+ شعری از محمدحسین انصارینژاد
جناب محمدحسین انصارینژاد، شاعر توانا و خونگرم بوشهری، با لطفی که همواره نسبت به مردم و کشورم دارد، این شعر را سروده است و این چندمین شعر او برای افغانستان است. با سپاس از ایشان، شما را به شعر مهمان میکنم.
نشستهای کسی از جادهی هرات بیاید
امیر کشورت از فتح سومنات بیاید
چگونه عنصری از کابلت قصیده بخواند
اگر به کالبدش نفخهی حیات بیاید
مگر سنایی غزنین با عصای شکسته
سحر به خواب تو با دفتر و دوات بیاید
شهید بلخ از آن قلهها اگر بسراید
چقدر قاصدک سرخ از آن فلات بیاید
به ماه زل زدهای ماه کابلت به محاق است
مگر به خواب تو با شاخهی نبات بیاید
دلت گواهی بد میدهد صدا بزن امشب
خبر دهید که آن پیر از هرات بیاید
دوباره نقشهی جغرافیاست سفرهی نانت
که بوی گندمی از سمت روستات بیاید
و کودکان تو با مشک تشنه چشم به راهاند
خدا کند که علمداری از فرات بیاید
خدا کند که به ساحل رسند گمشدگانت
و بر قلمرو توفانیات ثبات بیاید
خدا کند که همین جمعه آن ستارهی موعود
میان ندبه و شبخوانی سمات بیاید
+ از پشت سایهها
به تازگی کتاب «از پشت سایهها»، مجموعه شعر محمدحسین انصارینژاد شاعر باصفای بوشهر توسط انتشارات سپیدهباوران منتشر شد. من افتخار گزینش، ویرایش و نگارش مقدمه برای این کتاب را داشتم. اینک متن آن مقدمه را تقدیم شما میکنم. این هم نشانی وبلاگ محمدحسین انصارینژاد.

چون موج، کارنامة دریا نوشتهایم
بیدل
نمیتوان از محمدحسین انصارینژاد نوشت و به خونگرمی، صفا و صمیمیت جنوبیاش اشاره نکرد. به واقع همین بود سبب اصلی نگارش این چند سطر به قلم این ناتوان، تا بتواند پاسخگوی مهربانیها و محبتهای این شاعر توانا باشد.
...ادامهی مطلب
+ دوشنبه با محمدرفیع جنید
دوشنبه این هفته در جلسه نقد و پژوهش شعر حوزه هنری، میزبان محمدرفیع جنید شاعر نامآور افغانستان خواهیم بود.

این جلسه با مشارکت مؤسسه فرهنگی در دری برگزار خواهد شد. شعرخوانی مهمان جلسه و نیز جمعی از دوستان شاعر، همراه با صحبتی در مورد شعر رفیع جنید، از برنامههایی است که در نظر گرفتهایم.
دوشنبه 16 خرداد 1390، ساعت 17
مشهد، میدان تقیآباد، حوزه هنری خراسان رضوی
+ قصیدة «کلید در باز» از حسین انصارینژاد
جناب حسین انصارینژاد شاعر توانای بوشهری، محبتی بیشائبه به من، مردم و کشورم دارد. پیش از این هم شعری از او را که برای افغانستان سروده شده بود، در وبلاگم نهاده بودم. ایشان اینک قصیدهای برای کتاب «کلید در باز» این حقیر سروده است. با سپاس بیکران از این شاعر همدل، آن قصیده را پیشکش دوستان میکنم.
سفر مقدمهی عاشقی اگر باشد
خوش است حکم نمازش شکستهتر باشد
...ادامهی مطلب
+ وبلاگ فارسیزبانان
این یادداشت در ستون «کارگاه شعر» صفحه هنر یک شنبه 10 آبان 1389 در روزنامة قدس چاپ شد و اینک پیشکش خوانندگان وبلاگ میکنم.
حکایت تلخ آنچه در قرنهای اخیر بر سر زبان فارسی و فارسیزبانان آمد، در این مجال کوتاه بازگفتنی نیست. این قدر میتوان گفت که به سبب ناملایماتی که قلمرو زبان فارسی از هر جانب دید، این زبان در بسیاری از سرزمینهایی که روزی در سیطره داشت، برافتاد و در بسیاری نیز با تنگناهایی روبهرو شد.
...ادامهی مطلب
+ شعری از حسین انصارینژاد
جناب حسین انصارینژاد از شاعران توانمند و باصفای بوشهر، محبتی کردهاند و به پاس دوستی چندینسالهای که داریم و البته من همیشه در ادا کردن حق این دوستی شرمنده بودهام، غزلی سرودهاند که در ظاهر تقدیم به من، ولی در حقیقت برای کشور و مردم ماست. با سپاسگزاری به خاطر محبت ایشان، این غزل را پشکش عزیزان میکنم.
دلم میخواست میشد شاعر همسنگرت باشم پس از آن شروهخوان بینشان کشورت باشم دلم میخواست در چشم ترت دریا بیاویزی و من ساحلنشین غربت پهناورت باشم میاندیشی به گلهای شهید «بلخ» و میخواهم مسافر با تو تا مرز شقایقپرورت باشم
...
ادامهی مطلب
+ غزلی از محمدبشیر رحیمی
دوستی خبر داد که این غزل از جناب محمدبشیر رحیمی شاعر توانای هموطن ما در بعضی صفحات انترنتی به نام من منتشر شده است. خواستم با درج آن در وبلاگ ضمن تصحیح این خطا، شما را نیز در حظی که از شعر بردم شریک کنم. عذرخواه جناب رحیمی هستم، هرچند اطلاعی از جریان نداشتم.
...ادامهی مطلب
+ پلنگی زیر آسمان پرغبار
نگاهی به مجموعه شعرهای سید عبدالجواد موسوی
این مطلب در سلسله نقدهای اختصاصی مجله شعر، در شماره ویژه سید عبدالجواد موسوی چاپ شده است.
صفر
آنچه من از جناب سید عبدالجواد موسوی به دست دارم و گویا مجموعهای آمادة انتشار با نام «کبودِ رو به مرگ» است، حاوی شعرهایی است در قالبهای گوناگون سنتی و نو و چند ترانه که من به این «قالبهای گوناگون سنتی و نو» میپردازم و از ترانهها درمیگذرم که بحثشان از دایرة آگاهی و توانایی من بیرون است و البته اینقدر میتوانم گفت که ترانهها گاه امتیازهایی نسبت به دیگر شعرها دارند بهویژه آنجا که آن دیگر شعرها قدری از حال و هوای شعر و زندگی امروز بدور میشوند، چنان که خواهیم دید و خواهیم گفت.
...
ادامهی مطلب
+ در مرز حقیقت و مجاز
نگاهی به شعر «آب» سهراب سپهری
آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار، کفتری میخورد آب.
یا که در بیشة دور، سیرهای پَر میشوید.
یا در آبادی، کوزهای پُر میگردد.
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، میرود پای سپیداری، تا فروشوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.
زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دوبرابر شدهاست.
چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بیگمان پای چپرهاشان جاپای خداست.
ماهتاب آنجا، میکند روشن پهنای کلام.
بیگمان در ده بالادست، چینهها کوتاه است.
مردمش میدانند، که شقایق چه گلی است.
بیگمان آنجا آبی، آبی است.
غنچهای میشکفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچهباغش پُرِ موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را میفهمند.
گِل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم.
شعر «آب» از سهراب سپهری، دارندة خاصیتی جادویی است که در معدودی از آثار دورانهای کهن و یا امروز شعر فارسی میتوان یافت، یعنی قابلیت مصداقیافتن همزمان به حقیقت و مجاز.
منظور ما از این قابلیت چیست؟ این است که شعر از سوی خواننده، هم میتواند توصیفی ساده از یک واقعیت باشد و هم میتواند کاملاً نمادین دانسته شود.
ببینید، وقتی شاعر میگوید «آب را گل نکنیم» میتوان تصوّر کرد که شاعر به راستی از گل نکردن آب در یک جویبار سخن میگوید و فراتر از آن، منظوری نداشته است. (دقت کنید که میگویم میتوان تصوّر کرد و نه این که به واقع چنین است.)
اما از سویی دیگر، میتوان تصوّر کرد و حتّی مدّعی شد که همه عناصر موجود در این شعر، حالتی نمادین دارند و در ورای هر یک، باید در پی حقیقتی دیگر بود. مثلاً این «آب را گل نکنیم» میتواند برای عوالم و حالات بسیاری از زندگی فردی و اجتماعی ما کاربرد مییابد.
شاید در آغاز به نظر بیاید که حفظ این دو خصوصیت متقابل، آنقدرها هم دشوار نیست، ولی اگر با یک بررسی اجمالی در گنجینة شعر فارسی، در پی شعرهایی باشیم که قابلیت حمل بر حقیقت و مجاز را به صورت توأم دارند، بسیار دست پُر بر نمیگردیم.
بسیار دور نمیرویم. حتی در همه شعرهای سهراب سپهری این دوگانگی متعادل را نمیتوان یافت. مثلاً شعر «مسافر» (و به ویژه ابتدای آن) جنبة حقیقی قوی دارد، ولی آنقدرها قابل حمل به مصادیق مجازی دیگر نیست.
اتاق خلوت پاکی است
برای فکر، چه ابعاد سادهای دارم
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچهای
نشست.
و در مقابل، برای شعر «نشانی» میتوان بسیار مصداقهای مجازی تراشید، ولی نمیتوان آن را توصیفی از یک واقعیت دانست.
«خانة دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخة نوری که به لب داشت، به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت،
کوچهباغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازة پرهای صداقت آبی است.
به واقع رسیدن به چنان بیانی در یک شعر، همانند این است که پاره آهنی را میان دو قطب آهنربا به گونهای نگه داریم که به سوی هیچکدام کشیده نشود و شما اگر این کار را تجربه کردهایم، میدانید که تا چه مایه دشوار است.
باری، تا جایی که من دیدهام، بسیاری از شعرهای خوب فارسی، همانهاییاند که این خاصیت در آنها یافت میشود. من از شعرهای معروف عصر حاضر، مشخصاً به «آی آدمها» از نیمایوشیج، «کسی که مثل هیچکسی نیست» از فروغ فرّخزاد، «اسب سفید وحشی» از منوچهر آتشی، «زمستان» از مهدی اخوان ثالث و «روز ناگزیر» از قیصر امینپور اشاره میکنم.
ولی این خاصیت در شعر «آب» از کجا فراهم شده است؟ به گمان من از آنجا که شاعر به مظاهر عینی زندگی پرداخته است. در این شعر، بسیاری از لحظات واقعی و ملموس را مییابیم که البته به طرزی شاعرانه تصویر شده است. این که کبوتری آب بنوشد یا درویشی نان در آب تر کند و یا زنی کوزه به دوش بر لب آب بیاید، چیزی است که در این دنیا بسیار اتفاق میافتد. اینجا دیگر شاخة نوری بر لب رهگذری در کار نیست که به تاریکی شنها بخشیده شود و ما به تردید افتیم که این نماد، حاصل چه حقیقتی است.
ولی شاعر با اینهمه درنگکردن در جزئیات و چشمدیدهای ملموس، از ایجاد ظرفیتهای مجازی برای کلام هم غفلت نکرده است. او به واقع میکوشد که با هنرمندیها و آشناییزداییهای بیانی، در سرتاسر شعر، این را هم گوشزد کند که بسیار سرگرم همین واقعیت نمانیم و در پی مصداقهای دیگری نیز باشیم. مثلاً «گل کردن آب» یادآور یک ضربالمثل نیز هست و به طور ضمنی، میتواند «ماهی گرفتن اشخاص سودجو» را هم یادآور شود. یا در جایی دیگر، میگوید «غنچهای میشکفد، اهل ده باخبرند». به واقع او گاهی اندکی از واقعیت فاصله میگیرد، تا ما بالاخره فراموش نکنیم که یک شعر را میخوانیم و باید در پی تعمیمدادن آن به چیزهای گوناگون باشیم. شاید میتوانست به نحوی بگوید «حتی اگر بچهای متولد میشود، همه باخبر میشوند» و در آن صورت، البته بیان عینیتر میبود و نزدیکتر به واقعیت، ولی دیگر این قابلیت توسّع را نداشت، در حالی که «غنچه» را میتوان هر چیزی تصوّر کرد و هر برداشتی از این عبارت داشت.
به همین گونه، میتوانست به نحوی بگوید «کوچهباغش پُر آوازهای کوچهباغی باد» ولی در آن صورت دیگر دامنة مصادیق شعر محدود میشد و ظرفیت تأویلهای مجازی را نداشت.
q
ولی این همة قصه نیست و شعر «آب» علاوه بر این خاصیت جادویی و کمیاب، بعضی بدایع دیگر نیز دارد. یکی از اینها، جامعیت شعر از لحاظ پرداختن به جلوهها و جنبههای مختلف موضوع است. شعر بسیار بلند نیست، ولی در آن بسیاری از جوانب یک زندگی ساده و طبیعی به تصویر کشیده شده است. حالا ما بگوییم این یک زندگی روستایی است یا یک زندگی شهریِ بیآلایش (در برداشت نمادین از شعر) فرقی نمیکند. مهم این است که در آن احساسات و ارزشهای متفاوتی را میتوان یافت. در نیمة اول شعر که به واقع جنبة هشدار دارد، هم مراعات همنوعان را میتوان یافت، هم مراعات دیگر جانداران و اجزای طبیعت را. کفتری که آب میخورد، کوزهای که پر میشود، سپیداری که منتظر آب است و درویشی که نان در آب زده است، همه یک مجموعه را کامل میکنند. در کنار این احساسات انساندوستانه و بل جهاندوستانه، البته سهراب سپهری از جمالدوستی و تغزّلی بسیار لطیف نیز فراموش نمیکند، در «روی زیبا دوبرابر شده است.» به راستی این «زیبا» میتواند اسم آدمی هم باشد، و ما میدانیم که در میان مردم روستا این اسم رایج است.
در نیمة دوم شعر نیز که البته جنبة تشویقی دارد، شاعر به جوانب مختلفی از یک زندگی آرمانی اشاره میکند. آن مردم صداقت دارند; از حال همدیگر باخبرند; خداباور هستند; دزدی نمیکنند (دیوارهایشان کوتاه است); ارزش زیبایی و عشق را میدانند (میدانند که شقایق چه گلی است); و مهمتر از همه نسبت به پیام اصلی این شعر وقوف دارند و با آنکه اهل بالادست هستند (و این خود معنی ضمنی دیگری دارد) آب را برای پاییندستان گل نمیکنند.
q
و در کلام آخر، باید اشاره کنم به بعضی هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی شاعر در این سروده. این شعر به واقع یک اثر نیمایی است، هرچند مصراعبندی آن کمابیش با شکل پیشنهادی نیمایوشیج تفاوتی دارد، بدین معنی که در بسیار جایها، چند جمله که بنا بر مقتضای وزن خویش میتوانستند مصراعهایی مستقل باشند، در یک سطر نوشته شدهاند. مسلماً شاعر در شعر نیمایی آزادی شعر سپید را ندارد; ولی همین، گاهی برایش توفیقهایی اجباری میآورد. مثلاً او ناچار میشود به جای «تا بشوید اندوه دلی»، بگوید «تا فروشوید اندوه دلی» و این البته زبان را برجستهتر ساخته است. همینگونه است آنجا که باید میگفت «درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب» و بناچار میگوید «دست درویشی...» و بدین ترتیب، ضمن رعایت وزن، یک مجاز هم به کار برده است، یعنی نسبت دادن فعل به دست، نه به خود شخص. پس ملاحظه میکنید که این تنگناهای وزن و قافیه آنقدرها هم برای یک شاعر خوب نگرانکننده نیست.
در کنار اینها باید اشاره کرد به تناسبهایی از نوع تقارن «پَر میشوید» و «پُر میگردد» در دو مصراع پیاپی در آغاز شعر; واجآرایی با تکرار صامت «ش» در سطر «چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد» و با تکرار صامت «پ» در مصراع «بیگمان پای چپرهاشان جاپای خداست.» ضمن این که در اینجا میان «پای» و «جاپای» هم تناسبی است.
اگر از اصطلاحات قدما استفاده کنیم، میتوانیم گفت که این شعر، ردّالمطلع زیبایی هم دارد و این مصراع «آب را گل نکنیم» به واقع نیمة دوم شعر را به نیمة اول پیوند میدهد و دایره را کامل میکند.
+ زمستان، گنجینهای از بدایع
چاپ شده در مجله شعر، شماره 54 ـ زمستان 1386 سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. کسی سر بر نیاردکرد پاسخگفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید نتواند، که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبّت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون; که سرما سخت سوزان است. نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشمِ دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهنچرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخگوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولیوشِ مغموم. منم من، سنگِ تیپاخوردة رنجور. منم، دشنام پست آفرینش، نغمة ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگِ بیرنگم. بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم. حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد. تگرگی نیست، مرگی نیست. صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگزارم. حسابت را کنار جام بگذارم. چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت میدهد، بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست. حریفا! گوشِ سرمابرده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است. و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده، به تابوتِ ستبرِ ظلمت نُهتوی مرگاندود، پنهان است. حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. سلامت را نمیخواهند پاسخگفت. هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین، درختان اسکلتهای بلورآجین، زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه، غبارآلوده مهر و ماه، زمستان است. «زمستان» مهدی اخوان ثالث به راستی یک کارگاه آموزشی شعر است. اثری است که با درنگ در جوانب گوناگون آن، میتوان نکات بلاغی بسیاری را دریافت و خود به کار بست. به واقع این شعر، هم به کار عموم مخاطبان میآید، برای حظ بردن; و هم به کار مخاطبان خاص میآید، برای یاد گرفتن ظرایف و لطایفی که در آن نهفته است. و ما در این نوشته میکوشیم که با سیری پا به پای هم در این شعر، بعضی از این ظرایف را دریابیم و تجزیه و تحلیل کنیم. هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی زمستان از نظر قالب، یک شعر نیمایی کامل است، همانند بسیاری از آثار اخوان. اصول و قواعد شعر نیمایی، طبق پیشنهادهای نیما ـ که اخوان نیز آنها را در کتاب «بدعتها و بدایع نیمایوشیج» تبیین و تفسیر کرده است ـ در آن به تمام و کمال رعایت شده است و این، خود میتواند برای کسانی که در شیوة مصراعبندی شعر نیمایی لغزش و یا اهمالی دارند، به کار آید. شعر، از نظر وزن با زنجیرة «مفاعیلن» ها بنا شده است و این یکی از وزنهای مطلوب و دلخوان اخوان است. او شعرهای «آواز کرک»، «چاووشی»، «کتیبه» و «قصة شهر سنگستان» را نیز با همین وزن سروده است. چنان که میبینیم، همه مصراعها از لحاظ زنجیرة هجاها از جایی یکسان شروع شدهاند و این، قانونی است در قالب نیمایی. مثلاً در این زنجیرة خاص، همیشه باید اولین هجای مصراعها کوتاه باشد و اینجا چنین است. ولی مصراعهایی که از اول زنجیره شروع نشدهاند و ادامة مصراع بالایی به حساب میآیند، طبق قاعده به اواسط سطر میروند. ببینید. سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. ملاحظه میکنید که مصراع «سرها در گریبان است» چون از نظر زنجیرة وزنی در ادامة مصراع بالاست، از اواسط سطر شروع شده است. به واقع این دو مصراع از نظر وزن، یک مصراع کاملاند. سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است. از این که بگذریم، بقیه مصراعها همه از اول زنجیره و همچنین اول سطر شروع شده است. این شعر از لحاظ قافیهآرایی نیز مقارنتی با کارهای نیمایوشیج دارد، یعنی یک ردیف و قافیة کلّی دارد (ان است) که در پایان بندها تکرار میشود و تعدادی قافیة درونی مثل «تاریک / نزدیک»، «آی / در بگشای»، «رنجور / ناجور»، «کوتاه / آه» و امثال اینها. ولی وزن و قافیه گام اول است و شاعری مثل اخوان هیچگاه به اینها بسنده نمیکند. این شعر از تناسبهای لفظی و معنوی نیز در حدّ خوبی بهره دارد. مثلاً در عبارتهای «دیدار یاران»، «پیر پیرهنچرکین»، «تگرگی نیست، مرگی نیست»، «سیلی سرد زمستان» و «بفروز، شب با روز» نوعی تکرار حروف (واجآرایی) دیده میشود که گاه در اول کلمات است و گاه در آخر آنها. و نیز باید اشاره کرد به تضاد و مراعات نظیر در کلمات «دور» و «نزدیک»، «مسیحا» و «ترسا»، «جوانمرد» و «ناجوانمردانه»، «روم» و «زنگ»، «سال» و «ماه»، «مرده» و «زنده»، «شب و روز».اما از شکلهای گوناگون موسیقی و آرایههای ادبی که بگذریم، برجستگی مهم دیگر شعر «زمستان»، در زبان آن است. ما اخوان را به باستانگرایی زبانیاش میشناسیم، ولی کمتر دقت کردهایم که زبان شعر او به واقع اجتماع نقیضین است. این زبان از یک سو برخوردار از ویژگیهای زبان کهن نظم و نثر فارسی است و از سویی دیگر، از زبان محاورة امروز بهره دارد. مثلاً در همین شعر زمستان، از سویی عبارتهایی با بافت کهن، همچون «سر برنیارد کرد» و «دست محبت سوی کس یازی» و «من امشب آمدستم» دیده میشود و از سویی نیز عبارتهایی بسیار محاورهای همچون «دمت گرم» و «تیپا خورده» و «میهمان سال و ماه». جمع میان این دو خاصیتِ بهظاهر متضاد، آنهم به گونهای که به چشم نزند، کار سهلی نیست و تسلط بسیاری بر هر دو نوع زبان میطلبد، همراه با قدرت در رعایت اصول بلاغی. اما بدایع زبانی این شعر، به این جمع اضداد خلاصه نمیشود. شاعر در زبان شعر صاحب ابتکار است و کمتر شعری از او میتوان یافت که خالی از ترکیبسازیها و واژهگزینیهای بدیع باشد. در شعر زمستان، هم ترکیبهای زیبا میتوان یافت و هم واژگانی که برساختة شاعرند یعنی «گرمگاه»، «پیرهنچرکین»، «لولیوش»، «مرگاندود» و «بلورآجین». شاعر بدین گونه، علاوه بر وامگیری از ذخایر زبان، به این ذخایر میافزاید و علاوه بر آن، در اثرش نوعی شگفتانگیزی هم میآفریند. جمع نماد و واقعیت شعر یک ساختار نمادین دارد، یعنی شاعر، زمستان و متعلقات آن را نمادی دانسته است از یک سلسله حقایق اجتماعی و سیاسی. مصداق این نماد، در اینجا برای ما چندان قابل بحث نیست. آنچه مهم است، این است که شعر در صورت ظاهری ـ بدون درنظرداشت معانی باطنی ـ هم کاملاً یک سیر منطقی دارد، بهگونهای که میتوان آن را توصیفی کامل از یک زمستان واقعی دانست. به بیان دیگر، این شعر هم در بسترة واقعی خود معنی میگیرد و هم در شکل نمادین. حفظ توأم نماد و واقعیت، کاری است دشوار و البته یکی از رموز توفیق یک شعر. بسیاری از شعرهای خوب و ماندگار فارسی، این خاصیت را دارند، که من دوست میدارم در این میان به «آی آدمها»ی نیمایوشیج، «آب» سهراب سپهری و «حیاط خانة ما تنهاست» فروغ فرخزاد اشاره کنم. در ادبیات کهن ما، شعر حافظ غالباً این خاصیت را دارد و همین از دلایل قوت آن است. ببینید این بیت را که هم مصداق واقعی دارد و هم مصداق نمادین. هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست در زمستان اخوان ثالث نیز با خاطرجمعی تمام، میتوان مدعی شد که شاعر یک زمستان واقعی را توصیف میکند و نیز با جرأت میتوان گفت که در پشت این واقعیت، یک حقیقت دیگر نهفته است. جالب است که شاعر در هیچ جای شعر، به این نکته تصریح نمیکند و این قضاوت را به ما میگذارد. شعر «کتیبه» از نیز همین خاصیت را دارد و این چیزی است که مثلاً در «قصة شهر سنگستان» نمیتوان یافت. در آنجا شاعر به معنی ضمنی اثر خویش، تصریح کرده است. گردآوری مصالح و ابزار بیانی اما این توصیف عینی و واقعی، میسر نشده است، مگر با تلاش شاعر برای گردآوری هرآنچه در توصیفی از زمستان به کارش میآمده است. تاریک و غبارآلود بودن راه، نفسی که ابر میشود، بههم خوردن دندانها، بلورهای یخ آویزان از درختها، لغزنده بودن مسیر، در جیب بودن دستها، سرخ شدن گوشها، همه جلوههای زمستان است. شاعر کوشیده است هرآنچه را در زمستان قابل مشاهده است، در این شعر گردآورد. این یک موضوع مهم است که شاعر به تناسب فضایی که ایجاد میکند، همه مصالح و ابزار کارش را فراهم کند، در زوایا و جلوههای گوناگون موضوع کارش خیره و دقیق شود و بکوشد که از هر یک از این جلوهها بهرهای هنری بگیرد. تخیّل ابتکاری و شفّاف شعر «زمستان» فضایی تازه دارد. شاعر از چیزی سخن میگوید که در گنجینة شعر کهن ما کمتر نمونه دارد. جالب این است که اخوان، دو شعر نیمایی جدّی دربارة فصلها دارد. یکی دربارة پاییز است (باغ من) و دیگری دربارة زمستان (شعر حاضر). چرا شاعر توصیفی از بهار ارائه نمیکند؟ شاید چون دیگر شیرة این موضوع کشیده شده است و کمتر میتوان در این موضوع حرف تازهای گفت.(1) ولی زمستان، موضوعی است نسبتاً دستنخورده و این خود به قدرت شاعر در تصویرگری، میافزاید. ملاحظه میکنید که سراینده در این شعر، میکوشد یک فضای اختصاصی ایجاد کند و این، خود امکان کشفهای تصویری را فراهم میآورد. میپذیرم که اخوان شاعری بسیار تصویرساز نیست، ولی با این هم چون به فضاهای خاص میگراید، از آنها تصویرهایی تازه استخراج میکند. تصویرهای شعر اخوان اندکاند، ولی غالباً شفّاف و عینی و حاصل کشف شاعر. در این شعر نیز در هیچ جایی شاعر تصویرهایی ذهنی، کلّی و متزاحم نیاورده است. کوشیدهاست در جلوههای ملموس فصل زمستان خیره شود و با بیان هنری آنها، شعر را عینیت تمام ببخشد. بر هم خوردن دندان را صحبت سرما و دندان دانستن، یک مجاز زیباست و در عین حال، بسیار عینی و ملموس. همینگونه است تشبیه درختان زمستان به اسکلتهای بلورآجین و تشبیه سرخی شفق به گوش سرمابرده. یک نکتة جالب و قابل یادکرد در اینجا، تشبیه «شخص لرزان» به «موج» است. چرا شاعر نگفته است «میهمان سال و ماهت پشت در چون بید میلرزد»؟ شاید از آن روی که لرزیدن بید به سبب تکرار بسیارش در زبان محاوره، دیگر نقش تصویریاش را از دست داده و به واقع به یک هنجار بدل شده است. این قضیه بسیار اتفاق میافتد که یک تشبیه قوی، براثر تکرار بسیار، خاصیت القایی خود را میبازد و چه بسا یک تشبیه نهچندان قوی ولی تازه، تأثیر بیشتری از آن دارد. وقتی بگویند «او مثل بید میلرزد» ما شاید دیگر یک بید لرزان را در ذهن مجسّم نکنیم، ولی اگر بگویند «او مثل موج میلرزد» این تجسّم زودتر رخ میدهد. رعایت ظرایف بلاغی شعر زمستان، جدا از بدایعی که در اجزایش میتوان یافت، در کلیّت نیز ساختاری جذاب و گیرا دارد. شروعش بسیار غافلگیرکننده است. «سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.» و این، بلافاصله ذهن مخاطب را درگیر میکند که «بهراستی چرا سلام را پاسخ نمیگویند؟» در اینجا فضا کاملاً مهآلوده است. هنوز نمیدانیم حکایت چیست. با «سرها در گریبان است.» و عبارتهای بعدی، فضا به تدریج روشن میشود و این روشنی، در آخرین مصراع شعر، به نهایت میرسد. به واقع شاعر کلمة «زمستان» را به عنوان آخرین تیر تیرکش، در آخرین مصراع شعر نهاده است و تا آنجا، خواننده را به دنبال خویش میکشد. از این که بگذریم، موقعیت کلمات و ارتباط آنها با هم، در بسیاری از جملات، سنجیده و حسابشده است. شعر با کلمة «سلام» شروع میشود و این خود خالی از ظرافتی نیست. شاعر نمیگوید «سلامت را پاسخ نمیگویند»، بلکه فعل «نمیخواهند پاسخ گفت» را به کار میبرد که علاوه بر باستانگرایی، از تعمّد اشخاص در پاسخنگفتن حکایت میکند. همین گونه است کاربرد «دید نتواند» به جای «نمیبیند» که در اولی نوعی اجبار نهفته است و در دومی نوعی اختیار. تعبیر «دمت گرم» بعد از یادکرد سردی هوا، یک انتخاب آگاهانه است. شاعر قصد تحسین و تحبیب دارد، ولی از میان عبارتهای گوناگونی که این معنی را میرسانند، همان را برمیگزیند که در آن، یک «گرم» نهفته است و به نوعی میتواند با آن سرما مقابله کند. شعر با جملاتی طولانی و تفصیلی شروع میشود و شاعر در آنها میکوشد همه چیز را با جزئیات تمام توصیف کند. ولی جملات در آخرین سطرهای شعر، به طرزی شتابآلود کوتاه میشوند و این خود میتواند استیصال آدمی را تصویر کند که به خاطر هوای سرد و بیرون در ماندن، دیگر حوصلة اطناب ندارد و سخت به اجمال میگراید.
با آنچه گفته شد، شعر «زمستان» را میتوان گنجینهای از هنرمندیها و هنرنماییهای شاعرانه دانست. در این شعر سهصفحهای، آنقدر ظرافت جمع شده است که در بسیار کتابهای شعر از دیگر شاعران جمع نمیشود; و اینها برای یک شاعر جوان امروز، آموزنده و راهگشاست. فراموش نکنیم که اخوان ثالث این شعر را در 28 سالگی سروده است و این میتواند برای ما معنایی خاص داشته باشد. به راستی شاعران زیر سی سال امروز، تا چه مایه بر این ظرافتها و هنرمندیها وقوف دارند و آنها را در شعرشان به کار میبندند؟ پینوشت 1. البته اخوان دربارة بهار هم سرودهای دارد، ولی نه چندان جدی و آن هم در قالب کهن است و از کارهای دوران جوانی او، با این مطلع: منشور فرودین چو زمان رد کند همی اردیبهشت تکیه به مسند کند همی (ارغنون، صفحة 132)
+ شعر مهاجرت، وفاق و همدلی
اکنون، حدود بیست سال از ظهور جدی پدیدهای با عنوان «شعر مهاجرت افغانستان» در ایران میگذرد. در اواسط دهة شصت بود که جمعی از شاعران افغانستان، در مشهد گرد هم آمدند و به محوریت استاد فدایی هروی شاعر پیشکسوت هرات، تشکیل انجمنی دادند با بضاعت مالی اندک و پشتوانة معنوی بسیار. مقارن همان زمان، سید فضلالله قدسی شاعر جوان مهاجر، با درخشش ناگهانی و فوقالعادة خود، به محافل و مجامع شعری ایران نفوذ کرد و به زودی به یک «پدیده» بدل شد. کم کم راه برای دیگر جوانها نیز باز شد; آنان دامنة نفوذ خود را گسترش دادند و اولین تشکلهای ادبی جوانان مهاجر شکل یافت (اواخر دهة شصت). این گروه نوپای و نوخاسته، هم در شعر معاصر افغانستان حرفهایی تازه داشتند و هم برای جامعة ادبی ایران پیامهای نوی میآوردند. اینان پس از مدتی توانستند بر بسیاری از امور فرهنگی مؤثر باشند و این تأثیر، روز به روز عمیقتر و گستردهتر شده است. ما در این یادداشت، فقط به یکی از حوزههای تأثیر شعر مهاجرت افغانستان میپردازیم، یعنی تقویت وفاق و همدلی میان همزبانان ایرانی و افغان. قصد کلیگویی و نظریهپردازی هم نداریم، بلکه میکوشیم تأثیرات عینی این پدیده بر این موضوع را نشان دهیم.
۱. ایجاد شناخت
اولین کاری که مهاجرت، و به خصوص شعر آن کرد، ایجاد شناخت بود و آگاهیبخشی نسبت به همزبانی مردم دو کشور. تا سالها برای عموم مردم ایران، حتی نخبگان آنها، بسیار دشوار بود که باور کنند مردم آن سوی مرز نیز، به فارسی سخن میگویند. رسانهها و متون آموزشی ایران نیز برای این آگاهیبخشی کار درخوری نکرده بودند. البته گویش فارسی جمع بزرگی از مهاجران افغانستان در ایران، خود نشانة عینی این فارسیدانی و فارسیگویی بود، ولی مشکل کار در این بود که بسیاری از این مهاجران، برای کمرنگکردن تحقیری که به سبب «افغانیبودن» متوجهشان میشد، کوشیدند که لهجه و حتی لباس و آداب و رسوم خود را تا حد ممکن بپوشانند. از سویی دیگر، این لهجه به خاطر خصوصیات شدید محلی، برای مردم ایران چندان قابل فهم نبود، بهویژه که بسیاری از این مهاجران، از مناطق دور و اطراف افغانستان به ایران کوچیده بودند. ولی اهل ادب، بهتر میتوانستند این کار را بکنند، چون زبان ادبیات، آنقدرها بومی و محلی نیست که برای مخاطبان دیگر مناطق غریب باشد. اگر هم غرابتی وجود دارد، دلپذیر و خوشایند است، همانند غرابتی که در متون کهن احساس میشود. چنین شد که وظیفة مسجلساختن این همزبانی، بیشتر بر دوش شاعران و در گام بعدی، نویسندگان مهاجر افتاد. البته از این «گام بعدی»، سیر زمانی کار را در نظر داریم، با توجه به این که داستاننویسی مهاجرت، حدود یک دهه بعد از شعر توانست حضور جدی خود را نشان دهد، از آنهنگام که محمدحسین محمدی و آصف سلطانزاده و دیگران به درخشیدن در جامعة ادبی ایران آغاز کردند. وقتی ما شاعران مهاجر در گفتوگوهایی که با رسانهها و مطبوعات ایران داشتیم با این پرسشها روبهرو میشدیم که «شما فارسی را در کجا آموختهاید» و «چه شد که به فکر شعرسرودن به فارسی افتادید» درمییافتیم که با چه تلاش و سماجتی میباید این فارسیزبانی خویش را به آگاهی جامعة میزبان برسانیم، و همین خود انگیزهای قوی بود برای حضور جدی در محافل و مجامع و رسانههای ایران. حضور جدی، شعر قوی میخواست این خود انگیزة رشد میشد. رشد بیشتر، حضور بیشتر را در پی داشت و چنین شد که یک چرخة مثبت ایجاد شد که هم به شعر ما کمک کرد و هم به حضور ما در جامعة ادبی ایران.
۲. اصلاح تصویرهای نادرست
کار دیگری که شاعران ما کردند، تلاش برای اصلاح تصویر نادرستی بود که از جامعة مهاجر در رسانههای ایران انعکاس یافته بود. مروری بر مطبوعات دهة شصت، بهویژه روزنامههای کثیرالانتشار، روشن میدارد که گردانندگان آنها، خواه به نیت خیرخواهی و خواه به نیت همیاری با مسئولانی که علاقهمند به حضور مهاجران در ایران نبودند، غالباً میکوشیدند که تصویری هراسناک از جامعة مهاجر به مردم ایران بنمایانند و چنان که من در صحبتهای حضوری با برخی از آنان دریافتم، این را نوعی وظیفه میدانستند، همانند وظیفهای که برای هشداردادن مردم در مورد بیماریهای واگیردار و یا اعتیاد و امثال آنها داشتند. چنین بود که جامعة مهاجر، فقط در «صفحة حوادث» روزنامههای ایران حضور داشت و بس، و آن هم به صورت کاملاً یکجانبه و حسابشده، نه منصفانه و مبتنی بر حقایق. ولی در صفحههای ادبی و فرهنگی نشریات ایران، تقریباً هیچ چیزی از جامعة مهاجر دیده نمیشد و این البته تاحدودی به واسطة ناتوانی ما در این عرصهها بود، نه این که درِ این صفحات بر روی ما بسته باشد. ولی از حوالی دهة هفتاد، این وضعیت تغییر کرد و ادبیات مهاجر، با قوتی که یافتهبود، به عنوان چیزی که میتوانست چهرهای دلپذیر از این مردم تصویر کند، در مطبوعات، رسانههای عمومی و حتی متون درسی مدارس ایران راه یافت. غالب اینها نیز بر اثر تلاشهای شاعران و نویسندگان بود. چنین است که ما میگوییم شعر، یا وسیعتر بگوییم ادبیات مهاجرت، در تغییر دیدگاه لااقل جمعی از جامعة میزبان، مؤثر واقع شد. ولی ما در این میان یک بخت خوش هم داشتیم. غالب دستاندرکاران صفحات ادبی مطبوعات ایران، شاعران جوانی بودند که هم به واسطة طبع شاعرانه و لطیف خویش، احساس همدردی بیشتری با مهاجران میکردند و هم به برکت محافل و مجامع شعری، آشنایی خوبی با شاعران و حتی جامعة مهاجر یافته بودند. اینان نیز در تصویرکردن سیمای فرهنگی ملت افغانستان، بسیار مؤثر بودند. از این گروه، به طور نمونه میتوان علیرضا قزوه، عبدالرضا رضایینیا، صادق رحمانی و هادی سعیدی کیاسری در روزنامههای اطلاعات، جمهوری اسلامی و مجلة شعر را نام برد. قزوه در مطرح ساختن شعر افغانستان در صفحة «بشنو از نی» چنان کوشید که بعضی دوستان به طنز صفحهاش را «بشنو از افغانستان» نامیده بودند. ولی آن کس که بیش از همه در مطرحساختن ادبیات افغانستان در مطبوعات و محافل ادبی ایران کوشید، محمدحسین جعفریان بود که کمکم زندگیاش با افغانستان گره خورد.
۳. فعالیتهای مطبوعاتی اهل قلم مهاجر
اواسط دهة هفتاد بود و این جوانهای افغان که کمابیش دستشان به قلم آشنا شده بود، اینک سر آن داشتند که خود صاحب نشریات فرهنگی ویژة مهاجرین باشند. البته مطبوعات مهاجرین افغانستان پیش از این و در دهة شصت هم فعال بود، ولی بیشتر به مسایل سیاسی و مذهبی میپرداخت و مصرف داخلی داشت. به واقع از اواسط دهة هفتاد تا کنون و با انتشار فصلنامههای درّ دری، خط سوم، فرخار و امثال اینها بود که نشریات مهاجرین، مخاطبان ایرانی بسیاری یافتند. جالب این است که تقریباً همه گردانندگان این نشریات، شاعران و داستاننویسان مهاجر بودند، چنان که هیأت تحریر فصلنامة «درّ دری» از چهار شاعر و سه نویسنده تشکیل شده بود. پس میتوان گفت مطبوعات ما نیز آنگاه تأثیرگذاری بیشتری در جامعة میزبان پیدا کرد که اهل ادب سکاندار آن شدند و اینان بهتر از اهل سیاست میتوانستند به ریشههای مشترک چنگ بیندازند و یگانگی فرهنگی دو کشور را یادآور شوند.
۴. یاران دبستانی
از اوایل دهة هفتاد، ما پدیدة غریب و در عین حال بسیار خوشایندی را دیدیم که پیشتر دیده نشده بود. جمعی از دانشآموزان افغان که در مدارس ایران تحصیل کردهبودند ـ و این برای نسل اول مهاجر مقدور نبود ـ به مرحلة رشد و بلوغ و تأثیرگذاری رسیدند. بعضی از اینان، شاعر و نویسنده شدند و بناگاه از مراکز آموزشی ایران سر برون آوردند. نسل پیشتر، یا از پرورش باز مانده و به کار گل گماشته شده بود و یا با مشقات تمام و امکانات مادی اندک، در جامعة مهاجر پرورش یافته بود. به همین سبب، آن نسل نتوانست آنقدرها با شعر جوان ایران ـ در سطح دانشآموزی و دانشجویی ـ عجین شود. ولی این گروه جدید، هم امکان پرورش بهتری یافتند و هم انس و الفتی با دانشآموزان شاعر و نویسنده ایرانی پیدا کردند که بعداً سبب برکات بسیاری شد. بعضی از اینان، حتی پیش از این که با اهل قلم هموطن خود آشنا شوند، با دوستان ایرانی نشست و برخاست میکردند. نمونة بارز این گروه، سیدمحمد ضیأ قاسمی، محمدحسین محمدی، سیدرضا محمدی و سید الیاس علوی اند که ما گروه شاعران مهاجر هم ابتدا در محافل دانشآموزی ایران با آنان آشنا شدیم. در طرف ایرانی این حلقة ارتباط، میتوان از آرش شفاعی، عباس چشامی، محسن وطنی، علیمحمد مؤدب، علی داوودی و اقران اینان یاد کرد که به سبب استعداد و توانایی خویش، غالباً در رسانههای ایران منشأ تأثیراتی نیکو به نفع وفاق میان دو ملت هستند. این که بازگشت سیدضیأ قاسمی و محبوبه ابراهیمی به وطن، به عنوان یک رویداد مهم ادبی در مطبوعات ایران انعکاس مییابد و زمینهساز سرایش چند شعر و برپایی چند جلسة تودیع برای آنان میشود، اتفاقی نیست. چنین چیزی هیچگاه برای یک شاعر مهاجر در دهة شصت قابل تصوّر نبود و دلیل هم داشت. باری، تأثیر عمیق این تلاشهای بیستساله را آنگاه بهتر حس خواهیم کرد که این نسل جوان، این یاران دبستانی، در هر دو کشور به مدارج بالای دولتی برسند و زمینه را برای شناخت و همدلی و داد و ستدهای فرهنگی بیشتر و در حد کلان، مهیا سازند. این بسیار دور از پیشبینی نیست. با توجه به رویدادهایی که برشمردیم، به نظر میرسد که شعر و ادبیات مهاجر افغانستان در ایران، بیش از آنچه تصور میرفت، توانسته است منشأ وفاق و همدلی شود و این وفاق، بسیار عمیقتر است از آنچه پیش از این در قالب سفرهایی تشریفاتی استادان دانشگاه و ادبای رسمی دو کشور دیده میشد. همانگونه، قدری محدودنگری است اگر کار اصلی شعر مهاجرت در ایران را پرداختن به وضعیت مهاجران در قالب شعر بدانیم، هرچند این شعر، این کار را هم تا حدود خوبی کرده است.
+ غزلی از محمدحسین فیاض
محمدحسین فیاض، دوست دیرین من لطف کرده و غزلی برایم فرستاده است در پاسخ به غزل «به روز» که در یکی دو یادداشت قبل درج شد. با سپاس از جناب فیاض این غزل را پیشکش دوستان میکنم.
سرآغاز
هر قفلِ دلِ غمزده را باز، توان کرد
با شکوه وبد قولی او ساز، توان کرد
گاهی است که دل با خودمان ، ناز نماید
با نازِ دلِ خود کمی هم ناز ، توان کرد
تأکید برآن است که با شیوه ی دیروز
عاشق شدن آسان بود ، اِبراز ، توان کرد
عاشق شدن آسان بود وصحبت جدّی
با پیرِغزل ، خواجه شیراز ، توان کرد
ای همنفس ِروز وشب دفتر بیدل!
برطورِ غزل، یکسره اعجاز، توان کرد
هلمند ، اگرچند هوایش شده ابری
برسمت یکولنگ تو پرواز، توان کرد
اقدام به برپاشدن محفل پٌرشور
دربصره که جنگ است به قفقاز ، توان کرد
در محفل خود، شکوه ازین عالم وآدم
باشرح وبیان، خیر ، به ایجاز ، توان کرد
باشد که دگرآن همه از یأس نگوییم
چون سر که به تن بود ، سرآغاز، توان کرد.
تهران
ـ 16/7/1385
+ غزلی از امید مهدینژاد
این غزل را شاعر جوان و توانای امروز جناب امید مهدینژاد در صفحه پیامهای وبلاگم نهاده بودند که شایسته دیدم آن را از حاشیه به متن آورم تا فیض آن عام شود.
(در تتبع مکتب محمد کاظم کاظمی گفته شد:)
شام است و تیغ خورشید زندانی غلاف است
شمشیر ها! بخوابید دعوا سر لحاف است
آن سو یکی که با گرگ سرگرم گاو بندی ست
این سو یکی که با خود مشغول ائتلاف است
شعر سفر مخوانید شاعر اسیر زلف است
از کربلا مگویید حاجی در اعتکاف است
مردان همیشه مردند آماده نبردند
آری ولی نه امشب امشب شب زفاف است
دیروز عقده ها را گفتیم و وا نکردیم
حالا ببین که سر نخ پیچیده در کلاف است
شام است و آسمان در نور ستاره غرق است
اما ستاره صبح آنسوی کوه قاف است.
+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش دوم)
خلیلی مدارج رشد در نظام اداری مملکت را به تدریج و با فراز و فرود میپیماید و در این ترقی، هم استعداد و ذکاوت فردی او مؤثر است و هم موقعیت سیاسی مامایش عبدالرحیم خان که به نظر میرسد خواهرزادهاش را در کنف حمایت خود گرفته است; و او اکنون پدرِ همسرِ خلیلی نیز هست.
در این سالها، محمدهاشم خان (برادر شاه) صدراعظم است و عبدالرحیم خان معاون او. خلیلی نیز از 1311 به مدت سیزده سال، در سمت دبیر اول صدارت کار میکند، تا در 1324 این دو تن به خیل زندانیان محمدهاشم خان میپیوندند. گویا بعد از قلع و قمع مخالفان و پرکردن زندانها از آزادیخواهان، نوبت به مقرّبین رسیدهاست. علت زندانیشدن عبدالرحیم خان و خلیلی را مرحوم غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ قیام مردم صافی و وابستگی این دو تن به این عشیره میداند، ولی در دانشنامة ادب فارسی، علت این توقیف را مخالفت خلیلی با شاهزادة کُنَر دانستهاند. در هر حال قضیه محتاج تحقیق مزید است، بهویژه با عنایت به این که خلیلی پس از آزادی نیز تا مدتی مغضوب حکومت است.
هنوز سالی از این توقیف نگذشته است که محمدهاشم خان به کنار میرود و شاهمحمود خان صدراعظم میشود که طبیعتی نرمتر از برادر مستبدش دارد و یا به اقتضای زمانه چنین وانمود میکند. بنابراین، خلیلی و بسیاری دیگر از زندانیانی که غالباً بیجرم و بیمحاکمه در حبس بودند، از زندان بدر میآیند. ولی گویا سایة عقوبت از سر اینان بهکنار نرفته است، چنان که شاعر شکر شکن را به قول خودش تاجر شکرفروش میسازند، یعنی در مؤسسة قندسازی قندهار به کار میگمارند. این مأموریت تبعیدگونه برای شاعر رنجآور است، بهویژه که باری یکی از تاجران متموّل قندهار او را تهدید میکند و البته شاعر نیز به او پاسخی مردانه میدهد. بالاخره در سفر شاهمحمود خان به قندهار، خلیلی به او التجا میبرد و عنایتش را میطلبد:
... به حرف مخبر کاذب ز پایتخت وطن
زمانه کرد مرا گرچه مدتی مطرود،
فراخنای جهان جمله پایتخت خداست
ز خاکدان زمین تا فرازِ چرخِ کبود
خوشم که پیش ضمیر مبارکت چون روز
حدیث عفّت من یک به یک بُوَد مشهود
خدای داند و من دانم و جهان داند
در این قضیّه ندارم دگر دلیل و شهود...
به پیشنهاد شاهمحمود خان و به پایمردی دکتر نجیبالله خان وزیر معارف آن وقت و سردار محمدیونس خان نائبالحکومة سابق قندهار، خلیلی واپس به کابل بر میگردد. در ابتدا معاونت ریاست دانشگاه کابل، و سپس در 1328 ش سردبیری مجلس عالی وزرا به او سپرده میشود.
از این پس، دیگر راه ترقی اداری برای شاعر هموار میشود. او مدتی به ریاست مستقل مطبوعات گماشته میشود و از سال 1332 در سمت مشاور مطبوعاتی محمدظاهر شاه کار میکند و البته به رتبة وزیر.
او همچنین با این موقعیت بلندِ رسمی، توفیق سفر به کشورهای دیگر را نیز مییابد و چون همواره در کسوت یک مقام عالیشأن سفر میکند، از ثمرات ویژة این سفرها نیز برخوردار میشود یعنی مجالست با ادبای رسمی و شرکت در محافل بزرگ ادبی. او با طبع جوشان و بدیههسرا و قدرت بیان و دانش ادبی خویش، در این سالها یک نمایندة بسیار خوب از ادبیات و فرهنگ افغانستان برای کشورهای همسایه است و تا حدود زیادی میتواند معرّف پیشینة پربار ادبی این سامان باشد. شعرهای بسیاری که شاعران فارسیزبان و غیرفارسیزبان کشورهای منطقه دربارة او سرودهاند و تقریظهای ستایشآمیزی که ادبای نامدار عصر بر دیوانش نگاشتهاند، حاکی از تأثیر عمیق او بر مجامع رسمی و ادبی خارج از افغانستان است. پس بیسببی نیست اگر تاکنون نیز بسیاری از اهل ادب ایران و دیگر کشورها، خلیلی را شاعر ملّی و ملکالشعرای افغانستان میدانند.
خلیلی در این سالها، در احیای پیوندهای فرهنگی میان کشورهای همسایه بسیار میکوشد و غالباً در شعرها و خطابههای رسمی خویش، از این مشترکات یاد میکند.
... ز آغاز تاریخ، ایران و افغان
سرِ خوانِ دانش چو اخوان نشسته
ز باغی، دو سرو روان قد کشیده
به شاخی، دو مرغ خوشاَلحان نشسته...
q
... تا دل مؤمن حریم کبریاست
بلخ را با قونیه پیوندهاست
این دو گلشن خورده از یک چشمه آب
هر دو خرّم گشته از یک آفتاب
تُرک و افغان رازداران همند
باستانی غمگساران همند
q
ای چراغ لاهور از تو نوردار!
نالة زار مرا هم گوش دار
از سنایی من سلام آوردهام
وز پدر پیشت پیام آوردهام
از نگاهت حال ما مستور نیست
کابل از لاهور چندان دور نیست
q
جلوهگاه نهضت سیّد جمالالدین بود
از دل کُهسار خیبر تا لب دریای نیل
قبلةالاعلام، ازهر; قبةالاسلام، بلخ
هر دو سوی یک هدف بودند در طیّ سبیل
q
این دوره، از پرثمرترین سالهای زندگی خلیلی است. او از مسئولیتهای اداری سنگین آسوده است و ضمن دسترسی به کتابخانة غنی سلطنتی، با یک شغل نسبتاً کمدردسر و تشریفاتی، میتواند خودش را وقف شعر و پژوهشهای ادبی و تاریخی کند. تدریس در دانشگاه کابل و تألیف کتابهای بسیاری همچون فیض قدس، از بلخ تا قونیه، آرامگاه بابر، یمگان، نورهان و کتاب قرائت فارسی برای صنفهای 11 و 12 مدارس، از ثمرات زندگی خلیلی در این سالهاست. ولی انکار نباید کرد که درآمدن شاعر به کسوت یک مقام عالیرتبة دولتی، رابطهاش را با انجمنهای ادبی و شاعران جوان آن روزگار که قطعاً به دانش و تجربهاش نیاز داشتند، کم کرد. سفرهای درازمدت خلیلی به خارج از کشور به ویژه در سالهای بعد، نیز بر این فاصله افزود. چنین بود که شاعر ما خود رشد کرد، ولی مجال شاعرپروری نیافت و امروز نیز شاعران بسیاری را نمیتوان یافت که به شاگردی او مفتخر باشند.
q
چنین بود که خلیلی، با حکومت جدید از در سازگاری درآمد، در آن به مرور زمان مناصبی بالا یافت و تا اواخر دهة پنجاه خورشیدی در سایة قدرت حاکم باقی ماند. این همراهی با نظام خودکامة سلطنتی، انتقادهایی را از سوی روشنفکران و بهویژه مبارزان دهههای پنجاه و شصت متوجه او کرد که غالباً بهجا مینماید. چون این بحث، همواره در مورد خلیلی وجود داشته و گاه با تهاجمهایی افراطی یا توجیههایی محافظهکارانه همراه بودهاست، خوب است قدری بیشتر در آن درنگ کنیم و عوامل اختیار چنین سلوکی از سوی شاعر را دریابیم.
مسلماً حوادث دوران کودکی شاعر، بهویژه کشتهشدن پدر و حبس و آوارگی خود او، در انتخاب این سلوک سیاسی بیاثر نبوده است. او از امانالله خان چندان خاطرة نیکویی نداشت. پس بیسبب نیست اگر پس از آن نیز به او و اطرافیانش که غالباً معارضین حکومت در این دوره هستند، عنایتی ندارد و به سایة مخالفان به قدرترسیدة آن نظام پناه میبرد. به این عامل، باید طبیعت محافظهکار شاعر را نیز افزود. در مجموع، خلیلی طبعی «دل به دست آور» دارد نه «دلشکن» و این طبیعت در اوایل عمر او بیشتر دیده میشود. چنین کسانی با اهل قدرت راحتتر کنار میآیند.
در کنار این عوامل، موقعیت اجتماعی خلیلی را هم نباید از یاد برد. او فردی بود از یک خانوادة اعیانی که هم در ولایت خویش صاحب شأن و شوکت بودند و هم در دربار حکومت، دارای مناصب بالا. او هرچند سایة پدر را از دست داد، این اعتبار میراثی و بهخصوص حمایت عبدالرحیم خان را تا سالها با خود داشت. هرچند در جوانی گاه آوارگیها و محرومیتهایی را متحمل شد، به هر حال تربیتی اعیانی داشت و دوستان و نزدیکان او نیز غالباً از رجال دولت و خانوادههای اشرافی بودند، همچون سرور گویا اعتمادی از خاندان عبدالقدوس خان اعتمادالدوله و عبدالرحمان پژواک و محمدعثمان امیر و شمسالدین مجروح که غالباً وزیر و وکیل بودند و صاحب مناصب بلند. این عوامل، در مجموع خلیلی را فردی اعیانمنش بار آورد و برخوردار از آسایش مادی و تفرّج و سفرهای داخلی و خارجی.
ولی با اینهمه عوامل بیرونی و درونی در شکلگیری این شخصیتِ بامماشات و محافظهکار، هیچ نمیتوان انکار کرد که خلیلی در این مقطع از زندگی خویش، مؤید و موافق این حکومت خانوادگی استبدادآمیز بودهاست. اگر او در عصر واصل کابلی میزیست، شاید سهلتر میتوانستیم این خصلتش را توجیه کنیم، چون در آن زمان، مفاهیمی چون آزادی و عدالت و قانون، در میان جامعه مفقود بود و بر شاعران نیز حرجی نبود اگر از این حرفها برکنار باشند و همچنان شاهان را سایة خداوند بپندارند. ولی خلیلی در روزگاری میزیست که نسلی از ادبا و روشنفکران، در افشای ماهیت استبدادی رژیم کوشیده بودند و چه بسیار سرها در پای این جریان نهاده شده بود. بسیار روشنفکران در جریان مشروطهخواهی اول در عصر امیر حبیبالله به بند افتادند و یا به توپ پرانده شدند. باقی آنان نیز پس از یک دوره آزادی نسبی در عصر امانی، به دام استبداد محمدنادر شاه و برادرانش افتادند.
عبدالرحمان لودین در باغ ارگ تیرباران شد; غلاممحیالدین انیس در زندان درگذشت و یا کشته شد; محمدابراهیم بسمل، محمدانور صفا، سرور جویا، میرغلاممحمد غبار، سعدالدین بها، غلامحیدر نیسان، محمدابراهیم خلیل، محمدناصر غرغشت، محمدصالح پرونتا، صفرعلی امنی، عبدالرحمان محمودی، میر محمدصدیق فرهنگ، براتعلی تاج، فیضمحمد انگار، سیداسماعیل بلخی و بسیار دیگر کسان از جماعت روشنفکر و آزادیخواه، مدتهایی دراز یا کوتاه، غالباً بدون محاکمه و تحقیق در زندانهای مخوف رژیم گذراندند. براثر این مشقات، بعضی همچون سرور جویا و میر علیاصغر شعاع در زندان درگذشتند و بعضی دیگر همچون عبدالرحمان محمودی و براتعلی تاج بلافاصله پس از آزادی، دنیا را وداع گفتند، که دیگر بنیة زیستن برایشان نمانده بود.
همین فهرست به تنهایی میتوانست برای خلیلی شاعر، حجتی روشن در خودکامگی و ستمکاری برادران سهگانه (محمدنادر شاه، محمدهاشم خان و شاهمحمود خان) باشد. بنابراین هیچ بیانصافی نیست اگر مرحوم استاد خلیلی را در حمایت قلمی از حکومت و یا لااقل تأیید این رفتار خودکامه، بنکوهیم.
این سلوک سیاسی استاد خلیلی، تا اواخر دهة پنجاه ادامه یافت. در اوایل دهة دموکراسی (1352 ـ 1342 ش) او با جمعی از یارانش به تأسیس حزبی دست زد با عنوان «جبهة ملّی» (یا به روایتی وحدت ملی) که جریدهای با نام وحدت نیز منتشر میکرد و این حزب که مرامی محافظهکارانه توأم با گرایش اسلامی داشت، تا هنگام خروج استاد از کشور فعال بود. عضویت در کمیسیون قانون اساسی و وکالت شورای ملی از حوزة جبلالسراج از دیگر فعالیتهای خلیلی در این سالها بود. البته این همه، در کنار مقام اصلی او بود یعنی مشاورت مطبوعاتی شاه. به هر حال، در دورة صدارت دکتر محمدیوسف و محمدهاشم میوندوال، خلیلی از مخالفان آنها به شمار میآمد و این نکته هم درخور تأمل است.
در 1344 پس از استعفای دکتر محمدیوسف، محمدهاشم میوندوال به صدارت منصوب شد. او خلیلی را به سفارت در جدّه فرستاد و بدین وسیله از مرکز دورش کرد. شاعر پس از آن حدود یک دهه را سفیر بود، بخشی در جده و بخشی در بغداد. در عین حال به صورت غیرمقیم سفارت افغانستان را در سوریه، بحرین، کویت، اردن، قطر و ابوذبی برعهده داشت.
دوران سفارت از پربارترین سالهای شاعری خلیلی است، هم به واسطة دوری از مشغلههای شدید سیاسی و هم به واسطة پختگی طبع و آسایش و رفاهی که برای سفیری دانشمند در یک کشور عربی میسر بود. او بهترین شعرهایش را در همین زمان میسراید، تألیفاتی بهویژه در زبان عربی دارد و با شاعران معاصر عرب نیز آشنایی به هم میرساند.
روابط او با دربار نیز در این سالها آن شکل ستایشآلود پیشین را ندارد. دیگر کمتر شعری در وصف شاه و دیگر دولتمردان وقت از او میبینیم و حتی به آثاری بر میخوریم که از معارضه با بعضی رجال حکومتی حکایت میکند همچون غزلی که در 1344 در جده سروده شده است و ما بیتهایی از آن را نقل میکنیم.
دیوی که دارد تن چو قیر شادان کنار آبگیر
وان موجهای همچو شیر هر روز با وی در سخن
ناکرده کاری یک نفس، صد کار از روی ملتمس
خواهد به کیوان دسترس، خود تا گلو اندر لجن
باشد هیولای غریب آشفته بالا و نشیب
یا ویلنا شیء عجیب این عنکبوت نیشزن
این خواجه تا بندد کمر، گردد وطن زیر و زبر
تا باغبان گیرد خبر، نی باغ باشد نی چمن
مغرور گشته از نسب، افکنده طومار حسب
غافل که باشد بولهب با نسل احمد مقترن
شد عمرِ وی وقف درنگ، اندر تردّد مانده دنگ
نی صلح میخواهد نه جنگ، نی نو بیارد نی کهن
یک گام پس یک گام پیش، مانده فرو در کار خویش
یکسان دهد بر گرگ و میش خام سیاست را زدن
بهراستی روشن نیست که این فرد کیست و شاید هم شاعر سخنی کلّی بدون مصداقی خاص میگوید، ولی سرایش آن در نخستین سال سفارت تبعیدگونه به جدّه، نمیتواند ما را به این نظر بسیار خوشبین سازد، بهویژه که در غالب شعرهای خلیلی در آن زمان و مکان، نوعی اعتراض دیده میشود.
همینطور، مدارکی که ما در دست داریم، از روابط حسنة خلیلی با سردار محمدداوود خبر نمیدهد. در دیوان او نیز هیچ شعری نیست که بتوان آن را ستایش صریح سردار دانست، چه در دورة صدارت و چه در دورة ریاست جمهوری شاهانة محمد داوود. خلیلی در طول دوران جمهوری (1357 ـ 1352 ش) در سفارت بود، یعنی سمتی که نه محرومیت از قدرت است و نه مشارکت در آن، بلکه حالتی تعلیقگونه و حتی گاه تبعیدوار دارد.
کودتای کمونیستان در ثور 1357 و برپایی دیکتاتوری خشن حزب خلق و پرچم، یک دگرگونی جدّی در نظام اداری کشور را در پی داشت، که در آن حتی بعضی وزیران و صدراعظمان گذشته به جوخة اعدام سپرده شدند. باری دیگر، روشنفکران افغانستان دربرابر رژیم ایستادند و ایندفعه، خلیلی نیز با آنها بود. مسلماً هم شاعر به مرحلهای از پختگی شخصیت رسیدهبود که همراهی با چنین رژیمی و ستایش رؤسای آن برایش ننگآور باشد و هم کمونیستان تازه به قدرت رسیده چنان رسوا و بدنام بودند که کمتر کسی از خادمان مملکت و دوستداران وطن میتوانست با آنان همراه باشد.
خلیلی با سبکدوش شدن از سفارت، مدتی در کشورهای مختلف بهسر برد. با شکلگیری هستههای مقاومت در داخل و خارج کشور، او نیز برآن شد که با این جهاد همهجانبه بیش از پیش همکار شود و چنین بود که به پاکستان آمد و به حمایت قلمی از مجاهدان پرداخت. پیوستن او به عنوان سرشناسترین چهرة ادبی مملکت به صفوف مجاهدین، هم به وجهه و اعتبار آنان افزود و هم به خوشنامی شاعر. حضور خلیلی در پاکستان انتشار آثار بسیاری از او را غالباً توسط احزاب جهادی در پی داشت.
اما چرا استاد پاکستان را برگزید و رحل اقامت در ایران نیفکند که روزگاری آنهمه شهرت و محبوبیت در آن داشت؟ حضور او در ایران، با آن همه سوابق مشترک ادبی و زمینههای انتشار و استقبال آثارش در میان همزبانان، مسلماً میتوانست به سود ادبیات مقاومت افغانستان باشد، که خریداران سخنش بسیار بودند و او میتوانست تشکلهایی از شاعران مهاجر را در اینجا سامان دهد. او در قصیدهای، از غربتی ادبی در پاکستان شکایت دارد:
در این حدیقه یکی نیست تا نماید فرق
نوای بلبل و قمری ز شور زاغ و زغن
نه آن حریف، که گوید به نظم من به به
نه آن رفیق، که خواند به نثر من احسن
نه چون تو شاعر باریکبین که بشناسد
مفاعلن فعلات از مفاعلن فعلن
و این در حالی است که ادبای ایران، او را ملکالشعرای افغانستان میدانستند و چه «احسن»ها و «بهبه»ها که پیش از این نثارش کرده بودند.
به نظر میرسد که این انتخاب هم امری ناگزیر و معلول عواملی عینی بوده است. خلیلی از هنگام تأسیس جبهة ملی با بعضی رهبران نهضت اسلامی افغانستان ـ که اینک به پاکستان پناه بردهبودند ـ سابقة آشنایی و همکاری داشت و همین، میتواند دلیلی مهم برای گرایش او به آن خطه باشد. از آن گذشته، مشترکات قومی و مذهبی شاعر با مهاجران مقیم پاکستان بسی بیش از مهاجران ساکن ایران بود و میدانیم که در سالهای اول جهاد، اینها بیش از مشترکات زبانی اهمیت داشت، هم برای مجاهدین و هم برای مسئولان امر در ایران. بهواقع برای اغلب اینان، بازشناسی شاعری همچون علاّ مه سید اسماعیل بلخی، بسی مهمتر از میزبانی استاد خلیلی سفیر سابق حکومت شاهی مینمود. اینهمه باعث شد که خلیلی تا سالها در چشم مهاجران و مجاهدان مقیم ایران، و بل میزبانان ایرانی آنان، محبوبیتی را نداشته باشد که در پاکستان داشت، بهویژه که از نیوجرسی امریکا بدین سوی آمده بود. از سویی دیگر، آن طیف از ادبای ایران که روزی حامی خلیلی بودند نیز غالباً یا درگذشته بودند و یا از قدرت افتاده بودند و برایشان یافتن مقام امنی برای خود، بر پذیرایی از خلیلی اولویت داشت.
پس خلیلی پاکستان را برگزید و شاید با تلخی تمام به خاطر آورد که باری در دهة سی دربارة حکومت این کشور گفته بود:
صبا! اگر گذر افتد تو را به پاکستان
پیام من به بزرگان آن دیار رسان
از این فقیر، به الحاج ناظمالدین گوی
که نقض عهد کند مرد را سبک به جهان...
... مکن به طعنة مردم زبان دراز که نیست
زبان هرزهسرا حربة جوانمردان
تو کز سعادت آزادگی نداری بهر،
چه میشناسی قدر سعادت دگران؟
بدین وسیله مزن در دیار خویش آتش
که چون زبانه کشد، خشک و تر بُوَد یکسان
مجو ز ملّت چندین هزار ساله که داشت
سران تاجگذار و شهان باجستان
بله، این هم از بازیهای تلخ روزگار است که شاعر افغان، پیرانهسر در اسلامآباد در خیابانی سکنی گزیند که به نام ناظمالدین فوقالذکر مسمی شده است، همان که شاعر سی سال پیش چنین با درشتی و غرور با او سخن گفته بود. و شاعر افغان باز هم از سر اختیار یا اضطرار قصیدهای در ستایش ضیأالحق دیکتاتور نظامی پاکستان مینویسد و او را جانشین محمود بزرگ بتشکن میخواند.
با اینهمه، استاد خلیلی در پایان زندگی کارنامة روشنی از خود به یادگار گذاشت و با نیکنامی و افتخار زیست. شعرهای کوبندة او علیه متجاوزان روسی و دولت دستنشاندة آنها یادکردنی و ماندگار است و پیشاهنگ آنچه شعر مقاومت افغانستان نامیده میشود.
درگذشت خلیلی در غربت، یادآور شعری از خود اوست که باری از زبان سردار محمدایوب خان فاتح میوند سروده بود و در آن از مرگ دور از وطن و مدفونشدن در خاک بیگانگان نالیده است. محمدایوب خان در لاهور درگذشت و خلیلالله خلیلی در اسلامآباد. او را بنا بر وصیتش در گورستان مهاجرین دفن کردند و از آن هنگام به بعد، 14 اردیبهشت 1366 در سالنامههای افغانستان به عنوان سالگرد درگذشت خلیلالله خلیلی ثبت شد. و شگفت اینکه پدرش محمدحسین خان مستوفیالممالک نیز 64 سال پیش، دقیقاً در چنین روزی به دار آویخته شد، یعنی 14 اردیبهشت 1298 ش.1
q
دوستان خلیلی، او را شاعری نکتهسنج و ظریف دانستهاند، با چهرهای گندمگون و اندامی نسبتاً فربه. نویسندهای توانا بود و خطیبی ماهر که قدرت خطابهاش، لکنت زبانش را میپوشاند. طبعی حسّاس داشت و رویدادهای عاطفی کوچک، طوفانی در روحش میآفرید. عواطفی رقیق داشت و بسیار دیده شده بود که نالة دردمندی یا بینوایی او را به گریه واداشته است. خوشمحضر بود و حاضرجواب و بذلهگوی. به موسیقی علاقه داشت و خوراک خوب را میپسندید، ولی در پوشاک کمسلیقه بود و نسبت به امور معیشتی لاقید. خوشبزم بود و رفیقدوست. طبیعتی جمالپسند داشت و از مشاهدة زیباییها به وجد میآمد. به کوهنوردی و شکار علاقهمند بود و نیز به تفرّج در دامان طبیعت. شیفتة کتاب بود و دلباختة تحقیق، بهویژه در تاریخ و ادب پیشین. سیر در ویرانههای باستانی و مزارات و بناهای تاریخی را بسیار دوست میداشت و سنگهای شکسته و کتیبههای کهن او را ساعتها به خود مشغول میداشت. به هر جایی که سفر کرد، کوشید که کتابی در تاریخ و ادب آن فراهم آورد; از این جمله است آثار هرات، فیض قدس، یمگان، شرح احوال حکیم سنایی و آرامگاه بابر. ولی نباید انکار کرد که گاه در نکوداشت و ستایش مفاخر تاریخی کارش به افراط میکشید، بهویژه در مورد جهانگشایانی که آنقدرها هم شایستة ستایش نبودهاند.
او در عین شاعری، نویسندهای توانا بود، با نثری بسیار استادانه و فصیح که در عین بهرهمندی از بدایع صوری، در دام لفّاظی و صنعتگراییهای بیهوده نیفتاده است. نثر متکلفانة مکتب هندی را نمیپسندید و بیشتر به شیوة بیهقی و قائممقام گرایش داشت. بر زبانهای پشتو، اردو و عربی مسلط بود و در همه اینها صاحب تألیفاتی است. آشنایی او با زبان و ادبیات عرب ـ که بخشی از آن مرهون تحصیلات سنّتی اوست و بخشی حاصل مطالعات آزاد و نیز اقامت درازمدت در کشورهای عربی ـ در شعرش کاملاً آشکار است و حتی بعضی بیتها را نیازمند شرحی لغوی میسازد.
(ادامه دارد)
+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش اول)
به یاری خداوند، کار سنگین دیگری هم به پایان رسید، یعنی تدوین و تنظیم دیوان کامل شعرهای استاد خلیلالله خلیلی که مدتها مشغولش بودم. سخن دربارة زندگی، شعر و شخصیت استاد خلیلی و نیز ویژگیهای این دیوان را در مقدمهای در چهل صفحه نوشتهام. به امید خدا آن مقدمه را بخش بخش و به گونهای که برای شنونده ملالآور نیز نشود، به تدریج تقدیم حضور شما میکنم.
دیوان استاد خلیلی قرار است توسط انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی) در تهران چاپ شود و امید است که تا اردیبهشت آماده شود که هم نمایشگاه کتاب تهران است و هم سالگرد درگذشت استاد. تا ببینیم چه میشود.
مقدمه
تمهید
حدود بیستوسه سال پیش بود که صبحگاهی ـ وقتی با پدرم به مغازهاش در جادة میوند کابل میرفتیم ـ سر راهمان در محلة گذرگاه توقفی کردیم برای عیادت از بیماری در حال احتضار. من در موتر ماندم و پدرم رفت. مدت مدیدی طول کشید، تا این که برگشت و گفت: «حاجی هاشم فوت کرد.»
حاجی هاشم از دوستان پدرم بود و با ما رفتوآمد داشت. میدانستم که در هرات کتابفروشی دارد، ولی هیچ گمان نمیبردم که او بیست سال پیش از آن تاریخ، گردآورندة کاملترین دیوان شعر استاد خلیلالله خلیلی بودهاست. برای من، حاجی هاشم پیرمردی ناتوان بود با عینکهایی ضخیم و بدنی لرزان و البته عمری متجاوز از هشتاد سال.
پس از درگذشت او، ما همان منزل گذرگاه را ـ که به یکی از ورثهاش تعلّق یافتهبود ـ به رهن گرفتیم و بدان کوچ کردیم. آن خانه، دیوار به دیوار خانة علاّ مه صلاحالدین سلجوقی بود، که خود وفات یافته بود و همسر فاضلش حمیرا ملکیار سلجوقی در آن میزیست، در کنار مسجدی که ساختهبود و به نامش بود.
در این خانه که ما ساکن شدیم، صدها جلد کتاب به امانت نهاده شده بود، از کتابهای فروشی که به کابل فرستاده بودند. برای من، این جوان پُرخوان که هر سه چهار روز یک کتاب تازه میخواند و کتابخانههای عمومی و خصوصی از دستش در امان نبودند، دستیابی به این همه کتاب، به راستی موهبتی بود.
در این میان، کتابی بود با عنوان «مجموعه اشعار خلیلالله خلیلی» بهکوشش محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی چاپ انتشارات بنیاد فرهنگ ایران که سخت مجذوبم ساخت. من مدتها با این کتاب زندگی کردم; بسیار شعرهایش را به خاطر سپردم و سالها، این مهمترین منبع الهام و سرمشقم در شعرهای ناپختهای بود که غالباً مصراع یا بیتی از استاد خلیلی در آنها تضمین شده بود، درست همانند تعبیری که خود در قصیدهای به کار برده است:
همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند
چند جا نامتناسب به کهن پیرهنا
و من چقدر این قصیده را دوست داشتم.
باری، از آن هنگام از شعر خلیلی جدا نبودهام، تا امروز که بر سر ویرایش و نگارش مقدمه برای دیوانی دیگر از نخستین سرمشق شاعریام نشستهام و نمیدانم تا کجا خواهم توانست سایة این تعلقهای عاطفی و خاطرات پارین و پیرارین را از سر این مقدمه دور بدارم.
زندگی و شخصیت شاعر
زندگی خلیلی، با شروع عصر جدید در تاریخ افغانستان آغاز میشود. او فرزند دورانی است پرالتهاب و پرحادثه که در پایانش افغانستان برای چند دهه وضعیتی پایدار ولی شکننده یافت. باز در اواخر عمر خلیلی این پایداری بر هم خورد و شاعر موقعیتهایی را تجربه کرد که در نوجوانی دیده بود. او شاعری به انزوا خزیده و دور از سیاست و اجتماع نبود. به همین روی، سخن از زندگیاش را نمیتوان بدون نظری اجمالی بر اوضاع مملکت در آن عصر بهسامان رساند.
با پایانیافتن حکومت مطلقة عبدالرحمان خان و بر تخت نشینی فرزندش امیر حبیبالله (1280 ش) افغانستان وارد دورة نوینی شد، یعنی عصر بیداری و آشناشدن با تحولات جهان که طرح مفاهیم غریبی همچون وطن، آزادی، قانون و مساوات را همراه داشت. این تجددطلبی، خود را در شکل یک حرکت مشروطهخواهی نشان داد که هرچند به دست امیر حبیبالله سرکوب شد، در شکلی غیررسمی و معتدل با فعالیتهای مطبوعاتی و سیاسی ادامهیافت، چون از ضرورتی عینی نشأت میکرد و نسلی از جوانان داعیهدار آن بودند.
تحوّلطلبان که از پشتوانة سیاسی امانالله فرزند جوان امیر، و پشتوانة فکری اطرافیان او همچون محمود طرزی و محمدولی خان برخوردار بودند، کمکم قطبی ایجاد کردند در برابر محافظهکارانی همچون نصرالله خان نایبالسلطنه (برادر و ولیعهد شاه)، محمدیوسف خان مصاحب و محمدحسین خان مستوفیالممالک. این دو گروه، گذشته از اختلافهای نظری، در عمل نیز با هم معارضههایی داشتند که بعدها به شکل حادتری بروز کرد. گویی باری دیگر، همانند عصر محمود غزنوی رقابتی پنهان و آشکار میان «پدریان» و «پسریان» روی دادهبود، که در سمت پدریان نایبالسلطنه و یارانش بودند و در سمت پسریان شاهزاده امانالله و اعوانش.
با کشتهشدن امیر حبیبالله در شکارگاه کلهگوش لغمان در 1297 ش، شاهزادة جوان به مدد زمینهسازیهای نظری و پیشدستیهای عملی امارت را از نایبالسلطنه بازستاند و آنگاه بود که کارِ پدریان بهراستی دشوار شد. نایبالسلطنه به جرم فرمان قتل امیر به بند افتاد و شاهعلیرضا جرنیل به جزای اجرای آن فرمان، به اعدام محکوم گشت. بهواقع ایندو تن عقوبت جرمی را کشیدند که هیچ مرتکب نشدهبودند، بل باور عمومی اینک بر این است که هدایتگر این قتل، امانالله بود و شاهعلیرضا بدان سبب از میان برداشته شد که قاتل را در شب حادثه دیده بود و گمان میرفت که هویت او و محرکینش را فاش سازد. او را بهشکلی بیرحمانه به سرنیزة سربازان پارهپاره کردند. نصرالله خان نایبالسلطنه نیز بهزودی بهطرزی مرموز در زندان درگذشت.
اما یکی دیگر از رجالِ عهد امیر ماضی که به عقوبتی سخت دچار شد، محمدحسین خان مستوفیالممالک بود که در جریان محاکمه نیز با صراحت و شجاعت از نصرالله خان دفاع کرده بود. او را به دار آویختند، و این 14 اردیبهشت 1298 ش بود.
این مستوفیالممالک، از رجال کاردان عصر بود که با وجود عدم تعلق به خانوادة سلطنتی، به اعتبار لیاقتش مدارج ترقی را به تدریج پیموده و در عصر امیر حبیبالله، مقام شخص سوم مملکت (پس از امیر و برادرش) را یافته بود. او از عشیرة صافی بود و از متنفذین روستای سیدخیل در شمال کابل، منطقهای که در آن سالها به «کوهستان» شهرت داشت و اکنون میان ولایات کابل و چاریکار تقسیم شده است. علامه سلجوقی که خود در جوانی باری به مصاحبت او رسیده است، کَرَم، دانشمندی و تواضع او را میستاید و میگوید: «خوب معلوم میشد که مرحوم مستوفی از تاریخ و از ادب بهرة وافی دارند و خیلیها کوشیدهاند که از نظام و ادارة این ادوار واقف شوند.»
مستوفی، از عصر امیر حبیبالله با امانالله خان میانة خوبی نداشت و میان آن دو تن کشیدگیهایی چنان که در میان اهل سیاست رایج است، رخ دادهبود. چنین بود که امانالله به محض تصاحب قدرت، کمر به قتل او بست. باز هم چقدر شباهت است میان این واقعه و قتل حسنک وزیر به دست مسعود غزنوی بر سر کینههای کهن.
خلیلالله خلیلی فرزند این محمدحسین خان مستوفیالممالک بود. مادرش دختر عبدالقادر خان صافی از خانهای معروف کوهستان و خواهرِ عبدالرحیم خان نایبسالار بود; و این عبدالرحیم خان کسی است که بعد از فروپاشیدن حکومت امانالله خان، به هرات رفت و در آن دوران فترت، با یاری جمعی از مردم، ادارة آن شهر را به دست گرفت و این وظیفه را تا هنگامی که از آن سبکدوش شد، با لیاقت تمام ایفا کرد.
خلیلالله در شوال 1325 قمری (1286 ش) در کابل به دنیا آمد، در باغ جهانآرا که از تفرجگاههای شاهان مغول بوده است. پدرش چنان که گفتهشد، مردی دانشمند و بافضل بود و خانهاش جایگاه کتاب و مطالعه و رفتوآمد اهل علم و ادب. این محیط، در این کودک باذکاوت تأثیر گذاشت و در انتخاب مسیری که او بعدها پی گرفت بیاثر نبود. آن زمان، اواسط دورة امارت حبیبالله بود و کشور در امنیتی نسبی. ولی برای شاعر ما اوضاع بسیار مساعد نماند. مرگ مادر در هفتسالگی او و کشتهشدن پدر در دوازدهسالگیاش، روزگار را بر او تیره کرد، بهویژه که او فرزند یک مقتول سیاسی بود و عقوبت پدر، به او هم سرایت میکرد. املاک و دارایی آنها ضبط شد و خلیلالله دوازدهساله، حدود دو سال در قلعة صدقآباد از املاک مامایش عبدالرحیم خان سابقالذکر، محبوسوار بهسر برد. پس از آن نیز از همه دارایی پدری، فقط توانست چند جریب زمین را باز پس گیرد و وجه معاش خویش سازد.
در چنین اوضاعی، خلیلی نتوانست تحصیلات خویش را به صورت رسمی و منظّم به پایان رساند، ولی دانشاندوزی را به صورت پراکنده و نزد استادان مختلف پی گرفت و به چنان مدارجی از کمال رسید که در دهة سی خورشیدی در دانشگاه کابل تدریس میکرد. پس از این تحصیلات پراکنده، شاعر در جوانی در مکتب میربچهکوت در نزدیکی کابل به معلمی مشغول شد و پس از آن نیز چندی در وزارت مالیه به حیث محاسب به کار گماشته شد.
مرگ پدر و مشقتهای پس از آن، بر خلیلی جوان تأثیرهای بسیاری گذاشت. ردّ پای این واقعهها را در گرایشهای سیاسی بعدی او میتوان سراغ گرفت. علامه صلاحالدین سلجوقی بعدها میگوید: «روزی که با دوست عزیز خود آقای خلیلی در یکی از دیار عرب از شاعران آن مرز و بوم صحبت داشتم، سخن از رقاشی و شعر آن به میان آمد ]که[ حینی که خلیفه هارون، فضلبن یحیی برمکی را به درخت از حلق آویخته بود، خواند. با تأسف زیاد دیدم که دوست ارجمندم خلیلی خیلیها متأثر شد و گفت: پدرم را نیز این چنین به درخت آویختند.»
بنابراین، هیچ عجیب نیست اگر شاعر ما با امانالله خان و اطرافیان او رابطهای نیکو نداشته باشد و آنگاه که حبیبالله کلکانی و همراهانش عرصه را بر شاه ترقیخواه ولی عجول و بیتدبیر تنگ میکنند، او با آنان همنوا شود. البته در این همنوایی، وابستگی منطقهای را هم باید دخیل دانست، چنان که غالب خانهای کوهستان در این قیام از حبیبالله حمایت کردند و محمدیوسف خان کاکای خلیلی در حکومت جدید سمت سرمنشی مقام صدارت و سلطنت را برعهده گرفت. خلیلی نیز در دورة نُهماهة حبیبالله کلکانی به مدارجی از ترقی رسید. او مدتی مستوفی و مدتی والی مزارشریف بود.
اما پادشاهی حبیبالله کلکانی دیر نپایید و محمدنادر خان سپهسالار سابق امانالله، در ظاهر با وعدة استقرار دوبارة حکومت امانی و در باطن در پی تاجوتخت پای به میدان سیاست نهاد. اوضاع داخلی و خارجی برای این نیت سخت مساعد بود و چنین شد که او و برادرانش با یاری غیرمستقیم انگلیسان حکومتی خانوادگی را پی نهادند که حدود نیم قرن پایدار ماند و استبدادی را در کشور حاکم کرد که از بعد عبدالرحمان خان دیده نشده بود.
باری، با سقوط دولت مستعجل «عیّار خراسان» به دست محمدنادر شاه، خلیلی که از وابستگان آن به شمار میرفت، به تاشکند پناه برد و سه ماهی در آنجا گذراند، تا معافیتی از سوی شاه برایش فراهم شد. بعید نیست که این معافیت با پادرمیانی عبدالرحیم خان نایبسالار مامای شاعر به دست آمده باشد که در آن وقت، نایبالحکومة هرات بود. آنچه این گمان را تقویت میکند، اقامت چند سالة شاعر در هرات، پس از بازگشت به وطن است. این اقامت، برکاتی در پی داشت، از جمله تألیف کتاب ارزشمند «آثار هرات» که بهراستی از استعداد نبوغآمیز خلیلی در تحقیق و پژوهش خبر میدهد. کتاب، به خواست نایبسالار موصوف و به اهتمام پسر او چاپ شد، و این 1309 خورشیدی بود، یعنی 23 سالگی شاعر.
(ادامه دارد)
+ پابهپای یک شعر عاشورایی
نگاهی به مثنوی «تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما» از علی معلم
روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید،
بر خشکچوب نیزهها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه، گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه؟ آری، اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
بر صخره از سیب زنخ بر میتوان دید
خورشید را بر نیزه کمتر میتوان دید
q
در جام من می پیشتر کن ساقی امشب
با من مدارا بیشتر کن ساقی امشب
بر آبخورد آخر مقدّم تشنگاناند
می ده، حریفانم صبوری میتوانند
این تازهرویان کهنهرندان زمیناند
با ناشکیبایان صبوری را قریناند
من صحبت شب تا سحوری کی توانم؟
من زخم دارم، من صبوری کی توانم؟
تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی! سلامت این صبوران را مبارک
من زخمهای کهنه دارم، بیشکیبم
من گرچه اینجا آشیان دارم، غریبم
من با صبوری کینة دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم
من زخمدار تیغ قابیلم، برادر
میراثخوار رنج هابیلم، برادر!
یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه
از نیل با موسی بیابانگرد بودم
بر دار با عیسی شریک درد بودم
من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم
بر ثور شب با عنکبوتان میتنیدم
در چاه کوفه وای حیدر میشنیدم
بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عماروَش چون ابر و دریا مویه کردم
تاوان مستی همچو اشتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم
من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم
من زخم خوردم، صبر کردم، دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم
آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشکچوب نیزهها گل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد
q
بیدرد مردم، ما خدا، بیدرد مردم
نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علمدار خدا را قطع کردند
نوباوگان مصطفا را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند
در برگریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خاییدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
q
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشکچوب نیزهها گل کرد خورشید
در شعر، تحولهای عمیق و بنیادین، همواره به ندرت اتفاق میافتند و به تدریج. سنایی غزنوی درست میگوید که
سالها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب
لعل گردد در بدخشان، یا عقیق اندر یمن
و این تحولها به ویژه آنگاه آهنگی کندتر دارند که در همة جوانب شعر رخ دهند، از جوهرة معنایی گرفته تا صورت لفظی. و باز وقتی سیر تحول کندتر میشود که جامعه در رکود و سکون فکری به سر برد.
پس عجیب نبود اگر دگرگونشدن همهجانبة شعر عاشورایی ما، چند قرن طول بکشد، بهویژه که مخاطبان واقعی این نوع شعر، مردم بودند و عامة مردم نیز، تجربه نشان داده است که کمتر در برابر سیر زمان انعطافپذیر هستند.
و نیز عجیب نبود اگر از دورة صفوی تا کنون، شعر عاشورایی ما بر مدار ترکیببند محتشم کاشانی بچرخد و همه شاعران، آثاری بیافرینند، شبیه آن، هم در صورت و هم در معنی.
با این مقدمات، میتوان به ارزش شعرهایی پی برد که در ساخت و صورتی تازه سروده شدهاند، بهگونهای که به هیچوجه نمیتوان شعری مقدم بر آنها را پیدا کرد و گفت این شعر، همانند فلان شعر است. مثنوی علی معلّم در سوگ شهدای کربلا، از اینگونه است و هیچ مشابهی پیش از خود، ندارد; همانند شعر محتشم که در مدار خویش، هیچ پیشینهای نداشت.
q
در یک بررسی اجمالی در محتوا، میتوان شعر معلّم را گذار از مرحلة تأثر به مرحلة تفکّر دانست. به روشنی آشکار است که رویة غالب در شعر عاشورایی کهن ما، تلاش برای ایجاد تأثر بوده است و این، نه تنها در شعر، که در همة عناصر محافل مذهبی ما آشکار است. حتی امروز نیز در حوزة نوحهخوانی و مرثیهسرایی، میزان توفیق افراد با میزان تأثری که در جمع میآفرینند سنجیده میشود و شعر نیز از این عالم جدا نبوده است. نگاهی به شعر پیروان محتشم کاشانی، آشکار میدارد که مهمترین معیار برای برندهشدن در این مسابقة گروهی، سوزناکی اثر بوده است و شاعران نیز میکوشیدهاند این امتیاز را با شدتبخشیدن به اغراقها و لحن عاطفی شعر، تأمین کنند.
پس بیجهت نبوده است اگر شاعران ما، بیشتر در شرح وقایع میکوشیدهاند تا در یافتن ریشهها و عوامل و پیآمدهای حادثة کربلا. آنها آنقدر مستغرق در «چه شد؟» بودهاند که کمتر به فکر «چرا شد؟» میافتادهاند و البته، این امر عواملی هم دارد. واقعیت این است که جزئیات حوادث کربلا، آنقدر که برای مردم امروز روشنشده است، برای دیروزیان روشن نبوده است. امروز، رسانهها تا حدّ زیادی جزئیات واقعه را روشن میکنند و دیروز، شعرها خود همین رسانهها بودند. پس شاید بتوان واقعهنگاری شاعران کهن را کمابیش توجیه کرد.
اما برای مخاطب امروز، وقتی واقعه به اندازة کافی تشریح و ترسیم شده است، دیگر شرح مجدد آن، چه سودی دارد؟ این پرسشی است که گویا معلّم خود را با آن روبهرو میدیدهاست و به همین ملاحظه، کوشیدهاست از تشریح قدم به قدم آنچه در آن دو روز جانگداز روی داد، پرهیز کند و فقط با یکی دو اشارت، آن حال و هوا را برای ما زنده دارد. او با این اشارتها، فقط ما را به محفوظاتمان از این واقعه ارجاع میدهد و باقی مجالی را که در این شعر دارد، به یک سلسله حرفهای دیگر میگذارد.
این حرفهای دیگر چیست؟ شرح یک نگرش فکری و تاریخی نسبت به واقعة کربلا است که مبتنی است بر تلقی خاصی از فلسفة تاریخ. این فکر، از یادگارهای فکری دکتر علی شریعتی است. شریعتی در کتاب «حسین وارث آدم» با یک تفسیر تاریخی بر «زیارت وارث»، پیوندی ایجاد میکند میان واقعة کربلا و همة درگیریهای دایمی حق و باطل در طول تاریخ، از آدم تا امروز، و در نهایت، انسان امروز را واپسین حلقة این زنجیر (تا حال حاضر) میداند.
علی معلّم در این مثنوی و چند مثنوی دیگر خویش، متأثر از این فکر است و میکوشد آن را در لباسی شاعرانه، بیان کند. نُه بیت از مثنوی، به این سیر تاریخی اختصاص یافته است و شاعر در آن به اجمال، کوشیده است خویش را از هابیل و قابیل به حسین و یزید برساند. با چنین تفکری است که شاعر، به انسان امروز خطاب میکند و به شکلی غیرمستقیم، یادآور میشود که ما نیز در این جریان چندان بیطرف نیستیم، نه تنها بیطرف نیستیم که بیتقصیر هم نیستیم.
بیش از نیمی از این مثنوی سی بیتی، به شرح این افکار اختصاص یافته است و به همین ملاحظه بود که ما گفتیم عیار تفکر در آن، بیش از عیار تأثر است.
q
مطلع شعر، بسیار بدیع و هنری است. شاعر از «روز»ی خاص سخن میگوید، ولی تا مدتی روشن نمیدارد که این کدام روز است. فقط اشارتی که به خورشید و نیزه میشود، برای خوانندة بصیر، روشن میدارد که این روز، چه روزی است. با این هم، شاعر تا اواسط شعر، از هر اشارة صریحی به نام امام حسین(ع) و دشت کربلا پرهیز میکند و میکوشد آنگاه از امام نام برد که زمینه به کلی آماده شده باشد، در یک فضای ابهامآلود و رمزآمیز:
من زخم خوردم، صبر کردم، دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم
شاعر در مطلع، یک گذر از محسوس به نامحسوس دارد، از حقیقت به مجاز. خورشید در مصراع اول، همین کرة خورشید است و در مصراع دوم، خورشیدی که در عصر عاشورا بر نیزه شد. این مصراع دوم، البته یک تصویر عینی را هم تداعی میکند، تصویر غروب خورشید در یک نیزهزار و در لحظهای که خورشید به موازات سرنیزهها قرار دارد.
بر خشکچوب نیزهها گل کرد خورشید
این «گلکردن» نیز خالی از ظرافت نیست. از سویی شکفتن گل را تداعی میکند و از سویی، کنایتاً به معنی «آشکارشدن» و «پدیدارشدن» است، و در این معنی، در شعر مکتب هندی بسیار سابقه دارد. بیدل میگوید:
اینقدر اشک به دیدار که حیران گل کرد؟
که هزار آینهام بر سر مژگان گل کرد
قیامت کرد گل، در پیرهن بالیدنت نازم
جهان شد شور محشر، زیر لب خندیدنت نازم
باری، شاعر در چهار بیت اول، خواننده را همچنان در ابهام و تعلیق میگذارد. جملات کوتاهی که مرتب قطع و وصل میشوند، به این ابهام اضطرابآلود میافزایند. علاوه بر اینها، لحن شاعر نیز تردیدآمیز است. گویا واقعه آنقدر شگفت است که برای شاعر باورکردنی نیست. او از مشاهدة خورشید بر نیزه اظهار ناباوری میکند، میگوید «گویا خواب دیدم» با خود سؤال و جواب میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که رویداد بیسابقه و نامحتملی رخ داده است. تکرار خورشید و نیزه در این بیتها، عاملی است انسجامبخش و تمایزآفرین در زبان. این تکرار، بسیار شباهت دارد به تکرار «دجله» در چند بیت پیاپی از ابتدای قصیدة «ایوان مداین» خاقانی.
حال، شاعر مخاطب را در همین حالت تعلیق و شگفتی نگه میدارد و در بند دوم، از مسیری دیگر به کربلا نقب میزند، از مسیر تاریخ. یک خالیگاه در اینجا وجود دارد که شاعر گذاشتهاست تا خواننده آن را پُر کند.
شاعر در این بند، از غم و دردی سخن میگوید که از دیرباز در او خانه کرده است و او بنا بر شدت این اندوه، نمیتواند دیگر صبوری پیشه کند. بنابراین، از ساقی انتظار دارد که در تقسیم می، او را بر دیگر حریفان مقدم بدارد.
بر آبخورد آخر مقدّم تشنگانند
می ده، حریفانم صبوری میتوانند
اما چرا شاعر صبر و شکیبایی را از کف دادهاست؟ چون زخمی عمیق و کهن دارد، زخمی به عمق تاریخ، از نخستین حقکشی نوع بشر، یعنی داستان هابیل و قابیل.
از اینجا، همان سیر تاریخی شروع میشود که پیشتر از آن سخن گفتیم و ستون فقرات محتوایی شعر را میسازد. اصل حرف شاعر، از این به بعد است، تا انتهای شعر.
در واپسین بیتهای این بند، با تکرار بیت آغازین مثنوی در شکلی دیگر، سخن به همانجایی که ناتمام مانده بود وصل میشود و خواننده، از آن تعلیق رهایی مییابد:
آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید
بر خشکچوب نیزهها گُل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی خون پاکان موج میزد
نکتة جالب در این پاره از مثنوی، این است که شاعر، به عنوان یک انسان امروز، خود را در این جریان دخیل دانسته و به تعبیر داستاننویسان، از زاویة دید اولشخص روایت کردهاست. میگوید «من» چنین بودم و «من» چنان بودم و بدین ترتیب، این نکته را میرساند که همة این جریانهای تاریخی، از حقیقت واحدی سرچشمهگرفتهاند و گویا این یک آینة ثابت است که هر بار، جلوهای تازه در آن افتاده است. قضیه تا حدی شبیه است به آنچه در این غزل مولانا جلالالدین میبینیم، نوعی وحدت وجود:
آن سرخقبایی که چو مه پار برآمد
امسال در این خرقة زنگار برآمد...
آن یار همان است اگر جامه دگر شد
آن جامه بدر کرد و دگربار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمّار برآمد
امّا این روایتکردن با زاویهدید اول شخص، یک پیام دیگر هم دارد; این که شاعر، انسان امروز را از کربلا جدا نمیداند و تلویحاً یادآور میشود که گویا همة حقجویان تاریخ، در برابر حادثة کربلا، مسئولیتی یکسان دارند. البته حادثة کربلا نیز فقط آن چیزی نیست که در سال 61 هجری رخ داد، بلکه یک رویداد جاودانه است، البته هر بار در جامهای دیگر.
بند بعدی شعر، این حقیقت را تصریح میکند. شاعر از آنانی شکایت دارد که سر در گریبان خویش فرو بردند و در قبال عاشورا بیتفاوت ماندند. امّا اینجا نیز زاویة دید او، همان اولشخص است و باز یادآور این که گویا ما انسانهای امروز نیز در این سکوت خفّتبار، مقصر هستیم.
بیدرد مردم، ما خدا، بیدرد مردم
نامرد مردم، ما خدا، نامرد مردم...
این تکرار بخشی از جمله و نهادن جملة معترضه در آن، از شگردهای خاص معلّم در زبان شعر است و غالباً لحنی مؤثر و کوبنده به کلام میدهد. معلّم در نخستین فراز مثنوی نیز از این تکرار و برهمزدن ساختار معمول جمله، سود جسته بود و بسیار بهجا.
باری، فراز پایانی شعر، بسیار کوبنده و خشماگین است. شاعر تازیانة انتقاد را با شدتی هرچه تمامتر، بر دوش جامعة بیتفاوت فرود میآورد. در شعرهای سنّتی عاشورایی ما، انتقاد فقط متوجه یزیدیان بود و حتی گاه نیز متوجه چرخ بیدادگر و گردون جفاپیشه، چنان که در ترکیببند محتشم میخواندیم:
ای چرخ! غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین، چهها در این ستمآباد کردهای
اما مخاطبقراردادن خود (مردم) در این سرزنش و نکوهش، تازگی دارد و من پیش از شعر معلّم، با چنین صراحت آن را در جایی ندیدهام.
این پاره از شعر، از هنرمندیهای زبانی و تصویری نیز خالی نیست. به نقش «تکرار» در این بیتها پیش از این اشاره کردیم. تقابل «از پای افتادن» و «برپای بودن» در بیت بعد هم خالی از زیبایی نیست. در بیت بعدی، این غرابت قافیههاست که خوانندة شعر را به شگفتی وا میدارد (نطع ـ قطع). میدانیم که اینگونه قافیههای غریب و تازه، در تکمیل موسیقی کناری شعر ـ به ویژه در قالب مثنوی که نیاز بیشتری به این موسیقی دارد ـ بسیار کارگشا هستند. فراموش نکنیم که شاعر در این بیت نیز کار جامعة بیتفاوت را نوعی همراهی با یزیدیان میداند. آنان شمشیر گرفتند، ولی اینان نطع شدند. میدانیم که نطع، سفرة چرمینی بوده است که محکومان را بر روی آن گردن میزدهاند و یکی از ابزار و آلات جلادی.
در بیت بعدی، غنای موسیقی کناری، به شکلی دیگر تأمین شدهاست، انتخاب ردیف بلند «را سر بریدند» و در دو بیت دیگر، باز قافیههای جذاب و پرتأثیر «برگ ـ مرگ» و «سلامت ـ قیامت» کار خود را میکنند.
تقابل میان «برگریز» و «برگکردن» نیز زیباست و نشانگر توجه شاعر به این تناسبهای زبانی، بهویژه که «برگ» دوم، معنی مجازی «اسباب» و «لوازم» و «تجملات» را نیز یادآور میشود و این کلمه، در این معنی سابقه داشتهاست. سنایی میگوید:
برگ بیبرگی نداری، لاف درویشی مزن
رخ چو عیّاران نداری، جان چو نامردان مکَن
عبارت «ساز و برگ» که تا امروز در زبان فارسی باقی ماندهاست، به همین معنی از «برگ» اشاره دارد. با این معنی از «برگ» شاعر به نوعی عافیتطلبی و دنیاجویی مردمان را یادآور میشود.
«صبر مرگ» یک ترکیب محاورهای زیباست. هماکنون نیز کاربرد کلمة مرگ در مقامهایی استخفافآمیز از این نوع، رایج است. مردم هرات، عبارت «جان به مرگ دادن» را به معنی «تنبلی و کاهلی کردن» به کار میبرند و این «صبر مرگ»، بسیار نزدیک است به این معنی مجازی.
در واپسین بیت این بند، باز هم بر آن تفکّر تاریخی تأکید میشود; این که «سلامت» حتی برای مردم امروز هم ننگ است; چرا؟ چون آنان باید تاوان این خون را بپردازند و انتقام این واقعه را از یزیدیان عصر بگیرند؟ چرا از یزیدیان عصر؟ چون در این نگرش، بُعد زمان از میان بر میخیزد و گویا همة راستکاران و نابهکاران طول تاریخ، در میدانی وسیع به رزم ایستادهاند، و این تصویری است که در کتاب «حسین وارث آدم» نیز به تفصیل شرح داده شده است.
بیت آخر، ترجیعی است به نخستین بیت مثنوی، و گویا ما در حرکت بر روی یک دایره، به نقطة نخست رسیدهایم. پس میتوان انتظار داشت که این چرخیدن، در ذهن شنونده همچنان ادامه یابد و همچنان او را به تفکّر وادارد.
+ شعری از حسن اوجانی
سلام قولا من رب الرحیم
گفتنی ندارم و نا گفتنی بسیار...اما اکنون که هنگام غزل است بگذار که تنها غزل بماند...اما مبادا که غزل تنها بماند...بگذریم و بگذاریم بگذرد...
برای محمد کاظم کاظمی...شاعر افغان...پی سروده ای برای مثنوی زیبای بازگشت...(غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت...)
شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
به سمت غربت شبهای تار خواهم رفت
دوباره با دل تنگم کنار می آیم
و با غروب دلم هم کنار خواهم رفت
ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
که روز بعد تو من در غبار خواهم رفت
پیاده آمده بودم درست مثل شما
و بر قطار غریبی سوار خواهم رفت
تو سرخ آمده بودی و سبز میرفتی
منی که زرد شدم بی بهار خواهم رفت
تو رفته ای که به بالای قله ها برسی
و من فقط به بلندای دار خواهم رفت
حصار بغض مرا گریه هم نمی شکند
و من شکستهتر از این حصار خواهم رفت
قسم به حنجرههایی که لال میمیرند
به احترام صدا با سه تار خواهم رفت
تو هم شبیه منی گرچه فرقمان این است
که من شکسته و بیافتخار خواهم رفت
شعور خوب پریدن به عقل من نرسید!
سقوط کرده و دیوانه وار خواهم رفت
و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست
که سرد و شب زده در انتظار خواهم رفت
ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
حسن اوجانی...پاییز هشتاد و سه...تهران
+ ستاره احمد
شعری از علی معلم
به مکه شب همه شب را ستاره باریده است شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است خبر ز وادی نجوا دو واحه این طرف است به چار سدره از آنسو قبیله معترف است قراولان شفق تا سپیده برآنند تمام قافلههای رسیده برآنند سپیده زید بنیامر همقرابة من نزول کرد به اشفاق در خرابة من نزول کرد چو بر خوان طائیان مهمان نزول شیخ بنیسهم بر بنوشیبان فرود آمد از آن تیزگام تازنده فرود آمدن امر بر بنوکنده بهار و باغ مرا عطر ارغوان آورد مرا ز واقعة دوش ارمغان آورد که دوش جای تو خالی که جای یاران بود که مکه شب همه شب را ستارهباران بود q شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است به مکه شب همه شب را ستاره باریده است به سعد و نحس چه تا باژگونه خواهد بود شگفت واقعهای تا چگونه خواهد بود چه فتنه، رامی افلاک در کمان دارد فلک به قدح مقدر چه در گمان دارد در آمد آنکه دل از چار گوشه بردارم چهار روز و سه شب راهتوشه بردارم به بدمآل ندارم غم مناقص را جهاز برنهم آن بیسراک راقص را سبکروان صبا را به تک چو سایه شوم به رنگ صبح سبق را به کوهپایه شوم به کوهپایه در، از اهل شیوه کاهنهای است که سحر سامریان با دَمَش مداهنهای است مسخرات فلک سخرة همیشة اوست طلسم و زیج و عزایم کمینه پیشة اوست q هلا سپیده، هلا صبح سکر نورانی! مگر عشیرة خورشید را بشورانی هزار لوری سیمینکمان، کمندافکن هزار نیزهور یل، هزار زوبینزن هلا سپیده، هلا صبح سکر نورانی! مگر عشیرة خورشید را بشورانی برآ که خواب ستاره صراحتی دارد شکسته میگذرد شب، جراحتی دارد چنان که فارِس غسّان به تک به لخم زده است پلنگ زنگی شب را ستاره زخم زده است منت به شیوه برادر کنایه میگویم ز قول کاهنة کوهپایه میگویم شد آن که جیش ملک روح را فرود آرند ز پشت زین، شب مجروح را فرود آرند q شگفت واقعهای تا که یا که نشنیده است به مکه شب همه شب را ستاره باریده است خبر ز وادی نجوا دو واحه اینطرف است به چار سدره از آن سو، قبیله معترف است طنین نور درافکنده در رگ شب گیج غریو بانگ یهود منجّم از تک زیج که هان، بشارت موسی، روایت تبشیر هلا تلاوت رؤیا، حلاوت تعبیر همان نشاط طلوع از دَم دوبارة صبح هلا ستارة احمد(ص)، هلا ستاره صبح به تیغ سرخ سحر رخنه در شب داجی طلوع آتش جاوید کوکب ناجی
+ شعری از علی معلم (به مناسبت شبهای قدر)
قسم، قسم به فجر قسم، صبح پشت دروازه است
به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد
شبی که بستر از آب، از ستاره شو گیرد
به شهوت شب محتوم چون فراز آید
درفش اختر ثاقب در اهتزاز آید
به شهوت شب محتوم، چون فتوح آرد
به شبنشین ملائک رحیق روح آرد
به شهوت شب قسمت، به شهوت شب اجر
شب سلام خدا تا حلول مطلع فجر
شبی نشسته سپید و شبی ستاده سیاه
شبی به حادثه افزونتر از هزاران ماه
شبی که رایت صبح سپید میبندند
شبی که نطفة نسل شهید میبندند
q
به ریگزار عدم دلشکسته میراندیم
شب وجود بر اسبان خسته میراندیم
حضیض جادة هجرت جلال غربت داشت
کویر مردة هستی ملال غربت داشت
اگر چه دولتمان بوی نیستی میداد
سلوکمان به عدم رنگ چیستی میداد
اگر گزیر ندیدیم، اگر خطر کردیم
به عین خویشتن از خویشتن سفر کردیم
q
قسم به عصر که پیوستهپوی آواره است
که بر بساط زمین آدمی زیانکاره است
چو شعله در جسد موم مات خواهشهاست
چو موم در سفر شعله محو کاهشهاست
چو موم و شعله سفر به جز به خویشتن نکند
شگفت دارم اگر فهم این سخن نکند
q
به شهوت شب محتوم چون فرو گیرد
شبی که بستر از آب، از ستاره شو گیرد
q
به شهوت شب محتوم چون به کار شویم
حصان حادثه را بیخبر سوار شویم
به گوش قافله بانگ جلیل برداریم
به شهر خفته صلای رحیل برداریم
به چرمِ خیمه میان را زمخت بربندیم
فراز اسب قدر تیغ لخت بربندیم
به حشر فتنه به یک صیحه سر برافرازیم
ز خون به نطع زمین طرح نو دراندازیم
ز هفت پردة شب ناگهان هجوم آریم
امیر زنگ ببندیم و باج روم آریم
q
قسم به عصر که پیوستهپوی آواره است
که بر بساط زمین آدمی زیانکاره است
جز آن قبیله که پیوستة تولایند
نخفتهاند و میان بستهاند و با مایند
شب از حضیض نهان سوی اوج میآیند
چو وقت وقت رسد، فوجفوج میآیند
قسم به صبر و صفاشان، به رایشان سوگند
به هیمنهی نفس اسبهایشان سوگند
که گَرد ظلمت شب را ز باره میشویند
به خون تازه زمین را دوباره میشویند
q
بیا ستیغ سحر را نشسته بسپاریم
بیا تمامی شب را ستاره بشماریم
به سبز خفتن افیونیان چه میلافیم؟
بیا به دشنه سرانگشت خویش بشکافیم
به قصد روح، مَیای با شکر سرشته زنیم
به جرح دل نمکی از لب فرشته زنیم
به خنده خنده ملک را مُل از دهان بمزیم
سبو کشان به گزک سیب حوریان بگزیم
به آرزو دو سه پیمانه بادرنگ زنیم
به کام دل به دو زلف فرشته چنگ زنیم
q
بیا گدایی دل را روان به چاره شویم
بیا طفیلی خوان خدایباره شویم
کتاب باور خود را چگونه بربندیم
بیا تو را به نعیم خدا گرو بندیم
خدایگان زمین را دُر است و دریا نه
جلال ملک خدا را شنیدهای یا نه؟
چگونه کرم دغل را فروغ میخوانی؟
کدام نعمت حق را دروغ میخوانی؟
اگرچه شهد امل را حلاوت از شکر است،
حکایت لب شیرین حکایتی دگر است
چو آفتاب، دلی زنده در کفن داریم
قسم به فجر که ذوق برآمدن داریم
شب ستاره و مهتاب در کمین بودیم
عبث عبث عبث این مایه در زمین بودیم
براق حادثه زین کن، عروج باید کرد
طلوع صبح دگر را خروج باید کرد
q
هلا! ز پشت یلان هرچه هست اینهاییم
اگر گسسته اگر جمع، آخرینهاییم
گلی به دست بهاران نمانده غیر از ما
کسی ز پشت سواران نمانده غیر از ما
در اضطراب زمین کاملان سفر کردند
بر آب حادثه دریادلان سفر کردند
قران شمس و قمر را قرینهها رفتند
به بوی باد موافق سفینهها رفتند
در ازدحام شب فتنه بانگ مردی نیست
به دست راه ز گُردان رفته گَردی نیست
فرو شدند به جولان چو بر جبل راندیم
شکسته ما دو سه تن در شکاف شب ماندیم
شدند و رجعتشان را مجال حیله نماند
به غیر ما دو سه مجروح در قبیله نماند
شدند و خیره هنوز آن شکوه میبینم
سواد سایةشان را به کوه میبینم
q
به انتظار زمین پیر شد، چه میگویی؟
رفیق خانة زنجیر من! چه میجویی؟
بیا به فاصله دل از فراغ برگیریم
به دست حوصله پرچین باغ برگیریم
به بام قلعه یلان سواره را دیدم
فراز برج، برادر! ستاره را دیدم
سوار بود و به گِردَش کسی پیاده نبود
شگفت ماند که دروازهها گشاده نبود
ملال خاک برآنم گرش هلی با ماست
مگو بر اوست بر او نیست، کاهلی با ماست
دریدهایم، به شیرازه برنمیآییم
شکستهایم، به دروازه برنمیآییم
بیا به جهد مفرّی به راغ بگشاییم
بیا به نقب، دری سوی باغ بگشاییم
به جان دوست که ماییم بیخبر مانده
نشسته اوست به دروازه منتظَر مانده
مگو به یأس، برادر! که رنگ شب تازه است
قسم به فجر قسم، صبح پشت دروازه است
+ شعری از عارف عسین
باز هم دوست گرامی جناب عارف عسین لطف کرده و شعری برایم فرستادهاند البته در پاسخ به شعر «بازی» که پیش از این در وبلاگم نهادهبودم. و من شما دوستان را نیز در فیض خواندن این شعر شریک میکنم
دختر مرو به کوچه ی غیر،زانکه نــیش هست
همبازیان تنــــگ نظــــرت، طعنه کـیش هست
بازی مکن به کوچه ی شان ای دوچشم مــن
ماخود غریبه ایم و در اینجا نه خویش هست
آنک نـــــــگاه کن به ردای دگــــر تو خـــــود
دنیــــــای خستــه از فـــلک ما پریـــــش هست
ده یک صدا به صـــورت همســــــایه ی غنی
پایت بگیر زخانه ی شان ،چون دریش هست
شب هســت روزدخترکم در محیـــــط حـال
همصنف های خوردترکش،گرگ و میش هست
گاهی تمســــخر و چو گــــهی چــندک بدیــــــل
ازبس شنیده طعنه که دل ترک و ریــش هست
آخر خـــدای من به کـــــجا ســـــرکشــــیم ما؟
کاین آسـمان فتاده زمین ،هردو لـــیش هست
بالا هــــــــوای غرش جنــگنده است و بـمب
پایین که خون هموطــــنان ،رنگ دیش هست
بالا مـــــــــکدر است زبــــــاران مــــــــرگ ما
در تــه قلــــــندر است و غلامی بــــیش هست
عـــارف مخوان قصیده ی غربت به ملک درد
غم سوده ،غم سروده درین برهه پیش هست
+ یک نامه دوستانه
شاید بد نباشد این نامه از جناب هارون راعون را نیز درج کنم که باری به یادداشتهای این وبلاگ ربط دارد. باز هم با سپاس از این عزیزان
سلام استاد کاظمی ! با شاعر بلند پایه تاجیک نظام قاسم عقب کمپیوتر نشتسه بودیم و ایشان خواستند صحیفه شما را بخوانند که از شعری که به فرزند نازنین تان - که مقدمش مبارک باد - خیلی خوش شان آمد و فی البدیهه در عقب کمپیوتر برای تان شعری نوشتند. اما پیامخانه تان باز نشد و خواستیم این شعر را از طریق ایمایل بفرستیم. ناگفته نگذریم که در حوزه فرهنگی تاجیکستان اشعار شما را خیلی دوست می دارند. این هم شعر نظام قاسم:
رسید از تو شعر روان بیشتر
مرا شد قرینی به جان بیشتر
پر از بچه بادا ترا خاندان
پر از شادی آن خاندان بیشتر
نظام قاسم.
نظام قاسم تاکید می کند که این را شعر ننویس به بنویس به جای مبارکبادی. من به حرفش نکرده و همین گونه برایت می فرستم. با محبت: هارون راعون و نظام قاسم
+ شعری از عارف عسین
این غزل زیبا را آقای عارف عسین در بخش پیامهای یادداشت «مجاهدان افغان...» نگاشته بودند و من دریغم آمد در یادداشتی مستقل نگذارمش. با سپاس
باید سکوت کرد و دمی هم درنگ کرد
یا عاجزانه گفت: چه تفسیر جنگ کرد
یا خواند نوحه ای به سر هفت و هشت ها
یا ببر دیده بار دگر خود پلنگ کرد
باید سکوت گفت و در او با خیال باز
محدوده ی خیال کسی را نه تنگ کرد
اینجا من از غنامت دی شکوه میکنم
وز آنچه در تطاول او گه، شرنگ کرد
حالا مگر عمارت مخروبه های جنگ
با خون دل بسازد اگر هر چه رنگ کرد
اینک ،زبان کوته عارف بریدنی است
تاریخ جنگ شنیدن مارا که ننگ کرد!؟
+ شعری از مجید مجیدی
این شعر را دوست شاعر عزیز مجید مجیدی از شاعران شهرضا در قسمت پیامهای این روزنگار نگاشته بود و دریغم آمد که به سپاس از این عزیز، آن را در یادداشتی مستقل نیاورم.
توخسته امده بودی وخسته خواهی رفت
در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت
و در حوالی کوچه همیشه یک سایه است
همیشه سایه برای من و تو همسایه است
...اگر شکست تو هر جا میان ائینه است
و روی دست تو هر شب هزارها پینه است
نگاه خسته چشمت همیشه می گوید
میان دست تو اخر جوانه می روید
اگر چه امدی ان روز و کودکم خندید
و کودکت که عروسک نداشت می گریید
اگر چه کودکم اینجا همیشه قلک داشت
و در نگاه تو شاید شبی عروسک داشت
بیا که بعد عبورت عروسکت باقی است
و قلکی که سپردم به کودکت باقی است
تو امدی و نوشتی که سنگرت خالی است
و جای سبز هزاران برادرت خالی است
تو امدی و هوای ترانه آوردی
و کوله بار غمت را به شانه اوردی
من و تو مثل برادر ز خود خبر داریم
میان سایه کوچه دو چشم تر داریم
تو تازیانه به پشتت و زخم ما خوردیم
و داغ این همه گل را به سینه ها بردیم
ببین که دست شقایق میان این کوچه است
برای هر که بگویم نشان این کوچه است
اگر چه مزرعه هاتان همیشه جو هم داشت
و چند تکه موستوجب درو هم داشت
ببر تو با خودت امشب هوای گندم را
به هر چه مزرعه انجاست صدای گندم را
تو خسته امده بودی و خسته خواهی رفت
در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت
اگر چه فصل خزان هم به باغتان امد
و دست سرد هراسی سراغتان امد
«به باغ سبز بهاران که باغبانش نیست
بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست»


مهربانیها ()