+ چاپ جدید کتاب همزبانی و بیزبانی
کتاب «همزبانی و بیزبانی» من به چاپ دوم رسید. این کتاب بار اول در سال 1382 توسط نشر عرفان چاپ شده و چند سالی بود که نایاب بود. چاپ جدید آن در زمستان 1390 توسط همان ناشر انجام شده است، با طرح جلدی تازه و مختصر اصلاحاتی در متن.

«همزبانی و بیزبانی» برای خودم از جهاتی مهمترین کتابم است، یعنی اگر قرار شود همه کتابهایم نابود شود و فقط یکی از آنها باقی بماند، دوست دارم همین باشد. اهمیت این کتاب برای من در واقع به خاطر اهمیت موضوع آن است، یعنی بحث در مورد وضعیت زبان فارسی کشور ما و چالشهایی که این زبان با آن روبهروست و تصورات نابهجایی که در مورد آن وجود دارد.
یکی از این مباحث مهم، نام این زبان است. من در این کتاب با دلایل و شواهد مختلف از متون کهن و آراء دانشمندان امروز، نشان دادهام که «فارسی» و «دری» در واقع دو نام است برای یک زبان واحد، و حدود نیم قرن است که گروهی برای جداسازی ملل همزبان و تضعیف زبان فارسی، با این ترفند، زبان ما را دوپاره کردهاند. همچنین در آنجا نشان دادهام که تا نیم قرن پیش، این زبان حتی در مجامع رسمی و علمی کشور ما نیز «فارسی» خوانده میشده است. این سخن شاید امروزه عجیب به نظر آید، ولی در این کتاب با شواهد و مدارک کافی ثابت شده است.
مشکل دیگری که ما داریم، چالشی است که میان همزبانان سه کشور بر سر مفاخر ادب و فرهنگ مشترک ما وجود دارد. ایرانیان غالباً این مفاخر را به خود اختصاص میدهند و مردم افغانستان از این بابت همیشه در کدورت و بدبینی به سر میبرند. این یکی از گرههای کور است که در مناسبات میان فارسیزبانان وجود دارد. من در فصلی از این کتاب به تفصیل به این بحث پرداختهام و برای مخاطبان ایرانیِ کتاب روشن کردهام که این روش آنان نه مبنای منطقی دارد و نه از نظر عملی سودمند است. در آنجا روشن شده است که بر خلاف تصور غالب در ایران، زبان فارسی نه تنها در افغانستان رواج کامل داشته است، بلکه پیشینة این زبان در افغانستان بیشتر بوده است.
وقتی همزبانی کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان مسجل شود، این بحث قابل طرح است که چگونه میتوان از ذخایر مشترک زبانی، برای بهسازی فارسی در این کشورها استفاده کرد. این موضوع فصلی دیگر از این کتاب است. در آنجا با شواهد و مثالهای بسیار، روشن شده است که فارسیزبانان این کشورها به این دادوستدها نیازمند هستند. بعضی راههای عملی دادوستدهای زبانی هم در آنجا نشان داده شده است.
وضعیت نابسامان زبان فارسی در افغانستان کنونی بر کسی پوشیده نیست. بسیاری از دلسوزان و علاقهمندان این زبان، در پی راههایی برای نجات این زبان و حفظ اصالت و سلامت آن هستند. در فصلی مستقل از کتاب، به این موضوع پرداختهام و راههای عملی آن را تا جایی که در توان من بوده است، بازنمودهام. در این فصل به بهسازی فارسی افغانستان از نظر آوایی، واژگانی، رسمالخط، استفاده از گویشهای زبانی و نیز تعامل ما با زبان پشتو پرداختهام.
در انتهای کتاب، یک فرهنگ مختصر از واژگان غیرمشترک در فارسی امروز ایران و افغانستان تنظیم شده است تا دانسته شود که این تفاوتها نیز غالباً در حد معقول و منطقی است و نمیتواند مایه جدایی زبانها دانسته شود. در آنجا روشن شده است که بسیاری از واژگان که خاص فارسی ایران و یا افغانستان دانسته میشود و تصور بر آن است که در کشور دیگر رواج ندارد، برای عموم فارسیزبانان آشناست یا در پیشینة زبانیشان وجود داشته است.
کتاب «همزبانی و بیزبانی» در 232 صفحه قطع رقعی و با قیمت 7500 تومان از سوی مؤسسة انتشارات عرفان چاپ شده است. از جناب محمدابراهیم شریعتی مدیر این انتشارات به خاطر اهتمام او در انتشار این کتاب و نیز کتاب «این قند پارسی» من سپاسگزارم. یادآوری میکنم که کتاب «این قند پارسی» در واقع شکل خلاصهشده و کاربردی «همزبانی و بیزبانی» است. در آنجا بیش از مباحث نظری، به جوانب عملی و وضعیت جاری زبان فارسی افغانستان پرداختهام.
همزبانی و بیزبانی را میتوانید از این جایها سراغ بگیرید.
تهران: دفتر انتشارات عرفان (خیابان سمیه، بین مفتح و رامسر، پلاک 118، واحد 6، تلفن 88811053)
مشهد: فروشگاه کتاب آفتاب (چهارراه شهدا، مقابل شیرازی 14، پاساژ رحیمپور، تلفن 2238613) و انتشارات ترانه (میدان سعدی، پاساژ مهتاب)
کابل: فروشگاه انتشارات عرفان (چوک دهبوری، چهارراهی شهید، تلفن 2503124)
هرات: کتابفروشی احراری (چوک گلها).
برای دیگر شهرها، میتوان محل فروش آن را از دفتر انتشارات عرفان در تهران یا کابل پرسید.
در ایران، خرید پستی این کتاب هم مقدور است. دوستانی که خواهان آن باشند، میتوانند با ایمیل من تماس بگیرند.
+ «زندگی» یا «زندهگی»؟ و دیگر قضایا
بنا بر یادآوری یکی از دوستان با نام مستعار «صحت و سقم»، اصلاحی کوچک در متن صورت گرفت. سپاسگزارم. سخن ایشان در قسمت پیامها آمده است.
از وقتی که من دست راست و چپ خود را شناختهام، بر سر «زندگی» و «زندهگی» جنجال بوده است و ماجرا، که بالاخره این «ه» یا به قول بچههای مکتب در کابل، «هـ گردک» ماجراآفرین، باید نوشته شود یا نشود.
من البته «زندگی» مینویسم و برای این کار دلایلی هم دارم. ولی اکنون دیگر آن جزماندیشی قدیم در این مورد را جایز نمیبینم. به نظرم میرسد که در این میان یک اتفاق ناخوشایند دیگر میافتد. (به «ادامهی مطلب» مراجعه کنید)
...ادامهی مطلب
+ وبلاگ فارسیزبانان
این یادداشت در ستون «کارگاه شعر» صفحه هنر یک شنبه 10 آبان 1389 در روزنامة قدس چاپ شد و اینک پیشکش خوانندگان وبلاگ میکنم.
حکایت تلخ آنچه در قرنهای اخیر بر سر زبان فارسی و فارسیزبانان آمد، در این مجال کوتاه بازگفتنی نیست. این قدر میتوان گفت که به سبب ناملایماتی که قلمرو زبان فارسی از هر جانب دید، این زبان در بسیاری از سرزمینهایی که روزی در سیطره داشت، برافتاد و در بسیاری نیز با تنگناهایی روبهرو شد.
...ادامهی مطلب
+ فصلی از کتاب «این قند پارسی»
کتاب «این قند پارسی» من اخیراً از چاپ برآمد. این کتاب را انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی افغانستانی) چاپ کرده است. در «این قند پارسی» به وضعیت زبان فارسی در افغانستان امروز و چالشها و موقعیتهای پیش روی آن پرداختهام. فهرست کتاب چنین است:
پیشینه و گستره
افغانستان و فارسی دری
فارسی در نگاه دولتمردان کشور
فارسی و نظام اداری افغانستان
از «فارسی» تا «دری»
فارسی افغانستان و نهادهای آموزشی
فارسی افغانستان و رسانهها
فارسی افغانستان و تحولات جدید
مهاجرت و زبان فارسی افغانستان
اصالت زبان و ضرورت آن
راههای عملی پالایش و بهسازی زبان
اصول برخورد با زبانهای دیگر
امکانات و قابلیتهای بهسازی زبان
در اینجا یکی از فصلهای کتاب را تقدیم حضورتان میکنم. (عزیزانی که خواستار تهیه این کتاب هستند، میتوانند توسط ایمیل با من تماس بگیرند.)
ادامهی مطلب
+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش پنجم و پایانی)
آنجا که معادلسازی ضرور نیست
چنان که گفتیم، انتظار نمیرود که برخورد ما با همه واژگان بیگانه یکسان باشد. در کنار واژگان و اصطلاحاتی که معادلسازی برایشان ضروری است، ما یک سلسله واژگان هم داریم که این ضرورت برایشان حس نمیشود. من به چند دسته از اینها اشاره میکنم.
...ادامهی مطلب
+ باز هم درباره پالایش زبان از جناب دانشطلب
بسیار خرسندم که مقاله سلسلهوار «پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز» کمابیش مورد عنایت دوستان بوده است. این را آمار بازدید وبلاگم هم تایید میکند، چنان که جهت ریا و محض اطلاع عرض میکنم این صفحه در یک ماه پسین نسبت به ماههای پیش بازدیدکنندگان بیشتری داشته است، شاید حدود دو برابر.
همچنین دوستی متاسفانه با نام مستعار «دانشطلب» مهربانی کرده و در وبلاگ «مدرسه ما» با لحن شیرین و قلم متین خود به جانبی دیگر از این موضوع پرداختهاند. من از آن مطلب بهره بردم و برآنم که شما نیز خواهید برد. (گفتم «متاسفانه» نه از این جهت که آن مطلب شیرین و متین را نوشتهاند، چون از این جهت باید گفت «خوشبختانه». بل از این جهت که با نام مستعار است و من بسیار دوست داشتم با نویسنده این مطلب آشناتر شوم. یا شاید هم «دانشطلب» نام خانوادگی ایشان است. اگر چنین بود خوب بود که نام و نام خانوادگی با هم میبود تا شبههآفرین نمیشد. به هر حال من حکمت این نامهای مستعار در این دنیای مجازی را هیچ ندانستم. اگر کسی دیگر میداند لطفا مرا از بیخبری بدرآورد.)
+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش چهارم)
عربی و عربیزدگی
چنان که پیشتر گفته آمد، آمیختگی فارسی با عربی بیش از دیگر زبانها بوده است و به همین سبب، افراط و تفریط در این مورد هم بسیار است. پس ما در این قسمت درنگی خاص میکنیم.
...ادامهی مطلب
+ درباره پالایش زبان و فارسی سره
یادداشتی از جناب بهروز ثروتی در پیوند با مقاله «پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز»
سلام بر جناب آقای کاظمی.
دربارهی پالایش زبان و فارسی سره، لازم دیدم مطالبی دربارهی نوشتهی شما بنویسم.
...ادامهی مطلب
+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش سوم)
کامیابی یا ناکامی؟
خوب به خاطر دارم که باری دبیر درس ریاضی ما در دبیرستانی در مشهد در حدود بیست سال پیش، برای تأکید بر ناکامی تلاشهایی که برای پالایش زبان میشود، با لحنی ریشخندوار این عبارت را به کار برد:
...ادامهی مطلب
+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش دوم)
فارسی بی در و پیکر؟
ولی آنچه تا کنون گفتیم، بدین معنی است که دروازهها را بگشاییم و واژگان بیگانه را به هر پیمانهای که باشد، بدون هیچ ملاحظه و یا انتخابی به زبان خویش راه دهیم؟ مسلماً این رویّه نیز زیانهای بیشماری دارد که من به مهمترینهایشان اشاره میکنم.
...ادامهی مطلب
+ پالایش زبان فارسی در افغانستان امروز (بخش اول)
این مقاله در شماره دوازده و سیزده فصلنامه خط سوم چاپ شده است که چندی پیش از چاپ برآمد.
تمهید
افغانستان از دیرباز گذرگاه ملل مختلف و محل برخورد فرهنگها و تمدنها بوده است. بسیاری از جهانگشاییها، جنگها، مهاجرتها و رفتوآمدهای تجاریِ این منطقه به نحوی بر افغانستان و زبان مردم آن تأثیر گذاشته است و به همین سبب، زبان فارسی در این کشور برخوری همهجانبه و دیرپای با زبانهای دیگر این منطقه و حتی بعضی کشورهای دورتر داشته و تأثیرهایی از آنها پذیرفته است.
این برخوردها در سالهای اخیر، با تحولاتی که در کشور ما رخ داد، ابعادی تازه یافته است.
...ادامهی مطلب
+ فارسی افغانستان و چالشی تازه
چاپ شده در نشریه انصاف در کابل
زبان فارسی افغانستان گویا باز با چالشهایی روبهروست. اقدامهای اخیر وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تغییر نام «نگارستان ملّی» به «گالری ملّی» و مهمتر از آن، برخورد با دستاندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به خاطر کاربرد کلمات «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو»، مسلماً خالی از معنی نیست و هیچ معلوم نیست که این جریان، به همین جای خاتمه یابد.
این قضیه، از دو جهت قابل بحث است، یکی از نظر سیاسی و حکومتی و مطابقت آن با قوانین و مقررات کشور و دیگر از نظر زبانی، یعنی این که ببینیم این اقدامها و امثال آنها، تا چه اندازه دارای پشتوانة نظری و علمی است. ما در این نوشته به این جنبه از بحث میپردازیم و به جوانب سیاسی آن کمتر پهلو میگیریم. به گمان من کانون بحث در این مسئله سه موضوع مهم است.
1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر.
2. آگاهی از یگانگی «دری» و «فارسی».
3. دریافت درست از مفهوم بهسازی و تقویت زبان.
1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر
ما از دیرباز با این مشکل مواجهیم که قلمرو وسیع زبان را توسط مرزهای محدود سیاسی پاره پاره میکنیم. یعنی چنین میپنداریم که زبانهای هر کشور، صرفاً محدود به مرزهای فعلی همان کشورند و اهالی آن هیچ حق ندارند که از دستاوردهای دیگر کشورهای همزبان استفاده کنند.
واقعیت این است که مرز زبان را این مرزهای سیاسی تعیین نمیکنند، بلکه بسیاری از زبانهای دنیا، فراتر از این مرزها، در کشورهای گوناگون و گاه حتی ناهمجوار رایجاند، چنان که مثلاً زبان انگلیسی از طرفی در انگلستان رواج دارد و از طرفی در هزاران کیلومتر آنسوتر، یعنی استرالیا یا کانادا. وقتی واژهای در یکی از این قلمرو وسیع کاربرد مییابد، به واقع متعلّق به همه اهالی این قلمرو است و همه گویندگان آن زبان، در کاربرد آن به طور مساوی حق دارند. یعنی من گمان نمیکنم که مثلاً وزیر اطلاعات و فرهنگ استرالیا کدام کارمند رادیو و تلویزیون سیدنی یا ملبورن را اخراج کرده باشد که از فلان کلمة رایج در کانادا استفاده کرده است.
همینگونه است زبان عربی یا ترکی یا اردو که در کشورهای گوناگون رایجاند و حتی در افغانستان نیز گویندگانی دارند.
ببینید، اگر یک هموطن هندوی ما که به اردو یا هندی سخن میگوید، از واژهای که در هندوستان برای جایگزینی با یک کلمة بیگانه ساخته و یا احیا شده است استفاده کند، جرمی انجام داده است؟
به همین گونه اگر یک هموطن پشتوزبان ما از رهیافتهای زبانی پشتوزبانان پاکستان بهره بگیرد، مجرم است و خیانتکار؟
مسلماً خواهید گفت نه، بلکه این اشخاص را باید خادمان فرهنگ مملکت دانست که میکوشند زبانهای رایج در کشور را تقویت کنند و این البته وظیفهای است که در اصل بر دوش وزارت اطلاعات و فرهنگ است، ولی فرهنگیان ما شانة خود را زیر این بار خم کردهاند و البته پاداش این همیاری را آنگونه که دیدیم از وزارت محترم دریافت میکنند.
2. دری و فارسی
دستاویز دیگر عاملان این تعصّبها، این است که میگویند واژههایی از نوع «دانشگاه» و «دانشکده» فارسی است و خارج از قلمرو زبان دری. من در این مورد در کتاب «همزبانی و بیزبانی» به تفصیل بحث کرده و آنجا این حقیقت را به وضوح روشن کردهام که «فارسی» و «دری» به واقع دو نام است برای یک زبان واحد. من این بحث را در اینجا تفصیل نمیدهم و فقط از کسانی که تردید دارند، میپرسم که اگر «دری» خاص افغانستان و «فارسی» خاص ایران است، ناصرخسرو و مولانا دری زباناند یا فارسیزبان؟ اگر بگویید دریزباناند، با این بیت از مثنوی معنوی چه میکنیم که میگوید
فارسی گوییم، هین تازی بهل
هندوی آن ترک باش ای آب و گل
و جالبتر از آن این که ناصرخسرو در سفرنامهاش وقتی از دیدار با قطران تبریزی شاعر شهر تبریز ایران کنونی قصه میکند، میگوید «و در تبریز، قطراننام شاعری را دیدم. شعری نیک میگفت، امّا زبان فارسی نیکو نمیدانست. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.» ملاحظه میکنید که ناصرخسرو بلخی ما، خود را فارسیزبان میداند و از فارسیندانی قطران تبریزی سخن میگوید.
از سویی دیگر خاقانی شروانی، شاعری که هماکنون در مقبرةالشعرای تبریز مدفون است، میگوید
در دو دیوانم به تازی و دری
یک هجای فحش هرگز کس نیافت
و حافظ شیرازی از قلب ایران کنونی میگوید
چو عندلیب، فصاحت فروشد ای حافظ
تو قدر او به سخنگفتن دری بشکن
پس ملاحظه میکنید که به واقع تفاوتی میان «فارسی» و «دری» نیست و این فقط ذهنیتی است که برای ما مردم ایجاد کردهاند، به خاطر این که از داد و ستد با همزبانان خویش محروم مانیم و به جای واژگان اصیل فارسی، به واژگان انگلیسی و اردو و دیگر زبانها چنگ بیندازیم.
جالب این که غالب ادبای و حتی دولتمردان افغانستان تا نیم قرن پیش، خود را فارسیزبان میدانستهاند. شواهد و مستندات این بحث نیز بسیار است و من خوانندگان گرامی را به کتاب «همزبانی و بیزبانی» ارجاع میدهم. پس ما حق داریم که خود را فارسیزبان بدانیم، همچنان که ناصرخسرو مسعود سعد و سنایی و مولانا و محمود طرزی و استاد بیتاب و عبدالهادی داوی و خلیلالله خلیلی و قهّار عاصی میدانستند، و چه خوش سرود شادروان عاصی
: گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی
غوغای کُه، ترنّم دریاست پارسی
از شام تا به کاشغر از سند تا خجند
آیینهدار عالم بالاست پارسی
سرسخت در حماسه و هموار در سرود
پیدا بود از این که چه زیباست پارسی
دنیا بگو مباش، بزرگی بگو برو
ما را فضیلتی است که ما راست پارسی
3. دریافت درست از مفهوم «بهسازی زبان»
موضوع مهم دیگر این است که ما باید در پی تقویت زبان خویش باشیم و در این مسیر، هوشیارانه حرکت کنیم. باید اولویتها را شناخت و از افراط و تفریط پرهیز کرد.
زبان ما دارای یک مجموعه واژگان قوی است که بعضی از آنها متروک شده است. در اولین گام باید اینها را شناخت، احیا کرد و به کار برد. ما واژة زیبایی مثل «نگارستان» را داریم که در متون ادبی ما نیز کاربرد داشته است. این خاقانی شروانی است که میگوید:
این است همان درگه کز نقش رخ مردم
خاک در او بودی دیوار نگارستان
میگویید خاقانی در حوزة زبانی امروز ایران میزیسته است؟ از سنایی غزنوی مثال میآورم:
از نگارستان نقّاش طبیعی برتر آی
تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار
میگویید سنایی شاعر کهن بوده است؟ از شاعر معاصر استاد خلیلالله خلیلی نقل میکنم:
ای بهارستان فطرت، ای نگارستان چین!
ای خزانت را هزاران باغِ گل در آستین!
بنابراین وقتی ما چنین کلمة آماده، زیبا، فصیح و باپشتوانهای را داریم که کاملاً طبق اصول زبان فارسی دری ساخته شده است، بسیار طبیعی است که آن را جایگزین «گالری» بیگانه بسازیم.
در مرحلة دوم، وقتی واژة آمادهای نداریم، میتوانیم از امکانات واژهسازی و ترکیبسازی زبان فارسی استفاده کنیم که اتفاقاً این زبان از این نظر بسیار غنی و پرقابلیت است. مثلاً ما پسوند «گاه» را برای اسم مکان داریم. مردم افغانستان همیناکنون کلمات «ایستادگاه»، «جایگاه»، «پایگاه»، «تکیهگاه»، «آرامگاه» و امثال اینها را به کار میبرند. حتی در این مورد ترکیبسازیهایی هم شده است. مثلاً در دهة شصت در تلویزیون افغانستان برنامهای با عنوان «آزمونگاه ذهن» وجود داشت که به واقع یک مسابقة فکری میان جوانان بود. حتی کمونیستها هم با این واژه مخالفت نکردند، هرچند کلمة «آزمون» در آن روزگار در افغانستان رایج نبود و از فارسیزبانان ایران وام گرفته شده بود. ما هیچوقت ندیدیم که گردانندة این برنامه از سوی دولت مجازات شده باشد.
به همی ترتیب، ما پسوند «کده» را هم داشتهایم که به وفور در متون کهن ما دیده شده است، بهویژه در شعر ابوالمعانی بیدل که «میکده»، «خمکده»، «هوسکده» و «زیانکده»، «غمکده»، «ادبکده»، «تغافلکده»، «تماشاکده» و «جنونکده» و امثال اینها به وفور در آن دیده شده است و من برای پرهیز از تفصیل مطلب، از نقل شواهد آن میگذرم.
به همین گونه، پسوند «جو» به معنی جویندة چیزی در زبان ما سابقه دارد و در کلماتی از نوع «دلجو»، «نامجو» و «کامجو» دیده شده است.
از طرفی دیگر، کلمة «دانش» از واژگان کهن فارسی است که هم به صورت مجرّد و هم در ترکیبهایی همچون «دانشمند»، «دانشپژوه»، «دانشاندوز» و امثال اینها در متون کهن و امروز فارسی آمده است، گذشته از این که در محاورة مردم افغانستان حضور دارد.
بنابراین ساختن ترکیبهایی از نوع «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» کاملاً منطبق بر قواعد، اصول و سنت ادبی زبان فارسی است اینها هیچنوع بیگانگیای با فارسی رایج در افغانستان ندارند، چون هم اجزایشان فارسی است و هم شیوة ترکیبشان طبق قواعد این زبان. اگر «دانشگاه» ممنوع باشد، باید «آرامگاه» را هم ممنوع سازیم و اگر «دانشجو» بیگانه تلقی شود، باید دیگر کلمات «نامجو» و «دلجو» را هم به کار نبریم و از جناب دلجو حسینی وزیر سابق اطلاعات و فرهنگ هم بخواهیم که تخلصش را عوض کند.
بله، میپذیریم که این واژگان را پیش از ما کسانی در خارج از افغانستان، بهویژه در ایران به کار بردهاند. به راستی این میتواند دلیلی برای محرومیت ما باشد؟ به راستی شما دیدهاید که کسی سیب را با قاشق و پنجه پوست کند، به این دلیل که مردم ایران آن را با کارد پوست میکنند؟ مسلماً این موضوع، دلیل محرومیت ما نمیشود، بلکه همین کاربرد وسیع این کلمات و جاافتادنشان در حوزة زبانی ایران، ما را مطمئن میکند که این کلمات قابلیت پذیرش دارند. این همانند دوایی است که قبلاً برای کسی دیگر امتحان شده و نتیجة خوب داده است و ما باید با اطمینان بیشتری آن را مصرف کنیم.
در مقابل، وقتی میبینیم که کلمهای مثل «کارمایه» در ایران نتوانست جایگزین «انرژی» شود، ما هم از کاربردش منصرف شویم و یا به همان انرژی بسنده کنیم، یا کلمة دیگری بسازیم.
بدین ترتیب، ما از رهیافتهای دیگران بهره میگیریم و در عین حال، راههای رفته شده را دوباره نمیپیماییم. این به راستی به سود ماست یا به زیان ما؟ آنچه من میگویم، به معنی تقلید کورکورانه از دیگر همزبانان نیست. بسیار واژگان در ایران یا تاجیکستان رایجاند که ما برایشان معادلهای بهتری داریم و از آنها بینیازیم. اگر امروز کسی کلماتی از فارسی ایران مثل «جیوه»، «بیمارستان»، «کتری»، «شوفاژ»، «هفتتیر» و «استکان» را در افغانستان به کار برد، مسلماً ما حق داریم به او انتقاد کنیم و یادآور شویم که معادلهای افغانی این کلمات یعنی «سیماب»، «شفاخانه»، «چایجوش»، «مرکزگرمی»، «تفنگچه» و «پیاله» از آنها فصیحتر، اصیلتر و بامسمّاترند. البته در این مورد هم ما فقط حقّ انتقاد داریم، نه مؤاخذه و کسر معاش و کارهایی که برای مجرمان به کار میرود.
اما مرحلة دیگر این است که زبان فارسی کلمه یا ترکیب مناسب و خوشاهنگی برای یک مفهوم ندارد. در آن صورت باید از زبانهای مجاور وام گرفت و حتیالامکان این زبانها را بر زبانهای فرنگی ترجیح داد. در این مورد مسلماً زبانهای عربی، ترکی، پشتو و اردو بهتر از انگلیسی و فرانسوی و روسیاند، چون با ساختار زبان فارسی قرابت بیشتری دارند. و بالاخره وقتی این در به هیچ پاشنهای نچرخید، از زبانهای فرنگی وام میگیریم که این، گام آخر است. حالا چرا وزارت اطلاعات و فرهنگ ما این آخرین گام را در اول برمیدارد و «نگارستان» را به «گالری» بدل میسازد، دیگر پرسشی است که من برایش پاسخ روشنی نیافتم.
+ ویرایش (بخش چهارم و پایانی)
موقف حقوقی و اختیارات ویراستار
ویراستار یکی از عوامل و مؤثر و لازم در چاپ و نشر است. به واقع کار او یک خطایابی صرف نیست، بلکه ارتقای کیفی اثر از مرحلة دستنویس به مرحلة چاپ است. بنابراین، همانطور که مؤلف در حوزة کار خود اختیار و تخصص دارد، ویراستار هم در حوزة کار خود مختار است و در بعضی امور، حتی ملزم به رعایت خواستهای مؤلف هم نیست. ویراستار غالباً همانند حروفچین و صفحهآرا از لحاظ قانونی در خدمت ناشر است و ملزم به رعایت اصولی که ناشر در نظر دارد.
در این دیدگاه، انتشار کتاب فرایندی است که با مدیریت ناشر صورت میگیرد و مؤلف و ویراستار و صفحهآرا و طراح جلد و دیگر عوامل، هریک بنا بر ماهیت و اهمیت کار خویش، اختیارات و حقوقی موازی هم دارند. همانگونه که صفحهآرا حق دخالت در متن ندارد، مؤلف نیز نمیتواند بر صفحهآرا حکم بدهد، مگر در مواردی که به راستی قضیه به متن و شیوایی آن مربوط میشود.
به همین لحاظ، ویراستار صاحب اختیارات و حقوق مستقلی است و آنچه این حقوق را پررنگتر میسازد سختی کار اوست. او به واقع از مهمترین سرمایة هستی خود برای کارش استفاده میکند، یعنی وقت و توان روحی و جسمی خویش. کارش هم توأم با اضطراب ناشی از احساس مسئولیت است. این اضطراب، هیچگاه در یک حروفچین دیده نمیشود، چون حروفچین میداند که خطای کارش در مرحلة نمونهخوانی برطرف میشود. ولی ویراستار (چه ویراستار فنی باشد و چه ویراستار ادبی یا محتوایی) غالباً فرد آخر است و باید غربالکنندة همه خطاهایی باشد که از چشم دیگران دور مانده است.
از سویی دیگر، ویرایش کاری است چندجانبه و نیاز به تمرکز بر چند امر دارد. یک حروفچین فقط متن را تایپ میکند، ولی ویراستار باید از نقطهگذاری و درستنویسی و ارجاعها و فهرستها گرفته تا شیوایی و رسایی متن را مراقبت کند و این همه، فشاری گاه بیش از حد بر ذهن او میآورد. به همین لحاظ، چند ساعت ویرایش پیدرپی برای هیچکس مقدور نیست و اگر هم باشد، در ساعات آخر خطاآفرین خواهدبود.
این همه، ایجاب میکند که ویراستار در حقوق مادی و معنوی اثر در حد قابل توجهی سهیم باشد. البته این حق در حدی نیست که ذکر نام او را همواره همراه کتاب الزامی کند، ولی این ذکر نام در شناسنامة کتاب ضرورت دارد و این کار، خالی از فواید زیر نیست:
1. در این صورت دانسته میشود که کتاب به راستی ویرایش شده است و این، به اعتبار صوری و محتوایی آن میافزاید، بهویژه اگر ویراستار فردی صاحبنام و معتبر در کار خودش باشد.
5. با درج نام ویراستار، ناشر کتاب نیز به این ملاحظه که اصول چاپ و نشر را رعایت میکند، معتبر دانسته میشود.
2. از ویراستار به میزان نقشی که در کتاب داشته است، قدردانی میشود.
3. خوانندگان کتاب در صورتی که ابهامی در حوزة ویرایش اثر داشتهباشند، میدانند که باید به چه کسی مراجعه کنند.
ولی این حقگزاری معنوی، البته جایگزین حقوق مادی ویراستار نمیشود که با توجه به سنگینی کار او، غالباً اندک است. یعنی گویا برای بسیار ناشران، ویراستاری آنقدر مهم دانسته نمیشود که برایش بسیار هزینه کنند. به همین لحاظ، معمولاً هزینة ویرایش یک کتاب، حدود پنج درصد کل هزینة انتشار آن است و این، رقم بالایی نیست. به واقع چنان که من بهعینه دیدهام، دستمزد کسی که به «ویرایش یک اثر» میپردازد، کمتر از دستمزد کسی است که به «پیرایش یک سر» میپردازد. شاید از همین روی است که ما ویراستار بسیار کم داریم.
به واقع ویرایش نه نام چندانی دارد و نه نان فراوانی، و بسیار ویراستاران را فقط علاقهای که به ارتقای کیفیت چاپ و نشر دارند، به این کار میکشاند. بسیار سخت است تو صاحب حرفهای باشی و کاری بکنی که نه سفارشدهنده به تمام و کمال آن را درک میکند و نه مخاطب. پس تو چرا این کار را میکنی؟ چون میدانی که یک «اثر» نیازمند این کار است، حتی اگر هیچ خوانندهای آن را درنیابد و هیچ ناشری بدان توجه نکند.
و چند توصیة کلی
1. هر نوشتهای پیش از چاپ باید ویرایش شود، حتی اگر توسط مسلطترین نویسنده نگاشته شده باشد.
2. ویراستار بهتر است متنهای بسیار شلوغ را دو یا سه بار ویرایش کند. چه بسا که رفع یک کاستی در جمله، کاستی تازهای بیافریند و یا ویراستار را از یک کاستی دیگر غافل دارد. متن شلوغ، مثل خانة بسیار ناروب است که با یک بار جاروکردن پاک نخواهد شد.
3. بهتر است متن بعد از ویرایش توسط مؤلف بازخوانی شود تا احتمال کجفهمیها و خطاهای ویراستار کاهش یابد. به طور کلی یک ارتباط دایمی میان ویراستار و نویسنده لازم است.
4. بهتر است ویرایش بر روی متن تایپی و به کمک رایانه انجام شود، چون در ویرایشهای روی کاغذ، احتمال خطا هنگام انتقال اصلاحات به رایانه توسط حروفچین، وجود دارد. در ویراستاری رایانهای، میتوان از امکانات نرمافزارها برای ویرایش هم استفاده کرد، همچون جستوجو و جایگزینی کلمات و استخراج فهرستها.
5. یک نویسنده، باید خود نخستین ویراستار اثر خویش باشد. متأسفانه بیشتر نویسندگان ما ـ بهویژه جوانترها ـ در فراگیری اصول نگارش اهمال میکنند و وقتی یک ویراستار دلسوز در کنارشان باشد، این اهمال بیشتر میشود. باید نویسنده حداقل در نکات فنی دقیق باشد، تا ویراستار او به جای سرگرمشدن در درستنویسیها و نقطهگذاریها، به جوانب مهمتری از اثر بپردازد. به واقع هرچه تراکم خطاها در اثر بیشتر باشد، احتمال دورماندن آنها از چشم ویراستار هم بیشتر میشود. پس بهتر است همه کار را به ویراستار نگذاریم و توان او را بیشتر صرف ارتقای کیفیت اثر کنیم، نه اصلاح خطاها.
پس بکوشیم که ویراستار خود باشیم، تا باری دیگر شاعری به شاعری دیگر نصیحت نکند که: «از اینجا که به مشهد رفتی، دیگر ویراستاری نمیکنی و میروی بر سر شعر گفتن.»
پینوشتها:
1. در کتاب «از کوچة رندان» هر پاراگراف به طور متوسط دو صفحه است.
2. محمدیفر، محمدرضا; شیوهنامة ویرایش، (از مجموعة اطلاعرسانی، شمارة 5); جلد اول (اصول ویرایش و نشر)، چاپ اول، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران: 1381، صفحة 10.
+ ویرایش (بخش سوم)
ظرایف و خطرات کار ویرایش
با اینهمه، حدود اختیارات ویراستار، بسیار روشن نیست. گاه باید یک ویراستار علاوه بر نوع خاص ویرایشی که از او خواسته شدهاست، در دیگر امور متن نیز تصرف کند، هرچند از او خواسته نشده است. مثلاً من در ویرایش کتاب «کتابفروش کابل» به کلمة «بالبولا» برخوردم که نام زنی بود. البته تصرّف در این کلمه وظیفة من نبود، ولی به نظرم آمد که این نام بدین شکل درست نمینماید و به احتمال قوی «بلبله» بوده است و در برگردان از انگلیسی «بالبولا» شده است. با تماس با مترجم معلوم شد که این حدس من درست بود و مترجم هم آن را تأیید و تصحیح کرد.
همین گونه، برای دیوان غزلیات قاری عبدالله از من یک صفحهآرایی و درستسازی متن از لحاظ امور فنی خواسته شدهبود. ولی من در این کتاب، مثلاً به چنین عبارتی برخوردم «این گونههای فِلْم، طومار کلتور ما را درهم مینوردد.» به نظرم رسید که در اینجا «گونههای» درست نیست، چون عبارت معنای محصلی نمیداد. این را با مصحح کتاب در میان گذاشتم و در نهایت با تفحص ایشان معلوم شد که در اصل، «گوتها» بودهاست، به معنی قرقره یا همان چرخی که فیلم سینما را بر آن میپیچند.
ولی باری همین تشبث برایم دردسرآفرین شد، وقتی در مقالهای از آقای حسینعلی یزدانی، کلمة «تذکرةالاولیا» را دیدم و گمان بردم که این تذکرةالاولیای عطار است و نام عطار را هم برای روشنتر شدن عبارت به آن افزودم. ولی این تذکرةالاولیای دیگری بود و چون نگارندة مقاله این کتاب را مجعول دانستهبود، چنین گمان رفت که ایشان «تذکرةالاولیای عطار» را مجعول دانستهاست و بدین ترتیب، لطمهای به حیثیت مقالة آقای یزدانی خورد و خشمی در ایشان برانگیخت که تا هنوز فروننشسته است.
این از سختیهای کار ویرایش است که به راستی نمیدانی تا چه مایه حق دستبردن در اثر را داری. بهترین کار برای پیشگیری از تشبثهای ناخواسته، تماس مداوم با مؤلف و رفع موارد ابهام است. اینجاست که ویراستار و مؤلف همکار یکدیگر میشوند.
اما وقتی دسترسی به مؤلف یا مصحح نداریم، کار ویرایش به راستی گامنهادن در تاریکی میشود. فقط باید به کمک قراین و شواهد ابهامهای متن را روشن کرد. من در کتاب «آثار هرات» شادروان استاد خلیلی چنین مشکلی داشتم. متن اساس ما، در سال 1309 خورشیدی به صورت سنگی چاپ شده بود و سرشار بود از غلطهای گوناگون. گاهی غلط بودن کلمه محرز بود و مشخص که کار کاتب کمسواد بوده است، مثلاً آنجا که «اسراف» را «اصراف» نوشته بود و «جوانمرد» را «خوانمرد». ولی همواره چنین نبود. مثلاً در این عبارت که استاد خلیلی از سیفی هروی نقل کردهاست. «در رعیتپروری و عدالتگستری و شجاعت و دلاوری ید و بیضا مینمود.» اینجا روشن است که «ید و بیضا» درست نیست و «ید بیضا» درست است ولی این نادرستی کار چه کسی بوده است؟ برخورد ما باید تابع تشخیصی باید که در مورد این خطا میدهیم. اگر خطا از کاتب باشد، باید متن را اصلاح کرد و در پاورقی یادآور شد. اگر خطا از استاد خلیلی باشد، باید متن را به همان صورت گذاشت و در پاورقی، فقط عیب آن را یادآور شد (چون قرار ما در این کار، حفظ نثر استاد خلیلی بود، حتی اگر معیوب باشد و ما میدانیم که «ید و بیضا» مثل «خط و مشی» از غلطهای رایج میان فارسیزبانان است و بعید نیست که در نگارش استاد هم رسوخ کرده باشد.) و اگر خطا از سیفی هروی باشد، دیگر این را یک عیب نمیبینیم که نیازمند اصلاح باشد، فقط در پاورقی یادآور میشویم تا خواننده بداند که این یک سهوالقلم مؤلف یا خطای تایپی نیست.
وقتی کار به این روشنی پیش برود، ویراستاران آینده نیز راحتتر خواهند بود، چون مثلاً میدانند که «ید و بیضا» در نثر استاد خلیلی هم دیده شده است، پس اگر آن را مثلاً در نثر محمود طرزی نیز دیدند، حمل بر اشتباه کاتب نمیکنند. این است که میگوییم غلطها گاهی از درستها درستترند، چون در آن درست، ردّ تحقیق گم میشود. کار ویراستار نباید رد گم کردن باشد.
ویژگیهای یک ویراستار خوب
بنا بر آنچه گفته شد، یک ویراستار خوب، باید جامع چندین فن باشد، یعنی حداقل وجود این خاصیتها در او ضروری است.
1. دانش فنی در رسمالخط، نقطهگذاری، تسلط بر شیوهنامهها و اصول فنی حروفچینی.
2. دانش و ذوق ادبی و آشنایی با شیوههای مختلف نگارش. (نگارش داستان، نگارش مقاله، نگارش زندگینامه و...)
3. آشنایی نسبی با موضوع کار، برای پیشگیری بعضی خطاهای علمی و محتوایی در اثر.
4. اطلاعات عمومی و آشنایی نسبی با فنون مختلف. در اینجا ذکر مثالی بد نیست. در کتاب «نقد بیدل» علامه سلجوقی، چنین عبارتی آمده بود: «در دیر عشق و یا هوس، اگر بعد از بهمیانآمدن پاکیهای جلیت و هفتبجة صبح مدتهاست که خضر عیسی را درآغوش نگرفته است.» و در نظر اول سخت مبهم است. اینجا اطلاعات عمومی ویراستار به کمکش میآید تا بداند که منظور از «هفت بجة صبح»، یک مارک مشهور تیغ ریشتراشی در افغانستان است که ۷_O'Clock بوده و علامه سلجوقی آن را ترجمه کرده است. پس برگردان این پاره برای یک خوانندة عام این میشود «به میان آمدن تیغهای ریشتراشی ژیلت و 7_O'Clock ...»
5. آشنایی با اعلام اعم از نام افراد، نام جایها و نام سازمانها و امثال اینها، چون به تجربه دیده شده است که بسیاری از غلطها در اعلام رخ میدهند و این، بهویژه در متون تاریخی بسیار خطرناک است.
۶. دقت، ریزبینی و حوصله.
۷. و بالاخره انگیزه و علاقهمندی در اصل کار، به گونهای که ویراستار نه فقط به اعتبار شغل، که به علّت علاقه به ارتقای کیفیت نشرات، به این کار بپردازد.
به هر حال، ویراستار خوب، کسی است که به کارش به عنوان یک شغل نمینگرد و هدفش هم صرفاً راضیکردن سفارشدهنده نیست، بلکه راضیشدن خودش از کار هم برایش مهم است. بنابراین، گاه یک ویراستار، بیش از محدودة اختیارات خویش در اصلاح متن میکوشد و این، بستگی به علاقهای دارد که به خود کار داشته است.
+ ویرایش (بخش دوم)
انواع ویرایش
کارهایی که برشمرده شد، از لحاظ ماهیت و نوع تخصص مورد نیاز نیز یکسان نیستند. بعضی مربوط به کتابآرایی اند، بعضی مربوط به نگارش و بعضی نیز مربوط به محتوای کتاب. بنابراین ویرایش یک اثر نیز انواعی دارد. در کتاب «شیوهنامة ویرایش»، این انواع را برای ویرایش برشمردهاند: «نمونهخوانی، نسخهپردازی، ویرایش متن، ویرایش علمی، ویرایش تخصصی، ویرایش سازمانی.»(2)
و در یک تقسیمبندی سادهتر، ویرایش را سه نوع دانستهاند; ویرایش فنی، ویرایش ادبی و ویرایش محتوایی. و من این سه را کمی شرح میدهم.
ویرایش فنی. در این نوع ویرایش، متن از لحاظ درستی و رعایت اصول تایپ، درستنویسی کلمات، نقطهگذاری، ارجاعها، فهرستها و مقدمات صفحهآرایی بررسی و اصلاح میشود. ویراستار بهندرت واژه یا جملهای را تغییر میدهد.
ویرایش ادبی. اینجا شیوایی و رسایی متن مورد نظر است و عبارتها از این نظر بهینهسازی میشوند. ولی ویراستار ادبی نباید عبارتی را به گونهای تغییر دهد که معنایش عوض شود، مگر این که عبارت در افادة آن معنی نارسا بوده باشد. در مجموع، کار ویراستار بیشتر با نثر کتاب یا مقاله است، نه محتوای علمی آن.
ویرایش محتوایی. اینجا ویراستار ـ که به واقع یک متخصص در موضوع مورد بحث نیز هست ـ اثر را از لحاظ علمی نیز میسنجد و به نوعی در محتوای آن دخالت میکند.
سطح و میزان ویرایش
اما همه آثار، به یک پیمانه از این سه نوع ویرایش برخوردار میشوند؟ مسلماً نه; و این بسیار مهم است که دریابیم هر اثر نیازمند چه نوع ویرایشی است.
غلطگیری تایپی (نمونهخوانی) سادهترین شکل ویرایش است که برای هر اثری ضروری مینماید. بهتر است که نمونهخوانی توسط کسی غیر از مؤلف صورت گیرد، چون مؤلف بنا بر انسی که با نوشتهاش دارد، چه بسا که کلمات را از ذهن میخواند و در درستبودن تکتک حروف آنها درنگ نمیکند، بهویژه اگر متن شعر یا داستان باشد.
همچنان بهتر است نمونهخوان، کسی جز ویراستار فنّی یا ادبی باشد، چون ویراستار غالباً ذهنش را درگیر درستنویسی و زیباسازی متن میکند و از دقت در کلمات غافل میماند.
از نمونهخوانی که بگذریم، ویرایش فنّی هم تقریباً برای همه آثار ضروری است، هم به لحاظ هماهنگسازی رسمالخط و نقطهگذاری و ارجاعها و هم به لحاظ پیشگیری از عادتهای نامطلوب نویسنده در این امور. من در طول این دوازده سال و در میان صدها کتاب و مقالهای که ویرایش کردم، فقط چند اثر را بینیاز از ویرایش فنّی ـ و نیز ویرایش ادبی ـ دیدم، همچون «چهها که نوشتیم!» اثر جناب رهنورد زریاب.
اما برای ویرایش ادبی و ضرورت و میزان آن، اظهار نظر کلی و قاطعی نمیتوان کرد. اینجا به واقع ما با انتخابهای گوناگونی روبهروییم و باید با درنظرداشت این اصول، برای هر اثر تصمیمی مناسب بگیریم.
1. یک اصل کلّی این است که هرقدر گرایش اثر به سمت یک متن ادبی باشد، باید ویرایش ادبی ما کمتر و توأم با احتیاط باشد. مثلاً ما حق ویرایش متن شعر را نداریم، چون در یک شعر، ممکن است تک تک کلمات هم برای شاعر مهم باشد. در شعر، حتی گاه ویرایش فنّی هم ناممکن میشود. مثلاً در بیت دوم از مثال زیر، نمیتوان مطابق دستور خط فارسی، «مغلند» را به «مغلاند» تبدیل کرد، چون ساختار آوایی و صوری قافیه بههم میخورد.
نگاه میکنی و حرف عشق از چشمت
رسد به آبی هفت آسمان، بلند بلند
بیا و باز نشابور کن مرا، بانو!
که دور چشم تو مژگان نه، لشکر مغُلند
به همین لحاظ، در کتابهای شعر، حتی یک کلمه را هم نباید جابهجا کرد، مگر این که ویراستار خود شاعری توانا باشد و صاحب اثر نیز چنین ویرایشی را از او خواسته باشد.
در متون ادبی، حتی در رسمالخط نیز باید الزامات اثر را در نظر داشت. مثلاً من در کتاب «آثار هرات» همة متن را به رسمالخط امروز برگرداندم، ولی در این بیت این کار ممکن نبود، چون صنعتی در آن است که در مصراع اول حروف سهتا سهتا به هم پیوستهاند و در مصراع دوم چهارتا چهارتا. با نگارش آن به سبک امروز (به لب به جای بلب)، این صنعت ضایع میشد.
خطت بلب شکر شکن مشک ختن
چشمت عبهر شمیم گیسوی عنبر
در داستان، کمی دست ما بازتر میشود و میتوانیم بعضی ویرایشهای ادبی را هم روا داریم، مثلاً میشود به جای «خریداری کرد»، کلمة «خرید» را گذاشت و عبارت را فصیحتر ساخت. ولی اینجا نیز رعایت ویژگیهای سبکی نویسنده لازم است و باز در گفتوگوهای داستان، ما حق تصرّف کمتری داریم، چون ممکن است نویسنده یک گفتار نادرست ولی رایج را از یک شخصیت داستانش نقل کردهباشد.
به همین ترتیب، هرچه از متون ادبی به طرف متون علمی حرکت میکنیم، ویرایش متنی راحتتر و ضروریتر میشود، چون به تجربه دیده شده است که نویسندگان این متون غالباً تخصصشان خارج از حوزة ادبیات است (مثلاً تاریخ یا جامعهشناسی یا علوم تجربی) و نگارش آنها بیشتر محتاج بهسازی میشود. از سوی دیگر چون این متون کمتر وجه ادبی دارند، ما نگران حفظ سبک نویسنده هم نیستیم و با آزادی بیشتری در کار تصرّف میکنیم.
2. معیار دوم، میزان تسلّط نویسنده بر اصول نگارش است. وقتی حس میکنیم که با نویسندهای آگاه روبهروییم، لاجرم باید میزان تصرفهای خود را کم کنیم. حتی خطاهای مسلم را باید با احتیاط اصلاح کرد و با خود نویسنده در میان گذاشت، چون ممکن است ما به خطا رفته باشیم. من در مواردی که با متونی از چنین نویسندگانی برخورد میکنم، حتی گاه شیوة رسمالخط خود را نیز به کنار مینهم و تابع نویسنده میشوم. کار من در کتاب «چهها که نوشتیم!» از رهنورد زریاب چنین بود و من آن را فقط نمونهخوانی تایپی کردم و بس.
البته این را هم باید در نظر داشت که گاه یک شاعر خوب، یک نویسندة بسیار بد است. یکی از آشفتهترین کتابهایی که من ویرایش کردم، از یک شاعر نسبتاً سرشناس بود. البته آن کتابی بود در تاریخ و جامعهشناسی و دایرةالمعارفی از انواع غلطهای نگارشی. بنابراین، نمیتوان ویرایش اثر را منوط به شهرت و آوازة مؤلف کرد، بلکه باید دید که میزان تسلط او بر اصول نگارش چقدر است.
3. و معیار مهم دیگر در انتخاب سطح و کیفیت ویرایش، میزان اختیاری است که از سوی ناشر یا مؤلف به ویراستار داده میشود. ولی به راستی تا چه میزان باید تابع مؤلف بود؟ ما ـ مگر در موارد استثنایی ـ اصول نگارش و ضوابط چاپ و نشر را بر خواستهای شخصی مؤلف ترجیح میدهیم، همچنان که یک پزشک بیش از خواست بیمار، تابع دانش و ضروریات پزشکی است.
4. میزان دسترسی به مؤلف هم ملاکی برای انتخاب سطح ویرایش است. وقتی مؤلف در دسترس است، با خاطرجمعی بیشتر میتوان در متن تصرف کرد و نتیجه را با او در میان گذاشت و احیاناً خطاهای خویش را دریافت. ولی وقتی مؤلف دور از دسترس است یا ارتباط دایمی با ویراستار ندارد، احتیاط بیشتری لازم میافتد. وقتی مؤلف درگذشتهاست، دیگر برای ویرایش ادبی متن او، تقریباً هیچ اختیاری نداریم و هرچه از زمان تألیف اثر بگذرد، حق تصرّف ما در آن کمتر میشود، بهویژه اگر مؤلف یا اثرش صاحب شهرتی باشد. گاه، ما حتی حق اصلاح خطاهای مسلّم و یا هماهنگسازی نگارش کلمات با شیوههای امروز را هم نداریم، یعنی ویرایش فنی هم محدود میشود. به همین ملاحظه، مثلاً من در کتاب «نقد بیدل» علامه صلاحالدین سلجوقی هیچ ویرایش ادبی را جایز ندانستم و در کتاب «آثار هرات» استاد خلیلالله خلیلی با احتیاط تمام عمل کردم و اگر هم تصرّفی شد، در پاورقی بود، یا در پرانتز.
از سوی دیگر، هر اثر نمایانگر نثر و نظم رایج در آن عصر و دوره است. بنابراین، ما گاهی برای حفظ اصالت نثر، ناچاریم از ویرایشهای مختصر هم بپرهیزیم. در اینجا به واقع همان «غلط»ها هم «درست» هستند چون نمایانگر ایناند که نثر فارسی در آن دوره این «غلط»ها را داشته است و این، به درد تحقیقات زبانشناسی میخورد. مثلاً در «آثار هرات» بسیار روی داده است که مرحوم خلیلی «چنانچه» را در معنی «چنانکه» به کار برده است. ما امروز این را نادرست میدانیم، ولی من در آن تصرّفی نکردم، تا اگر کسی خواست بر روی رواج همین نادرستی در نثر فارسی آن دوره تحقیق کند، به خطا نیفتد.
پس در متونی که مؤلفانشان دور از دسترس ما هستند (هم از لحاظ زمانی و هم از لحاظ مکانی) ویرایش باید بسیار مختصر، محتاطانه و همراه با علایم و نشانههای مشخصکننده باشد. مثلاً اصلاحات را در پاورقی یادآور شویم یا اگر در متن اعمال میکنیم، در پاورقی اصل کلمه را ذکر کنیم تا خوانندة متن، گمراه نشود.
5. معیار دیگر در سطح ویرایش، مخاطبی است که با کتاب روبهرو میشود. مسلماً وقتی کتابی از یک نویسندة افغانستان در ایران چاپ میشود، با معیارهای چاپ و نشر در این کشور چاپ خواهد شد و تغییری جدی در رسمالخط و یا حتی شکل نگارش کلمات (مثل دکتور / دکتر یا تیلفون / تلفن) خواهد پذیرفت.
با توجه به معیارهای بالا ـ که گاهی در یک اثر به طور متضاد وجود دارند ـ ویرایش ادبی کاری میشود ظریف، دشوار و محتاج دقت و احتیاط بسیار.
6. موضوع دیگری که ما امروز با آن سروکار داریم، ویرایش متنهای تایپشده است. امروزه بسیار متنها به صورت تایپشده به ویراستار میرسند، یا ویراستار متنی را که پیش از این تایپ و چاپ شده است، برای چاپ مجدد ویرایش میکند. در این موارد، احتمال وجود خطاهای تایپی را نباید از نظر دور داشت. بهترین کار این است که ویراستار به دستنویس اثر ـ اگر موجود است ـ دسترسی داشته باشد و آن را مبنای ویرایش سازد. اگر دستنویس موجود نبود، لاجرم باید به قدری حدس و گمان، البته همراه با احتیاط، تکیه کرد و این احتمال را از نظر دور نداشت که هر کلمهای در این متن، ممکن است غلط باشد و برعکس، هر کلمهای که بهراستی غلط به نظر میرسد، ممکن است درست باشد و ما ندانیم. از همین روی، برای ویراستار، متن دستنویس معتبرتر از متن تایپی است.
7. گاه، بخشهای گوناگون یک متن، بنا بر ماهیت متفاوت خویش، ویرایشهای متفاوتی را طلب میکنند. مثلاً اگر متنی حاوی نظریات مؤلف، نقلقولهایی از دیگران، شعرهایی از شاعران و آیاتی از قرآن باشد، در هر بخش ما یک رویه را در پیش میگیریم و به ترتیبی که ذکر شد، آزادی عمل ما محدود میشود. سخن نویسنده را میشود هرگونه ویرایش کرد; در نقل قول فقط ویرایش فنی مقدور است; در شعرها گاهی همینهم مقدور نیست و در آیات قرآن، فقط و فقط باید نمونهخوانی دقیق کرد و بس.
+ نگاهی به کتاب «همزبانی و بیزبانی»
این نقد، نوشتهء دوست دیرینم مجید نظافت، در همان اوایل انتشار کتاب «همزبانی و بی زبانی» در مجله شعر چاپ شد. من متاسفانه آن شماره از مجله را نداشتم و از دیدن نقد محروم ماندم تا این اواخر که آن را در نشانی انترنتی زیر و به نقل از مجله شعر یافتم.
http://www.iranpoetry.com/archives/000464.php#more///
اینک برای این که فیض مطلب عام تر شود آن را در وبلاگم نیز می گذارم. البته در مورد این نقد ملاحظاتی مختصر هم دارم که به یاری خدا در یادداشتی دیگر خواهم نوشت. اینک دوست می دارم که بیشتر نظرهای دوستان را بدانم.
محمدکاظم کاظمی
نگاهی به کتاب همزبانی و بیزبانی نوشته محمد کاظم کاظمی
مجید نظافت یزدی
حرف میزنیم و واژهها
فقط صداست
تیر بینشانهی
رهاست
همدلی که هیچ
همزبان در این زمانه
کیمیاست
حرف میزنیم و واژهها
فقط صداست
متاسفانه واژهها در خیلی از موارد و گفتگوها تا مرحله صوت و صرف صدا پایین آورده میشوند و غالبا سیاستبازان و دلالان چنین ظلمی بر واژهها روا میدارند. کلمات که باید هدایتگر شنونده باشند و دلالتگری کنند، در مذبح امیال و مقاصد ایشان بی هیچ تاسف و دریغی قربانی میشوند. انگار نه انگار که نخست کلمه بود و کلمه خدا بود، انگار نه انگار که حق سبحانه و تعالی به قلم و آنچه مینگارد قسم یاد فرمود. انگار نه انگار که...
در وانفسایی چنین که حتی بر کلمات ستم میرود و زبان ابزاری است که به جای مفاهمه به مغالطهاش گماردهاند، مگر اهالی شعر به عنوان امیران کلمات، دستی از آستین برآوردند و از تقدس کلمات و ارزش زبان موکدا بگویند و بنویسند و بکوشند همزبانی را به همدلی برسانند و فارسی را چنان که باید و سزد پاس بدارند و یادآوری کنند که فارسی، زبان شعر است و کلمات در شعر عین اشیایند. و همچنین به یادمان بیاورند که گستره زبان شیرین فارسی بزرگتر از مرزهای فعلی ایران است و چه بسا فارسیزبانانی که خارج از حیطه جغرافیایی ایران کنونی به این زبان شریف و نجیب مترنمند. چرا نباید حتی بعضی از تحصیلکردگان ما بدانند که بیشتر مردمان در افغانستان و گروه زیادی در تاجیکستان به زبان فارسی سخن میگویند و مینویسند و میسرایند و هنوز در پاکستان و هندوستان و چین و... زبان فارسی کم و بیش رایج است و هستند کسانی که در آنسوی دنیا به فارسی میگویند و مینویسند. بیشک همین ضرورت یعنی پاسداشت فارسی، زبانی که به شعر شناخته میشود و نیز تاکید بر گسترش و فراگیری آن، شاعر ارجمند محمدکاظم کاظمی را واداشته تا در کتاب قابل تامل خود با نام «همزبانی و بیزبانی»، دردمندانه و دلسوزانه، به قدر وسع خویش خواننده را متوجه گستردگی حیطه زبان فارسی کند و بکوشد زبان فارسی را از پس غبار لهجههای متعدد که به گوش شنوندگان سهلانگار، متفاوت مینماید زبانی واحد زنده و پویا نشان دهد. یعنی حقیقت را فرارویمان بگذارد تا بتوانیم با تکیه بر زبان مشترک و فراگیر و کهنمان، پا سفت کنیم و همچون گذشته بر قلههای فرهنگ و علم ایستاده باقی بمانیم که زبان بزرگترین میراث گذشتگان ماست و نقطه اتصال ما با گذشتهای که نبایدش از یاد برد و آدمی بی این پشتوانه، دور نیست اگر به جانداری غارنشین بدل شود. بگذریم.
کاظمی در مقدمه کتاب ارجمند «همزبانی و بیزبانی» علت تالیف کتاب را چنین توضیح میدهد:
«برای یک فارسیزبان هراتی که زبان را با لهجه شیرین شهرش فرا گرفته است و در نخستین سالهای تحصیل، یعنی فراگیری مکتوب این زبان به تبع کوچیدن به کابل با لهجه پایتخت کشورش آشنا شده و در آستانه پرداختن جدی به ادبیات، به ایران هجرت کرده و با لهجه مشهد و تهران سر و کار یافته، و به یمن ارتباط با اهل ادب نواحی مختلف ایران و افغانستان دایره آشناییش را با گویشهای گوناگون فارسی وسعت داده است، این تنوع گویشها در عین وحدت زبان میتوانسته است بسیار جذاب باشد کشف و ارزیابی شباهتها و تفاوتهای این گویشها کمکم به مسئلهای جدی بدل شد که حس کردم همین تفاوتهای اندک اگر بهدرستی تحلیل و ارزیابی نشود میتواند نقاط روشن اشتراک را در سایهای از بیخبری و بدبینی قرار دهد برای کسی که با اهل ادب مناطق هر دو کشور این مایه ارتباط و همدلی را یافته وجود این بدبینی چگونه میتوانست خوشایند باشد.
باری! نوشته حاضر حاصل تاملات پراکنده ایست که از دیرباز درباره زبان فارسی و بویژه زبان فارسی افغانستان داشتهام. کوشیدهام که این نوشته برخوردی عینی و ملموس در زبان باشد، نه کاوشی بیسرانجام در سنگنوشتهها و مدارکی که ما را از واقعیتهای موجود دور نگاه میدارد، از همین روی در بررسیهایم، از قرنهای سوم و چهارم هجری به بعد را در نظر داشتهام، یعنی از وقتی که این زبان هویت امروزینش را یافته است. واقفم که پرداختن به این مباحث کاری است شبیه راه پیمودن بر لبه تیغ، بیان بعضی از واقعیتها میتواند گوینده را از سوی دوستانی ایرانی به ملیگرایی از نوع افغانستانی متهم کند و طرح کردن بعضی سخنان دیگر میتواند همان انسان را در چشم فارسیزبانان افغانستان، خودباخته و بیهویت نشان دهد و من هر دو احتمال را از نظر دور نداشتهام. فقط امیدوار بودهام که مسیر اعتدال و انصاف را بپیمایم تا این تصورات از هر دو سوی به حداقل برسد. به همین ترتیب این نوشته میتواند از یک نگاه تلاشی برای همدلی بیشتر میان همزبانان و از نگاهی دیگر یک اقامه دعوی تلقی شود. این تا حدی به میزان توفیق نویسنده در پرهیز از تنشزایی بیجا بستگی دارد و تا حدی نیز به نگاه خواننده بسته است که تا چه مایه برای یک مواجهه درست با این حقایق آمادگی دارد.
من کوشیدهام کار این نوشته روشنگری در بعضی زوایای مغفول مانده یا مغفول نگه داشته شده باشد. نه کور کردن زمینههای همدلی.»
آنچه از این مقدمه برمیآید، جدای از هدف قابل احترام مولف در انجام کاری ارزشمند که همانا نشان دادن حیطه گسترده زبان فارسی حتی خارج از مرزهای ایران است، پارادوکسی است که مولف با آن روبروست و خود اشاره کرده است که چنین کاری شبیه راه رفتن بر لبه تیغ است. کاظمی، هم میخواهد زبان فارسی را به عنوان عمود خیمه فرهنگ و نقطه اشتراک مهمی بین فارسیزبانان ایران و افغانستان پاس بدارد و بر آن تاکید کند و هم به دنبال این تاکید، از برخورد متعصبین ایرانی و افغانی به یک اندازه بیمناک است. با این همه او به عنوان محققی خوشآتیه و البته آدمی صاحب احساس اگرچه در این کتاب نشان میدهد که کوشیده است جانب اعتدال را فرو نگذارد، اما آدمی، بدون احساس هم نیست. او هم در مقدمه و هم در بعضی از صفحات کتاب با همه تلاشی که کرده است، به زعم نگارنده کمی تا قسمتی تسلیم احساسات و پیشداوریهای ساخته و پرداخته خویش و دیگران شده است و از همین روست که در مقدمه میآورد: «و از نگاهی دیگر این مقدمه میتواند اقامه دعوی تلقی شود.» (ص 8) و از همین دو کلمه اقامه دعوی برمیآید که وی با همه تلاشی که مصروف اعتدال و پرهیز از تنشزایی کرده است در ناخودآگاه ملی خویش قصد اقامه دعوا نیز دارد، اگر نه میتوانست بگوید این مقدمه میتواند طرح مسئلهای باشد تا محققان و اهالی فضل چند و چون آن را به محک علم و تجربه به بررسی بنشینند. البته دور نیست اگر در این نوشتار هم با همه سعی و تلاش در پرهیز از احساساتیگری، در جملاتی از آن به کجراهه رفته باشم. و اما در همین جا تصریح کنم اگرچه در بعضی موارد با مسائل طرحشده کتاب مخالفم، اما بشدت با آن در کلیات موافقم و به جرات میگویم که کاش بسیاری از فضلای افضل و اساتید معظم بجای تالیف کتابهایی همچون «اسب در دیوان منوچهری» و طرح مسائلی غیرکاربردی و بدون ضرورت که تنها به درد ورق سیاه کردن و دانشنامه گرفتن میخورد به مسائل مبتلا به جامعه ادبی در فراخنای گستره زبان فارسی میپرداختند و آنقدر از انصاف برخوردار بودند که این کتاب را از جنبههای مختلفش عزیز میداشتند; جنبههایی چون کاربردی بودن آن و آوردن شاهد مثالهای فراوان، زبان راحت و بدون فضلنمایی و تعقید، همچنین غیرتکراری بودن موضوع آن (لااقل کمتر تکراری بودن آن) و آن را در همه جهات سرمشق کتابهای آتی خود قرار دهند و از غبار قرون بدر آمده و نزدیکتر به زمان ما نزول اجلال فرمایند و دست از این توهم که پرداختن به مسائل بهروزتر دور از شان جلیل فضلاست، برمیداشتند. کاظمی در این کتاب نشان میدهد که از دلسوزان زبان و ادب فارسی است و اگرچه هنوز به سنی نرسیده است که اساتید مطنطن و مفخم او را بشمار آورند، اما در عمل و به شهادت همین یک کتاب حتی اگر مجموعههای شعر و کتابهای روزنهاش را به حساب نیاوریم نشان داده است که او را باید حرمت گذاشت و عزیز داشت و از خادمین و زبان و ادبیات فارسی محسوب کرد.
کاظمی در این کتاب پس از مقدمه، تحت چند عنوان کلی و در ذیل آنها در عناوینی جزئی به ارائه مباحثش میپردازد. عناوین کلیای همچون طرح مسئله، بیان همزبانی، یک زبان و دو نام، افتخارات فرهنگی، داد و ستدهای زبانی، بهسازی زبان معیار در افغانستان، پایانه، پیوستها، و چندین عنوان جزیی، که نگارنده میکوشد از این پس با اشاره به بعضی از عناوین و طرح موجز مسئله مورد بحث تحت آن عنوان به موارد مورد اختلاف خویش با مولف ارجمند کتاب بپردازد. باشد که بحث پیرامون مباحث مطرحشده در این کتاب و چند و چونی هرچند کوتاه در مورد آن به معرفی پیشتر آن در جامعه ادبی منجر شود و صاحبنظران را بر سر ذوق آورد تا قلم از نیام درآورند و سره از ناسره گفتار مولف و اشارات نگارنده را فراروی آنان و خوانندگان قرار دهند.
طرح مسئله
تحت این عنوان، مولف به سابقه زبان فارسی و پیشینه آن در افغانستان اشاره میکند و متذکر آنکه «این زبان از قرنهای سوم و چهارم هجری در این منطقه رسمیت یافت و در گذر تاریخ با همه فراز و فرودهایش بخش عمدهای از مردم این کشور فارسیزبان ماندند و ادامه این سلسله به عصر حاضر رسید.» (ص 163)
در همین چند جمله که ذکر شد مولف آورده است: «سابقه زبان فارسی در افغانستان» که درستتر این بود که میگفت: «سابقه زبان پارسی در آن بخش از ایران، منطقهای که اینک افغانستان نام دارد و...» و سپس میآورد که بخش عمدهای مردم این کشور فارسیزبان ماندند و سر این سلسله به عصر حاضر رسیده است. آیا درستتر نبود که میگفت: «بخش عمدهای از مردم این منطقه فارسیزبان ماندند و حتی در قرون اخیر که مرزهای جغرافیایی به جدایی پارهای از ایران بزرگ حکم کردند و قسمت جداشده را افغانستان نامیدند، مردمان آن سامان زبان خویش را همچنان حفظ کردند و تا هنوز بخش عظیمی از ایشان به پارسی میگویند و میسرایند و مینویسند؟»
نکته دیگری که مولف در این مبحث میآورد طرح این مسئله است که: «ما هنوز نمیدانیم که این زبان را چه بنامیم، فارسی، یا دری یا فارسی دری. در تداول عامه همان فارسی رایج است ولی در مراجع رسمی از دری سخن میرود.» (ص 16) پاسخ این سوال روشن است. این زبان را باید که فارسی بنامند، همچنان که توده مردم آن سامان که از سیاست و پلتیک دورند آن را فارسی مینامند، همچنان که جهانیان و در محافل علمی همه عالم، زبان ایرانیان و افغانیان و تاجیکها را پرشین یا فارسی مینامند و همه تاکید نگارنده در اصلاح جملات اولیه مولف محترم ذیل عنوان طرح مسئله، از همین روی بود. اگر افغانیهای فعلی بپذیرند که تا چند قرن پیش، ایرانی بودهاند و زبانشان چون قاطبه ایرانیان فارسی بوده است، امروز پس از جدایی جغرافیایی، سرگردان انتخاب نام برای زبانشان نمیشدند و بی هیچ شک و شبههای زبانشان را همچنان که حقیقتا فارسی است فارسی مینامیدند.
بیان همزبانی
در این قسمت مولف بر آن است تا ثابت کند زبانی که در ایران فعلی به آن تکلم میکنند و زبانی که در افغانستان امروز رایج است یک زبان واحد است. اگرچه در ایران فارسی و در افغانستان دری نامیده شود، و بنده عرض میکنم اینجاست که این زبان واحد را باید به نامی واحد نامید و لاغیر.
کاظمی با ارائه جدولی از کلمات زنده مشترک در کابل و هرات و خراسان که در تهران کاربرد جدی ندارند به نزدیکی لهجه مردمان خراسان به لهجه مردمان افغانستان اشاره میکند. ازجمله این کلمات مورد اشاره یکی «داو» است که در افغانستان و خراسان رایج است و در تهران کاربردی ندارد. کاظمی «داو» را در تهران میدان بازی معنا کرده است که چنین نیست و عجبا که در اشاره به پیشینه ادبی این کلمه در پانوشت شاهد مثالی از اقبال ذکر کرده است:
سلطنت، نقد دل و دین ز کف انداختن است
به یکی داو، جهان بردن و جان باختن است
که در این شاهد مثال هم، داو به معنی میدان بازی به کار نرفته است. معنای کلمه داو میدان بازی نیست، نوبت بازی و دور قمار است و این کلمه تا هنوز در خراسان به همین معانی که گفتم دلالت میکند و در شعر اقبال نیز همین معنی را دارد.
در ذیل همین عنوان «بیان همزبانی» به عنوان فرعی ریشههای تفاوت واژگان میرسیم. در مبحث «ریشههای تفاوت واژگان» حال بحث اینست که اگرچه در زبان فارسی رایج در ایران و افغانستان بعضی از کلمات متفاوتند و در یکی از این دو منطقه، مردمان با آن آشنایی ندارند اما عدم اشتراک در چند واژه که میتواند به عوامل متعدد زمانی و مکانی مربوط باشد، هرگز به معنای این نیست که این دو لهجه، لهجه فارسی ایران و لهجه فارسی افغانستان دو لهجه از یک زبان واحد نیستند. کاظمی آورده است: »بعضی از این واژگان در روزگاران کهن در میان همه فارسیزبانان رایج بوده، ولی بتدریج بعضی از آنها از چرخه زبان محاوره، خارج شده است; ما را به دلایل و عوامل این امر کاری نیست، فقط میخواهیم روشن کنیم که این متروک شدن، در سدههای اخیر رخ داده است و ربطی به خاستگاه زبان ندارد.»
مولف در ادامه، چندین مثال ارائه میکند، از واژگانی که در افغانستان باقیند و در ایران متروک، و سپس به ارائه مثالهایی از واژگانی که در ایران باقیند و در افغانستان متروک، میپردازد و جالب اینجاست که همه این مثالها را در نمونههایی از اشعار فارسی سدههای گذشته فرارویمان میگذارد. ازجمله آن مثالها در اشاره به واژگانی که هنوز در افغانستان رایجند و در جغرافیای فعلی ایران متروک، نمونههای ذیل قابل طرحند (ص 36):
Oدیگدان: این کلمه، کلمهای فارسی است و براساس ترکیبسازی این زبان ساخته شده و تا به امروز در زبان مردم افغانستان رایج است، اما در ایران به جای آن، کلمه اجاق رایج است. به عنوان شاهد مثال ادبیات خاقانی و سعدی قابل ارائهاند:
شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
خاقانی
ز دیگدان لئیمان چو دود بگریزند
نه دست کفچه کنند از برای کاسه آش
سعدی
Oهشتن، هلیدن: به معنی گذاشتن
الا یا خیمگی، خیمه فرو هل
که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل
منوچهری
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظ
Oازار: به معنی زیرشلواری
میفروش است سیهکار و همه عور شدیم
پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید
مولانا
Oدسترخوان: به معنی سفره
هرکه جان خویش را آگاه کرد
ریش خود دستار خوان راه کرد
فردوسی
Oاما یکی دو نمونه از کلماتی که در ایران رایجند و در افغانستان فراموش شده محسوب میشوند:
Oشلوار که در افغانستان جای این کلمه را پتلون گرفته است، اما شاعر پارسیگوی هندیالاصل حضرت بیدل آن را دقیقا به همین معنی در اشعار خویش به کار برده است:
کله آنگه نهی که در فتدت
سنگ در کفش و کیک در شلوار
بیدل
خلقی است زین جنون زار، عریان بی تمیزی
دستار تا به زانو، شلوار تا به گردن
بیدل
Oمداد، کلمهای که در افغانستان کلمه پنسل جای آن را گرفته است، اما سنایی و جامی در سرودههایشان آن را به همین معنی که امروز ما از کلمه مداد درمییابیم، به کار بردهاند:
گر نخواهی ز نرگس و لاله
چهره گه زرد و گه سیه چو مداد
سنایی
گاه میخواهی از مداد امداد
میکنی شعر را چو شعر سواد
جامی
مولف در آخرین جملات این مبحث میآورد: «با آنچه گذشت میتوان به این دریافت رسید که همین تفاوت اندک میان زبان فارسی افغانستان و ایران هم عواملی کاملا طبیعی دارد و در هیچ جا به خاستگاه این زبان برنمیگردد. این، یک زبان واحد است که در دو کشور سرنوشتی متفاوت یافته است و پس از چندین قرن، چنین تمایزی از خود نشان میدهد. ما این تفاوت را میتوانیم تیغی بسازیم برای جدا کردن بیشتر همزبانان از یکدیگر و نیز میتوانیم تبدیل به یک قابلیت کنیم. برای بهرهمندی از تجربیات هم. (ص 48)
و اما آنچه در خاتمه این قسمت از کتاب «همزبانی و بیزبانی»، اشاره به آن ضروری مینماید، آن است که مبحثی که از منظر خوانندگان گذشت، از مباحث شیرین و زیبای کتاب است و حلاوت آن با ارائه نمونههایی از نظم و نثر فارسی دو چندان شده است در این فراز از کتاب، بحثی متقن و جذاب و کامل ارائه شده است. آنچنان که این قسمت از کتاب را به نوعی چکیده همه کتاب نیز میتوان شمرد.
تغییر نام زبان در افغانستان
در این بخش، چکیده سخن مولف آن است که زبان فارسی تا همین سالهای نهچندان دور (دهه سی در افغانستان) حتی از سوی مراجع رسمی «فارسی» نامیده میشده است و تنها در سالیان اخیر است که این زبان را در افغانستان «دری» نامیدهاند و از قول دکتر علی رضوی غزنوی بر این نکته تصریح شده است:
«برای اولین بار در قانون اساسی سال 1343 افغانستان، زبان رسمی کشور «دری» نامیده شد. (ص 66)
این بخش از کتاب و موضوع آن به قدری روشن است که جای چند و چونی برای نگارنده باقی نمیگذارد. اگرچه با چند جمله آخر این مبحث موافق نباشد با این همه نمیتوان از ذکر جملات استاد نجیب مایل هروی گذشت که در کمال سلاست و دقت، به موضوع تغییر نام زبان فارسی در افغانستان میپردازد. ایشان میگویند: «پس از هزار و اندی سال، عدهای در پی آن شدند که گنجینه علوم اسلامی را که به زبانهای عربی و فارسی فراهم آمده بود، بپراکنند و تاسیس کشورهایی نوپا و کشورداریهای نارس و ناپخته، خاصه در منطقه درازدامن فارسیزبانان، نامهای چندگانهای با صفتهای چندینگانه برای زبان فارسی عنوان کنند تا در پی آن عصبیتهای قومی و ملی مذهبی و غیره را بپرورانند و غده کور اختلافها را کورتر کنند... پس از آن که قلمروی یگانه زبان فارسی به شکل و هیات امروزینه درآمد زبانشناسان، خاصه ارباب زبانشناسی در روسیه شوروی در هر منطقهای، اسمی برای زبان مورد بحث عنوان کردند به طوری که فارسی معمول در ایران را فارسی خواندند و فارسی رایج در افغانستان را «دری» نامیدند و از فارسی متداول در تاجیکستان به تاجیکی تعبیر کردند. این اختلافات اسامی که اختلافات معانی و مردمی را نیز در پی داشت، رفتهرفته در میان زبانشناسان و دستورنگاران قلمروی سهگانه سیاسی زبان فارسی نیز راه یافت و بعضی از آنان بدون توجه به مقاصد غیرزبانی آن نظر به پروردن آن همت گماشتند....
آنان پی برده بودند که «اختلاف خلق از نام اوفتد» وقتی نامها جدا گشت پیامها نیز با شاخ و برگی و تغییر و تبدیلی از سرچشمه واحد به دور میافتد و مقاصد آنان برآورده میگردد. چندان که پس از تثبیت نامهای سهگانه برای زبان فارسی چنین شد. مفاهیم مذهبی، ملی، قومی، اقتصادی، سیاسی، و بسی مسائل دیگر که هیچ ارتباطی به نفس زبان ندارند در پی نامهای مزبور زایش و پرورش یافت و سوای اهل کتاب و ارباب قلم بیشتر پیشترینه فارسیزبانان سه منطقه سیاسی را از هم غریب و بیگانه کرد.» (ص 67)
افتخارات فرهنگی
در ذیل این عنوان همه حرف مولف محترم آن است که ایرانیان مشاهیر بزرگ تاریخ گذشته زبان فارسی را نباید ایرانی بخوانند و دلیل ایشان آن است که مثلا مولانا از مردم بلخ بوده است و بلخ از آن افغانستان است. عجبا که مولف هیچ توجه نمیکند که بلخ امروز در افغانستان واقع شده و تا همین سدههای اخیر بلخ و کل منطقهای که امروز افغانستان خوانده میشود جزیی از ایران بوده است. به نظر نگارنده این بخش از کتاب از عصبیترین بخشهای کتاب است و مواردی در آن مطرح میشود که قطعا به همدلی همزبانان منجر نخواهد شد. کاش در چاپهای بعدی این بخش به کلی از کتاب حذف شود که حذف آن، هدف نویسنده محترم کتاب را که همانا ایجاد وفاق و همدلی میان فارسیزبانان است، بیشتر برآورده خواهد ساخت.
داد و ستدهای زبانی
داد و ستدهای زبانی، عنوان یکی دیگر از خواندنیترین بخشهای کتاب است که چون موارد متعدد و پراهمیتی در آن مطرح میشود، سعی در خلاصه کردن کل این مقال در چندین جمله به شهادت مباحث خواهد انجامید. لذا خوانندگان عزیز را به مرور کامل این مبحث و خود کتاب ارجاع میدهم و تاکید میکنم این بخش از کتاب که همراه با شواهد متعددی نیز هست از ارجمندترین قسمتهای آن بشمار است. مولف در قسمتی از این مبحث، پس از چیدن صغری کبراهایی، آوردهاند: «دکتر وحیدیان کامیار غزلی از حافظ را آوانگاری کردهاند. پس از خواندن متن آوانگاری به نظر میرسد این لهجه کابل یا مناطق مرکزی افغانستان است.« لذا مولف محترم در پرده، حکم به اصالت لهجه فارسی افغانستان داده و لهجه امروز فارسی در ایران را، ارجح و اصلح ندانستهاند و گفتهاند: «باری، فارسی رایج در ایران هرچند از لحاظ واژگان غنیتر شده، از لحاظ آواها و مخارج روز به روز از اصل کهن خویش دور میشود. «و» و «ی» مجهول مدتی است از بین رفته، تفاوتهای حرف «غ» و «ق» برداشته شده و.... در حالی که اینها در گویش افغانستانی تفاوتی چشمگیر با هم دارند. مسلما تشابه روزافزون شکل آوایی کلمات به نفع زبان نیست.» (ص 114)
و بسا نکات قابل تامل دیگر که در آن میتوان یافت.
منبع: مجله شعر
+ نقد همزبانی و بیزبانی - قسمت آخر
همایون نوری / سنبله 1384 --------- بخش چهارم
V
اطمینان دارم اگر نگارنده کتاب "همزبانی و بی زبانی" بر مختصات و ویژگی های منحصر به فرد گویش تاجیکان، که بخش چارم مباحث ما یکسره به همین موضوع مزین شده است، اندکی حوصله می گذاشت و جستجوگرانه، چنانکه لغات فارسی ایرانی را با همین جستجو به دست آورده است، فرا چنگ می آورد، ما اکنون با گنجینه ای از سه گویش زبان فارسی مواجه بودیم. شاید بگوییم نی، کاظمی سعی خود را کرده است و تا همین اندازه کار او را بپذیریم. این حرف دیگری است که اندکی زمان می خواهم تا درباره اش فکر کنم. امیدوارم شما نیز به این زمان نیاز داشته باشید. به عقیده حقیر، نویسنده کتاب، بر اهمیت زبان تاجیکان اقرار داشته اما شاید منابع لازم و افراد مورد نیاز خود را پیدا نکرده است.
به سه نمونه از قلم نویسنده اشاره کنم :
"محمدکریم نزیهی (نویسندة کتاب تاریخ ادبیات افغانستان) نیز بر این باور است: «... و گروهی زبان بلخ، بخارا و مرو را زبان دری دانستهاند و جمعی زبان اهل بدخشان را و جماعتی گفتهاند، زبان دری مطلق زبان فارسی است و فارسی امروزی همان است. و به عقیدة نگارنده همین دو روایت و نظریة اخیر مقرون به صواب است و سایر اقسام زبان فارسی که در بالا تذکاری از آن رفت ( دری مندی، اهروی، سگزی، زاولی و... ) عبارت است از لهجههای مختلفة زبان دری، چه مراد از سیکزی لهجة اهالی سیستان، از هروی لهجة اهالی هرات، از سغدی لهجة اهالی سغدیانه. چه با وجودی که در ماهیت فارسی امروزی اختلافی نیست لَکن نظر به لهجات مختلفة هر مملکت و هر شهری فارسی آن به نام همان مملکت و یا همان شهر خوانده میشود. چون فارسی افغانستان، فارسی ایران، فارسی بخارا و حتی فارسی هند...»
صفحه 63 / یک زبان ویک نام
در این بخش نگارنده، به ریشه های زبان دری اشاره کرده است و نقل می کند که گروهی زبان بلخ، بخارا و مرو را زبان دری دانسته اند. و در بند بعد آورده اند: " به نظر میرسد ریشة این اختلاف نظر، در تحوّلاتی باشد که در جغرافیای سیاسی این مناطق در قرنهای پیش رخ دادهاست، بدین معنی که در روزگاران کهن، نه تنها ایران کنونی، بلکه بخشهایی از افغانستان، ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و حتّی پاکستان کنونی نیز با عنوان کلّی ایران نامیده میشدهاست. سامانیان که تختگاهشان در بخارا بوده، یک خانوادة ایرانی خوانده میشدهاند و یا انوری در قصیدة نامة اهل خراسان خویش، مرو را پایتخت ایران میداند، و این مرو، اکنون در خاک ترکمنستان واقع است.
ولی آن ایران بزرگ، به مرور زمان به پارههایی تقسیم شد که یکی از آنها، ایران کنونی است; و فقط در این پاره بود که زبان فارسی همچنان در اوج باقی ماند و تقریباً همهگیر شد." صفحه 75-76
پس نگارنده سامانیان را نیز به خوبی می شناخته است و حتما می دانسته اگر آثار باستانی سامانیان را بخواهد باید قطعه زمینی را در بخارا حفر کند، نه تکه زمینی در ایران امروز و حتی کابل و هرات را. بر این باورم که نگارنده کتاب همزبانی و بی زبانی باستانشناسی است که در این کتاب منطقه ای را حفر کرده است که می توان با دستاوردهای او گنجینه ای، نه چندان دیرینه سال برپا ساخت. و باری از قلم نویسنده بیاورم: " ...مرکز حکومت در دورة سامانیان در بخاراست، در دورة غزنویان به غزنی افغانستان منتقل میشود و در دورة سلجوقیان به مرو (ترکمنستان کنونی) انتقال مییابد. پایتخت خوارزمشاهیان گرگنج است و پس از آن هم که دیگر حملة مغول پیش میآید و حکومت ایلخانان که مرکزیت واحدی ندارد ، در دوران لشکرکشیهای تیمور گورکان، پایتخت به سمرقند منتقل میشود و در دورة حکومت اخلاف او، این هرات است که مرکزیت سیاسی و فرهنگی مییابد. بالاخره با ظهور صفویان، حکومتی در اصفهان پای میگیرد که نخستین دولت مستقل و قدرتمند در داخل مرزهای ایران کنونی است، و این قرن دهم هجری است. جالب این است که در این دوره نیز مرکزیت شعر و ادب فارسی، نه در اصفهان، بلکه در دهلی است،" صفحه 86
کاظمی تحلیل درستی از این جریان در طی اعصار و قرون گذشته دارد.بگذرد. تمام حرف من این است که نویسنده باید به این بخش توجه می کرده که نکرده است و امیدوارم روزی چنین حرکتی را از جانب ایشان و دیگر زبان شناسان میهنم شاهد باشم. حقیر به زودی تحقیق جامع و مفصلی را از داکتر حبیب الله شاکری، که مقیم کانادا است و من بسیار نظریات او را باور دارم. بر همین صفحه نمایش خواهم داد که مورد مطالعه دوستان جانی و هم میهنان اندیشه ورزم واقع شود و باید بگویم ناچارم مدتی از کتاب همزبانی و بی زبانی فاصله بگیرم چرا که نبشته ای که از سر بی میلی باشد به مرگ موش هم نمی ارزد. پس از شما عزیزان رخصتی می خواهم تا با تمرکز فکر بیشتری به ادامه این بحث دل دهم. دلم برای کتابی که در دست من است می سوزد چرا که از فرط حاشیه نویسی و خط کشی قابل خواندن نیست. و به فرموده داکتر خویی " خورشید را گواه می گیرم" که قصدم از حاشیه نویسی تخریب شخصیت نگارنده فهیم و با ذوق و دانشمند این کتاب نبوده است. بل دلم می خواسته است که این نکات در کار زبان شناس میهنم یعنی جناب مستطاب انجینیر محمد کاظم کاظمی نباشد. با این وجود از جان مایلم که نظریات جناب کاظمی را در باب آنچه تا کنون رفته است بنوشم و به امید باری تعالی، باری دیگر این بحث شیرین را به اتفاق ایشان زنده کنیم. می دانم که نا گفته بسیار مانده است. و اگر بحث نو شود مطمئن باشید که از همین جایی که تمام شده است آغاز خواهد گرفت.
+ ملاحظاتی درباره نقد «همزبانی و بیزبانی»
نقدی که جناب همایون نوری بر کتاب «همزبانی و بیزبانی» من نگاشته بودند، در چهار یادداشت، در وبلاگ من درج شد. باید هماکنون بگویم که من از این نقد بهرهها بردم و برخلاف بعضی دوستان دیگر، معتقدم که نقد خوبی نگاشته شده است. دقت نظر، انصاف و تعادل آقای نوری در این نقد را میستایم و یادداشتهایی هم که در پی میآید، به واقع به جاهایی اشاره دارد که به گمان من این صفات در آن کمتر است.
البته این بدان معنی نیست که ما هر آنچه ایشان گفتهاند موافق باشم. مسلماً ما اختلاف دیدگاه داریم و لزومی ندارد که برای موارد اختلاف در دیدگاه، به پاسخگویی برخیزم. من دیدگاهم را در کتاب گفتهام و ایشان هم دیدگاهشان را در این نقد نوشتهاند. من البته بر اساس آن دیدگاه، هنوز برآنچه در کتاب گفتهام باور دارم و اگر در پی پاسخگویی بر نمیآیم، به این اعتبار است که به دیدگاه ایشان هم احترام قایلم.
اما چنان که گفتم، در بعضی جایها، به گمان من سوء تفاهمی رخ داده یا ایشان از حرفهای من برداشت دیگری کردهاند. فقط این موارد را توضیح میدهم. در بعضی موارد هم به گمان من سخن ایشان مطابق با واقعیت نیست، مثل آنچه در بند 3 از پاسخنامهام ذکر کردهام.
اول یک نکته کلی را بگویم که به باور من، تشبیه موقعیت فارسیزبانان افغانستان و ایران به بازی بولینگ، اگر بدین معنی باشد که یکی پین است و دیگری توپ، درست نمینماید. ما به واقع همه در موقعیتی مشابه هستیم و بیشتر در مقام پین هستیم نه توپ. ما، در برابر توپی که به سوی ما پرتاب شده است، صف کشیدهایم. پس میتوانیم به هم کمک کنیم و به هم تکیه دهیم. من فارسی دو کشور را دو جهان نمیدانم که یکی در پی تخریب دیگری باشد، بلکه بخشهایی از یک جهان میدانم، جهان زبان فارسی. این یک اختلاف اصولی میان دیدگاه ما دو تن است. من مرزهای سیاسی را از مرزهای زبانی جدا میدانم و در کلیه مباحث بر این اصل عمل کردهام. ایشان مرزهای سیاسی را برای زبان هم ملاک اعتبار میدانند و به همین لحاظ، هر آنچه را از بیرون این مرزها بیاید، نوعی تهاجم به هویت خویش میدانند. این ریشة بسیاری از اختلافنظرهایی است که ما داریم.
اما اینک موارد سوء تفاهم یا کمدقتی ایشان (به گمان من).
1. من در جایی عبارت «شیوة مختار» را به کار بردهبودم و گفتهبودم از فلان شیوة مختار باید عدول کرد. این «مختار» به معنی «اختیارشده» یا «انتخابشده» است. جناب نوری آن را «خودمختار» تصور کردهاند و گمان بردهاند که من گفتهام باید از «خودمختاری» عدول کرد.
2. جناب نوری فرمودهاند که «کاظمی... به ملت افغان ارایه طریق می کند که بهترین را برگزیند و اندک اندک خودش را به زبان ملت ایران نزدیک کند.» نیمة اول این جمله درست است، یعنی من به واقع در پی بهترین هستم. ولی نیمة دوم، نه. من گمان نمی کنم در جایی از کتاب «ارائه طریق کردهباشم که باید اندک اندک به زبان ملت ایران نزدیک شد.» بحث من داد و ستد است، یعنی همه ما بهترینها را برگزینیم. به طور کلی نظر من این است که فارسی افغانستان در نظام آوایی خویش قویتر و غنیتر است و فارسی ایران در نظام واژگانی خویش. به همین دلیل، من علیرغم پذیرش بعضی واژگان رایج در ایران، هیچ گاه استفاده از نظام آوایی ایران را توصیه نمیکنم. یعنی به گمان من لهجة کابل (البته اگر کمی تلطیف و رقیق شود) بهتر از لهجه تهران است. (منظورم از لهجه شکل آوایی زبان است.) این را در کتاب هم گفتهام و حتی از مرحوم ملکالشعرا بهار هم سخنی در این مورد نقل کردهام. (رک صفحات 112 تا 115 کتاب.)
3. ایشان فرمودهاند « هیچ کدام از فرهیختگان جامعه و مردم ایران در مکالمات و نوشتار خود از واژگان به عنوان نمونه فرهنگستان زبان و ادب فارسی ایرانی و رسانه های ایران استفاده نمی کنند. هیچ آدم قابل و عاقلی را نمی یابید که در نوشته و گفته اش به جای کمپیوتر بگوید رایانه، و به جای هلیکوپتر مثلا بگوید بالگرد و به جای سوبسید بگوید یارانه.» این سخن جناب نوری دقیق نیست و هیچ با واقعیتی که ما در ایران میبینیم سازگاری ندارد. بسیاری از واژگان ساختهشده در این چند دهه در ایران، نه تنها در میان نخبگان که در میان مردم هم رایج شدهاند و نه تنها در ایران، که گاه به افغانستان هم راه یافتهاند. من نمیدانم چرا آقای نوری با چنین قاطعیتی حکم داده اند و گفتهاند «هیچ کدام از فرهیختگان...» اگر آقای نوری اینجا بودند و مثل من در خواربارفروشی میشنیدند که مشتری به دکاندار میگوید «شیر یارانهای داری یا نه؟» مسلماً با این قاطعیت قید «هیچکدام» را به کار نمیبردند. هنوز یک دهه از پیدایش این کلمه نگذشته است که هماکنون به راحتی جای «سوبسید» را گرفته است. از این که بگذریم، چرا از دهها و یا صدها واژه و ترکیب جاافتادة دیگر یادی نمیشود؟ من فقط چند واژه یا ترکیب را که با «باز» شروع میشود ذکر میکنم تا دانستهشود که دامنة اینها تا چه حد گسترده است.
«بازده» به جای «راندمان»، «بازتاب» به جای «انعکاس»، «بازداشت» به جای «توقیف»، «بازجو» به جای «مستنطق»، «بازرس» به جای «مفتش» و همچنین «بازخرید»، «بازدارنده»، «بازبینی»، «بازیافت»، «بازشنوی»، «بازمانده»، «بازپروری»، «بازسازی»، «بازآفرینی» و بسیار واژة دیگر از این دست. اینها مختص ایران هم نیست. «بازسازی» هماکنون در افغانستان جایگزین «اعمار مجدد» شده است و میبینید که چقدر کاربرد دارد.
به گمان من این اشتباه است که ما به اعتبار بعضی از واژگان نامأنوس ساخته شده توسط یک نهاد مثل فرهنگستان، کل یک جریان گسترده واژهسازی و واژهگزینی را رد کنیم، چون در این جریان، نویسندگان، شاعران، مترجمان، استادان دانشگاه و حتی گاه مردم عادی هم دخیل هستند و اینها حتی گاه هوشمندانهتر و زندهتر از فرهنگستان عمل میکنند.
بنا بر این به نظر من بحث «واژگان احمقانة فرهنگستان»، بر فرض که بر این احمقانهبودن باور داشته باشیم، به موضوع مورد بحث ما دخلی نمییابد. ردیف کردن واژگان احمقانه مثل این است که ما در بحث اختراعات و اکتشافات بشری، فهرستی از احمقانهترین اختراعات را تهیه کنیم و به این اعتبار، هر اختراعی را رد کنیم. من نمیدانم اگر «کاشانک» به معنی «آپارتمان» و «ناپیشهکار» به معنی «آماتور» و حتی «بالگرد» به معنی «هلیکوپتر» قابلیت رایج شدن را ندارند، واژههای «روزنامه» و «دانشگاه» چه گناهی کردهاند؟
ما که چشم و گوش بسته تابع فرهنگستان یا هر جای دیگری نیستیم. خدا به ما عقل و هوش داده است و میتوانیم با این عقل و هوش خدادادی، آنچه را میپسندیم و به صلاح میدانیم برگزینیم و هرآنچه را نمیپسندیم دور افکنیم. به هر حال من در هیچجایی از کتابم به طور مشخص از فرهنگستان دفاع نکرده و خود را به پیروی چشم و گوش بسته از آن ملزم ندانستهام. سخن من درباره فرهنگستان در کتاب «همزبانی و بیزبانی» این است و گمان نمیکنم سخنی بیجا باشد: « ما برای تعیین سرنوشت زبان فارسی، به یک مرکزیت غیرسیاسی نیاز داریم، یک فرهنگستان مشترک که حدّاقل در سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان اعتبار و رسمیت مساوی و کافی داشته باشد. اکنون فرهنگستان زبان و ادب فارسی در ایران فعّال است، ولی هنوز نتوانسته هویتی فراملّی بیابد و این، بیسببی نیست. فارسیزبانان غیرایرانی، تا خود حضور پررنگی در فرهنگستان نداشتهباشند، در پذیرش مصوّبات آن تأمل و تردید به خرج میدهند. در واقع، در رسمالخط و واژگانی که از سوی فرهنگستان پیشنهاد شده، ویژگیهای زبان فارسی افغانستان و تاجیکستان در نظر گرفته نشدهاست.» (همزبانی و بیزبانی، ص 147)
ببخشید که این بخش از پاسخنامه کمی طولانی شد. فقط خواستم اطلاق بیجای آن قید «هیچکدام» را نشان دهم.
4. در مورد بحث تشابه گویش فارسی هرات با ایران، ایشان سخن مرا درست دریافت نکردهاند و فرمودهاند « در ادامه کاظمی، نقش رسانه ها را در این جریان موثر می داند.» گویا جناب نوری چنین برداشت کردهاند که من تشابه فارسی هرات با فارسی ایران را براثر رسانهها دانستهام، در حالی که چنین نیست و من در صفحه 29 کتاب این باور را رد کردهام. من به طور کلی مدافع وضعیت فعلی نظام رسانهای نیستم و بلکه برآنم که رسانهها به راستی گویشهای محلی را به انزوا کشاندهاند و چه بسیار غلطها که از این راه بر زبان مردم رایج شده است. اما تشابه گویش هرات و خراسان ایران را یک تشابه طبیعی و تدریجی میدانم که میان همه نواحی همجوار در این قلمرو وسیع وجود دارد و به گمان من، ربطی به مناسبات بازرگانی صرف نمییابد، همان گونه که تشابه گویش بدخشان و تاجیکستان را هم نمیتوان به مناسبات بازرگانی ربط داد، هرچه این مناسبات هم در حد خودش مؤثر بوده است.
5. در مورد گویش هزارگی من باید روشن کنم که بحث اصلی من، نوشتن متون نثر با این لحظة غلیظ است، یعنی همان کاری که نمونهاش را هم آوردهام. اما بحث شعر جداست و می دانیم که شعر محلی بیشتر ارائة شنیداری دارد تا نوشتاری. آن مثالی هم که ایشان از آن شاعر مشهدی آوردهاند، البته شعر است و نه نثر. البته اگر جناب نوری به جای آن شعر مشهدی، یک داستان مشهدی را (بر فرض وجود) ذکر میکردند، قضیه فرق میکرد. و شاید از همین روی است که من هیچگاه لهجه هزارگی در شعرهای استاد خادمحسین بیانی و امثال اینها را رد نکردهام.
این را هم بگویم که اخیرا همان جناب م. کوهدامنی (محمد جواد خاوری) که من بخشی از داستان «خوردگک نادو»ی ایشان را نقل کرده و نقد کردهام، در کتابی که در دست نگارش دارد، این روش را ترک کرده و یک روش بسیار متعادلتر را برگزیدهاست. واقعیت این است که نخستین مجموعه افسانة خاوری که چنین لهجه غلیظی داشت، توفیق چندانی در بازار کتاب نیافت.
۶. و بالاخره این را بیفزایم که به نظر من در بعضی جایها لحن جناب نوری فاقد متانت و وزانتی بود که شایسته چنین مطلبی است، به ویژه آنجا که درباره برنامه تلویزیونی آقای سهیل محمودی نظر داده بودند.
نکات دیگری هم در این نقد به نظرم میرسد ولی آنها بیشتر به اختلاف دیدگاه ما بر میگردد و در این مجال قابل حل نیست. من فقط مواردی را نوشتم که به راستی از مقوله «کمدقتی» یا «سوءتفاهم» بود. البته چنان که گفتم، این نکات، هیچگاه از ارزش نقد ایشان نمیکاهد و من از آن بهرهها بردم، به ویژه در مورد آشنایی با فارسی تاجیکستان.
+ نقد کتاب همزبانی و بیزبانی (بخش چهارم)
همایون نوری / سنبله 1384 --------- بخش چهارم
در دو بخش پیشین، به دو زبان و گویش پشتو و هزاره کم و بیش پرداختیم. در این بخش بر آنیم تا نیم نگاهی به زبان و گویش تاجیکان افغانستان و بخارا (تاجیکستان امروز) بیفکنیم. چرا که بحث درباره کتابی است که می باید به مسئله همزبانی در گستره فارسی ربانان می پرداخت.
علت این توجه، شرح این مشکل است که پایه بحث ما تا کنون در باب کتاب همزبانی و بی زبانی، پالایش زبان از واژگان بیگانه و نامأنوس و حتی بی مفهوم بوده است. تأکید نویسنده کتاب نیز همین است. در این بین نکته پر اهمیتی از قلم افتاده یا فراموش شده، به هر حال به آن توجهی نشده است. گویش و دایره واژگانی تاجیکان، از حیث مقایسه های زبانی، به مراتب از گویش ایرانی، ارجحیت داشت که می باید به این بخش نیز توجه می شد. چرا که این دایره واژگانی دایره ای بکر و اصیل است و به ندرت با زبان عربی و حتی روسی صد البته انگلیسی و فرانسوی هم نشینی داشته و باید بگویم ، اگر قرار است مقایسه و یا پالایشی صورت گیرد این پالایش بیش از همه می باید چشم به نحوه و ساختمان ترکیبات زبانی تاجیکی داشته باشد تا ایران. هر چند که در ایران هم، ترکیبات خوبی می توان یافت. بسیار مایلم در آغاز بحث، چند ویژگی زبانی در حوزه گویش تاجیکان را نام برم و از آن پس همین ویژگی ها را در ادامه این مباحث دخالت دهم.
الف) بر پژوهشگران حوزه زبان هایی شرقی روشن است که تاجیکان زیباترین نوع ترکیب سازی را در دایره واژگانی خود دارند. تاجیکان که به راستی خود را مهد زبان پارسی دری می دانند، همواره در ترکیب سازیهای خود به اصالت، منطق و ارزش معنوی توجه داشته اند. به عنوان مثال «حریق» عربی در کابل متداول است، ایرانیان به حریق، «آتش سوزی» می گویند که البته بهتر از حریق است اما واژه متداول در نزد تاجیکان به مراتب از هر دو تداول برتر است. «سوختار» واژه متداول در بخاراست. می بینید که چه تفاوتی در این میان وجود دارد. اولی عربی است، دومی غیرمنطقی است، چرا که مگر آتش هم خودش را می سوزاند. و از چند جهت دیگر هم غیر منطقی است. پس « سوختار » از هر حیث جامع و کامل به نظر می رسد. همین اتفاق در این واژگان تاجیکی نیز رخ داده است:
«شب کور» به جای «شب پرک بال چرمی» و «خفاش.
«حاجتخانه» به جای «تشناب» (wc) و «دستشویی»
«صورتگیرک» به جای «کامره» و «دوربین عکاسی»
«موی لب» به جای «بروت» و «سبیل»
و بسیار واژگان دیگر که در جای خود به آن ها می پردازیم.
ب) با توجه به اقامت یک ساله ای که حقیر در شهر دوشنبه داشته ام. برایم جالب بوده است که تاجیکان در ترکیب سازی ها و اصطلاحات خود هر گاه به اجبار از کلمه ای عربی استفاده می کنند. واژه عربی به توسط واژه ای پارسی شکسته می شود. این جریان در ایران بلعکس است.به عنوان مثال ایرانیان به آسانی ترکیباتی چون افغان ها و حتی مثلا کردها را عربی می کنند و می گویند « افاغنه » و « اکردا » و نیز در ترکیب سازی های خود « کارخانه ها » ی فارسی را به « کارخانه جات » تبدیل می کنند. سبزیجات و میوه جات و ... از همین قسم است. همین جریان در ترکیب سازی زبان فارسی ایرانی بسیار تأثیر گذار بوده است. به عنوان مثال دوستان ایرانی «تمدیدکردن» و بسیار ترکیباتی از این گونه را به راحتی استفاده می کنند در حالی که تاجیکان به ندرت چنین شیوه ای دارند. در این موارد کاملا به واژگان پارسی دقت دارند و به جای مثلا «تمدید کردن» از ترکیب «دراز کردن» استفاده می کنند. چنانکه به خوبی به «مدرک تحصیلی» و حتی «شهادتنامه» می گویند « گواهینامه» کاملا اصیل و زیبا.
ج) «ک» پسوند، که به آخر اسم یا صفتی افزوده می شود. بسیار در پروسه ترکیب سازی در میان تاجیکان مورد استفاده قرار می گیرد.به عنوان مثال «کرمک» به جای پیله ابریشم و «ریش تراشک» به جای پل ریش و تیغ ریش و «بلندگویک» به جای میکروفن و «نان خورک» به جای چاشت و نهار ظهر و یا «پاک کنک» به جای پنسل پاک و مداد پاک کن و بسیار از این نمونه ها که در جای خود به آن ها خواهیم پرداخت.
د) از دیگر مختصات زبان تاجیکان، توجه ویژه ای است که در این گویش به حالات، مختصات، حرکات موسیقیایی، جوانب روحی و روانی واژه و اخلاقیات اصیل (همان شرم و آزرم مولانا ابوالقاسم فردوسی) روا داشته می شود. به عنوان نمونه در کابل می گوییم « سنتراج » و در تهران می گویند « شورت » هر دو فرنگی هستند و اما در دوشنبه به همین کلمه می گویند« ازارچه تهپوش» و گاه به ازارچه و گاه به تهپوش قناعت می شود. هر دو بسیار زیبا و کامل است. به همین گونه است وقتی به جای رشوه می گویند « پاره » و به جای « خسیس » می گویند « گرسنه » و به جای ساکت و چپ می گویند « آرام » و بسیار جایگزینی های زبانی دیگر که به نوعی «شعبده بازی» در زبان به شمار می آید.
شعبده بازی را هم می گویند «مسخره بازی». دقیقا حرف من در همین نکته است. در چند سطر بالا از « شعبده بازی » استفاده کردم. مناسب هم بود . اما نمی توانم از « مسخره بازی» در همان مقام استفاده کنم . چرا که: «هر سخن جایی و هر نکته مقامی (مکانی) دارد»
این مختصات و چند ویژگی دیگر از گویش تاجیکان در مباحث آتی بررسی خواهد شد.
+ نقد کتاب همزبانی و بیزبانی (بخش سوم)
همایون نوری / سنبله 1384
تیر یک لحظه در آغوش کمان می باشد
نخست اتفاقی که در کتاب "همزبانی و بی زبانی" افتاده است، مقایسه در سطوح مختلف زبانی و گویشی ست. مقایسه ای دلسوزانه و گاه از سر عدم اطلاع و اشراف بر ریشه های زبان و گویش افغانستان. ایراد من بر این مقایسه دلسوزانه نیست، ایراد آنجاست که چگونه می توان از طرف ملت و فرهنگی آنهم یک تنه رأی صادر کرد. (مثل همان پیشنهاد بسیار خطرآفرین تغییر ماههای افغانی از مثلا سنبله به شهریور / ص 133.4 و فراوان پیشنهادات دیگر)محمد کاظم کاظمی که خود کودکی را در هرات گذرانده و نوجوانی را در کابل و جوانی را در ایران، مدت مدیدی ست چنان که خود می گوید از میهنش دور افتاده است. باید به او حق داد. چرا که دوری از هر موقعیت فرهنگی، موقعیت فرهنگی تازه ای می آورد. موقعیت فرهنگی او در گذشته هرات زمین بوده است و اکنون ایران زمین. هرات از بسیاری جهات در حوزه زبان و گویش، به زبان و گویش فارسی ایرانی نزدیک است این اصل را هم می توان در کتاب جناب کاظمی جست و نیز از ملاحظات دیگر نیز قابل تحلیل و توجیه است. کاظمی در صفحه28کتاب، واژگان متفاوت، در کابل، هرات و ایران را دسته بندی می کند و می نویسد:
" دسته اول. واژه هایی که در کابل متفاوت است، ولی در هرات، با تهران تشابه دارد نه با کابل. از این نوع واژگان بسیار است و من فقط چند نمونه را نقل می کنیم.
کابل هرات ایران
----------------------------------------------------------------
بادرنگ خیار خیار
---------------------------------------------------------------
برنج پلو پلو
---------------------------------------------------------------
بوره شکر شکر" ص 28
--حدود 85 فی صد کلمات در هرات و ایران مشابه است-----
در ادامه کاظمی، نقش رسانه ها را در این جریان موثر می داند و این سئوال را بر جا می گذارد که آیا جناب کاظمی این تشابهات را، حاصل همین حداقل چند دهه اخیر می داند که رسانه با تعریفی که جناب کاظمی از آن دارد، منظورشان بیشتر رادیو و تلویزیون و کتاب و مجله است. اما گمان نمی کنم این تشابهات در اثر دو سه دهه گذشته ایجاد شده باشد. نکته ای را که کاش جناب کاظمی عنوان می کرد.
می دانیم که هرات نزدیکترین شهر به ایران است. از دیرباز مرکز تبادلات تجاری و بازرگانی ایران و افغانستان بوده است. اخیرا در صفحه ای ادبی از دوستان ایرانی گفتگویی می خواندم از "محمد علی سپانلو" شاعر ایرانی، در آن نقل شده بود که او خود در دوره ای مابین هرات و تهران در رفت و آمد بوده است و به امور بازرگانی مصروف بوده است.سپانلو در این گفتگو چنان با حسرت درباره هرات و فرهنگ افغانی سخن گفته است گویی یک بار در عمرش به سالون بولینگ رفته است. افغانستان برای او نوستالوجی غریبی است . تمام حرف من هم حفظ همین نوستالوجی است. چرا باید کاری کنیم که با این مفاخر فرهنگی خود را در موضع ضعف قرار دهیم. بی جهت جناب کاظمی درباره آنها بحث کرده است که جلال الدین افغانی درست است یا جلال الدین ایرانی و اخوند خراسانی درست است یا آخوند هراتی. نمی دانم این بحث ها شاید در مراجع آکادمیک ایران درس داده می شود که جناب کاظمی خود را به این امر مجبور ساخته است. شاید. باز اگر چنین باشد، هیچ به صلاح فرهنگ ما نیست که بر سر چنین حرفهایی وقت صرف کنیم.
" تو افغانی و خراسانی هستی، از بالا به پایین نگاه کن نه بلعکس" (7)
تجارت و بازرگانی ایران و افغانستان از دیر باز در شهر هرات پایگاه داشته است و حتی به یاد دارم که در کابل و نه در هرات، پدرکلانم از سفرهایش به ایران بسیار گفته است. پدرم نیز که خود از علاقه مندان به کتب و نشرات ایرانی بود تا آن اندازه پیشرفت کرده بود که نام اغلب خیابان های تهران را می دانست. پس باید بگویم که رسانه ها هیچ نقشی در این جریان نداشته اند. بل نیاز حاصله از داد و ستد های تجاری عامل اصلی است. رسانه ها نه تنها در این جریان نقشی نداشته اند بل در گسترش زبان فارسی نیز نقش چندان عمیقی نخواهند داشت چرا که هنوز که هنوز است، هیچ کدام از فرهیختگان جامعه و مردم ایران در مکالمات و نوشتار خود از واژگان به عنوان نمونه فرهنگستان زبان و ادب فارسی ایرانی و رسانه ها ی ایران استفاده نمی کنند. هیچ آدم قابل و عاقلی را نمی یابید که در نوشته و گفته اش به جای کمپیوتر بگوید رایانه، و به جای هلیکوپتر مثلا بگوید بالگرد و به جای سوبسید بگوید یارانه. نمونه اش زبان شناس ایرانی است. داکتر محمد رضا باطنی در مقاله ای با عنوان زبان شناسی نوین، چنین می نویسد:
" ... غرض از این کار این است که برای کامپیوتر برنامه یا پروگرامی تهیه شود که بر اساس آن بتواند از یک زبان به زبان دیگر ترجمه کند..." (8)
جناب کاظمی به نقش رسانه اشاره کرده بودند و جالب توجه ایشان خواهد بود اگر بدانند باری اغلب زبان شناسان خبره ایرانی منتقدان درجه اول همین رسانه ها در ایران به شمار می آیند. باز از داکتر باطنی نقل می کنم. داکتر مقاله ای دارد به نام رادیو تلویزیون، دو قیم زبان فارسی. می نویسد:
" بنابراین از لحاظ زبان شناسی هیچ دلیلی وجود ندارد که ما با سماجت بکوشیم تلفظ متداول کلمات عربی را در فارسی غلط بشماریم و سعی کنیم تلفظ آن ها را در زبان عربی الگوی گفتگوی خود قرار دهیم. .. اگر متصدیان اصرار داشته باشند ... نگارنده پیشنهاد می کند که مسئولان امر چند نفر کارشناس عرب از حجاز یا یمن استخدام کنند تا تلفظ گویندگان رادیو و تلویزیون را به طور کامل اصلاح کنند و در واقع – سنگ تمام را در ترازو بگذارند_(9)
عجیب است. چگونه جناب کاظمی از این بدبینی عمومی نسبت به رسانه هایی از این دست مطلع بوده و هستند آن وقت تا این حد و به وفور در کتابشان حسرت واژگان گویش و زبان فارسی ایرانی را خورده اند.(فصل یک زبان و دونام و بخش افتخارات فرهنگی کتاب کاظمی ناخواسته و از روی مشتبه شدن امر، از موضع ضعف و انفعال نوشته شده است. از صفحه 49 الی 92)
من از جناب ایشان و شما خوانندگان گرامی استدعا می کنم این لینک را باز کنید. به تعبیر عزیزمان جناب شکراللهی، که خود ایرانی ست،
" احمقانه ترین واژه های فرهنگستان زبان"
آیا دلتان رضا می دهد که همین واژگان را در امور روزمره خود به کار ببرید. بگذرد.
اصولا کار کاظمی در این کتاب، زبان شناسی تاریخی محسوب می شود، پس می باید به علل و رویدادهای تاریخی این مناطق اشاره می کردند که چرا در هرات و ایران به پلو می گویند پلو و در کابل می گویند: برنج.(10) در این زمینه بسیار مایلم که جناب فکرت مرحمت بفرمایند شرح مختصری از رویدادهای تاریخی و تأثیر روابط بازرگانی بر زبان این دو منطقه برایمان در وب خود و یا در قسمت نظرات این صفحه بنویسند .
در ادامه این بحث برآنیم که باری دیگر به نظریهء بازی بولینگ باز گردیم و بگوییم که چرا نباید با زبان چون این بازی برخورد کرد..
یکشنبه 13 شهریور
مستندات بخش سوم:
صفحات 129 الی 131
یک:
گذشت که جناب کاظمی، در کتابش یک تنه از طرف ملتی رأی صادر کرده است. پیشنهاداتی که به عقیده حقیر ، بسیار خطرناک است. ایراد دیگری که بر کتاب جناب کاظمی وارد ساختیم، مقایسه های دلسوزانه و گاه از سر عدم اطلاع و اشراف بر ریشه ها و ارزش های زبان و گویش های افغانستان است. دو متن مورد بحث را از کتاب ایشان به صورت کامل می آورم که نگویند چرا فقط موارد مورد نیاز خود را آورده ام:
(موارد مورد نیاز ما اکسون های A.B.C.D است)
II
" البته در زبان مردم هزارستان، واژگانی میتوان یافت که در فارسی رایج در کابل یا هرات یا شهرهای ایران، دیده نمیشود، ولی اینها غالباً از زبانهای دیگر، به ویژه ترکی و مغولی وارد شدهاند.
A
با اینهمه، بعضی دوستان میکوشند با محلّی کردن شدید زبان، در آثار ادبی خویش، این باور را که هزارگی چیزی غیر از دری است، تقویت کنند. نکتة جالب دیگر، این است که بر خلاف انتظار، در میان نویسندگان مهاجر ساکن در ایران، این بومیگرایی، به شکل شدیدتری دیده میشود، حتّی آنانی که کشور خود را درک نکردهاند. این دقیقاً یک واکنش است در مقابل احساس بیهویتیای که به این نسل مهاجر دست دادهاست. اینان از یک سو نگران اینند که در افغانستان، بیشازحد ایرانیزده وانمود شوند و میکوشند بدینگونه از خویش رفع اتهام کنند و از یک سو میخواهند در مقابل دوستان ایرانیای که هویّت فرهنگی آنان را جدّی نگرفتهاند، سربلندیای داشتهباشند. من در نثر نویسندگان داخل افغانستان مثل اعظم رهنورد زریاب، سپوژمی زریاب، اکرم عثمان، حسین فخری و قادر مرادی آن مایه از بومیگرایی و کاربرد لهجهای زبان را نمیبینم که در نثر محمدجواد خاوری، علی پیام، سید حسین فاطمی، سید میرزاحسین بلخی و بعضی دیگر از نویسندگان سرشناس مهاجر در ایران میبینم.
در این اکسون جناب کاظمی به نویسندگان هزاره ایراد می گیرد که چرا سعی می کنید به زبان محلی خود بنویسید و حال که می نویسید چرا از اصطلاحات غلیظ بومی خود استفاده می کنید. من از جناب ایشان متحیرم که چه طور بومی گرایی دوستان هزاره را که انصافا خوب هم می نویسند. حمل بر بی هویتی این عزیزان کرده اند. آیا حقیقتا وقتی یک نویسنده یا شاعر هزاره متنی را به گویش منطقه خود می نویسد. قصد رفع اتهام از خود و یا احراز سربلندی نسبت به دوستان ایرانی یی را دارد که به تعبیر جناب کاظمی آنها را جدی نگرفته اند. فرمایشات غریبی است. مثل این است که بنده به عنوان یک افغانی در ضیافت شام ژاک شیراک با چپن و دستار بروم (این قسمتش خوب است ) و نسوار هم بکشم و تف دانی هم طلب کنم. حقیر حداقل یک نمونه از داستانهای جناب علی پیام و دو داستان از جناب محمد جواد خاوری و یک داستان از نویسنده دیگری به نام واعظی یا شجاعی را با همین حال و هوا خوانده ام و گمان نمی کنم این عزیزان با نوشتن به تعبیر شما نت بومی خود در پی رفع اتهام بوده باشند. خلاصه بگویم رد یا تردید در این بومی گرایی بحثی ست که در آینده به آن خواهم پرداخت. نبود آن می تواند درست همان اهدافی را محقق کند که جناب کاظمی در کتابشان به دنبال آنند. ایشان می خواهند زبانی زیبا و نیرومند داشته باشیم و این زبان به گونه ای باشد که دوستان ایرانی ما هم با آن مشکلی نداشته باشند، یا راحت تر بگویم به دنبال زبانی هستند زیبا و نیرومند و تعریفاتی که از زیبایی و نیرومندی زبان در کتاب ایشان آمده است درست نقطه مقابل آن چیزی است که فرهنگ ما طالب آن است. جناب کاظمی بسیار خوب است که حضرتعالی با گویش تخاری و بدخشانی و حتی تاجیکی آشنایی ندارید باید بگویم، اگر این پیشنهادات جناب شما روزی در این صفحات نیز جاری شود باید مرگ فرهنگ و زبان و گویش هایمان را اعلام کنیم.
من در جایی دیگر در این باره مفصّلتر بحث کردهام و در اینمقام، فقط بدین اشاره میکنم که زیبایی و رسایی یک لهجه، فقط در شنیدن از راه گوش است که حس میشود و آنگاه که همان لهجه را بر کاغذ پیاده کنیم، تا حدّ زیادی به دریافت درست متن، آسیب زدهایم. وقتی متن را به حروف فونتیک برگردانیم، دیگر جاذبة متن برای خواننده به حدّاقل میرسد، هرچند اکنون متن را دقیقتر مییابد. نتنویسی، روشی است دقیق و علمی برای حفظ یک قطعة موسیقی بر روی کاغذ، ولی به راستی تا چه مایه با خواندن یک نت، میتوان از آن قطعة موسیقی لذت برد؟
B
چرا ما برای نشاندادن تمایز زبان و لهجة خویش، خواندن متن را برای خواننده به کاری شاق و نفسگیر بدل کنیم، آن هم متنی ادبی که باید خواننده را بر سر شوق بیاورد؟
این هم بحثی دیگر، جناب کاظمی می فرمایند که بومی نویسی این عزیزان، برای خواننده کاری شاق و نفس گیر است. نمی دانم کدام خواننده را می گویند؟ (امیدوارم خواننده ایرانی را مورد نظر نداشته باشند. که اگر در ایران خواننده ای وجود داشت شمارگان کتاب در ایران به500 نسخه نمی رسید )یعنی جناب کاظمی، شما خودتان هم وقتی این نوشته ها را می خوانید کاری شاق انجام می دهید یا با تمام وجود به بخشی از فرهنگ و گویش کشورتان خیره می شوید. حقیر به شخصه از خواندن این متون (چه هزاره چه پشتو و ...)جانی تازه می گیرم. این متون برای من مثل کارگردانی و دایرکتری در نمایشو تآتر است به قصد بهتر کار کردن در سینما. در غرب وقتی شاعران و نویسندگان دچار کمبود نفس می شوند به شیکسپیر و متون کهن تر رو می آورند و ما هم که نفس کم می آوریم به همین متون بایدمراجعه کنیم نه به متون دیگران. درک این متون که از درک ابوالمعانی و حتی خاقانی و بسیار شاعران دیگر سخت تر نیست ؟
من پارهای از افسانة خوردکگ نادو از م. کوهدامنی را نقل میکنم تا منظورم را عینیتر بیان کردهباشم.
«ئی بچه پادشا، یِد دَ غم ازی نموشه، پُرته موکونه. سرای بام خوپرته موکونه، موگه چوبه خشک شونه بوره. ئی بچه پادشا که از دنیا بیخبره. ئی پادشا یگ امی بچه ره داشته بود، یکدانه بوده. ئی پادشاه ناری ازی ره سر در مییشته بوده که یخ شوه، ئی بخوره. نازدانه بوده. ئی خوردکگ نادو قلف ازی کنده ره واز موکو دوده، نرم امو ناری ره گَی یک، گی نیم شی ره مو خوردو ده. ئی بچه پادشا ایرو مو منده. سر ازی کنیزون خو قار موشوده که «ناری مره شمو مو خورید همیشه ئی کاسه مه یِلهیه.» مُدا، خود ازی بچهپادشا گیته موکونه. گیته موکونه که امی کنده یک را واز شد، یک دست بور شد، امو کاسه ره کش کد دَ پیش خو.»
C
بسیار سخت است به این ترتیب، به یک فارسیزبان غیرافغانستانی که با گویش هزارگی آشنایی ندارد، بقبولانیم که به راستی این متن فارسی است، مگر این که کلمه به کلمه شرح دهیم که مثلاً نموشه همان نمیشود است و پُرته همان پرتاب و موکونه همان میکند... و با این وصف، از این دوستان انتظار داریم که ما را همزبان خویش بدانند و سهیم در افتخاراتی که بهنام خویش کردهاند؟
مسلماً از این روند، بیشترین آسیب را خود ما میبینیم و بدین ترتیب، مردمی که کهنترین واژههای فارسی را با اصالت تمام حفظ کردهاند، خود را به دست خود از دایرة فارسیزبانان خارج خواهند کرد و از همة چیزهایی که بدین ترتیب میتوانند بدان ببالند، محروم خواهندشد.
در این بخش خود تاکید کرده اند که منظورشان خواننده ایرانی است . چند روز پیش یکی از دوستان ایرانی و مشهدی ما البومی از استاد محمدرضا شجریان را به حقیر هدیه کرد و گفت تمام کارهای ایشان در این سی دی است.به اتفاق این دوست مشهدی به قطعه هایی از این البوم گوش می دادیم که تا رسید به قطعه ای که استاد در آن شعری مشهدی را می خواند. من اول متوجه نشدم از جناب شهیدی خواستم تا این شعر را برایم بنویسد. او هم فقط یک بیت از این شعر را نوشت و قول داد در فرصتی مناسب کل شعر برایم بیاورد، این طور شروع می شود:
یرگه عشق مو و تو دره بالا میگیره
ذره ذره دره عشقت تو دلم جا میگیره.
اگر اشکالی در نوشتن این بیت که جناب شهیدی نام شاعرش (اگر دوستان می دانند چه خوب است که مرقوم بفرمایند)را نمی دانست وجود دارد از من ندانید. به خانه که رسیدم بارها این تصبنیف را شنیدم و لذت بردم. هرچند که این قطعه از لحاظ کیفی چندان مناسب نبود. من این سئوال را دارم. اگر شاعران ونویسندگانی در مشهد به همین بومی گرایی ادامه دهند آیا به راستی به خاطر سربلندی شاعران مشهدی دربرابر مثلا شاعران تهرانی ست و تا آنجا که از جناب شهیدی شنیده ام تقریبا نسل چنین شاعرانی در مشهد منقرض شده است. اگر گفته جناب شهیدی درست باشد. هم اینک به هم میهنان عزیزم نوید می دهم که روزی و نه چندان دور (به قول جناب کاظمی طی دو یا سه دهه) نسل لندی سرایان پشتو و دوبیتی گویان هزاره نیز منقرض خواهد شد.صرفا به خاطر پیشنهادهایی از این گونه که خواندید.
حالی کی باید بدی، قومو از مشکل نیجات
کی موری هزاره جات، کی موری هزاره جات
دیگر شاعری نخواهیم داشت چنین ترانه هایی بسراید و طبیعتا آوازخوانانی نخواهیم داشت که چنیتن ترانه هایی را با این زیبایی بخوانند. از ما گفتن بود.
ما اگر خویش را یک فارسیزبان، با همة وسعت معنایی این کلمه بنامیم، میتوانیم از حافظ و فردوسی گرفته تا مولانا و بیدل را ازآن خود بدانیم. با اسم دری هم میتوان در این افتخارات سهیم شد، ولی با تلقّیای که در ایران از دری وجود دارد، دست ما در حوزة جغرافیایی ایران، بسیار باز نیست و ما محرومیتی خودخواسته را بر خود تحمیل کردهایم. اگر خود را همانند دوستان تاجیکستانی خویش، به زبان تاجیکی محدود کنیم، آنگاه کار سختتر میشود. ما میمانیم و تاجیکستان و به همین ترتیب اگر دم از زبان هزارگی بزنیم و چنین وانمود کنیم که این هزارگی، چیزی غیر از فارسی است، آنگاه این دایره بسیار محدود میشود.
با این وصف، روشن است که بیرونبردن گویش هزارگی از دایرة زبان فارسی، از سویِ هرکس باشد، این گویش را مهجورتر خواهدکرد و راه دادوستد آن با گویشهای دیگر را خواهد بست. گیرم که این کار، یک هویّت محلّی به آن ببخشد، آن را از یک هویّت منطقهای و حتّی جهانی که همانا زبان فارسی باشد محروم خواهدساخت. البته دیگر فارسیزبانان نیز از این قضیه آسیب میبینند، چون بدین ترتیب، یکی از گویشهای زیبا، اصیل و کهن خویش را از دست خواهند داد. فردا ممکن است لهجة پنجشیری یا بدخشانی از پیکرة زبان فارسی جدا شود و پس فردا هراتی، چون این بومیگرایی فقط مختص مناطق مرکزی نیست، دیگران هم کمابیش از آن بهرهای دارند، و اگر چندان به چشم نمیزند، ناشی از این است که لهجههایشان غلظت لهجة هزارگی را ندارد.
D
صاحبان گویشهای محلّی ما میتوانند به جای خارجکردن این گویشها از دایرة زبان فارسی، یک کار بسیار مفید و سازندة دیگر بکنند و آن، ایجاد یک هویت ادبی و رسمی برای این گویشهاست. یعنی به جای افزودن به غلظت لهجه، واژگان محلّی خویش را به شکل رسمی و ادبی وارد آثار ادبی خویش سازند. یک شاعر یا نویسندة هزاره به راحتی میتواند بیل هزارگی را به صورت بهل در اثر خودش به کار ببرد. بدین ترتیب، این بیل از انحصار بدر میآید و عمومیت مییابد. چنین کاری، هم به نفع کلیّت زبان فارسی است و هم به دیگر اهالی زبان گوشزد میکند که این لهجه چه چیزهای اصیل و کهنی در خود دارد.
این پیشنهاد های جناب کاظمی جای تعجب دارد، در پاریس آکادمی و دانشکده ای وجود دارد به نام آکادمی زبان های خارجی، به مدیریت پرفیسر ریشارد بوایس، در اساسنامه این آکادمی آمده است که تحقیق، آموزش و حفظ زبان ها و گویش های رو به انقراض از اهداف این آکادمی به شمار می آید. اخیرا دانشجویی فرانسوی را دیدم که با راهنمایی داکتر موباره با حقیر تماس گرفته بود تا درباره سه گویش و زبان دری، پشتو و هزاره با حقیر مشورت کند. آقای ایمانوئل دن، که دری را به خوبی حرف می زند. او که سفری هم به صفحات افغانستان داشته است، به شدت در پی این نکته بود که چه خصوصیاتی در این سه گونه زبانی وجود دارد که تحقیقات او را معنی بخشد. گفتم:
" یک: دری همان پارسی اصیل آریایی ست. با همان مختصات و با همان واک ها و حرکات موسیقیایی رو به صعود و معنوی. با اندک تغییرات...
دو: زبان پشتو گونه و ترکیبی از اردو و دری است که از دیرباز در افغانستان رواج داشته و می توانید بسیاری از روحیات و خصوصیات روحی و معنوی ما را در این زبان پیدا کنید...
سه: گویش هزاره، گونه ای از زبان دری است که گاه می توان تاریخ یک ملت را با آن روایت کرد...
تنها حرف درستی که در تمام عمرم از کسی در این باب شنیدم از او بود.گفت:
پس بی راه نیست که پر از قصه و روایت است.
به نظرم باید حق را به ایمانوئل بدهیم. این گویش با همین مختصات است که زبانی برای روایت است. وقتی مادران و پدران هزاره ما برای فرزندانشان با آب و تاب چنین قصه هایی بگویند این گویش از دایره زبان فارسی طرد نمی شود و درست هم این است که مادران و حتی نویسندگان وشاعران هزاره با همان غلظت چاروق / چاغ / چاکَن / چُب / چپاگ / چغیل / چقور / چقَق خود را ستفاده کنند. بهل نگویند و همان بیل را با زیبایی تمام ادا کنند و حتی بنویسند.
این شبیه همان کاری است که شاعران و نویسندگان خراسانی همچون اخوان ثالث، شفیعی کدکنی و محمود دولتآبادی با گویش خراسان کردند و بسیار واژگانی را که در اثر غلظت لهجة مشهد و نیشابور و سبزار رنگی کاملاً محلّی یافته بود، به زبان ادبی کشور شناساندند. اینان بهراستی دلبستة زبان محلّی خویش بودند، ولی این دلبستگی را در شکل سازندهاش به کار بردند، نه به صورت شعر و داستان محلّی و با لهجهای غلیظ و غیرقابل فهم، نوشتن."
صفحات 129 الی 131
این هم مقایسه ای دیگر. درباره این مقایسه درجای دیگری حرف خواهیم زد.
دوشنبه 14 شهریور
مستندات بخش سوم:
صفحات 136 ای 137
دو:
با آنچه جناب کاظمی در این بخش نوشته است مشکلی ندارم تنها مایلم بیش از آن چیزی که جناب ایشان در کتابی که می باید به مسئله زبان در افغانستان و ایران می پرداخت، به زبان پشتو بپردازم.
III
تعامل ما با زبان پشتو:
"این، یکی دیگر از امکاناتی است که خواسته یا ناخواسته برای ما فارسیزبانان افغانستان وجود داشتهاست. پشتو زبانی است که میتواند یک همزیستی بسیار سالم با زبان فارسی داشتهباشد. ما با برادران پشتون خویش هموطنیم و مراودات اجتماعیای داریم که لاجرم یک دادوستد زبانی را در پی خواهد داشت. دریغ که تعامل میان فارسی و پشتو، همواره در هالهای از عوامل جنبی سیاسی و غیرسیاسی گم شده و در نهایت، شرایط به شکلی پیش آمده که دادوستد با این زبان را برای فارسیزبانان ناگوار کردهاست. من به این عوامل سیاسی و کدورتهای ناشی از آن، کاری ندارم. فقط این را میتوانم گفت که اگر پشتو از مسیری غیر از حاکمیت ـ مثلاً از مسیر ادبیات ـ با فارسی وارد تعامل میشد و دادوستد میان این دو زبان، میتوانست اختیاری و بر اساس نیازهای طبیعی زبانها باشد، چه بسا که زبان فارسی میتوانست در موارد لزوم از پشتو نیز بهرههای سالمی ببرد.
کاش جناب کاظمی در کتابشان به ریشه های زبان ها و گویش های بیست و چهارگانه افغانستان، به زبان گویش های هزاره و پشتو و حداقل زبان مناطق تاجیک و ازبک نشین اشاره هایی می کردند. اما متأسفانه جناب کاظمی کلام مختصر کرده اند. در کل کتاب ایشان شاید چهار ، پنج صفحه بیشتر درباره این زبان نوشته نشده باشد.
گذشت که گفتیم زبان پشتو، زبانی مرکب از اردو (هند و اروپایی) و دری (آریایی) است. ناچارم حرفم را به شکل دیگری بگویم . از دیر باز در غرب به ویژه در اروپا تحقیقات گسترده ای پیرامون این زبان صورت گرفته است. ارجح ترین کسانی که درباره این زبان بحث و تحقیق کرده اند عبارتند از :
گیورک مرگنستیرن، ارنست ترومپ، مولر، داکتر هانری، جیمز دارمستتر، و اشپیگل. در آغاز همه این نام ها، ارنست ترومپ به سال 1873 عیسوی، اعلام داشت که زبان پشتو، زبانی برآمده از سنسکریت است. او طی رساله ای ریشه های زبان پشتو را در زبان هند باستان جسته بود. اما هرکس پس از او به میدان پژوهش آمد به این نتیجه می رسید که پشتو زبانی مابین هندی و آریایی است. چندی بعد نظریات ترومپ با انتقادات تندی از سوی داکتر جیمز دارمستتر مواجه شد. دارمستتر، ترومپ را متهم به بی سوادی در ریشه یابی زبانی و درک و دریافت زبان پشتو کرد و رآی داد که پشتو زبانی آریایی است که از زبان هندی متأثر شده است. این نظریه تا کنون از سوی کسی رد نشده است. دارمستتر، گفت که پشتو زیر مجمومه زبان هندی نیست بل مسقیما از زبان اوستا برآمده و با دلایل قاطعی ثابت کرد که خصوصیات زبانی و آوایی پشتو و حتی صرف ونحو و ریشه شناسی مقوم فرضیه های اویند. پس از او مرگنستیرن، نظر داد که طبق نظریه دارمستتر، زبان پشتو یک زبان آریایی و متأثر از هند و اروپایی است. این نظریه هم اکنون در أکادمی زبان های خارجی فرانسه مورد بررسی و پژوهش است. تحقیقات جامع این پژوهشگران نشان می دهد که اغلب واژگان زبان پشتو از ریسه هایی آریایی و اوستایی برخوردارند و تردیدی ندارم که زبان فعلی پشتو را به صورت اردو _دری و یا آریایی _ هند و اروپایی، بهتر بتوان تعریف کرد. اگز اشتباه می کنم استدعا دارم دوستان نقطه نظراتشان را یادآور شوند. شاید من نباید از این اصطلاح استفاده کنم . به هر جهت همین ترکیب مفصل مورد نظر من بوده است. (11)
بگذریم، جناب کاظمی در سندی که در فوق آمده است می گویند :
اگر پشتو از مسیری غیر از حاکمیت ـ مثلاً از مسیر ادبیات ـ با فارسی وارد تعامل میشد و دادوستد میان این دو زبان، میتوانست اختیاری و بر اساس نیازهای طبیعی زبانها باشد، چه بسا که زبان فارسی میتوانست در موارد لزوم از پشتو نیز بهرههای سالمی ببرد.
فرمایش جناب ایشان بسیار متین است. متأسفانه این بدنگری و بدبینی در کشور ما به چشم می خورد و چه خوبتر بود اگر جناب کاظمی که به اصل این داد و ستدها اشاره کرده اند نمونه های جامعی از این داد وستدها را می آوردند. این مسئله می توانست. یکی از نقاط قوت این کتاب به شمار آید.
اگر جناب کاظمی به ریشه می رفتند و درباره به عنوان مثال:
روغتون (بیمارستان)، دَرْمَلْتون (داروخانه)، ثانگه (شعبه) و دگروال، بیش از این شرح می دادند. این کتاب ارزش بیشتری داشت. البته این ریشه شناسی در بخش گویش هزاره نیز احساس می شود و قرار نیست که از نگارنده انتظار داشته باشیم زبان مغولی و ترکی هم بداند ولی دانستن در حوزه ای که مورد مطالعه ماست همواره سفارش شده است و هیچ ایرادی نداشت اگر جناب کاظمی نیز برای تحقیق بر روی زبان های اوستایی، مغولی، سغدی و زبان های دیگری که مورد نیاز بحث ایشان بود به آموختن کلی این زبان ها رو می آوردند. این تصمیمات در ممالک جهان سوم به سختی گرفته می شود. اما در غرب حکایت کاملا وارونه است. اگر کسی هم اینک و در سن 40 سالگی بخواهد طبق مواد درسی و یا علایق خود زبان عربی و فارسی را بیاموزد از همان لحظه شروع به کار کرده است و جالب است که بسیاری از شرق شناسان در اروپا از سنین بالا به آموختن زبانهای ما روی آورده اند. به عنوان نمونه هانری کوربن و هنری ماسه ، هر دو زبان فارسی را کم و بیش حرف می زدند و می نوشتند و می دانید که چه خدماتی داشته اند.
به هر حال، امروز واژگانی از پشتو وارد زبان فارسی افغانستان شدهاند و پرهیز از آنها نیز در این شرایط نه ممکن است و نه به صلاح. ولی در این نیز تردیدی نمیتوان داشت که در بسیاری موارد، در زبان فارسی معادلهای بهتری برای این واژگان وجود داشت. از آن سوی نیز پشتو کلمات بسیاری را از فارسی وام گرفتهاست ولی تفاوت کار در این است که آنچه پشتو از فارسی گرفته طبیعی و بر اساس ضرورت بوده و آنچه فارسی وام گرفته، شکل رسمی و اداری داشتهاست. من این تعامل را بسیار سالم و نیکو نمیبینم و تصوّر میکنم شکلهای بهتری نیز برای آن وجودداشت، که تفصیلش در این مقام نه به صلاح است و نه در حوزة تخصص نگارنده. به هر حال، من بیشتر دوست میدارم پشتو را در هیأت این لندیهای زیبا مشاهده کنم تا در هیأت یک سلسله اصطلاحات جبری نظامی و اداری:
گل می په لاس درته ولار یم
یا گل می واخله یا رخصت راکره چه زمه
یار می هندو زه مسلمان یم
د یار دپاره دَرَمسال جارو کومه
در این لندی، و لندی های دیگر چند نکته وجود دارد:
الف) خط عربی، صرف و نحو زبان آریایی، افعال، حروف اضافه، اسماء، صفات و بسیار خصوصیات زبانی دیگری که کاش به صورت گسترده تری در کتاب جناب کاظمی مورد تحقیق قرار می گرفت.
ب) زبان پشتو، زبانی جذاب و زیبا است. در بطن این زبان زندگی کرده ایم و می توان گفت تمام ما به شکلی از این زبان خاطره داریم و گاه که دلمان می گیرد مایلیم تراته ای پشتو را با صدای آوازخوانان نامی خود بشنویم. همین نکته می توانست جناب کاظمی را بر آن دارد تا درباره ریشه های این زبان و نحوه تعامل زبان دری و پشتو بیش از این بحث کنند.
ج) هیچ نباید از یادمان برود که بخش قابل توجهی از فرهنگ ما به این زبان تکلم می کنند. حقیقتا چه ایرادی دارد اگر ما همچنان به دانشگاه بگوییم پهنتون و الی آخر. آیا درباره این فکر نکرده ایم که همین مسئله خود می تواند بر ابعاد زبان دری از سویی و زبان پشتو از دیگر سو بیفزاید. ما خواسته یا نا خواسته با این زبان زندگی کرده ایم و چه خوب است که بپذیریم که زبان پشتو نه تنها می تواند بخشی از ذهن ما باشد بلکه می توانیم در ترکیب سازی های آینده خود، به خوبی از امکانات این زبان سود ببریم.
این را هم فراموش نکنیم که بر خلاف تصوّر غالب، میزان واژگان دخیل از زبان پشتو در زبان رایج افغانستان بسیار اندک است و صرفاً به چند اصطلاح اداری یا نظامی محدود میشود. درست است که در رسمیات کشور، کلماتی چون روغتون (بیمارستان)، دَرْمَلْتون (داروخانه)، ثانگه (شعبه) و دگروال (سرهنگ) دیده میشود، ولی اینها وارد زبان فارسی رایج در این کشور نشدهاند، یعنی کمتر فارسیزبانی است که در محاورة خویش روغتون و درملتون را به کار برد. با این وصف، چالش بسیار بر سر این قضیه و ارتباط دادن مستقیم ضعف زبان فارسی به حاکمیت پشتون کشور، کمی بیجا به نظر میآید و ناشی از تعصبات رایج در کشور ما."
صفحات 136 ای 137
+ نقد کتاب همزبانی و بیزبانی (بخش دوم)
بیزبانی همزبانان
اینکه چرا زبان، بازی بولینگ نیست
همایون نوری / سنبله 1384 --------------- بخش دوم
طرح مسئله:
در فرانسه، بازی بولینگ، زیبا ترین و کامل ترین بازی برای تمرکز، رهبری، عشق و دوستی است. علاوه بر این میتوان بولینگ را بازی آزادی، برادری و برابری نیز خواند. بازی ساده و در عین حال پیچیده ای ست. یک توپ پلاستیکی بزرک با چند حفره به عنوان دستگیره به اندازه انگشتان دست،
یک مسیر و پین ها و آدمک هایی که هدف به شمار می آیند. این اجزا اصلی یک بازی در بولینگ است. من همواره جهان انسان ها را به توپ و گوی بولینگ تشبیه می کنم. بولینگ شاید تنها بازی جهان است که مرزی میان آن وجود ندارد نمی توان گفت بولینگ یک بازی و سرگرمی زنانه است و بلعکس اما می توان گفت مثلا شنا اصولا یک بازی مردانه است و باله یک ورزش _ هنر زنانه، این مرز بندی را از آن جهت طرح کردم که در موارد بسیاری به این مرزبندی نیاز دارم. همواره مسیر بازی در بولینگ را، به زندگی شباهت داده ام و همواره ردیف آدمک ها و پین ها در این بازی، برای حقیر، در حکم جهان دیگران بوده است. جهان من در دست من است و جهان دیگران، در دست خودشان، من هیچ حق ندارم که جهان دیگران را هدف بگیرم،
این در اصل زندگی ست. در بازی، حق دارم فکر کنم به ویرانی جهان دیگران اما حق ندارم فکرم را عملی کنم. این معنا به اشکال گوناگون در معنا و مراتب بولینگ نهفته است و صد البته که حقیر بولینگ را این گونه تفسیر می کنم. وقتی به سالن بولینگ پا می گذارم، به تمام در پی اینم که چگونه می توان، جهان مقابل را ویران سازم و چه طور می توانم، به زیباترین وجه ممکن شاهد ویرانی جهان مقابل روی خود باشم. این بازی اگر به صورتی مدام ، پی گرفته شود، بسیار در نشاط و شادابی بازیگرانش، تأثیر می کند. اخیرا در مجله گیم، مطلبی درباره بولینگ می خواندم که نوشته بود:
" بازی بولینگ، برای کسانی که حداقل یک بار، با آن سروکار داشته باشند، به زودی تبدیل به نوستالوجی می شود"
به این امر بسیار فکر کرده ام و علت را در همین چرخه یافتم. در بازی بولینگ اصل مهمی وجود دارد که نمی توان آن را به صورت علمی تعریف کرد و این اصل پذیرفتن شکست است. بازیگران موفق در بولینگ کسانی هستند که بسیار شکست خورده اند و اما دست برنداشته اند. در این بازی به راحتی می توان از تجربیات دیگر بازیکنان استفاده برد. به سادگی می توان به حرکات یک بازیگر دقیق شد و دید که او چه مراحلی را طی می کند و آیا مراحلی که او طی کرده، نتیجه ای هم داشته است یا نه، از این جهت شبیه کمان کشی است. تیر را از چله رها می کنی و به زودی نتیجه کار معلوم می شود. مثل پاس های زین ادین زیدن، است که فورا به فرد مورد نظر او می رسد و استودیوم را منفجر می سازد.
در بولینگ اگر خطا کنی، فورا اعتراف خواهی کرد. شانس در بازی بولینگ تقریبا وجود ندارد و قواعدی دارد که این قواعد به تجربیات گذشته شما از بازی، وابسته است. . نمی دانم دریافته اید که چه می خواهم بگویم یا نه !
در اینجا، اغلب بازی بولینگ را به بازی روشنفکران نامگذاری می کنند. هنرمندان و شاعران بسیار به بولینگ علاقه دارند و عجیب است ، بسیار کسان که درد و اندوهی دارند به شکلی با این بازی سروکار یافته و دمی را در سالن بولینگ سر کرده اند. با این مشخصات به سراغ بیان این نظریه می رویم که:
چرا زبان، بازی بولینگ نیست؟
زبان، بازی بولینگ نیست. چرا که از بسیاری جهت به بازی بولینگ شباهت دارد و بیم آن می رود که برخی فکر کنند زبان، بازی بولینگ است و یا بدون این که با این پروسه آشنا باشند، با زبان مثل بازی بولینگ برخورد کنند. " هر گردی گردو نیست" بهترین مثل برای این ماجرا می تواند باشد. پس می توانیم بگوییم زبان، بازی بولینگ نیست اما بسیار شبیه به بازی بولینگ است.
ارنست کاسیرر، در کتاب پر محتوای خود" زبان و اسطوره" از زبان تعبیری در حد و حدود همین روایت ما دارد. می گوید:
" انسان در طی اعصار و قرون، بر پایه زندگی، که چون رودی سیال است، به قله هایی می رسد که می تواند از فراز آنها، به پیرامون خود نگاه کند." (5)
به عقیده شما، این تعبیر و یا استعاره از کاسیرر نمی تواند به یک دستگاه بازی، در یک سالن بولینگ شبیه باشد. شاید کاسیرر، اولین فیلسوف و زبان شناسی است که به تمام با این استعاره پیش رفته است.
زبان و اسطوره در الگوی فرهنگ بشری، تکامل مفاهیم دینی، زبان و مفهوم سازی، جادوی کلام، مراحل اندیشه دینی و زبان و فصل آخر کتاب او، قدرت استعاره، تمام و کمال در شرح مشابهت با همین پروسه است. از کاسیرر در حیرتم، از این جهت که حتی وقتی از نابودی فرهنگ، فلسفه، ادبیات و زبان یونان باستان سخن می گوید، مرا به یاد بازی بولینگ می اندازد. بله وقتی از خرد شدن پاره سنگ های مجسمه های بزرگ در آتن یاد می کند، وقتی نشان می دهد چگونه زبان به خاطر مفهوم سازی بیشتر از انسان قربانی می گرفته است وقتی تمام جنگ های یونان باستان را، مستقیما با زبان مرتبط می شمارد، من هر دم به دقیقه و سطر به سطر یاد فرهنگ و ملتم می افتم. کاسیر می گفت:
" اگر واژه و مدلول آن را نه از دیدگاه عینی بلکه از زاویه ذهنی بنگریم، یکی بودن آن ها برای ما کاملا آشکار خواهد شد، زیرا در تفکر اسطوره ای، حتی خویشتن یک شخص، یعنی همان خود و شخصیت او، با نام او همبستگی ناگسستنی دارد. در این جا نام هرگز یک نماد نیست، بلکه بخشی از دارایی شخصی نامیده، به شمار می آید که باید به دقت نگهداری شود" (6)
این بیان کاسیرر است و حقیر نکته ای را بر آن می افزایم. نام ها طرز تلقی انسان است از انسانی در موقعیتی، نه تنها نام ها که هر آنچه را که در زندگی انسانی در موقعیتی است، هرگز یک نماد (و پین در بولینگ) نیست، که به راحتی سقوط کند و به راحتی جانشین یابد بل بخشی از دارایی شخصی نامیده می شود. نمی شود در نام و یا موقعیتی قرار گرفت و گفت من می خواهم نامم و هویتم همانند این موقعیت باشد، نه. باید به فرموده کاسیرر به خوبی از آنها مراقبت کرد.
این اتفاق بارها و بارها در کتاب همزبانی و بی زبانی جناب کاظمی افتاده است. بر آنیم تا این رویدادها را در این کتاب بررسی کنیم تا گزارش مدونی از این جریان خدمت گرامیان هم میهنم اریه شود. باشد که هرکدام از ما فرهنگ، نام ها و حتی سنگ و خاشاک کشورمان را قدر بدانیم.
+ نقد کتاب همزبانی و بیزبانی (بخش اول)
تاملی بر کتاب همزبانی و بی زبانی
------------------------------------
از: محمد کاظم کاظمی
همایون نوری / سنبله 1384 --------------- بخش اول
کمتر کسی از اهل ادب افغانستان عزیز است که نام کاظمی را نشنیده باشد. کاظمی نمونه قابل توجهی از ادب، نقد و پژوهش ادبی و فرهنگی هجرت است. او را می باید رهبر ادبی مهاجران افغانی در ایران لقب داد. قهار عاصی در سال هفتاد و سه، سفری به ایران داشت که پس از بازگشت قهار، از او احوالات ادبی ایران و ادب هجرت را جویا شدم. بسیار با شوق حرف می زد و فراوان امیدوار شده بود. از چند کسان بسیار سخن می گفت. نام کاظمی را اول بار از او شنیدم.
می گفت جوان پر جذبه و شوری ست. از شعرش می گفت و به نام چند کس دیگر نیز اشاره کرد. من عازم پاریس شدم و در اینجا خبر شهادتش جانم را آتش زد. (در باب شخصیت ادبی و شعر قهار خون آلود، در آینده ای نزدیک خواهم نوشت.)
کاظمی شاعر و منقد و محقق است و ما در این بحث با کاظمی شاعر کاری نخواهیم داشت و روی سخن ما با کاظمی منقد و پژوهشگر است.
محمد کاظم کاظمی، در این کتاب و در بسیاری جاها به حق پا نهاده و به حق نشسته است. از ازرا پاند خوانده ام که به الیوت می گفت: " نقد آن است که از متنی "لذت" بردی برایش دست افشانی کنی و اگر لذت نبردی و طبعت را رنجاند بر سرش فریاد بزنی" (1) متن فرانسوی است.
کاظمی در این کتاب، از ص 15 الی 48 (از طرح مسئله تا قبل از یک زبان و دو نام ) و از ص 93 الی 201 ( از داد وستد های زبانی تا قبل از نظر سنجی) کوشیده است به ریشه های زبان پارسی، اشاره کند و روشن سازد که بحث از فارسی و دری و تاجیکی و من می افزایم فارسی هندی و فارسی ازبکی و فارسی تخاری و دیگر نقاط، به مثال همان عنب و انگور مولانای بلخی یا مولانای فارسی زبان است. در این صفحات کاظمی را ستایش می کنم و در دیگر صفحات فریاد خود را با دلایل کافی خواهم زد. حقیر به قول اخوان ثالث مشهدی، سه کرت تا سحر، این کتاب را زاییده ام. برای حقیر هیچ اهمیت ندارد که حرفم جدی گرفته شود یا بگویند و بشنوم که این ها که نوشته ای فقط برای خودت قابل قبول است. البته همین طور است. به قول ابولمعانی رنگ من این است.
اگر به جای ایشان بودم همین صفحات را نگه می داشتم و مابقی را (قاعدتا به جز کتابنامه و...) نشر نمی کردم.
در آغاز بی هیچ مقدمه دلایل ستایش خود را از این رساله می آورم و خواهم گفت که چه کمبودی در این کتاب و در همین صفحات جبران شده است. بی آنکه اهمیت اقلیمی و سیاسی ملت ها را به رخ بکشد. که با توجه به نشر این کتاب در ایران پیشبینی می کنم که در ایران فروش و استقبالی از این کتاب نخواهد شد و باور دارم که این مسئله در آن صفحات اضافه ریشه خوابانده است.
کاظمی در مواردی از مقایسه های زبانی اش، دو ملت ایران و افغان را تشویق کرده است که تفاهم، بهتر از خود خواهی و خصم است. به ملت افغان ارایه طریق می کند که بهترین را برگزیند و اندک اندک خودش را به زبان ملت ایران نزدیک کند و به ملت ایران توصیه می کند که دست از خودنگری بردارد، چشم باز کند و ببیند که مثلا ما در افغانستان به فلان چیز چه می گوییم، شما هم همین کار را بکنید و رأی می دهد که کدام بهتر است و کدام بدتر و کدام خنثی. این توجه به وجه ظاهری زبان، از جهاتی بحث تازه و درخوری است و از جهاتی می توان آن را بحثی عامیانه در نظر گرفت، از این جهت عامیانه که بسیار مردم را در دکان ها می بینید که از سر بیکاری درباره ریشه کلمات با هم جدل می کنند و شام به خانه می روند و می خوابند و فردا روز، روز از نو روزی از نو. به یادم هست که کاکای شهیدم در کابل دکاندار بود. حاجی سخی داد و چند ریش سفید دیگر گرد او جمع می شدند و درضمن نسوار کشیدن و چای خوردن به سفرهای خود اشاره می کردند و یک روز از حاجی سخی داد(که عمرش دراز باد) شنیدم که به کاکای من می گفت:
" مامود صاحب مردمان ایران پاک نمِفامن. مه مگوم کچالو خیال مکنه دوه، مه مگوم تیزاب خیال مکنه شاش دارم، مه مگوم کوری، لت مکنه"
بعد قاه قاه می خندیدند. مسخرگی می کردند و هر روز به همین منوال، هر زمان به یادم می آید گر میگیرم. از آن سادگی ها و صفا و سرزندگی. نکته ای در این وجه عامیانه هست. این که کاکای من و حاجی سخی داد می فهمیدند که ایرانیان به کچالو می گفتند سیب زمینی، به تیزاب می گفتند اسید و به کوری می گفتند پاشنه کفش. اگر این دانش را بپذیریم، نه کاظمی که حامد کرزی و پرزیدنت بوش هم نمی تواند به حاجی سخی داد بگوید و حتی پیشنهاد کند که به جای، کچالو بگو سیب زمینی. سخی داد هم فورا خواهد گفت:
- او بچه، چپ کو، کرم زمینی.
حق با حاجی است، چرا که می داند ، سیب فقط می تواند هوایی و یا درختی باشد. او بهتر درک کرده است که سیب با آن همه خصوصیات معنوی، کوچکترین نقطه اشتراک و حتی شباهتی با کچالو یا سیب زمینی ندارد. ملاحظه می کنید که حق با اوست. خواهد گفت که کرم زمینی و هوایی
می شناسم اما سیب زمینی درنظر حاجی بی معنی و حتی خنده آور است. من نمونه این قسم بحث ها را با حاجی داشته ام و از این لحاظ معتقدم که بحث کاظمی از وجه ظاهری زبان در این کتاب، بر دو شاخه مذکور قسمت پذیر است. کاظمی را ستایش می کنم در صورتی که از زبان حاجی سخی داد سخن بگوید نه از زبان منی که می خواهم درباره چیزی با او حرف بزنم که او نمی خواهد درباره اش چیزی بشنود. نمی خواهد، صرفا به این منظور که ایمان دارم مرید حضرت بیدل است و نام مبارک قندی آغا از زبانش نمی افتد. به این منظور که از من که از پهنتون بیرون آمده ام و در اینجا سر به سر پل ریکور و بودریار می گذارم، با سوادتر است. نه تنها او که ملت ما به مراتب از دانشگاهای ما ( فارسی زبانان ) باسوادترند.
کاظمی در ص 133 و 134 کتاب نگاشته اند: "یک مشکل دیگر ما که باز می تواند با یک خوش بینی ساده حل شود، نادرستی نظام نامگذاری، ماههای سال در افغانستان است.... و دراین کار سه ایراد اساسی وجود دارد:
۱. حمل، ثور، جوزا و ... در اصل نه اسم ماه که اسم صورت های فلکی است یعنی...
2. این نامها عربی اند و هیچ ضرورتی ندارد که وقتی واژه فارسی دقیقی برای یک مفهوم داریم، واژه عربی غیر دقیقی را به کار بریم
3. نا هماهنگی نام ماهای سال در افغانستان و ایران هم عارضه دیگری است... تقویم این دو کشور کاملا یکسان نیست.... به دلایل فوق، ما فارسی زبانان افغانستان، می توانیم از شیوه مختار خویش عدول کنیم و از این کار هیچ باک نداشته باشیم، اگر در نوشته های رسمی نتوانیم، در متون ادبی و پژوهشی می توانیم، یک دستگیره محکم ما برای این کار، ادبیات گرانبار کهن است..."
اگر کسی به من پیشنهاد کند که بیا و این غرور (شیوه خود مختار)خودت را (که تنها چیزی است که برایمان مانده)کنار بگذار و به جای سنبله بگو شهریور مطمئن باشید که در افغانی بودن گوینده شک خواهم کرد. چرا که می دانم اگر به جای سنبله بگویم شهریور و به میزان بگویم مهر ماه و به جای عقرب و جدی و جوزا معادل های ایرانی آن را بگویم. نه تنها هویت خودم را از دست داده ام که از گنجینه کلامی و فرهنگی عظیم وسترگی محروم شده ام. من می گویم جوزا و به خاطر همین کلمات منحصر به فرد و گاه صور فلکی ست که شعر و موسیقی و کلام و فرهنگم نسبت به ملت های دیگر منحصر به فرد است . به خاطر همین مختصات است که اغلب غربیان بیشتر مایلند زبان فارسی را از ما بیاموزند تا از فارسی ایرانی. (من به زودی گزارش مفصلی را از این جریان در فرانسه، هالند، بلغاریا، سویدن، امریکا، آلمان و چند مملکت دیگر تقدیم خوانندگان گرامی خواهم کرد.) در غیر این صورت طی چند سال آینده ما هم می شویم ایران نامبر دو. با همان سهراب سپهری و مهدی سهیلی و سهیل محمودی (زن خصال، چندی حرکات زنانه ایشان در jamejam tv نصیبم شده است) و ... آنچه از درون ایران به من گزارش شده و می دانم که درست گزارش شده است. اوضاع ادبی این کشور تأسف بار است. بگذرد.
گفتیم که بحث در خوری نیز هست، همین طور است. چرا که کاظمی با زیرکی و دلسوزی تمام دریافته است که زبان ما نیازمند زایش است و به خوبی می داند که زبان شناسی امروز، صرفا به دنبال "زایندگی"(2) بهتر است و صد البته که زایندگی (در مباحث آینده از زایندگی به وجه دیگرش، اندیشه خلاقه تعبیر خواهم کرد) وقتی صورت می گیرد که مراسمی در مسجد یا کلیسا برگزار شود و زنی (زبانی) به مردی (زبان دیگری) و بلعکس دل ببند و الی آخر ... جامسکی اول کسی است که از این اصطلاح استفاده کرد و می گفت بدون این ازدواج، اتفاقی در زبان نخواهد افتاد. استدلال جالب چامسکی، در این است که می گوید: (این گفته را از یکی از گفتگوهای نوم چامسکی نقل می کنم.) "چون سن ازدواج بالا رفته است و دیگر کسی تمایل به ازدواج ندارد، پس زایشی در زبان هم درکار نخواهد بود." (3)
از این نظر، "شم"(4) محمد کاظم کاظمی را می ستایم. کاظمی خود می داند که شم زبان شناسی چه معنایی در خود دارد و باور دارم که اگر ایران زمین،به داشتن امثال دکتر باطنی و حق شناس و پور نامداریان وکوروش صفوی و چند نام دیگر در حوزه زبانشناسی فخر می کند، من از این پس به محمد کاظم کاظمی فخر خواهم کرد (هر چند که از خدمات مایل هروی و آصف فکرت _ تنها کتاب فارسی هروی ایشان را خوانده ام و در اختیارم هست _ و داکتر شاکری در کانادا که تحقیقات گسترده ای در این زمینه انجام داده است، از قدیم ترها و ... نمی توانم صرف نظر کنم. اگر عمر و نشاطی باشد در باب هرکدام از این عزیزان در آینده، حتما می نویسم ) و باور دارم که دیگر هم نسلان ما جوانترها _ گمان می کنم سن من کمی کلان تر باشد _ راهی را شروع کرده اند که به سود میهن ماست، به سود پل چرخی و درختان سرو و بلوط و سپیدار سرزمین ماست.
بسیار مایلم که جناب کاظمی در وب خود، نظر خودش را بنویسد. که فکر نکنیم این قضاوت ها یک طرفه است. ما فقط باید در این زمینه ها از غرور و یا همان شیوه خود مختارمان دست برداریم.
بحث من هنوز درباره این کتاب شروع نشده است و مایلم خوانندگان گرامی بی اظهار نظر از کنار این بحث نگذرند، چرا که به این رهنمود ها توجه خواهد شد.
یادداشت. جناب همایون نوری نقد بالا را نگاشته و آن را در وبلاگ پلچرخی گذاشتهاست. من از ایشان اجازه گرفتم که آن را در وبلاگ خویش هم درج کنم و ایشان موافقت کردند. انشاءالله بخشهای بعدی آن را هم خواهم گذاشت. نشانی وبلاگ ایشان این است:
homayunehnoori.persianblog.ir
+ فارسی یا دری؟ در فرخار
دومین شمارة فرخار از چاپ برآمد، بعد از انتظاری یکساله و یا بیشتر. این مجله را جمعی از قلمبهدستان جوان مهاجر در ایران منتشر میکنند و به راستی که جمع صاحبهمت و خوشذوقی هستند. به فرخار و امثال آن، به گمان من نباید به چشم یک نشریه صرف نگاه کرد. اینها به واقع کارگاههای پرورش نیروهای صاحب ذوق در روزنامهنگاری و حتی نویسندگی و دیگر حرفههای مربوطه هستند. به همین لحاظ به نظر من این مهم نیست که فرخار انتشار منظمی دارد یا نه، یا به دست همه علاقهمندانش میرسد یا نه. مهم این است که منتشر میشود و کسانی در آن، کسب تجربه میکنند. فرخار بسیار فرق دارد با نشریاتی که به پشتوانة سرمایههای سرشار منتشر میشوند، نه ذوق و پشتکار. ما بسیار نشریات داریم که سالها منتشر میشوند، ولی هیچ حاصلی از نظر تجربهاندوزی و پرورش افراد ندارند. چرا؟ چون هم انگیزه چیز دیگری است و هم چرخانندة اصلی نشریه، ذوق و همت نیست. باری، فرخار از هر جهت، نشریهای است حرفهای و قابل تأمل. در این شماره از این مجله، مقالهای خواندنی چاپ شده است از جناب برنا کریمی با عنوان «فارسی یا دری؟» و من که به این موضوع علاقهای خاص دارم، مناسب میبینم که در ذیل این معرفی کوتاه، این مقاله را نیز پیشکش حضور شما کنم. فارسی یا دری؟ برنا کریمی barnakarimi@hotmail.com در مادهء شانزدهم قانون اساسی نوین افغانستان آمده است: « از جمله زبانهای پشتو، دری، ازبکی، ترکمنی، بلوچی، پشه یی، نورستانی، پامیری و سایر زبانهای رایج در کشور ، زبانهای پشتو و دری زبانهای رسمی دولت میباشند.»(۱) گذشته از اینکه نگاشتن زبان ازبیکی یا اوزبیکی به شکل «ازبکی» از ناآگاهی فراهم آورندگان مسودهء یاد شده به شمار می آید، سزاوارتر آن بود که به جای اصطلاح مستحدث و قبیح «ازبکی» نام اصلی این زبان یعنی ترکی یا ترکی چغتایی در متن مسوده آورده میشد. زبان دری بار نخست در قانون اساسی سال 1964 به حیث زبان رسمی کشور درج قانون شد و قبل از آن تمامی فرمانهای دولتی ومسوولین تنظیم نصاب آموزشی این زبان را بنام فارسی و یا فارسی دری میشناختند. مهم تر از همه اینکه تنها درس خواندگان که مسلمآ در اقلیت قرار دارند با اصطلاح دری آشنا استند. حال آن که اکثریت مردم ما در این مورد همان زبان فارسی را به کار می برند. واژهء زیبا و معصوم دری خود تهی از هر عیب و قباحت است و از لحاظ تسلسل ادوار تاریخی برای اینکه از فارسی باستانی ( اوستایی) و فارسی میانه (پهلوی) متمایز گردد، زبان بعد از ظهور اسلام مردمان افغانستان کنونی، فارس، بخشی از عراق عرب، بخشی از نواحی قفقاز، بخشهایی از نیم قارهءاناتولی و ماوراالنهر فارسی دری نامیده شد. سخن بر سر اینست که سیاستگزاران پارین افغانستان به منظور محدود ساختن و در تنگنا نشاندن زبان فارسی دری آنرا در قانون اساسی سال 1964 تنها به دری تعبیر کرده اند و این عمل از همان هنگام از چشم روشن بینان جامعهء ما پنهان نمانده است. بیجا نخواهد بود اول کمی درمورد تاریخچه پیدایش و تکامل فارسی دری تأمل کنیم و بعد زمینه های به میان آمدن و تحمیل زبان( دری) را در تاریخ سیاسی چند دههء پسین بر شمریم. مرحوم علی اکبر دهخدا مدخل دری را در فرهنگ نامدارش چنین معنی کرده: « زبان فارسی معمول امروزه، زبان فارسی که نوشتن و سرودن بدان پس از اسلام در ایران رواج و رسمیت یافت.»(2)
زنده یاد داکتر پرویز ناتل خانلری زبان فارسی را به سه دوره تقسیم کرده که عبارتند از اول: فارسی اوستایی دوم: فارسی پهلوی یا فهلوی و سوم: فارسی دری.(3) خوارزمی در مفاتیح العلوم زبان فارسی دری را زبان مردم مداین میداند و می نویسد که اهل خانهء شاه به آن تکلم میکردند.(4) ابن الندیم در الفهرست بنقل از ابن المقفع نیز همین موضوع را تأیید کرده است.(5) بعضی ها دری را فصیح معنی میکنند یعنی دری کلماتیست که در آن نقصان نباشد و هم جمعی گویند که دری گویش مردمان بلخ، بدخشان، بخارا و مرو است. حدیثی هم از حضرت پیغمبر نقل میکنند که: لسان اهل الجنه، العربیه و الفارسیه الدریه.(6) مقدسی در احسن التقاسیم همهء زبانهای ایرانی را فارسی دانسته و لفظ دری را تنها به مفهوم فصیح برای فارسی بکار برده و آنرا زبان جداگانه نمیپندارد: و کلام اهل هذه الاقالیم الثمانیه باالعجمیه، الا ان منها دریه، و منها منغلقه. و جمیعا تسمی الفارسیه. و اختلافهما بین و انعجامها مشکل.(7) ناصر خسرو بلخی قبادیانی در سفرنامهء خود چنین مینویسد: در تبریز، قطران نام شاعری را دیدم. شعری نیک می گفت اما زبان فارسی نیکو نمی دانست. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من پرسید. با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.(8)
مولفین فرهنگهای انجمن آرا، آنند راج و غیاث اللغات زبان فارسی دری را زبان مردم ساکن در کوهستانها و روستا ها میدانند و میگویند که زبان پهلوی زبان شهر است و دری زبان روستا ها. همچنان کبک دری را نیز پرندهء ساکن در کوه و روستا میپندارند. اینکه چگونه این زبان، زبان مردم مداین شده و در عین حال زبان مردم بلخ و بخارا و مرو بوده، داکتر خانلری چنین میگوید: پس از آن که پایتخت ساسانی ( تیسفون = مداین ) به تسخیر تازیان در آمد یزدگرد با همه سپاهیان و درباریان خود به داخل ایران عقب نشینی کرد و پس از شکست نهاوند به جنوب ایران رفت و از استخر به کرمان و سپس به قهستان و از آنجا به مرو رسید و به موجب اسناد تاریخی در این سفر همهء دستگاه درباری ساسانی با او همراه بودند و حتی کتابخانهء شاهی را با خود به آنجا برده بود که تا یکی دو قرن بعد هم در همانجا مانده بود. درباریان دستگاه ساسانی پس از کشته شدن آن شاه برگشته بخت طبعآ در آن سرزمین ماندند زیرا به سوی مغرب که در دست تازیان افتاده بود راهی نداشتند. سپس که سپاه مسلمانان عرب پیش آمد و بر آن نواحی نیز مسلط شد ناچار گروهی کثیر از ایشان به عنوان موالی با سپاه اسلام همراه شدند و در فتح ولایتهای شرقی و شمال شرقی با تازیان همکاری کردند و به این طریق سنتی که از لحاظ مخا طبان اداری و رسمی در دربار ساسانی پدید آمده بود به مشرق انتقال یافت.
گذشته از این طبیعی است که دردورهء ساسانی مرزبانان و فرمانروایان محلی که با دربار شاهنشاهی سرو کار داشتند در روابط اداری و سیاسی خود با مرکز حکومت همان زبان رسمی یعنی دری را به کار میبردند و با آن آشنایی داشتند. به این طریق زبان دری پس از غلبهء تازیان در نواحی غربی و جنوبی کمتر به کار رفت و در مشرق و شمال شرقی به سبب آنکه از مرکز خلافت اسلامی ( دمشق و سپس بغداد ) دورتر بود و همچنین به آن سبب که مأموران دولت ساسانی به آن نواحی انتقال یافته بودند بیشتر دوام یافت و در اولین فرصتی که برای پدید آمدن حکومتهای مستقل و یا نیمه مستقل ایرانی دست داد همان زبان رسمی دستگاه ساسانی مبنای زبان رسمی و اداری و سپس ادبی و علمی قرار گرفت و گویشهای محلی دیگر در مقابل آن جلوه ای نکردند و چنین مقامی به دست نیاوردند.(9) و اما در مورد خصوصیات زبان فارسی دری و سیر تحول و تکامل آن: قدیمی ترین آثاری که از فارسی دری به جا مانده، گذشته از کلمات و عبارتهای کوتاه و بعضی مصراعها و بیتها که در تواریخ عربی و آثار فارسی ادوار بعد ثبت شده از میانهء قرن چهارم هجری اند. نهضتی که در زمان فرمانروایی شاهان سامانی برای ترویج و کار برد زبان فارسی به جای تازی آغاز شد با سرعت تمام وسعت یافت تا آنجا که در روزگارغزنویان، فارسی دری زبان ادبی کشور شد و صد ها شاعر و نویسنده به زبان سرزمین خود شعر سرودند و کتابها در رشته های گوناگون علمی و ادبی و تاریخی تالیف کردند و سپس در زمان شاهان سلجوقی این زبان در امور اداری و مکاتبات دیوانی هم جای زبان عربی را گرفت. مرحوم علی اکبر دهخدا به این عقیده بود که اولین کسانی که در رواج و دوباره کار گیری زبان فارسی کوشیدند در سرزمین های شرق ایران یا افغانستان کنونی میزیستند. « منطقهء رواج و رونق فارسی دری ابتدا در مشرق و شمال شرقی ایران بود و بیشتر سخنوران و نویسندگان ایرانی که نام و آثار شان باقی است تا حملهء مغول از مردم این قسمت کشور بودند که در دستگاه ایران و بزرگان صفاری و سامانی و سلجوقی و غزنوی بسر میبردند.» (10) این زبان که در اواخر دورهء ساسانی و قرنهای نخستین هجری بتدریج شایع شده بود در عهد اسلامی نخستین بار در دربار ها و شهر ها و نواحی شرقی ایران برای شعر و نثر بکار رفت. و به عبارت دیگر نخستین ظهور ادبی آن در سرزمین افغانستان کنونی انجام گرفت و به همین سبب تحت تاثیر لغوی و صرفی و نحوی لهجه های متداول این ناحیه در آمد و به نظر قدیمترین مؤلفان از قبیل المقدسی، ابن حوقل اصطخری که دربارهء محل تداول و رواج زبان فارسی دری سخن گفته اند، زبان قسمتی از نواحی شرقی نیشاپور و نواحی قریب به ولایت سغد در ماوراالنهر دانسته شده. این مؤلفان که زبان مردم نیشاپور و سرخس و ابیورد و هرات و جوزجان و بخارا را مشابه هم دانسته و آنرا دری خوانده اند، بصراحت زبان خوارزمی و سغدی و رستاقهای بخارا را «لسان علی حده» شمرده اند و از اینجا معلوم میشود که لهجه هایی از قبیل سغدی و خوارزمی و رستاقی که جزو دسته های لهجه های شرقی اند تاثیر در لهجهء زبان جدید نداشتند و از آن متفاوت بود.(11) دلیل نفوذ انتفال لهجهء مردم شرق ایران در فارسی دری شاید پادشاهی ممتد اشکانیان در این حیطه و بلاخره انتقال پایتخت شان به مداین باشد. اینکه کتیبه های شاهنشاهان ساسانی مانند کتیبهء اردشیر بابکان، کتیبهء شاپور اول در نقش رستم و کتیبهء دیگر شاپور در حاجی آباد و کتیبهء نرسی در پایکول همه به زبانهای پهلوی شمالی و شرقی اند نیز به همین دلیل است. زبان پهلوی شمالی و شرقی منشأ زبان پارسی دری است و با آمیزش با لهجهء پهلوی جنوبی پارسی میانه یا پارسی دری بوجود آمد و در اواخر عهد ساسانی به حیث زبان رسمی دربار قبول شد. این سلسله ادامه یافت و بعد از اسلام نیز این زبان وسیلهء مکالمهء دربار های طاهری، سامانی، فریغونی، زیاری، چغانی، غزنوی و غیره شد که همهء مراکز و پایتخت های این سلاطین در سرزمین امروزی افغانستان بودند و به این خاطر لهجهء فارسی دری شفاف و خالص باقی مانده و اثر های لغوی، صرفی و نحوی بسیاری از لهجه های خراسانی، تاجیکی، پامیر، ترکستان و متون مانوی را بخود پذیرفت. یکی از دلایلی که مردم ایران به لهجهء متفاوت صحبت میکنند دوری و تحت تاثیر رفتن لهجهء فارسی دری شان بعد از قرن پنجم تحت لهجه های جنوب و مرکز ایران است. رواج دوبارهء زبان فارسی دری در عراق و وآذربایجان مشکلات خود را داشت و لغات و مفردات ماوراالنهر محتاج به توضیحات عدیده بود. لفت فرس اسدی نیز از همین ناآشنایی بوجود آمد. از همین رو داکتر ذبیح الله صفا در مقدمهء گنج سخن ادعای ناصر خسرو در مورد قطران تبریزی را که فارسی نیکو نمیدانست درست دانسته و چنین تشریح میکند: قطران تبریزی با آنکه زبان او لهجهء آذری بود و به همین سبب زبان فارسی نمیدانست و مشکلات خود را در دیوانهای منجیک و دقیقی از ناصر خسرو قبادیانی بلخی می پرسید.»(12) شاعرانی که اشعار شان به شهادت لغات مهجور فرس اسدی (نیمهء قرن پنجم هجری قمری) آمده است غالبا به یکی از شهر های بخارا، سرخس، قاین، سیستان و یا شهر های دورتر شمال شرق ایران و آبادی های خراسان منسوب اند. فارسی دری که طی سه قرن از اوایل قرن چهارم تا وایل قرن هفتم بتدریج مقام زبان رسمی و ادبی این سرزمین را کسب کرده بود در این مدت از گویش های مردم شرق ایران و زبانهای خارجی تاثیر پذیرفت. تاثیر زبان عربی که در این زمان همچنان زبان فرهنگی کشور های اسلامی شمرده میشد در درجهء اول قرار داشت اما لغات متعددی از زبانهای ترکی و کمی از چینی و سغدی . بالاخره مغولی در آن راه یافت. گذشته از آنچه مربوط به مفردات لغات است بسیاری ازخصوصیات تلفظی، صرفی و نحوی گویش های محلی مردم شرق نجد آریانا در شاعران و نویسندگان تاثیر گذاشت. حالا که به این نتیجه رسیدیم که دری گویشی از زبان فارسی است باید به ریشه های سیاسی پیدایش و رسمیت این زبان در افغنستان نیز نگاهی کنیم. قبل از سال 1964 در افغانستان تمامی مراسلات، فرمانها و مکتوب های رسمی دولت به زبانهای پشتو و فارسی نوشته میشد و کسی زبانی را که به تنهایی دری بنامند نمی شناخت. بعد از انفاذ قانون اساسی سال 1964 که در فصل اول، مادهء سوم آن زبانهای رسمی مملکت را پشتو و دری دانسته بودند، فارسی دری و یا فارسی زبان بیگانه شد و دیگر زبانی داشتیم که تازه به دنیا آمده بود و با زبان تاجیکی تاجکستان و فارسی ایران تفاوت داشت. حال آنکه روانشاد محمود طرزی در اوایل استقلال کشور در مورد زبان فارسی چنین نگاشته: « ما هم فارسی میگوییم، مردم ایران هم فارسی میگویند. اگر چه در لغات و کلمات، هردو فارسی یک چیز است ولی لهجه و شیوهء این هر دو فارسی آن قدر از همدیگر دورافتاده که هیچ مشابهت به هم نمیرسانند.»(13)
مرحوم حیدر ژوبل در سال 1337 خورشیدی (درست شش سال قبل از تولد زبان دری-البته به شکل تسجیل قانونی آن- ) در مورد مجلهء کابل نگاشته است: « مجلهء کابل رشک دنیای فارسی زبانان بود».(14) پرواضح است که دست استعمارسرخ وسیاه در این توطئه سهیم است، ولی ما نیز کمتر از آنها خود را فریب نداده ایم. امروز بدون هیچ تاملی زبان فارسی را از ایرانیان میدانیم و ناصر خسرو، مولوی، ابو علی سینا و خواجهء انصار را از افغانستان و حافظ را ایرانی میپنداریم و نظامی را آلانی یا قفقازی. ولی اگر دری چیز دیگری به جز از فارسی میبود آیا حافظ میسرود: ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند و یا آیا نظامی میسرود: نظامی که نظم دری کار اوست دری نظم کردن سزارواراوست و یا از معاصرین، ملک ااشعرأ بهار شاعر ایران میگفت: شعر دری گشت ز من نامجوی یافت از آن شاعر و شعر آبروی در حالیکه ملک الشعرأ قاری عبدالله شاعر معاصر میهن ما این زبان را فارسی گفته: گر بگذری به جانب لندن صبا بگوی ایدن وزیر خارجهء انگلیس را آن با خبر ز لهجهء اشعار فارسی آن صاحب سلیقه و ذوق نفیس را آورده است بر سر تحریر بی گمان ذوق تو باز خامهء ندرت نویس را اینک به پیشگاه تو تقدیم میکنم کلک من، این سفینهء شعر نفیس را زبان دری آنقدر باید اسیر و بی بنیاد باشد که هیچ واژه یی را اجازهء ورود به آن نمیدهند و اگر تواردآ دری زبانی واژه یی وضع کرد که عین آن در ایران و لو به معنی دیگری استفاده شود، او یک خاین ملی و واژه اش ضد وحدت ملی پنداشته خواهد شد. در زمان صدارت محمد داود خان، لیست طویلی از واژه های «حرام» به وزارت اطلاعات و کلتور رسید که در آن واژه هایی از قبیل فرهنگ، دانشگاه، دانشکده، خیابان، پاییز، خاور، مهرگان و غیره را حرام و ممنوع الاستفاده دانسته بودند در حالیکه چند سال پیشتر دومین رییس پوهنتون کابل شادروان دوکتور محمد انس به امر شاه به حیث رییس « دانشگاه » کابل مقرر شده بود. سرگذشت زبان دری خود میراث های گرانبها و اصیل فارسی را از ما گرفته و با ادای احترام به کسانی که امروز در جغرافیایی بنام ایران زندگی میکنند رایگان میدهد در حالیکه منشا این زبان از لهجه ها و زبان سرزمین ما گرفته شده است. متاسفانه با انفاذ مادهء شانزدهم مسودهء قانون اساسی میخ آخر بر تابوت میراث زبان فارسی در افغانستان کوبیده شد و دیگر ادعا نخواهیم توانست که ما به زبان ناصر خسرو، دقیقی بلخی، ابو شکور بلخی، سنایی، مولینا جلال الدین بلخی و شهید بلخی صحبت میکنیم. اتخاذ چنین شیوهء نامبارک فرهنگی در کشوری که بسا از درس خواندگان آن با خوانش گلستان و بوستان سعدی باسواد شده اند، به رسم تفأل به دیوان حافظ رجوع میکنند و مجالس شاهنامه خوانی دارند، از مضحکه های تاریخیست. اگر بیم آن وجود دارد که فارسی نامیدن زبان رایج افغانستان هویت ملی ما را مخدوش میسازد، نخست باید گفت که بر اساس پژوهشهای شماری از دانشمندان زبان فارسی (پارتی) منسوب به پارت یکی از نام های کهن خراسان است و رابطه یی با فارس ندارد.(15) دو دیگر آنانی که به سوی مسألهء زبان و فرهنگ از دیدگاه تعصب و عقده نمی نگرند، هیچگاه نام تاریخی زبانی را تغییر نمیدهند. چنانکه زبان انگلیسی در امریکا، انگلستان، کانادا، استرالیا، زیلاند جدید، هند، پاکستان، بنگله دیش و غیره کشور ها یگانه زبان یا یکی از زبانهای رسمیست و در بسیاری از گوشه های جهان به نام English نامیده میشود. زبان اسپانیایی در اسپانیا و بسا از کشور های امریکای مرکزی و جنوبی به نام ( اسپانیول یا Spanish ) که همان اسپانیاییست رایج است و زبان عربی در عربستان سعودی، اردن، فلسطین، عراق، سوریه، امارات، بحرین، مصر، الجزایر، سودان، مراکش، تونس و غیره به همین نام خوانده میشود در حالی که مردم چند کشور یاد شده از لحاظ قوم شناسی و تبار شناسی اصلاَ عرب نیستند. این فاجعهء تاریخی را هم باید باز نمود که در نخستین سالهای پایه گذاری اتحاد جماهیر شوروی سابق اصطلاحاتی نظیر زبان ( تاجیکی ) و زبان (اوزبیکی) در کارگاه جعل و تزویر ژدانف و همرایان او سکه زده شدند و بر ملتهای مظلوم آسیای میانه تحمیل گردیدند. در افغانستان نیز استبداد قبیله سالار زبان فارسی را زیرکانه (دری) نام نهاد. این درست است که در متون کهن نیز واژهء (دری) گاهی مطلقآ به معنی فارسی و گاهی به گونهء صفت آن به کار رفته است ولی زبان کهن و پرمایهء ما در سراسر جهان فارسی نامیده میشود نه دری. این نبشته را با یادی از استاد فقید علی رضوی غزنوی به انجام می رسانم. آن دانشمند جاودانیاد نوشته بود: « از روزی که فارسی را دری کردند، مشکلی دیگری بر مشکل افزوده گشت. امروز در هیچ جای دنیا، در هیچ کتابخانه ای چهار جلد کتاب خواندنی در قفسهء دری نخواهید یافت. اگر چه فرضا قفسهء دری وجود داشته باشد. دری ساختن فارسی تیشه بر ریشهء روابط دیرینهء ادبیات پر برکت این زبان زد. چندان که از باب مثال شما حتی امروز لغات عامیانهء فارسی افغانستان تالیف عبدالله افغانی نویس چاپ کابل را هم در یک کتابخانهء بزرگ نمی توانید در قفسهء دری پیدا کنید. هر چند قفسهء بدین نام موجود باشد زیرا کتابدار کتابها را از روی نام کتاب فهرست میکند. شما میتوانید این کتاب را در قفسهء فارسی قسمت لهجه شناسی بیابید.»(16)
پانویس ها: 1- مسودهء قانون اساسی 1964، وب سایت کمیسیون 2- علی اکبر دهخدا، لغتنامهء دهخدا، روایت دوم، لوح فشرده، اتنشارات دانشگاه تهران 3- دوکتور پرویز ناتل خانلری، تاریخ زبان فارسی 4- مفاتیح العلوم، ترجمهء فارسی، چاپ بنیاد فرهنگ ایران، به حوالهء دکتور خانلری ، تاریخ زبان فارسی 5- الفهرست، چاپ مصر، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 6- اللؤ اللؤ المرصوع فیما قبل لا اصل له، چاپ مصر، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 7- احسن التقاسیم، چاپ لیدن، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 8- سفر نامه، ناصر خسرو بلخی قبادیانی، به کوشش دکتور محمد دبیر سیاقی، چاپ تهران 9- دکتور پرویز ناتل خانلری، تاریخ زبان فارسی 10- علی اکبر دهخدا، لغتنامهء دهخدا، روایت دوم، لوح فشرده، انتشارات دانشگاه تهران 11- همان 12- گنج سخن، داکتر ذبیح الله صفا، به حوالهء دکتور خانلری، تاریخ زبان فارسی 13- نثر دری افغانستان، روانشاد علی رضوی غزنوی، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی 14- سرگذشت دردناک فارسی در افغانستان، روانشاد علی رضوی غزنوی، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی 15- تاریخ ادبیات ایران، داکتر ذبیح الله صفا، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی 16- سرگذشت دردناک فارسی در افغانستان، روانشاد علی رضوی غزنوی، به حوالهء کاظم کاظمی، همزبانی و بی زبانی
+ مطلبی از خانم «فاطمه»
این مطلب را یکی از عزیزان نویسنده با نام «فاطمه» در وبلاگ خود نهاده بودند و در اینجا نیز اشاره به آن کرده بودند. من با سپاس از ایشان، مطلبشان را از صفحهشان برداشته و در اینجا نیز نقل میکنم.
نشانی منبع اصلی این مطلب، این است:
http://endlessroute.blogspot.com/2004/12/blog-post_110302473268352304.html
فکر می کنم بیشتر کسانی که این صفحه را می خوانند از قبل وبلاگ زیبای آقای محمد کاظم کاظمی، شاعر شناخته شده افغان، را به خاطر قطعه زیبای “سرود بازگشت” بشناسند. در آخرین مطلبشان، ایشان نکته ای راجع به تلفظ “او” در تلفظ های ایرانی و افغانی داشتند که به نظر من احتیاج به توضیح بیشتری دارد. به دلیل محدودیت کامنت ها در پرشین بلاگ آنرا اینحا می نویسم. در همین ابتدا اعلام می کنم که من کوچکترین تخصصی در ادبیات فارسی ندارم، هر چه نوشته ام از فکر خود و تجربه ام از زبان فارسی در طول زندگی ام نتیجه گرفته ام. بسیلر خوشحال خواهم شد اگر اشتباهی می بینید تذکر دهید.


مهربانیها ()