+ شمشیر و جغرافیا
شعر «شمشیر و جغرافیا» که باری پیشنویس آن را در وبلاگ نهاده بودم، با استفاده از نظرهای دوستان و نیز نقدهایی که در جلسات شعر بر آن شد، در نهایت به شکل فعلی درآمد. سپاسگزار همه عزیزانی هستم که با نظرهایشان راهنمایم بودند.
بادی وزید و دشت سترون درست شد
طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد
شمشیر روی نقشهی جغرافیا دوید
اینسان برای ما و تو میهن درست شد
یعنی که از مصالح دیوار دیگران
یک خاکریز بین تو و من درست شد
بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد
یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم
یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد
یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی
یک سو من ایستادم و دشمن درست شد
یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند
یک سو همه دگرمن و تورَن درست شد(1)
آن طاقهای گنبدی لاجوردگون
این گونه شد که سنگ فلاخن درست شد
آن حوضهای کاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد
آن حلههای بافته از تار و پود جان
بندی که مینشست به گردن درست شد
آن لوحهای گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد(2)
سازی بزن که دیر زمانی است نغمهها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ
شاید پلی برای رسیدن، درست شد
شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان
با کاروان حلّه بیاید به سیستان
وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب میرسد از جوی مولیان
سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان»(3)
ما شاخههای توأم سیبیم و دور نیست
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان
با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را
در حوضهای کاشی گلدار باستان
بر نقشههای کهنه خطی تازه میکشیم
از کوچههای قونیه تا دشت خاوران
تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان
پینوشتها
1. دگرمن و تورَن از مناصب نظامی افغانستان است.
2. این بیت یک ساختار متفاوت دارد، یعنی دارای سه مصراع است. این ساختار را پیشتر در بیتی از یک غزل علیرضا بدیع دیدم و پسندیدم.
3. مصراع از نیمایوشیج است، از شعر «ققنوس».
+ شمشیر و جغرافیا (پیشنویس)
این شعری تازه است دربارهی جغرافیای سیاسی و فرهنگی این منطقه. به همین دلیل، برایم اهمیتی ویژه دارد و دوست دارم که تا حدّ ممکن در اصلاح و بهسازی آن بکوشم. شعر از لحظهی سرایش، طی پنج مرحله بازنویسی ـ که شرح آن خود دفتری خواهد شد ـ تغییرات بسیاری کرده تا به وضع موجود رسیده است. در این میان از نظرهای یکی دو تن از دوستان هم بهره گرفتهام.
از عزیزان خواهشمندم که سرافرازم کنند و نظرهایشان در مورد بیتهای مختلف شعر با قید شماره بیت ارائه کنند. البته خود نیز در انتهای شعر، در مورد هر بیت گزینههای مختلف و یا مشکلاتی را که هنوز در کار است، یادداشت کردهام. در این موارد هم پیشنهادهای شما برایم راهگشا خواهد بود.
این یادآوری هم بد نیست که شعر هنوز در مرحلهی اصلاح است و شکل نهایی خود را نیافته است. بنابراین هنوز برای انتشار آماده نیست، هرچند نسخهی فعلی آن که در اختیار بعضی دوستان گذاشته بودم، به لطف آنان در بعضی نشریات منتشر شده است.
1. بادی وزید و دشت سترون درست شد
برقی جهید و آتش خرمن درست شد
2. شمشیر روی نقشهی جغرافیا دوید
اینسان برای ما و تو میهن درست شد
3. یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم
یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد
4. یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی
یک سو من ایستادم و دشمن درست شد
5. القصه از مصالح دیوار دیگران
یک خاکریز بین تو و من درست شد
6. بین تمام مردم دنیا گل و چمن
بین من و تو آتش و آهن درست شد
7. یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند
یک سو همه دگرمن و تورَن درست شد
8. آن طاقهای گنبدی لاجوردگون
در هم شکست و سنگ فلاخن درست شد
9. آن حوضهای کاشی گلدار باستان
چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد
10. آن حلههای بافته از تار و پود جان
بندی که مینشست به گردن درست شد
11. آن لوحهای گچبری رو به آفتاب
سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب
سنگی به قبر مردم کدکن درست شد
12. سازی بزن که دیر زمانی است نغمهها
در دستگاه ما و تو شیون درست شد
13. دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ
شاید پلی برای رسیدن، درست شد
14. شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان
با کاروان حلّه بیاید به سیستان
15. وقت وصال یار دبستانی آمده است
بویی عجیب میرسد از جوی مولیان
16. سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر
«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان»
17. ما شاخههای سرکش سیبیم عین هم
باری دگر شکوفه بیاریم توأمان
18. با هم بیفکنیم دو تا سیب سرخ را
در حوضهای کاشی گلدار باستان
19. بر نقشههای کهنه خطی تازه میکشیم
از کوچههای قونیه تا دشت خاوران
20. تیر و کمان به دست من و توست، هموطن
لفظ دری بیاور و بگذار در کمان
یادداشتها را در «ادامهی مطلب» بخوانید. نظرهای دوستان را در این موارد خواهانم.
...ادامهی مطلب
+ پهلوان 1390
غزلی تازه به بهانهی ایام بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی
پهلوانان شهر جادوییم، گام بر آهن مذاب زدیم لرزه بر جان کوه افکندیم، بند بر گردن شهاب زدیم
نعره تا برکشید پیل دمان، بر تنش کوفتیم گرز گران چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم
... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی اسپ ما داشت اژدها میکشت، لاجرم خویش را به خواب زدیم
تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توانِ کمانکشیدن داشت؟ صبر کردیم تا شود نزدیک، خاک بر چشم آن جناب زدیم
رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینهای نصیب شود او به دنبال رخش دیگر رفت، ما خری لنگ را رکاب زدیم
تا که بوسید دست ما را سیخ، گذر از مهرههای پشتش کرد اینچنین برّه روی آتش رفت، اینچنین شد که ما کباب زدیم
هفت خوان را به ساعتی خوردیم، شهره گشتیم در گرانسنگی لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبحها طناب زدیم
جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود ما سیاووشهای نابغهایم کرم ضد آفتاب زدیم
+ شعری در وصف علیرضا قزوه
ما هم به کاروان سرایندگان «قزویات» پیوستیم با قصیدهای که سه بیتش را نقل میکنم
شاعر حق، علیرضا قزوه
شعر مطلق، علیرضا قزوه
علف هرز، باقی شعرا
گل زنبق علیرضا قزوه
گوی سبقت ربود در خُردی
از فرزدق علیرضا قزوه
...
نسخة کامل این شعر در وبلاگ امید مهدینژاد درج شده است. در آنجا یک سلسله قزویات از شاعران مختلف آمده است که خواندنی است.
+ سبلتِ داشی
این قطعه در همراهی با نهضت «س. ز» سروده شد. امید مهدینژاد (سخنگوی این نهضت و شاید هم رهبر آن) شرط عضویت در این نهضت را چنین بیان کرد: «همه با هم طی یک قطعه شعر که برای ابوالفضل زرویی نصرآباد میفرستیم، از او میخواهیم که آن سبیل سالار را دوباره احیا کند.»

و این است لبیک من به این نهضت، خطاب به طنزسرای بزرگ فارسی، ابوالفضل زرویی نصرآباد
ای مردِ همه طنزوَران! مانده نباشی(١)
گفتند که نابود شد آن سبلتَ داشی
گفتی که بریدند از این باغ، درختان
گفتی که چریدند در این کشت، مواشی
باور نتوان کرد چنین فاجعه بر تو
شاید گذرت خورده به سلمانیِ ناشی
از مردی تو آنچه عیان است، سبیل است(٢)
حیف است که این چیز عیان را بتراشی
این اصل، نباید برود از کف یک مرد
غم نیست اگر میشود اصلاح، حواشی
١. «مانده نباشی» تقریباً معادل «خسته نباشی» است، با این تفاوت که بیشتر در مقام سلام و احوالپرسی به کار میرود.
٢. وقتی شعر ما از طریق ارتباط پیامکی به محضر مبارک استاد رسید، فرمودند که چنین بهتر بود «از مردی تو آنچه به جا مانده، سبیل است». حقیقتش را، اصل شعر در اول چنان بود، ولی از باب «خودسانسوری» چنین تعدیلش کرده بودیم، به ویژه که در این ایّام از جسارت به ساحت بزرگان سخت ترسیده شدهایم، آن هم در امری چنین حساس!
+ قصیدهی قطاریه
توضیح
در دهههای شصت و هفتاد، در سفرهایی که با جمع شاعران به نیت شرکت در کنگرهها و شب شعرها میرفتیم، یکی از سرگرمیهای ما، سرودن شعرهای دستهجمعی گاه طنزآمیز بود. ما خاطرههای بسیاری از این شعرها داریم و بعضی از اینها هنوز در حافظهی دوستان باقی مانده است.
این قصیدة قطاریه یکی از آن شعرهاست و البته از بهترینهایشان. شعر حاصل سفری است در سال 1375 به خرمآباد لرستان و در قطاری که شرح شاعرانهاش خواهد آمد. در این سفر، من، علیرضا سپاهی و همسرش مرضیه زیدانلو، آرش شفاعی، منیژه درتومیان و انسیه موسویان همسفر بودیم و قصیده، حاصل کار مشترک این گروه است، البته بیشتر من و سپاهی و شفاعی.
...ادامهی مطلب
+ سفارش
این شعر، طرحی است از یک گفتوگو میان دو آواره، یکی در این سوی و دیگری در آن سوی آبها. چون ربطی با نوروز داشت، نقل آن در اینجا را بیمناسبت ندانستم.
ـ «تسبیح و فال حافظ و قندان نقرهکار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار
مُهر امین و پستة خندان و زعفران...»
بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار!
این نامهها به بال کبوتر نمیشود
باج و خراج بایدمان داد، بیشمار
گفتی که در اوایل اسفند میرسی
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار
اسفند نامهای است که تمدید میشود
آری، اگر که یار شود بخت و روزگار
اسفند کودکی است که تعطیل میشود
از پشت میز میرود آخر به پشت دار
اسفند پستهای است که مادر میآورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار
اسفند دختری است که آسوده میشود
از درد زندگی به مداوای انتحار
اسفند لوحهای است که آماده میشود
بر قطعة صد و سی و شش، قبر شصت و چار
اسفند ناله میکند و دود میشود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
گفتی «قطار خرّم نوروز میرسد»
نوروز را نداده کسی راه در قطار
نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار
پرسیدهای که «سالِ فراروی، سال چیست؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»
وقتی که سال، سال کبوتر نمیشود
دیگر چه فرق میکند اسپ و پلنگ و مار؟
این خرّمی بس است که سنجاق میشود
بر سررسید کهنة من برگی از بهار
تا شعر تازهای بنویسم بر آن ورق
از ما همین دو جمله بماند به یادگار
فروردین 1386
+ برگی گل بر مزار احمد
چند رباعی، با یاد احمد زارعی
امروز ٢١ دیماه پانزدهمین سالگرد شهادت احمد زارعی است. سپاسگزار دختر و داماد فاضلش ساقی زارعی و مهدی حقبین هستم که این را یادآوری کردند. در وبلاگ مشترک آنها هم گزارشی مختصر از مراسم سالگرد آمده است. دربارة زارعی هرچه بگویم کم است. بسیاری از ما اگر به جایی رسیدیم به برکت وجود او و نفس گرمش بود. من این مجموعه رباعی را در سال 1373 نوشته بودم و هدیهای است ناچیز به آن روح بزرگ.
.
اوّل حمد خدای قهّار کنم
دوّم نعت احمد مختار کنم
سوّم وصف حیدر کرّار کنم
چارم هجو مردم پَروار کنم
...
ادامهی مطلب
+ اندر مضرات روزمرگی
نوشتم هر چه دل فرمود، خواندم هر چه پیش آمد
مرا بیاختیاریها به خجلت متهم دارد
(بیدل)
نمیتوان حکم قطعی صادر کرد، ولی به نظر میآید که شعر غالباً در لحظات خاص به سراغ آدمی میآید. یا شاید بتوان گفت شعرهایی که در لحظات خاص سروده میشوند، قوت عاطفی بیشتری دارند. به واقع انسان در حالت عادی همان زبان عادی را برای منظورهای خویش کافی میبیند و فقط وقتی به بیانی برتر میگراید که حس کند این بیان عادی برای توصیف وضعیت باطنیاش نارساست.
...ادامهی مطلب
+ قصیده قطاریه
قصیده قطاریه را از دست ندهید. من بیشتر شرح نمیدهم، چون جناب سپاهی لائین گفتنیها را گفته است.
+ دو میلاد
میلاد عرفانپور شاعر رباعیسرای شیرازی عازم مکه بود و خداحافظی کرد. من بنا بر تقارن سفر او با سالگرد میلاد حضرت امیر، این رباعی را بدرقهاش کردم.
هنگام مسرت و مبارکباده
چون کعبه مواجه به دو تا میلاده
از فارس به مکه میرود شاعر ما...
(مصراع چهارمش نشد آماده)
و این هم پاسخ جناب عرفانپور که چند ساعتی بعد دریافت شد
حق بود که مصرعی نیامد ما را
این تازه به مکه رفته رسوا را
امروز فقط نذر علی باید کرد
مصراع چهارم رباعیها را
+ سفارش
ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقرهکار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار
مُهر امین و پستة خندان و زعفران
ـ بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار!
این نامهها به بال کبوتر نمیشود
باج و خراج بایدمان داد، بیشمار
گفتی که در اوایل اسفند میرسی
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار
اسفند نامهای است که تمدید میشود
آری، اگر که یار شود بخت و روزگار
اسفند کودکی است که تعطیل میشود
از پشت میز میرود آخر به پشت دار
اسفند پستهای است که مادر میآورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار
اسفند دختری است که آسوده میشود
از درد زندگی به مداوای انتحار
اسفند لوحهای است که آماده میشود
بر قطعة صد و سی و شش، قبر شصت و چار
اسفند ناله میکند و دود میشود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
گفتی قطار خرّم نوروز میرسد
نوروز را نداده کسی راه در قطار
نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار
پرسیدهای که «سالِ فراروی، سال چیست؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»
وقتی که سال، سال کبوتر نمیشود
دیگر چه فرق میکند اسپ و پلنگ و مار؟
این خوشدلی بس است که سنجاق میشود
بر سررسید کهنة من برگی از بهار
تا شعر تازهای بنویسم بر آن ورق
از ما همین دو بیت بماند به یادگار
جمعه ١٠ فروردین ٨۶
+ به یاد قهار عاصی در چهاردهمین سالگرد کوچ او
سیاووش
فروگیر، ای شب، شب تار! ما را
از این خوانِ آلوده بردار ما را
که پوسانده این برکة بیخیالی
و دلخوشنشستن به مردار، ما را
و اینک پس از چارده خوان آتش
زمین و زمان کرده انکار ما را
همان دستِ دردآشنا میپسندد
به چاهِ مذلّت نگونسار ما را
بدر برده از چنگ و منقار کرکس
فرو مینهد پیش کفتار ما را
و یا میگذارد گرانقدر و محکم
چنان خشتها لای دیوار ما را
q
شگفتا! در این فصلِ بیرحم، در خود
فرو برده دیوان و اشعار ما را
مگر بعدِ عمری از این خواب سنگین
تکانی دهد مرگ قهّار ما را
سیاووش تنهای این آتشستان
که میدید سرگرم بازار ما را
و میگفت; «بهتر از این خوان نعمت
همان تشنگی در نمکسار ما را»
ولی خستهبودیم و گفتیم; «جانا!
به این حالِ همواره بگذار ما را»
q
فرو خورد این برکة بیخیالی
و دلخوش نشستن به مردار ما را
بیا آتش، ای آتش بیتحمّل!
بر این خوانِ آلوده مگذار ما را
+ آمد و رفت...
این شعر به واسطه مناسبت خود باید چند روز پیش در اینجا گذاشته میشد که غفلت شد و حال به سفارش دوستی که آن را طلب کرده بودند میگذارم.
و قسمخوردهترین تیغ، فرود آمد و رفت
ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت
در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرینشدهای بود، فرود آمد و رفت
کودکی، بادیهای شیر، خطابی خاموش:
پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت
از خَم کوچه پدیدار شد انبانبردوش
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد رفت
از کجا بود، چهسان بود؟ ندانستیمش
اینقدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت
+ قصه
(شعری تازه)
خدا همیشه به کار گرهزدن بوده است
به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است
همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب
دلیل صحت این ادعای من بوده است
شروع قصه از اینجاست: یک سوارة گیج
و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است
سواره غرق خیالات خویشتن بوده
پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است
...
هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت
تمام وقت پرستار او حسن بوده است
هما نگفت که گلدان روی میز چرا
قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است
...
دو ماه بعد، هما با رضا، رضا؟ آری
که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است
(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط
به فکر «مورد دلخواه یافتن» بوده است)
...
حسن دوباره سوار همان قراضة خویش
دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است
حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و
خدا همیشه به کار گرهزدن بوده است
مشهد، مرداد 1387
+ چاپ چهارم قصه سنگ و خشت
خدای را سپاسگزارم که با عنایت دوستان و عزیزان، کتاب قصه سنگ و خشت، به چاپ چهارم رسید. این کتاب گزیدهای از شعرهایم است و بار اول در سال ۱۳۸۳ توسط انتشارات نیستان منتشر شد. ضمن سپاسگزاری از مسئولان این انتشارات، به ویژه جناب سیدعلی شجاعی و نیز دوستانی که با استقبال از این کتاب، این توفیق را برای بنده فراهم کردند، اینک یکی از آخرین شعرهای این کتاب را تقدیم حضور میکنم.
سیب
سیب سرخی به روی سینی سبز، اینچنین کردهاند میزانت
اینچنین کردهاند میزانت، پیش روی هزار مهمانت
روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودی
سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت
یادِ روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند
و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تَبَنْگِ دکّانت
اینک، ای سیب! شکل خوردهشدن بستة انتخاب مهمانهاست
تا چهسان میکنند تقسیمت، تا چه میآورند بر جانت
آن یکی پوستکنده میخواهد، آن یکی چارقاش میطلبد
آن یکی تیز میکند چنگال، آن یکی میکَنَد به دندانت
q
میخوری سنگ، میشوی کنده، میخوری کارد، میشوی رنده
سیببودن مسیر خوبی نیست، میکند از خودت پشیمانت
سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام...
چندی ای سیب! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت
آذر 1382
+ سفارش
سفارش
طرح این شعر، گفتوگویی است میان دو مهاجر افغان، یکی در این سوی آبها و دیگری در بلاد فرنگ.
ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقرهکار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار
مُهر امین و پستة خندان و زعفران
ـ بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار!
این نامهها به بال کبوتر نمیشود
باج و خراج بایدمان داد، بیشمار
گفتی که در اوایل اسفند میرسی
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار
اسفند نامهای است که تمدید میشود
آری، اگر که یار شود بخت و روزگار
اسفند کودکی است که تعطیل میشود
از پشت میز میرود آخر به پشت دار
اسفند پستهای است که مادر میآورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار
اسفند دختری است که آسوده میشود
از درد زندگی به مداوای انتحار
اسفند لوحهای است که آماده میشود
بر قطعة صد و سی و شش، قبر شصت و چار
اسفند ناله میکند و دود میشود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
گفتی قطار خرّم نوروز میرسد
نوروز را نداده کسی راه در قطار
نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار
پرسیدهای که «سالِ فراروی، سال چیست؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»
وقتی که سال، سال کبوتر نمیشود
دیگر چه فرق میکند اسپ و پلنگ و مار؟
این خرّمی بس است که سنجاق میشود
بر سررسید کهنة من برگی از بهار
تا شعر تازهای بنویسم بر آن ورق
از ما همین دو جمله بماند به یادگار
جمعه 10 فروردین 86
+ شب یلدا
این شعر را باید چند روز پیش در اینجا میگذاشتم که مناسبتی داشت. به هر حال هنوز بسیار دیر نشده است و شبهای بد همچنان بلند هستند. البته شعر تازه نیست و از کارهای پارسال است.
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
تا آب این درخت بخشکد به ریشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
q
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
من آمدم ترانه بیارم برایتان
آجیل و هندوانه بیارم برایتان
روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود
آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است
سختی همیشه در صد و سی سال اول است
دیگر کلید بخت به جیب تو میشود
هر شب خوراک برّه نصیب تو میشود
تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!
آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!
q
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ شو
سال دگر به سیب زمینی بسنده کن
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
امسال اگر بریدة نان میخوریم ما،
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
+ غدیر
ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است
کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است
چشم بستی و ندیدی که در آن یومِ شگفت
چه پدید آمد از این پرده بر این قومِ شگفت
ترسِ جان پشت درِ مکّه مسلمانت کرد
نعمتی آمد و آمادة طغیانت کرد
پس از آن پیشرو بوالهوسان دیدیمت
پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت
هُبلی گشته، به صحرای حجاز استاده
مست و مخمور به محراب نماز استاده
راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی
گلّه با سبزة نوبر چه کند؟ آن کردی
چه توانکرد فراموشی گُل در گِل را؟
دین کاملشده و مردم ناکامل را
غول گرمازده را چشمه و مرداب یکی است
کور بینا شده را گوهر و شبتاب یکی است
شِعب نادیده دگر اصل و بدل نشناسد
بدر نشناسد و صفّین و جمل نشناسد
شعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست
فرق تیغ علوی با زر سفیانی چیست
کفر کردی بشر! این عید مبارک بادت
پس از آن، دوزخ جاوید مبارک بادت
از چنین جاه و حشم، شیر شتر نیکتر است
سوسمار از شکم و کیسة پُر نیکتر است
ای بشر! عهدِ حجر باز نصیبت بادا
مارهایی همه کر، باز نصیبت بادا
تا از این پس نرود گفتة پیر از یادت
آفتابی که برآمد به غدیر از یادت
اردیبهشت 1376
+ شکوائیه
این شعر در چهارده سال پیش، و در یک مقطع زمان که بر مهاجران مقیم ایران فشارهای بسیاری وارد شد، سروده شد. آرزومند بودیم که دیگر زبان شکر ما به شکوا گشوده نشود، ولی امسال نیز چنان بر مردم ستمدیده ما سخت گرفتهاند که باز هم باید آن خاطرات تلخ را بازخوانی کنیم.
در ضمن دوستانی که میخواهند درباره این وضعیت ناگوار بیشتر بدانند، میتوانند به این وبلاگ مراجعه کنند که به همین منظور از سوی جمعی از فرهنگیان افغانستان گشایش یافته است.biasheian.blogfa.com
ما را نکشت برف و نسیم بهار کُشت
این کِشتِ تشنه را نفسِ جویبار کُشت
گفتند، صد کنایه شنود و هنوز هست
باری به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند، با خروش و هیاهو نمیرود
تا جان نمیرسد به لب او، نمیرود
درمان او نشد به نمکدان و کفش هم
حتّی به تازیانه و داغ و درفش هم
q
ـ مردم! فدای نان شدن از ما کسی ندید
سربارِ این و آن شدن از ما کسی ندید
این حلق، همصدای خودش بود و باز هست
این تن به روی پای خودش بود و باز هست
مردم! امید مادری از دایه کس نداشت
چشمی به باغِ خانة همسایه کس نداشت
گفتم دوباره آب دهم باغ و کشت را
با سال تازه، تازه کنم سرنوشت را
گفتم همین بس است که یاران به روی من
وا میکنند پنجرههای بهشت را
گفتم همین بس است که دیگر نمینهم
بر روی سنگِ خانة همسایه خشت را
گفتم همین بس است که وا میکنم به فخر
صندوق کهنهای که پدر بست و هِشت، را
دیگر نمیکنند دهانهای بیدریغ
با حرفِ بد تلافی اعمال زشت را
این کشتِ بیش و آفت کم نیز مالشان
قفلی که بستهام به حرم نیز مالشان
آسوده با تمام زمین زندگی کنند
کمتر شویم و بهتر از این زندگی کنند
q
امّا نکشت برف و نسیم بهار کُشت
این کشتِ تشنه را نفسِ جویبار کُشت
ما را نسوخت آتش و آتشبیار سوخت
آوارهگرد بادیه را سایهسار سوخت
هر میوهای که دست رساندیم، چوب شد
هر چشمهای که قسمت ما شد، رسوب شد
در باز کرده وحشتِ دیوار دیده، من
از کربلا گذشته و افشار دیده، من
از تکدرختهای بیابان پیادهتر
با این وجود، از همگان ایستادهتر
q
این قوم را جنازه به پیراهن است و بس
تنها سر بریده به روی تن است و بس
مثل درختهای نجیبی که سهمشان
از سایهسار باغ، تبرخوردن است و بس
هرچند قدر بودن خود میوه میدهند،
گفتند، راه چارةشان کندن است و بس
این مردمان کهاند که در شام خانهشان
تنها اجاق دربهدری روشن است و بس؟
ایمانشان فروختة نان کس مباد
اینان که نان سفرةشان آهن است و بس
q
گفتند صد کنایه شنود و هنوز هست
باری به شانة همه بود و هنوز هست
گفتند ماندگار حضوری دوباره شد
مستوجب مراحل بعد از اشاره شد
... شب بود، برف کوچه به خونابه رنگ خورد
دیگر غریبه سیب ندزدیده سنگ خورد
دیگر به شهرِ آینه آهن رواج شد
پای شکستهام به بریدن علاج شد
گفتم کمی تأمل... و سنگ استخوان شکست
گفتم «خدا» و «حافظ» آن در دهان شکست
q
دیگر زبانِ شکر به شکوا گشوده شد
تیغم به پارة جگرم آزموده شد
نیمی به بیزبانی و نیمی به کین گذشت
آری، بهار فرصت ما اینچنین گذشت
+ شعری تازه
شعر من
امسال، سالِ شعرِ من و سالِ شعرِ من
گویا گشودهاند پر و بال شعر من
چون کوزههای سبزه نفس میکشم به شوق
گویا دمیدهاند به صلصال شعر من
آوای طوطیان شکرخوار میرسد
گویا رسیدهاند به بنگال شعر من
این گلّة غزال به صحرا چه میکند؟
گویا دویدهاند به دنبال شعر من
ای عشق، ای مقلّبِ این قلب منجمد!
ای درد، ای محوّل احوال شعر من!
از قلّه بنگرید، مبادا به یادتان
در پای کوه، پیر شود زال شعر من
q
آواز پرکشیدن سیمرغ شد، مگر
آتش گرفته است پر و بال شعر من
یکشنبه 12 / 1 / 86
+ شعری تازه
سفارش
ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقرهکار
فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار
مُهر امین و پستة خندان و زعفران
ـ بگذار تا حقوق بگیرم، بزرگوار!
این نامهها به بال کبوتر نمیشود
باج و خراج بایدمان داد، بیشمار
q
گفتی که در اوایل اسفند میرسی
اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار
اسفند کودکی است که تعطیل میشود
از پشت میز میرود آخر به پشت دار
اسفند پستهای است که مادر میآورد
تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار
اسفند دختری است که آسوده میشود
از درد زندگی به مداوای انتحار
اسفند لوحهای است که آماده میشود
بر قطعة صد و سی و شش، قبر شصت و چار
اسفند نامهای است که تمدید میشود
آری، اگر که یار شود بخت و روزگار
اسفند ناله میکند و دود میشود
در دفع چشم زخم بزرگان روزگار
q
گفتی قطار خرّم نوروز میرسد
نوروز را نداده کسی راه در قطار
نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ
نوروز مانده آن طرف سیم خاردار
q
پرسیدهای که «سالِ فراروی، سال چیست؟
نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»
وقتی که سال، سال کبوتر نمیشود
دیگر چه فرق میکند اسپ و پلنگ و مار؟
این خرّمی بس است که سنجاق میشود
بر سررسید کهنة من برگی از بهار
تا شعر تازهای بنویسم بر آن ورق
از ما همین دو جمله بماند به یادگار
جمعه ۱۰ / ۱ / ۸۶
+ پیوند
آیا شود بهار که لبخندمان زند؟
از ما گذشت، جانب فرزندمان زند
آیا شود که بَرْشزنِ25 پیر دورهگرد
مانند کاسههای کهن بندمان زند؟
ما شاخههای سرکش سیبیم، عین هم
یک باغبان بیاید و پیوندمان زند
مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد
دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند
نانی به آشکار به انبان ما نهد
زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند
ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد
بردارد و به کوه دماوندمان زند
رویینتنیم، اگرچه تهمتن به مکر زال
تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند
سر میدهیم زمزمههای یگانه را
حتّی اگر زمانه دهانبندمان زند
اسفند 1380
+ ۲۶ دلو (بهمن)
امروز سالروز خروج نیروهای روسی از افغانستان بود. و من در آن ایام این شعر را به همین مناسبت نوشتهبودم.
برگردید...
هلا، هلا! به کجا میروید؟ برگردید
قدم نهید به میدان، اگر، نهنامردید
کجا روید چنین سرفکنده و خاموش؟
کجا روید چنین نیمهجان و نعشبهدوش؟
کجا روید چنین خسته و عرقریزان؟
کجا روید چنین از رکابآویزان؟
در این مقابله با خشمهای سنگبهدست،
چه شد مگر که نماندستتان تفنگ به دست؟
کدام صخره مگر پایمالتان کردهاست؟
کدام صاعقه آیا زغالتان کردهاست؟
ز دست، بیرقتان را کدام طوفان برد؟
ز دشت، خیمةتان را کدام آتش خورد؟
عذاب راه ندانسته و رکاب زدید
حساب موج نکردید و تن به آب زدید
ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید
نخوانده رمز سواری، چرا سوار شدید؟
هزار صخره در این کوه پای میشکند
هزار درّه در این ره سوار میفِکَند
هزار باد از این دشت خاک میروبد
هزار سیل در این عرصه پای میکوبد
هزار رهرو گستاخ، خاک خورد اینجا
هزار قافله از درد جانسپرد اینجا
هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است
که یادگارِ ز رهماندگان بیباک است
q
هلا، هلا! به کجا میروید؟ برگردید
قدم نهید به میدان، اگر، نهنامردید
قدم نهید، قدم، گر به پای ماندستید
برآورید نفس، گر هنوز هم هستید
اسفند 1367
+ شب یلدا
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
تا آب این درخت بخشکد به ریشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
q
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
«من آمدم ترانه بیارم برایتان
آجیل و هندوانه بیارم برایتان
روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود
آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است
سختی همیشه در صد و سی سال اول است
دیگر کلید بخت به جیب تو میشود
یعنی خوراک برّه نصیب تو میشود
ما هندوانه هر شب دی پوست میکنیم
آن را نثار خوبترین دوست میکنیم»
q
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ شو
سال دگر به سیب زمینی بسنده کن
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
امسال اگر بریدة نان میخوریم ما،
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
+ به روز
(یک غزل تفننی نیمساعته)
با یک غزل تازه بهروزم، چه توان کرد؟
این است تمام دک و پوزم، چه توان کرد؟
چندی است که بی زمزمه و شعر و شعورم
چندی است پریده است فیوزم، چه توان کرد؟
از هر کس و ناکس بکنم شعله گدایی
تا شمع خیالی بفروزم، چه توان کرد؟
یک روز کنم پاره قباهای کسان را
یک روز دگر باز بدوزم، چه توان کرد؟
از ساختن شعر که چندی است گذشتم
یک مرتبه بگذار بسوزم، چه توان کرد؟
بیخوابی و بیحالی و این قافیهء سخت
قوزی است شده بر سر قوزم، چه توان کرد؟
بامداد سه شنبه ۱۱ مهر ۸۵
+ سیاووش
به یادبود دوازدهمین سالگرد عروج عبدالقهار عاصی
سیاووش
فروگیر، ای شب، شب تار! ما را
از این خوانِ آلوده بردار ما را
که پوسانده این برکة بیخیالی
و دلخوشنشستن به مردار، ما را
و اینک پس از چارده خوان آتش
زمین و زمان کرده انکار ما را
همان دستِ دردآشنا میپسندد
به چاهِ مذلّت نگونسار ما را
بدر برده از چنگ و منقار کرکس
فرو مینهد پیش کفتار ما را
و یا میگذارد گرانقدر و محکم
چنان خشتها لای دیوار ما را
q
شگفتا! در این فصلِ بیرحم، در خود
فرو برده دیوان و اشعار ما را
مگر بعدِ عمری از این خواب سنگین
تکانی دهد مرگ قهّار ما را
سیاووش تنهای این آتشستان
که میدید سرگرم بازار ما را
و میگفت; «بهتر از این خوان نعمت
همان تشنگی در نمکسار ما را»
ولی خستهبودیم و گفتیم; «جانا!
به این حالِ همواره بگذار ما را»
q
فرو خورد این برکة بیخیالی
و دلخوش نشستن به مردار ما را
بیا آتش، ای آتش بیتحمّل!
بر این خوانِ آلوده مگذار ما را
آبان 1373
+ قصه سنگ و خشت
به همت دوستان انتشارات نیستان، سومین چاپ از کتاب «قصهء سنگ و خشت» به بازار آمد. چاپ اول و دوم پارسال انجام شده بود. کتاب در این چاپ تفاوتی با چاپ پیش ندارد جز این که با طرح جلدی تازه اثر محمد ولیانپور آماده شده است. با سپاس از همه عزیزانی که از این مجموعه شعر استقبال کردند، غزلی را که نام کتاب هم از آن گرفته شده است، اینک تقدیم حضور میکنم.
به نوجوانان کارگر هموطنم
دیدمت صبحدم در آخر صف، کولة سرنوشت در دستت
کولهباری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت، در دستت
گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی
باز این فالگیر آبلهرو طالعت را نوشت در دستت
بس که با سنگ و گچ عجین گشته، تکّهچوبی در آستین گشته
بس که با خاک و گِل بهسر برده، میتوان سبزه کشت در دستت
شب میافتد و میرسی از راه با غروری نگفتنی در چشم
یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت
کاش میشد ببینمت روزی پشتِ میزی که از پدر نرسید
و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت، در دستت
بازیات را کسی بههم نزند، دفترت را کسی قلم نزند
و تو با اختیار خط بکشی، خطّ یک سرنوشت، در دستت
+ چوب و شیشه
این غزل پارسال و در حوالی روز زن سروده شد
تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد
تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد
در آتش میگدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کردهاش دهقان
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب میسازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس میافتد
مرا ـ گرد سرت میچرخم و ـ جاروب میسازد
تو از من میگریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب میسازد
مرا سر میدهد تا دشتهای آتش و آهن
و آخر در مصاف غمزهای مغلوب میسازد
q
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی
یکی را شیشه میسازد، یکی را چوب میسازد
مشهد، 2 مرداد 1384
+ «شب یلدا» در نوروز ۸۵
بسیار دوست داشتم که باری در هنگام سرایش یک شعر، مراحل شکلگیری آن را یادداشت کنم و شرحی از تکوین آن بنویسم که هم هماننده خاطرهای برای خودم بماند و هم نکاتی آموزشی برای کسانی داشتهباشد که بخواهند تجربیات شاعری دیگر را دستمایة خویش کنند. ولی در سالهای اخیر، کمتر در معرض یک جریان طولانی سرایش بودهام. شعر چنان ناگهانی به سراغم میآید و ناگهانی میرود که اگر در همان دو سه ساعت کار را تمام نکنم، فرصت از دست میرود. شعرها نیز غالباً شکلی جوششی دارد و کمتر میتوانم آنها را ویرایش کنم. چنین است که این آرزویم چندین سال برآورده نشد.
من در سالهای پیش، آنمایه از فراغت و آمادگی ذهنی را داشتم که چند ماه تمام را بر سر یک سروده بگذارم و چنین بود که مثنوی «بازگشت» طی چهار ماه کار مداوم سروده شد و مثنوی «کفران» ده ماه وقت را دربرگرفت. من در آن چهار ماه و آن ده ماه، غالباً مشغول کارهایی از این قبیل بودم که در این نوشته میخوانید. دریغ که در آن زمان به فکر یادداشت کردن نیفتادم، وگرنه شرح جزئیات سرایش مثنوی «کفران» ـ که بیش از هفت پاکنویس به خود دید ـ میتوانست رسالهای باشد و بسیار به درد دیگران هم بخورد، بهویژه که شعر نیز قویتر از این بود و ظرایف بیشتری داشت.
باری، شعر «شب یلدا» که مثنویای بود نسبتاً کوششی و سرودنش مدتی طول کشید، این اجازه را میداد که شرح مراحل سرایش آن را قلمی کنم. و اینک آن شرح را میخوانید، البته به صورت ویرایشنشده و تقریباً بالبداهه.
q
شب یلدا بود و این مصراع به سراغم آمد: «شبهای بد بلندترند از همیشهها» و این الهامگونهای بود که مرا به سرایش بقیة شعر مجاب کرد.
هنوز قالب شعر روشن نبود. مسلماً یا باید غزل میشد و یا مثنوی. اگر غزل میشد، باید قافیه را از نوع «پیشه»، «ریشه» و امثال آن انتخاب میکردم و این، برای شعری که در آن میخواستم قدری حرف بزنم و درگیر قافیههای سخت نباشم، خوب نبود. پس مثنوی را اختیار کردم.
مصراع دیگر چه باشد؟ من هیچ راضی نمیشوم که ردیف اختیار نکنم، آن هم در اولین بیت یک مثنوی. پس لاجرم باید ردیف داشت. ولی ردیف و قافیه چه باشد؟ میتوان «بلند» را قافیه گرفت و بقیه مصراع را ردیف ساخت، ولی در آن صورت، برای مصراع دیگر، چیزی باقی نمیماند. پس قافیة «همیشه» و ردیف «ها» مناسبتر به نظر میآید. قافیة دیگر، میتواند «شیشه» باشد که کمابیش باری عاطفی دارد یا لااقل برای یک بیان عاطفی میتوان از آن استفاده کرد. شیشه میتواند بشکند یا کدر باشد یا یخزده باشد و خلاصه قابلیت تصویرسازی دارد. من در نهایت، بهتر دیدم از «خون و شیشه» تصویری بسازم. شیشه میتواند دست را خون کند و از سوی دیگر، «خون به شیشه کردن» هم داریم. من بهتر دیدم که همین «خون به شیشهکردن» را ملاک گیرم، ولی آن را در این مصراع آشکار نکنم و بدین ترتیب، تصویر خون و شیشه در حالت تعلیق برای شنونده باقی بماند. در جایی دیگر، میتوان تصویر را کامل کرد و چنین بود که این مصراع را ساختم تا در جایی در آخر شعر استفاده کنم «خون شما به شیشه شود جانگدازتر» و بدین ترتیب، آن تصویر مبهم و معلق، معنی میشود و به نظر من، این کاری هنری است، گرهگشایی مصراع اول، در آخرین مصراع شعر.
پس این مصراع جدید، لاجرم باید آخرین مصراع شعر باشد. من در اینگونه موارد، میکوشم برای یادآوری بیت اول، قافیههای آن را کاملاً حفظ کنم. پس قافیة دیگر بیت آخر، میتواند همان «همیشه» باشد و اینجا تا حدی ساختار شعر هم مشخص شده است. من کم کم به سوی این سوق داده میشوم که تصویری جانگداز از یک شب یلدا را بیان کنم. در اینجا تکلیف بقیة شعر کمابیش روشن شده است. مسلماً وقتی شب بلندتر باشد، رنجهایی که در شب رخ میدهند هم بلندتر میشوند. من به واقع میکوشم چنین القا کنم که برای کسانی که زندگیشان تاریک و شبآلود است، شب یلدا به این تاریکی میافزاید.
پس باید به دنبال نشانههایی از رنج در شب باشیم، مثل سرمای زمستان، خوابهای بد و امثال اینها، و چنین تصویر کنیم که در شب یلدا، به واسطة بلندی شب، این رنجها بیشتر میشوند. از اینجا مضمون بیتی دیگر شکل گرفت که به نظر من بسیار خوشساخت است. ردیف بلندی دارد که خود بلندی را القا میکند و «روزنامه» که کلمة کلیدی و تأثیربرانگیز شعر است، در قافیة مصراع دوم میآید، یعنی بهترین جای. میان «شب» و «روز» تضادی وجود دارد و روزنامه، در عین حال یک بار معنایی دیگر هم دارد، وسیلة آگاهیبخشی. به هر حال، اول مصراع دوم ساخته شد و جامه به اعتبار قافیة روزنامه انتخاب شد.
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
گفتیم که شب، زمان خوابهای بد نیز هست. پس میتوان این را در بیتی دیگر تصویر کرد، تصویر کودکی که خوابهای ترسناک میبیند.
کودک ... قبر ببیند بلندتر
خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر
به واقع میخواستم با وارد کردن شخصیت کودک، بیت را عاطفیتر کنم.
خوب، شب یلدا عناصری دارد و بهتر است حتیالامکان آنها را هم به میان بکشیم. میوههای شب چله میتوانند دستاویز خوبی باشند، بهویژه «سیب» که هم درختی دارد و هم زمینی. اینجا میتوان چنین گفت که تو ـ که همیشه سیب زمینی میخوردهای ـ فقط امشب سیب درختی میخوری.
برای پروراندن این مضمون، مشکل داشتم. نمیخواستم به صراحت از هر دو نوع سیب نام ببرم که مثلاً «سیب زمینیای که درختی شود شبی». پس مصراع را چنین ساختم
سیبی که میخورید، درختی شود شبی
باز اینجا به این قانع نمیشوم که «شبی» را قافیه کنم. «شود» هم نه. قافیه باید کلمة کلیدی مصراع باشد، یعنی «درختی» و برای مصراع دوم، کمی به تنگنا برخوردم. در آغاز این مصراع ساخته شد «هنگام دوردیدن سختی شود شبی» و به این ترتیب، پنج بیت از شعر فراهم شد
اینجا در این تصادف خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
کودک؟؟ و قبر ببیند زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببیند زیادتر
هنگام دوردیدن سختی شود شبی
سیبی که میخورند، درختی شود شبی
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
شعر تا اینجا درست شد و بقیة کار ماند برای حدود یک ماه بعد که باز، حالی دست داد.
حدود اواخر دیماه، شبی به یکی دو بیت از این شعر برای استفاده در جایی نیاز داشتم. دیدم خوب نیست از شعری که هنوز ناقص است، بخشی را چاپ کنم. پس به فکر تکمیل شعر افتادم و البته حالم هم مساعد بود، چون در این روزها، مدتی با شعر حشر و نشر داشتم. در اول، یک بازنگری برای بیتهای اول لازم بود. یک مشکل این بیتها، تعدّد مخاطب آن بود، یعنی گاه سومشخص میشد و گاه دوم شخص. بهتر دیدم به جای مخاطب سومشخص نیز از دوم شخص استفاده کنم تا شعر ملموستر شود و تکلیف خواننده هم با آن روشن باشد. پس ضمایر این بیت را عوض کردم، به این شکل.
هنگام دوردیدن سختی شود شبی
سیبی که میخورید، درختی شود شبی
و بیت زیر هم لاجرم باید تغییر میکرد.
کودک ... قبر ببیند بلندتر
خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر
من به واقع میخواستم با وارد کردن شخصیت کودک، بیت را عاطفیتر کنم. ولی در نهایت، وقتی دیدم که مخاطب در بقیه بیتها دوم شخص است، بهتر دانستم که اینجا نیز خود او باشد. پس بیت چنین شد
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
شاید به نظر بیاید که بهتر بود جای دو مصراع این بیت، عوض میشد، ولی من در مثنوی دوست دارم که حرف اصلی (در اینجا خواب) در مصراع دوم گفته شود و خواننده در مصراع اول، کمی در ابهام بماند که «دار و صلیب و قبر» در کجا دیده میشود، و در مصراع دوم بداند که منظور خواب است. البته اگر میشد به جای «ببر»، «دیو» باشد، بهتر بود، ولی مشکل قافیه داشتیم. من اصرار داشتم که ردیف طولانی باشد و مثلاً «زیاد» را قافیه نکنم. به واقع همان کلمهای قافیه شود که خوابش دیده میشود، یعنی کلمة کلیدی شعر. پس بهترین محل قافیه، همان «قبر» و «ببر» است که اگر دومی دیو میبود، اولی سخت میشد.
برای بیت سیب درختی، در نهایت، مصراعی ساخته شد که البته به نظرم بهترین نیست، ولی بهتر از این هم نمیشد.
یلدا حریف اینهمه سختی شود شبی
اینجا ردیف «شبی» دیگر مناسب نیست، چون یلدا خودش «شب» است. پس ردیف را عوض کردم و بیت در نهایت چنین شد
یلدا حریف این همه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
معنی سخن این است که این آدمها به هر حال امشب میکوشند بر سختیها غلبه کنند و به واقع به برکت یلدا، یک شب سیب درختی بخورند. پس یلدا کمی هم نشاطآور شده است، ولی نشاطی تلخ. بنابراین میتوان یکی دو بیت دیگر هم آورد که در آنها این نشاط تلخ و طنزآمیز تداوم یابد.
در اینجا دو چیز موازی هم پیش رفت که بیت بعدی را ساخت. یکی این که میخواستم بگویم همین نشاط امشب هم ناشی از یک حاتمبخشی شب یلدای عدهای بخیل است. عطاکردن بخیل، خود یک تناقض دارد که سخن را طنزآمیز میکند. همینگونه است کاربرد «مستوجب» که غالباً در مواردی به کار میآید که یک کیفر درکار باشد، چنان که مثلاً میگویند «مستوجب اعدام» و من به نوعی این عطا را یک جزا دانستهام. به واقع «مستوجب» جای «مستحق» را گرفته است. پس مصراع اول چنین شد
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
آن ردیف «شبی» را که در بیت پیش کنار گذاشته بودم، اینجا خرج کردم. باز هم روشن است که بهترین قافیه، «بخیلان» است که میتواند قافیة دیگر «وکیلان» را در خود داشته باشد. پس مصراع دوم عجالتاً این شد:
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی
اما «وعده» از کجا آمد؟ این هم جریانی دارد. من بعد از سیب، به سراغ یک نماد دیگر شب یلدا رفته بودم، هندوانه، آن هم هندوانهای که غالباً به خاطر عمر زیادش از تابستان تا زمستان، پوک میشود. حالا میتوان این هندوانة پوک را به وعدههای پوک تشبیه کرد و شعر را کمی سیاسی ساخت. در اینجا، مضامین با هم گره میخورند. اگر در اینجا بگوییم «منظور وعدههای وکیلان شوی شبی» مشکل حل میشود.
خوب، بیت بدی نشد. هم نوعی نقیضنمایی دارد که به کار طنز میآید و هم میان «مستوجب» و «منظور» از طرفی و «وعدهها» و «وکیلان» و از طرفی «شوی» و «شبی» نوعی تناسب آوایی وجود دارد یعنی هر زوج کلمه، با یک حرف شروع میشوند. در عین حال، این را هم غیرمستقیم گفتهایم که ما به همین وعدهها نیز دل خوش کردهایم.
ولی بیت «هندوانة پوک» بیچارهام کرد. بارها آن را به شکلهای مختلف درآوردم. در ابتدا خواستم با تکرار «وعدهها» سخن بیت قبل را ادامه دهم، ولی دیدم خیلی صریح و ساده میشود. بهتر بود از خیر وعدهها بگذرم و بیتی مستقل بسازم. از طرف دیگر، بهتر است که «پوک» به عنوان کلمهای کلیدی در قافیه باشد. خوب قافیة بعدی چه شود؟ «خوک»، «کوک»، «دوک» هیچکدام به دل نمیچسپید. من میخواهم از «پوک» بیشترین کار را بکشم، پس بهتر است با چیزی قافیهاش کنم که طنزی قوی پدید آید. «ملوک» میتواند گزینهای خوب باشد. ولی ساختن بیت، دیگر کار حضرت فیل بود.
سهم تو هندوانة پوک است نازنین
مانند گفتههای ملوک است نازنین
یعنی که گفتههای ملوک است نازنین
نه، خوب نشد. مصراع اول خیلی صریح است. این طنز نشد، طعنه شد. مشکل دیگر این است که هندوانة شب چله برای همه پوک است. پس نباید گفت این هندوانه سهم توست. میشود گفت:
گفتند هندوانه چه پوک است...
این هم نشد.
در نهایت به نظرم میرسد که این بیت، بیتی نمیشود. بهتر است سخن را سمتی دیگر بچرخانم. یادم آمد که حدود ده سال پیش طنزی از تلویزیون دیده بود که در آن، از ایهام موجود در عبارت «خوراک برّه» استفاده شده بود. من میتوانم این را به کار گیرم، به گونهای که در اول نوید دهم که امشب «خوراک بره» به تو میدهند و در بیت بعد، معلوم شود که منظور، «پوست هندوانه» است. مصراع اول، چنین شد.
امشب خوراک برّه نصیب تو میشود
باز آمدیم بر سر انتخاب قافیه. طبق اصول، بهتر است «بره» قافیه شود، ولی با این قافیه، مضمون جور نمیشود. «دره»، «اره»، «ذره» هیچیک مناسب نیستند. پس «نصیب» را قافیه میکنم و طبق معمول، حرف اصلی را در مصراع دوم میگذارم. بهترین گزینه برای قافیة مصراع اول، «جیب» است.
امشب کلید بخت به جیب تو میشود
دو تا «امشب» شد، پس دومی را «آری» میسازم که نوعی تأکید را برساند.
امشب کلید بخت به جیب تو میشود
آری، خوراک برّه نصیب تو میشود
این بیت را کنار بیتهای نویدبخش بالا میگذاریم، ولی مضمون را آشکار نمیکنیم تا در جایی دیگر با ظرافت از پوست هندوانه سخن گفته شود. این گره هم باید در اواخر شعر باز شود.
در ضمن، به نظرم میرسد که مصراع «سیبی که میخورید درختی شود مگر» هم کمی گنگ است. آن را هم باید گرهگشایی کرد و البته در آخر شعر. پس در اینجا برای واردکردن ضربه در آخر شعر، سه مضمون داریم، این دو به اضافة «خون به شیشه شدن» و اینها دست ما را برای آخر شعر که باید تأثیرگذار باشد، پر نگه میدارند.
اکنون این بیتها تقریباً ساخته شدهاند، ولی در بهترین شکل نیستند:
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
یلدا گذشت، گریه کن و باز خنده کن
سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن
تا هندوانه پوست شود، صبر کن کمی
آن پوست، سهم توست شود، صبر کن کمی
بله، مصراع آخر مشکل دستوری دارد. هم کمی ناگزیر بودم و هم از این کار خوشم آمد. گویا «آن پوست سهم توست» خودش «شدنی» است. کاری شبیه «من دوست دارم از تو بگویم را» از یدالله رؤیایی شده است. این عبارت من، کمی هم بار طنز دارد. گویا این «سهم توست» هم قطعی نیست و باید بعداً بشود. خواستم همانند شاعران قدیم که برای خطاهای وزنی و تکرار قافیه فوراً بیتی در اعتذار میآوردند، این بیت را بنویسم
کشتی شکست و طایفه را آب میبرد
نحوی هنوز غصة دستور میخورد
که اشارتی به داستان نحوی و کشتیبان هم دارد. ولی دیدم موضوع قدری لوس میشود. به واقع ما در این مقام، نباید دربند این حرفها باشیم.
در ضمن، برای ادامة سخن بره و پوست، به نظرم آمد که میشود این بیت را اضافه کرد
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ باش
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ باش
ولی این بیت، کمی نصیحتآمیز است و خوشم نمیآید که شعر با این سخن پایان یابد. بهتر است شعر با طنزی تلخ تمام شود.
اکنون حس میکنم که باید کم کم شعر را جمع کرد. دیگر هرچه بگویم شاید تکرار همین حرفها باشد. دوست داشتم از دیگر متعلقات شب یلدا مثل آجیل و امثال اینها هم چیزی بگویم ولی حس میکنم موضوع کشش این همه تفصیل را ندارد.
ولی مشکلی که حالا با آن روبهرویم، انسجامبخشیدن به شعر است. مثل همیشه از این شاخه به شاخة دیگر رفتهام. یک شعر عاطفی دربارة شب یلدا، به طنزی اجتماعی کشیده است. من از این نگران نیستم، ولی باید مسیر حرکت از آن لحن به این لحن، طبیعی و بدون دستانداز باشد.
جایگاه بیتهای اول روشن است. ولی بیتهای آخر نیاز به ترتیب خاصی دارند. این بسیار مهم است که شعر را به کجا ختم کنم. «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» اگر نخواهد در آخر بیاید، دیگر در هیچ جایی نخواهد آمد. لطف تکرار قافیة بیت اول، در همین است که در بیت آخر باشد. البته اگر مثنوی بسیار طولانی میبود، این بیت را میشد به صورتهای گوناگون، در آغاز فرازهای مختلف آورد، چنان که در مثنوی «کفران» کردهام، ولی در اینجا تکرار مضمون و قافیه در اواسط شعر مناسب نیست. پس این بیت را در آخر میگذارم. ترکیب فعلی این است.
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
امشب کلید بخت به جیب تو میشود
آری خوراک برّه نصیب تو میشود
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ باش
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ باش
یلدا گذشت، گریه کن و باز خنده کن
سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن
تا هندوانه پوست شود صبر کن ولی
آن پوست سهم توست شود، صبر کن ولی
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
اینجا فکری به نظرم آمد. اصلاً از اول دوست نداشتم سخن «امشب کلید بخت به جیب تو میشود...» از زبان راوی شعر باشد. بهتر بود از زبان کسی دیگر باشد. حالا دیدم که میشود این بیت از زبان همان وکیلان باشد، یعنی وعدهای که دادهاند، همین است که «امشب خوراک بره میخوری». پس میتوان لحن را قدری شعاری و مطنطن ساخت.
امشب کلید بخت به جیب شما شود
یعنی خوراک بره نصیب شما شود
این بد نشد، به ویژه که از نظر آن افراد، همین خوراک بره خوردن، نوعی خوشبختی است (یافتن کلید بخت).
در ضمن، در ساختار جدید، لازم افتاد که در این قسمت وعدههای وکیلان، یکی دو بیت دیگر هم بیاید تا حالت سخنرانی و شعار آن پررنگتر شود.
در ضمن، به نظرم آمد که در جایی دیگر میتوان همین سخن را به شکلی دیگر پروراند و گفت
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
که این هم ایهام دارد. «خوراکی که شبان میخورد» یا «خوراکی که از گوشت شبان ساخته شده است.» و این، با بیت «این پوست را رها کن و ای بره گرگ شو / کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو» همراستا است. (در این بیت، «باش» ردیف را به «شو» بدل کردم که حماسیتر است.)
حالا به نظر میرسد که آخر شعر، میتواند حماسی باشد و به نوعی طنز حماسی ختم شود «سال دگر خوراک شبان میخوریم ما» یک حسن این ساختار این است که به نظرم میرسید در ساختار قبل، طرف با «پوست هندوانه» کمی تحقیر شده بود. حالا خوب است که «پوست هندوانه» از زبان آن وکیلان و بخیلان مطرح میشود و از طرف ما، از خوردن شبان سخن میرود. به خاطر داشتهباشیم که حاکمان هم همواره شبانان جامعه دانسته میشدهاند. این شبان بسیار معنی میدهد.
با این وصف، مصراع «سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن» میتواند به شکلی دیگر درآید و پیامی دیگر داشته باشد. قبلاً معنی آن این بود که تا یلدای دیگر، ناچاری سیب زمینی بخوری. حالا میتواند این باشد که «سال دگر به سیب زمینی بسنده کن» یعنی در سال دیگر، شب یلدا هم سیب زمینی بخور، و این نوعی استغنا در خود دارد. در این صورت، قافیه هم میتواند عوض شود و حماسیتر شود، یعنی «رنده». خوب، میدانیم که سیب را رنده هم میکنند و این البته مخصوص مرفهین است. با این شرح، این مصراع چطور است؟
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
به نظرم کمی خشن شد. تا ببینیم چه میشود.
حالا دیگر ساختار انتهای شعر عوض شد و بیت «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» نمیتواند در آخر بیاید. این را میتوان در آخر بند اول شعر آورد. پس ترتیب جدید این است.
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
q
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
زین پس کلید بخت به جیب تو میشود
آری خوراک برّه نصیب تو میشود
تا هندوانه پوست شود صبر کن کمی
آن پوست سهم توست شود، صبر کن کمی...
q
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ شو
سال دگر به سیب زمینی بسنده کن
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
امسال اگر بریدة نان میخوریم ما،
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
شعر ساختار منظمی یافت، البته با کمک مربعهایی که در میان بعضی بیتها نهادهام. شاید بتوان بیتهایی برای وصل این پارهها سرود، ولی به نظرم ضرور نیست. پس تا اینجا شعر خاتمهیافته تلقی میشود، در حوالی ساعت سه بامداد چهارشنبه 29 دیماه 1384. این شعر را چند شبی پیش از یلدا شروع کردم و به این حساب، حدود یک ماه بر سر دستم بود. ولی در این یک ماه، دو بار حال کار یافتم، یکی همان شب اول و یکی امشب، که با وجود بیخوابی شب پیش، بسیار خسته بودم و هیچ آمادگی برای بیدارماندن نداشتم. خوب چه میشود کرد؟ جنون نوشتن است دیگر. هم شعر پایان یافت و هم یک مطلب مفصل در شرح مراحل سرایش آن.
حالا میتوان نگاهی خریدارانه به اثر انداخت و ارزش آن را سنجید؟ شاید زود باشد، ولی اینقدر میدانم که این، شعری در حد بهترین آثارم نیست. در آن، التزام بر هنر غلبه دارد و برندگی بر زیبایی تفوق یافته است. البته من در این ایام به چنین شعرهایی نیاز دارم. تقاضای بیرونی برای شعرهای برنده و کوبنده بیش از سابق شده است. حس میکنم بسیاریها از من انتظار اینطور شعرهایی دارند. به هر حال، به قول خودم در غزلی دیگر،
گر ضعیف است و قوی، حاصل بیتابی ماست
و همین بس که نفس میکشد و جان دارد
ولی حکایت پایان نیافت. در نشستی دیگر، به فکر افزودن یکی دو بیت به انتهای وعدههای وکیلان است. این بیتها به نظرم آمد ولی هیچ نپسندیدم. بسیار ساده است.
من آمدم ترانه بیارم برایتان
آجیل و هندوانه بیارم برایتان
روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود
سختی همیشه در صد و سی سال اول است
فقط مصراع آخر اگر تبدیل به یک بیت شود، خوب است و با بیت بعد که «صبر» دارد، جور میشود. مسلماً قافیة آن باید یا «سال» باشد و یا «اول»، تا یک ردیف حداقل «است» داشته باشیم. ولی این کار سختی است.
ولی هنوز با این شعر کار دارم. به نظرم میآید که از بیت اول، خیلی زود به بیت دوم پرتاب شدهام. میشود با تکرار این بیت به صورت معکوس، کمی زمینة حسگرفتن را ایجاد کرد، نظیر کاری که در مثنوی شهر من کردم، به این صورت
صبح است و آبگینة رؤیاست شهر من
دلخواه و دلفریب و دلآراست شهر من
دلخواه و دلفریب و دلآراست شهر من
یعنی عروس جملة دنیاست شهر من
حالا میتوان گفت
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
تا آب این درخت بخشکد به ریشهها
ادامة شعر برای دو ماه دیگر ماند تا فرصتی به دست آید.
بالاخره در ایّام نوروز و حدود سه ماه بعد از نوشتن اولین مصراعها، شعر را به صورتی که میخوانید تکمیل کردم.
در نگارش نهایی، شعر تغییراتی هم یافت. آن بیتهای نسبتاً صریح وعدههای وکیلان را برای تکمیل ساختار شعر در آن گنجاندم.
برای مصراع «سختی همیشه در صد و سی سال اول است»، قافیة «جنگل» را مناسب دانستم که با سختی تناسب دارد. در کنار آن «کوه» آمد و آنگاه مضمون به سمت افسانههای کهن هدایت شد که قهرمان داستان از کوهها و جنگلها میگذرد تا به قصری میرسد. «قصر زرنگار» تعبیر خوبی بود، بهویژه که باری در یکی دیگر از شعرهایم نیز آن را آورده بودم
نی رخت حلّه داشتهایم و نه فرش خز
نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه
این به نظرم بد نیست که گاهی یک شعر، به کمک یک ترکیب آشنا، شعری دیگر از همان شاعر را به یاد آورد. من باری دیگر هم این کار را کردهام. مثلاً
ما هر دو تن، دو نیمة سیبیم، عین هم
آیینه بر مگیر به سیمای زشت من
که در غزلی گفته شده بود و در غزلی دیگر چنین یادآوری شد، و این شعر دوم به نوعی پاسخگوی شعر اول است.
ما شاخههای سرکش سیبیم عین هم
یک باغبان بیاید و پیوندمان زند
در نگارش جدید، به جای «زین پس» در مصراع «زین پس کلید بخت به جیب تو میشود»، کلمة «دیگر» را گذاشتم به دو ملاحظه، یکی این که وقتی صحبت از رسیدن خوشبختی در سالها بعد و پس از گذر از کوه و جنگل باشد، نباید «زین پس» گفت چون «زین پس» به زمانی قریب اشاره دارد. از طرف دیگر این «زین» و «زان» و امثال اینها را نمیپسندم. به یاد زین اسپ میافتم.
به همین ترتیب، «صبر کن کمی» را هم در بیت بعدی به «صبر کن عزیز» بدل کردم چون دیگر زمان کم در کار نیست.
آن «آری» هم در مصراع «آری، خوراک برّه نصیب تو میشود» لازم نبود و کمی لحن را بدون جهت رسمی و دیکلمهای میساخت. به جایش «هر شب» بهتر است، چون کسانی که وعده میدهند، معمولاً وعدههای خوشایند میدهند.
و در نهایت، شعر قابل ارائه، این است، یک مثنوی پانزده بیتی که در زمستان 1384 شروع شد و در بهار 1385 پایان یافت و لاجرم تاریخ امسال را دارد. البته در این مدت، فقط سه نوبت بر سر کار نشستم و دیگر مجالی از نوع کار مداوم و پیهم بر روی مثنوی «کفران» یا «بازگشت»، فراهم نشد. البته شعر هم آن کشش را نداشت.
اینجا در این تلاقی خونها و شیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
شبها بد بلندترند از همیشهها
تا آب این درخت بخشکد به ریشهها
امشب بدون جامه بخوابی بلندتر
بر روی روزنامه بخوابی بلندتر
دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر
خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر
وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر
خون شما به شیشه شود جانگدازتر
q
یلدا حریف اینهمه سختی شود مگر
سیبی که میخورید درختی شود مگر
مستوجب عطای بخیلان شوی شبی
منظور وعدههای وکیلان شوی شبی:
من آمدم ترانه بیارم برایتان
آجیل و هندوانه بیارم برایتان
روزانتان همیشه به جوزا بدل شود
شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود
آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است
سختی همیشه در صد و سی سال اول است
دیگر کلید بخت به جیب تو میشود
هر شب خوراک برّه نصیب تو میشود
تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!
آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!
q
کوچک زیاد بودهای، اینک بزرگ شو
این پوست را رها کن و ای برّه! گرگ شو
سال دگر به سیب زمینی بسنده کن
مردان سیبخور را چون سیب رنده کن
امسال اگر بریدة نان میخوریم ما،
سال دگر خوراک شبان میخوریم ما
پنجشنبه 10 فروردین 85
گمان نمیکنم مثنوی از این پس تغییری جدّی بکند، مگر با نقد و نظر دوستان. و من مشتاق این نظریات هستم.
+ پیوند
آیا شود بهار که لبخندمان زند؟
از ما گذشت، جانب فرزندمان زند
آیا شود که بَرْشزنِ پیر دورهگرد
مانند کاسههای کهن بندمان زند؟
ما شاخههای سرکش سیبیم، عین هم
یک باغبان بیاید و پیوندمان زند
مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد
دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند
نانی به آشکار به انبان ما نهد
زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند
ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد
بردارد و به کوه دماوندمان زند
رویینتنیم، اگرچه تهمتن به مکر زال
تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند
سر میدهیم زمزمههای یگانه را
حتّی اگر زمانه دهانبندمان زند
اسفند 1380
+ زمستان کابل
ای ابرِ سردکوشِ زمستان! در کیسهء دریده چه داری؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بیسپیده بباری؟
ای ماه، محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن
تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری
یخبسته شد نفس به گلو هم، خون کسان به کوچه و جو هم
آن سویِ کوهِ ساکت و سنگی، ای آفتاب! گرمِ چه کاری؟
کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندهء اجاق تهی شد
مردان هنوز بر سر چالش، مردان هنوز گرم سواری
گفتند; «برف شعر سپید است، یا نقل آستانهء عید است
اینها به یُمن خون شهید است» زن گفت; «خون شوهرم، آری!»
میگفت; «جای برف چه میشد ای آسمان! ستاره بپاشی
تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری
تا یک بغل ستارهء روشن مرگ لجوج را بفریبد
تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری
تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند
در جشنِ بیسرود گل سرخ، در دشتِ لالههای بهاری»
q
رفتار سرد برفِ شب و روز، برخورد گرم سربِ نهانسوز
این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته، باری
آبان 1375
+ برگی گل بر مزار احمد
یازده زمستان را بدون احمد زارعی گذراندیم، پس از آن که هفت بهار را با او تجربه کردهبودیم. گفتن از احمد زارعی برایم سخت است، چون نمیدانم او را به راستی چه بنامم. شاعر؟ پژوهشگر؟ مدیر؟ بسیجی؟ میبینیم با همه این کلمات کم میآورم. در احمد چیزی بود فراتر از اینها. به واقع او همه اینها بود، به اضافه انسانیت، معنویت، صداقت و نفسی گرم که ما را چون شیشه میگداخت و شکل میداد. فردا در انجمن شعر ارشاد اسلامی خراسان رضوی (نگارخانه میرک) مراسم بزرگداشتی برای احمد زارعی برپاست، با حضور خانواده و دوستانش. من قرار است این شعر را در آنجا بخوانم. ولی به راستی با یک شعر دل آدم قرار میگیرد؟ ما فقط بدین وسیله خود را تسلی میدهیم.
باری، این یک مجموعه رباعی به هم پیوسته است با یاد احمد زارعی و محصول سال ۱۳۷۳ یعنی ایام درگذشت شادروان احمد زارعی. از خدا میخواهم که به آبروی او، ما را هم عاقبت به خیر گرداند.
اوّل حمد خدای قهّار کنم
دوّم نعت احمد مختار کنم
سوّم وصف حیدر کرّار کنم
چارم هجو مردم پَروار کنم
این قول اگر از هر دو جهان رد باشد،
گوینده به هفت قبله مرتد باشد،
شادم که همین نظمِ پریشان، روزی
برگی گل بر مزار احمد باشد
احمد! نه طلوع میشناسم، نه غروب
از قحطِ شمال تا به طوفان جنوب
با مردم بینوای خود میگویم
افسانة یک خرمن و صد خرمنکوب
احمد! نه به گندم است امیدم، نه به جو
یعنی نه به کهنه پایبندم، نه به نو
این چار کلام بذر ناقابل را
میپاشم و مینهم به امّید درو
تا کی خود را به پیچ و تاب افکندن؟
با قول و قصیده در عذاب افکندن
احمد! ماییم و در هوایت با عجز
بیتی دو، سرودن و در آب افکندن
احمد! نه خدا بود و نه شیطان ما را
نی کفر بهانه شد، نه ایمان ما را
هر بار که این یقین به شک میغلتید،
لبخند تو میکرد مسلمان ما را
واعظ گفت; «دوزخ مخلّد سخت است»
تاجر گفت; «کسب کمدرآمد سخت است»
شاعر گفت; «مدح مردم بد سخت است»
دیدیم که یاد مرگ احمد سخت است
یارب! گل سرخ دیگری بخش به ما
احمد رفتهاست، حیدری بخش به ما
عرفان و جنون و شعر و افسون و خیال
اینها عَرَض است، جوهری بخش به ما
این خانه نه سقف و نه ستون میخواهد
این عرصه نه شعر و نه جنون میخواهد
تا سرختر از همیشهها جلوهکند،
خون میخواهد بهار، خون میخواهد
احمد، احمد! زمین زمینی دگر است
ایمانِ کنونیان به دینی دگر است
بیهوده مخواه دست مردم گیرد
این دست، میان آستینی دگر است
دنیا همه تلخ، اهل دنیا همه تلخ
باران همه تلخ، آب دریا همه تلخ
اقیانوسیم رو به مرداب شدن
امروز، تمام شور و فردا همه تلخ
احمد! نه پلنگ و نه شغال آمدهاست
کفران شده نعمت و زوال آمدهاست
این رود که پُل میشکند از پی پُل،
سیلی است که بعدِ خشکسال آمدهاست
احمد! دریا دروغ میگوید و بس
جنگل در سوگِ خویش میموید و بس
این مزرعه میشناسد این مردم را
سنگ است که پشتِ سنگ میروید و بس
این قومِ جهادکرده آخر سر باخت
سر باخت، ولی پی زر و زیور باخت
احمد! این دور، دورِ بیتمکینی است
در اصغر اگر نباخت، در اکبر باخت
دیدم رمضان و عیدِ این مردم را
این دیگِ پُر و اجاقِ بیهیزم را
با روزة ما فروختند آخر ماه
انبانِ زیادماندة گندم را
بردیم، ولی جنازة بیکفنان
خوردیم، ولی طعنة مردان و زنان
بستیم، ولی دل به بهاری که نبود
ماندیم، ولی کیسهکش نرمتنان
امروز اگر نشستة زنجیری،
فردا اگر انداختة تقدیری،
نومید مشو، دو لقمه نانت بدهند
آن روز که از فریبخوردن سیری
باری، منم از طنابِ رد آویزان
از نیک رمیده و به بد آویزان
این دست، که از گردنم آویخته شد
تا گردنم از کجا شود آویزان
احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود
تا معرکه گرم است، دُهُل باید بود
مقصود، فرنگ است و مسافر همهقوم
خوش میرود این قافله، پُل باید بود
خون شو، که نسیمِ نوبهاری برسد
بشکن، که به قوم، کار و باری برسد
احمد! سرطان بگیر کز برکت آن
نانی به دهان مردهخواری برسد
آهنگ سکوت ما رساتر خوشتر
افسار شکموران رهاتر خوشتر
آری، بگذار تا نکوتر بخورند
این چوب خداست، بیصداتر خوشتر
با بیم تمام از تمام تبعات،
با پوزش سخت از عموم حضرات،
افسانة رنج ما ندارد پایان
تقدیم به روح پاک احمد، صلوات
دی 1373
+ آمد و رفت...
و قسمخوردهترین تیغ، فرود آمد و رفت
ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت
در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرینشدهای بود، فرود آمد و رفت
کودکی، بادیهای شیر، خطابی خاموش:
پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت
از خَم کوچه پدیدار شد انبانبردوش
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد رفت
از کجا بود، چهسان بود؟ ندانستیمش
اینقدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت
فروردین 1369
+ چوب و شیشه (شعری تازه)
تو را از شیشه میسازد، مرا از چوب میسازد
خدا کارش درست است، این و آن را خوب میسازد
تو را از سنگ میآرد برون، از قلب کوهستان
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب میسازد
در آتش میگدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان میتراشد تا مرا مطلوب میسازد
تو را جامی که از شیر و عسل پُر کردهاش دهقان
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب میسازد
تو را گلدان رنگینی که با یک لمس میافتد
مرا ـ گرد سرت میچرخم و ـ جاروب میسازد
تو از من میگریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب میسازد
مرا سر میدهد تا دشتهای آتش و آهن
و آخر در مصاف غمزهای مغلوب میسازد
q
خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی مشهد، 2 مرداد 1384
یکی را شیشه میسازد، یکی را چوب میسازد
+ آن دست دیروزین
برای جناب دژآکام گرامی که این شعر را خواسته بودند
عاقبت با ناله سودا میشود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل میرسد راهی که نیست
از کرامتهای بسیارت همین ما را رسید
شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست
خوب میدانیم و میدانی که چندین سال قحط
آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست
آخر امّا صبر کن، ای آسمان! خواهی شنید
نورِ صد خورشید میگیریم از این ماهی که نیست
دست اگر آن دستِ دیروزین ما باشد ـ که هست ـ
باز هم گندم برون میآرد از کاهی که نیست
کُشتة خود میشود این ایل، حتّی در شکست
تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست
+ هفتاد و دو تیغ
آی دوزخسفران! گاهِ دریغ آمده است طعمهء تلخ جحیمید، گلوگیرشده فوج فرعونید یا قافلهء قابیلید؟ ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم! حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست خیمه تشنه است، غمی نیست، گلاب آلوده است آبِ این بادیه خون است که وانوشد کس شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه تشنه میسوزیم با مَشک در این خونیندشت آی دوزخسفران! گاهِ سفر آمدهاست شهریور 1368
سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است
چرکِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده
ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید
سرِ برگشت نداریم، نداریم ای قوم!
خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست
سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است
زهر باد آن آب کز دست شما نوشد کس
تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت
کاروان با سر رهبر برود نیست شگفت
بر نمیگردیم زین دشت، مگر بر نیزه
دست میکاریم تا مرد بروید زین دشت
سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمدهاست
+ بر گردید...
هلا، هلا! به کجا میروید؟ برگردید


مهربانیها ()