+ امروز با بیدل
به مناسبت اربعین حسینی
آن را که ز دردِ دینش افسونی هست،
در یاد حسین، داغِ مدفونی هست
هر گاه ز خاک کربلا سبحه کنند،
در گردش آن، چکیدن خونی هست
این رباعیِ مشهور، حاوی پیامی است که در آن روزگار در شعر ما چندان مطرح نبوده است، یعنی ارتباط قیام عاشورا با «دردِ دین». در مجموع شاعران کهن ما کمتر به این مسایل پهلو گرفتهاند.
همچنین بیدل در این رباعی، غیرمستقیم به خون شهدای کربلا و تازهبودن و جریان همیشگی آن اشاره دارد که این هم در سالهای اخیر در آثار کسانی دیده میشود که از دیدگاهی انقلابی به واقعه مینگرند و به تداوم این نهضت در همه زمانهها باور دارند.
بیدل در یکی دو جای دیگر هم به واقعة کربلا نگاهی امروزین دارد:
برو در کربلا، دیگر مپرس از رمز استغنا
شهید ناز او از تیغ میخواهد دَم آبی
و
کیست در این انجمن محرم عشق غیور؟
ما همه بیغیرتیم، آینه در کربلاست
برگرفته از کتاب «مرقع صد رنگ» (صد رباعی از بیدل)، محمدکاظم کاظمی
+ امروز با بیدل
خانه روشن کردهای، هشدار، ای مغرور جاه
آنقدر فرصت ندارد آفتاب روی بام
به راستی این «خانه روشن کردهای» در این بیت چیست؟ شاید در آغاز به نظر آید که منظور همین روشن کردن خانه است، یعنی چراغ افروختن. ولی در این صورت یک سخن معمولی خواهد بود و ارتباطی محکم با بقیة بیت نخواهد داشت.
من باری در یکی از آثار مرحوم مهدی اخوان ثالث به تعبیر «خانه روشن کردن» برخوردم و فکر میکنم که بیدل هم همین معنی را در نظر دارد. آنجا اخوان میگوید که بسیار روی میدهد که بیماری محتضر و مشرف به مرگ، ناگهان یکی دو روز قبل از مرگ، به طور مستعجل بهبود مییابد. بسیاریها از این بهبود ناگهانی او خوشحال میشوند و گمان صحت کامل میبرند، اما کهنسالان خانواده که تجربة بیشتری دارند، میگویند «نه، بیمار خانه روشن کرده است.» یعنی بهبود ناگهانی او مقدمة خاموشی ابدی اوست.
من متأسفانه اکنون به خاطر نمیآورم که این سخن اخوان را در کجا خواندم، در کدام کتاب یا مقاله. ولی اینقدر به خاطر دارم که او آن را در مورد نیمایوشیج به کار میبرد و سرایش شاهکاری مثل «مرغ آمین» در واپسین ایام حیات او را یک خانه روشن کردن میداند. همچنین به نظرم میآید که در مورد سرایش «جغد جنگ» (یا دماوندیه) از ملکالشعرا بهار هم این تعبیر را به کار میبرد.
به هر حال با یقین میتوان گفت که «خانه روشن کردهای» در شعر بیدل به اتفاق نیامده است و شاعر بدین معنی اشاره دارد که این جاه و جلال آدمها عمر چندانی ندارد و مقدمة مرگ است. ترکیب «آفتاب روی بام» مصراع دوم هم دقیقاً این معنی را تأیید میکند. میدانیم که «آفتاب لب بام» هم گاهی به مجاز در مورد کسانی که در واپسین ایام زندگیاند، به کار میرود. ملاحظه میکنید که پیوندی میان این دو تعبیر در شعر بیدل وجود دارد، پیوندی که ممکن است در نظر اول خود را به چشم نزند. وقتی این معانی را در نظر میگیریم، از شعر بیشتر لذت میبریم.
این هم دو بیت دیگر از بیدل در همین معنی
دستگاه ما و من چون صبح بر باد فناست
صحن این کاشانهها یکسر لب بام است و بس
ثبات ناز اینقدر ندارد بنای اقبال بیبقایت
گرفته گیر این که آفتابی رسانده باشی چو بام بر لب
+ امروز با بیدل
عذرخواه دوستان هستم که در این مدت وقفهای در بهروز ساختن مطالب وبلاگ رخ داد و علت هم این بود که چند ماهی از نوشتن فاصله گرفته بودم به خاطر گرفتاریهای شخصی و نیز خستگی ذهنی ناشی از یک دوره طولانی کار قلمی. در این روزها مشغول کاری درباره بیدل هستم و میکوشم که ثمرات جنبی آن کار را پیشکش حضور دوستان بکنم.
این مطلع یکی از غزلهای بیدل است.
بعد از این از صحبت این دیومردم رم کنم
غول چندی در بیابان پرورم، آدم کنم
این یک حقیقت است که فرهنگ زبانی بیدل با حوزة شرقی زبان فارسی قرابت بیشتری دارد. یعنی بسیاری کلمات در شعر بیدل با آن بار معنایی به کار رفتهاند که در افغانستان کنونی به کار میروند و قطعاً در هندوستانِ عصر بیدل به کار میرفتهاند.
مثلاً کلمة «غول» در این بیت چنین حالتی دارد. این کلمه در ایران ناشناخته نیست و نمیتوان گفت بیدل کلمهای خارج از همین زبان فارسی که در ایران رایج است به کار برده است. ولی قضیه اینجاست که «غول» اکنون در ایران بیشتر «بزرگی» را تداعی میکند، چنان که مثلاً میگویند «غولهای صنعت»، «غولهای سرمایه» و حتی «غولهای دانش» به معنی «کشورهای بزرگ صنعتی»، «سرمایهداران بزرگ» و «دانشمندان بزرگ». با این حسّی که مردم ایران از کلمة «غول» دارند، بیت بالا خوب دریافت نمیشود. ولی در افغانستان «غول» دقیقاً نماد نادانی و حماقت و حتی بالاتر از آن، «اصلاحناپذیری» است، چنان که مثلاً تعبیر «غول زباننفهم» دشنامگونهای است در مورد آدمهای نادان و زباننفهم. این «غول» گاهی نیز به صورت «غول بیابانی» به کار میرود و این دقیقاً چیزی است که در شعر بیدل هم دیده شده است:
به مجنون نسبت سوداپرستانت نمیباشد
ز آدم فرق بسیار است تا غول بیابانی
با این معنی از «غول» بیت بیدل بهتر دریافت میشود. او میگوید حتی غول بیابان هم از این مردم بیشتر قابلیت اصلاحپذیری دارد.
حال به تناسب بحث، بد نیست که بیتی دیگر از همین غزل را هم نقل کنیم که من تا چند روز پیش، ابهامی بزرگ در آن داشتم. بیت در دیوان چاپ کابل چنین آمده است:
چون خبیث افتاد طبع، از طینت ناپاک او
خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم
معنای مصراع اول این بیت هیچ برایم دانسته نبود. اخیراً و با مراجعه به نسخة عکسی نسخة رامپور هندوستان که به همت آقای علیرضا قزوه چاپ شده است، دیدم که بیت در اصل چنین بوده است:
چون خبیث افتاد طبع، از طعن خبثش باک نیست
خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم
مصراع اول اکنون معنای کاملاً روشنی دارد. میگوید وقتی کسی ذاتاً خبیث باشد، از این که او را به خاطر خبثش طعنه بزنند، باکی ندارد. یعنی برای او دیگر مهم نیست. اینجا باید شخص را با نیکوکاری و خلق خوش تسلیم کنیم، مثل خوکی که حلوا در پیشش بگذاریم تا با این غذای پاکیزه، خودش از خوردن آلودگیها دلزده شود.
یادآوری میکنم که «ملزم کردن» یعنی «کسی را دلیل و برهان قانع کردن»، یا «در مباحثه شکست دادن». «ملزم» و «الزام» در شعر بیدل بسیار آمده است و آن بیتها نیز غالباً بدون وقوف بر معنی این کلمه، مبهم به نظر میآیند. مثلاً بیدل در جایی میگوید
بر حریفان از خموشی غالبیم
گر نباشد بحث ما الزام ما
حقشناسی کو، مروت کو، ادب کو، شرم کو؟
جهد اهل فضل بر یکدیگر الزام است و بس
در این بیت دوم میگوید که اهل فضل، تلاششان همین است که یکدیگر را در بحث و جدل شکست دهند. جز این هنری ندارند.
+ بیدل به تصحیح عباسی ـ بهداروند
مطلبی در مورد دیوان بیدل پرویز عباسی و اکبر بهداروند نوشتهام و با عنایت و محبت همیشهی جناب ایشورداس، در «کابل ناتهـ» منتشر شده است. آن را در اینجا میتوانید بخوانید.
+ امروز با بیدل
زاهد! تو هم برافروز شمع غرور طاعت
رحمت در این شبستان پروانهی گناه است
شاعران غالباً در مواجهه با زاهد، برای توجیه عصیان خود، به رحمت خداوند اشاره کردهاند. اینجا بیدل به همین اعتبار عصیان و گناه زاهد را هم توجیه میکند و پذیرفتنی میبیند. میگوید بالاخره وقتی رحمت خداوند هست، چرا این رحمت برای زاهد نباشد؟ اگر قرار است که خدا گناه ما را ببخشد، خوب گناه غرور او را هم خواهد بخشید. نوعی تساهل رندانه در کار است.
کلمه «پروانه» به معنی «مجوز» هم در این بیت قابل توجه است. شاید ما گمان کنیم که این کلمه از ساختههای فارسیزبانان در عصر جدید باشد، ولی بیدل هم این را به همین معنی به کار برده است.
حالا اگر در مملکت ما «پروانه» را به معنی «مجوز» پیشنهاد کنیم، سر و صدای بسیاریها بلند میشود که «این کلمه ایرانی است». همین طور است کلمه «گذرنامه» به معنی اجازهنامه عبور که من آن را در شعر شهید بلخی دیدهام.
جالب این که بیدل از ایهام موجود در کلمه «پروانه» هم کار کشیده، یعنی آن را در معنی دیگرش با «شمع» و «شبستان» ارتباط دادهاست. در واقع مراعات نظیر میان کلمات «برافروز»، «شمع»، «شبستان» و «پروانه» رخ داده است.
+ امروز با بیدل (تفسیر و تقصیر)
ذرّهها در آتش وهم عقوبت پَر زنند
یادِ عفو اینقدر تفسیر عار رحمت است
قریب به بیست و پنج سال پیش، شبی جناب عزیزالله روشن از دوستان مرحوم پدرم مهمان ما بود و وقتی این بیت را در غزلیاتی بر مبنای چاپ کابل که من داشتم دید، بلافاصله با خودکار، کلمة «تفسیر» را به «تقصیر» اصلاح کرد.
...ادامهی مطلب
+ امروز با بیدل
تهمت وضع تظلّم بر جنون ما، خطاست صبح پوشیده است عریانی، گریبان چاک نیست مصراع دوم را به دو صورت میتوان خواند و هر دو معنی میدهد. یکی «صبح پوشیده است عریانی، گریبان، چاک نیست» یعنی گریبان صبح چاک نیست. دیگری «گریبانچاک نیست» یعنی صبح گریبانچاک نیست و این «گریبانچاک» ترکیبی است در مقام صفت. در هر حال منظور این است که تصور نکنید که صبح از تظلم گریبان چاک کرده است. او به واقع لباس عریانی پوشیده است و این از سر جنون است. به واقع «گریبانچاکی» با «تظلّم» ارتباط دارد و «عریانی» با جنون. شاعر نمیخواهد که عریانی ناشی از جنون او را گریبانچاکی ناشی از تظلّم بدانند. این هم قابل یادآوری است که در تخیّل بیدل، صبح به واقع با شکافی یا چاکی در گریبان یا لباس شب پدید میآید. یا به عبارت دیگر، شب گریبان چاک میکند و صبح از آن هویدا میشود. بیدل در جایی دیگر هم دارد دستگاه نازم از سعی جنون آماده است دارم از چاک گریبان نسخهی طوفان صبح و در این بیت، جنون با چاک گریبان ارتباط یافته است، برعکس بیت بالا. این هم مثالی دیگر: بازم از فیض جنون آماده شد سامان صبح میدهد چاک گریبان در کفم دامان صبح اما از همه اینها که بگذریم، پوشیدن عریانی در بیت مقصد هم بسیار زیباست. یک متناقضنمایی بیدلی.
+ باز هم بیدل
باز بر خود تهمت عیشی چو بلبل بستهام
آشیانی در سواد سایهی گل بستهام
و این «سایهی گل» که من در آن آشیان بستهام، باز هم شعر بیدل است. کار ویرایش دیوان بیدل به نیت انتشار آن را دو سال پیش با جدیت بر سر دست گرفتم، ولی یکی دو کار تألیفی و ویرایش سنگین مثل تألیف «ده شاعر انقلاب» و ویرایش «افغانستان در مسیر تاریخ» این کار را قریب به دو سال به تعویق انداخت.
این امید را دارم که اگر باز هم مشغلهای پیش نیاید، همه وقتم را بر سر این کار بگذارم تا حداقل یک ویرایش خوب و کمغلط از دیوانهای بیدل موجود در دست داشته باشیم. البته تصحیح مجدد کلیات بیدل، و نه انتشار مجدد تصحیحهای قبل، یک آرزوی دیرینهام بوده است؛ ولی در این وضعیت و با این بضاعت، آن را در آینده نزدیک مقدور نمیبینم.
از این یادداشت به طور غیرمستقیم میتوان نتیجه گرفت که در این وبلاگ، از این پس هم احتمالاً تا مدتی مقاله یا نقدی در موضوعات دیگر از من نخواهید یافت. ولی در بارة بیدل و گرهگشایی از بیتهای او چه بسا که بیش از این چیزی بنویسم.
+ امروز با بیدل
کف پای حنابند که شورانید خاکم را؟ که دست قدرت از تخمیر آن بیکار میگردد
دوستی با ایمیل، در مورد این بیت پرسیده است و من برای این که استفادهاش عام باشد، پاسخ را در وبلاگ میگذارم، هرچند بیت آنقدرها دشوار نیست.
به واقع در اینجا ارتباطی میان «حنا» و «بیکار» وجود دارد و آن بدین سبب است که دست یا پایی که حنا بسته باشد از کار میافتد. شاید شما هم باری تجربهاش را داشته باشید که آدم وقتی حتی یک انگشتش را حنا میبندد، آن دستش تا وقتی که حنا رنگ بگیرد بلااستفاده میماند.
بیدل به همین مناسبت در جایهای دیگری هم میان «حنا» و «بیکاری» ارتباط برقرار کرده است، از جمله در این بیت بسیار زیبا از یکی از بهترین غزلهایش
کجا دیدم ندانم آن کف پای حنایی را
که من عمری است گرد عالم بیکار میگردم
و نیز در این بیت
ندیدم جز ندامت ساز استغنای این محفل
کف دستی حنایی کردم و بیکار گردیدم
و در بیت مقصد ما اغراقی هم به کار رفته است. میگوید آن کدام پای حنابسته است که حتی دست قدرت هم از ساختن آن بیکار میشود. یعنی آن حنا آنقدر قدرت دارد که دستِ سازندة آن پای را هم بیکار میسازد.
اما شوراندن خاک به این اعتبار است که وقتی کسی راه میرود، طبعاً رفتار او غبار از زمین بلند میکند و شاعر خود را غباری میداند که به واسطة آن رفتار از حالت سکون و زمینیگری بدر آمده و به هوا برخاسته است. در این مضمون هم بیدل بیتی زیبا دارد:
باد دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت
سرمهام در گوشة چشم عدم آرام داشت
+ بهار بیدل
یادداشتی کوتاه درباره بهار در شعر بیدل و کاربردهای خاص این کلمه در شعر او نوشتهام که آن را میتوانید در پایگاه انترنتی کابل ناتهـ بخوانید.
+ معنی یک رباعی بیدل؟
دوستی در مورد معنی یک رباعی از بیدل پرسیده است. این رباعی همان است که من نیز بارها دربارهاش اندیشیدهام و به نتیجه دلچسپی نرسیدهام.
هر سانحهای که شد به افسانه دلیل
بیکاری خلق، شهرتش راست کفیل
موسی تا حال میشکافد دریا
فرعون هنوز میخورَد غوطه به نیل
بیت اول دشواری خاصی ندارد. میگوید این که واقعهای شهرت مییابد و به افسانه بدل میشود، بر اثر بیکاری خلق است که آن را زبان به زبان نقل میکنند و احتمالاً چیزی بر آن میافزایند.
حالا بحث این است که بیت دوم چه ارتباطی با موضوع دارد. اینجا حداقل سه فرض امکان دارد.
اول. داستان حضرت موسی و فرعون که شهرت یافته است، به خاطر همان دلیل بیکاری مردم بوده است، وگرنه تا هنوز هم بسیار موسیها از آب میگذرند و بسیار فرعونها غرق میشوند، ولی کسی به آنها توجهی نمیکند.
دوم. درست است که هزاران سال از موسی و فرعون میگذرد، ولی بر اثر همین شهرتی که این داستان دارد، آنها در واقع در ذهن مردم زندهاند. هنوز گویا آن واقعه در جریان است.
سوم. (این در حالتی است که بیت را سؤالی بخوانیم) مگر موسی اکنون هم از آب میگذرد و مگر فرعون هنوز در حال غرق شدن است؟ پس چرا داستان آنها هنوز مشهور است؟ لابد به سبب همان بیکاری و افسانهپردازی مردم که آن را با بازگوکردنهای متوالی زنده نگه داشتهاند. (البته این احتمال سوم قدری بعید است.)
به راستی به نظر شما کدام برداشت درست است و یا برداشت چهارمی هم میتوان کرد؟
+ قصیدة «کلید در باز» از حسین انصارینژاد
جناب حسین انصارینژاد شاعر توانای بوشهری، محبتی بیشائبه به من، مردم و کشورم دارد. پیش از این هم شعری از او را که برای افغانستان سروده شده بود، در وبلاگم نهاده بودم. ایشان اینک قصیدهای برای کتاب «کلید در باز» این حقیر سروده است. با سپاس بیکران از این شاعر همدل، آن قصیده را پیشکش دوستان میکنم.
سفر مقدمهی عاشقی اگر باشد
خوش است حکم نمازش شکستهتر باشد
...ادامهی مطلب
+ متن کامل غزلیات بیدل در انترنت
دسترسی به متن کامل غزلیات بیدل در انترنت هم نعمتی است، به ویژه که امکان جستوجو داشته باشد و مهمتر از آن، غزلها بر حسب حروف آخر قافیه و ردیف مرتب شده باشد. این را در پایگاه انترنتی گنجور میتوانید بیابید. از دوست گرامیام جناب حامد رضوی سپاسگزارم که این را در پایگاه کابلناتهـ معرفی کرده اند.
+ امروز با بیدل / بی تکلّف
بیتکلّف گر گدا گشتیم و گر سلطان شدیم دور از آن در، آنچه ننگ قدر ما بود آن شدیم سؤال: بی تکلّف در اینجا یعنی چه؟ در بیت زیر یعنی چه؟ بیتکلف، نه حبابی است در این بحر، نه موج نقش بیحاصلی ماست که زایل بستند «بیتکلف» در شعر بیدل بسیار آمده است و به سبب گستردگی دایرة کاربرد معنایی، گاهی ابهامآفرین میشود.
ادامهی مطلب
+ امروز با بیدل
نامحرم کرشمه الفت کسی مباد
باب ترحمیم، زمانی عتاب کن
بعضی بیتهای بیدل جنبهی کاربردی قوی دارد، از جمله همین بیت. من باری سالها پیش آن را برای کسی که به نامههایم کمالتفاتی میکرد نوشتم، در کاری اداری که داشتیم به خاطر انتشار یک کتاب و آن دوست، هیچ پاسخ نمیداد، نه مثبت و نه منفی.
در اینجا «باب ترحمیم» یعنی «شایستهی ترحمیم». شاعر حتی عتاب محبوب را هم ترحم میداند و دعا میکند که کسی باری از آن کرشمهی الفت هم نامحرم نماند. حقیقت نیز همین است که پاسخ اگر عتابآلود هم باشد، باز خود نشان عنایت است و مایهی خرسندی.
این هم بیتی دیگر با معنایی قریب به بیت بالا
آرزو خون شد، ز استغنای معشوقان مپرس
من دعاها کردم، او دشنام نتوانست کرد
+ معنی بلند من فهم تند میخواهد
گفتوگو با محمدکاظم کاظمی به بهانهی انتشار «مرقع صدرنگ»
موسی خراسانی
چاپ شده در نشریة «الف»، شمارة 57 (ویژهنامة کتاب). شهریور و مهر 1389
این گفتوگو به پیشنهاد شاعر و روزنامهنگار گرانقدر، جناب سید عبدالجواد موسوی سردبیر ویژهنامه کتاب الف انجام شد. با سپاسگزاری از ایشان و یادکردی نیکو از این نشریة جدی و خواندنی در عرصه نقد کتاب، بخش عمدهای از گفتوگو را تقدیم شما میکنم.
-------------------------------------------------------------------------
سرعت شیوع شعر بیدل در میان مخاطبان ایرانی حیرتانگیز است. چه عواملی را در این امر دخیل میدانید؟ به گمان من نباید برای شیوع شعر کسی مثل بیدل در یک جامعهی فارسیزبان در پی عوامل خاص بود. این قضیه نیاز به عامل بیرونی ندارد. قوت شعر خودش یک عامل مهم است. شعر قوی وقتی مانعی در کار نباشد، خود جایش را باز میکند. یعنی اگر بیدل در جایی شهرت نیافت باید در پی موانع آن بود که چیست. حالا هم باید از موانعی صحبت کنیم که وجود داشته و باعث مهجور ماندن بیدل در ایران شده بود.
ادامهی مطلب
+ امروز با بیدل
هزار کعبه و لبیک، محو شوقپرستی
که گِردِ دل چو نفس یک دو بار گردد و نالد
به مناسبت عید فطر این بیت بیدل را در صفحه فیس بوک نهاده بودم و دوستی خواستار شرح آن شده بود.
...ادامهی مطلب
+ مشکل که مرگ قطع کند داستان ما
ما قصة مسلسل زلف تو خواندهایم
مشکل که مرگ قطع کند داستان ما (بیدل)
داستان سلسلهوار ما و دوست بزرگوارمان جناب علیرضا قزوه همچنان ادامه دارد. دوستداران داستانهای دنبالهدار، به وبلاگ ایشان بشتابند.
+ عید با استاد سرآهنگ
در این ایّام عید هیچ چیزی به اندازه آهنگهای عیدانهی شادروان استاد سرآهنگ به دلم نمینشیند. دریغ که محیط وبلاگ آن ظرفیت را ندارد که اصل قطعات را پیشکش دوستان کنم. با آن هم شاید به مصداق وصفالعیش، نصف العیش، بد نباشد که شعرهایی را که استاد در این آهنگهایش خوانده است، نقل کنم. شاعران تک بیتها و آن تک بند از مخمس را نمی شناسم، ولی آن دو رباعی و یک غزل (که سه بیتش خوانده شده است) از بیدل است.
بر لب بام بیا، گوشهی ابرو بنمای
روزهگیران جهان منتظر ماه نو اند
هلال عید میبینی و من پیوسته ابرویت
مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت
در روزه چون خیال لب یار میکنم
با نقل و پسته و شکر افطار میکنم
گویند طرب شیفتة عید صیام است
گل مایل رنگینی و می نشئة جام است
این وسوسهها [؟] طبع عوام است
عالم همه سودایی اندیشة خام است
ما روی تو دیدیم، دگر عید تمام است
عید آمده هر کس پی کار خویش است
مینازد اگر غنی و گر درویش است
من بی تو به حال خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است
گویند طرب به سازِ تجدید آمد شب رفت و سحر دمید و خورشید آمد ما را به فضولی خیالات چه کار؟ هرجا تو به جلوه آمدی عید آمد ای مژدة دیدار تو چون عید مبارک
فردوس به چشمی که تو را دید، مبارک
دل قانع شوقی است به هر رنگ که باشد
داغ تو به ما، جام به جمشید مبارک
ای بیخردان! غرّة اقبال مباشید
دولت نبود بر همه جاوید مبارک
+ بیدل به سعی قزوه
نگاهی به
«دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی»
به کوشش علیرضا قزوه
نفسی چند، جدا از نظرت میگردم باز میآیم و بر گرد سرت میگردم بی تو با عالَم اسباب چه کار است مرا؟ موج این بحر، به ذوق گهرت میگردم (بیدل) این نقدی است بر کتاب دیگری از جناب قزوه که چاپ عکسی نسخهای از بیدل است. خلاصهای از این نقد، در حدّی که مجال مطبوعات اجازه میداد، در روز شنبه 26 تیرماه 1389 در روزنامهی «جام جم» چاپ شد، با نام دیگری که البته انتخاب من نبود. اما متن حاضر، به واقع تحریر اولیه و مفصل این نقد است که در اصل برای وبلاگ آماده شد بود و گذاشته بودم تا بعد از چاپ نقد در روزنامه، در اینجا منتشر شود. اکنون آن را با اصلاحاتی تقدیم حضور دوستان میکنم. در اینجا بعضی سخنانی که در آن نقد روزنامهای شرح و بسط کافی نیافته بود، با دلایل و شواهد بیشتری طرح شده است و امیدوارم که رفعکنندهی بعضی سوءتفاهمها باشد. در مقابل بعضی نکات دیگر در مورد گوناگونی سبک نثر را که برای جناب قزوه خوشایند نیفتاده بود و توضیحات و اعتراض ایشان را پس از چاپ مطلب در پی داشت، در اینجا به اجمال و اشارت طرح میکنم و میگذرم، هرچند خود به همان پندار پیشین هستم و اگر ضرور افتد میتوانم آنها را به طور مستقل به بحث بگیرم. برداشت اول: یک صبح روشن صبح شو ای شب، که خورشید من اکنون میرسد عید مردم گو برو، عید من اکنون میرسد (بیدل) و عید واقعی برای من، دیدن جمال کتابی است که به کوشش جناب علیرضا قزوه منتشر شده است، «دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی». و این دیوان یک دیوان معمولی نیست; بلکه چاپ عکسی از یک نسخهی خطی بسیار ارزشمند و معتبر است. این نسخه از از دیوان بیدل در کتابخانهی رضا در رامپور هند محفوظ است و دستیابی بدان، آرزوی هر کسی است که میخواهد نسخهای مطمئن از شعر بیدل را داشته باشد.
...
ادامهی مطلب
+ نقدی بر «بیدل به انتخاب بیدل»
بر کتاب «بیدل به انتخاب بیدل» به کوشش شریفحسین قاسمی و علیرضا قزوه نقدی نوشتهام که در ویژهنامه کتاب نشریه «الف» از گروه نشریات همشهری چاپ شده است. این ویژهنامه با سردبیری سید عبدالجواد موسوی منتشر میشود. نشریهای است وزین و از هر جهت سودمند برای آنان که سری در کتاب و کتابخوانی دارند.
همچنین این نقد به کوشش جناب ایشور داس در پایگاه انترنتی «کابل ناتهـ» نیز منتشر شده است و دوستانی که به مجلهی «الف» دسترس ندارند، میتوانند آن را در آنجا بخوانند.
سپاسگزار این عزیزان هستم به سبب انتشار این نقد.
+ امروز با بیدل / فریادرس
چقدر لطف تو فریادرس بیبصری است
که به چشم همهکس دیر و حرم میآیی(1)
این از بیتهایی است که دریافت معنایش در گرو قرائت درست آن است. اگر «بیبصری» را به صورت نکره بخوانیم و صفتی برای «فریادرس» بدانیم (به صورت ترکیبِ «فریادرسِ بیبصر») هم معنی تباه میشود و هم اجزای بیت نامربوط به هم به نظر میآید. یعنی گویا او، از بیبصریاش است که هم به دیر میرود و هم به حرم. این سخن کفرآمیز مینماید و خلاف آموزههای دینی و عرفانی ما که در آنها، لطف خداوند شامل حال همه دانسته میشود. همچنین این برداشت با کلمة «لطف» مصراع اول هم تناقض دارد، چون اگر کسی از سرِ بیبصری به سراغ همه برود، لطفی نکرده است.
در مصراع دوم هم در «دیر و حرم» چنین اختلاف قرائتی میتوان داشت. یک قرائت این است که «که به چشم همه کس، دیر و حرم میآیی» یعنی همه کس، تو را به چشم دیر و حرم میبینند. دیگر این که «که به چشم همه کس (دیر و حرم) میآیی» یعنی در همه حال، در دیر و حرم تو حضور داری و به چشم میآیی.
حال با این قرائت، اگر «بیبصری» را به صورت مصدری بخوانیم، هم معنی بسامان میشود و هم ارتباطهای بیت برقرار: «لطف تو، فریادرس بیبصریِ ماست. یعنی ما اگر در دیر باشیم یا حرم، در گمراهی و یا هدایت، باز هم تو به سراغ ما خواهی آمد.»
١. بیت در غزلی است با مطلع «ای که در دیر و حرم، مست کرم میآیی / دل چه دارد که در این غمکده کم میآیی»
+ مرقّع صدرنگ
کتاب «مرقّع صدرنگ» من در همین هفته از چاپ بدرآمد. این مجموعهای از صد رباعی بیدل است با شرح و توضیح که در سلسله کتابهای صدشعری انتشارات سپیدهباوران چاپ شده است. برای این که عزیزان تصویر کاملتری از آن داشته باشند، بخشی از مقدمه را همراه با شرح یکی از رباعیها در اینجا نقل میکنم. خواهندگان کتاب در مشهد میتوانند آن را از مرکز انتشارات در نشانی زیر به دست آورند و برای دیگر شهرها هم شاید به زودی کتاب برسد و یا از طریق مکاتبه با انتشارات قابل وصول باشد.
مرکز پخش: مشهد، چهارراه شهدا، خیابان آزادی 2، مجتمع گنجینة کتاب، کتاب آفتاب، تلفن: 2222204 ـ 2238613 (0511) ـ نشانی الکترونیکی: www.abook.ir ـ پست الکترونیکی: info@abook.ir
...ادامهی مطلب
+ صبح فطرت
خوانش غزلی از بیدل
زهی چمنساز صبح فطرت تبسم لعل مهرجویت
ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفتوگویت
...ادامهی مطلب
+ مضمونسازی در شعر بیدل
نوشتة زیر، خلاصهای است از فصلی از کتاب «کلید در باز» که به تازگی روانة بازار شده است. این کتاب، در 350 صفحه از سوی انتشارات سوره مهر در تهران به چاپ رسیده است. کتاب دو پارة بهظاهر مستقل و در باطن مرتبط دارد. بخشی از آن، شرحی است بر چند غزل ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل و بخشی دیگر، بحثی درازدامن است دربارة ابهام و دشواریابی شعر او.
به راستی این «مضمون» چیست که شاعران مکتب هندی چنین مشتاق آناند و بر سر مضامین تازه یا مسروقه، مفاخرهها و مجادلهها میکنند. و باز بیدل در این میان چه رفتاری دارد و مضامین شعرش تا چه حد مایة پیچیدگی شعرش شده است؟
...ادامهی مطلب
+ کلید در باز
به نظر میرسد که طلسم توزیع کتاب «کلید در باز» من شکسته شد. این کتاب به مشهد رسیده است و حداقل در دو جای در دسترس است.
در مشهد:
1. چهارراه شهدا - کنار باغ نادری - آزادی 2 - مجتمع گنجینه کتاب - کتاب آفتاب - تلفن: 2238613 (در اینجا دیگر کتابهای مرا نیز میتوان یافت)
2. چهارراه دکترا - انتشارات امام
اما برای خارج از مشهد، باید گفت که کتاب توسط انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنری) چاپ شده است، بنا بر این باید در بسیار جایها در دسترس باشد. اگر هم نبود، سوره مهر امکان ارسال پستی کتاب دارد، یعنی میتوان با شماره تلفن 66469948 (واحد اشتراک سوره مهر در تهران) تماس گرفت و سفارش داد و یا به نشانی انترنتی www.iricap.com/sub.asp مراجعه کرد.
این کتاب درباره شعر بیدل است و شاید در همین روزها نقد و معرفی یکی از دوستان بر آن را در وبلاگم بگذارم.
+ نگاهی به «شاعر آینهها»
«شاعر آینه ها» اثر ارزشمند جناب دکتر شفیعی کدکنی البته کتاب تازهای نیست و اکنون از چاپ اول آن حدود بیست سال میگذرد. قضیه این است که سال گذشته روزنامه اعتماد ملی یک ویژهنامه ای در تجلیل از استاد منتشر کرد و این مطلب برای انتشار در آن ویژهنامه آماده شد. ویژهنامه در 18 شهریور 87 منتشر شد.
تمهید
گاهی با خود اندیشیدهام که بهراستی برجستهترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست. البته وجوه تمایز بسیار است، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری، وضوح و شفافیت در بیان. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه دربارهشان به شکلی واحد اندیشیدهاند. ...
ادامهی مطلب
+ شاعر آینهها
چندی پیش روزنامه اعتماد ملی در اقدامی نیکو و بهجا هفتاد سالگی استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را گرامی داشت. این مطلب به همین مناسبت در 18 شهریور 87 در آن روزنامه چاپ شد و من اینک ضمن ارج نهادن به مقام علمی جناب دکتر شفیعی، این مقاله را فراروی خوانندگان این وبلاگ مینهم.
نواندیشی و بازاندیشی در دیوان بیدل
نگاهی به کتاب «شاعر آینهها» نوشتة دکتر شفیعی کدکنی
تمهید
گاهی با خود اندیشیدهام که بهراستی برجستهترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست. البته وجوه تمایز بسیار است، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری، وضوح و شفافیت در بیان. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه دربارهشان به شکلی واحد اندیشیدهاند.
مثلاً در مباحث بلاغی، از قرنهای پیش تا زمان انتشار «صور خیال در شعر فارسی» و حتی پس از آن، اهتمام غالب ادبای ما در دستهبندی و نامگذاری انواع و شقوق مختلف صوریِ تشبیه و استعاره و امثال اینها بوده است و کمتر کسی در ماهیت و مادة اصلی این صور خیال بحث کرده است. همچنین در باب وزن و قافیه، غالباً بحث اصلی، ارکان عروضی و زحافات آنها و یا حروف قافیه و قواعدشان بوده است و کمتر دیدهایم که کسی در ارزش هنری این اشکال از موسیقی شعر چنان بحث کند که دکتر شفیعی در کتاب «موسیقی شعر» کرده است.
همین ویژگی را در سلسلهای از کتابهای جناب دکتر شفیعی که به متون کهن فارسی اختصاص دارد نیز بهروشنی میتوان دریافت. مثلاً من آن هنگام که شنیدم ایشان کتابی دربارة انوری منتشر کردهاند (مفلس کیمیافروش)، هیچ گمان نمیبردم این کتاب برای کسی که با نوشتههای دیگران، با انوری یک آشنایی نسبی به هم رسانده است، سخن تازهای داشته باشد. ولی کتاب را آنگاه که خریدم و خواندم، دقیقاً مخالف این تصوّر ابتدایی خویش یافتم و دیدم که چه مباحث ناگفتهای از شعر انوری در اینجا مطرح شده است، آن هم با وضوح، دقت و جذابیت تمام.
چنین است که با خواندن کتابی از دکتر شفیعی کدکنی در یک موضوع، بُعد دیگری از یک منشور را میبینیم، با رنگآمیزی و جلوة خاص خودش. همینگونه است «شاعر آینهها» که ما در این مقام در پی نظارة آنیم.
نواندیشی و بازاندیشی
اما به راستی در این کتاب، چه چیزی دربارة بیدل مطرح شده است که پیش از این نشده بود و ما بدان نیاز داشتیم؟ به گمان من مهمترین و کاربردیترین بحث دربارة شعر بیدل برای یک مخاطب امروز، دریافت وجوه مختلف «هنر بیدل» است، و این چیزی است که پیش از این کمتر بدان پرداختهاند. تا جایی که من دیدهام، پژوهشهای بیدلشناسان افغانستان تاکنون بیشتر بر زندگی و آثار و نیز شرح شعرهای او بر مبنای عرفان و تصوّف متمرکز بوده است و پژوهشهای بیدلشناسان ماورأالنهر باز هم بر زندگی و آثار، به اضافة تبیین تفکراتش بر مبنای آموزههای مارکسیستی.
در این میان، جای هنر بیدل خالی بوده است و این است کانون توجه جناب دکتر شفیعی به این شاعر در این اثر. شاید به همین واسطه است که فصل مفصّل «سبکشناسی شعر بیدل» این کتاب را بسیار جذابتر و کاربردیتر از دیگر فصول آن مییابیم و بهراستی اگر این فصل در کار نبود، شاعر آینهها را کتابی نه در حدّ دیگر آثار دکتر شفیعی مییافتیم، چون حقیقت این است که بعضی دیگر از مقالات این کتاب، به سبب قدمت زمان نگارش و یا گرایش موضوعی خاص خود، با این فصل برابری نمیکند و مؤید همین سخن از مؤلف است که این «مجموعهای پراکنده است و کتابی منسجم نیست.»(1)
باری، در فصل «سبکشناسی شعر بیدل» مؤلف با دقت و ریزبینی تمام، ویژگیهای صوری شعر بیدل را استخراج و مهمتر از آن، با تحلیلهای هنری همراه کرده است. این بخش، نه تنها سبکشناسیِ شعر بیدل، که یک کارگاه عملی برای آشنایی با سبک شعر و شیوة استخراج ویژگیهای سبکی دیگر شاعران است.
اگر مجاز به رتبهبندی میان فصلهای این کتاب باشیم، باید فصل «مصراع: دریچة آشنایی با بیدل» را در مرتبة بعد بدانیم، چون این هم از بخشهایی است که گویا مشخصاً برای همین کتاب تألیف شده است و تازگی و طراوت خاص خود را دارد، بر خلاف دو فصل «بیدل دهلوی» و «نقد بیدل» که محصول چهل سال پیش از امروز و بیست سال پیش از چاپ اول شاعر آینهها بوده است و طبعاً نظریاتی از دکتر شفیعی را در آنجا میتوان یافت که کاملاً با دیدگاه ایشان در هنگام انتشار کتاب در تباین است. در آن فصلها، بیدل «درس عبرتی برای گویندگان جوان امروزی»(2) دانسته میشود، ولی در فصل «مصراع: دریچة آشنایی با بیدل» یک مصراع شعر او بر مجموعة میراث ادبی معاصران (گذشته از چند شاعر معاصر و آن هم بعضی کارهاشان) برتری مییابد.(3)
به راستی رمز این تباین در چیست؟ به نظر میآید که جناب دکتر شفیعی کدکنی، در سالهای پیش از دهة شصت، آن مایه عنایت و علاقهای را به بیدل نداشته است که در کتاب شاعر آینهها حس میشود. مثلاً در کتاب «ادوار شعر فارسی» دکتر شفیعی، (چاپ اول، 1359) بیدل از قلههای دورههای انحطاط به شمار میآید (صفحة 148) و نامش همراه قاآنی برده میشود و با سروش اصفهانی و صبا مقایسه میشود (صفحة 136) و همه غزلهایش فاقد «یکپارچگی و وحدت ارگانیک» دانسته میشود (صفحات 98 و 125)(4). اینها را میتوان مقایسه کرد با این عبارت از «شاعر آینهها» که حدود یک دهه بعد از آن قضاوتها نوشته شده است: «بیدل، فرد اکمل و نمونه عالی و موفقترین مظهر این گونه شعر و شاعری (سبک هندی) است و... علاوه بر تأملات ژرفی که در عوالم روحی انسان و جوانب حیات بشری دارد، یکی از شگفتیهای قلمرو خلاقیت و جوانب حیات فارسی نیز هست و سکوت و ناسپاسی و حقناشناسی ما ایران در برابر عظمت و نبوغ شعری او، به هیچ وجه، از اهمیت حقیقی مقام او... نمیکاهد.»(5)
ولی این تفاوت میان داوریهای جناب دکتر شفیعی کدکنی در این بیست سال، یک حقیقت دیگر را آشکار میکند و آن، پویایی شخصیت ادبی ایشان است و پرهیز از مطلقنگری و پایفشردن بر یک نظر قدیمی. ایشان چنان که در جایهای دیگر نیز نشان داده است، سخت مشتاق تحوّل و بازاندیشی بوده است و در عین حال، همواره شجاعت نقد نظریات پیشین خویش را داشته است. حال این نقد میتواند به صراحت باشد، چنان که در ویرایش دوّم «موسیقی شعر» (چاپ 1368) شاهدیم(6) و میتواند ضمنی باشد، یعنی کنار هم نهادن دیدگاههای چند دورة متفاوت، تا خواننده خود این سیر تحوّل ذوقی را دریابد، چنان که در «شاعر آینهها» میبینیم. این بازاندیشی دایمی، به گمان من جای تحسین دارد و یکی دیگر از جوانب ارجمند شخصیت ادبی دکتر شفیعی کدکنی است.
در حوزة معانی و مفاهیم
اما در بررسی این کتاب ارزشمند، نباید این نکته را نیز فروگذاشت که جناب دکتر شفیعی بنابر دیدگاه صورتگرایانه خویش، کمتر به حوزة مفاهیم شعر این شاعر نزدیک شدهاند، در حالی که میشد به آن مفاهیم نیز پرداخت، چون به نظر میرسد آنچه بیدل را بیدل کرده، تنها حسّآمیزی و بیان پارادوکسی و امثال اینها نبوده است، بلکه معانی شعر بیدل نیز در این میان دخلی تمام داشتهاند.
البته اگر کتاب صرفاً به مباحث صوری شعر بیدل اختصاص میداشت، جای انتقادی نبود، ولی قضیه این است که در مقالهای از این کتاب، یعنی «بیدل و بیدلگرایان» که ترجمهای است از تحقیق پروفسور یری بچکا، سخنانی دربارة معانی شعر بیدل آمده است که البته نقد و یا حاشیهزدنی جدّی را طلب میکرد. در اینجا بیدل شاعری «منکر اعتقاد به زندگی پس از مرگ و افسانة بهشت و دوزخ» و دارای «نظرگاههای ضدِّ فئودالی» ترسیم میشود که «میان مسلمانان و هندوان تمایزی قایل نیست و غالباً در کنار غیرمسلمانان قرار دارد»(7)
جناب دکتر شفیعی با واکنشی نسبتاً ملایم در برابر این نظرها در پاورقی، در واقع مسؤولیت آن سخنان را از دوش خود برداشتهاند نه این که ارزیابی و داوریای از خود داشته باشند. چنین است که سیمای معنوی بیدل در این کتاب را قدری نارسا و حتی مخدوش مییابیم.
آنچه به این نارسایی افزوده است، جابهجایی توجیهناپذیری است که در ترتیب غزلهای انتخابی در کتاب «شاعر آینهها» رخ داده است، بدین معنی که غزل تحمیدیة «به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا / سر مویی گر این جا خم شوی، بشکن کلاه آنجا» که سرمطلع غزلیات بیدل در نسخههای موجود دیوان اوست، در این گزیده به جای دیگری برده شده است و غزل «ز بادهای است به بزم شهود، مستی ما / که کرد رفع خمار شراب هستی ما» در آغاز گنجانده شده است، غزلی که بیت دومش چنین است:
بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است
ز خودپرستی تو تا به میپرستی ما
من برای این جابهجایی هیچ توجیهی از نوع ترتیب حروف الفبا یا وزن و قافیه و امثال آن نیافتم. جدا از آن، بعضی از غزلهای خوب بیدل که حاوی نیایش و حمدی بودهاند در این مجموعه غایباند و در عوض، این غزل حاضر است:
این قدر ریش چه معنی دارد
غیر تشویش چه معنی دارد
گزیدة شعرها
باری، چنان که مؤلف محترم یادآور شدهاند، آن شش مقالة ابتدای کتاب، به واقع مقدمهای است برای گزیدهای از غزلها و رباعیهای بیدل که بخش عمدة آن را تشکیل میدهد. اگر این گزیده را با دیگر گزیدههای موجود از بیدل در جُنگها و کتابهای تاریخ ادبیات و امثال اینها مقایسه کنیم، به سلامت ذوق ایشان معترف میشویم.
ولی هیچ انکار نباید کرد که بیدل شاعری است سخت دیرآشنا و همچنان که مؤانست جناب دکتر شفیعی با این شاعر در طول بیست سال تمام اتفاق افتاده است، گزینش دلخواه از شعر او نیز به زودی به دست نمیآید. بسیاری از غزلهای بیدل، تا سالها بسیار معمولی به نظر میرسند و بناگاه با جرقهای از پرده بدر میآیند. چنین است که یک گزیدة شعر بیدل، حتی اگر به کوشش یکی از مسلطترین و خوشذوقترین ادبای عصر هم فراهم آمده باشد، خالی از چند و چون نخواهد بود. این نه از کوتاهی گزینشگر، که از رازوارگی و دیرآشنایی شعر بیدل است.
آقای دکتر شفیعی به درستی گفتهاند که «وقتی حساب ذوق به میان آمد، ذوق هیچکسی برتر از ذوق دیگری نیست. هر کس یا هر گروهی حق دارد ذوق خود را برتر از ذوق دیگران بداند و به همین دلیل، در این انتخاب، نگارنده ادعای هیچ امتیازی برای سلیقة خود ندارد.»(8) ولی به نظر من، انتخابی چنین سنجیده از غزلهای بیدل، نشانگر برتری ذوق جناب دکتر شفیعی بر ذوق بسیاری دیگر از ادباست. فقط بحث در این است که به نظر میرسد گزینش موجود، به تمامی بر مطابقت این گزیده با آن ذوق (که ما نشانههایش را در اینجا و دیگر کتابهای جناب دکتر شفیعی دیدهایم) گواهی نمیدهد. من فقط به دو غزل از بیدل اشاره میکنم، که اولی در کتاب آمده است و دومی نیامده است.
خار غفلت مینشانی در ریاض دل چرا؟
مینمایی چشم حقبین را ره باطل چرا؟
و
تمام شوقیم، لیک غافل که دل به راه که میخرامد
جگر به داغ که مینشیند، نفس به آه که میخرامد
نکتة دیگر قابل تأمل، این است که به نظر میرسد که انس و الفت جناب دکتر شفیعی در مسیر بازخوانی غزلیات حجیم بیدل، به مرور افزایش یافته است، چنان که از حرف «الف»، تعداد غزلهای انتخابی ایشان، 23 غزل از 340 غزل است، یعنی کمتر از هفت درصد، ولی از حرف «ی»، 46 غزل از 200 غزل است، یعنی 23 درصد.(9) این هم میتواند مؤید سخن ما دربارة دیرآشنایی شعر بیدل و انس تدریجی آدمی با شعر او باشد.
ولی با این همه، این گزیده تا حدود بسیاری با انتظارات جوانان شاعرِ علاقهمند بیدل از این شاعر قرابت دارد و هیچ اغراق نیست اگر آن را از بهترین گزیدههای موجود از شعر بیدل بدانیم.
پینوشتها
1. شاعر آینهها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، انتشارات آگاه، چاپ سوم، زمستان 1371، صفحة 14.
2. همان، صفحة 18، مقالة «بیدل دهلوی»
3. همان، صفحة 80، مقالة «مصراع: دریچة آشنایی با بیدل»
4. ادوار شعر فارسی، ویرایش دوم، چاپ اول، انتشارات سخن، تهران، 1380.
5. شاعر آینهها، صفحة 96، مقالة «حافظ و بیدل در محیط ادبی ماورأالنهر در قرن نوزدهم».
6. موسیقی شعر، چاپ دوم، آگاه، تهران 1368.
7. شاعر آینهها، صفحات 82 و 85، مقالة «بیدل و بیدلگرایان»
8. همان، صفحة 12.
9. میپذیرم که در این مورد، نمیتوان بسیار مقیّد به عدد و رقم بود، چون بعضی حروف، به طور طبیعی آمادگی بهتری برای قافیه و ردیف شدن دارند و باز میپذیرم که بیدل در حرف «ی» به نسبت غزلهای خوب بیشتری دارد. ولی در اینجا، نسبت 5 درصد در حرف «ت»، 10 درصد در حرف «د»، 15 درصد در حرف «م» و آنگاه 23 درصد در حرف «ی» (میان غزلهای انتخابی و کلّ غزلها) این سیر افزایشی تدریجی را تأیید میکند، در حالی که میانگین این نسبت در این گزیده ده درصد است، یعنی 282 غزل منتخب از حدود 2850 غزل بیدل.
+ کلید در باز
بالاخره به لطف خداوند کتاب «کلید در باز» هم از چاپ برآمد. این کتاب دومین ثمرة کارم در این چند سال سر و کار داشتن با شعر بیدل بوده است. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است در 2200 نسخه و با قیمت 4800 تومان، در قطع رقعی.
جناب شریعتی افغانستانی وعده داده است که کتاب را به داخل افغانستان هم خواهد رساند. تا ببینیم چه میشود.
آنچه در پی میآید مقدمه کتاب است که برای آشنایی دوستان با چند و چون آن تقدیم میشود.
مقدمه
کتاب حاضر، دو پارة بهظاهر مستقل و در باطن مرتبط دارد. بخشی از آن، شرحی است بر چند غزل ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل و بخشی دیگر، بحثی درازدامن است دربارة ابهام و دشواریابی شعر او. میتوان گفت این بحث، مقدمهای است برای آن شرحها و یا آن شرحها کاربرد عملی نتایج بحث است در شعر بیدل.
شعر ابوالمعانی در پهنة ادبیات فارسی دری در صورت و سیرت کمنظیر است و حتی از جهاتی بینظیر. ولی این شعر، با همه قدرت و قابلیت، با داوریهایی گوناگون و گاه متضاد روبهرو بوده است. گروهی او را در ردیف بزرگترین شاعران فارسیزبان همچون مولانا، حافظ، سعدی و فردوسی شمردهاند و گروهی تا حد شاعران کماهمیت فارسی فرودش آورده و متصف به صفاتی همچون «زیادهروی در خیالبندی و نازکاندیشی»1 و «خیالبافی پیچیده و دور از ذهن و پرتعقید و اغلاق»2 دانستهاند.
مرا سرِ چند و چون در این داوریها نیست و دوست نمیدارم مجالی را که برای شناخت بیشتر بیدل فراهم شده است، صرف این قیل و قال سازم. فقط میخواهم با هم، راهی برای رفع یکی از موانع آشنایی با شعر او بیابیم و آن، «ابهام» یا «دشواریابی» یا «پیچیدگی» یا «اغلاق» یا هر چیز دیگری است که گاه به واقع و گاه به توهّم مانع انس بهتر با این شاعر میشود. پس مخاطبان واقعی این کتاب، نه منکران و معارضان بیدل، بل کسانیاند که با وجود علاقه به این شاعر، به سبب بعضی دشواریها یا تصوّر دشواریها، نمیتوانند آن لذتی را از شعر او ببرند که انتظار دارند.
گفتیم «تصوّر دشواریها» و واقعیت همین است که گاه این دشواریها بیش آن که اصالت و واقعیت داشته باشد، نوعی توهّم بوده است و ناشی از الفتنداشتن با این سبک شعر. این را آنگاه بهتر درک میکنیم که باری بعد از خاتمة کتاب حاضر، به سراغ بیتهای پیچیدة بیدل برویم و دریابیم که تا چه حد در این دشوارنمایی اغراق شده است.
محشوربودن دایمی با شعر بیدل البته بهترین چارة کار است; ولی نمیتوان انتظار داشت که در این زمانة عسرت، همه دوستداران این شاعر، سی و چند هزار بیت غزلیاتش را چند بار دوره کنند. پس باید به مدد بازگوکردن تجربهها و دریافتهایمان، این مسیر را برای هم کوتاه سازیم تا راهی را که یکی از ما پیموده است، دیگری با همان دشواری نپیماید و کلیدی را که یکی یافته است، دیگری هم به کار گیرد. این کتاب، با همین هدف فراهم آمده است. میخواهیم پا به پای هم در جهان پر رمز و راز بیدل قدم نهیم، هم زیباییها را دریابیم و هم گرهها را بگشاییم; هرچند گاهی این گرهها، خود سرشار از زیبایی است.
این کتاب در آغاز قرار بود صرفاً شرحی ذوقی بر چند غزل بیدل باشد و نامش نیز «در خانة آینه» پیشبینی شد. ولی به نظر آمد که میتوان در کنار آن، راهِ گشایش بسیاری از گرههای شعر بیدل را نیز دریافت، تا کار خوانندة علاقهمند، برای دیگر غزلها نیز سهل باشد. چنین شد که مقدمهای نسبتاً مفصّل دربارة صوَر ابهام و دشواری در شعر بیدل فراهم آمد، توأم با شواهد و مثالهایی که در این بیست سال یادداشت کردهبودم و اینهمه، خود رسالهای دیگر شده بود با عنوان «کلید درِ باز». بدین ترتیب، دو بخشِ مستقل ولی مرتبط این کتاب، به اعتبار یکسانیِ هدف، به هم جوش خورد و حاصل، آنچیزی شد که اینک پیش روی شماست.
در بخش «کلید درِ باز»، به مقتضای بحث، بیشتر به دشواریها پرداختهام و از جوانب هنری و بلاغی شعر ـ که بسیار هم میتوانست جذاب باشد ـ درگذشتهام. اشاره به این بدایع را گذاشتهام برای بخش دوم کتاب، یعنی «در خانة آینه». در آنجا کوشیدهام غزلهایی را برگزینم که در عین دشواری نسبی، از بهترین آثار این شاعر ـ به گمان من ـ هستند.
من در این کتاب، هیچ ادّعایی فراتر از بیان تجربهها و به اشتراکگذاشتن یافتههایم با خوانندگان، ندارم. نه مدعی شرح و تفسیری همهجانبه از شعر بیدل هستم و نه تصوّر کشف و شهودی به من دست دادهاست. شاید کسی دیگر با همین مقدار ـ یا کمتر از آن ـ تأمل در کار این شاعر، به دریافتهایی دقیقتر و همهجانبهتر برسد و ما را نیز در آنها شریک سازد.
به همین ترتیب، ادعایی گزاف و بزرگتر از دهان این دانشآموز است اگر بگویم که بر دشواریهای شعر ابوالمعانی وقوفی اطمینانبخش یافتهام، آن هم در حالی که تا همین اواخر معنای اولین بیت از اولین غزل او، به تمام و کمال بر من مکشوف نبود. فقط میتوانم گفت که تا حدود زیادی توانستهام جوانب و انواع ابهام شعر بیدل را دستهبندی کنم و برای گشودن هر دسته، روشی خاص آن به دست دهم، بهگونهای که خوانندة جستوجوگر پس از خواندن این کتاب، بتواند بسیاری از دشواریها را از پیش بردارد.
باری، در این رساله نه قصد درپیچیدن به احوال و آثار شاعر را دارم و نه سرِ خواننده را با بازگویی آرای تذکرهنویسان به درد میآورم. نه به رموز عرفانی شعر بیدل اشتغال میورزم و نه از جهاننگری او داد سخن میدهم. به همین لحاظ، مباحث این کتاب را بیشتر متکی به شعر بیدل خواهید یافت، نه به تذکرهها و متون عرفانی و یا آثار دیگر شاعران فارسیزبان، حتی شاعران مکتب هندی.
شعرهای بیدل را از دیوان چاپ کابل نقل کردهام و این کتاب، کلیات چهارجلدی مطبوعة وزارت علوم افغانستان به تصحیح خالمحمد خسته و دیگران است.3 در کنار آن، به کلیات بیدل تصحیح بهداروند ـ عباسی و متن صوتی غزلیات بیدل با روایت مرحوم حسن حسینی هم نظر داشتهام، بهویژه در موارد ابهام در نسخة کابل.
ولی با همه اتکایی که به خود شعر بیدل داشتهام، از پژوهشهای سودمند دیگر بیدلشناسان و اهل تحقیق هم بیبهره نبودهام، بهویژه از کتابهای شاعر آینههای دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، نقد بیدل صلاحالدین سلجوقی، بیدل، سپهری، سبک هندی حسن حسینی، اسیر بیدل محمد عبدالحمید اسیر و واژهنامة شعر بیدل دکتر اسدالله حبیب.
ولی آنچه بیش از هر چیز در ذوق تحقیق من نسبت به بیدل مؤثر بوده است، آثار جاودان آوازخوان بزرگ افغانستان، استاد محمدحسین سرآهنگ (1302 ـ 1361 ش) است. استاد مرحوم، علاوه بر مهارت تمام در غزلخوانی، ذوقی بسیار خوب در انتخاب غزلهای بیدل داشت و قدرتی شگرف در یافتن شواهدی از شعر او برای گرهگشایی از بیتهای دشوار. من بخش عمدهای از علاقه و شناخت خویش نسبت به بیدل را مرهون آهنگهایی هستم که استاد از غزلهای او اجرا کرده و اینها انیس لحظات خلوتم بوده است.
یادآوری این نکته ضرورت دارد که بخش عمدهای از شرح غزلهای بیدل، پیش از این و به صورت سلسلهوار در مجلة شعر چاپ شده است (از شمارة 37 تا 52 / تابستان 1383 تا تابستان 1386). آنها را با یک بازنگری در اینجا گرد آوردهام، با سپاسگزاری ویژه از سردبیر این مجلّه، دوست شاعرم جناب مصطفی محدثیخراسانی که آن سلسله را با توصیه و تشویق ایشان نوشته بودم.
به همین گونه باید از دیگر بانی انتشار این کتاب قدردانی کنم، شاعر و پژوهشگر ارجمند جناب سید عبدالرضا موسوی که فکر انتشار اثر از ایشان بود و در تهیة منابع پژوهش و نیز رساندن این کتاب به مرحلة چاپ، مشفقانه یاریام کرد.
یار دیرین، سید ابوطالب مظفری مانند همیشه با نظرهای اجمالی ولی سازندهاش در این کتاب یاریگرم بوده است. به همین گونه در طول مدت اشتغالم بدین کار، از تشویق و حمایت معنوی خانوادهام برخوردار بودهام. این نعمت را شاکرم و سپاسگزار.
1. ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیات ایران (خلاصه)، جلد چهارم، صفحة 537.
2. احمد گلچین معانی، فرهنگ اشعار صائب، صفحة 10. البته استاد گلچین معانی به نام بیدل تصریح نمیکند و کل پیروان هندیِ صائب را ـ که بیدل مسلماً از آن جمع است ـ با این صفات مینوازد.
3. جلد اول این کتاب که حاوی غزلیات است، بارها در ایران تجدید چاپ شده است و من نسخة دوجلدی چاپ نشر بینالملل، با مقدمة منصور منتظر را در اختیار دارم.
+ آرزویی دور که در من بیدار شد
گفتوگو با محمدکاظم کاظمی
به مناسبت انتشار «گزیده غزلیات بیدل»
نقل از روزنامه تهران امروز - پنجشنبه ۲۹ آذر ۸۶ (با سپاس از جناب عباس محبعلی و حامد یعقوبی که زحمت انجام این گفتوگو را کشیدهاند)
چاپهای متعدد دیوان بیدل در چند سال گذشته، از این خبر میدهد که استقبال مخاطب اهل شعر ایرانی از بیدل دهلوی زیاد شده است. آیا شما قائل به این اقبال هستید و علت آن را چه میدانید؟
بله، این اقبال کاملاً مشهود است. البته بیدل شاعر توانایی بوده است و کاملاً ظرفیت مطرحشدن در این حد را دارد. به واقع استقبال از شاعری مثل بیدل در یک جامعه فارسیزبان اهل مطالعه چندان عجیب نیست. عجیب این بود که این شاعر، در میان این چنین مخاطبانی سالها گمنام ماند.
شما در مورد علل این گمنامی چه نظری دارید؟
اگر خیلی خلاصه بگویم، به نظر من یک علت اصلی، گمنامی کلی شاعران مکتب هندی و مغضوببودن این مکتب در دیدگاه ادبای سنتی ماست. علت دیگر، فاصله جغرافیایی حوزه زندگی بیدل با مخاطبان ایرانی است، چون میدانیم که به طور طبیعی، ما ملل مشرقزمین، یک رفتار ملیگرایانه ناخوشایند داریم، به طوری که اگر یک شاعر یا نویسنده را نتوانیم به نحوی به کشور خویش منسوب کنیم، چندان به او بهایی نمیدهیم. من چند سال پیش یک مقاله مفصل نوشتم و در آنجا با شواهد و قراینی نشان دادم که یکی از علل اصلی مطرحنشدن بیدل در ایران، همین بوده است که نه در اینجا متولد شده و نه در اینجا درگذشته و نه هم باری به این کشور سفر کرده است. از اینکه بگذریم، پیچیدگی نسبی شعر بیدل و زبان خاص او که به فارسی رایج در افغانستان و شبه قاره نزدیکتر است هم مؤثر بوده است. اما درباره علل شهرت بیدل در سالهای اخیر، باید گفت چیزهایی رخ داده که بر این موانع غلبه کرده است. انتشار آثار بیدل، مهمترین اینها بود. پس از آن، پژوهشهای چند ادیب سرشناس ایران درباره بیدل بود، یعنی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و مرحوم حسن حسینی که هر یک از آنها، بر یک گروه از مخاطبان شعر، نفوذ و تأثیر ویژهای داشتند.
فکر میکنید تلاش شاعران و نویسندگان جوان هم در این میان مؤثر بوده است؟
بله، قطعاً. به واقع ما یک گروه شاعر نسل انقلاب داشتیم که اینان رجعتی دوباره به سوی قالبهای کهن کرده بودند، ولی این رجعت توأم با نوعی انتظار نوگرایی بود. از میان شاعران کهن، بیدل بهتر میتوانست انتظار این گروه را برآورده کند.
کتاب «گزیده غزلیات بیدل» شما به عقیده کسانی که آن را خواندهاند، کار شسته، رفته و خوبی است. آیا این گزیده تحقق آرزویی دور بود یا آشفته بازار چاپهای متعدد دیوان بیدل و لزوم ارائه یک اثر پیراسته شما را به این کار ترغیب کرد؟
یک آرزوی دور بود که باز در من بیدار شد. من به واقع دو بار دیگر هم به این کار دست زده بودم. بار اول، گزینش و چاپ کتاب «از چیدن رنگ» بود که با همکاری آقایان مجید نظافت و مصطفی محدثی انجام دادیم. بار بعدی، وقتی بود که از سوی پژوهشکده حوزه هنری، انتشار یک گزیده غزلیات بیدل به کوشش بیدلدوستانی از سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان پیشنهاد شد. ولی آن طرح ناتمام ماند و به ثمر نرسید. من در این مدت، چند بار غزلهای بیدل را دوره کرده بودم و برای آن گزیده سهجانبه هم یک مرور دیگر کرده بودم. کم کم به این نتیجه رسیدم که این کار با یک همت شخصی و انفرادی زودتر به نتیجه میرسد. این بود که از اوایل سال 1384 دست به کار شدم و کتاب دو سال و نیم بعد از آن از چاپ برآمد.
با توجه به اینکه پیش از این هم یکی دو گزیده روانه بازار شده است، مثل کار آقای یوسفنیا و محمدی، آیا فکر میکنید انتشار گزیدههای متعددی از غزلیات بیدل ضرورت داشته است؟
بله. ما از کتابهای مختلف و متنوع ضرر نمیکنیم، چون بیدل یک شاعر دیرآشناست و علاوه بر آن، در عوالم و حال و هواهای مختلف شعر سروده است. یعنی شعرش هم از نظر سطح دشواری متنوع است و هم از نظر معانی و مضامین. به همین سبب، هر کس ممکن است از زاویهای با این شعر انس یابد و از همین زاویه دست به گزینش بزند. به همین ترتیب، هر گروه از مخاطبان هم ممکن است به تبع ذوق و سلیقه خود با بعضی از این گزیدهها رابطه بهتری برقرار کنند. با این همه، من تلاش کردهام که این گزیده تا حد امکان دربرگیرنده سطوح مختلف و مضامین گوناگون شعر بیدل باشد. آنچه در این مسیر به من کمک کرده است، بازخوانیهای متعدد غزلیات بیدل و سبک و سنگینکردنهای پیاپی غزلهای انتخابی بوده است. به همین لحاظ، من گمان میکنم این گزیده طیف نسبتاً وسیعتری از مخاطبان را اقناع کند. البته باید منتظر ماند و دید که نظر اهل فن درباره این گزیده چیست و من تا چه حد توانستهام به هدفم برسم.
هنوز مهمترین تصحیح بیدل، تصحیح خالمحمد خسته است که اتفاقا به اشتباه آن را به مرحوم خلیلالله خلیلی نسبت دادهاند. ویژگی این تصحیح در چیست؟
در واقع این تصحیح یک کار شخصی نیست، بلکه حاصل تلاش یک نسل از بیدلشناسان افغانستان است. این کار حدود یک قرن پیش، زیر نظر نصرالله خان نایبالسلطنه وقت افغانستان شروع شد و تا حرف «دال» ادامه یافت. بعدا مرحوم خالمحمد خسته و دیگران، کار تصحیح را از حرف دال به بعد ادامه دادند و این شد که دیوان چاپ کابل به دست آمد. ولی این گروه، با همه علاقه و شناختی که نسبت به بیدل داشتند، غالباً ادبایی سنتی بودند و تصحیح آنان چندان با اصول نوین تصحیح متون سازگار نیست. این دیوان، چنان که گردآورندگان آن گفتهاند، به حدود شصت نسخه متکی بوده است، ولی متأسفانه نه نسخه بدلها ضبط شده است و نه حتی فهرست آن نسخهها در مقدمه دیوان آمده است. در واقع تمام ردپاهای پیشین پاک شده است. به همین دلیل، نمیدانیم تا چه حد میتوان به این دیوان اعتماد کرد. یعنی وقتی به یک مورد ابهام بر میخوریم، نمیدانیم این یک اشتباه تایپی است یا خطای استنساخی و یا شعر بیدل در اصل همینطور بوده است.
خیلی از کسانی که با بیدل آشنایی دارند، معتقدند مهمترین خدمت به شعر بیدل، زدودن غلطهای چاپی از نسخههای موجود است. با توجه به اینکه چاپهای تازه در ایران نیز نه تنها این غلطها را اصلاح نکرده که به آن دامن زده و حتی غلطهای تازهتری را به وجود آورده است، لزوم این کار را چقدر احساس میکنید؟
در ابتدا باید بگویم که وجود این غلطهای بیشمار، واقعاً برای خواندن شعر بیدل دردسرآفرین شده است و چه بسیار از مشکلاتی که ما در فهم شعر بیدل داریم، به واقع به خاطر آن غلطهاست. شما ببینید که این بیت از بیدل چقدر نازیبا و شاید حتی بیتناسب به نظر میآید:
در گلستانی که بوی وعده دیدار توست
میکند جای نگه چون برگ از اشجار گل
همین بیت، در قصاید بیدل این طور آمده است و ملاحظه میکنید که چه تصویر زیبایی است. از درخت ها، به جای برگ آینه میروید.
در گلستانی که بوی وعده دیدار توست
میکند آینه جای برگ از اشجار، گل
بعضی از این غلطها محرز نیست، ولی بعضی به راحتی قابل تشخیص است. شما این بیت را ببینید:
پیش که درم جیب که گردون ستمگر
عقلم به در دل زد و بشکست کلیدم
خوب این روشن است که «عقلم» نیست و «قفلم» است. به نظر من کسانی که در سالهای اخیر مکرراً غزلیات بیدل را چاپ کردهاند، حداقل باید همین غلطهای بارز را رفع میکردند، که متأسفانه غالباً نکردهاند.
از اینکه بگذریم، این غزلیات به یک مرتبسازی دقیق الفبایی نیاز داشت که نشده است. هماهنگی و بهنجار بودن رسمالخط، نقطهگذاری و امثال اینها حداقل میتوانست به همان نسخه کابل یک کیفیت مطلوبتر بدهد.
به تازگی شاهد چاپ متعدد قسمتهایی از دیوان بیدل بودهایم، مثل دیوان سهجلدی اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی، غزلیات تکجلدی بهداروند، غزلیات دو جلدی بهداروند، رباعیات بیدل به کوشش بهداروند، رباعیات بیدل داکانی، دیوان غزلیات سهجلدی دکتر محمدسرور مولایی و چند گزیده و تصحیح و کوشش دیگر. ارزیابی شما از این کارها چیست؟
من متأسفانه بعضی از این کتابها را ندیدهام و نمیتوانم در هر مورد داوری دقیقی بکنم. ولی اینقدر میتوان گفت که این کتابها و دیگر آثاری که در دست داریم، غالباً به همان نسخه کابل مبتنی است و از نسخههای دیگر در آنها فقط به صورت کمکی استفاده شده است. در بعضی موارد هم عیناً همان دیوان کابل تجدید چاپ شده است. ولی ما نیاز به دیوانی داریم که در کل بر نسخههای خطی یا نسخههای چاپی قدیمتر مبتنی باشد. در غیر آن صورت، ما همیشه یک کتاب را تجدید چاپ میکنیم، ولو به صورت کمغلطتر. مساله مهم دیگر این است که ممکن است بسیاری از شعرهایی که در دیوان کابل آمده است، از بیدل نباشد، یا برعکس، شاید او شعرها یی خارج از این دیوان هم داشته باشد. یک کار اصلی در تصحیح دیوان بیدل، دست یافتن به یک متن جامع و در عین حال پیراسته از کل شعرهای اوست.
ملاحظه میکنید که ما تا فراهمآوردن یک متن منقح از دیوان بیدل، راه دشوار و درازی در پیش داریم. به همین دلیل، همه به آسانترین کار روی میآورند، یعنی چاپهای پیاپی دیوان کابل.
فکر میکنید آیا روزی خواهد رسید که دیوان بیدل نیز در کتابخانههای عموم مردم ایران در کنار کتابهایی چون حافظ و فردوسی و مولانا و سعدی جای گیرد؟
بیدل بسیار سریعتر و بیشتر از پیشبینیهای ما در ایران نفوذ کرد. وقتی کتاب «شاعر آینهها» چاپ شد، یکی از استادان دانشگاه در معرفی آن نوشته بود که «با این کتاب، دیگر دیوان چند جلدی و غیر قابل حمل و نقل کابل روی چاپخانه را به خود نخواهد دید.» ولی من و شما دیدیم که آن دیوان نه تنها روی چاپخانه را دید بلکه به چاپهای پیاپی رسید. تا جایی که من برآورد کردم، تا اوایل دهه هفتاد، یعنی در کمتر از یک دهه پس از اولین انتشار غزلیات بیدل در ایران، حدود بیست هزار نسخه از آن در نوبتهای متوالی چاپ شد. این عدد کمی نیست. دیوان بیدل در افغانستان در ظرف نیم قرن، فقط یک بار چاپ شده است، آن هم در سه هزار نسخه رشاید بیدل در ایران محبوبیت حافظ را نیابد، چنان که در افغانستان هم در بین عموم مردم نیافته است. ولی گمان میکنم در حد دیگر بزرگان ما قابل طرح خواهد بود. چیزی که ما را به این امیدواری میرساند، محبوبیت بیدل در میان نسل جوان شعرخوان در ایران است. ما همیشه باید وضعیت یک جامعه در سالهای آینده را از روی وضعیت جوانان امروز پیشبینی کنیم، چون جامعه آینده را همینها میسازند. من گمان میکنم در نظر جوانان اهل شعر در این یکی دو دهه، بیدل بعد از حافظ شاعری بیرقیب یا کمرقیب بوده است.
+ گزیده غزلیات بیدل
گزیده غزلیات بیدل چاپ شد.
کتابی که حدود دو سال بر رویش کار کردم و حدود شش ماه انتظار چاپش را داشتم، بالاخره از چاپ بدر آمد.
این کتاب، گزیدهای نسبتا مفصل و جامع از غزلیات بیدل است و حاصل بیست سال سروکارم با این شاعر. در آن ۴۷۰ غزل از بیدل آمده است، همراه با توضیحاتی گاه مختصر و گاه مفصل برای بیتهای دشوار. همچنان یک واژهنامه مفصل به آن افزوده شده است که معنی یا شرح حدود سیصد واژه و اصطلاح شعر بیدل را در خود دارد.
کتاب توسط ناشر هموطن ما محمدابراهیم شریعتی افغانستانی (نشر عرفان) چاپ شده است.
مشخصات کلی آن این است
گزیده غزلیات بیدل
به کوشش محمدکاظم کاظمی
طرح جلد: وحید عباسی
چاپ اول، ۱۳۸۶
۳۰۰۰ نسخه، ۸۰۸ صفحه (۲۸ صفحه مقدمه، ۷۰۸ صفحه متن غزلها و توضیحات، ۵۲ صفحه واژهنامه و ۲۰ صفحه فهرست غزلها)
قطع و صحافی: رقعی، با جلد گالینگور و روکش سلفون
شمارگان: ۳۰۰۰ نسخه، قیمت: ۸۰۰۰ تومان
روش دستیابی به کتاب
از آن روی که بسیار دوستان انتظار انتشار این اثر را داشتند و با نظام فعلی توزیع کتاب، ممکن است کتاب به زودی به دسترسشان نرسد، من آمادهام که این کتاب را هم از طریق همان شبکه پستی که در یکی از یادداشتهای پایین معرفی کردهام، به دوستان داخل ایران برسانم. برای خارج از ایران هم شاید بتوان در آینده کاری کرد و البته این بستگی به میزان تقاضا دارد.
اما در تهران و مشهد این کتاب در نشانیهای زیر نیز قابل دستیابی است.
تهران
۱. خیابان سمیه ـ بین تقاطع رامسر و مفتح ـ پلاک ۳۴ ـ طبقه سوم ـ واحد ۶. انتشارات عرفان ـ تلفن ۸۸۸۱۱۰۵۳ و همراه ۰۹۱۲۳۱۳۱۴۵۵.
۲. خیابان انقلاب ـ رو به روی دانشگاه تهران ـ کتابفروشی طهوری
مشهد
۱. چهارراه دکترا ـ انتشارات امام ـ تلفن: ۸۴۳۰۱۴۷
۲. چهاراه شهدا - جنب باغ نادری - کوچه شهید خوراکیان - مجتمع گنجینه کتاب - فروشگاه کتاب آفتاب. تلفن ۲۲۳۸۶۱۳
+ بگذر ز شهان و ناز سلطانی شان
این مطلب در شمارة بهمن 1385 نشریة «تارنگ» (ویژة جشنوارة شعر فجر) چاپ شد.
بگذر ز شهان و ناز سلطانیشان
وز کبر و غرور و نخوت فانیشان
بر دانة چندی است که گیرند از مور
آرایش مطبخ سلیمانیشان
(بیدل)
در میان شاعران بزرگ زبان فارسی، کمتر کسی را میتوان یافت که توانسته باشد بدور از دایرة نفوذ حاکمیت به سر برد و قلم به مدح شاهان نفرساید و از آن بالاتر، در مواجهه با آنان از در انتقاد درآید. اگر هم هجو و قدح شاهان بوده است، غالباً با تکیه بر قدرت حکومتهای مخالف بوده است و گاه مدح آن قدرت را در کنار داشته است.
واقعیت این است که شعر فارسی، از آغاز در جوار دربار بالید و رشد کرد و این مجاورت، امری طبیعی تلقی میشد، چنان که اگر در جایی خلاف آن به ظهور میرسید، مایة شگفتی به حساب میآمد. ما را در این نوشته سر چند و چون در زمینههای سیاسی، اجتماعی و مذهبی این پدیده نیست و البته یادآور میشویم که بنا بر این زمینههای عینی، نمیتوان همه تقصیر را متوجه شاعران دانست، چون این یک اصل کلّی است که اگر پدیدهای در یک زمان یا مکان شیوع تمام مییابد، لاجرم باید دلایلی طبیعی برای وجود خود داشته باشد و اینجا دیگر سهم تلاشهای شخصی افراد در ظهور آن کمرنگ میشود.
ولی با این همه، فقدان درگیری، اعتراض و انتقاد نسبت به حاکمیت در شعر فارسی بارز است و به همین سبب شاعرانی که خردک شرری از این جرأت و جسارت را دارند، سخت برجسته میشوند. و عبدالقادر بیدل یکی از این شاعران است.
همینجا بگویم که ما هیچ در پی آن نیستیم که به اتکای شعرهای انتقادی این شاعر و چشمپوشیدن از بقیه آثار او، از این شاعر صوفیمسلک یک چهرة انقلابی و یا سیاسی همچون اقبال لاهوری یا ملکالشعرا بهار ترسیم کنیم و در شعر بیدل، در پی چیزهایی باشیم که در کار اینان میتوان یافت.
واقعیت این است که خلق و خوی انقلابی و میهندوستی و مبارزه و عصیان به شکل امروزین آن، امری است تازه و سراغگرفتن آن در شاعران، نویسندگان و علمای قرون گذشته کاری بیحاصل است. بنابراین، آن شاعران را باید در قیاس با زمانهشان بررسی کرد و در این بررسی، عبدالقادر بیدل موقعیتی شاخص مییابد.
یک شاخصة مهم زندگی و شعر بیدل، دوری از دربار است و کماعتنایی به شاهان عصر. در آن زمانهای که غالب شاعران، توفیق اجتماعی خود را در پیوستن به مراکز قدرت میدیدند و به امید راهیافتن به دربار گورکانی هند، صدها فرسنگ راه خشکی و دریایی را میکوبیدند تا به دربار شاهجهان یا اورنگزیب راه یابند، بیدل در همان دهلی، حاضر نشد که تا قصر شاهی قدم رنجه کند و فیلی را که پادشاه برایش هدیه کرده بود، تحویل بگیرد. این البته حرف کمی نیست.
این همه در حالی است که شاهان و شاهزادگان گورکانی سخت مشتاق حضور بیدل بودند و حتی گاهی کار از دعوت گذشت و به اصرار و ابرام رسید که بیدل در جواب آن، شاه عصر را به مهاجرت خویش از هندوستان تهدید کرد.
شواهد این برخوردها در نثرهای بیدل بهویژه رقعات او و نیز در آثار تذکرهنویسان عصر بسیار است که ما به تفصیل بدانها نمیپردازیم. فقط پارهای از «سفینةالشعرا»ی خوشگو را نقل میکنیم که هم بر قناعتپیشگی شاعر دلالت دارد، هم بر اصرار و ابرام شاهان و هم بر تهدیدی که پیشتر گفته آمد.
«محمد فرخسیر اول استمزاج کرد. چون معلوم نمود که او (بیدل) به ملاقات نخواهد آمد، دو هزار روپیه و یک زنجیر فیل رعایت کرد. زر نقد به خدمتش رسید. چون وکیل از طرف ایشان برای آوردن فیل نرفت، متصدّیان شکمبند به حلق فرو بردند. و شاه عالم بهادر شاه، بر منعم خان، خانِ خانان، اکثر میفرمود که به میرزا بیدل تکلیف نظم شاهنامه نموده شود. منعم خان که آشنای قدیم او بود، پنج شش بار نوشت، میرزا قبول ننمود. عاقبت جوابی به درشتی نگاشت که اگر خواهمخواه مزاج پادشاهی به این پلّه است، من فقیرم، جنگ نتوانم، ترک ممالک محروسه نموده به ولایت دیگر میروم.»
از این مطلب، میزان خودکامگی و استبداد این شاهان نیز روشن میشود که شاعری صاحبنام همچون بیدل به خاطر خودداری از باریافتن به حضورشان تا مرز تبعیدی خودخواسته پیش میرود.
و از این سماجتها، میزان پرهیز شاعر از دربار هم برجستهتر میشود، بدین معنی که او حاضر بود سرزمینی را که دیگران با هزار شوق و اشتیاق بدان مهاجرت میکردند، ترک کند ولی به خدمت پادشاه عصر نرود. به راستی این شاعر نمیتوانست از سه هزار غزلش چند دهتایی را نثار این جماعت بکند و دهانشان را ببندد؟ این کاری دشوار نبود و پیش از او لسانالغیب و شیخ اجل بارها این روش را آزموده بودند، ولی بیدل با سماجتی ویژه تا آخر عمر دوام آورد و با استغنای تمام سرود:
ای بسا معنی روشن که ز حرص شعرا
خاک جولانگه اسپ و خر اهل جاه است
وی بسا نسخه که در مکتب تشویش طمع
روسیاه ابد از مدح امیر و شاه است
مرجع معنی این سستخیالان دریاب
تا بدانی چقدر فطرتشان کوتاه است
صلهمشتاق گداطبع ز مضمون بلند
گر همه پای بر افلاک نهد، در چاه است
و امّا طبیعی است که همیشه نمیتوان با همه بر سر ماجرا و جنجال بود، آن هم از سوی شاعری که چندان اهل قال و مقال نیست. به همین سبب بیدل در بسیار مواقع میکوشید با سخنانی نرم و تشریفاتی، در عین امتناع از حضور در دربار، دهان درباریان را بسته نگه دارد و دلشان را خوش سازد که «اگر به خدمت نمیرسم، از ناتوانی است و من همچنان دورادور دعاگوی شما هستم و نزدیکی و دوری ظاهری مهم نیست» و از این قبیل سخنان که در غزل زیر میتوان دید:
اگر خورشید گردونم، وگر گَرد سر راهم
گدای حضرت شاهم، گدای حضرت شاهم
قبولی داشتم در بارگاه عرشْتعظیمش
کز آن کسب سعادتها کنون مقبول اللهم
ز اقبال زمینبوسش غنایی کردهام حاصل
کز انعام فلک جز عذر استغنا نمیخواهم
سجودی میبرم از دور، خاک آستانش را
به آن قربی که نزدیکان هم از دورند آگاهم
چه نزدیکی، چه دوری، بندگی باطل نمیگردد
فدایی بودم، اکنون از دعاگویان درگاهم
شاید این لحن قدری متواضعانه و سازشکارانه به نظر آید، ولی باید دقت داشت که شاعر با این غزل در پی جلب توجه پادشاه نیست و آن را وسیلة تقرب به دستگاه نمیسازد، بلکه بدین وسیله میخواهد شرّ عقوبت شاهزاده محمداعظم را از خود دور کند، چون او صراحتاً و کتباً از شاعر درخواست خدمت در دستگاه کرده است و جواب منفی به نامة پادشاهزاده دادن، با لحنی از این سردتر دیگر امکان نداشته است. اینجا همین که بگوید «از دور دعایت میکنم» چیزی کم از دشنام نیست.
q
آنچه تا کنون گفتیم، اشارتی بود به سلوک شخصی بیدل. ولی برای ما که اکنون با شعر این شاعر طرف هستیم، اینها کافی نمینماید و باید دید که شاعر ما در سخن خویش تا چه حد بدین سلوک وفادار بوده است.
بیدل سلوک عملی خود را در شعر، در چند بیت از قصیدة «مداح فطرت» به اجمال ترسیم کرده است. او میگوید:
بیدل، من آن نیم که شوم تاجر کمال
جایی که عام و خاص، سخن راست مشتری
در عرصة بیان نفسی گرد میکنم
بی دعوی فضیلت و لاف سخنوری
محکوم بینیازی شوقم، نه محو فکر
آزادم از تخیّل اوهامگستری
از هیچکس نیم صلهاندیش بیش و کم
مداح فطرتم، نه ظهیرم، نه انوری...
حیف است فطرت و صلهمشتاق عمر و زید
دارد قصور همت از این رنگ شاعری
و خود نیز غالباً بدین روش وفادار مانده است، چنان که در دیوانش کمتر اثری میتوان یافت که بوی صلهاندیشی از آن به مشام برسد. ولی نباید از نظر دور داشت که در آن زمانه نیز همانند همیشه امرا و حکمرانان محلّی قدرشناس و فضلدوستی یافت میشدند همچون نواب شکرالله خان و نواب عاقل خان راضی که به دوستی بیدل مفتخر بودند و فرزندانشان غالباً شاگردی او میکردند. این دو خان فضیلتمآب، در حمایت مادی و معنوی از بیدل بسیار کوشیدند و بیدل هم البته حق این ادبپروری آنان را به جای میآورد. در آثار بیدل، شعرهایی دربارة اینها و یکی دو تن دیگر از امرای عصر هم یافت میشود که البته بیشتر لحنی دوستانه دارد، نه مداحانه.
به ارتباط همین دوستی، بیدل گاهی مادهتاریخهایی برای بعضی وقایع عصر از جمله جنگها و فتوحات اورنگزیب هم نوشته است که البته بیشتر جنبة تشریفاتی و تعارفی دارد و بیدل خود بدان اشاره میکند. در یادداشتی که بیدل همراه یکی از این مادهتاریخها به نواب شکرالله خان نوشته است، در ضمن این یادکرد تشریفاتی، تعریضی تمسخرآمیز نسبت به اورنگزیب عالمگیر (ملقب به بدر منیر) شاه مقتدر و مستبد عصر دیده میشود که به راستی شگفتآور است. بیدل میگوید: «اندیشة دعاگوی، بهانهجوی تقریبی است که به آن وسیله تحفة فقرا در پیش گذارد، یا مصرعی در آن جناب معروض دارد. وگرنه چه نواب و کدام مستطاب، بلکه چه عالمگیر و کدام بدر منیر؟» (رقعات، نامة 95)
این را نباید انکار کرد که بیدل در مواردی متأثر از این ارتباطهای دوستانه بوده و شعرهایی نیز برای ادای حق این دوستان و رضایت خاطر آنان سروده است، چنان که خود در رباعیای میگوید:
بیدل! ما را هرزهدرایی شان نیست
مدح میر و ستایش سلطان نیست
زین دست کلامی که ز ما میشنوی
غیر از ایثار خدمت یاران نیست
q
بحث بعدی این است که شاعر جدا از گرایش شخصی خویش به عزلت و قناعت، چه نگاهی به حاکمیت دارد. واقعیت این است که هرچند نه بسیار، ولی در حدی قابل توجه، شعرهایی انتقادی هم از بیدل بر جای مانده است که نظایر آن را در کار دیگر شاعران کهن خویش، کمتر دیدهایم.
البته باز هم باید تأکید کرد که بیدل شاعری سیاسی و اجتماعی از نوع شاعران مشروطه و بعد از آن تا امروز نیست که از سراپای شعرش مباحث و چالشهای روز را سراغ بگیریم. به طور کلّی این مضامین در شعر کهن ما کمرنگ است. ولی در قیاس با دیگر شاعران کهن، بیدل را شاعری درگیر و منتقدی اجتماعی مییابیم، بهویژه در رباعیاتش. البته در غزل بیدل نیز از این دست سخنان میتوان یافت که باز هم به نسبت دیگر همسلکانش قابل توجه است:
ز طبل و کرّ نای سلطنت آواز میآید
که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن
نشانها نقش بر آب است در معمورة امکان
نگین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهان را
بیتمیزی چند، بر ایوان و قصر زرنگار
نازها دارند، گویا در دلی جا کردهاند
ای بیخردان! غرّة اقبال مباشید
دولت نبوَد بر همه جاوید مبارک
ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقی است
پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم
البته باید پذیرفت که رویکرد شاعر به این موضوع در غزلیات، بیشتر از منظر زهد و قناعت شخصی است تا از منظر ستیزهجویی با حاکمیت; و این سلوکی است سعدیوار. ولی در رباعیاتش عنایت بیشتری به این موضوع دارد و به تضادهای اجتماعی و اقتصادی و جابرانهبودن حکومت بیشتر اشاره میکند. نه تنها در این موضوع، که در بقیه مباحث اجتماعی نیز رباعیات بیدل را غنیتر مییابیم. اینجاست که بر سیطرة «خامجوشان» بر دنیا اعتراض میکند و شاهان را «ماردوش» و «درازگوش» مینامد.
دنیا که مقام نیش و نوشی بوده است
هر روز به دست خامجوشی بوده است
اینجا ضحّاک ماردوشی بوده است
اسکندر هم درازگوشی بوده است
به ایهام کلمة «درازگوش» توجه کنید که هم به افسانه مربوط به گوشهای بلند اسکندر اشاره دارد و هم یادآور خران است. در کلمة «هم» نیز ظرافتی است; یعنی گویا نه تنها دیگران، که اسکندر هم... و بدین ترتیب به واقع همه شاهان و منجمله همعصران خود را شامل این توصیف میداند.
واقعیت این است که نگاه شاعران کهن ما به حاکمیت، حتی حاکمان ظالم، بیشتر از منظر وعظ و نصیحت بوده است، از این دست که
به نوبتاند ملوک اندر این سپنجسرای
کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای
ملاحظه میکنید که در اینجا شاعر بر این نوبتی بودن و این که اکنون لاجرم نوبت از آن شاه حاکم است، هیچ اعتراضی ندارد. این را به عنوان یک سرنوشت محتوم میپذیرد و فقط میکوشد شاه را در این دایره سفارش به عدل کند.
ولی در شعر بیدل، هر چند به ندرت، مواردی از نپذیرفتن این اصول و مبانی را میبینیم و این بسیار ارزش دارد. درست است که بیدل هیچگاه از جمهوری و دموکراسی و مراجعه به آرأ عمومی سخن نمیگوید و انتظار این سخنان در آن زمانهها مثل این است که انتظار داشته باشیم فیالمثل دانشمندان آن عصر قوانین ترمودینامیک یا اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را تشریح کنند. ولی همین که شاعر مشروعیت حکومتهایی را که به زور به دست میآمده است زیر سؤال میبرد هم حرفی است قابل توجه.
هر چند به عدل دین حق رهبر بود
جهد علما پیرو حکم زر بود
سلطان هر گاه ریخت خون پدرش
گفتند جهاد کرده، او کافر بود
و جالب است که بدانیم این سخن در مورد اورنگزیب پادشاه همعصر بیدل مصداق مییابد که برادران را بر سر تاج و تخت کشت و پدر را محبوس ساخت.
وقتی اوضاع حکومت بعد از اورنگزیب خرابتر شد و نااهلان بیشتری بر سر کار آمدند، لحن شاعر نیز تندتر شد و تا مرز دشنامگویی نیز پیش رفت.
افسوس که ساز سلطنت شد فاسد
گردید متاع دولت و دین کاسد
نظم هندوستان کنون منحصر است
بر دیوث و لئیم و حیز و حاسد
یکی از محورهای اندیشة بیدل، ظلمستیزی است و این مفهوم هرچند به طور مستقیم حکومت را نشانه نمیگیرد، از این روی قابل توجه است که یکی از مصادیق اصلی ظلم در آن زمانهها حاکمیتها بودهاند. مسلماً برای شاعری که به خاطر نرفتن به حضور پادشاه به خطر تبعید مواجه میشد، هیچ ممکن نبود که بگوید این ظالمان به راستی چهکسانیاند، ولی از لحن بیان او دانسته میشود که غالباً طبقة حاکم را در نظر دارد:
ز غارت ضعفا مایه میبرد ظالم
ز پهلوی خس و خاشاک، شعله عیاش است
آزار ظالم از اثر دستگاه اوست
بیدل، به خون نشستن خنجر ز دسته است
و بالاخره بیدل در مواردی هرچند اندک، از توصیف وجود ظالم میگذرد و روش برخورد با او را میآموزد.
ظالم پوشد لباس خونبافته را
تا زیر کند خصم زبونیافته را
با سنگدلان شعلهخو سختی کن
بردار به آهن، آهن تافته را
و اینها نه تنها در قیاس با شعر آن روزگار، که با توجه به کارنامة ادبی بسیاری از شاعران امروز نیز جوهرة قابل توجهی از ظلمستیزی، انتقاد از حاکمیت و رسواساختن پلیدیهای شاهان عصر را در کارنامة بیدل نشان میدهد.
+ جوانب کاربردی شعر بیدل
چهار شنبه و پنجشنبه پیش دومین کنگره بینالمللی عرس بیدل در تهران برگزار شد. من هم در آن برنامه افتخار حضور داشتم با مقالهای که اینک خلاصهاش را تقدیم حضور میکنم. اصل مقاله را نیز بعد از نگارش نهایی درج خواهم کرد. فعلا یک پیشنویس است.
گزارشی هم از این کنگره نوشتم که در صفحه آنلاین بی بی سی درج شده است و شاید چند روز بعد در وبلاگ نیز نقلش کنم.
صلای عام میآید به گوش از سازِ این محفل
جوانب کاربردی شعر بیدل
سخن ما در این نوشته دربارة خاصیتی از شعر بیدل است که شاید تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است، یعنی امکان کاربرد آن در حالات و عوالم گوناگون برای انسان امروز.
واقعیت این است که متون ادب ما امروز برای ما کاربردهای گوناگون و متفاوتی دارند. بعضی از آنها دیگر اکنون دیگر جنبة پژوهشی یافتهاند و صرفاً برای پژوهشهای تاریخی، لغوی، فنی و اجتماعی کاربرد دارند همچون دیوان فرخی و امیر معزّی و امثال اینها که تقریباً هیچ کاربرد زندهای برای انسان امروز ندارند، مگر اندک بیتها یا مصراعهایی از قبیل «فسانهگشت و کهن شد حدیث اسکندر» و «یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ» از فرّخی.
ولی بعضی دیگر از این متون علاوه بر آن فواید پژوهشی یک سلسله کاربردهای امروزین هم دارند، یعنی در لحظات و حالات گوناگون میتوانند پاسخگوی نیازهای عاطفی و فکری ما باشند. قصاید سنایی، شاهنامه فردوسی، خمسة نظامی، دیوان سعدی، دیوان حافظ، مثنوی معنوی و دیوان شمس از این دسته آثار هستند.
میخواهیم بدانیم وضعیت بیدل، بهویژه غزلیات او از این نظر چگونه است، یعنی این شعرها برای انسان امروز تا چه مایه جنبة کاربردی دارد و این کاربرد از چه نوعی است. ما برآنیم که نشان دهیم غزلیات بیدل تا حدّ بسیار خوبی در حالات گوناگون و به شیوههای مختلف برای انسان امروز قابلیت کاربرد دارد، چه در مقام «قال» و چه در مقام «حال». پیش از آن باید دید به راستی چگونه میشود که شعر یک شاعر این امکان کاربرد را مییابد. پس در ابتدا باید رموز این کاربردی شدن شعر را دریافت.
به گمان من عوامل اصلی و کلیدی این اقبال و قابلیت در کار یک شاعر، اینهاست:
1. اصالت احساس و اندیشه.
2. عامبودن عاطفه و اندیشة شعر.
3. تنوع محتوایی در مجموعه آثار شاعر.
4. تماس شعر با زندگی و برخورداری آن از تجربههای عینی شاعر.
5. بیان نمادین.
6. تنوع قالب شعر در مجموعه آثار شاعر
مسلماً همه شاعران برتر ما از این معیارها به اندازة مساوی بهره ندارند و هر یک از جهاتی بر دیگران پیشی گرفتهاند. در این میان البته باید پذیرفت که حافظ تواناترین بوده است و همه معیارهای ششگانة بالا و بعضی معیارهای دیگر که به نظر ما نرسیدهاست، تا حد مطلوبی در شعر او جمع شده است. کاربرد وسیع شعر حافظ در میان مردم، دقیقاً به همین سبب است، این که دیوان حافظ برای تفألزدن به کار میرود هم ناشی از این خاصیت شعر اوست.
البته یادآوری کنیم که این کاربردی بودن، شرطی لازم و کافی برای کیفیت یک شعر به طور مطلق نیست. ما فقط عواملی را برشمردهایم که در این خاصیت یعنی کاربردیبودن وسیع شعر دخیل هستند. ولی این که به راستی شعری که این حوزة وسیع کاربرد را داشته باشد از هر جهت کامل است یا نه، بحث دیگری است.
شعر بیدل تا حدود بسیار خوبی حایز خصوصیاتی است که برشمردیم و نیز به طرز شگفتآوری در مقامهای گوناگون امکان کاربرد دارد.
به گمان من مهمترین برجستگی بیدل در این میان، تنوّع شگفتیآفرین شعر او از جهات گوناگون است. همین سبب میشود که این شعر خوانندگانی با پسندها و سلایق و نیازهای گوناگون را به کار آید.
یکی از وجوه این تنوّع، در میزان سهولت و دشواری شعر است. بیدل هرچند به دشوارگویی شهرت دارد، در کنار غزلهای نسبتاً دشوار و خواصپسند خویش، شعرهایی بسیار ساده و سهلالوصول نیز دارد که میتواند عامیترین مخاطبان را نیز به کار آید، غزلهایی از این نوع:
پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است
دیدار دوست، هستی خود را ندیدن است
آزادگی کز اوست مباهات عافیت
دل را ز حکم حرص و هوا واخریدن است...
این غزل ممکن است آنقدرها مورد پسند خواص نباشد، ولی قابل فهم برای عوام هست. از طرفی دیگر خواص نیز میتوانند شعر موردپسند خود را در چنین غزلهایی دریابند و از تناسبها و هنرمندیهای شگفتآور آن لذّت ببرند:
جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت
چه سنگین بود یارب سایة دیوار مژگانت
این بیت سرشار از تناسبها و هنرمندیهاست. تناسب «سرمه و چشم»، «خواب و خیال»، «خواب و چشم»، «خواب و سنگین»، «چشم و مژگان» و متناقضنمایی «سنگین بودن سایه» مسلماً آنقدر جذابیت دارد که یک طبع مشکلپسند را راضی کند.
به واقع یکی از وجوه مهم تنوّع شعر بیدل، همین است که در آن هم آثار محتواگرایانه میتوان یافت، شعرهایی که سراسر پند و حکمت باشد و هم آثار هنری و سرشار از زیبایی، هرچند در بیشتر غزلهای این شاعر، هر دو خاصیت به پیمانة قابل توجهی وجود دارد.
اما در حوزة محتوا، تقریباً همه معانی رایج در شعر کهن ما را در غزلیات بیدل میتوان یافت. من فقط مطلع چند غزل او را با گرایشهای گوناگون نقل میکنم تا دانسته شود که تا چه حد این دامنه گسترده است و البته این را هم یادآور میشوم که این غزلها تنها شعرها در این معانی نیستند.
1. عرفان (با گرایش وحدتوجودی)
که دم زند ز من و ما دمی که ما تو نباشی
به این غرور که ماییم، از کجا تو نباشی
2. کلام و معرفت دینی
از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است
دیده هر جا باز میگردد دچار رحمت است
3. اخلاق و حکمت عملی
یک تار مو گر از سر دنیا گذشتهای
صد کهکشان ز اوج ثریا گذشتهای
4. تغزّل با گرایش عرفانی
زهی چمنساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجویت
ز بوی گل تا نوای بلیل فدای تمهید گفتوگویت
5. تغزّل با گرایش عشق زمینی
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم
چو شمع از سرکشی در بزم دل نازیدنت نازم
(در بسیار غزلهای بیدل، این دو نوع تغزّل در هم آمیخته است.)
6. نقدهای اجتماعی
این ستمکیشان که وهم زندگی را هاله اند،
در تلاش خودکُشیها شعلة جوّالهاند
7. رثا
هیهات، تا که از نظرم رفت دلبرم
من خاک ره به سر چه کنم؟ خاک بر سرم
8. خوشامد، تبریک و ستایشهای دوستانه
باز سرگرمی نظّاره بسامان شده است
چشمة حیرت دیدار گلافشان شده است
9. مناسبتهای مختلف مثل عید قربان و عید فطر
عید است، غبار سر راه تو توان شد
قربانی قربان نگاه تو توان شد
10. مفاخره، وصف حال و استغنا
بعد از این در گوشة دل چون نفس جا میکنم
چشم میپوشم، جهانی را تماشا میکنم
11. شکوه از روزگار
زیرِ گردون طبعِ آزادینوایی برنخاست
بس که پستی داشت این گنبد، صدایی برنخاست
در کنار این تنوّع کلی، در هر یک از این حال و هواها نیز شعر بیدل تنوعی تمام دارد. مثلاً در عوالم تغزّل، تقریباً همه حالاتی را که در روابط میان عاشق و معشوق وجود دارد، در شعر بیدل میتوان یافت و این در کار همه نیست. مثلاً غزلهای عاشقانة سعدی، غالباً مضمونی واحد دارد، سخن از وفای عاشق است و بیوفایی معشوق و درد هجران. ولی در شعر بیدل، حتی به حالتهایی بسیار خاص و عینی نزدیک میشویم، از آن گونه که در شعر مکتب وقوع بسیار رخ مینماید.
و نکتة مهم این است که در همة این حال و هواها، شاعر با جدّیت و از سر آگاهی سخن میگوید، نه این که کارش از نوع بعضی دیگر شاعران، عارفنمایی و عاشقنمایی صرف و تصنّعی باشد. ما در هیچ یک از این مقامها بیدل را شاعری متفنن نمییابیم. به واقع بیدل آن معیار اول «اصالت احساس و اندیشه» را نیز تا حدود خوبی دارد، هرچند نه در حد مولانا جلالالدین.
بیدل خود به این خاصیت شعرش واقف بوده و گویا تعمدی در این داشته است که شعرش از پیر تا جوان و از شاه تا گدا را به کار آید. در دیوان او غزلی هست که به این خاصیت تصریح دارد. این را میتوان بیانیة ادبی بیدل دانست. ما بیتهایی از آن را نقل میکنیم که در این مقام بیشتر به کار ما میآید:
مگو این نسخه طور معنی یکدست کم دارد
تو خارجنغمهای، ساز سخن صد زیر و بم دارد
صلای عام میآید به گوش از سازِ این محفل
قدح بهر گدا چیده است و جام از بهر جم دارد
ادب هرجا معیّن کرده نزل خدمت پیران
رعایتکردگان رغبت اطفال هم دارد
خم ابرو، شکست زلف نیز آرایش است اینجا
نهتنها حسن قامت را به رعنایی علم دارد
به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی،
صفا و جوهر و زنگار، چشمکها به هم دارد
تمیز خوب و زشتم سوخت ذوق سرخوشی بیدل
ز صاف و دُرد، مخمور آنچه یابد، مغتنم دارد
بیدل در عین حال بیانی نمادین و غیرمستقیم دارد. در شعر او به ندرت صراحتی از نوع نامبردن از اشخاص و جایها دیده میشود. در سی هزار بیت غزلیات بیدل، تقریباً هیچ نامی از کس و یا جای خاصی نیامده است که شعر را بدان زمان و مکان مقیّد کند و این در حالی است که بسیاری از شعرهای بیدل حکایت از این میکنند که برای مقام خاصی و یا تقدیم به فرد مشخصی سروده شدهاند. مثلاً این غزل بیدل، با توجه به لفظ «خان» در آن، روشن است که در خیر مقدم یکی از دوستان بیدل (احتمالاً نواب شکرالله خان یا عاقل خان راضی) سروده شده است، ولی آنقدر فارغ از نام اشخاص و جایهاست که برای هر از سفررسیدهای در همه زمانهها قابل استفاده است، فقط با حذف بیت «خان بهار انجمن...»
صبح تمنّا دمید دل چمنستان کنیم
یوسف ما میرسد آینه سامان کنیم
حاصل باغ مراد حوصلهخواه دل است
آنچه نگنجد به جیب، تحفة دامان کنیم
طرز طرب دلگشاست، نشئه ترنّمنماست
مطرب ما ترصداست شیشه غزلخوان کنیم
چشم وفامشربان اینهمه بینور چند؟
منتظر جلوهایم، سازِ چراغان کنیم
خان بهار انجمن مایل این گلشن است
صد چمن اثبات ناز بر گل و ریحان کنیم...
در شعر بیدل، همینگونه، نام جایها نیز غایب است، مگر به ندرت و به ضرورت قافیه و مضمون شعر، آن هم انگشتشمار.
بیدل به موازات این بیان نمادگرایانه، شعرش را تا حدود زیادی از اصطلاحات و تعبیرات مقطعی و ناپایدار مردم عصر خویش دور نگه داشته است. البته هیچ شاعر زندهای ناگزیر از اینها نیست، ولی مقایسه میان بیدل و دیگر شاعران عصر او که غرق در زبان محاورة روز بودهاند، نشان میدهد که بسیار فاصله است میان بیدل و مثلاً صائب. یک مراجعه به فرهنگ اصطلاحات صائب تألیف استاد گلچین معانی نشان میدهد که فهم شعر صائب تا چه مایه وابسته به آشنایی با اصطلاحات و کنایات و تعبیرات عصر اوست.
به همین دلیل، شعر بیدل بسیار آزاد از قید زمان و مکان مانده است و این هرچند یک حسن مطلق برای هر شاعر نیست، بخت ماندگاری و شمول را به شعر بیدل داده است. حضور عناصری از نوع «صندل»، «طاووس»، «حنا»، «برهمن» و امثال اینها هیچگاه در حدی نیست که بتواند شاعر را مقید به مکان نشان دهد و چنان که گفتیم، این خاصیت هرچند یک حسن مطلق نیست، به جنبة کاربردی شعر در زمانها و مکانهای گوناگون میافزاید.
در کنار همه اینها خاصیت دیگری که در شعر بیدل وجود دارد و باز در شعر فارسی کمنظیر است، امکان استفادههای متنوع از آن است، یعنی هم میتوان این شعرها را به صورت یکپارچه و با حال و مقام ثابت استفاده کرد، هم به صورت تکبیتهایی مستقل و درخشان.
بیدل شاعری است در میان مسیر مولانا و صائب. هم غزلهایی بسیار یکپارچه و ساختارمند دارد برای حالات عاطفی و هم تکبیتهایی ناب دارد برای کاربردهای گوناگون در محاوره، استشهاد، ضربالمثل و امثال اینها. از این نظر نیز به گمان من جز حافظ و مولانا بدیلی برای بیدل نمیتوان یافت.
ولی خود واقفم که اینهمه مباحث نظری تا با نمونههای عینی و عملی از کاربرد شعر بیدل در مقامهای گوناگون همراه نشود، حاصلی نخواهد داشت. در تذکرههای عصر بیدل، نمونههایی از کاربرد شعر او توسط شاهان آن زمانه آمده است، چنان که در سفینة الشعرا اثر خوشگو میخوانیم:
وقتی، عالمگیر پادشاه این بیت ایشان را در فرمان به پادشاهزادة معظّم در مقدمّة تسخیر حیدرآباد نوشت.
من نمیگویم زیان کن یا به فکر سود باش
ای ز فرصت بیخبر! در هر چه هستی زود باش
و این بیت به اعظمشاه مکرّر نگاشته
بترس از آه مظلومان که در وقت دعا کردن
اجابت از در حق بهر استقلال میآید
و نیز به عریضة شخصی که زیاد طلب میکرد این مقطع او دستخط پادشاه شد.
حرص قانع نیست بیدل، ورنه ز اسباب معاش
آنچه ما در کار داریم، اکثرش در کار نیست
ولی مسلم است که تأیید ادعای ما، نیاز به شواهد بیشتر دارد و من در پایان این مقاله چند مورد معدود از کاربردهای بیشمار شعر بیدل برای خویش را که یادداشت کردهام، نقل میکنم، البته با این تأکید که اینها همه کاربردهایی واقعی بوده است، نه این که فرض کنیم چنین موردی روی میدهد.
q باری حدود هفده سال پیش در جلسة شعری در تهران که جناب قیصر امینپور گردانندهاش بود، مجال شعرخوانی برای من که جوانی گمنامتر از امروز بودم فراهم نشد. در پایان جلسه جناب امینپور به قصد دلجویی از تنگنای وقت جلسه به من گفت و من بلافاصله این بیت بیدل را خواندم:
خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم
شکستهبالی من در قفس نهان گردید
q باری دیگر در یکی از جلسات بیدلخوانی در حوزة هنری مشهد، که در آن غزل «امروز نوبهار است ساغرکشان بیایید» خوانده میشد، دربارة همین قضیه یعنی امکانات کاربردی شعر بیدل سخن میگفتم. اتفاقاً یکی از دوستان که چند جلسه غایب بود در اواسط جلسه به جمع پیوست و یادآور شد که این چند جلسه را بنا بر مشکلی نتوانسته است حضور داشته باشد. همانجا این بیت از همان غزل مناسب با مقام به خاطرم آمد و این خود مثالی شد برای این قابلیت شعر بیدل
بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است
نامهربان بیایید یا مهربان بیایید
q حدود ده سال پیش، چند بار به یکی از شاعران ارجمند معاصر نامهای نوشته بودم و نامهام بیپاسخ مانده بود. این بیت از بیدل را توانستم زبان شکایت خویش از آن بیتفقدی سازم:
نامحرم کرشمه الفت کسی مباد
باب ترحّمیم، زمانی عتاب کن
یعنی اگر محبت نمیکنی، حداقل عتاب کن تا از ارتباط با تو محروم نباشیم.
q باری دیگر در پاسخ کسی که از من انتقادی بیجا کردهبود، این بیت بیدل را نوشتم:
سخت دشوار است منظور خلایق زیستن
با همه زشتی اگر در پیش خود خوبم، بس است
q و این غزل بیدل، سراپا در نوبتی دیگر دستاویز من برای برخورد با گروهی شد که مدتی با آنان درگیری قلمی داشتم و آن را پایانة مباحث قرار دادم:
چو آتش چند با هر خشکمغزی مشتعل گردم؟
حیا آبی زند تا زین تریها منفعل گردم
q این غزل را تا پایان مقدمة سخن خویش ساختم در محفل خیرمقدم دوست شاعر ما محمدرفیع جنید.
آمدم تا صد چمن بر جلوه نازان بینمت
نشئه در سر، می به ساغر، گل به دامان بینمت
q یکی از دوستان، بیتی مناسب و جاندار برای حک کردن بر سنگ مزار والد مرحومش میخواست. من این مطلع از بیدل را مناسب یافتم و بسیار مورد پسند ایشان واقع شد.
رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستری ز قافلة اعتبار ماند
q این غزل بیدل را بر لوحی نوشتیم که به مناسبت تقدیر از سیدابوطالب مظفری از طرف دوستان جلسة شعر «درّ دری» به او داده شد و من چند بیتش را نقل میکنم.
رنگِ پَرریختة الفت گلزار تو ایم
جَسته ایم از قفس خویش و گرفتار تو ایم
خاک ما جوهر هر ذرّهاش آیینهگر است
در عدم نیز همان تشنة دیدار تو ایم
بیش از این، ساغر الفت چه اثر پیماید؟
میرویم از خود و در حیرت رفتار تو ایم
جنس موهوم، هوسشیفتة ارزش نیست
قیمت ما همه این بس که به بازار تو ایم
مستِ کیفیت نازیم، چه هستی، چه عدم
هرکجاییم، همان ساغر سرشار تو ایم
خرُده بر بیش و کم ذرّه نگیرد خورشید
ای تو در کار همه، ما همه بیکار تو ایم
q باری دکتر محمدسرور مولایی استاد افغان دانشگاههای ایران، در محفلی که برای بیان مشترکات فرهنگی دو کشور برگزار شده بود، این غزل از بیدل را خطاب به فرهنگیان ایران خواند و این، چنان مناسب مقام بود که اگر به نام بیدل تصریح نشده بود، به نظر میآمد آن را شاعری معاصر به همین مناسبت سروده است.
اسمیم بیمسمّا، دیگر چه وانماییم؟
در چشمهسار تحقیق، آبی که نیست ماییم
بر موج و قطره جز نام فرقی نمیتوان بست
ای غافلان! دویی چیست؟ ما هم همین شماییم
رمز عیان نهان ماند از بیتمیزی ما
گردون گره ندارد ما چشم اگر گشاییم
از بیکسی نشستیم پامال سایة خویش
غمخوار ما دگر کیست؟ بی بال و پر هماییم
بینسبتی از این بزم بیرون نشاند ما را
بر گوشها گرانیم از بس که ترصداییم
گر رنگ گل پرستیم یا جام می به دستیم
اینها جنون عشق است، ما بلکه آشناییم
با دل اگر بجوشیم، بیدل! کجا خروشیم؟
دود همین سپندیم، بانگ همین دراییم
اینها همه جدا از موارد بیشماری بود که از بیتهای بیدل به عنوان مثل و استشهاد در محاورات روزانه و نوشتهها و گفتوگوهای رسانهای و امثال اینها استفاده شده است. گذشته از این همه، در بسیار مواقع دیگر نیز شعر بیدل پناهگاه عاطفیام در لحظات خرّمی و اندوه، آرامش و بیتابی، امید و یأس بوده است و این حالات که گاه شعر بیدل اشک آدمی را سرازیر میکند، به سختی به بیان درمیآید.
نکتة جالب دیگری که در این میان به نظر میرسد، استفاده از شعر بیدل برای مفاهیم روز است، یعنی مسایلی که شاید در عصر بیدل آنقدرها مطرح نبوده است که ما امروز مبتلا به آنیم. مثلاً بیدل بیتهای بسیاری دارد در انتقاد از ریا و تظاهری توسط ریشنهادن و این برای امروز نیز کاربرد دارد. همچنین در پرهیز از قومگرایی ـ که از مشکلات جدی کشور ماست ـ این بیت بیدل سخت مناسب حال است:
ساز نافهمیدگی کوک است، کوک است، کو علم و چه فن؟
هرکجا دیدیم، بحث ترک با تاجیک بود
و برای آوارگانی که در وطن خویش نیز دلگرمیای ندارند، این بیت سخت مناسب حال است:
وطن گر مایة افسردن است آوارگی خوشتر
ز نومیدی گداز سنگ میخواهد شرار او
آنچه تا کنون ذکر شد، موارد عینی استفاده از شعر بیدل برای خودم بوده است، وگرنه اگر به صورت نظری بخواهیم فهرستی از حالات گوناگون و بیتهای بیدل را که مناسب آنهایند تهیه کنیم، کتابی قطور به دست میآید.
سخن را با این یادآوری مجدد ولی ضروری تمام میکنم که ما این کاربردیبودن را تنها معیار کیفیت یک شعر و اهمیت یک شاعر نمیدانیم. حتی میتوان گفت افراط در آن، میتواند شاعر را از اوج هنر فرود بیاورد و به فردی سفارشپذیر بدل سازد که عمرش در شعرسرودن برای مناسبتها و وقایع روز و تبریک و تهنیت سپری میشود. آنچه مطلوب است، همین است که شاعر برای دل خویش سخن میگوید ولی چنان متنوع و نمادین که سخنش میتواند بسیار دیگر کسان را نیز به کار آید و بیدل چنین است.
+ امروز با بیدل (عیدانه)
ای جلوه دیدار تو چون عید مبارک
فردوس به چشمی که تو را دید مبارک
جان دادم و خاک سر کوی تو نگشتم
بخت این قدر از من نپسندید مبارک
در نرد وفا برد همین باختنی بود
منحوس حریفی که نفهمید مبارک
هر سایه که گم گشت رساندند به نورش
گردیدن رنگی که نگردید مبارک
ای بیخردان! غره اقبال مباشید
دولت نبود بر همه جاوید مبارک
صبح طرب باغ محبت دم تیغ است
بسم الله اگر زخم توان چید مبارک
ژولیدگی موی سرم چتر فراغی است
مجنون مرا سایه این بید مبارک
بر بام هلال ابروی من قبله نما شد
کز هر طرف آمد خبر عیدمبارک
دل قانع شوقی است به هر رنگ که باشد
داغ تو به ما، جام به جمشید مبارک
+ شبی با بیدل (یازده تا سیزده)
۱۱
انکار درد ظلم است از محرمان الفت
تا آه عقدهء دل واکرد، واه واه است
۱۲
رنگم چه آرزو شکند؟ کز شکست دل
در گوش این شکسته صدایی نشسته است
۱۳
در ازل آیینهء شرم دویی در پیش داشت
مصلحتبینی که ما را جز به ما نگماشته است
+ شبی با بیدل (هفت تا ده)
۷
خیال مرهم کافور گُلفروش مباد
به روی تیغ تو ام چشمِ زخمِ دل باز است
۸
وحدت به هیچ جلوه مقابل نمیشود
بیرنگ شو که آینه بسیار نازک است
۹
یاد فنا مرا به خیال تو داغ کرد
آه از پری که شیشه به سنگ آزمودن است
۱۰
ظلم است رفیقان! ز دل خسته گذشتن
گر آبله دارد قدم سنگ من این است
(در شرح یا دریافت ارتباط اجزای این بیتها، محتاج یاری دوستان هستم.)
+ شبی با بیدل (چهار تا شش)
۴
تا معنی اسرار پَری فاش توان خواند
مکتوب به کهسار برید از حلب ما
۵
شکایتنامة بیداد، محو بال عنقا شد
هنوز از نالهام پرواز میخواهد پَر تیرت
۶
من و پیمانة نیرنگ کثرت
دماغ وحدتم اینجا دوبالاست
+ شبی با بیدل (دو)
تبسّم از لب او خط کشید آخر به خون من
نپوشید از نزاکت پردة این لفظ، مضمون را
(در شرح یا دریافت ارتباط اجزای این بیت، محتاج یاری دوستان هستم.)
+ شبی با بیدل (یک)
این یک عنوان تازه است. «امروز با بیدل» سلسلة بیتهایی بود که به مرور زمان شرح میکردم و تقدیم دوستان گرامی میداشتم. ولی در عین حال، به بیتهایی نیز برخوردهام که معنیشان برایم دشوار است یا روابط میان اجزای آنها را به صورت کامل درنیافتهام. من به شرح این بیتها نیاز دارم، برای کتابی که بر سر دست است و آن، گزیدهای از غزلهای بیدل است با شرح بیتهای دشوار آن. پس این بیتها را یکی یکی در سلسلهای با عنوان «شبی با بیدل» درج میکنم. تقابل روز و شب را هم برای همین برگزیدهام، که روز زمان روشنی است و شب هنگام تیرگی. هرچند بیدل خود میگوید «روز و شبی در انجمن اعتبار نیست / چشم تو میزند مژه و باز میکند.»
در هر حال از دوستان بصیر خواهشمندم که در شرح این بیتها مرا یاری رسانند و با پیامهایشان گرههای ناگشوده را بگشایند. گمان میکنم در مجموع شصت تا هفتاد بیت از این نوع، در کار باشد و من ظرف همین ماه، باید این شرح را تکمیل کنم تا کتاب را به ناشر بسپارم. پس اگر میبینید این سلسله یادداشتها بسیار پیهم میآید، از این روی است. منتظر پیامهایتان هستم. این هم اولین بیت از این سلسله
هر نفس صد رنگ میگیرد عنان جلوهاش
تا کند شوخی عرق، آیینه میریزد حیا
(در شرح یا دریافت ارتباط اجزای این بیت، محتاج یاری دوستان هستم.)
+ امروز با بیدل (صد و سی و هشت)
چو شمع از گردنم حقّ وفا ساقط نمیگردد
در آتش هم عرق دارم، خجالتپرور عشقم (ص 857)
قطرات شمع که همواره به اشک تشبیه میشوند، این بار به عرق تشبیه شدهاند; عرق خجالت. اما خجالت از چه چیز؟ از این که حقّ وفای معشوق ادا نشده است. این حق حتی با سوختن هم ادا نمیشود و اگر هم آبی از این رهگذر جاری میشود، همان عرق خجلت است.
+ امروز با بیدل (صد و سی و شش)
به صیقل کم نمیگردد غرور زنگ خودبینی
مگر آیینه بر سنگی زند روشنگر عشقم
البته زنگاری را که بر آینه نشسته است، با صیقل میتوان زدود، ولی اگر این زنگار، همان خاصیت اصلی آینه یعنی خودبینی باشد، دیگر چه میتوان کرد؟ اینجا دیگر فقط بر سنگ زدن آینه کارساز است.
در واقع، شاعر از شفافیت آینه شکایت دارد، چون آینة شفاف، زمینة بهتری برای خودبینی فراهم میکند.
اندیشة خودبینی از وضع ادب دور است
آیینه نمیباشد آنجا که حیا باشد
q
دل مصفّا کردم و غافل که در بزم نیاز
صاحب آیینه گشتن کار خودبین بودهاست
+ امروز با بیدل
افراط ناقبولی بر خاک آبرو چید
مغز جهات گردید از شش جهت رد ما
بیدل احتمالا این بیت را وقتی گفته است که وبلاگی داشته و در آن مطالب مختلف میگذاشته است. آنگاه از همه سو پیامهای مختلف برایش مینوشتهاند و شاعر به همین مناسبت گفته است که رد کردن بسیار خاک را هم آبرو میدهد. دیدهاید که وقتی باد شدیدی بوزد خاک هم آسمانپیما میشود. در واقع در این بیت شاعر میگوید وقتی کسانی از طرف افراد بسیاری رد شوند به یک معنی دیگر تایید شدهاند. یعنی مثلا اگر یکی به او بگوید بنیادگرا. دیگری بگوید لیبرال. دیگری بگوید عامل سی آی ای. دیگری بگوید عامل کا جی بی. دیگری بگوید وابسته به القاعده. دیگری بگوید طرفدار کرزی. پس معلوم میشود که او هیچ یک از اینها نیست. مصراع دوم بیانگر همین حقیقت است. یعنی کسی که از شش جهت رد میشود لابد در وسط همه جهتها ایستاده است. البته کمونیستها یک ضربالمثل داشتند که میگفتند بی طرف بیشرف است. این را برای کسانی به کار میبردند که میگفتند ما نه با شما هستیم و نه با مجاهدین. بنابراین میتوان نتیجه گرفت که بیدل هم به اعتقاد کمونیستها... نه اصلا کاربرد این کلمه برای حضرت بیدل خودش بیادبی است.
این یادداشت هم برای تلطیف فضا تا دوستان نگویند وبلاگت سیاسی شده است. حالا خوب شد؟ البته دوستان مطلع هستند که من این شرح را با توجه به شرایط و وضعیت خاص وبلاگ خود ننوشتهام بلکه بیدل خودش بیت را درباره وبلاگنویسان سروده است. اگر میگویید نه. بروید از خودش بپرسید.
+ امروز با بیدل (صد و سی و پنج)
فیض ایثار اگر عرض تمتّع ندهد،
مار از گنج چه اندوده و ماهی ز درم؟ (ص 853)
قصة بر سر گنج نشستن مار که معروف است. در اینجا شاعر ماهی را نیز صاحبدرم تصوّر میکند، به اعتبار فلسهایش. ولی جالب است که این مار و ماهی، هیچ بهرهای از داراییشان ندارند. چرا؟ چون اهل ایثار نیستند.
حریصان را نباشد محنت از حمّالی دنیا
گرانی کم رسد از بارِ درهم، دوشِ ماهی را (ص 76)
+ امروز با بیدل (یکصد و سی و چهار)
بر نسخة بهار خط نسخ میکشد
رنگ شکستهای که به سیما نوشتهایم (ص 846)
تناسبی لفظی وجود دارد میان نسخ و نسخه و نیز تناسبی معنایی میان نسخ و شکسته هم میتوان یافت. این «نسخ» نیز ایهام دارد، یکی همان خط معروف است و دیگر، «باطل کردن» و «زایل کردن». ایهام «شکسته» که خود آشکار است.
+ امروز با بیدل (صد و سی و دو)
ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارم
توان به دیده شنیدن فسانهای که ندارم (ص 841)
این بیت، حسّآمیزی و متناقضنمایی را توأم دارد و آن هم با هنرمندی تمام; «شنیدن فسانه با دیده» حسّآمیزی است و «شنیدن فسانهای که وجود ندارد»، متناقضنمایی. بیدل با ردیفهایی منفی بسیار خوب کار کرده است.
بپوش دیده و بگذر که گرد دشت تعلّق
هزار ناقه نشانده است در گِلی که ندارد
+ امروز با بیدل (صد و سی و یک)
ادب نیست در راه او پا نهادن
اگر سر نمیبود، لغزیده بودم (ص 841)
حتی پاینهادن در راه معشوق هم خالی از بیادبیای نیست، چون این مسیر را باید با سر پیمود. من نیز خوشحالم از این که سری برای پیمودن داشتم، وگرنه در این راه، لغزیده بودم، لغزشی ناشی از بیادبی. (گرهگشایی این بیت را مرهون توضیحات مرحوم استاد محمدسرآهنگ در یک برنامه رادیویی هستم.)
بیادب از خاک صحرای محبّت مگذرید
کلبة ویران مجنون آخر از لیلا پر است
+ امروز با بیدل (صد و سی)
از کجا وهمِ دورنگی به قدح ریخته بنگم؟
حسن بیرنگ و من بیخبر آیینهبهچنگم (ص 828)
بیدل آیینهداری را در برابر آن حسن یکتا نمیپسندد; چون آینه برای چیزی است که به چشم دیده میشود. شاعر اینجا بیزمان و بیمکان بودن آن ذات یکتا را در قالب بیرنگی دیده است و این هم از رنگینی خیال اوست. میگوید چه وهمی به سراغم آمده است که در برابر آن حسن بیرنگ آینه به دست گرفتهام.
رنگ در بسیار جاها در شعر بیدل، مفهوم کلی «شکل و شمایل و صورت ظاهری» چیزی است. به همین اعتبار است که گاه به جای «به شکل» یا «به گونه»، به رنگ میآورد:
به رنگ گلشن از فیض حضورت عشرتآهنگم
مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم
به رنگی یأس جوشیده است با دل
که غم آید اگر گویم «بیا، دل!»
به رنگی بیزبانم در ادبگاه نگاه او
که گرد سرمه فریادی است از وضع خموش من
و این هم دو بیت با معنایی قریب به بیت مقصد:
ای پرفشان چون بوی گل بیرنگی از پیراهنت!
عنقا شوم تا گَرد من یابد سراغ دامنت
حسن یکتا، بیدل! از تمثال دارد انفعال
جای زنگارت همین آیینه میباید زدود
+ امروز با بیدل (صد و بیست و نه)
این قدر یارب پرِ طاووسِ بالینم که کرد؟
بستهام صد چشم، امّا یک مژه نغنودهام (ص 828)
این «بستهام صد چشم» نوعی تعلیق و ابهام دارد. هم میتواند «بستن چشم» باشد که لازمة «غنودن» است و هم میتواند «تدارکدیدن» باشد که تصویری است از پر طاووس و گردیهای چشممانند آن. «بستهام» از آن روی میتواند حامل این معنی باشد که با بههمبستن پرهای طاووس، بادبان یا سایهبان میساختهاند.
به گمان من، بستهبودن نقش یک مبدِل را دارد. میگوید «من همانند پر طاووس صد چشم بستهام (فراهم کردهام) ولی با همة این چشمبستن، خوابم نمیبرد و این، شگفتی دارد.
این هم طاووس و چشم در دو بیت دیگر که میتواند مؤید سخنان ما دربارة بیت بالا باشد.
طاووس این بهارم، ساغرکش خمارم
در راه انتظارم صد چشم و یک پریدن (ص 1047)
در بیت شاهد، پریدن چشم هم منظور است.
این چه طاووسی ناز است که اندوختهای
پای تا سر همه چشمی و به خود دوختهای (ص 1125)
+ امروز با بیدل (صد و بیست و هشت)
بیدماغی نشئة اظهارم، امّا بستهاند
یکجهان تمثال بر آیینة ننمودهام (ص 828)
«بیدماغی نشئة اظهار» در مجموع یک ترکیب است در مقام صفت; به معنی «بیدل و دماغ». میگوید «من بیدماغی نشئة اظهار هستم، چندان میلی به تماشا ندارم، ولی با این حال، یک جهان تمثال منتظر هستند که در آیینهای که پنهان داشتهام دیده شوند.» قریب به این معنی را ـ البته با تصویری دیگر ـ بیدل در اینجا نیز گفته است:
زمینگیرم به افسون دل بیمدّعا، بیدل
در آن وادی که منزل نیز میافتد به راه آنجا (ص 1)
+ امروز با بیدل (صد و بیست و هفت)
بی دردسری نیست سحر نیز در این باغ
صندلبهجبین میوزد از دور نسیمم (ص 827)
صندل، درختی است در هندوستان که چوبش را برای معالجة سردرد به کار میبردهاند. بیدل میگوید این باغ آنقدر دردسرآفرین است که نسیم نیز در آن، صندل به پیشانی گرفته است. «صندلبهجبین» یک ترکیب است که کار قید را میکند.
اما نقش «سحر» در این بیت کمی مبهم است. میتوان گفت «سحر نیز در این باغ دردسر گرفته است» و میتوان گفت «سحر هم در این باغ، مایة دردسر است.» و من نتوانستم یکی از این دو معنی را بر دیگری ترجیح دهم. تا شما چه خواهید گفت.
اما این هم «صندل» در یکی دو بیت دیگر:
درد سر کم بود، تا تدبیر صندل محو بود
صنعت بالین و بستر خلق را بیمار کرد (ص 534)
فرسود چارهای که طرف شد به رنج دهر
با صندل از معامله دردسر مپرس
+ امروز با بیدل (صد و بیست و شش)
یأس در راه تو چون امّید بیسامان نبود
آرزوی رفته را هم کاروانی یافتم (ص 820)
مصراع اول، در غزلیات کابل، به صورت «یأس در راه چو تو امّید بیسامان نبود» آمده است که به احتمال قریب به یقین نادرست است و ضبط حاضر ارجح به نظر میآید. در کلیات بهداروند ـ عباسی نیز شکل حاضر اختیار شده است. به هر حال، مصراع نخست، کژتابی دارد و میتواند به دو شکل معنی شود:
همان گونه که امید در راه تو بیسامان نبود، یأس هم بیسامان نبود.
یأس مثل امید نبود که در راه تو بیسامان باشد، بلکه سود و ثمری داشت.
کلیت بیت، معنی اول را تأیید میکند. میگوید همین یأس هم بالاخره به جایی میرسد، آنچنان که میتوان تصوّر کرد آرزوهای از دست رفته نیز به اعتبارِ «رفتن»، بالاخره کاروانی ساخته و به جایی رسیدهاند. بالاخره این هم نوعی «رفتن» است.
بیدل در جایی دیگر نیز برای «از خود رفتن» کاروان تصوّر کرده است:
یاد آن سامان جمعیت که در صحرای شوق
بس که میرفتیم از خود، کاروانی داشتیم
یادداشت: کژتابی اصطلاحی است ساختة آقای بهاءالدین خرمشاهی و مراد از آن، ایهامهای ناخواسته در کلام است، چنان که مثلا بگوییم «من مثل محمود، احمد را دوست دارم» و این دو معنی دارد: «من همان گونه که محمود را دوست دارم احمد را دوست دارم» و «همان گونه که محمود احمد را دوست دارد من نیز احمد را دوست دارم.»
+ در خانه آینه
پابهپای هم، با یک غزل بیدل
(چاپ شده در مجله شعر)
خَم قامت نبرد ابرام طبع سختکوش من
گران شد زندگی، امّا نمیافتد ز دوش من
تسلّی گشتهام چون موج گوهر، لیک زین غافل
که خاک است این که مینوشد زبان بحرنوش من
غم عمر تلفگردیده تا کی بایدم خوردن؟
ز هر امروز، شامی دارد استقبال دوش من
چنین دیوانة یاد بناگوش که میباشم؟
که گوشِ صبح محشر، پنبه دارد از خروش من
گریبان بایدم چون گل درید از لبگشودنها
ز وضع غنچه حرف عافیت نشنید گوش من
چه میکردم اگر بیپرده میکردم تماشایت؟
تو را در خانة آیینه دیدم، رفت هوش من
نشاندن نیست آسان همچو موج گوهر از پایم
محیط از سر گذشت، آسود تا یک قطره جوش من
به رنگی بیزبانم در ادبگاه نگاه او
که گَردِ سرمه فریادی است از وضع خموش من
قیامت بود اگر خود را چنین آلوده میدیدم
مرا از چشم خود پوشید فضل عیبپوش من
نمیدانم شکفتن تا کجا خرمن کنم بیدل
سحر در جیب میآید تبسّم گلفروش من
این غزل، به گمان من یکی از بهترین غزلهای بیدل است و به راستی یکی از مدرنترین آنها(1). بسیاری از ویژگیهای سبکی بیدل را در این غزل میتوان یافت و نیز بسیاری از ساختارهای پیچیدة تخیّل را که خاص بیدل است یا لااقل در شعر او شیوع بیشتری دارد. مصراع دوم از مطلع این غزل، همان است که جناب دکتر شفیعی کدکنی در کتاب ارجمند «شاعر آینهها»، بر «مجموعة میراث ادبی معاصران» خویش ـ جز چند شعر از چند شاعر ـ ترجیحش میدهد(2). و این سخن، هرچند با دید کمیتگرایانه اغراقآمیز به نظر میآید، آنگاه که با معیار کیفیت به سراغش برویم، جای چند و چونی ندارد، چون به راستی این نوع تصویرگری را نه در شعر کهن میتوان بسیار یافت و نه در شعر امروز.
من غزل را از صفحة 1044 غزلیات بیدل چاپ کابل (و تجدید چاپ شده در ایران) نقل کردهام و البته چنان که دیدهشد، ملاحظهای مختصر در ضبط بیت پنجم آن دارم.
خم قامت نبرد ابرام طبع سختکوش من
گران شد زندگی، امّا نمیافتد ز دوش من
شاعر، زندگی را باری بر دوش انسان تصوّر کرده است و همین بار است که در پیری نهایتاً قامت را خم میکند و با مرگ، از دوش میافتد. این تصویر، بسیار بدیع و مدرن است. بیدل در جایی دیگر هم نظیر این را دارد.
پیری سراغ وحشت عمر گذشته بود
مزدور رفت و دوش هوس زیر بار ماند (ص 547)
و این معنی که زندگی را بار دوش خویش بدانیم و مرگ را مایة آسایش، از مفاهیم کلیدی شعر بیدل است. بیدل نوعی مرگاندیشی زیبا دارد که در عین حال، نشانی از پوچانگاشتن زندگی هم در آن نمیتوان یافت، بلکه نوعی آرزوی به مقصد رسیدن است.
بی موج به ساحل نرسد کشتی خاشاک
از تیغ اجل نیست در این معرکه باکم (ص 936)
تاب و تب قیامت هستی کشیدهایم
از مرگ نیست آنهمه تشویش و باک ما (ص 10)
یادِ آزادی است گلزار اسیران قفس
زندگی گر عشرتی دارد، امید مردن است (ص 230)
به امید فنا تاب و تب هستی گوارا شد
هوای سوختن بال و پر پروانة ما شد (ص 424)
تسلّی گشتهام چون موج گوهر، لیک زین غافل
که خاک است این که مینوشد زبان بحرنوش من
«گوهر» و «موج گوهر» از عناصر خاص و شایع در تصویرسازی بیدل است. البته این «گوهر» همان «مروارید» است که در دل صدف پرورش مییابد و در قعر دریا جای دارد.
اما برای «موج گوهر» سه توجیه میتوان تراشید; یکی این که «موج» را کنایه از «فراوانی» بگیریم، و این معنی، در شعر بیدل غریب نیست:
موج گل بیتو خار را ماند
صبح، شبهای تار را ماند (ص 648)


مهربانیها ()