محمدکاظم کاظمی


+ سه‌گانه‌ی علی‌رضا سپاهی لائین

1. فواره‌ها، مجموعه شعر (1370ـ 1388)

2. تقویم تنهایی، مجموعه شعر (1389ـ 1390)

3. شرح بت‌پرستی‌ها، مجموعه شعر (1391ـ 1392)

هر سه کتاب، چاپ اول، نشر سپیده‌باوران، 1394

 

علی رضا سپاهی لائین، شاعر توانای دو دهه‌ی اخیر، اینک پس از سال‌ها انزوا و دور بودن از عرصه‌ی چاپ و نشر، با سه‌گانه‌ای به میدان آمده است. سه کتاب «فواره‌ها»، «تقویم تنهایی» و «شرح بت‌پرستی‌ها» چیزی است که مدت‌ها وعده‌ی انتشارشان توسط نشر سپیده‌باوران را شنیده بودیم و منتظرشان بودیم.

البته از این شاعر پیش از این هم کتاب‌هایی منتشر شده بود، از جمله «ما به روایت من» که در سلسله‌ی کتاب‌های تکا. ولی سه کتاب حاضر، کارنامه‌ی کاملی از شاعریِ او در این 25 سال است، از شاعری که جزء بهترین‌های نسل خود بوده است.

باری، «فواره‌ها» مجموعه‌ای از شعرهای دهه‌های هفتاد و هشتاد شاعر است و دو کتاب «تقویم تنهایی» و «شرح بت‌پرستی‌ها» شعرهایی از دهه‌ی نود را در خود دارد. در مجموع این سه کتاب، بنایی را که این شاعر در شهر شعر امروز برافراشته است و بنایی است سخت جذاب و محکم، کامل می‌کند. من در این بنا، که اکنون با این سه‌گانه برافراشته می‌بینم، چند ستون می‌بینم که بیشتر وزن شعر او را تحمل کرده‌اند. و در این مجال، می‌کوشم که به این‌ها بپردازم.

 

(به ادامه‌ی مطلب مراحعه کنید.)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ تیر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر امروز فارسی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ میراث زبانی بلخ

نگاهی به کتاب «لهجه‌ی بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا»

تألیف محمدآصف فکرت

چاپ اول، تهران: مؤسسه‌ی انتشارات عرفان، 1392

272 صفحه، 1000 نسخه، رقعی

تمهید

پیوند محکم و قرابت بسیار میان زبان فارسی امروز افغانستان و متون کهن فارسی برای کسانی که با فارسی افغانستان آشایند، پدیده‌ای است روشن و در عین حال جذاب و کارآمد. بسیاری از واژگان، ترکیب‌ها و ساختارهای نحوی زبان فارسی که در ایران متروک شده یا تغییر و تحول یافته‌اند، در افغانستان همچنان رواج دارند. چنین است که زبان فارسی این کشور را می‌توان گنجینه‌ای از ذخایر کهن دانست.

هم‌اکنون واژه‌هایی همچون «دیگدان» (اجاق)، «موزه» (چکمه)، «ایزار» (شلوار)، هشتن (گذاشتن)، «بِهِل» (بگذار)، «بیگاه» (دیروقت) و امثال این‌ها که در متون نظم و نثر قدیم همچون شاهنامه فردوسی و تاریخ بیهقی و حتی شعر حافظ و سعدی آمده است، در زبان مردم افغانستان رایج است. هم‌چنین بسیاری از واژگان از نظر آوایی به شکل کهن خود تلفظ می‌شود، مثل «شَش» (عدد 6) که اکنون در ایران به صورت «شِش» ادا می‌شود. جالب این است که در عصر حافظ این کلمه در نواحی ایران هم «شَش» تلفظ می‌شده و در شعر حافظ با «آتش» و «مشوش» قافیه شده است.

ولی با همه‌ی ارزش و قدمتی که زبان فارسی افغانستان از این نظر دارد، تحقیقات بسیاری در این زمینه نشده و بیشتر این وجوه اشتراک و پیوند در پرده‌ی ابهام مانده است. به‌ویژه فارسی‌زبانان ایران که کمتر با فارسی افغانستان آشنایند، از این ذخایر بی‌خبر مانده‌اند. بی‌سبب نیست که اهل ادب و تحقیق ایران گاه در متون کهن فارسی به ابهام‌ها و مشکلاتی برمی‌خورند که به مدد زبان فارسی امروز افغانستان به راحتی قابل حل است. در ادامه‌ی این نوشته به نمونه‌هایی از این ابهام‌ها در شعر مولانا اشاره خواهیم کرد.

«لهجه‌ی بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا» پژوهشی است از محمدآصف فکرت شاعر، پژوهشگر و مترجم افغانستان درباره‌ی مشترکات زبان فارسی رایج در بلخ امروز و شعر مولانا. او با وقوفی که بر متون کهن فارسی و نیز زبان فارسی نقاط گوناگون افغانستان داشته است، در این کتاب 270 صفحه‌ای مشابهت‌های زبان شعر مولانا با زبان فارسی افغانستان، به ویژه منطقه‌ی بلخ را بازنموده و بدین ترتیب بسیاری از مشکلات زبانی این شعر را حل کرده است.

با مطالعه‌ی این کتاب حقایق بسیاری در مورد زبان شعر مولانا روشن می‌شود. درمی‌یابیم که این شاعر بزرگ فارسی به سبب خاستگاه پدری او که بلخ بوده است، تا حدود زیادی وام‌دار زبان گفتاری این منطقه است است. هم‌چنین دانسته می‌شود که مولانا چقدر به زبان مردم عنایت داشته اصطلاحات، ضرب‌المثل‌ها و تعبیرهای محاوره‌ی عصر خویش را به شعرش راه داده است، چیزی که در شعر دیگر شاعران آن دوره کمتر دیده می‌شود.

 

ما در این نوشته به ارزش‌های کتاب «لهجه‌ی بلخ» می‌پردازیم و می‌بینیم که برای فارسی‌زبانان امروز، به ویژه همزبانان ایرانی ما تا چه حد سودمند و قابل استفاده است.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

+ از سمت درختان

نگاهی به «درختان تبعیدی»، نمونه‌های غزل امروز افغانستان

به انتخاب سید ضیاء قاسمی و علی‌محمد مؤدب

انتشارات شهرستان ادب

چاپ اول، بهار 1392، 367 صفحه، رقعی

 

تصویری از کتاب

«درختان تبعیدی» گزیده‌ای از غزل امروز افغانستان است، با غزل‌هایی از  قریب به هشتاد شاعر امروز این کشور. نگاهی به نام و نشان شاعران این کتاب نشان می‌دهد که قید «امروز» حوالی سی سال اخیر را در بر می‌گیرد. از هر شاعری به طور میانگین سه شعر، همراه با زندگی‌نامه‌ای کوتاه در کتاب درج شده است. طرح جلد زیبا و ابتکاری کتاب، کار علی داوودی است ولی صفحه‌آرایی که باز هم زیبا و چشم‌نواز است، معلوم نیست که کار کیست و این هیچ خوب نیست که نام چاپخانه در شناسنامه باشد و نام صفحه‌آرا نه، در حالی که بخشی از کیفیت این کتاب، واقعاً به صفحه‌آرایی‌اش است.

باری، چنان که از نام و محتوای کتاب پیداست، این مجموعه دو شاخصه دارد، یکی «امروز» و دیگری «غزل». و ما پیش از پرداختن مستقیم به شعرها و شاعرانشان، قدری می‌باید برجسته‌بودن این دو شاخصه را روشن کنیم.

 

 

چرا امروز؟

اگر قید «امروز» را برای قریب به 35 سال اخیر، یعنی سال‌های پس از کودتای مارکسیستی 1357 در نظر بگیریم، باید بپذیریم که شعر افغانستان در این دوره یک تکان اساسی خورده است. من در این مقام نمی‌خواهم شرح و تحلیلی مفصل از شعر متأخر و معاصر کشور ما افغانستان به دست دهم و در این مقام این‌قدر می‌توانم گفت که وضعیت شعر ما در دو سه قرن اخیر، هیچ بسامان نبوده است. هرچند خاتم‌الشعرا دانستن نورالدین عبدالرحمان جامی در همه‌ی گستره‌ی شعر فارسی قدری بی‌انصافی است و جفایی در حق صائب و بیدل و اقبال به حساب می‌آید، در حوزه‌ی جغرافیایی افغانستان به راستی تا مدت‌ها جامی خاتم‌الشعرا بود و کسانی که پس از او به میدان آمدند، به دلایل گوناگون نتوانستند این خاتمیت را خدشه‌دار کنند.

در دو قرن اخیر، وضعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور بسیار نابسامان بود. دولتمردان یا به فکر لشکرکشی به خارج بودند، یا جنگ و درگیری با همدیگر بر سر کسب قدرت. نه برای مردم آن رفاه و آرامش خاطر را داشتند تا به طور جدی شعر و شاعری برسند و نه دولتمردان آن مایه فراغت یا علاقه‌مندی به این ذوقیات را داشتند که حامی شعر و ادب باشند.  شعر افغانستان همچنان در چنبره‌ی تقلید و پیروی از قدما سیر می‌کرد و این تقلید و پیروی، در قالب‌های کهن بیشتر بود، چنان که خواهیم دید. سایه‌ی سنگین استبداد هم این سنت‌گرایی مفرط را تقویت می‌کرد، که می‌دانیم استبداد معمولاً تقلید و تکرار و استقبال از قصاید گذشتگان و مخمس‌سازی بر غزل‌های آنان را بیشتر می‌پسندد.

با کودتای مارکسیستی 1357 و برچیده شدن بساط حکومت استبدادی محمدزایی هرچند نوع دیگری از دیکتاتوری در کشور حاکم شد، حاصل کار این بود که بسیاری از مردم افغانستان به کشورهای همجوار و حتی آن سوی آب‌ها پناه بردند و هم‌چنین بعضی اقوام و اقشار جامعه که در محرومیتی دایم به سر برده بودند، بختی برای مطرح شدن در عرصه‌ی ادبیات یافتند و چنین شد که در عمل یک نهضت ادبی در کشور پدید آمد، نهضتی که تا کنون تداوم و پیشرفت دارد. بنابراین هیچ عجیب نیست اگر قید «امروز» در شعر افغانستان بسیار بیشتر از «امروز» در شعر ایران شاخص و برجسته و درخشان باشد، چون به واقع بیداری و کمال شعر فارسی ایران از دیروز شروع شد، یعنی از عصر مشروطه.

 

اما چرا غزل؟

غزل سلطان قالب‌های شعر فارسی است و این سلطان هرچند در ایران مدتی از تخت پایین کشیده شد و به جمهوری شعر نیمایی و آزاد تن داد، در افغانستان همچنان بلامنازع ماند. البته از عصر مشروطیت، در شعر افغانستان هم حرف و حدیث‌های نوینی پدید آمد، ولی این جریان نه تداومی پیوسته داشت و نه گستره‌ای وسیع. دوره‌های متناوب استبداد دولتی از سویی و ضعف رسانه‌ها، مطبوعات و نهادهای غیردولتی ادبی، سبب شد که نوگرایی در شعر افغانستان در مرکز و آن هم نزد گروهی از روشنفکران کشور محدود بماند و عموم مردم و حتی باسوادان جامعه همچنان از این تحولات بی‌خبر بمانند. وابستگی بسیاری از نوگرایان به جریان‌های سیاسی چپ مارکسیستی هم مزید علت شد و در ذهن بسیاری‌ها چنین القا کرد که نوگرایی یعنی بی‌دینی و بی‌هویتی. و در این وضعیت، کهن‌سرایان کشور همچون غلام‌محمد نوید، غلام‌نبی عشقری، حیدری وجودی، خلیل‌الله خلیلی بودند که همچنان جولان می‌دادند و نه تنها اینان، که گروهی از شاعران کهن‌سرای ایران همچون بهار و رهی معیری و شهریار هم در افغانستان شهرت و اعتباری تمام داشتند.

حتی در سال‌های پس از کودتای کمونیستی که اوضاع سیاسی و اجتماعی دگرگون شد و گروهی از نوگرایان که چپ‌گرا بودند نیز بر سر کار آمدند، در موقعیت قالب غزل در افغانستان تغییر چندانی رخ نداد، چون درست در همین زمان گروهی از شاعران افغانستان به ایران مهاجرت کرده و با تأثیر از جوّ ادبی کلاسیک‌گرای پس از انقلاب اسلامی در این کشور، به غزل نوکلاسیک روی آورده بودند.

در این میان عاملی دیگر هم به تحکیم موقعیت غزل در افغانستان کمک کرد و آن موسیقی بود. حقیقت این است که وابستگی مردم کشور ما به موسیقی برای التذاذ از شعر، بیش از ایران بوده است، چون از طرفی سطح سواد عمومی کمتر بوده و بسیاری مردم شعر را فقط از رسانه‌های سمعی و بصری و در قالب موسیقی می‌شنیده‌اند و از طرفی موسیقی افغانستان پیوند محکمی با غزل داشته است، به گونه‌ای که هنوز هم تصنیف و ترانه نتوانسته است جای غزل را بگیرد. حتی موسیقی پاپ افغانستان هم غالباً مبتنی بر غزل است.

با این اوصاف، هیچ بی‌راه نیست اگر «نمونه‌های غزل امروز افغانستان» را از جهات گوناگونی یک گزیده‌ی نسبتاً جامع از شعر امروز افغانستان بدانیم، چون هم از نظر زمانی برجسته است و هم از نظر قالب، مستعد. و این به اعتبار این کتاب فی‌نفسه می‌افزاید، جدا از این که به چه ترتیب و سلیقه‌ای انتخاب شده باشد.

 

ارزیابی گزینش کتاب

گزیده‌های شعر افغانستان بسیارند. ولی ما گزیده‌های جامع و به‌روز بسیار نداریم. بعضی از این کتاب‌ها توسط کسانی گردآوری شده‌اند که خود دستی در شعر نداشته‌اند و بلکه حوزه‌ی مطالعات‌شان چیزی دیگر بوده است. بعضی دیگر نیز در سال‌های پیش منتشر شده‌اند و نمی‌توانند تصویری از شعر امروز افغانستان نشان دهند.

«درختان تبعیدی» اما کتابی است تازه و به‌روز و در عین حال حاصل انتخاب کسانی که هم به قوت شاعری‌شان اعتماد تمام می‌توان داشت و هم به ذوق ادبی‌شان. سید ضیاء قاسمی و علی‌محمد مؤدب هر دو فرزندان همین دو دهه‌ی اخیرند؛ با جریان‌های ادبی شعر فارسی در سال‌های اخیر آشنایند و به سبب مسئولیت‌هایشان در رسانه‌ها و کانون‌های ادبی، با شاعران و سروده‌هایشان به طور نزدیک و مستقیم تماس و ارتباط داشته‌اند. به این بیفزاییم حضور چندین ساله‌ی سید ضیاء قاسمی در جمهوری اسلامی ایران و سپس داخل افغانستان را، که ارتباط او را با شعر مهاجر و مقیم کشور ما قائم کرده است.

اما از این صلاحیت بالقوه که بگذریم، در عمل هم این کتاب را جامع و بهگزین‌شده می‌یابیم. تقریباً از همه غزلسرایان خوب این سال‌ها می‌توان در این کتاب آثاری یافت، گذشته از این که شاعران نسبتاً گمنام‌تری هم هستند که در اینجا به جامعه‌ی ادبی معرفی می‌شوند و حضورشان در این کتاب حکایت از تفحص خوب گردآورندگان می‌کند. باید در نظر داشت که به سبب پراکندگی شاعران افغانستان در داخل کشور و محیط مهاجرت و آن هم در کشورهای گوناگون، فراهم آوردن گزینه‌ای که جامع همه جریان‌ها در همه جای‌ها باشد بسیار دشوار است.

با این وصف، به نظر می‌رسد که تفحص نسبتاً جامعی صورت گرفته است و گردآورندگان فقط به شعر مهاجرت یا آثار شاعران داخل کشور متکی نبوده‌اند. «درختان تبعیدی» ترکیب متوازنی از هر دو گروه شاعر افغانستان را دارد، هرچند اندک نام‌های از قلم افتاده هم می‌توان سراغ گرفت که می‌شد در کتاب حضور داشته باشند.

 

و شعرهای کتاب

اما به راستی این کتاب در ایران، یعنی کشوری که اکنون می‌توان آن را «جمهوری غزل»[1] نامید، حرف تازه‌ای دارد؟ به گمان من در غزل‌های این کتاب و در کل در جریان شعر کلاسیک امروز افغانستان، چند شاخصه هست که می‌تواند برای مخاطب ایرانی نیز جذاب باشد.

درونمایه‌ی عاطفی

شعر افغانستان به سبب مصائب و مسایلی که مردم و کشور در این سال‌ها داشته‌اند، سرشار از درد و رنج است و این برای مخاطبان ایرانی که روزگار ثبات را می‌گذرانند، خالی از تأثیر و جاذبه نیست. شاعر افغانستان چه در داخل کشور و چه در خارج آن، همواره با رنج زیسته است یا لااقل رنج را در اطرافیانش حس کرده است. از این روی حتی شعر عاشقانه و شعر مذهبی این گروه نیز خالی از درد و رنج نیست. او حتی در شعر زیارت نیز از «بگیر بگیر» آدم‌های «بی‌مدارک» سخن می‌گوید، از کسی که به شوق حرم امام رضا(ع) حتی خطر ردّ مرز شدن را هم به جان می‌پذیرد.

می‌گفت دست را به ضریحش رسانده است

اما ضریح را که نبوسد، نمی‌شود

در پاسخِ «بگیر بگیر است شهر»، گفت:

«آقا طلب کند نروم، بد نمی‌شود؟»

ماشین چهارچشمه[2] پر از بی‌مدارک است

اما نگاه، کنده ز گنبد نمی‌شود

شعرم به چاپ نوبت چندم رسیده است

اما پدر که چاپ مجدد نمی‌شود

سید حکیم بینش

این یک شعر زیارتی بود. حال یک شعر «جشن تولد» ببینید:

زادروز تو مبارک، نفس ناز پدر!

ماهی کوچک دریای پر از خوف و خطر

مهدِ آشوب و ستم، خاکِ خشونت‌خیز است

سرزمینی که در آن زاده شدی، جان و جگر!

قرن‌ها قبل نیاکان تو هم زاده شدند

در چنین عصر پرآشوب و چنین عصر حجر

صادق عصیان


دوری از تفنن‌ها

پیوسته به ویژگی بالا، غزل امروز افغانستان تا حدود خوبی از تفنن‌ها و سرگرمی‌هایی که به جان گروهی از غزلسرایان جوان ایران افتاده است، بدور مانده است. من در اینجا قصد نقد و ارزیابی جریان‌های مختلف غزل معاصر فارسی را ندارم، ولی این‌قدر می‌توانم گفت که بنا بر تجربه، شعر وقتی از درونمایه‌ی قوی عاطفی، از درد و رنج و احساس عمیق دور می‌ماند، لاجرم به سمت بازی‌های صوری کشیده می‌شود. بالاخره شاعر می‌کوشد که این تمایز را از طریقی در شعرش نشان دهد، آن هم در زمانی که سطح شعر جوان به حدی رسیده که متمایزشدن را دشوار ساخته است.

بدایع زبانی

زبان فارسی افغانستان گنجینه‌ای نامکشوف برای همزبانان ایرانی است، گنجینه‌ای که وقتی پاره‌هایی از آن به معرض مشاهده‌ی فارسی‌زبانان ایران می‌رسد، برای کسانی که دوستدار گسترش و غنای زبان فارسی هستند، سخت دلپسند می‌افتد. بسیار واژگان کهن هستند که هم‌اکنون در فارسی افغانستان‌ رایج‌اند، ولی در چشم مردم ایران گویا ذخایری‌اند که از دل تاریخ بیرون آمده‌اند. همین طور بسیار واژگان هست که قدمت تاریخی ندارد، ولی ساخته یا یافته‌ی مردم افغانستان است و برای مردم ایران تازگی دارد.

ما دیده‌ایم که بسیاری از شاعران بزرگ ایران به کمک باستان‌گرایی یا بومی‌گرایی به شعرشان تمایز و برجستگی داده‌اند. بسیار وقت‌ها شعر افغانستان به صورت طبیعی و با همان زبان رایج آن کشور، برای مردم ایران همین تمایزهای باستانی‌ و بومی‌ را ایجاد می‌کند.

جان من جور و تیار[3] است، چرا مشکوکی؟

به دعای تو دو تا دیده‌ی پر نم دارم

مثلاً روزی اگر بر جسدم شک کردی،

روی بازوی چپم تاپه‌ی[4] مریم دارم

کاوه جبران

می‌کشم از کاسه چشمت را اگر دستم رسد

بی‌پدر ما را به جنجال کلان انداخته

کاوه جبران

من از پی تو دوان و تو در گریز از من

به ما لجاجت یک جوره[5] شاپرک می‌داد

ز خواب، نیمه‌شبی پا شدم، برون رفتم

ستاره سوخته بود، ابر آتشک[6] می‌داد

محمدشریف سعیدی

نکته‌ی جالب این است که بسیاری از این شعرها برای مردم افغانستان هم خالی از تمایز و جاذبه نیست، چون واژگان خاص فارسی ایران را هم در خود دارد. مثلاً در همین بیت‌ها از محمدشریف سعیدی، کلمه‌ی «شاپرک» به کار رفته که در افغانستان کمتر رایج است (مگر در نواحی غربی این کشور) و فعل «پا شدم» به معنی «بلند شدم» که باز هم خاص فارسی ایران است.

می‌توان گفت که مردم افغانستان به سبب ارتباط گسترده با مطبوعات و رسانه‌های خارج از کشور، کم کم به یک زبان فارسی بی‌المللی می‌رسند، زبانی که از نظر واژگانی و ساختارهای نحوی از همه ذخایر فارسی در ایران و افغانستان بهره‌مند است. این شاعران بدین وسیله هم امکانات بیانی بیشتری در دسترس دارند، هم زبانشان جاذبه و تمایز دارد و هم پل پیوند میان همزبانان می‌شوند و وسیله‌ی آشنایی همه فارسی‌زبانان با این ذخایر ارجمند. این موضوع برای زبان فارسی امروز بسیار اهمیت دارد، چون این رفتار فراملّی و خارج از مرزهای جغرافیایی کنونی، می‌تواند این جزیره‌های زبانی را به هم وصل کند تا هم زبانی با گویندگانی پرشمار داشته باشیم و هم تنوع و امکانات آن در میان این گویندگان تقسیم شود.

و باز جالب‌تر این که این نگاه فراملّی به زبان، خاص شاعران مهاجر نیست، بلکه شاعران داخل کشور هم این ضرورت را درک کرده‌اند و همین شیوه‌ی پسندیده را پیش گرفته‌اند، یعنی بهره‌گیری از تمام امکانات این زبان، حتی آنچه در کشور خودشان رایج نبوده است. این شعر از عنایت‌الله شهیر را ببینید:

غرض نگیر مرا، حال شورخوردن نیست

بگیر، هرچه بخواهی ببوس، شیرینم!

به خواب بودم و در پرتگاه هُل دادی

در این اتاق که از سطح بحر پایینم

ملاحظه می‌کنید که در اینجا واژگان و ترکیب‌های خاص افغانستان مثل  «غرض نگیر» (به من کاری نداشته باش)، «شور خوردن» (تکان خوردن) و «بحر» (اقیانوس) در کنار «پرتگاه» و «هُل دادی» آمده است که این دو کلمه‌ی اخیر، تا کنون در افغانستان کمتر رایج بوده است.

 

تدوین و کتاب‌آرایی

ما نه فقط با شعر، بلکه با یک «کتاب شعر» روبه‌روییم. بنابراین در نقد هر کتاب شعری می‌باید جنبه‌ی «کتاب‌آرایی» آن را هم نقد کرد. از نظر کتاب‌آرایی، با قاطعیت می‌توانم گفت که این بهترین گزیده‌ای است که از شعر افغانستان، تا کنون چاپ شده است. کتاب فهرست بسیار خوبی دارد و صفحه‌آرایی، طرح جلد و کیفیت چاپ عالی است.

زندگی‌نامه‌های مختصر و مفیدی که برای شاعران تنظیم شده است، یک ارزش افزوده برای این کتاب است، هرچند این‌ها متأسفانه خالی از خطا نیست و من به چند مورد آن اشاره می‌کنم:

صفحه‌ی 33. نام کتاب ابراهیم امینی، «زخم زیبا» درج شده است که در واقع «زخم زیبایی» درست است.

صفحه‌ی 55. نام کتاب صدرالدین عینی که توسط شهباز ایرج برگردان شده است، در اصل «میرزا عبدالقادر بیدل» است نه «شرح بیدل» چنان که در اینجا می‌بینیم. در ضمن این کتاب به فارسی است ولی با خط سریلیک. برگردان آن هم به خط فارسی انجام شده است، نه به «زبان فارسی».

صفحه‌ی 165. کتاب «در شرف ماه» بشیر رحیمی چاپ شده است و در دست چاپ نیست.

اما با همه زحمتی که کوشندگان در تدوین این کتاب کشیده‌اند، نمی‌توانم از اسم‌گذاری شعرها به سلیقه‌ی خودشان، انتقاد نکنم. لااقل برای من، نام شعر بخشی از شعر است و به ویژه نامی که با دقت و درنظرداشت جوانب گوناگون، از سوی خود شاعر انتخاب شده باشد. وقتی کسی شعر «تصادف» مرا «کار گره‌زدن» نام‌ می‌نهد یا «پهلوان 1390» را «نوابغ» می‌نامد و از همه مهم‌تر «شمشیر و جغرافیا» را با نام «ما شاخه‌های توأم سیبیم» ثبت می‌کند، از نظر من مثل این است که در خود شعرها تصرف کرده باشد، تصرفی که برای کسی که نام شعرش را با حساسیت بسیار انتخاب می‌کند، سخت ناگوار می‌افتد.



[1] «جمهوری غزل» تعبیری است از شاعر و منتقد ارجمند، محمد رمضانی فرخانی در مقاله‌ای با عنوان «تا جمهوری غزل».

[2] چهارچشمه محل اداره‌ی اتباع در مشهد است.

[3] جور و تیار: سالم و درست.

[4] تاپه: مُهر.

[5] جوره: جفت.

[6] آتشک: آذرخش.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ گوشه‌هایی از انقلاب غزل

نقدی بر کتاب «در خواب‌هام کودک غمگینی است» از روح‌الامین امینی

این نقد برای ارائه در محفل رونمایی این کتاب که در بهار 1392 در هرات برگزار شد، نوشته شد و در آن محفل توسط دوست شاعر ما جاوید نبی‌زاده قرائت شد. سپس در فصلنامه‌ی شعر چاپ شد، شماره‌ی 1 + 69، پاییز 1392.

مشخصات کتاب:

در خواب‌هام کودک غمگینی است

روح‌الامین امینی

چاپ اول، انتشارات آرمان‌شهر، افغانستان

1000 نسخه، 110 صفحه


انقلاب غزل

پیش از همه چیز می‌باید گفت که به باور من شعر کلاسیک روح‌الامین امینی و اقران او، طرز جدیدی از شعر کلاسیک افغانستان است، به ویژه در داخل کشور. شعر کلاسیک ما در حدود نیم قرن اخیر دو مرحله‌ی تحول به خود دید. یکی در اواخر دهه‌ی شصت بود و رها شدن آن از بند زبان و عناصر خیال شعر قدیم. از آن هنگام بود که شاعران جوان ما شمع و پروانه و جام و میخانه را به کنار نهادند و کوشیدند که با زبان امروز و عناصر زندگی امروز شعر بگویند. در تحول دوم که در اوایل دهه‌ی هشتاد تا کنون شاهد آن هستیم، شاعران علاوه بر امروزی ساختن زبان و عناصر خیال، می‌کوشند که مضامین شعر را هم به تجربه‌های خاص و عینی زندگی انسان امروز نزدیک کنند. در این مرحله نوعی جزئی‌نگری و روایت‌گری به کار گرفته می‌شود، به گونه‌ای که هر شعر حاصل یک تجربه‌ی خاص است.


از این روی و در مجموع من این طرز شعرسرایی را که در کتاب «در خواب‌هام کودک غمگینی است» روی نموده است، یک حرکت به جلو می‌دانم، انقلاب در غزل. شاعران ما از آن فضای کلی و عام فاصله می‌گیرند و در هر شعر فضایی خاص ایجاد می‌کنند که ممکن است در شعر دیگری شبیه آن تکرار نشود. شعرها حاوی بیان تجربه‌هایی عینی از زندگی هستند، مثل تجربه‌ی انتظار کشیدن با همه‌ی جزئیات آن. در همین موضوع شاعر قدیم ما می‌گفت

سپید از حسرت این انتظار است استخوان من

که یارب ناوکت در کوچه‌ی دل کی نهد پا را

(بیدل، غزلیات)

ولی دیگر جزئیات این انتظار کشیدن تصویر نمی‌شد. در سال‌های اخیر شاعران کوشیدند که عناصری مثل «ناوک» را به کنار نهند و با استفاده از زبان و عناصر امروز، مثلاً بگویند

آه می‌کشم تو را با تمام انتظار

پرشکوفه کن مرا ای کرامت بهار

(علی‌رضا قزوه، از نخلستان تا خیابان)

ولی شاعر هم‌نسل روح‌الامین امینی حالت‌های خاص انسان در هنگام این انتظار را ترسیم می‌کند، چنان که در کتاب او می‌خوانیم.

چه اتفاق شلوغی کنار یک ساعت

اتاق، پنجره، من، انتظار یک ساعت

نگاه روشن سیگار، خواب خاکستر

در این دقایق شماطه‌دار یک ساعت

... نگاه، پک، هیجان، انتظار، خاکستر

هزار ساعتِ من در شمار یک ساعت

(ص 45)

این مسیر به گمان من یک مسیر ناگزیر است، یعنی شاعر ما اگر بخواهد شعرش متمایز و جذاب باشد، دیگر نمی‌تواند فقط با امروزی ساختن زبان و عناصر خیال این تمایز را ایجاد کند، چون این کاری است که همه می‌کنند. در دهه‌ی شصت این کار واقعاً یک تحول به شمار می‌آمد، چون همه فضا قدیمی و سنتی بود و هر نوآوری‌ای نگاه‌ها را به خود جلب می‌کرد، حتی اگر استفاده از یک کلمه‌ی محاوره‌ای مثل «مثلاً» یا «علی‌الخصوص» می‌بود.

امروز ولی این تمایز فقط با پناه‌بردن به فضاهای خاص امکان دارد، مثل همین فضای انتظار کشیدن در مقابل یک ساعت و سیگار کشیدن در آن حالت. حالا ممکن است شاعری دیگر انتظار را به شکلی دیگر تصویر کند و در آن صورت باز یک شعر متمایز آفریده است. بدین ترتیب عملاً هر شعر یک فضای خاص دارد که همین به آن جذابیت می‌دهد.

من از این زاویه، کار روح‌الامین امینی را شایسته‌ی تحسین می‌یابم که که از کلی‌گویی کناره گرفته و به توصیف موقعیت‌های خاص پرداخته است و این به گمان من از رموز بقای شعر کلاسیک ما در سال‌های آینده خواهد بود.

(به «ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ نگاهی به کتاب فارسی ناشنیده

فارسی ناشنیده

فرهنگ واژه‌ها و اصطلاحات فارسی و فارسی‌شده‌ی کاربردی در افغانستان

حسن انوشه ـ غلام‌رضا  خدابنده لو

چاپ اول، پاییز 1391

تهران، مؤسسه‌ی فرهنگی اکو

1010 صفحه، رقعی

  

تصویری از این کتاب

«فارسی ناشنیده» یک فرهنگ جامع‌ و علمی‌است که برای واژگان فارسی افغانستان گرد آمده است. ما پیش از این هم کتاب‌هایی در این زمینه دیده‌ایم، ولی هر یک از جهاتی محدودیت داشته‌اند. مثلاً «لغات عامیانه‌ی فارسی افغانستان» از عبدالله افغانی‌نویس (کابل: ریاست مستقل مطبوعات افغانستان، 1337)، کتابی است نسبتاً قدیمی و نمی‌تواند از فارسی امروز افغانستان و آن هم در همه مناطق و نواحی این کشور نمایندگی کند، جدا از این که با معیارهای علمی فرهنگ‌نویسی امروز هم بسیار فاصله دارد. «فرهنگ فارسی ـ دری، دری ـ فارسی» از ورژخاچاطوری پارادانیان (تهران: فرهنگ معاصر، 1385) کتابی است بسیار پرعیب و نقص و دارای خطاهای بسیار. کتاب «واژه‌نامه‌ی همزبانان» محمدآصف فکرت (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1377) عالمانه است و دقیق، ولی بسیار کم‌حجم و فقط برای رفع نیازهای عمومی و اولیه.

با این وصف «فارسی ناشنیده»‌ به راستی کتابی است منحصر به فرد در قریب به هزار صفحه و حدود ده هزار واژه. آنگاه که به کتابنامه‌ی آن مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که کاری عظیم صورت گرفته است و آدمی را به یاد دیگر اثرِ گرانبار دکتر انوشه، یعنی دانشنامه‌ی زبان و ادب فارسی افغانستان می‌اندازد.


تدوین و انتشار این کتاب به واقع وظیفه‌ی اهل دانش و ادب افغانستان بود، به ویژه آنانی که به میراث زبانی فارسی دلبسته‌اند و از این که فارسیِ افغانستان در ایران مغفول مانده است، ناخرسند. حال که دانشمندانی از کشور ایران برای این کار بزرگ پیشقدم شده و آن را با کیفیتی بی‌نظیر به‌سامان رسانده اند، ما باید قدردان آنان باشیم و خرسند از این که گامی بزرگ برای داد و ستد زبانی بین دو کشور برداشته شده است.

من بهتر می‌بینم که قبل از ارزیابی این کتاب، مختصری از ضرورت این کار بگویم.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.)
...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ امرداد ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب و زبان فارسی

+ نقد حسین حسین‌زاده بر کتاب همزبانی و بی‌زبانی

دوست گرانقدر ما حسین حسین‌زاده که اکنون افتخار آشنایی با ایشان را یافتم، در وبلاگ خود انتقاداتی عالمانه و دقیق بر کتاب «همزبانی و بی‌زبانی» من وارده کرده است. با سپاسگزاری از ایشان، دوستان را به خواندن این مطلب دعوت می‌کنم.

http://hhassanzadeh.blogfa.com/post/26

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۳

+ یگانه‌ای برای سه‌گانه

نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری

گریه‌های امپراتور، چاپ پنجم، 1388، سوره مهر

اقلیت، چاپ سوم، 1388، سوره مهر

آن‌ها، چاپ اول، 1388، سوره مهر

«سه‌گانه» فاضل نظری به واقع سه کتاب است که در سال‌های اخیر توسط انتشارات سوره مهر به صورت پیوسته به هم و در یک بسته‌ی سه‌تایی منتشر شده است. این سه کتاب «گریه‌های امپراتور» (چاپ اول، 1382)، «اقلیّت» (چاپ اول، 1385) و «آن‌ها» (چاپ اول، 1388) هستند. این سه کتاب علاوه بر پیوستگی انتشار، از نظر سبک و حال و هوا نیز پیوسته‌اند و همین، نقدشان را به صورت توأمان پذیرفتنی می‌کند. در واقع آنچه از فاضل نظری در ذهن مخاطبان شعر امروز نقش بسته است، تصویری است که از این سه‌گانه ایجاد شده است.

 

نقد شعر فاضل نظری از سال‌ها پیش برایم فریضه‌ای بود به سبب شهرت و دایره‌ی نفوذ این شاعر در میان مخاطبان که روزبه‌روز بیشتر می‌شود. به این بیفزایم علاقه‌ای که خود به آثارش داشتم، البته آن قسمت از آثار که جسته و گریخته دیده بودم و فرصت خواندن کامل سه‌گانه میسر نشده بود به سبب مشغله‌های بسیار.

اکنون می‌کوشم که بعضی برجستگی‌ها و در مواردی کاستی‌های شعر فاضل نظری را بر تکیه بر سه‌گانه‌ی او برشمارم تا در حد مقدور، دوستداران و پیروان بسیار شعر او را به کار آید. می‌خواهیم ببینیم که در آثار این شاعر چه بدایعی نهفته است که می‌تواند دیگران را نیز به کار آید و چه خالیگاه‌هایی هست که اگر نبود، فاضل نظری از آنچه هست مقامی والاتر می‌داشت.

.......................

به «ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.»

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

+ برزگر مزرع شعر و ادب

نگاهی به «فصل عطش‌»، مجموعه شعر امیر برزگر خراسانی‌

 این نقد در فروردین 92 در شماره 8 ماهنامه «اقلیم نقد» چاپ شده است.

 زاده‌ی کاوه‌ی حدادم و بنیان‌کن ظلم‌

گرچه در مزرعه‌ی شعر و ادب برزگرم‌

 تمهید

از آن هنگام که کتاب «فصل عطش‌» از شاعر نام‌آور، جناب امیر برزگر خراسانی را به اشاره‌ی فروتنانه‌ی خودشان برای نقد بر سر دست گرفته‌ام‌، مرا ترسی شفاف در خود فراگرفته است‌، از این که نتوانم مراتب شاگردی را آن‌گونه که شایسته است به جای بیاورم‌، چون نیک به خاطر دارم که اولین شاعری که شعرم به نیت نقد به رؤیت او رسید و اولین راهنمایی و نقد را از جانب او داشته‌ام و آن هم به صورت مکتوب و توأم با ملاطفتی که یک پیشکسوت نسبت به یک جوان گمنام و نوخاسته می‌کند، جناب برزگر بوده است‌، در قریب به 27 سال پیش که آن جوان نوخاسته اول بار در شب شعری با شاعری از شاعران امروز هم‌کلام شد و آثارش را برای نقد به او سپرد.

     باری‌، آنچه به این هراس می‌افزاید، این است که مسلماً نه خود ایشان می‌پسندند و نه مخاطبان این نقد انتظار دارند که سایه‌ای از آن خاطرات بر سر این نقد سنگینی کند. و من نیز می‌کوشم که این ادای دین را به شکلی برگزار کنم که شایسته‌ی مقام نقد باشد.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ پلنگ در پرانتز

نگاهی به «پلنگ در پرانتز» مجموعه شعر زهرا حسین‌زاده‌

در شهریور 1391 به مناسبت برگزاری جلسه‌ی نقد این کتاب در حوزه هنری مشهد، برای برای چاپ در نشریه‌ی تاک نوشته شد.

 
پلنگ در پرانتز / زهرا حسین‌زاده‌

چاپ اول‌، مشهد، 1390

ناشر: سپیده‌باوران ـ مؤسسه‌ی فرهنگی درّ دری‌

طرح جلد: وحید عباسی‌

102 صفحه‌، رقعی‌

 

صفر

«پلنگ در پرانتز» دومین مجموعه شعر از سلسله‌ی «درّ دری‌» است‌، سلسله‌ای از مجموعه شعرها که به شعر امروز افغانستان اختصاص دارد و هم‌زمان توسط دو ناشر در دو کشور ایران و افغانستان انتشار می‌یابد، یعنی نشر سپیده‌باوران در ایران و مؤسسه‌ی فرهنگی درّ دری در افغانستان‌. پیش از همه چیز باید این اتفاق را به فال نیک گرفت‌، یعنی نشانه‌ای از همراهی و همسویی میان اهل ادب فارسی دو کشور که در این سالها به وضوح احساس می‌شود.

این دومین مجموعه زهرا حسین‌زاده است‌. مجموعه شعر قبلی او، «نامه‌ای از لاله‌ی کوهی‌» در سال 1382 توسط نشر عرفان چاپ شد و به عنوان اولین مجموعه شعر یک شاعر جوان مهاجر، ظهور شاعری تواناتر در آینده را نوید می‌داد، آینده‌ای که اکنون برای این شاعر فرا رسیده است و آن نوید را تا حدود زیادی تحقق یافته می‌بینیم‌.

 

یک‌

به نظر من عمده نقطه‌ی قوت شعر زهرا حسین‌زاده طرح‌های ابتکاری و غالباً روایی شعرهای اوست‌. او مدتهاست که بیان کلی و فضای عام شعرهای دهه‌ی هفتاد را به کنار گذاشته و توانسته است کارش را در همین قالبهای کلاسیک‌، با تحولات غزل دهه‌ی هشتاد همراه و همسو سازد. او در شعرهای روایی غالباً به طور عینی و ملموس به اجتماع پیرامون می‌پردازد و ماجراهایی را که غالباً پیرنگی از مسایل اجتماعی مربوط به زنان دارد، روایت می‌کند.

معرفی کرد خود را، منم کبوتر چاهی‌

مرا فروخته مادر به پنج سکه‌ی شاهی‌

مداد سبز و گلی‌ام کنار مدرسه جا ماند

و خطّ چشم بدل شد به سایه‌های سیاهی‌

دوازده‌سالگی‌ام دو بچه در بغلش داشت‌

پسر که مثل پدر شد شلوغ‌، هر چه بخواهی‌

و دختری که از اول درست نیمه‌ی من بود

به جای سرسره‌بازی‌، نشست خیره به راهی‌

... سکوت‌، گریه‌، و شوهر طلاق‌نامه فرستاد

ولی به دیدنم آمد برای مسخره گاهی‌

من از خدا گله دارم‌، خبرنگار! نوشتی‌؟

دچار می‌شود امشب به رودخانه سه ماهی‌

البته باید پذیرفت که روایتهای زهرا حسین‌زاده با همه درونمایه‌ای که از درد و رنج دارد، از نظر صورت تا حدودی ساده و خطی است و در محور کلی روایت نوگرایی خاصی دیده نمی‌شود.

دو 

برجستگی دیگر شعر زهرا حسین‌زاده‌، تعهد اوست‌، تعهد نسبت به چیزهایی که او را به عنوان یک جوان مهاجر ـ که بیشتر عمرش در غربت سپری شده‌است ـ در بر گرفته است‌. گویا در هر شعر، معنایی در باطن شاعر بوده که تاب مستوری نداشته و از روزن ابیات‌، سر بیرون می‌آورده است‌. در این مجموعه کمتر شعری می‌توان یافت که از سر بی‌دردی و تفنن سروده شده باشد.

عمده دل‌مشغولی شاعر ما مضامین اجتماعی و مذهبی است‌. ولی جالب این است که او در شعرهای مذهبی نیز از دغدغه‌ی انسان و اجتماع امروز فارغ نیست و می‌کوشد که در سایه‌ی ستایش بزرگان دین یا راز و نیاز با آنها نیز از دردهایی که او را به عنوان یک مهاجر افغانستان در خود گرفته است‌، فارغ نباشد. به گمان من این یک رویکرد خوب در شعر مذهبی است‌، یعنی پیوند دادن آن با مسایل و دغدغه‌های انسان امروز، چنان که در این غزل دیده می‌شود.

عجب تحویل می‌گیری نماز نابلدها را

به شور آورده‌ای در من «هوالله احد»ها را

دِه‌ام را جنگ با خود برد، آهی در بساطم نیست‌

برایت مو به مو گفتم حدیث آن جسدها را

پدر پیوسته گاری را نصیب «سدّ معبر» کرد

و پنهان خانه آورد آخرین مشت و لگدها را

همین امضای سروان ردّ مرزم می‌کند فردا

به شهرت باز دعوت می‌کنی ما نام‌بدها را؟

چه کیفی دارد آب از حوض‌تان برداشتن‌، آقا!

اجازه‌! بشکند بادام چشمم جزر و مدها را

 

 

سه‌

زبان فارسی افغانستان و ایران در بعضی واژگان اندک‌، تفاوتهایی با هم دارد، به‌گونه‌ای که در فارسی هر نیمه از این قلمرو زبانی واژگانی می‌توان یافت که در نیمه‌ی دیگر رایج نیست‌. ما فارسی‌زبانان سالها از امکانات زبان همدیگر یا بی‌خبر بوده‌ایم‌، یا بر اثر تعصبات ملی‌، از آن استفاده نکرده‌ایم‌، همانند همسایگانی در یک محله‌ی غریب‌، که با هم قصد مراوده و مفاهمه ندارند. بعضی شاعران و نویسندگان افغانستان در این سالها کم‌کم راهی برای خروج از این دایره‌ی بسته پیش گرفته‌اند. آنها دریافته‌اند که می‌توان با اعتماد به نفس و خوش‌بینی کافی‌، با همزبانان خویش وارد داد و ستد شد و با بیرون‌آمدن از پیله‌ی انزوا و بدبینی‌، در چمنزار شعر فارسی پرگشود. اینان‌، همه‌ی قابلیتهای این زبان را به استخدام می‌گیرند و مردم را به سوی معقول‌ترین مسیر، که همان یافتن یک زبان مشترک در سطح منطقه است سوق می‌دهند. گویا ما فارسی‌زبانان کم‌کم از نگاه قبیله‌ای به زبان را به کنار می‌نهیم و به نگاهی جهانی دست می‌یابیم و به زبانی که دیگر فارسی (یا دری‌) مطلق است و نه مضاف‌. حالا در این معامله‌، ما تا چه حد می‌توانیم رنگ و بوی محلی خود را به این زبان فارسی مطلق بزنیم‌، بستگی به همت و ذکاوت ما دارد.

حسین‌زاده در شعرهایش در این مسیر گام برمی‌دارد و این نیز از هوشمندی و آگاهی اوست‌. در شعر او بسیاری واژگان خاص فارسی ایران دیده می‌شود، مثل «ایست‌»، «اتوبان‌»، «بطری‌»، «النگو»، «بلیت‌» و «سرسره‌» که در افغانستان رایج نیست‌. این عملکرد، وسعتی به زبان او بخشیده است و این چیزی است که غالب دوستداران زبان فارسی در افغانستان در پی آن‌اند، یعنی گسترش دایره‌ی واژگان زبان‌، با استفاده از امکانات زبان فارسی در خارج از افغانستان‌.

از جانبی دیگر شاعر بعضی واژگان خاص فارسی افغانستان را به کار برده است‌، مثل «نام‌بد» (بدنام‌)، «اسکت‌» (جلیقه‌)، «چوکی‌» (صندلی‌). اینها به تقویت لحن بومی شعر او کمک کرده و لاجرم برای مخاطبان ایرانی نوعی تمایز و شیرینی خواهد داشت‌.

البته پنهان نمی‌توان داشت که شاعر ما، نتوانسته‌است بدان پیمانه که از زبان فارسی رایج در ایران کنونی بهره می‌گیرد، زبان فارسی افغانستان کنونی را نیز به‌کار کشد. البته این نسل از مهاجران افغانستان‌، در این امر چندان هم مقصر نیستند، چون بزرگ‌شده‌ی ایران هستند و مأنوس با فارسی اینجا.

 

چهار

با نگرشی در قالبهای مختلف شعر در کتاب زهرا حسین‌زاده‌، او را یک غزلسرای حرفه‌ای می‌بینیم که به تفنن‌، به دوبیتی و رباعی و نیز شعرهای کوتاه سپید روی آورده است‌. به نظر من او نباید این تفنن را جدی بگیرد و زیاد بدان بها بدهد، و اگر هم جدی می‌گیرد، در این قالبها جدی‌تر وارد شود. به هر حال به راحتی می‌شود حس کرد که شاعر ما در غزل بسیار موفق‌تر بوده است‌، به ویژه در غزلهایی که طرح ابتکاری و فضای ویژه‌ای بر آنها حاکم است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ نگاهی به کتاب «در پایتخت فراموشی» محمدحسین جعفریان

پنجره‌ای دیگر در این دیوار سنگین

 

مشخصات کتاب

در پایتخت فراموشی

حاشیه‌نویسی بر سفری مشترک با بهروز افخمی به کابل و پنجشیر

محمدحسین جعفریان

سوره مهر، چاپ اول، 1391

146 صفحه، رقعی

 

تمهید

شایسته بود که در مقدمه‌ی سخن، قدری از پیوند محمدجعفریان با افغانستان سخن بگویم؛ از خدمات همه‌جانبه‌ی او به فرهنگ این کشور و نیز نقشی که در معرفی نیکوی کشور و مردم ما برای اهل قلم، روزنامه‌نگاران و مسئولان ایرانی داشته و باعث توجه و در مواردی دلبستگی آنان به این کشور و مردمش شده و این خود جای تفصیل تمام و حق‌گزاری شایسته‌ای دارد.(1)

و نیز می‌شود به تفصیل از نقش و تأثیر این سفرنامه‌ها برای شناخت بهتر افغانستان به همزبانان همسایه سخن گفت که دریچه‌هایی‌اند که هر یک به منظری از مناظر ادبیات، فرهنگ، مردم‌شناسی، تاریخ و جغرافیای این کشور گشوده می‌شوند. به واقع با هر دریچه، بخشی از دیواری که میان ما کشیده شده است، از میان برداشته می‌شود.


کتاب حاضر کتابی است خواندنی، با چشمدیدهایی دقیق، بی‌واسطه و با ظرافت و ریزبینی خاص محمدحسین جعفریان. در آن اطلاعات خوبی از وضعیت سیاست و فرهنگ افغانستان در یک دوره‌ی حساس آمده است، آن هم با نگاه مثبتی که ما در رسانه‌های ایران در مورد افغانستان کمتر دیده‌ایم.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢

+ دیوان رامپور در ترازو

این مطلب در بهمن ماه امسال در نشریه‌ی الف، ویژه‌نامه نقد کتاب چاپ شد.

از قریب به دو سال پیش که نسخه‌ی خطی دیوان بیدل کتابخانه‌ی رضا رامپور هندوستان به همت جناب علی‌رضا قزوه به صورت عکسی منتشر شد(1) و به نسخه‌ی رامپور شهرت یافت‌، این امیدواری برای دوستداران بیدل پدید آمد که از این پس با این نسخه‌های هم‌عهد خود شاعر ـ که حتی خود او نیز غزلهایی بر حاشیه‌اش نوشته است ـ تا حدود زیادی از چاپهای نامطمئن دیوان بیدل در این سالها بی‌نیاز می‌شویم‌، یا لااقل برای موارد ابهام‌، یک دستگیره‌ی محکم داریم‌.


ولی همیشه با یافت شدن هر نسخه‌ی خطی‌، این سؤال پیش می‌آید که نسخه‌ی حاضر چقدر قابل اعتماد است‌. این سؤالی است که من نیز خود با آن روبه‌رو بودم‌، تا این که اخیراً برای مقابله‌ی حدود سیصد غزل از بیدل که برای یک گزیده‌ی دیوان بیدل فراهم آورده‌ام‌، به این دیوان خطی (و اکنون عکسی‌) مراجعه کردم و با یاری یکی از دوستان‌، تک‌تک غزلهایی منتخب خود را با آن مقابله کردم‌. حال من تصویر روشن‌تری از این نسخه دارم و می‌توانم این تصویر را به دیگر بیدل‌دوستان و یا کسانی که این نسخه را دارند و نمی‌دانند که تا چه حد قابل اعتماد است‌، نشان دهم‌.

(ر. ک. ادامه‌ی مطلب)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ بیدل به تصحیح عباسی ـ بهداروند

مطلبی در مورد دیوان بیدل پرویز عباسی و اکبر بهداروند نوشته‌ام و با عنایت و محبت همیشه‌ی جناب ایشورداس، در «کابل ناتهـ» منتشر شده است. آن را در اینجا می‌توانید بخوانید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ بیدل به سعی قزوه

 نگاهی به

«دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی‌»

به کوشش علی‌رضا قزوه‌ 

 

نفسی چند، جدا از نظرت می‌گردم

باز می‌آیم و بر گرد سرت می‌گردم

بی تو با عالَم اسباب چه کار است مرا؟

موج این بحر، به ذوق گهرت می‌گردم

(بیدل)

این نقدی است بر کتاب دیگری از جناب قزوه که چاپ عکسی نسخه‌ای از بیدل است. خلاصه‌ای از این نقد، در حدّی که مجال مطبوعات اجازه می‌داد، در روز شنبه 26 تیرماه 1389 در روزنامه‌ی «جام جم‌» چاپ شد، با نام دیگری که البته انتخاب من نبود.

    اما متن حاضر، به واقع تحریر اولیه و مفصل این نقد است که در اصل برای وبلاگ آماده شد بود و گذاشته بودم تا بعد از چاپ نقد در روزنامه‌، در اینجا منتشر شود. اکنون آن را با اصلاحاتی تقدیم حضور دوستان می‌کنم‌.

    در اینجا بعضی سخنانی که در آن نقد روزنامه‌ای شرح و بسط کافی نیافته بود، با دلایل و شواهد بیشتری طرح شده است و امیدوارم که رفع‌کننده‌ی بعضی سوءتفاهم‌ها باشد. در مقابل بعضی نکات دیگر در مورد گوناگونی سبک نثر را که برای جناب قزوه خوشایند نیفتاده بود و توضیحات و اعتراض ایشان را پس از چاپ مطلب در پی داشت‌، در اینجا به اجمال و اشارت طرح می‌کنم و می‌گذرم‌، هرچند خود به همان پندار پیشین هستم و اگر ضرور افتد می‌توانم آنها را به طور مستقل به بحث بگیرم‌.

 

 

برداشت اول‌: یک صبح روشن‌

صبح شو ای شب‌، که خورشید من اکنون می‌رسد

عید مردم گو برو، عید من اکنون می‌رسد

       (بیدل‌)

و عید واقعی برای من‌، دیدن جمال کتابی است که به کوشش جناب علی‌رضا قزوه منتشر شده است‌، «دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی‌». و این دیوان یک دیوان معمولی نیست‌; بلکه چاپ عکسی از یک نسخه‌ی خطی بسیار ارزشمند و معتبر است‌. این نسخه از از دیوان بیدل در کتابخانه‌ی رضا در رامپور هند محفوظ است و دستیابی بدان‌، آرزوی هر کسی است که می‌خواهد نسخه‌ای مطمئن از شعر بیدل را داشته باشد. 

 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ نقدی بر «بیدل به انتخاب بیدل»

بر کتاب «بیدل به انتخاب بیدل» به کوشش شریف‌حسین قاسمی و علی‌رضا قزوه نقدی نوشته‌ام که در ویژه‌نامه کتاب نشریه «الف» از گروه نشریات همشهری چاپ شده است. این ویژه‌نامه با سردبیری سید عبدالجواد موسوی منتشر می‌شود. نشریه‌ای است وزین و از هر جهت سودمند برای آنان که سری در کتاب و کتاب‌خوانی دارند.

هم‌چنین این نقد به کوشش جناب ایشور داس در پایگاه انترنتی «کابل ناتهـ» نیز منتشر شده است و دوستانی که به مجله‌ی «الف» دسترس ندارند، می‌توانند آن را در آنجا بخوانند.

سپاسگزار این عزیزان هستم به سبب انتشار این نقد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ ما به روایت من

نگاهی به «ما به روایت من»

گزیدة اشعار علی‌رضا سپاهی لایین‌

ما به روایت من‌

گزیدة اشعار علی‌رضا سپاهی لایین‌

چاپ اول‌، تهران 1388

نشر تکا (توسعة کتاب ایران‌)

198 صفحه‌، 8000 نسخه‌، پالتوی‌

 

به شاعری که منم‌، گوش عشق بسپارید

مگر که حرمت فریاد را نگه دارید

از این سپاهی شاعر چه انتظاری هست‌

اگر نخواسته باشید گام بردارید

کتابی که پیش روی داریم‌، به واقع کارنامه‌ای است نسبتاً کامل و جامع از حدود بیست سال شاعری‌ِ علی‌رضا سپاهی لایین‌. کتاب در سلسلة معروف به «کتابهای تکا» منتشر شده است و به گمان من انتشارش ضروری می‌نمود، چون از این شاعر با وجود دو دهه سابقة روشن در شاعری‌، کتابی که فراخور این سابقه و تأثیرگذاری باشد، منتشر نشده بود. به همین سبب در بررسی آن نمی‌توان این سیر تاریخی نه‌چندان کوتاه را در نظر نگرفت و از سالهای دور شروع نکرد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد شعر و نقد کتاب

+ خواب میخک (قسمت سوم و پایانی)

نه‌

شاید بتوان گفت یکی از مهم‌ترین تواناییهای احمد عزیزی که بیشترین تازگی و جذابیت را در شعر او ایجاد کرده است‌، تداعی‌های غیرمنتظره است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد شعر و نقد کتاب

+ خواب میخک (قسمت اول)

نگاهی به شعر احمد عزیزی به بهانة انتشار «خواب میخک‌»

در اواخر تیر یا اوایل مرداد 1388 در سه قسمت در روزنامة کیهان چاپ شد.

 خواب میخک‌

 گزیدة اشعار احمد عزیزی‌

 نشر تکا (توسعة کتاب ایران‌)

 چاپ دوم‌، تهران‌، 1387

 5000 نسخه‌، 279 صفحه‌، پالتوی‌

 

اکنون دیگر سلسلة «تکا» در میان شاعران نام و نشانی یافته است‌، به‌ویژه در میان کسانی که کتابی در این سلسله دارند یا خواهند داشت یا دوست می‌دارند که داشته باشند. باری‌، اینها کتابهایی است از شاعران مطرح و یا نیمه مطرح یا کمی تا قسمتی مطرح معاصر که با عنوان «گزیده اشعار» منتشر می‌شود و طبعاً این امیدواری را در مخاطبان می‌آفریند که می‌توانند به جای مراجعه‌های گاه ناامیدکننده به کتابهای مختلف از شاعران این چند دهه‌، گزیده‌هایی جمع و جور از آنان داشته باشند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب و نقد شعر

+ شهر بی‌قهرمان

معرفی گزیده‌ای از آثار عبدالقهار عاصی‌

شهر بی‌قهرمان

گزیدة شعر عبدالقهار عاصی‌

 به کوشش عبدالمعروف کبیری‌

 چاپ اول‌، مشهد، انتشارات ترانه‌

 432 صفحه‌، 2000 نسخه‌، رقعی‌

 

اینک قریب به پانزده سال از شهادت عبدالقهار عاصی شاعر نامدار افغانستان می‌گذرد، شاعری با آثاری بسیار که در هشت دفتر شعر گرد آمده بود. و این دفترها غالباً نایاب بود، به‌ویژه در خارج از افغانستان‌.

در این سالها البته تلاشهایی برای گردآوری و انتشار کلیة آثار عاصی صورت گرفته و گاه به کتابهایی همچون «کلیات اشعار قهار عاصی‌» به کوشش نیلاب رحیمی منجر شده است‌، ولی جای کتابی منقح و منظم که در آن آثاری از شاعر با معیارهای امروزین تدوین و چاپ و نشر فراهم آمده باشد، خالی بود. به نظر می‌رسد که اکنون بخشی از این جای خالی‌، با کتاب «شهر بی‌قهرمان‌» پر شده باشد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ مقدمة کتاب «دادخواست‌»

«دادخواست‌» مجموعة 100 شعر اعتراض است و به کوشش امید مهدی‌نژاد و محمدمهدی سیار گردآوری شده است‌. ناشر کتاب‌، انتشارات «سپیده‌باوران‌» است‌. در این کتاب شعرهایی از حدود هشتاد شاعر معاصر ایران با موضوعهای اجتماعی چاپ شده است‌. آنچه در پی می‌آید، مقدمه‌ای است که بر این کتاب نوشتم و در آن سیری اجمالی در این موضوع داشتم‌.

آنچه امروزه در جامعة ادبی جوان ایران «شعر اعتراض‌» خوانده می‌شود و این دفتر گزیده‌ای از آن است‌، عنوانی است نسبتاً تازه برای گونه‌ای از شعر سیاسی و اجتماعی که کانون توجه شاعر در آن‌، عدالت‌خواهی و رفع تبعیضهای اقتصادی و گاه اجتماعی است‌. شاید بتوان گفت عدالت‌خواهی روشن‌ترین هدفی است که می‌توان برای این شعرها متصوّر شد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ شاعرانگی مقدس

نگاهی به «عصارة سوما» گردآوردة غلام‌رضا بروسان‌

آن که پای خود را به حرکت درمی‌آورد

سفر را به پایان می‌رساند

(عصارة سوما، صفحة 17)

دربارة جوانب هنری و شاعرانگی متون مقدس کهن ادیان گوناگون‌، بسیار سخن رفته است‌. حقیقت این است که گاهی این متون از آرایه‌های ادبی و ظرایف بلاغی بهره دارند، گاهی فراتر از آن‌، بیانشان شاعرانه است و در پاره‌ای جایها، به‌راستی شعرند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ نگاهی به «شاعر آینه‌ها»

«شاعر آینه ها» اثر ارزشمند جناب دکتر شفیعی کدکنی البته کتاب تازه‌ای نیست و اکنون از چاپ اول آن حدود بیست سال می‌گذرد. قضیه این است که سال گذشته روزنامه اعتماد ملی یک ویژه‌نامه ای در تجلیل از استاد منتشر کرد و این مطلب برای انتشار در آن ویژه‌نامه آماده شد. ویژه‌نامه در 18 شهریور 87 منتشر شد.

تمهید
گاهی با خود اندیشیده‌ام که به‌راستی برجسته‌ترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست‌. البته وجوه تمایز بسیار است‌، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری‌، وضوح و شفافیت در بیان‌. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن‌، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه درباره‌شان به شکلی واحد اندیشیده‌اند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ چراغی در شبستان تاریک

یادداشتی درباره چاپ جدید «تاریخ احمدشاهی»

     به تازگی چاپ جدیدی از کتاب «تاریخ احمدشاهی‌» نوشتة منشی محمودالحسینی روانة بازار شده است‌. این کتاب را انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی افغانستان‌) چاپ کرده است‌، با قطع وزیری و در 720 صفحه‌، با کیفیتی مطلوب و طرح جلدی زیبا.

     «تاریخ احمدشاهی‌» به دستور احمدشاه درانی پادشاه نامدار و مؤسس کشور افغانستان امروزی نگاشته شده و در آن‌، وقایع زندگی و حکومت او از تولد تا وفات به تحریر آمده است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ نگاهی به کتاب «مویه‌های پامیر»

مویه‌های پامیر (شعر فارسی در افغانستان امروز)

بهروز ثروتی‌

انتشارات بین‌المللی الهدی‌

چاپ اول‌، 1386 ش‌

2000 نسخه‌، 398 صفحه‌، وزیری‌

«مویه‌های پامیر» کتابی است از پژوهشگر جوان ایرانی‌، بهروز ثروتی‌. موضوع این کتاب‌، شعر فارسی در افغانستان امروز است و مؤلف در آن در کنار بحثی مفصّل دربارة تاریخچه و ویژگیهای این شعر، گزینه‌ای از آثار شاعران معاصر این کشور را همراه با زندگینامه‌هایی از آنان‌، آورده است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ سیب و فریب

اخیرا «سیب و فریب» مجموعه شعر شاعر گرانقدر کشور ما و دوست دیرین من جناب محمدآصف رحمانی از چاپ بیرون آمد. این کتاب در هرات توسط انتشارات فدایی هروی چاپ شده است. اینک مقدمه‌ای را که برای این کتاب نگاشته بودم و در کتاب نیز درج شده است، پیشکش دوستان می‌کنم، با شعری از جناب رحمانی.

 

نگارش این سطور از سوی این کم‌بضاعت‌، نه از باب تفاضل و تفاخر است و نه از باب رفیق‌بازی و بت‌سازی‌، بلکه از سر فریضه‌ای است که بر دوش خود حس می‌کنم به واسطة حقّی گران که محمدآصف رحمانی بر سر یک نسل از شاعران مملکت دارد و دریغ که این حق تا کنون به درستی گزارده نشده و پاس داشته نشده است‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ شاعر آینه‌ها

چندی پیش روزنامه اعتماد ملی در اقدامی نیکو و به‌جا هفتاد سالگی استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را گرامی داشت. این مطلب به همین مناسبت در 18 شهریور 87 در آن روزنامه چاپ شد و من اینک ضمن ارج نهادن به مقام علمی جناب دکتر شفیعی، این مقاله را فراروی خوانندگان این وبلاگ می‌نهم.

 

نواندیشی و بازاندیشی در دیوان بیدل

نگاهی به کتاب «شاعر آینه‌ها» نوشتة دکتر شفیعی کدکنی

 

 

تمهید

گاهی با خود اندیشیده‌ام که به‌راستی برجسته‌ترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست‌. البته وجوه تمایز بسیار است‌، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری‌، وضوح و شفافیت در بیان‌. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن‌، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه درباره‌شان به شکلی واحد اندیشیده‌اند.

مثلاً در مباحث بلاغی‌، از قرنهای پیش تا زمان انتشار «صور خیال در شعر فارسی‌» و حتی پس از آن‌، اهتمام غالب ادبای ما در دسته‌بندی و نام‌گذاری انواع و شقوق مختلف صوری‌ِ تشبیه و استعاره و امثال اینها بوده است و کمتر کسی در ماهیت و مادة اصلی این صور خیال بحث کرده است‌. هم‌چنین در باب وزن و قافیه‌، غالباً بحث اصلی‌، ارکان عروضی و زحافات آنها و یا حروف قافیه و قواعدشان بوده است و کمتر دیده‌ایم که کسی در ارزش هنری این اشکال از موسیقی شعر چنان بحث کند که دکتر شفیعی در کتاب «موسیقی شعر» کرده است‌.

همین ویژگی را در سلسله‌ای از کتابهای جناب دکتر شفیعی که به متون کهن فارسی اختصاص دارد نیز به‌روشنی می‌توان دریافت‌. مثلاً من آن هنگام که شنیدم ایشان کتابی دربارة انوری منتشر کرده‌اند (مفلس کیمیافروش‌)، هیچ گمان نمی‌بردم این کتاب برای کسی که با نوشته‌های دیگران‌، با انوری یک آشنایی نسبی به هم رسانده است‌، سخن تازه‌ای داشته باشد. ولی کتاب را آنگاه که خریدم و خواندم‌، دقیقاً مخالف این تصوّر ابتدایی خویش یافتم و دیدم که چه مباحث ناگفته‌ای از شعر انوری در اینجا مطرح شده است‌، آن هم با وضوح‌، دقت و جذابیت تمام‌.

چنین است که با خواندن کتابی از دکتر شفیعی کدکنی در یک موضوع‌، بُعد دیگری از یک منشور را می‌بینیم‌، با رنگ‌آمیزی و جلوة خاص خودش‌. همین‌گونه است «شاعر آینه‌ها» که ما در این مقام در پی نظارة آنیم‌.

 

نواندیشی و بازاندیشی‌

اما به راستی در این کتاب‌، چه چیزی دربارة بیدل مطرح شده است که پیش از این نشده بود و ما بدان نیاز داشتیم‌؟ به گمان من مهم‌ترین و کاربردی‌ترین بحث دربارة شعر بیدل برای یک مخاطب امروز، دریافت وجوه مختلف «هنر بیدل‌» است‌، و این چیزی است که پیش از این کمتر بدان پرداخته‌اند. تا جایی که من دیده‌ام‌، پژوهشهای بیدل‌شناسان افغانستان تاکنون بیشتر بر زندگی و آثار و نیز شرح شعرهای او بر مبنای عرفان و تصوّف متمرکز بوده است و پژوهشهای بیدل‌شناسان ماورأالنهر باز هم بر زندگی و آثار، به اضافة تبیین تفکراتش بر مبنای آموزه‌های مارکسیستی‌.

در این میان‌، جای هنر بیدل خالی بوده است و این است کانون توجه جناب دکتر شفیعی به این شاعر در این اثر. شاید به همین واسطه است که فصل مفصّل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» این کتاب را بسیار جذاب‌تر و کاربردی‌تر از دیگر فصول آن می‌یابیم و به‌راستی اگر این فصل در کار نبود، شاعر آینه‌ها را کتابی نه در حدّ دیگر آثار دکتر شفیعی می‌یافتیم‌، چون حقیقت این است که بعضی دیگر از مقالات این کتاب‌، به سبب قدمت زمان نگارش و یا گرایش موضوعی خاص خود، با این فصل برابری نمی‌کند و مؤید همین سخن از مؤلف است که این «مجموعه‌ای پراکنده است و کتابی منسجم نیست‌.»(1)

باری‌، در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» مؤلف با دقت و ریزبینی تمام‌، ویژگیهای صوری شعر بیدل را استخراج و مهم‌تر از آن‌، با تحلیل‌های هنری همراه کرده است‌. این بخش‌، نه تنها سبک‌شناسی‌ِ شعر بیدل‌، که یک کارگاه عملی برای آشنایی با سبک شعر و شیوة استخراج ویژگیهای سبکی دیگر شاعران است‌.

اگر مجاز به رتبه‌بندی میان فصلهای این کتاب باشیم‌، باید فصل «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌» را در مرتبة بعد بدانیم‌، چون این هم از بخشهایی است که گویا مشخصاً برای همین کتاب تألیف شده است و تازگی و طراوت خاص خود را دارد، بر خلاف دو فصل «بیدل دهلوی‌» و «نقد بیدل‌» که محصول چهل سال پیش از امروز و بیست سال پیش از چاپ اول شاعر آینه‌ها بوده است و طبعاً نظریاتی از دکتر شفیعی را در آنجا می‌توان یافت که کاملاً با دیدگاه ایشان در هنگام انتشار کتاب در تباین است‌. در آن فصلها، بیدل «درس عبرتی برای گویندگان جوان امروزی‌»(2) دانسته می‌شود، ولی در فصل «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌» یک مصراع شعر او بر مجموعة میراث ادبی معاصران (گذشته از چند شاعر معاصر و آن هم بعضی کارهاشان‌) برتری می‌یابد.(3)

به راستی رمز این تباین در چیست‌؟ به نظر می‌آید که جناب دکتر شفیعی کدکنی‌، در سالهای پیش از دهة شصت‌، آن مایه عنایت و علاقه‌ای را به بیدل نداشته است که در کتاب شاعر آینه‌ها حس می‌شود. مثلاً در کتاب «ادوار شعر فارسی‌» دکتر شفیعی‌، (چاپ اول‌، 1359) بیدل از قله‌های دوره‌های انحطاط به شمار می‌آید (صفحة 148) و نامش همراه قاآنی برده می‌شود و با سروش اصفهانی و صبا مقایسه می‌شود (صفحة 136) و همه غزلهایش فاقد «یک‌پارچگی و وحدت ارگانیک‌» دانسته می‌شود (صفحات 98 و 125)(4). اینها را می‌توان مقایسه کرد با این عبارت از «شاعر آینه‌ها» که حدود یک دهه بعد از آن قضاوتها نوشته شده است‌: «بیدل‌، فرد اکمل و نمونه عالی و موفق‌ترین مظهر این گونه شعر و شاعری (سبک هندی‌) است و... علاوه بر تأملات ژرفی که در عوالم روحی انسان و جوانب حیات بشری دارد، یکی از شگفتی‌های قلمرو خلاقیت و جوانب حیات فارسی نیز هست و سکوت و ناسپاسی و حق‌ناشناسی ما ایران در برابر عظمت و نبوغ شعری او، به هیچ وجه‌، از اهمیت حقیقی مقام او... نمی‌کاهد.»(5)

ولی این تفاوت میان داوریهای جناب دکتر شفیعی کدکنی در این بیست سال‌، یک حقیقت دیگر را آشکار می‌کند و آن‌، پویایی شخصیت ادبی ایشان است و پرهیز از مطلق‌نگری و پای‌فشردن بر یک نظر قدیمی‌. ایشان چنان که در جایهای دیگر نیز نشان داده است‌، سخت مشتاق تحوّل و بازاندیشی بوده است و در عین حال‌، همواره شجاعت نقد نظریات پیشین خویش را داشته است‌. حال این نقد می‌تواند به صراحت باشد، چنان که در ویرایش دوّم «موسیقی شعر» (چاپ 1368) شاهدیم‌(6) و می‌تواند ضمنی باشد، یعنی کنار هم نهادن دیدگاههای چند دورة متفاوت‌، تا خواننده خود این سیر تحوّل ذوقی را دریابد، چنان که در «شاعر آینه‌ها» می‌بینیم‌. این بازاندیشی دایمی‌، به گمان من جای تحسین دارد و یکی دیگر از جوانب ارجمند شخصیت ادبی دکتر شفیعی کدکنی است‌.

 

در حوزة معانی و مفاهیم‌

اما در بررسی این کتاب ارزشمند، نباید این نکته را نیز فروگذاشت که جناب دکتر شفیعی بنابر دیدگاه صورت‌گرایانه خویش‌، کمتر به حوزة مفاهیم شعر این شاعر نزدیک شده‌اند، در حالی که می‌شد به آن مفاهیم نیز پرداخت‌، چون به نظر می‌رسد آنچه بیدل را بیدل کرده‌، تنها حس‌ّآمیزی و بیان پارادوکسی و امثال این‌ها نبوده است‌، بلکه معانی شعر بیدل نیز در این میان دخلی تمام داشته‌اند.

البته اگر کتاب صرفاً به مباحث صوری شعر بیدل اختصاص می‌داشت‌، جای انتقادی نبود، ولی قضیه این است که در مقاله‌ای از این کتاب‌، یعنی «بیدل و بیدل‌گرایان‌» که ترجمه‌ای است از تحقیق پروفسور یری بچکا، سخنانی دربارة معانی شعر بیدل آمده است که البته نقد و یا حاشیه‌زدنی جدّی را طلب می‌کرد. در اینجا بیدل شاعری «منکر اعتقاد به زندگی پس از مرگ و افسانة بهشت و دوزخ‌» و دارای «نظرگاههای ضدِّ فئودالی‌» ترسیم می‌شود که «میان مسلمانان و هندوان تمایزی قایل نیست و غالباً در کنار غیرمسلمانان قرار دارد»(7)

جناب دکتر شفیعی با واکنشی نسبتاً ملایم در برابر این نظرها در پاورقی‌، در واقع مسؤولیت آن سخنان را از دوش خود برداشته‌اند نه این که ارزیابی و داوری‌ای از خود داشته باشند. چنین است که سیمای معنوی بیدل در این کتاب را قدری نارسا و حتی مخدوش می‌یابیم‌.

آنچه به این نارسایی افزوده است‌، جابه‌جایی توجیه‌ناپذیری است که در ترتیب غزلهای انتخابی در کتاب «شاعر آینه‌ها» رخ داده است‌، بدین معنی که غزل تحمیدیة «به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا / سر مویی گر این جا خم شوی‌، بشکن کلاه آنجا» که سرمطلع غزلیات بیدل در نسخه‌های موجود دیوان اوست‌، در این گزیده به جای دیگری برده شده است و غزل «ز باده‌ای است به بزم شهود، مستی ما / که کرد رفع خمار شراب هستی ما» در آغاز گنجانده شده است‌، غزلی که بیت دومش چنین است‌:

بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است‌

ز خودپرستی تو تا به می‌پرستی ما

من برای این جابه‌جایی هیچ توجیهی از نوع ترتیب حروف الفبا یا وزن و قافیه و امثال آن نیافتم‌. جدا از آن‌، بعضی از غزلهای خوب بیدل که حاوی نیایش و حمدی بوده‌اند در این مجموعه غایب‌اند و در عوض‌، این غزل حاضر است‌:

این قدر ریش چه معنی دارد

غیر تشویش چه معنی دارد

 

گزیدة شعرها

باری‌، چنان که مؤلف محترم یادآور شده‌اند، آن شش مقالة ابتدای کتاب‌، به واقع مقدمه‌ای است برای گزیده‌ای از غزلها و رباعیهای بیدل که بخش عمدة آن را تشکیل می‌دهد. اگر این گزیده را با دیگر گزیده‌های موجود از بیدل در جُنگ‌ها و کتابهای تاریخ ادبیات و امثال اینها مقایسه کنیم‌، به سلامت ذوق ایشان معترف می‌شویم‌.

ولی هیچ انکار نباید کرد که بیدل شاعری است سخت دیرآشنا و هم‌چنان که مؤانست جناب دکتر شفیعی با این شاعر در طول بیست سال تمام اتفاق افتاده است‌، گزینش دلخواه از شعر او نیز به زودی به دست نمی‌آید. بسیاری از غزلهای بیدل‌، تا سالها بسیار معمولی به نظر می‌رسند و بناگاه با جرقه‌ای از پرده بدر می‌آیند. چنین است که یک گزیدة شعر بیدل‌، حتی اگر به کوشش یکی از مسلطترین و خوش‌ذوق‌ترین ادبای عصر هم فراهم آمده باشد، خالی از چند و چون نخواهد بود. این نه از کوتاهی گزینشگر، که از رازوارگی و دیرآشنایی شعر بیدل است‌.

آقای دکتر شفیعی به درستی گفته‌اند که «وقتی حساب ذوق به میان آمد، ذوق هیچ‌کسی برتر از ذوق دیگری نیست‌. هر کس یا هر گروهی حق دارد ذوق خود را برتر از ذوق دیگران بداند و به همین دلیل‌، در این انتخاب‌، نگارنده ادعای هیچ امتیازی برای سلیقة خود ندارد.»(8) ولی به نظر من‌، انتخابی چنین سنجیده از غزلهای بیدل‌، نشانگر برتری ذوق جناب دکتر شفیعی بر ذوق بسیاری دیگر از ادباست‌. فقط بحث در این است که به نظر می‌رسد گزینش موجود، به تمامی بر مطابقت این گزیده با آن ذوق (که ما نشانه‌هایش را در اینجا و دیگر کتابهای جناب دکتر شفیعی دیده‌ایم‌) گواهی نمی‌دهد. من فقط به دو غزل از بیدل اشاره می‌کنم‌، که اولی در کتاب آمده است و دومی نیامده است‌.

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا؟

می‌نمایی چشم حق‌بین را ره باطل چرا؟

و

تمام شوقیم‌، لیک غافل که دل به راه که می‌خرامد

جگر به داغ که می‌نشیند، نفس به آه که می‌خرامد

نکتة دیگر قابل تأمل‌، این است که به نظر می‌رسد که انس و الفت جناب دکتر شفیعی در مسیر بازخوانی غزلیات حجیم بیدل‌، به مرور افزایش یافته است‌، چنان که از حرف «الف‌»، تعداد غزلهای انتخابی ایشان‌، 23 غزل از 340 غزل است‌، یعنی کمتر از هفت درصد، ولی از حرف «ی‌»، 46 غزل از 200 غزل است‌، یعنی 23 درصد.(9) این هم می‌تواند مؤید سخن ما دربارة دیرآشنایی شعر بیدل و انس تدریجی آدمی با شعر او باشد.

ولی با این همه‌، این گزیده تا حدود بسیاری با انتظارات جوانان شاعرِ علاقه‌مند بیدل از این شاعر قرابت دارد و هیچ اغراق نیست اگر آن را از بهترین گزیده‌های موجود از شعر بیدل بدانیم‌.

 

پی‌نوشت‌ها

1. شاعر آینه‌ها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، انتشارات آگاه‌، چاپ سوم‌، زمستان 1371، صفحة 14.

2. همان‌، صفحة 18، مقالة «بیدل دهلوی‌»

3. همان‌، صفحة 80، مقالة «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌»

4. ادوار شعر فارسی‌، ویرایش دوم‌، چاپ اول‌، انتشارات سخن‌، تهران‌، 1380.

5. شاعر آینه‌ها، صفحة 96، مقالة «حافظ و بیدل در محیط ادبی ماورأالنهر در قرن نوزدهم‌».

6. موسیقی شعر، چاپ دوم‌، آگاه‌، تهران 1368.

7. شاعر آینه‌ها، صفحات 82 و 85، مقالة «بیدل و بیدل‌گرایان‌»

8. همان‌، صفحة 12.

9. می‌پذیرم که در این مورد، نمی‌توان بسیار مقیّد به عدد و رقم بود، چون بعضی حروف‌، به طور طبیعی آمادگی بهتری برای قافیه و ردیف شدن دارند و باز می‌پذیرم که بیدل در حرف «ی‌» به نسبت غزلهای خوب بیشتری دارد. ولی در اینجا، نسبت 5 درصد در حرف «ت‌»، 10 درصد در حرف «د»، 15 درصد در حرف «م‌» و آنگاه 23 درصد در حرف «ی‌» (میان غزلهای انتخابی و کل‌ّ غزلها) این سیر افزایشی تدریجی را تأیید می‌کند، در حالی که میانگین این نسبت در این گزیده ده درصد است‌، یعنی 282 غزل منتخب از حدود 2850 غزل بیدل‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ شعر جوان مهاجر

نگاهی به سلسله کتابهای «ادبیات معاصر افغانستان‌»

 

شعر مهاجرت افغانستان در ایران‌، سالهاست که یک جریان پویا و زاینده بوده است‌. این پویایی و زایندگی هم به واقع حاصل پیوند یک سلسله عوامل بیرونی و درونی است که به نحوی خاص‌، با هم همسو گشتند، یعنی از سویی مردم افغانستان و طبعاً شاعران آنها حرفهای ناگفتة بسیاری داشتند که حاصل اوضاع بحرانی این کشور بود و از سویی دیگر، در محیط ایران امکانات و شرایطی برای رشد در زمینة ادبیات فراهم بود، و این چیزی است که در سایر کشورهایی که مهاجران افغان در آنها به سر می‌برند، مهیّا نیست‌. به این عوامل باید افزود تشکیل جلسات ثابت و مستمر نقد و بررسی شعر در میان مهاجران افغان را که مهم‌ترین این جلسات‌، در این سالها انجمن «درّ دری‌» در مشهد بوده است‌.

به همین سبب‌، ما در سالهای اخیر، شاهد یک نسل جوان ولی جدّی از شاعران مهاجر افغان هستیم که غالباً در سنین دانش‌آموزی و دانشجویی‌اند و البته بسیار باتحرّک و سرزنده ظاهر شده‌اند. بعضی از این شاعران‌، در این سالها در محافل ادبی ایران نیز مطرح بوده و در مسابقات و جشنواره‌ها، مقامهای خوبی آورده‌اند، همچون حمید مبشّر و سیدالیاس علوی‌.

باری‌، با این مقدمة کوتاه‌، می‌خواهیم به معرفی یک سلسله از آثار این نسل شاعران بپردازیم‌، سلسله‌ای که تا حدودی حکایتگر نگاه تازه و گرایشهای سبکی ویژه‌ای است که شاید در نسل قبل به این روشنی دیده نمی‌شد. این کتابها، حدود بیست عنوان مجموعه شعر است که با عنوان «ادبیات معاصر افغانستان‌» به چاپ رسیده است‌. ناشر این کتابها، محمدابراهیم شریعتی از فعالان عرصة نشر آثار ادبی در افغانستان است‌.

تا جایی که اطلاعات من یاری می‌دهد، این اولین باری است که آثاری به این تعداد، از شاعران افغانستان در یک سلسلة به‌هم‌پیوسته منتشر می‌شود و این تا حدودی یادآور حرکتی مشابه است که در ایران انجام شد و بسیار مؤثر بود، یعنی انتشار سلسلة «گزیدة ادبیات معاصر» کتاب نیستان‌.

دوازده مجموعه از این بیست مجموعه شعر، به شاعران جوان اختصاص دارد، یعنی «نامه‌ای از لالة کوهی‌» از زهرا حسین‌زاده‌، «مرگ بر الفبا» از نقیب آروین‌، «شاعر به انتهای خیابان رسیده است‌» از محمد واعظی‌، «اینجا منم زنی‌، با چادری سیاه‌» از فاطمه سجادی (حصار)، «عکس ماه تو بر دیوارهای شب لیلی‌ترند» از رحیمه میرزایی‌، «آهوی همیشه دویده در من‌» از حسین حیدربیگی‌، «گریه‌های مریم مصلوب‌» از حفیظالله شریعتی (سحر)، «شکل هندسی تو» از معصومه احمدی‌، «هبوط در پیاده‌رو» از غلام‌رضا ابراهیمی‌، «من در اثر ماه‌گرفتگی‌» از سید عاصف حسینی‌، «من نشانه‌های سفر را گم نکرده‌ام‌» از حسین حسین‌زاده و «دو ماه در خسوف‌» از معصومه صابری‌.

این شاعران‌، کسانی‌اند که عموماً در دهة هشتاد به شاعری روی آورده‌اند و آثارشان رنگ و بوی خاص خود را دارد. شاخصه‌های مهم صوری و محتوایی شعر این گروه را چنین می‌توان برشمرد:

q

این شاعران‌، فرزندان سالهای اخیر هستند، یعنی دوران ثبات و بازسازی و البته وضعیت خاصی که کشور از نظر حضور بیگانگان با آنها روبه‌روست‌. به همین لحاظ، در شعر این گروه‌، کمتر نشانه‌ای از مضامین دهة هفتاد یعنی دوران جنگهای داخلی و یا پیش از آن‌، یعنی دوران جهاد و مقاومت دیده می‌شود. اگر هم بحثی از مسایل و مباحث سیاسی و اجتماعی در میان است‌، بیشتر به وضعیت بی‌سروسامان کشور و بی‌عنایتی دولتمردان به اوضاع جاری اشاره دارد.

خوشبختانه زندگی‌،

هنوز غم‌

هنوز شادی دارد.

هنوز دارد و ندارد، دارد.

نان قرض‌

آب مجانی‌

رؤیای مفت‌!

خبرها تعطیل نیست‌:

احمدشاه مسعود هست‌

افغانستان هست‌

زلزله آدم می‌کُشد

آدم‌، آدم می‌کُشد

هنوز می‌شود

از شرم‌گینی مردان بی‌نان‌وآب خانواده‌،

از دختران بی‌خنده ـ بی‌فصل‌

از کودکان بی‌بایسکل‌

و از شادی‌هایی‌

که می‌بینی ـ که می‌بینیم‌;

شاعر بود

ظالم بود

مظلوم بود.

(نقیب آروین‌، مجموعة «مرگ بر الفبا»)

q

از این که بگذریم‌، در این مجموعه‌ها، به یک دغدغة همیشگی مهاجران افغان بر می‌خوریم‌، یعنی بی‌سرنوشتی و احساس بی‌هویتی‌ای که هنوز از سر این مردم دست برنداشته است‌.

امسال باز بی‌وطنیم‌، ای پرنده‌ها

یک روح در دو تا بدنیم‌، ای پرنده‌ها

دیدی بهار سال دگر خنده‌ای نکرد

در برف مانده جان بکنیم ای پرنده‌ها

وقتی که چشم کلبة ما بسته می‌شود

بر خانة که در بزنیم ای پرنده‌ها؟

... جایی برای ماندن و رفتن نمانده است‌

شب را کجا قدم بزنیم ای پرنده‌ها؟

(محمد واعظی‌، مجموعة «شاعر به انتهای خیابان رسیده است‌»)

و موضوع دیگری که غالباً دستمایة این گروه شاعران می‌شود، تغزّل است که در شعر دهة شصت و اوایل هفتاد افغانستان در محیط هجرت تقریباً غایب بود و از اواسط دهة هفتاد، با سعی سیدنادر احمدی و محمدشریف سعیدی و بعضی دیگر از شاعران نسل پیش‌، کمابیش وارد مضامین شعر مهاجرت شد.

ویژگی مهم این تغزّلها، درآمیختگی‌شان با دغدغه‌ها و مسایل خاص مردم افغانستان است که به این شعرهای عاشقانه‌، رنگی از غربت و اندوه هم می‌دهد. به واقع این تغزّلی است کمابیش بومی و درآمیخته با دیگر چیزهایی که در زندگی مردم افغانستان امروز حضور دارد. به همین سبب‌، آن را می‌توان از عاشقانه‌سرایی شاعران امروز ایران‌، کمابیش متمایز کرد.

اگر چه نام تو در کوچه گل‌قمر باشد

به زیر شال سیاهت دو تا سحر باشد

نگفتی از چه در این روزها سیه‌پوشی‌

که سیل زلف تو پاشیده تا کمر باشد

مگر زمانه همه ساله با تو بد گشته‌

مگر که زخم نمک‌سوده بر جگر باشد

بگو که ده چه خبر، آسمان چه می‌بارد؟

بهار آمده یا نه‌، پرنده پر باشد؟

خدا کند که به یک صبح صادق روشن‌

بهار چشم تو در کوچه جلوه‌گر باشد

q

موضوع دیگری که مشخصاً در شعر این گروه دیده می‌شود و در آثار نسل پیش کمابیش غایب بود، دغدغه‌های درونی و مضامینی مربوط به زندگی انسان امروز است‌، یک انسان شهری و سردرگم‌. شاعران دهة شصت و هفتاد افغانستان‌، به سبب درگیری در مسایل حاد سیاسی و اجتماعی‌، چندان مجال پرداختن به خویش را نداشتند. به همین دلیل‌، شعر آنان‌، غالباً کلی و نمادگرایانه است‌. انسانی که در شعر آنان دیده می‌شود، غالباً با یک انسان معمولی در این زندگی شهری فرق دارد، شخصی است با این ویژگیها:

هنوز بادیه‌گردم به شیوة پدرم‌

چه آید از پس امروز بر سر پسرم‌؟

چه شد که آن همه دریا نکرد سیرابم‌

و بعد آن همه طوفان هنوز مردابم‌

من از تلاطم این بحر، تشنگی بردم‌

به ساحلی نرسیدم که همسفر خوردم‌

سفر ملول شد از من‌، من از سفر خستم‌

خجول هرچه رفیقان و رهروان هستم‌

مباد گردی از این‌سان سفر، به دامن‌تان‌

نصیب گرگ بیابان‌، نصیب دشمن‌تان‌

(سید ابوطالب مظفری‌)

ملاحظه می‌کنید که اینجا، بیان غالباً نمادین و کلّی است‌. سخن از دریا و طوفان است و بحر و ساحل‌، که نمادهایی‌اند از جوش و خروش انقلاب در افغانستان‌. ولی در شاعران جوان‌تر که ما در این بحث به آنها می‌پردازیم‌، این انسان با جزئیات بیشتری توصیف می‌شود و لحظاتی خاص از زندگی او به شعر درمی‌آید که شاید در آثار نسل پیش‌، کمتر با این جزئیات مطرح شده بود.

این ایستگاه سوم و لبریز آدم است‌

ساعت دوباره شش شده اما کسی کم است‌

هل می‌دهند عالم و آدم‌، در این میان‌

یک پیرمرد گفت برو! صندلی کم است‌

این بار چندم است که او دیر می‌کند

یا صبح زود رفته و حالا «مقدم‌» است‌

حالا سوار یک اتوبوس قراضه‌ام‌

بازار چشمهای تماشا فراهم است‌

یک صندلی کهنه مرا در خودش نشاند

یک صندلی که مثل خودم گنگ و مبهم است‌...

خواب و خیال آمد و در من عبور کرد

آقا بلند شو! ته دنیا «مقدم‌» است‌.

(غلام‌رضا ابراهیمی‌، مجموعة «هبوط در پیاده‌رو»)

به همین سبب‌، می‌توان گفت این شعرها، شخصی‌تر و خاص‌تر است و از این نظر، قرابت بیشتری با جریانهای نو در شعر امروز دارد.

به تبع همین خاص‌شدن فضا و مضامین‌، تخیّل و زبان این شاعران هم امروزی‌تر است و حاصل تجربه‌های زبانی و کشفهای تصویری خودشان‌. البته نباید فراموش کرد که در این میان بعضی ابهامهای ناخواسته و لغزشهای زبانی هم در کار است‌، ولی به هر حال در این شعرها نوعی سرزندگی و پیوند با چشمدیدها و تجربیات عینی شاعران دیده می‌شود که بسیار ارزشمند است‌.

البته نباید فراموش کرد که ممکن است این شخصی‌شدن بیش از حد شعرها، میان شاعر و اجتماع فاصله بیندازد و در نهایت از وسعت حوزة مخاطبان آنان بکاهد. آنچه این احتمال را زیاد می‌کند، گرایش نسبتاً بیشتر این شاعران به قالبهای نوین است که البته یک ضرورت است و طبیعتاً مخاطبان شعر را به تدریج با شعر نو بیشتر آشتی می‌دهد، ولی این را هم انکار نمی‌توان کرد که شعر این گروه را به نسبت نسل پیش‌، کم‌مخاطب می‌سازد.

به هر حال‌، انتشار پیوستة آثار شاعران جوان مهاجر در این سالها، نویدبخش یک حرکت تازه است‌، حرکتی است که مبتنی است بر فعالیتهای ادبی نسل پیش‌، ولی در عین حال‌، از بعضی ویژگیهای خاص نیز بهره دارد. این شعرها، تا حدود زیادی بر شعر جوان افغانستان در داخل کشور هم اثر گذاشته است‌، هم به واسطة توزیع این کتابها در افغانستان و هم به سبب حضور بعضی از این شاعران که در سالهای اخیر به کشور بازگشته و مشغول فعالیتهای ادبی و مطبوعاتی شده‌اند، همچون نقیب آروین و سیدعاصف حسینی‌.

با این وصف‌، هیچ دور از انتظار نیست که شعر جوان افغانستان در سالهای بعد را کاملاً متمایز با شعر دهه‌های پیش ببینیم‌، به‌ویژه که این تمایز از جهاتی نوعی پیشرفت هم به حساب می‌آید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ طرزی و سراج‌الاخبار

 

معرفی کتاب «طرزی و سراج‌الاخبار»

 

 

 

 

 

طرزی و سراج‌الاخبار

 

بشیر سخاورز

 

ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

 

طرح جلد: وحید عباسی‌

 

چاپ اول‌، تهران‌، ۱۳۸۶

۲۰۰۰ نسخه‌، ۲۰۷ صفحه‌، رقعی‌

 

 

 

 

 

اکنون قریب به یکصد سال از تأسیس نشریة سراج‌الاخبار می‌گذرد، ولی واقعیت این است که هنوز هم آگاهی از چگونگی پیدایش‌، نحوة انتشار و محتوای این نشریه‌، برای مردم افغانستان سودمند است‌. هم‌چنین شناخت شخصیت محمود طرزی‌، به عنوان گردانندة این نشریه و حتی هدایت و رهبری یک نسل روشنفکر در افغانستان‌، ضرورت دارد.

 

به راستی جریان روشنفکری و مطبوعات در افغانستان چنان کند حرکت کرده است که ما هنوز نیازمند تجربیات یک قرن پیش هستیم‌، یا این نشریه و حلقة گردانندگان آن چنان برجسته بوده‌اند که هنوز خودنمایی می‌کنند؟ شاید هر دو سمت قضیه تا حدودی درست است و چنین است که شناخت طرزی و سراج‌الاخبار هنوز ضرورت دارد.

 

به نظر می‌آید که کتاب «طرزی و سراج‌الاخبار» اثر بشیر سخاورز، در پاسخ به این نیاز نوشته شده است‌، چنان که نویسنده هم خود در مقدمة کتاب تصریح می‌کند که «من‌... به این باورم که افکار طرزی همین امروز می‌تواند ما را به فردایی بهتر رهنمون گردد. ما در این صد سال اخیر سیر ترقی قابل‌توجهی نداشته‌ایم‌، اما مانند گذشتگانمان‌، بیگانگان را عامل این عقب‌مانی می‌دانیم و معترف نیستیم که در بسا موارد خود ما عامل آن بوده‌ایم‌.»

 

در یک نگاه کلی به پیکرة کتاب‌، آن را حاوی سه بخش می‌یابیم‌: زندگینامة محمود طرزی‌، جزئیات انتشار سراج‌الاخبار و نقش طرزی و سراج‌الاخبار در جامعه‌، سیاست و ادبیات آن روز افغانستان‌.

 

این مباحث‌، ذیل این عنوانها در این کتاب گرد آمده است‌: آثار طرزی‌؛ ساختار بیرونی سراج‌الاخبار؛ واکنش در برابر نشر سراج‌الاخبار؛ نمایشنامة اشرافیان‌؛ نخبگان طرزی‌؛ پان اسلامی‌، پان آسیایی یا نشنالیزم‌؛ افغانستان و کشورهای همسایه‌؛ طرزی و ادبیات‌؛ تأثیر مشروطیت بر شعر ما؛ معارف‌؛ حضور زن در زمان طرزی‌.

 

این تنوع عناوین‌، جامعیت کتاب «طرزی و سراج‌الاخبار» را نشان می‌دهد و روشن می‌دارد که نویسنده به هر سه بُعد سیاسی‌، اجتماعی و ادبی محمود طرزی و نشریة او توجه داشته است‌.

 

به اینها باید افزود پیشگفتاری به قلم اسدالله حبیب استاد سابق دانشگاه کابل‌، مقدمة مؤلف‌، سالشمار زندگی طرزی و تصویرهایی مرتبط با موضوع کتاب را که به تنوّع این اثر افزوده‌اند.

 

به گمان من‌، نقطة امتیاز مهم این کتاب‌، پرداختن مؤلف به ارتباط و تأثیر و تأثر سراج‌الاخبار و جریانها و شخصیتهای خارجی و داخلی دخیل در امور افغانستان است‌. یعنی بشیر سخاورز کوشیده است در این اثر، تا حدود زیادی وضعیت فکری‌، اجتماعی و سیاسی کشور در آن عصر را بررسی کند و نقش طرزی و سراج‌الاخبار را در تحول در این عرصه‌ها روشن سازد. به همین سبب‌، این کتاب را می‌توان از سویی دیگر، گزارشی از جریان تجدد و روشنفکری در آن دوران و موانع و مشکلات آن دانست‌. این ویژگی‌، سودمندی کتاب را برای جامعة امروز افغانستان بیشتر می‌کند، چون ما اکنون نیز در بسیاری امور، در حال تکرار وضعیت یک قرن پیش هستیم‌.

 

و نکتة مهم دیگر، توجه نویسنده به مسایل منطقه و کشورهای همسایه و ارتباط آنها با جریان روشنفکری افغانستان است‌. خوانندة کتاب‌، بدین ترتیب کمابیش با وضعیت روشنگری در کشورهای همسایه نیز آشنا می‌شود.

 

ولی به نظر می‌رسد که در این کتاب‌، کفة بحث در مورد این تأثیر و تأثرات بیرونی به نسبت اطلاعاتی که ما از جزئیات متن سراج‌الاخبار می‌یابیم‌، سنگین است‌. به نظر می‌رسد که فصلهای «آثار طرزی‌» و «ساختار بیرونی سراج‌الاخبار» زودتر از آنچه انتظار داریم تمام می‌شود و ما ناگهان به بحث «واکنش در برابر نشر سراج‌الاخبار» می‌رسیم‌.

 

ولی خوشبختانه نویسنده بعد از یک بحث نسبتاً مفصل و کلّی دربارة گروهها و شخصتیهای دخیل در افغانستان آن روز، به بحثهای عینی‌تر و جزئی‌ترین همچون «طرزی و ادبیات‌» و «تأثیر مشروطیت بر شعر ما» می‌رسد و این روند، تا آخر کتاب ادامه می‌یابد.

 

بحث را نمی‌توان بدون اشاره‌ای به نثر نویسنده در این کتاب به پایان برد که نثری است پاکیزه‌، شفاف و بدور از عبارت‌پردازیها و کلی‌گویی‌های مرسوم‌. آقای سخاورز از امکانات وسیع زبان فارسی استفاده‌ای بهینه کرده است‌، یعنی هم ویژگیهای نثر فاخر کهن را در کتاب می‌توان یافت و هم واژگانی را که در سالهای اخیر ابداع شده و بعضی از آنها هنوز در افغانستان چندان رایج نیست‌. در این عبارت از کتاب به عنوان مثال درنگ کنید: «محمود طرزی علاقة خاصی به گویش عامیانه داشت و این توجه‌، سبب شده بود که شاعران نامور آن روز را وادارد تا آنها هم گویش عامیانه را در شعرهای خود به کار ببرند، شاعرانی که پیش از حضور طرزی سخت معتقد به زبان دستوری و پیروان وفادار سبک هندی بودند.» در این پاره‌، در اینجا هم کلماتی فاخر مثل «نامور»، «وادارد» و قید «سخت‌» به معنی «بسیار» می‌بینیم و هم کلمة «گویش‌» را که کم‌کم جایگزین «لهجه‌» شده است‌. این روند، در نثر امروز فارسی افغانستان اتفاقی خجسته است و می‌تواند بر غنا و پاکیزگی این زبان بیفزاید. 

(این مطلب پیش از این در صفحه آنلاین بی بی سی درج شده است.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ تصویری از هنر در افغانستان امروز

نقد و نظری بر کتاب «رنگ و رنج‌» از محمدرفیع اصیل یوسفی

 

 

 

چاپ شده در مجله گلستان هنر

چه کسی می‌دانست که آن پیرمرد مهاجر ساکن منطقة عدل خمینی مشهد، بزرگ‌ترین کتیبه‌نویس زندة عصر خویش است‌; همو که در قریب به هشتاد سالگی‌، بر بیش از پنجاه نوع خط اسلامی تسلّط داشت و کتیبة بزرگ رواق مسجد گوهرشاد، هم‌اکنون گواهی زنده بر هنر اوست‌; جدا از آثار بی‌شمار دیگری که در افغانستان‌، ایران و دیگر کشورها از او باقی است‌.

 

افغانستان از دیرباز مهد هنر بوده است‌، به‌ویژه در روزگار تیموریان و ظهور مکتب هنری هرات‌. ولی سالهاست که این کشور روزگار خوشی ندارد. در چند دهة اخیر، بخت از هنر و هنرمندان روی گردانده و زمانه امنیت و آرامشی را که لازمة رشد هنر است از این مملکت گرفته است و هم آن معدود هنرمندانی که توانسته‌اند این روزگار سخت را تاب بیاورند و در سایة جنگ و دربه‌دری هم این چراغ را روشن نگه دارند، غریب و گمنام مانده‌اند.

 

این را وقتی بهتر حس می‌کنیم که کتاب «رنگ و رنج‌» را می‌گشاییم و درمی‌یابیم که وارثان هنرهای تجسّمی در افغانستان چه تلاشی برای حفظ این سلسلة طلایی کرده‌اند و چه رنجی در این راه کشیده‌اند.

 

باری‌، «رنگ و رنج‌» کتابی است در معرفی جمعی از هنرمندان هنرهای تجسّمی‌، به‌ویژه خط و نگارگری افغانستان‌. این کتاب‌، به کوشش محمدرفیع اصیل یوسفی پژوهشگر مهاجر افغان ساکن ایران گردآوری شده است‌. کتاب از سوی کانون هنرهای زیبای مؤسسة خیریة امام جواد و در انتشارات سنبله چاپ شده است‌، با طرح جلدی از وحید عباسی هنرمند مهاجر افغانستان‌، در  2500 نسخه و 552 صفحه با قطع رقعی‌.

 

در یک نگاه کلّی به کتاب‌، آن را حاوی دو بخش نسبتاً مستقل می‌یابیم‌. بخش اول‌، یادنامة سه استاد نامدار هنرهای تجسّمی است و بخش دوم‌، نمایة هنرمندان معاصر افغانستان‌. چون هر یک از این بخشها ویژگیهای خاص خود را دارد، ما نیز به هر یک به استقلال می‌پردازیم‌.

 

q

 

اولین یادنامه‌، برای هنرمندی است که در ابتدای مقال از او سخن گفتیم‌، مرحوم محمدعلی عطار هروی خوشنویس بزرگ افغانستان که حدود بیست سال پیش در مشهد مقدس درگذشت‌. استاد عطّار خوشنویسی بود توانا و واجد خصوصیاتی که او را در عصر حاضر بی‌بدیل ساخته بود. او از معدود هنرمندان افغانستان بود که نه تنها در آن کشور، که در کل منطقه نظیر نداشت و این‌، برای هموطنان او که سالهاست در چنبرة حوادث اسیر بوده و در همه هنرها دنباله‌رو همسایگان باقی‌مانده‌اند، افتخاری بزرگ است‌.

 

به واقع آنچه از استاد عطّار هنرمندی منحصر به فرد ساخته بود، تسلّط شگفت‌انگیز او بر خطوط کهن اسلامی بود. یکی از شواهد این توانایی او، «قرآن محلّی‌» است که در آن‌، جزء سی‌ام قرآن مجید، با سی خط گوناگون نوشته شده است‌، هر سوره‌ای با خطی از خطوط زیبای اسلامی‌، از نستعلیق گرفته تا کوفی قرنهای کهن‌.

 

باری‌، در یادنامة استاد عطّار در «رنگ و رنج‌»، حدود بیست مقاله‌، گفت‌وگو، خاطره و شعر دربارة او گنجانده شده است و این‌، تنها جایی است که این همه سخن دربارة این هنرمند می‌توان یافت‌.

 

یادنامة بعدی‌، برای مرحوم محمدسعید مشعل فراهم آمده است‌. مشعل از وارثان مکتب نگارگری هرات بود که به پیروی از سبک بهزاد کار می‌کرد و در این راه‌، شاگردانی نیز پرورش داد، همچون خلیل‌آقا ازهر هروی که از بهترین مینیاتورکاران افغانستان است‌. ولی ارزش کار مشعل‌، در نگارگری خلاصه نمی‌شود. او علاوه بر آن‌، شاعر، خوشنویس‌، مجسمه‌ساز و در کنار اینها، یک مدیر موفق بود که در عصر مسئولیتش در سمت شهرداری هرات‌، در احیای سیمای فرهنگی آن شهر بسیار کوشید، ولی دریغ که تلاشهای او با کم‌مهری اهل سیاست روبه‌رو شد و در نهایت عقیم ماند.

 

و یادنامة سوم‌، برای مرحوم امین‌الله پیرزاد هروی تدوین شده است که از خوشنویسان بزرگ بعد از عطار به شمار می‌رفت و به همین سبب‌، آثارش امروزی‌تر می‌نماید.

 

ولی دریغ که این هر سه یادنامه‌، سالها بعد از درگذشت این استادان چاپ می‌شود. نقطة تأکید ما نیز در اینجا، نه هنر عطار و امثال او، بل این بحث است که چگونه می‌شود در این عصر انتشارات و ارتباطات‌، اولین یادنامه‌ای که برای خوشنویسی چنین بی‌بدیل چاپ می‌شود، حدود بیست سال بعد از درگذشت او باشد. البته اگر همّت و پشتکار اصیل یوسفی نبود، شاید این مهم باز هم سالها به تعویق می‌یافت و شاید هیچ‌گاه تحقق نمی‌یافت‌.

 

این نکته‌، ارزش وجودی کتاب «رنگ و رنج‌» را باز می‌نماید. مؤلف در این کتاب به واقع برگهایی را از آغوش باد رهانده و ثبت تاریخ کرده است‌. از همین روی‌، این کتاب‌، می‌تواند نقطة اتکا و منبعی باشد برای هر پژوهشی که از این پس دربارة زندگی و آثار این استادان انجام می‌شود و از این نظر، باید تلاش مؤلف را قدر دانست‌. واقعیت این است که پژوهش دربارة هنرهای تجسّمی و گردآوردن یادنامه و مجموعه مقاله در این موضوع‌، کاری است دشوار. در شعر و داستان‌نویسی چنین نیست‌، چون جماعت شاعر و داستان‌نویس خود اهل قلم‌اند و مأنوس با نوشتن و گفت‌وگو کردن‌. اینان نه تنها دربارة شعر و داستان‌، که دربارة دیگر هنرها نیز می‌نویسند، چنان که بسیاری از نوشته‌های کتاب «رنگ و رنج‌» نیز اثر اهل ادب است‌. ولی اهل هنر، بیش از نوشتن‌، دست در خلق آثار هنری دارند و چنین است که گردآوری مقالاتی تخصصی در موضوع کار آنان‌، سخت می‌شود.

 

شاید از همین روی است که کتاب حاضر، از لحاظ مقالات تخصصی در موضوع خط و نگارگری‌، قدری فقیر می‌نماید. بیشتر مطالب‌، یا زندگینامة این هنرمندان‌اند، یا توصیفهایی کلّی و ستایش‌آمیز. در هیچ‌جای کتاب نقدی جدّی بر آثار این استادان نمی‌توان یافت و البته این از عوارض تربیت فرهنگی ماست که سبب شده است نقد را یک ضرورت به حساب نیاوریم و حتی گاه حمل بر خصومت کنیم‌. ما بزرگانمان را تا وقتی زنده‌اند از یاد می‌بریم و آنگاه که از میان ما رفتند، همسنگ مانی و بهزاد می‌شماریم‌. سید ابوطالب مظفری در جایی از کتاب «رنگ و رنج‌» با تفصیل بدین عارضه پرداخته است و من فقط بخشی از سخن او را نقل می‌کنم‌.

 

«ما مردم افغانستان‌... مدتهاست نمی‌توانیم مفاخر علمی و هنرمندان خود را «تجلیل‌» و «تحلیل‌» کنیم و این از آفات و نتایج جامعة بحران‌زدة ماست‌. در یک چنین جامعه‌ای شخصیتها تحلیل نمی‌شوند، چون این جامعه درونی هراسان دارد. درون ما مانند بنای فرسوده‌ای است که با اندک ور رفتن به آن‌، ممکن است فرو بریزد. این است که قدرت دست زدن به آن را نداریم‌. در مقابل رقیبان و دشمنان می‌خواهیم از خود یک شیر عَلَم بسازیم و آن را تقدیس کنیم‌. تحلیل‌، از درون یک ساختار مطمئن بر می‌خیزد.»

 

باری‌، می‌گفتیم که «رنگ و رنج‌» از نظر مقالات تخصصی و نقدهای جدی و فنی نسبتاً فقیر است و دلیل آن را هم بازنمودیم‌. با این‌همه‌، نباید از بعضی مقالات سودمند و کارآمد این بخشها غفلت کرد، همچون مقالة «معراج حضرت رسول‌» از آیدین آغداشلو و سخنرانیهای دکتر محمدسرور مولایی و مجید فداییان‌. از این که بگذریم‌، در گفت‌وگوهایی که با آن سه استاد انجام شده است نیز اطلاعات خوبی دربارة زندگی و آثارشان می‌توان یافت که می‌تواند منبع اطلاعات برای پژوهشهای بعدی باشد.

 

از این که بگذریم‌، به گمان من‌، اگر سیمای هنر افغانستان همین باشد که در «رنگ و رنج‌» می‌بینیم‌، باید اعتراف کرد که سیمایی است گردآلود و کهنه‌، و اگر ارزشی هم دارد، به واسطة کهن‌بودن خویش است‌، همانند ارزشی که آثار باستانی دارند. ما بر این باوریم که استاد عطار در نوشتن خطوط کهن تواناترین هنرمند عصر خویش بوده است‌. ولی این باور، این الزام را هم در پی دارد که ما به راستی در حدّ کتیبه‌نگاری کهن باقی مانده‌ایم و از رهیافتهای نوین خوشنویسی بی‌خبریم‌. هم‌چنین این افتخار که استاد مشعل در نگارگری در مکتب بهزاد یگانه بود، پذیرش این واقعیت را ایجاب می‌کند که ما به پیروی از بهزاد قناعت کرده‌ایم و از تجربه‌های نوین‌، حتی در همان محدودة مینیاتور هم بی‌خبریم‌.

 

به راستی چنین است‌؟ قدری آگاهی از جریانهای هنری افغانستان نشان می‌دهد که هنر این کشور آن‌قدرها هم دربند پیروی از قدما نمانده است‌. نقاشی افغانستان حدود یک قرن پیش‌، با ظهور غلام‌محمد میمنگی و شاگردان او محتوّل شد. میمنگی نخستین کسی بود که با مکاتب نقاشی امروز جهان آشنا شد و سبکهای نوین را تجربه کرد. در هنر خوشنویسی نیز هنرمندان جوان افغانستان نقاشی‌خط و دیگر روشهای نوین را تجربه کرده‌اند. در همین کتاب «رنگ و رنج‌» نیز ردّ پایی از این نوآوریها می‌توان یافت‌، به‌ویژه در بخش دوم کتاب ـ که بدان خواهیم رسید ـ ولی در مجموع باید پذیرفت که پسند و سلیقة جناب اصیل تا حدی سنتی بوده‌است‌، وگرنه جای داشت که یادی هرچند مختصر از کسانی همچون میمنگی نیز در میان باشد.

 

q

 

کتاب «رنگ و رنج‌» در بخش دوم خویش‌، قدری امروزی‌تر می‌نماید. در اینجا، مقالات و گفت‌وگوهایی از هنرمندان حاضر افغانستان را می‌خوانیم که غالباً هم از نسل جوان هستند. در مجموع‌، در اینجا سیمای هنر امروز افغانستان تا حدودی رخ می‌نماید.

 

در این بخش‌، نمایه‌ای مفصل از هنرمندان معاصر افغانستان نیز تدوین شده است که از اجزای مهم کتاب است و بسیار سودمند. این نمایه‌، که دربرگیرندة زندگینامه و تصویر حدود دویست و پنجاه هنرمند معاصر افغانستان است‌، از کوشش و جدیت چندین‌سالة گردآورنده خبر می‌دهد، چون در این روزگار پرآشوب که بسیاری از هنرمندان افغانستان به اطراف و اکناف گیتی پراکنده شده‌اند و با این گیسختگی حلقات فرهنگی و هنری کشور، بسیار سخت است زندگینامة این‌همه هنرمند را فراهم آوردن‌.

 

همین مشکلاتی که گفتیم‌، به نمایه خللی جدی هم وارد کرده است‌، بدین معنی که از بعضی هنرمندان صاحب‌نام مملکت نام و نشانی در این نمایه نیست و یا اطلاعاتی که در مورد آنان داده شده است‌، بسیار اندک است‌، چنان که از غلام‌محمد میمنگی نقاش نامدار افغانستان هیچ نامی در کتاب نیست و در مورد عبدالغفور برشنا، فقط به ذکر نام و صفت «نقاش‌» بسنده شده است‌.

 

به نظر می‌رسد که اطلاعات گردآمده در مورد افراد در این نمایه‌، بیش از آن که تابع عظمت شخصیت و ارزش هنری آنان باشد، تابع میزان ارتباط مؤلف با آنان بوده‌است‌. از همین روی گاه به زندگینامه‌هایی دو صفحه‌ای برمی‌خوریم (مثلاً در مورد سید عبدالقادر رحیمی و میرویس رضازاده‌) و گاه نیز به یکی دو سطر اطلاعات بسنده شده است‌، چنان که گفته شد.

 

همین فراز و فرود، در کیفیت و اهمیت افراد مطرح شده نیز وجود دارد. مسلماً انتظاری که ما از یک نمایه آن هم در یک کتاب داریم‌، معرفی کسانی است که یا هنرشان را به جایگاه رفیعی رسانده‌اند و یا با چنان استعدادی پای به میدان نهاده‌اند که آنان را نابغه یا پدیده‌ای در این هنر می‌توان به شمار آورد. ولی بعضی کسانی که در این نمایه معرفی شده‌اند، نوآموزانی‌اند که هنوز هنرشان به مرحلة تثبیت هم نرسیده‌است‌. این ناهمگونی مرتبة افراد معرفی‌شده‌، اعتبار نمایه را مخدوش کرده است‌. بهتر بود یا نمایه مختصرتر باشد و یا با کاوشی وسیع‌، همه استادان و هنرمندان برتر افغانستان در آن معرفی شوند، به‌گونه‌ای که نمایه با یک معرفی سادة مطبوعاتی متفاوت باشد.

 

در این بخش‌، ذیل معرفی و زندگینامة بعضی هنرمندان‌، کلامی دربارة هنر امروز هرات هم از آنان آمده است که پاسخ آنان به اقتراحی در مورد «وضعیت گذشته و کنونی سیر هنر در افغانستان و خصوصاً مکتب هرات و برنامه‌های آیندة هنری‌» هنرمندان بوده است‌. این پاسخها نیز در غالب موارد، کلی و فاقد نکات کلیدی‌ای است که بتواند وجودشان را در این کتاب توجیه کند.

 

و بالاخره مشکل دیگر کتاب «رنگ و رنج‌»، تناقضی است که مؤلف در آن گرفتار آمده است‌، بدین معنی که بر روی جلد کتاب‌، در کنار عنوان اصلی‌، عنوان «هنرآوران هری‌» درج شده است که حاکی از تعلق خاطر ویژة مؤلف به شهرش هرات است‌. البته با این‌همه سابقه‌ای که هرات در رشته‌های گوناگون هنری از دوران تیموری به بعد دارد، گردآوردن کتابی ویژة هنر و هنرمندان این شهر، امری طبیعی است و مؤلف نیز می‌توانست بدون هیچ دغدغة خاطری همه کتاب را به بررسی هنر هرات و معرفی هنرمندان آن اختصاص دهد. مشکل از آنجا پدید آمده است که گردآورنده در خود کتاب به این قید وفادار نبوده و در نمایة هنرمندان افغانستان‌، گاه و بیگاه کسانی از شهرهای دیگر را نیز معرفی کرده و بدین ترتیب‌، تناقضی آفریده‌است‌. باز اگر این معرفی کاملاً جامع و متناسب با جایگاه هنر در هر جای بود، خللی در کار وارد نمی‌شد و می‌شد مدعی شد که این نمایه‌، هدفی فراتر از عنوان اصلی کتاب دارد. مشکل اینجاست که در این بخش نیز گرایش به هرات بسیار شدیدتر از حد معمول است و این همه‌، شائبة منطقه‌گرایی را ـ که مسلماً در مؤلف وجود نداشته است ـ پدید می‌آورد.

 

به واقع می‌توان حدس زد که گردآورنده‌، قصد تدوین کتابی دربارة هنر در افغانستان امروز داشته است‌، ولی چون بیشتر منابع اطلاعات او از هرات بوده است‌، لاجرم این قسمت کار بسیار پررنگ شده و با قید غیرضروری «هنرآوران هری‌»، بر روی جلد نیز سرایت کرده است‌.

 

مشکل دیگری که گردآورنده نیز بدان اعتراف دارد، محدودماندن کتاب در چند رشتة خاص هنری مثل خوشنویسی و نگارگری و احیاناً عکاسی و تذهیب‌کاری و مجسمه‌سازی‌، و در مجموع هنرهای تجسمی است‌. در این کتاب‌، تقریباً هیچ نشانی از هنر موسیقی‌، تئاتر و سینما نمی‌توان یافت‌.

 

با این همه‌، باید اعتراف کرد که در این روزگار گسست فرهنگی و از میان رفتن حلقه‌ها و کانونهای هنری و فرهنگی افغانستان‌، گردآوردن کتابی در همین حد نیز کاری توانفرسا بوده است و باید جناب رفیع اصیل یوسفی را در این تلاش چندساله‌اش ستود. این کتاب ممکن است بسیار فراگیر نباشد، ولی در حوزه‌ای که مؤلف خود را بدان مقید کرده است‌، تا حدود زیادی جامع و قابل قبول است‌. در هر حال‌، محدودشدن به هنرهای تجسمی‌، ولی تعمق در آن‌، بهتر است از یک کار سطحی و کلی در مورد همه هنرهای هفتگانه‌. بالاخره می‌توان امید داشت که کسانی دیگر با همین دقت و تلاش‌، به دیگر هنرها نیز بپردازند.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ آذر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ سرنوشت برگ

این مطلب چندی پیش در صفحه آنلاین بی بی سی در بخش افغانستان منتشر شد.

سرنوشت برگ‌

 

نگاهی به مجموعه شعر «آدمی پرنده نیست‌» از قنبرعلی تابش‌

 

q محمدکاظم کاظمی‌

 

 

 

آدمی پرنده نیست‌

 

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود

 

سرنوشت برگ دارد آدمی‌

 

برگ‌، وقتی از بلندِ شاخه‌اش جدا شود،

 

پایمال عابران کوچه‌ها شود

 

این یکی دو سال‌، برای شعر افغانستان در محیط مهاجرت ـ به ویژه در ایران ـ سالهای بسیار خوبی نبوده است‌. در مجموع شاعران ما آن تحرکی را نداشتند که داستان‌نویسان داشتند و لاجرم در حوزة چاپ و نشر کتاب هم آثار برجسته‌ای ندیدیم‌; مگر دو یا سه کتاب‌، که «آدمی پرنده نیست‌» یکی از آنهاست‌.

 

«آدمی پرنده نیست‌» هفتمین مجموعه شعر است از سلسلة «ادبیات معاصر افغانستان‌» انتشارات عرفان‌. این کتاب 128 صفحه‌ای با شمارگان 3000 نسخه در بهار 1385 در تهران منتشر شده است و حدود هشتاد شعر از این شاعر را در خود دارد.

 

قنبرعلی تابش از شاعران صاحب‌نام افغانستان است‌، به‌ویژه در محیط مهاجرت‌. از او، پیش از این هم کتابهای «دورتر از چشم اقیانوس‌»، «چشم‌انداز شعر امروز افغانستان‌» و «مشرق گلهای فروزان‌» چاپ شده است که اولی مجموعه شعر اوست‌، دومی مجموعه‌ای از مقالات ادبی و سومی گزیده‌ای از شعرهای مذهبی شاعران مهاجر.

 

ولی «آدمی پرنده نیست‌» با «دور تر از چشم اقیانوس‌» تفاوت سطح محسوسی دارد و حتی می‌توان گفت ما را با چهره‌ای تازه از این شاعر روبه‌رو می‌کند.

 

آنچه به شعرهای این مجموعه امتیازی ویژه می‌بخشد، تنوّع صوری و محتوایی آنهاست‌. در حوزة صورت‌، شاعر قالبهای مختلف مثل غزل‌، مثنوی‌، رباعی‌، نیمایی و سپید را تجربه کرده و در غالب آنها نیز موفق بوده است‌. در شعر او تعادلی میان نوگرایی و حفظ سنت دیده می‌شود که در آثار دیگر شاعران این نسل‌، کمتر است‌.

 

در حوزة محتوا،  با یک نگاه کلّی‌، در شعر تابش این سه حال و هوا را می‌یابیم‌.

 

1. مردم و کشور افغانستان و آنچه در این سالهای سخت بر آنها گذشته است‌، موضع بخش عمده‌ای از شعرهای تابش است‌. در این شعرها، او فقط روایتگر صحنه‌هایی تکراری و همیشگی از این مصایب نبوده و کوشیده است جلوه‌های گوناگونی از وقایع را به تصویر کشد. جنگ‌، مهاجرت‌، فقر، محرومیتهای زنان و امثال اینها دغدغه‌های اصلی شاعر در این دسته از سروده‌هایند. غزل «کشورم یا...» یکی از شعرهای خوب تابش در این موضوعات است‌:

 

پامیر، بغض گشته و پیچیده در گلو

 

هلمند می‌دود به گدایی به چارسو

 

کابل به‌سان دختر بی‌آبرو شده‌

 

می‌جوید از چکیدن اشک خود آبرو

 

دوشیزگان شهر گل سرخ را عسس‌

 

بسته‌است زیر گنبد آیینه موبه‌مو

 

دیشب‌، هزار مادر گیسوسپید بلخ‌

 

در اشکهای خویش مرا داد شست‌وشو

 

امشب برای کشور خود، هان خدای من‌!

 

می‌گردم این جهان تو را جمله‌، موبه‌مو

 

یا کشورم دوباره به من باز می‌دهی‌

 

یا عرش‌، همچو کشور من گشته زیر و رو

 

 

 

2. تابش همانند دیگر شاعران نسل خود، دغدغه‌های مذهبی نیز دارد. یک دسته از سروده‌های این کتاب‌، به‌ویژه در قالب غزل‌، در ستایش بزرگان دین سروده شده‌اند. او در این شعرها کوشیده است لحن و زبانی نو را تجربه کند و البته این تلاش در دیگر هم‌نسلان تابش نیز دیده شده است‌. این نوع شعرها به مرور زمان می‌توانند در تغییر حال و هوای شعرهای مناسبتی و منقبتهای مملکت ما مؤثر باشند، چون این حوزه از شعر ما، تا کنون بسیار کم لحن و بیان امروز را در خود دیده است‌.

 

ولی نباید فراموش کرد که این برای شاعری همچون تابش‌، یک امتیاز برجسته نیست‌. کار اصلی شاعری در این حد، این است که گرایش مذهبی خویش را در همه سروده‌های خویش حل کند، نه این که آن را در شعرهایی صرفاً در مدح و منقبت بزرگان دین خلاصه سازد. به عبارت دیگر، بهتر است مذهب در موضع شعر حضور داشته باشد نه فقط در موضوع آن‌.

 

 

 

3. تأملات شاعرانه و عاشقانه‌. من این عنوان را برای آن دسته از شعرهای تابش برگزیده‌ام که حاصل کشفهای شاعرانة او از پیرامون‌اند. شاعر در اینجا دریافتهای شاعرانه و دغدغه‌های شخصی خویش از جهان را تصویر می‌کند. بیشتر نوسروده‌های شاعر از این‌گونه‌اند، به‌ویژه شعرهای کوتاه‌، که یکی از آنها را اینک می‌خوانیم‌.

 

چه بنویسم عزیزم‌؟

 

تمام سخن این است‌:

 

«آب و دانه‌»

 

پرنده را اسیر کرده است‌.

 

حال که از شعرهای کوتاه شاعر سخن به میان آمد، خوب است یادآور شویم که به نظر می‌رسد بسیاری از این نوسروده‌های چندسطری به یک ساخت و قوام خاص نرسیده‌اند که هر یک را بتوان شعری کامل دانست‌. به واقع اینها کشفهای شاعرانه‌ای اند که در قالب کلام پیاده شده‌اند و انتظاری را که ما از یک شعر کامل داریم برآورده نمی‌کنند، مگر شعرهایی از نوع «سرنوشت برگ‌» که در آغاز این نوشته نقل شد.

 

و در مقابل‌، در شعرهای بلند و متشکل شاعر، حضور تجربه‌های زندگی و چشمدیدهای عینی شاعر تا بدین حد احساس نمی‌شود. شعرها تا حدود زیادی کلّی و نمادگرایانه‌اند و این خاصیت هر چند در شعر یک دهه پیش امتیازی شمرده می‌شد، برای دهة هشتاد قابل قبول نیست‌.

 

شاید از همین روی است که در بسیاری از شعرهای تابش‌، کمتر احساس سرزندگی می‌کنیم‌. گویا شاعر نمی‌تواند مخاطب را به خوبی وارد شعرش کند و او را در دریافتهایش شریک سازد. او پدیده‌ها را به صورت عینی و شفّاف ترسیم و تصویر نمی‌کند. فقط در اندک شعرهایی از نوع «کار» است که زندگی انسان امروز، به‌ویژه انسان افغانستانی با شفافیت تمام تصویر می‌شود و این غزل‌، به راستی از بهترین آثار این مجموعه است‌.

 

از سنگ‌ماشه تا لب زاینده‌رود، کار

 

تقدیر من شده‌است ز چرخ کبود، کار

 

قلب مرا چو قدس به زنجیر کرده‌است‌

 

دارد مگر نژاد ز قوم یهود، کار

 

افتاده بی‌رمق به کف کارگاه‌، من‌

 

او خشم می‌کند که به پا خیز زود، کار

 

از لحظة بلوغ ـ که خود را شناختم ـ

 

این‌گونه بوده‌ام من و این‌گونه بود کار

 

دیشب خبر رسید برایم ز قریه‌، آه‌

 

دیگر گذشت کار ز کار و چه سود کار؟

 

گلچهره گفت و آه کشید و ز هوش رفت‌

 

آتش گرفت کاغذ کاهی و خودکار

 

با این همه می‌توان گفت «آدمی پرنده نیست‌» مجموعه‌ای است قابل قبول و تا حدود زیادی می‌تواند از شعر معاصر افغانستان در این دهه نمایندگی کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شعر افغانستان

+ نگاهی به کتاب «همزبانی و بی‌زبانی»

این نقد، نوشتهء دوست دیرینم مجید نظافت، در همان اوایل انتشار کتاب «همزبانی و بی زبانی» در مجله شعر چاپ شد. من متاسفانه آن شماره از مجله را نداشتم و از دیدن نقد محروم ماندم تا این اواخر که آن را در نشانی انترنتی زیر و به نقل از مجله شعر یافتم.

 

http://www.iranpoetry.com/archives/000464.php#more///

 

اینک برای این که فیض مطلب عام تر شود آن را در وبلاگم نیز می گذارم. البته در مورد این نقد ملاحظاتی مختصر هم دارم که به یاری خدا در یادداشتی دیگر خواهم نوشت. اینک دوست می دارم که بیشتر نظرهای دوستان را بدانم.

 

محمدکاظم کاظمی

 

 

 

 

نگاهی‌ به‌ کتاب‌ همزبانی‌ و بی‌زبانی‌ نوشته‌ محمد کاظم‌ کاظمی‌

 

مجید نظافت‌ یزدی‌
 
حرف‌ می‌زنیم‌ و واژه‌ها
فقط صداست‌
تیر بی‌نشانه‌ی‌
رهاست‌
همدلی‌ که‌ هیچ‌
همزبان‌ در این‌ زمانه‌
کیمیاست‌
حرف‌ می‌زنیم‌ و واژه‌ها
فقط صداست‌
متاسفانه‌ واژه‌ها در خیلی‌ از موارد و گفتگوها تا مرحله‌ صوت‌ و صرف‌ صدا پایین‌ آورده‌ می‌شوند و غالبا سیاست‌بازان‌ و دلالان‌ چنین‌ ظ‌لمی‌ بر واژه‌ها روا می‌دارند. کلمات‌ که‌ باید هدایتگر شنونده‌ باشند و دلالتگری‌ کنند، در مذبح‌ امیال‌ و مقاصد ایشان‌ بی‌ هیچ‌ تاسف‌ و دریغی‌ قربانی‌ می‌شوند. انگار نه‌ انگار که‌ نخست‌ کلمه‌ بود و کلمه‌ خدا بود، انگار نه‌ انگار که‌ حق‌ سبحانه‌ و تعالی‌ به‌ قلم‌ و آنچه‌ می‌نگارد قسم‌ یاد فرمود. انگار نه‌ انگار که‌...
در وانفسایی‌ چنین‌ که‌ حتی‌ بر کلمات‌ ستم‌ می‌رود و زبان‌ ابزاری‌ است‌ که‌ به‌ جای‌ مفاهمه‌ به‌ مغالطه‌اش‌ گمارده‌اند، مگر اهالی‌ شعر به‌ عنوان‌ امیران‌ کلمات‌، دستی‌ از آستین‌ برآوردند و از تقدس‌ کلمات‌ و ارزش‌ زبان‌ موکدا بگویند و بنویسند و بکوشند همزبانی‌ را به‌ همدلی‌ برسانند و فارسی‌ را چنان‌ که‌ باید و سزد پاس‌ بدارند و یادآوری‌ کنند که‌ فارسی‌، زبان‌ شعر است‌ و کلمات‌ در شعر عین‌ اشیایند. و همچنین‌ به‌ یادمان‌ بیاورند که‌ گستره‌ زبان‌ شیرین‌ فارسی‌ بزرگتر از مرزهای‌ فعلی‌ ایران‌ است‌ و چه‌ بسا فارسی‌زبانانی‌ که‌ خارج‌ از حیطه‌ جغرافیایی‌ ایران‌ کنونی‌ به‌ این‌ زبان‌ شریف‌ و نجیب‌ مترنمند. چرا نباید حتی‌ بعضی‌ از تحصیلکردگان‌ ما بدانند که‌ بیشتر مردمان‌ در افغانستان‌ و گروه‌ زیادی‌ در تاجیکستان‌ به‌ زبان‌ فارسی‌ سخن‌ می‌گویند و می‌نویسند و می‌سرایند و هنوز در پاکستان‌ و هندوستان‌ و چین‌ و... زبان‌ فارسی‌ کم‌ و بیش‌ رایج‌ است‌ و هستند کسانی‌ که‌ در آنسوی‌ دنیا به‌ فارسی‌ می‌گویند و می‌نویسند. بی‌شک‌ همین‌ ضرورت‌ یعنی‌ پاسداشت‌ فارسی‌، زبانی‌ که‌ به‌ شعر شناخته‌ می‌شود و نیز تاکید بر گسترش‌ و فراگیری‌ آن‌، شاعر ارجمند محمدکاظم‌ کاظمی‌ را واداشته‌ تا در کتاب‌ قابل‌ تامل‌ خود با نام‌
«همزبانی‌ و بی‌زبانی»
، دردمندانه‌ و دلسوزانه‌، به‌ قدر وسع‌ خویش‌ خواننده‌ را متوجه‌ گستردگی‌ حیطه‌ زبان‌ فارسی‌ کند و بکوشد زبان‌ فارسی‌ را از پس‌ غبار لهجه‌های‌ متعدد که‌ به‌ گوش‌ شنوندگان‌ سهل‌انگار، متفاوت‌ می‌نماید زبانی‌ واحد زنده‌ و پویا نشان‌ دهد. یعنی‌ حقیقت‌ را فرارویمان‌ بگذارد تا بتوانیم‌ با تکیه‌ بر زبان‌ مشترک‌ و فراگیر و کهنمان‌، پا سفت‌ کنیم‌ و همچون‌ گذشته‌ بر قله‌های‌ فرهنگ‌ و علم‌ ایستاده‌ باقی‌ بمانیم‌ که‌ زبان‌ بزرگترین‌ میراث‌ گذشتگان‌ ماست‌ و نقطه‌ اتصال‌ ما با گذشته‌ای‌ که‌ نبایدش‌ از یاد برد و آدمی‌ بی‌ این‌ پشتوانه‌، دور نیست‌ اگر به‌ جانداری‌ غارنشین‌ بدل‌ شود. بگذریم‌.
کاظمی‌ در مقدمه‌ کتاب‌ ارجمند
«همزبانی‌ و بی‌زبانی‌»
علت‌ تالیف‌ کتاب‌ را چنین‌ توضیح‌ می‌دهد:
«برای‌ یک‌ فارسی‌زبان‌ هراتی‌ که‌ زبان‌ را با لهجه‌ شیرین‌ شهرش‌ فرا گرفته‌ است‌ و در نخستین‌ سالهای‌ تحصیل‌، یعنی‌ فراگیری‌ مکتوب‌ این‌ زبان‌ به‌ تبع‌ کوچیدن‌ به‌ کابل‌ با لهجه‌ پایتخت‌ کشورش‌ آشنا شده‌ و در آستانه‌ پرداختن‌ جدی‌ به‌ ادبیات‌، به‌ ایران‌ هجرت‌ کرده‌ و با لهجه‌ مشهد و تهران‌ سر و کار یافته‌، و به‌ یمن‌ ارتباط با اهل‌ ادب‌ نواحی‌ مختلف‌ ایران‌ و افغانستان‌ دایره‌ آشناییش‌ را با گویشهای‌ گوناگون‌ فارسی‌ وسعت‌ داده‌ است‌، این‌ تنوع‌ گویشها در عین‌ وحدت‌ زبان‌ می‌توانسته‌ است‌ بسیار جذاب‌ باشد کشف‌ و ارزیابی‌ شباهتها و تفاوتهای‌ این‌ گویشها کم‌کم‌ به‌ مسئله‌ای‌ جدی‌ بدل‌ شد که‌ حس‌ کردم‌ همین‌ تفاوتهای‌ اندک‌ اگر به‌درستی‌ تحلیل‌ و ارزیابی‌ نشود می‌تواند نقاط روشن‌ اشتراک‌ را در سایه‌ای‌ از بی‌خبری‌ و بدبینی‌ قرار دهد برای‌ کسی‌ که‌ با اهل‌ ادب‌ مناطق
‌ هر دو کشور این‌ مایه‌ ارتباط و همدلی‌ را یافته‌ وجود این‌ بدبینی‌ چگونه‌ می‌توانست‌ خوشایند باشد.
باری‌! نوشته‌ حاضر حاصل‌ تاملات‌ پراکنده‌ ایست‌ که‌ از دیرباز درباره‌ زبان‌ فارسی‌ و بویژه‌ زبان‌ فارسی‌ افغانستان‌ داشته‌ام‌. کوشیده‌ام‌ که‌ این‌ نوشته‌ برخوردی‌ عینی‌ و ملموس‌ در زبان‌ باشد، نه‌ کاوشی‌ بی‌سرانجام‌ در سنگ‌نوشته‌ها و مدارکی‌ که‌ ما را از واقعیتهای‌ موجود دور نگاه‌ می‌دارد، از همین‌ روی‌ در بررسیهایم‌، از قرنهای‌ سوم‌ و چهارم‌ هجری‌ به‌ بعد را در نظ‌ر داشته‌ام‌، یعنی‌ از وقتی‌ که‌ این‌ زبان‌ هویت‌ امروزینش‌ را یافته‌ است‌. واقفم‌ که‌ پرداختن‌ به‌ این‌ مباحث‌ کاری‌ است‌ شبیه‌ راه‌ پیمودن‌ بر لبه‌ تیغ‌، بیان‌ بعضی‌ از واقعیتها می‌تواند گوینده‌ را از سوی‌ دوستانی‌ ایرانی‌ به‌ ملی‌گرایی‌ از نوع‌ افغانستانی‌ متهم‌ کند و طرح‌ کردن‌ بعضی‌ سخنان‌ دیگر می‌تواند همان‌ انسان‌ را در چشم‌ فارسی‌زبانان‌ افغانستان‌، خودباخته‌ و بی‌هویت‌ نشان‌ دهد و من‌ هر دو احتمال‌ را از نظ‌ر دور نداشته‌ام‌. فقط امیدوار بوده‌ام‌ که‌ مسیر اعتدال‌ و انصاف‌ را بپیمایم‌ تا این‌ تصورات‌ از هر دو سوی‌ به‌ حداقل‌ برسد. به‌ همین‌ ترتیب‌ این‌ نوشته‌ می‌تواند از یک‌ نگاه‌ تلاشی‌ برای‌ همدلی‌ بیشتر میان‌ همزبانان‌ و از نگاهی‌ دیگر یک‌ اقامه‌ دعوی‌ تلقی‌ شود. این‌ تا حدی‌ به‌ میزان‌ توفیق‌ نویسنده‌ در پرهیز از تنش‌زایی‌ بی‌جا بستگی‌ دارد و تا حدی‌ نیز به‌ نگاه‌ خواننده‌ بسته‌ است‌ که‌ تا چه‌ مایه‌ برای‌ یک‌ مواجهه‌ درست‌ با این‌ حقایق‌ آمادگی‌ دارد.
من‌ کوشیده‌ام‌ کار این‌ نوشته‌ روشنگری‌ در بعضی‌ زوایای‌ مغفول‌ مانده‌ یا مغفول‌ نگه‌ داشته‌ شده‌ باشد. نه‌ کور کردن‌ زمینه‌های‌ همدلی‌.
» 

آنچه‌ از این‌ مقدمه‌ برمی‌آید، جدای‌ از هدف‌ قابل‌ احترام‌ مولف‌ در انجام‌ کاری‌ ارزشمند که‌ همانا نشان‌ دادن‌ حیطه‌ گسترده‌ زبان‌ فارسی‌ حتی‌ خارج‌ از مرزهای‌ ایران‌ است‌، پارادوکسی‌ است‌ که‌ مولف‌ با آن‌ روبروست‌ و خود اشاره‌ کرده‌ است‌ که‌ چنین‌ کاری‌ شبیه‌ راه‌ رفتن‌ بر لبه‌ تیغ‌ است‌. کاظمی‌، هم‌ می‌خواهد زبان‌ فارسی‌ را به‌ عنوان‌ عمود خیمه‌ فرهنگ‌ و نقطه‌ اشتراک‌ مهمی‌ بین‌ فارسی‌زبانان‌ ایران‌ و افغانستان‌ پاس‌ بدارد و بر آن‌ تاکید کند و هم‌ به‌ دنبال‌ این‌ تاکید، از برخورد متعصبین‌ ایرانی‌ و افغانی‌ به‌ یک‌ اندازه‌ بیمناک‌ است‌. با این‌ همه‌ او به‌ عنوان‌ محققی‌ خوش‌آتیه‌ و البته‌ آدمی‌ صاحب‌ احساس‌ اگرچه‌ در این‌ کتاب‌ نشان‌ می‌دهد که‌ کوشیده‌ است‌ جانب‌ اعتدال‌ را فرو نگذارد، اما آدمی‌، بدون‌ احساس‌ هم‌ نیست‌. او هم‌ در مقدمه‌ و هم‌ در بعضی‌ از صفحات‌ کتاب‌ با همه‌ تلاشی‌ که‌ کرده‌ است‌، به‌ زعم‌ نگارنده‌ کمی‌ تا قسمتی‌ تسلیم‌ احساسات‌ و پیش‌داوریهای‌ ساخته‌ و پرداخته‌ خویش‌ و دیگران‌ شده‌ است‌ و از همین‌ روست‌ که‌ در مقدمه‌ می‌آورد:
«و از نگاهی‌ دیگر این‌ مقدمه‌ می‌تواند اقامه‌ دعوی‌ تلقی‌ شود.» (ص‌ 8) و از همین‌ دو کلمه‌ اقامه‌ دعوی‌ برمی‌آید که‌ وی‌ با همه‌ تلاشی‌ که‌ مصروف‌ اعتدال‌ و پرهیز از تنش‌زایی‌ کرده‌ است‌ در ناخودآگاه‌ ملی‌ خویش‌ قصد اقامه‌ دعوا نیز دارد، اگر نه‌ می‌توانست‌ بگوید این‌ مقدمه‌ می‌تواند طرح‌ مسئله‌ای‌ باشد تا محققان‌ و اهالی‌ فضل‌ چند و چون‌ آن‌ را به‌ محک‌ علم‌ و تجربه‌ به‌ بررسی‌ بنشینند. البته‌ دور نیست‌ اگر در این‌ نوشتار هم‌ با همه‌ سعی‌ و تلاش‌ در پرهیز از احساساتی‌گری‌، در جملاتی‌ از آن‌ به‌ کجراهه‌ رفته‌ باشم‌. و اما در همین‌ جا تصریح‌ کنم‌ اگرچه‌ در بعضی‌ موارد با مسائل‌ طرح‌شده‌ کتاب‌ مخالفم‌، اما بشدت‌ با آن‌ در کلیات‌ موافقم‌ و به‌ جرات‌ می‌گویم‌ که‌ کاش‌ بسیاری‌ از فضلای‌ افضل‌ و اساتید معظم‌ بجای‌ تالیف‌ کتابهایی‌ همچون‌ «اسب‌ در دیوان‌ منوچهری‌» و طرح‌ مسائلی‌ غیرکاربردی‌ و بدون‌ ضرورت‌ که‌ تنها به‌ درد ورق‌ سیاه‌ کردن‌ و دانشنامه‌ گرفتن‌ می‌خورد به‌ مسائل‌ مبتلا به‌ جامعه‌ ادبی‌ در فراخنای‌ گستره‌ زبان‌ فارسی‌ می‌پرداختند و آنقدر از انصاف‌ برخوردار بودند که‌ این‌ کتاب‌ را از جنبه‌های‌ مختلفش‌ عزیز می‌داشتند; جنبه‌هایی‌ چون‌ کاربردی‌ بودن‌ آن‌ و آوردن‌ شاهد مثالهای‌ فراوان‌، زبان‌ راحت‌ و بدون‌ فضل‌نمایی‌ و تعقید، همچنین‌ غیرتکراری‌ بودن‌ موضوع‌ آن‌ (لااقل‌ کمتر تکراری‌ بودن‌ آن‌) و آن‌ را در همه‌ جهات‌ سرمشق‌ کتابهای‌ آتی‌ خود قرار دهند و از غبار قرون‌ بدر آمده‌ و نزدیکتر به‌ زمان‌ ما نزول‌ اجلال‌ فرمایند و دست‌ از این‌ توهم‌ که‌ پرداختن‌ به‌ مسائل‌ به‌روزتر دور از شان‌ جلیل‌ فضلاست‌، برمی‌داشتند. کاظمی‌ در این‌ کتاب‌ نشان‌ می‌دهد که‌ از دلسوزان‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌ است‌ و اگرچه‌ هنوز به‌ سنی‌ نرسیده‌ است‌ که‌ اساتید مطنطن‌ و مفخم‌ او را بشمار آورند، اما در عمل‌ و به‌ شهادت‌ همین‌ یک‌ کتاب‌ حتی‌ اگر مجموعه‌های‌ شعر و کتابهای‌ روزنه‌اش‌ را به‌ حساب‌ نیاوریم‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ او را باید حرمت‌ گذاشت‌ و عزیز داشت‌ و از خادمین‌ و زبان‌ و ادبیات‌ فارسی‌ محسوب‌ کرد.
 کاظمی‌ در این‌ کتاب‌ پس‌ از مقدمه‌، تحت‌ چند عنوان‌ کلی‌ و در ذیل‌ آنها در عناوینی‌ جزئی‌ به‌ ارائه‌ مباحثش‌ می‌پردازد. عناوین‌ کلی‌ای‌ همچون‌ طرح‌ مسئله‌، بیان‌ همزبانی‌، یک‌ زبان‌ و دو نام‌، افتخارات‌ فرهنگی‌، داد و ستدهای‌ زبانی‌، بهسازی‌ زبان‌ معیار در افغانستان‌، پایانه‌، پیوستها، و چندین‌ عنوان‌ جزیی‌، که‌ نگارنده‌ می‌کوشد از این‌ پس‌ با اشاره‌ به‌ بعضی‌ از عناوین‌ و طرح‌ موجز مسئله‌ مورد بحث‌ تحت‌ آن‌ عنوان‌ به‌ موارد مورد اختلاف‌ خویش‌ با مولف‌ ارجمند کتاب‌ بپردازد. باشد که‌ بحث‌ پیرامون‌ مباحث‌ مطرح‌شده‌ در این‌ کتاب‌ و چند و چونی‌ هرچند کوتاه‌ در مورد آن‌ به‌ معرفی‌ پیشتر آن‌ در جامعه‌ ادبی‌ منجر شود و صاحب‌نظ‌ران‌ را بر سر ذوق‌ آورد تا قلم‌ از نیام‌ درآورند و سره‌ از ناسره‌ گفتار مولف‌ و اشارات‌ نگارنده‌ را فراروی‌ آنان‌ و خوانندگان‌ قرار دهند.
 
طرح‌ مسئله‌
تحت‌ این‌ عنوان‌، مولف‌ به‌ سابقه‌ زبان‌ فارسی‌ و پیشینه‌ آن‌ در افغانستان‌ اشاره‌ می‌کند و متذکر آنکه‌
«این‌ زبان‌ از قرنهای‌ سوم‌ و چهارم‌ هجری‌ در این‌ منطقه‌ رسمیت‌ یافت‌ و در گذر تاریخ‌ با همه‌ فراز و فرودهایش‌ بخش‌ عمده‌ای‌ از مردم‌ این‌ کشور فارسی‌زبان‌ ماندند و ادامه‌ این‌ سلسله‌ به‌ عصر حاضر رسید.»
(ص‌ 163)
در همین‌ چند جمله‌ که‌ ذکر شد مولف‌ آورده‌ است‌:
«سابقه‌ زبان‌ فارسی‌ در افغانستان‌» که‌ درست‌تر این‌ بود که‌ می‌گفت‌: «سابقه‌ زبان‌ پارسی‌ در آن‌ بخش‌ از ایران‌، منطقه‌ای‌ که‌ اینک‌ افغانستان‌ نام‌ دارد و...» و سپس‌ می‌آورد که‌ بخش‌ عمده‌ای‌ مردم‌ این‌ کشور فارسی‌زبان‌ ماندند و سر این‌ سلسله‌ به‌ عصر حاضر رسیده‌ است‌. آیا درست‌تر نبود که‌ می‌گفت‌: «بخش‌ عمده‌ای‌ از مردم‌ این‌ منطقه‌ فارسی‌زبان‌ ماندند و حتی‌ در قرون‌ اخیر که‌ مرزهای‌ جغرافیایی‌ به‌ جدایی‌ پاره‌ای‌ از ایران‌ بزرگ‌ حکم‌ کردند و قسمت‌ جداشده‌ را افغانستان‌ نامیدند، مردمان‌ آن‌ سامان‌ زبان‌ خویش‌ را همچنان‌ حفظ‌ کردند و تا هنوز بخش‌ عظ‌یمی‌ از ایشان‌ به‌ پارسی‌ می‌گویند و می‌سرایند و می‌نویسند؟»

نکته‌ دیگری‌ که‌ مولف‌ در این‌ مبحث‌ می‌آورد طرح‌ این‌ مسئله‌ است‌ که‌:
«ما هنوز نمی‌دانیم‌ که‌ این‌ زبان‌ را چه‌ بنامیم‌، فارسی‌، یا دری‌ یا فارسی‌ دری‌. در تداول‌ عامه‌ همان‌ فارسی‌ رایج‌ است‌ ولی‌ در مراجع‌ رسمی‌ از دری‌ سخن‌ می‌رود.» (ص‌ 16) پاسخ‌ این‌ سوال‌ روشن‌ است‌. این‌ زبان‌ را باید که‌ فارسی‌ بنامند، همچنان‌ که‌ توده‌ مردم‌ آن‌ سامان‌ که‌ از سیاست‌ و پلتیک‌ دورند آن‌ را فارسی‌ می‌نامند، همچنان‌ که‌ جهانیان‌ و در محافل‌ علمی‌ همه‌ عالم‌، زبان‌ ایرانیان‌ و افغانیان‌ و تاجیکها را پرشین‌ یا فارسی‌ می‌نامند و همه‌ تاکید نگارنده‌ در اصلاح‌ جملات‌ اولیه‌ مولف‌ محترم‌ ذیل‌ عنوان‌ طرح‌ مسئله‌، از همین‌ روی‌ بود. اگر افغانیهای‌ فعلی‌ بپذیرند که‌ تا چند قرن‌ پیش‌، ایرانی‌ بوده‌اند و زبانشان‌ چون‌ قاطبه‌ ایرانیان‌ فارسی‌ بوده‌ است‌، امروز پس‌ از جدایی‌ جغرافیایی‌، سرگردان‌ انتخاب‌ نام‌ برای‌ زبانشان‌ نمی‌شدند و بی‌ هیچ‌ شک‌ و شبهه‌ای‌ زبانشان‌ را همچنان‌ که‌ حقیقتا فارسی‌ است‌ فارسی‌ می‌نامیدند.
 
بیان‌ همزبانی‌
در این‌ قسمت‌ مولف‌ بر آن‌ است‌ تا ثابت‌ کند زبانی‌ که‌ در ایران‌ فعلی‌ به‌ آن‌ تکلم‌ می‌کنند و زبانی‌ که‌ در افغانستان‌ امروز رایج‌ است‌ یک‌ زبان‌ واحد است‌. اگرچه‌ در ایران‌ فارسی‌ و در افغانستان‌ دری‌ نامیده‌ شود، و بنده‌ عرض‌ می‌کنم‌ اینجاست‌ که‌ این‌ زبان‌ واحد را باید به‌ نامی‌ واحد نامید و لاغیر.
کاظمی‌ با ارائه‌ جدولی‌ از کلمات‌ زنده‌ مشترک‌ در کابل‌ و هرات‌ و خراسان‌ که‌ در تهران‌ کاربرد جدی‌ ندارند به‌ نزدیکی‌ لهجه‌ مردمان‌ خراسان‌ به‌ لهجه‌ مردمان‌ افغانستان‌ اشاره‌ می‌کند. ازجمله‌ این‌ کلمات‌ مورد اشاره‌ یکی‌
«داو» است‌ که‌ در افغانستان‌ و خراسان‌ رایج‌ است‌ و در تهران‌ کاربردی‌ ندارد. کاظمی‌ «داو»
را در تهران‌ میدان‌ بازی‌ معنا کرده‌ است‌ که‌ چنین‌ نیست‌ و عجبا که‌ در اشاره‌ به‌ پیشینه‌ ادبی‌ این‌ کلمه‌ در پانوشت‌ شاهد مثالی‌ از اقبال‌ ذکر کرده‌ است‌:
سلطنت‌، نقد دل‌ و دین‌ ز کف‌ انداختن‌ است‌
به‌ یکی‌ داو، جهان‌ بردن‌ و جان‌ باختن‌ است‌
که‌ در این‌ شاهد مثال‌ هم‌، داو به‌ معنی‌ میدان‌ بازی‌ به‌ کار نرفته‌ است‌. معنای‌ کلمه‌ داو میدان‌ بازی‌ نیست‌، نوبت‌ بازی‌ و دور قمار است‌ و این‌ کلمه‌ تا هنوز در خراسان‌ به‌ همین‌ معانی‌ که‌ گفتم‌ دلالت‌ می‌کند و در شعر اقبال‌ نیز همین‌ معنی‌ را دارد.
در ذیل‌ همین‌ عنوان‌
«بیان‌ همزبانی‌» به‌ عنوان‌ فرعی‌ ریشه‌های‌ تفاوت‌ واژگان‌ می‌رسیم‌. در مبحث‌ «ریشه‌های‌ تفاوت‌ واژگان‌» حال‌ بحث‌ اینست‌ که‌ اگرچه‌ در زبان‌ فارسی‌ رایج‌ در ایران‌ و افغانستان‌ بعضی‌ از کلمات‌ متفاوتند و در یکی‌ از این‌ دو منطقه‌، مردمان‌ با آن‌ آشنایی‌ ندارند اما عدم‌ اشتراک‌ در چند واژه‌ که‌ می‌تواند به‌ عوامل‌ متعدد زمانی‌ و مکانی‌ مربوط باشد، هرگز به‌ معنای‌ این‌ نیست‌ که‌ این‌ دو لهجه‌، لهجه‌ فارسی‌ ایران‌ و لهجه‌ فارسی‌ افغانستان‌ دو لهجه‌ از یک‌ زبان‌ واحد نیستند. کاظمی‌ آورده‌ است‌: »بعضی‌ از این‌ واژگان‌ در روزگاران‌ کهن‌ در میان‌ همه‌ فارسی‌زبانان‌ رایج‌ بوده‌، ولی‌ بتدریج‌ بعضی‌ از آنها از چرخه‌ زبان‌ محاوره‌، خارج‌ شده‌ است‌; ما را به‌ دلایل‌ و عوامل‌ این‌ امر کاری‌ نیست‌، فقط می‌خواهیم‌ روشن‌ کنیم‌ که‌ این‌ متروک‌ شدن‌، در سده‌های‌ اخیر رخ‌ داده‌ است‌ و ربطی‌ به‌ خاستگاه‌ زبان‌ ندارد.»

مولف‌ در ادامه‌، چندین‌ مثال‌ ارائه‌ می‌کند، از واژگانی‌ که‌ در افغانستان‌ باقیند و در ایران‌ متروک‌، و سپس‌ به‌ ارائه‌ مثالهایی‌ از واژگانی‌ که‌ در ایران‌ باقیند و در افغانستان‌ متروک‌، می‌پردازد و جالب‌ اینجاست‌ که‌ همه‌ این‌ مثالها را در نمونه‌هایی‌ از اشعار فارسی‌ سده‌های‌ گذشته‌ فرارویمان‌ می‌گذارد. ازجمله‌ آن‌ مثالها در اشاره‌ به‌ واژگانی‌ که‌ هنوز در افغانستان‌ رایجند و در جغرافیای‌ فعلی‌ ایران‌ متروک‌، نمونه‌های‌ ذیل‌ قابل‌ طرحند (ص‌ 36):
Oدیگدان‌: این‌ کلمه‌، کلمه‌ای‌ فارسی‌ است‌ و براساس‌ ترکیب‌سازی‌ این‌ زبان‌ ساخته‌ شده‌ و تا به‌ امروز در زبان‌ مردم‌ افغانستان‌ رایج‌ است‌، اما در ایران‌ به‌ جای‌ آن‌، کلمه‌ اجاق‌ رایج‌ است‌. به‌ عنوان‌ شاهد مثال‌ ادبیات‌ خاقانی‌ و سعدی‌ قابل‌ ارائه‌اند:
 شنیدم‌ که‌ از نقره‌ زد دیگدان‌
 ز زر ساخت‌ آلات‌ خوان‌ عنصری‌
خاقانی‌
 ز دیگدان‌ لئیمان‌ چو دود بگریزند
 نه‌ دست‌ کفچه‌ کنند از برای‌ کاسه‌ آش‌
سعدی‌
 
O
هشتن‌، هلیدن‌: به‌ معنی‌ گذاشتن‌
 الا یا خیمگی‌، خیمه‌ فرو هل‌
 که‌ پیشاهنگ‌ بیرون‌ شد ز منزل‌
منوچهری‌
 نه‌ من‌ از پرده‌ تقوا به‌ درافتادم‌ و بس‌
 پدرم‌ نیز بهشت‌ ابد از دست‌ بهشت‌
حافظ‌
 
O
ازار: به‌ معنی‌ زیرشلواری‌
 می‌فروش‌ است‌ سیه‌کار و همه‌ عور شدیم‌
 پیرهن‌ نیست‌ کسی‌ را مگر ایزار دهید
مولانا
 
O
دسترخوان‌: به‌ معنی‌ سفره‌
 هرکه‌ جان‌ خویش‌ را آگاه‌ کرد
 ریش‌ خود دستار خوان‌ راه‌ کرد
فردوسی‌
 
O
اما یکی‌ دو نمونه‌ از کلماتی‌ که‌ در ایران‌ رایجند و در افغانستان‌ فراموش‌ شده‌ محسوب‌ می‌شوند:
 
O
شلوار که‌ در افغانستان‌ جای‌ این‌ کلمه‌ را پتلون‌ گرفته‌ است‌، اما شاعر پارسی‌گوی‌ هندی‌الاصل‌ حضرت‌ بیدل‌ آن‌ را دقیقا به‌ همین‌ معنی‌ در اشعار خویش‌ به‌ کار برده‌ است‌:
 کله‌ آنگه‌ نهی‌ که‌ در فتدت‌
 سنگ‌ در کفش‌ و کیک‌ در شلوار
بیدل‌
 خلقی‌ است‌ زین‌ جنون‌ زار، عریان‌ بی‌ تمیزی‌
 دستار تا به‌ زانو، شلوار تا به‌ گردن‌
بیدل‌
 
O
مداد، کلمه‌ای‌ که‌ در افغانستان‌ کلمه‌ پنسل‌ جای‌ آن‌ را گرفته‌ است‌، اما سنایی‌ و جامی‌ در سروده‌هایشان‌ آن‌ را به‌ همین‌ معنی‌ که‌ امروز ما از کلمه‌ مداد درمی‌یابیم‌، به‌ کار برده‌اند:
 گر نخواهی‌ ز نرگس‌ و لاله‌
 چهره‌ گه‌ زرد و گه‌ سیه‌ چو مداد
سنایی‌
 گاه‌ می‌خواهی‌ از مداد امداد
 می‌کنی‌ شعر را چو شعر سواد
جامی‌
 مولف‌ در آخرین‌ جملات‌ این‌ مبحث‌ می‌آورد:
«
با آنچه‌ گذشت‌ می‌توان‌ به‌ این‌ دریافت‌ رسید که‌ همین‌ تفاوت‌ اندک‌ میان‌ زبان‌ فارسی‌ افغانستان‌ و ایران‌ هم‌ عواملی‌ کاملا طبیعی‌ دارد و در هیچ‌ جا به‌ خاستگاه‌ این‌ زبان‌ برنمی‌گردد. این‌، یک‌ زبان‌ واحد است‌ که‌ در دو کشور سرنوشتی‌ متفاوت‌ یافته‌ است‌ و پس‌ از چندین‌ قرن‌، چنین‌ تمایزی‌ از خود نشان‌ می‌دهد. ما این‌ تفاوت‌ را می‌توانیم‌ تیغی‌ بسازیم‌ برای‌ جدا کردن‌ بیشتر همزبانان‌ از یکدیگر و نیز می‌توانیم‌ تبدیل‌ به‌ یک‌ قابلیت‌ کنیم‌. برای‌ بهره‌مندی‌ از تجربیات‌ هم‌. (ص‌ 48)
 و اما آنچه‌ در خاتمه‌ این‌ قسمت‌ از کتاب‌
«همزبانی‌ و بی‌زبانی»
، اشاره‌ به‌ آن‌ ضروری‌ می‌نماید، آن‌ است‌ که‌ مبحثی‌ که‌ از منظ‌ر خوانندگان‌ گذشت‌، از مباحث‌ شیرین‌ و زیبای‌ کتاب‌ است‌ و حلاوت‌ آن‌ با ارائه‌ نمونه‌هایی‌ از نظم‌ و نثر فارسی‌ دو چندان‌ شده‌ است‌ در این‌ فراز از کتاب‌، بحثی‌ متقن‌ و جذاب‌ و کامل‌ ارائه‌ شده‌ است‌. آنچنان‌ که‌ این‌ قسمت‌ از کتاب‌ را به‌ نوعی‌ چکیده‌ همه‌ کتاب‌ نیز می‌توان‌ شمرد.
 
تغییر نام‌ زبان‌ در افغانستان‌
 در این‌ بخش‌، چکیده‌ سخن‌ مولف‌ آن‌ است‌ که‌ زبان‌ فارسی‌ تا همین‌ سالهای‌ نه‌چندان‌ دور (دهه‌ سی‌ در افغانستان‌) حتی‌ از سوی‌ مراجع‌ رسمی‌
«فارسی» نامیده‌ می‌شده‌ است‌ و تنها در سالیان‌ اخیر است‌ که‌ این‌ زبان‌ را در افغانستان‌ «دری‌»
نامیده‌اند و از قول‌ دکتر علی‌ رضوی‌ غزنوی‌ بر این‌ نکته‌ تصریح‌ شده‌ است‌:
«برای‌ اولین‌ بار در قانون‌ اساسی‌ سال‌ 1343 افغانستان‌، زبان‌ رسمی‌ کشور «دری‌»
نامیده‌ شد. (ص‌ 66)
 این‌ بخش‌ از کتاب‌ و موضوع‌ آن‌ به‌ قدری‌ روشن‌ است‌ که‌ جای‌ چند و چونی‌ برای‌ نگارنده‌ باقی‌ نمی‌گذارد. اگرچه‌ با چند جمله‌ آخر این‌ مبحث‌ موافق‌ نباشد با این‌ همه‌ نمی‌توان‌ از ذکر جملات‌ استاد نجیب‌ مایل‌ هروی‌ گذشت‌ که‌ در کمال‌ سلاست‌ و دقت‌، به‌ موضوع‌ تغییر نام‌ زبان‌ فارسی‌ در افغانستان‌ می‌پردازد. ایشان‌ می‌گویند:
«پس‌ از هزار و اندی‌ سال‌، عده‌ای‌ در پی‌ آن‌ شدند که‌ گنجینه‌ علوم‌ اسلامی‌ را که‌ به‌ زبانهای‌ عربی‌ و فارسی‌ فراهم‌ آمده‌ بود، بپراکنند و تاسیس‌ کشورهایی‌ نوپا و کشورداریهای‌ نارس‌ و ناپخته‌، خاصه‌ در منطقه‌ درازدامن‌ فارسی‌زبانان‌، نامهای‌ چندگانه‌ای‌ با صفت‌های‌ چندین‌گانه‌ برای‌ زبان‌ فارسی‌ عنوان‌ کنند تا در پی‌ آن‌ عصبیت‌های‌ قومی‌ و ملی‌ مذهبی‌ و غیره‌ را بپرورانند و غده‌ کور اختلافها را کورتر کنند... پس‌ از آن‌ که‌ قلمروی‌ یگانه‌ زبان‌ فارسی‌ به‌ شکل‌ و هیات‌ امروزینه‌ درآمد زبان‌شناسان‌، خاصه‌ ارباب‌ زبان‌شناسی‌ در روسیه‌ شوروی‌ در هر منطقه‌ای‌، اسمی‌ برای‌ زبان‌ مورد بحث‌ عنوان‌ کردند به‌ طوری‌ که‌ فارسی‌ معمول‌ در ایران‌ را فارسی‌ خواندند و فارسی‌ رایج‌ در افغانستان‌ را «دری»
نامیدند و از فارسی‌ متداول‌ در تاجیکستان‌ به‌ تاجیکی‌ تعبیر کردند. این‌ اختلافات‌ اسامی‌ که‌ اختلافات‌ معانی‌ و مردمی‌ را نیز در پی‌ داشت‌، رفته‌رفته‌ در میان‌ زبان‌شناسان‌ و دستورنگاران‌ قلمروی‌ سه‌گانه‌ سیاسی‌ زبان‌ فارسی‌ نیز راه‌ یافت‌ و بعضی‌ از آنان‌ بدون‌ توجه‌ به‌ مقاصد غیرزبانی‌ آن‌ نظ‌ر به‌ پروردن‌ آن‌ همت‌ گماشتند....
 آنان‌ پی‌ برده‌ بودند که‌
«اختلاف‌ خلق‌ از نام‌ اوفتد» وقتی‌ نامها جدا گشت‌ پیامها نیز با شاخ‌ و برگی‌ و تغییر و تبدیلی‌ از سرچشمه‌ واحد به‌ دور می‌افتد و مقاصد آنان‌ برآورده‌ می‌گردد. چندان‌ که‌ پس‌ از تثبیت‌ نامهای‌ سه‌گانه‌ برای‌ زبان‌ فارسی‌ چنین‌ شد. مفاهیم‌ مذهبی‌، ملی‌، قومی‌، اقتصادی‌، سیاسی‌، و بسی‌ مسائل‌ دیگر که‌ هیچ‌ ارتباطی‌ به‌ نفس‌ زبان‌ ندارند در پی‌ نامهای‌ مزبور زایش‌ و پرورش‌ یافت‌ و سوای‌ اهل‌ کتاب‌ و ارباب‌ قلم‌ بیشتر پیشترینه‌ فارسی‌زبانان‌ سه‌ منطقه‌ سیاسی‌ را از هم‌ غریب‌ و بیگانه‌ کرد.»
(ص‌ 67)
 
افتخارات‌ فرهنگی‌
 در ذیل‌ این‌ عنوان‌ همه‌ حرف‌ مولف‌ محترم‌ آن‌ است‌ که‌ ایرانیان‌ مشاهیر بزرگ‌ تاریخ‌ گذشته‌ زبان‌ فارسی‌ را نباید ایرانی‌ بخوانند و دلیل‌ ایشان‌ آن‌ است‌ که‌ مثلا مولانا از مردم‌ بلخ‌ بوده‌ است‌ و بلخ‌ از آن‌ افغانستان‌ است‌. عجبا که‌ مولف‌ هیچ‌ توجه‌ نمی‌کند که‌ بلخ‌ امروز در افغانستان‌ واقع‌ شده‌ و تا همین‌ سده‌های‌ اخیر بلخ‌ و کل‌ منطقه‌ای‌ که‌ امروز افغانستان‌ خوانده‌ می‌شود جزیی‌ از ایران‌ بوده‌ است‌. به‌ نظ‌ر نگارنده‌ این‌ بخش‌ از کتاب‌ از عصبی‌ترین‌ بخشهای‌ کتاب‌ است‌ و مواردی‌ در آن‌ مطرح‌ می‌شود که‌ قطعا به‌ همدلی‌ همزبانان‌ منجر نخواهد شد. کاش‌ در چاپهای‌ بعدی‌ این‌ بخش‌ به‌ کلی‌ از کتاب‌ حذف‌ شود که‌ حذف‌ آن‌، هدف‌ نویسنده‌ محترم‌ کتاب‌ را که‌ همانا ایجاد وفاق‌ و همدلی‌ میان‌ فارسی‌زبانان‌ است‌، بیشتر برآورده‌ خواهد ساخت‌.
 
داد و ستدهای‌ زبانی‌
 داد و ستدهای‌ زبانی‌، عنوان‌ یکی‌ دیگر از خواندنی‌ترین‌ بخشهای‌ کتاب‌ است‌ که‌ چون‌ موارد متعدد و پراهمیتی‌ در آن‌ مطرح‌ می‌شود، سعی‌ در خلاصه‌ کردن‌ کل‌ این‌ مقال‌ در چندین‌ جمله‌ به‌ شهادت‌ مباحث‌ خواهد انجامید. لذا خوانندگان‌ عزیز را به‌ مرور کامل‌ این‌ مبحث‌ و خود کتاب‌ ارجاع‌ می‌دهم‌ و تاکید می‌کنم‌ این‌ بخش‌ از کتاب‌ که‌ همراه‌ با شواهد متعددی‌ نیز هست‌ از ارجمندترین‌ قسمتهای‌ آن‌ بشمار است‌. مولف‌ در قسمتی‌ از این‌ مبحث‌، پس‌ از چیدن‌ صغری‌ کبراهایی‌، آورده‌اند:
«دکتر وحیدیان‌ کامیار غزلی‌ از حافظ‌ را آوانگاری‌ کرده‌اند. پس‌ از خواندن‌ متن‌ آوانگاری‌ به‌ نظ‌ر می‌رسد این‌ لهجه‌ کابل‌ یا مناطق‌ مرکزی‌ افغانستان‌ است‌.« لذا مولف‌ محترم‌ در پرده‌، حکم‌ به‌ اصالت‌ لهجه‌ فارسی‌ افغانستان‌ داده‌ و لهجه‌ امروز فارسی‌ در ایران‌ را، ارجح‌ و اصلح‌ ندانسته‌اند و گفته‌اند: «باری‌، فارسی‌ رایج‌ در ایران‌ هرچند از لحاظ‌ واژگان‌ غنی‌تر شده‌، از لحاظ‌ آواها و مخارج‌ روز به‌ روز از اصل‌ کهن‌ خویش‌ دور می‌شود. «و» و «ی‌» مجهول‌ مدتی‌ است‌ از بین‌ رفته‌، تفاوتهای‌ حرف‌ «غ‌» و «ق‌» برداشته‌ شده‌ و.... در حالی‌ که‌ اینها در گویش‌ افغانستانی‌ تفاوتی‌ چشمگیر با هم‌ دارند. مسلما تشابه‌ روزافزون‌ شکل‌ آوایی‌ کلمات‌ به‌ نفع‌ زبان‌ نیست‌.»
(ص‌ 114)
 و بسا نکات‌ قابل‌ تامل‌ دیگر که‌ در آن‌ می‌توان‌ یافت‌.

 

 

منبع:  مجله شعر

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: زبان فارسی و نقد کتاب

+ معرفی کتاب «تاریخ ارتباطات در افغانستان»

 

این مطلب در در صفحه بی بی سی فارسی (بخش افغانستان) نشر شده است

 «تاریخ ارتباطات در افغانستان‌» عنوان کتابی است که به تازگی در مشهد منتشر شده و مؤلف آن‌، بصیراحمد حسین‌زاده پژوهشگر و روزنامه‌نگار مهاجر افغان مقیم ایران است‌.

این کتاب 150 صفحه‌ای‌، با طرح جلد و صفحه‌آرایی وحید عباسی منتشر شده است‌، در شمارگان 1500 نسخه و قطع رقعی‌. ناشر آن‌، مؤسسة خیریة شهدا افغانستان است و این پدیدة خوشایندی است که به تازگی بعضی از مؤسسات خیریه‌، در کنار امور خدماتی رایج‌، به چنین فعالیتهایی هم عنایت می‌کنند. از این گذشته‌، هزینة کتاب را یک خانوادة نیکوکار (پسران زارع‌) تقبل کرده‌اند و این هم جای خرسندی دارد که خیّرین جامعه‌، کم‌کم به امور ماندگارتر و عمیق‌تر هم راغب می‌شوند.

تاجایی که نگارنده خبر دارد، این اولین کتابی است که در افغانستان در این موضوع منتشر می‌شود و از این نظر، می‌توان کتاب حاضر را بااهمیت و بدیع تلقی کرد.

سیمای محتوایی کتاب را می‌توان با مروری بر عناوین فصلهای آن بازنمود: «ارتباطات پستی در افغانستان‌»، «راههای افغانستان‌» و «تلفن و تلگراف در افغانستان‌» که البته هر فصل‌، زیرمجموعه‌هایی نیز دارد. علاوه بر اینها، پیوستهای مفیدی هم در این کتاب گنجانده شده است‌; اصطلاحات پست و نامه‌رسانی‌، نامنامه (شامل نام جایها و نام افراد) و تصویرها. در این آخرین بخش‌، نقشه‌هایی از راههای زمینی و هوایی و تصویرهایی رنگی از جاده‌های این کشور با یک مجموعه از تمبرهای افغانستان از دیرباز تا کنون‌، دیده می‌شود.

به گمان نگارنده‌، مهم‌ترین و جذّاب‌ترین فصل این کتاب‌، همان «ارتباطات پستی در افغانستان‌» است که حدود نیمی از کتاب را دربرگرفته است‌. حسین‌زاده در این بخش‌، پست و نامه‌رسانی در افغانستان را از دورترین عصرها (دورة هخامنشی‌) تا دورة اسلامی و هجوم مغول تا عصر حاضر بررسی کرده است‌. بخش قابل‌توجهی از این فصل نیز بررسی تمبرهای پستی افغانستان است که این نیز به نظر می‌رسد نخستین تحقیق در این موضوع باشد.

به همین نسبت‌، فصلهای دوم و سوم کتاب (راهها، تلفن و تلگراف‌) قدری لاغرتر و اجمالی‌تر به نظر می‌آیند. گویا کمبود مدارک و منابع مکتوب در این زمینه‌، مؤلف را ناچار کرده‌است که به یک سیر گذرا در این امور بسنده کند. هم‌چنان به نظر می‌آید که مؤلف به هر دلیلی نتوانسته است در این فصلها، اطلاعاتی تازه و روزآمد فراهم کند. چنین است که دربارة راهها و تلفن و تلگراف در دو یا سه دهه پیش تا امروز، مباحث کتاب تاحدّی مجمل و مختصر است‌. مثلاً روایت نویسنده از تاریخ تلفن در افغانستان‌، فقط تا دورة حکومت محمدداوود خان ادامه می‌یابد. این‌همه‌، شاید به واسطة نابسامانی وضعیت ارتباطات در کشور و تداوم جنگها بوده باشد که دسترسی محققان به منابع مکتوب و مستند را دشوار کرده است‌.

خالیگاه دیگری که باز به همین ترتیب‌، در کتاب به چشم می‌خورد، وضعیت ارتباطات نوین‌، به‌ویژه ارتباطات الکترونیکی در چندسال اخیر است که نویسنده‌، فقط در اواخر فصل «تاریخ تلگراف و تلفن‌» به اجمال اشارتی به آن کرده است‌.

با این همه‌، هیچ منکر نمی‌توان شد که گردآوردن چنین کتابی در موضوعی که تاکنون کمتر بدان پرداخته‌شده است‌، در محیط مهاجرت و با عدم دستیابی به منابع و مدارک کافی‌، کاری ستودنی است‌.

«تاریخ ارتباطات افغانستان‌» از لحاظ فنون کتاب‌آرایی نیز اثری درخور توجه است‌. طرح جلد جذاب و صفحه‌آرایی ، چاپ و صحافت مرغوب و کامل‌بودن اطلاعات جنبی کتاب از قبیل شناسنامه و مقدمه و پیوستها، این کتاب را از لحاظ معیارهای چاپ و نشر، اثری مطلوب نشان می‌دهد.

چنان که از آگهی آخر کتاب بر می‌آید، بصیراحمد حسین‌زاده چند کتاب دیگر نیز آمادة چاپ دارد، همچون «زنان‌، سنّت و تجدد»، «ظهور و افول ایدئولوژی‌»، «دلتنگی‌ها» و «مهتاب‌رو».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ این آتش بیرنگ

 

 

نگاهی به کتاب «بیدل‌، سپهری و سبک هندی‌» از زنده‌یاد حسن حسینی‌

چاپ شده در مجلة «شعر»، شمارة 41، سال دوازدهم‌، اردیبهشت 1384 (ویژه‌نامه حسن حسینی)

 

اکنون نزدیک دو دهه از آن روزی می‌گذرد که ناباورانه غزلیات بیدل‌(1)، چاپ نشر بین‌الملل و با مقدمة منصور منتظر (شما بخوانید یوسفعلی میرشکّاک‌) را پشت شیشة یکی از کتابفروشیهای مشهد دیدم و جلد اولش را خریدم و جلد دومش را به خودم وعدة خرید دادم ـ که دانش‌آموزی مهاجر بودم و کتابی دوجلدی در آن عرض و طول را در یک نوبت خریدن‌، برایم کاری اشرافی بود.
باری‌، بیدل در این دیار غربت ـ که بعدها دیگر در آن احساس غربت نمی‌کردم‌، به لطف دوستان شاعر و دیگر همدلان ـ نوعی احساس تفاخر را در خود داشت‌; که «ببینید، ما این‌گونه شاعرانی را هم می‌شناسیم که شما نمی‌شناسید.» و این احساس‌، خودش را در خواندن و حفظ کردن شعرهای بیدل تبارز می‌داد و سرودن غزلهایی بیدلی‌.
آن روزها سرآغاز آشنایی جدّی اهل ادب ایران با عبدالقادر بیدل بود و هر روز، نشانی از بیدل در جایی دیده می‌شد، گاه در آن شعر، گاه در آن سخنرانی‌، گاه در آن روزنامه‌، گاه در آن نوار موسیقی‌; و من چشمم به روی هرچه دربارة بیدل بود می‌لغزید و آن را چون شیر تازه می‌نوشید. در این میان‌، خبر تألیف کتابی را از شادروان حسن حسینی دربارة بیدل شنیده‌بودم و سخت منتظرش بودم‌. این کتاب‌، یعنی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌»(2) بسیار دیرتر از آنچه انتظارش را داشتیم‌، یعنی در 1367 به بازار آمد و البته چاپ دومی هم داشت که من اینک در دست ندارم‌.
شاید نام فصلهای این کتاب‌، بتواند دوستانی که آن را ندیده‌اند نخوانده‌اند، تا حدی به محتوایش رهنمون شود: «بیدل کیست‌؟»، «سواد سبک هندی‌»، «تمثیل‌»، «مکانیسم عنصر خیال در سبک هندی‌»، «تشخیص یا تجسیم‌»، «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، «سپهری و سبک هندی‌»، «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌»، «صور عواطف در شعر بیدل‌»، «علل پیچیدگی شعر بیدل‌»، «معنی یک بیت بی‌معنی‌!»، «اندیشه‌های بیدل در مثنوی و رباعی‌»، «دری به خانة خورشید»، «ابتسام صبح فطرت‌»، «خاتمه‌».

q

تألیف این کتاب‌، گویا مقدّم بود بر تألیف «شاعر آینه‌ها»(3) اثر جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، و البته کتاب دکتر شفیعی‌، در انتشار، بر این سبقت گرفت و در افتخار نیز، که نخستین کتاب مستقل منتشره دربارة بیدل در ایران بود و خود می‌دانیم در آن روزگاری که همه به بیدل به چشم یک گنج مکشوفه می‌نگریستند، کاشف یا کاشفان این گنج‌، تا چه مایه حق داشتند به خود ببالند.
به هر حال‌، با وجود تقدّم انتشار «شاعر آینه‌ها»، هیچ نمی‌توان ارزش تلاشهای مرحوم حسن حسینی را در معرفی بیدل به جامعة ادبی ایران نادیده انگاشت‌. البته فراموش نکنیم که این گنج‌، کاشفان فروتن دیگری هم داشت‌، همچون علی معلّم و سهراب سپهری‌، که بحث آشنایی سپهری با بیدل‌، یکی از مباحث اصلی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.

q

ولی برای امروز، دیگر نه این تقدیم و تأخیرها مهم است و نه مباحث و مسایل جنبی آنها. ما دو کتاب در پیش رو داریم دربارة بیدل‌، که به نوعی کامل‌کنندة همدیگرند، یعنی هر یک‌، زاویه‌ای از این خانة تاریک را روشن کرده‌اند، تا مردمان‌، در این پیل دمان‌، گمان ناودان و بادبزن نبرند. و ما به همین ملاحظه‌، گاه به مقایسة این دو کتاب با هم نیز ناچار خواهیم شد، هرچند بحث اصلی ما، دربارة «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.
البته کتابهایی چون «عبدالقادر بیدل دهلوی‌»(4) نوشتة پروفسور نبی هادی دانشمند هندی و با ترجمة دکتر توفیق سبحانی و «بوطیقای بیدل‌»(5) و «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌»(6) از آقای عبدالغفور آرزو شاعر مهاجر افغانستان در ایران هم در این سالها به بازار آمده است‌، که البته اینها، با همه ارزش خود، نمی‌توانند آن گره‌هایی را از شعر بیدل بگشایند که آن دو کتاب می‌گشایند.

q

«بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» کتابی است کاملاً هدفمند، با اهداف و اغراضی خاص که نویسنده‌، به طرزی هوشمندانه کوشیده‌است آنها را تعقیب کند. او که خود در متن مباحث جاری دربارة بیدل قرار داشته‌است‌، به خوبی می‌دانسته‌است که مشکلات و مبهمات اصلی اهل ادب ایران دربارة بیدل چیست‌; و به همین اعتبار، کوشیده‌است به هر یک از این مشکلات حسابرسی کند. پس غریب نیست اگر آن را نه کتابی صرفاً برای آشنایی با بیدل‌، بلکه بیشتر تلاشی برای برداشتن موانع آشنایی و ایجاد جاذبه در چشم مخاطب امروز. به گمان من‌، تأکید بسیار بر رابطه میان سپهری و بیدل ـ که حتی در نام کتاب نیز رسوخ کرده‌است ـ در راستای این هدف است‌، که خود بر علاقة جوانان شاعر آن سالها به سپهری و ترویج شعر این شاعر توسط نسل انقلاب‌، واقفیم و می‌دانیم که در آن ایّام‌، سپهری تنها شجرة غیرممنوعة شعر قبل از انقلاب به شمار می‌آمد.
هرچند اکنون و بعد از نزدیک به دو دهه به نظر می‌رسد که درپیچیدن به بسیاری از مباحثی که در این کتاب مطرح شده‌اند، چندان هم ضرورت ندارد و ما اکنون در مرحله‌ای دیگر هستیم‌; در آن روزگار، مباحث کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» بسیار جاندار، زنده و به تعبیری «بحث روز» به حساب می‌آمد و این‌، از ویژگیهای مهم این کتاب است‌.

q

اما دیگر ویژگی کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» به‌ویژه در مقایسه با «شاعر آینه‌ها»، توجه شاعر به زمینه‌های عاطفی و معنوی شعر بیدل است‌. و همین را، می‌توان نقص مهم کتاب «شاعر آینه‌ها» دانست‌. دکتر شفیعی بنا بر طبیعت صورتگرایانه‌شان کمتر به عوالم معنوی بیدل اشاره کرده‌اند، مگر در مطالبی که از پژوهشگران روسی در این کتاب نقل شده است و غالباً نیز غرض‌آلود است‌. مرحوم حسینی در کتابش به نوعی این نقص را جبران می‌کند و به درونمایة شعر بیدل اشاراتی دارد. این اشارتها به‌ویژه آنجاهایی اهمیت می‌یابد که گره‌خوردگی‌ای میان درونمایه و صورت شعر بیدل حس می‌شود.
به هر حال‌، بیدل شاعری است متفکر با احساساتی عمیق و راستین‌، و همین شاخصه است که او را به طور جدی از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند. شعر بیدل‌، به طرز عجیبی با عواطف اصیل بشری گره خورده است و بسیاری از حالاتی را که به راستی برای همه ما اتفاق می‌افتد، می‌توانیم در شعر بیدل سراغ بگیریم‌. دیگر هندی‌سرایان‌، همچون صائب و کلیم و اقمار آنها، غالباً در لحن بیان و استفاده از عناصر زندگی مردم‌، سخت مردمی می‌نمایند، ولی حاصل سخنشان از لحاظ معنوی و عاطفی‌، چندان سنخیتی با احساسات واقعی مردم ندارد. به واقع این عناصر زندگی‌، فقط ابزاری‌اند برای مضمون‌سازی و بیان سخنانی که در آنها فقط رنگینی مضمون اهمیت دارد، نه تطابق با روحیات مردم و کاربردی‌بودنشان در جامعه‌. بسیار اندک است بیتهایی از قبیل «دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز...» صائب یا «بدنامی حیات دوروزی نبود بیش‌...» کلیم‌. بیشتر شعرهای این دو تن و دیگر اقرانشان‌، تصویرهای رنگینی است بیشتر برای دیدن و کمتر برای رسوخ در عواطف و افکار.
این عمق عاطفی و اندیشگی‌، راه بیدل را از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند و این افتراق ظریف‌، چیزی است که از چشم ریزبین مؤلف «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» پنهان نمانده است‌: «... شعر هندی از مضامین کوچه و بازاری اشباع شده است‌. و بیدل که روح ناآرامی دارد، تنیده بر فلسفه و عرفان‌، بایسته است سبک هندی را که وجه غالبش تعلق به مضامین زمینی و نیمه‌خاکی دارد، به خدمت مفاهیم عمیق‌تر و بالطبع پیچیده‌تر درآورد.»(7) شاید از همین روی است که مؤلف کتاب‌، خود در جایی سبک بیدل را «هندی مضاعف‌» می‌داند.
به گمان من‌، چنین تبصره‌ای به راستی ضرورت دارد، چون اگر بیدل را بدون هیچ تبصره‌ای و تمایزی در کنار دیگر هندی‌سرایان بنشانیم و شعرش را مشمول همان داوری‌ای بدانیم که شعر دیگران را می‌دانیم‌، به این شاعر جفا کرده‌ایم‌.
با این ملاحظات‌، به باور من‌، مرحوم حسن حسینی بسیار با صائب مدارا کرده‌است‌، آنجا که گفته است «باید بگوییم که در کل‌، شعر بیدل آن «موفقیت‌» همه‌جانبه یعنی رواج شعر صائب را ندارد. همان گونه که شعر مولوی نیز به موفقیت پردامنة شعر حافظ دست نیافته‌است‌.»(8) من که حدود بیست سال است با جامعة ادبی و نیز عامه مردم ایران حشر و نشر دارم‌، اثر بسیاری از رواج شعر صائب نیافته‌ام‌، مگر در حد چند بیت و یکی دو غزل‌. 

دیگر اشارت دقیق مرحوم حسینی بر وجوه افتراق بیدل و دیگر هندی‌سرایان‌، در باب تمثیل است‌; آنجا که یادآور می‌شود که بیدل به تمثیل (رایج‌ترین هنرنمایی هندی‌سرایان‌) چندان عنایتی ندارد و به واقع نیز چنین است‌. البته در تعریفی که ایشان برای تمثیل به دست می‌دهد و در آن‌، بر مقارنة محسوس و نامحسوس تکیه می‌کند، من با ایشان همداستان نیستم و گمان می‌کنم که تمثیل را بیشتر با ساختار صوری‌اش می‌توان مشخص کرد، یعنی موازنه و مقارنة دو مصراع‌، خواه طرفین محسوس باشند و خواه غیرمحسوس‌. این همان ساختاری است که جناب دکتر شفیعی آن را «اسلوب معادله‌» نامیده‌اند و قدما به آن مدعاالمثل یا مدعامثل هم می‌گفتند. یعنی یک مصراع مدعا است و مصراعی دیگر، مثل‌; به گونه‌ای که هر دو مصراع از لحاظ جمله‌بندی کاملاً مستقل هستند، نظیر این بیت بیدل‌:
مفلسان را مایة شهرت همان دست تهی است‌
تا به قید برگ بود، از نی نوایی برنخاست‌(9)
و به راستی بیدل به این شگرد ـ که در آغاز آشنایی برای همه سخت جذاب است و بعد به زودی کسالتبار می‌شود ـ چندان رغبتی ندارد.

در فصلهای «سپهری و سبک هندی‌» و «سوررئالیسم‌، سرپناه بیدل و سپهری‌» حضور ذهن و احاطة مرحوم حسینی بر شعر این شاعران رخ می‌نماید، با مثالهای بسیاری که از قرابت میان سپهری و هندی‌سرایان ـ به ویژه بیدل ـ بیان می‌کند. هرچند هر یک از این تشابه‌ها آن‌قدر شدید نیست که به تنهایی ما را به وجود این رابطه مجاب کند، وفور آنها به قوتشان می‌افزاید و این وفور، رخ نداده‌است‌، مگر با دقت نظر و تفحص ستودنی مرحوم حسینی‌، هم در شعر بیدل‌، هم در شعر سپهری و هم در شعر دیگر هندی‌سرایان‌. 

ولی وفور مثالها فقط وقتی کارساز و مفید است که به درد اثبات تشابهی از این دست بخورد. از این که بگذریم‌، برای بیشتر مباحث این کتاب‌، آن‌قدر مثال لازم نبود که مرحوم حسینی آورده است‌. در این کتاب‌، برای سه ویژگی سبکی شاعران مکتب هندی یعنی تمثیل‌، تشخیص و کاریکلماتور، روی هم رفته حدود سی صفحه اختصاص داده‌شده است‌، با حدود یکصد بیت مثال شعری‌، و به نظر من این مباحث جای این‌همه تفصیل و شاهد مثال را نداشت‌. در کتاب «شاعر آینه‌ها» همة فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» 35 صفحه است‌، با شرح هشت ویژگی سبکی و بعضی مباحث فرعی دیگر. البته در آن کتاب هم عدم توازنی میان ویژگیهای سبکی مختلف به چشم می‌خورد، از نظر اجمال و تفصیل و تعدد مثالها.

حال که باب انتقاد را گشوده‌ایم‌، این را نیز ناگفته نگذاریم که لحن و نثر این کتاب‌، آن مایه وزانتی را ندارد که محتوایش طلب می‌کند. پیشتر گفتیم که مرحوم حسینی در این کتاب‌، کوششهایی دارد برای رفع بعضی ذهنیتهای نادرست دربارة بیدل و سپهری‌.
نویسنده در این کتاب‌، به واقع با چند دسته آدم طرف است و با آنها مواجهه می‌کند; یکی استادان کهن‌گرای خراسانی‌پسند; دیگر روشنفکرمآبان غرب‌گرا; دیگر کسانی که منکر رابطه‌ای میان سپهری و بیدل هستند و دیگر کسانی که بیدل را متهم به پیچیده‌سرایی بیجا می‌کنند. گاه نیز تعریض‌هایی مستقیم یا غیرمستقیم‌، نسبت به مؤلف کتاب «شاعر آینه‌ها» نیز دیده می‌شود.
نویسنده غالباً می‌کوشد که با متانت تمام با این طرفهای واقعی یا فرضی بحث کند، ولی گاه این مباحث‌، لحنی جدل‌آمیز به خود می‌گیرد: «آنها که دلهایشان با اسلام است و ریگی به کفش ندارند، عاشقانه در روشن‌سازی وجوه الهی و عارفانة شعر سپهری قدم زده‌اند و در مقابل این دسته‌، آنها که نسبت به متافیزیک حساسیت دارند و تمایلات ماورای خاکی را نوعی تمرد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم‌! معاصر می‌دانند به طرق مختلف کوشیده‌اند و می‌کوشند تا این بُعد آشکار شعر سپهری را نادیده بگیرند و یا در زیر رگبار انتقادات شبه‌جامعه‌شناسانه‌، آن را به ضدّ ارزش بدل سازند و از حیّز انتفاع ساقط کنند.»(10) و یا «این شباهتها را به هر علت که باشد، باید به فال نیک گرفت و بر دهان کسانی کوبید که ادعا می‌کنند سپهری هر چه دارد از غرب و شاعران غربی و اقمار آنها دارد.»(11)
در مجموع‌، باید اعتراف کرد که گاه‌، دقت علمی و ارزش آموزشی کتاب‌، فدای این لحن و این نثر شده است‌، نثری که البته زیباست و همراه با تمثیل‌های شاعرانه‌، ولی گاه این شاعرانگی‌، شفافیت و صراحت علمی را از آن می‌گیرد: «شاعران این سبک با نوعی ریاضت ذوقی و روحی در معبد کلمات‌، عبارات بلندپایه‌، اصطلاحات‌، داستانهای مشهور و امثال و حکم رایج‌، به نیروانای مضمون نایاب و معنی بیگانه می‌رسند و عطش روحی خویش را با زلال سیال خیال و با جرعه‌ای از خنکای چشمة ابداع و آفرینش‌، تسکینی هنرمندانه می‌دهند.»(12)
به طور کلی‌، «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بیشتر لحن جدلی دارد تا لحن آموزشی‌. در بسیاری از مباحث نظری به نظر می‌رسد که مؤلف آن‌قدرها که لازم است به شرح و بسط موضوع نمی‌پردازد و به آوردن مثالهای متعدد و بیش از حد لزوم بسنده می‌کند. در فصل «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌» این حالت را بیشتر می‌توان حس کرد، که حدود سه صفحه از کتاب به نقل شعرهایی از ادونیس شاعر عرب اختصاص یافته است‌.
از همین روی «شاعر آینه‌ها» در بعضی فصلهای خود، از «بیدل‌، سپهری‌...» آموزنده‌تر به نظر می‌رسد، به ویژه در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» که جان آن کتاب به حساب می‌آید. این روش کار دکتر شفیعی است که غالباً به جای کلّی‌گویی‌، ابزارهای ارزیابی را به دست خواننده می‌دهد و او را هم منتقد بار می‌آورد. البته «شاعر آینه‌ها» نیز کتابی یکدست نیست‌، هم پست و بلند دارد و هم گاه تضادهایی ظریف میان بعضی داوریهای مؤلف در آن می‌توان یافت‌. استاد خود نیز یادآور شده است که «اگر بعضی مطالب این مقدمه‌، گاه‌، تکراری می‌نماید نتیجة همین پیشامد است که مجموعه‌ای پراکنده‌است و کتابی منسجم نیست‌.»(13)

گفتیم که مرحوم حسن حسینی در کتابش می‌کوشد بعضی ذهنیتهای منفی در مورد بیدل را اصلاح کند و به بعضی اعتراضها پاسخ دهد، و این شبیه کاری است که مرحوم اخوان ثالث با کتاب «عطا و لقای نیمایوشیج‌» نسبت به نیما کرد. فصلی که به طور مشخص چنین رویکردی را می‌رساند، «معنی یک بیت بی‌معنی‌» است‌. ایشان در اینجا کوشیده‌است این بیت بیدل را که به بی‌معنایی شهرت یافته است ـ و این اشتهار هم از سخن جناب دکتر شفیعی دربارة این بیت ناشی شده است ـ معنی کند:
حیرت‌دمیده‌ام‌، گل داغم بهانه‌ای است‌
طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای است‌
باری دیگر هم جناب علی معلم در مقاله‌ای مفصل در مجلة شعر کوشیده‌بودند این بیت را شرح کنند. ولی من گمان می‌کنم که این بیت‌، نه چنان ادعایی را مبنی بر بی‌معنایی خود بر می‌تابد و نه چنین شرحهای مفصلی را برای رد این ادّعا. من به گمان خود، دریافتی بسیار ساده از آن دارم‌، دریافتی که هیچ‌گاه شرح روابط میان اجزای بیت و نیز مراجعه به متون عرفانی را طلب نمی‌کند:
پر طاووس‌، در انتهای خویش‌، لکه‌هایی سیاه دارد که می‌توان آنها را داغهایی تصوّر کرد (داغ هجران‌). شاعر می‌گوید «این داغها که در من می‌بینی‌، بهانه است‌. من به واقع محو دیدار تو هستم‌. در جلوه‌زار تو، طاووس نیز با همه داغهای خویش‌، آیینه‌خانه خواهد بود.»
اگر این دریافت من درست باشد ـ که دلیلی برای نادرستی‌اش ندارم ـ باید حیرت کرد که چگونه استادی چون دکتر شفیعی این بیت را بی‌معنی خوانده‌اند و بزرگانی چون زنده‌یاد حسینی و علی معلم‌، چنین جهد بلیغی در معنی‌کردنش به خرج داده‌اند. شاید این حقیقت که «حتی دکتر شفیعی نیز از این بیت چیزی دریافت نکرده‌اند.» بسیار دیگر کسان را نیز مرعوب این بیت کرده است و نیز محتاج چنان شرحهای عریض و طویلی‌.

یک وجه تشابه دیگر میان کار مرحوم حسینی و کار مرحوم اخوان ثالث‌، استفاده از سلاح طرف مقابل برای مقابله با خود اوست‌. اخوان در آنجا، برای اثبات ارزشمندی و قانونمندی ابتکارهای نیمایوشیج به کهن‌گرایان‌، نمونه‌های آن بدعتها را در ادب کهن پیدا می‌کند و حسینی در اینجا برعکس‌، برای اثبات مدرن‌بودن شعر بیدل‌، ویژگیهای سبکی او را با معیارهای نوین می‌سنجد. پیداکردن تشابه و تقارن میان بیدل و سپهری و یا ایجاد رابطه میان ایهام‌های شعر بیدل و دیگر هندی‌سرایان با کاریکلماتورهای امروز، و یا نشان‌دادن سوررئالیسم شعر بیدل‌، تلاشهایی از همان‌گونه است‌.
این روش‌، البته برای جلب توجه به این شاعر و اثبات موقعیت ارجمند او بسیار سودمند است‌، ولی کلیدهای کارگشایی برای درک بهتر شعر او به دیگران نمی‌دهد. به واقع کار بعدی باید گره‌گشایی در شعر بیدل می‌بود و شناخت دقیق ویژگیهای سبکی او، که با درگذشت مرحوم حسینی‌، حداقل از جانب ایشان ناتمام ماند. او با ریزبینی‌ها و نکته‌سنجی‌هایش در این کتاب نشان داده‌بود که توان این کار را دارد و تا جایی که من باخبرم جلساتی نیز برای این گره‌گشایی برگزار کرده‌بود، ولی دریغ که حاصل این پژوهشها به عنوان کتابی که مکمّل «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» باشد اکنون در دست ما نیست‌.
و حال که سخن به ناتمامی این راه کشید، چه شایسته است که واپسین جملات کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» را پایانة سخن خویش سازیم‌: «امیدم همه این است که این صفحات نیم‌گامی باشد برای آغاز راهی که دیگرانش با توش و توان بیشتری بپیمایند و از رگ این تاک گمنام‌مانده در این دیار به فراخور حال خویش باده‌های جانسوز و بارقه‌های روان‌افروز برای عاشقان ادبیات عمیق و ناپیداکرانة عرفان اسلامی‌، ارمغان آورند. و شرط نیل به این مهم‌، این نکته است که با بیدل‌، همدلی کنیم و به معشوق او (عز و جل‌) عشق بورزیم و از درگاهش برای دلهایمان لیاقت درک محبت بخواهیم‌، که بیدل خود فرمود:
هر دل نبرد چاشنی داغ محبّت‌
این آتش بی‌رنگ‌، نسوزد همه کس را»

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:
1. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌: غزلیات‌، جلد اول و دوم‌; به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی‌، با مقدمة منصور منتظر; چاپ اول‌، تهران‌: نشر بین‌الملل‌، بی‌تا.
2. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌; حسن حسینی‌; چاپ اول‌، تهران‌: سروش‌، 1367.
3. شاعر آینه‌ها: بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌; چاپ سوم‌، تهران‌: آگاه‌، 1371
4. عبدالقادر بیدل دهلوی‌; پروفسور نبی هادی‌، ترجمة دکتر توفیق 'û . سبحانی‌; چاپ اول‌، تهران‌: نشر قطره‌، 1376
5. بوطیقای بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1378
6. خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1381
7. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌، صفحة 25
8. همان‌، صفحة 142
9. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌، غزلیات‌، جلد اول‌، صفحة 286
10. همان‌، صفحة 71
11. همان‌، صفحة 138
12. همان‌، صفحة 41
13. شاعر آینه‌ها، صفحة 14 (البته مراد ایشان از کلمة «مقدمه‌» مقالاتی است که برای این گزینه شعر، حکم مقدمه یافته‌اند. به واقع «شاعر آینه‌ها» خود یک گزیدة شعر بیدل است با مقدمه‌ای مشتمل بر چند بخش‌.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ بارقه‌ای از صبح دولت

نگاهی گذرا بر «نامه‌ای از لالهء کوهی‌» مجموعه‌شعر زهرا حسین‌زاده‌

چاپ شده در شماره دوم فصلنامه فرخار

 

 نامه‌ای از لالة کوهی‌

 زهرا حسین‌زاده‌

 چاپ اول‌، تهران‌، 1382

 ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

 طرح جلد: وحید عباسی‌

 3000 نسخه‌، 102 صفحه‌، رقعی‌

 

هیچ دوست ندارم که در یک نقد اجمالی بر یک کتاب شعر، ذره‌بین به دست‌، در پی خطاها و احیاناً برجستگیهای فنی اثر برآیم‌، از این قبیل که «شاعر ضعف قافیه دارد، از جمله در اینجاها، شاعر تزاحم خیال دارد، مثلاً در اینجاها و شاعر حس‌آمیزی دارد، در این بیتها و مصراعها.» به گمان من‌، در این‌گونه نگاههای گذرا بر آثار، باید بیشتر در پی ترسیم یک تصویر کلی از شعر و شاعرش باشیم‌، که به راستی اگر این کتاب تمایزی دارد، در کجاها دارد; و اگر ندارد، چرا ندارد. و من در این نوشته‌، چنین کرده‌ام‌، پس نباید از آن‌، انتظار یک نقد تفصلی را داشت‌.

«نامه‌ای از لالة کوهی‌» سومین کتاب است از سلسلة مجموعه‌شعرهای ادبیات معاصر افغانستان در انتشارات عرفان (محمدابراهیم شریعتی‌)، و باید پیش از همه چیز، این ناشر را به خاطر این سلسلة‌الذهب‌، تحسین کرد. این کتاب‌، حاوی حدود چهل غزل است و یک مثنوی‌، از شعرهای پنج‌سال اخیر شاعر جوانی که تازه از مرز بیست‌وپنج‌سالگی گذشته است‌. ما حسین‌زاده و اقران او را حاصل یک رنسانس کوچک ادبی می‌دانیم که در گلشهر مشهد اتفاق افتاد و کم‌کم به این منطقة مهاجرنشین‌، هویتی ادبی و هنری داد. من از خیزش حیرتبار جوانان ما در این جزیرة رنج‌، بیش از این‌، چیزی نمی‌گویم و فقط می‌توانم این را بشارت دهم که کتابی به این زیبایی‌، فقط یکی از بارقه‌های این انفجار نور است‌. صبح دولت‌، از این پس خواهد بود.

«نامه‌ای از لالة کوهی‌»، نخستین کتاب یک شاعر جوان است‌، ولی به گمان من‌، در نقد آن‌، به هیچ‌وجه محتاج این یادآوری و تأکید نیستیم‌، چون این کتاب‌، به راحتی می‌تواند با بهترین کتابهایی که در پهنة شعر امروز افغانستان منتشر می‌شوند، رقابت کند و با همان ترازوی سنجیده شود که آنها را می‌سنجیم‌.

به باور من‌، مهمترین امتیاز «نامه‌ای از لالة کوهی‌» این است که شاعرش توانسته خود را در پوست‌اندازی شعر نوکلاسیک ما در اواخر دهة هفتاد همراه کند و از این قافله‌ای که بسیار هم پرتعداد نیست‌، بر جای نماند، و چه بسیار روندگان که در این مسیر، از گام ماندند و از نام نیز.

اما این پوست‌اندازی اخیر چیست‌؟ به گمان من‌، شعر ما (در قالبهای کهن البته‌) در این سه دهه‌، سه تحول عمیق را تجربه کرد. در دهة شصت‌، شعری که هنوز در بند معشوق سعدی و میخانة حافظ بود (می‌گویم سعدی و حافظ، چون معشوقی که این شعر معرفی می‌کرد، معشوق سعدی بود، نه معشوق خودش و میخانه‌ای که این شعر وصف می‌کرد، میخانة حافظ بود، نه شاعر آن روز) باری‌، چنین شعری‌، پای به زندگی امروز نهاد، ولی این پای‌نهادن‌، فقط در محتوا بود، نه زبان و خیال و دیگر جوانب شعر. در دهة هفتاد، علاوه بر حرفهای امروزین‌، زبان امروز هم به کار کشیده شد، ولی یک چیز بسیار مهم هنوز باقی مانده بود و آن‌، تجربه‌های واقعی و عینی انسان امروز بود. فی‌المثل اگر شاعر ما در آن روز می‌سرود:

همسایه چشم بد نرسد، صاحب زر است‌

چون صاحب زر است‌، یقیناً ابوذر است‌(1)

محتوا امروزی بود، بحث فقر و غنا. زبان نیز تازه بود، استفاده از یک تعبیر محاوره‌ای مثل «چشم بد نرسد»، ولی فضا دیگر عینی و تجربی نبود. این عینیت آنجا روی می‌نماید که امروز، شاعر ما می‌گوید

پرنده جان‌! غم نان حل نمی‌شود بنویس‌

دوشنبه دوم دی ماه پسته می‌شکنم‌(2)

این شعر، بسیار به واقعیت نزدیک می‌شود، در همة جوانب خویش‌. زندگی و انسان امروز در آن حس و لمس می‌شود، با همة دغدغه‌های راستینش‌.

سیری اجمالی در شعر زهرا حسین‌زاده نشان می‌دهد که او به این تصویرگری عینی و شفاف از زندگی‌، همین‌گونه اتفاقی و ناگهانی نرسیده است‌. در تک‌تک شعرهای او، تلاشی برای رهایی از بیان کلی‌، کلیشه‌ای و فاقد تمایز غزل دهة هفتاد ما دیده می‌شود و این تلاش‌، آنگاه برجسته می‌شود که دو شعر، از دو مقطع زمانی را کنار هم بنهیم‌، یکی از اوایل کتاب و یکی از اواخر آن‌:

از آسمان سرد و بی‌ترانه‌ام‌

بیا شفای زخم بی‌نشانه‌ام‌

بیا غروب غصه‌های من‌، که باز

غبار غم نشسته بر جوانه‌ام‌

در اوج کهکشان که سجده‌ات کنم‌

ستاره‌ای رها و بیکرانه‌ام‌

به عشق‌، این سرود شاخه در نسیم‌

تویی صفای رقص عاشقانه‌ام‌

همین چهار بیت کافی است‌، بقیة غزل را نقل نمی‌کنم‌، چون از همین قسم و قبیل است‌. نمادها همان نمادهای عام و عمومی‌اند و هر بیت نیز یک فضای تصویری مستقل دارد. تصویرها از یک بیت تجاوز نمی‌کنند و اگر هم بتوانیم شعر را حاصل یک حالت عاطفی واحد بدانیم‌، نمی‌توانیم تصویرگر یک فضای واحد نیز تلقی کنیم‌. حالا نمونة دوم‌:

تاکسی شکوفه را می‌برد فرودگاه‌

شب پیاده می‌شود روی روسری ماه‌

کفش‌های خسته را زیر برف می‌کشد

باد گیر می‌دهد هی به چادر سیاه‌

«می‌روی شکوفه جان‌! حال آسمان بد است‌»

پله‌های مانده را گیج می‌کند نگاه‌

صندلی پشت سر مرد گریه می‌کند

صندلی رو به رو خیره می‌شود به راه‌

نه‌، اینجا دیگر نمی‌توان به چهار بیت بسنده کرد. خواننده می‌پرسد، خوب چه شد؟ یکی گریه می‌کند، یکی به راه خیره شده است‌. ماجرا به کجا خواهد کشید؟ اینجاست می‌توان گفت شاعر موفق بوده است‌، موفق در این که خواننده را تا آخر شعر، با یک صحنه درگیر کند. پس اینجا چهار بیت کافی نبود. این هم بقیة شعر.

روزهای مهربان وصل می‌شود به هم‌

جمعه‌، مثنوی‌، دعا، شنبه‌، عشق‌، اشتباه‌

تاکسی شکوفه را پس به خانه می‌برد

شب دو نیمه می‌شود می‌وزد چراغ ماه‌

خوب دیگر چه‌؟ از اینجا به بعد را دیگر خواننده می‌تواند در ذهن خویش بسازد. این است یک شعر مسنجم و کامل‌، و نه تعدادی بیت هم‌ردیف‌. یک فضا ترسیم می‌شود، تا آنجا که هم خواننده را مجاب و قانع کند و هم او را در خود نگه دارد.

q

برجستگی دیگر شعر زهرا حسین‌زاده‌، تعهد اوست‌. دریغ که نگاه به‌شدت ایدیولوژیک دهة شصت ما، کلمة «تعهد» را بسیار محدود کرده و معنایی بسیار لاغر بدان بخشیده است‌. من از «تعهد»، یک نوع مسئولیت هنری را در قبال خود و خواننده مراد می‌کنم‌. تعهد داشتن در این تلقی‌، یعنی این که شاعر به صورت هدفمند به شعر و شاعری‌اش نگاه کند. سخن در این نیست که الزاماً شعر اجتماعی یا سیاسی یا انقلابی بسراید، سخن در این است که حتی اگر شعر بی‌معنی می‌سراید، آن بی‌معنایی برایش یک غایت هنری داشته باشد و کاری باشد مسئولانه و آگاهانه‌، نه از سر بی‌خیالی و سرگردانی‌.

باری‌، من زهرا حسین‌زاده را شاعری متعهد می‌دانم‌، متعهد نسبت به چیزهایی که او را به عنوان یک جوان مهاجر ـ که بیشتر عمرش در غربت سپری شده‌است ـ در بر گرفته است‌. گویا در هر شعر، معنایی در باطن شاعر بوده که تاب مستوری نداشته و از روزن ابیات‌، سر بیرون می‌آورده است‌.

این‌گونه شاعری‌، لاجرم نسبت به مخاطب خویش نیز متعهد از کار درمی‌آید، چون این مخاطب نیز انسانی است بسیار شبیه به شاعر. همسویی مخاطب‌، هدیه‌ای است که به شاعران هدفمند داده می‌شود، هرچند آن‌ها انتظار آن را نداشته‌باشند.

ولی در عین حال‌، نمی‌توانم شخصیت‌زدگی شاعر ـ به ویژه در اوایل دفتر شعرش ـ را نادیده بگیرم‌. گویا او الزامی داشته‌است که نسبت به همه بزرگان ادای دینی بکند و هرچند بر پیشانی شعرش‌، «تقدیمیه‌»های بسیاری به چشم نمی‌خورد، رنگ رخسارة این شعرها از حال درون‌شان خبر می‌دهد. می‌پذیرم که شاعر در بعضی شعرها، توانسته است از مدار یک شخصیت فراتر رود و حقایقی عام را با ما در میان گذارد، ولی شما هم بپذیرید که این شخصیت‌زدگی‌، کمی بیش از حد معمول است‌.

q

من در زبان شعر حسین‌زاده‌، امتیازها و کاستیهایی می‌بینم که نمی‌توانم بدون اشاره به آنها، سخن را به پایان برم‌. ما سالها در افغانستان با یک زبان فارسی منزوی و بسته روزگار می‌گذراندیم‌، همانند ساکنان اخمو و بدبین خانه‌ای در یک محلة غریب‌، که حتی با همسایگان خویش نیز قصد مراوده و مفاهمه ندارند. ولی شاعران و نویسندگان آگاه ما، کم‌کم راهی برای خروج از این دایرة بسته پیدا کرده‌اند. آنها دریافته‌اند که می‌توان با اعتماد به نفس و خوش‌بینی کافی‌، با همزبانان خویش وارد داد و ستد شد و با بیرون‌آمدن از پیلة انزوا و بدبینی‌، در چمنزار شعر فارسی پرگشود. اینان‌، همة قابلیتهای این زبان ـ فرقی نمی‌گوید که بگوییم فارسی یا دری ـ را به استخدام می‌گیرند و مردم را به سوی معقول‌ترین مسیر، که همان یافتن یک زبان مشترک در سطح منطقه است سوق می‌دهند. گویا ما فارسی‌زبانان کم‌کم از نگاه قبیله‌ای به زبان را به کنار می‌نهیم و به نگاهی جهانی دست می‌یابیم و به زبانی که دیگر فارسی (یا دری‌) مطلق است و نه مضاف‌. حالا در این معامله‌، ما تا چه حد می‌توانیم رنگ و بوی محلی خود را به این زبان فارسی (یا دری‌) مطلق بزنیم‌، بستگی به همت و ذکاوت ما دارد.

حسین‌زاده در شعرهایش در این مسیر گام برمی‌دارد و این نیز از هوشمندی و آگاهی اوست‌. باری دیگر، شعر «تاکسی شکوفه را می‌برد فرودگاه‌» را بخوانید. (اگر شما خوش ندارید، می‌توانید بخوانید: تاکسی شکوفه را می‌برد میدان هوایی‌) و نیز این بیتها را ببینید

آبشاری گر شود جاری از آن مهتاب چشم‌

آن زمان در جنگل شب‌، میله بر پا می‌شود

کلبة روحم اگر با روی او روشن شود

چشم من کلکین بازی رو به گلها می‌شود

البته پنهان نمی‌توان داشت که شاعر ما، نتوانسته‌است بدان پیمانه که از زبان فارسی رایج در ایران کنونی بهره می‌گیرد، زبان فارسی افغانستان کنونی را نیز به‌کار کشد، و البته باز پنهان نمی‌توان کرد که این نسل‌، در این امر، چندان هم مقصر نیستند، چون بزرگ‌شدة ایران هستند و مأنوس با فارسی اینجا.

q

اکنون که به سیمای این نوشته می‌نگرم‌، آن را در کلیات‌، تا حدودی شبیه نقدی می‌یابم که بر «ماه هزارپاره‌»، آخرین کتاب شعر محمدشریف سعیدی نگاشته‌ام‌. این کمی نگران‌کننده است‌. به‌راستی باز هم شاعران ما مسیری یکسان می‌پیمایند و به راستی ناقدی در چند سال بعد از یکسانی سبک و سیاق غزلهای این دوره و زمانه شکایت خواهد کرد؟ یا شاید من به هر دو کتاب از یک دریچه نگریسته‌ام‌؟ به هر حال‌، نمی‌توانم این نگرانی را پنهان بدارم‌.

 

1. بیتی است از غزل «ابوذر» از صاحب این قلم‌.

2. مثالها، از کتاب «نامه‌ای از لالة کوهی‌» است‌، با مشخصاتی که در ابتدای نوشته آمده است‌.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: نقد شعر و نقد کتاب

+ آجرها و کاشیها

نقد کتاب «ماه هزارپاره‌» از محمدشریف سعیدی‌

 

شمارة جدید (4 و 5) «خط سوم‌» بالاخره بعد از یک تأخیر چندماهه از چاپ برآمد. این شماره از خط سوم‌، دو ویژه‌نامه در خود دارد، یکی ویژه‌نامة نقد کتاب است و دیگری ویژه‌نامة شعر امروز هرات‌. مطلبی که اینک می‌خوانید نقدی است که من بر کتاب شعر جناب محمدشریف سعیدی نوشته‌ام و در ویژه‌نامة نقد این شماره چاپ شده است‌.

 

 

 

q ماه هزارپاره‌

m محمدشریف سعیدی‌

m ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

m طرح جلد: محسن حسینی‌

m چاپ اول‌، تهران‌، بهار 1382

m 143 صفحه‌، رقعی‌

این از نادر مجموعه‌شعرهای این یکی دو سال است که از آن می‌توان چیزی‌، بل چیزها، آموخت‌; و اگر در نقد خویش‌، بیشتر در پی آموختنی‌ها باشیم تا لنگیدنها، این کتاب سخت به کارمان می‌آید. و من می‌کوشم در این نوشته‌، آن چیزها را که می‌تواند برای نسل جوان‌تر از محمدشریف سعیدی به کار آید، برجسته‌کنم‌.

 

1

کار بسیار مهم سعیدی در این کتاب‌، دریافتن سیر محتوم غزلسرایی در سالهای اخیر، و هماهنگ کردن کار خویش با این سیر است‌. واقعیت این است که غزل نو امروز دیگر آن چیزی نیست که در اوایل انقلاب و کمی پیش از آن ـ مثلاً در کار هوشنگ ابتهاج و دیگران ـ دیده می‌شد. اگر آن غزل کمابیش لحن و تصویرهای تازه یافت‌، شاعران امروز، آن تازگی را در فضاسازی و ساختار کلی شعر هم راه دادند و این چیزی است که در شعرهای اخیر سعیدی‌، به ویژه در کتاب «ماه هزارپاره‌» دیده می‌شود.

نخستین ویژگی این غزلها، برخورداری عینی‌شان از تجارب زندگی است‌. شاعر مصالح تصویرپردازی را از منبع عامی که همواره در اختیار همگان بوده‌است برنمی‌گزیند، بلکه برای هر شعر، یک فضای خاص خلق می‌کند که تأمین‌کنندة تصویرهای اوست‌. اینجا نه تنها شاعر، که هر شعر، حال و هوایی خاص دارد که حتی در دیگر شعرهای این شاعر نیز دیده نمی‌شود.

نخستین برکت این حرکت‌، فرار از طبق‌معمول‌شدن و کلیشه‌ای‌بودن است و این چیزی بود که غزل ما را در دهة هفتاد سخت تهدید می‌کرد. در آن سالها، فضا نو شده بود، اما باز هم عام و فاقد تمایزهای شخصی بود.

مسلماً در این رویکرد، تخیل نیز آن ساختار کهن خود را ندارد که در هر بیتی تشبیه یا استعاره‌ای مستقل گنجانده بود و البته مصالح این تصویرها نیز یکسان باشند. اینجا گاه یک تصویر در کل شعر گسترش می‌یابد و شاعر، از آغاز تا پایان‌، جوانب مختلف یک صحنه را تصویر می‌کند، یا مقاطع مختلف یک رویداد را. بیاییم و پیش از این که به ذهنی‌گرایی کشیده شویم‌، یک نمونة عینی از این گونه شعر را نقل کنیم از این کتاب‌:

مسافران که یکایک پیاده گردیدند،

سه‌راه‌ِ خون و سرکهای مُرده را دیدند

سه چار مردِ مسلّح‌، خشاب نو کردند

و در برابر مردم به طعنه خندیدند

کنار شانة هم ایستادشان کردند

و مثل مهرة شطرنج بر زمین چیدند

کنارِ ریش‌ِ درازی نشست تا قنداق‌،

ز خواب‌، دخترکان یتیم ترسیدند

جنازه‌ها را، بردند تا سرِ چاهی‌

و جیبهای تهی را دوباره پالیدند

سه چار کرکس و سگ‌، دورِ چاه می‌گشتند

شبانه دخترکان خواب صلح می‌دیدند

شعر از تصویر به معنای رایج آن‌، یعنی تشبیه‌ها و استعاره‌های خردوریز تقریباً تهی است‌. حتی یک ترکیب از نوع «زندان یأس‌» و «قصر خیال‌» و «غروب آرزو» و «طلوع خاطره‌» ندارد. حتی صفتهایی که برای «مردان‌» و «دخترکان‌» و «جیبها» می‌آید نیز بسیار معمولی است‌، «مسلح‌»، «یتیم‌» و «تهی‌». پس شعریت آن در کجاست‌؟ در پیوند خاصی است که میان صحنة واقعه و خواب دخترکان ایجاد شده است‌. برش‌زدن از صحنة قنداق تفنگ کنار ریش دراز و گریز ناگهانی به خواب دختران‌، بسیار سینمایی است‌. ببینید واقعه را چه غیرمستقیم توصیف کرده است‌. در بیت بعد، دیگر واقعه روی داده‌است و جنازه‌ها را به سر چاه می‌برند. شاعر در بیت آخر نیز به آن خواب شیرین گریز می‌زند، با کاربرد «به خواب دیدن صلح‌» که طنزی لطیف در خود دارد.

هنرمندی شاعر در اینجا، دیگر در ترکیب‌سازی و تصویرپردازی نیست‌، بلکه به صورت ابتکارهایی در کل ساختار شعر نمود دارد و این‌، از خواص شعر امروز است‌، چه در قالبهای نوین‌، و چه در غزلهای نو.

سعیدی در این کتاب خودش‌، از این گونه شعرها بسیار دارد، همانند «قطار» و «کبک 1» با ساختارهایی منحصربه‌فرد و اعجاب‌انگیز. البته شاعر ما، از شعرهای طبق‌معمول این روزگار هم کمابیش دارد مثل «چراغ شقایق‌» و «دلیل عاشقی‌» و «دو ساقه گل‌» که ما اولی را نقل می‌کنیم‌، تا ارزش شعرهای ساختاری او روشن شود، که گفته‌اند «تعرف الاشیأ بضدها».

چگونه با تو بگویم که عاشقت هستم‌؟

که کشته‌مردة یاد تو ام‌، دِقت هستم‌

به‌سان چشمه که از کوهسار می‌جوشد،

همیشه گریه‌گر و گرم‌ِ هق‌هقت هستم‌

چه چیز باشم‌؟ معجون آتش و خونم‌

و ناگزیر چراغ شقایقت هستم‌

تو یک تبسّم‌، اگر لیلی‌ای و عذرایی‌

هزار پنجره مجنون و وامقت هستم‌

تو خلق کردی‌ام از غم‌; من از خیال‌، تو را

خدا و بنده و مخلوق و خالقت هستم‌

تو عقل‌ِ سرخ‌ِ جهانی‌، تو حس نخواهی کرد

که عشق چیست‌، که من عاشق و دِقت هستم‌

بله‌، به قول شاعر ما، «تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی‌».

 

2

دیگر چیزی که می‌توان از سعیدی آموخت‌، سلوک پسندیدة اوست در زبان شعر. او تمامیت زبان فارسی را به کار می‌کشد و در این عرصه‌، هراسناک و منفعل نیست‌.

بعضی شاعران ما، گویا هراسی دارند از نزدیک شدن به مرزها. می‌خواهند در چهارسوق این زبان بایستند و فقط عام‌ترین و بی‌خطرترین واژگان را بیازمایند. نه به زبان عامیانه و محلی نزدیک می‌شوند، نه به زبان کهن روی می‌آورند و نه جرأت عبور از مرزهای سیاسی را دارند. اینان صاحب بی‌تمایزترین و فقیرترین زبان هستند.

این درخودخزیدگی‌، به ویژه وقتی زیانبار می‌شود که به نوعی تعصب منجر شود و محرومیت خودخواسته از زبان فارسی دیگر کشورهای فارسی‌زبان را در پی داشته‌باشد. این تعصب‌، شاید نوعی ابراز هویت و احساس بی‌نیازی همراه داشته‌باشد، ولی اگر دقیق‌تر بنگریم‌، نوعی انفعال و افتادن در چاهی است که دیگران برایمان کنده‌اند. ما بدین ترتیب‌، خود را به دست خویش‌، از همان چیزهایی محروم کرده‌ایم که دیگران می‌خواسته‌اند.

اما سعیدی از هیچ مرزی پروا ندارد و با بیباکی تمام‌، به همة ذخایر زبان فارسی چنگ می‌اندازد و بدین ترتیب‌، خود را در استفاده از این میراث مشترک محق و صاحب‌اختیار می‌داند. این یک برخورد مقتدرانه با زبان است‌.

به همان گونه‌، استفادة سعیدی از واژگان محلی و منطقه‌ای خودش نیز مقتدرانه و هوشمندانه است‌. اکنون وقت آن گذشته است که ما با زبان فقط ابراز هویت کنیم‌، نظیر کاری که اقلیتها با پوشیدن لباس محلی خود می‌کنند. ما باید این واژگان را رسمیت ببخشیم و این رسمیت‌، مهم‌تر از هویت است‌. به همین ملاحظه است که من اکنون حتی پاورقی‌زدن برای واژگان خاص افغانستان را چندان نمی‌پسندم و آن را کاری از موضع ضعف می‌دانم‌، مگر این که ضرورتی جدی به آن باشد.

باری‌، در شعر سعیدی‌، یک همزیستی مسالمت‌آمیز میان «پترول‌»، «سرک‌»، «دق‌»، «پهره‌دار» و «چوری‌» از سویی و «هلو»، «خشاب‌»، «دنده‌» و «کتانی‌» (کفش کتانی‌) و امثال اینها از سویی دیگر رخ داده‌است که نویدبخش ایجاد یک زبان فارسی دری رسمی و سراسری در همة قلمرو زبانی ماست‌. دیگر شاعران و نویسندگان هوشمند ما نیز غالباً همین سلوک را برگزیده‌اند و جالب این است که برخلاف انتظار، قلم‌زنان داخل کشور، در این کار بر مهاجران ساکن ایران پیشی گرفته‌اند. آنان چون زیر پایشان محکم است‌، کمتر هراس دارند.

 

3

همین بیباکی و جرأتمندی شاعر ما که یک جلوه‌اش را در زبان او دیدیم‌، در عرصة مضامین هم دیده می‌شود. شعر سعیدی به راستی از این جهت متنوع است و آموزنده‌. او می‌کوشد «شاعر مطلق‌» باشد، نه شاعر مقاومت یا شاعر مهاجرت یا شاعر عاشقانه‌سرایی یا شاعر سیاست و اجتماع و هرگونه «شاعر مضاف‌» دیگر. گاهی به شاعرانی که در یک حوزة خاص خوب کار کرده‌اند، این توهم دست می‌دهد که کار در این حوزه‌، بخشی از هویت وجودی‌شان شده‌است و در خارج از آن‌، دیگر تشخصی ندارند. این بسیار فریبنده است و البته خطرناک‌; فریبنده از آن روی که شاعر را صاحب سبک و هویت نشان می‌دهد و خطرناک از این سوی که این سبک و هویت‌، او را می‌فرساید و می‌پوساند.

سعیدی شاعری است هدفمند و مسئول‌، نسبت به همه جوانب زندگی و همه احساسات انسانی‌. هم به دغدغه‌های مقطعی و ملی بها می‌دهد و هم به عواطف عام و بشری عنایت می‌کند. بدین ترتیب‌، هر خواننده‌ای از کتاب سعیدی خواسته‌هایش را در می‌یابد و دست خالی بر نمی‌گردد، چه یک جوان احساساتی عاشق‌پیشه باشد که شعر «دلیل عاشقی‌» را مزین به گل و بلبل برای یارش بفرستد و چه یک آوارة مصیبت‌دیده با هفت سر عائله که با خود زمزمه کند:

ای وطن‌! کم‌کم نام تو شود گرگستان‌

چه کند آهوی رم‌کردة صحرا با تو؟

بگریزد به جهانی که در آن جنگی نیست‌

یا بماند به همین جنگل رسوا با تو

به تعبیر نیما، این رودخانه‌ای است که از هر جایش می‌توان آب برداشت‌.

q

گفتیم که در این کتاب‌، همه چیز هست‌، ولی نگفتیم به چه نسبتی‌؟ به یک نسبت متعادل یا نامتعادل‌؟ به نظر من‌، کفة شعرهای عاشقانه‌، بیش از حد لزوم در این کتاب سنگینی می‌کند. البته سخنی است مشهور که عشق‌، از عواطف عام بشری است و هیچ‌گاه پایان ندارد و هیچ مرزی نمی‌شناسد و دیگر دلیلهایی از این دست‌. ولی این را هم فراموش نکنیم که برای این مضمون عام‌، آن مقدار شاعر عام هم در این عالم وجود دارد که امثال سعیدی را از این دغدغه سبکدوش سازند و او را به ملت و کشور خودش معطوف دارند.

سعیدی یک شاعر خاص است با تاریخ و جغرافیایی خاص‌، که دیگر تکرارشدنی نیست‌. چه خوب است اگر شاعر خاص حرفهای خاص بگوید و شاعران عام و متحدالشکل‌، حرفهای عام با عواطف جهانی و بشری‌. سعیدی به عنوان فردی از یک ملت در یک وضعیت خاص‌، حامل تجربه‌هایی است که اگر در شعر او ثبت نشوند و باقی نمانند، در شعر دیگران نخواهند ماند. بعضی از این تجربه‌ها و چشمدیدها، ممکن است عاشقانه هم باشند، البته یک عاشقانة خاص و مرتبط با این فضای خاص (همانند شعر «جنون‌» از این کتاب‌)، نه از این دست کلی و عام که از فرط کلی‌بودن‌، بی‌خاصیت شده باشد:

به صبح‌، بارش رنگین آفتاب‌ِ منی‌

به شب‌، سیاهی چشمان نیمه‌خواب منی‌

وزیدن تو مرا روشنای دیگر داد

شمالک دل‌ِ بر شعله‌ها کباب منی‌

به جام‌ِ سرخ‌ِ لبت می‌خورم قسم‌، که تو خود

بلای سرخ الست منی‌، شراب منی‌

q

درست به همین دلیل است که شاعر ما در شعرهای عاشقانة خویش‌، از آن فضاسازیهای ماهرانه بی‌بهره مانده است و در این عوالم‌، حتی یک شعر ویژه و ساختارمند همچون «قطار» و «کبک‌» و «مسافران‌» ندارد. این بسیار طبیعی است که هرچه فضا خاص و متمایز باشد، سخن نیز تازه‌تر و ناب‌تر می‌شود و هرچه در عوالم عام و همگانی قدم نهیم‌، حرفها نیز تکراری و کلیشه‌ای می‌شوند. عجیب نیست اگر در شعر بالا، باز هم سخن از تشبیه معشوق به آفتاب است و کباب‌شدن دل عاشق بر آتش و تشبیه لب به جام می و دیگر چیزها که بارها از دیگران شنیده‌ایم و بهتر شنیده‌ایم‌. اینجاست که سعیدی به سطح شاعران غزلواره‌سرای این روزگار که کم هم نیستند نزول می‌کند.

باری‌، سخن من بر سر پسند یا ناپسند نیست‌، بلکه بر سر مهم و اهم است و این سخن را از آن روی تفصیل دادم که دوستان‌، غالباً این موضع مرا مخالفت با عاشقانه‌سرایی می‌پندارند و برمی‌آشوبند.

 

4

آموزة دیگر شعر سعیدی برای ما، حفظ تعادل و تناسب در آن است‌. شعر سعیدی‌، سرشار است از هنرمندی و هنرنمایی‌، ولی او در هیچ‌یک‌، به افراط روی نیاورده است‌. گاه از طنز بهره می‌گیرد:

می‌کشی‌، تا که خدا اجر جمیلت بدهد

و بهشتش را پاداش جزیلت بدهد

 

ز حج مستحبش آمده است حاج‌آقا

و رفته است که گردد به کربلا زایر

گاه از تناسبهای لفظی و معنایی سود می‌جوید:

دور، دور باطل مسلسل است‌

هر پرنده یک شهید اول است‌

و گاه نیز چنین کشفهای بدیعی می‌کند:

مرا در کوره سوزانده است و او را کرده نقاشی‌

تفاوتها بود در کار خلق آجر و کاشی‌... (تا آخر شعر)

ولی با این همه‌، خود را به استفادة بیش از حد از یک هنرمندی مقیّد نمی‌سازد، همان‌گونه که در محتوا نیز مقید نیست و بدان اشاره کردیم‌. سعیدی‌، از خیال بهره‌دارد، ولی نه در حد تزاحم‌; هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی دارد، ولی نه در حد تصنّع‌; سیاسی‌سرایی می‌کند، ولی نه در حد شعارپردازی‌; عاشقانه‌سرایی می‌کند، ولی نه در حد پرده‌دری و خلاصه نشان می‌دهد که برخوردش با شعر، بسیار هوشمندانه و همراه با آگاهی است‌، و به راستی ما شاعرانی تا بدین مایه هوشمند و متعادل‌، کم داریم‌. بیشتر موفقیت او نیز در گرو همین است‌. (البته در مورد عاشقانه‌سرایی‌، کمابیش خروجی از مدار طبیعی و بایستة سعیدی را حس می‌کردم که پیشتر یادآور شدم‌.)

 

5

اما نمی‌توانم از یک چیز دیگر بگذرم و آن‌، تقریظ استاد واصف باختری است بر این کتاب‌. به راستی که چه رسم بدی است این تقریظداشتن کتابها و تا چه مایه آدمها را به مجامله و تعارف وامی‌دارد. مهم این نیست که تقریظ به خواهش کدام‌یک از دو سوی معامله نوشته می‌شود و مهم نیست که تا چه مایه به حقیقت نزدیک است‌. مهم این است که این قضیه در هر حال‌، عوارضی دارد.

نخستین عارضه‌اش رواج نوعی خودستایی است‌. چه فرقی می‌کند که آدم خود زبان به مدح خویش بگشاید یا سخنی از بزرگی را در ستایش خویش انتشار دهد؟ به نظر من این دومی از اولی خطرناک‌تر است‌، چون پوشیده‌تر است و قبحش کمتر آشکار.

ضایعة دیگر این است که گاه‌، یک منتقد آگاه‌، هوشیار و دقیق که در مقام نقد، سر سوزنی به خطا نمی‌رود; در مقام تقریظ، ناچار می‌شود همة آن دقت و باریک‌بینی را به کناری نهد و با ستایشی اغراق‌آلود، اعتبار چندسالة خویش را برخی شهرت شاعر یا نویسنده‌ای نوخاسته کند.

به راستی چرا نقد، جای تقریظ را نمی‌گیرد؟ چرا این تقریظها منتقدانه نیستند؟ چرا این تقریظها خود نقد نیستند؟ چرا نقد ما غالباً جای فرومالیدن است و تقریظ ما مقام برکشیدن‌؟ چرا در نقد، یکی را بر نمی‌کشیم و در تقریظ، لنگیدنهای او را نشان نمی‌دهیم‌؟1

از سوی دیگر، چرا ما به بزرگانمان فقط برای تقریظ نیاز داریم‌؟ چرا بزرگانمان را به سعید نفیسی بدل می‌سازیم‌؟ به خاطرم می‌آید کاریکلماتوری از پرویز شاپور که‌

«سنگ قبری دیدم که رویش نوشته شده بود: با مقدمة استاد سعید نفیسی‌!»2

و زبانم لال‌، رویم به دیوار، مبادا که فردا کسی دیگر، استاد باختری عزیز ما را با چنین سخنی بیازارد، که مباد چنان روزی و چنان آدمی‌; که می‌دانیم استاد هرچه می‌نویسد از سر فروتنی است و کوچک‌نوازی‌. او از اعتبار خود می‌کاهد تا به اعتبار دیگران بیفزاید; ولی این دیگران‌، این دوستان عزیز ما، چگونه به چنین کاستن و افزودنی راضی می‌شوند؟

 

1. بسیار جفا کرده‌ام اگر از نوشتة منتقدانه و منصفانة جناب حمید مهرورز بر کتاب «عبادتگه درختان‌» از عبدالفهیم فرند یادی نکنم که به راستی نقدی است در مقام تقریظ و استثنایی است در تقریظ‌نگاری‌.

2. این کاریکلماتور را نویسندة گرانقدر، رهنورد زریاب‌، بر پیشانی داستان «مارهای زیر درختان سنجد» خویش نگاشته است و من از آنجا اقتباس کردم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ قصیده‌های زمینی

این هم مطلبی که در یادداشت پیشین‌ وعده‌اش را داده بودم. (کاظمی)

 

قصیده‌های زمینی‌

 

درنگی بر کتاب «چین‌کلاغ‌» از مرتضی امیری اسفندقه‌

 

 

 چین‌کلاغ‌

 قصیده‌واره‌های مرتضی امیری اسفندقه‌

 چاپ اول‌، 1383

 ناشر: لوح زرین‌

 2000 نسخه‌، 200 صفحه‌، رقعی‌

 

بیایید در همان نخست‌، این ادعای بی‌دلیل را ارائه کنیم که تلاش مرتضی امیری برای ارائة چهرة تازه‌ای از قصیده‌، قرین به توفیق بوده است‌. دلایلش را بعداً خواهیم گفت‌. این توفیق‌، ولو نسبی‌، از آنجا حاصل شده است که شاعر کوشیده است میان لوازم و مقتضیات قالب قصیده و نیز خواسته‌های یک مخاطب امروزین شعر، کمابیش اجتماعی پدید آورد.

پیش از این نیز شاعران امروز احیای غزل در ابعاد وسیع و احیای رباعی و مثنوی را در مقیاسی محدودتر آزموده‌اند. این آزمایشها نیز آنگاه به نتیجه‌ای دلخواه رسیده که تحولی را در همة عناصر صوری و محتوایی شعر همراه داشته است‌، البته با حفظ هماهنگی میان این عناصر.

اما بدایع مرتضی امیری در قصیده چه بوده است‌؟ او در قصایدش چه ترکیبی از این عناصر را ایجاد کرده و به چه مرکبّی دست یافته است‌؟

1. به گمان من‌، یک عنصر اصلی این ترکیب‌، همان «زبان‌آوری‌» است‌، یعنی میراث کهن قصیده‌، که شاعر ما بدان مسلّح است‌. قصیده بنابر مقتضیاتی که در اینجا مجال شرحش نیست‌، بیشتر مجال مهارتها و هنرمندیهای زبانی است و هنوز هم ضرورت این غلبه حس می‌شود. مسلماً در قالبی چنین مطوّل که شنونده برای خوانش همة شعر نیاز به عبور سریع از بیتها را دارد، مجالی هم برای درک نازک‌خیالی و ریزبینی و ایهام‌های ظریف و شبکه‌های تودرتوی ارتباطات فراهم نمی‌شود. ولی هنرمندیهای زبانی قابل‌وصول‌تر هستند و تأثیر آنی‌شان بیشتر است‌.

به هر حال‌، با مروری بر این قصیده‌واره‌ها، روشن می‌شود که امیری به این هنرنماییهای زبانی بی‌عنایت نیست‌، به ویژه ایجاد موازنه میان دو مصراع از لحاظ ساختار جمله‌، چنان که در این بیتها دیده می‌شود.

عقاب‌، باخبر از ابتدای جابلقا

عقاب‌، باخبر از انتهای جابلساست‌

پرنده‌ای که بزرگا! پر از بزرگیها

پرنده‌ای که شگفتا! پر از شگفتیهاست‌

پرنده‌ای که صدایش صدا نه‌، صور سحر

پرنده‌ای که سکوتش سکوت نه‌، غوغاست‌

«قصیده‌وارة عقاب‌»

 

2. ولی در کنار این زبان‌آوری ـ که تا حدودی رنگ و بوی کهن دارد ـ در شعر امیری چیز دیگری هم هست که بدان تازگی و طراوت می‌بخشد، یعنی برخورداری از زبان محاورة امروز. بسیار کم اتفاق می‌افتد که این دو خاصیت‌، در یک شعر جمع شوند; استواری و صمیمت‌. غالب قصیده‌سرایان نمی‌توانند آن فخامت دیروزین را در زبان امروز پیاده کنند و از همین روی‌، زبانشان با همه استواری‌، گیرا و جذّاب نیست‌.

امیری برای امروزی‌کردن زبانش دو کار مهم کرده‌است‌. یکی از این دو کار، بی‌پروایی در کاربرد واژگان است‌. در قصاید او، هم کلماتی بسیار عامیانه همچون «موسی‌کوتقی‌»، «لوش‌» و «کله‌ونگ‌» دیده می‌شود و هم کلماتی بسیار جدید و نوآمده همچون «اتوبوس‌» و «هواپیما».

اما از این مهم‌تر، بهره‌گیری شاعر است از تعبیرات و ضرب‌المثل‌های مردم امروز، که زبان را بسیار صمیمی و گیرا می‌کند. گویا زبان ایرج‌میرزا و ملک‌الشعرا بهار در یک شعر جمع شده است‌، چنان که در این بیتها می‌بینیم و امیری از این دست بسیار دارد. (من در این مثال‌، عبارتهای مورد نظر را در گیومه نهاده‌ام‌):

شبیه آیة قرآن نمی‌توان آورد

کجا شبیه به این مرد «گیر می‌آید»؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟

به این محلّه «خبرها چه دیر می‌آید»

بیا که منکر مولا، اگر چه پخته‌، ولی‌

هنوز «از دهنش بوی شیر می‌آید»

«قصیده‌وارة غدیر»

اگر مجاز به این تشبیه باشم‌، می‌توانم گفت که کار امیری در قصیده‌، شبیه کار علی معلم در مثنوی بوده است‌، البته مثنویهای آغازین او، یعنی درآمیختن زبان فاخر خراسانی با زبان محاورة امروز و نه تنها زبان‌، که با آداب و رسوم و سنتها و باورهای مردم‌.

 

3. و چیز دیگری که به گیرایی و شیرینی بیان امیری کمک کرده‌است‌، نوعی رندی و لاابالی‌گری ظریف است که گاه با طنزی ظریف نیز همراه می‌شود یا با ساده‌نمایی‌ای دهاتی‌وار. می‌گویم ساده‌نمایی‌، و نه سادگی‌. یعنی شاعر آگاهانه خودش را به سادگی می‌زند و این اوج رندی اوست‌:

بیکار یک‌نفس ننشستیم تا سحر

فصل بهار، فصل طلب‌، فصل کار بود

اینجا ـ اگر بیت را مجرّد بنگریم ـ سخن بسیار طبیعی و حتی کمی ساده‌لوحانه به نظر می‌آید، ولی در پیکرة شعر، بسیار رندانه جلوه می‌کند که باید برای درک ظرایفش خود شعر را خواند، «قصیده‌وارة دهکده‌» را.

بی‌خرج و برج آگاه از شعر عراق و شعر هند

بی درد سر استاد در سبک خراسانی شدم‌

آگاه از اسطوره و تاریخ شعرِ مدح و قدح‌

استاد در پیشینة اشعار عرفانی شدم‌

«قصیده‌وارة پدر 2»

اینجا نیز چنان است‌، یعنی شاعر به طنز سخن می‌گوید و طنز این بیتها، جز در پیکرة شعر خود را نشان نمی‌دهد.

 

4. ولی من دوست می‌دارم آنچه را دربارة زبان گفتم‌، کمابیش به عرصة محتوا نیز بکشانم‌. به طور کلّی محتوا، مضامین و لحن بیان امیری در این قصاید، بسیار نزدیک است به زندگی‌، زندگی مردم امروز. امیری در قصیده همان کاری را کرده‌است که پیش از این‌، دیگران در غزل کرده‌بودند، یعنی برخورداری از تجربیات سادة زندگی و شخصی‌کردن فضای شعر.

واقعیت این است که قصیده‌سرایان‌، تاکنون هم گویا از مردم دور بوده‌اند و با زبانی دور از دسترس‌، چیزهایی دور از دسترس را می‌گفته‌اند. عمدة مضامین‌، همان مضامین مشترک بوده است و از چشمدیدهای شخصی شاعران‌، کمتر چیزی در قصاید می‌شد یافت‌.

اگر این تعبیر درست باشد، من می‌گویم امیری قصیده را بسیار زمینی کرده است‌. این شاید در چشم بسیار مردم نوعی هبوط باشد، ولی حداقل خاطر مخاطب را جمع می‌کند که برای دریافت این شعر، نیازی به هیچ تشریفاتی نیست‌. او با این گونه شعر برخوردی مستقیم دارد، نه تماسی با واسطه و از مسیر یک سلسله علوم و فنون و معانی و تصاویر مشترک‌. البته گاه با بیتهایی از این دست قراردادی بر می‌خوریم‌:

خون‌ریزی است حاصل تعلیمشان‌، بپای‌

آیینه می‌دهند که اسکندرت کنند

ولی این نادر است و باز، بلافاصله‌، سخن از همان مضامین ملموس است و تعبیرهای عامیانه که پیشتر نیز گفتیم‌:

فهمیده‌اند چشم تو باز است و گوش تو

فهمیده‌اند و تشنه که کور و کرت کنند

تعریف می‌کنند که تنها تو آدمی‌

ترفند کهنه‌ای است‌، مبادا خرت کنند

«قصیده‌وارة خروش‌»

نکتة گفتنی دیگر این که رویکرد امیری به زندگی‌، به یک زندگی سنتی آمیخته با اعتقادات و حتی باورهای قدیمی است‌، نه یک زندگی شهری از آن گونه که مثلاً در شعر قیصر امین‌پور دیده می‌شود. از این لحاظ هم می‌توان امیری را با علی معلم مقایسه کرد.

 

5. مسلماً وقتی شعر در کل برگرفته از یک تجربة عینی ـ حال واقعی یا خیالی‌، فرقی نمی‌کند ـ باشد، صاحب «طرح‌» و «ساختمان‌» می‌شود. دیگر کلی‌گویی و سخن‌پردازی صرف نیست‌. بسیاری از شعرهای امیری‌، چنین است‌، یعنی یک ساختار یا طرح منسجم و پیوسته دارد. گاهی این طرح‌، به شکل شگفت‌آوری بدیع و جذاب می‌شود، چنان که در «قصیده‌وارة دهکده‌» می‌بینیم که گویا یک فیلمنامه‌است‌.

 

ولی این را هم گفته‌باشم که همه قصیده‌های امیری‌، در یک حد برخوردار از ویژگیهای بالا نیستند. در این میان‌، قصیده‌هایی کاملاً بدون ساختار، بدون ظرافت و رندی و نیز بدون نوآوریهای بیانی و تصویری هم دیده می‌شوند، نظیر «قصیده‌وارة غریب‌» که به گمان من شعری است کاملاً معمولی‌، با ردیفی کم‌جان و مضامینی کلیشه‌ای‌:

هنگام حشر، جز تو شفاعت‌کننده نیست‌

تنها تویی شفیعة روز جزا، تویی‌

در خانة تو گوهر بعثت نهفته است‌

راز رسالت همة انبیا تویی‌...

درد مرا که هیچ طبیبی دوا نکرد

آه ای دوای درد دو عالم‌، دوا تویی‌

و هم‌چنین است «قصیده‌وارة حب‌» و «قصیده‌وارة آسمان‌» و بعضی دیگر شعرها که هر یک در نوع خود فاقد ویژگیهای تعالی‌بخش شعر امیری هستند.

 

به هر حال‌، این کتاب با همه یکنواختی در قالب‌، خالی از بلند و پست نیست و این‌، ویژگی کار شاعران جوششی است‌. اینان مثل کوه آتشفشان هستند. هم گرانیت (یا همان سنگ خارا) دارند و هم سنگ‌پا، که اولی مادة اصلی گدازه‌هاست و دومی کف‌ِ روی آنها. البته هیچ منکر نمی‌توان شد که سنگ‌پا نیز در عالم بدون استفاده نمی‌ماند، ولی نه در ستونها و پلکانهای ساختمانهای باشکوه‌، که در گرمابه‌ها.

به گمان من‌، امیری در قصایدِ «پدر 3»، «داغ‌»، «دهکده‌»، «سفر»، «عقاب‌»، «اسفند 3» و «کویر» بسیار باشکوه ظاهر شده است و در قصیده‌هایی همچون «حرم‌»، «گزارش‌»، «حب‌»، «آسمان‌» و «نهیب‌» فاصله‌ای نسبتاً زیاد با نقاط اوج خویش دارد. در این شعرها، اسباب بزرگی قصیده‌های قدیم از میان برداشته شده‌، ولی آن هنرمندیهای تازه نیز این جای خالی را پر نکرده است‌. چنین است که این شعرها، در قالب قصیده ملال‌آورند. شاید با حذف بیتهایی از آنها بتوان غزلهایی نسبتاً خوب از میانشان بیرون آورد. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ بیصدایی صدای دریاهاست

q بیصدایی‌، صدای دریاهاست‌

m گزینة شعر

m سیدضیأالحق سخا

m با مقدمة محمدناصر رهیاب‌

m ناشر: انجمن ادبی هرات‌

m چاپ اول‌، هرات‌، تابستان 1382

m 500 نسخه‌، 176 صفحه‌، رقعی‌

 

این کتاب‌، گزیده‌ای از کارنامة سی‌سالة سید ضیأالحق سخا است‌، شاعری فروتن و بی‌ادعا و البته همواره پویا و پرتلاش‌.

آنچه به این شاعر و کتابش امتیازی خاص می‌دهد، زیستن همواره در کنار مردم است‌، چون سخا از معدود شاعران نسل خویش است که همة این سالهای خوف و خطر را در داخل کشور گذرانده و البته چشمدیدهایش از این سالها را در شعرش منعکس کرده است‌.

با مروری بر کتاب «بیصدایی‌، صدای دریاهاست‌» شاعر آن را از لحاظ سبک و سیاق‌، فردی معتدل و میانه‌رو می‌یابیم و این‌چنین شاعران‌، به خوبی می‌توانند حلقة وصلی باشند میان ذوق و پسند سنتی نسل قبل و نوجویی و نوگرایی نسل بعد. گویی شاعر می‌خواهد این دورة گذار و تحول در شعر فارسی را با ملایمت و احتیاط تمام بگذراند. شعر این نوع شاعران‌، می‌تواند برای جوان‌ترها نیز سرمشقی باشد از نوآوری با اتکا بر سنت و این‌، به ویژه در محیط ادبی امروز هرات‌، سخت ضروری می‌نماید.

باری‌، بیصدایی‌، صدای دریاهاست‌، گزینه‌ای است از هفت دفتر شعر چاپ‌نشده از این شاعر. چاپ این گزینه در حال حاضر، می‌تواند نشانه‌ای از یک گشایش بعد از فروبستگی در فضای ادبی داخل کشور، به ویژه هرات باشد و البته این تأثر را نیز بیافریند که نخستین کتاب شعر شاعری چنین خوش‌قریحه و توانمند، پس از قریب به سه دهه شاعری او منتشر می‌شود و این‌، چیزی است که ادیب گرانقدر، جناب ناصر رهیاب در مقدمه‌ای عالمانه که بر کتاب نگاشته است نیز یادآوری کرده است‌.

دیگر شاخصة مهم شعرهای این کتاب‌، سادگی و بی‌تکلفی آنهاست‌. شاعر خیال و آرایه‌های زبانی را تا بدان مایه به کار می‌بندد که برای انتقال مفاهیم ذهنی‌اش ضرور می‌نماید و از آن بیش‌، خود را در دام هنرنمایی نمی‌افکند. این خاصیت‌، به‌ویژه در شعرهای نو او چشمگیرتر است‌. تشبیه‌های فشرده و دورازذهن‌، ترکیبهای وصفی بیش از حد، ابهامهای بیجا و نیز گره‌های زبانی بی‌مورد در شعر سخا دیده نمی‌شود و همین‌، شعر را در همان نگاه اول برای خواننده دلپذیر می‌کند.

شاعر در این مجموعه‌، قالبهای مختلفی را آزموده‌است‌، همچون غزل‌، مثنوی و قالبهای نوین نیمایی و سپید. اگر با معیار عینی‌بودن‌، حسی بودن و برخورداری شعر از تجربه‌های واقعی شاعر، به سراغ سروده‌های این کتاب برویم‌، شعرهای نو را موفق‌تر خواهیم یافت‌. در اینجا شاعر بهتر توانسته‌است بیانگر فضاهای خاص‌، حسی و تجربی باشد و از تصویرگری با یک سلسله نمادها و عناصر همگانی فاصله بگیرد. البته اگر انسجام زبان و روانی بیان را در نظر داشته‌باشیم‌، غزلها و مثنویها را ترجیح می‌دهیم و در هر حال‌، در این کتاب‌، رعایت حال همه مخاطبان شده است‌.

با این همه‌، نمی‌توان در پایان این یادداشت کوتاه‌، بعضی سهل‌انگاریهای شاعر در حفظ قواعد و قوانین صوری شعر را نیز نادیده گرفت‌. شاعر هم در قالبهای نوین و هم در قالبهای کهن‌، نوعی لاقیدی نسبت به وزن شعر نشان می‌دهد و سکته‌های در کار می‌آورد که ممکن است برای شاعران متوسط قابل اغماض باشد، ولی برای شاعری در حد و مرتبة سخا، البته چندان پذیرفتنی نیست‌.

کتاب در هرات چاپ شده است و این‌، می‌تواند نویدبخش فردایی روشن در صنعت چاپ و نشر در داخل کشور، به‌ویژه هرات باشد، ولی اگر جدا از چاپ‌، فنون کتاب‌آرایی (حروفچینی‌، صفحه‌آرایی‌، طراحی جلد و...) را هم در نظر بگیریم‌، باید بگوییم که با وضعیت مطلوب بسیار فاصله داریم‌. این از مشکلات صنعت چاپ و نشر در کشور ماست که فاصله‌ای را که کتاب باید از نگارش تا رفتن زیر دستگاه چاپ را بپیماید، چندان جدی نمی‌گیریم و چنین است که کتابهای چاپ‌شده در کشور ما، از لحاظ صورت‌، هیچ‌گاه آن آراستگی را ندارند که از لحاظ سیرت (احتمالاً) دارند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب و شاعران فارسی

+ «گنجشک و جبرئیل‌»، حادثه‌ای در شعر عاشورایی‌

بعضی شاعران‌، پیرو جریانهای ادبی اند و بعضی‌، خود جریان‌ساز هستند. هر چند این قضیه‌، تنها معیار ارزشمندی یک شاعر نیست‌، یک معیار مهم می‌تواند بود، چون به تجربه دیده شده که شاعران جریان‌ساز، غالباً ماندگارتر، مؤثرتر و مبتکرتر بوده‌اند، چون در مسیری گام نهاده‌اند که دیگری ننهاده بوده و هر آنچه در این مسیر کسب کرده‌اند، تازه بوده است‌. رهروان بعدی‌، لاجرم بهرة کمتری از تازگی و ابتکار دارند و این بسیار طبیعی است‌.

باری‌، ما در شعر مذهبی خویش‌، چند شاعر جریان‌ساز داریم‌. اگر از شاعران و شعرهای ماندگار قرنهای پیش همچون محتشم و ترکیب‌بند او و عمان سامانی و گنجینة‌الاسرار او درگذریم و فقط به محدودة شعر امروز چشم بدوزیم‌، در همان نظر اول‌، چند اثر درخشان به چشم می‌آید همچون شعر «خط خون‌» از علی موسوی گرمارودی و مثنوی «تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما» از علی معلم و بالاخره کتاب «گنجشک و جبرئیل‌» از حسن حسینی‌.

«گنجشک و جبرئیل‌» از چند جهت‌، یک اثر متمایز و متبارز است‌. نخستین وجه تمایز آن‌، وحدت موضوع است‌، یعنی این کتاب‌، از معدود مجموعه‌شعرهایی است که به طور کامل به شعرهای مذهبی و غالباً عاشورایی یک شاعر اختصاص دارد. در کنار وحدت موضوع‌، وحدت قالب شعرها هم قابل توجه است‌، چون همه در قالبهای نوین سروده‌شده‌اند. اما از این دو مهم‌تر، وحدت ساختار شعرهاست‌، به گونه‌ای که گویی همه کامل‌کنندة یک ساختمان واحد هستند. ما پیش از این‌، شعرهای ساختمانی بسیار دیده بودیم که اجزایشان کامل‌کنندة همدیگر بودند، ولی این که شعرهای یک کتاب‌، علاوه بر ساختار درونی خویش‌، ارتباطی با یکدیگر داشته‌باشند، به ندرت اتفاق افتاده است‌، و یکی از این موارد نادر، همین کتاب «گنجشک و جبرئیل‌» است‌. زمان سرایش شعرها، قالب‌، محتوا و از این مهمتر، هماهنگی شعرها از لحاظ لحن و شیوة تصویرگری‌، همه مؤید این هستند که ما با اثری یکپارچه مواجه هستیم‌. اثر مهم این یکپارچگی‌، حفظ حالت عاطفی خواننده در طول خواندن کتاب است و بدین ترتیب‌، شاعر بهتر می‌تواند او را در این فضا نگه دارد.

اما شاعر، در کنار حفظ وحدت کلی شعرها، به خوبی توانسته تنوع مضامین را نیز حفظ کند و بدین ترتیب‌، کتاب را از یکنواختی بدر آورد. این تنوع در عین وحدت‌، جذابتی به کتاب داده‌است که ترغیب‌کنندة خواننده به ادامة کتاب است‌.

در دید شاعر «گنجشک و جبرئیل‌»، واقعة کربلا واقعه‌ای جانگداز نیست که از نهم محرم آغاز شده و در ظهر روز دهم پایان یافته باشد، بلکه او می‌کوشد دید خودش را این محدوده فراتر برد و همة تاریخ و جغرافیای صدر اسلام را ـ که به‌راستی در این واقعه مؤثر بوده است ـ به کمک بگیرد. چنین است که در این کتاب‌، گاه به وقایع دوران حضرت پیامبر و امیرالمؤمنین بر می‌خوریم و گاه نیز از امام‌زادگانی که ادامه‌دهندة راه کربلائیان بوده‌اند، همچون محمد بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابی‌طالب مشهور به «دیباج اصفر». این پاره از شعر «برق پولادهای دوپهلو» را ببینید:

یک شب ابوسفیان خم شد

شما پا بر کوهان جاهلیت نهادید

و رتیلی برگزیده از میان قبیله‌های زهرآگین‌

از دیوار وحی‌

بالا خزید

آن سوی دیوار

ذوالفقار

چشم مریض شما را

کور کرد.

 

علاوه بر این وسعت زمانی و مکانی‌، شاعر خود واقعة کربلا را نیز از چشم‌اندازهای گوناگون نگریسته و بر قهرمانان مختلف آن خیره شده است‌. تقریباً همة صحنه‌های شاخص و افراد برجستة این واقعه‌، در این کتاب حضور دارند و بدین ترتیب‌، خوانندة این کتاب‌، خود را با صحنه‌های گوناگون‌، افراد گوناگون و جلوه‌های مختلف فداکاری و ایثار در این کتاب روبه‌رو می‌بیند.

با همین ملاحظات بود که ما در آغاز این نوشته‌، گنجشک و جبرئیل را در عین استقلال تک‌تک سروده‌های آن‌، یک اثر ساختارمند و به‌هم پیوسته دانستیم‌.

ویژگی مهم دیگر این کتاب‌، بیان هنری‌، غیرمستقیم و بسیار تصویری آن است‌. از قدیم‌، همواره تناقضی میان مذهبی‌سرایی و هنری‌سرایی مشاهده می‌شده‌است و کمتر شاعرانی توانسته‌اند این هر دو نقیض را در شعری واحد جمع کنند. شعرهای مذهبی ما، غالباً صریح‌، شعاری و با بیانی مستقیم هستند و این صراحت‌، نه تنها در قالبهای سنتی‌، که در شعرهای نوی همچون «خط خون‌» هم کمابیش دیده می‌شود. اما زنده‌یاد حسن حسینی‌، در این کتاب‌، با مهارت تمام‌، توانسته از صراحت و شعارپردازی رایج در شعرهای مذهبی بپرهیزد و در عین حال‌، شعرها را آن‌قدرها، از دسترس فهم خوانندگان عادی کتاب‌، بدور نبرد. یکی از رموز موفقیت شاعر در این کار، استفادة هنرمندانه از ایهام و جوانب گوناگون معنای کلمات است‌. ببینید که او در این پاره‌، چگونه بدون نام‌بردن از کودک شیرخوار امام حسین‌(ع‌)، ایهام موجود در «راه شیری‌» را به خدمت گرفته و با زیبایی تمام‌، از شهادت ایشان سخن گفته‌است‌:

و با سه شعله‌

گلوگاه راه شیری شکافت‌

و آرام آرام‌

از کارگاه پلکی روشن‌تراش‌

سرنوشت مجهول آسمان‌

آفتابی شد...

این ایهامها و تناسبهای درونی یکی از هنرنماییهای اصلی شاعر ماست که در جای‌جای کتاب مشاهده می‌شود و ضمن هدایت خواننده به موضوع اصلی شعرها، در تکمیل موسیقی آثار نیز مؤثر می‌افتد، که می‌دانیم ما در قالبهای نوین‌، نیازمند این موسیقی‌های داخلی و معنوی هستیم‌. اوج هنرنمایی شاعر در این ایهامها، در شعر راز رشید دیده می‌شود که از بهترین شعرهای این کتاب‌; و حتی بیجا نیست اگر بگوییم از بهترین شعرهای عاشورایی در این دو سه دهة اخیر است‌.

شعر، برای حضرت ابوالفضل عباس سروده شده است و شاعر، بدون کوچک‌ترین اشاره‌ای به نام ایشان‌، به روشنی تمام ممدوح خویش را مشخص کرده است‌. این شعر، سرشار است از ایهامها و تناسبهای لفظی و معنوی‌، بدون این که نشانی از تصنع و تکلف در آن پیدا باشد و این‌، کاری است بسیار سخت‌. ایهام در کلمة «گونه‌» و تناسب آن با زبان‌; تناسب «ماه‌» با لقب حضرت (قمر بنی‌هاشم‌); ارتباط دوجانبة کلمة «محکم‌» با «پیمان‌» و «آیه‌»; ایهام در عبارت «بر لبت آورد» (بر لب فرات آمدن حضرت و بر لب آوردن راز); ایهام در عبارت «بریده بریده‌» (بریده بریده سخن گفتن و بریده شدن اعضای بدن‌); تناسب لفظی میان «جهاد»، «پولاد»، «باد» و «نهاد»; اینها همه هنرنماییهایی است که در اولین دقت به چشم می‌آید و جمع‌شدنشان در یک شعر، خواننده را در اعجابی خاص فرو می‌برد. خوب است که این شعر زیبا را پایانة نوشتة خویش سازیم‌، با این یادکرد که «گنجشک و جبرئیل‌» با توجه به آنچه گفتیم ـ و این پاره‌ای از چیزهایی بود که دربارة این کتاب می‌شد گفت ـ یکی از بهترین مجموعه‌شعرهای سالهای اخیر است‌، به‌ویژه در موضوعات مذهبی‌. خداوند شاعرش را با کربلاییان تاریخ محشور کند.

 

راز رشید

به گونة ماه‌

نامت زبانزد آسمان‌ها بود

و پیمان برادری‌ات‌

با جبل نور

چون آیه‌های جهاد

محکم‌

تو آن راز رشیدی‌

که روزی فرات‌

بر لبت آورد

و ساعتی بعد

در باران متواتر پولاد

بریده‌بریده‌

افشا شدی‌

و باد

تو را با مشام خیمه‌گاه‌

در میان نهاد

و انتظار در بهت کودکانة حرم‌

طولانی شد

تو آن راز رشیدی‌

که روزی فرات‌

بر لبت آورد

و کنار درک تو

کوه از کمر شکست‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ ماه به لیلام می‌رود

گاهی آدم از انتشار کتاب دوستی دیگر آن‌قدر خوشحال می‌شود که از کتاب خود نمی‌شود، به ویژه وقتی این انتشار خیلی غیرمنتظره باشد.

کتاب چشم‌انداز شعر امروز افغانستان برای من چنین احساسی آفرید. شاید به واسطة علاقه‌ای بود که به این گونه‌کارها دارم و همین علاقه‌، بخشی از زندگی‌ام را پر کرده‌است و به من انگیزه می‌دهد و حرکت می‌دهد.

بگذارید کمی روشن‌تر بگویم‌. دیرگاهی است که حس می‌کنم ما کمتر از حد لزوم برای نگاشتن نقد و نظر دربارة ادبیات دست به قلم می‌بریم‌. شاعر بسیار داریم و منتقد اندک‌.

البته بعضی از صاحب‌نظران‌، وفور منتقد در یک دورة ادبی را گواهی بر رکود ادبیات و ناتوانی جامعه در خلق اثر می‌دانند و این سخنی است عمیق و دقیق‌. ولی ما هنوز تا این «وفور» فاصله داریم‌. یک نشانه‌اش هم این که در این دو دهه در همین ایران‌، چه بسیار مجموعه‌شعرها چاپ شده است‌، ولی تا کنون یک کتاب ویژة نقد و بررسی این مجموعه‌ها نداشتیم‌.

پس حق دارد یک آدم اگر از انتشار «چشم‌انداز شعر امروز افغانستان‌» به وجد آید و بکوشد این وجد را به دیگران هم منتقل کند.

باری‌، این کتاب‌، مجموعة نقدها و مقاله‌های شاعر توانمند امروز افغانستان‌، جناب قنبرعلی تابش است‌. انتشارات بین‌المللی الهدی‌، چاپ اول‌، تهران‌، 1382، 2000 نسخه‌، رقعی‌، 225 صفحه‌، 1600 تومان‌. این هم مشخصات کتاب‌.

من ان‌شأالله در فرصتی مناسب‌تر به تفصیل به این کتاب خواهم پرداخت‌. حال فقط خواستم شادمانی‌ام را از انتشار آن‌، با شما تقسیم کنم و نیز اندوهم را. اندوه چه‌؟ اندوه این که تا کی باید «بد منتشر شدن‌» یک کتاب «خوب‌» را تحمل کرد؟

طرح جلد کلیشه‌ای‌، حروفچینی بد، صفحه‌آرایی بدتر، ناپیراستگی متن و... خلاصه دیگر چه بگویم‌؟ فقط کسی فلاکت کتاب را از این حیث حس می‌کند که آن را ببیند و با کتابهای دیگر ناشران حرفه‌ای مقایسه کند.

متأسفانه جناب تابش نیز با بعضی سهل‌انگاریها به این فلاکت افزوده است‌. مثلاً ایشان در نقدها و مقاله‌ها، با امانت‌داری تمام کوشیده‌است منابع شعرها را ذکر کند، ولی از یک ضرورت مهم دیگر غفلت کرده‌است‌، یعنی ذکر نام و نشان نشریه‌ای که این نقد یا مقاله‌، پیش از این‌، در آن چاپ شده است‌. بیشتر این نوشته‌ها پیش از این‌، در نشریات چاپ شده‌اند. البته چاپ مجدد نوشته‌های چاپ‌شده در مطبوعات در یک مجموعه مقاله‌، هیچ عیبی ندارد، بلکه حسن هم دارد. ولی درج نکردن نام و نشان اولین انتشار یک مقاله‌، هیچ حسنی ندارد; بلکه عیب‌ها دارد. هم‌چنین است اهمیت «زمان اولین انتشار» مقاله که بسیار مهم است و باز جناب تابش غفلت کرده‌است و دیگر چیزهای خرد و ریز، ولی مهم‌.

باری‌، بیش از این کام شما را تلخ نمی‌کنم‌. گویا قرار بود خبر خوشایندی به شما بدهم‌.

به هر حال به تابش عزیز، تبریک و تسلیت می‌گویم‌. ای کاش متن تایپ‌شدة کتاب در دسترسم بود تا یک مقاله‌اش را... آه‌! به یادم آمد. من متن نقد «در پیچ کوچه ماه به لیلام می‌رود» را دارم‌، چون پیش از این در جایی چاپ شده بود و برای انجام امور فنی گذارش نزد من افتاده بود. پس آن را نیز ضمیمه می‌کنم‌. نشانی‌اش نیز این است‌: «در دری‌، شماره 13، خزان 1380، صفحة 101»

(پوزش مرا بپذیرید که به خاطر مشکلات فنی‌، نمی‌توانم بعضی اصول تاپپ و صفحه‌آرایی را در این محیط رعایت کنم و این‌، البته مایة رنج است‌.)

 

 

در پیچ کوچه ماه به لیلام می‌رود

 

نقدی بر کتاب «فراز برج خاکستر» از شبگیر پولادیان

 

قنبرعلی تابش‌

 

فراز برج خاکستر

شبگیر پولادیان‌

چاپ یکم ـ 1374

 طبع و نشر ایام بره‌کی‌

 طرح جلد: آصف ستیل بره‌کی‌

 آلمان‌، اکتوبر 11995

«فراز برج خاکستر» مجموعه شعری است از شاعر ارجمند کشور، آقای جلیل شبگیر پولادیان‌. مجموعه دارای دو پیش‌درآمد است‌، نخستین از آقای پویا فاریابی و دوّمی از خود شاعر.

«فراز برج‌خاکستر» مجموعه‌ای است بسیار متنوع و گوناگون‌. از هر قالب شعر فارسی که دلت بخواهد، در آن می‌بینی‌; از غزل گرفته تا شعر سپید و از شعر نیمایی گرفته تا قصیده و چهارپاره‌. این تنوع قالب برای یک شاعر تازه‌کار، امری پسندیده و خوشایند است‌، امّا برای یک شاعر تجربه‌دیده و عمر خورده‌، شاید چندان پذیرفته‌نباشدوحکایت‌از آن کند که شاعر هنوز سرگرم تمرین و سیاه‌مشق نویسی است‌.

به هرحال‌، من اکنون بسیار بر سر این موضوع نمی‌پیچم و تفصیل آن را واگذار می‌کنم برای فرصتی دیگر. اینک ما مجبوریم که این مجموعه را ورق بزنیم و آنچه را که در آن هست‌، به صورتی نه‌چندان شگرف برای خوانندگان عزیز خود بازگو کنیم‌:

در یک تورق کلی پی می‌بریم که این مجموعه همچنان که از نظر قالب متنوع و «رقم رقم‌» است‌، از نظر محتوایی و مضمونی نیز از گستردگی و گوناگونی بسیاری برخوردار است‌. مضمون‌هایی چون بهار، خزان‌، وطن‌، مقاومت‌، آزادی‌، عشق‌، سوگ‌، انسان‌، فاجعه‌، شهادت‌، پوچی و... در آن به چشم می‌خورد. به تعبیری دیگر، در این مجموعه هم با حماسه روبه‌روییم و هم با مرثیه و هم با تغزّل و هم با... و البته این تنوع محتوایی هم به نوبة خود نشانگر آن است که شاعر از نظر فکری و عاطفی هم در طیفی مشخص قرار نمی‌گیرد. نه می‌توانیم او را یک شاعر غزل‌سرا بنامیم‌، چنانکه به طور مثال حسین منزوی را می‌توان چنین نامید و نه می‌توان او را به عنوان یک شاعر ناامید و مرثیه‌خوان شناخت‌، چنان‌که مثلاً اخوان ثالث را می‌شناسیم و الی آخر... البته این تنوّع محتوایی از دو دریچه قابل تماشاست‌:

از یک دریچه اگر نگاه کنیم‌، تنوع مضامین نشانگر آن است که شاعر ما طبعی سیّال‌، جوشان و روان دارد و می‌تواند برای هر مضمونی‌، یک شعر و یا یک قصیده بسازد، چنانچه در گذشته‌های دورِ شعر فارسی چنین پنداری وجود داشت‌. این که کسی می‌توانست در هر موضوعی قصیده‌ای بپردازد، نشانگر آن بود که شاعرش از دیگر همگنان زبردست‌تر است و به محض این که مضمونی در خاطرش خطور کند، شعر او آماده است‌.

امّا از یک دریچة دیگر اگر نگاه کنیم‌، گوناگونی محتوایی نشانة سرگردانی فکری و عاطفی شاعر است و این در صورتی است که ما ثبات فکری را نشانة پختگی شاعر بدانیم‌، چنانچه امروز شاعران و ادیبان را بیشتر با افکارشان می‌شناسند. مثلاً کافکا به عنوان نویسندة یأس مشهور است‌.

البته آنچه گفتیم به این معنا نمی‌تواند باشد که هیچ شاعری نباید دچار تحول اندیشگی شود. هر شاعری حق دارد چندین و چند بار از نظر فکری متحوّل و دگرگون شود. هیچ کس حق ندارد جلو تحوّل اندیشة شاعر سد ببندد. امّا به شرط آن که آثار شاعر در هر مرحله نمایانگر اندیشه‌های همان مرحلة خاص‌ّ باشد، نه آن‌که در مرحله‌ای که شاعر از نظر فکری دچار یأس و ناامیدی است‌، شعری با مضمون امیدواری بنویسد، شعری که از سراپای آن شادی و شوق ببارد. شاعری که چنین باشد، با صدای بلند فریاد می‌زند که اهل تفنّن است‌، نه اهل تفکر. شعر برایش وسیلة بیان دردهایش نیست‌، بلکه یک وسیلة سرگرمی و نام و نشان‌ساز است‌.

اکنون ما وظیفه‌مندیم که چنین مجموعه شعری را که معجونی است بسی متنوع و رنگارنگ‌، نقد و ارزیابی کنیم‌. نقد مجموعه شعری با چنین ابعاد مختلف‌، هم آسان است و هم مشکل‌. آسان است به خاطر آن‌که دست منتقد کاملاً باز است‌. از هر دری که برای او آسان‌تر است‌، می‌تواند وارد شود و از هر دری که بخواهد، می‌تواند خارج شود.

ولی مشکل است‌، از این سبب که در ساختمانی که دریچه‌هایی به چهارسو گشوده دارد، اگر یکی دو دریچه را بگشایی و از آن‌ها به بیرون تماشا کنی‌، احتمال دارد چشم‌اندازهای دیگر و چه‌بسا زیباتری از چشمت پنهان بماند و اگر هم بخواهی یک یک بار از تمام دریچه‌ها سرک بکشی‌، بازهم دو حالت دارد: یا این‌که دریچه را یک بار بگشایی و فقط نگاهی بیفکنی و ببندی که در این فرض‌، باز هم بسیاری از جزئیات از چشمت پنهان می‌ماند و نمی‌توانی از این تماشای خود، چندان لذتی ببری‌; یا این‌که در مقابل هر دریچه ساعت‌ها توقف کنی و به تماشا بپردازی که ممکن است شما برای این کار وقت کافی در اختیار نداشته باشی‌.

اینک من بر سر این چهارراه قرار دارم‌. مجبورم که فقط یکی را انتخاب کنم‌، و من راه دوّم را انتخاب می‌کنم‌، یعنی از میان این همه دریچه‌، فقط چند دریچه را برای تماشا می‌گشایم و از دیگران صرف‌نظر می‌کنم‌; البته با یادآوری این نکته که این چند دریچه از نظر من فراخ‌ترین دریچه‌های «فراز برج خاکستر» است‌.

 

1 ـ مقاومت‌:

مضمون مقاومت در این مجموعه از فرکانس بالایی برخوردار است و نشانگر آن است که دغدغة اصلی شاعر، بی‌عدالتی‌ها و ستم‌هایی بوده است که طی سال‌های متمادی بر مردم کشورش روا داشته اند. این ستم‌ها و نامردمی‌ها با تجاوز آشکار ارتش سرخ به اوج خود می‌رسد و شاعر، راه حل همة این تجاوزها و بیدادگری‌ها را قیام و مقاومت توده‌های در بند و ستمکش می‌داند.

نکتة دیگر این‌که اگر به تاریخ سرایش اشعار آقای پولادیان دقت کنیم‌، درمی‌یابیم که این شعرها بر بسیاری از اشعار شاعران دیگر و از جمله شاعرانی که در ایران به شعر مقاومت پرداخته‌اند، حق تقدّم دارند.

چیز دیگری که به آقای شبیگر پولادیان امتیاز می‌بخشد، این است که ایشان ـ برخلاف شاعران مقاومت مقیم ایران که از معرکه دور بودند و در یک فضای امن و امان‌، شعر مقاومت می‌سرودند ـ در فضای سیاه و سنگین کابل شعرهای خود را سروده‌اند که البته این کار، شهامت ویژه‌ای را می‌طلبد که به سراینده‌اش باید آفرین گفت‌.

نکتة دیگری که نباید پنهان گذاشت‌، این است که کیفیّت هنری اشعار مقاومت آقای پولادیان که در سال 56 سروده شده است‌، کمتر از اشعار مقاومتی که ده سال بعد در ایران توسط شاعران افغانستان وشاعران انقلاب ایران سروده شده است‌، نمی‌باشد.

آخرین نکته دربارة شعرهای مقاومت مجموعة «فراز برج خاکستر» این است که بعضی‌ها دربارة تاریخ دقیق سرایش این اشعار تشکیک می‌کنند که البته این قلم چنین تشکیکی را روا نمی‌دارد. امّا نقداً دلایلی کافی هم برای اثبات آن ندارد و باورمند است که این تشکیک با کمک شاعران معاصرِ آقای شبیگر پولادیان از قبیل آقای واصف باختری و دیگران و همچنین مطالعة مطبوعات چاپ کابل به آسانی قابل رفع است‌.

 

2 ـ مضامین حماسی در قصیده‌:

یکی از قالب‌هایی که آقای پولادیان توانسته تا اندازة زیادی از عهده‌اش برآید، قالب قصیده آنچه گفتیم به این معنا نمی‌تواند باشد که هیچ شاعری نباید دچار تحول اندیشگی شود. هر شاعری حق دارد چندین و چند بار از نظر فکری متحوّل و دگرگون شود. هیچ کس حق ندارد جلو تحوّل اندیشة شاعر سد ببندد. امّا به شرط آن که آثار شاعر در هر مرحله نمایانگر اندیشه‌های همان مرحلة خاص‌ّ باشد.

قصیده‌های «فراز برج خاکستر» بی‌تردید از قصاید موفق زمان خود هستند که شاعر به خوبی توانسته است این قالب را (که در قدیم با مدح و مداحی عجین شده بود) وارد قلمرو حماسه کند و به خوبی هم از پس آن برآید. البته گمان نشود که آقای پولادیان نخستین شاعری است که قصیده و حماسه را آشتی داده است‌، چراکه پیشتر از همه‌، مرحوم ملک‌الشعرای بهار، قصیده را وارد جریان‌های اجتماعی کرد و ثابت نمود که قصیده هم می‌تواند مضامین گستردة اجتماعی را برتابد.

یکی از شاعرانی که در ایران در قالب قصیده محتوای حماسه را گنجانده است‌، آقای مهرداد اوستا است که به خاطر قصیده‌های حماسی خود در بین بسیاری از شاعران عصر انقلاب اسلامی ایران مطرح و محبوب است‌.

می‌توان ادعا کرد که قصیده‌های آقای شبگیر پولادیان با آسانی با قصیده‌های اوستا قابل مقایسه است و شاید از نظر درجة حماسه چندین درجه از قصیده‌های مهرداد اوستا برتر و بالاتر باشد. پس به‌جا است که «فراز برج خاکستر» را از این منظر هم بستاییم‌، امّا این را هم نباید ناگفته گذاشت که قصاید «فراز برج خاکستر» از ایجازی که لازمة سخنوری در قصیده است‌، بی‌بهره بوده و گاه گاه به اطناب‌های مملّی انجامیده است‌.

 

3 ـ گسترة شعر نو:

از قالب‌های قدیم اگر بگذریم ـ که آقای پولادیان تا حدودی از عهدة آن برآمده است ـ می‌رسیم به قالب‌های نوینی که در مجموعة «فراز برج خاکستر» وجود دارد و درصد بالایی از مجموعه را به خود اختصاص داده است‌. سوگمندانه به این بخش که می‌رسیم‌، شاعرِ «فراز برج خاکستر» چندان درخششی از خود نشان نمی‌دهد و همچنان بر «فراز برج خاکستر» باقی مانده‌، چرا که در قالب‌های جدید انتظارات ما بیشتر می‌شود و ما از پیشگامان شعر جدید آموخته‌ایم که تنها شکستن و کنار گذاشتن وزن در شعر نو کافی نیست و هزار نکتة باریکتر ز مو این‌جاست‌.

وقتی شاعر از جادوی وزن و قافیه دست می‌شوید، باید متاع خود را با جادوی جدیدی عرضه کند تا بتواند دل و دماغ عده‌ای را افسون کند و از این طریق‌، به آنان لذّت بچشاند که این جادوی جدید در شعر نو، «فرم‌» نام دارد. به طور مثال اگر ما از شعر شاملو و یدالله رویایی «فرم‌» را برداریم‌، دیگر چیزی برای آنان باقی نمی‌ماند که خواننده را جلب و جذب کند و به همین جهت است که کسانی که با فرم آشنایی ندارند، هرگز نمی‌توانند از شعر این دو لذّت ببرند.

با کمال تأسف در شعرهای نو «فراز برج خاکستر» هیچ جادوی جدیدی عرضه نشده است که خواننده را مجذوب خود کند. نه‌تنها از فرم‌، فضا و طرح واحد در آن‌ها خبری نیست‌، بلکه در هر شعر چند تصویر ناب و کشف جدید شاعرانه هم وجود ندارد که خواننده را در پایان شعر قناعت بدهد که وقتش را هدر نداده است‌.

 

4 ـ اشتباهات وزنی‌:

یکی از نکته‌هایی که مرا در جریان مطالعة «فراز برج خاکستر» بسیار آزار داد، اشتباهات فراوان وزنی بود که هم در شعر کلاسیک این مجموعه وجود داشت و هم در شعرهای نیمایی و البته بیشتر در شعرهای نیمایی‌. به طور نمونه نگاه کنید به این صفحات‌: ص 7، س 8 ـ ص ص 29، س 8 ـ ص 57، س 12 ـ ص 58 ـ س 10 ـ ص 58، س 15 ـ ص 7، س آخر ـ ص 59، س 1 ـ ص 59، س 4 ـ ص 59، س 6 ـ ص 64، ص 4 ـ ص 145، س 5.

البته این آمار فقط نمونه‌های بسیار اندکی از اشتباهات وزنی مجموعه «فراز برج خاکستر» را نشان می‌دهد و تعداد واقعی بسیار بالاتر از این است‌. بنده لزومی ندیدم که تمام این کتاب را یک بار دیگر از سر تا آخر بخوانم و تمام اشتباهات وزنی آن را یادداشت کنم‌. فقط برای این که مجموعة «فراز برج خاکستر» کمتر در دسترس خوانندگان این نبشته قرار دارد و برای آن‌که ادعای من هم برای خواننده چندان غیر مستند و بعید جلوه نکند، یک شعر کامل از مجموعة «فراز برج خاکستر» را می‌آورم که حداقل نیم آن‌، وزنش مغشوش است‌. عنوان این شعر «برخاک سرخ گونه کشتارگاه‌» است و وزن اصلی آن‌، «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن‌» . بقیه اوزان را خودتان به‌دست آورید!

 

بر خاک‌ِ سرخگونه‌ِ کشتارگاه‌

به خاستگاه‌ِ دلهره خیز نبردهای بزرگ‌

به منتهای چکاچاک‌ِ گرزهای گران‌

به گرم گرم تابش براق‌ِ تیغ‌های بنفش‌

به شعله‌های خشم‌ِ زمین کوب‌ِ پیلتنان‌

ز گردِ سم‌ِ ستوران صخره‌شکن‌

در اهتزازِ غرورآفرین درفش‌های بلند

تو چون پرندة رنگین‌،

ز گردِ راه رسیدی‌،

شکوه‌ِ چاووش‌ِ من‌!

و در غبارِ عرصة خونین‌،

پیام‌ِ مهر سرودی‌،

«سیاووش‌ِ» من‌!

از آن کرانه نعرة «افراسیاب‌» می‌پیچید

از این کرانه هیاهوی بارة «توس‌»

شراره‌های آتش‌ِ «کین‌» اوج می‌گرفت‌،

چو آن درفش‌ِ سیه‌، بر چکادِ «کیکاوس‌»

زمین به نعرة جنگاوران‌;

سپهر را به غلغة طبل‌ِ جنگ می‌طلبید

و روی گسترة پهندشت‌ِ نبرد،

قبای خونی خورشید می‌درید

ولی صدای تو ـ

چون «تیر آرش‌ِ» گرد;

ز اوج‌ِ کوة «البرز» درگذشت‌

به سان دست‌ِ سبز «اهورا»،

طلسم‌ِ کینة «توران‌» ـ

به سنگ‌ِ «مهر» شکست‌

اگرچه جویه همی بست موج‌ِ خونابه‌

اگرچه کینه پراگند، دست‌ِ اهریمن‌

اگرچه وسوسه انگیخت سودِ «سودابه‌»

ولی تو، آن حقیقت‌ِ جاوید را،

ز کوه‌ِ آتش‌ِ ناباوران گذر دادی‌!

و این مقدمة حماسة غرورِ تو بود

در این «سرای سپنج‌»

به جلوه‌گاه‌ِ عروج تمامت‌ِ انسان‌;

همیشه سایة اهریمنان‌،

به پشت‌ِ پرده‌ای از خون گرم و رنگین است‌

چرا که در توالی پیکارِ پاک و پلید،

همیشه دست‌ِ خدایان‌ِ مرگ ـ

خونی است‌

اگرچه خون تو شد بذرِ کشت فرداها

درفش‌ِ مهر تو بر خاک‌ِ تیره گشت رها

ولی چه باک‌!

هزار نیزة پولاد،

ز دوش‌ِ مردِ هزاران هزار رستم گرد،

ز خاک‌ِ سرخگونة کشتارگاه روییدند

که تا چو کاوة پولادگر،

درفش‌ِ سرخ «شهادت‌» ـ

دوباره بردارند!

کابل ـ قوس 1357

 

5 ـ تأثیرپذیری‌ها:

 تأثیرپذیری‌های آقای پولادیان در مجموعة «فراز برج خاکستر» فراوان است و چنین برمی‌آید که شاعر از هرچمن‌، گلی چیده است‌. خوانندة اهل‌، با مطالعة «فراز برج خاکستر» می‌تواند به آسانی ردّ پای شاعران نوپرداز ایران را در آن بیابد، شاعرانی چون شفیعی کدکنی‌، مهدی اخوان ثالث‌، منوچهر آتشی‌، احمد شاملو و...

برای آن‌که کمی جزئی‌تر تأمل کرده باشیم‌، نمونه‌هایی از تأثیرپذیری‌های آقای پولادیان را برمی‌شماریم‌:

1 ـ غزل «از کدامین افق فاجعه‌» که با این مطلع شروع می‌شود:

باغ در باغ‌، همه سایة پاییز شده است‌

نوبهاران امیدم چه غم‌انگیز شده است‌

تحت تأثیر غزل مشهور آقای شفیعی کدکنی است با نام «سوگنامه‌» که با این مطلع شروع می‌شود:

موج‌، موج خزر از سوگ سیه‌پوشانند

بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشانند

البته شاعر در جاهای دیگر این مجموعه هم عرض ارادتی به پیشگاه دکتر شفیعی کرده است که نشان می‌دهد او حدّاقل مجموعه شعر «در کوچه‌باغ‌های نشابور» را در اختیار داشته است‌، از جمله در غزلی با عنوان «به نام گل سرخ‌»، دارد که‌: «بخوان به نام گل سرخ‌، عاشقانه‌ترین‌» که مصرعی است از شعر مشهور دیگر آقای کدکنی با نام «دیباچه‌».

2 ـ بسیاری از اشعار نیمایی «فراز برج خاکستر»، در شکل داستان‌پردازی و لحن روایت‌گونه‌، تحت تأثیر مهدی اخوان ثالث اند و همین‌طور تتابع اضافات فراوانی که در این کتاب وجود دارد، یادآور تتابع اضافاتی است که در بعضی از اشعار اخوان ثالث وجود دارد. به این مصرع دقت کنید:

در کدامین روز نحس ماه شوم قحط سال‌

قرن تلخ زندگی زادم‌؟

که کاملاً تحت تأثیر اخوان ثالث است‌، حتّی از نظر طرز تفکّر.

از این نمونه‌ها در مجموعة «فراز برج خاکستر» فراوان است که من به خاطر پرهیز از اطالة کلام از ذکر نمونه‌های بیشتر خودداری می‌کنم‌.

3 ـ ردّ پای منوچهر آتشی را هم در مواردی از سروده‌های «فراز برج خاکستر» می‌توان مشاهده کرد. به‌طور مثال شعر «شمشیر آبایی‌» تحت تأثیر شعر مشهور منوچهر آتشی به‌نام «خنجرها، بوسه‌ها، پیمان‌ها» است‌. «منوچهر آتشی در شعر یاد شده از اسپ به عنوان نماد مردانگی و شجاعت یاد می‌کند و می‌گوید: اسبی که روزگاری صخره‌وار بر نشیب‌ها غلتیده و با تاخت خود چه گوزنانی را رم داده‌، چه پلنگانی را تارانده و چه دخترانی را از درگاه غرفه‌ها ربوده‌، اینک گرانسنگ و ملول بر آخورش ایستاده و برای روزهای برگشت‌ناپذیر گذشته‌اش حسرت می‌خورد.»

آقای شبگیر پولادیان در شعر «شمشیر آبایی‌» به جای اسپ آتشی‌، شمشیر را نماد شجاعت و مردانگی قرار می‌دهد و از روزگاران گذشتة خود که شمشیر را به همراه داشته است‌، با حسرت و دریغ یاد می‌کند.

پرداخت آقای جلیل شبگیر پولادیان در «شمشیر آبایی‌» عین پرداخت شعر منوچهر آتشی است‌، فقط با این تفاوت که منوچهر آتشی اسپ را نماد شهامت و مردانگی قرار داده است‌، ولی شبگیر پولادیان به جای اسپ‌، شمشیر را نماد مردانگی و شجاعت قرار داده و این قدر کار در شعر چندان کار دشواری نیست‌.

 

6 ـ ناب‌ترین تکه‌ها:

در پایان‌، ضمن آرزوی سلامتی و طول عمر بابرکت برای آقای شبگیر پولادیان‌، شما را به شاعرانه‌ترین و ناب‌ترین تکه‌های «فراز برج خاکستر» مهمان می‌کنیم‌:

گویی چو ساقه گلی وحشی‌

در تنگنای ریشة خود خاک می‌شوم‌

ص 7

به گریه می‌گذرد جویبار افسرده‌

دو چشم خونی شب زنده‌دار را ماند

ص 16

و قفس در آفتاب سوخته من‌

در سایه‌های بال بلندت‌

بیدار می‌شود

ص 43

چون گل سرخ در اندوه چمن زاده شدی‌

ص 128

در پیچ کوچه ماه به لیلام می‌رود

نرخ نگاه و ناز دو سه سکه بیش نیست‌

ص 187

 

والسلام ـ قم‌، 8/2/79

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ رشته‌ای محکم برای همدلی

برآن شده‌ام که گاه‌ به گاه و به مناسبتهایی، نقدهایی را که بر کتابهای گوناگون نوشته‌ام در این روزنگار (وبلاگ) درج کنم. آنچه اکنون می‌خوانید نقدی است اجمالی بر دانشنامه ادب فارسی در افغانستان که شاید دو یا سه سال پیش نوشته‌بودم. دیدم حالا که یک سلسله مسایل درباره زبان و فرهنگ مشترک مطرح شده است، درج این نقد نیز مناسبت دارد.

 

 

نگاهی به دانشنامة زبان و ادب فارسی در افغانستان‌

 

دانشنامة ادب فارسی (3) ـ ادب فارسی در افغانستان‌

به سرپرستی حسن انوشه

چاپ اول‌، بهار 1378

سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌

2000 نسخه‌، 1176 صفحه‌، رحلی‌، 7000 تومان‌

سخن از دانشنامة ادب و فارسی در افغانستان است‌، کتابی وزین و استثنایی‌، به ویژه از این جهت که در کشور ایران و برای افغانستان چاپ شده‌است‌. این‌، بخشی از یک مجموعة بزرگ است که با عنوان دانشنامة ادب فارسی به چاپ می‌رسد. آنچه ما پیش رو داریم‌، جلد سوم از این دانشنامة عظیم است که به ادب فارسی در افغانستان اختصاص دارد.

این کتاب‌، در 1176 صفحه و زیر نظر دکتر حسن انوشه محقق و مترجم برجستة ایرانی فراهم آمده‌است‌. در تألیف آن‌، جمع کثیری از محققان ایرانی‌، افغانستانی‌، تاجیکستانی و پاکستانی سهم داشته‌اند و چاپ و انتشار آن‌، با سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده‌است‌.

این کتاب‌، با ساختار دائرة‌المعارفی تدوین شده و دارای حدود 1500 مدخل است دربارة ادب فارسی در افغانستان‌، از دیروز تا امروز. در این‌جا، شخصیت‌های ادبی‌، کتاب‌ها، بعضی از رجال و نیز موضوعات عام مطروحه در ادبیات افغانستان معرفی شده‌اند، با تفصیل و تحقیق لازمه‌.

انتشار این دانشنامه‌، از چند رهگذر اهمیت دارد:

این‌، بزرگ‌ترین کار پژوهشی‌ای است که در ایران و برای ادبیات و حتّی فرهنگ افغانستان انجام شده‌است‌. پیش از این البته برگزیده‌هایی از شعر و داستان و یا مجموعه‌شعرهایی از شاعران افغانستان توسط ارگان‌های فرهنگی دولتی و غیردولتی ایران انجام شده‌است‌، مثل نمونه‌های شعر امروز افغانستان‌، نثر دری در افغانستان‌، افسانه‌های دری و... ولی تا کنون کتابی با چنین گستردگی و به شکل دائرة‌المعارفی نداشته‌ایم که در تألیف آن‌، حدود پنجاه‌تن از محققان چند کشور سهیم بوده‌باشند.

این کتاب‌، به وسیلة وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده و همین‌، می‌تواند رسمیتی به کتاب ببخشد که هم زمینة توزیع و انتشار وسیع آن را فراهم آورد و هم عمق تأثیر آن را در مراکز آموزشی و پژوهشی ایرانی بیشتر کند، که می‌دانیم این مراکز تا چه مایه نیازمند دانستن بیشتر دربارة افغانستان هستند. از سوی دیگر، اقدام یک ارگان رسمی ایرانی در به‌رسمیت شناختن ادب فارسی در افغانستان‌، شاید بتواند تأثیری هرچند مختصر در دیگر ارگان‌ها نیز بگذارد تا به فرهنگ کشور همسایه‌، با علاقه‌مندی بیشتری نگاه کنند.

در این کتاب‌، علاوه بر محققان ایرانی‌، جمعی از مؤلفان افغانستانی نیز سهیم بوده‌اند. هرچند این سهم‌، چندان بزرگ نبوده‌است‌، باز هم می‌توان خوشبین بود که این بتواند نشانه و الگویی باشد برای یک همکاری وسیع فرهنگی بین دو ملّت میزبان و مهمان‌. همکاران افغانستانی دانشنامه‌، این نویسندگان هستند: محمدجواد خاوری‌، محمداکبر عشیق‌، غلام‌حسین لعل‌زاد، حمزه واعظی‌، غلام‌مجتبی ساغر کابلی و محمدمهدی مختار. حضور این افراد، به ویژه در آن‌جاهایی که منابع مکتوب در دسترس نبوده و نیازی به پژوهش‌های شفاهی احساس می‌شده‌است‌، توانسته بسیار مؤثر باشد، نظیر مباحث مربوط به شاعران و نویسندگان مهاجر و یا ادبیات مقاومت‌.

امّا مهم‌ترین وجه امتیاز این دانشنامه‌، این است که این کتاب‌، نخستین مدرک معتبر و رسمی ایرانی است که در آن به صراحت‌، از وجود ادب فارسی در افغانستان‌، آن هم بدین گستردگی سخن رفته‌است‌. بهتر است این سخن را کمی بازتر کنیم تا بتوانیم منظور خویش را بهتر برسانیم‌.

در قرن حاضر، و می‌توان گفت از هنگام رسمیت یافتن مرزبندی‌های سیاسی میان کشورهای ایران و افغانستان‌، در کشور ایران‌، تلاشی همه‌جانبه انجام می‌شده تا همة افتخارات ادبی گذشتة این حوزة وسیع فرهنگی‌، به ایران کنونی با مرزهای سیاسی فعلی اختصاص یابد. در این میان‌، چندین عامل هم وجود داشت که انجام چنین کاری را مساعد می‌کرد. بعد از تقسیم‌شدن حوزة جغرافیایی زبان فارسی به چند کشور، ایران تنها کشوری بود که عملاً اسم قدیم همین حوزه را حفظ کرد. به عبارت دیگر، ایران قدیم‌، به چند پاره تقسیم شد که یکی از آن‌ها همین ایران کنونی بود و به این ترتیب‌، بسیار مشکل نبود اگر ادّعا شود که هرآنچه به آن ایران ارتباط داشته‌، اینک متعلّق به این ایران است‌. نظیر این اتفاق‌، در شبه قارة هند هم افتاد و هندوستان کنونی‌، به خاطر حفظ این اسم‌، عملاً مالک همة افتخاراتی شد که ممکن بود پاکستان کنونی هم در آن‌ها سهیم باشد. در روزگاری که ملّی‌گرایی در ایران نضج یافت‌، این تقسیم‌بندی و نام‌گذاری‌، به تقویت این پدیده بسیار کمک کرد و زمینه را مساعد ساخت تا حکومت ملّی‌گرای بعد از مشروطه در ایران‌، بتواند وارث بلامنازع افتخارات گذشته به شمار آید.

مجموعة این عوامل سبب شد که عامة مردم ایران و حتّی تحصیل‌کردگان آن‌، به غلط چنین بپندارند که ایران‌، یعنی همین ایران کنونی و زبان فارسی یعنی زبانی که اینان با آن تکلّم می‌کنند و نه کسی دیگر. بنا بر این‌، بسیار طبیعی بود که بزرگان فرهنگ و ادب‌، نیز ایرانی قلمداد شوند و وابسته به همین مرزهای کنونی ایران‌. در این میان‌، کسی نبود که بگوید تفاوتی است میان این ایران و آن ایران و آنچه به نام افغانستان می‌شناسیم‌، پاره‌ای از همان گسترة پهناور فرهنگی است‌.

این تلقی و برداشت‌، طبعاً از سوی ادبای فارسی‌زبان افغانستان‌، با خوش‌بینی دیده نمی‌شد و آنان که عملاً دست‌شان از همه‌جا کوتاه شده‌بود، چنین برداشت می‌کردند که ایران به جای کمک به آنان برای بازیابی هویت فرهنگی‌شان‌، از ضعف آنان استفاده کرده و همان مختصر مرده‌ریگ را هم از چنگ‌شان می‌رباید.

این عوامل‌، همه دست در دست هم داد و دیواری ساخت که یک سوی آن‌، استفاده‌جویی بود و سوی دیگر آن‌، بی‌اعتمادی‌. و دریغ که کار تا به آن‌جا پیش رفته که حتّی اگر یک ایرانی‌، با دلسوزی کامل هم به ادبیات افغانستان بپردازد، از سوی مردم افغانستان چنین پنداشته‌می‌شود که کاسه‌ای در زیر نیم‌کاسه‌است‌. دیدیم که مقاله‌ای که شاعر معاصر ایران محمدحسین جعفریان دربارة شعر معاصر افغانستان در کیهان فرهنگی نوشت و در آن بر بعضی شاعران متأخر ما انتقاداتی وارد کرد، تا چه مایه خشم ادبای ما را برانگیخت و تا جعفریان چندین کار باارزش دیگر در این حوزه انجام نداد، رگه‌هایی از این سوء تفاهم برجای بود.

این را هم بگویم که من به همان میزان که بی‌توجهی عمدی یا غیرعمدی به زبان و ادب فارسی افغانستان از سوی ادبای ایرانی را ناپسند می‌شمارم‌، بدبینی و بی‌اعتمادی مفرط فرهنگیان ما را نیز در خور نکوهش می‌دانم‌. البته می‌پذیرم که با ستم‌هایی که از هر سوی بر ملّت افغانستان روا داشته شده‌، بدبینی در مردم ما نهادینه شده‌; ولی این بدبینی‌، هرچند می‌تواند در عرصة سیاسی سدّی در برابر بدخواهان به شمار آید، در حوزة فرهنگی و به ویژه در ارتباط با اهل ادب ایران‌، زیانبار است‌.

باری‌، این دانشنامه‌، می‌تواند ـ یا بهتر است بگویم می‌توانست‌، به دلیلی که عرضه خواهد شد ـ در حدّ بسیار مؤثری در کوتاه کردن فاصلة میان دو ملّت‌، مؤثر باشد. از سویی اعتراف رسمی به وجود ادب فارسی در افغانستان‌، می‌تواند مردم ـ یا لااقل جامعة فرهنگی ایران ـ را به آن سوی متوجه کند و از سوی دیگر، مردم افغانستان می‌توانند کم‌کم به این باور برسند که به‌راستی کارهایی برای برداشته‌شدن این دیوار، انجام شده‌است‌.

q

امّا اگر سخن از کلیات را کوتاه کنیم و به ساختار این دانشنامه بپردازیم نیز آن را دارای برجستگی‌های منحصربه‌فردی خواهیم یافت‌. این دانشنامه‌، دارای حدود 1500 مدخل است‌، یعنی برای هر صفحه‌، تقریباً یک مدخل‌. با توجه به قطع بزرگ و حروفچینی فشردة کتاب‌، می‌توان گفت که در آن‌، تقریباً به اندازة 5000 صفحة کتاب معمولی‌، مطلب داریم‌. گستردگی منابع و مآخذی که در آخر کتاب معرفی شده‌اند هم از زحمتی که برایش کشیده‌شده‌است خبر می‌دهد و به‌راستی که در شرایط کنونی و در ایران‌، فراهم آوردن این‌همه منبع دربارة تاریخ و افغانستان‌، کاری است بسیار دشوار، و همین‌، به دانشنامه‌، ارزش کم‌نظیری می‌دهد. بدون تردید اگر تلاش مخلصانة دست‌اندرکاران این کتاب نمی‌بود و نیز پشتوانة مالی و اداری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی‌، امکان تألیف و چاپ این دانشنامه در هیچ‌جای دنیا فراهم نمی‌شد و اگر می‌شد هم با نقص‌های فراوان همراه می‌بود. البته همین دانشنامة حاضر نیز از نقص خالی نیست‌، ولی وقتی آن نقص‌ها را در مقابل عظمت کار بسنجیم‌، چندان قابل توجه نخواهندبود.

یکی از مزیّت‌های روشن این دانشنامه این است که گردآورندگانش‌، این باورِ نهادینه‌شده را که همة افتخارات زبان و ادب فارسی به ایران کنونی اختصاص یابد، به کنار نهاده‌اند. آنان همة کسانی را که در حدّ و مرز افغانستان کنونی متولد شده یا بالیده‌اند، در این دانشنامه مطرح کرده‌اند، همچون مولانای بلخی‌، سنایی غزنوی‌، خواجه عبدالله انصاری‌، عبدالرحمان جامی و از همه مهم‌تر، سید جمال‌الدین افغانی‌. دکتر حسن انوشه سرپرست دانشنامه‌، باری در گفت‌وگویی در این مورد گفته‌است‌: «سید جمال الدین را ما یقین داریم که ایرانی است‌، شما یقین دارید که افغانستانی است‌. سیدجمال شخصیتی است که به تمام جهان اسلام تعلّق دارد. تمام زندگی این آدم صرف این گشته که جهان اسلام را به وحدت برساند. این آدم این قدر تلاش کرد که جهان اسلام متّحد شود، حالا ما و شما دعوا کنیم‌، ما بگوییم ایرانی است‌، شما بگویید افغانستانی است‌; چیزی که او اصلاً نمی‌خواست‌. قبول دارید؟ بنابراین مال شما!»1

مزیّت دیگر دانشنامه‌، به‌روز بودن اطلاعات آن است‌، بدین معنی که گردآورندگان‌، فقط به تحقیقات کتابخانه‌ای از روی منابع سال‌های پیشین بسنده نکرده و تا حدّی که ممکن بوده‌، به منابع شفاهی حاضر نیز متکی بوده‌اند. مثلاً در این‌جا، شمار قابل توجهی از شاعران و نویسندگانی که در قید حیات هستند و یا حتّی در سنین جوانی به‌سر می‌برند هم معرفی شده‌اند. البته این را یادآوری کنم که همین نکته‌، گاهی مشکل‌آفرین هم شده‌است‌، چون در مورد بعضی از ادبای حاضر، مؤلفان به سخن یا یادداشت خود شخص متکی بوده‌اند و البته بعضی دوستان در توصیف شخصیت و فعالیت‌های خویش‌، زیاده‌روی یا اغراق کرده‌اند. مؤلفان نیز همة آن گفته‌ها را حمل بر صحّت کرده و به همان گونه درج کرده‌اند. مثلاً دوست شاعر ما حیدر قاسمی هروی‌، در زندگی‌نامه‌ای که از خویش در اختیار مؤلفان گذاشته‌، از تحصیلات خویش تا مقطع دکترای زبان و ادبیات فارسی سخن گفته که تاجایی که من اطلاع دارم‌، قرین به حقیقت و واقعیت نیست‌. این مطلب‌، به همین گونه‌، در دانشنامه انعکاس یافته‌است‌. یا مثلاً نویسندة محترم‌، سید میرزاحسین بلخی از چاپ کتاب «دوستی از شهر دور» خویش سخن گفته که باز طبق اطلاع بنده‌، این کتاب هنوز (یعنی حدود دو سال بعد از تدوین دانشنامه‌) در زیر چاپ است‌.

علاوه بر این‌ها، در مواردی در آنچه بر مبنای اطلاعات مکتوب نگاشته شده هم سهوالقلم‌هایی به چشم می‌خورد که من در جایی دیگر به تفصیل بیشتری بدان‌ها اشاره کرده‌ام‌2. فقط در این جا به یک مورد اشاره می‌کنم و آن این‌که در چند جای کتاب‌، آقای محمدآصف فکرت‌، به عنوان شاعر جوان مهاجر نام‌برده شده که می‌دانیم ایشان اکنون از محققان و شاعران پیشکسوت ما هستند،. احتمالاً مؤلف محترم‌، ایشان را با شاعر جوان و ارجمند ما محمدآصف رحمانی اشتباه گرفته‌است‌.

بحث دربارة دانشنامه را نمی‌توان پایان برد، جز با اشاره به یک موضوع جنجال‌برانگیز، یعنی علی‌رغم این که عنوان کتاب‌، از ادب فارسی در افغانستان حکایت می‌کند، همة شاعران قدیم در آن با عنوان «ایرانی‌» مطرح شده‌اند، یعنی همان تعبیر همیشگی‌ای که دوستان ایرانی ما دارند و تعبیری است غلط‌انداز، هم برای مردم ایران و هم برای ما. برای مردم ایران غلطانداز است‌، چون تصوّری که در این کشور از «ایران‌» وجود دارد، همین ایران امروزی است و بدین ترتیب باز هم این باور تقویت می‌شود که هرچه هست و نیست‌، از آن‌ِ ایران کنونی است و بس‌، و ملّت افغانستان را سهمی از افتخارات کهن نخواهدبود. برای مردم افغانستان هم غلطانداز است‌، چون این پندار را تقویت می‌کند که دوستان ایرانی به‌راستی قصد همدلی ندارند و حتّی در این‌جا نیز به قول معروف‌، کار خود را می‌کنند و به مجرّدی که مجالی فراهم می‌شود، همان آش است و همان کاسه‌. آنچه من می‌گویم‌، یک توهّم نیست‌، واقعیتی است که در صحبت با کسانی که دانشنامه را دیده‌اند، دریافته‌ام‌. به جرأت می‌توان گفت‌، با این کار، تقریباً همة رشته‌هایی که می‌توانست برای همدلی و تفاهم در این کتاب بافته‌شود، پنبه شده و فرصتی که به خوبی می‌شد از آن استفاده کرد، به هدر رفته‌است‌. البته آقای دکتر انوشه در توجیه این کار، در همان گفت‌وگوی سابق‌الذکر، گفته‌اند: «ما وقتی می‌گوییم ایرانی‌، منظورمان نه افغانستان است‌، نه ایران است‌، هم افغانستان و هم ایران است و هم تاجیکستان است‌. منظور ما از گفتن جهان ایرانی‌، جهانی است که در آن‌جا فرهنگ ایرانی حضور دارد. بنابراین ما وقتی می‌گوییم ایرانی‌، نه به این منظور است که ما به او تابعیت ایرانی بدهیم و ملیت ایرانی بدهیم‌. یعنی مولوی مال جهان ایرانی است‌، مال تمدن ایرانی است‌. حالا من می‌خواستم بگویم که کاش می‌شد در این دانشنامه‌، کل ایران و افغانستان را یک جا می‌کردیم‌، یک بار در ایران چاپ می‌کردیم‌، می‌گفتیم دانشنامه ادب فارسی در ایران‌، و عین همان را در افغانستان چاپ می‌کردیم و می‌گفتیم دانشنامة ادب فارسی در افغانستان‌. بنابراین هیچ تمایزی واقعاً نیست‌، نه در ایرانی بودن و نه در افغانستانی بودن‌.» سخن دکتر انوشه البته از این جهت درست است که ما برای نشان‌دادن مرزهای جغرافیایی زبان فارسی قدیم‌، عبارتی بهتر از «ایران‌» نداریم‌. معروف‌ترین اسم این سرزمین‌، ایران بوده و مثلاً ما نمی‌توانیم بگوییم مولانا شاعری است افغانستانی ولی می‌توانیم بگوییم شاعری است ایرانی و از ایران‌، همان قلمرو گسترده را در نظر داشته باشیم‌. ولی بحث ما این است که اصلاً چه لزومی برای این مقیّد ساختن جغرافیایی وجود داشت‌؟ ما در دانشنامه ذیل مدخل «مولوی‌» می‌خوانیم‌: «متأله‌، حکیم‌، عارف و شاعر ایرانی‌» و ذیل مدخل «سنایی‌» می‌خوانیم‌: «عارف‌، حکیم و شاعر ایرانی‌» و ذیل مدخل «خواجه عبدالله انصاری‌»: «عارف‌، محدث‌، تذکره‌نویس‌، خطیب و شاعر ایرانی‌» و در هیچ مورد، ذکر کلمة ایرانی‌، لازم نیست‌، همچنان که ذکر کلمة «افغانستانی‌» هم لازم نبود و درست نبود. خود عنوان دانشنامه گویای محدودة جغرافیایی خودش هست و ذیل هر مدخل‌، اسم «افغانستانی‌» یا «ایرانی‌» به هیچ عنوان لازم نبوده‌است‌.

ما انتظار داریم که این کتاب ارجمند و گرانبها به تجدید چاپ برسد و البته در آن مرحله‌، کامل‌تر از این باشد که هست‌. می‌توان پیشنهاد کرد که سهم مؤلفان افغانستانی در آن بیشتر از پیش شود و جمعی از اهل نظر افغانستان در ایران یا کشورهای دیگر، بتوانند پیش از چاپ‌، متن کتاب را مرور کرده و در تصحیح و تکمیل آن بکوشند. همچنین از محققان افغانستانی ساکن کشورهای دیگر، به ویژه پاکستان و نیز محققان داخل افغانستان هم ـ تا حدّی که وضعیت سیاسی کشور ما اجازه می‌دهد ـ در کار سهیم شوند، و ما حداقل در هرات کنونی‌، کسانی را داریم که بدون هیچ مشکل و مانعی می‌توانند یاریگر باشند. بدین ترتیب می‌توان امیدوار بود که مدخل‌های بسیاری به کتاب افزوده شود و نیز، بعضی از مدخل‌ها کامل‌تر از آنچه هست‌، گردد.

 

1 ـ درّ دری‌، شمارة 9 و 10، بهار و تابستان 1378، ویژه‌نامة دانشنامة زبان و ادب فارسی در افغانستان‌، گفت‌وگو با دکتر حسن انوشه‌

2 ـ «به نیّت اصلاح و تکمیل‌»، درّ دری‌، شمارة 9 و 10، بهار و تابستان 1378، ویژه‌نامة دانشنامة زبان و ادب فارسی در افغانستان‌

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ از دوست سلامی و ز ما تسلیمی

 

نقدی بر دو کتاب شعر عبدالسمیع حامد

(قسمت اول)

 

(دوستان برای قرارگرفتن در جریان کامل این گفتمان‌، می‌توانند به وبلاگ «غزل امروز افغانستان‌» مراجعه کنند. در واقع دیدن آن وبلاگ‌، پیش‌نیاز خواندن این یادداشت است‌.)

گاهی پیشامدهای ناگوار، فرجامهای خجسته‌ای می‌یابند، اگر بتوانیم این پیشامدها را در مسیر درست‌شان تعقیب کنیم‌. مباحثه یا به تعبیر امروزیها گفتمان عده‌ای از دوستان دربارة واقعة توقیف نشریة آفتاب در وبلاگ «غزل امروز افغانستان‌» و وبلاگ من نیز می‌تواند برکاتی در پی داشته‌باشد. یک چیز که در این جریان می‌تواند به بحث و تأمل دوباره گرفته شود، آزادی بیان و مسایل مربوط به آن است‌. اما در کنار اینها، می‌توان برای آماده‌سازی محیط در چنین‌گفتمان‌هایی نیز کارهایی کرد. منظور من‌، تمرین «مباحثه و گفتمان‌» است و فراگیری تدریجی اصول و ضوابطی که این کارها دارد. از این جریان می‌توان چیزهایی فراگرفت‌. مثلاً می‌توان دید که بیشتر سخن آقای مهدوی‌، دربارة شبهاتی است که مستقیم یا غیرمستقیم از جانب من متوجه ایشان و کار ایشان شده بود و این‌، روشی است نیکو. ایشان از «شخصی‌کردن‌» بیش از حد مباحث دوری کرده‌بود و به رفتار من به عنوان یک منتقد خویش‌، به همان اندازه پرداخته‌بود که به این موضوع خاص ربط داشت و نه بیش از آن‌. به نظر من از این جریان‌، بسیار چیزها از این گونه می‌توان آموخت و بسیار چیزها را می‌توان مشق کرد.

دیگر بحثی که در حاشیه مطرح شد و کم‌کم محوریت یافت‌، شعر و شخصیت آقای عبدالسمیع حامد بود. به نظر من می‌رسد که بسیاری دوستان ناگفته‌هایی در این مورد داشتند که دنبال مجالی برای گفتنشان می‌گشتند و دریغ که گاه این ناگفته‌ها نیز چندان گفتنی نبود.

من دوست دارم این بحث را هم به مسیر بهتری هدایت کنیم‌; یعنی نقد و بررسی کارگاهی کارنامة ادبی ایشان‌; تا از این رهگذر، تصویری درست‌تر از شعر این شاعر داشته‌باشیم‌. در این کار، من پیشقدم می‌شوم و نقدی را که باری بر دو کتاب شعر حامد نوشته‌بودم‌، درج می‌کنم و فضایی باز می‌کنم برای بحثهایی فنّی‌تر و کاربردی‌تر. این نقد، در شمارة 8-6 فصلنامة در دری چاپ شد.

یک انگیزة دیگر من در درج این نقد، این است که آقای حامد پاسخنامه‌ای زیبا و متین در جواب آن نوشتند که در شمارة یازدهم همین مجله انتشار یافت و من می‌خواهم آن را نیز بیاورم‌.

پاسخنامة آقای حامد، علاوه بر این که در مورد نقد من روشنگریهایی می‌کند و ابهاماتی را رفع می‌سازد، خود یک الگوی زنده برای «متین و منطقی پاسخ‌دادن‌» است و از این لحاظ، برای همة ما آموزنده است و مفید. من نیز از درج نقد خود و این پاسخنامه‌، بیشتر این جوانب را در نظر دارم‌، یعنی می‌کوشم با ارائة یک نمونة عینی از یک گفتمان سالم و بی‌غرض و مرض (به گمان خودم‌) این نکته را مسجّل سازم که این گونه نیز می‌توان سخن گفت‌. البته پاسخ آقای حامد را چند روز بعد درج خواهم کرد تا روال طبیعی خود را طی کند.

 

 

 

m رازبن‌ها در فصل شگفتن گل انجیر

m عبدالسمیع حامد

m ناشر: انجمن آزاد نویسندگان‌

m چاپ اول‌، پشاور، 1377

m 500 نسخه‌، 55 صفحه‌

 

m بگذار شب همیشه بماند

m دکتور عبدالسمیع حامد

m طرح جلد: ع‌. سمیع حامد

m ناشر: ؟

m چاپ اول‌، پشاور، خزان 1377

m ؟ نسخه‌، 68 صفحه‌(1)

 

نمی‌خواهم مقدّمه‌ای در ذکر کمالات عبدالسمیع حامد بنویسم و تعارف‌های معموله را به جا بیاورم و از مراتب ارادت خویش به شعر و شخصیت شاعرش داد سخن دهم و از آن حرف‌های معمول که مثلاً «هر چند در خود بضاعت این کار را نمی‌بینم‌، جسارت کرده و در حد توان خویش‌...» نه‌، این حرف‌ها را نمی‌زنم و البته یادآوری می‌کنم که نقد و معرفی نوشتن بر مجموعه‌شعرهای شاعران این نسل کشورم‌، یکی از کارهایی است که بر خود واجب کرده‌، و البته تا کنون هم آن را از دست ننهاده‌ام‌. بالاخره هر نعمتی شکری می‌خواهد و شکر این نعمت که هر دم از این باغ بری می‌رسد، از جانب صاحب این قلم‌، همین می‌تواندبود و بس‌. به قول حضرت بیدل‌;

ما را نه زری است‌، نه نثار سیمی‌

جز تحفة عجز بندگی تقدیمی‌

چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم‌

از دوست‌، سلامی و ز ما تسلیمی‌

یک مشکل ما این است که این کتاب‌ها در پاکستان چاپ می‌شوند و آن هم با تیراژ نه چندان زیاد. ما هم بناچار منتظر می‌مانیم تا خود شاعر یا دوست دیگری همچون جناب حسین فخری که ما را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کند و همواره از محصولات ادبی جدید آن‌جا بهره‌مندمان می‌سازد، چند نسخه‌ای از کتاب بفرستند تا این‌جا بین دوستان دست‌به‌دست شود و بعضی هم به اعتبار «وصف‌العیش‌، نصف‌العیش‌» فقط یک عیش ناقص داشته باشند. به هر حال‌، من این بخت را داشتم که کتاب رسید و عیش کامل و بل اکمل کردم‌. غرض از این حاشیه‌، این بود که چه خوب است اگر بتوان شرایطی برای یک داد و ستد دایم فرهنگی فراهم کرد، یا لااقل برای چاپ بعضی از کتاب‌های شعر شاعران ما در ایران تلاش کرد. اگر این حضراتی که چپ و راست سفرنامة این جناب و یادنامة آن جناب سیاستمدار را چاپ می‌کنند، کمی به فکر این گونه کارها هم باشند خوب است‌، هر چند می‌دانم «نرود میخ آهنین در سنگ‌.»

q

شعر این شاعر، همواره مرا به یاد زنده‌یاد عبدالقهّار عاصی می‌اندازد، که او هم شاعری بود با طبعی جوشان‌، روحی حسّاس‌، بیانی جسارتمندانه و البته افت‌وخیزی مداوم در کار. عاصی بسیار پرکار بود، سالی یک کتاب شعر منتشر می‌کرد; و حامد نیز ششمین کتابش را روانة بازار کرده‌است‌. اگر ما بتوانیم قایل به تقسیم‌بندی «جوششی‌» و «کوششی‌» برای شعرسرایی شویم‌، باید عاصی و حامد را در دستة اوّل قرار دهیم‌. شعر عاصی جوششی بود و بیشتر به مدد قریحة سرشار او سروده می‌شد، نه آگاهی‌های ادبی‌ای که داشت و البته بسیار هم داشت‌. این گونه‌شاعران‌، بیشتر در لحظاتی شعر می‌سرایند که از یک حس‌ّ عاطفی سرشار شده باشند، یعنی در لحظة غلیان عواطف‌. به این لحاظ شعرشان عاطفی از کار در می‌آید و البته بدون دقّت‌ها و وسواس‌های منتقدانه‌. شاعران‌ِ کوششی‌، برعکس برای شعر سرودن نیاز به آرامش دارند و فراغت و مطالعه‌. شعرشان نیز لاجرم سنجیده‌تر و مستحکم‌تر از کار در می‌آید، ولی با حس و حالی کمتر. شاعران جوششی بسیار شعر می‌سرایند و البته با فراز و فرود. در ضمن این‌ها کمتر انتقادپذیر هستند، نه به خاطر این که متکبّر و خودخواه باشند، بل به خاطر این که شعرشان حاصل مستقیم عواطفشان است و همانند یک فرزند، دوست‌داشتنی‌.

ولی منتقد جماعت‌، پرروتر و بی‌رحم‌تر از آن هستند که ملاحظة طبع نازک و حسّاس شاعر جماعت را بکنند. چنین است که من در این لحظه که قلم نقد به دست گرفته‌ام‌، حس می‌کنم آدم بیرحمی شده‌ام که فقط به این دو کتاب و نکات فنّی‌شان می‌اندیشد، نه به این که چه طبع لطیفی آن‌ها را ایجاد کرده‌است‌. شاید این سخن به طور غیرمستقیم‌، بی‌پروایی ما را در این نقد گوشزد کرده باشد. اگر هم نکرده‌، اینک مستقیم گفتیم‌. پس لازم نیست بازهم به بیان ارادت خویش نسبت به شاعر بپردازیم‌.

همین‌جا دو علامت اختصاری را یادآور شوم‌. «ر» یعنی کتاب «رازبن‌ها در فصل شگفتن گل انجیر» و «ب‌» یعنی «بگذار شب همیشه بماند». در ضمن من نمی‌دانم چرا کتاب نخست چنین نام‌درازی دارد. چنین اسم بلندی عملاً در تداول مردم‌، مخفّف می‌شود و مگر جز همین تداول‌، دلیل دیگر هم برای نام‌نهادن بر کتاب داریم‌؟

باری‌، اگر چند و چون تکنیکی در شعر حامد را به شیوة کارگاهی‌، از خیال شروع کنیم که مهم‌ترین وجه تمایز بیان شاعرانه است‌، با چنین پرسش‌هایی روبه‌رو خواهیم بود: بهره‌مندی شعر او از خیال چقدر است‌؟ تصویرهای شعرش حاصل کشف هستند یا اقتباس‌؟ تصویرها بیشتر شفّاف و عینی هستند، یا کدر و انتزاعی‌؟ عناصر خیال از کجا برگرفته شده‌اند؟ تصویرها گسترده‌اند یا فشرده‌؟ تصویرها عام هستند یا خاص‌؟ در خیال این شاعر هنرمندی‌های ویژه و یا آفت‌های مخصوص خود او وجود دارد یا نه‌؟

من با اجازه ـ یا در واقع بی‌اجازه ـ شما می‌روم بر سر بحث تصویرسازی عام و خاص‌، که اتّفاقاً کمتر مطرح شده و از مسایل مهم امروز شعر ماست‌. منظور من از تصویرسازی عام‌، این است که شاعران نمادها، عناصر خیال و ارتباطهای بین آن‌ها را از فضای عمومی شعرهای یک دوره می‌گیرند. مثلاً اگر در این فضای عمومی‌، شمع‌، پروانه‌، جام‌، باده‌، قد، سرو و... به عنوان نمادها یا عناصر اصلی تصویرسازی رایج شده‌باشند، شاعران‌، بدون توجه به موضوع شعرشان‌، همین‌ها را دستمایة کار قرار می‌دهند و اگر عناصری همچون پرنده‌، آسمان‌، ستاره‌، رودخانه‌، جنگل‌، لاله و امثال این‌ها رایج باشند، باز به این‌ها می‌پردازند. عناصر کلّی خیال‌، در شعر همه یکسان هستند و آنچه متفاوت است‌، شیوة پرداخت آن‌هاست‌. این تصویرسازی عام‌، فایده‌ای دارد و ضرری‌. فایده‌اش این است که این عناصر تصویری کم‌کم به نمادهایی شناخته‌شده تبدیل می‌شوند و برای خود فرهنگی می‌آفرینند که با مراجعه به آن فرهنگ‌، می‌توان بار معنایی هر یک را حس کرد. به عبارت دیگر، این‌ها جزو مفاهیم مشترک ذهنی همة مخاطبان می‌شوند و وقتی پای مفاهیم مشترک در کار باشد، با یک اشاره می‌توان به اصل مقصود نایل آمد. مثلاً «لاله‌» که روزی مشبه‌به بوده برای شهید، کم‌کم به نمادی عام برای شهادت بدل شده و شاعر فقط با آوردن همین کلمه‌، می‌تواند به مفهوم شهادت و ارزش‌های مربوط به آن اشاره کند. بنابراین‌، تصویرسازی عام‌، این حسن را دارد که شعر را ایجاز و گستردگی معنایی می‌بخشد. خوب است مثال بیاوریم از خود عبدالسمیع حامد.

غیر از دل تو شیشة خالی‌ّ بخت من‌

با صد هزار سنگ‌ِ دگر سردُچار بود

رخشی که آرزوی مرا شیهه می‌کشید

گمگشته در جزیرة شب بی‌سوار بود

نی ماه در گشود، نه خورشید پر کشید

بیهوده ذهن پنجره امّیدوار بود

ب‌، صفحة 8

شیشة بخت‌، سنگ‌، رخش‌، سوار، شب‌، ماه‌، خورشید و پنجره که سازندة تصویرهای این سه‌بیت هستند، همه عناصری عام هستند، با همان مفاهیم عام و همیشگی خودشان‌، و به همین لحاظ، ما مثلاً به‌راحتی و با اشاره‌ای که به ماه و خورشید و پنجره شده‌، در می‌یابیم که این‌هانمادهایی‌هستند از سعادت و خوشبختی‌. کار شاعر دراین تصویرسازی‌، نسبتاً ساده است‌، چون مصالح کارش از پیش آماده بوده و او فقط آن‌ها را کنار هم می‌نهد. تنها کاری که خود می‌کند، حسن سلیقه‌در شیوة چیدن این‌هاست‌، نه تلاش برای ساختن مصالح جدید. ولی این تصویرسازی عام‌، آفت‌های بزرگی هم در پی دارد که اینک چند تایش را برمی‌شماریم‌.

بدین ترتیب‌، راه شاعر در ایجاد تنوّع در فضای تصویری شعرش بسته می‌شود. شعرهای شاعران مختلف‌، از حیث عناصر خیال یکسان از کار در می‌آید و به همین موازات‌، لذّتی که خوانندة شعر از مواجهه با عناصر تازه می‌برد، کاهش می‌یابد.

چون عناصر خیال محدودند، شیوة تصویرسازی هم کلیشه‌ای و یکنواخت می‌شود. میدان نوآوری و کشف به‌شدّت تنگ می‌شود و همین‌، تازگی و طراوت را از تصویرها می‌گیرد. به‌راستی بیت «نی ماه در کشود، نه خورشید پر کشید» جدا از همین ساختار زبانی خاص خودش‌، از لحاظ تصویری چه چیز تازه‌ای دارد که خواننده را خوش‌آید؟ لاجرم وقتی تصویرها پی‌درپی با تغییراتی اندک در شعر یک دسته شاعران تکرار شوند، تأثیر القایی‌شان کم می‌شود، همانند فنری که از بس کشیده‌شدن‌، خاصیت ارتجاعی‌اش را از دست داده‌باشد. اکنون تضاد شیشه و سنگ‌، دیگر آن تأثیر نخستین را ندارد. چه بسا که تقابل کوزه و سنگ که کمتر در شعرها تکرار شده‌، از این حسّی‌تر و جاذب‌تر باشد.

از سوی دیگر، چون تصویرها عام هستند، رنگ اقلیمی و منطقه‌ای خویش را تا حدّ زیادی از دست می‌دهند. دیگر می‌بینیم شاعر کابلی و مزاری و هراتی و بامیانی و بدخشانی و حتّی اصفهانی و شیرازی‌، به یک شکل شعر می‌گویند و چه بسا که بعضی از آنان با آن تصویرهای شعرشان در زندگی خویش سروکاری هم نداشته‌اند.

و به همین ترتیب‌، تصویرها از خودِ موضوعی که شعر برایش گفته شده‌، دور می‌شوند. شاعر برای همة مضامین از همان نمادهای ثابت استفاده می‌کند و نمی‌تواند از تصویرها، برای درک بهتر موضوع شعرش کمک بگیرد. اگر شعر شاعر بیان چشمدیدهای او ولی با زبانی هنری باشد، وقتی مؤثّرتر خواهدبود که هرچه عینی‌تر و حسّی‌تر باشد و تصویرها مستقیماً به روشن‌کردن فضای واقعی موضوع شعر بپردازند. یک کار تصویر، زیباساختن شعر است‌. در این شکّی نیست‌، ولی کار مهم دیگر آن‌، توصیف عینی وقایع است‌، البته به صورت هنری‌. در تصویرسازی عام و کلیشه‌ای‌، ما از این توصیف بی‌بهره می‌مانیم‌. در واقع اصل رویدادی که باعث برانگیزش عواطف شده پنهان می‌ماند و در عوض‌، با نمادهای کلّی به توصیف غیر مستقیم آن پرداخته می‌شود. مثلاً به کمک همان شعر بالا، هیچ خواننده‌ای نمی‌تواند یک تصویر عینی از وضعیت شهر و دیار شاعر داشته باشد. فقط می‌داند که شیشه‌های بخت به سنگ خورده و رخش‌ها گم شده و این‌ها حکایتگر وقایعی است‌، ولی خود آن وقایع از چه نوع است‌؟ از آن بیت‌ها نمی‌توان چیزی فهمید. حالا بیاییم و مقطع همان غزل را بخوانیم که کمابیش با آن بیت‌ها متفاوت است‌:

«در شوره‌زار لاله و در باغ خس‌» دمید

باران این زمانه سیاستمدار بود

این‌جا پای یکی از عناصر خاص به میان می‌آید، چیزی که استفادة عام نداشته و در این شعر، به طور خاص معنی می‌گیرد یعنی «سیاستمدار» با آن خاصیتی که در محیط زندگی شاعر دارد. این تصویر، دیگر عمومی نیست و خاص همین شعر عبدالسمیع حامد است‌. این شعر، به آگاهی‌های ذهنی ما می‌افزاید و اگر به آن هم نیفزاید، حداقل یک تصویر تازه به محفوظات خیال ما می‌افزاید. به عبارت دیگر، با از خواندن این بیت‌، تصویری در ذهن ما ساخته می‌شود که پیشتر وجود نداشته و این ارزشمند است‌. باز هم خوب است مثالی دیگر از همین شاعر بیاوریم‌:

باید شکست سدّ طلسم کسوف را

در مرز آفتابگذر، یک دعای خیر!

با دستمال سرخ «گل‌سیب‌» بسته‌ایم‌

تلخان خویش را به کمر، یک دعای خیر!

ر، صفحة 21

این‌جا نیز بیت اوّل کلّی و عام است و بیت دوم جزئی و خاص‌، و البته بسیار دلنشین‌تر از اوّلی‌. «دستمال گل سیب‌» و «تلخان‌» برای خوانندة شعر، یک درک تصویری تازه به همراه دارند و این چیزی است که در بیت اول‌، دیده نمی‌شود. حالا ممکن است در میان مخاطبان بی‌شمار شعر حامد، عده‌ای هم با «دستمال گل سیب‌» و «تلخان‌» آشنا نباشند. تصویرسازی خاص البته این مشکل را دارد که ممکن است از فضای ذهنی عموم دور باشد، ولی حدّاقل این حسن را دارد که آن فضا را گسترش می‌دهد. این معامله‌ای است پرسود.

در هر دوره‌ای از ادوار شعر فارسی‌، یک عدّه شاعران پیشرو، تعدادی عنصر و نماد تازه به فضای خیال شعرها افزوده و به موازات آن‌، بعضی از این عناصر را که دیگر خاصیت القایی خویش را از دست داده‌بودند، به کنار نهاده‌اند. عناصر فعّال خیال در شعر خاقانی‌، با عناصر خیال شعر فرّخی متفاوتند، همان گونه که او نیز با پیشینیانش متفاوت بوده‌. بعد از مدّتی‌، عدّه‌ای همین نمادها را پرورش می‌دهند و در بهترین شکلش بیان می‌کنند، نظیر حافظ. پس از آن‌، این نمادها به فرسودگی می‌رسند و شعر شاعران‌، یکنواخت و بی‌روح می‌شود، مثل دورة جامی و اقران او. این جاست دیگر یک مکتب شعری از لحاظ خیال به بن‌بست می‌رسد تا کسی مثل هندی‌سرایان اولیه پیدا شود. می‌بینیم که همین شیوة جدید نیز در شعر بیدل و صائب به اوج می‌رسد و در شعر حزین افت می‌کند. این فراز و فرود همچنان ادامه یافته و به امروز رسیده‌است‌. حتّی انقلاب نیمایوشیج نیز یک پوست‌انداختن تصویری را در پی داشته‌است‌. شعر ما نیز به نظر می‌رسد که نیازی به پوست‌انداختن داشته‌باشد. ما باید خیلی‌بیش از اکنون‌، به خیال‌پردازی خاص روی بیاوریم و بکوشیم خواننده را به واقعیتی که باعث‌شعرسرایی‌ما شده‌، نزدیک‌کنیم‌. بی‌تعارف بگویم‌، من بیت‌هایی از این دست را بیشتر یک لفّاظی هنری می‌دانم نه کشف تصویری‌، و اصلاً از شاعر توانمندی چون عبدالسمیع حامد انتظار ندارم چنین سخن بگوید:

به خون تپید سروش بهار، بعد از تو

غزل غزل شدم از انتظار، بعد از تو

شکوفه‌خانة عشق از خیال خالی شد

شکوه کوه نیامد به بار، بعد از تو

بسان هودجی از عطر و آرزو گم شد

امید پنجره‌ها در غبار، بعد از تو...

ر، صفحة 6

این شعر برای زنده‌یاد قهّار عاصی سروده‌شده‌، ولی ردّ پایی از شخصیّت عاصی در آن نیست‌. خیال‌ها چنان عام هستند که حتّی از ملّت و سرزمین شاعر هم خبر نمی‌دهند. فقط کلمة «ملیمه‌» (زادگاه قهّار عاصی‌) در مقطع آمده‌، آن هم به صورت ترکیب کلیشه‌ای «ملیمة دل‌». از همین بیت که بگذریم‌، این شعر می‌تواند برای هر کسی سروده شده‌باشد و برای هر کسی نیز به کار رود. شاید همین را یک حسن بدانید و بگویید شعر باید همین گونه کلّی باشد تا کاربرد عام بیابد و هر کس آن را برای عزیز از دست رفتة خودش به کار بگیرد. این درست‌، ولی تکلیف احساسات شاعر چه می‌شود؟ چرا شاعر از بیانی که می‌تواند ترسیم کنندة یک شخصیت‌، یک شرایط و یک وضعیت خاص عاطفی است چشم بپوشد، به امید این که دیگران بتوانند شعر را برای عمه و خالة خودشان به کار ببرند؟ عبدالسمیع حامد شرایط خاصی را تجربه کرده که دیگر شاید در کشور ما تکرار نشود. مگر درست است که شاعر به امید جاودانه‌شدن و عام شدن شعر، آن شرایط عینی و آن احساسات ناب را فراموش کند و به تصویرهایی همیشگی پناه ببرد؟

خوشبختانه شاعر ما این را فراموش نکرده است‌. سیر تحوّل شعر او نشان می‌دهد که او یا خودآگاه و یا ناخودآگاه از سوی تصویرهای عام‌، به سمت تصویرسازی خاص و متناسب با شرایط همان شعر رفته و این‌، به‌ویژه در کتاب «بگذار شب همیشه بماند» به خوبی قابل لمس است‌. حالا شعری با این نوع تصویرسازی را ببینید:

باران بی‌درنگ گلوله‌

پیکان مرگ را

بر گردة حیاط

رگبار می‌کند

«سوری‌»

روی طناب رخت‌

پیراهن کبود مرا

هموار می‌کند

«نیما»

گل‌های سرخ را

ـ در گاهواره‌های گلین ـ آب می‌دهد

«ویرا»

پژواک پاره‌پارة طیّاره را

زیر زبان خود

تکرار می‌کند

ب‌، صفحة 51

این شعر چندان از تخیّل ـ به مفهوم رایجش ـ بهره ندارد، ولی تصویری ساده ولی پرمعنی از زندگی یک خانواده در مزار جنگ‌زده ارائه می‌کند. پیراهن کبود، گل‌های سرخ‌، تکرار صدای طیّاره به وسیلة کودک‌... این‌ها همه می‌توانند معنی داشته باشند. این شعر، ما را به واقعیّت نزدیک می‌کند، حالا در آن خبری از «سروش بهار» و «شکوفه‌خانة عشق‌» و «شکوه کوه‌» و «هودجی از عطر و آرزو» نیست‌، نباشد. در عوض شعر آینة شفّاف وقایع است و این خیلی ارزش دارد.

شاعر ما در شعرهای کلاسیک خویش‌، بیشتر تصویرسازی عام دارد تا خاص‌، البته این به طور کلّی در شعر کلاسیک‌، یک سنّت شده و مختص به این شاعر هم نیست‌. غزل‌های «بعد از تو»، «برای حافظ»، «سکوت بکر»، «به موج‌آرند جنگل را..»، «انگیزة معطّر یک شعر»، «سنگسار»، «خواب بیداری‌» و «یک شاخه آتش‌» از کتاب رازبن‌ها چنین هستند و البته فراموش نکنیم که شاعر گاه با همین شیوة تصویرسازی هم شعرهای خوبی سروده‌، مثل غزل «یمگان‌» از کتاب «بگذار شب همیشه بماند»:

کسی در انزوای خویش راهم می‌دهد یا نه‌؟

ـ ولو از سنگ‌باشد ـ تکیه‌گاهم‌می‌دهد یا نه‌؟

... من‌از باران‌نمی‌خواهم‌گل‌سرخم به‌بار آرد

مجالی سبز، قدر یک گیاهم می‌دهد یا نه‌؟

دلم از شهربند بلخ‌، آهنگ سفر دارد

در این کهسار، یمگانی پناهم می‌دهد یا نه‌؟

تزاحم خیال هم از دردسرهای عبدالسمیع حامد است که گاه‌به‌گاه رخ می‌دهد. یک شاعر بیشتر وقتی به تزاحم خیال دچار می‌شود که تصویرها، نه حاصل کشف ذهنی‌، بلکه حاصل ترکیب‌سازی‌ها و همنشینی اتفاقی کلمات بر اساس پُرکردن وزن باشند. در این شرایط، گویا شاعر می‌پندارد که هرچه تصویر بیشتر به چشم بخورد، شعر زیباتر می‌شود. این بیت را ببینید:

آتش ربود بود و نبودی که داشتم‌

از یاد عشق رفت سرودی که داشتم‌

ر، صفحة 3

مصراع اول‌، زیباست ولی در مصراع دوم‌، کلمة عشق بی‌خود و بی‌جهت به میان آمده و سخن ساده و صمیمی شاعر را کدر کرده‌است‌. چرا سرود از یاد عشق برود و از یاد خود شاعر نرود؟ شاید چون عشق کلمة شاعرانه‌ای است و شعر را زیبا می‌کند! یا شاید شاعر ما پنداشته که خوب است در این جا تشخیص به کار برد تا شعرش مدرن‌تر باشد و شاید می‌خواسته لقمه‌ای در دهان‌ِ همیشه‌بازِ وزن بگذارد و از عشق بیچاره چه بهتر؟ به هر حال‌، همین کلمه‌، فاتحة تصویر را خوانده‌است‌، مع الصلوات‌. این هم یک نمونه‌ای دیگر که شعرهای آقای نصرالله مردانی و دیگر علمداران نهضت ترکیب‌سازی در دهة شصت ایران را به یاد می‌آورد:

تا رحل زندگانی جلد کتاب مرگ است‌

در سی‌سپارة دل‌، کفر است آیه بودن‌

ب‌، صفحة 7

باری‌، گفتیم که در شعرهای کلاسیک‌، خیال شاعر ما چندان تعریفی ندارد. شعرها پر تصویر است‌، ولی نه تصویرهایی که ما را به سوی موضوع شعر بکشانند و گنجینة خیال ما را پربار بسازند، بلکه تصویرهایی فشرده‌، عام و البته گاه کلیشه‌ای و متزاحم‌. ولی در شعرهای نو، قضیه تا حدودی فرق می‌کند. این‌جا با تصویرهای گسترده هم روبه‌رو می‌شویم‌. تصویرهایی که از حد یک تشبیه یا ترکیب فراتر می‌روند و حتّی کل شعر را در بر می‌گیرند. این تصویر بسیار زیبا را ببینید:

مانند نعش ماه‌

بر بستر شکستة دریاچه‌

افتاده‌ام‌

امّا

آبم نمی‌برد

ب‌، صفحة 26

همة این پنج مصراع‌، یک خیال را ارائه می‌کند: عکس ماه در آب افتاده و هرچند آب متحرک است‌، عکس را جابه‌جا نمی‌کند. این‌جا دیگر مثل آن «رحل زندگانی‌» و «سی‌سپارة دل‌» بالا، یک سلسله تصویرهای مغشوش و متزاحم نداریم‌. تصویرها متعدّدند، ولی در بستر یک تصویر گسترده‌. این هم یک نمونة دیگر که بسیار زیباست و تحسین‌برانگیز:

ای درخت‌! ای شهید دوباره‌!

جز شکست تو را چیست چاره‌؟

آنچه بر اوج‌ها پر شکفته‌

نیست ابر، آسمان می‌گریزد

از فراز سرت پاره‌پاره‌

ر، صفحة 35

در بعضی از شعرهای حامد نیز ما با چیزی فراتر از تصویر روبه‌روییم که می‌توان آن را کشف یک مضمون و یا یک برداشت شاعرانة خاص از پیرامون نامید. در این جا، خود سوژة شعر و شیوة پرورش آن ابتکاری است‌، نه این‌که یک سوژة تکراری‌، لباس تصویرهای تازه را پوشیده‌باشد. این دوبیتی‌، شاید بارزترین نمونة این گونه کشف باشد و البته از بهترین شعرهای این شاعر:

دو رهبر خفته بر روی دو بستر

دو عسکر خسته در بین دو سنگر

دو رهبر پشت میز صلح‌، خندان‌

دو بیرق بر سر گور دو عسکر

ر، صفحة 29

زیبایی و تأثیر این اثر، نه در شکل بیان‌، بلکه در خود طرح شعر نهفته است‌. این دوبیتی گرچه ظاهراً هیچ تصویری ندارد، بر بسیاری از شعرهای پرتشبیه و استعارة بسیاری از شاعران امروز برتری دارد. این یک تراژدی عمیق است که در کوتاه‌ترین شکل ممکن خودش ارائه شده و حتّی قابلیّت تبدیل به دیگر قالب‌های هنری مثل نمایشنامه و فیلمنامه را هم دارد. حتّی اگر آن را به نثر هم تبدیل کنیم‌، جذّاب است و پرتأثیر. این هم یک نمونة دیگر، پاره‌ای از شعر «بار دیگر چاه‌» که جذّابیتش نه به تصویر، بلکه به خود سخن شاعر بر می‌گردد:

هان‌! مپنداری‌:

بار دیگر چاه در راه است‌

بعد از این‌

راه در چاه است‌

ب‌، صفحة 25

 

ادامه دارد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ زریاب و کتاب جدیدش

چه‌ها که نوشتیم‌

 نویسنده‌: رهنورد زریاب‌

 طرح روی جلد: محسن حسینی‌

 ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

 چاپ اول‌، تهران‌، 1382

 3000 نسخه‌، 208 صفحه‌، رقعی‌

 

اعظم رهنورد زریاب را بیشتر با عنوان داستان‌نویس می‌شناسیم و البته از داستان‌نویسان بزرگ افغانستان است‌. اما کتاب «چه‌ها که نوشتیم‌» مجموعه‌ای از مقاله‌های این داستان‌نویس است که در زمینه‌های مختلف ادبی و تاریخی نگاشته شده‌است‌.

در این کتاب‌، دوازده مقاله از نویسنده را می‌خوانیم که البته بعضی از آنها، شکل به نگارش درآمدة سخنرانیهای اوست که در محافل و مجالس مختلف ایراد شده است‌. رویکرد محتوایی مقالات‌، بیش از همه به سوی ادبیات است و در کنار آن‌، بعضی ملاحظات تاریخی یا اجتماعی نویسنده هم به چشم می‌خورد.

«چه‌ها که نوشتیم‌» کتابی است با ارزشهای ویژه‌; و بیش از یک مجموعه مقالة صرف برای خواننده سودمند می‌افتد. ارزش این کتاب‌، در پژوهشهای ارائه‌شده در مقالات خلاصه نمی‌شود و این موی‌، پیچشهای دیگری هم دارد که با نگاهی ظریف‌بین‌، می‌توان آنها را دریافت‌.

در واقع‌، «چه‌ها که نوشتیم‌» به نوعی یک راهنمای نگارش مقاله هم می‌تواند بود، یعنی خوانندة جوان این کتاب‌، می‌تواند بسیاری از نکات عملی مقاله‌نویسی را نیز از آن یاد بگیرد و ارزش این نکات‌، شاید از آن چیزهایی که به طور مستقیم در مقالات ارائه شده‌است‌، کمتر نباشد.

یکی از امتیازهای جنبی این کتاب‌، زیبایی نثر آن است‌. نثر زریاب در داستانهایش نیز به زیبایی و پختگی شهرت دارد، آن هم نه شهرتی کاذب‌. نثر این کتاب نیز آن‌قدر روان و تندرست است که شاید سخت‌گیرترین ویراستار هم آن را محتاج ویرایش نداند و این‌، به ویژه برای من که سالهاست در مقام ویراستار با نثرهای معیوب و ناتندرست نویسندگان جوان ما دست‌وپنجه نرم می‌کنم‌، بسیار محسوس است و مشهود.

نثر زریاب‌، نه همانند نثرهای روزنامه‌ای و گزارشی‌، خام و بی‌آرایه است که از آن احساس کسالت کنیم و نه همانند قطعات ادبی‌، آنچنان سنگین است که منظور نویسنده را در پرده‌ای از آرایشهای لفظی نگه‌دارد. نثری است که در حد متعادلی‌، از تمایزهای بیانی برخوردار است‌، و البته هیچ‌گاه این تمایزبخشی‌ها، این نثر را کدر نکرده‌اند. آنچه تمایزبخشی‌های زریاب را دوست‌داشتنی و پذیرفتنی کرده‌است‌، تعادل و تنوّع آنهاست‌، یعنی او از چند شگرد مختلف برای برجسته‌ساختن واژگان و جملات نثرش بهره گرفته و البته در هر شگرد نیز کوشیده‌است از افراط بدور ماند. او هم یک باستانگرایی ملایم دارد، هم در موارد لازم از زبان محاوره و حتی عامیانه سود می‌جوید و هم با فارسی‌نویسی و یا عربی‌نگاریهای آگاهانه و خارج از هنجار عادی زبان‌، می‌کوشد نثر را از یک نثر بسیار خشک‌، رسمی و روزنامه‌ای دور نگه دارد. مثلاً در این پاره از یک مقالة او، کلمه‌ای نسبتاً ادبی و کهن‌گرایانه همچون «باخترزمین‌» در کنار کلمة «بیخی‌» نشسته و این نشستن نیز هیچ حس ناخوشایندی در ما ایجاد نمی‌کند. در همین پاره‌، باز کلمة «پندار» که بویی از فارسی‌گرایی دارد، با سه کلمة عربی پیاپی «تصویر»، «مخدوش‌» و «معیوب‌» در کمال هم‌نشینی ظاهر می‌شود.

«غالباً ـ در کشورهایی چون کشور ما ـ چنین تصور می‌شود که اوضاع هنری ـ ادبی در باختر زمین‌، بیخی به‌هنجار، دلخواه و خوشایند است و در این عرصه‌ها، هرکسی پایه و جایگاه راستین و درخور خودش را دارد و به گفتة معروف مردم‌، حق به حقدار رسیده است‌. حال آن‌که‌، چنین پنداری درست نیست و این تصویر اوضاع هنری ـ ادبی کشورهای باختر زمین را، تصویری مخدوش و معیوب به‌شمار می‌توان آورد.» (صفحة 30)

نکتة دیگری که در نثر زریاب ـ هم در داستانهایش و هم در این کتابش ـ یادکردنی است‌، رفتار بسیار سنجیدة او در قبال تنوع منطقه‌ای زبان فارسی است‌. منظور این است که زریاب‌، بر خلاف بعضی دیگر نویسندگان ما، توانسته به زبانی برخوردار از مشخصات فارسی افغانستان و ایران دست یابد و از هیچ سوی به پرتگاه نیفتد. این نکته به ویژه از آن روی اهمیت می‌یابد که نویسندگان ما ـ به ویژه جوانان ـ از این ناحیه گاه در سردرگمی محض به سر می‌برند. گاه برای حفظ «هویت ملی‌» و «افغانی‌» زبان خویش‌، از همه دستاوردهای فارسی‌زبانان ایران چشم‌می‌پوشند و حتی بعضی واژگان کهن فارسی خویش را به بهانة ایرانی‌بودن از دایرة زبان خویش بیرون می‌رانند. گاه نیز به علت محرومیت از حضور در جامعة فارسی‌زبان داخل کشور، همة امتیازهای فارسی افغانستان را از دست می‌دهند و نمی‌توانند به کمک کارکردهای بومی‌، این نثر را برای دیگر فارسی‌زبانان دلپذیرتر سازند.

زریاب‌، چنان که گفتیم‌، در این مورد، برخوردی بسیار تساهل‌آمیز، روشن‌بینانه و عاقلانه دارد و می‌کوشد که زیبایی و قدرت زبانش را به هیچ‌وجه فدای این تعصبهای واهی نکند. او به راحتی کلمة «بیخی‌» رایج در افغانستان را در کنار واژگان و عباراتی همچون «دوسوم‌» (دو بر سه‌) یا «درصد» (فیصد) یا «دانشگاه‌» یا «دانشکده‌» که خاص فارسی‌زبانان ایران بوده‌است‌، می‌نشاند و بدین ترتیب‌، نمونه‌ای از یک نثر فارسی کامل ارائه می‌دهد نه فارسی افغانستانی یا ایرانی‌، و ما بدین زبان به‌شدت محتاجیم‌.

آموزة دیگری که در «چه‌ها که نوشتیم‌» می‌توان یافت‌، دقت‌نظر و موشکافی نویسنده در مباحث مطروحه در کتاب است‌. او از هیچ‌یک از مباحث به طور سرسری عبور نکرده است‌. در هر مورد کوشیده با یک وسواس و دقت عالمانه و محققانه‌، جوانب مختلف امر را به کاوش بگیرد و بکوشد در موضوع مورد بحث‌، حرف نهایی را بگوید، به‌گونه‌ای که بتوان به نوشته‌اش همانند یک منبع دست اول اعتماد کرد. این دقت نظر عالمانه را به‌ویژه در مقالة «قصة غم‌انگیز جشن‌های ما» می‌توان سراغ گرفت‌. مقاله تاریخی است و زریاب هرچند خود مرد این میدان نیست‌، با دقت و وسواس ویژه‌ای که در بسیاری از تاریخ‌نگاران نیز نمی‌توان یافت‌، اسناد مدارک مورد نظر خود را یافته و از آنها سود جسته است‌.

چیز سومی که به طور مشخص و عملی می‌توان از این کتاب فراگرفت‌، روشن‌بینی‌، انصاف و امانتداری نویسنده است که گاه حتی افراطآمیز به نظر می‌آید. البته نباید فراموش کرد که افراط در این امور، به هیچ‌وجه ناپسند نیست‌. زریاب حتی در مقام وضع یک اصطلاح که خود ابداع کرده‌است هم چنین نگرانی‌ای دارد که مبادا واضع آن اصطلاح کسی دیگر باشد و این از کمال امانت‌داری او حکایت می‌کند:

 «بنده سال‌ها پیش‌، واژة «ارزشنما» را در برابر مقولة یونانی Criterion به کار بردم‌. واژه‌های «مِحک‌»، «معیار»، «میزان‌» و «مقیاس‌» نیز در این معنی به کار رفته‌اند. در همان سال‌ها، یعنی در دهة چهل هجری خورشیدی‌، واژة «سازآمیز» را نیز ساختم و به جای موزیکال  Musical)) که خیلی هم رواج داشت و اکنون هم رواج دارد، گذاشتم‌.

خدا کند که در هر دو مورد، اشتباه نکرده‌باشم و حق کس دیگری زیر پا نشده‌باشد. اگر کس دیگری‌، پیش از من‌، این واژه‌ها را به همین معانی‌، به کار برده‌باشد، پیشاپیش از او پوزش می‌خواهم و سخن خودم را پس می‌گیرم‌.»

 حالا شما این رفتار محتاطانه و مؤدبانه را مقایسه کنید با کار کسانی که در عرصة تحقیق شتر را با بارش می‌ربایند و دم بر نمی‌آورد و بلکه مدعی نیز می‌شوند.

برخورد او با دیگر محققان نیز بسیار مؤدبانه است‌، حتی با کسانی که در نوشته‌اش مورد انتقاد شدید واقع شده‌اند. برای نمونه می‌توان انتقاد او بر همیش‌خلیل گردآورندة دیوان اشرف‌خان هجری در صفحة 94 کتاب را ذکر کرد و لحن آن را مقایسه کرد با انتقادهایی که گاهگاه در مطبوعات ما از این محقق و آن پژوهشگر می‌شود.

همین‌گونه‌، زریاب در این کتاب از جزم‌اندیشی و مطلق‌نگری نیز پرهیز کرده‌است و این‌، روشی پسندیده و نیکوست در پژوهشهای علوم انسانی‌. او گاه چنان با احتیاط و دوراندیشی اظهار نظر می‌کند که ممکن است یک خوانندة سطحی‌نگر، از آن بوی عدم اطمینان و اعتماد به نفس را استشمام کند، ولی واقعیت این است که عدم قطعیت موجود در این مباحث‌، هر محقق روشن‌بینی را به احتیاط وامی‌دارد.

رعایت این دقت‌نظر و بزرگ‌منشی‌ها، باعث شده که با خواندن این کتاب‌، چهره‌ای بسیار دلپذیر از نویسنده‌اش برای ما مجسّم شود و این چهره‌، بسیار متفاوت است با آنچه مثلاً از رضا براهنی در کتاب «طلا در مس‌» ترسیم می‌شود. به نظر من‌، در محیط فرهنگی پر تنش و آشوب کشور ما، این رفتار ملایم‌، متین و بزرگ‌منشانه بسیار سازنده و جهت‌بخش خواهد بود. ما به اندازة کافی درشتناک‌، شتابزده‌، مطلق‌نگرانه و احساساتی نوشته‌ایم‌. حال نیاز به چیزهای دیگری داریم‌.

باری‌، بنا بر این ملاحظات است که من کتاب «چه‌ها که نوشتیم‌» را یک نمونة برجسته و قابل پیروی در مقاله‌نویسی به ویژه در حوزة ادبیات و فرهنگ می‌دانم و می‌پندارم که جوانان ما، از جهات مختلف می‌توانند از این کتاب بهره برند، به‌ویژه آنان که دست‌اندرکار نوشتن چیزهایی از این دست هستند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب

+ نامه‌ای از لاله کوهی

زهرا حسین‌زاده از شاعران بسیار خوب ماست‌. از محصولات نهضت ادبی سالهای اخیر جوانان مهاجر در گلشهر است‌. از این گذشته دو عامل مرا به درج چند شعر او در این صفحه وادار می‌کند، یکی چاپ مجموعه شعر او و دیگر، برگزیده شدنش در همایش ادبی قند پارسی به عنوان شاعر مقام اول‌.

اما کتابش با نام «نامه‌ای از لالة کوهی‌» اخیراً توسط ناشر فعال مهاجر محمدابراهیم شریعتی چاپ شده است‌. این کتاب نیز همانند کتاب محسن سعیدی در گذر از مراحل فنی نزد من آمد و این شعرها نیز از همان نسخة پیش از چاپ برداشته شده‌است‌.

حسین‌زاده متولد «لعل‌» است از ولایت غور. 24 سال دارد و در علوم دینی تحصیل می‌کند. خود می‌گوید «کوله‌بارهای زیادی روی دوشم جابه‌جا شده‌است‌. از ریاست بنیاد رهبر شهید و مدیریت مدرسه فاطمه‌الزهرا گرفته تا انجام مسئولیتهایی در دفتر هنر و ادبیات افغانستان‌، مرکز مطالعات افغانستان‌، انجمن شاعران جوان افغانستان و...»

 

 

قسمت‌

قسمت سبدش را سر این بام انداخت‌

بر دامن سرخم گل بادام انداخت‌

قسمت حرکت کرد در آیینه نشست‌

روشن شدم از ماه که در جام انداخت‌

قسمت نه چنان است که «صغری‌» می‌گفت‌

مردی که در اقلیم زنان دام انداخت‌

مردی که به «صغری‌» نگرانی بخشید

آتش به دلش ریخت و ناکام انداخت‌

قسمت نه همان است که «یحیی‌» فهمید

یک زن که خودش را شبی از بام انداخت‌

یک زن که چه بیهوده‌، گناهش را شهر

بر گردن «یحیی‌» پسر خام انداخت‌

قسمت هیجانی است که هر نیمة شب‌

بر تخت من از روزنه پیغام انداخت‌

در قلب من آشوب به پا کرد و نرفت‌

جز خود همه را پیش من از نام انداخت‌

 

 

هفت رود مقدس‌

به چهار میخ ستم می‌کشد تو را بدنم‌

پرنده جان‌! نفست را رها کن از دهنم‌

دلت جدا نشد از من اسیر هم شده‌ایم‌

برون شو از مژه‌هایم اگر بهانه منم‌

پرنده جان‌! غم نان حل نمی‌شود بنویس‌

دوشنبه دوم دی ماه پسته می‌شکنم‌

رگان عاقلی‌ام را به تیغ‌ها بسپار

دوباره ساعت‌... باید به کوه‌ها بزنم‌

عجب مسافر بن‌بست را خبرداری‌

ترک ترک شده این روزها سفال تنم‌

به هفت رود مقدس برو دعایم کن‌

گم است خانة بودا میان پیرهنم‌

درخت رابطه‌اش با بشر اساطیری است‌

هزار برگ سپیدار می‌شود کفنم‌

 

 

زن‌، گنجشک‌

مخالف می‌پرد امشب دل شاهینی‌ات با من‌

چه خواهد کرد بانو پیچک غمگینی‌ات با من‌؟

به فکر مهربانی باش‌، دنیا شام کوتاهی است‌

کمد، قالی‌، دو گلدان‌، شمعدان و سینی‌ات با من‌

قفس‌، تاریک‌، زن‌، گنجشک‌، بانو جان چه مرگت هست‌؟!

کمی هم گل بگو، همسایه شد بدبینی‌ات با من‌

هوا تلخ است بانو، جرعه‌ای شربت به کامم ریز

شکر، لیمو، لب از تو استکان چینی‌ات با من‌

برایت تاجی از گل‌های کوهی می‌کنم پیدا

دلت روشن بماند خوشة پروینی‌ات با من‌

لباست برف و باران است خیلی باد می‌آید

بیا بر گیسوانم تکیه کن سنگینی‌ات با من‌

چه عیدی می‌شود فردا بیا چرخی بزن با ما

به تخت بخت‌، خوش بنشین گل و شیرینی‌ات با من‌

 

 

تاکسی‌، شب‌، شکوفه‌

تاکسی شکوفه را می‌برد فرودگاه‌

شب پیاده می‌شود روی روسری ماه‌

کفش‌های خسته را زیر برف می‌کشد

باد گیر می‌دهد هی به چادر سیاه‌

«می‌روی شکوفه جان‌! حال آسمان بد است‌»

پله‌های مانده را گیج می‌کند نگاه‌

صندلی پشت سر مرد گریه می‌کند

صندلی رو به رو خیره می‌شود به راه‌

روزهای مهربان وصل می‌شود به هم‌

جمعه‌، مثنوی‌، دعا، شنبه‌، عشق‌، اشتباه‌

تاکسی شکوفه را پس به خانه می‌برد

شب دو نیمه می‌شود می‌وزد چراغ ماه‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: نقد کتاب