+ پارهای از کتاب افغانستان در مسیر تاریخ
در این روزها مشغول ویرایش جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ» شادروان میر غلاممحمد غبار هستم. کار دشواری است و گاهی حتی از ویرایش باز میمانم. ولی نه دشوار از نظر ویرایش، بلکه از این روی که این کتابی است که باید با اشک و آه خواند. گاهی چنان اندوهی آدمی را فرامیگیرد که دستش از کار میایستد. غبار در این جلد از کتاب، یکی از تاریکترین دورانهای تاریخ کشور ما را روایت میکند، یعنی عصر حکومت آل یحیی.
اینک پارهای از کتاب را که مربوط به پایانِ کارِ غلامنبی خان چرخی میشود، با تلخیص نقل میکنم و این مشتی است از خروار ستمها و نارواییهایی که در این کتاب روایت شده است. باید یادآوری کنم که غلامنبی خان از رجال خوشنام عصر خویش بوده است، از همراهان و همفکران امانالله خان. او پس از سقوط امانالله و برقرار شدن حکومت استبدادی و ننگین محمدنادر شاه، طی یک برنامة سرّی حزبی به کشور بازگشت تا در سرنگونی حکومت نادری بکوشد...
یکی از اقدامات عملی حزب این بود که غلامنبی خان چرخی به کابل آمد و به طور سری امّا دلیرانه مشغول فعالیت گردید. این فعالیت از کابل و لوگر تا داخل ولایت پکتیا کشیده میشد. غلامنبی خان از رجال مشهور افغانستان بود. او در ولایت پکتیا و لوگر و بلخ و کابل شخصاً و در ولایت ننگرهار به واسطة نام پدرش غلامحیدر خان سپهسالار چرخی نفوذ داشت و این نفوذ در غرور او میافزود، در حالی که او و حرکاتش از سابق زیر مراقبت قرار داشت و سلطنت از جزئیات فعالیت او مطلع بود...
...ادامهی مطلب
+ چاپ جدید افغانستان در مسیر تاریخ
افغانستان در مسیر تاریخ
میر غلاممحمد غبار
ویرایش جدید
ناشر: مؤسسة انتشارات عرفان
2 جلد (608 ص + 792 ص)، 5000 نسخه، وزیری

گاهی دوستان تعجب میکنند، وقتی از شغلم میپرسند و من میگویم که بخشی از وقت من در کار ویراستاری میگذرد. و باز این تعجب وقتی بیشتر میشود که توضیح میدهم که این شغل برای من تنها از جنبة کسب معیشت نیست و اگر به راستی از این زاویه بنگرم، بیشتر وقتها ویراستاری برایم خالی از خسارتهای مادی هم نبوده است، چون فرصتی را که میشده است بر سر کاری پردرآمدتر بگذارم، بر سر ویرایش گذاشتهام. ولی چرا باز هم این کار را ادامه میدهم؟ به خاطر خالیگاهی که در عرصة چاپ و نشر ما وجود دارد و کسی که عمرش همراه با کتاب گذشته است، چاپ بعضی کتابهای مهم و کلیدی مملکت با همان کیفیت نازل و نامطلوب قدیم برایش غیر قابل تحمل است. یکی از این کتابها «افغانستان در مسیر تاریخ» شادروان میر غلاممحمد غبار بود.
ارزش و اهمیت تاریخ غبار برای مملکت ما بر اهل نظر پوشیده نیست و این چیزی نیست که منِ ناوارد به دانش تاریخ بخواهم شرح دهم. اینقدر میتوانم گفت که به نظر میرسد برای هر کسی که بخواهد تصویری درست از کشور افغانستان و گذشتة این محدودة جغرافیایی داشته باشد، خواندن این کتاب ضروری است. «افغانستان در مسیر تاریخ» غبار و «افغانستان در پنج قرن اخیر» میر محمدصدیق فرهنگ ـ که من افتخار ویرایش آن را هم داشتم ـ به نوع مکمّل هم هستند و به راستی اگر همه نخبگان کشور ما، به ویژه آنهایی که دستی در سیاست و ادارة مملکت دارند این آثار را نیک خوانده بودند و در کنار خواندن، آگاهی و عبرت لازم را هم گرفته بودند، ما این همه مصیبت و بدبختی نداشتیم، چون ما همیشه در حال تکرار همان رویّهای هستیم که اثرات ناگوار آن در تاریخ بارها ثابت شده است.
باری، «افغانستان در مسیر تاریخ» موجود که از سوی ناشران مختلف تا کنون چاپ میشد، از نظر ویرایش و کتابآرایی به هیچ وجه آن کیفیتی را نداشت که شایستة کتابی چنین ارزشمند باشد، تا این که مؤسسة انتشارات عرفان ویرایش چاپ تازهای از آن را به من سپرد. زمستان قبل جلد اول این کتاب را به پایان رساندم و این جلد، البته در دو مجلد، بهار امسال چاپ شد. من در اینجا ضمن قدردانی از ناشر آن، مقدمهای را که با عنوان «مقدمة ویراستار در چاپ حاضر» بر آن نوشتهام، نقل میکنم. در این مقدمه به شیوه و مراحل این ویراستاری پرداختهام و اینها برای کسی که دستی در کار ویرایش دارد هم خالی از فایده نیست.
(به ادامة مطلب مراجعه کنید)
...ادامهی مطلب
+ جانستان کابلستان
هر بار که دوستی از اهل قلم و ادب ایران از تمایلش به سفر به افغانستان گفته است، مرا ترسی شفاف فراگرفته است، از این که به راستی سرزمین سوختة ما پس از چندین دهه جنگ، چه جاذبهای برای یک مسافر میتواند داشت؟ او در آنجا در کدام ساحل دریا قدم خواهد زد و در کدام باغِ پرگل سیر خواهد کرد و کدام تفرجگاهی میتواند یافت که در آن خطری از برخورد با مین در پیش نباشد.
و آنگاه که آن مسافر با خاطراتی خوش و احیاناً سفرنامهای نگاشته شده از سر اشتیاق به کشورش برمیگردد، آن ترس شفاف برایم به لذتی دلپذیر بدل میشود. و این بیسبب هم نیست. واقع برای اینان سفر به افغانستان یعنی سفر به اعماق این تاریخ باشکوه، به شهرهایی که در عمل موزههایی زندهاند، به کانونی گرم از زبان و ادب فارسی؛ و برخورد با مردمی که به واقع تنها خوانندگان آثارشان در سراسر گیتی هستند.
و برای ما مهاجران افغانستانی که سالها رنج ناشناخته بودن و بدتر از آن بد شناخته بودن را کشیدهایم، چه لذتبخش است که میبینیم چنین سفرنامهای، با نثری چنین زیبا و زنده نگاشته میشود و به دست کسانی میرسد که غالباً از رواج و پابرجایی زبان فارسی در خارج از ایران بیخبرند و از رسانههای جمعی خویش نیز آنچه از این کشور دیدهاند، جنگ بوده است و ویرانی و ناتو و عملیات انتحاری و البته غالباً اغراقآمیز و با اهداف و اغراضی سیاسی.
باری، چه خوشایند است که تو به چیزی شناخته شوی که هستی، نه آنچه نیستی و سالها بدان شناخته شدهای. «جانستان کابلستان» این احساس خوشایند را به من بخشید.

بله، «جانستان کابلستان» سفرنامهی خواندنی نویسنده نامآور امروز، رضا امیرخانی به کشور ما افغانستان است. این کتاب همین امسال توسط نشر افق منتشر شده است، در 295 صفحه با قطع رقعی و شمارگان 3000 نسخه.
چون کتاب در حوزه ادبیات داستانی قرار میگیرد و من خود را در آن حوزه صاحب صلاحیت نمیبینم، نمیتوانم در مورد جوانب فنی آن اظهار نظر کنم. این قدر میتوانم همه دوستان، به ویژه همزبانان ایرانی را، به خواندن این کتاب دعوت کنم. گفتم «همزبانان ایرانی» چون همان طور که گفتم این کتاب میتواند تا حدود خوبی اصلاحکننده تصویری باشد که متأسفانه در این سالها در رسانههای ایران از افغانستان نشان داده شده است.
نوشتن این سفرنامه البته خالی از ثمرات نیکویی هم نبود، از جمله ایجاد اشتیاق برای بسیاری از اهل هنر و ادب ایران به سفر به افغانستان. در اینجا سفرنامه جناب مهدی ابراهیمی به افغانستان را میبینید که به قول خودش با خواندن «جانستان کابلستان» به این سفر ترغیب شده است.
این هم نشانی پایگاه انترنتی رضا امیرخانی و در آنجا میتوانید آنچه در وب راجع به جانستان کابلستان نوشتهاند را بخوانید.
+ درس تاریخ
در این روزها سخت درگیر ویرایش کتاب ارزشمند «افغانستان در مسیر تاریخ» میر غلاممحمد غبار هستم، برای چاپ جدید آن کتاب توسط انتشارات عرفان.
اندوهی در من ریشه گرفته است و با خواندن و ویرایش سطر سطر و صفحه صفحة کتاب عمیقتر میشود. با خواندن این تاریخ دانسته میشود که چه بر ما رفته است، چه خیانتها، چه بیکفایتیها، چه خودکامگیها و چه جاهطلبیهایی در کار بوده است که کشور ما را از آن عصر طلایی به این روزگار کشانده است. و باز این اندوه وقتی عمیقتر میشود که میبینم چگونه خادمان مخلص و رشید این ملک و ملت در این قرنها به اشکال گوناگون از میان برداشته شدند، تا راه سقوط این کشور هموارتر شود.
و این درد و دریغ وقتی فزونی میگیرد که میبینیم همه آن فلاکتها هم اکنون به رنگی دیگر در کشور ما در حال تداوم است. گویی آن نمایشنامهها با شخصیتهایی دیگر در نقشهایی مشابه دوباره بر پرده آمدهاند. میگویند که تاریخ تکرار میشود، ولی برای مللی که از آن درس نگیرند. و ما هیچگاه درس نگرفتیم.
چنین است که به گمان من خواندن این کتاب برای هر افغانستانی باسواد و حتی برای هر کسی که به سرنوشت این کشور علاقهمند است، ضروری مینماید. از خداوند میخواهم که عمر و توانی عطا کند که این ویرایش سنگین را به نحو مطلوبی به پایان رسانم و این کتاب ارزشمند را با کیفیتی خوب به علاقهمندانش ارائه کنیم.
تا وقتی که این کار به سامان نرسد، شاید نه فرصتی برای نوشتن مطلبی دیگر داشته باشم و نه دل و دماغی. پس دوستان معذور دارندم اگر این وبلاگ را بهروزشده نمیبینند.
+ در دری در کابل
باید یادآوری کنم که این مطلب ابتدا در یکی از روزنامههای ایران منتشر شد و طبعا مخاطبان آن بیشتر مردم ایران بودند. به همین سبب ناچار بودهام که بعضی اصطلاحات آشنا برای فارسیزبانان این کشور را به کار برم.
.
.
شهر تضادها
از آن زمان که کابل را به قصد مهاجرت به جمهوری اسلامی ایران ترک کردیم، حدود 25 سال میگذرد و من در این همه سال، فقط یک بار و آن هم 14 سال پیش توانسته بودم سفری کوتاه به آنجا داشته باشم. آن هم سال 1374 بود و واپسین ماههای پیش از سقوط شهر به دست طالبان.
...ادامهی مطلب
+ چهارچشمه
و من با خود میگویم که بالاخره اگر اینها را من ننویسم، چه کسی خواهد نوشت؟ آن زنی که در صف غش کرد، یا آن پیرمرد لاغراندامی که خوشحال بود که پس از سه روز آمدن به چهارچشمه جواب گرفته است یا جوانی که بعد از هفت روز هنوز جواب نگرفته بود و کسی هم پاسخگوی کارش نبود؟
ولی کارمند شعبه حرف دقیقی گفت. گفت که «اینجا ما تعیین تکلیف میکنیم، نه شما» و به راستی که درست تعیین تکلیف میکرد، وقتی میگفت «برو و فردا بیا» دیگر سخنش برهان قاطع بود و نیاز به برهان دیگری نداشت.
باری، ما حدود سه و نیم ساعت در صفی پشت پنجره در هوای گرم تموز ایستاده بودیم، فقط برای این که مدارکمان را به دست آن کارمند بدهیم و به همین نیز خرسند بودیم که حداقل این کار به فردا نیفتد. این که جواب آن نامهها به روزی دیگر موکول میشد، برای ما روشن بود و پذیرفتنی.
بالاخره دروازه بخت به روی ما گشوده شد و آن کارمند در ساعت یک ظهر، در ظرف ده یا پانزده دقیقه مدارک دهها نفری را که اسم نوشته بودند تحویل گرفت و به فردا حوالهشان کرد. حالا چرا برای این پانزده دقیقه کار، ما سه و نیم ساعت ایستاده بودیم؟ این دیگر چیزی بود که به تصمیم آن کارمند بستگی داشت، کارمندی که حق تعیین تکلیف با او بود.
شاید قضیه برای دوستان ایرانی ما قدری مبهم باشد و با خود بگویند «این چهارچشمه دیگر کجاست؟ و این دیگر چهگونه بوروکراسیای است؟» بله، این چهارچشمه نامی آشنا و البته ناخوشایند برای مهاجرین افغان ساکن مشهد است، اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی استان خراسان، در جایی نزدیک کوه در شهر مشهد که در این چند سال اخیر، تک و توک خانههایی هم در اطراف آن ساخته شده است. اینجا با محلات افغاننشین مشهد مثل گلشهر و التیمور و کوی طلاب، حدود سی کیلومتر فاصله دارد و این را مهاجرینی درک میکنند که برای یک کار کوچک اداری، باید حدود یک ساعت در راه باشند و به ادارهای بروند که برای آنهاست، ولی در دورترین جای ممکن نسبت به محل زندگیشان.
و این کار کوچک اداری، ممکن است دو یا سه روز طول بکشد، به سبب صفهایی که در هر قسمت برقرار است و کارمندانی معدود که باید پاسخگوی صدها نفری باشند که برای چندمین روز به خاطر آن کار کوچک به آنها مراجعه میکنند. آن کار کوچک ممکن است فقط تحویل مدارک به کارمند مربوطه باشد، یا فقط دریافت پاسخ. و به ندرت این دو کار در یک روز انجام میشود.
باری دیگر در چند روز پیش، من توانستم ظرف یک روز، فقط یک امضا بگیرم و مدارکم را از شعبهای به شعبهای دیگر منتقل کنم. شما تصور کنید محوطهای با وسعت دهها هکتار را که نمیدانم چرا اینقدر وسیع ساخته شده است و آن هم در دامنه کوه. باید یک مسیر چندصدمتری را از «دم در» تا شعبه مربوطه در سربالایی بپیمایی تا به کارمندی برسی که میگوید «چرا فرم نگرفتی؟» و تو بپرسی «از کجا؟» و او بگوید «از دم در.» حالا چرا آن چند برگ فرم را در خود شعبه نمیگذارند، نمیدانم. و تو باید دوباره آن مسیر را پایین و بالا بروی و خوشحال باشی که سالخورده نیستی و یا کودک شیرخواری در بغل نداری، که از این گونه کسان هم در آن مسیر بالا و پایین میروند، برای گرفتن یک فرم از یک جای آن محوطه وسیع و پرداخت پول به بانکی در جایی دیگر و گرفتن امضا از جایی دیگر و تحویل دادن مدارک به جایی دیگر. آنگاه، وقت اداری به پایان برسد و تو باری دیگر آن سی کیلومتر مسیر را با کرایهای که رانندگان آن مسیر تعیین کردهاند بپیمایی و فردا آمادگی بگیری برای یک مراجعه دیگر. و باز به این خرسند باشی که به یک اداره سر و کار داری، نه به یک اردوگاه یا محل قرنطینه مهاجرین و جایهای دیگری که من ندیدهام و وصفش را شنیدهام.
باید به ساعتت نگاه کنی که نزدیک یک و نیم شب است و باید بخوابی تا صبح زودتر به آنجا بروی تا شاید بتوانی کارت را دو گام پیش ببری، نه یک گام.
+ مطلبی درباره مهاجرین افغانستان
دوستان را به خواندن این مطلب از جناب محسن عباسپور دعوت میکنم
http://7rah.blogfa.com/post-20.aspx
آنچه در مورد این نوشته مهم است، این است که نویسندهاش یکی از همزبانان ایرانی ماست.
+ سخرانی دکتر یوسف اباذری
دوستان عزیز. آنچه میخوانید متن سخنرانی دکتر یوسف اباذری استاد دانشگاه تهران در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است که در همایشی با موضوع عدالت ارائه شده است. دانشجویی که این استاد از او سخن میگوید من نیز دورادور میشناسم. او اسد بودا است و از همکاران قلمی ما در فصلنامه خط سوم.
زمانی که از من خواسته شد در این همایش سخنرانی کنم تصورم بر این بود که چیزی برای گفتن درباب عدالت ندارم. به میزبان همایش گفتم من واقعا چیزی درباره عدالت نمیدانم. از او اصرار و از من انکار که حرفی برای گفتن ندارم.
چندی پیش با یکی از دانشجویان افغانی به نمایشگاه کتاب رفته بودم. در حین صحبت با او متوجه شدم که هرچه صدایش میکنم چیزی نمیشنود. از او پرسیدم چرا جواب نمیدهی؟ گفت مرا به اردوگاه افغانها بردهاند و مورد اذیت و آزار قرار گرفتهام به همین جهت نمیتوانم خوب بشنوم.
در ابتدای این کتاب کوندرا از شخصیتی صحبت میکند که از خانه خارج میشود، میجنگد، به تبعیدگاه میرود و زن او در خانه در محاصره خواستگارانی قرار میگیرد که هر روز منتظرند او یکی از آنها را انتخاب کند. زن روزها چیزی را میبافد و شبها آن را باز میکند چراکه به خواستگاران قول داده هرگاه بافتنی او تمام شود یکی از آنان را به عنوان همسر خویش انتخاب کند.
برای یک افغانی خانه کجاست؟ آیا بنا به تصوری متافیزیکی باید به خانه خود، یعنی افغانستان، برگردد؟ یا اینکه در عصر جدید وضع به گونهای دیگر است. اصلا به عصر جدید هم کاری نداریم. در اسلام هم خانه به این معنا وجود ندارد. همه جهان خانه ماست به خصوص که ما در مورد یک کشور برادر دینی صحبت میکنیم.
ما از افغانیهایی که بعد از جنگ به ایران آمدند استقبال خوبی به عمل نیاوردیم. استقبال ما عادلانه نبود. شاید غربیها به مراتب بهتر از آنها استقبال کردند. ما از کسانی که شیعه بودند یا سنی یا مسلمان و همکیش و مهمتر از آن همزبان حتی به اندازه غربیها استقبال نکردیم.
متاسفانه در طول یک ماه اخیر زمانی که رفتاری خشونتآمیز در اخراج افغانها شروع شد، آنها به نحوی از انحاء احساس کردند جایی که بدان پناه آوردهاند و شاید حتی خانه خود میدانند به شدت مورد بیعدالتی قرار گرفته است. افغانها در ابتدای ورود به ایران و در طول جنگ ایران و عراق به ما کمک کردند. پس از جنگ به جرات هشتاد درصد ایران را افغانها ساختند
ممکن است گفته شود که مسائل امنیتی در میان است. من این سخن را میپذیرم اما اکثر افغانهایی که در ایرانند مخالف همان القاعدهای هستند که ما هم مخالف آنیم. یعنی حتی اگر پای مسائل امنیتی وسط باشد باید عادلانهتر برخورد کرد. نیازی به این همه خشونت و تشکیل اردوگاه و زندانی کردن و اخراج نیست.
بنابراین بسیاری از پرسشهای نظری در عمل جواب خود را پیدا میکند و من امیدوارم که حداقل این حرفهایی که در باب عدالت خوب خودمان در برابر عدالت بد غربی میزنیم در رفتارمان با کسانی که سالها به ما کمک کردهاند جلوه کند. بنابراین سخنرانی خود را به دانشجویان افغانی این دانشکده تقدیم میکنم و امیدوارم این سخنرانی ادای دینی باشد به آنها که به ایران علاقمندند و عاشق این کشورند؛ متاثر از فرهنگ ایرانند، بعضیشان حتی در قم تحصیل میکنند. بنابراین گمان میکنم بتوانیم با آنها رفتار مهربانتری داشته باشیم
.
امیدوارم مسولان متوجه شوند که حتی اگربرای این برادران امنیت اجتماع را به خطر انداختهاند، اینگونه طرحهای کوچک شبانه پاسخگو نیست و طلیعه بسیار شومی است
+ یک افغان در راه شب
کسی با وجد و نشاط از پخش قسمتی از یک مجموعه تلویزیونی در صدا و سیمای ایران سخن میگفت و علت این وجد و نشاط نیز حضور یک شخصیت افغان در آن بود. البته برای ما مردم مهاجر، حضور شخصیتهای هموطن ما در برنامهها و مجموعههای تلویزیونی ایران بیسابقه نبوده است. ولی همواره سیمای هموطنان ما در آنها تا حد آزاردهندهای غیرواقعی و گاه حتی مضحک مینمود. شخصیتها کسانی بودند با نقشی فرعی و کاراکترهایی که گویا برای انبساط خاطر بینندگان طراحی شده بود، نه ترسیم سیمایی درست از مردم افغانستان. لهجهها بهشدت تصنّعی و ناشیانه بود و دارای تکیهکلامهایی مضحک، تقریباً همانند «کرتاهه»هایی که گاه در برنامههای طنز در دهان شخصیتهای هندی گذاشته میشود. همینگونه بود طراحی لباس، رفتار و خلق و خوی آدمها که هیچ مقارنتی با مردم افغانستان نشان نمیداد.
ولی این بار، قضیه کاملاً متفاوت بود. در قسمتی از مجموعه تلویزیونی «راه شب» که با عنوان «زیر آسمان آبی» چهارشنبه 10 مرداد 85 از شبکة سه سیما پخش شد، یک شخصیت افغان با نام «آصف» حضور داشت، یک نگهبان ساختمان که طی جریانی، میزبان یک دانشجوی بیخانمان شمالی میشد و برخوردی کاملاً مطابق شأن مردم افغانستان با او داشت.
اما گذشته از رفتار طبیعی و معقول این شخصیت، آنچه خوشایند مینمود، لهجة اصیل و نه تصنعی این شخصیت بود که در عین گویایی، جذابیت خاص خود را نیز داشت.
این مهم نیست که آصف نگهبان ساختمان است، که ما مهاجرین مشاغلی از این دست را بسیار تجربه کردهایم و بارها شخصیتهای سرشناس افغان ـ همچون شادروان عبدالمجید ایشچی شاعر و پژوهشگر نامدار ـ سالهایی را در این نگهبانیها گذراندهاند، و همین خود نشانة امانتداری مردم افغانستان است. مهم این است که این شخصیت سیمایی راستین داشت، کسی بود همانند همه افغانها علاقهمند به ادبیات و نیز دوستدار همزبانان ایرانیاش، و این چیزی است که غالباً نادیده گرفته شده است.
باری، برخورد معقول و سنجیدة عوامل این مجموعة تلویزیونی با جامعة مهاجر، که چنان که گفتم در این مجموعهها کمسابقه بودهاست، صاحب این قلم را واداشت که با این یادداشت کوتاه و البته غیرتخصصی، قدردان این واقعنگری باشد و امیدوار به این که سیمای مردم افغانستان در صدا و سیما و فیلمهای سینمایی ایران، چه مثبت و چه منفی، همواره واقعی و طبیعی باشد، همانگونه که در فیلمهایی از نوع «باران» مجید مجیدی دیدیم و در این برش کوتاه از «راه شب».
+ شعر مقاومت افغانستان (بخش دوم و پایانی)
در دهة دموکراسی
مبارزات پنهان و آشکار مردم و انتقادهای جهانی از حکومت خانوادگی افغانستان، بالاخره نظام را به تصویب قانون اساسی جدید و سپردن کابینه به نخستوزیری خارج از خانوادة شاهی واداشت (1343 ش) و آزادی احزاب و مطبوعات، هرچند به طور نسبی، زمینة نضجگرفتن ادبیاتی مبارزهجویانه را فراهم کرد.
این ادبیات، چنان که در ایران هم تجربه شد، بیشتر درونمایة چپ مارکسیستی و چپ متمایل به چین داشت. در این دوره شاعرانی ظهور کردند که صورت کارشان غالباً نواندیشانه بود و محتوای آن، مبارزهجویانه; و البته با همان گرایشها که گفتیم. از این گروه، سلیمان لایق (1309 ش ـ )، بارق شفیعی (1310 ش ـ ) و اسدالله حبیب (1320 ش ـ ) را به عنوان چهرههایی شاخص میتوان نام برد. اینان البته شاعرانی بسیار توانا نبودند و بیشتر شهرتشان هم به واسطة مقامهایی تضمین شد که بعداً در دوران حکومت کمونیستها به دست آوردند.
ولی به راستی این گروه را میتوان شاعران مقاومت نامید؟ در این باید تردید کرد، چون هماینان دو دهه بعد، در صف ضدّ مقاومت ایستادند. بهواقع شعر آنان نوعی ادبیات ملتزم کارگری با گرایش شدید چپی بود و کمتر حالت خطدهی مبارزاتی برای گروهی از مردم را داشت.
ای خلق رنجبر!
دهقان و کارگر!
از کوه و دشت و درّة این مرز باستان،
چون موجهای سرکش طوفان به پا شوید،
پرشور و بیامان.
ما با شماستیم.
ما و شما جهان خود آباد میکنیم.
خود را ز ننگ بندگی آزاد میکنیم.8
دوران جهاد
کودتای مارکسیستی در 7 اردیبهشت 1357 نه تنها هرم قدرت سیاسی را واژگون کرد، در عرصة ادبیات نیز صفبندیهای تازهای پدید آورد، بدین معنی که شاعران «باسلطه»، غالباً «برسلطه» شدند و برعکس. سلیمان لایق، بارق شفیعی، دستگیر پنجشیری، اسدالله حبیب و امثال اینان، غالباً به مناصبی رسیدند و کسانی همچون خلیلالله خلیلی و عبدالرحمان پژواک ـ که اولی مدت مدیدی سفیر افغانستان در چند کشور بود و دومی نمایندة افغانستان در سازمان ملل متحد ـ به غربت آشنا گشتند.
امّا زندهیاد استاد خلیلی (1286 ـ 1366 ش) در آن دوره در شعر افغانستان چهرهای شاخص بود و به ویژه در میان کهنسرایان، اعتباری ویژه داشت. پیوستن او به صف مجاهدان علیه حاکمان رژیم کمونیستی، به وجاهت آنان افزود و از اعتبار اینان کاست. او در شعر امروز افغانستان نامی بزرگ داشت و توانست بنای شعر مقاومت افغانستان در خارج از کشور را پایهگذاری کند. شعر «نوروز آوارگان» او در قالب آهنگ درآمد و توسط خوانندگان مهاجر خوانده شد و این البته در ایجاد روحیة ضدّدولتی در مردم بیاثر نبود.
شعر خلیلی، هم از لحاظ فنّی استوار است و استادانه و هم از لحاظ محتوا، جامع است و جهتدهنده. یعنی در مجموعة آثار او، برای بسیاری از مسایل و موضوعات روز، میتوان شعر یافت، آن هم شعرهایی که میتواند گروه عمدهای از مخاطبان شعر را پسند آید. ولی انکار نمیتوان کرد که او شاعری قصیدهسرا بود و با نوگراییهای رایج در حوزة شکل و صورت، چندان میانة خوبی نداشت. نوگرایی او غالباً محافظهکارانه است، از نوع کار ملکالشعرا بهار و علاّ مه اقبال لاهوری. از این گذشته، نمیتوان افت کیفی آثار دورة مقاومت او را نادیده گرفت که میتواند هم ناشی از وسعت حوزة مخاطبان باشد و هم ناشی از کهولت استاد، از همانگونه که مثلاً در شعرهای پایان عمر مرحوم شهریار هم میتوان دید. با اینهم، او تا سالها شاخصترین شاعر مقاومت افغانستان بود و نامآورترین آنها، با شعرهایی از این دست:
وطندار دلیر من! بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوی کشورگشای توست
به خاک افکن، به خون تر کن، به بادش ده، در آتش سوز!
از این بدتر چه میباشد که دشمن در سرای توست؟
نگاه آرزومند وطن سوی تو میبیند
که روز امتحانِ خنجر جنگآزمای توست
ز فریاد تفنگت جز صدای حق نمیآید
ز خیبر تا مدینه گوشها وقف صدای توست
چه زیباتر از این نقشی که بیند دیدة تاریخ
که تو خنجر به کف، دشمن فتاده زیر پای توست
خداجویی، وطنخواهی سرافرازی و آزادی
به خون شیرمردان نقش بر روی لوای توست...9
q
باری، شعری که در این سالها علیه نظام مارکسیستی و متجاوزان روسی پدید آمد، بهترین مصداق برای مفهوم «شعر مقاومت افغانستان» است. البته گستردگی این جریان و تعدّد شاعران آن، در حدّی است که نمیتوان حکم واحدی برای همه صادر کرد. معمول آن است که شعر افغانستان در این سالها را در سه حوزه بررسی میکنند: حوزة داخل کشور، حوزة ایران و حوزة پاکستان.
در داخل کشور. با همه خفقان و اختناق حاکم در این دوره در داخل کشور، نوعی شعر پایداری پنهان و آشکار پدید آمد و جمعی از شاعران افغانستان که تن به همکاری به رژیم ندادهبودند، در حلقاتی رسمی و غیررسمی به معارضه با آن برخاستند.
مسلماً در زیر آن سانسور شدید که حتی عبارت «پرچم سبز آزادی» را برنمیتافت ـ به اعتبار رنگ سبز که بوی اسلامیت میداد ـ سرایش شعری که صریحاً داد مخالفت با رژیم بدهد، سهل و ساده نبود و حداقل اسارت در زندان پلچرخی کابل را برای شاعر به ارمغان میآورد، که چند تن از شاعران افغانستان البته این ارمغان را برای مدتهایی کوتاه و بلند گرفتند.10
از همین روی، بعضی صاحبنظران برآناند که این شعر، برخلاف شعر برونمرزی ـ که با آزادی و صراحت تمام سروده میشد ـ این توفیق اجباری را یافت که پوشیدهتر، رمزآمیزتر و در نتیجه هنریتر باشد.11 این سخن، البته هرچند خالی از حقیقتی نیست، نمیتواند یک وجه امتیاز جدّی برای این شعرها باشد، چون این نمادگرایی و پوشیدهسرایی گاه به تراکم و تزاحم نمادها و تصویرها در شعر میانجامید و دریافت ملموس و حسّی شعر را سخت میکرد.
باری، از شاعرانی که نشانههای مقاومت در آثارشان آشکار است، میتوان قهار عاصی، پرتو نادری و عبدالسمیع حامد را نام برد. اولین، حدود ده سال پیش قربانی جنگهای کابل شد و دو تن دیگر هماکنون کار میکنند امّا نه با جدیت دهههای شصت و هفتاد.
پرتو نادری (1331 ـ )، شاعری است متعهد و ملتزم که بیشتر آثارش به نحوی به مسایل سیاسی و اجتماعی کشور ربط دارد. او تاکنون نیز همچنان منتقد حاکمیت باقی مانده است. عبدالسمیع حامد (1346 ش ـ ) بیشتر به واسطة شعرهای اعتراضآلودش نسبت به رفتارهای مستبدانه و ستمگریهای بعضی از مجاهدان تازه به قدرت رسیده مشهور شد. و قهّار عاصی، به گمان من شاخصترین شاعر این گروه در داخل افغانستان به حساب میآید، هم به واسطة قوّت شعرش و هم به واسطة تهور و بیباکی شاعر در شرح نارواییها.
این ملّت من است که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کردهاست
این مشتهای اوست که میکوبد از یقین
دروازههای بستة تردید قرن را12
در پاکستان. شعر مقاومت افغانستان در پاکستان و کشورهای غرب، مشابهتهایی داشت، چون بنابر ناهمزبانی با جوامع میزبان، امکان رشدش میسر نبود و زمینة تبدیلش به یک جریان گسترده و فراگیر که به وسیلة نسل جوانتر ادامه یابد، وجود نداشت. به واقع شاعرانی که به این کشورها کوچیدند واپسین بارقههای شعر افغانستان در آن جایها بودند. چنین بود که با درگذشت یا بازگشت دوبارة هر یک به کشور، این جریانها فقیرتر شد. شاخصترین چهرة شعر مقاومت افغانستان در این کشورها استاد خلیلالله خلیلی بود و جز او، به ویژه در پاکستان کسی که بتواند در حدّ قابل قبولی تبارز کند دیده نشد. شاعرانی همچون عبدالاحد تارشی و دلجو حسینی و بعضی دیگران، بیشتر به مدد ارتباطاتشان با احزاب جهادی و موقعیتهایی سیاسی که به این اعتبار داشتند، کمابیش در نشریات مهاجران ظهور کردند و به خاموشی گراییدند.
بعدها، در یک مقطع زمان، شعر پایداری افغانستان در پاکستان تبارزی کرد، یعنی دورة طالبان (1375 ـ 1380 ش) و مهاجرت ناگزیر بعضی از شاعران داخل کشور به آنجا، همچون پرتو نادری و خالده فروغ و واصف باختری و چند تن دیگر که کتابهایی حاوی شعرهای اعتراضآلود نسبت به حاکمیت طالبان چاپ کردند. در اینجا هم شاخصترین چهرهها پرتو نادری بود و فروغ و عبدالسمیع حامد.
در ایران. مهاجرانی که به ایران آمده بودند، از نظر حقوق اجتماعی و امکانات رفاهی وضعیت دشوارتری نسبت مهاجران دیگر کشورها داشتند، ولی از نظر بهرهمندی از امکانات فرهنگی البته وضعشان بهتر بود. همزبانی با جامعة میزبان یک امتیاز مهم بود، آن هم جامعهای نسبتاً شعردوست و ادبپرور.
چنین بود که زنجیرة استادی و شاگردی در این محیط پاره نشد و محافل ادبی پایدار ماند. شاید در هیچ جای دنیا سابقه نداشتهباشد که یک محفل هفتگی شعر مهاجران افغانستان، پانزده سال تمام پابرجا باشد و جز در مقاطع بسیار کوتاه دچار فترت نشود، و در مشهد چنین محفلی وجود دارد.
تلاش و جدّیت شاعران مهاجر در ایران که با آمادگی محیط همراه شده بود، سه نسل مشخص از شاعران مهاجر افغانستان را به میدان آورد، یکی نسل پیشکسوت همچون سعادتملوک تابش (1330 ش ـ ) و براتعلی فدایی (1307 ش ـ )، دیگر نسل جوانتر همچون فضلالله قدسی (1343 ش ـ ) و سیدابوطالب مظفری (1344 ش ـ ) و سوم نسل جوان امروز که البته رگههای شعر مقاومت در میانشان کمتر است، به اقتضای زمانه.
بعضی از بهترین شعرهای مقاومت افغانستان در این سالها، توسط همین گروه سروده شد، به ویژه نسل دومی که پیشگامش سیدفضلالله قدسی بود.
قدسی را به دو معنی شاعر مقاومت میتوان به حساب آورد، یکی به اعتبار شعرهای حماسیاش و دیگر به اعتبار حضور مستقیمش در صحنههای جهاد و پس از آن صحنة مقاومت علیه طالبان و نیز عرصة سیاست سالهای اخیر. البته انکار نمیتوان کرد که این مشاغل سیاسی و مبارزاتی، او را از رسیدگی به صورت شعرش بناگزیر کمی دور کرده است.
و سیدابوطالب مظفری به گمان من کاملترین شاعر در میان مهاجران افغانستان مقیم ایران است، هم به واسطة قوّت فنی و هم به اعتبار جامعیت موضوعی شعرش. در کارنامة ادبی او برای بسیاری از وقایع اتفاقیه در افغانستان این سالها شعر میتوان یافت و آن هم شعرهایی قابل قبول.
گر بگیرد امشب از دستم تبرزین مرا،
جشن میگیرند فردا روز تدفین مرا
تکیه بر بازوی مردی باید امشب داد و بس
جز تفنگ آری، که دارد تاب تأمین مرا؟
من نبودم، آسمان یکباره خالی شد ز ماه
کمکمک زین کهکشان چیدند پروین مرا
ترسِ سر، چندی است دارد سر به راهم میکند
بشکن ای سنگ اجل خوف بلورین مرا
فصل تزویر است و چاه نابرادر پیش رو
کو فرامرزی که گیرد از عدو کین مرا؟13
شعر پایداری در میان همزبانان
حالا که بحث به شعر مقاومت افغانستان در محیط ادبی ایران کشیدهشد، موضوع دیگری هم قابل طرح به نظر میرسد، یعنی مقایسة شعر پایداری در دو کشور همزبان و تأثیرپذیریهای احتمالی در این میان.
تاریخ سیاسی دو کشور در قرن اخیر مشابهتهایی داشتهاست و همین، تشابهی را در جریانهای ادبی نیز پدید آوردهاست، هرچند بنا بر مقتضیات طبیعی دو کشور، تفاوتهایی نیز در کار بوده است.
یکی از مقاطعی که شعر فارسی دو کشور تا حدودی به هم نزدیک میشود، دورة مشروطهخواهی در اوایل قرن حاضر است. استبداد حاکم و تلاشهای روشنفکران برای رهایی از آن، لاجرم خواستههای مشابهی را در شعر هر دو کشور به میان آورد، ولی واقعیت این است که این خواستهها در شعر مشروطة ایران، بیش از افغانستان جنبة تهاجمی و مقاومتی داشت. مشروطهخواهی افغانستان ـچنان که پیشتر هم گفتیم ـ از دل دربار جوشید و پیش از این که مردمی شود، سرکوب شد. به همین لحاظ، در شعر آن دورة افغانستان آنچنان تهاجمی علیه دولت حاکم دیده نمیشود که در شعر ایران و در آثار کسانی همچون فرّخی یزدی، میرزاده عشقی و امثال اینها دیده میشود.14
به همینگونه، نامساعدبودن وضعیت افغانستان برای یک خیزش فراگیر مردمی علیه استبداد، مجال ایجاد یک جریان جدی و پایدار مقاومت را تا حوالی دهة شصت فراهم نکرد و فقط از آن پس بود که در شعر این کشور، رگههای پایداری به روشنی تمام دیده میشود. ولی در ایران، کمابیش موقعیت بیشتر فراهم بود و شاعرانی پدیدآمدند ـ البته بیشتر در گرایشهای چپی ـ که کارشان گهگاه به مبارزة عملی و زندانی و اعدامشدن هم کشید.
با این وصف، بیشترین همسویی شعر مقاومت در دو کشور را در دوران انقلاب اسلامی میتوان دید، که هر دو کشور درگیر یک تجاوز نظامی بود و در هر دو نیز مقاومتی با گرایش اسلامی علیه آن تجاوز پدید آمده بود. تشابه فکری دو جریان مقاومت (هرچند به صورت نسبی) و تقارن زمانی آنها سبب همسویی نسبی شعرها نیز شد.
درونمایة مذهبی، اتکا به قیام رهاییبخش عاشورا، مطرحشدن مفاهیمی همچون شهادت و جانبازی با دیدگاه اسلامی، چیزهایی است که در شعر مقاومت هر دو کشور در این مقطع زمانی قابل پیگیری است.
البته با این همه تفاوتهایی نیز میان این دو جریان میتوان یافت. مهمترین تفاوت، تغییر رویکرد شاعران مقاومت افغانستان از شعر جهادی به شعر ضدّ جنگ در دورة حکومت مجاهدین و جنگهای داخلی بود. در ایران این تغییر موضع رخ نداد، چون در خود جنگ چنین تغییری رخ نداده بود. در این کشور، شاعران ضدّ جنگ همچنان ضدّ جنگ باقی ماندند و البته شعرشان کمتر رنگ و بوی پایداری میداد. در افغانستان تا حدود زیادی مواضع عوض شد و به همین لحاظ، همسویی مقاومت با جنگ، بسیار دیده نمیشود.
تفاوت عمدة دیگر، نقطة اتکای شاعران است. در ایران بیشتر شاعران اهل جبهه و جنگ، به یک نظام حکومتی دلخواه متکی بودند و ارادتی ویژه به رهبری این نظام از خود نشان میدادند، ولی در افغانستان، تفاوت نظام سیاسی و تعدد رهبران جهادی، شاعران را تا حدود زیادی از یک نقطة اتکای ثابت محروم کرد و حتی آنان را در مقاطعی به چالش با رهبران جهادی کشانید. این که شاعر میگوید.
دو رهبر خفته بر روی دو بستر
دو عسکر خسته در بین دو سنگر
دو رهبر پشت میز صلح، خندان
دو بیرق بر سر گور دو عسکر15
نشاندهندة نگاه متفاوت و ناگزیر شاعران افغانستان به مسئلة رهبری در این کشور است.
با این همه، نمیتوان منکر تأثیرهای شعر پایداری ایران بر شعر پایداری افغانستان در این مقطع زمانی شد، بهویژه در آثار شاعران مهاجر در ایران. بسیاری از شاعران جوان مهاجر با محافل ادبی و مطبوعات ایران سر و کار داشتند و لاجرم از این محیط تأثیر میپذیرفتند. از این گذشته، بسیاری از شاعران مهاجر مقیم ایران، همسوییهای فکری با شاعران نسل انقلاب ایران داشتند و بنابراین، تأثیرپذیری از آنها، برایشان طبیعی مینمود. باری، از میان شاعران انقلاب اسلامی در ایران، علی معلم، علیرضا قزوه، قیصر امینپور و تا حدودی شادروانان سلمان هراتی و حسن حسینی بیش از دیگران بر نسل جوان مهاجر تأثیر گذاشتند.
پایانه
ولی بحث شعر مقاومت افغانستان را نمیتوان بدون دو اشاره به پایان برد.
1. در تعیین مصداق برای شعر مقاومت در دوران حکومت کمونیستی اختلافنظرهایی وجود دارد. گروهی به اعتبار این که کانونهای مقاومت غالباً در خارج از کشور شکل گرفت و در داخل، به ویژه کابل، این جهاد تبارز چندانی نداشت، فقط شعرهای سروده شده در خارج مرزها را شعر مقاومت میدانند. از سویی دیگر، بعضی صاحبنظران بر این باورند که به واقع این شاعران داخل کشور بودند که عرصه را خالی نکردند و علیه رژیم شعر سرودند. شاعران مهاجر، اگر هم شعری سرودند، بیشتر جنبة تبلیغ برای احزاب جهادی داشت و فاقد پشتوانة عملی بود.
ولی به گمان من، چنین انفکاکی میان شاعران مهاجر و مقیم، درست نیست. مقاومت، چیزی است که در محتوای شعرها دیده میشود و شعری که اثری از پایداری داشته باشد، در هر جا سروده شدهباشد، شعر مقاومت است. بنابراین، اختصاص این عنوان فقط به یک دسته از شاعران به اعتبار موقعیت زیستیشان درست نیست.
2. با جابهجاییهای بسیاری که در هرم قدرت در افغانستان رخ داد، یک تفکیک محتوایی روشن در میان شاعران مقاومت و شاعران سازشکار سخت است. بسیاری از شاعرانی که در یک مقطع زمان مخالف حاکمیت بودند، در مقطعی دیگر جزو ارکان حکومت شدند و برعکس. بنابراین، هرچند شعرها را به اعتبار موضع مردمی یا ضدمردمیشان میتوان ارزیابی کرد، برای شاعران چنین خطکشی مطلقی وجود ندارد. باید دید در هر مقطع، برخورد شاعر با تجاوز بیرونی و خودکامگی داخلی چگونه بوده است و هرجا شاعر در برابر یکی از این دو ایستاده است، شعرش شعر مقاومت است.
به همین دلیل، ممکن است همانگونه که ما ستایشگران مجاهدین در دوران جهاد را شاعران مقاومت میدانیم، منتقدان آنها در سالهای بعد از پیروزی و جنگ داخلی را هم شاعران مقاومت بدانیم، چون بعضی از جریانهای جهادی، در سالهای بعد از پیروزی ماهیتی خودکامه یافتند و همین، بسیاری از ستایشگران دیروزشان را در برابرشان قرارداد.
چنین است که تعبیر «شعر مقاومت افغانستان» هنوز به طور کلّی از هالة ابهام بیرون نیامده و در بسیاری موارد، مصداقهای قطعی خویش را نیافتهاست. با اینهم، نمیتوان منکر شعرهای بیشماری شد که در مقاطع مختلف، نشانی از پایداری مردم افغانستان در برابر متجاوزان خارجی و خودکامگان داخلی دارد.
1. محمدنبی واصل کابلی (1244 ـ 1309 ق) ملقب به دبیرالملک، دبیر و شاعر افغانستانی عصر امیر شیرعلی خان و امیر عبدالرحمان خان. (برای شرح زندگی او رک: دانشنامة ادب فارسی در افغانستان، ذیل واصل کابلی.)
2. غبار، میر غلاممحمد; تاریخ ادبیات افغانستان، دورة محمدزاییها; چاپ دوم، مرکز نشراتی آرش، پشاور: 1378، ص 5.
3. برای آگاهی بیشتر از این دو کتاب، رک: دانشنامة ادب فارسی، جلد سوم، ادب فارسی در افغانستان، به سرپرستی حسن انوشه، چاپ اول، مؤسسة فرهنگی و انتشاراتی دانشنامه، تهران: 1378 ذیل «اکبرنامه» و «جنگنامه». و نیز: زرکوب، فضلالله، «پیشینة شعر مقاومت افغانستان»، درّ دری، شمارة 3 و 4، پاییز و زمستان 1376، ص 45.
4. همان منبع.
5. نخستین مدرسة امروزی در افغانستان که در عصر امیر حبیبالله خان تأسیس شد و از اولین پایگاههای تجددگرایی در این کشور بود.
6. آبها از آسیا افتاده است / طبل طوفان از نوا افتاده است. (مهدی اخوان ثالث، شعر کاوه یا اسکندر)
7. بلخی، سیداسماعیل; دیوان علامه شهید سید اسماعیل بلخی; به اهتمام مرکز تحقیقات و مطالعات علامه شهید بلخی، چاپ اول، نشر سنبله، مشهد: 1381، ص 188.
8. بارق شفیعی، حسین; شهر حماسه; چاپ اول، بیهقی، کابل: 1368، ص 180.
9. خلیلی، خلیلالله; اشکها و خونها; چاپ اول، رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران، اسلامآباد: 1985 م، ص 93.
10. باختری، واصف; «دیروز، امروز و فردای شعر افغانستان»، گفتوگو با واصف باختری، شعر، سال دوم، شمارة 14 (ویژهنامة افغانستان)، آبان 1373.
11. همان.
12. عاصی، قهّار; مقامة گل سوری; چاپ اول، انجمن نویسندگان افغانستان، کابل: 1367، ص 11.
13. مظفری، سیدابوطالب; سوگنامة بلخ; چاپ اول، انتشارات حوزة هنری، تهران: 1372، ص 57.
14. برای مقایسة شعر افغانستان و ایران در دورة مشروطیت، به این منبع مراجعه کنید: جوادی، محمدآصف; «نگاه تطبیقی به شعر مشروطیت ایران و افغانستان»، خط سوم، شمارة 3 و 4، بهار و تابستان 1382.
15. حامد، عبدالسمیع، رازبنها در فصل شگفتن گل انجیر، چاپ اول، انجمن آزاد نویسندگان، پشاور، 1377، صفحة 29.
+ یک متن جالب تاریخی
وبلاگ من یک وبلاگ ادبی است، ولی گاهی از بعضی مطالب در حوزههای دیگر نمیتوانم بگذرم. یکی از این مطالب که بارها به درج آن در این وبلاگ وسوسه شدهام، متن قراردادی است میان افغانان و انگلیسان در جریان جنگ اول افغان و انگلیس. من بارها این قرارداد را خواندهام و هر بار، با خواندنش احساس افتخار کردهام. توجه کنید که یک طرف قرارداد، ابرقدرتی است که خورشید در قلمروش غروب نمیکرد و طرف دیگر، مجاهدانی از یک کشور کوچک که عرصه را بر او تنگ کرده و او را به پذیرش چنین خفتی وادار کردهاند.
من متن قرارداد را با چند سطر از مطالب قبل از آن، از کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» از میر محمدصدیق فرهنگ نقل میکنم. من در این ایّام مشغول ویراستاری و آمادهسازی متن این کتاب، برای یک چاپ جدید هستم که ناشری آن را به من سپرده است. من در این نوبت ـ که لاجرم آن را دقیقتر میخوانم ـ به ارزشهای این گنجینة ملی بیشتر پی میبرم و به همه هموطنانم توصیه میکنم که حداقل یک بار این کتاب را به دقت بخوانند. به راستی که خواندن این کتاب، برای هر افغان واجب است. خوب، سخن را کوتاه میکنم و متن کتاب را با متن قرارداد تقدیم شما میکنم. رنگ سرخ پیشنهادهای طرف افغان، رنگ سیاه پاسخهای طرف انگلیسی و رنگ سبز تبصرههای مجدد افغانان را نشان میدهد.
این پیشآمد (مرگ مکناتن) سرنوشت نیروی انگلستان را در افغانستان تعیین کرد. با مرگ مکناتن آخرین ارادة مقاومت در نیروی مذکور و حتی آخرین تلاش برای نجات اردو از طریق خدعه و فریب از بین رفت. پاتنجر که وظیفة مأمور سیاسی را به عهده گرفت، بدواً به افسران نظامی پیشنهاد کرد که به بالاحصار رفته زمستان را در آنجا سپری کنند، امّا آنها باز هم به بازگشت به جلالآباد اصرار ورزیدند. لهذا مذاکرات با سران افغانی بر همین اساس از سرگرفته شد و مبنای مذاکره پیشنهادی بود که اکبر خان قبل از کشتن مکناتن برای او قرائت کرده بود. متن مذکور برای پاتنجر فرستاده شد و وی در برابر هر فقره نظریهاش را به صورت جواب نوشته به اردوگاه افغانی رجعت داد. اکبر خان باز در برابر هر جواب یک تبصره نوشت. نظر به اینکه موقف انگلیسها حالا به کلی ضعیف شده بود، سران افغان در جریان مذاکره تقاضایشان را گسترش دادند و انگلیسان حاضر شدند شرایط توهینکنندهای را که در تاریخ استعماری آنها سابقه و مثال ندارد، قبول کنند. چون مذاکرات مذکور علاوه بر موضعگیری، نحوة فکری دو طرف، خصوصاً سران افغان را در مورد مسایل مختلف روشن میسازد، ذیلاً متن آنها را با متن قرارداد نهایی نقل میکنیم. در هر ماده بدواً صورت پیشنهاد طرف افغانی، بعد جواب انگلیسان و سپس تبصرة مجدد افغانها که بیشتر به قلم محمداکبر خان است ذکر میشود:
مادة 1 ـ پیشنهاد طرف افغانی: باید هیچ معطلی در حرکت عسکر انگلیس رخ ندهد.
جواب طرف انگلیس: موافقت است. آنها بیست و چهار ساعت بعد از آنکه یک هزار مواشی بارگیر که اشتر یا یابو باشد دریافت کردند، حرکت میکنند.
تبصره: به خودشان مربوط است باید کرایهای را که میتوانند تأدیه کنند.
مادة 2 ـ پیشنهاد طرف افغانی: سرداران افغان با اردو همراهی میکنند تا کسی را برای مخالفت نگذارند و در تهیة آذوقه کمک کنند.
جواب طرف انگلیس: بسیار خوب است.
تبصره: سردار عثمان خان و شاه دولت خان.
مادة 3 ـ پیشنهاد طرف افغانی: عسکر جلالآباد، پیش از حرکت قوای کابل به طرف پشاور حرکت نماید.
جواب طرف انگلیس: موافقت داریم، آیا کسی را تعیین میکنید که با آن همراهی کند؟
تبصره: عبدالغفور خان.
مادة 4 ـ پیشنهاد طرف افغانی: قوای غزنی بعد از گرفتن ترتیبات باید به سرعت از طریق کابل به طرف پشاور حرکت کند.
جواب طرف انگلیس: موافقت است. آیا شخصی را برای همراهی با آن تعیین میکنید؟
تبصره: یک نفر از اقارب نایب و یا مهتر موسی.
مادة 5 ـ پیشنهاد طرف افغانی: قوای قندهار و تمام عساکر دیگر انگلیس در افغانستان، باید به زودی به هند برود.
جواب طرف انگلیس: موافقت است. باید شخصی با آنها همراهی کند.
تبصره: نواب جبار خان.
مادة 6 ـ پیشنهاد طرف افغانی: باید تمام دارایی امیر دوستمحمد خان که در دست حکومت انگلیس یا افسران شخصی است، بهجا گذاشته شود.
جواب طرف انگلیس: موافقت است. آنچه در اختیار مأمورین رسمی میباشد معلوم است. آنچه نزد افسران خصوصی است نشان داده، بگیرید.
مادة 7 ـ پیشنهاد طرف افغانی: آنچه از دارایی انگلیسها که برده شده نمیتواند، محافظت خواهد شد و در اولین فرصت ارسال خواهد گردید.
جواب طرف انگلیس: موافقت است. لیکن ما تمام اشیای باقیمانده را به نواب میدهیم.
تبصره: باید توپها، جبهخانه و تفنگها به من (وزیر اکبر خان) داده شود.
مادة 8 ـ پیشنهاد طرف افغانی: در صورتی که شاه شجاع بخواهد در کابل بماند، ما سالانه به او یک لک روپیه تنخواه خواهیم داد.
جواب طرف انگلیس: آنچه میل دارید بکنید و امیدواریم دوستیتان را به ما ثابت بسازید.
مادة 9 ـ پیشنهاد طرف افغانی: هرگاه خانوادة شاه شجاع نظر به قلّت مواشی از بارگیری بماند، تا وقت حرکتشان به سوی هندوستان، محلی را که حالا در بالاحصار در اختیار دارند برای اقامتشان تعیین میکنیم.
جواب طرف انگلیس: موافقت داریم. عزت شاه، عزت درانیهاست و شایستة شما میباشد.
مادة 10 ـ پیشنهاد طرف افغانی: وقتی که اردوی انگلیس به پشاور رسید، باید ترتیبات برای حرکت دوستمحمد خان و سایر افغانها با اموال و عایله و اطفالشان گرفته شود.
جواب طرف انگلیس: موافقت داریم. همة آنها با عزت و سلامتی اعزام خواهند شد.
مادة 11 ـ پیشنهاد طرف افغانی: وقتی که امیر دوستمحمد خان و سایرین به سلامتی به پشاور رسیدند، آنگاه عایلة شاه اجازة عزیمت خواهد داشت تا بعد از عزیمت به محلی که تعیین شده برسد.
جواب طرف انگلیس: موافقت داریم.
مادة 12 ـ پیشنهاد طرف افغانی: چهار نفر مرد انگلیس طور گروگان در کابل خواهد ماند تا وقتی که امیر دوستمحمد خان و سایر افغانها به پشاور برسند و آنوقت به مردان انگلیس اجازة حرکت داده خواهد شد.
جواب طرف انگلیس: موافقت داریم.
تبصره: باید شش نفر گروگان باشد.
مادة 13 ـ پیشنهاد طرف افغانی: سردار محمداکبر خان و سردار عثمان خان عسکر انگلیس را تا پشاور همراهی خواهند کرد و آنها را به سلامتی به آنجا خواهند رسانید.
جواب طرف انگلیس: موافقت داریم.
تبصره: سردار محمداکبر خان.
مادة 14 ـ پیشنهاد طرف افغانی: بعد از حرکت انگلیسها روابط دوستانه دوام خواهد یافت، یعنی اینکه حکومت افغانستان بدون موافقت و مشورة حکومت انگلیس هیچ عهدنامه و رابطه با کدام دولت خارجی برقرار نخواهد کرد و اگر آنها کدام وقتی علیه حملة خارجی کمک بخواهند حکومت انگلیسی از ارسال چنین کمک مضایقه نخواهد کرد.
جواب طرف انگلیس: تا جایی که به ما مربوط است، موافقت داریم. اما در این باره تنها حکمران کل هند صلاحیت دارد. ما بهترین مساعی را به کار خواهیم برد تا دوستی در بین دو دولت قایم شود و به لطف خداوند تعالی این آرزو برآورده خواهد شد و دوستی برای آینده وجود خواهد داشت.
مادة 15 ـ پیشنهاد طرف افغانی: هر کس که با شاه شجاع و انگلیسها کمک کرده و خواهش رفتن را با آنها داشته باشد، برایش اجازه داده میشود. ما مزاحم او نخواهیم شد و اگر آنها در اینجا بمانند، هیچکس از آنها نسبت به آنچه کردهاند بازخواست نخواهد کرد و به بهانهای به ایشان اذیت نخواهد رساند. آنها میتوانند مثل سایر سکنه در این مملکت باشند.
جواب طرف انگلیس: ما یک چند کلمه را داخل کردهایم و عین دوستی خواهد بود اگر شما با آن موافقت بکنید.
مادة 16 ـ پیشنهاد طرف افغانی: اگر کدام نفر از آقایان انگلیس از روی ضرورت متوقف شود، با او تا وقت حرکت با عزت رفتار خواهد شد.
+ ظاهر و باطن فرهنگ
(چشمدیدهای هرات)
اگر کاغذپارههایی را که به اسم نشریه در سراسر کشور منتشر میشود ملاک فرهنگ بدانیم، البته هرات وضعیت فرهنگی درخشانی ندارد. ولی من فردای فرهنگ را در دانشگاه و آموزش و پرورش میبینم. در اینجاها عطش مردم برای آموختن بسیار زیاد است. هر کس میتوانسته وارد دانشگاه شده است. آن که نتوانسته، مکتب میخواند. اگر سنش برای درس روزانه اقتضا نمیکند، شبانه (شپی لیسه) میخواند. اگر او را راه نمیدهند مدرک تقلبی میسازد که تا فلان صنف در ایران درس خواندهام. خلاصه به هر شکلی که هست، جوانان میخواهند درس بخوانند. حاکمیت هرات هم مانعی ایجاد نکرده و حتی تسهیلاتی برای دانشجویان فراهم آورده است. ساختمان کمیساری نظامی را تخلیه کرده و به دانشکدة طب دادهاند. بعضی ساختمانهای اداری دیگر را هم به همین ترتیب به دانشجویان سپردهاند. از این که بگذریم، شوق یادگیری زبان انگلیسی و کامپیوتر هم در میان جوانان بسیار است. کتابهای درسی بیشترین فروش را دارند. دوست دارم سخن اقبال لاهوری را به عاریت بگیرم که
من در این خاک کهن گوهر جان میبینم
چشم هر ذره چو انجم نگران میبینم
دانهای را که در آغوش زمین است هنوز
شاخ در شاخ و برومند و جوان میبینم.
این دانهها، دانشآموزان ابتدایی هستند. اتفاقاً در جلسهای شرکت کردم به مناسبت روز همبستگی کودکان افغانستان. این جلسهای نبود که بزرگان کودکان را بنشانند و برایشان سخنرانی کنند. حتی اجرای برنامه هم به خود بچهها داده شده بود. آنها میآمدند شعر و داستان و مقاله و سرود میخواندند و گویا این نخستین بار بود که به این نسل اجازة رفتن پشت تریبون داده میشد. برگزارکنندة مراسم یونیسف و انجمن ادبی هرات بودند. آقای نظری آریانا داستاننویس مشهور کشور را هم همانجا دیدم که از دستاندرکاران یونیسف است.
خلاصه اگر در هرات در پی ظواهر فرهنگ مثل نشریات و محافل فرهنگی باشیم، قدری مأیوس میشویم، اما اگر قدری ریشهای تر بنگریم، میبینیم که پایههای فرهنگ در مدارس و دانشگاهها نهاده میشوند. محرک اصلی آن هم خود مردم هستند.
اما مراکز رسمی متولی هنر و ادبیات و فرهنگ، چندان رمقی ندارند و بیشتر هویت اداری یافتهاند. رسانهها ضعیفند و غالباً فرمایشی. فرهنگیان هم پراکنده شدهاند و هر یک مشغول به کاری در مؤسسهای یا ادارهای یا دکان و بازاری. احمدضیاء رفعت و احمدسعید حقیقی در کابل هستند. محمدالله افضلی نمایندة وزارت خارجه شده است. سید ضیاءالحق سخا مستوفی هرات شده است. نظری آریانا در یونیسف است. استاد فدایی در مدرسة صادقیه است. محمدآصف رحمانی دکان دارد. نظامالدین شکوهی همچنان. خلاصه هر که از گوشهای فرا رفتهاست. به تازگی جمعی از شاعران، انجمن ادبی غیررسمی قدیم خود را با عنوان انجمن ادبی ناظم هروی فعال کردهاند. البته انجمن ادبی هرات هم فعال است، ولی تحرکی حتی در حد دوران طالبان هم ندارد.
+ وقتی متکدی نان میخواهد...
چشمدیدهای هرات (1)
هرات دوبی افغانستان شده است. پر از ساخت و ساز و دکان و مارکیت و موتر و پول و معامله. گویی شهر از شدت فعالیت اقتصادی در حال انفجار است. تریلیهای پر جنس است که از ایران میآید، یا اجناس ایرانی و یا اجناس ترانزیت خارجی و مخصوصاً وسیله نقلیه. من در عمرم این قدر موتر جاپانی ندیدهام. بعد از ظهرها در خیابانهای هرات نه جای عبور و مرور میتوان یافت و نه جای پارکینگ موتر. از تویوتا پایینتر دیگر خیلی طرفدار ندارد. پراید و دوو و امثال اینها را تاکسی میسازند و کرایهکشی میکنند. بسیار هم ارزان است، یک تویوتای معمولی به قیمتی است که در ایران یک موترسیکل هوندا را نمیدهند. اما این همه موتر فردا چه بر سر ما میآورد، خدا میداند. باز هم آلودگی هوا خواهد بود و شلوغی و مصرفزدگی و انبوهی آهنپاره.
ساخت و ساز هم به سرعت جریان دارد، هم از سوی دولت که بیشتر در اسفالت خیابانها و پارکسازی و میدانسازی بروز میکند و هم از سوی مردم به صورت خانهسازی، آن هم گاه خانههای لوکس که در بالاشهر مشهد و تهران میبینیم با نمای سنگ و شیشة سکوریت. معماری سنتی رو به زوال است. این خانهها هم هیچ تناسبی با این شهر ندارند. به قول مرحوم استاد خلیلی:
خانههایی است در این شهر به تقلید یوروپ
که رسیده سر آن تا غرفات پرنا
همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند
چند جا نامتناسب به کهنپیرهنا.
در مرکز شهر دیگر جای نمانده است. زمینهای مرکز شهر دیگر به قیمتی فروخته میشود که برای سکونت صرف نمیکند. متری حدود سه تا پنج هزار دالر! یک زمین دوصد و پنجاه متری خشک و خالی به پول ایران هزار میلیون تومان آب میخورد و در مشهد با این پول قصری میتوان خرید. از همین روی، شهر در حواشیاش به سرعت رو به گسترش است. زمینهای زراعتی را صاف میکنند و خانه میسازند. این ساختوساز ها نیز غالباً خارج از اصول شهرسازی است و در آینده مشکلآفرین، اما چاره هم نیست. جمعیت شهر به صورت تصاعدی بالا میرود. بسیاری از مهاجرین ساکن ایران که از کابل و دیگر جایها بودهاند، اکنون هرات را برای بودوباش انتخاب میکنند و این هرچند مشکل مسکن را تشدید میکند به رونق اقتصادی و فرهنگی شهر میافزاید. بافت جمعیتی را هم تغییر میدهد. حاکمیت هرات در دوره اول پیروزی با این کار مخالفتی بیهوده کرد ولی اکنون صلاح در آن میبیند که بیشتر مواظب کلاه خودش باشد.
ساخت و ساز دولتی هم بد نیست و حداقل از دیگر شهرها بهتر است، هرچند بیشتر به اسفالت خیابانها و پارکسازی خلاصه شده است. البته در انتقال برق هم کارهایی شده و دو خط برق از ایران و ترکمنستان کشیده شده که اولی کامل شده و ادارات دولتی را برق میدهد. دومی ناتمام است و برای منازل. مردم فعلاً از جنراتورهای محلی خصوصی استفاده میکنند که در هر محل وجود دارند و برق میفروشند با قیمتی بسیار گران. کلاً منابع تولید انرژی گران است، هم برق، هم گاز و هم پترول موتر.
امنیت شهر بیسابقه است. قیود شبگردی نیست. قوماندانبازی نیست. درگیری میان جناحهای قدرت نیست و انداختن نارنجک به خانة داکتر لودین در چند روز قبل، اولین واقعه در نوع خود بود. این را باید مرهون قدرت قاهرة حاکمیت هرات دانست. به محاسن و مشکلات این حاکمیت بعداً میپردازم.
با آنچه گفتهشد، به نظر میرسد وضعیت اقتصاد خیلی بد نباشد. بله، به راستی شهر در حال رشد است، البته بیشتر از رهگذر تجارت، نه صنعت یا کشاورزی. ولی تفاوت سطح اقتصادی بسیار است. کسی مثل صوفی قدوس نصف شهر را از آن خود کرده است. شاید نتوان به راحتی میزان دارایی او را تخمین زد. ولی بسیار کسان هم هستند که نان شب ندارند. دیدن انبوه متکدیان به راستی زجرآور است. وقتی یک متکدی از شما نان خشک را با علاقه میپذیرد، باید بپذیرید که او به آن نان محتاج است. ثروت جامعه به هیچوجه خوب توزیع نمیشود.
خوب، بقیه را میگذارم برای روزهای بعد.


مهربانیها ()