+ شکرگزاری و سپاس
طوری که آمار وبلاگم نشان میدهد تعداد بازدیدهایش اکنون به دویست هزار رسیده است. البته این رقم مربوط به پنج سال اخیر است که پرشینبلاگ امکان آمارگیری برای وبلاگها را فراهم آورده است. یکصد هزار از این بازدیدها مربوط به یک و نیم سال اخیر است.
این آمار برای من حداقل این معنی را دارد که میباید بیش از پیش سپاسگزار دوستانی باشم که عنایتی به شعرها و نوشتههایم داشتهاند. وقوف بر این قضیه البته مسئولیتم را برای بهروز نگه داشتن و نیز حفظ تنوع و کیفیت مطالب بیشتر میکند.
اکنون نزدیک به صد ماه از تأسیس این وبلاگ (در آبان 1381) گذشته است. بر روی این وبلاگ تا کنون حدود 640 یادداشت گذاشتهام. بر روی این یادداشتها نزدیک به ده هزار نظر از خوانندگان ثبت شده است.
موضوعات وبلاگ در هر زمانی تناسبی با فعالیتهایم داشته است. زمانی غلبه با نقد و نظر در مورد شعر است، زمانی با نگارش و ویراستاری، زمانی با بیدل و آثار او و زمانی با مباحث مربوط به زبان فارسی. این یادداشتها از نظر موضویع در ستون «موضوعات وبلاگ» (در گوشة پایین سمت چپ صفحه) تفکیک و دستهبندی شده است تا دستیابی به آنها سهل باشد.
دوستان بسیاری در نظرهایی محبتآمیز که بر روی وبلاگم گذاشتهاند، مرا به بازدید از وبلاگشان دعوت کردهاند و من به دلیل مشغولیتهای مستمر، کمتر توفیق پاسخگویی شایسته به این محبتها را داشتهام. عذرخواه همه عزیزانی هستم که به سبب گرفتاریهای بسیار، از بازدید وبلاگشان محروم بودهام. امیدوارم که از این پس چنین نباشد.
خداوند بزرگ را شاکرم و آرزو میکنم که همچنان توفیق دهد تا بتوانم با این صفحه در خدمت شعر و ادب فارسی دری باشم.
+ کلمات کلیدی و موضوعات وبلاگ من
بالاخره بعد از مدتها صرف وقت، همه ششصد پست موجود در وبلاگم را دستهبندی کردم، به گونهای که برای همه مطالب، کلماتی کلیدی تعریف شد که آنها را در ستون «موضوعات وبلاگ» در سمت چپ صفحه میبینید. بدین ترتیب دسترسی دوستان به مطالب وبلاگ، بر حسب موضوع آنها سهل خواهد بود.
چنان که میبینید، بیشترین مطالب این وبلاگ دربارة بیدل است. در قسمت «شعر کاظمی» که اکنون 84 پست دارد، شعرهایی از من آمده است. همین طور بقیه موضوعات نیز تفکیک شده است. امیدوارم که در سال جدید با فراغتی که شاید به دست آید، وبلاگ را همچنان زنده نگه دارم.
در ضمن به لطف خداوند تا این لحظه تعداد بازدیدهای وبلاگم به حدود دویست هزار رسیده است. این برایم هم مایه مباهات است و هم احساس مسئولیتی در پی دارد تا پس از این هم بکوشم که به نحوی شایسته پاسخگوی این محبتها باشم.
+ وبلاگ ساره کاظمی
این هم وبلاگ تازهتأسیس دختر یازدهسالهام ساره کاظمی با شعرهایی از او. اگر دوستان نظری بیندازند و کوچکنوازیای بکنند، خالی از لطفی نیست.
+ قصیدة «کلید در باز» از حسین انصارینژاد
جناب حسین انصارینژاد شاعر توانای بوشهری، محبتی بیشائبه به من، مردم و کشورم دارد. پیش از این هم شعری از او را که برای افغانستان سروده شده بود، در وبلاگم نهاده بودم. ایشان اینک قصیدهای برای کتاب «کلید در باز» این حقیر سروده است. با سپاس بیکران از این شاعر همدل، آن قصیده را پیشکش دوستان میکنم.
سفر مقدمهی عاشقی اگر باشد
خوش است حکم نمازش شکستهتر باشد
...ادامهی مطلب
+ رسالت تاریخی
سلام بر همه عزیزان. مدتی است که به خاطر تراکم کارهای ویراستاری و صفحهآرایی، دستم از نوشتن بازمانده است. این روزها واپسین ایام ویرایش «افغانستان در مسیر تاریخ» است، کاری که ماههاست بر سر دست دارم. اکنون فهرست اعلام کتاب را تنظیم میکنم و دوستانی که از این کارها کردهاند، میدانند که چقدر کار پرزحمتی است، آن هم برای چنین کتابی که در آن نام حدود سه هزار نفر آمده است و باید در فهرست مشخص شود که هر نام در کدام صفحات است، آن هم برای یک کتاب دوهزار صفحهای پر از نام و نشان آدمها.
تازه این بخشی از کار است. در کنار آن باید نامهای مشابه را تفکیک کنی تا روشن شود که از میان دهها «محمداکبر» که در متن آمده است، کدام یک محمداکبر ارغندیوال است، کدام یک محمد اکبر چنداولی یا محمداکبر خادم یا محمداکبر لعلپوری یا محمداکبر منگلی یا حاجی محمداکبر یا سردار محمداکبر یا قاضی محمد اکبر یا مولوی محمد اکبر یا میرزا محمداکبر و یا بالاخره وزیر اکبر خان معروف. همین گونه قیاس بگیرید برای باقی اسامی، آن هم در کتابی دو هزار صفحهای.
بله، این شرح ماجرا برای این بود که عذر تقصیری باشد از بابت به روز نساختن وبلاگ و حتی کوتاهی در پاسخدهی به پیامهای دوستان. ان شاءالله بعد از انجام این «رسالت تاریخی» (به قول مستشار قهوه تلخ) دوباره به رسالتهای ادبی خواهیم پرداخت اگر عمری بود.
+ معنی بلند من فهم تند میخواهد
گفتوگو با محمدکاظم کاظمی به بهانهی انتشار «مرقع صدرنگ»
موسی خراسانی
چاپ شده در نشریة «الف»، شمارة 57 (ویژهنامة کتاب). شهریور و مهر 1389
این گفتوگو به پیشنهاد شاعر و روزنامهنگار گرانقدر، جناب سید عبدالجواد موسوی سردبیر ویژهنامه کتاب الف انجام شد. با سپاسگزاری از ایشان و یادکردی نیکو از این نشریة جدی و خواندنی در عرصه نقد کتاب، بخش عمدهای از گفتوگو را تقدیم شما میکنم.
-------------------------------------------------------------------------
سرعت شیوع شعر بیدل در میان مخاطبان ایرانی حیرتانگیز است. چه عواملی را در این امر دخیل میدانید؟ به گمان من نباید برای شیوع شعر کسی مثل بیدل در یک جامعهی فارسیزبان در پی عوامل خاص بود. این قضیه نیاز به عامل بیرونی ندارد. قوت شعر خودش یک عامل مهم است. شعر قوی وقتی مانعی در کار نباشد، خود جایش را باز میکند. یعنی اگر بیدل در جایی شهرت نیافت باید در پی موانع آن بود که چیست. حالا هم باید از موانعی صحبت کنیم که وجود داشته و باعث مهجور ماندن بیدل در ایران شده بود.
ادامهی مطلب
+ شکرگزاری و سپاس
طوری که گزارش آماری وبلاگ من نشان میدهد، تعداد بازدیدهای آن از صد هزار گذشته است. البته این گزارش آماری فقط مربوط به چهار سال اخیر (1384 به بعد) است و اطلاعات سه سال اول (1381 تا 1384) در آن ثبت نشده است.
مسلماً این رقم در مقایسه با بازدیدهای سایتهای پربیننده، عدد بسیاری به حساب نمیآید، ولی به هر حال برای دارنده یک وبلاگ ادبی میتواند کمابیش امیدوارکننده و خوشایند باشد.
خداوند را به خاطر این توفیق شاکرم و سپاسگزار دوستانی هستم که در این چند سال همواره با محبت و توجهشان مرا به زنده نگهداشتن این وبلاگ مصمم کردهاند و شرمنده بدین سبب که گاه در بروزکردن آن کوتاههایی رخ داده است.
اما بیشتر شرمندگی من از دوستانی است که با پیامهای محبتآمیزشان مرا به بازدید از وبلاگ خود دعوت کردهاند و من به سبب مشغلههای دایمی کمتر توانستهام از این دعوتها را به طرزی شایسته پاسخگو باشم. گلایههای این دوستان را به دیده میپذیرم و امیدوارم از این بیشتر بتوانم از وبلاگهای عزیزان دیدن کنم و نیز این وبلاگ را همچنان فعال نگه دارم.
+ زندگینامة مختصر شادروان محمدعلی کاظمی
حاجی محمدعلی کاظمی در سال 1301 خورشیدی در مشهد مقدس به دنیا آمد. پدرش مرحوم حاجی محمدکاظم، بازرگانی اهل دانش و ادب و از شخصیتهای برجستة اجتماعی هرات بود.
محمدعلی کاظمی به سبب اقامت پدرش در ایران، سالهای کودکی را در مشهد گذراند و در نوجوانی با خانواده به هرات برگشت.
...ادامهی مطلب
+ هدیهای از آن جهان
اشاره
مرحوم پدرم ذوق شعری داشت و گهگاه به طور تفنّنی غزلی یا دوبیتیای میسرود. شاید مجموعاً هفت، هشت قطعه شعر در طول عمرش سرود و نه بیشتر. در این میان، غزلی بود که برای مولایش علی(ع) سروده بود، با مطلع «منم که یاد علی ورد صبحگاه من است.» که از دیگر شعرها تا حدودی متمایز بود. او سخت به این غزل دلبسته بود و با اخلاص تمام، زمزمهاش میکرد. من نیز به همین واسطه شعر را دوست داشت و گمان میکردم که آن را نیز همراه چند شعری که از ایشان تایپ کردهام، محفوظ دارم و بدان خاطرجمع بودم.
وقتی پدر درگذشت، من حتی پیش از غسل و کفن ایشان به دنبال آن شعر رفتم چون برایم بسیار عزیز بود. دوست داشتم آن را در مراسم فاتحهاش قرائت کنیم. ابتدا با خاطرجمعی به سراغ سه چهار شعر تایپشده از ایشان در کامپیوتر رفتم، ولی با کمال ناباوری غزل را نیافتم. گویا از تایپ مانده بود. بسیار متأسف شدم. به سراغ انبوه کاغذها و اسناد و نامههای ایشان رفتم. شعرهایی از شاعران دیگر بود، سه یا چهار شعر دیگر از خودش هم بود، ولی این شعر نبود.
دیشب، در کمال ناامیدی دوباره همه کاغذها و دفترهای مرحوم را بیرون ریختم و تا دیروقت به دنبال شعر گشتم. اطرافیان کنجکاو شده بودند که من در میان کاغذهای کسی که نه مالی داشت و نه ملکی، به دنبال چه میگردم و من قصه را گفتم. اسناد قدیمی و نامهها و هرچه را کمترین احتمالی میدادم، ورق ورق جستوجو کردم و حتی لای جلد دفترچهها را هم گشتم، ولی همین شعر یافت نشد.
این که یکی از یادگارهای عزیز آن مرحوم را از دست دادهام، بسیار آزارم میداد. دیگر هیچ راهی نیافتم جز این که به روح آن مرحوم متوسل شوم. و از خداوند خواستم که مرا ناامید نگرداند. ولی هیچ روزنة امیدی هم به نظرم نمیآمد.
امشب، تماسی داشتم با دوست دیرین و دانشمند گرامی جناب سیدحیدر علوینژاد که قرار است فردا در مراسم فاتحة آن مرحوم سخنرانی کند. او برای تسلیت من، ذکر خیری از پدرم داشت و از خاطرات چند دیدار کوتاه خویش با آن مرحوم سخن گفت و یادآور شد که ساعتی پیش به طور اتفاقی دفتر خاطرات خود را ورق میزده و به شعری از پدرم برخورد کرده است که حدود چهارده سال پیش در منزل ما یادداشت کرده بود. من در کمال ناامیدی و اشتیاق، مطلع شعر را پرسیدم، و علوینژاد گفت «منم که یاد علی ورد صبحگاه من است...» و ادامه داد که قصد داشته است آن را در ابتدای سخنرانیاش قرائت کند...
شاید این غزلی استادانه نباشد، چون پدرم شاعر حرفهای نبود. ولی اکنون با این بازیافتن غیرمنتظره به اندازة دنیایی برایم ارزش یافته است، چون گویا خودش آن را از آن جهان برایم فرستاده است. و من نمیتوانم مسرت و شگفتی حاصل از این هدیه را با دوستانم تقسیم نکنم.
منم که یاد علی ورد صبحگاه من است
حریم درگه او مأمن و پناه من است
علی امام من و من غلام قنبر او
رضای خاطر او دین و رسم و راه من است
اگر به مهر ویام قصد جان کند دشمن
سر جَوِی نهراسم، خدا گواه من است
تو خود که شاهدی ای شهسوار وادی عشق
شهید مِهر تو ام، خون دل گواه من است
مرا که نیست غم کثرت گنه، نه عجب
علی به درگه معبود، عذرخواه من است
دلم به غیر ولای علی نداند هیچ
به زعم دشمن بدکیش، این گناه من است
+ آرزویی دور که در من بیدار شد
گفتوگو با محمدکاظم کاظمی
به مناسبت انتشار «گزیده غزلیات بیدل»
نقل از روزنامه تهران امروز - پنجشنبه ۲۹ آذر ۸۶ (با سپاس از جناب عباس محبعلی و حامد یعقوبی که زحمت انجام این گفتوگو را کشیدهاند)
چاپهای متعدد دیوان بیدل در چند سال گذشته، از این خبر میدهد که استقبال مخاطب اهل شعر ایرانی از بیدل دهلوی زیاد شده است. آیا شما قائل به این اقبال هستید و علت آن را چه میدانید؟
بله، این اقبال کاملاً مشهود است. البته بیدل شاعر توانایی بوده است و کاملاً ظرفیت مطرحشدن در این حد را دارد. به واقع استقبال از شاعری مثل بیدل در یک جامعه فارسیزبان اهل مطالعه چندان عجیب نیست. عجیب این بود که این شاعر، در میان این چنین مخاطبانی سالها گمنام ماند.
شما در مورد علل این گمنامی چه نظری دارید؟
اگر خیلی خلاصه بگویم، به نظر من یک علت اصلی، گمنامی کلی شاعران مکتب هندی و مغضوببودن این مکتب در دیدگاه ادبای سنتی ماست. علت دیگر، فاصله جغرافیایی حوزه زندگی بیدل با مخاطبان ایرانی است، چون میدانیم که به طور طبیعی، ما ملل مشرقزمین، یک رفتار ملیگرایانه ناخوشایند داریم، به طوری که اگر یک شاعر یا نویسنده را نتوانیم به نحوی به کشور خویش منسوب کنیم، چندان به او بهایی نمیدهیم. من چند سال پیش یک مقاله مفصل نوشتم و در آنجا با شواهد و قراینی نشان دادم که یکی از علل اصلی مطرحنشدن بیدل در ایران، همین بوده است که نه در اینجا متولد شده و نه در اینجا درگذشته و نه هم باری به این کشور سفر کرده است. از اینکه بگذریم، پیچیدگی نسبی شعر بیدل و زبان خاص او که به فارسی رایج در افغانستان و شبه قاره نزدیکتر است هم مؤثر بوده است. اما درباره علل شهرت بیدل در سالهای اخیر، باید گفت چیزهایی رخ داده که بر این موانع غلبه کرده است. انتشار آثار بیدل، مهمترین اینها بود. پس از آن، پژوهشهای چند ادیب سرشناس ایران درباره بیدل بود، یعنی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و مرحوم حسن حسینی که هر یک از آنها، بر یک گروه از مخاطبان شعر، نفوذ و تأثیر ویژهای داشتند.
فکر میکنید تلاش شاعران و نویسندگان جوان هم در این میان مؤثر بوده است؟
بله، قطعاً. به واقع ما یک گروه شاعر نسل انقلاب داشتیم که اینان رجعتی دوباره به سوی قالبهای کهن کرده بودند، ولی این رجعت توأم با نوعی انتظار نوگرایی بود. از میان شاعران کهن، بیدل بهتر میتوانست انتظار این گروه را برآورده کند.
کتاب «گزیده غزلیات بیدل» شما به عقیده کسانی که آن را خواندهاند، کار شسته، رفته و خوبی است. آیا این گزیده تحقق آرزویی دور بود یا آشفته بازار چاپهای متعدد دیوان بیدل و لزوم ارائه یک اثر پیراسته شما را به این کار ترغیب کرد؟
یک آرزوی دور بود که باز در من بیدار شد. من به واقع دو بار دیگر هم به این کار دست زده بودم. بار اول، گزینش و چاپ کتاب «از چیدن رنگ» بود که با همکاری آقایان مجید نظافت و مصطفی محدثی انجام دادیم. بار بعدی، وقتی بود که از سوی پژوهشکده حوزه هنری، انتشار یک گزیده غزلیات بیدل به کوشش بیدلدوستانی از سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان پیشنهاد شد. ولی آن طرح ناتمام ماند و به ثمر نرسید. من در این مدت، چند بار غزلهای بیدل را دوره کرده بودم و برای آن گزیده سهجانبه هم یک مرور دیگر کرده بودم. کم کم به این نتیجه رسیدم که این کار با یک همت شخصی و انفرادی زودتر به نتیجه میرسد. این بود که از اوایل سال 1384 دست به کار شدم و کتاب دو سال و نیم بعد از آن از چاپ برآمد.
با توجه به اینکه پیش از این هم یکی دو گزیده روانه بازار شده است، مثل کار آقای یوسفنیا و محمدی، آیا فکر میکنید انتشار گزیدههای متعددی از غزلیات بیدل ضرورت داشته است؟
بله. ما از کتابهای مختلف و متنوع ضرر نمیکنیم، چون بیدل یک شاعر دیرآشناست و علاوه بر آن، در عوالم و حال و هواهای مختلف شعر سروده است. یعنی شعرش هم از نظر سطح دشواری متنوع است و هم از نظر معانی و مضامین. به همین سبب، هر کس ممکن است از زاویهای با این شعر انس یابد و از همین زاویه دست به گزینش بزند. به همین ترتیب، هر گروه از مخاطبان هم ممکن است به تبع ذوق و سلیقه خود با بعضی از این گزیدهها رابطه بهتری برقرار کنند. با این همه، من تلاش کردهام که این گزیده تا حد امکان دربرگیرنده سطوح مختلف و مضامین گوناگون شعر بیدل باشد. آنچه در این مسیر به من کمک کرده است، بازخوانیهای متعدد غزلیات بیدل و سبک و سنگینکردنهای پیاپی غزلهای انتخابی بوده است. به همین لحاظ، من گمان میکنم این گزیده طیف نسبتاً وسیعتری از مخاطبان را اقناع کند. البته باید منتظر ماند و دید که نظر اهل فن درباره این گزیده چیست و من تا چه حد توانستهام به هدفم برسم.
هنوز مهمترین تصحیح بیدل، تصحیح خالمحمد خسته است که اتفاقا به اشتباه آن را به مرحوم خلیلالله خلیلی نسبت دادهاند. ویژگی این تصحیح در چیست؟
در واقع این تصحیح یک کار شخصی نیست، بلکه حاصل تلاش یک نسل از بیدلشناسان افغانستان است. این کار حدود یک قرن پیش، زیر نظر نصرالله خان نایبالسلطنه وقت افغانستان شروع شد و تا حرف «دال» ادامه یافت. بعدا مرحوم خالمحمد خسته و دیگران، کار تصحیح را از حرف دال به بعد ادامه دادند و این شد که دیوان چاپ کابل به دست آمد. ولی این گروه، با همه علاقه و شناختی که نسبت به بیدل داشتند، غالباً ادبایی سنتی بودند و تصحیح آنان چندان با اصول نوین تصحیح متون سازگار نیست. این دیوان، چنان که گردآورندگان آن گفتهاند، به حدود شصت نسخه متکی بوده است، ولی متأسفانه نه نسخه بدلها ضبط شده است و نه حتی فهرست آن نسخهها در مقدمه دیوان آمده است. در واقع تمام ردپاهای پیشین پاک شده است. به همین دلیل، نمیدانیم تا چه حد میتوان به این دیوان اعتماد کرد. یعنی وقتی به یک مورد ابهام بر میخوریم، نمیدانیم این یک اشتباه تایپی است یا خطای استنساخی و یا شعر بیدل در اصل همینطور بوده است.
خیلی از کسانی که با بیدل آشنایی دارند، معتقدند مهمترین خدمت به شعر بیدل، زدودن غلطهای چاپی از نسخههای موجود است. با توجه به اینکه چاپهای تازه در ایران نیز نه تنها این غلطها را اصلاح نکرده که به آن دامن زده و حتی غلطهای تازهتری را به وجود آورده است، لزوم این کار را چقدر احساس میکنید؟
در ابتدا باید بگویم که وجود این غلطهای بیشمار، واقعاً برای خواندن شعر بیدل دردسرآفرین شده است و چه بسیار از مشکلاتی که ما در فهم شعر بیدل داریم، به واقع به خاطر آن غلطهاست. شما ببینید که این بیت از بیدل چقدر نازیبا و شاید حتی بیتناسب به نظر میآید:
در گلستانی که بوی وعده دیدار توست
میکند جای نگه چون برگ از اشجار گل
همین بیت، در قصاید بیدل این طور آمده است و ملاحظه میکنید که چه تصویر زیبایی است. از درخت ها، به جای برگ آینه میروید.
در گلستانی که بوی وعده دیدار توست
میکند آینه جای برگ از اشجار، گل
بعضی از این غلطها محرز نیست، ولی بعضی به راحتی قابل تشخیص است. شما این بیت را ببینید:
پیش که درم جیب که گردون ستمگر
عقلم به در دل زد و بشکست کلیدم
خوب این روشن است که «عقلم» نیست و «قفلم» است. به نظر من کسانی که در سالهای اخیر مکرراً غزلیات بیدل را چاپ کردهاند، حداقل باید همین غلطهای بارز را رفع میکردند، که متأسفانه غالباً نکردهاند.
از اینکه بگذریم، این غزلیات به یک مرتبسازی دقیق الفبایی نیاز داشت که نشده است. هماهنگی و بهنجار بودن رسمالخط، نقطهگذاری و امثال اینها حداقل میتوانست به همان نسخه کابل یک کیفیت مطلوبتر بدهد.
به تازگی شاهد چاپ متعدد قسمتهایی از دیوان بیدل بودهایم، مثل دیوان سهجلدی اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی، غزلیات تکجلدی بهداروند، غزلیات دو جلدی بهداروند، رباعیات بیدل به کوشش بهداروند، رباعیات بیدل داکانی، دیوان غزلیات سهجلدی دکتر محمدسرور مولایی و چند گزیده و تصحیح و کوشش دیگر. ارزیابی شما از این کارها چیست؟
من متأسفانه بعضی از این کتابها را ندیدهام و نمیتوانم در هر مورد داوری دقیقی بکنم. ولی اینقدر میتوان گفت که این کتابها و دیگر آثاری که در دست داریم، غالباً به همان نسخه کابل مبتنی است و از نسخههای دیگر در آنها فقط به صورت کمکی استفاده شده است. در بعضی موارد هم عیناً همان دیوان کابل تجدید چاپ شده است. ولی ما نیاز به دیوانی داریم که در کل بر نسخههای خطی یا نسخههای چاپی قدیمتر مبتنی باشد. در غیر آن صورت، ما همیشه یک کتاب را تجدید چاپ میکنیم، ولو به صورت کمغلطتر. مساله مهم دیگر این است که ممکن است بسیاری از شعرهایی که در دیوان کابل آمده است، از بیدل نباشد، یا برعکس، شاید او شعرها یی خارج از این دیوان هم داشته باشد. یک کار اصلی در تصحیح دیوان بیدل، دست یافتن به یک متن جامع و در عین حال پیراسته از کل شعرهای اوست.
ملاحظه میکنید که ما تا فراهمآوردن یک متن منقح از دیوان بیدل، راه دشوار و درازی در پیش داریم. به همین دلیل، همه به آسانترین کار روی میآورند، یعنی چاپهای پیاپی دیوان کابل.
فکر میکنید آیا روزی خواهد رسید که دیوان بیدل نیز در کتابخانههای عموم مردم ایران در کنار کتابهایی چون حافظ و فردوسی و مولانا و سعدی جای گیرد؟
بیدل بسیار سریعتر و بیشتر از پیشبینیهای ما در ایران نفوذ کرد. وقتی کتاب «شاعر آینهها» چاپ شد، یکی از استادان دانشگاه در معرفی آن نوشته بود که «با این کتاب، دیگر دیوان چند جلدی و غیر قابل حمل و نقل کابل روی چاپخانه را به خود نخواهد دید.» ولی من و شما دیدیم که آن دیوان نه تنها روی چاپخانه را دید بلکه به چاپهای پیاپی رسید. تا جایی که من برآورد کردم، تا اوایل دهه هفتاد، یعنی در کمتر از یک دهه پس از اولین انتشار غزلیات بیدل در ایران، حدود بیست هزار نسخه از آن در نوبتهای متوالی چاپ شد. این عدد کمی نیست. دیوان بیدل در افغانستان در ظرف نیم قرن، فقط یک بار چاپ شده است، آن هم در سه هزار نسخه رشاید بیدل در ایران محبوبیت حافظ را نیابد، چنان که در افغانستان هم در بین عموم مردم نیافته است. ولی گمان میکنم در حد دیگر بزرگان ما قابل طرح خواهد بود. چیزی که ما را به این امیدواری میرساند، محبوبیت بیدل در میان نسل جوان شعرخوان در ایران است. ما همیشه باید وضعیت یک جامعه در سالهای آینده را از روی وضعیت جوانان امروز پیشبینی کنیم، چون جامعه آینده را همینها میسازند. من گمان میکنم در نظر جوانان اهل شعر در این یکی دو دهه، بیدل بعد از حافظ شاعری بیرقیب یا کمرقیب بوده است.
+ «شب یلدا» در نوروز ۸۵
بسیار دوست داشتم که باری در هنگام سرایش یک شعر، مراحل شکلگیری آن را یادداشت کنم و شرحی از تکوین آن بنویسم که هم هماننده خاطرهای برای خودم بماند و هم نکاتی آموزشی برای کسانی داشتهباشد که بخواهند تجربیات شاعری دیگر را دستمایة خویش کنند. ولی در سالهای اخیر، کمتر در معرض یک جریان طولانی سرایش بودهام. شعر چنان ناگهانی به سراغم میآید و ناگهانی میرود که اگر در همان دو سه ساعت کار را تمام نکنم، فرصت از دست میرود. شعرها نیز غالباً شکلی جوششی دارد و کمتر میتوانم آنها را ویرایش کنم. چنین است که این آرزویم چندین سال برآورده نشد.
من در سالهای پیش، آنمایه از فراغت و آمادگی ذهنی را داشتم که چند ماه تمام را بر سر یک سروده بگذارم و چنین بود که مثنوی «بازگشت» طی چهار ماه کار مداوم سروده شد و مثنوی «کفران» ده ماه وقت را دربرگرفت. من در آن چهار ماه و آن ده ماه، غالباً مشغول کارهایی از این قبیل بودم که در این نوشته میخوانید. دریغ که در آن زمان به فکر یادداشت کردن نیفتادم، وگرنه شرح جزئیات سرایش مثنوی «کفران» ـ که بیش از هفت پاکنویس به خود دید ـ میتوانست رسالهای باشد و بسیار به درد دیگران هم بخورد، بهویژه که شعر نیز قویتر از این بود و ظرایف بیشتری داشت.
باری، شعر «شب یلدا» که مثنویای بود نسبتاً کوششی و سرودنش مدتی طول کشید، این اجازه را میداد که شرح مراحل سرایش آن را قلمی کنم. و اینک آن شرح را میخوانید، البته به صورت ویرایشنشده و تقریباً بالبداهه.
q
شب یلدا بود و این مصراع به سراغم آمد: «شبهای بد بلندترند از همیشهها» و این الهامگونهای بود که مرا به سرایش بقیة شعر مجاب کرد.
هنوز قالب شعر روشن نبود. مسلماً یا باید غزل میشد و یا مثنوی. اگر غزل میشد، باید قافیه را از نوع «پیشه»، «ریشه» و امثال آن انتخاب میکردم و این، برای شعری که در آن میخواستم قدری حرف بزنم و درگیر قافیههای سخت نباشم، خوب نبود. پس مثنوی را اختیار کردم.
مصراع دیگر چه باشد؟ من هیچ راضی نمیشوم که ردیف اختیار نکنم، آن هم در اولین بیت یک مثنوی. پس لاجرم باید ردیف داشت. ولی ردیف و قافیه چه باشد؟ میتوان «بلند» را قافیه گرفت و بقیه مصراع را ردیف ساخت، ولی در آن صورت، برای مصراع دیگر، چیزی باقی نمیماند. پس قافیة «همیشه» و ردیف «ها» مناسبتر به نظر میآید. قافیة دیگر، میتواند «شیشه» باشد که کمابیش باری عاطفی دارد یا لااقل برای یک بیان عاطفی میتوان از آن استفاده کرد. شیشه میتواند بشکند یا کدر باشد یا یخزده باشد و خلاصه قابلیت تصویرسازی دارد. من در نهایت، بهتر دیدم از «خون و شیشه» تصویری بسازم. شیشه میتواند دست را خون کند و از سوی دیگر، «خون به شیشه کردن» هم داریم. من بهتر دیدم که همین «خون به شیشهکردن» را ملاک گیرم، ولی آن را در این مصراع آشکار نکنم و بدین ترتیب، تصویر خون و شیشه در حالت تعلیق برای شنونده باقی بماند. در جایی دیگر، میتوان تصویر را کامل کرد و چنین بود که این مصراع را ساختم تا در جایی در آخر شعر استفاده کنم «خون شما به شیشه شود جانگدازتر» و بدین ترتیب، آن تصویر مبهم و معلق، معنی میشود و به نظر من، این کاری هنری است، گرهگشایی مصراع اول، در آخرین مصراع شعر.
پس این مصراع جدید، لاجرم باید آخرین مصراع شعر باشد. من در اینگونه موارد، میکوشم برای یادآوری بیت اول، قافیههای آن را کاملاً حفظ کنم. پس قافیة دیگر بیت آخر، میتواند همان «همیشه» باشد و اینجا تا حدی ساختار شعر هم مشخص شده است. من کم کم به سوی این سوق داده میشوم که تصویری جانگداز از یک شب یلدا را بیان کنم. در اینجا تکلیف بقیة شعر کمابیش روشن شده است. مسلماً وقتی شب بلندتر باشد، رنجهایی که در شب رخ میدهند هم بلندتر میشوند. من به واقع میکوشم چنین القا کنم که برای کسانی که زندگیشان تاریک و شبآلود است، شب یلدا به این تاریکی میافزاید.
پس باید به دنبال نشانههایی از رنج در شب باشیم، مثل سرمای زمستان، خوابهای بد و امثال اینها، و چنین تصویر کنیم که در شب یلدا، به واسطة بلندی شب، این رنجها بیشتر میشوند. از اینجا مضمون بیتی دیگر شکل گرفت که به نظر من بسیار خوشساخت است. ردیف بلندی دارد که خود بلندی را القا میکند و «روزنامه» که کلمة کلیدی و تأثیربرانگیز شعر است، در قافیة مصراع دوم میآید، یعنی بهترین جای. میان «شب» و «روز» تضادی وجود دارد و روزنامه، در عین حال یک بار معنایی دیگر هم دارد، وسیلة آگاهیبخشی. به هر حال، اول مصراع دوم ساخته شد و جامه به اعتبار قافیة روزنامه انتخاب شد.
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
گفتیم که شب، زمان خوابهای بد نیز هست. پس میتوان این را در بیتی دیگر تصویر کرد، تصویر کودکی که خوابهای ترسناک میبیند.
کودک ... قبر ببیند بلندتر
خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر
به واقع میخواستم با وارد کردن شخصیت کودک، بیت را عاطفیتر کنم.
خوب، شب یلدا عناصری دارد و بهتر است حتیالامکان آنها را هم به میان بکشیم. میوههای شب چله میتوانند دستاویز خوبی باشند، بهویژه «سیب» که هم درختی دارد و هم زمینی. اینجا میتوان چنین گفت که تو ـ که همیشه سیب زمینی میخوردهای ـ فقط امشب سیب درختی میخوری.
برای پروراندن این مضمون، مشکل داشتم. نمیخواستم به صراحت از هر دو نوع سیب نام ببرم که مثلاً «سیب زمینیای که درختی شود شبی». پس مصراع را چنین ساختم
سیبی که میخورید، درختی شود شبی
باز اینجا به این قانع نمیشوم که «شبی» را قافیه کنم. «شود» هم نه. قافیه باید کلمة کلیدی مصراع باشد، یعنی «درختی» و برای مصراع دوم، کمی به تنگنا برخوردم. در آغاز این مصراع ساخته شد «هنگام دوردیدن سختی شود شبی» و به این ترتیب، پنج بیت از شعر فراهم شد
اینجا در این تصادف خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
کودک؟؟ و قبر ببیند زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببیند زیادتر
هنگام دوردیدن سختی شود شبی
سیبی که میخورند، درختی شود شبی
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
شعر تا اینجا درست شد و بقیة کار ماند برای حدود یک ماه بعد که باز، حالی دست داد.
حدود اواخر دیماه، شبی به یکی دو بیت از این شعر برای استفاده در جایی نیاز داشتم. دیدم خوب نیست از شعری که هنوز ناقص است، بخشی را چاپ کنم. پس به فکر تکمیل شعر افتادم و البته حالم هم مساعد بود، چون در این روزها، مدتی با شعر حشر و نشر داشتم. در اول، یک بازنگری برای بیتهای اول لازم بود. یک مشکل این بیتها، تعدّد مخاطب آن بود، یعنی گاه سومشخص میشد و گاه دوم شخص. بهتر دیدم به جای مخاطب سومشخص نیز از دوم شخص استفاده کنم تا شعر ملموستر شود و تکلیف خواننده هم با آن روشن باشد. پس ضمایر این بیت را عوض کردم، به این شکل.
هنگام دوردیدن سختی شود شبی
سیبی که میخورید، درختی شود شبی
و بیت زیر هم لاجرم باید تغییر میکرد.
کودک ... قبر ببیند بلندتر
خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر
من به واقع میخواستم با وارد کردن شخصیت کودک، بیت را عاطفیتر کنم. ولی در نهایت، وقتی دیدم که مخاطب در بقیه بیتها دوم شخص است، بهتر دانستم که اینجا نیز خود او باشد. پس بیت چنین شد
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
شاید به نظر بیاید که بهتر بود جای دو مصراع این بیت، عوض میشد، ولی من در مثنوی دوست دارم که حرف اصلی (در اینجا خواب) در مصراع دوم گفته شود و خواننده در مصراع اول، کمی در ابهام بماند که «دار و صلیب و قبر» در کجا دیده میشود، و در مصراع دوم بداند که منظور خواب است. البته اگر میشد به جای «ببر»، «دیو» باشد، بهتر بود، ولی مشکل قافیه داشتیم. من اصرار داشتم که ردیف طولانی باشد و مثلاً «زیاد» را قافیه نکنم. به واقع همان کلمهای قافیه شود که خوابش دیده میشود، یعنی کلمة کلیدی شعر. پس بهترین محل قافیه، همان «قبر» و «ببر» است که اگر دومی دیو میبود، اولی سخت میشد.
برای بیت سیب درختی، در نهایت، مصراعی ساخته شد که البته به نظرم بهترین نیست، ولی بهتر از این هم نمیشد.
یلدا حریف اینهمه سختی شود شبی
اینجا ردیف «شبی» دیگر مناسب نیست، چون یلدا خودش «شب» است. پس ردیف را عوض کردم و بیت در نهایت چنین شد
یلدا حریف این همه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
معنی سخن این است که این آدمها به هر حال امشب میکوشند بر سختیها غلبه کنند و به واقع به برکت یلدا، یک شب سیب درختی بخورند. پس یلدا کمی هم نشاطآور شده است، ولی نشاطی تلخ. بنابراین میتوان یکی دو بیت دیگر هم آورد که در آنها این نشاط تلخ و طنزآمیز تداوم یابد.
در اینجا دو چیز موازی هم پیش رفت که بیت بعدی را ساخت. یکی این که میخواستم بگویم همین نشاط امشب هم ناشی از یک حاتمبخشی شب یلدای عدهای بخیل است. عطاکردن بخیل، خود یک تناقض دارد که سخن را طنزآمیز میکند. همینگونه است کاربرد «مستوجب» که غالباً در مواردی به کار میآید که یک کیفر درکار باشد، چنان که مثلاً میگویند «مستوجب اعدام» و من به نوعی این عطا را یک جزا دانستهام. به واقع «مستوجب» جای «مستحق» را گرفته است. پس مصراع اول چنین شد
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
آن ردیف «شبی» را که در بیت پیش کنار گذاشته بودم، اینجا خرج کردم. باز هم روشن است که بهترین قافیه، «بخیلان» است که میتواند قافیة دیگر «وکیلان» را در خود داشته باشد. پس مصراع دوم عجالتاً این شد:
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی
اما «وعده» از کجا آمد؟ این هم جریانی دارد. من بعد از سیب، به سراغ یک نماد دیگر شب یلدا رفته بودم، هندوانه، آن هم هندوانهای که غالباً به خاطر عمر زیادش از تابستان تا زمستان، پوک میشود. حالا میتوان این هندوانة پوک را به وعدههای پوک تشبیه کرد و شعر را کمی سیاسی ساخت. در اینجا، مضامین با هم گره میخورند. اگر در اینجا بگوییم «منظور وعدههای وکیلان شوی شبی» مشکل حل میشود.
خوب، بیت بدی نشد. هم نوعی نقیضنمایی دارد که به کار طنز میآید و هم میان «مستوجب» و «منظور» از طرفی و «وعدهها» و «وکیلان» و از طرفی «شوی» و «شبی» نوعی تناسب آوایی وجود دارد یعنی هر زوج کلمه، با یک حرف شروع میشوند. در عین حال، این را هم غیرمستقیم گفتهایم که ما به همین وعدهها نیز دل خوش کردهایم.
ولی بیت «هندوانة پوک» بیچارهام کرد. بارها آن را به شکلهای مختلف درآوردم. در ابتدا خواستم با تکرار «وعدهها» سخن بیت قبل را ادامه دهم، ولی دیدم خیلی صریح و ساده میشود. بهتر بود از خیر وعدهها بگذرم و بیتی مستقل بسازم. از طرف دیگر، بهتر است که «پوک» به عنوان کلمهای کلیدی در قافیه باشد. خوب قافیة بعدی چه شود؟ «خوک»، «کوک»، «دوک» هیچکدام به دل نمیچسپید. من میخواهم از «پوک» بیشترین کار را بکشم، پس بهتر است با چیزی قافیهاش کنم که طنزی قوی پدید آید. «ملوک» میتواند گزینهای خوب باشد. ولی ساختن بیت، دیگر کار حضرت فیل بود.
سهم تو هندوانة پوک است نازنین
مانند گفتههای ملوک است نازنین
یعنی که گفتههای ملوک است نازنین
نه، خوب نشد. مصراع اول خیلی صریح است. این طنز نشد، طعنه شد. مشکل دیگر این است که هندوانة شب چله برای همه پوک است. پس نباید گفت این هندوانه سهم توست. میشود گفت:
گفتند هندوانه چه پوک است...
این هم نشد.
در نهایت به نظرم میرسد که این بیت، بیتی نمیشود. بهتر است سخن را سمتی دیگر بچرخانم. یادم آمد که حدود ده سال پیش طنزی از تلویزیون دیده بود که در آن، از ایهام موجود در عبارت «خوراک برّه» استفاده شده بود. من میتوانم این را به کار گیرم، به گونهای که در اول نوید دهم که امشب «خوراک بره» به تو میدهند و در بیت بعد، معلوم شود که منظور، «پوست هندوانه» است. مصراع اول، چنین شد.
امشب خوراک برّه نصیب تو میشود
باز آمدیم بر سر انتخاب قافیه. طبق اصول، بهتر است «بره» قافیه شود، ولی با این قافیه، مضمون جور نمیشود. «دره»، «اره»، «ذره» هیچیک مناسب نیستند. پس «نصیب» را قافیه میکنم و طبق معمول، حرف اصلی را در مصراع دوم میگذارم. بهترین گزینه برای قافیة مصراع اول، «جیب» است.
امشب کلید بخت به جیب تو میشود
دو تا «امشب» شد، پس دومی را «آری» میسازم که نوعی تأکید را برساند.
امشب کلید بخت به جیب تو میشود
آری، خوراک برّه نصیب تو میشود
این بیت را کنار بیتهای نویدبخش بالا میگذاریم، ولی مضمون را آشکار نمیکنیم تا در جایی دیگر با ظرافت از پوست هندوانه سخن گفته شود. این گره هم باید در اواخر شعر باز شود.
در ضمن، به نظرم میرسد که مصراع «سیبی که میخورید درختی شود مگر» هم کمی گنگ است. آن را هم باید گرهگشایی کرد و البته در آخر شعر. پس در اینجا برای واردکردن ضربه در آخر شعر، سه مضمون داریم، این دو به اضافة «خون به شیشه شدن» و اینها دست ما را برای آخر شعر که باید تأثیرگذار باشد، پر نگه میدارند.
اکنون این بیتها تقریباً ساخته شدهاند، ولی در بهترین شکل نیستند:
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
یلدا گذشت، گریه کن و باز خنده کن
سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن
تا هندوانه پوست شود، صبر کن کمی
آن پوست، سهم توست شود، صبر کن کمی
بله، مصراع آخر مشکل دستوری دارد. هم کمی ناگزیر بودم و هم از این کار خوشم آمد. گویا «آن پوست سهم توست» خودش «شدنی» است. کاری شبیه «من دوست دارم از تو بگویم را» از یدالله رؤیایی شده است. این عبارت من، کمی هم بار طنز دارد. گویا این «سهم توست» هم قطعی نیست و باید بعداً بشود. خواستم همانند شاعران قدیم که برای خطاهای وزنی و تکرار قافیه فوراً بیتی در اعتذار میآوردند، این بیت را بنویسم
کشتی شکست و طایفه را آب میبرد
نحوی هنوز غصة دستور میخورد
که اشارتی به داستان نحوی و کشتیبان هم دارد. ولی دیدم موضوع قدری لوس میشود. به واقع ما در این مقام، نباید دربند این حرفها باشیم.
در ضمن، برای ادامة سخن بره و پوست، به نظرم آمد که میشود این بیت را اضافه کرد
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ باش
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ باش
ولی این بیت، کمی نصیحتآمیز است و خوشم نمیآید که شعر با این سخن پایان یابد. بهتر است شعر با طنزی تلخ تمام شود.
اکنون حس میکنم که باید کم کم شعر را جمع کرد. دیگر هرچه بگویم شاید تکرار همین حرفها باشد. دوست داشتم از دیگر متعلقات شب یلدا مثل آجیل و امثال اینها هم چیزی بگویم ولی حس میکنم موضوع کشش این همه تفصیل را ندارد.
ولی مشکلی که حالا با آن روبهرویم، انسجامبخشیدن به شعر است. مثل همیشه از این شاخه به شاخة دیگر رفتهام. یک شعر عاطفی دربارة شب یلدا، به طنزی اجتماعی کشیده است. من از این نگران نیستم، ولی باید مسیر حرکت از آن لحن به این لحن، طبیعی و بدون دستانداز باشد.
جایگاه بیتهای اول روشن است. ولی بیتهای آخر نیاز به ترتیب خاصی دارند. این بسیار مهم است که شعر را به کجا ختم کنم. «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» اگر نخواهد در آخر بیاید، دیگر در هیچ جایی نخواهد آمد. لطف تکرار قافیة بیت اول، در همین است که در بیت آخر باشد. البته اگر مثنوی بسیار طولانی میبود، این بیت را میشد به صورتهای گوناگون، در آغاز فرازهای مختلف آورد، چنان که در مثنوی «کفران» کردهام، ولی در اینجا تکرار مضمون و قافیه در اواسط شعر مناسب نیست. پس این بیت را در آخر میگذارم. ترکیب فعلی این است.
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
امشب کلید بخت به جیب تو میشود
آری خوراک برّه نصیب تو میشود
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ باش
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ باش
یلدا گذشت، گریه کن و باز خنده کن
سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن
تا هندوانه پوست شود صبر کن ولی
آن پوست سهم توست شود، صبر کن ولی
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
اینجا فکری به نظرم آمد. اصلاً از اول دوست نداشتم سخن «امشب کلید بخت به جیب تو میشود...» از زبان راوی شعر باشد. بهتر بود از زبان کسی دیگر باشد. حالا دیدم که میشود این بیت از زبان همان وکیلان باشد، یعنی وعدهای که دادهاند، همین است که «امشب خوراک بره میخوری». پس میتوان لحن را قدری شعاری و مطنطن ساخت.
امشب کلید بخت به جیب شما شود
یعنی خوراک بره نصیب شما شود
این بد نشد، به ویژه که از نظر آن افراد، همین خوراک بره خوردن، نوعی خوشبختی است (یافتن کلید بخت).
در ضمن، در ساختار جدید، لازم افتاد که در این قسمت وعدههای وکیلان، یکی دو بیت دیگر هم بیاید تا حالت سخنرانی و شعار آن پررنگتر شود.
در ضمن، به نظرم آمد که در جایی دیگر میتوان همین سخن را به شکلی دیگر پروراند و گفت
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
که این هم ایهام دارد. «خوراکی که شبان میخورد» یا «خوراکی که از گوشت شبان ساخته شده است.» و این، با بیت «این پوست را رها کن و ای بره گرگ شو / کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو» همراستا است. (در این بیت، «باش» ردیف را به «شو» بدل کردم که حماسیتر است.)
حالا به نظر میرسد که آخر شعر، میتواند حماسی باشد و به نوعی طنز حماسی ختم شود «سال دگر خوراک شبان میخوریم ما» یک حسن این ساختار این است که به نظرم میرسید در ساختار قبل، طرف با «پوست هندوانه» کمی تحقیر شده بود. حالا خوب است که «پوست هندوانه» از زبان آن وکیلان و بخیلان مطرح میشود و از طرف ما، از خوردن شبان سخن میرود. به خاطر داشتهباشیم که حاکمان هم همواره شبانان جامعه دانسته میشدهاند. این شبان بسیار معنی میدهد.
با این وصف، مصراع «سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن» میتواند به شکلی دیگر درآید و پیامی دیگر داشته باشد. قبلاً معنی آن این بود که تا یلدای دیگر، ناچاری سیب زمینی بخوری. حالا میتواند این باشد که «سال دگر به سیب زمینی بسنده کن» یعنی در سال دیگر، شب یلدا هم سیب زمینی بخور، و این نوعی استغنا در خود دارد. در این صورت، قافیه هم میتواند عوض شود و حماسیتر شود، یعنی «رنده». خوب، میدانیم که سیب را رنده هم میکنند و این البته مخصوص مرفهین است. با این شرح، این مصراع چطور است؟
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
به نظرم کمی خشن شد. تا ببینیم چه میشود.
حالا دیگر ساختار انتهای شعر عوض شد و بیت «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» نمیتواند در آخر بیاید. این را میتوان در آخر بند اول شعر آورد. پس ترتیب جدید این است.
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
q
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
زین پس کلید بخت به جیب تو میشود
آری خوراک برّه نصیب تو میشود
تا هندوانه پوست شود صبر کن کمی
آن پوست سهم توست شود، صبر کن کمی...
q
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ شو
سال دگر به سیب زمینی بسنده کن
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
امسال اگر بریدة نان میخوریم ما،
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
شعر ساختار منظمی یافت، البته با کمک مربعهایی که در میان بعضی بیتها نهادهام. شاید بتوان بیتهایی برای وصل این پارهها سرود، ولی به نظرم ضرور نیست. پس تا اینجا شعر خاتمهیافته تلقی میشود، در حوالی ساعت سه بامداد چهارشنبه 29 دیماه 1384. این شعر را چند شبی پیش از یلدا شروع کردم و به این حساب، حدود یک ماه بر سر دستم بود. ولی در این یک ماه، دو بار حال کار یافتم، یکی همان شب اول و یکی امشب، که با وجود بیخوابی شب پیش، بسیار خسته بودم و هیچ آمادگی برای بیدارماندن نداشتم. خوب چه میشود کرد؟ جنون نوشتن است دیگر. هم شعر پایان یافت و هم یک مطلب مفصل در شرح مراحل سرایش آن.
حالا میتوان نگاهی خریدارانه به اثر انداخت و ارزش آن را سنجید؟ شاید زود باشد، ولی اینقدر میدانم که این، شعری در حد بهترین آثارم نیست. در آن، التزام بر هنر غلبه دارد و برندگی بر زیبایی تفوق یافته است. البته من در این ایام به چنین شعرهایی نیاز دارم. تقاضای بیرونی برای شعرهای برنده و کوبنده بیش از سابق شده است. حس میکنم بسیاریها از من انتظار اینطور شعرهایی دارند. به هر حال، به قول خودم در غزلی دیگر،
گر ضعیف است و قوی، حاصل بیتابی ماست
و همین بس که نفس میکشد و جان دارد
ولی حکایت پایان نیافت. در نشستی دیگر، به فکر افزودن یکی دو بیت به انتهای وعدههای وکیلان است. این بیتها به نظرم آمد ولی هیچ نپسندیدم. بسیار ساده است.
من آمدم ترانه بیارم برایتان
آجیل و هندوانه بیارم برایتان
روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود
سختی همیشه در صد و سی سال اول است
فقط مصراع آخر اگر تبدیل به یک بیت شود، خوب است و با بیت بعد که «صبر» دارد، جور میشود. مسلماً قافیة آن باید یا «سال» باشد و یا «اول»، تا یک ردیف حداقل «است» داشته باشیم. ولی این کار سختی است.
ولی هنوز با این شعر کار دارم. به نظرم میآید که از بیت اول، خیلی زود به بیت دوم پرتاب شدهام. میشود با تکرار این بیت به صورت معکوس، کمی زمینة حسگرفتن را ایجاد کرد، نظیر کاری که در مثنوی شهر من کردم، به این صورت
صبح است و آبگینة رؤیاست شهر من
دلخواه و دلفریب و دلآراست شهر من
دلخواه و دلفریب و دلآراست شهر من
یعنی عروس جملة دنیاست شهر من
حالا میتوان گفت
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
تا آب این درخت بخشکد به ریشهها
ادامة شعر برای دو ماه دیگر ماند تا فرصتی به دست آید.
بالاخره در ایّام نوروز و حدود سه ماه بعد از نوشتن اولین مصراعها، شعر را به صورتی که میخوانید تکمیل کردم.
در نگارش نهایی، شعر تغییراتی هم یافت. آن بیتهای نسبتاً صریح وعدههای وکیلان را برای تکمیل ساختار شعر در آن گنجاندم.
برای مصراع «سختی همیشه در صد و سی سال اول است»، قافیة «جنگل» را مناسب دانستم که با سختی تناسب دارد. در کنار آن «کوه» آمد و آنگاه مضمون به سمت افسانههای کهن هدایت شد که قهرمان داستان از کوهها و جنگلها میگذرد تا به قصری میرسد. «قصر زرنگار» تعبیر خوبی بود، بهویژه که باری در یکی دیگر از شعرهایم نیز آن را آورده بودم
نی رخت حلّه داشتهایم و نه فرش خز
نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه
این به نظرم بد نیست که گاهی یک شعر، به کمک یک ترکیب آشنا، شعری دیگر از همان شاعر را به یاد آورد. من باری دیگر هم این کار را کردهام. مثلاً
ما هر دو تن، دو نیمة سیبیم، عین هم
آیینه بر مگیر به سیمای زشت من
که در غزلی گفته شده بود و در غزلی دیگر چنین یادآوری شد، و این شعر دوم به نوعی پاسخگوی شعر اول است.
ما شاخههای سرکش سیبیم عین هم
یک باغبان بیاید و پیوندمان زند
در نگارش جدید، به جای «زین پس» در مصراع «زین پس کلید بخت به جیب تو میشود»، کلمة «دیگر» را گذاشتم به دو ملاحظه، یکی این که وقتی صحبت از رسیدن خوشبختی در سالها بعد و پس از گذر از کوه و جنگل باشد، نباید «زین پس» گفت چون «زین پس» به زمانی قریب اشاره دارد. از طرف دیگر این «زین» و «زان» و امثال اینها را نمیپسندم. به یاد زین اسپ میافتم.
به همین ترتیب، «صبر کن کمی» را هم در بیت بعدی به «صبر کن عزیز» بدل کردم چون دیگر زمان کم در کار نیست.
آن «آری» هم در مصراع «آری، خوراک برّه نصیب تو میشود» لازم نبود و کمی لحن را بدون جهت رسمی و دیکلمهای میساخت. به جایش «هر شب» بهتر است، چون کسانی که وعده میدهند، معمولاً وعدههای خوشایند میدهند.
و در نهایت، شعر قابل ارائه، این است، یک مثنوی پانزده بیتی که در زمستان 1384 شروع شد و در بهار 1385 پایان یافت و لاجرم تاریخ امسال را دارد. البته در این مدت، فقط سه نوبت بر سر کار نشستم و دیگر مجالی از نوع کار مداوم و پیهم بر روی مثنوی «کفران» یا «بازگشت»، فراهم نشد. البته شعر هم آن کشش را نداشت.
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
تا آب این درخت بخشکد به ریشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
q
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
من آمدم ترانه بیارم برایتان
آجیل و هندوانه بیارم برایتان
روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود
آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است
سختی همیشه در صد و سی سال اول است
دیگر کلید بخت به جیب تو میشود
هر شب خوراک برّه نصیب تو میشود
تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!
آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!
q
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ شو
سال دگر به سیب زمینی بسنده کن
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
امسال اگر بریدة نان میخوریم ما،
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
پنجشنبه 10 فروردین 85
گمان نمیکنم مثنوی از این پس تغییری جدّی بکند، مگر با نقد و نظر دوستان. و من مشتاق این نظریات هستم.
+ گفت و گو با «کتاب هفته»
گفت و گو با محمدکاظم کاظمی
به بهانه انتشار کتاب «قصة سنگ و خشت»
1. مجموعة جدید یک شاعر چقدر باید با مجموعههای قبلی متفاوت باشد؟
باید دید مجموعهشعرهای ما بر چه مبنایی شکل مییابند، بر مبنای محتوا یا زمان سرایش آثار. گاهی، شاعران مجموعههایشان را براساس قالب، محتوا یا انگیزة سرایش شکل میدهند، چنان که مثلاً مرحوم حسن حسینی، در مجموعة «گنجشک و جبرئیل» چنین کرده است. این کتاب، مجموعهای از شعرهای نو عاشورایی است، یعنی هم قید محتوایی دارد و هم قید صوری. به همین صورت، مثلاً زندهیاد مهدی اخوان ثالث مجموعههای «ارغنون» و «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» را به قالبهای کهن اختصاص داده بود و بخشی از شعرهای زندان را که حال و هوایی مشخص داشت، در کتاب «زندگی میگوید اما باز باید زیست...» گرد آورده بود. در این صورتها، البته مجموعهها به طور طبیعی متفاوت خواهند بود و انتظار میرود که هر کتاب، به واقع یک اثر متفاوت باشد.
ولی گاهی، تدوین مجموعهها وابسته به زمان سرایش آنهاست، یعنی شاعر به تدریج همه آثارش را در کتابهای پیاپی منتشر میکند. اینجا دیگر آن انتظار را نمیتوان داشت. فقط میتوان انتظار داشت که شاعر در مسیر شعرسراییاش به رکود و بنبست کشیده نشده باشد. به عبارت دیگر، اینجا کتاب بسیار ملاک نیست و سیر کار شاعر مهم است، چه در یک کتاب باشد، چه در کتابهای گوناگون.
2. در مورد شاعرانی که به صدا و شیوة خود دست یافتهاند، این وضعیت چگونه است؟
این پرسش، طبعاً به حالت دوم، یعنی انتشار زمانی آثار اشاره دارد. مسلماً وقتی سبک شاعر به تثبیت میرسد، دیگر آنمایه تفاوت سبکی میان کتابهایش نمیتوان یافت. ولی با این هم، به گمان من شاعر باید با گسترش و تنوّع حوزة محتوایی شعرش، این یکنواختی را جبران کند، وگرنه مسلماً کتابهای جدیدش آن تازگی مطلوب را نخواهند داشت.
3. خوانندگان شعرهای کاظمی چه چیزهای جدیدی در این مجموعه مییابند؟
پیش از همه این را بگویم که این کتاب، به واقع یک مجموعة مستقل تازه نیست، بلکه گزینهای است از همة شعرهایم. خوب، میدانیم که گزینهشعرها، غالباً حاوی شعرهای تازه نیستند، بلکه منتخبی از شعرهای کتابهای پیشین را در خود دارند. ولی در اینجا قضیه کمی فرق میکند و در «قصة سنگ و خشت»، تعدادی شعر چاپنشده هم میتوان یافت که قرار بود در دومین مجموعه شعرم با عنوان «کفران» منتشر شوند. به واقع بسیاری از شعرهای «کفران» را پیش از انتشار خودش در اینجا میتوان یافت و به نظرم اینها میتواند برای مخاطب تازگی داشته باشد.
اما اگر جدا از شعرهای تازه، تازگی در سبک و لحن هم منظور باشد، باید بگویم که من در این سالها نوعی غزل روایی نمادین با درونمایهای اجتماعی را تجربهکردهام، از نوع غزل «بازی» و «شطرنج» و «سیب» که در شعر من تازگی دارد، هرچند این کار، در شعر بعضی از شاعران نامدار چند دهة اخیر، تجربه شده است. از این که بگذریم، در شعرهای تازه، غلبه با غزل است، در حالی که در شعرهای قدیم، غلبه با مثنوی بود.
4. محمدکاظم کاظمی در این مقطع در قلمرو شعر بیشتر به تصرّف اراضی جدیدتر فکر میکند یا به تحکیم مواضع بهدست آمده؟
من در مرحله به تداوم شعرسرودن فکر میکنم، به هر صورتی که باشد. به قول بیدل، «دل قانع شوقی است، به هر شکل که باشد». مسایل دیگر برایم بسیار مهم نیست. اما از وضع خودم که بگذریم، به نظر من گاهی، اراضی به دست آمده برای شاعر جذاب و شیرین و پرخاطره هستند و او را به این تصور نادرست میکشانند که تداوم کار او، فقط در همان راه و رسم امکان دارد. این بسیار خطرناک است و آدم را به تکرار خود میکشاند. به نظر من نباید به گذشته نگاهی بسیار نوستالوژیک داشته باشیم. مثلاً برای من شعر بازگشت به واقع یک زمین تازه بود و من مدتی کوشیدم در همان حال و هوا بمانم، ولی حس کردم که کارم به تکرار کشیده میشود. حال فکر میکنم که مهم نیست من همیشه شاعر بازگشت باشم. میتوان شاعر حرفهای تازه هم بود.
در هر حال، گمان میکنم در سالهای اخیر، چندان به فکر تحکیم مواضع قبلی نبودهام و اگر هم در جایی بودهام، موفق نبودهام، مثلاً در مثنوی «حکایت» که آخرین شعرم در حال و هوای قدیم است، یعنی غزل مثنوی روایی با گرایشی حماسی.
5. شما کارهای تحقیقی و تألیفی هم میکنید. این از انرژی و انگیزة شعرسرودن کم نمیکند؟
من به طور کلی انگیزه و علاقهای شدید به نوشتن دارم، به تعبیر یکی از شاعران معاصر، «جنون نوشتن». وقتی شعر به سراغم میآید، دیوانهوار به آن مشغول میشوم. ولی وقتی از شعر دور میشوم، با این نوشتنها به واقع آن علاقه را اقناع میکنم. اما این که حاصل شعر میشود یا مقاله و کتاب پژوهشی، دیگر چندان برایم مهم نیست. مدتی میکوشیدم هر طور هست، شعر بسرایم، ولی حالا باز به قول بیدل
نوشتم هر چه دل فرمود، خواندم هر چه پیش آمد
مرا بیاختیاریها به خجلت متهم دارد
به همین لحاظ، به گمان من، این نوشتنها مانع شعرم نیست، بلکه پرکنندة خالیگاهی است که در نبود شعر ایجاد میشود. ولی این خالیگاه چرا ایجاد میشود؟ این دیگر عوامل دیگری دارد، هم عوامل بیرونی و هم عوامل شخصی.
ولی این را هم ناگفته نگذارم که من سرودن یک شعر را بر نوشتن یک کتاب ترجیح میدهم، به واسطة تأثیر و ماندگاری آن.
6. تعدّد آثار چاپشده، چقدر میتواند برای یک شاعر مفید باشد؟
به نظر من هیچ، جز این که به طور صوری، به فهرست کتابهای یک شاعر بیفزاید. بد نیست که در همینجا به رسم بدی اشاره کنم که در کشور ما افغانستان بیشتر دیده میشود. نمیدانم به چه دلیلی، بسیاری از شاعران ما، مولع به انتشار آثار بسیار، ولی کمحجم هستند. کتابهایی متعدد از یک شاعر در یکی دو سال چاپ میشود، هر یک مثلاً پنجاه یا شصت صفحه. بیشتر شاعران هم فهرست مطولی از آثار چاپشده و چاپ نشده دارند که غالباً بر پشت کتابهایشان درج شده است.
بعد چه میشود؟ در این آشفتهبازار کتاب و در این کمبود امکانات ارتباطی، بسیاری از این کتابها به دست خوانندگانشان نمیرسد. مثلاً مرحوم قهار عاصی هر سال یک مجموعه شعر منتشر میکرد. ولی من اکنون دو یا سه کتاب او را بیشتر ندارم. اگر همه شعرهای آن مرحوم در سه یا چهار کتاب ترتیب یافته بود، مسلماً کار من خواننده هم سهلتر بود. فقط دغدغة یافتن سه یا چهار کتاب را داشتم.
همین که اخیراً بعضی از شاعران نامدار امروز، حتی کتابهای متعدد را در یک مجلد چاپ کردند شاید بنابر همین احساس باشد که یک شاعر، با کتابهای کمتر ولی نسبتاً حجیم، موفقتر خواهد بود. شما تصور بکنید اگر هشت کتاب سهراب سپهری در هشت مجلد مستقل چاپ میشد چه دردسری برای مخاطبان و کتابفروشان میآفرید.
البته نباید منکر شد که انتشار آثار به صورت مستقل، گاهی میتواند دست خواننده را برای انتخاب بخشی از آنها باز بگذارد، و این انتخابی است که ما در مورد هشت کتاب، مثلاً نداریم.
به هر حال، من هیچ نگران نیستم که کتاب دومم هنوز از چاپ بیرون نیامده است. فعلاً یک کتاب اصلی دارم که همین «قصة سنگ و خشت» است و همه خوانندگان شعرم را تا حدی که خودم انتظار دارم اقناع میکند. وقتی هم کسی مجموعه آثارم را طلب کند، فهرستی را از کتابهای کوچک که بعضیشان ممکن است نایاب باشند، معرفی نمیکنم. میگویم «قصة سنگ و خشت» چاپ انتشارات نیستان.
7. یکی از کتابهای خوب شما «روزنه» بود که هنوز هم خواستارانی دارد. برای چاپ مجدد و انتشار وسیعتر آن فکری نمیشود کرد؟
بله، روزنه حتی در افغانستان هم متقاضیانی دارد و بسیار شاعران جوان، آن را مناسبترین کتاب برای آموزش شعر میدانند. این کتاب دو بار چاپ شد، ولی انتشارش در مشهد بود و توزیع آن هم در حوزة آموزش و پرورش محدود شد. به گمان من این اثر، نیاز به یک ناشر یا توزیعکننده در مرکز دارد. فراموش نکنیم که این هم از مشکلات مرکزگرایی است. سه عنوان کتاب من که در مشهد چاپ شد، به همین مشکل برخورد کرد و حتی در خراسان هم به خوبی توزیع نشد. ولی کتابهایی که در تهران چاپ کردم، همه به چاپ دوم رسید. مثلاً «قصة سنگ و خشت» مورد بحث ما، به تازگی پس از گذشت پنج ماه از انتشار اولش، تجدید چاپ شده است.
8. «قصة سنگ و خشت» در افغانستان هم توزیع شده است؟
آنچنان که انتظار دارم، توزیع نشده است. البته یکی از ناشران فعال هموطن ما توزیع آن را در داخل کشور هم برعهده گرفته است، ولی توزیع کتاب در افغانستان علاوه بر خواست ناشران یا عوامل توزیع، به عوامل دیگری هم بستگی دارد.
9. صحبت از افغانستان شد. از وضعیت چاپ و نشر در آنجا چه اطلاعاتی دارید؟
اطلاعات بهروز و تخصصیای ندارم. فقط همین قدر میتوانم گفت که مردم افغانستان اکنون به شکلی بیسابقه به خرید کتاب روی آوردهاند. علت هم این است که کشور از محرومیتی چندینساله بدر آمده است و مردم بسیار تشنة کتاب هستند.
فعلاً بیشتر کتابهای کتابفروشیهای افغانستان، از انتشارات ایران و یا پاکستان است. امکانات چاپ و نشر ما هنوز محدود است و با وجود استقرار چاپخانههایی مجهّز در کابل و بعضی شهرهای دیگر، ما هنوز از دانش خوبی در استفاده از این امکانات و نیز مراحل آمادهسازی کتاب قبل از سپردن به دستگاه چاپ، نداریم.
10. چه راهکارهایی برای پخش کتابهای ادبی در خارج از ایران و در همة حوزة زبان فارسی پیشنهاد میکنید؟
پاسخ به این پرسش هم کمی خارج از حوزة تخصص من است. ولی من همواره مشتاق وجود کتابفروشیهای تخصصی ادبیات بودهام. متأسفانه چون این نوع کتابفروشی بازده مالی بسیاری ندارد، هیچگاه به طور جدی پای نمیگیرد. در مشهد هم بسیاری از فروشگاههایی که کتابهای ادبی میفروختند، به کتابهای درسی و کمکدرسی و زبان انگلیسی و کامپیوتر روی آوردهاند.
به گمان من، این حمایتی که اکنون در حوزة انتشار کتاب از شاعران میشود، باید به حوزة خرید کتاب منتقل شود. در آن صورت کار رقابتیتر خواهد شد.
برای کشورهای دیگر هم همینطور است. مشتاقان کتابهای شعر بسیارند، ولی مراکز مشخصی که همه بدانند برای این کتابها باید به آنجا مراجعه کرد، وجود ندارد و چنین مراکزی هم پای نمیگیرد مگر با حمایتهای ویژه.
از اینها که بگذریم، ما به یک سلسله فعالیتهای ادبی مشترک که بتواند پشتوانه و انگیزة انتشار آثار ادبی باشد هم نیازمند هستیم. ما در این سالها با ادبیات همدیگر بسیار آشنا نبودهایم. هنوز هم در افغانستان بسیاری از مردم با شاعران چند دهه اخیر ایران آشنا نسیتند.
11. در حال حاضر چه کارهایی را سرِ دست دارید؟
بعد از فراغت از کتاب «همزبانی و بیزبانی» در سال 1382، دوباره به شعر بیدل روی آوردم. من بیست سال است که با شعر این شاعر سروکار دارم و یادداشتهای پراکندهای هم غالباً در حاشیة دیوانش فراهم آورده بودم. از دو سال پیش، شروع کردم به نظمدادن و نگاشتن این یادداشتها و به واقع سه کار را به طور موازی پیش میبرم.
کار اول، تدوین گزینهای است بسیار مفصل و جامع، از شعر بیدل. در نظر دارم حدود پانصد غزل از نزدیک به سه هزار غزل بیدل را در کتابی فراهم آورم که این کتاب، بتواند بیشتر خوانندگان را از مراجعه به دیوانش بینیاز سازد. من به این کار بسیار امیدوار هستم و تصوّر میکنم چون در این بیست سال، غزلیات بیدل را حداقل چهار بار به طور کامل خواندهام، این گزینه کتابی جامع خواهد شد.
کار دوم، شرح تعدادی از غزلهای بیدل است. تعدادی از غزلها را شرح کردهام که بیشترش در مجلة شعر چاپ شده است. گمان میکنم با شرح بیست یا سی غزل، بتوانم کتابی فراهم آورم که برای آشنایی با شعر بیدل بسیار سودمند باشد. تلاشم بر آن است که در این شرحها، کلیدهایی برای فهم دیگر غزلهای بیدل هم تعبیه شود.
و کتاب سوم، شرح تعدادی از بیتهای بیدل است که شباهتی دارد به کتاب دوم، ولی به علت حجم چشمگیر خود، میتواند مستقل چاپ شود.
از اینها که بگذریم، یادداشتهایی دربارة اصول نگارش، ویراستاری، صفحهآرایی و دیگر امور مربوط به آمادهسازی کتاب دارم که بعضی از آنها در صورت تنظیم، میتواند به صورت کتابها یا کتابچههایی چاپ شود. اینها حاصل تجربههایم در زمینة ویراستاری و امور فنی کتاب، در این ده سال است.
ولی در به سامانرساندن این همه کار ناتمام، موفق خواهم شد یا نه؟ این بستگی دارد به خواست خداوند.


مهربانیها ()