محمدکاظم کاظمی


+ روشنفکر راستین

به بهانه‌ی درگذشت محمداسماعیل اکبر، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی افغانستان.

منتشر شده در روزنامه‌ی جامعه‌ی باز در 11 آذر 1394.

برای من، اسماعیل اکبر نمادی از یک روشنفکر راستین است. من این تعبیر «روشنفکر راستین» را با تعمد انتخاب کرده‌ام. منظورم روشنفکری است که به وظیفه و رسالت اصلی روشنفکران در جامعه آگاه است و به آن عمل می‌کند.

حقیقت این است که روشنفکری در جامعه‌ی ما غالباً یک تعریف دیگر دارد. در تلقی بیشتر افراد جامعه و حتی نخبگان ما، روشنفکر کسی است جدا از جامعه. کسی است که ادعای مردمی بودن دارد، ولی این ادعایش فقط در شعارهایی که برای مردم می‌دهد ـ و گاهی دور از خواست‌ها و نیازهای مردم است ـ خلاصه می‌شود و در رفتارهایی از جنس کافه‌نشینی و حضور در محافل و مجامع نخبگان و یا سکانداری در مطبوعات، به ویژه دنیای مجازی، و برای مردم حکم صادر کردن و تعیین تکلیف کردن و با باورها و اعتقادات آنان سر ناسازگاری داشتن.

روشنفکران ما غالباً از مردم فاصله دارند، از مردم بی‌خبرند و در عین حال تمایلات خود را به عنوان خواست و نیاز مردم مطرح می‌کنند. ادعای رهبری فکری جامعه را دارند، ولی فاصله‌شان با مردم آن قدر زیاد است که مردم آن‌ها را نمی‌بینند تا به دنبالشان حرکت کنند. و باز اگر حرکت کنند چه می‌شود؟ مسیری که آن‌ها پیشنهاد می‌کنند، گاهی خلاف جهتی است که مردم می‌پیمایند و یا باید بپیمایند.

بسیاری از روشنفکران ما رفتاری و گفتاری ضد دینی دارند، آن هم در جامعه‌ای دین‌مدار که هنوز در فهم سنتی از دین گرفتار است. بسیاری از آن‌ها با آداب و رسوم و سنن کشور سر ناسازگاری دارند، در حالی که در زندگی خودشان حتی نمی‌توانند این آداب و سنن را به کنار نهند.

از جانبی دیگر بسیاری از روشنفکران ما اهل نظریه هستند نه اهل عمل. اهل گفتار هستند نه اهل پندار. حتی گاهی اهل گفتار هم نیستند و فقط اهل پندار هستند.

بسیاری از این‌ها با زبان مردم سخن نمی‌گویند؛ اصطلاحات خاص خود دارند؛ سخنشان برای مردم غیر قابل فهم است و دور از دسترس. حتی گاهی خودشان نمی‌دانند چه می‌گویند و فقط تظاهر به طرح مطلب می‌کنند. از انسان‌دوستی، آزادی عقیده، آزادی مطبوعات، آزادی زنان، برابری اقوام و طبقات اجتماعی سخن می‌گویند، اما در خانه‌شان نوکر و پیشکار دارند و با خانواده‌شان خشونت می‌ورزند و در نشریه‌ای که کار می‌کنند، حتی یک نظر مخالف را برنمی‌تابند. گاهی کم‌شکیب‌ترین آدم‌ها در برابر افکار مخالف، همین طرفداران آزادی عقیده‌اند.

روزگاری روشنفکران چپ با گرایش‌های تند و ناشکیبانه‌ی خود مملکت را تباه کردند؛ زمانی روشنفکران دینی و اکنون نیز روشنفکران غیردینی. ودر این میان به گمان من اسماعیل اکبر رشنفکری بود از جنسی دیگر. از آن گونه‌ای که در مملکت ما متأسفانه بسیار نبوده است.

من با استاد اکبر بدان مایه حشر و نشر نداشته‌ام که بتوانم تصویری دقیق از او عرضه کنم. البته مطالب و گفتگوهایی از ایشان خوانده بودم و در مقاطعی از زمان که استاد اکبر در مشهد بود و چند روزی را میزبان ایشان بودیم و نیز باری در کابل دیدار ایشان از نزدیک برایم میسر شد، ولی این در حدی نبود که برای این تصویر دقیق کفایت می‌کند. با این هم بعضی از خصایل ایشان را از این منظر عرض می‌کنم.

بر خلاف غالب روشنفکران ما، اسماعیل اکبر مرد عمل بود و مرد حضور در عرصه سیاست و اجتماع. سال‌ها تجربه فعالیت‌های تشکیلاتی و سیاسی داشت و بخش مهمی از عمرش را در مبارزه‌ای عملی گذرانده بود و عوارض جسمی سال‌های سختی و زندان و مبارزه را با خود داشت.

باز بر خلاف بسیاری از روشنفکران ما که دگم‌اندیش و انعطاف‌ناپذیرند، او فردی بود که یک سیر طولانی از تحولات فکری را گذرانده بود، از تعلق فکری به جریان‌های چپ بگیرید، تا دلبستگی به ادب و عرفان اسلامی. از این نظر او به معنی واقعی کلمه روشنفکر بود، یعنی انسانی خردورز که اگر در نتیجه مطالعات و اندیشه‌هایش ناچار باشد همه باورهای پیشین خود را به کنار نهد، جرئت و توان این کار را داشته باشد.

برخلاف بسیاری از روشنفکران ما که نوعی تکبر علمی و رفتاری دارند، او انسانی بود بسیار فروتن، صمیمی و خوش‌برخورد. با آن که در عمل جزء متدینان معمول به حساب نمی‌آمد، بسیاری از آموزه‌های دینی را در او می‌دیدیم. در سخت‌ترین شرایط زندگی، قانع بود و با کمترین داشته‌ها می‌ساخت. هیچ‌گاه و در هیچ مرحله از دشواری‌های شدید جسمی و معیشتی، خنده را از لبانش دور ندیدیم و هیچ‌گاه شکایتی و شکوه‌ای از وضعیت شخصی خودش، از او نشنیدیم. با همه تجربه‌های سیاسی و مبارزاتی که انسان‌ها را خشن و تند می‌سازند، به شدت لطیف بود و رقیق‌القلب.

بسیار اهل مطالعه بود. هم کتابخانه‌ای غنی داشت و هم از همه محصولات ادبی و علمی روزگار باخبر بود. من در کتابخانه‌اش در کابل، حتی کتاب‌های تخصصی در مورد فن کتاب‌آرایی و ویرایش را می‌دیدم که هیچ‌گاه و در کتابخانه هیچ ناشر و ویراستاری ندیدم.

بسیاری از روشنفکران گمان می‌برند که به اعتبار این که این‌ها نخبگان جامعه هستند، خانواده‌شان باید جور همه رفتارها و مقتضیات زندگی آنان را بکشند. بسیار نخبگان هستند که از بس غرق در عالم خویش‌اند، فرزندانشان هیچ بهره‌ای از تربیت علمی و اجتماعی آنان نمی‌برند و به حال خود رها شده‌اند. ولی اسماعیل اکبر فردی بود بسیار مهربان و مسئول نسبت به خانواده و بسیار جدی در پرورش علمی و تربیتی فرزندان خود. فرزندان فرهیخته و دانشمند اسماعیل اکبر، بهترین نشانه این سخن هستند، گذشته از فرزندان معنوی بسیاری که این مرشد معنوی پرورده است و تأثیر گرفتن از منش و دانش او معترف‌اند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: یادبودها
comment مهربانی‌ها () لینک

+ اولین معلم

امروز به مناسبت روز معلم، می‌خواستم از معلمان زندگی‌ام بگویم، از کسانی که در تکوین شخصیت ادبی و اجتماعی‌ام نقش داشتند. چند نام را در نظر گرفتم، ولی به اولین معلم که رسیدم، دیدم فعلاً نمی‌توانم کسی را در کنار او بگذارم، به ویژه که امروز مناسبت دیگری هم دارد و آن روز پدر است.

به راستی پدرم اولین و بهترین معلم من بود. اکنون که سال‌های دور می‌نگرم و آموخته‌هایم را مرور می‌کنم، می‌بینم که بیشتر آن‌ها سهم پدرم است.

اول چیزی که در کودکی از او یاد گرفتم، علاقه به کارهای فکری بود. پدر علاقه بسیاری به سرگرمی و کار فکری داشت و این علاقه را به فرزندانش هم منتقل کرد. مثلاً مشاعره یکی از سرگرمی‌های خانه ما بود. پدرم حافظه بسیار خوبی داشت و در مشاعره هم ماهر بود. این مشاعره‌ها مرا به دنیای شعر کشاند. من به راستی بخشی از شاعری‌ام را مدیون همان مشاعره‌ها هستم.

دیگر سرگرمی ما، معماها و بازی‌های فکری بود. در آن وقت‌ها در شب‌نشینی‌ها و تفریح‌ها و رفت و آمدهای خانوادگی ما این چیزها بیشتر رایج بود. هم اکنون بسیاری از چیستان‌ها و معماهایی که من به جوان‌ترها می‌گویم، حاصل محفوظات آن زمان است. و پدر شطرنج‌باز ماهری بود. من هر وقت در بازی با بزرگ‌ترها بند می‌ماندم، از او یاری می‌گفتم.

در کنار این‌ها اطلاعات دینی و تاریخی او بسیار بود و این پنجره‌ای دیگر برایم گشود به جهان دین و دانش و کتاب و کتاب‌خوانی، چنان که اولین کتاب‌هایی که در زندگی خواندم، کتاب‌های پدرم بود. بسیاری از آموزه‌های عقیدتی و دینی نیز حاصل شاگردی نزد اوست. به خاطر می‌آورم که باری این سؤال را من یا کسی دیگر از او طرح کرد که «آیا خدا می‌تواند ما را از قلمرو قدرت خود بیرون کند؟ اگر می‌تواند پس باید پذیرفت که جایی خارج از قلمرو قدرت او وجود دارد. اگر نمی‌تواند، باید پذیرفت که قدرت خداوند محدود است.» پرسش سختی بود. ولی پدرم بدون درنگ گفت: «این امر محال است و قدرت به امر محال تعلق نمی‌گیرد. قدرت در مورد کاری قابل طرح است که ممکن باشد نه محال.» و این دقیق‌ترین پاسخ برای این پرسش بود، همان پاسخی که در کتاب‌های عقاید هم گفته شده است.

اما این بخشی از آموزه‌ها بود. او همچنان که اهل فکر و اندیشه و ادب بود، اهل کارهای فنی هم بود. تقریباً در همه این فنون مهارت کامل داشت، از نجاری و برق‌کشی و لوله‌کشی بگیرید تا تعمیر لوازم منزل و ماشین. باری در کابل یک خانه دوطبقه را که سیستم لوله‌کشی نداشت، دونفری لوله‌کشی کردیم، به طور کامل با پمپ آب و آب‌گرم‌کن و منبع پشت بام. و من از آنجا لوله‌کشی یاد گرفتم که تا کنون به دردم خورده است. یک بار دیگر پدرم و پسرخاله‌ام یک موتور فولکس را به طور کامل پیاده کردند و دوباره بستند. حتی رینگ و پیستون آن را. از این کارهای فنی تنها چیزی که درست یاد نگرفتم و در آن شاگرد تنبلی بودم، برق‌کشی بود. هنوز هم در شناختن فاز و نول مشکل دارم و هر وقت دست به این کارها زده‌ام، چند بار فیوز پرانده‌ام و چند بار خودم را به برق داده‌ام.

ولی به گمان من همه چیزها به یک سوی و درس کار و زندگی به یک سوی. پدر آدمی بود بسیار متعهد و مسئول نسبت به جامعه. نسبت به هر کسی که به نوعی با او وابستگی داشت، همان قدر احساس مسئولیت می‌کرد که نسبت به اعضای خانواده خود. حتی اگر آن شخص، یکی از اقوام دور بود یا یکی از همسایگان یا دوستان و آشنایان. اگر کسی برای رفع مشکلش به او مراجعه می‌کرد، آن قدر نسبت به او احساس مسئولیت می‌کرد که ما در شگفت می‌ماندیم و حتی گاهی ملامتش می‌کردیم که در این وضعیت جسمانی و زندگی مادی معمولی، چگونه می‌تواند به این کار رسیدگی کند. گاه این مشکل، یک دعوای خانوادگی بود، یا نیاز یک بیمار به پیوند کلیه، یا نیاز یک مدرسه خودگردان به کمک. و پدرم در این مواقع همه دوستان پولدارش را برای این کار بسیج می‌کرد و آن‌ها را به زور یا رضا در این کار درگیر می‌ساخت. این عکس در یکی از این مدارس گرفته شده است و شادروان سید اسماعیل بلخی یکی از تاجران نیکوکار ما هم در آن دیده می‌شود، همان که در کنار دیوار ایستاده است.


من اعتراف می‌کنم که در فراگرفتن این درس هم کامل نبودم. احساس مسئولیت من در حوزه‌هایی خاص محدود ماند و نه همه امور و همه اشخاص.

درس دیگر، پرکاری بود و ماندگی‌نشناسی در کار. از همه چیز زندگی کار را بیشتر دوست داشت و تا واپسین سال‌های عمر از کار و فعالیت بیرونی دست نکشید. در سنین پیری بود که کار تأسیسات امید گاز در هرات را به عهده گرفت و کارهای ساختمانی یک سیستم تأسیساتی گاز را سرپرستی کرد. این عکس‌ مربوط به همان زمان است. او در آن با یکی از مهندسان، در محل در حال بررسی نقشه‌ی تأسیسات است.


ولی آنچه از پرکاری مهم‌تر بود، باز احساس مسئولیتش در کیفیت کار بود. هیچ‌گاه سرسری کار نمی‌کرد. هر کاری که می‌کرد، دوست داشت درست و کامل انجام شود. به قول مردم هرات، اهل «کلوخ به آب گذاشتن و از آب گذشتن» نبود. کاری را که انجام می‌داد، طوری می‌کرد که برای سال‌ها قابل استفاده باشد. مثلاً باری قرار شد که یک اتاقک برای کار کامپیوتر و کتاب‌های من در پشت بام منزل بسازیم. چیزی که در نظر من بود چهار دیوار بود با یک سقف و احتمالاً پریز و یک چراغ که به صورت روکار سیم‌کشی شده باشد. ولی او به این کار قانع نشد. همه سیستم برق آن اتاق را با چندین چراغ و پریز برق و حتی خط تلفن و کانال کولر درست کرد، انگار یک واحد مسکونی می‌سازد. حتی سیستم برق را به صورت توکار انجام داد که خیلی‌ها در خانه مسکونی هم این کار را نمی‌کنند. آن اتاق، سال‌ها اتاق کار من شد و اکنون کسانی که بعد از ما در آن خانه زندگی می‌کنند، از آن اتاق استفاده مسکونی می‌برند.

و من هم یاد گرفتم که هر کاری را طوری بکنم که سال‌ها قابل استفاده باشد. اگر کتابی می‌نویسم، طوری بنویسم که با اطمینان به چاپ‌های متعدد برسد. اگر کتابی را صفحه‌آرایی می‌کنم، طوری کار کنم که قالب صفحه‌‌آرایی برای ده‌ها کتاب دیگر هم قابل استفاده باشد. حتی اگر عکسی را اسکن می‌کنم، طوری مراقبت کنم که بیست سال بعد هم در دسترس باشد. همه کارها به گونه‌ای بشود که ما و نسل‌های بعد از آن‌ها بهره ببریم.

........................

این احساس مسئولیت در کار، درست بزرگی است که من از این اولین و آخرین معلم زندگی‌ام گرفتم و بیش از همه درس‌های دیگر ارزش داشت. هرچند در عمل به پای پدر نرسیدم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: محمدکاظم کاظمی و یادبودها

+ عاصی در ایران

در آستانه‌ی بیستمین سالگرد درگذشت شاعر گرانقدر عبدالقهار عاصی، می‌کوشم که روایتی مبتنی بر چشمدیدهای عینی یا شنیدنی‌های دست اول، از حضور او در ایران فراهم کنم. بسیاری از لحظه‌های حضور عاصی در ایران، شاید برای دوستداران او مبهم و حتی سؤال‌برانگیز باشد. از همین روی، روایت آن‌ها از سوی من خالی از فایده نیست.


شاید به نظر خوانندگان گرامی، بسیاری از آنچه در این سطور گفته می‌شود، مسایلی پیش پا افتاده باشد. ولی من فکر می‌کنم که هر یک از این چشمدیدها، می‌تواند بخشی از پازل زندگی عاصی را تشکیل دهد، زندگی‌ای که روشن‌شدن هر دقیقه‌ی آن برای ما ارزش دارد.

این مطلب با تصویرهایی مناسب موضوع همراه شده است. کیفیت تصویرها در اینجا بسیار نیست. نسخه باکیفیت آن تصویرها را در صفحه فیس‌بوک من می‌توانید بیابید. در آنجا همین مطلب در شش قسمت منتشر شده است، با تصویرهایی بیشتر و دستخط‌هایی از عاصی.

https://www.facebook.com/mkazemkazemi.page

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: یادبودها و شاعران فارسی

+ در حاشیه‌ی سفر به گناباد

سفری با خانواده به گناباد و حضور در جلسه و شب شعر شاعران گنابادی در این دو روز برایم سعادتی بود. آنچه به لذت این سفر افزود، میزبانی گرم دوستان شاعر، اهل قلم و مسئولان فرهنگی گناباد بود، به ویژه جناب صادق ایزدی گنابادی که چند سالی است به دوستی با ایشان مفتخرم و از آثار قلمی و به ویژه‌ نقدهای دقیق او بر شعرها و دیگر نوشته‌هایم بهره‌مند.


(از راست: صادق ایزدی گنابادی، محمدکاظم کاظمی، ابوالحسن دلشاد)

-------------------------------------------------------------------------------------

و بازدید از بعضی جای‌های دیدنی گناباد برایم خاطره‌انگیز بود، به ویژه موزه مردم‌شناسی که در آن نشانه‌هایی از صنعت، کشاورزی و زندگی مردم گناباد تصویر شده بود. من در میان این مردم و این آثار تاریخی، گویا خود را در هرات حس می‌‌کردم. جدا از این که لهجة مردم گناباد بسیار نزدیک به لهجه مردم هرات است و بسیاری از واژگان کهن فارسی هروی را در آن می‌توان یافت.

گناباد شهر شیخ بهلول گنابادی است، آن مظهر زهد و تقوا و جوانمردی. کسی که پدرم از سال‌های حضور او در افغانستان حکایت‌ها و خاطرات بسیاری نقل می‌کرد.

و نیز بزرگ‌ترین و کهن‌ترین کاریز (قنات) دنیا که در گناباد است، کاریزی به طول 35 کیلومتر که عمق آن در در انتها، به 350 متر عمق می‌رسد، یعنی نزدیک به ارتفاع برج ایفل. کاریز  آنچه در مورد این کاریز برایم جالب بود، روایتی بود که جناب ایزدی و دلشاد از یک مقنی (چاه‌کن) هراتی نقل می‌کردند به نام عبدالغفور که سال‌ها پیش و در زمانی که بخشی از این کاریز کور شده بوده است، با مهارت و جرأت تمام در پی گشایش آن برمی‌آید. در حالی که هیچ‌کس دیگر، حتی مقنیان حرفه‌ای ایرانی را توان و جرأت آن کار نیست، عبدالغفور با دو همکارش در دل قنات درمی‌آید و با گشودن یک کانال فرویخته آن، آب این قنات کهن را بیست درصد افزایش می‌دهد. اکنون قریب به ده سال است که مردم گناباد از این آب بهره‌مندند و از این پیرمرد که اکنون نمی‌دانند در کجای افغانستان است، با نیکی و احترام تمام یاد می‌کنند. از لحاظ فنی، کاری که این چاه‌کن افغان برای این کاریز می‌کند، یعنی هدیه‌کردن هر ثانیه حدود صد لیتر آب به این شهر کم‌آب، در طول پانزده سال از آن زمان تا کنون و چه بسا سال‌ها بعد. بله گویا نشان دست این مردم ما نه بر سنگ سنگ بناها، که در دل کاریزها هم بر جای است و مهرشان در قلوب بسیاری از مردم این کشور نیز.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: یادبودها

+ سیاست و اجتماع‌، در پرتو شعر مذهبی‌

در نکوداشت سید رضا مؤید شاعر پیشکسوت مذهبی مشهد.

‌ این مطلب به مناسبت مراسم بزرگداشت ایشان در تیرماه 1390 برای روزنامه‌ی شهرآرا مشهد نوشته شد.

شاعر پیشکسوت‌، جناب سید رضا مؤید آشکارا شاعری مذهبی‌سراست و بیجا نیست اگر بگوییم قریحه‌ی ادبی‌اش را وقف سرایش شعرهایی برای بزرگان دین و مناسبتهای مذهبی کرده است‌. اما آنچه در شعر مذهبی ایشان برجستگی دارد، این است که او مدح و منقبت معصومان و یادکرد از مناسبتها را منفک و بریده از وقایع روز طرح نمی‌کند و همواره نیم‌نگاهی به مسایل سیاسی و اجتماعی عصر خویش دارد. چنین است که ما در آثار مؤید با شعری سرزنده‌، درگیر و متعهد مواجهیم‌.


     نباید انکار کرد که شعر مذهبی سنتی ما تا قریب به نیم قرن پیش از اجتماع‌، انسان و مسایل او بریده بود و اختصاص یافته بود به مدح و منقبت بزرگان‌، آن هم به صورت تجلیل‌وار که نتیجه‌اش هم ستایشهای کلی و کلیشه‌ای و غالباً ناکارآمد بود. جنبه‌ی هدایتگری‌ِ رفتار و گفتار معصومان برای انسانهای عصر و بهره‌گیری از معارف دین و سیره و روش زندگی بزرگان‌، در این شعرها غایب بود. این گرایش تا همین اکنون هم کمابیش در شعر مذهبی ما دیده می‌شود.

     اما در مقابل‌ِ این گرایش‌، گروهی از شاعران هم بودند که با تأثیرگیری از آموزه‌های انقلابی متفکران و مصلحان دینی‌، به ویژه در دهه‌های چهل و پنجاه‌، به شعر مذهبی با رویکردی سیاسی و اجتماعی عنایت نشان دادند. این چیزی است که از چند سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی‌، در حلقه‌های شاعران مذهبی و در عین حال انقلابی و اهل مبارزه به روشنی هویداست‌، به ویژه در شهر مشهد. یکی از شاعرانی که با این گرایش پای به میدان می‌گذارد، سید رضا مؤید است‌. تا جایی که من مطالعه کردم‌، کمتر شعری از ایشان می‌توان یافت که از اشاره‌هایی به مسایل روز خالی باشد. او نه تنها در شعرهای عاشورایی‌، که حتی در آثار که به مناسبت اعیاد و جشنهای ولادت سروده شده و کمتر وجه سیاسی و اجتماعی دارد، از این مضامین و موضوعات غافل نیست‌، چنان که در این شعر به مناسبت سالگرد مبعث حضرت رسول اکرم‌(ص‌) می‌بینیم‌.

     بعثت خاتم‌النبیین است‌

     روز ناموس و غیرت و دین است‌

     روز در هم شکستن بتهاست‌

     روز سرکوبی شیاطین است‌

     ملاحظه می‌کنید که شاعر به سبک اغلب شاعران مذهبی‌سرای قدیم مثلاً نمی‌گوید «ساقیا برخیز و پیاله بده که بعثت حضرت رسول رسید و گلها و شکوفه‌ها باز شد و مرغان در چمن به نوا درآمدند» و از این قبیل سخنانی که در بسیاری از شعرهای مذهبی یکی دو قرن اخیر رایج بوده است‌. او حتی این عید را هم روز در هم شکستن بتها و سرکوبی شیاطین می‌داند. جالب این که در نظر شاعر، وظیفه‌ی انسان مسلمان در این ایام نیز نه فقط نشاط و شادمانی است‌، بلکه‌

     اندر این عید پاک اسلامی‌

     آن مسلمان سزای تحسین است‌

     که بکوشد علیه جهل و فساد

     وآن ستمگر که دشمن دین است‌

     نکته‌ی جالب دیگر این است که تصویری هم که شاعر از حضرت پیامبر ترسیم می‌کند، یک شخصیت دست‌نیافتنی نیست که به قول جمال‌الدین اصفهانی شاهراهش از بر سدره باشد و بارگاهش قبه‌ی عرش باشد و مسندش ورای افلاک باشد و هر آنچه سمت‌ِ حدوث دارد، در نزد او خاشاک‌. نه‌، او کسی است که برای دفع ستم آمده است و با تهیدستان هم‌غذا می‌شود:

     چون محمد برای دفع ستم‌

     مرد شایسته‌ای به پا خیزد

     با سپاه عدالت و تقوا

     بهر پیکار اشقیا خیزد

     با تهیدست هم‌غذا گردد

     با ستمکار در غزا خیزد

     اینها سخنانی است که انسان امروز را سخت به کار می‌آید. چنین است که می‌بینیم شعر جناب سیدرضا مؤید هرچند از نظر قالب و سبک بیان کمابیش در اسلوب کهن سیر می‌کند، از نظر مضامین و مفاهیم بسیار امروزی می‌شود و سرشار از آموزه‌های انقلابی و اجتماعی‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

+ درنگی در شخصیت شعری شادروان استاد سعادتملوک تابش

«آیینه مهر» عنوان یادنامه‌ای است برای شادروان استاد سعادتملوک تابش شاعر معاصر افغانستان. این کتاب به کوشش جناب محمدرفیع اصیل یوسفی گردآوری شده است. ناشر آن انتشارات بدخشان است و بانی نشر آن، مؤسسه خیریه امام جواد(ع). با قدردانی از این اقدام نیک و ارزشمند فرهنگی، مقاله‌ای را که از من در این کتاب گنجانده شده است پیشکش شما می‌کنم.

 

 

تمهید

 

شادروان سعادتملوک تابش انسانی بود جامع‌الاطراف با ابعاد گوناگون شخصیتی و فعالیتهای گسترده‌ی فرهنگی‌. برای شناخت چنین بزرگانی باید از جوانب گوناگون نگریست و آن هم به وسیله‌ی کسانی که در این جوانب و ابعاد مختلف صاحب صلاحیت باشند. من در این نوشته بناچار بنا بر بضاعت اندکی که دارم‌، به ویژگیهایی کلی در مورد شعر ایشان می‌پردازم‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

+ رونمایی از کتاب استاد فدایی هروی

هفته قبل افتخار داشتیم که در جلسه رونمایی از آخرین کتاب استاد براتعلی فدایی شرکت کنیم. مطالبی در مورد این جلسه برای مطبوعات نوشته بودم که اینک پیشکش شما نیز می‌کنم.

 

در مراسمی با حضور جمعی از اهل ادب و مسئولان فرهنگی، از خدمات پنجاه‌ساله براتعلی فدایی هروی شاعر پیشکسوت افغانستان تقدیر شد. در این مراسم که از سوی مؤسسة خیریة سیدالشهدا(ع) و به مناسبت سالگرد قیام تاریخی 24 اسفند 1357 مردم هرات برگزار شده بود، هم‌چنین از کتاب «گنج در ویرانه» آخرین مجموعه شعر استاد فدایی رونمایی شد.

سیدابوطالب مظفری شاعر معاصر افغانستان در این جلسه از نقش مستقیم و غیرمستقیم استاد فدایی در پرورش یک نسل از شاعران معاصر افغانستان سخن گفت و خود و هم‌نسلانش را از ثمرات فعالیت‌های فدایی و امثال او دانست. هم‌چنین محمدکاظم کاظمی دیگر شاعر افغانستان به شاخصه‌های شعر و شخصیت استاد فدایی پرداخت و توجه خاص شاعر به مسایل سیاست و اجتماع و روحیة انقلابی‌گری ایشان را ستود. هم‌چنین در این محفل پیامی از سوی ریاست محترم حوزة هنری خراسان رضوی قرائت شد.

استاد براتعلی فدایی، در سال 1308 در هرات افغانستان متولد شد. از دوازده‌سالگی به شعر گفتن پرداخت. در دهة چهل مدتی مسئولیتی دولتی داشت، ولی به خاطر افشاگری‌ها و انتقادهایش نسبت به بعضی نابسامانی‌ها ، ناچار به استعفا شد. او با شروع جنگ و جهاد علیه حکومت مارکسیستی افغانستان در سال 1358 به مشهد مقدس کوچید و به سرایش شعر علیه متجاوزان روسی و دولت دست‌نشاندة آنها پرداخت. او در همین زمان مسئول انجمن شاعران مهاجر افغانستان بود. فدایی پس از پیروزی مجاهدین به زادگاهش برگشت و تا کنون در آنجا زندگی می‌کند. اکثر شاعران چند دهة اخیر شهر هرات، خودشان را شاگرد او می‌دانند. فدایی در قصیده و غزل، توانایی بسیاری از خود نشان داده و خصوصاً مناقب و مراثی ایشان در میان مردم شهرت دارد. مناعت طبع و اخلاق درویشی، از او شخصیتی محبوب ساخته است. تا کنون مجموعه شعرهای «حریم راز»، «چامه‌ها و چکامه‌ها»، «راه روشن» و «گنج در ویرانه» از ایشان منتشر شده است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و گزارش و یادبودها

+ حسینی و بیدل

تهمید

شادروان حسن حسینی شاعری بود جامع‌الاطراف و صاحب فعالیتها و آثاری در زمینه‌های گوناگون‌ِ سرایش و نگارش‌. یکی از این سلسله فعالیتها، آثار و خدمات او در معرفی و شناخت شعر میرزا عبدالقادر بیدل شاعر بزرگ فارسی به جامعه‌ی ادبی ایران است‌.


     شاید سخن درباره‌ی عوامل گمنام‌ماندن بیدل‌، شاعری چنین توانا و قدرتمند، آن هم در کشوری که همه شاعران در آن قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند ـ به ویژه اگر درگذشته باشند و به رفتگان پیوسته باشند ـ سخن را قدری به درازا بکشاند و ما را از مسیر اصلی بدر برد. در اینجا این قدر می‌توان گفت که از شگفتیهای روزگار بود که شاعری در پایه و مایه‌ی میرزا عبدالقادر بیدل قریب به دو قرن‌، در یکی از کانونهای اصلی زبان فارسی دری چنین گمنام ماند، با آن که در خارج از این قلمرو، یعنی در افغانستان و ماورأالنهر از سه‌، چهار شاعر بزرگ زبان فارسی شمرده می‌شد.

     باری‌، قریب به سه دهه است که به بیدل در ایران به چشم یک گنج مکشوفه نگریسته می‌شود و به حسن حسینی به چشم یکی از کاشفان فروتن این گنج‌. ما در این یادداشت‌، می‌کوشیم که ارتباط حسن حسینی و بیدل را در سه آیینه به تماشا بنشینیم‌.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی و کتاب و یادبودها

+ صفحه‌ای از یک فهرست

تصویری که می‌بینید، یک صفحه از فهرست تفصیلی جلد دوم کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ» شادروان میر غلام‌محمد غبار است که من این روزها مشغول تنظیم آن هستم. این فهرست را استاد ارجمند جناب دکتر محمدسرور مولایی برای این کتاب استخراج کرده‌اند و قرار است که در چاپ جدید کتاب توسط انتشارات عرفان گنجانده شود. (البته اگر خانواده‌ی محترم غبار بدین کار رضایت دهند.)


متن کامل این فهرست حدود یکصد صفحه است و من فقط یک صفحه از آن را به طور نمونه اینجا آورده‌ام. همین یک صفحه عظمت کاری را که جناب دکتر مولایی با دقت و حوصله‌ی تمام برای این کتاب ارزشمند انجام داده‌اند، نشان می‌دهد. در این فهرست حدود هزار مدخل وجود دارد و برای هر مدخل، همه مباحثی که در کل کتاب در مورد آن شخص یا جای آمده است، با تفصیل و با قید شماره صفحه فهرست شده است. این فهرست کار پژوهشگران و خوانندگان کتاب را بسیار سهل می‌کند. شما مثلاً می‌خواهید در مورد «زندان‌های دوران محمدنادر خان و محمدهاشم خان و زندانیان آنها» تحقیق کنید. آنگاه کافی است که به حرف «ز» بروید و مدخل‌های «زندان‌ها»، «زندانیان» و امثال اینها را ببینید. در اینجا یک شرح فشرده از کل وضعیت زندانها و زندانیان، شکنجه‌ها، زندان‌بانان، شکنجه‌گرها و همه مسایل مربوط به این موضوع آمده است، آن هم با قید صفحه به گونه‌ای که می‌شود به راحتی به همان صفحات از کتاب مراجعه کرد.

من نمی‌دانم که جناب دکتر مولایی برای استخراج این فهرست مفصل صدصفحه‌ای چقدر وقت صرف کرده‌اند. ولی با توجه به این که وارد کردن این فهرست در کامپیوتر (که هنوز تمام هم نشده است) توسط من و همکارم خانم معصومه احمدی تا کنون حدود 150 ساعت وقت گرفته است، می‌شود میزان زحمتی را که ایشان کشیده‌اند، حدس زد، چون دشواری و زمان‌گیری استخراج فهرست و آن هم با دست، فقط برای کسی محسوس است که باری چنین کاری کرده باشد، و آن هم برای یک کتاب تاریخی که سرشار است از اسامی اشخاص و جایها. و این تازه تنها کار دکتر مولایی نیست. کار عظیم ایشان در این سالها تصحیح کتاب «سراج‌التواریخ» بوده است که از جهاتی بسیار دشوارتر از این است و حساس‌تر.

اینها را برای این نوشتم که در همین مقام، ادای احترامی کرده باشم به جناب دکتر مولایی که سال‌هاست با خستگی‌ناپذیری مشغول کارهایی از این دست بوده‌اند و حاصل قریب به نیم قرن کار پیوسته‌شان دهها عنوان کتاب ارزشمند است.

در ضمن این نکته نیز واضح می‌شود که وقتی سخن از ویراستاری و آن هم ویرایش کتابی تاریخی می‌رود، نباید تصور کرد که ویراستار فقط می‌نشیند و «میشود»ها را «می‌شود» می‌سازد یا «زنده‌گی» را به «زندگی» بدل می‌کند یا نقطه و ویرگول در متن می‌گذارد. آنچه در ویرایش کتاب فرساینده و دشوار است، کارهایی از قبیل استخراج فهرست است که متأسفانه از چشم ما غالباً پنهان می‌ماند و ما تصور می‌کنیم که این همه کتاب مرجع، متون ادب و تاریخ، همین طور خودبه‌خود دارای فهرست شده‌اند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: ویرایش و یادبودها

+ جعفریان و افغانستان

این مطلب در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان در سلسله ویژه‌نامه‌های «حکایت شاعر» چاپ شد. «حکایت شاعر» از سوی واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری منتشر می‌شود. در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان مطالب خواندنی بسیاری در مورد او می‌توان یافت.

نمای اول‌

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌

یک خاکریز بین تو و من درست شد

و این خاکریز که بین ما درست شد، همه چیز را در این قلمرو وسیع زبانی‌، این وطن مشترک فرهنگی به دو نیم کرد. نه‌، چه می‌گویم‌؟ به دو نیم هم نکرد، که دو نیمه پنداشته شد. این خاکریزی بود که در ذهن ما مردم همزبان شکل یافته بود، وگرنه اگر نیک بنگریم‌، هیچ کشوری از همسایگان و غیرهمسایگان را از نظر فرهنگی به ایران نزدیک‌تر از افغانستان نمی‌توان یافت‌.

     دین مشترک‌، زبان مشترک‌، ادبیات و هنر مشترک‌، خط مشترک‌، تاریخ مشترک‌، مفاخر مشترک‌، فرهنگ عامیانه‌ی مشترک‌، تقویم مشترک و... در میان این همه‌، خاکریزی زده شد، در زمانی که دیگر مردم دیوارهای شصت‌ساله را برمی‌دارند.

     مرا به مرزهای سیاسی کاری نیست و دلایل و عوامل این افتراق هم در اینجا بازگوکردنی نیست که این رشته سری دراز دارد. و باز در این که این بیگانگی دو ملّت همزبان به راستی چه خسارتها به بار آورد و در همه شئون زندگی ما اثر گذاشت‌، بسیار سخنها می‌توان گفت که درپیچیدن بدانها ما را از هدف اصلی‌مان در این نوشته دور می‌دارد.

     باری‌، چنین شد که تا قریب به سه دهه پیش‌، آنچه از افغانستان در ذهن مردم و حتی نخبگان ایران ترسیم می‌شد کشوری بود با مردمی بیگانه‌، ناآشنا با فرهنگ و ادب فارسی و فاقد افتخاراتی در ادبیات و هنر. پس بی‌سبب نبود اگر جوان ایرانی در پشت ویترین کتابفروشی‌ای «شوهر آهو خانم‌» علی‌محمد افغانی را ببیند و به دوستش که کنارش ایستاده است‌، با تعجب بگوید «افغانی و کتاب‌؟». و نیز عجیب نبود اگر مجری برنامه‌ی رادیو در ایران از من بپرسد که «شما زبان فارسی از کجا آموختید؟» به راستی چه چیزی از ادبیات فارسی آن سامان به ایران راه یافته بود؟

     در سالهایی که «راقم این سطور» (به قول ادبا) از آن ورطه رخت بدر برده و از بد حادثه اینجا به پناه آمده بود، تنها شاعر افغانستان در چشم مردم ایران‌، استاد خلیل‌الله خلیلی بود، آن هم در میان خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌، یعنی گروه خاصی از شعرا که خود گروه خاصی از اهل قلم و اینها خود گروه خاصی از نخبگان و اینها خود گروه خاصی‌... بگذریم‌، از ادبیات داستانی و سینما و خط و نقاشی دیگر هیچ نپرسید. به واقع آن کتاب رمانی هم که اسم «افغانی‌» بر روی جلد داشت از یک نویسنده‌ی ایرانی بود.

به «ادامة مطلب» مراجعه کنید.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱

+ سبویی از دریا

یادداشتی در نکوداشت دکتر محمدسرور مولایی‌

برای ویژه‌نامه نکوداشت ایشان در ششمین جشنواره‌ی قند پارسی که در اسفند 1390 در تهران برگزار شد.

در ذهنم به دنبال اولین جایی می‌گردم که نام دکتر محمدسرور مولایی در آن ثبت است‌. کنگره‌ی شعر دانشجویان کشور در سال 1369 در کرمان را به خاطر می‌آورم که در آنجا یکی از شاعران دانشجو در جریان صحبت و آشنایی با من‌، از استاد افغانستانی‌اش با نام دکتر مولایی یاد می‌کند و شعری از مرا برای ایشان می‌برد. برای من که هنوز با مجامع دانشگاهی ایران آشنا نیستم‌، این نام تازگی دارد و اشتیاق دیدن صاحب نام را در من بیدار می‌کند. چون ما مردم در آن سالها به دلایل گوناگون کمتر هموطنی از خویش را در مجامع دانشگاهی ایران دیده بودیم‌.


     سال بعد در اولین شب شعر افغانستان که از سوی دفتر نمایندگی رهبری در امور افغانستان برگزار می‌شود، دیدار جناب دکتر مولایی و خانم دکتر مستشارنیا میسر می‌شود، که به واقع حضور این دو تن در کنار هم‌، نمادی از یک پیوند عمیق فرهنگی میان دو ملت هم می‌تواند بود. 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: یادبودها

+ معمار بلاغت نوین

 

     این یادداشت را نه برای انتشار در ویژه‌نامه‌ای می‌نویسم، نه به سفارش نشریه‌ای؛ حتی نه به امید این که به ملاحظه‌ی کسی برسد که درباره‌اش نوشته می‌شود. می‌خواهم با این چند سطر شکسته و بسته، مختصر اشاره‌ای بکنم به یکی از برکاتی که وجود جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برای شاعران و منتقدان این روزگار داشته است.

     مسلماً این یادداشت مختصر نمی‌تواند حتی گوشه‌ای از یکی از ابعاد شخصیت چندبعدی ایشان را هم به تصویر بکشد. فقط یک حق‌گزاری اندک است نسبت به مردی که بسیار چیزها از او آموخته‌ام و اگر درست بگویم، نگاه و نگرشم نسبت به شعر، مباحث بلاغی شعر و آثار بسیاری از شاعران فارسی، با مدد از نوشته‌های این بزرگ، دگرگون شده است.

 

     بدون تردید، باید دکتر شفیعی کدکنی را یک مجدّد در عرصه‌ی زیبایی‌شناسی شعر فارسی دانست، معمار بنایی جدید که هرچند در زمین قدیم ساخته شده است، ساختاری تازه دارد.

 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: یادبودها و مباحث نظری شعر

+ حمیرا نکهت دستگیرزاده

مقام ادبی و علمی حمیرا نکهت دستگیرزاده بی‌نیاز از توصیف امثال من است. در هر مقام و محفلی، وجود و حضور او کافی است تا به خود ببالیم و به داشتن چنین سرمایه‌ای افتخار کنیم. این شاعر و پژوهشگر صمیمی، پرتلاش، خستگی‌ناپذیر و با همت ما اکنون با بیماری سختی دست و گریبان است، هرچند باری به او گفتم که «بعید می‌دانم حتی سرطان هم حریف این روحیة قوی و شاداب شما شود.»

همه با هم دعا می‌کنیم تا خداوند صحت و سلامتی را به این وجود شریف برگرداند و باز هم با حضور او در محافل و مجامع، به خود ببالیم و احساس سرافرازی کنیم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و یادبودها

+ قند پارسی و فخرالمحققین

پنجمین جشنوارة ادبی قند پارسی در روزهای دوم و سوم اسفند 1388 در تهران برگزار شد. برگزارکنندة این جشنواره، «خانة ادبیات افغانستان» بود. این جشنواره در ضمن بخشی ویژة ادبیات پایداری بود و نیز مراسم اهدای جوایز نوروز (جایزة بهترین رمان و داستان کوتاه افغانستان در این دهه). یکی دیگر از برنامه‌های جنبی قند پارسی، طبق همیشه، نکوداشت یکی از پیشکسوتان و تلاشگران عرصة ادبیات افغانستان است. در این جشنواره، نکوداشت به محمدجواد خاوری داستا‌ن‌نویس و پژوهشگر نامور افغانستان اختصاص داشت.

 

 

چون گزارش برنامه در جایهای دیگری نیز منتشر شده است، من از آن درمی‌گذرم و ضمن قدردانی از تلاشهای شبانه‌روزی دست‌اندرکاران جشنواره، یادداشتی را نقل می‌کنم که برای انتشار در ویژه‌نامة جشنواره و دربارة جناب خاوری نوشته بودم.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: یادبودها و گزارش

+ زریاب، سرمشق زیبانویسی

 

چهارمین همایش قند پارسی در تهران گشایش یافت و این شاید بزرگ ترین گردهمایی سالانه شاعران و نویسندگان افغانستان است، به ویژه نسل جوان که به راستی رستاخیزی در ادبیات ما برپا کرده اند.

 

در این همایش هر سال از یکی از شخصیتهای ادبی افغانستان تجلیل می شود و تجلیل امسال اختصاص دارد به اعظم رهنورد زریاب نویسنده بزرگ ما. من نیز به پاس این بزرگداشت، یادداشتی کوتاه نوشتم و همچون برگ سبزی تقدیم این همایش کردم. البته در وصف زریاب بسیار سخنها می توان گفت که البته بیشتر منتقدان ادبیات داستانی صلاحیت این سخنها را دارند و از این حقیر بیش از این چیزی بر نمی آید.

 

امیدوارم همایش با شکوه تمام برگزار شود و خداوند سایه این نویسنده ارجمند را تا سالها بر سر ادبیات ما نگه دارد.

 

 

 

 

 

جناب اعظم رهنورد زریاب‌، شخصیتی است جامع‌الاطراف‌. سخن‌گفتن از جوانب گوناگون کمالات ایشان‌، هم مجالی فراخ می‌طلبد و هم بضاعتی درخور، تا بتوانیم حق مطلب را اگر نه به تمام‌، لااقل در حد انتظار برآورده کنیم‌. و من در این یادداشت کوتاه‌، فقط به گوشه‌ای از توانمندیهای این نویسندة گرانقدر اشاره می‌کنم‌.

 

باری‌، یکی از وجوه هنر جناب زریاب که شاید کمتر بدان پرداخته شده است‌، زیبایی نثر، پاکیزه‌نویسی و رعایت ظرایف نگارش است‌، چه در داستان و چه در نوشته‌های دیگر. زریاب نثری دارد بسیار شفاف و هنرمندانه‌، زیبا و ساده که نه همانند نثرهای روزنامه‌ای و گزارشی‌، خام و بی‌آرایه است و نه همانند قطعات ادبی‌، آنچنان سنگین که منظور نویسنده را در پرده‌ای از آرایشهای لفظی نگه‌دارد. این نثر، در حد متعادلی‌، از تمایزهای بیانی برخوردار است و البته هیچ‌گاه این تمایزبخشی‌ها، آن را کدر نکرده‌اند.

 

از سویی دیگر، این نثر، در کمال اعتدال است‌; هم خصایص بومی خود را دارد و هم از رهیافت‌های زبانی همزبانان ما بهره‌مند شده است‌. گذشته از اینها، زریاب خود با وضع بعضی اصطلاحات و معادلها برای کلمات فرنگی‌، به گنجینة واژگان ما افزوده است‌.

 

ولی نوشته‌های جناب زریاب‌، تنها بدین صفت ممتاز نیست‌، که در پاکیزگی هم نظیر ندارد. من در این سالها به تبع حرفة ویرایش‌، با مطالب بسیاری از نویسندگان و شاعران هموطن سروکار داشته‌ام و هیچ به خاطرم نمی‌آید که از نوشته‌های ایشان متنی آراسته‌تر و ویراسته‌تر دیده باشم‌. کتاب «چه‌ها که نوشتیم‌» که برای انجام امور فنی پیش از چاپ به من سپرده شد، برایم نه مادة کار، که سرمشق نویسندگی و ویرایش بود و من جدا از مباحث نظری‌، بسیار چیزها در نوشتن و شیوة تحقیق و نگارش از آن آموختم‌.

 

از اینها که بگذریم‌، دقت و وسواس و رعایت آداب پژوهش در آثار تحقیقی جناب زریاب‌، یادکردنی و آموختنی است‌. به اینها بیفزایید پرهیز ایشان از جزم‌اندیشی و مطلق‌نگری را که یک ضرورت است در پژوهش‌، به‌ویژه علوم انسانی‌. او حتی در مقام انتقاد نیز لحنی بسیار ملایم و بزرگ‌منشانه دارد و نیک می‌دانیم که در محیط فرهنگی پر تنش و آشوب کشور ما، این رفتار بسیار ضروری است‌. به راستی یکی از چیزهایی که به طور مشخص و عملی می‌توان از جناب زریاب فراگرفت‌، روشن‌بینی‌، انصاف و امانتداری در تحقیقات ادبی و تاریخی است‌.

 

به همین لحاظ، به گمان من‌، خواندن آثار نویسندة بزرگ ما جناب رهنورد زریاب‌، نه تنها برای علاقه‌مندان ادبیات داستانی‌، که برای شاعران‌، پژوهشگران و به طور کل همه کسانی که با قلم سروکار دارند، یک ضرورت است‌، به‌ویژه آنان که می‌خواهند نثر فارسی افغانستان را تعالی بخشند و از افراط و تفریط دور بدارند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: یادبودها و گزارش

+ از آتش از بریشم

این مطلب برای صفحه آنلاین بی بی سی نوشته شد و با اصلاحاتی در آنجا درج شد.

 

به بهانة 7 میزان‌، سالگرد عروج عبدالقهار عاصی‌

 

 

 

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من‌

 

سرود سبز می‌خواهند

 

من آهنگ سفر دارم‌

 

من و غربت‌

 

من و دوری‌

 

خداحافظ گل سوری‌!

 

 

 

و اکنون درست دوازده سال از این خداحافظی اندوهبار می‌گذرد، خداحافظی با شاعری که اگر می‌ماند، از قلّه‌های شعر امروز افغانستان بود، همچنان که در زندگی خویش چنین موقعیتی داشت‌.

 

عبدالقهار عاصی‌، زادة روستای ملیمه پنجشیر بود (1335 خورشیدی‌) و بزرگ‌شده و درس‌خواندة کابل و از فعالان شعر افغانستان در دهة شصت و اوایل دهة هفتاد خورشیدی‌. او را می‌توان برومندترین درختی دانست که در زمین مساعد «انجمن نویسندگان افغانستان‌» در دهة شصت بالید و میوه داد. دریغ که چندی پس از آن‌، دیگر نه از تاک خبری ماند و نه از تاک‌نشان‌.

 

عاصی شاعری بود نوگرا که حتی در قالبهای کهن نیز حرف و حدیث تازه‌ای داشت‌. بسیار پُرکار بود و با خود وعده‌ای داشت که هر سال‌، یک کتاب شعر به بازار روانه‌کند، و تا دم مرگ به این وعده عمل کرد.

 

آنچه بیش از هر چیز دیگر در شعر عاصی خودنمایی می‌کند، خلاّ قیت و کشف فضاهای دست‌نخورده است‌. شعرهای عاصی غالباً از کلیشه‌ها و چهارچوبهای پیش‌ساختة ما بیرون می‌زند و به همین لحاظ، کمتر می‌توان این شاعر را به هنجارهای معمول‌، وفادار دید.

 

اما روح ناآرام و پرتپش این شاعر، علاوه بر صورت‌، در سیرت شعر او نیز خودنمایی می‌کند. عاصی ذاتاً شاعری بود دردمند، اهل موضع‌گیری و صراحت بیان‌. به همین لحاظ، غالباً با مسایل مملکت درگیر بود و کمتر اتفاقی در کشور افتاد که عاصی از کنارش با سکوت گذشته باشد.

 

ولی او با این همه موضع‌مندی‌، روحیه‌ای لطیف و تغزّلی نیز داشت‌. از او شعرهای عاشقانة بسیار زیبایی بر جای مانده است‌. گاهی در شعرش آمیختگی زیبایی از لحن حماسی و تغزّلی هم دیده می‌شود که خاص خود اوست‌. شاید تعبیر «از آتش‌، از بریشم‌» که نام واپسین کتاب شعر عاصی است‌، حکایتگر خوبی از روحیة او باشد.

 

باری‌، عاصی به سبب همین روحیة معترض و آزاداندیش خود، در سالهای حاکمیت رژیم کمونیستی گاه در لفافه و گاه با صراحتی شاعرانه‌، شعرهایی در تعارض با حاکمیت سرود. همین لحن معترض‌، پس از آن هم برجای ماند و در سالهای حکومت مجاهدین و جنگهای داخلی نیز شاعر ما جز مدت کوتاهی با حاکمیت همنوا نماند. کتاب «از جزیرة خون‌» حکایتگر اعتراض اوست نسبت به وضعیت کشور بعد از ثور 1371.

 

ادامة این جنگها، عاصی را همچون بسیاری دیگر از فرهنگیان ما وادار به مهاجرت کرد و او از میان کشورهای دور و نزدیک‌، ایران را برگزید. شاید می‌خواست حال که از میان هموطنان بیرون رفته است‌، از میان همزبانان نرود. حضور بعضی دوستان شاعر افغان و ایرانی او در این کشور نیز این انتخاب را تقویت می‌کرد. چنین شد که در بهار 1373 خورشیدی با خانواده‌اش به ایران کوچید و در مشهد اقامت گزید و زندگی‌ای توأم با دشواری را در مهاجرت تجربه‌کرد.

 

حضور عاصی در ایران‌، برکاتی داشت‌. او هم در ایجاد ارتباط میان شاعران مهاجر و مقیم کشور کوشید و هم آثاری تألیف کرد که به صورت کتاب و مقاله در این کشور چاپ شد و غالباً نیز با پشتکار شاعر ایرانی‌، محمدحسین جعفریان‌، که هم دوست عاصی بود و هم دوستدار افغانستان‌.

 

ولی در ایران‌، امکان اقامت و معیشت حتی در حد یک قوماندان از میدان گریخته هم برای عاصی میسّر نشد. مسئولان امر با نامهربانی تمام بر اقامت شاعر در این کشور مهر اختتام کوبیدند. شاعر آوارة ما نومیدی روانة وطن شد، در حالی که این بیت حافظ را به دوستش فرهاد دریا نوشته بود:

 

غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم‌

 

به شهر خود روم و شهریار خود باشم‌

 

و این در حالی بود که دریا در پی فراهم ساختن امکان مهاجرت او به اروپا بود. آن دو از کابل با هم رابطه‌ای نیک داشتند. دریا بسیاری از شعرهای عاصی را با آهنگ خوانده است و آخرین کتاب عاصی نیز به همّت او چاپ شد.

 

باری‌، قهار عاصی در یک سحرگاه سرد و ابری‌، مشهد را به قصد هرات و سپس کابل ترک کرد، با همسر فاضلش میترا و تنها فرزندش مهستی‌. بسیار از آن زمان نگذشته بود که خبر درگذشت او براثر انفجار خمپاره در کارته پروان کابل‌، در همه جای پخش شد.

 

«مقامة گل سوری‌»، «لالایی برای ملیمه‌»، «دیوان عاشقانة باغ‌»، «غزل من و غم من‌»، «تنها ولی همیشه‌»، «از جزیرة خون‌» و «از آتش از بریشم‌» شش مجموعه شعر عاصی است و «آغاز یک پایان‌» خاطرات اوست از جریان سقوط کابل به دست مجاهدین و جنگهای داخلی‌. از او شعرهایی چاپ‌نشده نیز برجای مانده است که یکی از آن میان‌، سفرنامة او به ایران است و امیدواریم نسخه‌ای از آن نزد خانواده‌اش باقی مانده باشد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر افغانستان و یادبودها

+ نامه‌ای از آقای بشیر سخاورز

نویسنده و پژوهشگر گرامی جناب بشیر سخاورز با عنایت به یادداشت «مقدمه ویراستار» این‌جانب، نامه‌ای به من فرستاده ‌اند و سفارش کرده‌اند که آن را در وبلاگ خویش بگذارم. با سپاس از محبت و اظهار نظر ایشان.

 

سلام دوست گرامى کاظمى صاحب. پیامى دیر، اما خینهء بعد از عید نه.

 

پژوهش ساینس است. ممکن زمان آن فرارسیده باشد که پژوهشگران ما به کار هاى جدى بپردازند. تعدادى از نویسندگان ما زیر تأًثیر نویسندگان ایران (شاید براهنى)، به ویژه به کار هاى نقد و آن هم نقد شعر مى پردازند. یعنى پیرامون کژى، راستى و کاستى شعر که البته مى تواند تا اندازهء جالب باشد، اما کافى نیست. مردم ما انتظار دارند تا پژوهشگر شان به طور نمونه، نقش شعر را در روشن ساختن اذهان مردم بررسى کنند.

 

ویرایش "کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر" کار بسیار ستودنى است. پژوهشگرى در مقام شادروان فرهنگ سال هاى زیادى را در رنج سپرى کرد تا این کتاب را به پایان برساند و باز زندگى مجالش ندهد که تا مردمانى چند، از دیار فرهیختگان کارش را بستایند. فرهنگ عالم ( Scientist ) بود. دنبال فخامت زبانى (زبان آورى) نبود. براى همین کار او چون کار غبار پاینده است. این روز ها کتاب ارزشمندى از جلیل دوستخواه نویسندهء ارجمند ایران را پیرامون شاهنامه مى خوانم. در این کتاب نقل قول از هیچ یکى از نویسندگان افغانستان به جز از عبدالحى حبیبی نشده است. حالا بایست از خود پرسید که چه چیزى عبدالحى حبیبى را بر طراز برتر نویسندگان مى نشاند؟ جواب شاید این باشد که حبیبى ساده مى نوشت اما ساده اندیش نبود، برعکس نویسندگان پر توقع امروز ما که کوهى از کلام فاخر را حمل مى کنند اما ساده اندیش اند.

 

من متوجه هستم که شما تلاش جدى براى معروفى پژوهشگر خوب و آثارش دارید. کتاب "افغانستان در پنج سال اخیر" را بعد از آن که چاپ شد به انگستان به دکان آقاى سرورى بفرستید تا چاپ تازه اش را که مهر ویرایش شما را دارد بخوانیم. البته آقاى ابراهیم شریعتى بایست این کار را بکند و اگر آرزو داشت با من به تماس شود.

 

شاد و سر افراز باشید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: یادبودها

+ ناجوی همواره سرسبز

به مناسبت مراسم نکوداشت استاد براتعلی فدایی‌ در هرات

بزرگداشت استاد براتعلی فدایی‌، چیزی بود که از سالها پیش آرزویش را داشتیم و امیدوار بودیم که بالاخره یکی از مراکز یا نهادهای فرهنگی کشور، این انتظار دیرپای را برآورده کند. خوشبختانه «انجمن ادبی ناظم هروی‌» در این کار نیکو پیشگام شد. چه به‌جا بود این پیشگامی و چه مناسب بود این انتخاب‌، چون استاد فدایی‌، از چند نظر، شایستة چنین تقدیر و تکریمی است‌; هم به واسطة پایه و مایة شاعری و فضل و دانش ادبی و هم به واسطة پیشکسوتی در شعر.

و من در این نوشتة شکسته‌بسته‌، می‌کوشم ضمن ادای دین به استاد، به واسطة حقی که بر هم‌نسلان من دارد، بعضی از وجوه شعر و شخصیت استاد فدایی را که به گمان من او را شایستة هرگونه نکوداشتی می‌سازد، برشمارم‌.

1. پیش از همه باید قریحة ادبی و تسلّط استاد بر اسالیب شعر کهن را ستود. او شاعری است آشنا به اصول و فنون سخنوری‌، البته با همان معیارهایی که در ادب سنّتی ما رایج بوده است‌. از این لحاظ، او را می‌توان تالی بزرگانی همچون قاری عبدالله، غلام‌احمد نوید، غلام‌نبی عشقری و بالاخره استاد خلیل‌الله خلیلی دانست‌. به باور من‌، پس از استاد خلیلی‌، ما شاعری با این مایه تسلط بر اصول و فنون شعر سنتی خویش نداریم‌.

2. ولی با همه گرایش و وفاداری به قالبها و معیارهای بلاغت قدیم‌، استاد فدایی کوشیده‌است در محتوای آثارش پایبند مضامین مکرّر و مفاهیم کهن نماند و تا حدی که سبک کار او اجازه می‌دهد، همپای تحوّلات زمانه حرکت کند. شعرهای او غالباً به مسایل و مضامین مطرح در جامعة امروز ارتباط دارند، و در آنها انعکاسی از حوادث هر مقطع تاریخی را می‌توان دید.

3. مذهبی‌سرایی‌، یکی از دیگر زمینه‌های جدّی کار استاد فدایی است‌. او شاعری است شیفتة بزرگان دین‌، و در همان قوالب سنّتی‌، منقبت‌های بسیاری برای آنان سروده است‌. بسیاری از مناقب استاد فدایی نقل محافل منقبت‌خوانی افغانستان است‌، چه در هرات و چه در دیگر جایها; و بسیاری از منقبت‌خوانان سنّتی افغانستان‌، شعرهایی از او را در حافظه دارند.

4. اما از اینها که بگذریم‌، یک شاخصة شخصیت استاد فدایی ـ که به‌راستی قابل تحسین و تقدیر است ـ آزادمنشی اوست‌. او هیچ‌گاه در جوار مراکز قدرت نزیسته و ستایشگر هیچ‌یک از قدرتمداران عصر نبوده است‌. او دوران حکومت حدود ده زمامدار افغانستان را درک کرده و همواره‌، چه صریح و چه ضمنی‌، منتقد و یا معارض نظامهای حکومتی بوده است‌. و درست به همین لحاظ، همیشه در معرض کم‌مهری حاکمیتهای مختلف قرار داشته است‌.

در سالهای دهة چهل‌، شعرهای انتقادی استاد فدایی در نشریات «اتفاق اسلام‌» و «ترجمان‌» نقل زبانها بود و او بالاخره شغل دولتی‌اش یعنی ریاست فواید عامة ولایت بادغیس را بر سر همین انتقادها و افشاگریها نهاد.

در دوران اشغال افغانستان توسط نیروهای روسی هم فدایی به صف معارضان حاکمیت پیوست‌، تحت تعقیب قرار گرفت و چندین سال آوارگی در ایران را در پی آن تجربه کرد.

این سلوک معنوی فدایی‌، البته او را همواره از امتیازهای مادی‌ای که در این سالها نصیب بسیاریها شد، محروم داشته است‌. چنین است که شاعر ما، سالهاست که بر اورنگ سلطنت فقر تکیه زده است‌.

5. خصیصة دیگر استاد فدایی‌، شاعرپروری اوست‌. او از نخستین بانیان و فعالان حلقات ادبی هرات در عصر حاضر بوده و حدود نیم قرن‌، در این مجامع و محافل حضوری جدی داشته‌است‌. حاصل این فعالیت هم پرورش یک نسل از شاعران جوان آن روزگار بوده است که بعضی از آنان همچون ظاهر رستمی و نظام‌الدین شکوهی اکنون از شاعران شاخص هرات به شمار می‌آیند.

باری‌، استغنا، مناعت طبع‌، تواضع و فروتنی‌، خلق خوش و قوّت طبع‌، فقط بخشی از خصایلی است که استاد فدایی بدان آراسته‌است‌. او از معدود شاعران ماست که در سن قریب به هشتاد سالگی‌، با همان قوّت طبع جوانی شعر می‌گوید و حافظه‌اش سرشار از شعرها و خاطراتی ماندگار است‌.

خداوند سایة این ناژوی استوار و همواره سرسبز شعر هرات را همواره بر سر این شهر حفظ کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و یادبودها

+ بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها

در همایش قند پارسی بودیم که خبری تلخ شنیدم. شنیدم که نجمه زارع درگذشته‌است و این خبر وقتی مرا تکان داد که به خاطرم آمد دو سه شعری که پیش از این، از او شنیده‌بودم و سخت به دلم نشسته بود آن شعرها و شاعرش را یکی از بهترین‌های نسل جوان شعر امروز دانسته بودم. و دریغ که اکنون این شاعر بسیار خوب در میان ما نیست. باری، من از او این قدر می‌دانم

 

نجمه زارع
متولد 1361
فوق دیپلم عمران
نفر اول کنگرة «زبان سادة عشق» تهران
نفر دوم کنگرة شعر عاشورایی
نفر سوم شاعران عاشورایی تهران
برگزیدة کنگرة شعر دفاع مقدس اهواز

و اینک شعری که از او در خاطر داشتم و به راستی که چقدر زنده، عینی، پراحساس و تأثیرگذار است این شعر.

خبر به دورترین نقطة جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر،
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی، بغض خویش را بخوری
که «هق هق» تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه،‌ نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.

یادداشت. تا جایی که من خبر دارم، مجموعه شعر نجمه زارع با عنوان «یک سرنوشت سه‌حرفی» در انتشارات «پیشگامان توسعه» زیر چاپ است. دیگر این که شاعر گرامی جناب سیدمهدی موسوی هم در وبلاگش با نشانی زیر، دربارة درگذشت نجمه زارع مطلبی نوشته است و من هم اکنون خبر شدم.

bahal3.persianblog.ir

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: یادبودها و درگذشتگان

+ رضا برجی...

دیشب تلویزیون گفت که رضا برجی‌...

نه‌، بگذارید طوری دیگر شروع کنیم. رضا برجی یک عکاس و مستندساز جنگ است‌. بعد از جنگ ایران و عراق‌، این جان بیقرار، طاقت نیاورد و برای تهیة عکس و فیلم مستند از مبارزة مردم‌، راهی افغانستان شد، افغانستان دوران جهاد. از آنجا زندگی او با افغانستان و مردمش و رنجهایشان گره خورد...

او آدم بسیار نازنینی است‌; مخلص‌، فداکار، باصفا و بامحبت‌. در سفر اولش به افغانستان‌، مشقتهای بسیار کشید که مهم‌ترینش اسارت به دست ملیشه‌ها و نابودشدن همه فیلمها و عکسهایش بود. او از این سفر، با دست خالی برنگشت‌. البته نه چندان خالی‌. هم تجربه‌هایی کسب کرد برای سفرهای بعد و هم یادداشتهایی خاطره‌وار فراهم کرد که بعداً به صورت کتابی مستقل به چاپ رسید، کتاب «برچه‌های سرخ‌، کوچه‌های سبز».

در سفر بعد، او یک همسفر باوفا یافت‌، یعنی محمدحسین جعفریان‌، شاعر، نویسنده و فیلمسازی که او هم دل به این کشور و مردمش بسته بود. پس کوله‌بارشان را بستند و راهی شدند. سال 1372 بود و دوران جنگهای داخلی افغانستان و تاجیکستان و این دو می‌خواستند روایتگر حوادث دو کشور در این خونین‌ترین سالها باشند، دوران جنگهای کابل و راکت‌باران و دیگر بدبختی‌ها. در این سفر بود که وسیلة نقلیه‌شان کله‌معلق‌شد و در نتیجه‌، جعفریان بر روی برانکارد به ایران برگشت و برجی با عصا و کلة باندپیچی‌شده‌.

حاصل این سفر، سریال مستند «لعل بدخشان‌» بود و انبوهی عکس و گزارش و از همه گرانبارتر، تجربه‌هایی که دستمایة آنان برای سفرهای دیگر شد.

برجی در این چندسال‌، با اخلاص و فداکاری تمام‌، همواره در متن حادثه‌ها بوده است‌، روزی در افغانستان‌، روزی در بوسنی‌، روزی در چچن‌، روزی در عراق و روزی بر تخت بیمارستان‌.

اشتباه نکردم‌، تخت بیمارستان‌، به خاطر عوارض سلاحهای شیمیایی در جنگ ایران و عراق‌. او مجروح شیمیایی است و روز به روز، نزارتر می‌شود. آخرین باری که او را دیدیم‌، پارسال بود و در هفتة همبستگی ایران و افغانستان که فرهنگیان افغانستان به خاطر خدماتش به این کشور، از او تقدیر کردند. از آن هنگام درست نمی‌دانم بیماری‌اش تا چه حد پیشرفت کرده‌است که دیشب در برنامه‌ای در تلویزیون از دوستداران هنرش خواسته شد که برای سلامتی‌اش دعا کنند. همین‌.

و ما نیز دعا کنید که حکیم شفابخش پوزش‌پذیر، رضا برجی عزیز و فداکار را از ما نگیرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: یادبودها