این یادآوری و تأکید نیستیم‌، چون این کتاب‌، به راحتی می‌تواند با بهترین کتابهایی که در پهنة شعر امروز افغانستان منتشر می‌شوند، رقابت کند و با همان ترازوی سنجیده شود که آنها را می‌سنجیم‌.

به باور من‌، مهمترین امتیاز «نامه‌ای از لالة کوهی‌» این است که شاعرش توانسته خود را در پوست‌اندازی شعر نوکلاسیک ما در اواخر دهة هفتاد همراه کند و از این قافله‌ای که بسیار هم پرتعداد نیست‌، بر جای نماند، و چه بسیار روندگان که در این مسیر، از گام ماندند و از نام نیز.

اما این پوست‌اندازی اخیر چیست‌؟ به گمان من‌، شعر ما (در قالبهای کهن البته‌) در این سه دهه‌، سه تحول عمیق را تجربه کرد. در دهة شصت‌، شعری که هنوز در بند معشوق سعدی و میخانة حافظ بود (می‌گویم سعدی و حافظ، چون معشوقی که این شعر معرفی می‌کرد، معشوق سعدی بود، نه معشوق خودش و میخانه‌ای که این شعر وصف می‌کرد، میخانة حافظ بود، نه شاعر آن روز) باری‌، چنین شعری‌، پای به زندگی امروز نهاد، ولی این پای‌نهادن‌، فقط در محتوا بود، نه زبان و خیال و دیگر جوانب شعر. در دهة هفتاد، علاوه بر حرفهای امروزین‌، زبان امروز هم به کار کشیده شد، ولی یک چیز بسیار مهم هنوز باقی مانده بود و آن‌، تجربه‌های واقعی و عینی انسان امروز بود. فی‌المثل اگر شاعر ما در آن روز می‌سرود:

همسایه چشم بد نرسد، صاحب زر است‌

چون صاحب زر است‌، یقیناً ابوذر است‌(1)

محتوا امروزی بود، بحث فقر و غنا. زبان نیز تازه بود، استفاده از یک تعبیر محاوره‌ای مثل «چشم بد نرسد»، ولی فضا دیگر عینی و تجربی نبود. این عینیت آنجا روی می‌نماید که امروز، شاعر ما می‌گوید

پرنده جان‌! غم نان حل نمی‌شود بنویس‌

دوشنبه دوم دی ماه پسته می‌شکنم‌(2)

این شعر، بسیار به واقعیت نزدیک می‌شود، در همة جوانب خویش‌. زندگی و انسان امروز در آن حس و لمس می‌شود، با همة دغدغه‌های راستینش‌.

سیری اجمالی در شعر زهرا حسین‌زاده نشان می‌دهد که او به این تصویرگری عینی و شفاف از زندگی‌، همین‌گونه اتفاقی و ناگهانی نرسیده است‌. در تک‌تک شعرهای او، تلاشی برای رهایی از بیان کلی‌، کلیشه‌ای و فاقد تمایز غزل دهة هفتاد ما دیده می‌شود و این تلاش‌، آنگاه برجسته می‌شود که دو شعر، از دو مقطع زمانی را کنار هم بنهیم‌، یکی از اوایل کتاب و یکی از اواخر آن‌:

از آسمان سرد و بی‌ترانه‌ام‌

بیا شفای زخم بی‌نشانه‌ام‌

بیا غروب غصه‌های من‌، که باز

غبار غم نشسته بر جوانه‌ام‌

در اوج کهکشان که سجده‌ات کنم‌

ستاره‌ای رها و بیکرانه‌ام‌

به عشق‌، این سرود شاخه در نسیم‌

تویی صفای رقص عاشقانه‌ام‌

همین چهار بیت کافی است‌، بقیة غزل را نقل نمی‌کنم‌، چون از همین قسم و قبیل است‌. نمادها همان نمادهای عام و عمومی‌اند و هر بیت نیز یک فضای تصویری مستقل دارد. تصویرها از یک بیت تجاوز نمی‌کنند و اگر هم بتوانیم شعر را حاصل یک حالت عاطفی واحد بدانیم‌، نمی‌توانیم تصویرگر یک فضای واحد نیز تلقی کنیم‌. حالا نمونة دوم‌:

تاکسی شکوفه را می‌برد فرودگاه‌

شب پیاده می‌شود روی روسری ماه‌

کفش‌های خسته را زیر برف می‌کشد

باد گیر می‌دهد هی به چادر سیاه‌

«می‌روی شکوفه جان‌! حال آسمان بد است‌»

پله‌های مانده را گیج می‌کند نگاه‌

صندلی پشت سر مرد گریه می‌کند

صندلی رو به رو خیره می‌شود به راه‌

نه‌، اینجا دیگر نمی‌توان به چهار بیت بسنده کرد. خواننده می‌پرسد، خوب چه شد؟ یکی گریه می‌کند، یکی به راه خیره شده است‌. ماجرا به کجا خواهد کشید؟ اینجاست می‌توان گفت شاعر موفق بوده است‌، موفق در این که خواننده را تا آخر شعر، با یک صحنه درگیر کند. پس اینجا چهار بیت کافی نبود. این هم بقیة شعر.

روزهای مهربان وصل می‌شود به هم‌

جمعه‌، مثنوی‌، دعا، شنبه‌، عشق‌، اشتباه‌

تاکسی شکوفه را پس به خانه می‌برد

شب دو نیمه می‌شود می‌وزد چراغ ماه‌

خوب دیگر چه‌؟ از اینجا به بعد را دیگر خواننده می‌تواند در ذهن خویش بسازد. این است یک شعر مسنجم و کامل‌، و نه تعدادی بیت هم‌ردیف‌. یک فضا ترسیم می‌شود، تا آنجا که هم خواننده را مجاب و قانع کند و هم او را در خود نگه دارد.

q

برجستگی دیگر شعر زهرا حسین‌زاده‌، تعهد اوست‌. دریغ که نگاه به‌شدت ایدیولوژیک دهة شصت ما، کلمة «تعهد» را بسیار محدود کرده و معنایی بسیار لاغر بدان بخشیده است‌. من از «تعهد»، یک نوع مسئولیت هنری را در قبال خود و خواننده مراد می‌کنم‌. تعهد داشتن در این تلقی‌، یعنی این که شاعر به صورت هدفمند به شعر و شاعری‌اش نگاه کند. سخن در این نیست که الزاماً شعر اجتماعی یا سیاسی یا انقلابی بسراید، سخن در این است که حتی اگر شعر بی‌معنی می‌سراید، آن بی‌معنایی برایش یک غایت هنری داشته باشد و کاری باشد مسئولانه و آگاهانه‌، نه از سر بی‌خیالی و سرگردانی‌.

باری‌، من زهرا حسین‌زاده را شاعری متعهد می‌دانم‌، متعهد نسبت به چیزهایی که او را به عنوان یک جوان مهاجر ـ که بیشتر عمرش در غربت سپری شده‌است ـ در بر گرفته است‌. گویا در هر شعر، معنایی در باطن شاعر بوده که تاب مستوری نداشته و از روزن ابیات‌، سر بیرون می‌آورده است‌.

این‌گونه شاعری‌، لاجرم نسبت به مخاطب خویش نیز متعهد از کار درمی‌آید، چون این مخاطب نیز انسانی است بسیار شبیه به شاعر. همسویی مخاطب‌، هدیه‌ای است که به شاعران هدفمند داده می‌شود، هرچند آن‌ها انتظار آن را نداشته‌باشند.

ولی در عین حال‌، نمی‌توانم شخصیت‌زدگی شاعر ـ به ویژه در اوایل دفتر شعرش ـ را نادیده بگیرم‌. گویا او الزامی داشته‌است که نسبت به همه بزرگان ادای دینی بکند و هرچند بر پیشانی شعرش‌، «تقدیمیه‌»های بسیاری به چشم نمی‌خورد، رنگ رخسارة این شعرها از حال درون‌شان خبر می‌دهد. می‌پذیرم که شاعر در بعضی شعرها، توانسته است از مدار یک شخصیت فراتر رود و حقایقی عام را با ما در میان گذارد، ولی شما هم بپذیرید که این شخصیت‌زدگی‌، کمی بیش از حد معمول است‌.

q

من در زبان شعر حسین‌زاده‌، امتیازها و کاستیهایی می‌بینم که نمی‌توانم بدون اشاره به آنها، سخن را به پایان برم‌. ما سالها در افغانستان با یک زبان فارسی منزوی و بسته روزگار می‌گذراندیم‌، همانند ساکنان اخمو و بدبین خانه‌ای در یک محلة غریب‌، که حتی با همسایگان خویش نیز قصد مراوده و مفاهمه ندارند. ولی شاعران و نویسندگان آگاه ما، کم‌کم راهی برای خروج از این دایرة بسته پیدا کرده‌اند. آنها دریافته‌اند که می‌توان با اعتماد به نفس و خوش‌بینی کافی‌، با همزبانان خویش وارد داد و ستد شد و با بیرون‌آمدن از پیلة انزوا و بدبینی‌، در چمنزار شعر فارسی پرگشود. اینان‌، همة قابلیتهای این زبان ـ فرقی نمی‌گوید که بگوییم فارسی یا دری ـ را به استخدام می‌گیرند و مردم را به سوی معقول‌ترین مسیر، که همان یافتن یک زبان مشترک در سطح منطقه است سوق می‌دهند. گویا ما فارسی‌زبانان کم‌کم از نگاه قبیله‌ای به زبان را به کنار می‌نهیم و به نگاهی جهانی دست می‌یابیم و به زبانی که دیگر فارسی (یا دری‌) مطلق است و نه مضاف‌. حالا در این معامله‌، ما تا چه حد می‌توانیم رنگ و بوی محلی خود را به این زبان فارسی (یا دری‌) مطلق بزنیم‌، بستگی به همت و ذکاوت ما دارد.

حسین‌زاده در شعرهایش در این مسیر گام برمی‌دارد و این نیز از هوشمندی و آگاهی اوست‌. باری دیگر، شعر «تاکسی شکوفه را می‌برد فرودگاه‌» را بخوانید. (اگر شما خوش ندارید، می‌توانید بخوانید: تاکسی شکوفه را می‌برد میدان هوایی‌) و نیز این بیتها را ببینید

آبشاری گر شود جاری از آن مهتاب چشم‌

آن زمان در جنگل شب‌، میله بر پا می‌شود

کلبة روحم اگر با روی او روشن شود

چشم من کلکین بازی رو به گلها می‌شود

البته پنهان نمی‌توان داشت که شاعر ما، نتوانسته‌است بدان پیمانه که از زبان فارسی رایج در ایران کنونی بهره می‌گیرد، زبان فارسی افغانستان کنونی را نیز به‌کار کشد، و البته باز پنهان نمی‌توان کرد که این نسل‌، در این امر، چندان هم مقصر نیستند، چون بزرگ‌شدة ایران هستند و مأنوس با فارسی اینجا.

q

اکنون که به سیمای این نوشته می‌نگرم‌، آن را در کلیات‌، تا حدودی شبیه نقدی می‌یابم که بر «ماه هزارپاره‌»، آخرین کتاب شعر محمدشریف سعیدی نگاشته‌ام‌. این کمی نگران‌کننده است‌. به‌راستی باز هم شاعران ما مسیری یکسان می‌پیمایند و به راستی ناقدی در چند سال بعد از یکسانی سبک و سیاق غزلهای این دوره و زمانه شکایت خواهد کرد؟ یا شاید من به هر دو کتاب از یک دریچه نگریسته‌ام‌؟ به هر حال‌، نمی‌توانم این نگرانی را پنهان بدارم‌.

 

1. بیتی است از غزل «ابوذر» از صاحب این قلم‌.

2. مثالها، از کتاب «نامه‌ای از لالة کوهی‌» است‌، با مشخصاتی که در ابتدای نوشته آمده است‌.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نقد شعر و نقد کتاب

+ آجرها و کاشیها

نقد کتاب «ماه هزارپاره‌» از محمدشریف سعیدی‌

 

شمارة جدید (4 و 5) «خط سوم‌» بالاخره بعد از یک تأخیر چندماهه از چاپ برآمد. این شماره از خط سوم‌، دو ویژه‌نامه در خود دارد، یکی ویژه‌نامة نقد کتاب است و دیگری ویژه‌نامة شعر امروز هرات‌. مطلبی که اینک می‌خوانید نقدی است که من بر کتاب شعر جناب محمدشریف سعیدی نوشته‌ام و در ویژه‌نامة نقد این شماره چاپ شده است‌.

 

 

 

q ماه هزارپاره‌

m محمدشریف سعیدی‌

m ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

m طرح جلد: محسن حسینی‌

m چاپ اول‌، تهران‌، بهار 1382

m 143 صفحه‌، رقعی‌

این از نادر مجموعه‌شعرهای این یکی دو سال است که از آن می‌توان چیزی‌، بل چیزها، آموخت‌; و اگر در نقد خویش‌، بیشتر در پی آموختنی‌ها باشیم تا لنگیدنها، این کتاب سخت به کارمان می‌آید. و من می‌کوشم در این نوشته‌، آن چیزها را که می‌تواند برای نسل جوان‌تر از محمدشریف سعیدی به کار آید، برجسته‌کنم‌.

 

1

کار بسیار مهم سعیدی در این کتاب‌، دریافتن سیر محتوم غزلسرایی در سالهای اخیر، و هماهنگ کردن کار خویش با این سیر است‌. واقعیت این است که غزل نو امروز دیگر آن چیزی نیست که در اوایل انقلاب و کمی پیش از آن ـ مثلاً در کار هوشنگ ابتهاج و دیگران ـ دیده می‌شد. اگر آن غزل کمابیش لحن و تصویرهای تازه یافت‌، شاعران امروز، آن تازگی را در فضاسازی و ساختار کلی شعر هم راه دادند و این چیزی است که در شعرهای اخیر سعیدی‌، به ویژه در کتاب «ماه هزارپاره‌» دیده می‌شود.

نخستین ویژگی این غزلها، برخورداری عینی‌شان از تجارب زندگی است‌. شاعر مصالح تصویرپردازی را از منبع عامی که همواره در اختیار همگان بوده‌است برنمی‌گزیند، بلکه برای هر شعر، یک فضای خاص خلق می‌کند که تأمین‌کنندة تصویرهای اوست‌. اینجا نه تنها شاعر، که هر شعر، حال و هوایی خاص دارد که حتی در دیگر شعرهای این شاعر نیز دیده نمی‌شود.

نخستین برکت این حرکت‌، فرار از طبق‌معمول‌شدن و کلیشه‌ای‌بودن است و این چیزی بود که غزل ما را در دهة هفتاد سخت تهدید می‌کرد. در آن سالها، فضا نو شده بود، اما باز هم عام و فاقد تمایزهای شخصی بود.

مسلماً در این رویکرد، تخیل نیز آن ساختار کهن خود را ندارد که در هر بیتی تشبیه یا استعاره‌ای مستقل گنجانده بود و البته مصالح این تصویرها نیز یکسان باشند. اینجا گاه یک تصویر در کل شعر گسترش می‌یابد و شاعر، از آغاز تا پایان‌، جوانب مختلف یک صحنه را تصویر می‌کند، یا مقاطع مختلف یک رویداد را. بیاییم و پیش از این که به ذهنی‌گرایی کشیده شویم‌، یک نمونة عینی از این گونه شعر را نقل کنیم از این کتاب‌:

مسافران که یکایک پیاده گردیدند،

سه‌راه‌ِ خون و سرکهای مُرده را دیدند

سه چار مردِ مسلّح‌، خشاب نو کردند

و در برابر مردم به طعنه خندیدند

کنار شانة هم ایستادشان کردند

و مثل مهرة شطرنج بر زمین چیدند

کنارِ ریش‌ِ درازی نشست تا قنداق‌،

ز خواب‌، دخترکان یتیم ترسیدند

جنازه‌ها را، بردند تا سرِ چاهی‌

و جیبهای تهی را دوباره پالیدند

سه چار کرکس و سگ‌، دورِ چاه می‌گشتند

شبانه دخترکان خواب صلح می‌دیدند

شعر از تصویر به معنای رایج آن‌، یعنی تشبیه‌ها و استعاره‌های خردوریز تقریباً تهی است‌. حتی یک ترکیب از نوع «زندان یأس‌» و «قصر خیال‌» و «غروب آرزو» و «طلوع خاطره‌» ندارد. حتی صفتهایی که برای «مردان‌» و «دخترکان‌» و «جیبها» می‌آید نیز بسیار معمولی است‌، «مسلح‌»، «یتیم‌» و «تهی‌». پس شعریت آن در کجاست‌؟ در پیوند خاصی است که میان صحنة واقعه و خواب دخترکان ایجاد شده است‌. برش‌زدن از صحنة قنداق تفنگ کنار ریش دراز و گریز ناگهانی به خواب دختران‌، بسیار سینمایی است‌. ببینید واقعه را چه غیرمستقیم توصیف کرده است‌. در بیت بعد، دیگر واقعه روی داده‌است و جنازه‌ها را به سر چاه می‌برند. شاعر در بیت آخر نیز به آن خواب شیرین گریز می‌زند، با کاربرد «به خواب دیدن صلح‌» که طنزی لطیف در خود دارد.

هنرمندی شاعر در اینجا، دیگر در ترکیب‌سازی و تصویرپردازی نیست‌، بلکه به صورت ابتکارهایی در کل ساختار شعر نمود دارد و این‌، از خواص شعر امروز است‌، چه در قالبهای نوین‌، و چه در غزلهای نو.

سعیدی در این کتاب خودش‌، از این گونه شعرها بسیار دارد، همانند «قطار» و «کبک 1» با ساختارهایی منحصربه‌فرد و اعجاب‌انگیز. البته شاعر ما، از شعرهای طبق‌معمول این روزگار هم کمابیش دارد مثل «چراغ شقایق‌» و «دلیل عاشقی‌» و «دو ساقه گل‌» که ما اولی را نقل می‌کنیم‌، تا ارزش شعرهای ساختاری او روشن شود، که گفته‌اند «تعرف الاشیأ بضدها».

چگونه با تو بگویم که عاشقت هستم‌؟

که کشته‌مردة یاد تو ام‌، دِقت هستم‌

به‌سان چشمه که از کوهسار می‌جوشد،

همیشه گریه‌گر و گرم‌ِ هق‌هقت هستم‌

چه چیز باشم‌؟ معجون آتش و خونم‌

و ناگزیر چراغ شقایقت هستم‌

تو یک تبسّم‌، اگر لیلی‌ای و عذرایی‌

هزار پنجره مجنون و وامقت هستم‌

تو خلق کردی‌ام از غم‌; من از خیال‌، تو را

خدا و بنده و مخلوق و خالقت هستم‌

تو عقل‌ِ سرخ‌ِ جهانی‌، تو حس نخواهی کرد

که عشق چیست‌، که من عاشق و دِقت هستم‌

بله‌، به قول شاعر ما، «تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی‌».

 

2

دیگر چیزی که می‌توان از سعیدی آموخت‌، سلوک پسندیدة اوست در زبان شعر. او تمامیت زبان فارسی را به کار می‌کشد و در این عرصه‌، هراسناک و منفعل نیست‌.

بعضی شاعران ما، گویا هراسی دارند از نزدیک شدن به مرزها. می‌خواهند در چهارسوق این زبان بایستند و فقط عام‌ترین و بی‌خطرترین واژگان را بیازمایند. نه به زبان عامیانه و محلی نزدیک می‌شوند، نه به زبان کهن روی می‌آورند و نه جرأت عبور از مرزهای سیاسی را دارند. اینان صاحب بی‌تمایزترین و فقیرترین زبان هستند.

این درخودخزیدگی‌، به ویژه وقتی زیانبار می‌شود که به نوعی تعصب منجر شود و محرومیت خودخواسته از زبان فارسی دیگر کشورهای فارسی‌زبان را در پی داشته‌باشد. این تعصب‌، شاید نوعی ابراز هویت و احساس بی‌نیازی همراه داشته‌باشد، ولی اگر دقیق‌تر بنگریم‌، نوعی انفعال و افتادن در چاهی است که دیگران برایمان کنده‌اند. ما بدین ترتیب‌، خود را به دست خویش‌، از همان چیزهایی محروم کرده‌ایم که دیگران می‌خواسته‌اند.

اما سعیدی از هیچ مرزی پروا ندارد و با بیباکی تمام‌، به همة ذخایر زبان فارسی چنگ می‌اندازد و بدین ترتیب‌، خود را در استفاده از این میراث مشترک محق و صاحب‌اختیار می‌داند. این یک برخورد مقتدرانه با زبان است‌.

به همان گونه‌، استفادة سعیدی از واژگان محلی و منطقه‌ای خودش نیز مقتدرانه و هوشمندانه است‌. اکنون وقت آن گذشته است که ما با زبان فقط ابراز هویت کنیم‌، نظیر کاری که اقلیتها با پوشیدن لباس محلی خود می‌کنند. ما باید این واژگان را رسمیت ببخشیم و این رسمیت‌، مهم‌تر از هویت است‌. به همین ملاحظه است که من اکنون حتی پاورقی‌زدن برای واژگان خاص افغانستان را چندان نمی‌پسندم و آن را کاری از موضع ضعف می‌دانم‌، مگر این که ضرورتی جدی به آن باشد.

باری‌، در شعر سعیدی‌، یک همزیستی مسالمت‌آمیز میان «پترول‌»، «سرک‌»، «دق‌»، «پهره‌دار» و «چوری‌» از سویی و «هلو»، «خشاب‌»، «دنده‌» و «کتانی‌» (کفش کتانی‌) و امثال اینها از سویی دیگر رخ داده‌است که نویدبخش ایجاد یک زبان فارسی دری رسمی و سراسری در همة قلمرو زبانی ماست‌. دیگر شاعران و نویسندگان هوشمند ما نیز غالباً همین سلوک را برگزیده‌اند و جالب این است که برخلاف انتظار، قلم‌زنان داخل کشور، در این کار بر مهاجران ساکن ایران پیشی گرفته‌اند. آنان چون زیر پایشان محکم است‌، کمتر هراس دارند.

 

3

همین بیباکی و جرأتمندی شاعر ما که یک جلوه‌اش را در زبان او دیدیم‌، در عرصة مضامین هم دیده می‌شود. شعر سعیدی به راستی از این جهت متنوع است و آموزنده‌. او می‌کوشد «شاعر مطلق‌» باشد، نه شاعر مقاومت یا شاعر مهاجرت یا شاعر عاشقانه‌سرایی یا شاعر سیاست و اجتماع و هرگونه «شاعر مضاف‌» دیگر. گاهی به شاعرانی که در یک حوزة خاص خوب کار کرده‌اند، این توهم دست می‌دهد که کار در این حوزه‌، بخشی از هویت وجودی‌شان شده‌است و در خارج از آن‌، دیگر تشخصی ندارند. این بسیار فریبنده است و البته خطرناک‌; فریبنده از آن روی که شاعر را صاحب سبک و هویت نشان می‌دهد و خطرناک از این سوی که این سبک و هویت‌، او را می‌فرساید و می‌پوساند.

سعیدی شاعری است هدفمند و مسئول‌، نسبت به همه جوانب زندگی و همه احساسات انسانی‌. هم به دغدغه‌های مقطعی و ملی بها می‌دهد و هم به عواطف عام و بشری عنایت می‌کند. بدین ترتیب‌، هر خواننده‌ای از کتاب سعیدی خواسته‌هایش را در می‌یابد و دست خالی بر نمی‌گردد، چه یک جوان احساساتی عاشق‌پیشه باشد که شعر «دلیل عاشقی‌» را مزین به گل و بلبل برای یارش بفرستد و چه یک آوارة مصیبت‌دیده با هفت سر عائله که با خود زمزمه کند:

ای وطن‌! کم‌کم نام تو شود گرگستان‌

چه کند آهوی رم‌کردة صحرا با تو؟

بگریزد به جهانی که در آن جنگی نیست‌

یا بماند به همین جنگل رسوا با تو

به تعبیر نیما، این رودخانه‌ای است که از هر جایش می‌توان آب برداشت‌.

q

گفتیم که در این کتاب‌، همه چیز هست‌، ولی نگفتیم به چه نسبتی‌؟ به یک نسبت متعادل یا نامتعادل‌؟ به نظر من‌، کفة شعرهای عاشقانه‌، بیش از حد لزوم در این کتاب سنگینی می‌کند. البته سخنی است مشهور که عشق‌، از عواطف عام بشری است و هیچ‌گاه پایان ندارد و هیچ مرزی نمی‌شناسد و دیگر دلیلهایی از این دست‌. ولی این را هم فراموش نکنیم که برای این مضمون عام‌، آن مقدار شاعر عام هم در این عالم وجود دارد که امثال سعیدی را از این دغدغه سبکدوش سازند و او را به ملت و کشور خودش معطوف دارند.

سعیدی یک شاعر خاص است با تاریخ و جغرافیایی خاص‌، که دیگر تکرارشدنی نیست‌. چه خوب است اگر شاعر خاص حرفهای خاص بگوید و شاعران عام و متحدالشکل‌، حرفهای عام با عواطف جهانی و بشری‌. سعیدی به عنوان فردی از یک ملت در یک وضعیت خاص‌، حامل تجربه‌هایی است که اگر در شعر او ثبت نشوند و باقی نمانند، در شعر دیگران نخواهند ماند. بعضی از این تجربه‌ها و چشمدیدها، ممکن است عاشقانه هم باشند، البته یک عاشقانة خاص و مرتبط با این فضای خاص (همانند شعر «جنون‌» از این کتاب‌)، نه از این دست کلی و عام که از فرط کلی‌بودن‌، بی‌خاصیت شده باشد:

به صبح‌، بارش رنگین آفتاب‌ِ منی‌

به شب‌، سیاهی چشمان نیمه‌خواب منی‌

وزیدن تو مرا روشنای دیگر داد

شمالک دل‌ِ بر شعله‌ها کباب منی‌

به جام‌ِ سرخ‌ِ لبت می‌خورم قسم‌، که تو خود

بلای سرخ الست منی‌، شراب منی‌

q

درست به همین دلیل است که شاعر ما در شعرهای عاشقانة خویش‌، از آن فضاسازیهای ماهرانه بی‌بهره مانده است و در این عوالم‌، حتی یک شعر ویژه و ساختارمند همچون «قطار» و «کبک‌» و «مسافران‌» ندارد. این بسیار طبیعی است که هرچه فضا خاص و متمایز باشد، سخن نیز تازه‌تر و ناب‌تر می‌شود و هرچه در عوالم عام و همگانی قدم نهیم‌، حرفها نیز تکراری و کلیشه‌ای می‌شوند. عجیب نیست اگر در شعر بالا، باز هم سخن از تشبیه معشوق به آفتاب است و کباب‌شدن دل عاشق بر آتش و تشبیه لب به جام می و دیگر چیزها که بارها از دیگران شنیده‌ایم و بهتر شنیده‌ایم‌. اینجاست که سعیدی به سطح شاعران غزلواره‌سرای این روزگار که کم هم نیستند نزول می‌کند.

باری‌، سخن من بر سر پسند یا ناپسند نیست‌، بلکه بر سر مهم و اهم است و این سخن را از آن روی تفصیل دادم که دوستان‌، غالباً این موضع مرا مخالفت با عاشقانه‌سرایی می‌پندارند و برمی‌آشوبند.

 

4

آموزة دیگر شعر سعیدی برای ما، حفظ تعادل و تناسب در آن است‌. شعر سعیدی‌، سرشار است از هنرمندی و هنرنمایی‌، ولی او در هیچ‌یک‌، به افراط روی نیاورده است‌. گاه از طنز بهره می‌گیرد:

می‌کشی‌، تا که خدا اجر جمیلت بدهد

و بهشتش را پاداش جزیلت بدهد

 

ز حج مستحبش آمده است حاج‌آقا

و رفته است که گردد به کربلا زایر

گاه از تناسبهای لفظی و معنایی سود می‌جوید:

دور، دور باطل مسلسل است‌

هر پرنده یک شهید اول است‌

و گاه نیز چنین کشفهای بدیعی می‌کند:

مرا در کوره سوزانده است و او را کرده نقاشی‌

تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی‌... (تا آخر شعر)

ولی با این همه‌، خود را به استفادة بیش از حد از یک هنرمندی مقیّد نمی‌سازد، همان‌گونه که در محتوا نیز مقید نیست و بدان اشاره کردیم‌. سعیدی‌، از خیال بهره‌دارد، ولی نه در حد تزاحم‌; هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی دارد، ولی نه در حد تصنّع‌; سیاسی‌سرایی می‌کند، ولی نه در حد شعارپردازی‌; عاشقانه‌سرایی می‌کند، ولی نه در حد پرده‌دری و خلاصه نشان می‌دهد که برخوردش با شعر، بسیار هوشمندانه و همراه با آگاهی است‌، و به راستی ما شاعرانی تا بدین مایه هوشمند و متعادل‌، کم داریم‌. بیشتر موفقیت او نیز در گرو همین است‌. (البته در مورد عاشقانه‌سرایی‌، کمابیش خروجی از مدار طبیعی و بایستة سعیدی را حس می‌کردم که پیشتر یادآور شدم‌.)

 

5

اما نمی‌توانم از یک چیز دیگر بگذرم و آن‌، تقریظ استاد واصف باختری است بر این کتاب‌. به راستی که چه رسم بدی است این تقریظداشتن کتابها و تا چه مایه آدمها را به مجامله و تعارف وامی‌دارد. مهم این نیست که تقریظ به خواهش کدام‌یک از دو سوی معامله نوشته می‌شود و مهم نیست که تا چه مایه به حقیقت نزدیک است‌. مهم این است که این قضیه در هر حال‌، عوارضی دارد.

نخستین عارضه‌اش رواج نوعی خودستایی است‌. چه فرقی می‌کند که آدم خود زبان به مدح خویش بگشاید یا سخنی از بزرگی را در ستایش خویش انتشار دهد؟ به نظر من این دومی از اولی خطرناک‌تر است‌، چون پوشیده‌تر است و قبحش کمتر آشکار.

ضایعة دیگر این است که گاه‌، یک منتقد آگاه‌، هوشیار و دقیق که در مقام نقد، سر سوزنی به خطا نمی‌رود; در مقام تقریظ، ناچار می‌شود همة آن دقت و باریک‌بینی را به کناری نهد و با ستایشی اغراق‌آلود، اعتبار چندسالة خویش را برخی شهرت شاعر یا نویسنده‌ای نوخاسته کند.

به راستی چرا نقد، جای تقریظ را نمی‌گیرد؟ چرا این تقریظها منتقدانه نیستند؟ چرا این تقریظها خود نقد نیستند؟ چرا نقد ما غالباً جای فرومالیدن است و تقریظ ما مقام برکشیدن‌؟ چرا در نقد، یکی را بر نمی‌کشیم و در تقریظ، لنگیدنهای او را نشان نمی‌دهیم‌؟1

از سوی دیگر، چرا ما به بزرگانمان فقط برای تقریظ نیاز داریم‌؟ چرا بزرگانمان را به سعید نفیسی بدل می‌سازیم‌؟ به خاطرم می‌آید کاریکلماتوری از پرویز شاپور که‌

«سنگ قبری دیدم که رویش نوشته شده بود: با مقدمة استاد سعید نفیسی‌!»2

و زبانم لال‌، رویم به دیوار، مبادا که فردا کسی دیگر، استاد باختری عزیز ما را با چنین سخنی بیازارد، که مباد چنان روزی و چنان آدمی‌; که می‌دانیم استاد هرچه می‌نویسد از سر فروتنی است و کوچک‌نوازی‌. او از اعتبار خود می‌کاهد تا به اعتبار دیگران بیفزاید; ولی این دیگران‌، این دوستان عزیز ما، چگونه به چنین کاستن و افزودنی راضی می‌شوند؟

 

1. بسیار جفا کرده‌ام اگر از نوشتة منتقدانه و منصفانة جناب حمید مهرورز بر کتاب «عبادتگه درختان‌» از عبدالفهیم فرند یادی نکنم که به راستی نقدی است در مقام تقریظ و استثنایی است در تقریظ‌نگاری‌.

2. این کاریکلماتور را نویسندة گرانقدر، رهنورد زریاب‌، بر پیشانی داستان «مارهای زیر درختان سنجد» خویش نگاشته است و من از آنجا اقتباس کردم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ قصیده‌های زمینی

این هم مطلبی که در یادداشت پیشین‌ وعده‌اش را داده بودم. (کاظمی)

 

قصیده‌های زمینی‌

 

درنگی بر کتاب «چین‌کلاغ‌» از مرتضی امیری اسفندقه‌

 

 

 چین‌کلاغ‌

 قصیده‌واره‌های مرتضی امیری اسفندقه‌

 چاپ اول‌، 1383

 ناشر: لوح زرین‌

 2000 نسخه‌، 200 صفحه‌، رقعی‌

 

بیایید در همان نخست‌، این ادعای بی‌دلیل را ارائه کنیم که تلاش مرتضی امیری برای ارائة چهرة تازه‌ای از قصیده‌، قرین به توفیق بوده است‌. دلایلش را بعداً خواهیم گفت‌. این توفیق‌، ولو نسبی‌، از آنجا حاصل شده است که شاعر کوشیده است میان لوازم و مقتضیات قالب قصیده و نیز خواسته‌های یک مخاطب امروزین شعر، کمابیش اجتماعی پدید آورد.

پیش از این نیز شاعران امروز احیای غزل در ابعاد وسیع و احیای رباعی و مثنوی را در مقیاسی محدودتر آزموده‌اند. این آزمایشها نیز آنگاه به نتیجه‌ای دلخواه رسیده که تحولی را در همة عناصر صوری و محتوایی شعر همراه داشته است‌، البته با حفظ هماهنگی میان این عناصر.

اما بدایع مرتضی امیری در قصیده چه بوده است‌؟ او در قصایدش چه ترکیبی از این عناصر را ایجاد کرده و به چه مرکبّی دست یافته است‌؟

1. به گمان من‌، یک عنصر اصلی این ترکیب‌، همان «زبان‌آوری‌» است‌، یعنی میراث کهن قصیده‌، که شاعر ما بدان مسلّح است‌. قصیده بنابر مقتضیاتی که در اینجا مجال شرحش نیست‌، بیشتر مجال مهارتها و هنرمندیهای زبانی است و هنوز هم ضرورت این غلبه حس می‌شود. مسلماً در قالبی چنین مطوّل که شنونده برای خوانش همة شعر نیاز به عبور سریع از بیتها را دارد، مجالی هم برای درک نازک‌خیالی و ریزبینی و ایهام‌های ظریف و شبکه‌های تودرتوی ارتباطات فراهم نمی‌شود. ولی هنرمندیهای زبانی قابل‌وصول‌تر هستند و تأثیر آنی‌شان بیشتر است‌.

به هر حال‌، با مروری بر این قصیده‌واره‌ها، روشن می‌شود که امیری به این هنرنماییهای زبانی بی‌عنایت نیست‌، به ویژه ایجاد موازنه میان دو مصراع از لحاظ ساختار جمله‌، چنان که در این بیتها دیده می‌شود.

عقاب‌، باخبر از ابتدای جابلقا

عقاب‌، باخبر از انتهای جابلساست‌

پرنده‌ای که بزرگا! پر از بزرگیها

پرنده‌ای که شگفتا! پر از شگفتیهاست‌

پرنده‌ای که صدایش صدا نه‌، صور سحر

پرنده‌ای که سکوتش سکوت نه‌، غوغاست‌

«قصیده‌وارة عقاب‌»

 

2. ولی در کنار این زبان‌آوری ـ که تا حدودی رنگ و بوی کهن دارد ـ در شعر امیری چیز دیگری هم هست که بدان تازگی و طراوت می‌بخشد، یعنی برخورداری از زبان محاورة امروز. بسیار کم اتفاق می‌افتد که این دو خاصیت‌، در یک شعر جمع شوند; استواری و صمیمت‌. غالب قصیده‌سرایان نمی‌توانند آن فخامت دیروزین را در زبان امروز پیاده کنند و از همین روی‌، زبانشان با همه استواری‌، گیرا و جذّاب نیست‌.

امیری برای امروزی‌کردن زبانش دو کار مهم کرده‌است‌. یکی از این دو کار، بی‌پروایی در کاربرد واژگان است‌. در قصاید او، هم کلماتی بسیار عامیانه همچون «موسی‌کوتقی‌»، «لوش‌» و «کله‌ونگ‌» دیده می‌شود و هم کلماتی بسیار جدید و نوآمده همچون «اتوبوس‌» و «هواپیما».

اما از این مهم‌تر، بهره‌گیری شاعر است از تعبیرات و ضرب‌المثل‌های مردم امروز، که زبان را بسیار صمیمی و گیرا می‌کند. گویا زبان ایرج‌میرزا و ملک‌الشعرا بهار در یک شعر جمع شده است‌، چنان که در این بیتها می‌بینیم و امیری از این دست بسیار دارد. (من در این مثال‌، عبارتهای مورد نظر را در گیومه نهاده‌ام‌):

شبیه آیة قرآن نمی‌توان آورد

کجا شبیه به این مرد «گیر می‌آید»؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟

به این محلّه «خبرها چه دیر می‌آید»

بیا که منکر مولا، اگر چه پخته‌، ولی‌

هنوز «از دهنش بوی شیر می‌آید»

«قصیده‌وارة غدیر»

اگر مجاز به این تشبیه باشم‌، می‌توانم گفت که کار امیری در قصیده‌، شبیه کار علی معلم در مثنوی بوده است‌، البته مثنویهای آغازین او، یعنی درآمیختن زبان فاخر خراسانی با زبان محاورة امروز و نه تنها زبان‌، که با آداب و رسوم و سنتها و باورهای مردم‌.

 

3. و چیز دیگری که به گیرایی و شیرینی بیان امیری کمک کرده‌است‌، نوعی رندی و لاابالی‌گری ظریف است که گاه با طنزی ظریف نیز همراه می‌شود یا با ساده‌نمایی‌ای دهاتی‌وار. می‌گویم ساده‌نمایی‌، و نه سادگی‌. یعنی شاعر آگاهانه خودش را به سادگی می‌زند و این اوج رندی اوست‌:

بیکار یک‌نفس ننشستیم تا سحر

فصل بهار، فصل طلب‌، فصل کار بود

اینجا ـ اگر بیت را مجرّد بنگریم ـ سخن بسیار طبیعی و حتی کمی ساده‌لوحانه به نظر می‌آید، ولی در پیکرة شعر، بسیار رندانه جلوه می‌کند که باید برای درک ظرایفش خود شعر را خواند، «قصیده‌وارة دهکده‌» را.

بی‌خرج و برج آگاه از شعر عراق و شعر هند

بی درد سر استاد در سبک خراسانی شدم‌

آگاه از اسطوره و تاریخ شعرِ مدح و قدح‌

استاد در پیشینة اشعار عرفانی شدم‌

«قصیده‌وارة پدر 2»

اینجا نیز چنان است‌، یعنی شاعر به طنز سخن می‌گوید و طنز این بیتها، جز در پیکرة شعر خود را نشان نمی‌دهد.

 

4. ولی من دوست می‌دارم آنچه را دربارة زبان گفتم‌، کمابیش به عرصة محتوا نیز بکشانم‌. به طور کلّی محتوا، مضامین و لحن بیان امیری در این قصاید، بسیار نزدیک است به زندگی‌، زندگی مردم امروز. امیری در قصیده همان کاری را کرده‌است که پیش از این‌، دیگران در غزل کرده‌بودند، یعنی برخورداری از تجربیات سادة زندگی و شخصی‌کردن فضای شعر.

واقعیت این است که قصیده‌سرایان‌، تاکنون هم گویا از مردم دور بوده‌اند و با زبانی دور از دسترس‌، چیزهایی دور از دسترس را می‌گفته‌اند. عمدة مضامین‌، همان مضامین مشترک بوده است و از چشمدیدهای شخصی شاعران‌، کمتر چیزی در قصاید می‌شد یافت‌.

اگر این تعبیر درست باشد، من می‌گویم امیری قصیده را بسیار زمینی کرده است‌. این شاید در چشم بسیار مردم نوعی هبوط باشد، ولی حداقل خاطر مخاطب را جمع می‌کند که برای دریافت این شعر، نیازی به هیچ تشریفاتی نیست‌. او با این گونه شعر برخوردی مستقیم دارد، نه تماسی با واسطه و از مسیر یک سلسله علوم و فنون و معانی و تصاویر مشترک‌. البته گاه با بیتهایی از این دست قراردادی بر می‌خوریم‌:

خون‌ریزی است حاصل تعلیمشان‌، بپای‌

آیینه می‌دهند که اسکندرت کنند

ولی این نادر است و باز، بلافاصله‌، سخن از همان مضامین ملموس است و تعبیرهای عامیانه که پیشتر نیز گفتیم‌:

فهمیده‌اند چشم تو باز است و گوش تو

فهمیده‌اند و تشنه که کور و کرت کنند

تعریف می‌کنند که تنها تو آدمی‌

ترفند کهنه‌ای است‌، مبادا خرت کنند

«قصیده‌وارة خروش‌»

نکتة گفتنی دیگر این که رویکرد امیری به زندگی‌، به یک زندگی سنتی آمیخته با اعتقادات و حتی باورهای قدیمی است‌، نه یک زندگی شهری از آن گونه که مثلاً در شعر قیصر امین‌پور دیده می‌شود. از این لحاظ هم می‌توان امیری را با علی معلم مقایسه کرد.

 

5. مسلماً وقتی شعر در کل برگرفته از یک تجربة عینی ـ حال واقعی یا خیالی‌، فرقی نمی‌کند ـ باشد، صاحب «طرح‌» و «ساختمان‌» می‌شود. دیگر کلی‌گویی و سخن‌پردازی صرف نیست‌. بسیاری از شعرهای امیری‌، چنین است‌، یعنی یک ساختار یا طرح منسجم و پیوسته دارد. گاهی این طرح‌، به شکل شگفت‌آوری بدیع و جذاب می‌شود، چنان که در «قصیده‌وارة دهکده‌» می‌بینیم که گویا یک فیلمنامه‌است‌.

 

ولی این را هم گفته‌باشم که همه قصیده‌های امیری‌، در یک حد برخوردار از ویژگیهای بالا نیستند. در این میان‌، قصیده‌هایی کاملاً بدون ساختار، بدون ظرافت و رندی و نیز بدون نوآوریهای بیانی و تصویری هم دیده می‌شوند، نظیر «قصیده‌وارة غریب‌» که به گمان من شعری است کاملاً معمولی‌، با ردیفی کم‌جان و مضامینی کلیشه‌ای‌:

هنگام حشر، جز تو شفاعت‌کننده نیست‌

تنها تویی شفیعة روز جزا، تویی‌

در خانة تو گوهر بعثت نهفته است‌

راز رسالت همة انبیا تویی‌...

درد مرا که هیچ طبیبی دوا نکرد

آه ای دوای درد دو عالم‌، دوا تویی‌

و هم‌چنین است «قصیده‌وارة حب‌» و «قصیده‌وارة آسمان‌» و بعضی دیگر شعرها که هر یک در نوع خود فاقد ویژگیهای تعالی‌بخش شعر امیری هستند.

 

به هر حال‌، این کتاب با همه یکنواختی در قالب‌، خالی از بلند و پست نیست و این‌، ویژگی کار شاعران جوششی است‌. اینان مثل کوه آتشفشان هستند. هم گرانیت (یا همان سنگ خارا) دارند و هم سنگ‌پا، که اولی مادة اصلی گدازه‌هاست و دومی کف‌ِ روی آنها. البته هیچ منکر نمی‌توان شد که سنگ‌پا نیز در عالم بدون استفاده نمی‌ماند، ولی نه در ستونها و پلکانهای ساختمانهای باشکوه‌، که در گرمابه‌ها.

به گمان من‌، امیری در قصایدِ «پدر 3»، «داغ‌»، «دهکده‌»، «سفر»، «عقاب‌»، «اسفند 3» و «کویر» بسیار باشکوه ظاهر شده است و در قصیده‌هایی همچون «حرم‌»، «گزارش‌»، «حب‌»، «آسمان‌» و «نهیب‌» فاصله‌ای نسبتاً زیاد با نقاط اوج خویش دارد. در این شعرها، اسباب بزرگی قصیده‌های قدیم از میان برداشته شده‌، ولی آن هنرمندیهای تازه نیز این جای خالی را پر نکرده است‌. چنین است که این شعرها، در قالب قصیده ملال‌آورند. شاید با حذف بیتهایی از آنها بتوان غزلهایی نسبتاً خوب از میانشان بیرون آورد. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ بیصدایی صدای دریاهاست