+ وبلاگ صفیه بیات
بله. خواهران بیات در عرصهی وبلاگنویسی هم فعال شدهاند. پیشتر وبلاگ زینب بیات را معرفی کردم و اینک وبلاگ صفیه بیات را که البته پیشتر از آن گشایش یافته بود، ولی اکنون و با سالگرد تولدش به قول معروف رونمایی شد. در آن وبلاگ میتوانید شعرها و نوشتههای ایشان را بخوانید.
+ وبلاگ زینب بیات
از امروز وبلاگ همسرم زینب بیات فعال شد. در آنجا میتوانید شعرها و مطالب او را بخوانید.
+ غزلی از محمدبشیر رحیمی
دوستی خبر داد که این غزل از جناب محمدبشیر رحیمی شاعر توانای هموطن ما در بعضی صفحات انترنتی به نام من منتشر شده است. خواستم با درج آن در وبلاگ ضمن تصحیح این خطا، شما را نیز در حظی که از شعر بردم شریک کنم. عذرخواه جناب رحیمی هستم، هرچند اطلاعی از جریان نداشتم.
...ادامهی مطلب
+ نگاهی به کتاب «مویههای پامیر»
مویههای پامیر (شعر فارسی در افغانستان امروز)
بهروز ثروتی
انتشارات بینالمللی الهدی
چاپ اول، 1386 ش
2000 نسخه، 398 صفحه، وزیری
«مویههای پامیر» کتابی است از پژوهشگر جوان ایرانی، بهروز ثروتی. موضوع این کتاب، شعر فارسی در افغانستان امروز است و مؤلف در آن در کنار بحثی مفصّل دربارة تاریخچه و ویژگیهای این شعر، گزینهای از آثار شاعران معاصر این کشور را همراه با زندگینامههایی از آنان، آورده است.
...ادامهی مطلب
+ سیب و فریب
اخیرا «سیب و فریب» مجموعه شعر شاعر گرانقدر کشور ما و دوست دیرین من جناب محمدآصف رحمانی از چاپ بیرون آمد. این کتاب در هرات توسط انتشارات فدایی هروی چاپ شده است. اینک مقدمهای را که برای این کتاب نگاشته بودم و در کتاب نیز درج شده است، پیشکش دوستان میکنم، با شعری از جناب رحمانی.
نگارش این سطور از سوی این کمبضاعت، نه از باب تفاضل و تفاخر است و نه از باب رفیقبازی و بتسازی، بلکه از سر فریضهای است که بر دوش خود حس میکنم به واسطة حقّی گران که محمدآصف رحمانی بر سر یک نسل از شاعران مملکت دارد و دریغ که این حق تا کنون به درستی گزارده نشده و پاس داشته نشده است.
...ادامهی مطلب
+ شعر مقاومت افغانستان
سیری اجمالی در شعر مقاومت افغانستان،
بعد از کودتای هفت ثور
درجشده در سایت بی بی سی در هفتم ثور 1387 به مناسبت سیامین سال کودتای ثور
با وقوع کودتای هفتم ثور 1357 خورشیدی، تحولات بسیاری در عرصههای گوناگون فرهنگ و هنر افغانستان رونما شد، از جمله شعر که پیشینهای کهن در این کشور داشته است.
پیامدهای این واقعه در شعر افغانستان را از دو جنبه میتوان بررسی کرد، یکی سلطه یافتن جریان شعر چپی در رسانههای دولتی است و دیگری پیدایش آنچه ما آن را شعر مقاومت مینامیم.
...ادامهی مطلب
+ شعر جوان مهاجر
نگاهی به سلسله کتابهای «ادبیات معاصر افغانستان»
شعر مهاجرت افغانستان در ایران، سالهاست که یک جریان پویا و زاینده بوده است. این پویایی و زایندگی هم به واقع حاصل پیوند یک سلسله عوامل بیرونی و درونی است که به نحوی خاص، با هم همسو گشتند، یعنی از سویی مردم افغانستان و طبعاً شاعران آنها حرفهای ناگفتة بسیاری داشتند که حاصل اوضاع بحرانی این کشور بود و از سویی دیگر، در محیط ایران امکانات و شرایطی برای رشد در زمینة ادبیات فراهم بود، و این چیزی است که در سایر کشورهایی که مهاجران افغان در آنها به سر میبرند، مهیّا نیست. به این عوامل باید افزود تشکیل جلسات ثابت و مستمر نقد و بررسی شعر در میان مهاجران افغان را که مهمترین این جلسات، در این سالها انجمن «درّ دری» در مشهد بوده است.
به همین سبب، ما در سالهای اخیر، شاهد یک نسل جوان ولی جدّی از شاعران مهاجر افغان هستیم که غالباً در سنین دانشآموزی و دانشجوییاند و البته بسیار باتحرّک و سرزنده ظاهر شدهاند. بعضی از این شاعران، در این سالها در محافل ادبی ایران نیز مطرح بوده و در مسابقات و جشنوارهها، مقامهای خوبی آوردهاند، همچون حمید مبشّر و سیدالیاس علوی.
باری، با این مقدمة کوتاه، میخواهیم به معرفی یک سلسله از آثار این نسل شاعران بپردازیم، سلسلهای که تا حدودی حکایتگر نگاه تازه و گرایشهای سبکی ویژهای است که شاید در نسل قبل به این روشنی دیده نمیشد. این کتابها، حدود بیست عنوان مجموعه شعر است که با عنوان «ادبیات معاصر افغانستان» به چاپ رسیده است. ناشر این کتابها، محمدابراهیم شریعتی از فعالان عرصة نشر آثار ادبی در افغانستان است.
تا جایی که اطلاعات من یاری میدهد، این اولین باری است که آثاری به این تعداد، از شاعران افغانستان در یک سلسلة بههمپیوسته منتشر میشود و این تا حدودی یادآور حرکتی مشابه است که در ایران انجام شد و بسیار مؤثر بود، یعنی انتشار سلسلة «گزیدة ادبیات معاصر» کتاب نیستان.
دوازده مجموعه از این بیست مجموعه شعر، به شاعران جوان اختصاص دارد، یعنی «نامهای از لالة کوهی» از زهرا حسینزاده، «مرگ بر الفبا» از نقیب آروین، «شاعر به انتهای خیابان رسیده است» از محمد واعظی، «اینجا منم زنی، با چادری سیاه» از فاطمه سجادی (حصار)، «عکس ماه تو بر دیوارهای شب لیلیترند» از رحیمه میرزایی، «آهوی همیشه دویده در من» از حسین حیدربیگی، «گریههای مریم مصلوب» از حفیظالله شریعتی (سحر)، «شکل هندسی تو» از معصومه احمدی، «هبوط در پیادهرو» از غلامرضا ابراهیمی، «من در اثر ماهگرفتگی» از سید عاصف حسینی، «من نشانههای سفر را گم نکردهام» از حسین حسینزاده و «دو ماه در خسوف» از معصومه صابری.
این شاعران، کسانیاند که عموماً در دهة هشتاد به شاعری روی آوردهاند و آثارشان رنگ و بوی خاص خود را دارد. شاخصههای مهم صوری و محتوایی شعر این گروه را چنین میتوان برشمرد:
q
این شاعران، فرزندان سالهای اخیر هستند، یعنی دوران ثبات و بازسازی و البته وضعیت خاصی که کشور از نظر حضور بیگانگان با آنها روبهروست. به همین لحاظ، در شعر این گروه، کمتر نشانهای از مضامین دهة هفتاد یعنی دوران جنگهای داخلی و یا پیش از آن، یعنی دوران جهاد و مقاومت دیده میشود. اگر هم بحثی از مسایل و مباحث سیاسی و اجتماعی در میان است، بیشتر به وضعیت بیسروسامان کشور و بیعنایتی دولتمردان به اوضاع جاری اشاره دارد.
خوشبختانه زندگی،
هنوز غم
هنوز شادی دارد.
هنوز دارد و ندارد، دارد.
نان قرض
آب مجانی
رؤیای مفت!
خبرها تعطیل نیست:
احمدشاه مسعود هست
افغانستان هست
زلزله آدم میکُشد
آدم، آدم میکُشد
هنوز میشود
از شرمگینی مردان بینانوآب خانواده،
از دختران بیخنده ـ بیفصل
از کودکان بیبایسکل
و از شادیهایی
که میبینی ـ که میبینیم;
شاعر بود
ظالم بود
مظلوم بود.
(نقیب آروین، مجموعة «مرگ بر الفبا»)
q
از این که بگذریم، در این مجموعهها، به یک دغدغة همیشگی مهاجران افغان بر میخوریم، یعنی بیسرنوشتی و احساس بیهویتیای که هنوز از سر این مردم دست برنداشته است.
امسال باز بیوطنیم، ای پرندهها
یک روح در دو تا بدنیم، ای پرندهها
دیدی بهار سال دگر خندهای نکرد
در برف مانده جان بکنیم ای پرندهها
وقتی که چشم کلبة ما بسته میشود
بر خانة که در بزنیم ای پرندهها؟
... جایی برای ماندن و رفتن نمانده است
شب را کجا قدم بزنیم ای پرندهها؟
(محمد واعظی، مجموعة «شاعر به انتهای خیابان رسیده است»)
و موضوع دیگری که غالباً دستمایة این گروه شاعران میشود، تغزّل است که در شعر دهة شصت و اوایل هفتاد افغانستان در محیط هجرت تقریباً غایب بود و از اواسط دهة هفتاد، با سعی سیدنادر احمدی و محمدشریف سعیدی و بعضی دیگر از شاعران نسل پیش، کمابیش وارد مضامین شعر مهاجرت شد.
ویژگی مهم این تغزّلها، درآمیختگیشان با دغدغهها و مسایل خاص مردم افغانستان است که به این شعرهای عاشقانه، رنگی از غربت و اندوه هم میدهد. به واقع این تغزّلی است کمابیش بومی و درآمیخته با دیگر چیزهایی که در زندگی مردم افغانستان امروز حضور دارد. به همین سبب، آن را میتوان از عاشقانهسرایی شاعران امروز ایران، کمابیش متمایز کرد.
اگر چه نام تو در کوچه گلقمر باشد
به زیر شال سیاهت دو تا سحر باشد
نگفتی از چه در این روزها سیهپوشی
که سیل زلف تو پاشیده تا کمر باشد
مگر زمانه همه ساله با تو بد گشته
مگر که زخم نمکسوده بر جگر باشد
بگو که ده چه خبر، آسمان چه میبارد؟
بهار آمده یا نه، پرنده پر باشد؟
خدا کند که به یک صبح صادق روشن
بهار چشم تو در کوچه جلوهگر باشد
q
موضوع دیگری که مشخصاً در شعر این گروه دیده میشود و در آثار نسل پیش کمابیش غایب بود، دغدغههای درونی و مضامینی مربوط به زندگی انسان امروز است، یک انسان شهری و سردرگم. شاعران دهة شصت و هفتاد افغانستان، به سبب درگیری در مسایل حاد سیاسی و اجتماعی، چندان مجال پرداختن به خویش را نداشتند. به همین دلیل، شعر آنان، غالباً کلی و نمادگرایانه است. انسانی که در شعر آنان دیده میشود، غالباً با یک انسان معمولی در این زندگی شهری فرق دارد، شخصی است با این ویژگیها:
هنوز بادیهگردم به شیوة پدرم
چه آید از پس امروز بر سر پسرم؟
چه شد که آن همه دریا نکرد سیرابم
و بعد آن همه طوفان هنوز مردابم
من از تلاطم این بحر، تشنگی بردم
به ساحلی نرسیدم که همسفر خوردم
سفر ملول شد از من، من از سفر خستم
خجول هرچه رفیقان و رهروان هستم
مباد گردی از اینسان سفر، به دامنتان
نصیب گرگ بیابان، نصیب دشمنتان
(سید ابوطالب مظفری)
ملاحظه میکنید که اینجا، بیان غالباً نمادین و کلّی است. سخن از دریا و طوفان است و بحر و ساحل، که نمادهاییاند از جوش و خروش انقلاب در افغانستان. ولی در شاعران جوانتر که ما در این بحث به آنها میپردازیم، این انسان با جزئیات بیشتری توصیف میشود و لحظاتی خاص از زندگی او به شعر درمیآید که شاید در آثار نسل پیش، کمتر با این جزئیات مطرح شده بود.
این ایستگاه سوم و لبریز آدم است
ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است
هل میدهند عالم و آدم، در این میان
یک پیرمرد گفت برو! صندلی کم است
این بار چندم است که او دیر میکند
یا صبح زود رفته و حالا «مقدم» است
حالا سوار یک اتوبوس قراضهام
بازار چشمهای تماشا فراهم است
یک صندلی کهنه مرا در خودش نشاند
یک صندلی که مثل خودم گنگ و مبهم است...
خواب و خیال آمد و در من عبور کرد
آقا بلند شو! ته دنیا «مقدم» است.
(غلامرضا ابراهیمی، مجموعة «هبوط در پیادهرو»)
به همین سبب، میتوان گفت این شعرها، شخصیتر و خاصتر است و از این نظر، قرابت بیشتری با جریانهای نو در شعر امروز دارد.
به تبع همین خاصشدن فضا و مضامین، تخیّل و زبان این شاعران هم امروزیتر است و حاصل تجربههای زبانی و کشفهای تصویری خودشان. البته نباید فراموش کرد که در این میان بعضی ابهامهای ناخواسته و لغزشهای زبانی هم در کار است، ولی به هر حال در این شعرها نوعی سرزندگی و پیوند با چشمدیدها و تجربیات عینی شاعران دیده میشود که بسیار ارزشمند است.
البته نباید فراموش کرد که ممکن است این شخصیشدن بیش از حد شعرها، میان شاعر و اجتماع فاصله بیندازد و در نهایت از وسعت حوزة مخاطبان آنان بکاهد. آنچه این احتمال را زیاد میکند، گرایش نسبتاً بیشتر این شاعران به قالبهای نوین است که البته یک ضرورت است و طبیعتاً مخاطبان شعر را به تدریج با شعر نو بیشتر آشتی میدهد، ولی این را هم انکار نمیتوان کرد که شعر این گروه را به نسبت نسل پیش، کممخاطب میسازد.
به هر حال، انتشار پیوستة آثار شاعران جوان مهاجر در این سالها، نویدبخش یک حرکت تازه است، حرکتی است که مبتنی است بر فعالیتهای ادبی نسل پیش، ولی در عین حال، از بعضی ویژگیهای خاص نیز بهره دارد. این شعرها، تا حدود زیادی بر شعر جوان افغانستان در داخل کشور هم اثر گذاشته است، هم به واسطة توزیع این کتابها در افغانستان و هم به سبب حضور بعضی از این شاعران که در سالهای اخیر به کشور بازگشته و مشغول فعالیتهای ادبی و مطبوعاتی شدهاند، همچون نقیب آروین و سیدعاصف حسینی.
با این وصف، هیچ دور از انتظار نیست که شعر جوان افغانستان در سالهای بعد را کاملاً متمایز با شعر دهههای پیش ببینیم، بهویژه که این تمایز از جهاتی نوعی پیشرفت هم به حساب میآید.
+ شعر مهاجرت، وفاق و همدلی
اکنون، حدود بیست سال از ظهور جدی پدیدهای با عنوان «شعر مهاجرت افغانستان» در ایران میگذرد. در اواسط دهة شصت بود که جمعی از شاعران افغانستان، در مشهد گرد هم آمدند و به محوریت استاد فدایی هروی شاعر پیشکسوت هرات، تشکیل انجمنی دادند با بضاعت مالی اندک و پشتوانة معنوی بسیار. مقارن همان زمان، سید فضلالله قدسی شاعر جوان مهاجر، با درخشش ناگهانی و فوقالعادة خود، به محافل و مجامع شعری ایران نفوذ کرد و به زودی به یک «پدیده» بدل شد. کم کم راه برای دیگر جوانها نیز باز شد; آنان دامنة نفوذ خود را گسترش دادند و اولین تشکلهای ادبی جوانان مهاجر شکل یافت (اواخر دهة شصت). این گروه نوپای و نوخاسته، هم در شعر معاصر افغانستان حرفهایی تازه داشتند و هم برای جامعة ادبی ایران پیامهای نوی میآوردند. اینان پس از مدتی توانستند بر بسیاری از امور فرهنگی مؤثر باشند و این تأثیر، روز به روز عمیقتر و گستردهتر شده است. ما در این یادداشت، فقط به یکی از حوزههای تأثیر شعر مهاجرت افغانستان میپردازیم، یعنی تقویت وفاق و همدلی میان همزبانان ایرانی و افغان. قصد کلیگویی و نظریهپردازی هم نداریم، بلکه میکوشیم تأثیرات عینی این پدیده بر این موضوع را نشان دهیم.
۱. ایجاد شناخت
اولین کاری که مهاجرت، و به خصوص شعر آن کرد، ایجاد شناخت بود و آگاهیبخشی نسبت به همزبانی مردم دو کشور. تا سالها برای عموم مردم ایران، حتی نخبگان آنها، بسیار دشوار بود که باور کنند مردم آن سوی مرز نیز، به فارسی سخن میگویند. رسانهها و متون آموزشی ایران نیز برای این آگاهیبخشی کار درخوری نکرده بودند. البته گویش فارسی جمع بزرگی از مهاجران افغانستان در ایران، خود نشانة عینی این فارسیدانی و فارسیگویی بود، ولی مشکل کار در این بود که بسیاری از این مهاجران، برای کمرنگکردن تحقیری که به سبب «افغانیبودن» متوجهشان میشد، کوشیدند که لهجه و حتی لباس و آداب و رسوم خود را تا حد ممکن بپوشانند. از سویی دیگر، این لهجه به خاطر خصوصیات شدید محلی، برای مردم ایران چندان قابل فهم نبود، بهویژه که بسیاری از این مهاجران، از مناطق دور و اطراف افغانستان به ایران کوچیده بودند. ولی اهل ادب، بهتر میتوانستند این کار را بکنند، چون زبان ادبیات، آنقدرها بومی و محلی نیست که برای مخاطبان دیگر مناطق غریب باشد. اگر هم غرابتی وجود دارد، دلپذیر و خوشایند است، همانند غرابتی که در متون کهن احساس میشود. چنین شد که وظیفة مسجلساختن این همزبانی، بیشتر بر دوش شاعران و در گام بعدی، نویسندگان مهاجر افتاد. البته از این «گام بعدی»، سیر زمانی کار را در نظر داریم، با توجه به این که داستاننویسی مهاجرت، حدود یک دهه بعد از شعر توانست حضور جدی خود را نشان دهد، از آنهنگام که محمدحسین محمدی و آصف سلطانزاده و دیگران به درخشیدن در جامعة ادبی ایران آغاز کردند. وقتی ما شاعران مهاجر در گفتوگوهایی که با رسانهها و مطبوعات ایران داشتیم با این پرسشها روبهرو میشدیم که «شما فارسی را در کجا آموختهاید» و «چه شد که به فکر شعرسرودن به فارسی افتادید» درمییافتیم که با چه تلاش و سماجتی میباید این فارسیزبانی خویش را به آگاهی جامعة میزبان برسانیم، و همین خود انگیزهای قوی بود برای حضور جدی در محافل و مجامع و رسانههای ایران. حضور جدی، شعر قوی میخواست این خود انگیزة رشد میشد. رشد بیشتر، حضور بیشتر را در پی داشت و چنین شد که یک چرخة مثبت ایجاد شد که هم به شعر ما کمک کرد و هم به حضور ما در جامعة ادبی ایران.
۲. اصلاح تصویرهای نادرست
کار دیگری که شاعران ما کردند، تلاش برای اصلاح تصویر نادرستی بود که از جامعة مهاجر در رسانههای ایران انعکاس یافته بود. مروری بر مطبوعات دهة شصت، بهویژه روزنامههای کثیرالانتشار، روشن میدارد که گردانندگان آنها، خواه به نیت خیرخواهی و خواه به نیت همیاری با مسئولانی که علاقهمند به حضور مهاجران در ایران نبودند، غالباً میکوشیدند که تصویری هراسناک از جامعة مهاجر به مردم ایران بنمایانند و چنان که من در صحبتهای حضوری با برخی از آنان دریافتم، این را نوعی وظیفه میدانستند، همانند وظیفهای که برای هشداردادن مردم در مورد بیماریهای واگیردار و یا اعتیاد و امثال آنها داشتند. چنین بود که جامعة مهاجر، فقط در «صفحة حوادث» روزنامههای ایران حضور داشت و بس، و آن هم به صورت کاملاً یکجانبه و حسابشده، نه منصفانه و مبتنی بر حقایق. ولی در صفحههای ادبی و فرهنگی نشریات ایران، تقریباً هیچ چیزی از جامعة مهاجر دیده نمیشد و این البته تاحدودی به واسطة ناتوانی ما در این عرصهها بود، نه این که درِ این صفحات بر روی ما بسته باشد. ولی از حوالی دهة هفتاد، این وضعیت تغییر کرد و ادبیات مهاجر، با قوتی که یافتهبود، به عنوان چیزی که میتوانست چهرهای دلپذیر از این مردم تصویر کند، در مطبوعات، رسانههای عمومی و حتی متون درسی مدارس ایران راه یافت. غالب اینها نیز بر اثر تلاشهای شاعران و نویسندگان بود. چنین است که ما میگوییم شعر، یا وسیعتر بگوییم ادبیات مهاجرت، در تغییر دیدگاه لااقل جمعی از جامعة میزبان، مؤثر واقع شد. ولی ما در این میان یک بخت خوش هم داشتیم. غالب دستاندرکاران صفحات ادبی مطبوعات ایران، شاعران جوانی بودند که هم به واسطة طبع شاعرانه و لطیف خویش، احساس همدردی بیشتری با مهاجران میکردند و هم به برکت محافل و مجامع شعری، آشنایی خوبی با شاعران و حتی جامعة مهاجر یافته بودند. اینان نیز در تصویرکردن سیمای فرهنگی ملت افغانستان، بسیار مؤثر بودند. از این گروه، به طور نمونه میتوان علیرضا قزوه، عبدالرضا رضایینیا، صادق رحمانی و هادی سعیدی کیاسری در روزنامههای اطلاعات، جمهوری اسلامی و مجلة شعر را نام برد. قزوه در مطرح ساختن شعر افغانستان در صفحة «بشنو از نی» چنان کوشید که بعضی دوستان به طنز صفحهاش را «بشنو از افغانستان» نامیده بودند. ولی آن کس که بیش از همه در مطرحساختن ادبیات افغانستان در مطبوعات و محافل ادبی ایران کوشید، محمدحسین جعفریان بود که کمکم زندگیاش با افغانستان گره خورد.
۳. فعالیتهای مطبوعاتی اهل قلم مهاجر
اواسط دهة هفتاد بود و این جوانهای افغان که کمابیش دستشان به قلم آشنا شده بود، اینک سر آن داشتند که خود صاحب نشریات فرهنگی ویژة مهاجرین باشند. البته مطبوعات مهاجرین افغانستان پیش از این و در دهة شصت هم فعال بود، ولی بیشتر به مسایل سیاسی و مذهبی میپرداخت و مصرف داخلی داشت. به واقع از اواسط دهة هفتاد تا کنون و با انتشار فصلنامههای درّ دری، خط سوم، فرخار و امثال اینها بود که نشریات مهاجرین، مخاطبان ایرانی بسیاری یافتند. جالب این است که تقریباً همه گردانندگان این نشریات، شاعران و داستاننویسان مهاجر بودند، چنان که هیأت تحریر فصلنامة «درّ دری» از چهار شاعر و سه نویسنده تشکیل شده بود. پس میتوان گفت مطبوعات ما نیز آنگاه تأثیرگذاری بیشتری در جامعة میزبان پیدا کرد که اهل ادب سکاندار آن شدند و اینان بهتر از اهل سیاست میتوانستند به ریشههای مشترک چنگ بیندازند و یگانگی فرهنگی دو کشور را یادآور شوند.
۴. یاران دبستانی
از اوایل دهة هفتاد، ما پدیدة غریب و در عین حال بسیار خوشایندی را دیدیم که پیشتر دیده نشده بود. جمعی از دانشآموزان افغان که در مدارس ایران تحصیل کردهبودند ـ و این برای نسل اول مهاجر مقدور نبود ـ به مرحلة رشد و بلوغ و تأثیرگذاری رسیدند. بعضی از اینان، شاعر و نویسنده شدند و بناگاه از مراکز آموزشی ایران سر برون آوردند. نسل پیشتر، یا از پرورش باز مانده و به کار گل گماشته شده بود و یا با مشقات تمام و امکانات مادی اندک، در جامعة مهاجر پرورش یافته بود. به همین سبب، آن نسل نتوانست آنقدرها با شعر جوان ایران ـ در سطح دانشآموزی و دانشجویی ـ عجین شود. ولی این گروه جدید، هم امکان پرورش بهتری یافتند و هم انس و الفتی با دانشآموزان شاعر و نویسنده ایرانی پیدا کردند که بعداً سبب برکات بسیاری شد. بعضی از اینان، حتی پیش از این که با اهل قلم هموطن خود آشنا شوند، با دوستان ایرانی نشست و برخاست میکردند. نمونة بارز این گروه، سیدمحمد ضیأ قاسمی، محمدحسین محمدی، سیدرضا محمدی و سید الیاس علوی اند که ما گروه شاعران مهاجر هم ابتدا در محافل دانشآموزی ایران با آنان آشنا شدیم. در طرف ایرانی این حلقة ارتباط، میتوان از آرش شفاعی، عباس چشامی، محسن وطنی، علیمحمد مؤدب، علی داوودی و اقران اینان یاد کرد که به سبب استعداد و توانایی خویش، غالباً در رسانههای ایران منشأ تأثیراتی نیکو به نفع وفاق میان دو ملت هستند. این که بازگشت سیدضیأ قاسمی و محبوبه ابراهیمی به وطن، به عنوان یک رویداد مهم ادبی در مطبوعات ایران انعکاس مییابد و زمینهساز سرایش چند شعر و برپایی چند جلسة تودیع برای آنان میشود، اتفاقی نیست. چنین چیزی هیچگاه برای یک شاعر مهاجر در دهة شصت قابل تصوّر نبود و دلیل هم داشت. باری، تأثیر عمیق این تلاشهای بیستساله را آنگاه بهتر حس خواهیم کرد که این نسل جوان، این یاران دبستانی، در هر دو کشور به مدارج بالای دولتی برسند و زمینه را برای شناخت و همدلی و داد و ستدهای فرهنگی بیشتر و در حد کلان، مهیا سازند. این بسیار دور از پیشبینی نیست. با توجه به رویدادهایی که برشمردیم، به نظر میرسد که شعر و ادبیات مهاجر افغانستان در ایران، بیش از آنچه تصور میرفت، توانسته است منشأ وفاق و همدلی شود و این وفاق، بسیار عمیقتر است از آنچه پیش از این در قالب سفرهایی تشریفاتی استادان دانشگاه و ادبای رسمی دو کشور دیده میشد. همانگونه، قدری محدودنگری است اگر کار اصلی شعر مهاجرت در ایران را پرداختن به وضعیت مهاجران در قالب شعر بدانیم، هرچند این شعر، این کار را هم تا حدود خوبی کرده است.
+ جشنواره شعر فجر و نامهربانی با همزبانان
امسال نیز جشنوارة شعر فجر با حضور شاعرانی از ایران و دیگر کشورهای فارسیزبان در تهران برگزار شد. انتظار ما شاعران افغانستان، و بل دیگر کشورهای همسایه از این جشنواره، حداقل در حدّی بود که پارسال و در جشنوارة اول دیده بودیم.
توضیح این که در جشنوارة سال قبل، همانگونه که در بخش داخل ایران برگزیدگانی در شاخههای گوناگون شعر معرفی شدند، از تلاش سخنوران زبان فارسی در خارج از ایران هم تقدیر شد و چند تن از شاعران افغانستان، تاجیکستان و کشورهای دیگر، با دریافت سرو بلورین جشنواره و هدیة نقدی پیوسته به آن، در این برنامه حضور داشتند.
ولی امسال، چنان که بعد از جشنواره دانسته شد، مسئولان برنامه، گویا این مهمانان را فقط برای کاربردهای تبلیغاتی و خبری به این برنامه دعوت کرده بودند. این شاعران فقط شعرهایی را که شاعران ایران میخواندند و هدایایی را که این شاعران دریافت میکردند نظارهگر بودند، بدون آن که حتی از حضورشان در برنامه یاد و تقدیری شود.
این در حالی بود که دستاندرکاران بخش بینالملل جشنواره، در هنگام دعوت از شاعران افغانستان، صریحاً از دوستداشتن مردم این کشور سخن میگفتند و به حضور چند تن از شاعران افغانستانی در جشنواره علاقهمندی نشان میدادند. به گمان نگارندة این سطور، میان آن اظهار علاقة ویژه به حضور شاعران خارج از ایران و این کملطفی مادی و معنوی نسبت به این گروه، تضادی آشکار است و این تضاد، این احساس را در آدمی میآفریند که حضور این شاعران، فقط برای زینت جلسه و حفظ شأن بینالمللی بودن این جشنواره بوده است.
یادآوری این نکته هم بد نیست که این رویداد، در سال انسجام ملّی و اتحاد اسلامی رخ داده است.
+ از آتش از بریشم
این مطلب برای صفحه آنلاین بی بی سی نوشته شد و با اصلاحاتی در آنجا درج شد.
به بهانة 7 میزان، سالگرد عروج عبدالقهار عاصی
کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من
سرود سبز میخواهند
من آهنگ سفر دارم
من و غربت
من و دوری
خداحافظ گل سوری!
و اکنون درست دوازده سال از این خداحافظی اندوهبار میگذرد، خداحافظی با شاعری که اگر میماند، از قلّههای شعر امروز افغانستان بود، همچنان که در زندگی خویش چنین موقعیتی داشت.
عبدالقهار عاصی، زادة روستای ملیمه پنجشیر بود (1335 خورشیدی) و بزرگشده و درسخواندة کابل و از فعالان شعر افغانستان در دهة شصت و اوایل دهة هفتاد خورشیدی. او را میتوان برومندترین درختی دانست که در زمین مساعد «انجمن نویسندگان افغانستان» در دهة شصت بالید و میوه داد. دریغ که چندی پس از آن، دیگر نه از تاک خبری ماند و نه از تاکنشان.
عاصی شاعری بود نوگرا که حتی در قالبهای کهن نیز حرف و حدیث تازهای داشت. بسیار پُرکار بود و با خود وعدهای داشت که هر سال، یک کتاب شعر به بازار روانهکند، و تا دم مرگ به این وعده عمل کرد.
آنچه بیش از هر چیز دیگر در شعر عاصی خودنمایی میکند، خلاّ قیت و کشف فضاهای دستنخورده است. شعرهای عاصی غالباً از کلیشهها و چهارچوبهای پیشساختة ما بیرون میزند و به همین لحاظ، کمتر میتوان این شاعر را به هنجارهای معمول، وفادار دید.
اما روح ناآرام و پرتپش این شاعر، علاوه بر صورت، در سیرت شعر او نیز خودنمایی میکند. عاصی ذاتاً شاعری بود دردمند، اهل موضعگیری و صراحت بیان. به همین لحاظ، غالباً با مسایل مملکت درگیر بود و کمتر اتفاقی در کشور افتاد که عاصی از کنارش با سکوت گذشته باشد.
ولی او با این همه موضعمندی، روحیهای لطیف و تغزّلی نیز داشت. از او شعرهای عاشقانة بسیار زیبایی بر جای مانده است. گاهی در شعرش آمیختگی زیبایی از لحن حماسی و تغزّلی هم دیده میشود که خاص خود اوست. شاید تعبیر «از آتش، از بریشم» که نام واپسین کتاب شعر عاصی است، حکایتگر خوبی از روحیة او باشد.
باری، عاصی به سبب همین روحیة معترض و آزاداندیش خود، در سالهای حاکمیت رژیم کمونیستی گاه در لفافه و گاه با صراحتی شاعرانه، شعرهایی در تعارض با حاکمیت سرود. همین لحن معترض، پس از آن هم برجای ماند و در سالهای حکومت مجاهدین و جنگهای داخلی نیز شاعر ما جز مدت کوتاهی با حاکمیت همنوا نماند. کتاب «از جزیرة خون» حکایتگر اعتراض اوست نسبت به وضعیت کشور بعد از ثور 1371.
ادامة این جنگها، عاصی را همچون بسیاری دیگر از فرهنگیان ما وادار به مهاجرت کرد و او از میان کشورهای دور و نزدیک، ایران را برگزید. شاید میخواست حال که از میان هموطنان بیرون رفته است، از میان همزبانان نرود. حضور بعضی دوستان شاعر افغان و ایرانی او در این کشور نیز این انتخاب را تقویت میکرد. چنین شد که در بهار 1373 خورشیدی با خانوادهاش به ایران کوچید و در مشهد اقامت گزید و زندگیای توأم با دشواری را در مهاجرت تجربهکرد.
حضور عاصی در ایران، برکاتی داشت. او هم در ایجاد ارتباط میان شاعران مهاجر و مقیم کشور کوشید و هم آثاری تألیف کرد که به صورت کتاب و مقاله در این کشور چاپ شد و غالباً نیز با پشتکار شاعر ایرانی، محمدحسین جعفریان، که هم دوست عاصی بود و هم دوستدار افغانستان.
ولی در ایران، امکان اقامت و معیشت حتی در حد یک قوماندان از میدان گریخته هم برای عاصی میسّر نشد. مسئولان امر با نامهربانی تمام بر اقامت شاعر در این کشور مهر اختتام کوبیدند. شاعر آوارة ما نومیدی روانة وطن شد، در حالی که این بیت حافظ را به دوستش فرهاد دریا نوشته بود:
غم غریبی و غربت چو برنمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
و این در حالی بود که دریا در پی فراهم ساختن امکان مهاجرت او به اروپا بود. آن دو از کابل با هم رابطهای نیک داشتند. دریا بسیاری از شعرهای عاصی را با آهنگ خوانده است و آخرین کتاب عاصی نیز به همّت او چاپ شد.
باری، قهار عاصی در یک سحرگاه سرد و ابری، مشهد را به قصد هرات و سپس کابل ترک کرد، با همسر فاضلش میترا و تنها فرزندش مهستی. بسیار از آن زمان نگذشته بود که خبر درگذشت او براثر انفجار خمپاره در کارته پروان کابل، در همه جای پخش شد.
«مقامة گل سوری»، «لالایی برای ملیمه»، «دیوان عاشقانة باغ»، «غزل من و غم من»، «تنها ولی همیشه»، «از جزیرة خون» و «از آتش از بریشم» شش مجموعه شعر عاصی است و «آغاز یک پایان» خاطرات اوست از جریان سقوط کابل به دست مجاهدین و جنگهای داخلی. از او شعرهایی چاپنشده نیز برجای مانده است که یکی از آن میان، سفرنامة او به ایران است و امیدواریم نسخهای از آن نزد خانوادهاش باقی مانده باشد.
+ سرنوشت برگ
این مطلب چندی پیش در صفحه آنلاین بی بی سی در بخش افغانستان منتشر شد.
سرنوشت برگ
نگاهی به مجموعه شعر «آدمی پرنده نیست» از قنبرعلی تابش
q محمدکاظم کاظمی
آدمی پرنده نیست
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود،
پایمال عابران کوچهها شود
این یکی دو سال، برای شعر افغانستان در محیط مهاجرت ـ به ویژه در ایران ـ سالهای بسیار خوبی نبوده است. در مجموع شاعران ما آن تحرکی را نداشتند که داستاننویسان داشتند و لاجرم در حوزة چاپ و نشر کتاب هم آثار برجستهای ندیدیم; مگر دو یا سه کتاب، که «آدمی پرنده نیست» یکی از آنهاست.
«آدمی پرنده نیست» هفتمین مجموعه شعر است از سلسلة «ادبیات معاصر افغانستان» انتشارات عرفان. این کتاب 128 صفحهای با شمارگان 3000 نسخه در بهار 1385 در تهران منتشر شده است و حدود هشتاد شعر از این شاعر را در خود دارد.
قنبرعلی تابش از شاعران صاحبنام افغانستان است، بهویژه در محیط مهاجرت. از او، پیش از این هم کتابهای «دورتر از چشم اقیانوس»، «چشمانداز شعر امروز افغانستان» و «مشرق گلهای فروزان» چاپ شده است که اولی مجموعه شعر اوست، دومی مجموعهای از مقالات ادبی و سومی گزیدهای از شعرهای مذهبی شاعران مهاجر.
ولی «آدمی پرنده نیست» با «دور تر از چشم اقیانوس» تفاوت سطح محسوسی دارد و حتی میتوان گفت ما را با چهرهای تازه از این شاعر روبهرو میکند.
آنچه به شعرهای این مجموعه امتیازی ویژه میبخشد، تنوّع صوری و محتوایی آنهاست. در حوزة صورت، شاعر قالبهای مختلف مثل غزل، مثنوی، رباعی، نیمایی و سپید را تجربه کرده و در غالب آنها نیز موفق بوده است. در شعر او تعادلی میان نوگرایی و حفظ سنت دیده میشود که در آثار دیگر شاعران این نسل، کمتر است.
در حوزة محتوا، با یک نگاه کلّی، در شعر تابش این سه حال و هوا را مییابیم.
1. مردم و کشور افغانستان و آنچه در این سالهای سخت بر آنها گذشته است، موضع بخش عمدهای از شعرهای تابش است. در این شعرها، او فقط روایتگر صحنههایی تکراری و همیشگی از این مصایب نبوده و کوشیده است جلوههای گوناگونی از وقایع را به تصویر کشد. جنگ، مهاجرت، فقر، محرومیتهای زنان و امثال اینها دغدغههای اصلی شاعر در این دسته از سرودههایند. غزل «کشورم یا...» یکی از شعرهای خوب تابش در این موضوعات است:
پامیر، بغض گشته و پیچیده در گلو
هلمند میدود به گدایی به چارسو
کابل بهسان دختر بیآبرو شده
میجوید از چکیدن اشک خود آبرو
دوشیزگان شهر گل سرخ را عسس
بستهاست زیر گنبد آیینه موبهمو
دیشب، هزار مادر گیسوسپید بلخ
در اشکهای خویش مرا داد شستوشو
امشب برای کشور خود، هان خدای من!
میگردم این جهان تو را جمله، موبهمو
یا کشورم دوباره به من باز میدهی
یا عرش، همچو کشور من گشته زیر و رو
2. تابش همانند دیگر شاعران نسل خود، دغدغههای مذهبی نیز دارد. یک دسته از سرودههای این کتاب، بهویژه در قالب غزل، در ستایش بزرگان دین سروده شدهاند. او در این شعرها کوشیده است لحن و زبانی نو را تجربه کند و البته این تلاش در دیگر همنسلان تابش نیز دیده شده است. این نوع شعرها به مرور زمان میتوانند در تغییر حال و هوای شعرهای مناسبتی و منقبتهای مملکت ما مؤثر باشند، چون این حوزه از شعر ما، تا کنون بسیار کم لحن و بیان امروز را در خود دیده است.
ولی نباید فراموش کرد که این برای شاعری همچون تابش، یک امتیاز برجسته نیست. کار اصلی شاعری در این حد، این است که گرایش مذهبی خویش را در همه سرودههای خویش حل کند، نه این که آن را در شعرهایی صرفاً در مدح و منقبت بزرگان دین خلاصه سازد. به عبارت دیگر، بهتر است مذهب در موضع شعر حضور داشته باشد نه فقط در موضوع آن.
3. تأملات شاعرانه و عاشقانه. من این عنوان را برای آن دسته از شعرهای تابش برگزیدهام که حاصل کشفهای شاعرانة او از پیراموناند. شاعر در اینجا دریافتهای شاعرانه و دغدغههای شخصی خویش از جهان را تصویر میکند. بیشتر نوسرودههای شاعر از اینگونهاند، بهویژه شعرهای کوتاه، که یکی از آنها را اینک میخوانیم.
چه بنویسم عزیزم؟
تمام سخن این است:
«آب و دانه»
پرنده را اسیر کرده است.
حال که از شعرهای کوتاه شاعر سخن به میان آمد، خوب است یادآور شویم که به نظر میرسد بسیاری از این نوسرودههای چندسطری به یک ساخت و قوام خاص نرسیدهاند که هر یک را بتوان شعری کامل دانست. به واقع اینها کشفهای شاعرانهای اند که در قالب کلام پیاده شدهاند و انتظاری را که ما از یک شعر کامل داریم برآورده نمیکنند، مگر شعرهایی از نوع «سرنوشت برگ» که در آغاز این نوشته نقل شد.
و در مقابل، در شعرهای بلند و متشکل شاعر، حضور تجربههای زندگی و چشمدیدهای عینی شاعر تا بدین حد احساس نمیشود. شعرها تا حدود زیادی کلّی و نمادگرایانهاند و این خاصیت هر چند در شعر یک دهه پیش امتیازی شمرده میشد، برای دهة هشتاد قابل قبول نیست.
شاید از همین روی است که در بسیاری از شعرهای تابش، کمتر احساس سرزندگی میکنیم. گویا شاعر نمیتواند مخاطب را به خوبی وارد شعرش کند و او را در دریافتهایش شریک سازد. او پدیدهها را به صورت عینی و شفّاف ترسیم و تصویر نمیکند. فقط در اندک شعرهایی از نوع «کار» است که زندگی انسان امروز، بهویژه انسان افغانستانی با شفافیت تمام تصویر میشود و این غزل، به راستی از بهترین آثار این مجموعه است.
از سنگماشه تا لب زایندهرود، کار
تقدیر من شدهاست ز چرخ کبود، کار
قلب مرا چو قدس به زنجیر کردهاست
دارد مگر نژاد ز قوم یهود، کار
افتاده بیرمق به کف کارگاه، من
او خشم میکند که به پا خیز زود، کار
از لحظة بلوغ ـ که خود را شناختم ـ
اینگونه بودهام من و اینگونه بود کار
دیشب خبر رسید برایم ز قریه، آه
دیگر گذشت کار ز کار و چه سود کار؟
گلچهره گفت و آه کشید و ز هوش رفت
آتش گرفت کاغذ کاهی و خودکار
با این همه میتوان گفت «آدمی پرنده نیست» مجموعهای است قابل قبول و تا حدود زیادی میتواند از شعر معاصر افغانستان در این دهه نمایندگی کند.
q محمدکاظم کاظمی
آدمی پرنده نیست
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود،
پایمال عابران کوچهها شود
این یکی دو سال، برای شعر افغانستان در محیط مهاجرت ـ به ویژه در ایران ـ سالهای بسیار خوبی نبوده است. در مجموع شاعران ما آن تحرکی را نداشتند که داستاننویسان داشتند و لاجرم در حوزة چاپ و نشر کتاب هم آثار برجستهای ندیدیم; مگر دو یا سه کتاب، که «آدمی پرنده نیست» یکی از آنهاست.
«آدمی پرنده نیست» هفتمین مجموعه شعر است از سلسلة «ادبیات معاصر افغانستان» انتشارات عرفان. این کتاب 128 صفحهای با شمارگان 3000 نسخه در بهار 1385 در تهران منتشر شده است و حدود هشتاد شعر از این شاعر را در خود دارد.
قنبرعلی تابش از شاعران صاحبنام افغانستان است، بهویژه در محیط مهاجرت. از او، پیش از این هم کتابهای «دورتر از چشم اقیانوس»، «چشمانداز شعر امروز افغانستان» و «مشرق گلهای فروزان» چاپ شده است که اولی مجموعه شعر اوست، دومی مجموعهای از مقالات ادبی و سومی گزیدهای از شعرهای مذهبی شاعران مهاجر.
ولی «آدمی پرنده نیست» با «دور تر از چشم اقیانوس» تفاوت سطح محسوسی دارد و حتی میتوان گفت ما را با چهرهای تازه از این شاعر روبهرو میکند.
آنچه به شعرهای این مجموعه امتیازی ویژه میبخشد، تنوّع صوری و محتوایی آنهاست. در حوزة صورت، شاعر قالبهای مختلف مثل غزل، مثنوی، رباعی، نیمایی و سپید را تجربه کرده و در غالب آنها نیز موفق بوده است. در شعر او تعادلی میان نوگرایی و حفظ سنت دیده میشود که در آثار دیگر شاعران این نسل، کمتر است.
در حوزة محتوا، با یک نگاه کلّی، در شعر تابش این سه حال و هوا را مییابیم.
1. مردم و کشور افغانستان و آنچه در این سالهای سخت بر آنها گذشته است، موضع بخش عمدهای از شعرهای تابش است. در این شعرها، او فقط روایتگر صحنههایی تکراری و همیشگی از این مصایب نبوده و کوشیده است جلوههای گوناگونی از وقایع را به تصویر کشد. جنگ، مهاجرت، فقر، محرومیتهای زنان و امثال اینها دغدغههای اصلی شاعر در این دسته از سرودههایند. غزل «کشورم یا...» یکی از شعرهای خوب تابش در این موضوعات است:
پامیر، بغض گشته و پیچیده در گلو
هلمند میدود به گدایی به چارسو
کابل بهسان دختر بیآبرو شده
میجوید از چکیدن اشک خود آبرو
دوشیزگان شهر گل سرخ را عسس
بستهاست زیر گنبد آیینه موبهمو
دیشب، هزار مادر گیسوسپید بلخ
در اشکهای خویش مرا داد شستوشو
امشب برای کشور خود، هان خدای من!
میگردم این جهان تو را جمله، موبهمو
یا کشورم دوباره به من باز میدهی
یا عرش، همچو کشور من گشته زیر و رو
2. تابش همانند دیگر شاعران نسل خود، دغدغههای مذهبی نیز دارد. یک دسته از سرودههای این کتاب، بهویژه در قالب غزل، در ستایش بزرگان دین سروده شدهاند. او در این شعرها کوشیده است لحن و زبانی نو را تجربه کند و البته این تلاش در دیگر همنسلان تابش نیز دیده شده است. این نوع شعرها به مرور زمان میتوانند در تغییر حال و هوای شعرهای مناسبتی و منقبتهای مملکت ما مؤثر باشند، چون این حوزه از شعر ما، تا کنون بسیار کم لحن و بیان امروز را در خود دیده است.
ولی نباید فراموش کرد که این برای شاعری همچون تابش، یک امتیاز برجسته نیست. کار اصلی شاعری در این حد، این است که گرایش مذهبی خویش را در همه سرودههای خویش حل کند، نه این که آن را در شعرهایی صرفاً در مدح و منقبت بزرگان دین خلاصه سازد. به عبارت دیگر، بهتر است مذهب در موضع شعر حضور داشته باشد نه فقط در موضوع آن.
3. تأملات شاعرانه و عاشقانه. من این عنوان را برای آن دسته از شعرهای تابش برگزیدهام که حاصل کشفهای شاعرانة او از پیراموناند. شاعر در اینجا دریافتهای شاعرانه و دغدغههای شخصی خویش از جهان را تصویر میکند. بیشتر نوسرودههای شاعر از اینگونهاند، بهویژه شعرهای کوتاه، که یکی از آنها را اینک میخوانیم.
چه بنویسم عزیزم؟
تمام سخن این است:
«آب و دانه»
پرنده را اسیر کرده است.
حال که از شعرهای کوتاه شاعر سخن به میان آمد، خوب است یادآور شویم که به نظر میرسد بسیاری از این نوسرودههای چندسطری به یک ساخت و قوام خاص نرسیدهاند که هر یک را بتوان شعری کامل دانست. به واقع اینها کشفهای شاعرانهای اند که در قالب کلام پیاده شدهاند و انتظاری را که ما از یک شعر کامل داریم برآورده نمیکنند، مگر شعرهایی از نوع «سرنوشت برگ» که در آغاز این نوشته نقل شد.
و در مقابل، در شعرهای بلند و متشکل شاعر، حضور تجربههای زندگی و چشمدیدهای عینی شاعر تا بدین حد احساس نمیشود. شعرها تا حدود زیادی کلّی و نمادگرایانهاند و این خاصیت هر چند در شعر یک دهه پیش امتیازی شمرده میشد، برای دهة هشتاد قابل قبول نیست.
شاید از همین روی است که در بسیاری از شعرهای تابش، کمتر احساس سرزندگی میکنیم. گویا شاعر نمیتواند مخاطب را به خوبی وارد شعرش کند و او را در دریافتهایش شریک سازد. او پدیدهها را به صورت عینی و شفّاف ترسیم و تصویر نمیکند. فقط در اندک شعرهایی از نوع «کار» است که زندگی انسان امروز، بهویژه انسان افغانستانی با شفافیت تمام تصویر میشود و این غزل، به راستی از بهترین آثار این مجموعه است.
از سنگماشه تا لب زایندهرود، کار
تقدیر من شدهاست ز چرخ کبود، کار
قلب مرا چو قدس به زنجیر کردهاست
دارد مگر نژاد ز قوم یهود، کار
افتاده بیرمق به کف کارگاه، من
او خشم میکند که به پا خیز زود، کار
از لحظة بلوغ ـ که خود را شناختم ـ
اینگونه بودهام من و اینگونه بود کار
دیشب خبر رسید برایم ز قریه، آه
دیگر گذشت کار ز کار و چه سود کار؟
گلچهره گفت و آه کشید و ز هوش رفت
آتش گرفت کاغذ کاهی و خودکار
با این همه میتوان گفت «آدمی پرنده نیست» مجموعهای است قابل قبول و تا حدود زیادی میتواند از شعر معاصر افغانستان در این دهه نمایندگی کند.
+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش ۴)
آثار و تألیفات
خلیلی طبعی بسیار جوشان و بدیههسرا داشته است و حاصل آن، دیوانی چنین قطور است که در دست دارید. ولی این تنها اثر خلیلی نیست. او شیفتة مطالعه بود و دلباختة تحقیق و تألیف. بسیاری از این تألیفات به چاپ رسیده و آثاری نیز چاپنشده بر جای مانده است. اینها پژوهشهایی تاریخی و ادبی است و غالباً حول محور مفاخر و مراکز ادب در این سرزمینها میچرخد. در کنار این پژوهشها، چند داستان تاریخی هم از او بر جای مانده است، همچون «عیاری از خراسان» که سرگذشت حبیبالله کلکانی است.
فهرست تألیفات خلیلی، تا جایی که از منابع مختلف دستیاب شد، در اینجا نقل میشود، با این یادآوری که در منابع مختلف، گاه روایتهای متفاوتی دربارة زمان و مکان چاپ بعضی از این کتابها دیده میشود و ما آنهایی را برگزیدیم که مقرون به صواب به نظر میآمد.
آثار هرات; 3 ج، هرات، 1309 ش
آرامگاه بابر; چاپ کابل
ابن بطوطه فی افغانستان، (عربی); چاپ بغداد
ابوزید بلخی (چاپنشده)
احوال و آثار حکیم سنایی; کابل، 1315 ش
از بلخ تا قونیه; چاپ کابل و چاپ ترکیه.
از سجاده تا شمشیر; ناشر: رهبر محاذ ملی اسلامی افغانستان، اسلامآباد، 1363.
از مدرسه تا سنگر; ناشر: باختری.
الفقهأ المغانیون، (عربی); چاپ بغداد و مراکش.
ایاز از نگاه صاحبدلان; ناشر: علینواز گردیزی (پاکستانی)، 1983 م.
بلخ در ادب عرب (چاپنشده)
بهار بهخون تشنگان; کابل، 1367 ش.
به بارگاه سعدی; ناشر چاپ اول: صفیالله ثبات. ناشر چاپ دوم: رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در اسلامآباد.
بهشتی که در آتش سوخت; ناشر: رهبر محاذ ملی اسلامی افغانستان.
پادشاه و دوراهی (چاپنشده)
پنجشیر و قهرمان مسعود; ناشر: صفیالله ثبات. (ترجمة فرانسوی به کوشش داکتر محمدحیدر، چاپ پاریس).
پیام سلطان محمود; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان.
پیوند دلها: شرح پذیراییهای استاد خلیلالله خلیلی در ایران در سالهای 1335 و 1340; چاپ تهران.
تجلیل سالگرد امام ربانی; ناشر: فضلالرحمان مجددی.
ترجمة تفسیر مولانا شبیراحمد (مشهور به تفسیر کابلی) از زبان اردو، سیزده جزء اول و جزء آخر قرآن، چاپ کابل.
جشن آزادی ملت پاکستان; ناشر: صفیالله ثبات.
خواجة سبزپوش (چاپنشده)
داستانی از داستانها; ناشر: مجاهدین نورستان.
درویشان چرخان: در احوال مولوی رومی; چاپ کابل.
دوشنبهنامه (چاپنشده)
رباعیات; بغداد، 1975 م، (و نیز چاپ کابل و چاپ لندن با ترجمة انگلیسی و عربی)
رسالة شیخالاسلام صاحب مبارک تگاب
رؤیتها و روایتها (چاپنشده)
زرین گوربت، (داستانی به زبان پشتو); تألیف: 1974 م.
زمرّد خونین، (داستان); به کوشش صالحه ساعی; کابل، 1355 ش.
زمزم اشک; ناشر: مولانا خالص، پشاور، 1361 ش.
زندگانی در روستا (چاپنشده)
سرود شهیدان; پشاور، 1364 ش.
سرور راستان; ناشر: رهبر جبهة ملی نجات افغانستان.
سفرای افغانستان (از محمود تا محمود) (چاپنشده)
سفرنامة ایران.
سلطنت غزنویان; چاپ کابل.
سوزن زر و جامة سپید; ناشر: مجلة سروش.
شرح دیوان مخطوط سنایی; چاپ کابل.
عقاب زرین (ترجمة زرین گوربت); چاپ کابل.
عیاری از خراسان; تألیف: 1359 ش، ناشر: انجنیر ایوب.
غوثالاعظم; اسلامآباد، 1361 ش.
فریاد; 1985 م.
فیض قدس: شرح احوال میرزا عبدالقادر بیدل، انجمن تاریخ افغانستان، کابل، 1334
قرائت فارسی برای صنوف یازده و دوازده; 2 جلد، چاپ کابل.
قهرمان کوهستان; تألیف: 1404 ق، به کوشش تمیم نوستانی، چاپ پاکستان.
کاروان اشک; ناشر: رهبر محاذ ملی اسلامی افغانستان.
گزیدة آثار تاگور از گیتانجلی و داستان کابلیوالا; نیوجرسی، 1982 م.
مادر از خون فرزند میگذرد; تألیف: 1365 ش.
مادران گلگونکفن; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان.
مادر گلگونکفنان; نیوجرسی، 1982 م
مراسلات (چاپنشده)
مسجد جامع هرات; ناشر: محمد نسیم یوسف، 1404 ق.
ناهید و دختران قهرمان کابل; ناشر: صفیالله ثبات.
نخستین تجاوز روسیه در افغانستان; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان، اسلامآباد، 1984 م.
نماز عاشقان (چاپنشده)
نورهان، (رسالهای دربارة شعر نو و شاعران نوپرداز); چاپ کابل.
نیاز و نیایش; 1361 ش.
نیایش; به کوشش ببرک لودی; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان.
نینامه: در احوالمولویرومی; انجمنتاریخوادب و اکادمیافغانستان،کابل، 1352 ش.
هرات، آثارها و رجالها، (عربی); چاپ بغداد.
یار آشنا: علاقة علامه اقبال به افغانستان، با ترجمة اردو; به کوشش و ترجمة ببرک لودی; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان.
یمگان: شرح آرامگاه ناصرخسرو; چاپ کابل.
به این آثار باید افزود مقالات بسیاری را که از او در نشریات کابل، جده، بغداد، کویت، ترکیه، پاکستان، ایران و قاهره چاپ شده است.
خلیلی در همایشهای ملی و بینالمللی بسیاری نیز شرکت کردهاست همچون کنفرانس رودکی در تاجیکستان، بزرگداشت محمد فضولی در باکو، سالگرد ابوعلی سینا در سوربن فرانسه، کنفرانس نویسندگان ملل آسیا و افریقا در تاشکند، کنفرانس بزرگداشت جامی، تجلیل سالگرد مولانای بلخی در قونیه (سه بار)، احتفال ابوریحان بیرونی در کابل، بزرگداشت خواجه عبدالله انصاری در هرات و کابل و مجامع ادبی بسیار در سفرهای دوگانهاش به ایران. او دارندة نشان اول معارف افغانستان، نشان اکادمیک از فرانسه از طرف جنرال دوگل، عضو نویسندگان بینالمللی آسیایی و افریقایی و عضو افتخاری در اکادمی تاریخ افغانستان بود.
حال که از آثار سخن به میان آورد، باید یک اشتباه مهم را تصحیح کنیم. در دو دهة اخیر، اثری به نام مرحوم خلیلی انتشار یافته است که از او نیست، یعنی دیوان غزلیات عبدالقادر بیدل که در آن به خطا «به تصحیح استاد خلیلالله خلیلی» ثبت شده است و این خطا در هر چاپ جدید این دیوان در ایران تکرار میشود. واقعیت این است که استاد در انتشار این اثر در کابل سهم داشته و مقدمة کتاب نیز از آن اوست، اما همانگونه که در مقدمه نیز تصریح کردهاست، تصحیح و مقابلة متن دیوان برعهدة مرحوم خالمحمد خسته بوده و مضاف بر آن، در هیچجایی، تصحیح این دیوان جزء آثار خلیلی به حساب نیامده است. پس باید مصحح این اثر مهم را خالمحمد خسته دانست که خدمتی چنین بزرگ به ادب فارسی کرده است.
q
ولی برای شناخت منابع دیوان حاضر، مروری مفصلتر بر مجموعهشعرهای منتشره از استاد خلیلی ضروری مینماید. متأسفانه شاعر ما با همه فعالیت در سرایش شعر، جدیت و رغبتی در گردآوری و انتشار کتابهای شعرش نداشته است. مجموعهشعرهایش غالباً به کوشش دیگران و گاه با افتادگیها و خطاهای مختلف چاپ شده است و به همین دلیل، هیچگاه یک دیوان منظم و مدوّن از او در دسترس علاقهمندان نبوده است.
مشکل دیگر این است که با همه تفصیلی که در فهرست آثار خلیلی در جاهای مختلف دیده میشود، فهرست مجموعهشعرهایش با دقت و جامعیت فراهم نشده است و ما اکنون به عنوانهایی مبهم و غلطانداز برمیخوریم که دریافت آنها مگر با کمک قراین دیگر، ممکن نیست. مثلاً در فهرستها مکرّر به مجلدات دوگانة دیوان خلیلی چاپ کابل و تهران اشاره شده است و به درستی روشن نیست که کدام کتابها منظور است. گمان میرود که مراد همان کتابهایی است که با نامهایی دیگر انتشار یافته و ما بدانها اشاره خواهیم کرد. مسئلة دیگر این است که هیچ یک از مدوّنان مجموعه شعرهای خلیلی، به منابع نقل شعرها اشارهنکردهاند و این، بهویژه در تصحیحومقابلههایبعدی مشکلآفرین شدهاست.
با اینهمه، ما در اینجا میکوشیم فهرست مجموعه شعرهای استاد را بعضی به کمک رؤیت کتاب، بعضی به کمک فهرستهای موجود و بعضی از روی قراین و امارات ترتیب دهیم، تا بدین ترتیب، منابع تدوین دیوان حاضر نیز مشخص شود.
. تا جایی که اطلاعات ما یاری میکند، اولین مجموعهشعر استاد خلیلی، در سال 1330 ش در دورهای که محمدهاشم میوندوال ریاست مستقل مطبوعات را برعهده داشت، در مطبع عمومی کابل چاپ شده است. این کتاب که اکنون در دسترس ما نیست، مجموعهای مختصر بوده و بعضی از شعرهای آن، مسلماً و بعضی دیگر به احتمال زیاد در کتابهای بعدی استاد به چاپ رسیده است.
منتخبات اشعار استاد خلیلی. مطبع عمومی کابل، میزان 1333 ش، 83 صفحه، وزیری.
این کهنترین مجموعه شعری است که از استاد در دست داریم. کتاب در میزان 1333 ش ظاهراً3 از سوی انجمن تاریخ افغانستان چاپ شده است، به خط نستعلیق شش تن از استادان خط آن روز افغانستان یعنی صوفی عبدالحمید، عزیزالدین وکیلی فوفلزایی، سید محمدداوود حسینی، سید محمدایشان حسینی، محمدابراهیم خلیل و سید محمدابراهیم. این منتخب، 28 شعر خلیلی را با یادداشتی کوتاه از سرور گویا اعتمادی در خود دارد. همه شعرهای این کتاب، بعداً با اختلافهایی مختصر در مجموعههای دیگر ـ که معرفی خواهیم کرد ـ منتشر شده است.
برگهای خزانی. این، مجموعة رباعیهای استاد خلیلی است که در کابل چاپ شده است. خود این کتاب در دسترس ما نیست، ولی ظاهراً متن کامل آن در کلیات امیدوار ـ که معرفی خواهدشد ـ نقل شده است4. پس سال انتشارش باید قطعاً قبل از 1341 باشد.
پیوند دلها. این کتاب، به واقع نه یک مجموعه شعر، که شرح سفرهای استاد خلیلی به ایران و دیدارهای او با اهل ادب این کشور است و از آن روی اهمیت دارد که در آن، شعرهایی که استاد در محافل ادبی ایران خوانده است نیز نقل شده است. ناشر آن، محمدهاشم امیدوار هراتی بوده است و او متن کامل این کتاب را بعداً در دیوان گردآوردة خویش نیز گنجانده و ما را از دسترسی به آن بینیاز کرده است. پس تاریخ انتشار کتاب، باید 1340 باشد، یعنی بعد از دومین سفر و قبل از انتشار دیوان امیدوار.
از اشعار استاد خلیلی. ریاست مستقل مطبوعات، کابل، 1340 ش، 502 صفحه، رقعی.
این کتاب، مجموعهای مفصّل و نسبتاً جامع از شعرهای استاد خلیلی است. کتاب در سال 1340 از سوی ریاست مستقل مطبوعات افغانستان چاپ شده است، با مقدمة میر غلامرضا مایل هروی و مؤخرة سرور گویا اعتمادی و بیش از یکصد و پنجاه شعر از خلیلی را در خود دارد، با آثاری از شاعران دیگر دربارة او. این مجموعه نسبتاً دقیق و کمغلط است و روشن میدارد که توسط افرادی اهل فن گردآمده است.
کلیات دیوان خلیلی. گردآورنده و ناشر: محمدهاشم امیدوار هراتی، با مقدمه و تقریظ از استادان ارجمند افغانستان و اساتید گرانمایة ایران، تهران، 1341، 307 صفحه متن + 32 صفحه تقریظها، وزیری.
این اثر، جامعترین دیوان خلیلی در عصر خود است که غالب شعرهای کتابهای پیشین و بسیار شعرهای چاپنشده از استاد را در خود دارد، همراه با تقریظهایی ارزشمند از استادان سرشناس و رجال مهم فرهنگی افغانستان و ایران. بخشی از شعرهای کتاب امیدوار، از کتاب «از اشعار استاد خلیلی» که معرفی کردیم نقل شده است; بخشی دیگر از کتاب «برگهای خزانی» و بخشی هم شعرهای تازه در عصر خود بوده است. چنان که گفتیم، متن کامل «پیوند دلها» نیز در اینجا آمده است.
ضبط شعرها در کتاب امیدوار، گاهی بر کتاب «از اشعار استاد خلیلی» ترجیح دارد و البته در بسیار موارد نیز غلطهای تایپی کتاب پیشین در آن تکرار شده است. در مجموع حدود دوصدوپنجاه شعر از استاد را در این کتاب میتوان یافت.
مجموعه اشعار خلیلالله خلیلی. گردآوری: محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، بی تا، 260 صفحه، وزیری.
این کتاب، تا سالها بهترین مجموعهشعر استاد خلیلی بود، هم به واسطة زمان انتشار آن ـ که در ایّام پختگی شعر او بوده است ـ و هم به خاطر کیفیت چاپ آن که در مجموعهشعرهای استاد سابقه نداشته است.
شعرهای این کتاب، غالباً تازه و آخرین سرودههای خلیلی در آن سالها بوده است. انتخاب خوب توسط شاعری توانا همچون بیرنگ کوهدامنی، تدوین نسبتاً مطلوب و چاپ کمغلط شعرها، از مزایای این کتاب است که باعث شده است تا سالها مجموعهای بیبدیل از سرودههای این شاعر باشد. تاریخ انتشار این اثر معلوم نیست، ولی قطعاً در فاصلة 1352 تا 1357 خورشیدی بوده است.
ماتمسرا. انجمن نویسندگان مجاهد افغانستان، پاکستان، 1361.
این کتاب، در سال 1361 ش از سوی انجمن نویسندگان مجاهد افغانستان در پاکستان چاپ شده است و حاوی شعرهای دوران جهاد استاد خلیلی است. ماتمسرا در مجموع کتابی است قابل قبول، ولی چون همه یا غالب شعرهای آن بعداً در کتابهای دیگر استاد خلیلی چاپ شده است، جزو منابع مستقیم دیوان حاضر نبوده است.
در سایههای خیبر. این کتاب، منظومهای است در قالب مثنوی که در پاکستان چاپ شده و در کتاب کلیات استاد خلیلی به کوشش عبدالحی خراسانی ـ که بدان خواهیم رسید ـ به تمام نقل شده است.
شبهای آوارگی. به همت شورای فرهنگی جهاد افغانستان، پاکستان، 1985 م.
این نیز مجموعهای نسبتاً کوچک از شعرهای دوران هجرت و جهاد است و همانند کتاب بالا، در کلیات آقای خراسانی چاپ شده است.
اشکها و خونها. برگزیدة جزء سوم دیوان استاد خلیلالله خلیلی، تدوین: صفیالله ثبات، ناشر: رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در اسلامآباد، 1363 ش، 216 صفحه، وزیری.
این اثر، کاملترین مجموعه شعر استاد خلیلی در دوران مقاومت و جهاد است و از لحاظ کیفیت نیز در شمار بهترین کتابهای این شاعر به حساب میآید. نکتة مهم این است که گویا کتاب زیر نظر خود استاد تدوین شده است و به همین لحاظ، بیشتر عنوانها و پاورقیهای کتاب از خود اوست و این، در مجموعهشعرهای او کمتر سابقه داشته است. همینگونه است مقدمه و مؤخرهای موجز ولی فصیح به قلم استاد خلیلی که باز هم در آثار او کمتر دیده شده است. با اینهمه، این کتاب خالی از غلطهای چاپی نیست و نقل شعرهایش احتیاط تمام به کار دارد. کتاب، حاوی دو تقریظ است، یکی از آقای برهانالدین ربانی رهبر حزب جمعیت اسلامی افغانستان و دیگر داکتر حقشناس از پژوهشگران سرشناس کشور.
سرود خون. گزیدة آخرین سرودههای استاد خلیلالله خلیلی در جریان انقلاب اسلامی افغانستان، مقدمه و گزینش: عبدالحی خراسانی، انتشارات قلم، تهران، 1368، 170 صفحه، رقعی.
مجموعهای نسبتاً کوچک است گردآوردة آقای عبدالحی خراسانی که بیشتر شعرهای دوران جهاد استاد خلیلی را در خود دارد. انتشار آن را میتوان حاصل ضرورتی دانست که در سالهای جهاد به شعرهای تازة استاد در ایران حس میشد و از این نظر، تا پیش از انتشار کلیات استاد خلیلی به اهتمام آقای خراسانی، کتابی مغتنم و قابل استفاده به شمار میآمد. یکی از مزایای این کتاب، مقدمة نسبتاً مفصلی است که آقای خراسانی دربارة شعر و شخصیت استاد خلیلی نگاشته و از خلال آن، میتوان داوری نسل جهادی ما را نسبت به دورههای مختلف زندگی استاد دریافت.
مجموعة اشعار خلیلالله خلیلی. به کوشش مهدی مداینی; چاپ اول، مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه) وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، تهران، 1372، 239 صفحه، وزیری.
این کتاب، به واقع اثر تازهای نیست. همان کتاب «بیرنگ» (شمارة 7 در فهرست حاضر) است که موبهمو دوباره نقل و منتشر شدهاست، بدون هیچ افزایشی در شعرها و یا حتی اصلاح غلطهای مطبعی آن. تنها کار کوشندة محترم، نگارش مقدمهای کوتاه و افزودن دو فقره پاورقی در متن است. مهمتر از همه این که در شناسنامة کتاب، آن را «چاپ اول» دانستهاند و نام محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی گردآورندة اصلی را نیاوردهاند. فقط در مقدمه، اشارهای مبهم به نام و نشان آن کتاب شده است و بس. رساترین توصیفی که از این کتاب میتوان کرد، «یک سرقت ادبی محترمانه» است.
کلیات اشعار استاد خلیلالله خلیلی. به کوشش عبدالحی خراسانی، چاپ اول، نشر بلخ (وابسته به بنیاد نیشابور)، تهران، 1378، 3300 نسخه، 40 + 642 صفحه، وزیری.
این کتاب، کاملترین مجموعهشعری است که پیش از انتشار دیوان حاضر از استاد خلیلی فراهم آمده است و از لحاظ جامعیت و شیوة تدوین و ترتیب، بر همه مجموعههای پیش از خود ارجحیت دارد. اگر بعضی نقایص و کاستیهای این کلیات نبود، شاید انگیزة تدوین دیوان حاضر برای ما ایجاد نمیشد. در این کتاب، تقریباً همه آثار استاد خلیلی از کتابهای چاپشده در افغانستان، ایران و پاکستان گردآمده است، همراه با مقدمههایی کوتاه از فریدون جنیدی (سرپرست بنیاد نیشابور) و مسعود خلیلی (فرزند استاد خلیلی) و شرح حال خلیلی نوشتة عبدالحی خراسانی و خلاصهای از تقریظهایی که در کتاب امیدوار آمده بود.
ولی این کلیات با همه تلاشی که آقای خراسانی برای تدوینش کردهاست، خالی از نقایصی نمینماید. مهمترین مشکل کتاب، این است که گردآورنده با وجود تلاش برای تفکیک شعرها براساس قالب، در تشخیص این قالبها غالباً دچار اشتباه شده است و چنین است که بسیار غزلها را در میان قصاید میتوان یافت و مسمطها را در میان ترکیببندها و امثال اینها. این کتاب کمغلط است، ولی از ناهماهنگیهایی در رسمالخط و بعضی امور فنّی بری نیست. مشکل دیگر این است که گردآورنده در هیچ جای، منابع شعرها را ذکر نکرده و بدین ترتیب، از شفافیت و قابلیت استناد این کتاب کاسته است. این کلیات، از نامنامه، فهرست واژگان و توضیحات و پاورقیهایی که در چاپ حاضر خواهید دید نیز خالی است و اینهمه برای دیوانی کامل از استاد خلیلی با این همه واژگان مهجور و نامهای رجال و اعلام جغرافیایی، ضروری مینمود. البته این نقایص در کتابهای پیشین به شکلی شدیدتر دیده میشد، ولی آنچه سبب میشود که ما بر آنها در این کلیات تأکید کنیم، ارزشی است که این کتاب دارد و چنین انتظاری میآفریند.
با اینکه آقای مسعود خلیلی فرزند گرامی استاد خلیلی در یادداشتی بر وجود کلیه شعرهای استاد در این کلیات گواهی دادهاست، شعرهایی از شاعر را سراغ داریم که در آن نیامدهاست، از جمله شانزده شعر که در دیوان حاضر آوردهایم و چند شعر که ما نیز بدانها دسترسی نیافتیم و در جایش ذکر کردهایم.
دیوان خلیلالله خلیلی. به کوشش محمدابراهیم شریعتی، ناشر: عرفان (محمدابراهیم شریعتی)، چاپ اول، تهران، 1378، 517 صفحه، وزیری.
این کتاب، به واقع صورت اولیة کتابی است که اینک در پیش روی دارید. در این اثر، بخش عمدهای از شعرهای استاد خلیلی از دیوانهای مختلف گردآوری و چاپ شده است. ولی کتاب از یک بخش مهم و ارزندة اشعار استاد خالی است، یعنی شعرهای منتشره در مجموعة بیرنگ کوهدامنی.
کتاب با مقدمهای فاضلانه از دکتر محمدسرور مولایی استاد افغانستانی دانشگاههای ایران و نیز تقریظهایی که پیش از این در کتاب امیدوار آمده بود، زینت یافته است.
+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش ۳)
شعر و مقام ادبی خلیلی
همه شواهد عینی و بالواسطه، از هوش، ذکاوت، قریحة قوی و استعداد شگفت استاد خلیلی حکایت میکند. او به دلایلی که پیش از این گفته آمد، از تحصیلات رسمی محروم ماند، ولی هیچگاه از دانشاندوزی فاصله نگرفت. به هر صورتی که بود، علوم سنتی همچون عربی و صرف و نحو را نزد استادان عصر فراگرفت و بر شعر و فنون آن مسلّط شد. هیچ نمیدانیم که اولین شعرهایش را کی سرود، ولی در دیوان حاضر شعرهایی با تاریخهای 1307 و 1308 ش دیده میشود که در کمال پختگی است. محجوبه هروی بانوی شاعر هراتی، در 1308 خلیلی بیستودوساله را چنین وصف میکند:
دُرِّ سخن را چو تو میپروری
هست سخن گوهر و تو گوهری
شاعر افغان تویی اکنون به دهر
خلق ز فضل و هنرت برده بهر
از آن پس و در دورة پختگی و کمال نیز خلیلی همواره مقبول و ممدوح ادبای رسمی افغانستان، ایران و حتی کشورهای عربی بوده است. نمونههایی از این ستایشهای منظوم و مثنور در غالب مجموعه شعرهایش چاپ شده است.
ولی از حوزة تشریفات و تعارفات که میگذریم و با معیارهای نوین ارزیابی شعر به سراغ آثار استاد میرویم، تباینی میان آن ستایشها و بعضی واقعیتهای دیگر مییابیم که در خور تأمل مینماید و بالاخره این پرسش باقی میماند که مقام و موقعیت راستین این شاعر در جامعة ادبی زمانهاش و بل در پهنة ادب فارسی دری چیست و او را با چه شاعرانی در گذشته و حال میتوان مقایسه کرد.
پیش از همه باید این اصل را در نظر داشت که ارزش و اعتبار یک شاعر، غالباً امری است نسبی و در مقایسه با اقران و همعصرانش معین میشود. به واقع باید دید که شاعر تا چه میزان توانستهاست در محیط ادبی خویش تحولآفرین و مؤثر باشد. مسلماً شاعری که در محیطی نامساعد بارآمده و خود را با همّت فردی تا حد مطلوبی برکشیده است، بیش از آن کس که موقعیتی مناسب و فضایی مساعد در اختیار داشته است، شایستة تکریم مینماید. پس باید شعر خلیلی را در محیط زندگی و رشد او ارزیابی کنیم و لاجرم این محیط را کمابیش بشناسیم.
از بعد تیموریان هرات تا کنون، محیط افغانستان هیچ برای پرورش شاعر و نویسنده مساعد نبوده است. جنگهای مداوم، اقتصاد کمرونق، اختناق و استبداد، بیخبری از اوضاع جهان در سایة زمامدارانی غالباً بیعلاقه به شعر و ادب، همه زمینههای رشد را از ادبیات گرفته بود. شاعران این اعصار یا پیرو پیشینیان بودند و یا مقلّد بیدل و دیگر شاعران مکتب هندی. به گواهی تاریخ، ادبیات همواره در امنیت و رفاه رشد کردهاست و در افغانستان، ایندو غالباً مفقود بود، مگر در مقاطعی کوتاه همچون دوران حکومت تیمورشاه درانی و امیر حبیبالله خان. اتفاقاً در همین زمانهها بود که حلقههایی ادبی در کشور تشکیل شد و شاعرانی با بضاعتهایی نسبتاً بهتر پدید آمدند.
در عصر مشروطه و سراجالاخبار شعر فارسی افغانستان نیز تکانی خورد و مفاهیم نوینی را پذیرفت که لاجرم با ابداعاتی در قالب و لحن بیان نیز همراه بود. با آنکه در عصر محمدنادر شاه و پسرش حاکمیت تا حد زیادی مسیر محافظهکاری و کهنگرایی پیمود، پیدایش جراید آزاد و انجمنهای ادبی در کابل و دیگر جایها، کم کم شاعران را از حوزة نفوذ دربار بیرون آورد و به آنها پایگاههای دیگری بخشید. به همین لحاظ، در کنار ادبای رسمی و سنتگرا، یک نسل شاعر نوگرا هم پدید آمد. اینان، هم به سبب ضرورت زمانه و ابتکارهای شخصی و هم به یاری آشنایی با ادبیات فارسی خارج از افغانستان، نوعی شعر نوگرای معتدل و گاه رمانتیک را رواج دادند. در دهههای بعد، گونهای ادبیات سیاسی با گرایش چپی نیز رایج شد که تا دهة شصت دوام آورد و شاعرانش طبیعتاً آنقدرها محبوب عموم مردم نبودند.
بنابراین، ما دو جریان عمدة سنتی و نوگرا داشتیم که اولی بر محافل و رسانههای رسمی و مراکز آموزشی کشور تسلّط داشت و دومی بر رسانههای آزاد و انجمنهای غیردولتی. در گرایش سنّتی، شاعرانی دانشمند و مسلط بر زبان و معیارهای سخنوری یافت میشدند که البته غالباً از تحولات زمانه فاصله داشتند. در گرایش نوگرا، تا مدتها آن دانش و جدیت در مطالعة ادبیات کمتر بود و شاعران، بیش از رسیدن به سر و صورت شعر خویش، به مبارزهجویی فکر میکردند. شعر افغانستان در چنین فضایی، به آهستگی و با تأنی رشد کرد، تا دهة چهل و پنجاه که در میان نوگرایان نیز شاعرانی جدّی، حرفهای و دانشمند پدید آمدند و آنان توانستند نسلی کاملاً متفاوت را بپرورند.
خلیلی در این میان، هم به لحاظ اجتماعی و هم به اعتبار دانش ادبی خویش، به دستة اول تعلّق میگیرد، ولی در میان آنها از همه نوگراتر است و در مجموع توانسته است تا حدود زیادی جامع خصایل مثبت هر دو گروه باشد، و توفیق او در همین است. در هر حال، باید شعر او را بیشتر با دیدگاهی سنتی ارزیابی کرد.
در دیدگاه سنتی ما، معیارهای سخنوری نسبتاً ثابت و مشخص بودهاست. ادبای ما، غالباً آثار شاعران را بر مبنای عروض، قافیه، فصاحت و بلاغت و رعایت صنایع ادبی میسنجیدهاند و لاجرم شاعران نیز در رعایت این جوانب، میکوشیدهاند.
در این دیدگاه، عنصر خیال چندان مقامی ندارد و اگر هم صورتهای خیال مطرح هستند، بیش از نوآوری و خلاقیت، بر مبنای قدرت تلفیق و بازسازی سنجیده میشوند. در زبان نیز رعایت اصول فصاحت، از سرزندگی و برخورداری از زبان محاورة عصر شاعر مهمتر دانسته میشود. در وزن و قافیه نیز بیشتر درستی و نادرستی ملاک است تا نوآوری و تنوع.
با این معیارها، که به واقع اصول بلاغت سنتی ماست، خلیلی مقامی ارجمند دارد. او شاعری بوده است آشنا با ظرایف سخنوری و مقیّد به اصول سنتی شعر فارسی. در شعرش ردّ پای صنایع ادبی کهن را تا حدودی میتوان یافت و البته بیشتر، آن صنایعی که ارزش هنری دارند. از این جهت، شعر خلیلی را، بهویژه در دورة میانی شاعری او، پخته و کمالیافته مییابیم. در شعرهای قدیمش، گاه بیمبالاتیهایی در وزن و قافیه و سستیهایی در بیان هست، چنان که در این بیت میبینیم.
نسیم مقدم یار است یا باد سحرگاهی
که ناخن میزند یارب مرا در عین تنهایی
در این بیت، عیبی مختصر در قافیه دیده میشود و ضعفهایی در زبان و مضمون، همچون حشو بودن «یارب» و «ناخنزدن نسیم شاعر را». ولی میزان این کاستیها حتی در شعرهای قدیم خلیلی در مقایسه با اقران و همعصرانش بسیار کم است و در مجموع او شاعری مسلّط بر اصول سخنوری کهن بودهاست.
سبک شعر خلیلی، میان خراسانی و عراقی در نوسان است. او در قصیده غالباً پیرو شاعران دورههای اول مکتب خراسانی است، بهویژه فرّخی و منوچهری، و بعضی از قصاید این شاعران را استقبال کرده است. البته آن دلبستگی را که منوچهری به تصویرپردازی و کشف تصویرهای تازه داشت، در خلیلی نمییابیم.
ولی در تخیّل، روش کار خلیلی بیشتر تلفیق است تا خلق تصویرهای تازه و این هم بیسببی نبوده است. او از سویی خود را در فضای عناصر شعر کهن محصور و مقیّد میدیده و از سویی علاقهمند به نوآوری بوده است. ولی این کار ممکن نیست، مگر با تلفیقهایی جدید از همان تصاویر کهن، و این چیزی است که در این قصیدة منوچهریوار او دیده میشود.
خوشا کوه البرز و آن آبها
خوشا پیچها و خوشا تابها
ز سنگی به سنگی سرازیر بین
چو پیلانِ لغزنده، سیلابها
چکد آب از سرخگل، بامداد
چو از جام یاقوت، سیمابها
بنفشه نشسته لب جویبار
که بگشاید از زلف خود تابها
غنودهاست بر سبزه نرگس بهناز
چو دوشیزگان در شکرخوابها
نسیم آنچنان میوزد معتدل
که چینی نیفتد به تالابها
شکنهای امواج در آبگیر
چو بر چرخ، رقصنده مهتابها
مگر شاعر باغ شد عندلیب
که خوانَد به هر شاخ آلابها...
q
تا جایی که ما خبر داریم، شاعر ما هیچگاه به آنچه امروز «شعر نو» نامیده میشود نگراییده و همواره روشی سنتی و محافظهکارانه داشته است. این هم معلول عواملی است که برای دریافتشان باید سیری مختصر داشته باشیم بر پیشینه و وضعیت نوگرایی در افغانستان آن روز.
پیشتر گفتیم که در اواخر عصر امیر حبیبالله، نوعی شعر نوگرای معتدل پدیدآمد که بیشتر در حلقة مشروطهطلبان و گردانندگان سراجالاخبار خریدار و طرفدار داشت. اینان گروهی بودند که نوگرایی را در شکلی نسبتاً ساده با آوردن واژگان و اصطلاحات روز و ابتکارهایی مختصر در قالب شعر تجربه میکردند.
ولی طرفداران همین جریان نوپای هم چندان کامیاب نشدند، چون نه آگاهی عمومی در حدی بود که این محصولات تازه را به خوبی بپذیرد و نه این شاعران پایگاهی ثابت در رسانهها و مراکز آموزشی افغانستان یافتند. بعضی از اینان در جریان سرکوبی مشروطه به دست امیر حبیبالله نابود شدند. بعضی دیگر همچون محمود طرزی که تا دوران امانالله خان دوام آورده بودند، با او به خارج از کشور رفتند و بعضی دیگر همچون سرور جویا و عبدالهادی داوی، گاه بر سر کار بودند و گاه در بند محمدنادر خان و محمدهاشم خان.
شکست اصلاحات امانالله خان و بدنامی او در چشم عامة مردم هم ضربهای به نوجویی وارد آورد، چون بسیاری از این نوآوران از نظر سیاسی و فکری همراهان شاه تلقی میشدند، بهویژه محمود طرزی که شورشیان ضد امانالله باری حبس او را در سلسلة مطالباتشان از دولت گنجانده بودند.
با روی کار آمدن محمدنادر خان، نوگرایان فشارهای بیشتری را متحمل شدند. بعضی به زندان رفتند و بعضی به محافظهکاری واداشته شدند. اصولاً این از خاصیتهای حکومتهای خفقانآور و استبدادی است که در سایة آنها بیش از ابتکار و خلاّ قیت، تقلید و محافظهکاری رشد میکند. در این مرحله، بسیار طبیعی بود که شاعران به کارهای کمخطرتری همچون شعرگفتن با مضامین کهن و یا پژوهشهای ادبی از نوع شرح و تصحیح متون بپردازند، که نمونههای بارز این سلوک و رفتار در آن دوره، دو ملکالشعرای افغانستان، قاری عبدالله و استاد بیتاب هستند، و این دومی، استادِ خلیلالله خلیلی بوده است. انجمن ادبی و مجلة کابل، پایگاه این ادبا بود و متون درسی افغانستان نیز توسط اینها تدوین میشد.
در چنین محیطی و با چنین پیشینهای از غلبة سنت متکی به قدرت، بر نوگرایی نوپا و فاقد پشتوانة اجتماعی، بسیار طبیعی بود که خلیلی جوان، شاعری سنتگرا از کار درآید و اگر هم گرایشی به نوجویی دارد، آن را بناچار در حصار محدود سازد.
البته شاعر ما فردی معمولی نبود و استعدادی فراتر از مقلّدماندن و پیروی مطلق از قدما داشت. از همین روی کوشید که گامهایی از استادان سلف خود پیشتر گذارد و بدعتهایی، هم در قالب و هم در زبان، بیاورد و البته ملامت استادان را نیز برخود بخرد، چنان که به روایت استاد واصف باختری، او در همان سالها پس از دیدن شعرهایی از نیمایوشیج در مجلة موسیقی چاپ ایران، شعر «سرود کهسار» (صفحة 450 کتاب حاضر) را میسراید و به انجمن ادبی کابل میفرستد. انجمن ادبی این شعر را چاپ نمیکند و تذکر میدهد که «دریغ از چنان قصاید و مثنویهایی که شما میسرودید و چرا قریحة شما ناگهان دچار چنین انحطاطی شده است...»2
اما جدا از تأثیر این نسل استادان بر خلیلی، باید دلایل دیگری را هم برای کماقبالی شاعر ما به شعر نو و تجربیات نوگرایان آن سالها سراغ گرفت. گرایش به قالبهای نو، محتاج زمینهها و شرایطی بوده است که در افغانستان آن روز، چندان فراهم نبود. قشر روشنفکر که قالبهای کهن را برای حرفهای تازه، تنگ و نامناسب میدید هنوز قوت نیافته بود و مردم هم بنا بر عادت خویش، خریدار این حرفها نبودند. از سویی دیگر، خلیلی و اقران او غالباً تربیت ادبی و پرورشی سنتی داشتند. آنها محصول نظام مکتبخانهای افغانستان بودند که حاصلش نسلی مسلّط بر اسالیب کهن و البته بیگانه با ادبیات پیشرو جهان بود.
کتابهای درسیِ تألیفشده توسط استاد خلیلی که تا سالهای اخیر در افغانستان مروج بود و شاید اکنون نیز باشد، به خوبی نمایانگر این پسند سنتی است. آنچه از متون ادب در این کتابها گنجانده شده است، غالباً متعلق به ادب کهن ماست و غالباً در قالب قصیده. اگر هم آثاری از شاعران امروز دیده میشود، از شاعران کهنسرایی همچون رشید یاسمی و بدیعالزمان فروزانفر است.
نوع ارتباطات استاد با دیگر شاعران فارسیزبان نیز از این پسند او حکایت میکند. او البته با ادبای ایران معاشرت و مکاتبه و مشاعره داشت، ولی غالب اینان از جرگة شاعران پویا، فعال و تأثیرگذار این کشور به شمار نمیآمدند. مرحوم حبیب یغمایی از مشهورترین سنگرداران شعر کهن و مخالفان شعر نو بود; محمود فرّخ بنیانگذار انجمن فرّخ، در وصیتی به ورثهاش خواندن شعر نو در این انجمن را ممنوع کردهبود و این قانون تا پایان عمر انجمن رعایت شد; ابراهیم صهبا همان کسی است که فروغ فرّخزاد باری در شعری او را به واسطة تقیدش به اسالیب کهن به تمسخر میگیرد و دیگر معاشران خلیلی در ایران همچون استاد فروزانفر و صادق سرمد نیز با همه فضل و کمالی که بعضی از آنان داشتهاند، از شاعران تأثیرگذار و فعال در جریانهای ادبی این کشور نبودند و غالباً هم نام و نشانی از آنها در عرصة شعر نمانده است، مگر در کتابخانهها و بعضی متون درسی.
استاد خلیلی دو بار به ایران سفر کرد و در هر دو نوبت، معاشرتش با شاعرانی از گروه بالا بود و هیچ نشانهای از همنشینی یا مصاحبت او با امثال نیمایوشیج، اخوان ثالث، احمد شاملو، شفیعی کدکنی، رضا براهنی و حتی میانهروهایی همچون نادر نادرپور و فریدون توللی در دست نیست. البته این امر طبیعی بود، چون استاد مهمانی رسمی بود و بیشتر در محافل رسمی و دانشگاهیای حضور مییافت که این نوگرایان در آنها حضور نداشتند. مراکز رسمی ادبیات، هم در ایران و هم در افغانستان در آن سالها در اختیار سنتگرایان بوده و سایة این استادان، هنوز هم بر سر دانشگاهها و رسانههای رسمی دو کشور برقرار است.
از سویی دیگر، به تجربه دیده شده است که شاعران رسمی و وابسته به نظام حکومتی، کمتر تن به خطرکردن میدهند، هم در صورت شعر و هم در محتوای آن. محافل و مجامع رسمی غالباً شعری میطلبند فخیم و مطنطن که تا حدامکان بر معیارهای سخنوری و فصاحت و بلاغت قدیم استوار باشد. بیسبب نیست که قصیده، همواره قالب رسمی شعر ما بوده است; و خلیلی شاعری بود قصیدهسرا.
با اینهمه، شعر خلیلی خالی از نوآوری هم نیست، ولی یک نوگرایی محتاطانه از نوع کار ملکالشعرا بهار و محمدحسین شهریار. خلیلی از جهاتی از شهریار اجتماعیتر و سرزندهتر مینماید، ولی سوز و گداز و لحن محاورهای او را کمتر دارد.
نوگرایی خلیلی را باید بیش از صورت، در محتوا سراغ گرفت. او آشکارا از پناهبردن به مضامین و معانی فرسودة شعر فارسی سر باز میزند و میکوشد در همان قوالب کهن نیز حرفهای تازهای به میان آورد. قصیدههای او البته در شکل، قصیدهاند، ولی در مضمون بسیار از قصاید کهن فاصله دارند.
آن یکی مرکب رهوار خریده ز سویس
همچو طاووس خرامانشده سوی چمنا
واندگر پای پر از آبله تا نیمة شب
شده از بلخ روان گرسنه سوی شرنا
وانیکی را شده گر یک دو نفس خوابْ گران،
به مداوا شده تا لندن و پاریس و بنا
واندگر داده اگر جان به ره کشور خویش،
نیست یک پارچه تا بستهکنندش ذقنا
شهر ما کشور اضداد بود بی کم و کاست
بس غرایب که در آن است به سرّ و علنا
کاخهایی است در این شهر به تقلید یورپ
که رسیده سر آن تا غرفات پرنا
همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند
چند جا نامتناسب به کهن پیرهنا
اینجا قالب و قافیه البته منوچهریوار است، ولی حرفها دیگر حرفهای منوچهری نیست و حتی حرفهای واصل و قاری هم نیست; از آن جنس سخنانی است که شاعران عصر مشروطه میگفتند، البته معتدلهایشان از نوع مستغنی و طرزی در افغانستان و بهار و ایرج و پروین در ایران. خلیلی از جهات بسیاری به ملکالشعرا بهار شباهت دارد. همانند او قصیدهسراست و همانند او گاه به سیاست میگراید و همانند او در کنار شاعری به تدریس و تألیف میپردازد و بالاخره همانند او شدیداً دلبستة مفاخر کهن است. حرفها و موضعگیریهایش نیز بسیار به بهار شباهت میرساند و البته انکار نباید کرد که بهار، هم از نظر علمی و هم از نظر ادبی در موقفی رفیعتر از خلیلی ایستاده است.
ولی خلیلی در غزل توفیق قصیده را ندارد و از این نظر هم با بهار شبیه است. شاید علّت این باشد که او بیشتر طبعی «سخنور» داشتهاست تا «متخیّل» یعنی بیشتر اهل هنرمندیهای زبانی و صنایع بدیع بودهاست، تا باریکبینی و خلاقیتهای تصویری که لازمة غزل است. از این گذشته، در عصر خلیلی، هنوز غزل فارسی آنچنان پوست نینداخته بود که برای حرفهای اجتماعی و سیاسی از آن نوع که او میپسندید، مناسب باشد. به هر حال، غزلهای او استوار و محکم هستند و برخودار از معیارهای ادب سنتی ما.
در مثنوی، شاعر ما گاه در حدّ یک ناظم فرود میآید، درست همانند دیگر شاعران قدیم که این قالب را مجال بیان مستقیم و نظمگونة معارف و حکایات میدانستهاند. به همین لحاظ، مثنویها در پایینترین مرتبة سرودههایش میایستند. ارزش اینها نه از جهت شاعرانگی، بل از جهت پندآموزی است و از این نظر بهراستی سودمند و مؤثر هستند. ارزش دیگر این مثنویها، این است که در غالبشان، داستانهایی جذّاب و پندآمیز به نظم درآمده و ماندگار شده است. چه بسیار از این داستانها که اگر در اینجا نیامده بود، از حافظة تاریخی ما زدوده میشد. این را میتوان نوعی حفظ فرهنگ دانست و البته ارزشی ویژه دارد.
بخشی دیگر از مثنویهای خلیلی، منظومههای داستانی اوست. اینها آثاری است بعضاً برگردانشده از داستانهای دیگران و بعضاً هم برگرفته از واقعیتهای جاری کشور. این داستانها غالباً غمنامهاست و پایانی دردناک دارد و هیچ نمیتوان منکر تأثیر آنها بر عواطف شد. نظایر آنها را در شعر پس از خلیلی هم کمتر میتوان یافت.
در دیگر قالبهای کهن مثل مسمط و ترکیببند، گرایش شاعر غالباً سنتی و رسمی است. بسیاری از ترکیببندهای او به واقع خطابههایی منظوماند و برای ارائة تریبونی و به سفارش یا توصیة دیگران سرودهشدهاند. چنین است که آن حس و حال شاعرانه را که در قصاید و بعضی غزلهای خلیلی میتوان یافت، در اینجا نمیتوان دید، مگر در ترکیببندی که در رثای دوست گرامیاش سرور گویا اعتمادی سرودهاست. روشن است که این شعر، بهراستی از سر احساس و درد بوده است و نه تشریفات و ادای تکلیف.
ای دل! تو خون ببار که در دیده نَم نماند
وی سینه! چاک شو که دگر جای غم نماند
ای چشم! خیره شو که به غمخانة حیات
جز نقش اشک و خون ز حوادث رقم نماند
ای گوش! راه سمع فروبند کز جهان
حرفی به جز فسانة رنج و الم نماند
ای روز! بر متاب که دیگر به چشم من
سیمای مهر و روشنی صبحدم نماند
سخن از تشریفات و تکلیف گفتیم. به نظر میرسد که در مجموع سایة نوعی احساس مسئولیت رسمی یا دوستانه بر سر بسیاری از سرودههای خلیلی سنگینی میکند. او طبیعیتی مردمدار و سفارشپذیر داشته و چنان که سرور گویا نیز در شرح زندگی او یادآور میشود، در برابر دوستانش بسیار فداکار بودهاست. همین باعث شده است که او خود را مقیّد به شعرسرودن برای سور و سوگ اطرافیان بداند و البته بسیاری از این شعرهای سفارشی او، از حس و حالی ویژه خالی هستند.
ولی شعرهای غیررسمی و مطایبهآمیز استاد، نمکی دارد که در شعرهای رسمی نیست. به نظر میرسد شاعر اینجا به طبیعت اصلی احساساتی، تغزلی و نکتهسنج خود نزدیکتر است. مثلاً در این قطعه که در وصف بیمارستان هکینسک در امریکا میسراید، ظرافتها و خلاقیتهایی میبینیم که در بسیاری از آثار جدی و به ظاهر مهم او غایب است.
دوش از اثر شدّت درد و تب سوزان
رفتم به شفاخانة مخصوص هکین سک
دادند تنم را به طبیبان که بدانند
اقسام مرضهای مرا مایه و مدرک
دادند دلم را به پریچهره پزشکان
تا جز الم عشق شود رنج دگر حک
بر روی سریرم بنشاندند به صد ناز
چون بر سر مسند که نشانند اتابک
بر کرسی اجلال نشستم چو نشیند
صدر فضلا خواجة ما جعفر برمک
جستند سراپای تنم را همه مو مو
دیدند بر و بازوی من را همه رک رک
تا هست چه مقدار در آن نقره و سیماب
تا هست چه اندازه در این آهن و آهک
همچنین است مثنوی «صدقآباد» که نامهای مطایبهآمیز به دکتر انس است، و بعضی دیگر شعرهای دوستانة خلیلی که در آنها با آزادی تمام میتوانسته است طبع نکتهیاب و بذلهگوی خویش را به خدمت بگیرد.
باری، در شعرهای رسمی شاعر اهل خطرکردن نیست. مضمونسازی او بیشتر بر مبنای مضامین مشترکی است که بارها در شعر ما آزموده شده و ذهن همه به آن عادت دارد. این سنگی است بر سر راه ابداع و نوآوری در شعر خلیلی، که تا واپسین سرودههایش باقی میماند، مگر این که شاعر گاهگاه به بیراهه میزند و از جادة طبقمعمول بیرون میآید. به همین لحاظ، خلیلی غالباً در جاهایی موفق بوده که طرحی تازه در شعر آزموده و سازی خارج از معمول نواخته است. ولی با دریغ باید گفت که موقعیت سیاسی و اجتماعی شاعر، به او اجازة جولان در میدانهای تازه را نمیدادهاست.
با اینهمه، شاعر ما در قالب شعر نیز نوآوریهایی دارد که بیشتر به سرایش چهارپاره و ابداع شکلهایی تازه از ترکیببند و مسمط محدود میشود و نیز ترکیبهایی خوشایند از قالبهای مختلف مثل مثنوی و غزل، از آن گونه که در آثار علاّ مه اقبال لاهوری دیده میشود، و خلیلی از جهات مختلفی وامدار اقبال است.
در میان قالبهای مختلف، بیشترین بارقة نوگرایی در چهارپارههای خلیلی نمایان است. او در اینجا بسیار با لحن و بیان قصایدش فاصله میگیرد. ولی دریغ که این سبک و روش در کار شاعر دیر نمیپاید و او در نهایت به همان قالبهای کهن رجوع میکند.
q
یکی از ویژگیهای مهم شعر خلیلی، گرایش به مشترکات فرهنگی با دیگر جهان اسلام است و از این نظر نیز میتوان او را شاگرد دبستان اقبال لاهوری دانست. یکی از دستگیرههای شاعر برای بیان این مشترکات، مفاخر کهن، بهویژه مفاخر ادب است که او در یادکر آنها به جدّ و جهد میکوشد.
یکی دیگر از ویژگیهای خلیلی، واقعبینی و بیداریاش نسبت به اوضاع زمانه است. او نیک دریافته است که اکنون دیگر نه زمان وصف خشک و بیجان طبیعت است و نه زمان تغزلها و عارفنماییهای دروغین. به همین لحاظ، او مضامین سنتیای را که تا آن روز بر شانة بسیاری از شاعران ما سنگینی میکرد و آنان را به مسیری ثابت که همان عرفان و تغزل باشد سوق میداد، به کنار نهاد. یک مقایسة ساده میان شعر خلیلی و سلف او قاری عبدالله ـ که او نیز در عصر خود شاعر رسمی مملکت بود ـ نشان میدهد که خلیلی تا چه مایه از تقلید و تکرار درگذشته و شعرش را به زندگی انسان امروز نزدیک کرده است. ولی این نزدیکی به زندگی، بیشتر در حوزة محتواست و شاعر در عناصر خیال و شکل تصویرگری، کمابیش در همان دایرة سنتی میماند.
این واقعبینی شاعر در اواخر عمر بیشتر میشود و به نوعی نگرش یأسآلود میرسد. کافی است شعری را که در سالگرد ملل متحد سروده شده است با شعری که در دوران جهاد خطاب به مجمع ملل میگوید، مقایسه کنیم. البته روشنشدن حقایق در این سالها در منطقه و جهان، بر نگرش خلیلی اثر گذاشته است.
به همین گونه، فاصلهگرفتن خلیلی از ستایشگری را هم میتوان تمجید کرد. واقعیت این است که شاعر ما بنا بر مقتضیات زمانه و موقعیت شغلی خویش، در جوانی از ستایش رجال عصر، بهویژه محمدنادر شاه و پسرش محمدظاهر شاه ابایی نداشته است. این ستایشگریها را نه میتوان انکار کرد و نه میتوان مایة بیاعتباربودن شاعر دانست. ما پیشتر به دلایل همراهی تأییدآمیز او با نظام حکومتی اشاره کردیم. از طرف دیگر خلیلی شاعری بوده است رسمی و دارای مقاماتی که این تعارفها را ایجاب میکردهاست. به واقع اگر انتقادی متوجه شاعر باشد، بیشتر متوجه سلوک سیاسی اوست که سلوک ادبی نیز تابع آن است. ولی تقریباً همه این آثار ستایشآلود حاصل دوران جوانی شاعر و غالباً تا قبل از سیسالگی او بوده است. او با پختگی سن و تثبیت موقعیت ادبی، گرایشی تدریجی به سوی آزادمنشی و انتقاد دارد و در شعرهای دهة چهل و پنجاه این خاصیت کاملاً هویداست.
با این همه، مسلّم این است که استاد خلیلی را نمیتوان شاعری انقلابی و ستیزهگر از نوع سید اسماعیل بلخی دانست. بلخی هرچند در آراستگی و پختگی سخن به خلیلی نمیرسد، از نظر توجه به مضامین بیدارگرانه و مبارزهجویانه از او پیشروتر است و در شعرش حرارت و سرزندگی بیشتری احساس میشود. این سرزندگی، حتی در مضامین و تصویرهای جسورانة بلخی هم دیده میشود. در هر حال، به نظر میرسد بلخی و خلیلی مجموعهای مکمّل همدیگر هستند و آنچه در یکی از آنان کمرنگ است، در دیگری پررنگتر شده است. بر این نکته بهویژه از آن روی تأکید کردم که گاه منتقدان ما در مقایسه و ارزیابی این دو تن با هم، دچار افراط و تفریطهایی میشوند.
q
در میان متأخران، از شباهتهای استاد خلیلی و ملکالشعرا بهار گفتیم و اگر در میان قدما در پی کسی با این صفات باشیم، باید به سراغ مولانا عبدالرحمان جامی برویم. خلیلی اگرنه از جهت عرفان و تصوّف، از جهت سلوک سیاسی و روش شاعری، شباهتهای بسیاری به جامی دارد. هر دو شاعر پُرکار هستند و فاضل و دارای رابطهای نیکو با دولت. هردو در قصیده و غزل و مثنوی بیش از هر قالب دیگر کار کردهاند و سبک کارشان نیز شباهتی بسیار به هم میرساند. و بالاخره مهمتر از همه این که هر دو تن، پایانبخش یک مکتب ادبی خاص هستند و شعری که پس از آنان پدید میآید، دیگر رنگ و بویی تازه دارد. به واقع اگر جامی را خاتمالمتقدمین بنامیم، خلیلی نیز خاتمالمتأخرین خواهد بود و آخرین شاعر بزرگی که از ادب کهن ما میراثداری میکند.
+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش دوم)
خلیلی مدارج رشد در نظام اداری مملکت را به تدریج و با فراز و فرود میپیماید و در این ترقی، هم استعداد و ذکاوت فردی او مؤثر است و هم موقعیت سیاسی مامایش عبدالرحیم خان که به نظر میرسد خواهرزادهاش را در کنف حمایت خود گرفته است; و او اکنون پدرِ همسرِ خلیلی نیز هست.
در این سالها، محمدهاشم خان (برادر شاه) صدراعظم است و عبدالرحیم خان معاون او. خلیلی نیز از 1311 به مدت سیزده سال، در سمت دبیر اول صدارت کار میکند، تا در 1324 این دو تن به خیل زندانیان محمدهاشم خان میپیوندند. گویا بعد از قلع و قمع مخالفان و پرکردن زندانها از آزادیخواهان، نوبت به مقرّبین رسیدهاست. علت زندانیشدن عبدالرحیم خان و خلیلی را مرحوم غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ قیام مردم صافی و وابستگی این دو تن به این عشیره میداند، ولی در دانشنامة ادب فارسی، علت این توقیف را مخالفت خلیلی با شاهزادة کُنَر دانستهاند. در هر حال قضیه محتاج تحقیق مزید است، بهویژه با عنایت به این که خلیلی پس از آزادی نیز تا مدتی مغضوب حکومت است.
هنوز سالی از این توقیف نگذشته است که محمدهاشم خان به کنار میرود و شاهمحمود خان صدراعظم میشود که طبیعتی نرمتر از برادر مستبدش دارد و یا به اقتضای زمانه چنین وانمود میکند. بنابراین، خلیلی و بسیاری دیگر از زندانیانی که غالباً بیجرم و بیمحاکمه در حبس بودند، از زندان بدر میآیند. ولی گویا سایة عقوبت از سر اینان بهکنار نرفته است، چنان که شاعر شکر شکن را به قول خودش تاجر شکرفروش میسازند، یعنی در مؤسسة قندسازی قندهار به کار میگمارند. این مأموریت تبعیدگونه برای شاعر رنجآور است، بهویژه که باری یکی از تاجران متموّل قندهار او را تهدید میکند و البته شاعر نیز به او پاسخی مردانه میدهد. بالاخره در سفر شاهمحمود خان به قندهار، خلیلی به او التجا میبرد و عنایتش را میطلبد:
... به حرف مخبر کاذب ز پایتخت وطن
زمانه کرد مرا گرچه مدتی مطرود،
فراخنای جهان جمله پایتخت خداست
ز خاکدان زمین تا فرازِ چرخِ کبود
خوشم که پیش ضمیر مبارکت چون روز
حدیث عفّت من یک به یک بُوَد مشهود
خدای داند و من دانم و جهان داند
در این قضیّه ندارم دگر دلیل و شهود...
به پیشنهاد شاهمحمود خان و به پایمردی دکتر نجیبالله خان وزیر معارف آن وقت و سردار محمدیونس خان نائبالحکومة سابق قندهار، خلیلی واپس به کابل بر میگردد. در ابتدا معاونت ریاست دانشگاه کابل، و سپس در 1328 ش سردبیری مجلس عالی وزرا به او سپرده میشود.
از این پس، دیگر راه ترقی اداری برای شاعر هموار میشود. او مدتی به ریاست مستقل مطبوعات گماشته میشود و از سال 1332 در سمت مشاور مطبوعاتی محمدظاهر شاه کار میکند و البته به رتبة وزیر.
او همچنین با این موقعیت بلندِ رسمی، توفیق سفر به کشورهای دیگر را نیز مییابد و چون همواره در کسوت یک مقام عالیشأن سفر میکند، از ثمرات ویژة این سفرها نیز برخوردار میشود یعنی مجالست با ادبای رسمی و شرکت در محافل بزرگ ادبی. او با طبع جوشان و بدیههسرا و قدرت بیان و دانش ادبی خویش، در این سالها یک نمایندة بسیار خوب از ادبیات و فرهنگ افغانستان برای کشورهای همسایه است و تا حدود زیادی میتواند معرّف پیشینة پربار ادبی این سامان باشد. شعرهای بسیاری که شاعران فارسیزبان و غیرفارسیزبان کشورهای منطقه دربارة او سرودهاند و تقریظهای ستایشآمیزی که ادبای نامدار عصر بر دیوانش نگاشتهاند، حاکی از تأثیر عمیق او بر مجامع رسمی و ادبی خارج از افغانستان است. پس بیسببی نیست اگر تاکنون نیز بسیاری از اهل ادب ایران و دیگر کشورها، خلیلی را شاعر ملّی و ملکالشعرای افغانستان میدانند.
خلیلی در این سالها، در احیای پیوندهای فرهنگی میان کشورهای همسایه بسیار میکوشد و غالباً در شعرها و خطابههای رسمی خویش، از این مشترکات یاد میکند.
... ز آغاز تاریخ، ایران و افغان
سرِ خوانِ دانش چو اخوان نشسته
ز باغی، دو سرو روان قد کشیده
به شاخی، دو مرغ خوشاَلحان نشسته...
q
... تا دل مؤمن حریم کبریاست
بلخ را با قونیه پیوندهاست
این دو گلشن خورده از یک چشمه آب
هر دو خرّم گشته از یک آفتاب
تُرک و افغان رازداران همند
باستانی غمگساران همند
q
ای چراغ لاهور از تو نوردار!
نالة زار مرا هم گوش دار
از سنایی من سلام آوردهام
وز پدر پیشت پیام آوردهام
از نگاهت حال ما مستور نیست
کابل از لاهور چندان دور نیست
q
جلوهگاه نهضت سیّد جمالالدین بود
از دل کُهسار خیبر تا لب دریای نیل
قبلةالاعلام، ازهر; قبةالاسلام، بلخ
هر دو سوی یک هدف بودند در طیّ سبیل
q
این دوره، از پرثمرترین سالهای زندگی خلیلی است. او از مسئولیتهای اداری سنگین آسوده است و ضمن دسترسی به کتابخانة غنی سلطنتی، با یک شغل نسبتاً کمدردسر و تشریفاتی، میتواند خودش را وقف شعر و پژوهشهای ادبی و تاریخی کند. تدریس در دانشگاه کابل و تألیف کتابهای بسیاری همچون فیض قدس، از بلخ تا قونیه، آرامگاه بابر، یمگان، نورهان و کتاب قرائت فارسی برای صنفهای 11 و 12 مدارس، از ثمرات زندگی خلیلی در این سالهاست. ولی انکار نباید کرد که درآمدن شاعر به کسوت یک مقام عالیرتبة دولتی، رابطهاش را با انجمنهای ادبی و شاعران جوان آن روزگار که قطعاً به دانش و تجربهاش نیاز داشتند، کم کرد. سفرهای درازمدت خلیلی به خارج از کشور به ویژه در سالهای بعد، نیز بر این فاصله افزود. چنین بود که شاعر ما خود رشد کرد، ولی مجال شاعرپروری نیافت و امروز نیز شاعران بسیاری را نمیتوان یافت که به شاگردی او مفتخر باشند.
q
چنین بود که خلیلی، با حکومت جدید از در سازگاری درآمد، در آن به مرور زمان مناصبی بالا یافت و تا اواخر دهة پنجاه خورشیدی در سایة قدرت حاکم باقی ماند. این همراهی با نظام خودکامة سلطنتی، انتقادهایی را از سوی روشنفکران و بهویژه مبارزان دهههای پنجاه و شصت متوجه او کرد که غالباً بهجا مینماید. چون این بحث، همواره در مورد خلیلی وجود داشته و گاه با تهاجمهایی افراطی یا توجیههایی محافظهکارانه همراه بودهاست، خوب است قدری بیشتر در آن درنگ کنیم و عوامل اختیار چنین سلوکی از سوی شاعر را دریابیم.
مسلماً حوادث دوران کودکی شاعر، بهویژه کشتهشدن پدر و حبس و آوارگی خود او، در انتخاب این سلوک سیاسی بیاثر نبوده است. او از امانالله خان چندان خاطرة نیکویی نداشت. پس بیسبب نیست اگر پس از آن نیز به او و اطرافیانش که غالباً معارضین حکومت در این دوره هستند، عنایتی ندارد و به سایة مخالفان به قدرترسیدة آن نظام پناه میبرد. به این عامل، باید طبیعت محافظهکار شاعر را نیز افزود. در مجموع، خلیلی طبعی «دل به دست آور» دارد نه «دلشکن» و این طبیعت در اوایل عمر او بیشتر دیده میشود. چنین کسانی با اهل قدرت راحتتر کنار میآیند.
در کنار این عوامل، موقعیت اجتماعی خلیلی را هم نباید از یاد برد. او فردی بود از یک خانوادة اعیانی که هم در ولایت خویش صاحب شأن و شوکت بودند و هم در دربار حکومت، دارای مناصب بالا. او هرچند سایة پدر را از دست داد، این اعتبار میراثی و بهخصوص حمایت عبدالرحیم خان را تا سالها با خود داشت. هرچند در جوانی گاه آوارگیها و محرومیتهایی را متحمل شد، به هر حال تربیتی اعیانی داشت و دوستان و نزدیکان او نیز غالباً از رجال دولت و خانوادههای اشرافی بودند، همچون سرور گویا اعتمادی از خاندان عبدالقدوس خان اعتمادالدوله و عبدالرحمان پژواک و محمدعثمان امیر و شمسالدین مجروح که غالباً وزیر و وکیل بودند و صاحب مناصب بلند. این عوامل، در مجموع خلیلی را فردی اعیانمنش بار آورد و برخوردار از آسایش مادی و تفرّج و سفرهای داخلی و خارجی.
ولی با اینهمه عوامل بیرونی و درونی در شکلگیری این شخصیتِ بامماشات و محافظهکار، هیچ نمیتوان انکار کرد که خلیلی در این مقطع از زندگی خویش، مؤید و موافق این حکومت خانوادگی استبدادآمیز بودهاست. اگر او در عصر واصل کابلی میزیست، شاید سهلتر میتوانستیم این خصلتش را توجیه کنیم، چون در آن زمان، مفاهیمی چون آزادی و عدالت و قانون، در میان جامعه مفقود بود و بر شاعران نیز حرجی نبود اگر از این حرفها برکنار باشند و همچنان شاهان را سایة خداوند بپندارند. ولی خلیلی در روزگاری میزیست که نسلی از ادبا و روشنفکران، در افشای ماهیت استبدادی رژیم کوشیده بودند و چه بسیار سرها در پای این جریان نهاده شده بود. بسیار روشنفکران در جریان مشروطهخواهی اول در عصر امیر حبیبالله به بند افتادند و یا به توپ پرانده شدند. باقی آنان نیز پس از یک دوره آزادی نسبی در عصر امانی، به دام استبداد محمدنادر شاه و برادرانش افتادند.
عبدالرحمان لودین در باغ ارگ تیرباران شد; غلاممحیالدین انیس در زندان درگذشت و یا کشته شد; محمدابراهیم بسمل، محمدانور صفا، سرور جویا، میرغلاممحمد غبار، سعدالدین بها، غلامحیدر نیسان، محمدابراهیم خلیل، محمدناصر غرغشت، محمدصالح پرونتا، صفرعلی امنی، عبدالرحمان محمودی، میر محمدصدیق فرهنگ، براتعلی تاج، فیضمحمد انگار، سیداسماعیل بلخی و بسیار دیگر کسان از جماعت روشنفکر و آزادیخواه، مدتهایی دراز یا کوتاه، غالباً بدون محاکمه و تحقیق در زندانهای مخوف رژیم گذراندند. براثر این مشقات، بعضی همچون سرور جویا و میر علیاصغر شعاع در زندان درگذشتند و بعضی دیگر همچون عبدالرحمان محمودی و براتعلی تاج بلافاصله پس از آزادی، دنیا را وداع گفتند، که دیگر بنیة زیستن برایشان نمانده بود.
همین فهرست به تنهایی میتوانست برای خلیلی شاعر، حجتی روشن در خودکامگی و ستمکاری برادران سهگانه (محمدنادر شاه، محمدهاشم خان و شاهمحمود خان) باشد. بنابراین هیچ بیانصافی نیست اگر مرحوم استاد خلیلی را در حمایت قلمی از حکومت و یا لااقل تأیید این رفتار خودکامه، بنکوهیم.
این سلوک سیاسی استاد خلیلی، تا اواخر دهة پنجاه ادامه یافت. در اوایل دهة دموکراسی (1352 ـ 1342 ش) او با جمعی از یارانش به تأسیس حزبی دست زد با عنوان «جبهة ملّی» (یا به روایتی وحدت ملی) که جریدهای با نام وحدت نیز منتشر میکرد و این حزب که مرامی محافظهکارانه توأم با گرایش اسلامی داشت، تا هنگام خروج استاد از کشور فعال بود. عضویت در کمیسیون قانون اساسی و وکالت شورای ملی از حوزة جبلالسراج از دیگر فعالیتهای خلیلی در این سالها بود. البته این همه، در کنار مقام اصلی او بود یعنی مشاورت مطبوعاتی شاه. به هر حال، در دورة صدارت دکتر محمدیوسف و محمدهاشم میوندوال، خلیلی از مخالفان آنها به شمار میآمد و این نکته هم درخور تأمل است.
در 1344 پس از استعفای دکتر محمدیوسف، محمدهاشم میوندوال به صدارت منصوب شد. او خلیلی را به سفارت در جدّه فرستاد و بدین وسیله از مرکز دورش کرد. شاعر پس از آن حدود یک دهه را سفیر بود، بخشی در جده و بخشی در بغداد. در عین حال به صورت غیرمقیم سفارت افغانستان را در سوریه، بحرین، کویت، اردن، قطر و ابوذبی برعهده داشت.
دوران سفارت از پربارترین سالهای شاعری خلیلی است، هم به واسطة دوری از مشغلههای شدید سیاسی و هم به واسطة پختگی طبع و آسایش و رفاهی که برای سفیری دانشمند در یک کشور عربی میسر بود. او بهترین شعرهایش را در همین زمان میسراید، تألیفاتی بهویژه در زبان عربی دارد و با شاعران معاصر عرب نیز آشنایی به هم میرساند.
روابط او با دربار نیز در این سالها آن شکل ستایشآلود پیشین را ندارد. دیگر کمتر شعری در وصف شاه و دیگر دولتمردان وقت از او میبینیم و حتی به آثاری بر میخوریم که از معارضه با بعضی رجال حکومتی حکایت میکند همچون غزلی که در 1344 در جده سروده شده است و ما بیتهایی از آن را نقل میکنیم.
دیوی که دارد تن چو قیر شادان کنار آبگیر
وان موجهای همچو شیر هر روز با وی در سخن
ناکرده کاری یک نفس، صد کار از روی ملتمس
خواهد به کیوان دسترس، خود تا گلو اندر لجن
باشد هیولای غریب آشفته بالا و نشیب
یا ویلنا شیء عجیب این عنکبوت نیشزن
این خواجه تا بندد کمر، گردد وطن زیر و زبر
تا باغبان گیرد خبر، نی باغ باشد نی چمن
مغرور گشته از نسب، افکنده طومار حسب
غافل که باشد بولهب با نسل احمد مقترن
شد عمرِ وی وقف درنگ، اندر تردّد مانده دنگ
نی صلح میخواهد نه جنگ، نی نو بیارد نی کهن
یک گام پس یک گام پیش، مانده فرو در کار خویش
یکسان دهد بر گرگ و میش خام سیاست را زدن
بهراستی روشن نیست که این فرد کیست و شاید هم شاعر سخنی کلّی بدون مصداقی خاص میگوید، ولی سرایش آن در نخستین سال سفارت تبعیدگونه به جدّه، نمیتواند ما را به این نظر بسیار خوشبین سازد، بهویژه که در غالب شعرهای خلیلی در آن زمان و مکان، نوعی اعتراض دیده میشود.
همینطور، مدارکی که ما در دست داریم، از روابط حسنة خلیلی با سردار محمدداوود خبر نمیدهد. در دیوان او نیز هیچ شعری نیست که بتوان آن را ستایش صریح سردار دانست، چه در دورة صدارت و چه در دورة ریاست جمهوری شاهانة محمد داوود. خلیلی در طول دوران جمهوری (1357 ـ 1352 ش) در سفارت بود، یعنی سمتی که نه محرومیت از قدرت است و نه مشارکت در آن، بلکه حالتی تعلیقگونه و حتی گاه تبعیدوار دارد.
کودتای کمونیستان در ثور 1357 و برپایی دیکتاتوری خشن حزب خلق و پرچم، یک دگرگونی جدّی در نظام اداری کشور را در پی داشت، که در آن حتی بعضی وزیران و صدراعظمان گذشته به جوخة اعدام سپرده شدند. باری دیگر، روشنفکران افغانستان دربرابر رژیم ایستادند و ایندفعه، خلیلی نیز با آنها بود. مسلماً هم شاعر به مرحلهای از پختگی شخصیت رسیدهبود که همراهی با چنین رژیمی و ستایش رؤسای آن برایش ننگآور باشد و هم کمونیستان تازه به قدرت رسیده چنان رسوا و بدنام بودند که کمتر کسی از خادمان مملکت و دوستداران وطن میتوانست با آنان همراه باشد.
خلیلی با سبکدوش شدن از سفارت، مدتی در کشورهای مختلف بهسر برد. با شکلگیری هستههای مقاومت در داخل و خارج کشور، او نیز برآن شد که با این جهاد همهجانبه بیش از پیش همکار شود و چنین بود که به پاکستان آمد و به حمایت قلمی از مجاهدان پرداخت. پیوستن او به عنوان سرشناسترین چهرة ادبی مملکت به صفوف مجاهدین، هم به وجهه و اعتبار آنان افزود و هم به خوشنامی شاعر. حضور خلیلی در پاکستان انتشار آثار بسیاری از او را غالباً توسط احزاب جهادی در پی داشت.
اما چرا استاد پاکستان را برگزید و رحل اقامت در ایران نیفکند که روزگاری آنهمه شهرت و محبوبیت در آن داشت؟ حضور او در ایران، با آن همه سوابق مشترک ادبی و زمینههای انتشار و استقبال آثارش در میان همزبانان، مسلماً میتوانست به سود ادبیات مقاومت افغانستان باشد، که خریداران سخنش بسیار بودند و او میتوانست تشکلهایی از شاعران مهاجر را در اینجا سامان دهد. او در قصیدهای، از غربتی ادبی در پاکستان شکایت دارد:
در این حدیقه یکی نیست تا نماید فرق
نوای بلبل و قمری ز شور زاغ و زغن
نه آن حریف، که گوید به نظم من به به
نه آن رفیق، که خواند به نثر من احسن
نه چون تو شاعر باریکبین که بشناسد
مفاعلن فعلات از مفاعلن فعلن
و این در حالی است که ادبای ایران، او را ملکالشعرای افغانستان میدانستند و چه «احسن»ها و «بهبه»ها که پیش از این نثارش کرده بودند.
به نظر میرسد که این انتخاب هم امری ناگزیر و معلول عواملی عینی بوده است. خلیلی از هنگام تأسیس جبهة ملی با بعضی رهبران نهضت اسلامی افغانستان ـ که اینک به پاکستان پناه بردهبودند ـ سابقة آشنایی و همکاری داشت و همین، میتواند دلیلی مهم برای گرایش او به آن خطه باشد. از آن گذشته، مشترکات قومی و مذهبی شاعر با مهاجران مقیم پاکستان بسی بیش از مهاجران ساکن ایران بود و میدانیم که در سالهای اول جهاد، اینها بیش از مشترکات زبانی اهمیت داشت، هم برای مجاهدین و هم برای مسئولان امر در ایران. بهواقع برای اغلب اینان، بازشناسی شاعری همچون علاّ مه سید اسماعیل بلخی، بسی مهمتر از میزبانی استاد خلیلی سفیر سابق حکومت شاهی مینمود. اینهمه باعث شد که خلیلی تا سالها در چشم مهاجران و مجاهدان مقیم ایران، و بل میزبانان ایرانی آنان، محبوبیتی را نداشته باشد که در پاکستان داشت، بهویژه که از نیوجرسی امریکا بدین سوی آمده بود. از سویی دیگر، آن طیف از ادبای ایران که روزی حامی خلیلی بودند نیز غالباً یا درگذشته بودند و یا از قدرت افتاده بودند و برایشان یافتن مقام امنی برای خود، بر پذیرایی از خلیلی اولویت داشت.
پس خلیلی پاکستان را برگزید و شاید با تلخی تمام به خاطر آورد که باری در دهة سی دربارة حکومت این کشور گفته بود:
صبا! اگر گذر افتد تو را به پاکستان
پیام من به بزرگان آن دیار رسان
از این فقیر، به الحاج ناظمالدین گوی
که نقض عهد کند مرد را سبک به جهان...
... مکن به طعنة مردم زبان دراز که نیست
زبان هرزهسرا حربة جوانمردان
تو کز سعادت آزادگی نداری بهر،
چه میشناسی قدر سعادت دگران؟
بدین وسیله مزن در دیار خویش آتش
که چون زبانه کشد، خشک و تر بُوَد یکسان
مجو ز ملّت چندین هزار ساله که داشت
سران تاجگذار و شهان باجستان
بله، این هم از بازیهای تلخ روزگار است که شاعر افغان، پیرانهسر در اسلامآباد در خیابانی سکنی گزیند که به نام ناظمالدین فوقالذکر مسمی شده است، همان که شاعر سی سال پیش چنین با درشتی و غرور با او سخن گفته بود. و شاعر افغان باز هم از سر اختیار یا اضطرار قصیدهای در ستایش ضیأالحق دیکتاتور نظامی پاکستان مینویسد و او را جانشین محمود بزرگ بتشکن میخواند.
با اینهمه، استاد خلیلی در پایان زندگی کارنامة روشنی از خود به یادگار گذاشت و با نیکنامی و افتخار زیست. شعرهای کوبندة او علیه متجاوزان روسی و دولت دستنشاندة آنها یادکردنی و ماندگار است و پیشاهنگ آنچه شعر مقاومت افغانستان نامیده میشود.
درگذشت خلیلی در غربت، یادآور شعری از خود اوست که باری از زبان سردار محمدایوب خان فاتح میوند سروده بود و در آن از مرگ دور از وطن و مدفونشدن در خاک بیگانگان نالیده است. محمدایوب خان در لاهور درگذشت و خلیلالله خلیلی در اسلامآباد. او را بنا بر وصیتش در گورستان مهاجرین دفن کردند و از آن هنگام به بعد، 14 اردیبهشت 1366 در سالنامههای افغانستان به عنوان سالگرد درگذشت خلیلالله خلیلی ثبت شد. و شگفت اینکه پدرش محمدحسین خان مستوفیالممالک نیز 64 سال پیش، دقیقاً در چنین روزی به دار آویخته شد، یعنی 14 اردیبهشت 1298 ش.1
q
دوستان خلیلی، او را شاعری نکتهسنج و ظریف دانستهاند، با چهرهای گندمگون و اندامی نسبتاً فربه. نویسندهای توانا بود و خطیبی ماهر که قدرت خطابهاش، لکنت زبانش را میپوشاند. طبعی حسّاس داشت و رویدادهای عاطفی کوچک، طوفانی در روحش میآفرید. عواطفی رقیق داشت و بسیار دیده شده بود که نالة دردمندی یا بینوایی او را به گریه واداشته است. خوشمحضر بود و حاضرجواب و بذلهگوی. به موسیقی علاقه داشت و خوراک خوب را میپسندید، ولی در پوشاک کمسلیقه بود و نسبت به امور معیشتی لاقید. خوشبزم بود و رفیقدوست. طبیعتی جمالپسند داشت و از مشاهدة زیباییها به وجد میآمد. به کوهنوردی و شکار علاقهمند بود و نیز به تفرّج در دامان طبیعت. شیفتة کتاب بود و دلباختة تحقیق، بهویژه در تاریخ و ادب پیشین. سیر در ویرانههای باستانی و مزارات و بناهای تاریخی را بسیار دوست میداشت و سنگهای شکسته و کتیبههای کهن او را ساعتها به خود مشغول میداشت. به هر جایی که سفر کرد، کوشید که کتابی در تاریخ و ادب آن فراهم آورد; از این جمله است آثار هرات، فیض قدس، یمگان، شرح احوال حکیم سنایی و آرامگاه بابر. ولی نباید انکار کرد که گاه در نکوداشت و ستایش مفاخر تاریخی کارش به افراط میکشید، بهویژه در مورد جهانگشایانی که آنقدرها هم شایستة ستایش نبودهاند.
او در عین شاعری، نویسندهای توانا بود، با نثری بسیار استادانه و فصیح که در عین بهرهمندی از بدایع صوری، در دام لفّاظی و صنعتگراییهای بیهوده نیفتاده است. نثر متکلفانة مکتب هندی را نمیپسندید و بیشتر به شیوة بیهقی و قائممقام گرایش داشت. بر زبانهای پشتو، اردو و عربی مسلط بود و در همه اینها صاحب تألیفاتی است. آشنایی او با زبان و ادبیات عرب ـ که بخشی از آن مرهون تحصیلات سنّتی اوست و بخشی حاصل مطالعات آزاد و نیز اقامت درازمدت در کشورهای عربی ـ در شعرش کاملاً آشکار است و حتی بعضی بیتها را نیازمند شرحی لغوی میسازد.
(ادامه دارد)
+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش اول)
به یاری خداوند، کار سنگین دیگری هم به پایان رسید، یعنی تدوین و تنظیم دیوان کامل شعرهای استاد خلیلالله خلیلی که مدتها مشغولش بودم. سخن دربارة زندگی، شعر و شخصیت استاد خلیلی و نیز ویژگیهای این دیوان را در مقدمهای در چهل صفحه نوشتهام. به امید خدا آن مقدمه را بخش بخش و به گونهای که برای شنونده ملالآور نیز نشود، به تدریج تقدیم حضور شما میکنم.
دیوان استاد خلیلی قرار است توسط انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی) در تهران چاپ شود و امید است که تا اردیبهشت آماده شود که هم نمایشگاه کتاب تهران است و هم سالگرد درگذشت استاد. تا ببینیم چه میشود.
مقدمه
تمهید
حدود بیستوسه سال پیش بود که صبحگاهی ـ وقتی با پدرم به مغازهاش در جادة میوند کابل میرفتیم ـ سر راهمان در محلة گذرگاه توقفی کردیم برای عیادت از بیماری در حال احتضار. من در موتر ماندم و پدرم رفت. مدت مدیدی طول کشید، تا این که برگشت و گفت: «حاجی هاشم فوت کرد.»
حاجی هاشم از دوستان پدرم بود و با ما رفتوآمد داشت. میدانستم که در هرات کتابفروشی دارد، ولی هیچ گمان نمیبردم که او بیست سال پیش از آن تاریخ، گردآورندة کاملترین دیوان شعر استاد خلیلالله خلیلی بودهاست. برای من، حاجی هاشم پیرمردی ناتوان بود با عینکهایی ضخیم و بدنی لرزان و البته عمری متجاوز از هشتاد سال.
پس از درگذشت او، ما همان منزل گذرگاه را ـ که به یکی از ورثهاش تعلّق یافتهبود ـ به رهن گرفتیم و بدان کوچ کردیم. آن خانه، دیوار به دیوار خانة علاّ مه صلاحالدین سلجوقی بود، که خود وفات یافته بود و همسر فاضلش حمیرا ملکیار سلجوقی در آن میزیست، در کنار مسجدی که ساختهبود و به نامش بود.
در این خانه که ما ساکن شدیم، صدها جلد کتاب به امانت نهاده شده بود، از کتابهای فروشی که به کابل فرستاده بودند. برای من، این جوان پُرخوان که هر سه چهار روز یک کتاب تازه میخواند و کتابخانههای عمومی و خصوصی از دستش در امان نبودند، دستیابی به این همه کتاب، به راستی موهبتی بود.
در این میان، کتابی بود با عنوان «مجموعه اشعار خلیلالله خلیلی» بهکوشش محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی چاپ انتشارات بنیاد فرهنگ ایران که سخت مجذوبم ساخت. من مدتها با این کتاب زندگی کردم; بسیار شعرهایش را به خاطر سپردم و سالها، این مهمترین منبع الهام و سرمشقم در شعرهای ناپختهای بود که غالباً مصراع یا بیتی از استاد خلیلی در آنها تضمین شده بود، درست همانند تعبیری که خود در قصیدهای به کار برده است:
همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند
چند جا نامتناسب به کهن پیرهنا
و من چقدر این قصیده را دوست داشتم.
باری، از آن هنگام از شعر خلیلی جدا نبودهام، تا امروز که بر سر ویرایش و نگارش مقدمه برای دیوانی دیگر از نخستین سرمشق شاعریام نشستهام و نمیدانم تا کجا خواهم توانست سایة این تعلقهای عاطفی و خاطرات پارین و پیرارین را از سر این مقدمه دور بدارم.
زندگی و شخصیت شاعر
زندگی خلیلی، با شروع عصر جدید در تاریخ افغانستان آغاز میشود. او فرزند دورانی است پرالتهاب و پرحادثه که در پایانش افغانستان برای چند دهه وضعیتی پایدار ولی شکننده یافت. باز در اواخر عمر خلیلی این پایداری بر هم خورد و شاعر موقعیتهایی را تجربه کرد که در نوجوانی دیده بود. او شاعری به انزوا خزیده و دور از سیاست و اجتماع نبود. به همین روی، سخن از زندگیاش را نمیتوان بدون نظری اجمالی بر اوضاع مملکت در آن عصر بهسامان رساند.
با پایانیافتن حکومت مطلقة عبدالرحمان خان و بر تخت نشینی فرزندش امیر حبیبالله (1280 ش) افغانستان وارد دورة نوینی شد، یعنی عصر بیداری و آشناشدن با تحولات جهان که طرح مفاهیم غریبی همچون وطن، آزادی، قانون و مساوات را همراه داشت. این تجددطلبی، خود را در شکل یک حرکت مشروطهخواهی نشان داد که هرچند به دست امیر حبیبالله سرکوب شد، در شکلی غیررسمی و معتدل با فعالیتهای مطبوعاتی و سیاسی ادامهیافت، چون از ضرورتی عینی نشأت میکرد و نسلی از جوانان داعیهدار آن بودند.
تحوّلطلبان که از پشتوانة سیاسی امانالله فرزند جوان امیر، و پشتوانة فکری اطرافیان او همچون محمود طرزی و محمدولی خان برخوردار بودند، کمکم قطبی ایجاد کردند در برابر محافظهکارانی همچون نصرالله خان نایبالسلطنه (برادر و ولیعهد شاه)، محمدیوسف خان مصاحب و محمدحسین خان مستوفیالممالک. این دو گروه، گذشته از اختلافهای نظری، در عمل نیز با هم معارضههایی داشتند که بعدها به شکل حادتری بروز کرد. گویی باری دیگر، همانند عصر محمود غزنوی رقابتی پنهان و آشکار میان «پدریان» و «پسریان» روی دادهبود، که در سمت پدریان نایبالسلطنه و یارانش بودند و در سمت پسریان شاهزاده امانالله و اعوانش.
با کشتهشدن امیر حبیبالله در شکارگاه کلهگوش لغمان در 1297 ش، شاهزادة جوان به مدد زمینهسازیهای نظری و پیشدستیهای عملی امارت را از نایبالسلطنه بازستاند و آنگاه بود که کارِ پدریان بهراستی دشوار شد. نایبالسلطنه به جرم فرمان قتل امیر به بند افتاد و شاهعلیرضا جرنیل به جزای اجرای آن فرمان، به اعدام محکوم گشت. بهواقع ایندو تن عقوبت جرمی را کشیدند که هیچ مرتکب نشدهبودند، بل باور عمومی اینک بر این است که هدایتگر این قتل، امانالله بود و شاهعلیرضا بدان سبب از میان برداشته شد که قاتل را در شب حادثه دیده بود و گمان میرفت که هویت او و محرکینش را فاش سازد. او را بهشکلی بیرحمانه به سرنیزة سربازان پارهپاره کردند. نصرالله خان نایبالسلطنه نیز بهزودی بهطرزی مرموز در زندان درگذشت.
اما یکی دیگر از رجالِ عهد امیر ماضی که به عقوبتی سخت دچار شد، محمدحسین خان مستوفیالممالک بود که در جریان محاکمه نیز با صراحت و شجاعت از نصرالله خان دفاع کرده بود. او را به دار آویختند، و این 14 اردیبهشت 1298 ش بود.
این مستوفیالممالک، از رجال کاردان عصر بود که با وجود عدم تعلق به خانوادة سلطنتی، به اعتبار لیاقتش مدارج ترقی را به تدریج پیموده و در عصر امیر حبیبالله، مقام شخص سوم مملکت (پس از امیر و برادرش) را یافته بود. او از عشیرة صافی بود و از متنفذین روستای سیدخیل در شمال کابل، منطقهای که در آن سالها به «کوهستان» شهرت داشت و اکنون میان ولایات کابل و چاریکار تقسیم شده است. علامه سلجوقی که خود در جوانی باری به مصاحبت او رسیده است، کَرَم، دانشمندی و تواضع او را میستاید و میگوید: «خوب معلوم میشد که مرحوم مستوفی از تاریخ و از ادب بهرة وافی دارند و خیلیها کوشیدهاند که از نظام و ادارة این ادوار واقف شوند.»
مستوفی، از عصر امیر حبیبالله با امانالله خان میانة خوبی نداشت و میان آن دو تن کشیدگیهایی چنان که در میان اهل سیاست رایج است، رخ دادهبود. چنین بود که امانالله به محض تصاحب قدرت، کمر به قتل او بست. باز هم چقدر شباهت است میان این واقعه و قتل حسنک وزیر به دست مسعود غزنوی بر سر کینههای کهن.
خلیلالله خلیلی فرزند این محمدحسین خان مستوفیالممالک بود. مادرش دختر عبدالقادر خان صافی از خانهای معروف کوهستان و خواهرِ عبدالرحیم خان نایبسالار بود; و این عبدالرحیم خان کسی است که بعد از فروپاشیدن حکومت امانالله خان، به هرات رفت و در آن دوران فترت، با یاری جمعی از مردم، ادارة آن شهر را به دست گرفت و این وظیفه را تا هنگامی که از آن سبکدوش شد، با لیاقت تمام ایفا کرد.
خلیلالله در شوال 1325 قمری (1286 ش) در کابل به دنیا آمد، در باغ جهانآرا که از تفرجگاههای شاهان مغول بوده است. پدرش چنان که گفتهشد، مردی دانشمند و بافضل بود و خانهاش جایگاه کتاب و مطالعه و رفتوآمد اهل علم و ادب. این محیط، در این کودک باذکاوت تأثیر گذاشت و در انتخاب مسیری که او بعدها پی گرفت بیاثر نبود. آن زمان، اواسط دورة امارت حبیبالله بود و کشور در امنیتی نسبی. ولی برای شاعر ما اوضاع بسیار مساعد نماند. مرگ مادر در هفتسالگی او و کشتهشدن پدر در دوازدهسالگیاش، روزگار را بر او تیره کرد، بهویژه که او فرزند یک مقتول سیاسی بود و عقوبت پدر، به او هم سرایت میکرد. املاک و دارایی آنها ضبط شد و خلیلالله دوازدهساله، حدود دو سال در قلعة صدقآباد از املاک مامایش عبدالرحیم خان سابقالذکر، محبوسوار بهسر برد. پس از آن نیز از همه دارایی پدری، فقط توانست چند جریب زمین را باز پس گیرد و وجه معاش خویش سازد.
در چنین اوضاعی، خلیلی نتوانست تحصیلات خویش را به صورت رسمی و منظّم به پایان رساند، ولی دانشاندوزی را به صورت پراکنده و نزد استادان مختلف پی گرفت و به چنان مدارجی از کمال رسید که در دهة سی خورشیدی در دانشگاه کابل تدریس میکرد. پس از این تحصیلات پراکنده، شاعر در جوانی در مکتب میربچهکوت در نزدیکی کابل به معلمی مشغول شد و پس از آن نیز چندی در وزارت مالیه به حیث محاسب به کار گماشته شد.
مرگ پدر و مشقتهای پس از آن، بر خلیلی جوان تأثیرهای بسیاری گذاشت. ردّ پای این واقعهها را در گرایشهای سیاسی بعدی او میتوان سراغ گرفت. علامه صلاحالدین سلجوقی بعدها میگوید: «روزی که با دوست عزیز خود آقای خلیلی در یکی از دیار عرب از شاعران آن مرز و بوم صحبت داشتم، سخن از رقاشی و شعر آن به میان آمد ]که[ حینی که خلیفه هارون، فضلبن یحیی برمکی را به درخت از حلق آویخته بود، خواند. با تأسف زیاد دیدم که دوست ارجمندم خلیلی خیلیها متأثر شد و گفت: پدرم را نیز این چنین به درخت آویختند.»
بنابراین، هیچ عجیب نیست اگر شاعر ما با امانالله خان و اطرافیان او رابطهای نیکو نداشته باشد و آنگاه که حبیبالله کلکانی و همراهانش عرصه را بر شاه ترقیخواه ولی عجول و بیتدبیر تنگ میکنند، او با آنان همنوا شود. البته در این همنوایی، وابستگی منطقهای را هم باید دخیل دانست، چنان که غالب خانهای کوهستان در این قیام از حبیبالله حمایت کردند و محمدیوسف خان کاکای خلیلی در حکومت جدید سمت سرمنشی مقام صدارت و سلطنت را برعهده گرفت. خلیلی نیز در دورة نُهماهة حبیبالله کلکانی به مدارجی از ترقی رسید. او مدتی مستوفی و مدتی والی مزارشریف بود.
اما پادشاهی حبیبالله کلکانی دیر نپایید و محمدنادر خان سپهسالار سابق امانالله، در ظاهر با وعدة استقرار دوبارة حکومت امانی و در باطن در پی تاجوتخت پای به میدان سیاست نهاد. اوضاع داخلی و خارجی برای این نیت سخت مساعد بود و چنین شد که او و برادرانش با یاری غیرمستقیم انگلیسان حکومتی خانوادگی را پی نهادند که حدود نیم قرن پایدار ماند و استبدادی را در کشور حاکم کرد که از بعد عبدالرحمان خان دیده نشده بود.
باری، با سقوط دولت مستعجل «عیّار خراسان» به دست محمدنادر شاه، خلیلی که از وابستگان آن به شمار میرفت، به تاشکند پناه برد و سه ماهی در آنجا گذراند، تا معافیتی از سوی شاه برایش فراهم شد. بعید نیست که این معافیت با پادرمیانی عبدالرحیم خان نایبسالار مامای شاعر به دست آمده باشد که در آن وقت، نایبالحکومة هرات بود. آنچه این گمان را تقویت میکند، اقامت چند سالة شاعر در هرات، پس از بازگشت به وطن است. این اقامت، برکاتی در پی داشت، از جمله تألیف کتاب ارزشمند «آثار هرات» که بهراستی از استعداد نبوغآمیز خلیلی در تحقیق و پژوهش خبر میدهد. کتاب، به خواست نایبسالار موصوف و به اهتمام پسر او چاپ شد، و این 1309 خورشیدی بود، یعنی 23 سالگی شاعر.
(ادامه دارد)
+ در شرف ماه
مدتها پیش، در همین صفحه، چند غزل از محمدبشیر رحیمی را درج کردم با این یادآوری که مجموعه شعر این شاعر در زیر چاپ است. از آن وقت بسیار میگذرد، ولی این کتاب و چند کتاب دیگر از دوستان شاعر ما به تازگی از چاپ بیرون آمد. این کتابها را ناشر فعال و کوشای ما جناب محمدابراهیم شریعتی چاپ کرده است.
باری، این کتاب، «در شرف ماه» است، مجموعه شعر شاعر بسیار خوب ما محمدبشیر رحیمی که بهراستی در شعر امروز ما یک پدیده است این شاعر و بسیار با قوت شعر میسراید. کتابش هم واقعا کتاب خوبی است به جز نامش که من هیچ گاه نپسندیدم و البته این نظر شخصی من است.
اما یک رویداد جالب هم در این کتاب اتفاق افتاد که در نوع خودش جالب است. من وقتی کتاب را برای ویرایش و صفحهآرایی گرفتم، در حین کار، در مورد بعضی مصراعها نکاتی به نظرم رسید که آنها را در همان متن تایپی در کنار شعرها یادداشت کردم، برای این که بعداً با شاعر در میان بگذارم. ولی یا به خاطر غفلت من و یا به سبب کمتوجهی ناشر، کتاب با همان یادداشتها چاپ شد و خاطرهای جالب ولی ناخوشایند به خاطراتم از ویرایش و صفحهآرایی کتابها افزود.
امیدوارم جناب محمدبشیر رحیمی و دوستان خوانندة این کتاب، این اتفاق را بسیار جدی نگیرند و حمل بر کمدقتی من کنند، که به واقع چنین بود.
باری، این هم چند غزل از محمدبشیر عزیز که از کتاب او برگزیدهام. به کتابهای تازه انتشار دیگر دوستان نیز در فرصتهای بعدی خواهم پرداخت و اگر خدا توفیق دهد نقدهایی خواهم نگاشت.
نشت نور
اینکه میگردد سفیدیهای موی من فزون،
میکشد از روسیاهیها مرا کم کم برون
اندکاندک سایهها را باید از خود داد رَم
میکنم از تارهای موی خود روشن، نئون
موسفیدی نشت نور است از سر و صورت مرا
خوب میدانم چه از این کوزه میآید برون
چون خطوط جاده در کارند موهای سفید
تا مرا باشند سمت روشناییها نمون
موسفیدی شور و حال تازه میبخشد مرا
تبرأت خواهم شد از تاریکی، از سنگ، از سکون
نیست موهای سفید من همان موی سفید
ردّ باران شهاب است آنچه میبینی کنون
ریشه میبندم بهرنگ قاصدک در بادها
بر سر آدم چهها میآورد عشق و جنون
موسفیدی نیست غیر از بازتاب حال دل
شیشه میگردد تجلّیگاه رنگ اندرون
رنگینکمان
دنیا و هرچه هست در آن، دیو و دد شده
دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده
ما و تو سبزهایم که در دشت رُستهاست
هر سیزدهبدر که رسیده، لگد شده
هر چه دعا به سمت خدا پُست کردهایم
مثل صدا ز کوه به ما مسترد شده
ما رودهای از نفس افتاده نیستیم
دنیا به راه جاری ما و تو سد شده
امّا تو خواب دیدهای اینکه به نام من
سیّارهای توسط چشمت رصد شده
تو خواب دیدهای که من و تو روانهایم
دریا اسیر وسوسة جزر و مد شده
مثل دو رشته رود روانیم و مثل پل
رنگینکمانی از سر ما و تو رد شده
+ شعر مقاومت افغانستان (بخش دوم و پایانی)
در دهة دموکراسی
مبارزات پنهان و آشکار مردم و انتقادهای جهانی از حکومت خانوادگی افغانستان، بالاخره نظام را به تصویب قانون اساسی جدید و سپردن کابینه به نخستوزیری خارج از خانوادة شاهی واداشت (1343 ش) و آزادی احزاب و مطبوعات، هرچند به طور نسبی، زمینة نضجگرفتن ادبیاتی مبارزهجویانه را فراهم کرد.
این ادبیات، چنان که در ایران هم تجربه شد، بیشتر درونمایة چپ مارکسیستی و چپ متمایل به چین داشت. در این دوره شاعرانی ظهور کردند که صورت کارشان غالباً نواندیشانه بود و محتوای آن، مبارزهجویانه; و البته با همان گرایشها که گفتیم. از این گروه، سلیمان لایق (1309 ش ـ )، بارق شفیعی (1310 ش ـ ) و اسدالله حبیب (1320 ش ـ ) را به عنوان چهرههایی شاخص میتوان نام برد. اینان البته شاعرانی بسیار توانا نبودند و بیشتر شهرتشان هم به واسطة مقامهایی تضمین شد که بعداً در دوران حکومت کمونیستها به دست آوردند.
ولی به راستی این گروه را میتوان شاعران مقاومت نامید؟ در این باید تردید کرد، چون هماینان دو دهه بعد، در صف ضدّ مقاومت ایستادند. بهواقع شعر آنان نوعی ادبیات ملتزم کارگری با گرایش شدید چپی بود و کمتر حالت خطدهی مبارزاتی برای گروهی از مردم را داشت.
ای خلق رنجبر!
دهقان و کارگر!
از کوه و دشت و درّة این مرز باستان،
چون موجهای سرکش طوفان به پا شوید،
پرشور و بیامان.
ما با شماستیم.
ما و شما جهان خود آباد میکنیم.
خود را ز ننگ بندگی آزاد میکنیم.8
دوران جهاد
کودتای مارکسیستی در 7 اردیبهشت 1357 نه تنها هرم قدرت سیاسی را واژگون کرد، در عرصة ادبیات نیز صفبندیهای تازهای پدید آورد، بدین معنی که شاعران «باسلطه»، غالباً «برسلطه» شدند و برعکس. سلیمان لایق، بارق شفیعی، دستگیر پنجشیری، اسدالله حبیب و امثال اینان، غالباً به مناصبی رسیدند و کسانی همچون خلیلالله خلیلی و عبدالرحمان پژواک ـ که اولی مدت مدیدی سفیر افغانستان در چند کشور بود و دومی نمایندة افغانستان در سازمان ملل متحد ـ به غربت آشنا گشتند.
امّا زندهیاد استاد خلیلی (1286 ـ 1366 ش) در آن دوره در شعر افغانستان چهرهای شاخص بود و به ویژه در میان کهنسرایان، اعتباری ویژه داشت. پیوستن او به صف مجاهدان علیه حاکمان رژیم کمونیستی، به وجاهت آنان افزود و از اعتبار اینان کاست. او در شعر امروز افغانستان نامی بزرگ داشت و توانست بنای شعر مقاومت افغانستان در خارج از کشور را پایهگذاری کند. شعر «نوروز آوارگان» او در قالب آهنگ درآمد و توسط خوانندگان مهاجر خوانده شد و این البته در ایجاد روحیة ضدّدولتی در مردم بیاثر نبود.
شعر خلیلی، هم از لحاظ فنّی استوار است و استادانه و هم از لحاظ محتوا، جامع است و جهتدهنده. یعنی در مجموعة آثار او، برای بسیاری از مسایل و موضوعات روز، میتوان شعر یافت، آن هم شعرهایی که میتواند گروه عمدهای از مخاطبان شعر را پسند آید. ولی انکار نمیتوان کرد که او شاعری قصیدهسرا بود و با نوگراییهای رایج در حوزة شکل و صورت، چندان میانة خوبی نداشت. نوگرایی او غالباً محافظهکارانه است، از نوع کار ملکالشعرا بهار و علاّ مه اقبال لاهوری. از این گذشته، نمیتوان افت کیفی آثار دورة مقاومت او را نادیده گرفت که میتواند هم ناشی از وسعت حوزة مخاطبان باشد و هم ناشی از کهولت استاد، از همانگونه که مثلاً در شعرهای پایان عمر مرحوم شهریار هم میتوان دید. با اینهم، او تا سالها شاخصترین شاعر مقاومت افغانستان بود و نامآورترین آنها، با شعرهایی از این دست:
وطندار دلیر من! بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوی کشورگشای توست
به خاک افکن، به خون تر کن، به بادش ده، در آتش سوز!
از این بدتر چه میباشد که دشمن در سرای توست؟
نگاه آرزومند وطن سوی تو میبیند
که روز امتحانِ خنجر جنگآزمای توست
ز فریاد تفنگت جز صدای حق نمیآید
ز خیبر تا مدینه گوشها وقف صدای توست
چه زیباتر از این نقشی که بیند دیدة تاریخ
که تو خنجر به کف، دشمن فتاده زیر پای توست
خداجویی، وطنخواهی سرافرازی و آزادی
به خون شیرمردان نقش بر روی لوای توست...9
q
باری، شعری که در این سالها علیه نظام مارکسیستی و متجاوزان روسی پدید آمد، بهترین مصداق برای مفهوم «شعر مقاومت افغانستان» است. البته گستردگی این جریان و تعدّد شاعران آن، در حدّی است که نمیتوان حکم واحدی برای همه صادر کرد. معمول آن است که شعر افغانستان در این سالها را در سه حوزه بررسی میکنند: حوزة داخل کشور، حوزة ایران و حوزة پاکستان.
در داخل کشور. با همه خفقان و اختناق حاکم در این دوره در داخل کشور، نوعی شعر پایداری پنهان و آشکار پدید آمد و جمعی از شاعران افغانستان که تن به همکاری به رژیم ندادهبودند، در حلقاتی رسمی و غیررسمی به معارضه با آن برخاستند.
مسلماً در زیر آن سانسور شدید که حتی عبارت «پرچم سبز آزادی» را برنمیتافت ـ به اعتبار رنگ سبز که بوی اسلامیت میداد ـ سرایش شعری که صریحاً داد مخالفت با رژیم بدهد، سهل و ساده نبود و حداقل اسارت در زندان پلچرخی کابل را برای شاعر به ارمغان میآورد، که چند تن از شاعران افغانستان البته این ارمغان را برای مدتهایی کوتاه و بلند گرفتند.10
از همین روی، بعضی صاحبنظران برآناند که این شعر، برخلاف شعر برونمرزی ـ که با آزادی و صراحت تمام سروده میشد ـ این توفیق اجباری را یافت که پوشیدهتر، رمزآمیزتر و در نتیجه هنریتر باشد.11 این سخن، البته هرچند خالی از حقیقتی نیست، نمیتواند یک وجه امتیاز جدّی برای این شعرها باشد، چون این نمادگرایی و پوشیدهسرایی گاه به تراکم و تزاحم نمادها و تصویرها در شعر میانجامید و دریافت ملموس و حسّی شعر را سخت میکرد.
باری، از شاعرانی که نشانههای مقاومت در آثارشان آشکار است، میتوان قهار عاصی، پرتو نادری و عبدالسمیع حامد را نام برد. اولین، حدود ده سال پیش قربانی جنگهای کابل شد و دو تن دیگر هماکنون کار میکنند امّا نه با جدیت دهههای شصت و هفتاد.
پرتو نادری (1331 ـ )، شاعری است متعهد و ملتزم که بیشتر آثارش به نحوی به مسایل سیاسی و اجتماعی کشور ربط دارد. او تاکنون نیز همچنان منتقد حاکمیت باقی مانده است. عبدالسمیع حامد (1346 ش ـ ) بیشتر به واسطة شعرهای اعتراضآلودش نسبت به رفتارهای مستبدانه و ستمگریهای بعضی از مجاهدان تازه به قدرت رسیده مشهور شد. و قهّار عاصی، به گمان من شاخصترین شاعر این گروه در داخل افغانستان به حساب میآید، هم به واسطة قوّت شعرش و هم به واسطة تهور و بیباکی شاعر در شرح نارواییها.
این ملّت من است که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کردهاست
این مشتهای اوست که میکوبد از یقین
دروازههای بستة تردید قرن را12
در پاکستان. شعر مقاومت افغانستان در پاکستان و کشورهای غرب، مشابهتهایی داشت، چون بنابر ناهمزبانی با جوامع میزبان، امکان رشدش میسر نبود و زمینة تبدیلش به یک جریان گسترده و فراگیر که به وسیلة نسل جوانتر ادامه یابد، وجود نداشت. به واقع شاعرانی که به این کشورها کوچیدند واپسین بارقههای شعر افغانستان در آن جایها بودند. چنین بود که با درگذشت یا بازگشت دوبارة هر یک به کشور، این جریانها فقیرتر شد. شاخصترین چهرة شعر مقاومت افغانستان در این کشورها استاد خلیلالله خلیلی بود و جز او، به ویژه در پاکستان کسی که بتواند در حدّ قابل قبولی تبارز کند دیده نشد. شاعرانی همچون عبدالاحد تارشی و دلجو حسینی و بعضی دیگران، بیشتر به مدد ارتباطاتشان با احزاب جهادی و موقعیتهایی سیاسی که به این اعتبار داشتند، کمابیش در نشریات مهاجران ظهور کردند و به خاموشی گراییدند.
بعدها، در یک مقطع زمان، شعر پایداری افغانستان در پاکستان تبارزی کرد، یعنی دورة طالبان (1375 ـ 1380 ش) و مهاجرت ناگزیر بعضی از شاعران داخل کشور به آنجا، همچون پرتو نادری و خالده فروغ و واصف باختری و چند تن دیگر که کتابهایی حاوی شعرهای اعتراضآلود نسبت به حاکمیت طالبان چاپ کردند. در اینجا هم شاخصترین چهرهها پرتو نادری بود و فروغ و عبدالسمیع حامد.
در ایران. مهاجرانی که به ایران آمده بودند، از نظر حقوق اجتماعی و امکانات رفاهی وضعیت دشوارتری نسبت مهاجران دیگر کشورها داشتند، ولی از نظر بهرهمندی از امکانات فرهنگی البته وضعشان بهتر بود. همزبانی با جامعة میزبان یک امتیاز مهم بود، آن هم جامعهای نسبتاً شعردوست و ادبپرور.
چنین بود که زنجیرة استادی و شاگردی در این محیط پاره نشد و محافل ادبی پایدار ماند. شاید در هیچ جای دنیا سابقه نداشتهباشد که یک محفل هفتگی شعر مهاجران افغانستان، پانزده سال تمام پابرجا باشد و جز در مقاطع بسیار کوتاه دچار فترت نشود، و در مشهد چنین محفلی وجود دارد.
تلاش و جدّیت شاعران مهاجر در ایران که با آمادگی محیط همراه شده بود، سه نسل مشخص از شاعران مهاجر افغانستان را به میدان آورد، یکی نسل پیشکسوت همچون سعادتملوک تابش (1330 ش ـ ) و براتعلی فدایی (1307 ش ـ )، دیگر نسل جوانتر همچون فضلالله قدسی (1343 ش ـ ) و سیدابوطالب مظفری (1344 ش ـ ) و سوم نسل جوان امروز که البته رگههای شعر مقاومت در میانشان کمتر است، به اقتضای زمانه.
بعضی از بهترین شعرهای مقاومت افغانستان در این سالها، توسط همین گروه سروده شد، به ویژه نسل دومی که پیشگامش سیدفضلالله قدسی بود.
قدسی را به دو معنی شاعر مقاومت میتوان به حساب آورد، یکی به اعتبار شعرهای حماسیاش و دیگر به اعتبار حضور مستقیمش در صحنههای جهاد و پس از آن صحنة مقاومت علیه طالبان و نیز عرصة سیاست سالهای اخیر. البته انکار نمیتوان کرد که این مشاغل سیاسی و مبارزاتی، او را از رسیدگی به صورت شعرش بناگزیر کمی دور کرده است.
و سیدابوطالب مظفری به گمان من کاملترین شاعر در میان مهاجران افغانستان مقیم ایران است، هم به واسطة قوّت فنی و هم به اعتبار جامعیت موضوعی شعرش. در کارنامة ادبی او برای بسیاری از وقایع اتفاقیه در افغانستان این سالها شعر میتوان یافت و آن هم شعرهایی قابل قبول.
گر بگیرد امشب از دستم تبرزین مرا،
جشن میگیرند فردا روز تدفین مرا
تکیه بر بازوی مردی باید امشب داد و بس
جز تفنگ آری، که دارد تاب تأمین مرا؟
من نبودم، آسمان یکباره خالی شد ز ماه
کمکمک زین کهکشان چیدند پروین مرا
ترسِ سر، چندی است دارد سر به راهم میکند
بشکن ای سنگ اجل خوف بلورین مرا
فصل تزویر است و چاه نابرادر پیش رو
کو فرامرزی که گیرد از عدو کین مرا؟13
شعر پایداری در میان همزبانان
حالا که بحث به شعر مقاومت افغانستان در محیط ادبی ایران کشیدهشد، موضوع دیگری هم قابل طرح به نظر میرسد، یعنی مقایسة شعر پایداری در دو کشور همزبان و تأثیرپذیریهای احتمالی در این میان.
تاریخ سیاسی دو کشور در قرن اخیر مشابهتهایی داشتهاست و همین، تشابهی را در جریانهای ادبی نیز پدید آوردهاست، هرچند بنا بر مقتضیات طبیعی دو کشور، تفاوتهایی نیز در کار بوده است.
یکی از مقاطعی که شعر فارسی دو کشور تا حدودی به هم نزدیک میشود، دورة مشروطهخواهی در اوایل قرن حاضر است. استبداد حاکم و تلاشهای روشنفکران برای رهایی از آن، لاجرم خواستههای مشابهی را در شعر هر دو کشور به میان آورد، ولی واقعیت این است که این خواستهها در شعر مشروطة ایران، بیش از افغانستان جنبة تهاجمی و مقاومتی داشت. مشروطهخواهی افغانستان ـچنان که پیشتر هم گفتیم ـ از دل دربار جوشید و پیش از این که مردمی شود، سرکوب شد. به همین لحاظ، در شعر آن دورة افغانستان آنچنان تهاجمی علیه دولت حاکم دیده نمیشود که در شعر ایران و در آثار کسانی همچون فرّخی یزدی، میرزاده عشقی و امثال اینها دیده میشود.14
به همینگونه، نامساعدبودن وضعیت افغانستان برای یک خیزش فراگیر مردمی علیه استبداد، مجال ایجاد یک جریان جدی و پایدار مقاومت را تا حوالی دهة شصت فراهم نکرد و فقط از آن پس بود که در شعر این کشور، رگههای پایداری به روشنی تمام دیده میشود. ولی در ایران، کمابیش موقعیت بیشتر فراهم بود و شاعرانی پدیدآمدند ـ البته بیشتر در گرایشهای چپی ـ که کارشان گهگاه به مبارزة عملی و زندانی و اعدامشدن هم کشید.
با این وصف، بیشترین همسویی شعر مقاومت در دو کشور را در دوران انقلاب اسلامی میتوان دید، که هر دو کشور درگیر یک تجاوز نظامی بود و در هر دو نیز مقاومتی با گرایش اسلامی علیه آن تجاوز پدید آمده بود. تشابه فکری دو جریان مقاومت (هرچند به صورت نسبی) و تقارن زمانی آنها سبب همسویی نسبی شعرها نیز شد.
درونمایة مذهبی، اتکا به قیام رهاییبخش عاشورا، مطرحشدن مفاهیمی همچون شهادت و جانبازی با دیدگاه اسلامی، چیزهایی است که در شعر مقاومت هر دو کشور در این مقطع زمانی قابل پیگیری است.
البته با این همه تفاوتهایی نیز میان این دو جریان میتوان یافت. مهمترین تفاوت، تغییر رویکرد شاعران مقاومت افغانستان از شعر جهادی به شعر ضدّ جنگ در دورة حکومت مجاهدین و جنگهای داخلی بود. در ایران این تغییر موضع رخ نداد، چون در خود جنگ چنین تغییری رخ نداده بود. در این کشور، شاعران ضدّ جنگ همچنان ضدّ جنگ باقی ماندند و البته شعرشان کمتر رنگ و بوی پایداری میداد. در افغانستان تا حدود زیادی مواضع عوض شد و به همین لحاظ، همسویی مقاومت با جنگ، بسیار دیده نمیشود.
تفاوت عمدة دیگر، نقطة اتکای شاعران است. در ایران بیشتر شاعران اهل جبهه و جنگ، به یک نظام حکومتی دلخواه متکی بودند و ارادتی ویژه به رهبری این نظام از خود نشان میدادند، ولی در افغانستان، تفاوت نظام سیاسی و تعدد رهبران جهادی، شاعران را تا حدود زیادی از یک نقطة اتکای ثابت محروم کرد و حتی آنان را در مقاطعی به چالش با رهبران جهادی کشانید. این که شاعر میگوید.
دو رهبر خفته بر روی دو بستر
دو عسکر خسته در بین دو سنگر
دو رهبر پشت میز صلح، خندان
دو بیرق بر سر گور دو عسکر15
نشاندهندة نگاه متفاوت و ناگزیر شاعران افغانستان به مسئلة رهبری در این کشور است.
با این همه، نمیتوان منکر تأثیرهای شعر پایداری ایران بر شعر پایداری افغانستان در این مقطع زمانی شد، بهویژه در آثار شاعران مهاجر در ایران. بسیاری از شاعران جوان مهاجر با محافل ادبی و مطبوعات ایران سر و کار داشتند و لاجرم از این محیط تأثیر میپذیرفتند. از این گذشته، بسیاری از شاعران مهاجر مقیم ایران، همسوییهای فکری با شاعران نسل انقلاب ایران داشتند و بنابراین، تأثیرپذیری از آنها، برایشان طبیعی مینمود. باری، از میان شاعران انقلاب اسلامی در ایران، علی معلم، علیرضا قزوه، قیصر امینپور و تا حدودی شادروانان سلمان هراتی و حسن حسینی بیش از دیگران بر نسل جوان مهاجر تأثیر گذاشتند.
پایانه
ولی بحث شعر مقاومت افغانستان را نمیتوان بدون دو اشاره به پایان برد.
1. در تعیین مصداق برای شعر مقاومت در دوران حکومت کمونیستی اختلافنظرهایی وجود دارد. گروهی به اعتبار این که کانونهای مقاومت غالباً در خارج از کشور شکل گرفت و در داخل، به ویژه کابل، این جهاد تبارز چندانی نداشت، فقط شعرهای سروده شده در خارج مرزها را شعر مقاومت میدانند. از سویی دیگر، بعضی صاحبنظران بر این باورند که به واقع این شاعران داخل کشور بودند که عرصه را خالی نکردند و علیه رژیم شعر سرودند. شاعران مهاجر، اگر هم شعری سرودند، بیشتر جنبة تبلیغ برای احزاب جهادی داشت و فاقد پشتوانة عملی بود.
ولی به گمان من، چنین انفکاکی میان شاعران مهاجر و مقیم، درست نیست. مقاومت، چیزی است که در محتوای شعرها دیده میشود و شعری که اثری از پایداری داشته باشد، در هر جا سروده شدهباشد، شعر مقاومت است. بنابراین، اختصاص این عنوان فقط به یک دسته از شاعران به اعتبار موقعیت زیستیشان درست نیست.
2. با جابهجاییهای بسیاری که در هرم قدرت در افغانستان رخ داد، یک تفکیک محتوایی روشن در میان شاعران مقاومت و شاعران سازشکار سخت است. بسیاری از شاعرانی که در یک مقطع زمان مخالف حاکمیت بودند، در مقطعی دیگر جزو ارکان حکومت شدند و برعکس. بنابراین، هرچند شعرها را به اعتبار موضع مردمی یا ضدمردمیشان میتوان ارزیابی کرد، برای شاعران چنین خطکشی مطلقی وجود ندارد. باید دید در هر مقطع، برخورد شاعر با تجاوز بیرونی و خودکامگی داخلی چگونه بوده است و هرجا شاعر در برابر یکی از این دو ایستاده است، شعرش شعر مقاومت است.
به همین دلیل، ممکن است همانگونه که ما ستایشگران مجاهدین در دوران جهاد را شاعران مقاومت میدانیم، منتقدان آنها در سالهای بعد از پیروزی و جنگ داخلی را هم شاعران مقاومت بدانیم، چون بعضی از جریانهای جهادی، در سالهای بعد از پیروزی ماهیتی خودکامه یافتند و همین، بسیاری از ستایشگران دیروزشان را در برابرشان قرارداد.
چنین است که تعبیر «شعر مقاومت افغانستان» هنوز به طور کلّی از هالة ابهام بیرون نیامده و در بسیاری موارد، مصداقهای قطعی خویش را نیافتهاست. با اینهم، نمیتوان منکر شعرهای بیشماری شد که در مقاطع مختلف، نشانی از پایداری مردم افغانستان در برابر متجاوزان خارجی و خودکامگان داخلی دارد.
1. محمدنبی واصل کابلی (1244 ـ 1309 ق) ملقب به دبیرالملک، دبیر و شاعر افغانستانی عصر امیر شیرعلی خان و امیر عبدالرحمان خان. (برای شرح زندگی او رک: دانشنامة ادب فارسی در افغانستان، ذیل واصل کابلی.)
2. غبار، میر غلاممحمد; تاریخ ادبیات افغانستان، دورة محمدزاییها; چاپ دوم، مرکز نشراتی آرش، پشاور: 1378، ص 5.
3. برای آگاهی بیشتر از این دو کتاب، رک: دانشنامة ادب فارسی، جلد سوم، ادب فارسی در افغانستان، به سرپرستی حسن انوشه، چاپ اول، مؤسسة فرهنگی و انتشاراتی دانشنامه، تهران: 1378 ذیل «اکبرنامه» و «جنگنامه». و نیز: زرکوب، فضلالله، «پیشینة شعر مقاومت افغانستان»، درّ دری، شمارة 3 و 4، پاییز و زمستان 1376، ص 45.
4. همان منبع.
5. نخستین مدرسة امروزی در افغانستان که در عصر امیر حبیبالله خان تأسیس شد و از اولین پایگاههای تجددگرایی در این کشور بود.
6. آبها از آسیا افتاده است / طبل طوفان از نوا افتاده است. (مهدی اخوان ثالث، شعر کاوه یا اسکندر)
7. بلخی، سیداسماعیل; دیوان علامه شهید سید اسماعیل بلخی; به اهتمام مرکز تحقیقات و مطالعات علامه شهید بلخی، چاپ اول، نشر سنبله، مشهد: 1381، ص 188.
8. بارق شفیعی، حسین; شهر حماسه; چاپ اول، بیهقی، کابل: 1368، ص 180.
9. خلیلی، خلیلالله; اشکها و خونها; چاپ اول، رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران، اسلامآباد: 1985 م، ص 93.
10. باختری، واصف; «دیروز، امروز و فردای شعر افغانستان»، گفتوگو با واصف باختری، شعر، سال دوم، شمارة 14 (ویژهنامة افغانستان)، آبان 1373.
11. همان.
12. عاصی، قهّار; مقامة گل سوری; چاپ اول، انجمن نویسندگان افغانستان، کابل: 1367، ص 11.
13. مظفری، سیدابوطالب; سوگنامة بلخ; چاپ اول، انتشارات حوزة هنری، تهران: 1372، ص 57.
14. برای مقایسة شعر افغانستان و ایران در دورة مشروطیت، به این منبع مراجعه کنید: جوادی، محمدآصف; «نگاه تطبیقی به شعر مشروطیت ایران و افغانستان»، خط سوم، شمارة 3 و 4، بهار و تابستان 1382.
15. حامد، عبدالسمیع، رازبنها در فصل شگفتن گل انجیر، چاپ اول، انجمن آزاد نویسندگان، پشاور، 1377، صفحة 29.
+ شعر مقاومت در افغانستان (۱)
نوشته شده برای مجلة سوره. تاریخ نگارش: 25 مرداد 84
تمهید.
وقتی بحث از شعر مقاومت افغانستان پیش میآید، ناخودآگاه بدین پرسش هم روبهرو میشویم که بهراستی شعر مقاومت چیست و این مفهوم، چه کرانههایی دارد. واقعیت این است که «مقاومت» مفهومی است کلّی و میتواند بسته به جایگاه کاربرد خویش، مصادیقی سیاسی، اجتماعی و یا حتی اخلاقی بیابد. مسلماً ما در این نوشته، با چنین مفهوم گستردهای از مقاومت روبهرو نیستیم، بلکه از «شعر مقاومت» آن گونه شعری را در نظر داریم که در آن به نحوی پایداری در برابر یک دشمن خارجی یا نظام خودکامة داخلی درکار باشد و با این ملاحظه، این شعر مقاومت بیشتر وجهی سیاسی ـ و کمابیش اجتماعی ـ خواهد یافت.
از سویی دیگر، باید دید که مراد ما از «افغانستان» چیست. کشوری با هویت سیاسی کنونی را در نظر داریم؟ یا از این نام، هر آنچه را حتی قبل از اطلاق این نام بر این منطقه در این محدوده قرار داشتهاست مراد میکنیم. به عبارت دیگر، مثلاً قصاید انتقادی سنایی را هم در حوزة شعر مقاومت افغانستان میگنجانیم یا نه؟
به نظر میرسد، خوانندة این مقاله، در پی آشنایی با شعری است که از هنگام تفکیک سیاسی این منطقه به چند کشور، در جایی که افغانستان نامیده شد، سروده شده است و ما نیز همین دوره را در نظر داریم.
گفتیم که مقاومت در برابر عوامل داخلی و خارجی، پس باید در پی مقاطعی از تاریخ باشیم که ملّت افغانستان بهراستی یک درگیری عملی داشتهاست و ببینیم که این مقاومت، در شعر این کشور چگونه تجلّی کرده است.
در عصر جنگهای افغان و انگلیس.
با این ملاحظات، به گمان من باید ریشههای شعر مقاومت افغانستان را در مبارزات مردم آن علیه استعمارگران انگلیس در قرن گذشته جستوجو کنیم، مبارزاتی که در نهایت به استقلال این کشور انجامید.
اما دریغ که شعر افغانستان در این دوره، چندان با مبارزات مردم همسو نیست و نمیتوان شعری همسنگ و همشأن این مجاهدتها نشان داد که هم تأثیرپذیر از آنها بوده باشد و هم تأثیرگذار بر آنها.
این کاستی، معلول عواملی است. اولین قضیه این است که مقاومت به این مفهوم، در سنّت ادبی فارسی چندان جایی نداشتهاست. شعر ما ـ بهویژه بعد از مغول ـ شعری بوده است درونگرا، انفرادی و غالباً وابسته به دستگاههای حکومتی. با این همه وقایع هولناکی که در این منطقه اتفاق افتاد، کمتر شعری از آثار کهن ادبی ما را میتوان یافت که مستقیم یا غیرمستقیم با این امور ربطی داشته باشد. ما شعر ضدّ مغول نداریم; شعر ضدّ تیمور نداریم; شعر ضدّ جنگهای داخلی و ضدّ حاکمیتهای خودکامه نداریم و البته در عوض عشق داریم و عرفان و اخلاق فردی و اجتماعی.
بنابراین، بسیار طبیعی است که شاعران پرورده در دامن این سنّت، از نوع واصل کابلی(1) از کار درآیند که در تاریکترین برهة تاریخی در این کشور، چنین با خوشباشی میسراید:
ز جام عشق کشیدیم باده با دل شاد
سبوی عقل شکستیم، هرچه باداباد
قضیة دیگر این است که شعر فارسی افغانستان در این عصر، در کل موقعیت درخشانی ندارد و مسلماً در همه شاخهها و شقوق آن، این ضعف دیده میشود. کشور چنان درگیر جنگهای داخلی و خارجی است که به قول غلاممحمد غبار، در نود سال، نود جنگ را تجربه میکند(2). مسلماً در چنین روزگاری، پرداختن جدی به شعر، کاری دور از دسترس است. به اینها اضافه کنید وجود حاکمیتی نسبتاً بیعلاقه به شعر و ادب را که حتی در جنگهای خارجی نیز نمیتواند صفی از شاعران را با خود داشتهباشد.
چنین است که وقتی در پی شعر مقاومت، به سراغ ادبیات سدة پیش افغانستان میرویم، چیز دندانگیری به دست نمیآید، مگر یکی دو اثر از نوع «اکبرنامه» و «جنگنامه»(3).
این اکبرنامه، منظومهای است حماسی به پیروی از شاهنامة فردوسی، سرودة حمید کشمیری (ـ 1264 ق). شاعر آن، خود از اهالی کشمیر بودهاست و کتاب را براساس روایتهایی که از مسافران و دیگر کسان میشنیدهاست، به سبب علاقه به موضوع یا با چشمداشتی مادی، یا هر دو انگیزه، سروده است.
هرچند این کتاب، با موضوع جنگهای افغان و انگلیس قرابت تمام دارد، به دلایلی نمیتوان یک اثر کامل و نمونة شاخص از شعر مقاومت به شمارش آورد; به این واسطه که کانون توجه شاعر، نه کلّ مقاومت، بلکه یک شخصیت است، وزیر اکبر خان (ـ 1263 ق). این وزیر اکبر خان، شاهزادهای بود نامآور که رشادتش در جنگ اول افغان و انگلیس، از او یک قهرمان ملّی در تاریخ معاصر افغانستان ساخته است، هرچند شاید بخشی از این نام و نشان، به واسطة انتساب او به خانوادة شاهی باشد و آثاری همچون اکبرنامه که در ستایش او پدید آمده است.
و امّا «جنگنامه» نیز اثری منظوم است دربارة نخستین جنگ افغان و انگلیس، سرودة مولانا محمدغلام آخوندزاده معروف به غلامی ( ـ 1306 ق). این کتاب، در همان مایه و پایة «اکبرنامه» است، با این تفاوت که آن یکی به پسر اختصاص داشت و اینیکی به پدر، یعنی دوستمحمد خان; و البته هر دو اثر تا حدّ زیادی ستایشآلود است و اغراقآمیز. به قول فضلالله زرکوب: «دو اثر مورد بحث را نمیتوان وارد جریان شعر مقاومت کرد، اما تأثیر بیدارگرایانهی اینگونه آثار حماسی را در بین مردم نیز نمیتوان نادیده گرفت. چنانچه در همان زمان، انگلیسها فردی را اجیر و موظف به سرودن منظومهای در مدح ملکهی انگلستان و ژنرالهای ارتش انگلیس و شاه شجاع نمودند، تا نفوذ عمیق این دو اثر و آثار دیگری از این قبیل را بر نسلهای آینده و جریانهای بعدی مقاومت خنثی نمایند.»(4)
به هر حال تا دورة بیداری یعنی نهضت ناکام مشروطیت در افغانستان، اثر درخوری که بتوان آن را شعر مقاومت نام نهاد، در پهنة ادبیات این کشور دیده نمیشود، مگر بعضی ترانههای عامیانه و تصنیفهای حماسی مردمی که متأسفانه اثر چندانی از آنها باقی نمانده است، مگر چند سطری در تذکرهها و کتابهای تاریخ.
عصر بیداری
این دوره، از رویکار آمدن امیر حبیبالله خان شروع میشود، کسی که دوران حکومتش (1319 ـ 1337 ق) را در تجددی استبدادآمیز و ادبدوستیای آمیخته به عیّاشی سپری کرد. در این دوره یک جریان روشنفکری در افغانستان پای گرفت که بیشتر حول محور مشروطیت میچرخید و البته ثمراتی هم در ادبیات داشت. ولی چون این جریان یک پای در دربار داشت و پایی دیگر در حلقات روشنفکری مثل لیسة حبیبیه5، طبعاً نمیتوانست و نمیخواست مستقیماً با حاکمیت درگیر شود و البته دولت هم مجال چنین ستیزی را نمیداد، چنان که مشروطهخواهان به مجرّد مطرحکردن خواستههایشان بهشدّت سرکوب شدند; بعضی سرانشان به دهن توپ بسته شدند و بعضی راهی سیاهچالهای حکومت; و وقتی از آنجا بدر آمدند که آبها از آسیا افتاده بود و طبل طوفان از نوا(6).
عبدالهادی داوی (1274 ـ 1361 ش) مدتی زندانی شد و البته با عوض شدن ارکان قدرت، از اسارت به وزارت رسید. همچنین بودند عبدالعلی مستغنی (1252 ـ 1312 ش) و دیگر و دیگران که در عمل، هیچ مجال ایجاد یک جریان ادبی علیه استبداد را نیافتند.
به همین لحاظ، تا حوالی دهة دموکراسی (1343 ـ 1352) در افغانستان چندان نشانی از یک جریان شعر پیشرو، زنده و معارض با حکومت را نمیتوان یافت که «شعر مقاومت» قابل اطلاق بر آن باشد.
به واقع شعر این دورة افغانستان و این نسل را باید شعر اصلاحطلبی دانست. این شاعران هم در صورت شعر معتقد به اصلاحاتی بودند و هم در سیرت آن، و برخوردشان با حکومت نیز غالباً محافظهکارانه و نصیحتگرانه بود تا ستیزهجویانه و پرخاشگرانه.
این امر البته دلایل و عوامل سیاسی و اجتماعی داشت. بهواقع هنوز روشنفکران افغانستان پایگاهی در میان مردم نیافتهبودند که بتوانند با تکیه بر آن پایگاه، مطالباتی از دولت داشتهباشند. اصلاحات غالباً از بالا بود و متکی به دولت. حلقات ادبی (همچون انجمن ادبی کابل) نیز غالباً از سوی دولت حمایت و هدایت میشدند. به همین لحاظ، در مجامع ادبی و فرهنگی کشور، چیزی که بتوان آن را ادبیات مقاومت نامید، نمیتوانست شکل بگیرد. از سوی دیگر کشور به آن مرحله از رشد سیاسی و مدنی هم نرسیدهبود که احزاب، تشکلها و مجامع ادبی غیردولتی شکل گیرند و نقطة اتکای فکری و مبارزاتی شاعران باشند.
اما در همین دوره، جدا از این کانونها و محافل دولتی و نیمهدولتی، کسی به میان آمد که هم شعرش از رنگی دیگر بود و هم شخصیتش، یعنی علامه سیداسماعیل بلخی (1299 ـ 1347 ش) روحانی مبارز افغانستان.
در بلخی، چند چیز با هم جمع شده بود که در آن روزگار، کمتر در یک فرد جمع میشدند; علم دین، ذوق ادب و روحیة مبارزه. این ادب دینی هم از آن نوعی نبود که پیشتر در علامه بلبل کابلی و امثال آنان دیده شده بود، یعنی محدودشدن در مدح و منقبت اولیای دین، بلکه موجد شعری شد سرشار از آزادیخواهی و ظلمستیزی.
علامه بلخی با شاعران رسمی آن روزگار هم چند تفاوت جدّی داشت. یکی آن که چندان در بند آداب و رسوم محافل ادبی آن روز نبود و به همین لحاظ، آثارش گاه از لحاظ صورت، بدایعی در خود داشت که در شعر سنّتی آن روز کمتر دیده میشد; و همینطور کاستیهایی که در شعر شاعران خودجوش، بسیار روی مینماید. دیگر آن که او هیچگاه وابسته به دولت نبود و هیچ پست و منصبی نداشت که به محافظهکاری وادارش کند. دیگر آن که او به شعر، بسیار کاربردی و محتواگرایانه مینگریست و این، لازمة شعر مقاومت است. برخورد او با دستگاه حکومت از نوع ستایشهای نصیحتآمیز یا نصیحتهای ستایشآمیز شاعران رسمی همچون شادروان خلیلالله خلیلی نبود. او نه قصد اصلاح، که قصد براندازی نظام شاهی را داشت، هم در نظر و هم در عمل، و چنین بود که با جمعی از یارانش در پی طرحی برای ساقطکردن حکومت برآمد و البته این طرح، با افشاشدنش به قیمت یک زندان طولانیمدت برای بلخی و جمعی از یارانش تمام شد. آنان یک دورة چهاردهساله (1329 ـ 1343 ش) محبوسیت در زندان دهمزنگ کابل تجربه کردند. البته بلخی در زندان هم بیکار ننشست و به قول خودش، هفتاد و پنج هزار بیت شعر سرود.
باری، این پاره از یک شعر بلخی، هم تهوّر او را نشان میدهد و هم دیدگاه او را برای اصلاح جامعه بیان میکند که همانا قیامی جدی است.
حاجتی نیست به پرسش که چه نام است اینجا
جهل را مسند و بر فقر مقام است اینجا
علم و فضل و هنر و سعی و تفکّر ممنوع
آنچه در شرع حلال است، حرام است اینجا
... فکرِ مجموع در این قافله، جز حیرت چیست؟
زان که اندر کف یک فرد زمام است اینجا
... بلخیا! نکبت و ادبار ز سستی پیداست
چارة اینهمه یکباره قیام است اینجا (7)
(ادامه دارد)
+ شعر زنان افغانستان
چندی پیش مجموعهای وزین از شعر زنان افغانستان توسط آقای مسعود میرشاهی در نشر شهاب چاپ شد. گویا استقبال از آن کتاب و نیز تاتمام بودن حوزه پژوهش در آن کتاب، ناشر را به انتشار دومین دفتر از آن وادار کرده است. تدوین دومین جلد را خانم زکیه میرزایی بر عهده گرفته است و آنان طی اطلاعیهای از بانوان شاعر افغانستانی خواستهاند که آثارشان را به آنان بفرستند با این توضیحات.
۱۵ الی ۲۰ قطعه شعر
بیوگرافی (که من تصحیح میکنم. زندگینامه)
یک قطعه عکس غیرپرسنلی
نشانی پستی و تلفن و نشانی الکترونیکی
هر قطعه شعر روی یک برگ آچار نوشته شود.
روی هر برگ نام کامل شاعر قید شود.
آثار ارسالشده پس فرستاده نمیشود.
نشانی: تهران - شهر ری - خیابان شهید اکبری - کوچه محمدی - پلاک ۳ - کد پستی ۱۸۴۹۷۸۳۱۵۴ - تلفن تماس: ۵۹۰۳۵۲۲ (۰۰۹۸۲۱)
zmirzaee@parsimail.com


مهربانیها ()