محمدکاظم کاظمی


+ مهاجرین افغانستان و سیاست‌های رسانه‌ای

خبرگزاری تسنیم: غفاریعقوبی

محمد کاظم کاظمی، شاعر، نویسنده و پژوهشگر برجستهٔ افغانستانی بسیار پیش از این، جدی به اشتراکات دو ملت پرداخته وکتابی در همین باره (هم‌زبانی و بی‌زبانی) نوشته است. او خیلی به آیندهٔ روابط دو ملت خوش‌بین است و تنها راه برون رفت از بدبینی مهاجرین و مردم و مسئولین ایران را تعامل و تلاش در جبههٔ  فرهنگی می‌داند.

دو سال قبل وبرنامهٔ «راز» صدا و سیما که در نوع خود بی‌سابقه بود فرصتی رخ داد که محمدکاظم کاظمی برای اولین بار اکثر مشکلات و گرفتاری‌های مهاجرین افغانستانی ساکن ایران را واضح و عیان در تلویزیون بیان کرد. مجری (نادرطالب زاده) هم با او همراهی جانانه‌ای کرد و میهمانان ایرانی برنامه  قدم‌هایی تندتر از کاظمی برداشتند و از موضع دفاع از آرمان‌های انقلاب، خواستار رفع مشکلات مهاجرین و تغییر رویه‌ها و حتی تغییر ساختار دراین‌باره شدند. اما فارغ از این برنامه، تقریبا یک سالی می‌شود موجی رسانه‌ای برخلاف روال چند دهه قبل (این‌بار در دفاع از مهاجرین) به‌راه افتاده است. موجی که این‌بار اندکی فراگیر شده و تاثیر آن در اکثر رسانه ها دیده می‌شود. با کاظمی که پلی شده است میان مهاجرین و مردم و مسئولین ایران، دربارهٔ این تغییر رویه گفتکو کردیم:

پیش از این دو مطلب «رنسانس رسانه‌ای در حوزه مهاجرین افغانستانی آغاز شده است» و «روزی دریا مردگانش را بالا خواهد آورد» درباره تغییر رسانه‌ای حوزه مهاجرین منتشر شده بود و این آخرین مطلب از سه‌گانه یکسالگی انتشار پرونده «جان ایران، جان افغانستان» است.

تسنیم: آیا اتفاقی در حال وقوع است؟

بله به نظر من اتفاقی در حال وقوع است. اما من این را حاصل تغییر تدریجی دیدگاه گروهی از مردم ایران نسبت به مهاجران می‌بینم، به ویژه اهالی هنر، ادبیات و رسانه. ریشة این تغییر دیدگاه هم بر می‌گردد به دهة هفتاد و هشتاد، یعنی وقتی که نسلی از اهل هنر و ادب و دانش افغانستان توانستند در ایران مطرح شوند، با فرهنگیان و ادب‌دوستان ایرانی ارتباط یابند و بر آن‌ها تأثیر بگذارند. ما از همان سال‌ها می‌دیدیم که گروهی از شاعران، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و دیگر هنرمندان ایرانی پدید آمده‌اند که بر اثر ارتباط و همنشینی با دوستانشان در جامعة مهاجر، دیدگاهی متفاوت نسبت به مهاجران یافته‌اند. بسیاری رفاقت‌ها در آن زمان پدید آمد که به مرور زمان مستحکم شد.

این نسل که معمولاً‌ هم جوان‌های ایرانی بودند، مدتی در سطح انجمن‌های ادبی و نشریات ادبی و هنری کشور مطرح بودند، ولی این‌ها کم کم به رسانه‌ها راه یافتند و این‌ها آن نگاه مثبت خود را در حوزة اختیارات و نفوذ خود در رسانه‌ها اعمال می‌کنند.

به همین دلیل به نظر من این اتفاق قدری ریشه‌دار و جدی است. یک اتفاق بخشنامه‌ای اداری نیست که بعضی‌ها تصور کرده‌اند به خاطر مسایل خاص منطقه روی داده و شکل مصلحتی دارد. نه، به گمان من واقعیت‌های جامعة مهاجر، از رهگذر هنر، ادبیات و رسانه کم کم در حال راه یافتن به اذهان جامعة ایرانی است و این به مرور گسترش خواهد یافت. مهم هم این است که این ذهنیت‌ها اصلاح شود. آن وقت دیگر کار ما آسان خواهد بود

به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع
comment مهربانی‌ها () لینک

+ ما همگی قاتل فرخنده‌ایم

منتشرشده در روزنامه‌ی «جامعه‌ی باز» ویژه‌نامه ماجرای قتل فرخنده

در واقعه‌ی فجیع کشته‌شدن فرخنده و توابع و حواشی آن، به ویژه در دنیای مجازی، نکته‌ای نظرم را جلب کرده است که به نظرم سخت قابل تأمل است، به ویژه از سوی پژوهشگران علوم اجتماعی و دست‌اندرکاران مسایل تربیتی و آموزشی کشور.

آنچه در اینجا می‌خواهم به آن بپردازم، قضاوت‌ها و رفتارهای مطلقی است که بر مبنای صفر و یا صد صورت می‌گیرد و گویا در میان اینها، دیگر مرتبه و مرحله‌ای وجود ندارد.

در جوامعی که اصول اجتماعی و اخلاقی بر روی مبناها و قواعد مرتبی است، فضیلت‌ها و رذیلت‌ها، ستایش‌ها و نکوهش‌ها مرتبه و میزانی خاص دارد. این مرتبه و میزان به موضوع یا شخص مورد نظر بستگی می‌یابد. مثلاً اگر کسی از چراغ سرخ بگذرد، یک راننده‌ی خطاکار است و باید جریمه شود. اگر همین شخص با همین کار به یک عابر هم صدمه بزند، جرم او بیشتر می‌شود و باید تاوان بدهد. اگر بعد از آن قضیه فرار بکند، جرمش بیشتر می‌شود و باید به زندان هم برود. اگر در حین فرار با پلیس هم درگیر شود و مثلاً یکی دو پلیس را بکشد، شاید کار او به اعدام برسد. یعنی برای هر خطایی و جرمی، مجازاتی متناسب با آن تعریف شده است.

از آن طرف نیز خصایل نیکوی انسانی درجه‌بندی دارد و با هر کسی، از یک معلم ساده بگیرید تا یک سیاستمدار و مصلح اجتماعی، به تناسب رفتار او برخورد می‌شود.

در کشور ما مدت‌هاست که این مقیاس‌ها گم شده است. به نظر می‌رسد که ما دارای یک ذهن بسیط و ساده هستیم که فقط می‌تواند «خوب» و «بد» را بشناسد و نه درجه‌های مختلف خوبی و بدی را. بگذریم از این که گاهی در شناخت خوب و بد هم اشتباه می‌کند.

در چنین جامعه‌ای کسی که باید به خاطر خصایل نیکوی خود ستوده شود، بدون درنظر گرفتن مرتبه‌ی این خصایل به عرش اعلی برده می‌شود. در مقابل آن که باید به خاطر یک رفتار ناپسند خود سرزنش یا مجازات شود، به بالاترین میزان سرزنش می‌شود. گویا حد وسطی در این میان وجود ندارد. به همین دلیل ما همواره با هم درگیر هستیم، چون فاصله میان مقیاس‌هایمان بسیار شدید است.

مثلاً طرفداران یک حزب، رهبر خود را در حد قدیسین می‌پندارند و کوچک‌ترین انتقادی به آنان را نمی‌پذیرند. برعکس طرفداران حزب مقابل، همین رهبر را یک شیطان مجسم می‌پندارند و هیچ‌ فضیلتی را در او متصور نمی‌بینند. بنابراین وقتی دو طرفدار ساده این دو حزب با هم وارد گفت‌وگو شوند، هیچ نقطه مشترکی برای تفاهم ندارند. فقط می‌توانند در بحث کردن همدیگر را پاره کنند.

حال در وضعیتی که همه اشخاص و قضایا را ساده و بسیط و در یک سطح می‌پنداریم، نمی‌توانیم حدود نیکی و بدی‌ها را درست تشخیص دهیم و بر آن اساس قضاوت یا عمل کنیم. ممکن است کسی را که از چراغ سرخ گذشته است، یک دفعه بگیریم و تیرباران کنیم، چنان که بارها چنین شده است و قتل فرخنده نمونه‌ی بارز آن است، بگذریم از این که فرخنده شاید حتی هیچ جرمی هم مرتکب نشده بود. یعنی تصور کردیم که از چراغ گذشت است.

بنا بر همین ذهنیت بسیط و مطلق‌اندیش است که نمی‌توانیم میان بی‌احترامی به قرآن، سوزاندن قرآن، منکرشدن به قرآن، منکر شدن به خداوند فرق بگذاریم. در نظر ما کسی که چند ورق تعویذ را بسوزاند با کسی که قرآن بسوزاند با کسی که قرآن را قبول ندارد با کسی که خدا را هم قبول ندارد، یکی است. باز بگذریم از این که در همین مورد اخیر هم ما اغلب نمی‌دانیم که دستور واقعی دین چیست.

حالا شما تصور کنید که گروهی از آدم‌ها علم شناخت این مسایل را ندارند، ولی تعصب را دارند و بیشتر از حد هم دارند. باز علاوه بر تعصب، شرارت و خشونتی هم دارند که در جامعه‌ی ما نهادینه شده است. آنگاه حاصل می‌شود آتش زدن یک نفر به جرم نامعلوم و مبهم آتش زدن اوراقی که هنوز معلوم نشده است چه بوده است.

بنا بر همین ذهنیت بسیط و مطلق‌اندیش است که نمی‌توانیم میان بی‌احترامی به قرآن، سوزاندن قرآن، منکرشدن به قرآن، منکر شدن به خداوند فرق بگذاریم. در نظر ما کسی که چند ورق تعویذ را بسوزاند با کسی که قرآن بسوزاند با کسی که قرآن را قبول ندارد با کسی که خدا را هم قبول ندارد، یکی است. باز بگذریم از این که در همین مورد اخیر هم ما اغلب نمی‌دانیم که دستور واقعی دین چیست.

این که ما آن‌ها را پلیدترین انسان‌های روی زمین بپنداریم، حداقل زیانش این است که نسبت به آدم‌های دور و بر خود خاطرجمع می‌شویم و فکر می‌کنیم که همواره باید یک تعداد گرگ وحشی باید باشند تا چنین فاجعه‌ای به بار بیاورند. نه، ممکن است میان ما و آن آدم‌ها فاصله بسیاری هم نباشد، چنان که رفتارهای بعضی از ما در جامعه‌ی مجازی نشان داد که نه، ما هم آن قدر با آن آدم‌ها فاصله نداریم.

باز این مطلق‌نگری، خودش را در یک جای دیگر هم نشان داد. این که بعضی کسان از سر ناآگاهی یا احساسات، در همان لحظات اول وقوع این حادثه، کشتن فرخنده را تأیید کردند. آن‌ها حتی منتظر نماندند که ببینند ماجرا چه بوده است. این قضیه از آن روی سنگینی بیشتری داشت که این افراد، غالباً تحصیل‌کرده و دارای مقام و منصب بودند.

اما این مطلق‌نگری در همین جا متوقف نشد. باز کسانی که با این اشخاص برخورد کردند، همان رفتار افراطی را داشتند. با اینان گاهی چنان برخورد شد که گویا خود اینان فرخنده را آتش زده بودند. حتی گاه شدیدترین دشنام‌ها به اشخاصی داده شد که فقط یک اظهار نظر نسنجیده کرده بودند.

اکنون کار به جایی رسیده است که قاتلان فرخنده هم کمابیش فراموش شده‌اند و آدم‌های دیگری در این میان به جان هم افتاده‌اند. ما در دنیای مجازی می‌توانیم صحنه‌ای بسیار شبیه به صحنه‌ی مسجد شاه دو شمشیره را شاهد باشیم، صحنه‌ای که نشان می‌دهد بسیاری از باسوادان و اهالی دنیای مجازی هم در لگدمال کردن دیگران، از قاتلان فرخنده چندان دست کمی ندارند.

من وقتی این وضعیت را می‌بینم، به این نتیجه می‌رسم که شعار «ما همه فرخنده‌ایم» که این روزها بر سر زبان‌هاست، درست انتخاب نشده است. درست این است که بگوییم «ما همگی قاتل فرخنده‌ایم».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ فرهنگ مشترک‌، ظرفیتها و ظرایف‌

نوشته‌شده در 24 شهریور 1390 برای ویژه‌نامه‌ی نشریه‌ی «پنجره‌» خطاب به اهل ادب و فرهنگ ایران.

به راستی اگر ایران را خانه‌ای با پنجره‌هایی به چهار سوی بدانیم‌، بزرگ‌ترین پنجره‌ی آن به کدام سوی گشوده است‌؟ با قاطعیت می‌توان مدعی شد که در این منطقه میان هیچ دو کشور آن‌مایه از مشترکات فرهنگی نمی‌توان یافت که میان دو کشور ایران و افغانستان می‌توان یافت‌. شاید در ابتدا باور این حقیقت برای بسیاری از مردم ایران دشوار باشد، چون از افغانستان امروز جز جنگ و ویرانی چیز دیگری ندیده‌اند، البته بدین سبب که از دریچه‌ی آن جعبه‌ی جادویی به افغانستان نگریسته‌اند که شاید از هزار ساعت برنامه‌هایش یک ساعت نیز به بازنمایی وجوه این فرهنگ مشترک اختصاص نیافته است و آن‌قدر از هرات و بلخ و غزنی و کابل نمی‌گوید که از بارسلونا و رئال مادرید می‌گوید.

     باری‌، دین مشترک‌، تاریخ مشترک‌، مفاخر مشترک‌، فرهنگ شفاهی مشترک‌، تقویم مشترک‌، هنر و ادبیات مشترک و روشن‌تر از همه‌، زبان و خط مشترک بخشی از جلوه‌های مشترکات و بل یگانگی فرهنگی میان دو کشور است‌.

     افغانستان تنها کشوری است که در آن‌، کتابها و مجلات ایرانی را می‌توان خواند؛ فیلمها و سریالهای ایرانی را بدون زیرنویس و دوبله می‌تواند دید و در کتابهای درسی‌اش شعر شهریار و پروین اعتصامی چاپ شده است‌، آن هم با همین خطّ فارسی‌، و تنها کشوری است که بیش از نود درصد کتابها کتابفروشی‌هایش چاپ ایران هستند.

     اما به راستی چه شده است که با وجود همه مشترکات‌، و درست‌تر بگوییم‌، یگانگی فرهنگی‌، ارتباط میان دو کشور چه در سطح دولتها و چه در میان مردم آن‌قدر نیست که انتظار می‌رود؟ به گمان من چند عامل و مانع در این میان مؤثر بوده است‌.

 

عدم شناخت‌

حقیقت این است که وجوه گوناگون این مشترکات فرهنگی هیچ‌گاه در ایران بازتاب نیافته و شناخته نشده است‌. امروزه در ایران بسیار نیستند کسانی که از رسمیت زبان فارسی در افغانستان و تکلّم گروه وسیعی از مردم این کشور بدین زبان‌، باخبرند. هم‌چنین بسیار اندک‌اند کسانی که می‌دانند افغانستان یکی از معدود کشورهای جهان است که در آن تقویم هجری شمسی رسمیت دارد و سالش با نوروز آغاز می‌شود. هنوز بسیاری از مردم ایران نمی‌دانند که بلخ و غزنین و بدخشان و فاریاب و هرات و بادغیس و دیگر نقاطی که از هر یک‌، شاعران و نویسندگانی بنام برخاسته است‌، در کجای این کره خاکی است‌.

     دانسته‌های عمده مردم ایران در مورد افغانستان را رسانه‌ها و متون کتابهای درسی شکل می‌دهند و متأسفانه تصویری که از افغانستان در این آینه‌ها بازتاب می‌یابد، بسیار کمرنگ است و مخدوش‌. آنچه از داخل کشور در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد، ویرانه‌ای است که مردمی در آن مدام می‌جنگند. و از جامعه‌ی مهاجر ما در ایران با آن همه حضور چشمگیری که از نظر زمان داشته است‌، تصویری که در ایران در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد، غالباً از زاویه‌ی مهاجرت و عوارض و مسایل اجتماعی و اقتصادی آن است‌. چنین است که ادب و فرهنگ افغانستان در رسانه‌های ایران غالباً غایب بوده است‌.

 

چالش بر سر مفاخر فرهنگی‌

از آن زمان که مرزهای سیاسی کشورهای مجاور، با ملی‌گرایی افراطی اوایل قرن حاضر پررنگ‌تر شد و نوعی مرزبندی فرهنگی و زبانی هم به میان آمد، چالشی در میان این ملل بر سر مفاخر ادب و هنر روی نمود که کمترین حاصلش در روابط کشورها، نوعی انحصارگری و بدبینی بود، به‌گونه‌ای که ما در عرصه غالباً به همدیگر به چشم رقیب و منازع می‌دیدیم تا همراه و همسو. کار گاهی به جایی می‌رسد که بزرگداشت یک شاعر یا نویسنده بزرگ کهن در یکی از سرزمینهای همسایه‌، نوعی «پیروزی رقیب‌» و مایه نگرانی دانسته می‌شود، در حالی که همه باید بدین خشنود باشیم که بالاخره هر افتخاری که به دست می‌آید، به نوعی به سود زبان و ادب فارسی و این فرهنگ مشترک است‌، در مقابل فرهنگهای بیگانه‌.

     به نظر می‌رسد این یکی از موانع بزرگ بر سر راه داد و ستد فرهنگی ماست‌، چون وقتی ما در این عرصه همدیگر را رقیبانی متخاصم بدانیم‌، لاجرم بیشتر در پی چالش و درگیری خواهیم بود تا همسویی و همراهی‌.

     ما باید همدیگر را همراهان و همسنگران خود، در برابر فرهنگهای مهاجم بدانیم‌، نه رقیبی که باید منتظر غفلت او بود و یکی از مفاخر زبان و ادب فارسی را از او درربود.

 

چندپارچگی زبانی‌

مسلماً وقتی شناخت اندک باشد و نحوه‌ی نگرش نیز محدود و تنگ‌نظرانه‌، مردم هر یک از پاره‌های این قلمرو بزرگ زبانی‌، می‌کوشند که برای خود هویتی مستقل از دیگران دست و پا کنند؛ نسبت به آن هویت محدود متعصب باشند و نسبت به هرآنچه بیرون از آن است‌، بی‌اعتنا و بدبین‌. یکی از عوارض جدی این تلاشها، سه‌گانه نامیده شدن زبان واحد فارسی در سه کشور فارسی‌زبان بود، به گونه‌ای که این زبان در ایران «فارسی‌» خوانده می‌شود، در افغانستان «دری‌» و در تاجیکستان‌، «تاجیکی‌». بدین‌گونه این مهم‌ترین وجه اشتراک ملل منطقه‌، بدین‌گونه به کنار نهاده می‌شود.

     چنین است که زبان فارسی در این سه کشور یکی است‌، ولی در عمل جدا نمایانده می‌شود و همین گاهی همزبانی و همدلی را سخت می‌سازد.

 

چه باید کرد؟

با آنچه تا کنون گفتیم‌، شاید از لحاظ نظری‌، راههای ایجاد ارتباط بیشتر میان همزبانان باز نموده شده باشد که همانا شناخت بیشتر، پرهیز از تعصبات و دوری از انحصارگری‌هاست‌، در کنار تأکید بر همزبانی و بهره‌گیری مشترک از این ذخایر گرانسنگ‌.

     اما بستر عملی این کار، رسانه‌هایند و نهادهای متولی ارتباطات فرهنگی دو کشور یعنی رایزنیهای فرهنگی و مراکز علمی‌.

     به واقع این تعمیق ارتباطات فرهنگی‌، باید در سه سطح «دولتها»، «نخبگان‌» و «عامه مردم‌» صورت گیرد. یعنی دولتمردان دو کشور زمینه ارتباطهای رسانه‌ای‌، دانشگاهی و مطبوعاتی کشورها را بیشتر از پیش فراهم آورند. آنگاه نخبگان با شناخت بیشتری که خواهند داشت و نیز علاقه‌ای که در آنها نسبت به میراث مشترک فرهنگی وجود دارد، در افزایش آگاهی عمومی در سطح مردم خواهند کوشید.

     بازوی اصلی دولتها در این کار، رایزنی‌های فرهنگی هستند، به ویژه رایزنیهای فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در افغانستان‌. در این مورد این نکته گفتنی می‌نماید که متأسفانه در مقاطعی از زمان و در بعضی جایها، فعالیت این رایزنی‌ها بیش از این که بر روی زبان و ادب فارسی‌، فرهنگ عامه‌، هنر و دانش متمرکز باشد، بر روی فعالیتهای سیاسی و ایدیولوژیک متمرکز بوده است و این کار، ضربه‌ای بزرگ حتی به مناسبات زبانی و ادبی دو کشور زده است‌، به گونه‌ای که اکنون گاهی برای انتقال یک دیوان شعر حافظ از ایران به افغانستان موانعی رخ می‌نماید.

     دوستان ایرانی ما باید این را با تمام وجود حس کنند که حتی اگر هم قصد انتشار ارزشهای اسلامی و انقلابی در میان باشد، بستر این کار، زبان فارسی است‌. هر جا زبان فارسی باشد، گلستان و بوستان سعدی هم خواهد بود، مثنوی معنوی هم خواهد بود، کیمیای سعادت هم خواهد بود و آثار ادبا و متفکران سالهای اخیر نیز.

     چیز دیگری که باز می‌باید متولیان امور فرهنگی در سطوح دولتی بدان توجه داشته باشند، پرهیز از تبلیغات و تلاش برای آگاهی و دانایی است‌. در این سالهای جنگ و درگیری‌، نهادهای آموزشی افغانستان از هر نظر (نیروی انسانی‌، امکانات آموزشی و کتابخانه‌ها و...) سخت آسیب دیده است و بهترین خدمتی که به این کشور می‌شود کرد، تقویت بنیه‌ی علمی کشور است‌، به ویژه در علوم انسانی و باز به طور خاص‌، در رشته‌های ویژه زبان‌، ادبیات و هنر. تأسیس یک گروه ادبیات فارسی در یک دانشکده در افغانستان برای حفظ و بهسازی زبان فارسی بسیار سودمندتر است از برگزاری یک همایش بزرگ در یکی از مجلل‌ترین هتل‌های کابل‌.

     کار دیگری که می‌باید به دست دولتمردان دو کشور صورت گیرد، ایجاد ارتباط بیشتر میان نخبگان است‌، به ویژه در حوزه‌های ادب و هنر. واقعیت این است که در سالهای اخیر، نوعی عطش و اشتیاق نسبت به ارتباط و داد و ستد فرهنگی در میان نخبگان دو کشور احساس می‌شود، ولی این اشتیاق در نبود امکانات و زمینه‌های اداری و مالی کافی‌، پاسخی درخور نمی‌یابد. بسیاری از اهل ادب و قلم افغانستان و ایران مشتاق سفر و حضور در کشورهای همدیگرند، ولی تنگناهای اداری و اقامتی این رفت و آمدها را دشوار ساخته است‌. این هم مشکلی است که به مدد رایزنی‌های فرهنگی و دیگر نهادهای مسئول‌، قابل رفع است‌.

     وقتی این حسن نیت‌ها، همکاریها و همدلیها در میان دولتمردان و اعضای نظام اداری دو کشور رخ نماید، مسلماً آثارش را در سهولت ارتباط میان نخبگان‌، و سپس وسیع‌تر شدن دامنه‌ی این آشناییها و همسویی‌ها در میان مردم‌، نشان خواهد داد. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢

+ از تجربه‌های زندگانی

1. اصلاحات

سال 1367 بود و اوج دوران ایدئولوژیک بودن ما و هم‌نسلان ما. در آن سالها در ایران پوشیدن کراوات خطایی بزرگ شناخته می‌شد و ما در «انجمن اسلامی شعرای مهاجر افغانستان‌» قصد داشتیم تصویرهایی از مفاخر ادب و فرهنگ افغانستان را برای استفاده در مجالس و محافل آماده کنیم‌، در قالب پرتره‌های نقاشی‌.

     عکسی از استاد مرحوم علی‌اصغر بشیر به همین منظور به هنرمند نقاش ما ناصر طالب سپرده شد، برای کشیدن تابلوی از چهره‌ی ایشان‌. عکس از دهه‌های چهل و پنجاه بود و همراه با کت و شلوار و کراواتی به سبک متجددان افغانستان در آن سالها. خوب چه می‌کردیم‌، دوستان پیشنهاد کردند که در نقاشی‌، کراوات را حذف کنیم‌، چنان که در آن سالها در نقاشی‌های دکتر علی شریعتی هم این «اصلاح‌» صورت می‌گرفت‌. و ما تصویر استاد بشیر را اصلاح کردیم و با انتظارات جامعه‌ی انقلابی عصر برابر ساختیم‌. این تابلو چنان که می‌بینید در جلو تریبون مجری جلسه جناب نظام‌الدین شکوهی گذاشته شده است. البته قسمت کراوات آن دیده نمی‌شود.


     شاید هیچ‌کدام از ما در این «اصلاح‌»، به اثرات زیانبار آن واقف نبودیم و شاید اگر کسی ما را از این کار برحذر می‌داشت‌، در نظر ما غرب‌زده و ضد دین می‌آمد. ولی اکنون و پس از سالها، می‌بینم که چه کار ناروایی بوده است این تحریف به نیت اصلاح‌.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

+ ایرانی یا افغانی، مسئله این است

خواندن این دو مطلب را به عزیزانی که دوست دارند در باره مناسبات مردم ایران و افغانستان چیزی بخوانند، توصیه می‌کنم. اینها از معدود مطالبی است که در آنها گویا نویسنده بر خلاف جریان آب حرکت می‌کند و این ارزشمند است. من به سهم خود از نویسنده این مطالب قدردانی می‌کنم و آرزومندم که این نگاه در میان در دو ملت تسری یابد. البته ممکن است در مواردی اختلاف‌نظرهای مختصری وجود داشته باشد، ولی مهم این نوع نگاه است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ چرا ما واژه‌های «افاغنه» و «افغانی» را نمی‌پسندیم؟

یادداشتی از من در خبرگزاری فارس. دوستان را به آنجا ارجاع می‌دهم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱

+ دو خبر

1. مستند «همزبانی و بی‌زبانی» در شبکه خبر

پخش فیلم مستند «همزبانی و بی‌زبانی» از شبکه خبر صدا و سیمای ایران شروع شد. این مستند ساخته مهدی خالقی مستندساز ایرانی است و موضوع آن وضعیت فرهنگی افغانستان امروز است. به نظر می‌رسد که پخش این مستند از صدا و سیمای ایران ـ که غالباً افغانستان در آن از زاویه‌ی جنگ و سیاست تصویر شده است ـ اقدامی نیکو باشد. اولین قسمت این مستند در هفته‌ی گذشته پخش شد و برنامه هفتگی پخش آن به این صورت است:

سه شنبه هر هفته ساعت 19:45 به وقت ایران، شبکه خبر

تکرار در روز چهارشنبه 19:45 و جمعه 13:50 باز هم در شبکه خبر.

 

2. نمایشگاه آثار خوشنویسی انجمن خوشنویسان هرات

از شنبه 28 آبان تا پنج‌شنبه 3 آذر، نمایشگاه آثار خوشنویسی اعضای انجمن خوشنویسان هرات در نگارخانه رضوان مشهد دایر است.

زمان: هر روزه از ساعت 9 تا 12 صبح و از 4 تا 7 بعد از ظهر.

نشانی: مشهد، خیابان کوهسنگی، کوهسنگی 17، پلاک 16.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع و گزارش

+ مهاجرت دوباره

این مطلب را باری برای نشریه «خانه» نوشته بودم جهت چاپ در ویژه‌نامه‌ای که برای مهاجرت دوباره اهل قلم افغانستان تهیه شده بود. کانون اصلی سخن در این نوشته، مهاجرت دوباره‌ای است که اهل قلم و فرهنگ افغانستانی در سالهای اخیر از ایران به کشورهای غرب داشته‌اند و این جریان همچنان ادامه دارد. البته در حاشیه آن به بعضی مسایل دیگر نیز اشاره شده است.

 

ما چون دو دریچه روبه‌روی هم‌

به راستی اگر ایران را خانه‌ای با پنجره‌هایی به چهار سوی بدانیم‌، بزرگ‌ترین پنجرة آن از دیرباز تا کنون به کدام سوی گشوده بوده است‌؟

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ مشهدی‌ها و افغانی‌ها

مطلب مشهدی‌ها و افغانی‌ها را در وبلاگی به «نام کنسرو حرفهای من» از دوستی به نام نسیم دیدم که اشارتی داشت به دو رمان خالد حسینی. این مطلب و نظایر آن همه ما را دلگرم می‌کند تا بدانیم که در این سالها اهل قلم کشور ما بیهوده سرشان را به سنگ نکوبیده‌اند و این حرکتها بالاخره برکتهایی داشته است. اینجاست که می‌توانیم از احساس بیهودگی‌ای که گاهی دچارش می‌شویم، رها شویم، رها و امیدوار.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ در دری در کابل

باید یادآوری کنم که این مطلب ابتدا در یکی از روزنامه‌های ایران منتشر شد و طبعا مخاطبان آن بیشتر مردم ایران بودند. به همین سبب ناچار بوده‌ام که بعضی اصطلاحات آشنا برای فارسی‌زبانان این کشور را به کار برم.

.

.

 شهر تضادها

از آن زمان که کابل را به قصد مهاجرت به جمهوری اسلامی ایران ترک کردیم‌، حدود 25 سال می‌گذرد و من در این همه سال‌، فقط یک بار و آن هم 14 سال پیش توانسته بودم سفری کوتاه به آنجا داشته باشم‌. آن هم سال 1374 بود و واپسین ماههای پیش از سقوط شهر به دست طالبان‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸

+ رسانه‌ها و ارتباط فرهنگی دو ملت

این مطلب در سال گذشته برای سایت خبرگزاری صدای افغان نوشته شد و در نشریة «انصاف» ویژة نمایشگاه مطبوعات چاپ شد.

 

نقش رسانه‌ها در ایجاد و یا تعمیق روابط فرهنگی میان ملل‌، البته بدیهی است و انکارناپذیر. در این مقام‌، این مباحث کلّی را پیش نمی‌کشیم‌، بلکه در پی آنیم که ببینیم رسانه‌های دو کشور ایران و افغانستان با توجه به مشترکات عمیق و دیرینة فرهنگی‌، تا چه اندازه توانسته‌اند پُل ارتباط دو ملّت همسایه باشند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع و مطبوعات

+ چهارچشمه

و من با خود می‌گویم که بالاخره اگر اینها را من ننویسم، چه کسی خواهد نوشت؟ آن زنی که در صف غش کرد، یا آن پیرمرد لاغراندامی که خوشحال بود که پس از سه روز آمدن به چهارچشمه جواب گرفته است یا جوانی که بعد از هفت روز هنوز جواب نگرفته بود و کسی هم پاسخگوی کارش نبود؟

ولی کارمند شعبه حرف دقیقی گفت. گفت که «اینجا ما تعیین تکلیف می‌کنیم، نه شما» و به راستی که درست تعیین تکلیف می‌کرد، وقتی می‌گفت «برو و فردا بیا» دیگر سخنش برهان قاطع بود و نیاز به برهان دیگری نداشت.

باری، ما حدود سه و نیم ساعت در صفی پشت پنجره در هوای گرم تموز ایستاده بودیم، فقط برای این که مدارک‌مان را به دست آن کارمند بدهیم و به همین نیز خرسند بودیم که حداقل این کار به فردا نیفتد. این که جواب آن نامه‌ها به روزی دیگر موکول می‌شد، برای ما روشن بود و پذیرفتنی.

بالاخره دروازه بخت به روی ما گشوده شد و آن کارمند در ساعت یک ظهر، در ظرف ده یا پانزده دقیقه مدارک دهها نفری را که اسم نوشته بودند تحویل گرفت و به فردا حواله‌شان کرد. حالا چرا برای این پانزده دقیقه کار، ما سه و نیم ساعت ایستاده بودیم؟ این دیگر چیزی بود که به تصمیم آن کارمند بستگی داشت، کارمندی که حق تعیین تکلیف با او بود.

شاید قضیه برای دوستان ایرانی ما قدری مبهم باشد و با خود بگویند «این چهارچشمه دیگر کجاست؟ و این دیگر چه‌گونه بوروکراسی‌ای است؟» بله، این چهارچشمه نامی آشنا و البته ناخوشایند برای مهاجرین افغان ساکن مشهد است، اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی استان خراسان، در جایی نزدیک کوه در شهر مشهد که در این چند سال اخیر، تک و توک خانه‌هایی هم در اطراف آن ساخته شده است. اینجا با محلات افغان‌نشین مشهد مثل گلشهر و التیمور و کوی طلاب، حدود سی کیلومتر فاصله دارد و این را مهاجرینی درک می‌کنند که برای یک کار کوچک اداری، باید حدود یک ساعت در راه باشند و به اداره‌ای بروند که برای آنهاست، ولی در دورترین جای ممکن نسبت به محل زندگی‌شان.

و این کار کوچک اداری، ممکن است دو یا سه روز طول بکشد، به سبب صف‌هایی که در هر قسمت برقرار است و کارمندانی معدود که باید پاسخگوی صدها نفری باشند که برای چندمین روز به خاطر آن کار کوچک به آنها مراجعه می‌کنند. آن کار کوچک ممکن است فقط تحویل مدارک به کارمند مربوطه باشد، یا فقط دریافت پاسخ. و به ندرت این دو کار در یک روز انجام می‌شود.

باری دیگر در چند روز پیش، من توانستم ظرف یک روز، فقط یک امضا بگیرم و مدارکم را از شعبه‌ای به شعبه‌ای دیگر منتقل کنم. شما تصور کنید محوطه‌ای با وسعت دهها هکتار را که نمی‌دانم چرا این‌قدر وسیع ساخته شده است و آن هم در دامنه کوه. باید یک مسیر چندصدمتری را از «دم در» تا شعبه مربوطه در سربالایی بپیمایی تا به کارمندی برسی که می‌گوید «چرا فرم نگرفتی؟» و تو بپرسی «از کجا؟» و او بگوید «از دم در.» حالا چرا آن چند برگ فرم را در خود شعبه نمی‌گذارند، نمی‌دانم. و تو باید دوباره آن مسیر را پایین و بالا بروی و خوشحال باشی که سالخورده نیستی و یا کودک شیرخواری در بغل نداری، که از این گونه کسان هم در آن مسیر بالا و پایین می‌روند، برای گرفتن یک فرم از یک جای آن محوطه وسیع و پرداخت پول به بانکی در جایی دیگر و گرفتن امضا از جایی دیگر و تحویل دادن مدارک به جایی دیگر. آن‌گاه، وقت اداری به پایان برسد و تو باری دیگر آن سی کیلومتر مسیر را با کرایه‌ای که رانندگان آن مسیر تعیین کرده‌اند بپیمایی و فردا آمادگی بگیری برای یک مراجعه دیگر. و باز به این خرسند باشی که به یک اداره سر و کار داری، نه به یک اردوگاه یا محل قرنطینه مهاجرین و جایهای دیگری که من ندیده‌ام و وصفش را شنیده‌ام.


باید به ساعتت نگاه کنی که نزدیک یک و نیم شب است و باید بخوابی تا صبح زودتر به آنجا بروی تا شاید بتوانی کارت را دو گام پیش ببری، نه یک گام.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

+ کتاب در آب

من این مقاله را برای انتشار در رسانه‌ها نوشته‌ام و از دوستان صاحب رسانه خواهشمندم که در انعکاس آن بکوشند، چون این مسئله برای جامعه و فرهنگ افغانستان اهمیتی خاص دارد.

 

 جامعه افغانستان به تازگی شاهد رویدادی تأسفبار بود یعنی نابود شدن هزاران نسخه کتاب تاریخی، ادبی و دینی به فرمان مسئولان دولتی در ولایت نیمروز. این کار در روز شنبه 4 جوزای 1388 در ولایت نیمروز کشور انجام شد و در آن بیش از سه هزار جلد کتاب که به ناشران و کتابفروشان کشور تعلّق داشت، به رود هلمند افکنده شد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: کتاب و فرهنگ و اجتماع

+ از کتاب‌سوزی تا کتاب‌شویی

دوستانی که رسانه‌ای در اختیار دارند اگر بتوانند این بیانیه را انتشار دهند، خدمتی به فرهنگ کشور ما کرده‌اند.

بیانیه فرهنگیان مهاجر افغانستان،راجع به واقعه در آب افکندن هزاران جلد کتاب در ولایت نیمروز.

 

کتاب، این گنجینه معارف بشری، از دیرباز در میان جوامع متمدن و فرهنگ‌دوست حرمت خاصی داشته است، به‌ویژه در کشور ما که دارای سابقه روشنی در دانش‌دوستی و فرهنگ‌پروری بوده است.

با این همه نمی‌توان از یاد برد سرگذشتهای تلخی را که در مقاطعی از تاریخ بر کتابها و کتابخانه‌ها در کشور ما رفته است، از دوران تهاجمهای مغولان گرفته تا عصر حاکمیت سیاه طالبان. چنین بوده است که جامعه ما گاه به گاه شاهد کتاب‌سوزی‌ها و کتاب‌شویی‌ها بوده است و چه خسارتها که از این ناحیه بر فرهنگ مکتوب کشور وارد شده است.

واقعه معدوم کردن و در آب افکندن کتابهای متعلق به جمعی کتابفروش و ناشر در روز دوم جوزا (خرداد) 1388 که در ولایت نیمروز و با آگاهی و هدایت وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور صورت گرفت، یادآوری ماجراهایی بود که پیش از این بر سر کتاب و کتابخوانی در کشور ما آمده بود، آن هم در روزگاری که فرهنگ مکتوب کشور بیش از هر زمان دیگر آسیب دیده است و دولت اسلامی افغانستان هم بیش از هر زمان دیگر مدعی رعایت قانون‌مداری و مردم‌سالاری است.

ما، مراکز و مؤسسات فرهنگی،هنری،ادبی، دانشجویی و جمعی از نویسندگان، ناشران، ویراستاران و روزنامه‌نگاران کشور ضمن نگرانی از وقوع چنین حوادثی در زمانه‌ای که فرهنگ جهانی به سوی مدارا و شکیبایی میل دارد، ضمن اظهار همدردی با کتابفروشان و ناشران خدومی که در این زمانه عسرت سرمایه مادی و معنوی خود را صرف گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی کرده‌اند، این رفتار متعصبانه و غیرمنصفانه را محکوم می‌کنیم و از دولت افغانستان خواستاریم که ضمن اعاده حیثیت از خدمتگزاران کتاب و کتابخوانی در کشور و جبران خسارت سنگینی که از این ناحیه بر آنان وارد شده است، مانع تداوم چنین رفتارهایی شود.

هم‌چنین از دستگاههای مسئول خواستاریم که با تنفیذ و اجرای قوانین و مقرراتی شفاف و جامع برای نظارت بر انتشار و خرید و فروش کتاب، ضمن پرهیز از رفتارهای خشن و غیرفرهنگی که دیگر زمان آن سپری شده است، این زمینه را فراهم آورند که ناشران و کتابفروشان کشور با احساس امنیت مادی و معنوی به خدمت خویش ادامه دهند، چون هیچ پسندیده نیست که ارگانهایی که علی‌رغم وظیفه فرهنگی خود در این سالها حتی یک عنوان کتاب سودمند در زمینه فرهنگ و دانش کشور منتشر نکرده‌اند، فقط وظیفه محو و نابودکردن کتابها را برعهده داشته باشند، آن هم بدون احساس مسئولیت نسبت به خسارتی که از این ناحیه متوجه فرهنگ و دانش و خدمتگزاران آن در کشور می‌شود.

1-     مؤسسه فرهنگی،هنری وادبی (در دری).

2-     خانه ادبیات افغانستان.

3-     انتشارات عرفان(محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی).

4-     خانه کودکان افغانستان.

5-     شورای سرپرستی مدارس خود گردان مهاجرین.

6-     شورای فرهنگی آموزش مدارس مهاجرین.

7-     مؤسسه هنری هادی فیلم.

8-     مؤسسه فرهنگی هنری نما فیلم.

9-     انجمن فرهنگیان و هنرمندان افغانستان.

10- انجمن ادبی کلمه.

11- مؤسسه فرهنگی اجتماعی سراج.

12- نهاد علمی فرهنگی کوثر.

13- بنیاد فرهنگی تحقیقاتی علامه شهید بلخی.

14- مؤسسه فرهنگی پژوهشی راه فردای افغانستان.

15- مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان(فدا).

16- کانون تحصیل کردگان افغانستان.

17- نشریه بلخ دانشجویان افغانستانی دانشکده حقوق    و علوم سیاسی دانشگاه تهران. 

18- انجمن منادیان همبستگی.

19- انجمن دانشجویان افغانستانی دانشگاه های اصفهان

20- هیئت تحریر فصلنامه علمی پژوهشی کلکین دانشگاه اصفهان.

21- انجمن فرهنکی هنری (سایبان آبی)

22- مجمع دانشگاهیان افغانستان

23- مؤسسه علمی فرهنگی افق نوین

24-    فرهنگیان افغانستانی مقیم اصفهان وجمع بسیاری از فرهنگیان ساکن شهر های تهران،مشهد، قم، شیراز و...

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: کتاب و فرهنگ و اجتماع

+ یک افغان در راه شب

کسی با وجد و نشاط از پخش قسمتی از یک مجموعه تلویزیونی در صدا و سیمای ایران سخن می‌گفت و علت این وجد و نشاط نیز حضور یک شخصیت افغان در آن بود. البته برای ما مردم مهاجر، حضور شخصیتهای هموطن ما در برنامه‌ها و مجموعه‌های تلویزیونی ایران بی‌سابقه نبوده است‌. ولی همواره سیمای هموطنان ما در آنها تا حد آزاردهنده‌ای غیرواقعی و گاه حتی مضحک می‌نمود. شخصیتها کسانی بودند با نقشی فرعی و کاراکترهایی که گویا برای انبساط خاطر بینندگان طراحی شده بود، نه ترسیم سیمایی درست از مردم افغانستان‌. لهجه‌ها به‌شدت تصنّعی و ناشیانه بود و دارای تکیه‌کلام‌هایی مضحک‌، تقریباً همانند «کرتاهه‌»هایی که گاه در برنامه‌های طنز در دهان شخصیتهای هندی گذاشته می‌شود. همین‌گونه بود طراحی لباس‌، رفتار و خلق و خوی آدمها که هیچ مقارنتی با مردم افغانستان نشان نمی‌داد.

 

ولی این بار، قضیه کاملاً متفاوت بود. در قسمتی از مجموعه تلویزیونی «راه شب‌» که با عنوان «زیر آسمان آبی‌» چهارشنبه 10 مرداد 85 از شبکة سه سیما پخش شد، یک شخصیت افغان با نام «آصف‌» حضور داشت‌، یک نگهبان ساختمان که طی جریانی‌، میزبان یک دانشجوی بی‌خانمان شمالی می‌شد و برخوردی کاملاً مطابق شأن مردم افغانستان با او داشت‌.

 

اما گذشته از رفتار طبیعی و معقول این شخصیت‌، آنچه خوشایند می‌نمود، لهجة اصیل و نه تصنعی این شخصیت بود که در عین گویایی‌، جذابیت خاص خود را نیز داشت‌.

 

این مهم نیست که آصف نگهبان ساختمان است‌، که ما مهاجرین مشاغلی از این دست را بسیار تجربه کرده‌ایم و بارها شخصیتهای سرشناس افغان ـ همچون شادروان عبدالمجید ایشچی شاعر و پژوهشگر نامدار ـ سالهایی را در این نگهبانی‌ها گذرانده‌اند، و همین خود نشانة امانت‌داری مردم افغانستان است‌. مهم این است که این شخصیت سیمایی راستین داشت‌، کسی بود همانند همه افغانها علاقه‌مند به ادبیات و نیز دوستدار همزبانان ایرانی‌اش‌، و این چیزی است که غالباً نادیده گرفته شده است‌.

 

باری‌، برخورد معقول و سنجیدة عوامل این مجموعة تلویزیونی با جامعة مهاجر، که چنان که گفتم در این مجموعه‌ها کم‌سابقه بوده‌است‌، صاحب این قلم را واداشت که با این یادداشت کوتاه و البته غیرتخصصی‌، قدردان این واقع‌نگری باشد و امیدوار به این که سیمای مردم افغانستان در صدا و سیما و فیلمهای سینمایی ایران‌، چه مثبت و چه منفی‌، همواره واقعی و طبیعی باشد، همان‌گونه که در فیلمهایی از نوع «باران‌» مجید مجیدی دیدیم و در این برش کوتاه از «راه شب‌».

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥

+ یک متن جالب تاریخی

وبلاگ من یک وبلاگ ادبی است‌، ولی گاهی از بعضی مطالب در حوزه‌های دیگر نمی‌توانم بگذرم‌. یکی از این مطالب که بارها به درج آن در این وبلاگ وسوسه شده‌ام‌، متن قراردادی است میان افغانان و انگلیسان در جریان جنگ اول افغان و انگلیس‌. من بارها این قرارداد را خوانده‌ام و هر بار، با خواندنش احساس افتخار کرده‌ام‌. توجه کنید که یک طرف قرارداد، ابرقدرتی است که خورشید در قلمروش غروب نمی‌کرد و طرف دیگر، مجاهدانی از یک کشور کوچک که عرصه را بر او تنگ کرده و او را به پذیرش چنین خفتی وادار کرده‌اند.

من متن قرارداد را با چند سطر از مطالب قبل از آن‌، از کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» از میر محمدصدیق فرهنگ نقل می‌کنم‌. من در این ایّام مشغول ویراستاری و آماده‌سازی متن این کتاب‌، برای یک چاپ جدید هستم که ناشری آن را به من سپرده است‌. من در این نوبت ـ که لاجرم آن را دقیق‌تر می‌خوانم ـ به ارزشهای این گنجینة ملی بیشتر پی می‌برم و به همه هموطنانم توصیه می‌کنم که حداقل یک بار این کتاب را به دقت بخوانند. به راستی که خواندن این کتاب‌، برای هر افغان واجب است‌. خوب‌، سخن را کوتاه می‌کنم و متن کتاب را با متن قرارداد تقدیم شما می‌کنم‌. رنگ سرخ پیشنهادهای طرف افغان‌، رنگ سیاه پاسخهای طرف انگلیسی و رنگ سبز تبصره‌های مجدد افغانان را نشان می‌دهد.

 

 

این پیش‌آمد (مرگ مکناتن‌) سرنوشت نیروی انگلستان را در افغانستان تعیین کرد. با مرگ مکناتن آخرین ارادة مقاومت در نیروی مذکور و حتی آخرین تلاش برای نجات اردو از طریق خدعه و فریب از بین رفت‌. پاتنجر که وظیفة مأمور سیاسی را به عهده گرفت‌، بدواً به افسران نظامی پیشنهاد کرد که به بالاحصار رفته زمستان را در آنجا سپری کنند، امّا آنها باز هم به بازگشت به جلال‌آباد اصرار ورزیدند. لهذا مذاکرات با سران افغانی بر همین اساس از سرگرفته شد و مبنای مذاکره پیشنهادی بود که اکبر خان قبل از کشتن مکناتن برای او قرائت کرده بود. متن مذکور برای پاتنجر فرستاده شد و وی در برابر هر فقره نظریه‌اش را به صورت جواب نوشته به اردوگاه افغانی رجعت داد. اکبر خان باز در برابر هر جواب یک تبصره نوشت‌. نظر به این‌که موقف انگلیس‌ها حالا به کلی ضعیف شده بود، سران افغان در جریان مذاکره تقاضایشان را گسترش دادند و انگلیسان حاضر شدند شرایط توهین‌کننده‌ای را که در تاریخ استعماری آنها سابقه و مثال ندارد، قبول کنند. چون مذاکرات مذکور علاوه بر موضع‌گیری‌، نحوة فکری دو طرف‌، خصوصاً سران افغان را در مورد مسایل مختلف روشن می‌سازد، ذیلاً متن آنها را با متن قرارداد نهایی نقل می‌کنیم‌. در هر ماده بدواً صورت پیشنهاد طرف افغانی‌، بعد جواب انگلیسان و سپس تبصرة مجدد افغانها که بیشتر به قلم محمداکبر خان است ذکر می‌شود:

مادة 1 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: باید هیچ معطلی در حرکت عسکر انگلیس رخ ندهد.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. آنها بیست و چهار ساعت بعد از آن‌که یک هزار مواشی بارگیر که اشتر یا یابو باشد دریافت کردند، حرکت می‌کنند.

تبصره‌: به خودشان مربوط است باید کرایه‌ای را که می‌توانند تأدیه کنند.

مادة 2 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: سرداران افغان با اردو همراهی می‌کنند تا کسی را برای مخالفت نگذارند و در تهیة آذوقه کمک کنند.

جواب طرف انگلیس‌: بسیار خوب است‌.

تبصره‌: سردار عثمان خان و شاه دولت خان‌.

مادة 3 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: عسکر جلال‌آباد، پیش از حرکت قوای کابل به طرف پشاور حرکت نماید.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌، آیا کسی را تعیین می‌کنید که با آن همراهی کند؟

تبصره‌: عبدالغفور خان‌.

مادة 4 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: قوای غزنی بعد از گرفتن ترتیبات باید به سرعت از طریق کابل به طرف پشاور حرکت کند.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. آیا شخصی را برای همراهی با آن تعیین می‌کنید؟

تبصره‌: یک نفر از اقارب نایب و یا مهتر موسی‌.

مادة 5 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: قوای قندهار و تمام عساکر دیگر انگلیس در افغانستان‌، باید به زودی به هند برود.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. باید شخصی با آنها همراهی کند.

تبصره‌: نواب جبار خان‌.

مادة 6 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: باید تمام دارایی امیر دوست‌محمد خان که در دست حکومت انگلیس یا افسران شخصی است‌، به‌جا گذاشته شود.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. آنچه در اختیار مأمورین رسمی می‌باشد معلوم است‌. آنچه نزد افسران خصوصی است نشان داده‌، بگیرید.

مادة 7 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: آنچه از دارایی انگلیس‌ها که برده شده نمی‌تواند، محافظت خواهد شد و در اولین فرصت ارسال خواهد گردید.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت است‌. لیکن ما تمام اشیای باقیمانده را به نواب می‌دهیم‌.

تبصره‌: باید توپها، جبه‌خانه و تفنگها به من (وزیر اکبر خان) داده شود.

مادة 8 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: در صورتی که شاه شجاع بخواهد در کابل بماند، ما سالانه به او یک لک روپیه تنخواه خواهیم داد.

جواب طرف انگلیس‌: آنچه میل دارید بکنید و امیدواریم دوستی‌تان را به ما ثابت بسازید.

مادة 9 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: هرگاه خانوادة شاه شجاع نظر به قلّت مواشی از بارگیری بماند، تا وقت حرکتشان به سوی هندوستان‌، محلی را که حالا در بالاحصار در اختیار دارند برای اقامتشان تعیین می‌کنیم‌.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌. عزت شاه‌، عزت درانی‌هاست و شایستة شما می‌باشد.

مادة 10 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: وقتی که اردوی انگلیس به پشاور رسید، باید ترتیبات برای حرکت دوست‌محمد خان و سایر افغانها با اموال و عایله و اطفالشان گرفته شود.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌. همة آنها با عزت و سلامتی اعزام خواهند شد.

مادة 11 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: وقتی که امیر دوست‌محمد خان و سایرین به سلامتی به پشاور رسیدند، آنگاه عایلة شاه اجازة عزیمت خواهد داشت تا بعد از عزیمت به محلی که تعیین شده برسد.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌.

مادة 12 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: چهار نفر مرد انگلیس طور گروگان در کابل خواهد ماند تا وقتی که امیر دوست‌محمد خان و سایر افغانها به پشاور برسند و آن‌وقت به مردان انگلیس اجازة حرکت داده خواهد شد.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌.

تبصره‌: باید شش نفر گروگان باشد.

مادة 13 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: سردار محمداکبر خان و سردار عثمان خان عسکر انگلیس را تا پشاور همراهی خواهند کرد و آنها را به سلامتی به آنجا خواهند رسانید.

جواب طرف انگلیس‌: موافقت داریم‌.

تبصره‌: سردار محمداکبر خان‌.

مادة 14 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: بعد از حرکت انگلیس‌ها روابط دوستانه دوام خواهد یافت‌، یعنی این‌که حکومت افغانستان بدون موافقت و مشورة حکومت انگلیس هیچ عهدنامه و رابطه با کدام دولت خارجی برقرار نخواهد کرد و اگر آنها کدام وقتی علیه حملة خارجی کمک بخواهند حکومت انگلیسی از ارسال چنین کمک مضایقه نخواهد کرد.

جواب طرف انگلیس‌: تا جایی که به ما مربوط است‌، موافقت داریم‌. اما در این باره تنها حکمران کل هند صلاحیت دارد. ما بهترین مساعی را به کار خواهیم برد تا دوستی در بین دو دولت قایم شود و به لطف خداوند تعالی این آرزو برآورده خواهد شد و دوستی برای آینده وجود خواهد داشت‌.

مادة 15 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: هر کس که با شاه شجاع و انگلیس‌ها کمک کرده و خواهش رفتن را با آنها داشته باشد، برایش اجازه داده می‌شود. ما مزاحم او نخواهیم شد و اگر آنها در اینجا بمانند، هیچ‌کس از آنها نسبت به آنچه کرده‌اند بازخواست نخواهد کرد و به بهانه‌ای به ایشان اذیت نخواهد رساند. آنها می‌توانند مثل سایر سکنه در این مملکت باشند.

جواب طرف انگلیس‌: ما یک چند کلمه را داخل کرده‌ایم و عین دوستی خواهد بود اگر شما با آن موافقت بکنید.

مادة 16 ـ پیشنهاد طرف افغانی‌: اگر کدام نفر از آقایان انگلیس از روی ضرورت متوقف شود، با او تا وقت حرکت با عزت رفتار خواهد شد.

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤

+ بازسازی متون درسی در افغانستان (۵)

آنچه نداریم‌

تا حالا از درسهایی گفتیم که داشتیم‌. حالا می‌توان از چیزهایی گفت که نداریم و می‌توانیم داشته باشیم‌. تا هنوز نیز بسیاری از دانشهای کاربردی جهان در متون درسی ما راه نیافته‌اند. جامعه‌شناسی‌، روان‌شناسی‌، آمار، فلسفه‌، هنر و بسیار چیزهای دیگر را می‌توان به صورت درسهایی مستقل یا نیمه مستقل‌، البته با بیان و سطحی مناسب فهم دانش‌آموز، در متون درسی گنجاند و بدین ترتیب‌، دانایی او را گسترده‌تر کرد. برای یک انسان در جامعه‌ای مثل افغانستان‌، اطلاعاتی گسترده‌، هرچند کم‌عمق و غیرتخصصی‌، بسیار مفیدتر است از یک تخصص نیم‌بند و فرّار در چند حوزة خاص‌.

 

 

در مقطع ابتدایی‌

آنچه تا کنون گفتیم‌، بیشتر برای متون آموزشی دورة دبیرستان (لیسه‌) بود و از دورة ابتدایی کمتر سخن به میان آمد، مگر در درسهایی مثل رسم یا قرآن کریم‌. در مجموع‌، من مشکلات متون آموزشی ابتدایی را از متون دورة ثانوی کمتر می‌بینم‌، البته به تناسب سن شاگردان‌. شاید از این روی که در این دوره‌، هیچ‌یک از درسها به طور جدی وارد مرحلة تخصصی خود نشده و به همین لحاظ، کاربردی و جذاب است‌. از سوی دیگر، بعضی از کتابهای درسی این مقطع‌، در سالهای بعدی تدوین شد و مسلماً با اصول آموزش نوین سازگارتر می‌نمود.

گویا در دهة پنجاه‌، مسؤولان امر، مشکل کتابهای درسی را به خوبی حس کرده‌بودند و این را از کتابهایی که در آن سالها تألیف شد، می‌توان دریافت‌. یکی از بهترین کتابهای این دوره‌، یک کتاب جغرافیه صنف پنجم بود که من بسیاری از مطالب جذاب آن را تا هنوز به خاطر دارم‌. مثلاً برای آشنایی با وضعیت جغرافیایی جهان در این کتاب‌، نیامده‌بودند اسم و مساحت و پایتخت همه کشورها را معرفی کنند. از هر قاره‌، یک کشور را به طور نمونه برگزیده و دربارة همة مسایل آن به تفصیل و به شکلی جذاب سخن گفته بودند. مثلاً از اروپا هالند انتخاب شده بود، از افریقا، نایجریا، از امریکای جنوبی پیرو و از اقیانوسیه‌، هائیتی‌. به این ترتیب‌، دانش‌آموز البته از کشورهای افریقایی یک کشور را می‌شناخت‌، ولی درست می‌شناخت و به این ترتیب‌، یک شناخت نسبتاً خوب از این قاره پیدا می‌کرد. اطلاعاتی که ما در صنف پنجم دربارة کشور پیرو یافتیم‌، برای ما بسیار مفیدتر بود از آنچه در صنف نهم و با متون قدیمی یافتیم‌، یعنی حفظ کردن اسامی و پایتخت‌های همة کشورهای آن منطقه‌.

 

 

مشکل نوت‌نویسی‌

منکر نمی‌توان شد که در کتابهای دورة لیسه نیز بسیار مطالب مفید و کاربردی می‌توان یافت‌، ولی حجم بالای این کتابها و سنگینی مطالب تخصصی‌شان‌، غالباً معلمان را ناچار می‌کند که از آنها بپرهیزند و به ذکر فرمولها بسنده کنند. با قاطعیت می‌توان گفت بخشی از خشکی و غیرکاربردی بودن مباحث در درسهای فنی‌، به خاطر همین خلاصه‌برداری رخ می‌دهد، چون معلّم در این صورت ناچار می‌شود فرمولها را بیرون کشیده و مجرّد از جوانب کاربردی آنها، به دانش‌آموزان یاد دهد.

چنین است که در دورة لیسه‌، نوت‌نویسی شدّت می‌گیرد. مثلاً هندسة تحلیلی صنف یازدهم‌، کتابی است در حدود سیصد صفحه با انبوهی از قضایا و اثبات‌های پیچیده‌. در سالهای تحصیل ما، در عمل هیچ‌کس این کتابهای سنگین را تدریس نمی‌کرد و همة معلمان‌، به نوت‌دادن و امتحان گرفتن چند قضیه بسنده می‌کردند. درس فیزیک صنف دوازدهم نیز چنین مشکلی داشت‌. در آنجا نیز هیچ‌کس به کتاب مراجعه نمی‌کرد. همان نوت بود و نوت‌.

این نوت‌دادن هم از مشکلات جدی آموزش ما در دورة لیسه است‌. شاگردان کتاب تألیف شده را به کنار می‌نهند و در عوض‌، بیشتر وقت آموزش را به نوشتن دوبارة مطالب خلاصه‌شدة آن کتاب می‌گذرانند. می‌بینید که چقدر وقت و توان جسمی و مالی دانش‌آموزان ما با نوشتن و پاکنویس‌کردن و نگهداری این نوت‌ها صرف می‌شود. چرا کتابهای درسی آن قدر دور از سطح نیاز و فهم باشد که به تلخیص و نگارش دوبارة آنها به شکل نوت‌نویسی نیاز افتد و بخشی از وقت مفید آموزش به این صورت به هدر رود؟

مشکل بعدی این است که بسیاری از کتابها تا آخر سال به پایان نمی‌رسد و ناتمام می‌ماند. چون امتحان‌گرفتن هر صنف نیز با همان استاد است‌، استاد نیز تا آنجا که درس داده امتحان می‌گیرد و نگران مطالب باقی‌مانده نیست‌.

ما باید سنگینی کتابهای درسی را تا حدی کاهش دهیم که همان مطالب کتاب‌، بدون تلخیص یا ابترماندن‌، در صنف قابل استفاده باشد. نباید معلّمان خویش را به ایجاد فاصله میان مطالب کتاب و آنچه دانش‌آموز می‌گیرد وادار کنیم‌.

 

 

دشواریهای کار

البته دگرگون کردن متون آموزشی مدارس‌، علاوه بر مشکلات فنی و مالی‌، یک سلسله دشواریهای دیگر هم به همراه خواهد داشت‌. اولین مشکل‌، تألیف این کتابهاست که نیاز به متخصصانی آشنا با روشهای نوین آموزش در دنیا دارد و البته می‌توان با قاطعیت گفت که ما برای بسیاری از درسها، چنین کسانی داریم‌.

مشکل بعدی‌، آموزش این کتابهاست‌، چون می‌توان حدس زد که درس‌دادن اینها برای معلمان سخت‌تر از کتابهای قدیم باشد و در عوض‌، فراگیری‌شان برای شاگردان سهل‌تر است‌. اما این درس‌دادن اگر هم سخت‌تر باشد، بسی شیرین‌تر خواهد بود، چون معلم به خوبی حس می‌کند که دانش‌آموز، این مباحث را بهتر می‌فهمد.

با این‌همه‌، هر کس که در این نظام آموزشی درس خوانده و سپس به مدد مطالعات آزاد خویش‌، در دنیای جذاب‌، دلپذیر و پهناور علوم مختلف پای نهاده‌باشد، نمی‌تواند دریغ و حسرت خود را از این پنهان دارد که چرا آن دنیا، با همة دلپذیری‌اش در این متون درسی خلاصه نشده است‌. چرا در آنجا کشف و خلاّقیت و نوآوری و آشتی میان علم و زندگی است و در اینجا عدد و رقم و فرمول‌؟ بیایید کتابهای درسی خویش را به زندگی خویش نزدیک کنیم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ بازسازی متون درسی در افغانستان (۴)

قرآن و علوم دینی‌

آموزش قرآن مجید نیز با مشکلی نظیر آموزش ادبیات مواجه است‌، البته شدیدتر از آن‌، چون برای این درس‌، حتی یک جزوة مختصر هم تدوین نشده است‌. دانش‌آموزان در هر سال‌، یک سپاره از قرآن را تحویل می‌گیرند و همان را با کمک معلّم روخوانی می‌کنند. هیچ متن تدوین‌شده‌ای برای آموزش قرآن نداریم‌.

درس قرآن مجید ما، باید مجموعه‌ای از علوم مختلف قرآنی باشد، از جمله روخوانی و قرائت‌. یعنی دانش‌آموز ما علاوه بر این که برای روخوانی باید روشی مدوّن در اختیار داشته‌باشد، با چیزهای دیگری در مورد قرآن مجید هم آشنا شود، نظیر شیوة نزول قرآن‌، شیوة ترتیب آن‌، تاریخچة نگارش آن به صورت مدوّن‌، مفاهیمی همچون شأن نزول‌، ناسخ و منسوخ‌، محکم و متشابه و... بدین ترتیب‌، او علاوه بر توانایی روخوانی قرآن‌، یک قرآن‌شناس نیز خواهد بود، البته به صورت اجمالی و در حدّ نیاز خویش‌.

بنابراین‌، لازم نیست که در هر سال‌، یک جزء قرآن به طور کامل روخوانی شود. سنگینی کتاب قرآن‌، باید در مباحث مربوط به روخوانی و تجوید و دیگر دانشهای قرآنی باشد و آیات قرآن‌، به صورت نمونه و برای تسهیل در فهم مطالب آورده شود. مسلماً کسی که با یک روش اصولی‌، خواندن بخشی کوچک از قرآن را فراگیرد، می‌تواند همة آن را با همان روش بخواند. ما نباید در مدارس خویش قاری پرورش دهیم‌، بلکه باید قرآن‌شناس پرورش دهیم‌، البته قرآن‌شناسی که بر خواندن قرآن نیز تواناست‌.

در دیگر علوم دینی مثل تفسیر و عقاید هم ما مشکلاتی از این دست داریم‌. بسیاری از مباحث موجود در این کتابها، با نیازهای عقیدتی امروز جوانان ما همخوانی ندارد. من به خاطر می‌آورم که باری در کتاب درسی عقاید ما، برای اثبات حقانیت حضرت پیامبر، از معجزاتی نظیر «سخن‌گفتن سنگ و چوب و جانوران در تأیید ایشان‌» نام برده شده بود. خوب کسی که در پیامبری ایشان تردید داشته‌باشد، چگونه بر صحت وقوع آن معجزات ایمان خواهد داشت‌؟

به طور کلّی‌، ما در متون دینی خویش‌، همانند آموزش ادبیات‌، بسیار عقب هستیم و به همین لحاظ، نمی‌توانیم نیازهای امروزین را پاسخ دهیم‌.

 

رسم و ورزش‌

دو درس دیگر ما که باز هم هیچ متن و برنامة آموزشی مرتبی ندارند، رسم و ورزش (سپورت‌) هستند. تا جایی که من به خاطر دارم‌، تنها کار ما در ساعت رسم این بود که خود را با کشیدن یک رسم مشغول کنیم و آن رسم را در پایان ساعت به معلّم نشان داده و احیاناً آفرینی تحویل بگیریم‌. کار معلم هم این بود که مراقب نظم صنف باشد و نه بیش از آن‌.

ما در این درس‌، باید یک متن آموزشی مدوّن شامل اصول رسامی‌، شیوه‌های رسامی‌، تاریخچة رسم و آشنایی با رسامان بزرگ جهان داشته باشیم تا دانش‌آموز ما به راستی از ساعت رسم‌، چیزی دریافت کند.

برای ورزش نیز همین حکایت وجود دارد. البته در بعضی سالها، نوتهایی مختصر دربارة تاریخچة ورزش و انواع بازیها گفته می‌شود که باز هم غالباً غیرکاربردی است‌. مثلاً دانش‌آموز ناچار است وزن توپ فوتبال یا قطر رینگ باسکتبال یا ارتفاع تور والیبال را حفظ کند و در امتحان پاسخ دهد، در حالی که خود این چیزها را از نزدیک ندیده است‌. بقیة وقت درس ورزش هم به بازی بچه‌ها ـ با توپ یا بی‌توپ ـ می‌گذرد. در واقع این یک ساعت بازی است‌، نه ساعت آموزش‌.

به همین لحاظ، بسیار طبیعی بود که صنوف‌، یا معلم ورزش و رسم نداشته‌باشند و یا از معلمان بیکار برای این دروس استفاده شود. ما کمتر دیدیم که معلمان رسم یا ورزش‌، در این رشته‌ها صاحب تخصصی باشند و اگر هم بودند، هیچ برنامة منظمی برای بهره‌گیری از این تخصص‌شان وجود نداشت‌. آنها با ابتکارهای فردی خویش‌، گاهی اطلاعاتی عمومی به بچه‌ها می‌دادند و آنها که دلسوزتر بودند، در ساعات ورزش بچه‌ها را همراهی می‌کردند و می‌کوشیدند حداقل نرمشهایی را به آنها بیاموزند.

باری‌، این دروس‌، نیاز به متونی مدوّن و برنامه‌ای منظّم دارند تا دانش‌آموزان به‌راستی در آنها چیزی فراگیرند.

 

 

انگلیسی‌

به نظر من درسی که کمتر از همة دروس دیگر از لحاظ متن آموزشی مشکل دارد، زبان انگلیسی است‌. شاید از این روی که متون آموزش انگلیسی ما با استفاده از متون معتبر دنیا تهیه شده‌اند. با این هم تکیة شدید بر گرامر و غفلت از روشهای کاربردی‌تری همچون مکالمه را نمی‌توان از نظر دور داشت‌. ما باید از شیوة آموزش زبان مادری در کودکان الگوبرداری کنیم‌. یک کودک چگونه زبان می‌آموزد؟ مسلماً با کمک گرامر نمی‌آموزد، بلکه به طور طبیعی فرا می‌گیرد. متون درسی را تا حدّ زیادی به این روش طبیعی می‌توان نزدیک کرد.

ما در دوران تحصیل خویش‌، برای صنوف هفتم تا دوازدهم یک دسته کتابهای تألیف شده در سالهای پیشین داشتیم که البته در آنها، کفة گرامر سنگینی می‌کرد. ولی برای صنف ششم کتابی تازه تألیف شده‌بود بسیار جذاب و کاربردی‌. اغراق نیست اگر بگویم که من بیشترین سهم از زبان انگلیسی را در همان صنف ششم‌، یعنی نخستین سال تحصیل فراگرفتم و سالهای دیگر، چندان چیزی به آن اضافه نکرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ بازسازی متون درسی در افغانستان (۳)

 

ادبیات دری‌

شاید تأسفبارترین متون درسی ما، متون ادبیات‌، یا همان قرائت دری باشد. در اینجا دانش‌آموز ما، ادبیات را نمی‌خواند، بلکه متون ادبی را فرا می‌گیرد و حفظ می‌کند. درست مثل این است که در یک دورة آموزش موسیقی‌، به جای اساسات این هنر، تعدادی آهنگ بنوازند و دانش‌آموزان را به حفظ آن آهنگها وادارند و در امتحان نیز به بازخوانی آن آهنگها بسنده شود. یا مثل این است که دانش‌آموزان درس الجبر را به حفظکردن جدول لوگاریتم وادارند.

ما باید تفاوت مهمی را که میان «ادبیات‌» به عنوان یک دانش و هنر و «متون ادبی‌» به عنوان فرآورده‌های این هنر وجود دارد، بدانیم‌. باید بکوشیم به دانش‌آموز، بیشتر ادبیات بیاموزیم تا متون‌

 

 

.

به طور کلّی آموزه‌های مادّة درسی «دری‌» در مدارس ما اینهاست‌

 

 

:

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ بازسازی متون درسی در افغانستان (۲)

حفظ یا تحلیل‌؟

 

 

در علوم انسانی یا اجتماعیات‌، ما مشکلات دیگری داریم که گاه از مشکلات علوم تجربی یا ساینس‌، هولناک‌تر است‌. در اینجا آنچه دانش‌آموز ما را آزار می‌دهد، تکیة شدید بر حفظکردن و غفلت از تحلیل‌گری و قضاوت است‌. بی‌جهت نیست که دانش‌آموزان این رشته‌، به توانایی در حفظکردن دروس مشهورند، آن هم حفظکردنی طوطی‌وار. متون و شیوة آموزش ما در این دروس‌، مغز دانش‌آموز را برای انباشتن اطلاعات بسیار خوب پرورش می‌دهند، ولی به همان پیمانه‌، قدرت تجزیه و تحلیل و ارزیابی و قضاوت را از او می‌گیرند، در حالی که ما در این دانشها بیشتر به اینها نیاز داریم‌. شاید یک فرمول ریاضی آن‌قدرها هم نیاز به ارزیابی نداشته باشد، ولی یک شعر یا متن ادبی یا یک واقعة تاریخی این نیاز را دارد.

 

تاریخ‌

 

 

درس تاریخ ما در وضعیت کنونی‌، به راستی یکی از سخت‌ترین و در عین حال‌، غیرکاربردی‌ترین درسهاست‌، به دلایل عدیده‌ای که در این مجال‌، فقط می‌توان آنها را فهرست کرد:

1. این تاریخ‌، بیش از هر چیز دیگر، شرح وقایع است‌، آن هم وقایع مربوط به خاندانهای سلطنتی‌. این شرح وقایع نیز از زمان‌، ترتیب و شیوة بر تخت نشستن و سرنگون‌شدن شاهان تجاوز نمی‌کند. در این میان به دلایل و عوامل ظهور و افول خاندانهای سلطنتی و نیز ارزیابی شیوة حکومت‌داری آنها چندان پرداخته نمی‌شود.

2. به موازات پررنگ بودن سرگذشت سلاطین و سلسله‌های حکومتی‌، دیگر جوانب و عوامل تاریخ‌ساز، کمرنگ و در حاشیه هستند. ما تاریخ حکومتها را می‌خوانیم‌، نه تاریخ تمدن و تاریخ مذاهب و تاریخ علوم و تاریخ اجتماعی و اقتصادی افغانستان و دیگر مناطق جهان را. به همین ترتیب‌، از مردم به عنوان سازندگان اصلی تاریخ‌، در این متون خبری نیست‌. دانش‌آموزی که تاریخ جلوس و سقوط همة سلسلة درانی را ـ که بعضی هم چند بار سلطنت کرده‌اند ـ حفظ کرده‌است‌، هیچ‌چیزی از وضعیت اجتماعی‌، فرهنگی و اقتصادی کشور در آن دوره نمی‌داند.

3. میزان پرداختن به وقایع تاریخی‌، اولویت‌بندی نشده است‌. به بعضی وقایع فرعی و چهره‌های کم‌اهمیت با تفصیل بیش از حد پرداخته می‌شود و بعضی از وقایع و افراد نیز در هالة ابهام می‌مانند. مثلاً یکی از کسانی که در تاریخ و بعضی دیگر متون درسی ما، با حرارت تمام از او سخن گفته می‌شود، شیرشاه سوری است‌، در حالی که ما شخصیتهای برجسته‌تری هم داریم که به دلایلی در حاشیه مانده‌اند.

4. ما وقایع تاریخی را می‌شناسیم‌، ولی در مورد خود دانش تاریخ و سیر تحول آن و جایگاهش در میان علوم انسانی‌، چندان چیزی نمی‌دانیم‌. غالباً در ابتدای هر سال‌، مختصری دربارة ریشة لغوی کلمة تاریخ سخن به میان می‌آید و سپس مستقیماً به حوادث تاریخی‌، پرداخته می‌شود. می‌توان در این درس‌، تاریخ را به عنوان یک دانش نیز مورد بررسی قرار داد; شیوه‌های تاریخ‌نگاری و تاریخ‌نگاران مشهور جهان را شناخت و بعضی از متون معتبر تاریخی را معرفی یا بررسی کرد، تا دانش‌آموز بتواند یک شناخت کلی از خود این دانش داشته باشد، نه تنها از وقایع تاریخی‌. باید دانش‌آموز ما بداند که مثلاً وجوه قوّت یا ضعف احتمالی تاریخ بیهقی یا تاریخ غبار در چیست یا ابن خلدون چه ابتکاری در تاریخ‌نگاری داشته‌است‌.

5. کتابهای درسی تاریخ ما بسیار یک‌جانبه‌، سیاسی و گاه حتی تحریف‌شده نوشته شده است‌. مسلماً در این میان بعضی ملاحظات سیاسی نیز دخیل بوده است‌. باید این ملاحظات را از متون درسی خویش زدود و تاریخی شفّاف‌، واقعی و منصفانه ارائه کرد. به همین ترتیب‌، باید مفاخرات بیهودة تاریخی نظیر لشکرکشی شاهان افغانستان به هندوستان و دیگر جایها را تعدیل کرد، چون در سایة این لشکرکشیها، بسیار نارواییها نیز انجام شده است‌. ما باید بدانیم که در فتنة مغول‌، خود سلطان محمد خوارزمشاه نیز بسیار کمتر از چنگیزخان مقصر نبود و یا این را دریابیم که مردم هندوستان نیز بر اثر لشکرکشی شاهان ما، ضرر و زیانهایی از آن نوع که ما از هجوم مغولان متحمل شدیم را ـ ولو با شدت کمتر ـ متحمل شده‌اند.

6. متون درسی تاریخ ما بیش از حد، از اعداد و ارقام و سنوات انباشته شده است و اینها نیز غالباً فراموش می‌شود. من به عنوان یک تحصیل‌کردة مکتب‌، هیچ ضرورتی به تاریخ دقیق جلوس و درگذشت مسعود غزنوی یا تیمورشاه درانی ندارم‌، ولی برایم بسیار مهم است که بدانم این افراد در اعتلا یا افول مدنیت و فرهنگ این منطقه چه نقشی داشته‌اند و حکومت‌داری‌شان چه مزایا یا نقایصی داشته‌است‌.

خلاصه این که ما باید تاریخ را از شکل یک درس حفظکردنی شاق پر از سنه و عدد و رقم و سرشار از مفاخرات پوچ‌، بیرون بیاوریم و بکوشیم دانش‌آموزان را بیش از حفظ وقایع تاریخ‌، به تجزیه و تحلیل و درس گرفتن از آنها ترغیب کنیم‌.

 

جغرافیه‌

 

 

مشکلات ما در درس جغرافیه هم کمابیش شبیه تاریخ است‌. در اینجا نیز کثرت اعداد و ارقام و نام شهرها و کوهها و دریاها، دانش‌آموز ما را رنج می‌دهد. ما جغرافیای اقتصادی داریم‌، ولی در این درس‌، به جای تأکید بر شناخت رابطة جغرافیا و اقتصاد، بر مقدار صادرات و واردات اقلام مختلف مثل گندم و پشم و پنبه و امثال اینها تکیه می‌شود.

من هنوز رنجی را که برای حفظ کردن پایتخت کشورهای امریکای جنوبی و مرکزی در صنف نهم بردم‌، فراموش نمی‌کنم‌. آن‌قدر این نامها را تکرار کردم که هنوز هم از خاطرم نرفته است‌. ولی تا هنوز، آگاهیهای مفیدی از موقعیت استراتژیک‌، برتری اقتصادی و منابع طبیعی این مناطق ندارم‌. یا مثلاً بارها ناچار شدیم که ارتفاع همة قلل مرتفع کشور را حفظ کنیم‌، ولی هیچگاه از نقش مثبت یا منفی کوهها در پیشرفت‌، مدنیت و روابط اجتماعی مردم یک منطقه‌، چیزی به ما گفته نشد. فقط به این مفتخر بودیم که کشور ما، بیشترین سلسله کوهها را در منطقه دارد و ندانستیم که این همه بلندی و پستی‌، چه تأثیری در پاره‌پاره‌شدن این کشور داشته‌است‌.

به همین ترتیب‌، ما به داشتن رودخانه‌هایی پرآب و طولانی مفتخر بودیم‌، بدون این که بدانیم این رودها، همانند آبی که از یک بام گنبدی روانة ناودانها شود، به کشورهای همسایه سرازیر می‌شوند و ما کمتر بهره‌ای از این همه نعمت داریم‌. فقط می‌دانستیم که طول هر یک از رودخانه‌های ما چقدر است‌، که البته همان را نیز اکنون از یاد برده‌ایم‌.

درس جغرافیای ما، باید بیش از اعداد، به مفاهیم تکیه کند. دانش‌آموز ما باید بتواند رابطه میان وضعیت جغرافیایی و وضعیت اقتصادی و اجتماعی و حتی سیاسی و فرهنگی کشورها را دریابد و تجزیه و تحلیل کند. مسلماً یک سلسله از مباحث استراتژیک را نیز که به جغرافیا مربوط می‌شود، می‌توان در متون درسی گنجانید، تا دانش‌آموز بداند که مثلاً کشورش چه مزایا و تنگناهای استراتژیکی دارد که از جغرافیای منطقه ناشی شده است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ بازسازی متون درسی در افغانستان (۱)

چاپ شده در خط سوم‌، شمارة پنج و شش‌

طرح بحث‌

بیایید فرض کنیم که مدارس ما ساخته‌شدند و معلّمان ما بر سر کار برگشتند و ما توانستیم مدارس و معلمان بسیار دیگری را نیز برای آموزش فرزندان کشور خویش به خدمت بگیریم‌. سخن بعدی‌، که از حال‌، باید به فکر آن بود، این است که در آن مدارس‌، چه چیزی درس داده‌شود؟ با چه شیوه‌ای و با چه اصولی‌؟

من که تقریباً همة دوران تحصیلات ابتدایی و ثانوی را در کابل گذرانده‌ام‌، آن هم در واپسین سالهای پابرجایی نظام آموزشی قدیم‌، اکنون و پس از حدود بیست سال‌، حس می‌کنم که بسیاری از چیزهایی که در مدارس فراگرفته‌ام‌، ناکارآمد بوده است و در مقابل‌، بسیاری از اندوخته‌های مفید ذهن خویش را از مطالعات جنبی و پراکنده در همان سالها و سالهای بعد به یادگار دارم‌.

و اکنون این پرسش‌، مرا سخت می‌آزارد که به راستی نسل پس از من نیز همان‌چیزهایی را خواهد خواند که من خواندم‌؟ البته با کیفیتی نازل‌تر؟

باری‌، این نوشته‌، حاصل ملاحظات و تأملاتی است که دربارة متون درسی و شیوة آموزش در مدارس افغانستان دارم‌، البته با تأکید بر مقطع ثانوی (لیسه‌)، هرچند در مواردی به درسهای مقطع ابتدایی نیز پرداخته شده است‌. البته این ملاحظات‌، برپایة محفوظات من از نظام بیست سال پیش است‌، ولی می‌توان خاطرجمع بود که بسیاری از این سخنان‌، برای امروز نیز کاربرد دارد و شاید بیشتر از دیروز.

پیش از هر چیز، باید بتوانیم هدف خود را از آموزش جوانان در مدارس‌، روشن کنیم و بدانیم که ما به‌راستی این چیزها را برای چه به فرزندانمان یاد می‌دهیم‌؟ می‌خواهیم در پایان این دوره‌، یعنی در آستانة ورود به دانشگاه‌، تعدادی متخصص در علوم و فنون مختلف داشته‌باشیم‌، یا جوانانی داشته‌باشیم دارای ذهنی پرورش یافته و دارای یک سلسله اطلاعات عمومی که اگر به دانشگاه بروند، قدرت بهره‌گیری از این ذهن خلاّق را برای متخصص‌شدن دارند و اگر هم نروند، لااقل می‌توانند از این اطلاعات کلّی‌، برای یک زندگی سالم‌تر بهره ببرند و بتوانند نسل بعد را متخصص‌تر بار بیاورند.

شاید بگویید ما این دومی را می‌خواهیم‌. بله‌، همین طور است‌، ولی متون درسی ما، فعلاً رویکردی دیگر دارند. دانش‌آموز ما در پایان این تحصیلات‌، فردی است با حافظه‌ای سرشار از اندوخته‌های غیرکاربردی‌. بعضی از این اندوخته‌ها به خاطر بی‌ارزشی کاربرد ندارند و بعضی نیز بیش از اندازة نیاز این فرد، تخصصی هستند; یک تخصص خام و نارس‌. من در ادامه‌، می‌خواهم این وضعیت را بیشتر تشریح کنم‌.

نارسایی متون آموزشی ما در همة رشته‌ها و همة درسها، یکسان نیست و هر یک از مواد آموزشی‌، مشکلات خاص خود را دارد. در مجموع اطلاعاتی را که از این درسها در ذهن دانش‌آموز می‌ماند ـ و گاه نیز نمی‌ماند به دلایلی که خواهیم گفت ـ به چند دسته می‌توان تقسیم کرد.

یک دسته از این اندوخته‌ها، بسیار تخصصی است‌، به ویژه در درسهای فنّی (ساینس‌). در اینجا دانش‌آموز، چیزهایی را فرامی‌گیرد که فقط برای مختصصان همان رشته کاربرد دارد و برای انسانهای عادی ـ که بخش عمدة جامعه هستند ـ هیچ فایده‌ای در آنها متصوّر نیست‌.

دستة دیگر از این اندوخته‌ها، هرچند می‌تواند برای عموم مردم مفید باشد، آن‌چنان غیرکاربردی و غیرروزآمد ارائه شده است که همة سودمندی‌اش را از دست داده‌است‌. این آموزه‌ها در دروس علوم انسانی (اجتماعیات‌) بیشتر است‌.

برای بعضی از مواد درسی نیز، ما عملاً متن آموزشی نداریم تا بگوییم که دانش‌آموز از آنها اندوخته‌ای دارد یا نه‌.

تخصص یا کاربرد عملی‌؟

حال می‌توانیم قدری جزئی‌تر و کاربردی‌تر بحث کنیم و شاهد و مثال بیاوریم‌.

به طور کلّی‌، مباحث فنی (ساینس‌) استفاده‌ای دوجانبه برای دانش‌آموختگان دارند. هم می‌توان اطلاعاتی کلی از این دانشها را برای زندگی عادی خویش به کار بست و هم می‌توان اطلاعات تخصصی آنها را مقدمه‌ای ساخت برای متخصص‌شدن در آن رشته‌ها. مثلاً دانستن کلیات فیزیک نور، برای همه ضروری است‌، تا مثلاً یک انسان اگر استخر کم‌عمقی می‌بیند، خود را بی‌هوا در آن نیندازد و این فرض را بکند که این عمق‌، به خاطر شکست نور چنین کم به نظر می‌آید. امّا در همین دانش‌، یک سلسله اطلاعات تخصصی وجود دارد که هیچ انسان عادی‌ای در طول زندگی با آنها سروکار ندارد، مثلاً فرمولهای پیچیدة عدسیه‌ها و آینه‌های مقعر و محدب و حالتهای مختلف تشکیل تصویر در آنها که اگر شی‌ء در فاصلة مرکز تا محراق باشد چه می‌شود و اگر شی‌ء در بیرون از این فاصله باشد چه می‌شود و آنگاه اگر آینه محدب باشد چه می‌شود و اگر عدسیه مقعر باشد چه می‌شود و چیزهایی که هم‌اکنون در خاطر خود من نیز نمانده است‌.

ما باید در نظر داشته‌باشیم که تعداد بسیار کمی از این دانش‌آموزان در عمل سازندة دوربین عکاسی یا تلسکوپ خواهند بود یا مثلاً عینک‌ساز و عکاس خواهند شد. می‌توان حدس زد که تعداد این متخصصان‌، در عمل چیزی کمتر از یک درصد کل فارغ‌التحصیلان مدارس ما خواهند بود.

حالا می‌توان دید که انباشتن ذهن همة دانش‌آموزان‌، از چیزهایی که در عمل فقط به درد یک درصد از آنها خواهد خورد، یک معاملة مفید است یا نه‌، یعنی ما در مقابل هزینه‌، وقت و مهم‌تر از آن‌، توان ذهنی‌ای که مصرف می‌کنیم‌، چیز سودمندی به دست می‌آوریم یا نه‌؟

آنچه ما گفتیم‌، در بهترین حالت بود، یعنی وقتی که عملاً آن اندوخته‌های تخصصی‌، در ذهن دانش‌آموز برجای بماند، ولی به تجربه دیده شده است که پایدارماندن یک مطلب در حافظه انسانها، وابسته به میزان نیازشان به آن مطلب است‌. به همین لحاظ، در عمل دانش‌آموز ما این فرمولهای پیچیده را از یاد می‌برد و اینجا دیگر بخشی زحمات نظام آموزشی ما نقش بر آب می‌شود. مثلاً شما خوانندة این مقاله‌، به راستی از این محفوظات خویش چه چیزی را به یاد دارید؟

می‌توان گفت که بخش عمده‌ای از آموزه‌های متون درسی ما در مواد مختلف آموزشی مثل فیزیک‌، بیولوژی‌، الجبر، هندسه و مثلثات‌، همین‌گونه غیرکاربردی و نیمه‌تخصصی است‌. مثلاً در بیولوژی‌، مباحث مفصّلی دربارة حجرات و اجزای آنها با نامهایی بسیار سخت و شیوه‌های مختلف تکثیر و تقسیم حجرات درس داده می‌شود، در حالی که یک دانش‌آموز در عمرش با اینها سروکار ندارد، مگر آن که دانشجوی رشته‌های پزشکی شود و البته در آن صورت نیز در نخستین سال دانشگاه‌، همة اینها را دوباره خواهد خواند، چون اطلاعاتی که از دورة مکتب دارد، هم ناقص است و هم در خاطر او نمانده است‌.

در درسهای ریاضی یعنی الجبر، هندسه و مثلثات‌، آنچه دانش‌آموز را بسیار آزار می‌دهد، اثباتها و فرمولهای پیچیده و مفصل است‌.

ولی اینها و دیگر فرمولهای پیچیدة این دروس‌، به زودی فراموش شد، تا آن که در دورة دانشگاه به خاطر نیازهای رشتة درسی‌ام‌، همه را دوباره فراگرفتم و به خاطر سپردم‌. ولی از میان دانش‌آموزان صنف ما، به راستی چند نفر این نیاز عملی را یافتند؟

ما می‌توانیم بخش عمده‌ای از این مباحث پیچیده و خشک را از متون آموزشی خود حذف کنیم‌، چون در عمل نیز اینها از حافظة دانش‌آموزان پاک می‌شوند. باید اطمینان داشت که در این صورت‌، هیچ چیزی از دست نمی‌رود و در عوض‌، یک چیز بسیار گرانبها به دست می‌آید و آن‌، فضای خالی‌است که در ذهن دانش‌آموز ما برای مباحث مفیدتر یافت می‌شود.

به حافظه سپردن فرمولهای مفصّل‌، هیچ سودی ندارد، حتی برای متخصص یک رشته‌. یک مهندس در موقع کار خود، می‌تواند فرمولها را با مراجعه به کتابهای مربوطه پیدا کند. چرا چیزی را که می‌توان در کتاب حفظ کرد، در مغز خویش حفظ کنیم‌؟ باور داشته باشیم که مغز انسان بسی گرانبهاتر از کاغذ است‌.

البته فرمولهای ساده و پایه‌ای نظیر قضیة فیثاغورث در مورد اضلاع مثلث قائم‌الزاویه یا رابطة مقاومت و شدت جریان و اختلاف پتانسیل در فیزیک برق‌، از آنچه می‌گوییم مستثنا هستند و حتی برای یک انسان عادی غیرمتخصص نیز کاربرد دارند. اینها را می‌توان حفظ کرد و البته به طور طبیعی نیز حفظ می‌شوند. مهم این است که ما ذهن دانش‌آموز را برای استفادة درست از فرمولها تربیت کنیم و بتوانیم کاربرد عملی آنها را در فنون مختلف به او بیاموزیم‌، تا مثلاً یک دانش‌آموز، بتواند برای خطکشی باغچة خانة خود نیز از اینها استفاده کند. به کاربردی ساختن این علوم‌، بعداً خواهیم رسید.

 

حالا فرض کنیم که چنین کردیم و متون درسی خود را از این نظر، بسیار لاغر و سبک ساختیم‌. به جای اینها چه چیزهای مفیدی پیشنهاد می‌شود؟ این بحث بعدی ماست‌.

به نظر می‌رسد دانش‌آموز ما نیاز به یک سلسله آگاهیهای کلّی در مورد علوم و فنونی دارد که آنها را به صورت تخصصی یا نیمه‌تخصصی می‌آموزد. متون درسی ما از نگاههای کلّی و تاریخی نسبت به علوم تهی است‌. دانشها بسیار مجرّد، خشک و بدون ارائة یک سیر تاریخی ارائه می‌شوند. ما می‌توانیم در کنار ارائة یافته‌های علمی در یک دانش خاص‌، خود آن دانش و سیر تحوّل آن و نیز جایگاه و سودمندی‌اش در جهان را نیز بشناسیم‌. در واقع باید کمی تاریخ علم و فلسفة علم هم در حدّ ابتدایی و قابل فهم برای دانش‌آموزان‌، به متون درسی ما تزریق شود تا دانش‌آموز بداند که این دانش چگونه ایجاد شده و پیشرفت کرده است‌. این خود، شوق به پیشرفت بیشتر و پژوهشهای بعدی را در او ایجاد خواهد کرد. ما باید کاری کنیم که دانش‌آموزان ما در کنار فراگیری فرمولها و قوانین علوم‌، خود آن علوم را هم بشناسند. مثلاً اگر سخن از میخانیک است‌، خوب است که یافته‌های دانشمندان این رشته از گالیله و نیوتن گرفته تا انشتین و بعد از او، به اجمال تشریح شود و نیز تأثیر این یافته‌ها در ساختن دنیای جدید، به اختصار نشان داده شود تا دانش‌آموز ما آن‌قدر علاقه به این قضایا بیابد که متون درسی را برای رفع عطش خویش ناکافی بداند و در پی مطالعات بیرونی برآید.

به همین ترتیب‌، در کنار ارائة کلیاتی از دانش بیولوژی خوب است که رابطة این دانش با قضایای بیولوژیک جهان مثل آلودگی هوا و انقراض نسل بعضی جانوران و آسیب‌دیدن لایة ازون و امثال اینها هم روشن شود تا دانش‌آموز ما وقتی وارد زندگی می‌شود، در قبال حفظ منابع طبیعی و سلامت محیط خود، مسئولانه‌تر برخورد کند.

به همین ترتیب‌، مباحثی همچون تغذیه‌، بهداشت محیطی‌، مسایل زیست‌محیطی (اکولوژی‌)، بیماریها و عوامل آنها می‌تواند جایگزین بحثهای تخصصی ولی غیرکارآمدی همچون شناخت اجزای حجره و انواع تقسیم حجرات و جزئیات بدن موجودات واحدالحجروی شود. به راستی ما بیش از شناخت «یوگلینا» به شناخت بیماریهای مهلکی چون ایدز و جنون گاوی و فلج اطفال نیاز داریم و بیش از دانستن اجزای گلها همچون کاسبرگ و طاسبرگ و بساک و پرچم‌، باید نگران نابودی منابع طبیعی خویش بر اثر ناهنجاریهای زیست‌محیطی باشیم‌.

در ریاضیات‌، یعنی الجبر، هندسه و مثلثات‌، باید بر مباحث کاربردی بیش از اینها تأکید کرد، چون این دانشها، در چشم دانش‌آموز بسیار غیرکاربردی می‌آیند و به همین لحاظ، انگیزة بسیاری برای فراگیری‌شان حس نمی‌شود. من خود به یاد دارم که گاه در پاسخ به این که «الجبر و مثلثات چه سودی دارد؟» حتی از جانب بعضی تحصیل‌کردگان ما گفته می‌شد که «اینها فقط برای ورزش و پرورش ذهن است و فایدة مستقیمی ندارد.» البته با نظام آموزشی فعلی ما، این پاسخ چندان هم بی‌ربط به نظر نمی‌آید، چون کمتر اتفاق می‌افتد که حتی همان تحصیل‌کرده نیز در طول زندگی خویش محتاج حل کردن یک معادلة چندمجهوله یا معادلة درجه دوم و سوم باشد.

ما باید ریاضیات را تا جایی که ممکن است در رابطه با دانشهای دیگر بیاموزیم‌، یعنی متون درسی را طوری طراحی کنیم که به درد دیگر درسهای موجود بخورد. مثلاً می‌توان آموزش حد (لیمیت‌) و مشتق را طوری تنظیم کرد که برای دریافت مفاهیم میخانیک مثل سرعت و شتاب مفید باشد. آنگاه می‌توان مسایل و تمرینات ریاضی را نیز به صورت عبارتی و با تأکید بر استفادة آنها در دانشهای دیگر طراحی کرد.

به عبارت دیگر، بهتر است ریاضیات در حد نیاز دانشهای دیگر در همان سطح تحصیلی آموزش داده شود و برای سطوح پیشرفته‌تر آن دانشها در دانشگاه‌، ریاضیاتی پیشرفته‌تر در نظر گرفت‌. آنگاه ریاضی درسی خواهد بود کاربردی که این کاربردی‌بودنش را برای دانش‌آموزان نیز نشان می‌دهد.

در کنار اینها، به ویژه در هندسه و مثلثات‌، دریافت مفاهیم کلّی بسیار اهمیت دارد. فعلاً سنگینی درس مثلثات ما بر فرمولهای پیچیده است و سنگینی هندسه نیز بر «قضیه‌ها و اثبات‌ها»، در حالی که می‌توان این سنگینی را بر جوانب کاربردی این علوم در نقشه‌برداری‌، ساختمان‌سازی‌، ستاره‌شناسی و میخانیک منتقل کرد، یعنی مباحث را به صورت تجربی و تصویری درآورد. باید ذهن دانش‌آموز را برای دریافت مفاهیم پرورش داد، نه حفظکردن فرمولها و قضیه‌ها به صورت غیرکاربردی‌.

ادامه دارد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ یارب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

به نام خدا

بهانة این مکتوب، نگاشته‌ای است با عنوان «مجاهدان افغان ساکت نمی‌نشینند»، مندرج در شمارة 184 مورخ 20 اردیبهشت 1383 روزنامة وزین «شرق»، که در آن جمعی از وطنداران ما ، بنا به سنت دیرپای کشورمان، در پاسخ نویسنده‌ای، به‌جای «حکمیت خرد» از«برهان آهن» سود برده و آشکارا سخن از ریختن خون و بستن دهان به میان آورده اند. ما در این مکتوب با موضوع این نوشته‌ها طرف نیستیم و به جد طرح دیدگاههای هر دو گونة فکری را حق صاحبانشان می‌دانیم. اما نگرانی‌ای که امضاکنندگان این نبشته در پی ابراز آن هستند، منطق و ادبیات به‌کار رفته در این پاسخ است. این منطق مانند طوفانی بر ساقة نحیف نهال ژورنالیسم نوپای ما می‌تازد و جان بسیاری از اندیشه‌وران و دردمندان این دیار را می‌آزارد. این لحن درگوش نسل هراسان ما صدای ناهنجار طبل خشونت‌طلبی طالبانی را طنین‌انداز می‌سازد؛ و حیرت‌انگیزتر این‌که این طبل به حمایت از مردی به صدا در آمده که خود از زخمدیدگان درجه یک این نوع نگرش است.

حساسیت موضوع برای جامعة فرهنگی ما وقتی بیشتر می‌شود که از یک‌سو در این ایام هیاهوی بازگشت مهاجرین به وطن، جهت سهم‌گرفتن در امر بازسازی گرم است و از سمت دیگر این بیانیه از جانب حامیان طرز تفکری صادر شده است که امرزه به خطا یا صواب بر درگاه ورود مهاجرین و بخشی مهمی از این کشور، حکمروایی دارند و شیوة حکومتشان را الگویی قابل پیروی برای سایر ولایات کشور می‌دانند.

صادر کنندگان چنین بیانیه‌ای باید قبول کنند که صرف به‌میان‌آوردن چنین منطقی از جانب ایشان، بیش از همه سیمای خودشان را در ذهن روشندلان و آگاهان جامعه مخدوش می‌سازد و ادعای برصواب بودنشان را به چالشی بزرگ مواجه می‌نماید. این است که عاشقان آرمانهای جهاد باید بیش و پیش از همه درسیاستهای خودشان تجدید نظر کنند و دریک کلام این لطیفه را دریابند که ایلغارهای اضطراری سالهای جهاد، نمی‌تواند قانون ایام حکومت نیز باشد.

تهدید نویسنده‌ای بی‌پناه به قتل، هیچ گرهی را از کار فروبستة این مملکت نمی‌گشاید، جزخالی کردن صحنة از نیروهای فکری و گرم ساختن بازار مهاجرتهای بیرون‌مرزی. باید قبول کنیم که ما همان‌گونه که از لحاظ امکانات اقتصادی، دچار کمبود هستیم، در جنبه‌های اندیشه و تخصص نیز کشور فقیری داریم. ناروا ترین سیاست یک نظام در چنین کشوری، این است که به دست خویش، بهانة‌ فرار مغزهایش شود و به آن مشروعیت ببخشد.

از این گذشته، اگر کژی و کاستی‌ای در ساختار اداری و فکری دولتمردان یک کشور وجود داشته باشد و در سایة تهدید و ارعاب مجال بیان و اصلاح نیابد، مسلماً ریشه‌اش از میان نمی‌ رود و روزی و روزگاری به شکل بسیار تراژیکی خودش را نشان خواهد داد، چنان‌که همین چندی پیش در ماجرای قتل وزیر جوان هوانوردی خود مشاهده کردیم.

ما، ضمن این‌که جهاد بزرگ ملت خود را حرمت نهاده و آن را جزئی از افتخارات تاریخی خود ‌دانسته و تخریب عوامل و آرمانهای آن را هرگز به صلاح نمی دانیم، جریان ژورنالیسم انتقادی و ناپختة کشور را نیز بری از انتقاد نمی‌دانیم و معتقدیم که آن نیز بدون گذر از این کوه‌و‌کتل‌ها راهی به رهایی نخواهد برد. اما گوشزد می‌کنیم که بزرگ‌داشتن یک فرد یا واقعه، هرگز نباید مانع نقد و برسی آن شود. افراد و وقایع تاریخی هرچه بزرگ‌تر باشند، به نقد و بررسی بیشتر نیازمندند.

ما معتقدیم نقد جریانات تاریخی، به تحکیم مبانی و شفافیت آن کمک می‌کند؛ اما در این میان، این نکته را نباید ناگفته گذاشت که در این میدان مشت و سندان، فرسنگها فاصله است میان انتقاد نازک قلم یک نویسندة بی‌نام و نان، با ضربه‌های گرزهای گران مبارزان و پهلوانان. پس به ما حق بدهید که کمی نگران شویم، و از شما نیز انتظار داشته‌باشیم که در ابراز این گونه نگرانیها از جانب فرهنگیان و دلسوزان کشور تأمل کنید و آنها را بدون ربط دادن به سیاست و بازیهای آن، تنها به حساب دلهره‌های انسانی و خیرخواهانة‌ نویسندگانی بگذارید که سیاست کشورشان را می‌شناسند و از تاریخ خشونت در نفی آزادی بیان و عقیده، داستانهای مخوف بسیاری به یاد دارند.

اگر این مردم نتوانستند زندگی با اسلاف شما را در این دو دهة گذشته تاب بیاورند، صرف به خاطر همین بود که آن جماعت، از خلق انتظارات فوق بشری داشتند؛ یکی می‌خواست بدون چون و چرا آنها را در زیر بیرق حزب دموکراتیک خلق، به سعادت برساند و دیگری با همین شیوه سر آن داشت که یک‌شبه در سایه احکام نام‌نهاد دینی همه را بهشتی کند. هردو گروه حاضر نبودند از کسی حرف و انتقادی بشنوند، که خود را حکمران بلامنازع و بری از خطا فرض کرده بودند.

ما خواستة کلانی نداریم. تمام حرف ما این است که به همدیگر مجال «تجربه‌کردن» و «خطا کردن» بدهیم، تا به مدد این تجربه‌ها بتوانیم قانون زندگی عقلانی‌تر و انسانی‌تر را، خودمان کشف کنیم؛ نه این‌که این‌همه را نیروهایی از اطراف و اکناف عالم برایمان هدیه بیاورند.

سخن آخر این‌که در جهاد ملت ما ارزشهای بسیاری وجود داشته‌است که ما می‌توانیم به آن افتخار کنیم. مسلما آن چیزی نیست جز همین مشی انسانی‌تر و برخوردی بهنجارتر با افکار و عقاید همنوعان خود، زیرا این در باور ما و شماست که : «الرحمن علی العرش استوی» یعنی بخشنده‌ای بر هستی سیطره دارد و مجاهدان راه «رحمن» نمی توانند چنین بی‌پروا با جان بندگانشان برخورد کنند.

دوش می گفت به مژگان درازت بکشم

یارب از خاطرش اندیشة بیداد ببر.

 

جمعی از نویسندگان و رونامه‌نگاران افغانستان

میرمحمدیعقوب مشعوف , اسماعیل اکبر , عبدالله آرزو , سیدابوطالب مظفری , سیدنادر احمدی , محمدکاظم کاظمی , محمدجوادخاوری , محمدشریف سعیدی , حمزه واعظی , محمد رفیع اصیل یوسفی , محمد رفیع جنید , غفار یعقوبی , بصیراحمد حسین زاده , سید حسین فاضل حسینی سنگ چارکی , عبدالشکور اخلاقی , مظفر دره صوفی , محمد علی رضوانی , حمید حسینی سنگ چارکی , ام البنین ارزگانی , زینب بیات , صفیه بیات , حسین حسین زاده ارژنگ , زهرا حسین زاده , مارال طاهری , فاخره موسوی , سید محسن حسینی , محمد حسین محمدی , عباس جعفری , فرید خروش , حسین حیدر بیگی (مجاهد) , سیدعلی عطائی , مریم ترکمنی , زکیه مرادی , زهرا محمودی , فرید سلطان زاده , وحید عباسی , حمید حسینی , سید مقصود خوشبخت هروی , محمد واعظی , سید عاصف حسینی , الیاس علوی , جمال آرام , تقی واحدی 

یا حق

 

نامهای افزوده شده در این وبلاگ: برنا کریمی، اسلمی، هژبر شینواری، پروین پژواک

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ دوست من سلام‌!

باخبر شدم که دوست شاعرم سیدابوطالب مظفری نامه‌ای سرگشاده به سیدمیرحسین مهدوی نوشته است جهت درج در مطبوعات. از این روی که در وبلاگ من نیز بحث نشریة آفتاب و بازداشت مهدوی مطرح شده بود و دوستان بدان مراجعه می‌کردند، از جناب مظفری خواستم که نوشته‌اش را برای درج در وبلاگ در اختیارم بگذارد. شاید او هم آن را در وبلاگش بگذارد. saghar2.persianblog.ir




دوست شاعرم‌، سید میر حسین مهدوی سلام‌!
این روزها روز تو است و روز حمایت از تو. زمین و زمان‌، یکصدا مهدوی گویان‌، ندای وا مظلوما سرداده‌اند. «در سر مقالة همة روزنامه‌ها» و سایت‌ها خبرت را دمیده‌اند. لقب مصلح بزرگ گرفته‌ای و در آینده احتمالاً مدالهای بزرگی نیز خواهی گرفت‌. این هیجان فی نفسه برای کشور ما یک شانس به حساب می‌آید. که تو باعث آن بوده‌ای‌. کشوری که در فراموشی جهانی می‌پوسد و حیات آن به منافع کشورهای دوست گره خورده است که کی و کجا برجهای دوقلوی منافع ملی یکی از آنها در خطر فروپاشی قرار می‌گیرد، تا سر کیسه‌های دلار و دینار را بگشایند و هرگاه این خطر رفع شد، دوباره ما بمانیم و جنگ و قحطی و تریاک و استبداد.
این اتفاقات برای ما یک تراژدی بشری و فرهنگی است‌; که کمترین تاوان آن‌، ملیونها کشته و زخمی است‌، ملیونها آواره و مهاجر است‌، شهرهای ویران است‌، پنج سال جهنم طالبان است و سرانجام خرابی بتهای بامیان است و برای دوستان خارجی ما اقداماتی در راستای رفع تهدید منافع ملی شان است‌. ما تراژدی‌ای را از سر می‌گذرانیم تا بنیاد تهدید از منافع جهانیان برافتد و آنها، می‌بخشند تا رمق خلق تراژدی دیگر را داشته باشیم‌. پس در هر صورت باید در این خاک تراژدی‌های بزرگی اتفاق بیفتد تا وجدان جهانیان را از سیاستمدار گرفته تا فیلمساز و نویسنده و دیگر و دیگران متوجه خودش بسازد. و در این چند روز بعد از فراموشی وعده‌های ملیاردی کمک‌، برای باز سازی افغانستان‌، کار تو دوباره نام افغانستان را بر روی آنتنها برد. پس باید ناگزیر همصدا با روشنفکران جهان با شما همنوا شد.
در چنین روزهایی انتظار این است که من به پاس دوستی و هم‌سلوکی‌های دیرینه مان‌، بیش از دیگران در صف مقدم حمایت‌گران باشم و اطلاعیه و مصاحبه و امضا در تقبیح و تشنیع فاشیست‌های مقدس جمع و پخش کنم‌. اما اینگونه نیست‌. من نه تنها به این جمع نپیوسته‌ام و طومارهای را که دوستان روشنفکرت در حمایت از تو سیاه می‌کردند، امضا نکردم‌. که کار به جای رسیده است که این نامة سرگشاده را که از آن بوی نامهربانی بلند است برایت می‌نویسم‌. موقعیت بدی است دوست من‌! «اگر لب فرو بندم نشاید و اگر خاموش بنشینم نیز نشاید» این نامه را نیز بعد از تأخیر، تردید و دودلی‌های بسیار، می‌نویسم‌. تأخیر و تردید، از جهات گوناگون‌، اول اینکه می‌خواستم این نامه به شعر باشد، زبان مشترک من و تو و همة آدمها، اما دیدم در خاکی که من و تو در آن زندگی می‌کنیم شعر، فکاهة مضحکی بیش نیست و اهل سیاست و کیاست آن را به جد نمی‌گیرند و به خواندن و شنیدن آن سر خم نمی‌کنند. در ثانی در این یکسال و اندی که از یازده سپتامبر گذشته نمی‌دانستم که میانة شما با شعر چگونه است‌؟ چون مطمئن نبودم‌، این بود که از خیر آن گذشتم‌.
دوم اینکه‌: چنانکه گفتم این روزها از گوشه و کنار جهان صداهای بسیاری در حمایت از تو بلند است‌، خیلی از این صداها را نمی‌شناسم و برای اولین بار است که بگوشم می‌رسد. در کشوری که به قول مخملباف جهانیان بعد از دو دهه جنایتهای خاراشکافی که در آن اتفاق افتاده هنوز نام آن را نشنیده اند و به قول عتیق رحیمی‌، قرنهاست در آن صدا را از سنگ و انسان گرفته‌اند، آدم به یکباره با اینهمه صداهای گوناگون در دفاع از آزادی بیان‌، آنهم در حمایت از فردی‌، در موقعیت شغلی و اجتماعی من و شما، بلند شود، جای تردید دارد. پس به من حق بده که کمی مشکوک باشم و با آنها همصدا نشوم‌.
سوم اینکه در بازار شلوغ عامه‌، که فقط صدا می‌فروشند و عقل را لیلام کرده اند، اگر بخواهی کسی صدایت را بشنود باید خود را با هزار زحمت بر بلندیی برسانی و صدایت را نیز آنقدر بالا کنی که مردم تورا ببینند و آوازت را بشنوند و الا در میان ازدحام و هیاهو گم خواهی شد. و من دریافته بودم که صدای کوته من با صداهای بلند رسانه‌های کشورهای دوست برابری نمی‌کند.
دلیل چهارم و شاید مهمترین دلیلم در این تردید، ترسی بود که از نوع موضع‌گیری خودم بر می‌خواست‌. از نوع نگاه من به ماجرا. می‌دانستم که در این موضوع نمی‌توانم همپا و حریف تو باشم‌. این همپای تو نبودن‌، یعنی تیر دو شعبه‌ای که باید به سمت خودم رها می‌کردم‌. با تو نبودن در زمانه‌ای که همه باتو اند، یعنی‌; هو شدن از طرف دوستان روشنفکر و دموکراسی‌خواهان و آزادی‌طلبان و اینجوهای خدمت‌گذار و کشورهای پشتیبانشان‌، پشتیبانی‌ای که من نیز بنا به موقعیت شغلی‌ام به اندازة شما به آن نیازمند و محتاجم‌
با شما نبودن یعنی به یک چشم بهم زدن‌، قرار گرفتن در صف ارتجاع و همان فاشیست‌های مقدس دیر سال که من از قرار گرفتن در صف آنها درست به اندازه تو بیزارم و این را در طول این سالها بارها در شعر و نثرم بیان کرده‌ام‌. و شما دیده‌اید. در کنار شما نبودن یعنی در ردیف دستگیرکنندگان شما قرار گرفتن و تهمت دولتی بودن را به جان خریدن و پایه‌های استبداد نوپای آشیانه کرده در پناه چتر حمایت دیده بانان حقوق بشر را که تازه می‌رود زمخت شود محکم کردن به حساب خواهد آمد که این کار نیز از من ساخته نیست‌.
بلی دوست من اینهمه بود دلیل تردید و تأخیر، اما سر انجام دیدم باید بنویسم‌، به پاس دوستی مان‌، باید بنویسم‌. و خطاب به خودت نیز بنویسم‌. تا از تک تک کلماتم اضطرابی را که در جانم‌، بر بیم از جانت رخنه کرده نشان بدهم‌.
از طرفی می‌دیدم در نوشته شما، شاید ناخواسته به حقیقت‌های ستم‌، و به واقعیت‌های دیگری نارسا و شتاب زده اشاره شده است‌. که نه آن حقایق سزاور این بیرحمی بوده و نه آن واقعیتها در خور طرحی اینگونه شتابزده‌. خلط میان ایندو یعنی آب گل‌آلودی که از آن‌، جز معرکه‌آرایان‌، کسی به ماهی مقصود نخواهد رسید.

1
دوست من ظلم‌، ظلم است حال تحت هرنام و عنوانی که باشد، و ظالم نیز ظالم است‌، حال در هر موقعیت و مقام که قرار داشته باشد. دیروز اگر افراد قومندانی در همان شهری که شما اینک در آن «آفتاب‌» منتشر می‌کنید، چون اجل معلق بر سر خانواده‌ای فرود می‌آمد و دار و ندارش را به یغما می‌برد و نوامیس آن را هتک حرمت می‌کرد، ظالم بودند; و امروز اگر من و شما با قلم‌، بی پروا بر باورهای به قول شما هزار و چهار صدساله‌ای که این خلق رنجور برای نگهداشتن آن خونها داده و رنجها کشیده‌اند ـ حال به نظر من و شما فرض می‌کنم اشتباه ـ و با آن نسلها زندگی کرده‌اند بتازیم و خانه‌ای آرمانها و آمالهایشان را خراب کنیم و آنان را در برهوتی از بی‌هویتی رها سازیم‌، باز ظلم کرده‌ایم‌.
من در بسیاری از پاراگرافهای مقاله شما نوعی قضاوت ظالمانه را که البته نه نو است و نه چندان محکم مشاهده می‌کنم‌. شما نوشته‌اید: «یک سؤال اساسی برای همه مسلمانان اینست که پس از عمر 1400 ساله اسلام چرا هنوز حتی یک نمونه از پیشرفت و ترقی در جوامع اسلامی دیده نشده است‌؟» این ادعا با این کلانی آنقدر بدیهی‌البطلان است که اولاً از آدمی چون شما بعید می‌نماید و ثانیاً نقض آن نیاز به اثبات ندارد. آیا واقعاً این دین در این هزار و چهار صد سال نتوانسته باعث پیشرفت شود؟ اگر منظور شما از پیشرفت‌، رشد فرهنگ و معنویت در ساحت وسیع آن باشد، که تا کنون کسی ـ البته جز شماـ آن را نفی نکرده است‌. اما اگر پیشرفت را رشد تکنیک و صنعت مدرن بدانیم‌; فکر نمی‌کنم چندان ربطی به دین داشته باشد. از دین انتظار ساختن طیاره و کامپیوتر و آموزش روانشناسی و جامعه‌شناسی برداشتی عامیانه بیش نیست‌. اما اگر منظور شما از اسلام مسلمانان باشد باز جای اما و اگر بسیار دارد زیرا به گواهی بسیاری از محققین غیرمسلمان سهم مسلمانان در ساختن تمدن جدید آنقدر است که نتوان به این سادگی آن را انکار کرد.
اما روایت کلان دوم شما که گفته‌اید «چرا هنوز حتی یک نمونه کامل از تولیدات اخلاقی اسلام ارائه نشده است‌؟ اگر عارف است چیزی از سیاست و جهاد و شکم گرسنه همسایه نمی‌فهمد اگر سیاستمدار است حرف دل را به هیچ زبانی درک نمی‌کند» یک جواب نقضی دارد و یک جواب حلّی جواب حلّی آن اینکه دنبال نمونة کامل گشتن کار عبثی است که تو به عنوان روشنفکرنسبی‌اندیش‌، خیلی پیشتر باید آن را کنار می‌گذاشتی و با این چراغ به جستجو در خیابان بر نمی‌آمدی که هفت قرن قبل از تو مولانا گفته بود: «یافت می‌نشود جسته‌ایم ما». اما جواب نقضی تان را می‌خواهم با تکیه بر عاطفه درون دینی مذهبیی‌، که بنا بر ادعای خودت هنوز به آن اعتقاد داری‌. کمک بگیرم و بیادت بیاورم که آیا علی بن ابیطالب‌، که پیروان ادیان دیگر حتی او را عارف شب و سیاستمدار عدالت‌خواه روز لقب داده‌اند، نمی‌تواند نمونة کامل مورد نظر شما باشد؟ حال بگذریم از هزاران هزار انسان عارف و حکیم و فقیه و شاعر و... که در دامن این فرهنگ بالیده‌اند و هر کدامشان نمونه‌های درخوری ـ البته نه کاملی که شما در پی آنید ـ از اخلاق و معنویت و آزاد اندیشی و بزرگ منشی باشد.
خلاصه این که جان برادر! شما چنان ساده از سر هزار و چهار صد سال‌، فکر، فرهنگ‌، ایمان و عشق این مردم گذشته‌اید که کسی این رزها از سر بایسکل کهنه‌اش نمی‌گذرد. مسلماً اگر کسی بیاید ادعا کند که آقای مهدوی در این یک و اندی سال فعالیت مطبوعاتی‌اش هیچ بازده فرهنگی نداشته است‌; خودت برای رد ادعای این متکلم قدرناشناس یک کتاب دفاعیه داری که عرضه کنی‌. و من نیز از همین راه دور با تکیه بر شنیده‌ها و دیده‌های خودم با تو همصدا می‌شوم که در تحرک بخشیدن به آن قبرستان وسیع کاغذهای باطله که هرروز در آن شهر با عکسهای هنرپیشگان درجه چندم هندی هبا و هدر می‌شوند; هفته‌نامة آفتاب‌، نقش داشته است و نمونه هرچند کوچکی بوده از ژورنالیزم زنده و نگران به سر نوشت کشور، و می‌توانست و می‌تواند هنوز هم باشد. حال تو چگونه توانستی از سر کارنامة میلیونها انسان این‌گونه ساده عبور کنی‌؟
درست است که طرح مباحث دینی مطابق با نیازهای انسان جدید نیاز سوزان زمانة ماست و باید طرح شود، اما باید قبول کنیم که طرح آن از عهدة ژونالیسم خام و نوپای ما بر نمی‌آید. ما خیلی هنر کنیم امروز آن زبان را یاد بگیریم که به وزیر اطلاعات و فرهنگ خود جناب رهین بگوییم که در این دو سال چه کرده‌ای و اگر خودت بلد نیستی بیا! این طرح و روش کار، بگیر و عمل کن‌. از عواید گمرگات و کمک‌های دلاری اندکی هم سهم فرهنگ است‌. آن را از وزارت‌خانه‌های برادر بزرگتر بگیر و یک روزنامة ملی منتشر کن که نیازهای حیاتی مردم را به درستی بیان کند. یا چند تا کارشناسی زبان برای رادیو تلوزیون ملی استخدام کن تا در پنج ساعت پخش خود پنجاه غلط به خورد مردم ندهند. اینها و بسیار مانند اینها رسالت امروز مطبوعات ماست‌، نه این که به آیت‌الله محسنی توصیه کنیم که رساله‌ات را چگونه بنویس و آن را از روی دیگران کپی نکن‌. آن کار، راهکارهای خودش را دارد که فعلاً متأسفانه من و شما آن زبان و فرهنگ را فرا نگرفته‌ایم‌.
این رفتار شتاب‌زده تنها کاری که می‌کند این است که فردا اگر فرهیخته‌ای دلسوزی هم پیدا شد که این حرف را بلد هم بود و خواست بزند، دیگر مجالش را نداشده باشد. از این گذشته انصافاً مگر مشکل امروز کشور و جامعة ما و شما در این روزها فقط ربانی و سیاف و محسنی اند و دیگر موانع رشد و پیشرفت از سر راه برداشته شده‌است‌؟ آن بنده‌های خدا که هرچه بوده و هرچه کرده‌اند، اکنون در همان کاخهای مورد ادعای شما نشسته‌اند. اینک به برکت وجود نظام‌دهندة نوین جهان کار به کام توی روشنفکر است‌. آیا در چنین شرایط پرداختن به این موضوعات جنجالی‌، نوعی غفلت از مشکلات اساسی‌تر نیست‌؟ هدفم در این نامه نقد نوشتة شما نیست پس به همین اشاره بسنده می‌کنم و می‌رویم سر حرفهای دیگر

2
دوست من‌! من و تو در کشوری زندگی می‌کنم که دو میراث شوم‌، از پیشینیانش به ارث برده است‌. میراث اول بازماندة قدرتمندان و حاکمان آن است و آن عبارت است از تندروی عملی یا استبداد کور مبتنی بر حذف فیزکی اندیشه و اندیشه‌وران‌. به محض اینکه کسی می‌گفت بالای چشم فلان جلالتمآب ابرو است جایش یا بر سر دار بوده یا در دهن توپ و اگر خوش اقبال می‌بوده مردن تدریجی در زندان دهمزنگ‌. آه که بر اثر این سنت شوم «چه فرهادها خفته در کوه‌ها، چه حلاجها رفته بر دارها» این میراث تا هنوز هم در بیان و زبان و خوی و خصلت قدرتمندان این مملکت راسخ است و مشی و ادبیات دیگری را هنوز به رسمیت نشناخته‌اند.
میراث شوم دوم را روشنفکران ما از خود به یادگار نهاده‌اند. و آن تند روی فکری یا جسارت و هتاکی و توهین به ارزشها، عرف و باورهای مردم است‌. تا از راه می‌رسیدند، می‌خواستند یکشبه زمین و زمان را درهم بریزند و «فلک را سقف بشکافند طرح نو در اندازند». غافل از اینکه این طرح نو را در خلاء که نمی‌خواهند پی بیفکنند، این طرح را ناگزیر باید در ذهن و ضمیر همین آدمهای به قولشان مرتجع و فیودال و مستبد، پی‌ریزی کنند و این آدمها نیز خواه‌ناخواه به حکم اینکه زنده‌اند و از ساختارهای ولو پوسیده و قدیمی‌شان دفاع خواهند کرد و نتیجه این می‌شد که روشنفکر بیچاره بعد از نخستین زورآزمایی با برج و باروهای این قلاع کهنه‌، سر شکسته‌، خسته و مایوس باید می‌رفت گوشه زندان‌، آب خنک می‌خورد و باز دنیا می‌ماند به کام همان استخوان‌دارهای بسیارسال‌.
این است که روشنفکران ما بعد از پشت سر نهادن آن تجربه‌های سهمناک‌، باید راز شکستن این طلسم دیر پا را آموخته باشد. بر روشنفکران این دیار است که آن تجربه‌های ابتر را دیگر تکرار نکنند و سعی در آموختن و آموختاندن ادبیات تازه‌ای از مبارزة سیاسی و انتقاد فرهنگی داشته باشند; سیاستی که در آن عقلانیت و خرد حکمروایی کند نه کنده و زنجیر و زولانه و زندان‌. سیاستی که در آن نه گردنی بریده شود و نه حرمتی شکسته شود و پایان بگیرد این تسلسل بی‌فرجام روشنفکر بر حکومت و با حکومت که اگر در کشورهای دیگر نتیجه هم داده باشد، در این کشور جز بدبختی به بار نیاورده است‌. چرا تمام انرژی‌های فکری دوطرف‌، برای درهم کوبیدن و نابودی همدیگر بکار گرفته شود، در حالی که ملت در گرداب جهالت و تیره‌روزی و گرسنگی غرق است‌؟ تو به بازی مخالف‌خوانی موش و گربة قدرت و روشنفکر گرفتاری‌.

3
بی‌روی و ریا بگویم که من هرچند خوشبینانه به نوشتة شما نظر کردم و در لایه‌های زیرین آن دنبال نظر مصلحانه‌ای گشتم‌، چیزی ندیدم که خودم را به آن قانع بسازم‌. این نوشته به چیزی جز کشیدن گوگرد در انبار پترول شبیه نیست‌. از این آتش‌افروزی کسی سود نخواهد برد جز آنهایی که از دور دستی بر آتش دارند. آخر در کشوری مثل افغانستان که تازه جریانی مانند طالبان را از سر گذرانده و هنوز در گوشه کنار این شهر برادران مجاهد عرب‌مان در کمین‌اند تا فرصت یافته و از خفیه‌گاهشان برآیند، به امید کدام اصلاح در ساختار حکومت نوپا چنین نوشته‌ای را باید چاپ کرد و این دموکراسی نوپا را چون بز نیمه‌جان به معرکة سواران ماهر انداخت تا هر تکه‌اش را یکی برباید و برود؟ مگر اینکه حرف بعضی دیگر، که از ما دو پیراهن بیشتر پاره کرده‌اند راست باشد که همة این کارها برای کامل کردن «کیس‌» است تا گلیم خود را از این غرقاب به ساحل نجات بکشانی که اگر خدای ناخواسته این مقصود باشد که نیاز به اینهمه هیاهو ندارد. دوستان خود من خیلی بی هزینه‌تر از این‌، گلیم‌شان را کشیده و رفته‌اند. اما هیهات که من این را نمی‌گویم که امیدم به مهدوی بیش از اینهاست‌. این نامه به درازا کشید و مجال نیست‌
^در این میان برخورد همکاران مطبوعاتی ما و گروهی از روشنفکران‌، جای تأمل بسیار دارد. این جماعت به محض راه افتادن چنین جار و جنجالهای‌، بدون کدام اطلاع کامل از اصل ماجرا، عقل و خردشان را در پای خبرهای تأید ناشدة رادیوها هلاک می‌کنند و باذوق‌تر از همه «خر برفت و خربرفت‌» سر می‌دهند.
این هیاهو، شاید به گمان بعضی‌ها و برای چند روزی مفید جلوه کند ولی مسلماً در درازمدت بازار بحث و جدال منطقی را بی‌رونق خواهد نمود و اعتبار روشنفکران را در انظار عامه مخدوش خواهد کرد، زیرا هر طور باشد سرانجام مردم و عقول فرهیخته به کنه ماجرا و حقیقت کار پی خواهند برد و آن وقت اگر برایشان ثابت شود که این هیاهو بر سر هیچ بوده است‌، دیگر هصه همان چوپان دروغگو خواهند شد و روزی اگر خدای ناکرده گرگ واقعی هم به گله بزند «کسی سر بر نخواهد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را». مطبوعات و روشنفکران باید مورد اعتماد مردم باشند. این کارها این پل را خراب می‌کند.
^خلاصة کلامم این است که‌، دوست من‌! بی‌گدار به آب زده باشی‌. با شناختی که من از جماعت مورد تاخت تو و زیرساخت‌ها و سنگرهای مستحکم‌شان دارم می‌ترسم کمینی از این فتوافروشان بخوری که داغت تا ابد بر دل تاریخ مطبوعات این این مملکت بماند. چنین مباد.
سیدابوطالب مظفری
8 / 4 / 1382

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ این لشکر فقط یک صف دارد.

بحث توقیف آفتاب بود و بازداشت سیرمیرحسین مهدوی‌. دیدم دوستان «وبلاگ‌نویس‌» یا «وبگرد» کاسه از آش داغتر شده و هیاهو برپا کرده‌اند که آی آزادی بیان و حکومت سانسور و سلطة تفنگ‌سالاران و از این قبیل حرفها. من هم برای این که نخودی در این آش افکنده‌باشم نکاتی را عرض می‌کنم‌.
تا جایی که من دریافته‌ام‌، مطبوعات در جوامع دو نقش عمده دارند، یکی تنویر افکار عمومی و دیگری ایجاد یک اهرم فشار در برابر قدرت حاکمه برای مواقع ضرورت‌. مطبوعات ما اکنون باید بیشتر نقش اول را داشته‌باشند یعنی ابتدا یک طیف از جامعه را بدان حد آگاه کنند که همین طیف‌، بتواند در نقش دوم مطبوعات‌، یعنی اهرم فشار، یاریگر آن باشد. به عبارت دیگر، مطبوعات فقط وقتی می‌توانند قدرت حاکمه را مهار کنند که یک قشر از طبقة باسواد را با خود داشته‌باشند. اینها بگویند و آنها عمل کنند. ما فعلاً این قشر را نداریم و باید بسازیم‌. تا آن وقت نمی‌توانیم اهرم قدرت باشیم‌. پس بهتر است فعلاً خود را تجهیز کنیم و انرژی خود را با درگیری با حاکمیت به هدر ندهیم و حتی مهم‌تر از آن‌، با این درگیریها امکان کارکردن را از خود نگیریم‌. این به معنی سازش با قدرت نیست‌، بلکه یک عقب‌نشینی استراتژیک برای تجدید قواست‌.
فراموش نکنیم که دولت فعلی را ما انتخاب نکرده‌ایم‌، بلکه این دولت بنابر یک سلسله معاهدات و ملاحظات تشکیل شده و ما فعلاً هم جایگزینی بهتر برای این دولت نداریم‌. پس بخواهیم و چه نخواهیم‌، باید تا برگزاری انتخابات سراسری‌، با این دولت گذاره کنیم‌. ما یک بار گفتیم «آی نجیب نباشد و نجیب نباشد» و نگفتیم که پس از نجیب چه باشد و هرچه آن بنده‌خدا گفت که شما نمی‌توانید دولت تشکیل دهید، قبول نکردیم‌. حالا دیگر آن تجربه را تکرار نکنیم‌.
در این میان‌، بعضی چیزها در دست ما هست و بعضی چیزها نیست‌. باید آن چیزی را که داریم‌، طوری به کار بریم که کم‌کم آن نداشته‌ها هم به دست آید. نباید به خاطر آنچه نداریم‌، اینها را هم از دست بدهیم‌. سیدمیرحسین مهدوی و علی پیام‌، تا دیروز آفتاب را داشتند و می‌توانستند حداقل چیزهایی بگویند. حالا همین را هم ندارند. ممکن است بگویید در عوض‌، نهضت آزادی بیان پیش رفته‌است‌. می‌گویم یک نهضت وقتی به‌راستی پیش می‌رود که با از میان رفتن یک نفر، دو نفر دیگر جایش را بگیرند. اگر جامعه به آن حد از آگاهی و همبستگی رسیده باشد که تا آفتاب تعطیل شد به طور خودجوش چیزی دیگر را جایگزینش کند، بله‌. اما جامعة ما به این آفتاب و مهتاب کاری ندارد. او به فکر بدبختیهای خودش است‌.
سربازان صف اول‌، می‌توانند خود را بر روی مین بیندازد تا صف بعدی عبور کند، اما وقتی فقط یک صف سرباز داریم و پشت سرشان کسی نیست‌، دیگر چه فایده‌ای از این کار؟ عمل انتحاری یک نشریه هم وقتی ارزش دارد که موجی در جامعه برانگیزد. وگرنه ما فقط یک تریبون را از دست داده‌ایم‌. می‌گویید در عوض ما یک استفاده کردیم‌. موضوع در سراسر دنیا پیچید و رسانه‌ها به آن پرداختند و بی‌بی‌سی خبر را در سایتش آورد و و پیامها و بیانیه‌ها در وبلاگهای مختلف نوشته شد و سازمان ملل اظهار نگرانی کرد. می‌گویم بله‌، استفاده داشت‌، ولی نه برای جامعة افغانستان‌، بلکه فقط برای سیرمیرحسین مهدوی‌.
افکار عمومی حافظة بسیار ضعیفی دارند. رسانه‌ها هم فقط با این خبرها روز خود را می‌گذرانند. پیکره‌های با عظمت بودا را با توپ پراندند و مجامع بین‌المللی نتوانستند کاری بکنند. برای توقیف آفتاب کاری خواهندکرد؟ این همه نشریه در ایران توقیف شد و خبرش به سراسر دنیا کشیده شد. چه چیزی توانست این روند را متوقف کند؟ ما فقط دلمان را خوش می‌کنیم که بله‌، دنیا طرفدار آزادی بیان در افغانستان است‌. در افغانستان زمان طالبان کسی اجازة نفس‌کشیدن نداشت و دنیا پنج‌سال تمام صبر کرد. حالا برای آزادی بیان دل می‌سوزاند؟
البته دولت ما فعلاً چون ریشش گرو خارجیهاست‌، ناچار است قدری هوای آنها را هم داشته‌باشد و در مسیر آزادیهای مدنی گام بردارد. ما می‌توانیم از این موقعیت استفاده کنیم و از دولت امتیاز بگیریم‌، ولی فراموش نکنیم که نباید بدین وسیله آلة دست خارجیها شد و برای خوشامد آنها، بی‌جهت پاچة دولت را گرفت‌. نباید به خاطر فلان رسانة خبری یا مؤسسة خارجی‌، چوب لای چرخ ملی‌شدن دولت گذاشت‌. ما هرچه این دولت را در شکل سازنده‌اش تقویت کنیم‌، می‌توانیم آن را از وابستگی به خارجیها برهانیم و هرچه با آن از در تخاصم وارد شویم‌، آن را به خارج وابسته‌تر ساخته‌ایم‌. حالا بدبختی این است که تخاصم خود ما نیز غالباً به پشتوانة همان خارجیها انجام شود (منظور مؤسسات و رسانه‌های خارجی است‌.)
همین جا روشن کنم که وقتی می‌گویم تقویت‌، منظور حمایت و پیروی کورکورانه از دولت نیست‌، بلکه گاه یک انتقاد سازنده هم می‌تواند در تقویت دولت مؤثر باشد. اگر ما کاری کنیم که فلان عضو فاسد از دولت جدا شود، در واقع دولت را تقویت کرده‌ایم‌. اینجا منظور از دولت‌، شخص حامد کرزی و کابینه‌اش نیست‌، بلکه مفهوم مطلق دولت است‌، یعنی نهاد اجرایی مملکت‌.
دوستان شاید این را محافظه‌کاری تلقی کنند. ولی من می‌گویم این یک حسابگری است‌. به قول فروغ فرخ‌زاد، «ما آنچه را که باید از دست داده‌باشیم‌، از دست داده‌ایم‌» ما دیگر امکان و توان ریسک را نداریم‌. باید کاری کنیم که از نتیجه‌اش مطمئن هستیم‌. ما در دوران طالبان اصلاً مطبوعات آزاد نداشتیم‌، حالا داریم‌. علاوه بر آن‌، یک آزادی نسبی و نیم‌بند هم داریم‌. پس یک قدم جلو هستیم‌. حالا باید قدم بعدی را برداریم‌. قدم بعدی‌، آزادی مطلق مطبوعات نیست‌، بلکه پیداکردن مخاطب برای این مطبوعات است‌. نشریات ما غالباً ضعیفند و مردم هم غالباً بی‌سواد یا بی‌علاقه به مطبوعات‌. من خود دیده‌ام‌; در افغانستان کسی آنقدرها هم نشریه نمی‌خواند. این همه جریده‌ای که در کابل چاپ می‌شود، غالباً خاک می‌خورد و دور افکنده می‌شود. وقتی نشریه مخاطب ندارد، آزادی یا عدم آزادی‌اش هم فرقی نمی‌کند.

نباید به مجرد دیدن یک مخالف‌خوانی یا قدرت‌ستیزی یا حزب‌ستیزی در مطبوعات داخل کشور، چشم و گوش بسته هیاهو برپا کرد و صدای آزادی بیان و امثال این چیزها را به هوا برد. ممکن است آن مخالف‌خوانی برای چیزی دیگر بوده‌باشد.
مثلاً طرف می‌خواهد به فلان کشور خارجی پناهنده شود و به این ترتیب‌، می‌خواهد «خودزنی مطبوعاتی‌» بکند که «آی مردم دنیا! من در اینجا تحت فشار هستم‌. به من اجازة حرف زدن نمی‌دهند، نشریه‌ام را توقیف می‌کنند، خودم را زندانی می‌کنند، اینجا دموکراسی نیست و دیگر چیزها نیست‌، لطفاً کرم کرده و مرا به پناهندگی بپذیرید.»
یا فلان کس که گرایش دینی یا حزبی شدید داشته‌، حالا که می‌بیند بازار این چیزها کساد شده‌، یکباره دین‌ستیزی و کوبیدن رهبران حزبی را پیشه می‌کند و بدین ترتیب‌، گذشتة خودش را می‌پوشاند.
گاه هم اتفاق می‌افتد که طرف می‌بیند این حرفهای تند و تیز در بازار انجوهای خارجی و داخلی بیشتر خریدار دارد و به این ترفند، حداقل می‌توان پول چاپ چند شماره‌ای از مجله را درآورد.
و گاه نیز هدف صرفاً شهرت‌طلبی است‌. می‌بینی به این ترتیب‌، یک نشریة متوسط با نویسنده‌ای نه‌چندان مشهور، به زودی در همة رسانه‌ها و سایتهای خبری مطرح می‌شود. این هم معاملة بدی نیست‌.

من به هیچ‌وجه نمی‌گویم گردانندگان آفتاب، بعضی یا همة اهداف بالا را داشته‌است‌، ولی حداقل می‌توانم گفت که در جو فعلی کشور باید در این گونه موارد با شناخت و با احتیاط قضاوت کرد. امیدوارم دوست قدیمی من جناب مهدوی از من نرنجد.

و در پایان‌، این نکتة کلیدی را بگویم که این حرفها، به معنی تأیید یا عدم تأیید عملکرد دولت نیست‌. من می‌گویم دولت فعلاً همین است که هست‌. در حال حاضر، عملکرد دولت در اختیار ما نیست‌، ولی عملکرد خود ما در اختیار ماست‌. باید ببینیم ما چه می‌توانیم بکنیم تا راهی به جلو باز شود. من آدمی هستم از جنس مهدوی و شما دوستان خوانندة وبلاگ‌، و نه کسی از پیکرة دولت‌. پس روی سخنم با هم‌جنسان خودم است و می‌خواهم راهی دیگر برای رسیدن به اهداف مشترکی که ما داریم پیشنهاد کنم‌.
بعضی از دوستان ما عادت کرده‌اند که در این موارد، شروع می‌کنند به دشنام‌دادن به حاکمیت (برای نمونه‌اش بروید پیامهای دوستان وبلاگ آتش را بخوانید) ولی من فکر می‌کنم این دشنام‌دادنها و محکوم‌کردنها سودی ندارد. بیایید یک مسیر انکشافی برای تحقق خواستهایتان پیشنهاد کنید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع

+ چند یادآوری

من در هرات بودم. نتوانستم به پیامهای رسیده به یادداشت «ایران و ارتباط فرهنگی افغانستان (2)» رسیدگی کنم. به نظرم بحث به جاهای خوبی رسیده است. جناب یاسین رسولی مسایل مهمی را مطرح کرده‌ام و من از ایشان بسیار سپاسگزارم از این روی که از در مباحثه و استدلال وارد شده‌اند. هم‌چنین انصاف و روشن‌بینی جناب مصطفی را می‌ستایم. همین برای ماندن من کافی است. دوستی اظهار نگرانی کرده‌بود که بعضی پیامهای خارج از چهارچوب ادب، مرا مأیوس کند و وبلاگ را ببندد. نه، نگران نباشید. این اتفاقاً انگیزه کار را در من قوی می‌کند چون به این نتیجه می‌رسم که هنوز مسیر درازی در پیش داریم. ولی من بسیار متأثر شدم از این که بعضی هموطنان من با آقای دیوید زرگریان دهن به دهن شده بودند و خود را در این آلودگی شریک کرده‌بودند. ببینید دوستان! قضیه بسیار ساده است. شما فرض کنید یک ایرانی منصف و بی‌تعصب پیامهای آقای زرگریان را بخواند. او مسلماً از این کار منزجر می‌شود و می‌کوشد به نحوی در جبران آن بکوشد. اما اگر همان ایرانی ببیند که در جواب زرگریان هم چنان سخنانی گفته‌شده، آن وقت از عمل پیام‌گذارنده‌های افغانستانی هم منزجر می‌شود و شاید باز به سمت زرگریان کشیده شود. اگر هم خوانندة شما یک افغانستانی روشن‌بین باشد، مسلماً از این رفتار هموطنان خود منزجر خواهدشد. پس در نهایت ما از این مقابله‌به مثل‌ها ضرر کرده‌ایم.
بگذارید چیزی از چشمدیدهایم بگویم. من همیشه وقتی شاهد یک زد و خورد در خیابان یا مکتب یا هر جای دیگر بوده‌ام، غالب و مغلوب را از یک چیز شناخته‌ام، یعنی دشنامهایی که می‌دهند. معمولاً دیده‌ام که طرف یخن‌پاره و خونین و مالین بیشتر از طرف سالم دشنام می‌دهد. بله، وقتی دست را ببندند زبان باز می‌شود. وقتی استدلال ضعیف باشد سفسطه قوت می‌گیرد و وقتی منطق نارسا افتد دشنام رسا خواهد شد. ما برای اثبات هویت ملی خود، به اندازة کافی دلایل محکم داریم. البته وقتی می‌گویم هویت ملی، منظورم این نیست که مثل بچه کابلی معتقد باشم که «تمدن جهان و فرهنگ جهان متعلق به افغانستانه. افغانستان مهد تمدن کل جهانه. ما باید نشون بدیم این را. تمام چیزایی که اروپا و آمریکا دارن از فرهنگ افغان دارن از تمدن افغان دارن.»
بله دوست عزیز! ما یک ملت تمدن‌ساز بوده‌ایم، ولی این ساختن همراه با یک داد و ستد بوده است. ما بسیار چیزها را از دیگران گرفته‌ایم و البته قدرت این را هم داشته‌ایم که این چیزها را درست استفاده کنیم. ما شمارش دهگانی اعداد را از هندیان گرفته‌ایم. رسم‌الخط را از عربها گرفته‌ایم. ساختن کاغذ را از چینیان آموخته‌ایم. دین ما به عنوان یکی از پایه‌های این تمدن، از شبه‌جزیره عربستان آمده است. در ضمن فراموش نکنید که بعضی تمدنها از تمدن افغانستان قدمت بیشتری دارند مثل تمدن بین‌النهرین و مصر باستان. چگونه ممکن است آنها زادة تمدن افغانستان باشند. از این که بگذریم، بسیاری از تمدنها در جاهایی شکل گرفته‌اند که ما بدانها دسترسی نداشته‌ایم مثل تمدن آزتک‌ها در مکزیک. این تمدن پیش از کشف قارة امریکا وجود داشت. حالا چگونه ممکن است یک تمدن در قاره امریکا پیش از دسترسی ما بدان قاره، از ما تأثیر پذیرفته باشد. باری، سخن دوست عزیز ما تا حد زیادی احساسی و غیرواقعگرایانه است و حتی نیاز به بحث چندان هم ندارد. من فقط خواستم یادآوری کنم که افغانستان نه مهد تمدنها، بلکه چهارراه تمدنهاست. ما در مقاطعی این قابلیت را داشته‌ایم که برخوردی فعال، زنده و هوشمند با این تمدنها داشته‌باشیم. این دوره‌ها، دوره‌های طلایی تمدن ما بوده‌اند. ولی ما اکنون این قابلیت و هوشمندی را نداریم. فراموش نکنید که هوشمند کسی نیست که بگوید من همه چیز را دارم و نیازمند هیچ چیز نیستم، بلکه هوشمند کسی است که ضعفهایش را دریابد و بکوشد آنها را به ابتکار خود و با پندگرفتن از تجربیات دیگران جبران کند.
در ضمن این را هم بگویم که حکومت کردن بر تمام دنیا چیزی نیست که مایة افتخار باشد. چنگیزخان مغول هم روزگاری بر بخش عمده‌ای از جهان آن روز حکومت می‌کرد. فرقی است بین حاکمیت‌داشتن و تمدن‌ساز بودن. هندیان تقریباً در هیچ دورة تاریخی بر جایی حکومت نکرده و غالباً کشورشان مستعمرة دیگران بوده است. اما هندوستان کشوری است تمدن‌ساز، و همه کسانی که بر آنجا حکومت کرده‌اند از منابع طبیعی و تجربیات تمدنی این کشور بهره برده اند. شما ببینید که ابوریحان بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» تا چه حد از اندوخته‌های علمی هندیان یاد کرده است. به نظر من هندیان از مغولان ستودنی‌تر هستند، چون مغولان فقط خرابی بار آوردند ولی هندیان همان مغولان ویرانگر را به حاکمانی فرهنگ‌دوست نظیر اکبرپادشاه و جهانگیر و شاه‌جهان و دیگر و دیگران تبدیل ساختند.
اما از این که بگذریم، در سخنان جناب یاسین رسولی، نکات درستی نهفته است. واقعیت همین است که نگاه بسیاری از مردم ایران به افغانستان و مردم آن، هنوز بسیار دور از واقعیت و تعصب‌آلود است. اگر این‌چنین نبود که من با نگرانی این مباحث را پیش نمی‌کشیدم. آدم برای خانة پاک و تمیز که جارو به دست نمی‌گیرد. حالا مسئله این است که ما می‌خواهیم این نگاه را تصحیح کنیم یا نه. ما می‌توانیم به اعتبار همین نگاه و همین سیاستهای نادرست، با ایران و ایرانیان قطع رابطه کنیم؛ و نیز می‌توانیم با یک گفتمان بسیار شفاف و منطقی این نگاه را اصلاح کنیم. ممکن است همه مخاطبان ما، ارزش این گفتمان را درنیابند. بالاخره عده‌ای در خواهندیافت و آنها بر دیگران تأثیر خواهندگذاشت.
شاید بگویید در نهایت سود این روند در چیست؟ چرا ما به این گفتمان نیاز داریم؟ من پیش از این به ضایعات این گسست فرهنگی میان کشورهای منطقه اشاره‌هایی مختصر کرده‌ام. در روزهای آینده ان‌شاءالله به این هم می‌پردازم تا دانسته شود که ما تا چه مایه از این ناحیه زیان کرده‌ایم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ تیر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: فرهنگ و اجتماع