+ کتاب «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان» چاپ شد
کتاب گرانقدر «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان» تألیف جناب عبدالوهاب مددی به چاپ دوم رسید. این کتاب که بیش از ده سال نایاب بود، توسط انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی افغانستانی) با طرح جلدی اثر وحید عباسی و ویرایش من چاپ شد، در قطع وزیری و 488 صفحه (382 صفحه متن و 86 صفحه پیوستها). توضیحات بیشتر را میتوان در «یادداشت ناشر» این کتاب خواند که در ابتدای آن درج شده است و من اینک متن کامل آن یادداشت را ـ که به واقع خود نوشتهام ـ از آنجا نقل میکنم.
یادداشت ناشر چاپ حاضر
انتشارات عرفان مفتخر است که کتاب ارزشمند «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان» را که در نوع خود تحقیقی بیهمتا و از منابع اصلی و کلیدی برای شناخت موسیقی کشور ما و هنرمندان آن به حساب میآید، پس از قریب به پانزده سال از چاپ اول آن، منتشر میکند.
این کتاب اول بار در سال 1375 و در هنگام اقامت جناب عبدالوهاب مددی در جمهوری اسلامی ایران، به همت واحد موسیقی حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی به چاپ رسید. ولی مهاجرت مؤلف محترم به کشور آلمان و تغییرات مدیریتی در انتشارات حوزة هنری، چاپ دوم اثر را به تعویق انداخت، با آن که کتاب نایابشده بود و آوازة آن در میان کتابخوانان و دوستداران موسیقی افغانستان افتاده بود.
...ادامهی مطلب
+ درخواست عکسهای هنرمندان موسیقی افغانستان
اول، سخن آخر را بگویم. آیا کسی از دوستان ما عکسهایی باکیفیت از هنرمندان موسیقی افغانستان دارد که برایم بفرستد؟
اما شرح قضیه. من در این روزها در حال آمادهسازی کتاب ارزشمند «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان» اثر جناب عبدالوهاب مددی برای چاپ دوم هستم. این کتاب که مهمترین مرجع برای شناخت سیر تحول موسیقی معاصر افغانستان و هنرمندان آن به حساب میآید، باری در سال 1374 چاپ شد، ولی بدون عکس. در واقع عکسهایی که جناب مددی از هنرمندان برای آن کتاب تهیه کرده بودند، در جریان جنگهای کابل از میان رفته بود.
اکنون و برای چاپ دوم، ایشان عکسهای باارزشی یافتهاند که در کتاب گنجانده شود، ولی این مجموعه نیاز به تکمیل دارد، به ویژه که من به طور اتفاقی در انترنت به عکسهای خوبی برخوردم که ما نداشتیم.
با این وصف، برای تکمیل این مجموعه نیازمند یاری عزیزان هستیم، به ویژه کسانی که به نوعی وابستگی خانوادگی یا تعلق خاطر به آنان دارند. هر کس از دوستان که تصویری به من بفرستد، در تکمیل مجموعه تصویری این کتاب ارزشمند، سهمی بسزا گرفته است. عکسها را با این نشانی بفرستید:
+ عید با استاد سرآهنگ
در این ایّام عید هیچ چیزی به اندازه آهنگهای عیدانهی شادروان استاد سرآهنگ به دلم نمینشیند. دریغ که محیط وبلاگ آن ظرفیت را ندارد که اصل قطعات را پیشکش دوستان کنم. با آن هم شاید به مصداق وصفالعیش، نصف العیش، بد نباشد که شعرهایی را که استاد در این آهنگهایش خوانده است، نقل کنم. شاعران تک بیتها و آن تک بند از مخمس را نمی شناسم، ولی آن دو رباعی و یک غزل (که سه بیتش خوانده شده است) از بیدل است.
بر لب بام بیا، گوشهی ابرو بنمای
روزهگیران جهان منتظر ماه نو اند
هلال عید میبینی و من پیوسته ابرویت
مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت
در روزه چون خیال لب یار میکنم
با نقل و پسته و شکر افطار میکنم
گویند طرب شیفتة عید صیام است
گل مایل رنگینی و می نشئة جام است
این وسوسهها [؟] طبع عوام است
عالم همه سودایی اندیشة خام است
ما روی تو دیدیم، دگر عید تمام است
عید آمده هر کس پی کار خویش است
مینازد اگر غنی و گر درویش است
من بی تو به حال خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است
گویند طرب به سازِ تجدید آمد شب رفت و سحر دمید و خورشید آمد ما را به فضولی خیالات چه کار؟ هرجا تو به جلوه آمدی عید آمد ای مژدة دیدار تو چون عید مبارک
فردوس به چشمی که تو را دید، مبارک
دل قانع شوقی است به هر رنگ که باشد
داغ تو به ما، جام به جمشید مبارک
ای بیخردان! غرّة اقبال مباشید
دولت نبود بر همه جاوید مبارک
+ آخرین خبر از نسیم خوشنواز
نسیم خوشنواز به لطف خداوند و به مساعدت دوستان و مخصوصاً اعضای خانوادهاش اکنون بهتر شده است و به مشهد منتقل شده است. چند شب پیش با چند تن از دوستان به دیدنش رفتیم. الحمدلله عوارض آن ضربه مغزی رفع شده است و او هوش و حواس کامل را به دست آورده است.
اما در این مدت به خاطر دستگاههای تنفس که به دهانش نصب بوده است. قدری مشکل عفونت دستگاه تنفسی پیدا کرده و تنگی نفس دارد. دیشب همسرش تماس گرفت و گفت او را دوباره در بیمارستان قائم بستری کردهاند و قرار است که حنجرهاش عمل جراحی شود.
از نظر مالی چنان که در یادداشت قبیلی یادآور شدم، هنوز این دوا و درمانها بر سر همسر و اعضای خانوادهاش سنگینی میکند. بعضی دوستانی که قول مساعدت داده بودند، هنوز قولشان به عمل نپیوسته است.
در ضمن به مناسبت بد نیست که یادداشتی از دوست شاعر هموطن، جناب محسن سعیدی را نقل کنم که در قسمت پیامها گذاشته بود. به نظر من نقل این یادداشت ضروری است، تا آن تصوری که باری در مورد من به ایشان دست داده بود، به دیگر دوستان دست ندهد چون حتی تصور این قضیه هم برایم سنگین است که روزی به این همه هموطنی که دلشان برایم میتپد پشت کنم.
پیام محسن سعیدی:
«سلام استاد. از اقدامی که برای خوشنواز کرده اید بسیار خوشحال شدم اگرچه شاید نتوانم در آن سهم عملی بگیرم. به راستی بسیاری از ما شاید فراموش کرده ایم که شاعر قبل از هر چیزی باید انسان باشد و به انسانیت عشق بورزدو در این عشق بیشتر از هر کسی صادق باشد.
اما یک شایعة اشتباهی نزدیک بود که مرا وادار کند ـ دور از جانت ـ مقداری فحش و ناسزا (ولو پس پشته) نثارت کنم! نزدیک بود از شما هم مانند برخی دیگر نا امید شوم (نمیخواهم بگویم امید و نا امیدی من مهم است؛ این فقط یک احساس شخصی است که شاید نسبت به هیچ کس دیگری قابل تعمیم نباشد.) شایعه بسیار دردناکتر از سکتة استاد خوشنواز که خداوند سلامتش بدارد به نظر می آمد.
شایعه در یک جمله این است که «استاد کاظمی هم شناسنامه گرفت!» (منظور شناسنامه ایرانی است. کاظمی) و نمی دانی که من چهقدر خودم را از درون خورده ام که «یعنی چه؟!» اما خدا را شکر با مراجعه به وبلاگتان متوجه خبط شدم و دیدم که شمارة «ملی کارت» شما را که همان کارت خودپرداز بانک ملی است و بسیاری از ما داریم، «کد ملی» تصور کرده اند!... إلخ!
به نظرم بد نیست تذکری در این موضوع بنویسید. والسلام »
و من ضمن نقل یادداشت جناب محسن سعیدی توضیح میدهم که من اکنون به عنوان یک تبعه خارجی یا به قول دوستان ایرانی «اتباع بیگانه» در ایران زندگی میکنم با پاسپورت شماره 1277824 صادره هرات که الحمدلله به لطف دوستان، دو سه سال است که اقامت آن تمدید شده است و ما (من و همسرم) خدای را شاکریم که میتوانم با آن کودکانمان را به مدرسه بفرستیم؛ حساب بانکی داشته باشیم؛ بدون دریافت نامه تردد به سفر برویم و در نهایت گواهینامه رانندگی بگیریم.
+ گزارش کمک رسانی برای نسیم خوشنواز
خبر خوش این که نسیم خوشنواز به هوش آمده است و قرار است از آی سی یو به اتاقهای عادی بیمارستان منتقل شود و شاید تا چند روز دیگر، به مشهد.
حالا وقت آن است که دوستانی که قول مساعدت مالی برای هزینههای بیمارستان داده بودند، دست به کار شوند، چون بیمارستان حدود سه میلیون تومان پول طلب کرده است. من شماره حساب را در یادداشتی دیگر در همین وبلاگ دادهام. هر کس در هر حدی که میتواند، در این همیاری فرهنگی سهیم شود. فقط در نظر داشته باشید که وقت کم داریم.
گزارش مالی بعد از چند روز از درج سطور بالا:
از 2 مرداد 1389 تا 24 مرداد 1389. رسیده از جانب دکتر سیروس نکویی از مشهد، فضلالله زرکوب از دنمارک، علی یعقوبی از تهران، علیرضا قزوه از تهران و دوستان حلقه در دری در استرالیا، جمعا مبلغ ١٨١۴۴٠٠ تومان.
از این مبلغ، تا کنون ١٠۵٠٠٠٠ تومان برای تأمین حدود یک ثلث از هزینههای بیمارستان خوشنواز به آقای ابراهیم زنگنه پرداخت شده است که از دوستان ایرانی نسیم خوشنواز است و در انجام امور اداری و دیگر پیگیریهای کار خوشنواز نیز مجدانه کوشیده است. بقیه پول که تازه رسیده است، هنوز نزد من است.
یادآوری: اگر جز اینها دوستی کمک کرده است و نامش در فهرست بالا نیست، لطفاً با من در میان بگذارد تا پیگیری کنیم که چرا نرسیده است.
در ضمن از میان پولهای رسیده فوق، یک مبلغ 150000 تومان از جانب کسی فرستاده شده است که خودش به من خبر نداده است. خواهشمندم که این را برای من روشن کند.
اجر همه تان با خدای هنردوست.
با این هم چنان که دیدید، هنوز بیشتر بار مالی این قضیه بر دوش خانواده نسیم خوشنواز سنگینی میکند. پس اگر میتوانید باز هم یاری رسانید.
پنج شنبه 28 مرداد: دیروز به تلفون همراه من کسی از ژاپن زنگ زد، یک کارگر افغان مقیم آنجا که حتی امکان ارسال پول از طریق هم برایش نبود و میخواست نشانی بگیرد و با پست بفرستد. اینها خبرهای خوبی است و نشانه این که دلهایی در آن سرزمین دور هم برای هنر و هنرمندان کشور ما میتپند.
+ آخرین خبر از وضعیت نسیم خوشنواز
طبق تماسی که امروز با همسر نسیم خوشنواز در زابل گرفتم، او هنوز در حالت کُما است و در اتاق سی سی یو. هوشیاریاش کمی برگشته و دست و پایش را تکان داده است. پزشکان گفتهاند که وضعیتش پنجاه پنجاه است و انتقالش در این حال به مشهد و تهران صلاح نیست.
هزینههای بیمارستان هنوز به مرحله تصفیه حساب نرسیده است، ولی احتمالاً مبلغ قابل توجهی خواهد شد. به ایشان گفتم که دوستانی وعده همکاری دادهاند و قرار شد که من رابط این کار باشم. او با استغنای خاصی که از یک خانواده هنرمند انتظار میرود گفت که حاضرش همه اسباب زندگیاش را برای این کار بفروشد، ولی یادآور شدم که این به واقع وظیفه فرهنگیان و هنردوستان است که قدردان و حامی یک هنرمند در چنین وضعیتی باشند.
دوستان بسیاری از ایرانی و افغان، از سراسر جایها اعلام آمادگی کردهاند برای کمک مادی. قدردان همه این عزیزان هستیم. بعضی دوستان شماره حساب خواستند و من اینک شماره حساب خودم را مینویسم. البته خوب است که عزیزان در صورت واریز مبلغی به این حساب، با پیام کوتاه یا ایمیل یا پیامنهادن در این وبلاگ به من خبر دهند.
برای من این میزان توجه و اعلام همکاری برای نجات جان یک هنرمند افغان، تازگی داشت. ما کمتر از این گونه تلاشهای گروهی داشتهایم، شاید به خاطر پراکندگی و شاید به خاطر مشکلات زندگی ما مردم. باید این خودآگاهی ملی را قدر نهاد. هم چنین باید قدردان احساس مسئولیت و همدردی همزبانان ایرانیمان بود.
شماره حساب سیبا بانک ملی به اسم محمدکاظم کاظمی 0204830948001
شماره ملی کارت: 6037991111732917 به اسم محمدکاظم کاظمی
شماره همراه من: 09159104339 (بیشتر با پیام کوتاه در دسترس هستم.)
پست الکترنیک: mkkazemi@yahoo.com
آخرین خبر این که به لطف خداوند، نسیم خوشنواز به هوش آمد. (یکشنبه 10 مرداد 1389)
+ نسیم خوشنواز را یاری کنید
چندی پیش در همین وبلاگ، از درگذشت استاد بزرگ رباب، محمدرحیم خوشنواز خبر دادم. در آنجا گفتم که امروزه، فرزند او نسیم خوشنواز از ربابنوازان برجستة کشور است.
نسیم خوشنواز چند روز پیش بر اثر سانحهای در حوالی زابل دچار ضربه مغزی شد و اکنون در بیمارستانی در آن شهر در حالت کُما است.
به راستی کسی هست که بتواند برای او کاری بکند؟ زمان خیلی سریع میگذرد و گذشت زمان در چنین وضعی به سود ما نیست.
شماره دسترسی به او این است: 09380465791 (0098)
طبق آخرین خبر، وضعیت جسمی او پنجاه پنجاه است و همین هم بسی جای امیدواری دارد.
مانع کنونی هزینهی انتقال و درمان او در مشهد یا تهران است که حدود هفت تا هشت میلیون تومان میشود و از توان همسرش که تنها فرد خانوادهی اوست، خارج است.
آیا مسئولان و مقامات کشور ما، نهادهای فرهنگی جمهوری اسلامی و نیز هموطنان خارجنشین و دیگر کسانی که تمکن مادی دارند، میتوانند کاری برای او بکنند؟
هر کس که میتواند در گشودن این گره سهیم شود، با من تماس بگیرد.
+ درگذشت استاد بزرگ رباب

استاد محمدرحیم خوشنواز نوازندهی بزرگ رباب در سن شصت و پنج سالگی درگذشت. این ربابنواز هراتی را بزرگترین ربابنواز زندة دنیا میدانستند.
رباب، سازی است زهی و بیشتر در افغانستان رواج دارد. به واقع میتوان آن را ساز ملی این کشور دانست، چون از این منطقه برخاسته و تا کنون مهمترین نوازندههای آن، افغانستانی بودهاند.
استاد بزرگ رباب که او را «سلطان رباب» نامیده بودند، استاد محمدعمر بود که حدود سه دهه پیش در کابل درگذشت. استاد فقید دیگر، غلاممحمد عطایی در اوایل دههی هشتاد خورشیدی در هرات وفات کرد و استاد خوشنواز به واقع بازماندهی نسل استادان رباب افغانستان بود.
خوشنواز در خارج از افغانستان هم صاحب اعتبار بود و دارای نامی بزرگ، به گونهای که برنامههای ربابنوازیاش در ایران و کشورهای اروپایی با استقبال گسترده برگزار میشد. او در هفته همبستگی ایران و افغانستان در سال 1381 در تهران به عنوان نوازندهی برتر افغانستان مورد تقدیر قرار گرفت.
با این همه زندگی خوشنواز آنقدرها خوش نمیگذشت و این استادِ زودرنج و تنگحوصله، در عصر طالبان و سپس مهاجرت به ایران، سختیهای بسیاری کشید. او خود در جایی گفتهاست: «سال دوم که طالبان آمدند، ساز ممنوع شد. نواختن ممنوع شد، خواندن ممنوع شد و شنیدن هم. تار مرا شکستند. کسب و کار دیگری جز موسیقی نداشتم. مجبور شدم مدتی کبوترفروشی کنم که نشد. پاسپورتم را برداشتم و رفتم سفارت ایران. گفتم می خواهم بروم پیش امام رضای غریب؛ تارم را شکستند، کبوتر فروشی هم ممنوع شده می خواهم به درگاه امام رضا بروم. و این طور شد که من در سال دوم حکومت طالبان به ایران رفتم و سال ها در مشهد ماندم... بعد از تمامشدن مهلت اقامتم مرا به اردوگاه دوغارون بردند. آقای خاتمی که فهمید، مرا خواست و گفت تو نوازنده افغانستانی هستی؟ چه سازی می زنی؟ گفتم؛ رباب و برایش ساز زدم. پس کارت اقامتم را تمدید کردند... آرزویی ندارم. می خواستم بروم کشورهای دور را ببینم که رفتم و برای مردمش ساز زدم. همین که در کنسرت فرانسه هزاران نفر سازم را تشویق کردند، شیرینی زندگی ام بود. اما تلخی آن مرگ پسرم بود. من دو دختر و دو پسر داشتم که یکی از پسرهایم در دریا غرق شد. وقتی که جنازه اش را دیدم تلخ ترین لحظه زندگی ام بود. وقت هایی که دلتنگ می شوم نغمهای تازه به یاد او می سازم.»
با آرزوی نثار رحمت ایزدی بر روح محمدرحیم خوشنواز، امیدوارم که فرزند برومندش نسیم خوشنواز که از ربابنوازان خوب کشور به حساب است، روزی بر مسند افتخار پدر تکیه زند.
+ عرش اگر باشم... (بخش دوم)
ویژگی دیگری که نه عیب، بلکه حسن کار استاد میتواند شمرده شود، آزادی عمل او در هنگام آواز خوانی است، بدین معنی که گاه در اجراهای مختلف، بیتهای مختلفی از یک غزل را میخواند و یا تعداد ابیات خواندهشده را کم و زیاد میگیرد. مثلاً در یک اجرا از غزل «سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من» سه بیت خوانده میشود و در اجرایی دیگر، هفت بیت. این تعداد نیز بستگی به وقت و آمادگی جلسه و مخاطب داشتهاست، مثلاً در کنسرتها، غالباً آهنگها کوتاهترند و در اجراهای رادیویی بلندتر. این تفاوت شعر در اجراهای مختلفِ یک آهنگ، تنوّعی به کار استاد داده، به گونهای که گاه انسان رغبت میکند همة اجراها را بشنود و از هر یک به گونهای لذّت ببرد. اصولاً این از ویژگیهای غزلخوانان افغانستان است که فقط یک متن شعر از پیش تعیین شده و کلیشهای ندارند، بلکه به مقتضای مجلس عمل میکنند و این، بهویژه وقتی غزل دارای تکبیتهای میانی ـ که بدان خواهیم پرداخت ـ باشد، تنوعی دلپذیر ایجاد میکند.
ولی هیچ یک از این بدایع کار استاد سرآهنگ و دیگر اقران او، به اندازة بداههخوانی و تکبیتخوانی آنان در میان غزل، جالب و دلپذیر نیست. این، از ویژگیهای منحصر به فرد غزلخوانان افغانستان است و گمان نمیکنم در موسیقی امروز ایران هم نظیری داشتهباشد. اینان، گاه به مقتضای مجلس یا شعر اصلی آهنگشان، تکبیتهایی دیگر نیز در آغاز یا بین بیتهای غزل میخوانند. این تکبیتها ضمن تنوعی که در موسیقی ایجاد میکند ـ چون ممکن است در وزنی دیگر باشد ـ به خاطر تناسبی که با مقام دارد، لطف خاصی هم به کار میدهد که در ضمن، از حضور ذهن و سلیقة خواننده نیز حکایت میکند. مثلاً استاد سرآهنگ در آهنگ «جان خرابات» تکبیتهایی که کلمة خرابات را دارد، در اواسط میخواند نظیر:
مقام اصلی ما گوشة خرابات است
خداش اجر دهد آن که این عمارت کرد
با خراباتنشینان ز کرامات ملاف
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
بعد از این من ترک یاران ریایی میکنم
با خرابی در خرابات آشنایی میکنم
این تکبیتها چند شکل دارند. گاه مرتبط با موضوع کلّی شعرند، مثل همان مورد بالا. گاه نیز به تناسب یکی از ابیات غزل خوانده میشوند و به نحوی تشابه لفظی یا مضمونی با آن بیت دارند. مثلاً در غزل
از ناله دل ما تا کی رمیده رفتن
زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن
همراه با مطلع غزل، این بیتها خوانده میشود:
میروی و گریه میآید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
او برفت و من بماندم از زبان
یک دو حرفی داشتم ناگفتهماند
چون سپند از درد و داغ بیکسیهایم مپرس
دود آهی داشتم، رفت و مرا تنها گذاشت
و همراه با بیت
قد دوتای پیری است ابروی این اشارت
کز تنگنای هستی باید خمیده رفتن
این بیتها خوانده میشود:
در حریم خاک، ما را موی پیری رهبر است
جامة احرام مرگ شعلهها خاکستر است
آخر از این زیانکده نومید رفتن است
خواهی رفیق قافله، خواهی جریده رو
و همراه با مقطع شعر که این است:
تعجیل طفلخویان ساز خطاست بیدل
لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن
این بیت میآید:
تا کی به رنگ طفلسرشتان روزگار
بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن
گاه نیز این بیتها، نه به تناسب خود غزل، بلکه به تناسب مقام و مجلس خوانده میشوند. که در این مورد توضیح خواهیم داد.
حضور ذهن و حافظة استاد در این بدیههخوانیها واقعاً قابلتحسین است. جالب این است که در پیدا کردن بیتهای متناسب با غزل، فقط به تناسب یک کلمه بسنده نمیکند، به گونهای که اگر در غزل اصلی کلمة عشق آمده، فقط تکبیتی بخواند که عشق در آن باشد. اگر کار این گونه بود که آسان بود، چنانچه بعضی از غزلخوانان دیگر نیز میکنند. استاد غالباً بیتی میآورد که علاوه بر اشتراک لفظ، در مضمون هم اشتراک دارد و آن هم در مضمونهای غریب که تصوّر نمیکنیم بیتی دیگر در همان مضمون پیدا شود. مثلاً او در یکی از بهترین غزلهای خویش، این بیت را میخواند:
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
که میبینیم این بیت، مضمونی دور از دسترس و غریب دارد، به گونهای که به زحمت میتوان بیتی در این مضمون پیدا کرد، ولی استاد به مدد حافظة نیرومندش میخواند:
نامحرم کرشمة الفت کسی مباد
باب ترحمیم، زمانی عتاب کن
نمونة دیگر، تشابه بسیار زیاد این دو بیت است که اولی از غزل اصلی است و دیگری، بیتی متناسب با آن که فقط استاد سرآهنگ میتوانسته آن را بیابد و در جایش به کار برد:
عمری است گرفتار خم پیکر عجزم
تا بال و پر نغمه شوم، چنگ من این است
به پیری هم وفا بینغمه نپسندید سازم را
نی این بزم بودم، تا خمیدم چنگ گردیدم
گاهی نیز این تکبیتی که خوانده میشود، برای روشنشدن معنی بیتی از غزل اصلی است، یعنی نوعی تفسیر شعر بیدل به کمک شعر خود او. مثلاً در غزل «ترک آرزو کردم...» معنی این بیت
بر صفای دل زاهد اینقدر چه مینازی
هرکه آینه گردید باب خودفروشان شد
به وسیلة بیت زیر روشن میشود:
اندیشة خودبینی از وضع ادب دور است
آیینه نمیباشد جایی که حیا باشد
استاد در جایی خود به این تفسیرکردن بیت با بیت تصریح میکند، و میگوید «من به این یک بیت میرسانم و این را تفسیر میکنم» و آن، در غزل «به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم» است که بیت زیر
گهی صلحم، گهی جنگم، گهی مینا گهی سنگم
دو عالم گردش رنگم، جنون ساغر عشقم
به کمک این بیت تفسیر میشود:
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
اوج هنرمندی و حضور ذهن استاد سرآهنگ در بدیههخوانی را در غزل
ای طبیب مهربان! رحمی به آزار دلم
نبض دستم را چه میبینی که بیمار دلم
میتوان دید. او به تناسب مضمونِ همین شعر که بیماری است، بیتهای بسیاری در همین مضمون میخواند نظیر
بیماری من چون سبب پرسش او شد
میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز
دارو مده طبیب که دردی است درد عشق
ما به نمیشویم و تو بدنام میشوی
از حسرت لب های تو مردیم و طبیبان
تشخیص نمودند که این مرده شکر داشت
طبیب من به فکر ناقص خود خوب میداند
که خواهد کشت من را چشم بیماری که من دارم
هیچ دانی میوه را تأثیر شیرینی ز چیست
بس که در زیر زمین شکّرلبان خوابیدهاند4
دستم گرفتهاست طبیب از پی علاج
این دست را مباد به آن دست احتیاج
بیمار عشق را ز لبت بوسهای فرست
درمان من ز دست مسیحا نمیشود
مسیحای مرا از من بگویید
که من تا کی به بستر بگذرانم
حالا با توجه به این که استاد فقط دربارة بیماری این قدر شعر از حافظه داشته، میتوان دریافت که میزان محفوظات او از شعر فارسی تا چه مایه بوده و به همین تناسب، حضور ذهن او در استفاده از این بیتها در جای مناسب خودش به چه پیمانه. این را هم یادآوری کنیم که این آهنگ، خود بدون آمادگی خاص و به صورت بالبداهه در یک محفل خانگی خوانده شده و استاد حتّی گروه موسیقیای با خود همراه نداشته و آهنگ را به فقط با یک هارمونیه اجرا کردهاست. جالب این است که محفوظات شاعر، فقط به مضامین متداول شعرهای عاشقانه مثل بیماری از عشق و تمنای وصال و این چیزها خلاصه نمیشود. در غزل
نه من شهرت پرستم نی ز گردون کام میخواهم
به کنج نامرادی خویش را گمنام میخواهم
بیتهای بسیار زیبایی در پرهیز از نام و نشان و تعیّنات خوانده میشود نظیر
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس
صورت نقش نگین خمیازة نام است و بس
و در آهنگ
پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش
در خانهای که سقف ندارد ستون مباش
بیتهای میانی لحنی سیاسی مییابند و در این مایهها ارائه میشوند:
ز طبل و کرّ و نای سلطنت آواز میآید
که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن
طشت حمّام است این دنیای دون
هر زمان در دست ناپاکی دگر
روزی نشستهای به سر تخت عزّ و ناز
روزی به تخته منتظر شستوشو تویی
و بالاخره نمیتوان یاد نکرد از این چند بیت زیبای بیدل که باز به تناسب مضمون شعر، در ابتدای غزل «خلق را نسبت بیگانگیای هست به هم» خوانده میشود و گویا زبان حال امروز ماست:
ساز نافهمیدگی کوک است، چه علم و چه فضل
هرکجا دیدیم، بحث ترک با تاجیک بود
جمعیت کفر از پریشانی ماست
آبادی بتخانه ز ویرانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، در مسلمانی ماست
حسن انتخاب و سلیقة استاد سرآهنگ، در انتخاب این تکبیتها نیز همانند خود غزلها به خوبی آشکار است. بعضی از بهترین بیتهای بیدل را در این میان میتوان یافت.
البته میدانم و میدانید که این بدیههخوانیها فقط در چشم کسانی ارزش دارد که تنها به نوای موسیقی بسندهنکرده و به شعر آن هم توجه دارند. متأسفانه بیشتر مردم روزگار ما، حتّی به شعر اصلی غزل هم وقعی نمینهند، چه برسد به این تکبیتها.
q
خاصیت دیگری در کار استاد سرآهنگ و دیگر استادان آوازخوان ما هست که به کارشان تنوعی و گیرایی خاصی داده است، و آن این است که برای یک آهنگ، شکلی از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر ندارند که در اجراهای مختلف، همان را عیناً تکرار کنند. در هر اجرا، به تناسب حال و مقام، بیتهایی را انتخاب میکنند و با تکبیتهایی که گاه باز به تناسب محفل انتخاب میشوند بر میگزینند. این، به آنان یک آزادی عمل و قدرت مانور میدهد که میتوان در آن، خلاّ قیتهای فردی را بروز داد. همة آوازخوانان اینگونه نیستند. بسیاریها در خارج از شعری که آماده کردهاند و آهنگی که آهنگساز ساخته، قدرت هنرنمایی ندارند و تنها کارشان این است که شعری از پیش تعیین شده را با آهنگی معین اجرا کنند. چنین است که اجراهای مختلف یک آهنگ غالباً یکسان از کار در میآید و بدون بهرهمندی از خلاقیّت فردی هنرمند. استاد سرآهنگ با توجه به این که خود هارمونیهنواز و هدایت کنندة موسیقی بوده و محفوظات ذهنی بسیاری که داشته، در هر آهنگ، یک کارگردانی ویژه انجام میدهد و از خلاّقیت بینظیر خود در پیچ و تاب دادن و فراز و فرود دادن به موسیقی بهره میگیرد. مثلاً گاه بدون توقف و آمادگی، از یک آهنگ، به آهنگی دیگر میرود. گاهی در وسط آهنگ، توقف میکند و بیتی را که خوانده معنی میکند. گاهی حتّی اتفاق میافتد که بیتی را فراموش میکند، ولی با خواندن مصراعی از این قبیل «شب مصرعی از خاطر من گشته فراموش» و پیچ و تاب دادن به آواز، طوری کار را ادامه میدهد که کمترین سکتهای در موسیقی اتفاق نمیافتد. گاهی هم اتفاق میافتد که حس میکند وقت به پایان رسیده و با یک بیت مناسب، آهنگ را به پایان میبرد. از سوی دیگر، چون هنرمند در این حالت، یک مجری سادة آهنگ نیست و در حین آوازخوانی قدرت تصرّف در آن را دارد، میتواند با مخاطبان خود در محفل رابطهای مستقیم برقرار کند، مثلاً اگر فرد خاصی وارد محفل میشود به تناسب، بیتی بخواند. یا اگر کسانی مشغول صحبت با همدیگرند، با تکبیتی در این مضمون، آنها را متوجه سازد. یک نمونه از این انتخاب شعر به تناسب مقام، در غزل «امروز نوبهار است، ساغرکشان بیایید» است که استاد حس میکند وقت گذشته، پس این بیت را میخواند و به آهنگ پایان میدهد:
صلح کردم به بوسة دهنش
چه کنم، وقت تنگ میبینم
متأسفانه من به اعتبار سن و سال خود، توفیق حضور در محافل موسیقی استاد را نداشتهام، ولی در همان یک کنسرت او که در مرکز فرهنگی آلمان (گویته انستیتوت) در کابل اجرا شده و نوار ویدیویی آن در دسترس است، به خوبی میتوان سرزندگی اجرای موسیقی استاد و نیز رابطة تنگاتنگ او با مجلس را دریافت. مثلاً در فاصلة دو آهنگ، کسی به او سیگار تعارف میکند و او بلافاصله در ابتدای غزل بعدی که «سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من» است، این بیت زیبا را میخواند:
به تنباکو مرا الفت از آن است
که دودش حلقة زلف بتان است
q
و باز از توابع آزادی عمل استاد در آوازخوانی، این است که خود را مقیّد به انتخاب یک غزل خاص برای یک آهنگ خاص نمیکند، بلکه گاهی، آهنگی را با غزلی تازه اجرا میکند. یعنی موسیقی و ملودی و آهنگ، همان است، ولی غزلی دیگر با همان وزن خوانده میشود ـ که میدانیم باید غزل در همان وزن انتخاب شود ـ مثلاً با یک ملودی، یک بار شعر
به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
که گردانید یارب این قدر گرد سر عشقم
را میخواند و باری دیگر این غزل را:
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
حتّی گاهی استاد خود را مقیّد به خواندن کامل یک غزل نمیکند. مثلاً در آهنگ «میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان» فقط مطلع را میخواند، در کنار آن، تعداد زیادی تکبیت که با مضمون آن تناسب دارند خوانده میشوند و بیت اصل غزل، به صورت ترجیع تکرار میشود. حتّی از این فراتر، در یک محفل دوستانه، او فقط یک مصراع «من سگ درگاه عبدالقادر گیلانیم» را میخواند با تعدادی تکبیت.
q
پس تا اینجا میتوان گفت ما در کار استاد سرآهنگ، حدّاقل سه برتری عمده میبینیم: انتخاب شایستة شعر، انتخاب تکبیتهای مناسب و اجرای خلاّق آهنگ. ولی نباید تصوّر کرد که او این ویژگیها را به صورت ابتدا به ساکن و بدون بهرهمندی از استادان نسل خود یافتهاست. این شعرشناسی و بداههخوانی، میراث استادان سلف همچون استاد قاسم، استاد غلامحسین و دیگران بودهاست. خود استاد قاسم ـ چنان که گفتهاند5 ـ در بداههخوانی استادی کمنظیر بودهاست. این سنّت حسنه در میان این سلسله ادامه یافت و در استاد سرآهنگ به کمال رسید. دریغ که اکنون بوی انقطاع این سلسله به مشام میرسد. استاد موسی قاسمی چند سال قبل در آلمان فوت کرد. استاد هاشم نیز در همان کشور با مرگ دردناکی از این دنیا رفت. آخرین استاد موسیقی افغانستان، یعنی استاد رحیمبخش اکنون در کهولت به سر میبرد. شاگردان اینان، در گوشه و کنار آواره شده و با مشکلاتی که میدانیم دست و گریبانند، به گونهای که امید نمیرود بتوانند جای خالی استادان را پر کنند، و اگر هم به اینان امید داشته باشیم، به نسل بعدی نداریم. در عوض، شاهد رویش پی در پی هنرمندانی هستیم که نه دریافت خوبی از ادبیات دارند و نه نوع مخاطبان آنها اجازة انتخاب شعر سنگین و درستی را به آنان میدهد. با این وصف، به نظر میرسد اگر کشور ما به آرامش برسد و موسیقی در آن رونقی بیابد، شاید پس از نیم قرن یا یک قرن بعد، سرآهنگ دیگری ظهور کند یا نکند. استاد سرآهنگ خود میوة درختی بود که در زمان امیر شیرعلی خان در کوچة خرابات کابل کاشته شد و پس از حدود یک سده با تلاش کسانی همچون استاد قاسم، استاد غلامحسین و استاد نبیگل به ثمر رسید. این را هم بدانیم که ظهور هنرمندان بزرگ، پدیدهای اتفاقی نیست، بلکه تداوم یک جریان هنری و فداکاری حدّ اقل دو سه نسل را لازم دارد، که هیچ یک از این دو، در آیندة نزدیک در کشور ما متصور نیست.
q
باری، سخن ما رو به پایان است. از همه چیز گفتیم، جز آن که استاد، خود شاعر نیز بود. به عنوان حسن ختام این مقال، غزلی از او را نقل میکنیم که پس از واپسین سفرش به هندوستان و کسب مقام «شیر موسیقی» از دانشگاه اللهآباد سرودهاست:
با افتخار، وارد خاک وطن شدم
چون عندلیب باز به سوی چمن شدم
در میهن عزیز ز دیدار دوستان
همداستان لاله و سرو و سمن شدم
عزمم کشید جانب حیرتسواد هند
خلوتگزین شوق بُدم، انجمن شدم
در مکتب حقایق و در مجمع فنون
شاد و موفق از کرم ذوالمنن شدم
با آن همه ملالت و رنج و فسردگی
منظور طبع قاطبة اهل فن شدم
در نزد اهل علم ز القاب معنوی
«کوه بلند5» بودم و «شیر دمن» شدم
شکر خدا که در ادبستان علم و فن
باری قبول مجمع اهل سخن شدم
1 ـ شاعرِ این مخمّس برای من آشکار نیست. این شعر در کلیات بیدل چاپ ایران به تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی منتشره از سوی انتشارات الهام، به نام بیدل آمده، ولی در کلیات بیدل چاپ کابل، نیست. به هرحال، بعید است از بیدل باشد، احتمالاً از شاعری دیگر است و در ستایش او.
2 ـ برگرفته از گفتوگوی آقای عبدالوهاب مددی با استاد سرآهنگ که احتمالاً در سالهای آخر عمر استاد، از رادیو افغانستان پخش شده و کاست آن نزد من موجود است.
3 ـ اینها از احمدظاهر است. او را به این خاطر برگزیدیم که سلیقة رایج خوانندگان و شنوندگان آن روزگار را بازگو میکند. البته کار او نیز از لحاظ سطح شعر، یکدست نیست. گاه شعرهایی از بیدل و دیگر بزرگان را نیز خوانده و یا آهنگهایی نیز در مایههای اجتماعی دارد، ولی به ندرت. به هر حال، شاید مقایسة استاد سرآهنگ با او و اقران او، چندان هم به صواب نباشد چون هریک در عالم خود سیر میکردهاند. ما فقط خواستیم پسند رایج روزگار را نشان دهیم و بس.
4 ـ این بیت به احتمال قریب به یقین به تناسب این خواندهشده که برای پذیرایی، میوه به مجلس آوردهاند. متأسفانه جز یک کاست، چیزی از این آهنگ در اختیارم نبود. ولی بعد از پایان آهنگ، از صحبتها و دیگر سر و صداهای محفل، میتوان حدس زد که چنین بودهاست.
5 ـ به لقب کوه بلند موسیقی که پیش از آن، از سوی دانشگاه چندیگر هند به استاد سرآهنگ دادهشدهبود، اشاره دارد.
5 ـ سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان، عبدالوهاب مددی، انتشارات حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، تهران 1375
+ عرش اگر باشم زمین آسمان بیدلم
جستاری در آثار استاد محمدحسین سرآهنگ از زاویة شعر
(بخش اول)
به مناسبت 16 جوزا، سالگرد درگذشت استاد سرآهنگ (1361 ش)
شاید لازم نباشد در ابتدای سخن، مقدمهای طولانی دربارة ارتباط شعر و موسیقی بنویسیم و از نقشی که انتخاب شعر و نیز درست خواندن آن در ایجاد قطعات موسیقی دارد، داد سخن دهیم. ولی پیش از همه، یادآوری این نکته لازم است که بسیار خوشاقبالی است اگر شعر و موسیقی در کار یک هنرمند هر دو با هم به اوج برسند و به تعبیر دیگر، بسیار نادرند هنرمندانی که توانستهباشند از هردو زاویه، در بالاترین سطح ظاهر شوند.
جایگاه استاد محمدحسین سرآهنگ در عرصة موسیقی البته جایگاهی است رفیع و تبیین آن نیز فقط از عهدة کارشناسان موسیقی برمیآید. فقط همین قدر میتوان گفت که به نظر نمیرسد در این چند قرن اخیر، ما کسی به پایه و مایة او در میدان موسیقی افغانستان خویش داشتهباشیم، و حتّی شاید با قاطعیت بتوان گفت، مطلقاً چنین کسی را نداریم. ولی در کنار این، ما این اقبال را هم داشتهایم که بزرگترین هنرمند موسیقی ما، از لحاظ انتخاب شعر نیز بهترین موقعیت را داشتهاست، به گواهی آثار او. و این، چیزی است که به ندرت اتفاق میافتد، یعنی تقارن هر دو امتیاز عمده در یک هنرمند.
نوشتة حاضر، برای بررسی شعرهای قطعات موسیقی استاد سرآهنگ فراهم آمدهاست، بدون درنظرداشت موسیقی. طبعاً تناسب شعر و موسیقی نیز در این نوشته، مورد بحث قرار نمیگیرد، که از عهدة نگارنده برنمیآید به خاطر بیاطلاعی، حتّی از مقدمات هنر موسیقی.
در اینجا، حدود یکصد و بیست آهنگ از استاد مورد بررسی قرار گرفته و این، همة آن چیزی است که در اختیار من بود. بعضی از این آهنگها ناقص بود و بعضی نیز مبهم، به خاطر کیفیت پایین ضبط آنها، ولی به هر حال، تعداد این قطعات آنقدر هست که بتوانیم نتیجهای را که از اینها میگیریم، به همة کارهای استاد تعمیم دهیم.
1 ـ انتخاب شعر:
نخستین تمایز عمدة استاد سرآهنگ، فارسی خوانی اوست. من فقط دو آهنگ پشتو از او شنیدهام که آنها را هم برای تفنن و در مجالس خواندهاست. دو یا سه آهنگ هم اردو و یا فارسی و اردو (شیروشکر) دارد. تمایز دیگر، این است که تقریباً همة آهنگهای استاد سرآهنگ، غزل است و فقط چند قطعه، شکل تصنیف و ترانه دارد. استاد سرآهنگ، آشکارا، خوانندهای غزلخوان است نه تصنیفخوان، و به همین لحاظ، مجال بیشتری داشته برای انتخاب شعرهایی سنگینتر و قویتر، چون میدانیم که غزلسرایی با تصنیفسرایی اختلافی چشمگیر دارد.
شش تصنیفی که استاد خوانده، چنین ترجیعهایی دارند: «او یار کتت کار دارم»، «شاهلیلا ناجوره مهشی»، «او خدایا دلم تنگ است» ولی شعرهای اینها، اگر رباعی است، از بیدل است و اگر دو بیتی است غالباً از باباطاهر، یعنی در همینجا نیز استاد کوشیده حتّیالمقدور خود را از هنجار رایج تصنیفخوانی روزگارش دور نگهدارد. مثلاً در همان «او یار کتت کار دارم» چنین رباعیهایی خوانده میشود:
آثار بنای خلق بر دوش خطاست
اینجا به جز از کجی نمیآید راست
هر نیک و بدی که فطرتت نپسندد
شرمی کن و چشم پوش، بیعیب خداست
کافی است کارهای او را با تصنیفهایی از این دست که در آن روزگار، مورد پسند عامة مردم و بیشتر خوانندگان بود، مقایسه کنیم تا تفاوت را دریابیم. اینها تصنیفهایی است از احمدظاهر به عنوان هنجار خوانندگی آن روز:
از دستت فغان فغان دارم / قلب خون چکان چکان دارم
لیلی لیلی لیلی جان جان جان / دل مه کردی ویران
میگم که دوستت دارم، خود ته خپ میزنی / از دل گرم خودت، تو برم گپ میزنی
دوستت دارم همیشه همیشه / عاشق تر از من کجا پیدا میشه
ولی چنان که گفتیم، ثقل کار استاد، بر روی غزلهاست و تصنیفها، فقط جنبة تفنّن دارند. در این میان البته چند مسمط هم خوانده شده که چون سبک خوانندگی آنها همانند غزل است، در همین ردیف بررسی میشوند. در میان غزلها، آثاری از این شاعران دیده میشود: عبدالقادر بیدل، واقف لاهوری، صائب، حافظ، مولانا جلالالدین بلخی، غلاممحمد نوید، سلیم تهرانی، شهریار، شایق کابلی، حاجی محمد سرور دهقان و البته حدود سی و پنج آهنگ نیز هست که شاعرانشان را نشناختم و به احتمال زیاد، بیشتر آنها از آن واقف لاهوری اند ـ که دیوانش در دسترس من نبود ـ و بعضی نیز از شاعران مأخر افغانستان. به طور آشکار، سهم بیدل از همه بیشتر است با حدود دو سوم کلّ شعرها و پس از او، واقف قرار دارد با حدود یک پنجم شعرها (با احتمال اینکه بسیاری از شعرهای ناشناخته هم از اویند.) سهم بقیه شاعران اندک است، مثلاً از صائب سه غزل خوانده شده، از حافظ دو غزل، از مولانا و دیگران، غالباً یک غزل.
با قاطعیت میتوان گفت که تا کنون هیچ خوانندة افغانستانی تا این حد به بیدل ارادت و توجه نداشتهاست. این دو بیت که شاید از خود او یا یکی دیگر از شاعران آن روزگار باشد و در یکی دو آهنگش خواندهاست، به خوبی از این ارادت حکایت میکند:
عقل قاصر چه توان رفعت او دریابد؟
آسمان هم نرسیدهاست به پای بیدل
بیتکلّف همه مدهوش شود در محفل
چون «سرآهنگ» شود نغمهسرای بیدل
و از اینها بارزتر، آهنگ معروف اوست که مخمسی است با این مطلع:
بییقینی داشت عمری در گمان بیدلم
عشق کرد امروز آگاه از نشان بیدلم
بعد از این تا زندهام از بندگان بیدلم
سجدهفرسای حضور آستان بیدلم
عرش اگر باشم، زمین آسمان بیدلم1
این علاقه به بیدل، در استاد سرآهنگ از کجا و کی ایجاد شد؟ خود او در پاسخ این پرسش، در یک گفتوگوی رادیویی گفتهاست: «من به کلاسیک بسیار علاقه داشتم و حالا هم دارم. من غیر کلاسیک هیچچیز نمیخواندم. شبها در خانه خواب بودم و مرا کسی نمیبرد و نمیشناخت ]احتمالاً منظور این است که به مجالس آوازخوانی دعوت نمیکرد.[ چون نمیفهمیدند و بسیار نو بود برایشان. من کمکم غزلخوانی را شروع کردم... یک شب در یک جایی میخواندم، یک کسی آمد که عبدالحمید نام دارد و او را قندیآغا میگویند... کلاسیک مرا به هر صورت خوش کرد و وقتی غزل خواندم، بسیار متأثر شد و گفت با این حنجره و با این استعدادی که خدا به تو داده، باید غزلهای مقبول و پرمعنی یاد داشتهباشی که عبارت از کلام بیدل است. گاهی پیش من بیا که من به تو کمک کنم. من پیش قندیآغا میرفتم و برایم درس حضرت ابوالمعانی را شروع کردند... مرا درسی و تحلیلکرده یاد دادند...» و در پاسخ به این پرسش که بعد از بیدل به کدام یک از شاعران علاقه دارد، میگوید: «بیدل صاحب را که من و شما استثنای شعرا فکر میکنیم. جبین سایم به خاک پای بیدل / ندارد هیچ شاعر جای بیدل. بیدل یک استثنا است و اگر انسان عمیق شود و مطالعه کند، کلام او یک کلام بینظیر و ملکوتی است. بعد از او ـ من که به بیدل صاحب هیچ کس را برابر نمیکنم ـ از کلام واقف لاهوری خوشم میآید ـ بهترین شاعر است ـ باز صائب اصفهانی ـ تبریزی ـ است و دیگر شاعران مثل سلیم و کلیم و حضرت حافظ. این شاعران را من برایشان عقیده دارم و شعرهایشان را میخوانم...2»
به راستی اگر دست تقدیر، پای قندیآغا را در آن شب به مجلس آوازخوانی استاد سرآهنگ نکشانیدهبود و انفاس او، مسیر شعرخوانی استاد را تغییر نداده بود، چه میشد؟ بدون شک استاد سرآهنگ در عرصة موسیقی همان استاد میبود، ولی در انتخاب و خوانش شعر، دیگر کسی میبود همانند دیگر اقران خویش و نه متمایز با آنان. پس اگر بگوییم که مرحوم قندیآغا نیز بر گردن موسیقی کشور ما، حقّی بزرگ دارد، بیجا نگفتهایم چون علاقهمندی استاد سرآهنگ به بیدل، لاجرم توجه بعضی دیگر از آوازخوانان افغانستان به این شاعر را نیز در پی داشته است. حتّی گزاف نیست اگر لااقل بخشی از شهرت امروزین عبدالقادر بیدل در افغانستان را مرهون نفس گرم استاد سرآهنگ بدانیم، چون تأثیر موسیقی به عنوان هنر غالب در آن سالها در افغانستان بر کسی پوشیده نیست. پس باید پاس بداریم مرحوم قندیآغا را که از واپسین بیدلشناسان افغانستان بود و تا همین سالهای اخیر، چراغ بیدلخوانی را در خانهاش روشن نگه داشتهبود.
استاد از واقف لاهوری هم نام میبرد و بهراستی غزلهای بسیاری از او را خوانده است. این شاعر در افغانستان و ایران کنونی چندان نامآشنا نیست. او از شاعران دورة پایانی مکتب هندی است، ولی گرایشی به مکتب عراقی و دورة وقوع دارد. شعرش روان است و خوشساخت و نسبتاً عامپسند با نمکی از صنایع لفظی بدیع. در آن از ریزهکاریها و مضمونپردازیهای مکتب هندی چندان خبری نیست و همچنان از مفاهیم و مضامین والای عرفانی. او غزلهای بسیاری از بیدل را هم استقبال کرده و روشناست که به این شاعر بیتوجه نبودهاست.
استاد سرآهنگ شیفتة بیدل بوده و میدانیم که شعر بیدل، انسان را بسیار مشکلپسند میکند. کسی که غرق در شعر بیدل میشود، دیگر حتّی نمیتواند با صائب و کلیم نیز راضی شود. با این وصف، توجه و علاقة بسیار استاد سرآهنگ به واقف ـ حتّی بیشتر از صائب و حافظ و دیگران ـ برای من کمی عجیب جلوه میکند. واقف با همة تواناییهای خودش، شاعری است کمعمق و صورتگرا. شاید همین خوشساختی و تناسبهای لفظی و معنوی شعرش، نظر استاد را جلب کرده، با توجه به این که او قصد خواندن این شعرها را با موسیقی داشتهاست. به عبارت دیگر، شاید شعر واقف بهتر به موسیقی در میآید، وگرنه این میزان علاقة استاد به او، توجیهپذیر نمینماید. باری، شعرِ بعضی از آهنگهای خوب استاد، از آنِ واقف است، از جمله آهنگ عنبرین مو، که ما برای آشنایی با شعر واقف، چند بیت از آن را نیز نقل میکنیم:
عنبرین مویی مرا دیوانه کرد
یاسمنبویی مرا دیوانه کرد
ای مسلمانان! به فریادم رسید
طفل هندویی مرا دیوانه کرد
فکر زنجیری کنید ای عاقلان!
بوی گیسویی مرا دیوانه کرد
پیش هر بیگانه گویم راز خود
آشنارویی مرا دیوانه کرد
میزنم خود را به آتش بیدریغ
آتشین خویی مرا دیوانه کرد
از حرم لبیکگویان میروم
جذبة کویی مرا دیوانه کرد
واقف از میخانه و مسجد نیم
چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد
q
دربارة شعرهای بیدل که استاد خواندهاست، هنوز گفتنی بسیار است. یکی از نکات قابل توجه، نوع انتخاب استاد از میان غزلهای بیدل است، چون بیدل، هم غزلهای نسبتاً ساده و عامپسند دارد و هم غزلهای سنگین و به اصطلاح «بیدلی» که دریافتشان به قول خود بیدل، فهم تند میخواهد.
اگر خوانندهای بخواهد پسند عوام و مخاطبان سادهپسند موسیقی را در نظر بگیرد، باید بهکلّی دور بیدل را خط بکشد و به سراغ دیگران برود، «که عنقا را بلند است آشیانه». و یا باید حدّاقل از غزلهای ملایم و سادة او استفاده بکند، ولی استاد غالباً چنین نکرده و غالباً به سراغ غزلهای دورازدسترس و در عین حال، قویِ بیدل رفتهاست و این، فقط میتواند کار یک بیدلشناس باشد.
گفتیم بیدلشناس، و کاربرد این عبارت در مورد استاد سرآهنگ، سخنی گزاف نیست، هرچند میدانیم این لقب سنگینی است و به همهگان نمیزیبد. طبیعی است که یک خواننده فقط شعری را انتخاب کند که حدّاقل قادر به دریافت معنی آن باشد. حالا با یک مرور در شعرهایی که استاد از بیدل انتخاب کرده و خوانده، میتوان دریافت که بر معنی آنها وقوف داشته و همین وقوف بر معنی این گونهشعرها، خود کاری است صعب که از عهدة بسیار استادان دانشگاه هم بر نمیآید. من تصوّر نمیکنم کسی دیگر از آوازخوانان کشور ما، چنین غزلی را در یک قطعه موسیقی به کار برد، یا حتّی قادر به فهمیدنش باشد.
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
شدم پیر و نیم محرمنوای نالة دردی
محبّت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم
به رنگ سایه از خود غافلم لیک اینقدر دانم
که گر پنهان شوم، نورم، و گر پیدا، همین رنگم
جنون نازنینی دارم از لیلای بیرنگی
که تا گُل میکند یادش، پری هم میزند سنگم
ببینم تا کجا منزل کند سعی ضعیف من
به این یک آبله دل چون نفس عمری است میلنگم
تحلیلی که استاد در همان مصاحبة رادیویی خویش از بیت
ادبگاه محبّت ناز شوخی بر نمیدارد
چو شبنم سربهمُهر اشک میبالد نگاه آنجا
ارائه میکند هم نشان از بیدلشناسی او دارد.
اگر کسی بتواند همة غزلهایی را که از بیدل به وسیلة استاد سرآهنگ خواندهشدهاند گردآورد، بدون شک یک گزیدة غزلیات بیدل به انتخاب استاد سرآهنگ خواهد داشت و در این گزیده، بیشتر غزلهای درخشان و «بیدلی» این شاعر، وجود خواهند داشت، غزلهایی از این دست که بهراستی یک سلیقه و پسند غیرمتعارف و ممتاز را نشان میدهند:
زهی چمنساز صبح فطرت تبسم لعل مهرجویت
ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفتوگویت
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت
من و خجلت سجودی که نکردهام برایت
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم
سجدهای چون آسمان بر آستانی داشتیم
شب که طوفانجوشی چشم ترم آمد به یاد
فکر دل کردم، بلای دیگرم آمد به یاد
خامشنفسم، شوخی آهنگ من این است
سرجوش بهار ادبم، رنگ من این است
تحیّر مطلعی سر زد چو صبح از خویشتن رفتم
نمیدانم که آمد در خیال من که من رفتم
محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را،
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشت
اشک آنقدر دوید ز پی کز فغان گذشت
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم
در پرتو چراغی پروانه مینگارم
به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
که گردانید یارب اینقدر گرد سر عشقم
پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش
در خانهای که سقف ندارد، ستون مباش
رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستری ز قافلة اعتبار ماند
از عزّت و خواری نه امید است و نه بیمم
من گوهر غلتان خودم، اشک یتیمم
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم
چو شمع از سرکشی در بزم دل نازیدنت نازم
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار میگردم
بهار فرصت رنگم، به گرد یار میگردم
از این حسرتقفس روزی دو مپسندید آزادم
که آن نازآفرین صیّاد، خوش دارد به فریادم
q
تنوع محتوایی شعرهای انتخابی استاد هم قابل توجه است. میدانیم که سنّت رایج در موسیقی ما، عاشقانهخوانی بودهاست و بیشتر اهالی موسیقی، شعرهای عاشقانه انتخاب میکردهاند، آنهم از نوع شعر رهی معیّری و شهریار و دیگر عاشقانهسرایان معاصر، و به ندرت از این محدوده خارج میشدهاند. سلیقة رایج در میان اهل موسیقی، چنین شعرهایی را میپسندیدهاست:
ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
شراب نور، به رگهای شب دوید، بیا
از تو دورم من و دیوانه و مدهوش تو ام
آنچنان محو تو گشتم که در آغوش تو ام
هنوز بر لب من جای بوسههای تو است
هنوز موجزنان در دلم هوای تو است3
ولی استاد سرآهنگ این محدودیت را بر نمیتابد. در آثار او علاوه بر شعرهای عاشقانه و عارفانه، نمونههایی از شعرهایی در مایههای اجتماعی دیده میشوند همچون «خلق را نسبت بیگانگیای هست به هم / که به صد عِقد وفا دل نتوان بست به هم» یا «پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش / در خانهای که سقف ندارد، ستون مباش» و در مایههای پند و زهد مثل «فیض حلاوت از دل بیکبر و کین طلب / زنبور را ز خانه برآر، انگبین طلب» یا «نه من شهرت پرستم نی ز گردون کام میخواهم / به کنج نامرادی خویش را گمنام میخواهم» و در مایههای عرفان و تصوف خانقاهی مثل «زهی چمنساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجویت / ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفتوگویت» یا «جان خرابات» و در مایة نعت و منقبت دینی، همانند «مهر تو در ضمیرم و شور تو در سر است / نام تو زیب و زینت هر سطر دفتر است» که در نعت حضرت پیامبر(ص) و «اگر خورشید گردونم وگر گرد سر راهم / گدای حضرت شاهم گدای حضرت شاهم» که در منقبت حضرت امیرمؤمنان خوانده شدهاست.
q
ویژگی دیگر کار استاد سرآهنگ، خوانش صحیح و کمغلط شعر است، بهویژه شعر بیدل که میدانیم دانشجویان ادبیات هم ممکن است در روخوانی آن به مشکل دچار شوند. حتّی در مواردی اتفاق افتاده که در دیوان بیدل اشتباه در ضبط شعر وجود داشته و استاد سرآهنگ در خواندنش آن را تصحیح کردهاست. حالا این تصحیح یا بر اثر راهنمایی قندیآغا بوده و یا استاد به نسخهای غیر از دیوان چاپ کابل دسترسی داشته، یا خود او به مدد شناخت خویش این اشتباهات را تشخیص میداده، بر ما روشن نیست. مثلاً در دیوان چاپ کابل، مقطع یکی از غزلها چنین آمدهاست:
بیدل به معبد عشق پروای طاقتم نیست
چندان که میتپد دل، من سبحه میشمارم
و استاد سرآهنگ این را «پروای طاعتم نیست» میخواند که همین درست است. یا در جایی دیگر، آمده که
تعجیل طفلخویان مشق خطاست بیدل
لغزش به پیش دارد اشک از دو دیده رفتن
که «دو دیده» اشتباه است و «دویده» درست است و استاد هم این صورت دوم را میخواند. درستیِ این صورت، با توجه به این بیت از بیدل مشخصتر میشود:
اشکم ز بیقراری زد بر در چکیدن
لغزیدن است آخر اطفال را دویدن
و در جایی دیگر، در دیوان آمدهاست:
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم
سجدهای چون آسمان بر آسمانی داشتیم
که با شنیدن آهنگ استاد سرآهنگ، متوجه میشویم «آسمانی» نادرست است و «آستانی» به جای آن درست است.
در بعضی موارد نیز اختلافهایی بین خوانش استاد و دیوان دیده میشود که البته فعلاً حکم بر درستی یکی از آنها نمیتوان داد و باید به نسخههای دیگری از دیوان دسترسی پیدا کرد، مثلاً در این بیت:
خرامش در دل هر ذرّه صد توفان جنون دارد
عنان گیرید این آتش به عالم افکن ما را
که استاد «توفانی جنون» میخواند و یا این بیت:
بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی
ختن فکری که بندد آشیان در حلقة مویی
که استاد «ز سودای» میخواند و نظایر این.
امّا باید بپذیریم که در مواردی نیز اشتباهاتی در آوازخوانی استاد راه یافتهاست. این اشتباهات، بیش از آنکه ناشی از نادرست فهمیدن و نادرست خواندن شعر باشد، ناشی از این است که او همانند دیگر هنرمندان نسل خود، متکی به حافظه بوده و شعرها را از حفظ میخواندهاست. بارزترین اشتباهی که از این رهگذر رخ داده، در غزل زیر است:
از این حسرتقفس روزی دو مپسندید آزادم
که آن نازآفرین صیّاد خوش دارد به فریادم
که استاد، به جای «نازآفرین»، «نامهربان» و به جای «فریادم»، «آوازم» میخواند و همین باعث ناهماهنگی قافیهها نیز میشود چون در بیتهای دیگر نیز قافیههایی چون «یاد»، «آزاد» و «داد» داریم. یک مورد نسبتاً آشکار دیگر، این است:
زین نقص که در کارگه طینت توست
الله نمیتوان شدن، آدم باش
که استاد، «زین کارگه نقص که در طینت توست» میخواند.
نکتة دیگری که در همین راستا قابل توجه است، این است که گاهی استاد، در یک آهنگ خویش، از دو غزل استفاده میکند، یعنی بیتهایی از دو غزل همردیف و همقافیه را در یک آهنگ و به عنوان یک غزل ارائه میکند، چنانچه در آهنگ «از این حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم»، دو بیت هم از غزل «قیامت میکند حسرت، مپرس از طبع ناشادم» بیدل را میخواند که در همان وزن و قافیه است. همچنین در آهنگ «خامُش نفسم، شوخی آهنگ من این است» بیتهایی از غزل «دارم ز نفس ناله که جلاّ د من این است» خوانده میشود که ردیفش همان است، ولی قافیهاش فرق دارد. در آهنگ «به باغی که چون صبح خندیده بودم» بیتهایی خوانده میشود که از بیدل نیست و من شاعرش را نشناختم. یکی از بیتها این است:
جناغی شکستم به دلبر نهانی
اگر دل نمیباختم برده بودم
شاید این را در مواردی بتوان یک نوع گلچینکردن دانست، یعنی بیتهای خوب دو غزلِ همردیف و همقافیه، برگزیده شده و غزل سومی را میسازند و میدانیم در شعر بیدل و مکتب هندی که بیتهای غزل پیوند مضمونی محکمی با هم ندارند، این کار چندان هم بیراه نیست. حتّی خود بیدل هم غزلهایی دارد که بیتهایی با هم مشترک دارند و یا یک بیت از یک غزل، در غزل دیگری نیز آمدهاست. ولی در بعضی موارد، باید همان از حفظ خواندن شعرها را عامل این تداخلها دانست، بدین معنی که استاد، قصد خواندن غزلی کرده که دو، سه بیت آنرا بیشتر به خاطر نداشته و بقیة بیتها را از غزلی دیگر در همان طرح از بیدل یا حتّی شاعری دیگر برداشتهاست.
+ عرش اگر باشم، زمینِ آسمان بیدلم
در همین روزها بیست و یکمین سالگرد سرتاج موسیقی معاصر افغانستان استاد محمدحسین سرآهنگ را گذراندیم. آنچه در پی میآید مقالهای است که مدتی پیش درباره این هنرمند گرانقدر نوشتهبودم و در مجله سوره در ایران چاپ شد. میدانم که مقاله مفصل است و خوانندگانی را که برای چکرزدن به اینجا میآیند خوشنمیآید. ولی میپندارم که این گونه مطالب نیز خوانندگان خود را دارند ولو اندک.
جستاری در آثار استاد محمدحسین سرآهنگ از زاویة شعر
محمدکاظم کاظمی
شاید لازم نباشد در ابتدای سخن، مقدمهای طولانی دربارة ارتباط شعر و موسیقی بنویسیم و از نقشی که انتخاب شعر و نیز درست خواندن آن در ایجاد قطعات موسیقی دارد، داد سخن دهیم. ولی پیش از همه، یادآوری این نکته لازم است که بسیار خوشاقبالی است اگر شعر و موسیقی در کار یک هنرمند هر دو با هم به اوج برسند و به تعبیر دیگر، بسیار نادرند هنرمندانی که توانستهباشند از هردو زاویه، در بالاترین سطح ظاهر شوند.
جایگاه استاد محمدحسین سرآهنگ در عرصة موسیقی البته جایگاهی است رفیع و تبیین آن نیز فقط از عهدة کارشناسان موسیقی برمیآید. فقط همین قدر میتوان گفت که به نظر نمیرسد در این چند قرن اخیر، ما کسی به پایه و مایة او در میدان موسیقی افغانستان خویش داشتهباشیم، و حتّی شاید با قاطعیت بتوان گفت، مطلقاً چنین کسی را نداریم. ولی در کنار این، ما این اقبال را هم داشتهایم که بزرگترین هنرمند موسیقی ما، از لحاظ انتخاب شعر نیز بهترین موقعیت را داشتهاست، به گواهی آثار او. و این، چیزی است که به ندرت اتفاق میافتد، یعنی تقارن هر دو امتیاز عمده در یک هنرمند.
نوشتة حاضر، برای بررسی شعرهای قطعات موسیقی استاد سرآهنگ فراهم آمدهاست، بدون درنظرداشت موسیقی. طبعاً تناسب شعر و موسیقی نیز در این نوشته، مورد بحث قرار نمیگیرد، که از عهدة نگارنده برنمیآید به خاطر بیاطلاعی، حتّی از مقدمات هنر موسیقی.
در اینجا، حدود یکصد و بیست آهنگ از استاد مورد بررسی قرار گرفته و این، همة آن چیزی است که در اختیار من بود. بعضی از این آهنگها ناقص بود و بعضی نیز مبهم، به خاطر کیفیت پایین ضبط آنها، ولی به هر حال، تعداد این قطعات آنقدر هست که بتوانیم نتیجهای را که از اینها میگیریم، به همة کارهای استاد تعمیم دهیم.
1 ـ انتخاب شعر:
نخستین تمایز عمدة استاد سرآهنگ، فارسی خوانی اوست. من فقط دو آهنگ پشتو از او شنیدهام که آنها را هم برای تفنن و در مجالس خواندهاست. دو یا سه آهنگ هم اردو و یا فارسی و اردو (شیروشکر) دارد.
تمایز دیگر، این است که تقریباً همة آهنگهای استاد سرآهنگ، غزل است و فقط چند قطعه، شکل تصنیف و ترانه دارد. استاد سرآهنگ، آشکارا، خوانندهای غزلخوان است نه تصنیفخوان، و به همین لحاظ، مجال بیشتری داشته برای انتخاب شعرهایی سنگینتر و قویتر، چون میدانیم که غزلسرایی با تصنیفسرایی اختلافی چشمگیر دارد.
شش تصنیفی که استاد خوانده، چنین ترجیعهایی دارند: «او یار کتت کار دارم»، «شاهلیلا ناجوره مهشی»، «او خدایا دلم تنگ است» ولی شعرهای اینها، اگر رباعی است، از بیدل است و اگر دو بیتی است غالباً از باباطاهر، یعنی در همینجا نیز استاد کوشیده حتّیالمقدور خود را از هنجار رایج تصنیفخوانی روزگارش دور نگهدارد. مثلاً در همان «او یار کتت کار دارم» چنین رباعیهایی خوانده میشود:
آثار بنای خلق بر دوش خطاست
اینجا به جز از کجی نمیآید راست
هر نیک و بدی که فطرتت نپسندد
شرمی کن و چشم پوش، بیعیب خداست
کافی است کارهای او را با تصنیفهایی از این دست که در آن روزگار، مورد پسند عامة مردم و بیشتر خوانندگان بود، مقایسه کنیم تا تفاوت را دریابیم. اینها تصنیفهایی است از احمدظاهر به عنوان هنجار خوانندگی آن روز:
از دستت فغان فغان دارم / قلب خون چکان چکان دارم
لیلی لیلی لیلی جان جان جان / دل مه کردی ویران
میگم که دوستت دارم، خود ته خپ میزنی / از دل گرم خودت، تو برم گپ میزنی
دوستت دارم همیشه همیشه / عاشق تر از من کجا پیدا میشه
ولی چنان که گفتیم، ثقل کار استاد، بر روی غزلهاست و تصنیفها، فقط جنبة تفنّن دارند. در این میان البته چند مسمط هم خوانده شده که چون سبک خوانندگی آنها همانند غزل است، در همین ردیف بررسی میشوند. در میان غزلها، آثاری از این شاعران دیده میشود: عبدالقادر بیدل، واقف لاهوری، صائب، حافظ، مولانا جلالالدین بلخی، غلاممحمد نوید، سلیم تهرانی، شهریار، شایق کابلی، حاجی محمد سرور دهقان و البته حدود سی و پنج آهنگ نیز هست که شاعرانشان را نشناختم و به احتمال زیاد، بیشتر آنها از آن واقف لاهوری اند ـ که دیوانش در دسترس من نبود ـ و بعضی نیز از شاعران مأخر افغانستان. به طور آشکار، سهم بیدل از همه بیشتر است با حدود دو سوم کلّ شعرها و پس از او، واقف قرار دارد با حدود یک پنجم شعرها (با احتمال اینکه بسیاری از شعرهای ناشناخته هم از اویند.) سهم بقیه شاعران اندک است، مثلاً از صائب سه غزل خوانده شده، از حافظ دو غزل، از مولانا و دیگران، غالباً یک غزل.
با قاطعیت میتوان گفت که تا کنون هیچ خوانندة افغانستانی تا این حد به بیدل ارادت و توجه نداشتهاست. این دو بیت که شاید از خود او یا یکی دیگر از شاعران آن روزگار باشد و در یکی دو آهنگش خواندهاست، به خوبی از این ارادت حکایت میکند:
عقل قاصر چه توان رفعت او دریابد؟
آسمان هم نرسیدهاست به پای بیدل
بیتکلّف همه مدهوش شود در محفل
چون «سرآهنگ» شود نغمهسرای بیدل
و از اینها بارزتر، آهنگ معروف اوست که مخمسی است با این مطلع:
بییقینی داشت عمری در گمان بیدلم
عشق کرد امروز آگاه از نشان بیدلم
بعد از این تا زندهام از بندگان بیدلم
سجدهفرسای حضور آستان بیدلم
عرش اگر باشم، زمین آسمان بیدلم1
این علاقه به بیدل، در استاد سرآهنگ از کجا و کی ایجاد شد؟ خود او در پاسخ این پرسش، در یک گفتوگوی رادیویی گفتهاست: «من به کلاسیک بسیار علاقه داشتم و حالا هم دارم. من غیر کلاسیک هیچچیز نمیخواندم. شبها در خانه خواب بودم و مرا کسی نمیبرد و نمیشناخت ]احتمالاً منظور این است که به مجالس آوازخوانی دعوت نمیکرد.[ چون نمیفهمیدند و بسیار نو بود برایشان. من کمکم غزلخوانی را شروع کردم... یک شب در یک جایی میخواندم، یک کسی آمد که عبدالحمید نام دارد و او را قندیآغا میگویند... کلاسیک مرا به هر صورت خوش کرد و وقتی غزل خواندم، بسیار متأثر شد و گفت با این حنجره و با این استعدادی که خدا به تو داده، باید غزلهای مقبول و پرمعنی یاد داشتهباشی که عبارت از کلام بیدل است. گاهی پیش من بیا که من به تو کمک کنم. من پیش قندیآغا میرفتم و برایم درس حضرت ابوالمعانی را شروع کردند... مرا درسی و تحلیلکرده یاد دادند...» و در پاسخ به این پرسش که بعد از بیدل به کدام یک از شاعران علاقه دارد، میگوید: «بیدل صاحب را که من و شما استثنای شعرا فکر میکنیم. جبین سایم به خاک پای بیدل / ندارد هیچ شاعر جای بیدل. بیدل یک استثنا است و اگر انسان عمیق شود و مطالعه کند، کلام او یک کلام بینظیر و ملکوتی است. بعد از او ـ من که به بیدل صاحب هیچ کس را برابر نمیکنم ـ از کلام واقف لاهوری خوشم میآید ـ بهترین شاعر است ـ باز صائب اصفهانی ـ تبریزی ـ است و دیگر شاعران مثل سلیم و کلیم و حضرت حافظ. این شاعران را من برایشان عقیده دارم و شعرهایشان را میخوانم...2»
به راستی اگر دست تقدیر، پای قندیآغا را در آن شب به مجلس آوازخوانی استاد سرآهنگ نکشانیدهبود و انفاس او، مسیر شعرخوانی استاد را تغییر نداده بود، چه میشد؟ بدون شک استاد سرآهنگ در عرصة موسیقی همان استاد میبود، ولی در انتخاب و خوانش شعر، دیگر کسی میبود همانند دیگر اقران خویش و نه متمایز با آنان. پس اگر بگوییم که مرحوم قندیآغا نیز بر گردن موسیقی کشور ما، حقّی بزرگ دارد، بیجا نگفتهایم چون علاقهمندی استاد سرآهنگ به بیدل، لاجرم توجه بعضی دیگر از آوازخوانان افغانستان به این شاعر را نیز در پی داشته است. حتّی گزاف نیست اگر لااقل بخشی از شهرت امروزین عبدالقادر بیدل در افغانستان را مرهون نفس گرم استاد سرآهنگ بدانیم، چون تأثیر موسیقی به عنوان هنر غالب در آن سالها در افغانستان بر کسی پوشیده نیست. پس باید پاس بداریم مرحوم قندیآغا را که از واپسین بیدلشناسان افغانستان بود و تا همین سالهای اخیر، چراغ بیدلخوانی را در خانهاش روشن نگه داشتهبود.
استاد از واقف لاهوری هم نام میبرد و بهراستی غزلهای بسیاری از او را خوانده است. این شاعر در افغانستان و ایران کنونی چندان نامآشنا نیست. او از شاعران دورة پایانی مکتب هندی است، ولی گرایشی به مکتب عراقی و دورة وقوع دارد. شعرش روان است و خوشساخت و نسبتاً عامپسند با نمکی از صنایع لفظی بدیع. در آن از ریزهکاریها و مضمونپردازیهای مکتب هندی چندان خبری نیست و همچنان از مفاهیم و مضامین والای عرفانی. او غزلهای بسیاری از بیدل را هم استقبال کرده و روشناست که به این شاعر بیتوجه نبودهاست.
استاد سرآهنگ شیفتة بیدل بوده و میدانیم که شعر بیدل، انسان را بسیار مشکلپسند میکند. کسی که غرق در شعر بیدل میشود، دیگر حتّی نمیتواند با صائب و کلیم نیز راضی شود. با این وصف، توجه و علاقة بسیار استاد سرآهنگ به واقف ـ حتّی بیشتر از صائب و حافظ و دیگران ـ برای من کمی عجیب جلوه میکند. واقف با همة تواناییهای خودش، شاعری است کمعمق و صورتگرا. شاید همین خوشساختی و تناسبهای لفظی و معنوی شعرش، نظر استاد را جلب کرده، با توجه به این که او قصد خواندن این شعرها را با موسیقی داشتهاست. به عبارت دیگر، شاید شعر واقف بهتر به موسیقی در میآید، وگرنه این میزان علاقة استاد به او، توجیهپذیر نمینماید. باری، شعرِ بعضی از آهنگهای خوب استاد، از آنِ واقف است، از جمله آهنگ عنبرین مو، که ما برای آشنایی با شعر واقف، چند بیت از آن را نیز نقل میکنیم:
عنبرین مویی مرا دیوانه کرد
یاسمنبویی مرا دیوانه کرد
ای مسلمانان! به فریادم رسید
طفل هندویی مرا دیوانه کرد
فکر زنجیری کنید ای عاقلان!
بوی گیسویی مرا دیوانه کرد
پیش هر بیگانه گویم راز خود
آشنارویی مرا دیوانه کرد
میزنم خود را به آتش بیدریغ
آتشین خویی مرا دیوانه کرد
از حرم لبیکگویان میروم
جذبة کویی مرا دیوانه کرد
واقف از میخانه و مسجد نیم
چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد
O
دربارة شعرهای بیدل که استاد خواندهاست، هنوز گفتنی بسیار است. یکی از نکات قابل توجه، نوع انتخاب استاد از میان غزلهای بیدل است، چون بیدل، هم غزلهای نسبتاً ساده و عامپسند دارد و هم غزلهای سنگین و به اصطلاح «بیدلی» که دریافتشان به قول خود بیدل، فهم تند میخواهد.
اگر خوانندهای بخواهد پسند عوام و مخاطبان سادهپسند موسیقی را در نظر بگیرد، باید بهکلّی دور بیدل را خط بکشد و به سراغ دیگران برود، «که عنقا را بلند است آشیانه». و یا باید حدّاقل از غزلهای ملایم و سادة او استفاده بکند، ولی استاد غالباً چنین نکرده و غالباً به سراغ غزلهای دورازدسترس و در عین حال، قویِ بیدل رفتهاست و این، فقط میتواند کار یک بیدلشناس باشد.
گفتیم بیدلشناس، و کاربرد این عبارت در مورد استاد سرآهنگ، سخنی گزاف نیست، هرچند میدانیم این لقب سنگینی است و به همهگان نمیزیبد. طبیعی است که یک خواننده فقط شعری را انتخاب کند که حدّاقل قادر به دریافت معنی آن باشد. حالا با یک مرور در شعرهایی که استاد از بیدل انتخاب کرده و خوانده، میتوان دریافت که بر معنی آنها وقوف داشته و همین وقوف بر معنی این گونهشعرها، خود کاری است صعب که از عهدة بسیار استادان دانشگاه هم بر نمیآید. من تصوّر نمیکنم کسی دیگر از آوازخوانان کشور ما، چنین غزلی را در یک قطعه موسیقی به کار برد، یا حتّی قادر به فهمیدنش باشد.
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
شدم پیر و نیم محرمنوای نالة دردی
محبّت کاش بنوازد طفیل پیکر چنگم
به رنگ سایه از خود غافلم لیک اینقدر دانم
که گر پنهان شوم، نورم، و گر پیدا، همین رنگم
جنون نازنینی دارم از لیلای بیرنگی
که تا گُل میکند یادش، پری هم میزند سنگم
ببینم تا کجا منزل کند سعی ضعیف من
به این یک آبله دل چون نفس عمری است میلنگم
تحلیلی که استاد در همان مصاحبة رادیویی خویش از بیت
ادبگاه محبّت ناز شوخی بر نمیدارد
چو شبنم سربهمُهر اشک میبالد نگاه آنجا
ارائه میکند هم نشان از بیدلشناسی او دارد.
اگر کسی بتواند همة غزلهایی را که از بیدل به وسیلة استاد سرآهنگ خواندهشدهاند گردآورد، بدون شک یک گزیدة غزلیات بیدل به انتخاب استاد سرآهنگ خواهد داشت و در این گزیده، بیشتر غزلهای درخشان و «بیدلی» این شاعر، وجود خواهند داشت، غزلهایی از این دست که بهراستی یک سلیقه و پسند غیرمتعارف و ممتاز را نشان میدهند:
زهی چمنساز صبح فطرت تبسم لعل مهرجویت
ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفتوگویت
همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت
من و خجلت سجودی که نکردهام برایت
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم
سجدهای چون آسمان بر آستانی داشتیم
شب که طوفانجوشی چشم ترم آمد به یاد
فکر دل کردم، بلای دیگرم آمد به یاد
خامشنفسم، شوخی آهنگ من این است
سرجوش بهار ادبم، رنگ من این است
تحیّر مطلعی سر زد چو صبح از خویشتن رفتم
نمیدانم که آمد در خیال من که من رفتم
محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را،
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
دوش از نظر خیال تو دامنکشان گذشت
اشک آنقدر دوید ز پی کز فغان گذشت
جز سوختن به یادت مشقی دگر ندارم
در پرتو چراغی پروانه مینگارم
به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
که گردانید یارب اینقدر گرد سر عشقم
پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش
در خانهای که سقف ندارد، ستون مباش
رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستری ز قافلة اعتبار ماند
از عزّت و خواری نه امید است و نه بیمم
من گوهر غلتان خودم، اشک یتیمم
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم
چو شمع از سرکشی در بزم دل نازیدنت نازم
نه بر صحرا نظر دارم نه در گلزار میگردم
بهار فرصت رنگم، به گرد یار میگردم
از این حسرتقفس روزی دو مپسندید آزادم
که آن نازآفرین صیّاد، خوش دارد به فریادم
O
تنوع محتوایی شعرهای انتخابی استاد هم قابل توجه است. میدانیم که سنّت رایج در موسیقی ما، عاشقانهخوانی بودهاست و بیشتر اهالی موسیقی، شعرهای عاشقانه انتخاب میکردهاند، آنهم از نوع شعر رهی معیّری و شهریار و دیگر عاشقانهسرایان معاصر، و به ندرت از این محدوده خارج میشدهاند. سلیقة رایج در میان اهل موسیقی، چنین شعرهایی را میپسندیدهاست:
ستاره دیده فرو بست و آرمید، بیا
شراب نور، به رگهای شب دوید، بیا
از تو دورم من و دیوانه و مدهوش تو ام
آنچنان محو تو گشتم که در آغوش تو ام
هنوز بر لب من جای بوسههای تو است
هنوز موجزنان در دلم هوای تو است3
ولی استاد سرآهنگ این محدودیت را بر نمیتابد. در آثار او علاوه بر شعرهای عاشقانه و عارفانه، نمونههایی از شعرهایی در مایههای اجتماعی دیده میشوند همچون «خلق را نسبت بیگانگیای هست به هم / که به صد عِقد وفا دل نتوان بست به هم» یا «پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش / در خانهای که سقف ندارد، ستون مباش» و در مایههای پند و زهد مثل «فیض حلاوت از دل بیکبر و کین طلب / زنبور را ز خانه برآر، انگبین طلب» یا «نه من شهرت پرستم نی ز گردون کام میخواهم / به کنج نامرادی خویش را گمنام میخواهم» و در مایههای عرفان و تصوف خانقاهی مثل «زهی چمنساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجویت / ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفتوگویت» یا «جان خرابات» و در مایة نعت و منقبت دینی، همانند «مهر تو در ضمیرم و شور تو در سر است / نام تو زیب و زینت هر سطر دفتر است» که در نعت حضرت پیامبر(ص) و «اگر خورشید گردونم وگر گرد سر راهم / گدای حضرت شاهم گدای حضرت شاهم» که در منقبت حضرت امیرمؤمنان خوانده شدهاست.
O
ویژگی دیگر کار استاد سرآهنگ، خوانش صحیح و کمغلط شعر است، بهویژه شعر بیدل که میدانیم دانشجویان ادبیات هم ممکن است در روخوانی آن به مشکل دچار شوند. حتّی در مواردی اتفاق افتاده که در دیوان بیدل اشتباه در ضبط شعر وجود داشته و استاد سرآهنگ در خواندنش آن را تصحیح کردهاست. حالا این تصحیح یا بر اثر راهنمایی قندیآغا بوده و یا استاد به نسخهای غیر از دیوان چاپ کابل دسترسی داشته، یا خود او به مدد شناخت خویش این اشتباهات را تشخیص میداده، بر ما روشن نیست. مثلاً در دیوان چاپ کابل، مقطع یکی از غزلها چنین آمدهاست:
بیدل به معبد عشق پروای طاقتم نیست
چندان که میتپد دل، من سبحه میشمارم
و استاد سرآهنگ این را «پروای طاعتم نیست» میخواند که همین درست است. یا در جایی دیگر، آمده که
تعجیل طفلخویان مشق خطاست بیدل
لغزش به پیش دارد اشک از دو دیده رفتن
که «دو دیده» اشتباه است و «دویده» درست است و استاد هم این صورت دوم را میخواند. درستیِ این صورت، با توجه به این بیت از بیدل مشخصتر میشود:
اشکم ز بیقراری زد بر در چکیدن
لغزیدن است آخر اطفال را دویدن
و در جایی دیگر، در دیوان آمدهاست:
یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم
سجدهای چون آسمان بر آسمانی داشتیم
که با شنیدن آهنگ استاد سرآهنگ، متوجه میشویم «آسمانی» نادرست است و «آستانی» به جای آن درست است.
در بعضی موارد نیز اختلافهایی بین خوانش استاد و دیوان دیده میشود که البته فعلاً حکم بر درستی یکی از آنها نمیتوان داد و باید به نسخههای دیگری از دیوان دسترسی پیدا کرد، مثلاً در این بیت:
خرامش در دل هر ذرّه صد توفان جنون دارد
عنان گیرید این آتش به عالم افکن ما را
که استاد «توفانی جنون» میخواند و یا این بیت:
بهار آن دل که خون گردد به سودای گل رویی
ختن فکری که بندد آشیان در حلقة مویی
که استاد «ز سودای» میخواند و نظایر این.
امّا باید بپذیریم که در مواردی نیز اشتباهاتی در آوازخوانی استاد راه یافتهاست. این اشتباهات، بیش از آنکه ناشی از نادرست فهمیدن و نادرست خواندن شعر باشد، ناشی از این است که او همانند دیگر هنرمندان نسل خود، متکی به حافظه بوده و شعرها را از حفظ میخواندهاست. بارزترین اشتباهی که از این رهگذر رخ داده، در غزل زیر است:
از این حسرتقفس روزی دو مپسندید آزادم
که آن نازآفرین صیّاد خوش دارد به فریادم
که استاد، به جای «نازآفرین»، «نامهربان» و به جای «فریادم»، «آوازم» میخواند و همین باعث ناهماهنگی قافیهها نیز میشود چون در بیتهای دیگر نیز قافیههایی چون «یاد»، «آزاد» و «داد» داریم. یک مورد نسبتاً آشکار دیگر، این است:
زین نقص که در کارگه طینت توست
الله نمیتوان شدن، آدم باش
که استاد، «زین کارگه نقص که در طینت توست» میخواند.
نکتة دیگری که در همین راستا قابل توجه است، این است که گاهی استاد، در یک آهنگ خویش، از دو غزل استفاده میکند، یعنی بیتهایی از دو غزل همردیف و همقافیه را در یک آهنگ و به عنوان یک غزل ارائه میکند، چنانچه در آهنگ «از این حسرت قفس روزی دو مپسندید آزادم»، دو بیت هم از غزل «قیامت میکند حسرت، مپرس از طبع ناشادم» بیدل را میخواند که در همان وزن و قافیه است. همچنین در آهنگ «خامُش نفسم، شوخی آهنگ من این است» بیتهایی از غزل «دارم ز نفس ناله که جلاّ د من این است» خوانده میشود که ردیفش همان است، ولی قافیهاش فرق دارد. در آهنگ «به باغی که چون صبح خندیده بودم» بیتهایی خوانده میشود که از بیدل نیست و من شاعرش را نشناختم. یکی از بیتها این است:
جناغی شکستم به دلبر نهانی
اگر دل نمیباختم برده بودم
شاید این را در مواردی بتوان یک نوع گلچینکردن دانست، یعنی بیتهای خوب دو غزلِ همردیف و همقافیه، برگزیده شده و غزل سومی را میسازند و میدانیم در شعر بیدل و مکتب هندی که بیتهای غزل پیوند مضمونی محکمی با هم ندارند، این کار چندان هم بیراه نیست. حتّی خود بیدل هم غزلهایی دارد که بیتهایی با هم مشترک دارند و یا یک بیت از یک غزل، در غزل دیگری نیز آمدهاست. ولی در بعضی موارد، باید همان از حفظ خواندن شعرها را عامل این تداخلها دانست، بدین معنی که استاد، قصد خواندن غزلی کرده که دو، سه بیت آنرا بیشتر به خاطر نداشته و بقیة بیتها را از غزلی دیگر در همان طرح از بیدل یا حتّی شاعری دیگر برداشتهاست.
ویژگی دیگری که نه عیب، بلکه حسن کار استاد میتواند شمرده شود، آزادی عمل او در هنگام آواز خوانی است، بدین معنی که گاه در اجراهای مختلف، بیتهای مختلفی از یک غزل را میخواند و یا تعداد ابیات خواندهشده را کم و زیاد میگیرد. مثلاً در یک اجرا از غزل «سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من» سه بیت خوانده میشود و در اجرایی دیگر، هفت بیت. این تعداد نیز بستگی به وقت و آمادگی جلسه و مخاطب داشتهاست، مثلاً در کنسرتها، غالباً آهنگها کوتاهترند و در اجراهای رادیویی بلندتر. این تفاوت شعر در اجراهای مختلفِ یک آهنگ، تنوّعی به کار استاد داده، به گونهای که گاه انسان رغبت میکند همة اجراها را بشنود و از هر یک به گونهای لذّت ببرد. اصولاً این از ویژگیهای غزلخوانان افغانستان است که فقط یک متن شعر از پیش تعیین شده و کلیشهای ندارند، بلکه به مقتضای مجلس عمل میکنند و این، بهویژه وقتی غزل دارای تکبیتهای میانی ـ که بدان خواهیم پرداخت ـ باشد، تنوعی دلپذیر ایجاد میکند.
ولی هیچ یک از این بدایع کار استاد سرآهنگ و دیگر اقران او، به اندازة بداههخوانی و تکبیتخوانی آنان در میان غزل، جالب و دلپذیر نیست. این، از ویژگیهای منحصر به فرد غزلخوانان افغانستان است و گمان نمیکنم در موسیقی امروز ایران هم نظیری داشتهباشد. اینان، گاه به مقتضای مجلس یا شعر اصلی آهنگشان، تکبیتهایی دیگر نیز در آغاز یا بین بیتهای غزل میخوانند. این تکبیتها ضمن تنوعی که در موسیقی ایجاد میکند ـ چون ممکن است در وزنی دیگر باشد ـ به خاطر تناسبی که با مقام دارد، لطف خاصی هم به کار میدهد که در ضمن، از حضور ذهن و سلیقة خواننده نیز حکایت میکند. مثلاً استاد سرآهنگ در آهنگ «جان خرابات» تکبیتهایی که کلمة خرابات را دارد، در اواسط میخواند نظیر:
مقام اصلی ما گوشة خرابات است
خداش اجر دهد آن که این عمارت کرد
با خراباتنشینان ز کرامات ملاف
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
بعد از این من ترک یاران ریایی میکنم
با خرابی در خرابات آشنایی میکنم
این تکبیتها چند شکل دارند. گاه مرتبط با موضوع کلّی شعرند، مثل همان مورد بالا. گاه نیز به تناسب یکی از ابیات غزل خوانده میشوند و به نحوی تشابه لفظی یا مضمونی با آن بیت دارند. مثلاً در غزل
از ناله دل ما تا کی رمیده رفتن
زین دردمند حرفی باید شنیده رفتن
همراه با مطلع غزل، این بیتها خوانده میشود:
میروی و گریه میآید مرا
ساعتی بنشین که باران بگذرد
او برفت و من بماندم از زبان
یک دو حرفی داشتم ناگفتهماند
چون سپند از درد و داغ بیکسیهایم مپرس
دود آهی داشتم، رفت و مرا تنها گذاشت
و همراه با بیت
قد دوتای پیری است ابروی این اشارت
کز تنگنای هستی باید خمیده رفتن
این بیتها خوانده میشود:
در حریم خاک، ما را موی پیری رهبر است
جامة احرام مرگ شعلهها خاکستر است
آخر از این زیانکده نومید رفتن است
خواهی رفیق قافله، خواهی جریده رو
و همراه با مقطع شعر که این است:
تعجیل طفلخویان ساز خطاست بیدل
لغزش به پیش دارد اشک از دویده رفتن
این بیت میآید:
تا کی به رنگ طفلسرشتان روزگار
بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن
گاه نیز این بیتها، نه به تناسب خود غزل، بلکه به تناسب مقام و مجلس خوانده میشوند. که در این مورد توضیح خواهیم داد.
حضور ذهن و حافظة استاد در این بدیههخوانیها واقعاً قابلتحسین است. جالب این است که در پیدا کردن بیتهای متناسب با غزل، فقط به تناسب یک کلمه بسنده نمیکند، به گونهای که اگر در غزل اصلی کلمة عشق آمده، فقط تکبیتی بخواند که عشق در آن باشد. اگر کار این گونه بود که آسان بود، چنانچه بعضی از غزلخوانان دیگر نیز میکنند. استاد غالباً بیتی میآورد که علاوه بر اشتراک لفظ، در مضمون هم اشتراک دارد و آن هم در مضمونهای غریب که تصوّر نمیکنیم بیتی دیگر در همان مضمون پیدا شود. مثلاً او در یکی از بهترین غزلهای خویش، این بیت را میخواند:
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
که میبینیم این بیت، مضمونی دور از دسترس و غریب دارد، به گونهای که به زحمت میتوان بیتی در این مضمون پیدا کرد، ولی استاد به مدد حافظة نیرومندش میخواند:
نامحرم کرشمة الفت کسی مباد
باب ترحمیم، زمانی عتاب کن
نمونة دیگر، تشابه بسیار زیاد این دو بیت است که اولی از غزل اصلی است و دیگری، بیتی متناسب با آن که فقط استاد سرآهنگ میتوانسته آن را بیابد و در جایش به کار برد:
عمری است گرفتار خم پیکر عجزم
تا بال و پر نغمه شوم، چنگ من این است
به پیری هم وفا بینغمه نپسندید سازم را
نی این بزم بودم، تا خمیدم چنگ گردیدم
گاهی نیز این تکبیتی که خوانده میشود، برای روشنشدن معنی بیتی از غزل اصلی است، یعنی نوعی تفسیر شعر بیدل به کمک شعر خود او. مثلاً در غزل «ترک آرزو کردم...» معنی این بیت
بر صفای دل زاهد اینقدر چه مینازی
هرکه آینه گردید باب خودفروشان شد
به وسیلة بیت زیر روشن میشود:
اندیشة خودبینی از وضع ادب دور است
آیینه نمیباشد جایی که حیا باشد
استاد در جایی خود به این تفسیرکردن بیت با بیت تصریح میکند، و میگوید «من به این یک بیت میرسانم و این را تفسیر میکنم» و آن، در غزل «به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم» است که بیت زیر
گهی صلحم، گهی جنگم، گهی مینا گهی سنگم
دو عالم گردش رنگم، جنون ساغر عشقم
به کمک این بیت تفسیر میشود:
گرفتار دو عالم رنگم از بیرحمی نازت
اسیر الفت خود کن اگر میخواهی آزادم
اوج هنرمندی و حضور ذهن استاد سرآهنگ در بدیههخوانی را در غزل
ای طبیب مهربان! رحمی به آزار دلم
نبض دستم را چه میبینی که بیمار دلم
میتوان دید. او به تناسب مضمونِ همین شعر که بیماری است، بیتهای بسیاری در همین مضمون میخواند نظیر
بیماری من چون سبب پرسش او شد
میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز
دارو مده طبیب که دردی است درد عشق
ما به نمیشویم و تو بدنام میشوی
از حسرت لب های تو مردیم و طبیبان
تشخیص نمودند که این مرده شکر داشت
طبیب من به فکر ناقص خود خوب میداند
که خواهد کشت من را چشم بیماری که من دارم
هیچ دانی میوه را تأثیر شیرینی ز چیست
بس که در زیر زمین شکّرلبان خوابیدهاند4
دستم گرفتهاست طبیب از پی علاج
این دست را مباد به آن دست احتیاج
بیمار عشق را ز لبت بوسهای فرست
درمان من ز دست مسیحا نمیشود
مسیحای مرا از من بگویید
که من تا کی به بستر بگذرانم
حالا با توجه به این که استاد فقط دربارة بیماری این قدر شعر از حافظه داشته، میتوان دریافت که میزان محفوظات او از شعر فارسی تا چه مایه بوده و به همین تناسب، حضور ذهن او در استفاده از این بیتها در جای مناسب خودش به چه پیمانه. این را هم یادآوری کنیم که این آهنگ، خود بدون آمادگی خاص و به صورت بالبداهه در یک محفل خانگی خوانده شده و استاد حتّی گروه موسیقیای با خود همراه نداشته و آهنگ را به فقط با یک هارمونیه اجرا کردهاست. جالب این است که محفوظات شاعر، فقط به مضامین متداول شعرهای عاشقانه مثل بیماری از عشق و تمنای وصال و این چیزها خلاصه نمیشود. در غزل
نه من شهرت پرستم نی ز گردون کام میخواهم
به کنج نامرادی خویش را گمنام میخواهم
بیتهای بسیار زیبایی در پرهیز از نام و نشان و تعیّنات خوانده میشود نظیر
ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس
صورت نقش نگین خمیازة نام است و بس
و در آهنگ
پُر خودنمای کارگه چند و چون مباش
در خانهای که سقف ندارد ستون مباش
بیتهای میانی لحنی سیاسی مییابند و در این مایهها ارائه میشوند:
ز طبل و کرّ و نای سلطنت آواز میآید
که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن
طشت حمّام است این دنیای دون
هر زمان در دست ناپاکی دگر
روزی نشستهای به سر تخت عزّ و ناز
روزی به تخته منتظر شستوشو تویی
و بالاخره نمیتوان یاد نکرد از این چند بیت زیبای بیدل که باز به تناسب مضمون شعر، در ابتدای غزل «خلق را نسبت بیگانگیای هست به هم» خوانده میشود و گویا زبان حال امروز ماست:
ساز نافهمیدگی کوک است، چه علم و چه فضل
هرکجا دیدیم، بحث ترک با تاجیک بود
جمعیت کفر از پریشانی ماست
آبادی بتخانه ز ویرانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، در مسلمانی ماست
حسن انتخاب و سلیقة استاد سرآهنگ، در انتخاب این تکبیتها نیز همانند خود غزلها به خوبی آشکار است. بعضی از بهترین بیتهای بیدل را در این میان میتوان یافت.
البته میدانم و میدانید که این بدیههخوانیها فقط در چشم کسانی ارزش دارد که تنها به نوای موسیقی بسندهنکرده و به شعر آن هم توجه دارند. متأسفانه بیشتر مردم روزگار ما، حتّی به شعر اصلی غزل هم وقعی نمینهند، چه برسد به این تکبیتها.
O
خاصیت دیگری در کار استاد سرآهنگ و دیگر استادان آوازخوان ما هست که به کارشان تنوعی و گیرایی خاصی داده است، و آن این است که برای یک آهنگ، شکلی از پیش تعیین شده و غیر قابل تغییر ندارند که در اجراهای مختلف، همان را عیناً تکرار کنند. در هر اجرا، به تناسب حال و مقام، بیتهایی را انتخاب میکنند و با تکبیتهایی که گاه باز به تناسب محفل انتخاب میشوند بر میگزینند. این، به آنان یک آزادی عمل و قدرت مانور میدهد که میتوان در آن، خلاّ قیتهای فردی را بروز داد. همة آوازخوانان اینگونه نیستند. بسیاریها در خارج از شعری که آماده کردهاند و آهنگی که آهنگساز ساخته، قدرت هنرنمایی ندارند و تنها کارشان این است که شعری از پیش تعیین شده را با آهنگی معین اجرا کنند. چنین است که اجراهای مختلف یک آهنگ غالباً یکسان از کار در میآید و بدون بهرهمندی از خلاقیّت فردی هنرمند. استاد سرآهنگ با توجه به این که خود هارمونیهنواز و هدایت کنندة موسیقی بوده و محفوظات ذهنی بسیاری که داشته، در هر آهنگ، یک کارگردانی ویژه انجام میدهد و از خلاّقیت بینظیر خود در پیچ و تاب دادن و فراز و فرود دادن به موسیقی بهره میگیرد. مثلاً گاه بدون توقف و آمادگی، از یک آهنگ، به آهنگی دیگر میرود. گاهی در وسط آهنگ، توقف میکند و بیتی را که خوانده معنی میکند. گاهی حتّی اتفاق میافتد که بیتی را فراموش میکند، ولی با خواندن مصراعی از این قبیل «شب مصرعی از خاطر من گشته فراموش» و پیچ و تاب دادن به آواز، طوری کار را ادامه میدهد که کمترین سکتهای در موسیقی اتفاق نمیافتد. گاهی هم اتفاق میافتد که حس میکند وقت به پایان رسیده و با یک بیت مناسب، آهنگ را به پایان میبرد. از سوی دیگر، چون هنرمند در این حالت، یک مجری سادة آهنگ نیست و در حین آوازخوانی قدرت تصرّف در آن را دارد، میتواند با مخاطبان خود در محفل رابطهای مستقیم برقرار کند، مثلاً اگر فرد خاصی وارد محفل میشود به تناسب، بیتی بخواند. یا اگر کسانی مشغول صحبت با همدیگرند، با تکبیتی در این مضمون، آنها را متوجه سازد. یک نمونه از این انتخاب شعر به تناسب مقام، در غزل «امروز نوبهار است، ساغرکشان بیایید» است که استاد حس میکند وقت گذشته، پس این بیت را میخواند و به آهنگ پایان میدهد:
صلح کردم به بوسة دهنش
چه کنم، وقت تنگ میبینم
متأسفانه من به اعتبار سن و سال خود، توفیق حضور در محافل موسیقی استاد را نداشتهام، ولی در همان یک کنسرت او که در مرکز فرهنگی آلمان (گویته انستیتوت) در کابل اجرا شده و نوار ویدیویی آن در دسترس است، به خوبی میتوان سرزندگی اجرای موسیقی استاد و نیز رابطة تنگاتنگ او با مجلس را دریافت. مثلاً در فاصلة دو آهنگ، کسی به او سیگار تعارف میکند و او بلافاصله در ابتدای غزل بعدی که «سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من» است، این بیت زیبا را میخواند:
به تنباکو مرا الفت از آن است
که دودش حلقة زلف بتان است
O
و باز از توابع آزادی عمل استاد در آوازخوانی، این است که خود را مقیّد به انتخاب یک غزل خاص برای یک آهنگ خاص نمیکند، بلکه گاهی، آهنگی را با غزلی تازه اجرا میکند. یعنی موسیقی و ملودی و آهنگ، همان است، ولی غزلی دیگر با همان وزن خوانده میشود ـ که میدانیم باید غزل در همان وزن انتخاب شود ـ مثلاً با یک ملودی، یک بار شعر
به صد گردون تسلسل بست دور ساغر عشقم
که گردانید یارب این قدر گرد سر عشقم
را میخواند و باری دیگر این غزل را:
محبت بس که پر کرد از وفا جان و تن ما را
کند یوسف صدا گر بو کنی پیراهن ما را
حتّی گاهی استاد خود را مقیّد به خواندن کامل یک غزل نمیکند. مثلاً در آهنگ «میسوزم از فراقت روی از جفا بگردان» فقط مطلع را میخواند، در کنار آن، تعداد زیادی تکبیت که با مضمون آن تناسب دارند خوانده میشوند و بیت اصل غزل، به صورت ترجیع تکرار میشود. حتّی از این فراتر، در یک محفل دوستانه، او فقط یک مصراع «من سگ درگاه عبدالقادر گیلانیم» را میخواند با تعدادی تکبیت.
O
پس تا اینجا میتوان گفت ما در کار استاد سرآهنگ، حدّاقل سه برتری عمده میبینیم: انتخاب شایستة شعر، انتخاب تکبیتهای مناسب و اجرای خلاّق آهنگ. ولی نباید تصوّر کرد که او این ویژگیها را به صورت ابتدا به ساکن و بدون بهرهمندی از استادان نسل خود یافتهاست. این شعرشناسی و بداههخوانی، میراث استادان سلف همچون استاد قاسم، استاد غلامحسین و دیگران بودهاست. خود استاد قاسم ـ چنان که گفتهاند5 ـ در بداههخوانی استادی کمنظیر بودهاست. این سنّت حسنه در میان این سلسله ادامه یافت و در استاد سرآهنگ به کمال رسید. دریغ که اکنون بوی انقطاع این سلسله به مشام میرسد. استاد موسی قاسمی چند سال قبل در آلمان فوت کرد. استاد هاشم نیز در همان کشور با مرگ دردناکی از این دنیا رفت. آخرین استاد موسیقی افغانستان، یعنی استاد رحیمبخش اکنون در کهولت به سر میبرد. شاگردان اینان، در گوشه و کنار آواره شده و با مشکلاتی که میدانیم دست و گریبانند، به گونهای که امید نمیرود بتوانند جای خالی استادان را پر کنند، و اگر هم به اینان امید داشته باشیم، به نسل بعدی نداریم. در عوض، شاهد رویش پی در پی هنرمندانی هستیم که نه دریافت خوبی از ادبیات دارند و نه نوع مخاطبان آنها اجازة انتخاب شعر سنگین و درستی را به آنان میدهد. با این وصف، به نظر میرسد اگر کشور ما به آرامش برسد و موسیقی در آن رونقی بیابد، شاید پس از نیم قرن یا یک قرن بعد، سرآهنگ دیگری ظهور کند یا نکند. استاد سرآهنگ خود میوة درختی بود که در زمان امیر شیرعلی خان در کوچة خرابات کابل کاشته شد و پس از حدود یک سده با تلاش کسانی همچون استاد قاسم، استاد غلامحسین و استاد نبیگل به ثمر رسید. این را هم بدانیم که ظهور هنرمندان بزرگ، پدیدهای اتفاقی نیست، بلکه تداوم یک جریان هنری و فداکاری حدّ اقل دو سه نسل را لازم دارد، که هیچ یک از این دو، در آیندة نزدیک در کشور ما متصور نیست.
O
باری، سخن ما رو به پایان است. از همه چیز گفتیم، جز آن که استاد، خود شاعر نیز بود. به عنوان حسن ختام این مقال، غزلی از او را نقل میکنیم که پس از واپسین سفرش به هندوستان و کسب مقام «شیر موسیقی» از دانشگاه اللهآباد سرودهاست:
با افتخار، وارد خاک وطن شدم
چون عندلیب باز به سوی چمن شدم
در میهن عزیز ز دیدار دوستان
همداستان لاله و سرو و سمن شدم
عزمم کشید جانب حیرتسواد هند
خلوتگزین شوق بُدم، انجمن شدم
در مکتب حقایق و در مجمع فنون
شاد و موفق از کرم ذوالمنن شدم
با آن همه ملالت و رنج و فسردگی
منظور طبع قاطبة اهل فن شدم
در نزد اهل علم ز القاب معنوی
«کوه بلند5» بودم و «شیر دمن» شدم
شکر خدا که در ادبستان علم و فن
باری قبول مجمع اهل سخن شدم
1 ـ شاعرِ این مخمّس برای من آشکار نیست. این شعر در کلیات بیدل چاپ ایران به تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی منتشره از سوی انتشارات الهام، به نام بیدل آمده، ولی در کلیات بیدل چاپ کابل، نیست. به هرحال، بعید است از بیدل باشد، احتمالاً از شاعری دیگر است و در ستایش او.
2 ـ برگرفته از گفتوگوی آقای عبدالوهاب مددی با استاد سرآهنگ که احتمالاً در سالهای آخر عمر استاد، از رادیو افغانستان پخش شده و کاست آن نزد من موجود است.
3 ـ اینها از احمدظاهر است. او را به این خاطر برگزیدیم که سلیقة رایج خوانندگان و شنوندگان آن روزگار را بازگو میکند. البته کار او نیز از لحاظ سطح شعر، یکدست نیست. گاه شعرهایی از بیدل و دیگر بزرگان را نیز خوانده و یا آهنگهایی نیز در مایههای اجتماعی دارد، ولی به ندرت. به هر حال، شاید مقایسة استاد سرآهنگ با او و اقران او، چندان هم به صواب نباشد چون هریک در عالم خود سیر میکردهاند. ما فقط خواستیم پسند رایج روزگار را نشان دهیم و بس.
4 ـ این بیت به احتمال قریب به یقین به تناسب این خواندهشده که برای پذیرایی، میوه به مجلس آوردهاند. متأسفانه جز یک کاست، چیزی از این آهنگ در اختیارم نبود. ولی بعد از پایان آهنگ، از صحبتها و دیگر سر و صداهای محفل، میتوان حدس زد که چنین بودهاست.
5 ـ به لقب کوه بلند موسیقی که پیش از آن، از سوی دانشگاه چندیگر هند به استاد سرآهنگ دادهشدهبود، اشاره دارد.
5 ـ سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان، عبدالوهاب مددی، انتشارات حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، تهران 1375
+ چه آسان میستانی ای مرگ...
چه سخت است که آدم آورندة خبرهای بد باشد، آن هم در این روزگاری که این گونه خبرها بسیار است. باری، آنچه دیروز از آن باخبر شدم و اکنون به اطلاع جامعة فرهنگی کشور میرسانم، درگذشت یکی از بزرگ ربابنوازان کشور است، غلام محمد عطایی.
نمیتوانم به درستی شرح دهم که از دست دادن چنین کسی در وضعیت گسست فرهنگی امروز ما، چه ضایعهای است. فقط میتوانم گفت که درست در لحظهای که از تاریکی مطلق به سوی روشنی در حرکتیم، یکی یکی شمعها از میان برداشته میشوند. پریروز استاد پیرزاد، دیروز عبدالمجید ایشچی، امروز غلاممحمد عطایی فردا نمیدانم چه کسی. و هر سه به بیماری قلبی.
دوست عزیز ما بصیراحمد حسینزاده که این خبر را داد، قرار است در همین یکی دو روز، مطلبی دربارة زندهیاد عطایی بنویسد. من تا آن وقت، برشی کوتاه از زندگینامة او را درج میکنم که باری در گفتوگویی با فصلنامة در دری گفته بود و در شمارة نهم این فصلنامه چاپ شد.
«من در سال 1327 هجری شمسی در شهر هنرپرور هرات زاده شدم. اول بار پیش کریم خوشنواز رباب نواختن را شروع کردم و پس از شش هفت ماهی که دستم با تار آشنا شد، به کابل رفتم. از 1342 نواختن رباب را نزد مرحوم استاد محمدعمر به طور جدّی آغاز کردم. همچنان از سایر هنرمندانی که حضور داشتند، بهرههای بسیار زیادی گرفتم.
^در سال 44 مرحوم استاد محمدعمر مرا به رادیو افغانستان برد که نغمهای را ثبت کردم. در دورة خدمت عسکری، من سرگروپ گروه هنری عمارتخانه بودم که «پیام صلح» نام داشت. در سال 1362 رسماً با رادیو و تلویزیون قرارداد همکاری بستم و تا چند سال قبل، در آنجا کار میکردم.
تا روزی که در افغانستان تلاشهای هنری تحمّل میشد و رادیو و تلویزیون به هنرمندان ضرورت داشت و آوازخوانان با نوازندگان، در کنار هم میخواندند و مینواختند، من هم در همانجا بودم. بعد از آن که مجاهدین به افغانستان تشریف آوردند، حدود شش ماه دیگر را من همانجا بودم و بعد، راهی دیار آوارگی شدم. همیشه سروکارم با موسیقی بوده است. هیچ وقت آن را ترک نکردهام و نمیکنم.
موسیقی کلاسیک را امروزه جوانها نمیپسندند، لذا بیشتر شنوندگان ما را در زمینة کلاسیک، خود غربیها یعنی هلندیها، آلمانیها و هنرمندهای سایر کشورهای اروپایی تشکیل میدهند. اینان زیادتر به موسیقی کلاسیک علاقه دارند و گوش میکنند و در اثنأ شنیدن با همة وجود غرق شنیدن و دریافتن ظرافتهای آن بوده و باسکوتی عجیب آن را دنبال میکنند. برعکسِ این دستة از هنرشناسان، بیشتر جوانهای افغانی ما متأسفانه به موسیقی جاز و لایت و... علاقه نشان میدهند و دوست میدارند تا همیشه موسیقی موّاج و رقصان باشد که تأمین خواست و علاقة ایشان را ما کرده نمیتوانیم.


مهربانیها ()