+ غلامرضا بروسان درگذشت
در این دقایق اندوهبار، چه میتوان کرد جز این که به خواهش دوستانی که خواستار آگاهییافتن بیشتر از کارنامهی ادبی غلامرضا بروسان بودند، دربارهی این شاعر بنویسم.

غلامرضا بروسان در سال 1352 در مشهد به دنیا آمد. از هژده سالگی به سرایش شعر آغاز کرد و این همزمان بود با حضور پیوستة او در جلسات شعر مشهد، از جمله جلسة شعر حوزة هنری که در آن سالها کانون تجمع شاعران جوان این شهر به حساب میآمد.
...ادامهی مطلب
+ استاد ایرج افشار درگذشت
کمتر کسی است که باری قصد تحقیق و پژوهشی در تاریخ، ادبیات و ذخایر فرهنگی قلمرو بزرگ زبان فارسی را داشته باشد و از تحقیقات و خدمات مستقیم و غیرمستقیم استاد ایرج افشار بینیاز باشد. من نه صلاحتش را دارم و نه آن مایه از آگاهی و دانش را، که به توصیف شخصیت علمی و آثار و خدمات استاد بپردازم. فقط میتوانم چند نشانی انترنتی را درج کنم که در آنها از زندگی و آثار ایشان سخن رفته است.

زندگینامه و آثار استاد ایرج افشار در ویکیپدیا
زندگینامه و آثار استاد ایرج افشار در پایگاه انترنتی همشهری
خبر درگذشت استاد در خبرگزاری مهر
+ درگذشت استاد سعادتملوک تابش
خبر ناگوار این که استاد سعادتملوک تابش شاعر و پژوهشگر نامدار افغانستان درگذشت و جامعه ادبی کشور را داغدار کرد.
مطلبی در این مورد نوشتهام که در پایگاه انترنتی درّ دری با این نشانی منتشر شده است
هم چنین این خبر را میتوانید در این نشانیها نیز بیابید.
+ درگذشت استاد بزرگ رباب

استاد محمدرحیم خوشنواز نوازندهی بزرگ رباب در سن شصت و پنج سالگی درگذشت. این ربابنواز هراتی را بزرگترین ربابنواز زندة دنیا میدانستند.
رباب، سازی است زهی و بیشتر در افغانستان رواج دارد. به واقع میتوان آن را ساز ملی این کشور دانست، چون از این منطقه برخاسته و تا کنون مهمترین نوازندههای آن، افغانستانی بودهاند.
استاد بزرگ رباب که او را «سلطان رباب» نامیده بودند، استاد محمدعمر بود که حدود سه دهه پیش در کابل درگذشت. استاد فقید دیگر، غلاممحمد عطایی در اوایل دههی هشتاد خورشیدی در هرات وفات کرد و استاد خوشنواز به واقع بازماندهی نسل استادان رباب افغانستان بود.
خوشنواز در خارج از افغانستان هم صاحب اعتبار بود و دارای نامی بزرگ، به گونهای که برنامههای ربابنوازیاش در ایران و کشورهای اروپایی با استقبال گسترده برگزار میشد. او در هفته همبستگی ایران و افغانستان در سال 1381 در تهران به عنوان نوازندهی برتر افغانستان مورد تقدیر قرار گرفت.
با این همه زندگی خوشنواز آنقدرها خوش نمیگذشت و این استادِ زودرنج و تنگحوصله، در عصر طالبان و سپس مهاجرت به ایران، سختیهای بسیاری کشید. او خود در جایی گفتهاست: «سال دوم که طالبان آمدند، ساز ممنوع شد. نواختن ممنوع شد، خواندن ممنوع شد و شنیدن هم. تار مرا شکستند. کسب و کار دیگری جز موسیقی نداشتم. مجبور شدم مدتی کبوترفروشی کنم که نشد. پاسپورتم را برداشتم و رفتم سفارت ایران. گفتم می خواهم بروم پیش امام رضای غریب؛ تارم را شکستند، کبوتر فروشی هم ممنوع شده می خواهم به درگاه امام رضا بروم. و این طور شد که من در سال دوم حکومت طالبان به ایران رفتم و سال ها در مشهد ماندم... بعد از تمامشدن مهلت اقامتم مرا به اردوگاه دوغارون بردند. آقای خاتمی که فهمید، مرا خواست و گفت تو نوازنده افغانستانی هستی؟ چه سازی می زنی؟ گفتم؛ رباب و برایش ساز زدم. پس کارت اقامتم را تمدید کردند... آرزویی ندارم. می خواستم بروم کشورهای دور را ببینم که رفتم و برای مردمش ساز زدم. همین که در کنسرت فرانسه هزاران نفر سازم را تشویق کردند، شیرینی زندگی ام بود. اما تلخی آن مرگ پسرم بود. من دو دختر و دو پسر داشتم که یکی از پسرهایم در دریا غرق شد. وقتی که جنازه اش را دیدم تلخ ترین لحظه زندگی ام بود. وقت هایی که دلتنگ می شوم نغمهای تازه به یاد او می سازم.»
با آرزوی نثار رحمت ایزدی بر روح محمدرحیم خوشنواز، امیدوارم که فرزند برومندش نسیم خوشنواز که از ربابنوازان خوب کشور به حساب است، روزی بر مسند افتخار پدر تکیه زند.
+ شعری از شادروان بیژن ترقی
دو روز پیش بیژن ترقی شاعر و ترانهسرای نامدار در هشتادسالگی درگذشت. او را از پیشکسوتان ترانهسرایی در ایران میدانند و شعر بسیاری از آهنگهای معروف خوانندگان یران در سالهای پیشین و پسین سرودة او بوده است.
مثنویای که اینک نقل میکنم سرودهای از اوست که حدود پانزده سال پیش در پاسخ به مثنوی بازگشت سروده و با دستخط خود به من فرستاده بود.
خداوند روان بیژن ترقی را که در سالهای اخیر بیماری سختی را نیز گذراند، شاد بدارد.
...ادامهی مطلب
+ به یاد قهار عاصی در چهاردهمین سالگرد کوچ او
سیاووش
فروگیر، ای شب، شب تار! ما را
از این خوانِ آلوده بردار ما را
که پوسانده این برکة بیخیالی
و دلخوشنشستن به مردار، ما را
و اینک پس از چارده خوان آتش
زمین و زمان کرده انکار ما را
همان دستِ دردآشنا میپسندد
به چاهِ مذلّت نگونسار ما را
بدر برده از چنگ و منقار کرکس
فرو مینهد پیش کفتار ما را
و یا میگذارد گرانقدر و محکم
چنان خشتها لای دیوار ما را
q
شگفتا! در این فصلِ بیرحم، در خود
فرو برده دیوان و اشعار ما را
مگر بعدِ عمری از این خواب سنگین
تکانی دهد مرگ قهّار ما را
سیاووش تنهای این آتشستان
که میدید سرگرم بازار ما را
و میگفت; «بهتر از این خوان نعمت
همان تشنگی در نمکسار ما را»
ولی خستهبودیم و گفتیم; «جانا!
به این حالِ همواره بگذار ما را»
q
فرو خورد این برکة بیخیالی
و دلخوش نشستن به مردار ما را
بیا آتش، ای آتش بیتحمّل!
بر این خوانِ آلوده مگذار ما را
+ چند ضایعه در عالم دانش و ادب
ایام گذشته، روزهای پُرضایعهای بود، به سبب درگذشت چند تن از اهل دانش و ادبیات در حوزه زبانی ما.
هرچند شایسته بود که برای هر یک از این ناموران و خدمتگزاران فرهنگ، مطلبی مستقل نگاشته آید، کمبضاعتی من سبب شد که به یادی از این بزرگان بسنده کنم، تا حداقل در حد خود، مقام آنان را ارج نهاده باشم.
پیش از همه و بیش از همه باید ارج نهاد شخصیت علمی پژوهشگر و تاریخنگار برجسته، دکتر سید جعفر شهیدی را که به راستی در تحقیقات تاریخی به ویژه در مورد تاریخ اسلام، فردی استثنایی و کمنظیر بود. من البته توفیق مطالعه همه آثار تاریخی ایشان را پیدا نکردهام ولی در دو یا سه کتابی که خواندهام، سخت مجذوب لحن منصفانه و بدور از تعصب ایشان شدهام. خواننده این کتابها، به راستی احساس میکند با یک پژوهندة واقعی روبهروست، کسی که بدون پیشداوری و کاملا بر اساس مستندات تاریخی سخن میگوید. من با مطالعه این کتاب به واقع بیش از آگاهیهایی که از خود وقایع تاریخی کسب کردم، درسهایی بسیار سودمند از شیوه و لحن نگارش گرفتم که ارزش اینها کمتر از آن آگاهیها نبود. به اینها باید افزود نثر زیبا، ادبی و در عین حال شفاف دکتر شهیدی را که میتواند الگویی برای نویسندگی باشد. خداوند روح این پژوهشگر گرانقدر را شاد بدارد.
جامعه ادبی فارسیزبان به ویژه افغانستان در این ایام با دو ضایعة دیگر هم روبهرو شده است، یعنی درگذشت دو شاعر نامآور افغانستان، ضیاء قاریزاده و محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی. این دو تن از شاعران برجستة نیم قرن اخیر ما به شمار میآیند و در تحول و تکامل شعر ما در قالبهای کلاسیک، مؤثر بودهاند، به ویژه بیرنگ کوهدامنی که از پیشگامان شیوههای نوین در غزلسرایی به حساب میآید و از اولین کسانی است که در غزل امروز افغانستان طرحی دیگر افکندند. همچنان کار باارزش دیگر شادروان بیرنگ، گردآوری مجموعه اشعار استاد خلیل الله خلیلی در حدود سی سال پیش بود. اغراق نیست اگر بگوییم این کتاب ارزشمند بهترین گزینه از شعرهای استاد خلیلی است و در معرفی بهتر این شاعر به جامعه ادبی افغانستان و ایران بسیار مؤثر بوده است. من خود توسط همین کتاب با مرحوم خلیلی آشنا شدم و به شعر او انس یافتم. کتاب موصوف بار اول توسط انتشارات بنیاد فرهنگ ایران چاپ شد و بار دیگر، در مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی که البته در این نوبت دوم، آقای مهدی مداینی کتاب را به نام خود چاپ کرده و چندان ذکر درخوری هم از بیرنگ کوهدامنی نکرده است. من باری این کار ایشان را یک سرقت ادبی محترمانه نامیده بودم. بگذریم.
و اما فرهیختة دیگر که در این ایام از جامعه فرهنگی افغانستان کوچید، محمدکاظم آهنگ پژوهشگر گرانقدری بود که سالها پیش از این، کتاب ارزشمند تاریخ مطبوعات افغانستان را نگاشته بود. آن کتاب، یکی از بهترین مراجع در این موضوع است.
و ضایعه دیگری که برای من بسیار ناگوار افتاد، درگذشت عبدالبصیر بلوچ معلم و مشاور پیشکسوت افغانستان در حوزه امور تربیت کودکان است. این ضایعه از این جهت برای من بیشتر اهمیت یافت که در همین اواخر، دو عنوان کتاب از آن مرحوم را که دربارة تربیت کودکان نوشته شده بود، ویرایش کرده بودم و تعلق خاطری به این انسان آگاه و دلسوز یافته بودم. عبدالبصیر بلوچ در سالهای اخیر، به حیث مشاور تربیتی با برنامه رادیویی صبح به خیر افغانستان همکاری داشته و در این مسیر، خدمات خوبی به خانوادههای افغانستان کرده است. از این گذشته، او صاحب تالیفات و کارهای عملی ارزشمندی در این زمینه بوده است که بعضی از آنها چاپ شده و بعضی آماده چاپ است.
خداوند همه این رفتگان را از رحمت بیانتهای خویش برخوردار سازد و به ما توفیق دهد که پیروان و ادامهدهندگان خوبی برای آنان باشیم.
این یادداشت را در یک موقعیت زمانی نامناسب و در مدتی کوتاه نوشتم. امیدوارم دوستان گرامی از کاستیهای محتوایی و نگارشی آن چشمپوشی کنند.
+ احسان اکرامیفر
خبر خوشی نیست، ولی چه می توان کرد؟ محمود اکرامی فر شاعر معاصر و دوست دیرین ما در سوگ فرزندش نشسته است.
احسان اکرامی فر فرزند جوان و رشید محمود اکرامی پریروز در اثر سانحه ای دنیا را وداع گفت. او را دریاچه بند گلستان مشهد به کام فروبرد.
محمود اکرامی فر را همه می شناسند، شاعر توانا و پژوهشگر علوم اجتماعی و صاحب تالیفات بسیار. ما شاعران ساکن مشهد از حدود پانزده سال پیش افتخار آشنایی اش را داریم و مرهون خلق و خوی و جوانمردی اش هستیم. خداوند این داغ سنگین را بر او سبک گرداند. به او صبر دهد و توانایی تحمل این امتحان سخت را عطایش کند.
+ برگی گل بر مزار احمد
یازده زمستان را بدون احمد زارعی گذراندیم، پس از آن که هفت بهار را با او تجربه کردهبودیم. گفتن از احمد زارعی برایم سخت است، چون نمیدانم او را به راستی چه بنامم. شاعر؟ پژوهشگر؟ مدیر؟ بسیجی؟ میبینیم با همه این کلمات کم میآورم. در احمد چیزی بود فراتر از اینها. به واقع او همه اینها بود، به اضافه انسانیت، معنویت، صداقت و نفسی گرم که ما را چون شیشه میگداخت و شکل میداد. فردا در انجمن شعر ارشاد اسلامی خراسان رضوی (نگارخانه میرک) مراسم بزرگداشتی برای احمد زارعی برپاست، با حضور خانواده و دوستانش. من قرار است این شعر را در آنجا بخوانم. ولی به راستی با یک شعر دل آدم قرار میگیرد؟ ما فقط بدین وسیله خود را تسلی میدهیم.
باری، این یک مجموعه رباعی به هم پیوسته است با یاد احمد زارعی و محصول سال ۱۳۷۳ یعنی ایام درگذشت شادروان احمد زارعی. از خدا میخواهم که به آبروی او، ما را هم عاقبت به خیر گرداند.
اوّل حمد خدای قهّار کنم
دوّم نعت احمد مختار کنم
سوّم وصف حیدر کرّار کنم
چارم هجو مردم پَروار کنم
این قول اگر از هر دو جهان رد باشد،
گوینده به هفت قبله مرتد باشد،
شادم که همین نظمِ پریشان، روزی
برگی گل بر مزار احمد باشد
احمد! نه طلوع میشناسم، نه غروب
از قحطِ شمال تا به طوفان جنوب
با مردم بینوای خود میگویم
افسانة یک خرمن و صد خرمنکوب
احمد! نه به گندم است امیدم، نه به جو
یعنی نه به کهنه پایبندم، نه به نو
این چار کلام بذر ناقابل را
میپاشم و مینهم به امّید درو
تا کی خود را به پیچ و تاب افکندن؟
با قول و قصیده در عذاب افکندن
احمد! ماییم و در هوایت با عجز
بیتی دو، سرودن و در آب افکندن
احمد! نه خدا بود و نه شیطان ما را
نی کفر بهانه شد، نه ایمان ما را
هر بار که این یقین به شک میغلتید،
لبخند تو میکرد مسلمان ما را
واعظ گفت; «دوزخ مخلّد سخت است»
تاجر گفت; «کسب کمدرآمد سخت است»
شاعر گفت; «مدح مردم بد سخت است»
دیدیم که یاد مرگ احمد سخت است
یارب! گل سرخ دیگری بخش به ما
احمد رفتهاست، حیدری بخش به ما
عرفان و جنون و شعر و افسون و خیال
اینها عَرَض است، جوهری بخش به ما
این خانه نه سقف و نه ستون میخواهد
این عرصه نه شعر و نه جنون میخواهد
تا سرختر از همیشهها جلوهکند،
خون میخواهد بهار، خون میخواهد
احمد، احمد! زمین زمینی دگر است
ایمانِ کنونیان به دینی دگر است
بیهوده مخواه دست مردم گیرد
این دست، میان آستینی دگر است
دنیا همه تلخ، اهل دنیا همه تلخ
باران همه تلخ، آب دریا همه تلخ
اقیانوسیم رو به مرداب شدن
امروز، تمام شور و فردا همه تلخ
احمد! نه پلنگ و نه شغال آمدهاست
کفران شده نعمت و زوال آمدهاست
این رود که پُل میشکند از پی پُل،
سیلی است که بعدِ خشکسال آمدهاست
احمد! دریا دروغ میگوید و بس
جنگل در سوگِ خویش میموید و بس
این مزرعه میشناسد این مردم را
سنگ است که پشتِ سنگ میروید و بس
این قومِ جهادکرده آخر سر باخت
سر باخت، ولی پی زر و زیور باخت
احمد! این دور، دورِ بیتمکینی است
در اصغر اگر نباخت، در اکبر باخت
دیدم رمضان و عیدِ این مردم را
این دیگِ پُر و اجاقِ بیهیزم را
با روزة ما فروختند آخر ماه
انبانِ زیادماندة گندم را
بردیم، ولی جنازة بیکفنان
خوردیم، ولی طعنة مردان و زنان
بستیم، ولی دل به بهاری که نبود
ماندیم، ولی کیسهکش نرمتنان
امروز اگر نشستة زنجیری،
فردا اگر انداختة تقدیری،
نومید مشو، دو لقمه نانت بدهند
آن روز که از فریبخوردن سیری
باری، منم از طنابِ رد آویزان
از نیک رمیده و به بد آویزان
این دست، که از گردنم آویخته شد
تا گردنم از کجا شود آویزان
احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود
تا معرکه گرم است، دُهُل باید بود
مقصود، فرنگ است و مسافر همهقوم
خوش میرود این قافله، پُل باید بود
خون شو، که نسیمِ نوبهاری برسد
بشکن، که به قوم، کار و باری برسد
احمد! سرطان بگیر کز برکت آن
نانی به دهان مردهخواری برسد
آهنگ سکوت ما رساتر خوشتر
افسار شکموران رهاتر خوشتر
آری، بگذار تا نکوتر بخورند
این چوب خداست، بیصداتر خوشتر
با بیم تمام از تمام تبعات،
با پوزش سخت از عموم حضرات،
افسانة رنج ما ندارد پایان
تقدیم به روح پاک احمد، صلوات
دی 1373
+ قلعه سوخته
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسَر
اندیشناکِ سینة مفلوک دشتهاست
اندوهناکِ قلعة خورشیدِ سوختهاست
با سر غرورش، امّا دل با دریغ، ریش
عطر قصیل تازه نمیگیردش به خویش
و دیگر اسب سفید وحشی، برای همیشه بیسوار ماند. چه دردناک است که فرزند دشتهای جنوب، در شهر دود و آهن زندگی را وداع گوید.
«... در مهرماه سال 1310 شمسی در روستای دهرود دشتستان در بخش بوشکان ناحیة جنوب کشور (بوشهر) متولد شدهام... تحصیلات ابتدایی و دورة اول متوسطه را در بوشهر و حومه گذراندم و برای گذراندن دورة دانشسرای مقدماتی به شیراز رفتم. در سال 1333 شمسی به افتخار معلمی نایل آمدم و در حومة بوشهر و خود بوشهر به تدریس پرداختم. در سال 1339 به دانشسرای عالی تهران راه یافتم و در رشتة زبان انگلیسی و تعلیم و تربیت به اخذ لیسانس توفیق پیدا کردم. در پایان سالهای خدمت دبیری، خود را به رادیو تلویزیون منتقل کردم و به عنوان ادیتور در انتشارات آن سازمان به کار پرداختم. در پایان سال 1359 بازنشسته شدم... امروز هم در یک شرکت خصوصی پیرانهسر کار میکنم تا معاش خودم و خانوادة پراکندهام تأمین شود.» و این بخشی بود از مقدمة «گزینة اشعار منوچهر آتشی» چاپ انتشارات مروارید (تهران، 1365)
آتشی آخرین شاعر بزرگ از نسل شاگردان و پیروان نیمایوشیج بود، از چهرههای مطرح و شاخص دهههای سی تا هفتاد هجری خورشیدی. و به اعتقاد بعضی منتقدان، از بهترینهای نسل خویش.
آتشی شاعری نوپرداز بود و بیشتر شعرهای مشهورش را در قالبهای نیمایی، چهارپاره و سپید سروده است. شعر او سبکی خاص دارد و زبانی ویژه. نوعی بومیگرایی و میل رجعت به زندگی ساده و در عین حال، پهلوانانة مردمان روستا در این شعرها دیده میشود. همان گونه که طبیعت شمال ایران در شعر نیما بازتاب دارد، طبیعت جنوب را هم در شعر آتشی میتوان یافت، طبیعتی سخت و خشن، با مردمانی که با این خشونت خو کردهاند. او خود در شعر «آهنگ دیگر» از کتابی به همین نام، به این ویژگی شعرش اشاره کرده است
حافظ نیم تا با سرود جاودانم
خوانند یا رقصند ترکان سمرقند
ابن یمینم، پنجهزن در چشم اختر
مسعود سعدم، روزنی را آرزومند...
ای نخلهای سوخته در ریگزاران!
حسرت میندوزید از دشنام هر باد
زیرا اگر در شعر حافظ گل نکردید،
شعر من ـ این ویرانه ـ پرچین شما باد
آتشی ستایشگر اصالتهای بومی است و شاید از همین روی، اسب از عناصر دوستداشتنی و تقریباً ثابت شعرهای آتشی بوده است و در شعرهای موفق و ماندگار او همچون «خنجرها، بوسهها و پیمانها»، «نعل بیگانه»، «گلگونسوار» و «ظهور» حضوری روشن دارد.
اما این شاعر، از حوالی دهة شصت خورشیدی، مسیری تازه در شعرسراییاش در پیش گرفت، یعنی به تدریج از احساساتی نوستالوژیک نسبت به طبیعت و روستا فاصله گرفت و دغدغههای یک انسان شهری را در شعرش انعکاس داد. این حرکت، از کتاب «وصف گل سوری» قابل دریافت است و در کتاب «گندم و گیلاس» به برجستگی تمام میرسد.
منتقدان ادبی در آن سالها، این روش نوین آتشی را نوعی پوستانداختن ادبی دانستند و البته آنانی که او را فقط در هیأت دیروزینش میپسندیدند، این پوستانداختن را خوش نمیداشتند. با این حال، شاعر حال و هوای تازهاش را حفظ کرد و بدین ترتیب، خودش را از دایرة تکرار مضامین و مفاهیم کهن خویش، رهاند.
او شاعری پرکار بود و تا واپسین ایّام زندگیاش دست از سرایش و انتشار کتابهایش شعر نکشید. از مجموعهشعرهایش میتوان «آهنگ دیگر»، «آواز خاک»، «دیدار در فلق»، «وصف گل سوری»، «گندم و گیلاس»، «اتفاق آخر» و «حادثه در بامداد» را نام برد.
نام منوچهر آتشی چندی پیش باز بر سر زبانها افتاد و در رسانهها مطرح شد، وقتی که در همایش «چهرههای ماندگار»، از او به عنوان یکی از شاعران ماندگار زبان فارسی تجلیل شد، و البته شاید هنوز ماهی از این تجلیل نگذشته بود که خبر درگذشتش را شنیدیم. یکشنبه 29 آبان 1384 خورشیدی در تهران، بر اثر ایست قلبی...
+ منوچهر آتشی درگذشت
دیروز یکشنبه منوچهر آتشی شاعر نامدار فارسی در تهران درگذشت. به همه دوستداران شعرش تسلیت میگویم. به یاری خدا مطلبی در این مورد خواهم نوشت. فعلا این شعر معروف او را پیشکش حضور میکنم.
خنجرها، بوسهها و پیمانها
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گرانسَر
اندیشناکِ سینة مفلوک دشتهاست
اندوهناکِ قلعة خورشیدِ سوختهاست
با سر غرورش، امّا دل با دریغ، ریش
عطر قصیل تازه نمیگیردش به خویش
اسب سفید وحشی ـ سیلاب درّهها
بسیار از فراز که غلتیده با نشیب
رَم داده پرشکوه گوزنان
بسیار با نشیب، که بگسسته از فراز
تارانده پرغرور پلنگان
اسب سفید وحشی، با نعل نقرهوار
بس قصّهها نوشته به طومار جادهها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفهها
خورشید، بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قلّه بر کفل او غروب کرد
مهتاب، بارها به سراشیب جلگهها
بر گردن ستبرش پیچید شال زرد
کهسار، بارها به سحرگاه پرنسیم
بیدار شد ز هلهلة سمّ او ز خواب
اسبِ سفید وحشی اینک گسستهیال
بر آخور ایستاده غضبناک
سم میزند به خاک
گنجشکهای گرسنه از پیش پای او
پرواز میکنند
یاد عنانگسیختگیهاش
در قلعههای سوخته ره باز میکنند
اسب سفید سرکش
بر صاحبِ نشسته گشودهاست یال خشم
ـ جویای عزم گمشدة اوست ـ
میپرسدش ز ولولة صحنههای گرم
میسوزدش به طعنة خورشیدهای شرم
با صاحبِ شکستهدل امّا نمانده هیچ
نه ترکش و نه خفتان، شمشیر مردهاست
خنجر شکسته در تن دیوار
عزم سترگ مرد بیابان فسردهاست:
«اسب سفید وحشی! مشکن مرا چنین!
بر من مگیر خنجر خونین چشم خویش
آتش مزن به ریشة خشم سیاه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خویش
گرگ غرور گرسنة من
اسب سفید وحشی!
دشمن کشیده خنجر مسموم نیشخند
دشمن نهفته کینه به پیمان آشتی
آلوده زهر با شکر بوسههای مِهر
دشمن کمان گرفته به پیکان سکّهها
اسب سفید وحشی!
من با چگونه عزمی پرخاشگر شوم؟
من با کدام مرد درآیم میان گرد؟
من بر کدام تیغ، سپر سایبان کنم؟
من در کدام میدان جولان دهم تو را؟
اسب سفید وحشی!
شمشیر مردهاست...
خالیشدهاست سنگر زینهای آهنین.
هر دوست کو فشارد دست مرا ز مهر،
مار فریب دارد پنهان در آستین
اسب سفید وحشی!
در قلعهها شکفته گل جامهای سرخ
بر پنجهها شکفته گل سکّههای سیم
فولاد قلبها زده زنگار
پیچیده دور بازوی مردان طلسم بیم
اسب سفید وحشی!
در بیشهزارِ چشمم جویای چیستی؟
آنجا غبار نیست، گلی رُسته در سراب
آنجا پلنگ نیست، زنی خفته در سرشک
آنجا حصار نیست، غمی بسته راه خواب
اسب سفید وحشی!
آن تیغهایِ میوةشان قلبهای گرم،
دیگر نرُست خواهد، از آستین من
آن دخترانِ پیکرشان، مادهآهوان
دیگر ندید خواهی، بر تَرکِ زین من
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیلِ تر خویش
با یاد مادیانی بور و گسستهیال
شیهه بکش، مپیچ ز تشویش
اسب سفید وحشی!
بگذار در طویلة پندار سرد خویش
سر با بخورِ گندِ هوسها بیاکنم
نیرو نمانده تا که فروریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی به پا کنم
اسب سفید وحشی!
خوش باش با قصیل تر خویش.»
اسب سفید وحشی امّا، گسستهیال
اندیشناکِ قلعة مهتابِ سوختهاست
گنجشکهای گرسنه از گرد آخورش
پرواز کردهاند.
یادِ عنانگسیختگیهاش
در قلعههای سوخته ره باز کردهاند.
+ وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
پارسال بود که جمعی از دانشجویان رشته ادبیات از هرات در یک سفر تفریحی - پژوهشی به ایران آمده بودند و در جلسه در دری میزبانشان بودیم. و در آن جلسه بود که یکی از این دانشجویان با شعر و نظرهایی که درباره شعرها میداد، به خوبی روشن میکرد که دانش ادبی و قریحه ویژهای دارد. و وقتی برای شعرخوانی دعوت شد، دیدیم او همان نادیا انجمن است که شعرهایش را در نشریات داخل کشور خوانده بودیم و با نامش آشنا بودیم، و همو بود که آقای عبدالکریم تمنا شاعر پیشکسوت هرات ساکن تهران با دیدن شعرهایش چنان به وجد آمده بود که غزلی در وصف او سروده بود.
بله. نادیا انجمن را میگویم که چندی پیش استاد رجایی از هرات کتاب «گل دودی» او را با خود آورد که تازه چاپ شده بود. و همو بود که از امیدهای شعر جوان افغانستان به حساب می رفت، به ویژه در هرات.
با این مقدمهچینی شاید شما خود دریافته باشید که چگونه خبری میخواهم بدهم. بهتر است هیچ نگویم و فقط شعری از او نقل کنم که خود گویای بسیار چیزهاست و شاید آن را نوعی الهام بتوان تصور کرد. البته پیشبینی این تیرهبختیها در جامعه ما چندان نیاز به الهام هم ندارد. شاید بسیار کسانی که در وضعیت نادیا انجمن هستند فردای خود را چنین پیشبینی می کنند.
نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم
نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم
من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر بباید به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم
گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم
سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم
من نه آن بید ضعیفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دایم به فغانم
بله، او قفس را شکافت، ولی قفس دنیا را.
خبر را میتوانید در صفحه بی بی سی بخوانید با این نشانی
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2005/11/051106_v-anjoman-poet-dead.shtml
و نیز در سایت هرات آنلاین با این نشانیheratonline.co.sr
+ بعد من اما تو راحتتر به خیلی چیزها
در همایش قند پارسی بودیم که خبری تلخ شنیدم. شنیدم که نجمه زارع درگذشتهاست و این خبر وقتی مرا تکان داد که به خاطرم آمد دو سه شعری که پیش از این، از او شنیدهبودم و سخت به دلم نشسته بود آن شعرها و شاعرش را یکی از بهترینهای نسل جوان شعر امروز دانسته بودم. و دریغ که اکنون این شاعر بسیار خوب در میان ما نیست. باری، من از او این قدر میدانم
نجمه زارع
متولد 1361
فوق دیپلم عمران
نفر اول کنگرة «زبان سادة عشق» تهران
نفر دوم کنگرة شعر عاشورایی
نفر سوم شاعران عاشورایی تهران
برگزیدة کنگرة شعر دفاع مقدس اهواز
و اینک شعری که از او در خاطر داشتم و به راستی که چقدر زنده، عینی، پراحساس و تأثیرگذار است این شعر.
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه میکنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر،
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آن که دوستترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد
گلایهای نکنی، بغض خویش را بخوری
که «هق هق» تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه، نفرین نمیکنم... نکند
به او ـ که عاشق او بودهام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.
یادداشت. تا جایی که من خبر دارم، مجموعه شعر نجمه زارع با عنوان «یک سرنوشت سهحرفی» در انتشارات «پیشگامان توسعه» زیر چاپ است. دیگر این که شاعر گرامی جناب سیدمهدی موسوی هم در وبلاگش با نشانی زیر، دربارة درگذشت نجمه زارع مطلبی نوشته است و من هم اکنون خبر شدم.
bahal3.persianblog.ir
+ محمدعلی عباسیه کهن درگذشت.
محمدعلی عباسیه کهن شاعر معاصر زبان فارسی درگذشت. این شاعر باصفا و متواضع شاعران نامآور شهر رشت بود و علاوه بر شعر در حوزه پژوهشهای ادبی نیز کارهای ارزشمندی کرده بود. این ضایعه را از طرف خودم به همه دوستان شاعر و خوانندگان این صفحه تسلیت میگویم.
+ آن شاعر نامدار و فروتن
این روزگار عجب شاعرکش شده است و مدتی است کسانی را دستچین میکند که گمان به مرگشان نمیرود. اینبار نوبت محمدرضا آغاسی بود، شاعر مردمی و دلسوخته که در بعضی از حلقات فرهنگی، معروفترین شاعر روزگار خود به شمار میرفت.
محمدرضا آغاسی در اوایل دهة هفتاد کمکم پای به جلسات شعر گذاشت و با حوزة هنری همکاری میکرد. در آن سالها، حضورش در جلسات شعر چندان تأثیری در کسی بر نمیانگیخت و شاید هیچکس گمان نمیکرد که او چند سال بعد از همه کسانی که به شعرش کماعتنایی میکردند نامآورتر شود. ولی او کمکم راه خویش را یافت و در مسیری گام نهاد که به راستی در آن استعداد داشت. او تلفیقی ایجاد کرد میان شعر نوگرای نسل انقلاب و شعر مردمگرای محافل و حلقات مذهبی. به همین لحاظ، ناگهان جهشی چشمگیر در کارش دیده شد.
حدود دهسال پیش بود که شبی برای شعرخوانی در «مهدیة» مشهد دعوت شده بودیم و دلنگران بودیم که در این مرکز بزرگ مذهبی که غالباً پسند مردمی در آن حاکم است، چه بخوانیم. از قضا آن روزها آغاسی در مشهد بود و مهمان ما; و با هم به آن محفل رفتیم. او که در آن سالها برای مردم چهرهای ناآشنا بود، با خواندن شعر «شیعهنامه» شوری در محفل انگیخت که بهراستی برایم فراموشنشدنی است. مردمی که با یک گرایش بسیار سنتی در شعر مذهبی عادت کردهبودند و کمال شعر در نظر آنان آثار حسان و مؤید و خسرو و دیگر شاعران مذهبیسرا بود، اینک با نوعی دیگر از شعر روبهرو میشدند که هم به فهم آنان نزدیک بود و هم حرفهای تازهای داشت.
به همین گونه، چه بسا که در محافل و مجالس مختلف در آن سالها، آغاسی این شور را برانگیخته باشد، چون دو سه سال بعد، او دیگر شاعر بیرقیب این محافل مردمی بود، بهویژه که در دل بسیجیان دلبسته به جنگ و جبهه نیز جایی یافتهبود.
هنوز از آن وقت بسیار نگذشته بود که در حوزة هنری مشهد برایش جلسة ویژة شعرخوانی گذاشتند و جلسة شعرخوانی برای یک نفر، اتفاق نادری بود که میافتاد. سالن بزرگ حوزة هنری مشهد را هیچگاه چنان پرازدحام ندیدهبودیم و هیچگاه ندیدهبودیم که با ورود شاعری به محفل، همة مستمعان یکپارچه از جای بلندشوند.
چند سال بعد، آغاسی را در فرودگاه یزد دیدیم. حال و احوال کردیم و پرسش، که در یزد چه میکند. گفت دیشب در زاهدان جلسه داشتم. آمدم به یزد و حالا باید به تهران بروم که از آنجا به رشت پرواز دارم. این برای ما که روزگار گمنامی این شاعر را دیده بودیم، بسی شگفت مینمود.
ولی قضیه آنقدرها هم جای شگفتی نداشت. آغاسی دقیقاً توانستهبود نبض مخاطبان را در دست بگیرد و دریابد که این نبض، با چگونه شعری بهتر میجهد. از این گذشته، او صدای خوبی داشت و سیمایی جذاب و در مجلسداری و رعایت حال و مقام در شعرخوانی، بسی توانا بود.
با اینهمه، حتی در اوج شهرت نیز او را پرادّعا و متکبر نیافتیم. همان آغاسی فروتن و صمیمی اوایل دهة هفتاد بود، با همان چهرة متبسّم و متواضع.
اما این گرایش مردمگرایانة آغاسی مایة تنزّل شعر و پسند مخاطبان شده بود؟ به گمان من چنین نیست، هرچند شاید کسانی براین باور باشند. آغاسی به واقع پسند مخاطبان شعر مذهبی را ارتقا بخشید و از منقبتسرایی سنتی به سمت نوعی شعر جدیدتر کشاند. مسلماً در محافلی که آغاسی شعر میخواند، کسی «گنجشک و جبرئیل» مرحوم حسن حسینی را نمیخواند، ولی این مردم را میشد بدین ترتیب، حداقل با شعرهای مذهبی قادر طهماسبی، علیرضا قزوه، زکریا اخلاقی و دیگران آشنا کرد و آشتی داد.
از سوی دیگر وجود آغاسی و امثال او، توانست بر دیدگاه بسیاری از مردمی که با شعر انس و الفتی نداشتند و شاعران را موجوداتی خیالپرداز و دور از مردم میدانستند، تأثیر بگذارد و ذهن آنان را بیشتر به شعر و شاعران معطوف دارد. این خود یک گام به سمت جلو است.
q
باری، این شاعر دلسوخته و مردمی، پس از یک زندگی کوتاه اما پر فراز و فرود، سهشنبه سوم خرداد 1384 براثر بیماری قلبی در در تهران درگذشت و جمع عظیم دوستداران خودش را متأثر و سوگوار ساخت. خدایش بیامرزاد.
q
مثنوی زیر، یکی از شعرهای اوست که باری برای مهاجران افغانستان سروده بود. این شعر، بهترین سرودة او نیست، ولی برای من، شعری است عزیز و خاطرهبرانگیز. او این شعر را دوم اسفند 1370 در شب شعری در جمع مهاجران افغانستان در تهران خواند.
دست بر دست منه، ای پسرم!
که تو را خوانَد تیغ و سپرم
گرچه پوزار تو از آبله است
خیز! دشمن ز پی قافله است
تیغ برگیر که جنگ است آری
فرصت زمزمه تنگ است آری
یاد کن از شب ظلمانی پیش
شبح بیسر و سامانی خویش
شب بیخوابی و چشمان سحر
شب بیتابی و آغاز سفر
ثور در سنبله، جوزا در حوت
مزرع سبز فلک چون برهوت
ابر از خون چو خزان رنگین شد
آسمان بر سر ما سنگین شد
آسمان گفت مه آلودتر است
پس از این، زمزمه محدودتر است
هر طرف چوبة داری دیدیم
هر نفس کُشتة یاری دیدیم
سفرة قوم شکباره شدیم
ز وطن یکشبه آواره شدیم
ماتم بیپدری پیدا شد
غربت و درد به دری پیدا شد
ابر هر مرحله خون میبارید
به بیابان جنون میبارید
یاد کن از عطش بلخ و هرات
که چسان خون شد چون شطّ فرات
یاد کن از سفری دور و دراز
غربت و خستگی و دست نیاز
دستِ پر آبله از رنج زیاد
سفرة خالی غربت در باد
زخم صحرای خموشی بر دوش
کیسة خانهبهدوشی بر دوش
این همه خانهبهدوشی ننگ است
بشتابیم که فرصت تنگ است
زندگی بر سر دیوار خوش است
مرگ در عرصة پیکار خوش است
نفسِ صبحِ بهاری با ماست
سحر قافلهداری با ماست
پی اسباب سفر میگردیم
به وطن یک شبه برمیگردیم
مادر! این عهد به خون میبندیم
به سر قافله میپیوندیم
این سفر سر به جنون بگذاریم
پای در آتش و خون بگذاریم
خصم این مرحله ناکام افتد
طشت رسواییاش از بام افتد
طبل توخالی را، درهم کوب
دیو پوشالی را، درهم کوب
دل قوی دار که شب خواهد رفت
به نی انداز عرب خواهد رفت
+ لیلا صراحت روشنی درگذشت
هر کس اینجا یک دو دم دکان بسمل چید و رفت
ساعتی در خاک ره، لختی به خون غلتید و رفت
هر که را با غنچة این باغ کردند آشنا
همچو بوی گل به آه بیکسی پیچید و رفت
صبح تا طرز بنای عمر را نظاره کرد
رایت دولت به خورشید فلک بخشید و رفت
و اینبار، نوبت لیلا صراحت روشنی بود، شاعر بااحساس و خوشطبع زبان فارسی. و من بهتر از این نمیبینم که وصف او را از دانشنامة ادب فارسی نقل کنم.
لیلا فرزند سرشار شمالی، چاریکار پروان، 1337 ش ـ 1383 ش. (در دانشنامه این 1383 مرگبار نیست و من با دریغ تمام، اضافه کردم.) در خانوادهای فرهیخته برآمد. پدرش از نویسندگان بنام افغانستان و آموزگاری خردمند در شکلگیری و شکوفایی شخصیت هنری فرزندش بود.
لیلا دورههای دبستان و دبیرستان را در مدرسة ملالی به پایان برد و در 1359 ش در رشتة زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه کابل دانشنامة لیسانس گرفت. سپس آموزگاری پیشه کرد و از 1360 تا 1365 ش در مدرسة مریم درس میگفت. وی نخست با غزلسرایی به دنیای شاعری روی آورد و از 1353 ش شعرهایش در نشریههای گوناگون منتشر شده است. پس از آن نیز برخی از سرودههایش در مجموعهای با نام «شعری که خنجر است» همراه با سرودههای دیگر شاعران، به همت کمیتة مرکزی سازمان دموکراتیک جوانان افغانستان به چاپ رسید. در 1365 ش نیز نخستین گزینه از سرودههای وی در دفتری با نام «طلوع سبز» به کوشش انجمن نویسندگان افغانستان منتشر شد.
او همواره از فرهیختگانی مانند رازق رویین، رفعت حسینی و بهویژه واصف باختری که پس از مرگ پدر در پرورش وی اهتمام بسیار ورزیدند، به نیکی یاد کرده و آنان را سپاس گفتهاست.
شعرهای صراحت روشنی از زبانی صمیمانه و اندیشهای ژرف برخوردار است و تعبیرهای نو و شورانگیز در شعر او دیده میشود. درک روشن وی از لحظههای سیاه تاریخ سرزمینش و مردمی که سالها به انتظار بهار، عشقها و آرزوهایشان به دار تعصب و کینهورزی آویخته شده و صدایشان برنکشیده میمیرد، چنان است که گاه شعرهایش را از هرگونه تفسیر بینیاز میسازد. دومین مجموعة اشعارش به نام «تداوم فریاد» در 1370 ش در کابل به چاپ رسیده است.
(دانشنامة ادب فارسی، جلد سوم، ادب فارسی در افغانستان، ذیل صراحت روشنی)
لیلا صراحت در دهة شصت و اوایل دهة هفتاد از فعالان ادبیات افغانستان در داخل کشور بود، و البته همانند دیگر اهل قلم کشور، در اواسط دهة هفتاد آوارة اروپا شد و در شهر لایدن کشور هلند بهسر میبرد. او از حدود دو سال پیش، از یک تومور مغزی سرطانی در رنج بود و در سال 1381 عمل جراحی سختی را گذراند. اما... و اینک شعری کوتاه از او، و دیگر سکوت.
بنبست
من در این بهار مرجانی
از جوانههای سبز
چگونه سخن بگویم
که لالهها
رونقی دگرگونه یافتهاند.
از شکوفة سپید سیب
من در این بهار مرجانی
چگونه سخن بگویم
که شقایقها
بساطی دگرگونه آراستهاند.
من در این بهار مرجانی
از سبزنای سینة چمنزارها
چگونه سخن بگویم؟
که گیاه خشم
از خاکش
سر برکردهاست.
من در این بهار مرجانی
از صدای صمیمی چلچلهها
چگونه سخن بگویم
که نفیر هر گلوله
در قلبها
دگرگونه صدایی کاشتهاست
به من بگو
ای بهترین
ای یار
من در این بهار مرجانی
از کدامین عشق
چگونه سخن بگویم؟
+ حسین منزوی درگذشت
خبر درگذشت غزلسرای بزرگ زبان فارسی حسین منزوی همه را غافلگیر کرد. من نیز در این مجال اندک، فقط میتوانم دو غزل از آن روانشاد را با یادی نیکو از او، در اینجا بنگارم. شتک زدهاست به خورشید، خونِ بسیاران بر آسمان که شنیدهاست از زمین باران؟ هرآنچه هست، به جز کُند و بند، خواهدسوخت ز آتشی که گرفتهاست در گرفتاران ز شعر و زمزمه، شوری چنان نمیشنوند که رطلهای گرانتر کشند میخواران دریدهشد گلوی نیزنان عشقنواز به نیزهها که بریدندشان ز نیزاران زُبالههای بلا میبرند جوی به جوی مگو که آینة جاریاند جوباران نسیم نیست، نه! بیم است، بیمِ دار شدن که لرزه میفکند بر تن سپیداران q سراب امن و امان است این، نه امن و امان که ره زدهاست فریبش به باورِ یاران کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش در آبگینه حصاری شوند هشیاران؟ چو چاهِ ریخته آوار میشوم بر خویش که شب رسیده و ویرانترند بیماران زبان به رقص درآورده چندشآور و سرخ پُر است چنبرِ کابوسهایم از ماران برای من سخن از «من» مگو به دلجویی مگیر آینه در پیش خویش بیزاران q اگرچه عشقِ تو باری است بردنی، امّا به غبطه مینگرم در صف سبکباران خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود . . . و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دسترسیدن بود q گل شکفته! خدا حافظ، اگرچه لحظة دیدارت شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری، موازیانِ بهناچاری که هر دو باورمان زآغاز، به یکدگر نرسیدن بود اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، امّا بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود q چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
+ یادی از حسن حسینی و آثار او
سیدحسن حسینی، در سال 1335 در مشهد به دنیا آمد و جوانی را نیز در همین شهر گذراند و پس از آن، مقیم تهران شد.(۱) او از کسانی بود که در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی به میدان آمد و همانند دیگر جوانان آن سالها، هوادار پرشور انقلاب بود و یکی از بنیانگذاران جریان شعر انقلاب در میان جوانان.
این جوانان، در همان سالهای اول پس از پیروزی، مرکزی برای فعالیتهای ادبی و هنری خویش تأسیس کردند به نام «حوزة اندیشه و هنر اسلامی» که بعداً زیر پوشش سازمان تبلیغات اسلامی قرار گرفت و به «حوزة هنری سازمان تبلیغات اسلامی» تغییر نام یافت و در عمل به «حوزة هنری» مشهور شد.
حوزة هنری تا سالها، مهمترین کانون تجمع شاعران و هنرمندان نسل انقلاب بود و از مؤثرترین و پربارترین مراکز این گونه فعالیتها تا سالهای بعد، بهگونهای که بیشتر هنرمندان جوان و تأثیرگذار ایران از این مرکز برخاستند. حسن حسینی و قیصر امینپور در عمل پیشگامان شعر در حوزة هنری بودند و بسیاری از شاعران جوانتر، در پرورش خویش، مستقیم یا غیرمستقیم متأثر از این دو بودهاند. از این میان، میتوان به شادروان سلمان هراتی، علیرضا قزوه، سهیل محمودی، عبدالجبار کاکایی، محمدرضا محمدی نیکو و افشین علا اشاره کرد که بعدها صاحب نام و نشانی شدند، و البته سلمان هراتی در اوج شهرت خویش، درگذشت.
در همین سالها بود که حسن حسینی، مجموعه شعر «همصدا با حلق اسماعیل» (۱363) و مجموعه نثرهای شاعرانة کوتاه «برادهها» را چاپ کرد و البته آثار او علاوه بر این، در جنگهای سوره بچههای مسجد هم چاپ شد که او خود یکی از دستاندرکاران این مجموعة مفید «سوره بچههای مسجد» بود که انتشار آن تا جنگ چهاردهم ادامه یافت.
حسینی در این مدت، بر زبان عربی تسلطی کامل یافت و یکی از برکات آن، ترجمة کتاب «حمام روح» از جبران خلیل جبران بود.
در زمستان 1367 بنا بر یک سلسله اختلاف سلیقهها و اختلافهای اداری، حسن حسینی، محسن مخملباف، فریدون عموزاده خلیلی و هواداران آنها از حوزه بیرون رفتند و در مراکز دیگری مشغول کار شدند، همچون مگر نشریة «کیهان فرهنگی» که حسینی تا مدتی در آن قلم میزد و در همین دوران بود که کتاب «بیدل، سپهری، سبک هندی» او منتشر شد و همچنان شعر معروف طنزآمیز «نوشداروی طرح ژنریک» در کیهان فرهنگی به چاپ رسید.
در سال 1368 حسینی و قیصر مشترکاً حائز مقام اول جایزة ادبی نمایوشیج شدند که از سوی «مؤسسة فرهنگی گسترش هنر» شکل یافته بود.
از آن پس، حسینی بیشتر چهرهای دانشگاهی بود و در مراکز فرهنگی و مطبوعاتی دیگر، کمتر ظاهر میشد، او و قیصر امینپور، با ادامة تحصیلات خویش، به رتبة دکتری ادبیات دست یافتند در دانشگاههای مختلف به تدریس پرداختند.
کنارهگیری حسن حسینی از مطبوعات و مجامع و مجالس ادبی ایران، جامعة ادبی فارسیزبان را کمابیش از تألیفات تازة او محروم کرد و در این سالها، فقط کتاب «گنجشک و جبرئیل» او را دیدیم که بهراستی حادثهای بود در شعر نو بعد از انقلاب، بهویژه در گرایش مذهبی آن، که این کتاب در سال 1371 چاپ شد.
q
و این انزوای خودخواسته ادامه یافت تا سالهای اخیر، که گاه با خبرهایی دربارة بیماری او میشنیدیم و البته چندان جدی نمیگرفتیم و این بیماری، جدیت خود را بالاخره در چند روز پیش نشان داد و چه نشاندادن اندوهباری!
امیدوارم با این نوشتة شکسته بسته که بیشتر به مدد حافظه بوده است، توانسته باشم گوشهای از فعالیتهای ادبی این شاعر گرانقدر چند دهة اخیر زبان فارسی را نمایانده باشم.
و نوشته را پایان میدهم با شعرهایی که از حسن حسینی در کتاب «شعر پارسی» نقل کردهبودم.
راز رشید به گونة ماه نامت زبانزد آسمانها بود و پیمان برادریات با جبل نور چون آیههای جهاد محکم تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و ساعتی بعد در باران متواتر پولاد بریدهبریده افشا شدی و باد تو را با مشام خیمهگاه در میان نهاد و انتظار در بهت کودکانة حرم طولانی شد تو آن راز رشیدی که روزی فرات بر لبت آورد و کنار درک تو کوه از کمر شکست الف، لام، میم به آینده اشارتی روشن بود آن سیل زخمدار اسارت که در بستری برهنه میرفت و پیشاپیش جرس آفتاب خسارت انسان را ذرّه ذرّه مینواخت بر چکاد چوب و آهن تو آن ترنّم لاریبی که تازیانة تحریف هرگز به گرد صراحتت نمیرسد اینک قاریان قبیله من تارهای صوتی خود را به روایت تو شانه میزنند ای معلّم سوم! و چه فصیح میدانند تاریخ حماسههای بلیغ از آوردن یک سوره ـ مثل نگاه تو ـ تا حشر عاجز است... نه، هرگز بر گلوی مبین تو انکار خنجر و زوبین خدشهای وارد نکرد هنوز رسا و بلندی: الف لام میم... چند رباعی هرچند که از آینه بیرنگتر است، از خاطر غنچهها دلم تنگتر است بشکن دل بینوای ما را، ای عشق! این ساز، شکستهاش خوشآهنگتر است کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت با زخم نشان سرفرازی نگرفت زین پیش، دلاورا! کسی چون تو شگفت حیثیت مرگ را به بازی نگرفت ای دست تو سازندة دلهای بزرگ ای عشق، نوازندة دلهای بزرگ من منتظرم تو را که تشریف غمت داغی است برازنده دلهای بزرگ در پردة سوز و ساز هم میخندیم با داغ درونگداز هم میخندیم چون لالة نوشکفتهای در باران از گریه پُریم و باز هم میخندیم ۱. در مورد محل تولد مرحوم حسینی دوست شاعر جناب وحید امیری بر روی یادداشت ۱۷ فروردین من پیامی گذاشته و سخن مرا تصحیح کردهاند. میتوانید به آنجا مراجعه کنید.
+ این ساز، شکستهاش خوشآهنگتر است...
حسن حسینی شاعر بزرگ معاصر درگذشت.
میدانم این خبر برای بسیاری از شما تکاندهنده است. برای من نیز بود. ولی باید ناباورانه باورش کرد.
من به یاری خدا در یادداشتی دیگر به تفصیل از حسن حسینی و شعر و آثار او سخن خواهمگفت. در این مجال دریغم آمد که اندوهم را با شما تقسیم نکنم. فقط یک رباعی او را نقل میکنم
هرچند که از آینه بیرنگتر است
از خاطر غنچهها دلم تنگتر است
بشکن دل بینوای ما را، ای عشق!
این ساز، شکستهاش خوشآهنگتر است.
+ سمند صاعقه زین کن، سواره باید رفت
نصرالله مردانی شاعر معاصر فارسی درگذشت.
او از شاعران پیشکسوت در جریان انقلاب اسلامی بود و از شاعران مطرح در اوایل دهه شصت. او شاعری صاحبسبک بود و بسیاری از جوانان آن سالها متأثر از او و سبک او بودند.
اثر مشهور او، مجموعه شعر خوننامه خاک است با غزلهایی که بسیاری از آنها در حافظه کسانی که با شعر این دهه سر و کار داشتهاند رسوب کردهاست. سمند صاعقه زین کن، سواره باید رفت؛ از خوان خون گذشتند صبح ظفر، سواران؛ صدای سم سمند سپیده میآید و شوق گل دوش چنان برد ز سر هوش نسیم از غزلهای معروف مردانی هستند.
او از چندی پیش، به بیماری لاعلاج سرطان دچار بود و بالاخره این بیماری کار خود را کرد. مردانی را که دیگر امیدی به زندگیاش نبود، چند روز پیش به کربلا بردند تا همان گونه که آرزو داشت، واپسین نفسهایش را در جوار مزار سیدالشهدا بکشد. پیکر او امروز از مقابل تالار وحدت تشییع میشود و برای دفن به زادگاهش کازرون برده خواهدشد.
شعر مردانی، عرصة اظهارنظرهای متفاوت و حتی گاه متضاد بود. جمعی او را پدر شعر انقلاب میشمردند و جمعی دیگر آثار او را از جهات مختلفی قابل نقد میدانستند. قیصر امین پور در همان سالها نقد مفصلی بر کتاب «قیام نور» نصرالله مردانی نوشت و در آن با دقت، حوصله و انصاف تمام جوانب مختلف شعر او را بررسی کرد. این نقد در جنگ هفتم سوره چاپ شد و به گمان من یکی از بهترین نقدهایی است که در این چند دهه دربارة یک تن از شاعران انقلاب نوشته شده است. این نقد علاوه بر این که جایگاه راستین شعر مردانی را مشخص کرد، برای بسیاری از نقدنویسان جوان نیز راهنما و کارگشا بود، از جمله برای صاحب این قلم.
من نیز در جلد سوم کتاب روزنه یک شعر از شادروان نصرالله مردانی را نقد کردم که متأسفانه متن تایپیاش را ندارم تا در اینجا درج کنم.
باری، درگذشت نصرالله مردانی را به همه دوستداران شعرش تسلیت میگویم، به ویژه شاعرانی که خواسته یا ناخواسته در مقاطعی از زمان، از شعرش متأثر بودهاند.
+ شیخ عبدالله
شیخ عبدالله فوت کرد. شاید بگویید کدام شیخعبدالله. حق دارید اگر او را نشناسید. از روحانیون متنفذ و صاحب دم و دستگاه نبود. پیرمردی نورانی بود در حرم امام رضا که کارش خواندن قرآن و زیارتنامه بود. معنویت خاصی داشت. بسیاری از زائران دوست داشتند زیارتنامهشان را او بخواند. من تا چند سال پیش که با اتوبوس رفت و آمد میکردم گاه پیرمردی خمیدهپشت و نورانی را میدیدم که با وجود کهولت، عصازنان سوار میشد و بعدها فهمیدم هماو شیخعبدالله معروفی است که از اطراف و اکناف عالم از او تقاضای استخاره میکنند. و او با اتوبوس خط 85 نیمه پیاده و نیمه سواره به جایگاه هرروزهاش در حرم میرفت، جایگاهی که تا روز آخر آن را رها نکرد.
استخارههایش مشهور بود و به قول معروف ردخور نداشت. دوستان و آشنایان از امریکا و کانادا و دیگر کشورهای غربی تلفن میزدند و استخاره طلب میکردند. همه نیز به او اعتقاد داشتند.
دیروز هنگام افطار در کمال آرامش جان سپرد. وصیت کردهبود که برای تشییع جنازهاش کسی را خبر نکنند و مجلس فاتحه هم برایش نگیرند. همچنین وصیت کردهبود که جنازهاش را در حرم امام رضا طواف ندهند و یکراست در بهشت رضای مشهد (گورستان عموم مردم) دفن کنند. این در حالی بود که او در صحن حرم آرامگاهی آماده داشت، از آن آرامگاههایی که پولدارها و متنفذین شهر به قیمتهای گزاف آنها را میخرند تا شاید از برکت مجاورت با امام رضا از گناهانشان کاسته شود.
این وصیتهای او، مرا به یاد وصیت میرزا جواد آقا تهرانی روحانی معروف خراسانی انداخت که او نیز با کمال شهرت و آوازهای که در کل کشور داشت، چنین مراسم ترحیم زاهدانهای را از بازماندگانش طلب کردهبود.
+ چه آسان میستانی ای مرگ...
چه سخت است که آدم آورندة خبرهای بد باشد، آن هم در این روزگاری که این گونه خبرها بسیار است. باری، آنچه دیروز از آن باخبر شدم و اکنون به اطلاع جامعة فرهنگی کشور میرسانم، درگذشت یکی از بزرگ ربابنوازان کشور است، غلام محمد عطایی.
نمیتوانم به درستی شرح دهم که از دست دادن چنین کسی در وضعیت گسست فرهنگی امروز ما، چه ضایعهای است. فقط میتوانم گفت که درست در لحظهای که از تاریکی مطلق به سوی روشنی در حرکتیم، یکی یکی شمعها از میان برداشته میشوند. پریروز استاد پیرزاد، دیروز عبدالمجید ایشچی، امروز غلاممحمد عطایی فردا نمیدانم چه کسی. و هر سه به بیماری قلبی.
دوست عزیز ما بصیراحمد حسینزاده که این خبر را داد، قرار است در همین یکی دو روز، مطلبی دربارة زندهیاد عطایی بنویسد. من تا آن وقت، برشی کوتاه از زندگینامة او را درج میکنم که باری در گفتوگویی با فصلنامة در دری گفته بود و در شمارة نهم این فصلنامه چاپ شد.
«من در سال 1327 هجری شمسی در شهر هنرپرور هرات زاده شدم. اول بار پیش کریم خوشنواز رباب نواختن را شروع کردم و پس از شش هفت ماهی که دستم با تار آشنا شد، به کابل رفتم. از 1342 نواختن رباب را نزد مرحوم استاد محمدعمر به طور جدّی آغاز کردم. همچنان از سایر هنرمندانی که حضور داشتند، بهرههای بسیار زیادی گرفتم.
^در سال 44 مرحوم استاد محمدعمر مرا به رادیو افغانستان برد که نغمهای را ثبت کردم. در دورة خدمت عسکری، من سرگروپ گروه هنری عمارتخانه بودم که «پیام صلح» نام داشت. در سال 1362 رسماً با رادیو و تلویزیون قرارداد همکاری بستم و تا چند سال قبل، در آنجا کار میکردم.
تا روزی که در افغانستان تلاشهای هنری تحمّل میشد و رادیو و تلویزیون به هنرمندان ضرورت داشت و آوازخوانان با نوازندگان، در کنار هم میخواندند و مینواختند، من هم در همانجا بودم. بعد از آن که مجاهدین به افغانستان تشریف آوردند، حدود شش ماه دیگر را من همانجا بودم و بعد، راهی دیار آوارگی شدم. همیشه سروکارم با موسیقی بوده است. هیچ وقت آن را ترک نکردهام و نمیکنم.
موسیقی کلاسیک را امروزه جوانها نمیپسندند، لذا بیشتر شنوندگان ما را در زمینة کلاسیک، خود غربیها یعنی هلندیها، آلمانیها و هنرمندهای سایر کشورهای اروپایی تشکیل میدهند. اینان زیادتر به موسیقی کلاسیک علاقه دارند و گوش میکنند و در اثنأ شنیدن با همة وجود غرق شنیدن و دریافتن ظرافتهای آن بوده و باسکوتی عجیب آن را دنبال میکنند. برعکسِ این دستة از هنرشناسان، بیشتر جوانهای افغانی ما متأسفانه به موسیقی جاز و لایت و... علاقه نشان میدهند و دوست میدارند تا همیشه موسیقی موّاج و رقصان باشد که تأمین خواست و علاقة ایشان را ما کرده نمیتوانیم.


مهربانیها ()