محمدکاظم کاظمی


+ گمشده

شعری تازه، نذر حضرت خدیجه کبری

تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت

ای شریک دو جهانم! کم ما و کرمت

از تماشای چه گلزار فراز آمده‌ای؟

بوی گل می‌دهد امروز، دم و بازدمت

دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر

و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت

شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر

شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت

کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست

مرگ محتوم! بیا، با دل و جان می‌خرمت

دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر

عالَمی سینه‌زنان‌اند به گِرد علمت

من میان دل مردان و زنان گم شده‌ام

از تو گم گشته اگر سنگ مزار و حرمت

27 تیر 92، 10 رمضان 1434
سالگرد وفات حضرت خدیجه کبری
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ سلمان

برای سلمان فارسی

بیا باران شو و جاری شو و بردار سدها را

به پیکارِ «نخواهد شد» بیاور «می‌شود»ها را

ببین، کورُش هم اینجا خواب بیداری نمی‌بیند

به سوی زندگی بشتاب و بگذار این جسدها را

تو را بانگ بلال از دور سوی خویش می‌خواند

برای خسروان بگذار لحن باربدها را

صدای روشنی می‌آید از ژرفای نخلستان‌

سبد بردار پر کن از مناجاتش سبدها را

غریبی در دیار خویشتن‌؟ مهمان شهری شو

که «اهل بیت‌» می‌خوانند آنجا نابلدها را

کرامت را ببین‌، پیغمبران شهر دانایی‌

به تدبیر تو می‌بندند راه عبدودها را

مشهد، 29 آذر 91
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شمشیر و جغرافیا

شعر «شمشیر و جغرافیا» که باری پیش‌نویس آن را در وبلاگ نهاده بودم، با استفاده از نظرهای دوستان و نیز نقدهایی که در جلسات شعر بر آن شد، در نهایت به شکل فعلی درآمد. سپاسگزار همه عزیزانی هستم که با نظرهایشان راهنمایم بودند.

بادی وزید و دشت سترون درست شد

طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌

یک خاکریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌

بین من و تو آتش و آهن درست شد

یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌

یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد

یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی‌

یک سو من ایستادم و دشمن درست شد

یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند

یک سو همه دگرمن و تورَن درست شد(1)

آن طاقهای گنبدی لاجوردگون‌

این گونه شد که سنگ فلاخن درست شد

آن حوضهای کاشی گلدار باستان‌

چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

آن حله‌های بافته از تار و پود جان‌

بندی که می‌نشست به گردن درست شد

آن لوح‌های گچ‌بری رو به آفتاب‌

سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب‌

سنگی به قبر مردم کدکن درست شد(2)

 

سازی بزن که دیر زمانی است نغمه‌ها

در دستگاه ما و تو شیون درست شد

دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ

شاید پلی برای رسیدن‌، درست شد

 

شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان‌

با کاروان حلّه بیاید به سیستان‌

وقت وصال یار دبستانی آمده است

بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌

سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر

«بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان‌»(3)

ما شاخه‌های توأم سیبیم و دور نیست

باری دگر شکوفه بیاریم توأمان‌

با هم رها کنیم دو تا سیب سرخ را

در حوضهای کاشی گلدار باستان‌

بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم

از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران

تیر و کمان به دست من و توست، هموطن

لفظ دری بیاور و بگذار در کمان‌

 

پی‌نوشت‌ها

1. دگرمن و تورَن از مناصب نظامی افغانستان است.

2.  این بیت یک ساختار متفاوت دارد، یعنی دارای سه مصراع است. این ساختار را پیشتر در بیتی از یک غزل علی‌رضا بدیع دیدم و پسندیدم.

3. مصراع از نیمایوشیج است، از شعر «ققنوس».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شمشیر و جغرافیا (پیش‌نویس)

این شعری تازه است درباره‌ی جغرافیای سیاسی و فرهنگی این منطقه. به همین دلیل، برایم اهمیتی ویژه دارد و دوست دارم که تا حدّ ممکن در اصلاح و بهسازی آن بکوشم. شعر از لحظه‌ی سرایش، طی پنج مرحله بازنویسی ـ که شرح آن خود دفتری خواهد شد ـ تغییرات بسیاری کرده تا به وضع موجود رسیده‌ است. در این میان از نظرهای یکی دو تن از دوستان هم بهره گرفته‌ام.

از عزیزان خواهشمندم که سرافرازم کنند و نظرهایشان در مورد بیتهای مختلف شعر با قید شماره بیت ارائه کنند. البته خود نیز در انتهای شعر، در مورد هر بیت گزینه‌های مختلف و یا مشکلاتی را که هنوز در کار است، یادداشت کرده‌ام. در این موارد هم پیشنهادهای شما برایم راهگشا خواهد بود.

این یادآوری هم بد نیست که شعر هنوز در مرحله‌ی اصلاح است و شکل نهایی خود را نیافته است. بنابراین هنوز برای انتشار آماده نیست، هرچند نسخه‌ی فعلی آن که در اختیار بعضی دوستان گذاشته بودم، به لطف آنان در بعضی نشریات منتشر شده است. 

1. بادی وزید و دشت سترون درست شد

    برقی جهید و آتش خرمن درست شد

2. شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

    این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

3. یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌

    یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد

 4. یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی‌

    یک سو من ایستادم و دشمن درست شد

5. القصه از مصالح دیوار دیگران‌

    یک خاکریز بین تو و من درست شد

6. بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌

    بین من و تو آتش و آهن درست شد

7. یک سو همه سپهبد و ارتشبد آمدند

    یک سو همه دگرمن و تورَن درست شد

8. آن طاقهای گنبدی لاجوردگون‌

    در هم شکست و سنگ فلاخن درست شد

9. آن حوضهای کاشی گلدار باستان‌

    چاهی به پیشگاه تهمتن درست شد

10. آن حله‌های بافته از تار و پود جان‌

     بندی که می‌نشست به گردن درست شد

11. آن لوح‌های گچ‌بری رو به آفتاب‌

     سنگی به قبر مردم غزنین و فاریاب‌

     سنگی به قبر مردم کدکن درست شد

 

12. سازی بزن که دیر زمانی است نغمه‌ها

     در دستگاه ما و تو شیون درست شد

13. دستی بده که ـ گرچه به دنیا امید نیست ـ

      شاید پلی برای رسیدن‌، درست شد

 

14. شاید که باز هم کسی از بلخ و بامیان‌

      با کاروان حلّه بیاید به سیستان‌

‌15. وقت وصال یار دبستانی آمده است

     بویی عجیب می‌رسد از جوی مولیان‌

16. سیمرغ سالخورده گشوده است بال و پر

     «بر گِردِ او به هر سر شاخی پرندگان‌»

17. ما شاخه‌های سرکش سیبیم عین هم‌

     باری دگر شکوفه بیاریم توأمان‌

18. با هم بیفکنیم دو تا سیب سرخ را

     در حوضهای کاشی گلدار باستان‌

19. بر نقشه‌های کهنه خطی تازه می‌کشیم

     از کوچه‌های قونیه تا دشت خاوران

20. تیر و کمان به دست من و توست، هموطن

     لفظ دری بیاور و بگذار در کمان‌

 

یادداشتها را در «ادامه‌ی مطلب» بخوانید. نظرهای دوستان را در این موارد خواهانم.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ پهلوان 1390

غزلی تازه به بهانه‌ی ایام بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

 

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌

چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

 

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌

اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

 

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟

صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌ 

 

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود

او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

 

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد

این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

 

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌

لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

 

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود

ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

 

27 اردیبهشت 1390 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعری در وصف علی‌رضا قزوه

ما هم به کاروان سرایندگان «قزویات» پیوستیم با قصیده‌ای که سه بیتش را نقل می‌کنم

شاعر حق، علی‌رضا قزوه

شعر مطلق، علی‌رضا قزوه

علف هرز، باقی شعرا

گل زنبق علی‌رضا قزوه

گوی سبقت ربود در خُردی

از فرزدق علی‌رضا قزوه

...

نسخة کامل این شعر در وبلاگ امید مهدی‌نژاد درج شده است. در آنجا یک سلسله قزویات از شاعران مختلف آمده است که خواندنی است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و شعر کاظمی

+ سبلتِ داشی

این قطعه در همراهی با نهضت «س. ز» سروده شد. امید مهدی‌نژاد (سخنگوی این نهضت و شاید هم رهبر آن) شرط عضویت در این نهضت را چنین بیان کرد: «همه با هم طی یک قطعه شعر که برای ابوالفضل زرویی نصرآباد می‌فرستیم، از او می‌خواهیم که آن سبیل سالار را دوباره احیا کند.»

و این است لبیک من به این نهضت، خطاب به طنزسرای بزرگ فارسی، ابوالفضل زرویی نصرآباد

ای مردِ همه طنزوَران! مانده نباشی(١)

گفتند که نابود شد آن سبلتَ داشی

گفتی که بریدند از این باغ، درختان

گفتی که چریدند در این کشت، مواشی

باور نتوان کرد چنین فاجعه بر تو

شاید گذرت خورده به سلمانیِ ناشی

از مردی تو آنچه عیان است، سبیل است(٢)

حیف است که این چیز عیان را بتراشی

این اصل، نباید برود از کف یک مرد

غم نیست اگر می‌شود اصلاح، حواشی

 

١. «مانده نباشی» تقریباً معادل «خسته نباشی» است، با این تفاوت که بیشتر در مقام سلام و احوال‌پرسی به کار می‌رود.

٢. وقتی شعر ما از طریق ارتباط پیامکی به محضر مبارک استاد رسید، فرمودند که چنین بهتر بود «از مردی تو آنچه به جا مانده، سبیل است». حقیقتش را، اصل شعر در اول چنان بود، ولی از باب «خودسانسوری» چنین تعدیلش کرده بودیم، به ویژه که در این ایّام از جسارت به ساحت بزرگان سخت ترسیده شده‌ایم، آن هم در امری چنین حساس!

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شعر کاظمی و شاعران فارسی

+ قصیده‌ی قطاریه

توضیح

در دهه‌های شصت و هفتاد، در سفرهایی که با جمع شاعران به نیت شرکت در کنگره‌ها و شب‌ شعرها می‌رفتیم، یکی از سرگرمیهای ما، سرودن شعرهای دسته‌جمعی گاه طنزآمیز بود. ما خاطره‌های بسیاری از این شعرها داریم و بعضی از اینها هنوز در حافظه‌ی دوستان باقی مانده است.

     این قصیدة قطاریه یکی از آن شعرهاست و البته از بهترین‌هایشان. شعر حاصل سفری است در سال 1375 به خرم‌آباد لرستان و در قطاری که شرح شاعرانه‌اش خواهد آمد. در این سفر، من، علی‌رضا سپاهی و همسرش مرضیه زیدانلو، آرش شفاعی، منیژه درتومیان و انسیه موسویان همسفر بودیم و قصیده، حاصل کار مشترک این گروه است، البته بیشتر من و سپاهی و شفاعی.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ سفارش

این شعر، طرحی است از یک گفت‌وگو میان دو آواره‌، یکی در این سوی و دیگری در آن سوی آبها. چون ربطی با نوروز داشت، نقل آن در اینجا را بی‌مناسبت ندانستم. 

 

ـ «تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار

فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌...»

بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود

باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

 

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌

اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود

آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود

از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد

تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود

از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود

بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود

در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

 

گفتی «قطار خرّم نوروز می‌رسد»

نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌

نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

 

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟

نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود

دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود

بر سررسید کهنة من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌

از ما همین دو جمله بماند به یادگار

فروردین 1386

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ برگی گل بر مزار احمد

چند رباعی‌، با یاد احمد زارعی‌

امروز ٢١ دی‌ماه پانزدهمین سالگرد شهادت احمد زارعی است. سپاسگزار دختر و داماد فاضلش  ساقی زارعی و مهدی حق‌بین هستم که این را یادآوری کردند. در وبلاگ مشترک آنها هم گزارشی مختصر از مراسم سالگرد آمده است. دربارة زارعی هرچه بگویم کم است. بسیاری از ما اگر به جایی رسیدیم به برکت وجود او و نفس گرمش بود. من این مجموعه رباعی را در سال 1373 نوشته بودم و هدیه‌ای است ناچیز به آن روح بزرگ.

.

 

 

اوّل حمد خدای قهّار کنم‌

دوّم نعت احمد مختار کنم‌

سوّم وصف حیدر کرّار کنم‌

چارم هجو مردم پَروار کنم‌

 

 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ اندر مضرات روزمرگی

  نوشتم هر چه دل فرمود، خواندم هر چه پیش آمد

مرا بی‌اختیاری‌ها به خجلت متهم دارد

(بیدل‌)

نمی‌توان حکم قطعی صادر کرد، ولی به نظر می‌آید که شعر غالباً در لحظات خاص به سراغ آدمی می‌آید. یا شاید بتوان گفت شعرهایی که در لحظات خاص سروده می‌شوند، قوت عاطفی بیشتری دارند. به واقع انسان در حالت عادی همان زبان عادی را برای منظورهای خویش کافی می‌بیند و فقط وقتی به بیانی برتر می‌گراید که حس کند این بیان عادی برای توصیف وضعیت باطنی‌اش نارساست‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: مباحث نظری شعر و شعر کاظمی

+ قصیده قطاریه

قصیده قطاریه را از دست ندهید. من بیشتر شرح نمی‌دهم، چون جناب سپاهی لائین گفتنیها را گفته است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ دو میلاد

میلاد عرفان‌پور شاعر رباعی‌سرای شیرازی عازم مکه بود و خداحافظی کرد. من بنا بر تقارن سفر او با سالگرد میلاد حضرت امیر، این رباعی را بدرقه‌اش کردم.

هنگام مسرت و مبارکباده
چون کعبه مواجه به دو تا میلاده

از فارس به مکه می‌رود شاعر ما...
(مصراع چهارمش نشد آماده)

 و این هم پاسخ جناب عرفان‌پور که چند ساعتی بعد دریافت شد

حق بود که مصرعی نیامد ما را
این تازه به مکه رفته رسوا را

امروز فقط نذر علی باید کرد
مصراع چهارم رباعی‌ها را

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ سفارش

ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار

فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌

ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود

باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌

اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود

آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود

از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد

تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود

از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود

بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود

در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

 

گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد

نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌

نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟

نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود

دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خوشدلی بس است که سنجاق می‌شود

بر سررسید کهنة من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌

از ما همین دو بیت بماند به یادگار

جمعه ١٠ فروردین ٨۶

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ به یاد قهار عاصی در چهاردهمین سالگرد کوچ او

سیاووش

فروگیر، ای شب‌، شب تار! ما را

از این خوان‌ِ آلوده بردار ما را

که پوسانده این برکة بی‌خیالی‌

و دلخوش‌نشستن به مردار، ما را

و اینک پس از چارده خوان آتش‌

زمین و زمان کرده انکار ما را

همان دست‌ِ دردآشنا می‌پسندد

به چاه‌ِ مذلّت نگونسار ما را

بدر برده از چنگ و منقار کرکس‌

فرو می‌نهد پیش کفتار ما را

و یا می‌گذارد گرانقدر و محکم‌

چنان خشتها لای دیوار ما را

q

شگفتا! در این فصل‌ِ بی‌رحم‌، در خود

فرو برده دیوان و اشعار ما را

مگر بعدِ عمری از این خواب سنگین‌

تکانی دهد مرگ قهّار ما را

سیاووش تنهای این آتشستان‌

که می‌دید سرگرم بازار ما را

و می‌گفت‌; «بهتر از این خوان نعمت‌

همان تشنگی در نمکسار ما را»

ولی خسته‌بودیم و گفتیم‌; «جانا!

به این حال‌ِ همواره بگذار ما را»

q

فرو خورد این برکة بی‌خیالی‌

و دلخوش نشستن به مردار ما را

بیا آتش‌، ای آتش بی‌تحمّل‌!

بر این خوان‌ِ آلوده مگذار ما را

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: درگذشتگان و شعر کاظمی

+ آمد و رفت...

این شعر به واسطه مناسبت خود باید چند روز پیش در اینجا گذاشته می‌شد که غفلت شد و حال به سفارش دوستی که آن را طلب کرده بودند می‌گذارم.

 

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد رفت‌

از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ قصه

(شعری تازه)

خدا همیشه به کار گره‌زدن بوده است

به فکر ساختن کار مرد و زن بوده است

همین حکایت کوتاه نسبتاً جذاب

دلیل صحت این ادعای من بوده است

شروع قصه از اینجاست: یک سوارة گیج

و یک پیاده که در حال رد شدن بوده است

سواره غرق خیالات خویشتن بوده

پیاده غرق خیالات خویشتن بوده است

...

هما نگفت چرا بعد از آن تصادف سخت

تمام وقت پرستار او حسن بوده است

هما نگفت که گلدان روی میز چرا

قرارگاه دو تا شاخه نسترن بوده است

...

دو ماه بعد، هما با رضا، رضا؟ آری

که او برادر خوشبخت یاسمن بوده است

(پزشک بخش که از چند ماه پیش، فقط

به فکر «مورد دلخواه یافتن» بوده است)

...

حسن دوباره سوار همان قراضة خویش

دوباره غرق خیالات خویشتن بوده است

حسن همیشه به دنبال رشته بافتن و

خدا همیشه به کار گره‌زدن بوده است

مشهد، مرداد 1387

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ چاپ چهارم قصه سنگ و خشت

خدای را سپاسگزارم که با عنایت دوستان و عزیزان، کتاب ‌قصه سنگ و خشت، به چاپ چهارم رسید. این کتاب گزیده‌ای از شعرهایم است و بار اول در سال ۱۳۸۳ توسط انتشارات نیستان منتشر شد. ضمن سپاسگزاری از مسئولان این انتشارات، به ویژه جناب سیدعلی شجاعی و نیز دوستانی که با استقبال از این کتاب، این توفیق را برای بنده فراهم کردند، اینک یکی از آخرین شعرهای این کتاب را تقدیم حضور می‌کنم.

سیب‌

سیب سرخی به روی سینی سبز، این‌چنین کرده‌اند میزانت‌

این‌چنین کرده‌اند میزانت‌، پیش روی هزار مهمانت‌

روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودی‌

سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت‌

یادِ روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند

و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تَبَنْگ‌ِ دکّانت‌

اینک‌، ای سیب‌! شکل خورده‌شدن بستة انتخاب مهمانهاست‌

تا چه‌سان می‌کنند تقسیمت‌، تا چه می‌آورند بر جانت‌

آن یکی پوست‌کنده می‌خواهد، آن یکی چارقاش می‌طلبد

آن یکی تیز می‌کند چنگال‌، آن یکی می‌کَنَد به دندانت‌

q

می‌خوری سنگ‌، می‌شوی کنده‌، می‌خوری کارد، می‌شوی رنده‌

سیب‌بودن مسیر خوبی نیست‌، می‌کند از خودت پشیمانت‌

سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام‌...

چندی ای سیب‌! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت‌

آذر 1382

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: کتابهای کاظمی و شعر کاظمی

+ سفارش

سفارش

طرح این شعر، گفت‌وگویی است میان دو مهاجر افغان،‌ یکی در این سوی آبها و دیگری در بلاد فرنگ.

ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار

فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌

ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود

باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌

اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود

آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود

از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد

تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

اسفند دختری است که آسوده می‌شود

از درد زندگی به مداوای انتحار

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود

بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود

در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

 

گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد

نوروز را نداده کسی راه در قطار

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌

نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

 

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟

نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود

دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود

بر سررسید کهنة من برگی از بهار

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌

از ما همین دو جمله بماند به یادگار

جمعه 10 فروردین 86

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شب یلدا

این شعر را باید چند روز پیش در اینجا می‌گذاشتم که مناسبتی داشت. به هر حال هنوز بسیار دیر نشده است و شبهای بد همچنان بلند هستند. البته شعر تازه نیست و از کارهای پارسال است.

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

 

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

 

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

 

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

 

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

 

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

 

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

 

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

 

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

 

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

 

q

 

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

 

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

 

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

 

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

 

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

 

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

 

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

 

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

 

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌

 

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

 

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود

 

هر شب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

 

تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!

 

آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!

 

q

 

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

 

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

 

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

 

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

 

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

 

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ غدیر

ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است‌

کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است‌

چشم بستی و ندیدی که در آن یوم‌ِ شگفت

 چه پدید آمد از این پرده بر این قوم‌ِ شگفت‌

 ترس‌ِ جان پشت درِ مکّه مسلمانت کرد

 نعمتی آمد و آمادة طغیانت کرد

پس از آن پیشرو بوالهوسان دیدیمت‌

پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت‌

هُبلی گشته‌، به صحرای حجاز استاده‌

مست و مخمور به محراب نماز استاده‌

راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی‌

گلّه با سبزة نوبر چه کند؟ آن کردی

‌ 

 چه توان‌کرد فراموشی گُل در گِل را؟

دین کامل‌شده و مردم ناکامل را

غول گرمازده را چشمه و مرداب یکی است‌

کور بینا شده را گوهر و شبتاب یکی است‌

شِعب نادیده دگر اصل و بدل نشناسد

بدر نشناسد و صفّین و جمل نشناسد

شعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست

فرق تیغ علوی با زر سفیانی چیست‌

 

 کفر کردی بشر! این عید مبارک بادت

 پس از آن‌، دوزخ جاوید مبارک بادت‌

از چنین جاه و حشم‌، شیر شتر نیک‌تر است‌

سوسمار از شکم و کیسة پُر نیک‌تر است‌

ای بشر! عهدِ حجر باز نصیبت بادا

مارهایی همه کر، باز نصیبت بادا

تا از این پس نرود گفتة پیر از یادت‌

آفتابی که برآمد به غدیر از یادت‌

اردیبهشت 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ دی ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شکوائیه

این شعر در چهارده سال پیش، و در یک مقطع زمان که بر مهاجران مقیم ایران فشارهای بسیاری وارد شد، سروده شد. آرزومند بودیم که دیگر زبان شکر ما به شکوا گشوده نشود، ولی امسال نیز چنان بر مردم ستمدیده ما سخت گرفته‌اند که باز هم باید آن خاطرات تلخ را بازخوانی کنیم‌.

در ضمن دوستانی که می‌خواهند درباره این وضعیت ناگوار بیشتر بدانند، می‌توانند به این وبلاگ مراجعه کنند که به همین منظور از سوی جمعی از فرهنگیان افغانستان گشایش یافته است.biasheian.blogfa.com

 

ما را نکشت برف و نسیم بهار کُشت‌

 

این کِشت‌ِ تشنه را نفس‌ِ جویبار کُشت‌

 

گفتند، صد کنایه شنود و هنوز هست‌

 

باری به شانة همه بود و هنوز هست‌

 

گفتند، با خروش و هیاهو نمی‌رود

 

تا جان نمی‌رسد به لب او، نمی‌رود

 

درمان او نشد به نمکدان و کفش هم‌

 

حتّی به تازیانه و داغ و درفش هم‌

 

q 

 

ـ مردم‌! فدای نان شدن از ما کسی ندید

 

سربارِ این و آن شدن از ما کسی ندید

 

این حلق‌، همصدای خودش بود و باز هست‌

 

این تن به روی پای خودش بود و باز هست‌

 

مردم‌! امید مادری از دایه کس نداشت‌

 

چشمی به باغ‌ِ خانة همسایه کس نداشت‌

 

گفتم دوباره آب دهم باغ و کشت را

 

با سال تازه‌، تازه کنم سرنوشت را

 

گفتم همین بس است که یاران به روی من‌

 

وا می‌کنند پنجره‌های بهشت را

 

گفتم همین بس است که دیگر نمی‌نهم‌

 

بر روی سنگ‌ِ خانة همسایه خشت را

 

گفتم همین بس است که وا می‌کنم به فخر

 

صندوق کهنه‌ای که پدر بست و هِشت‌، را

 

دیگر نمی‌کنند دهانهای بی‌دریغ‌

 

با حرف‌ِ بد تلافی اعمال زشت را

 

این کشت‌ِ بیش و آفت کم نیز مالشان‌

 

قفلی که بسته‌ام به حرم نیز مالشان‌

 

آسوده با تمام زمین زندگی کنند

 

کمتر شویم و بهتر از این زندگی کنند

 

q 

 

امّا نکشت برف و نسیم بهار کُشت‌

 

این کشت‌ِ تشنه را نفس‌ِ جویبار کُشت‌

 

ما را نسوخت آتش و آتش‌بیار سوخت‌

 

آواره‌گرد بادیه را سایه‌سار سوخت‌

 

هر میوه‌ای که دست رساندیم‌، چوب شد

 

هر چشمه‌ای که قسمت ما شد، رسوب شد

 

در باز کرده وحشت‌ِ دیوار دیده‌، من‌

 

از کربلا گذشته و افشار دیده‌، من‌

 

از تکدرخت‌های بیابان پیاده‌تر

 

با این وجود، از همگان ایستاده‌تر

 

q 

 

این قوم را جنازه به پیراهن است و بس‌

 

تنها سر بریده به روی تن است و بس‌

 

مثل درختهای نجیبی که سهمشان‌

 

از سایه‌سار باغ‌، تبرخوردن است و بس‌

 

هرچند قدر بودن خود میوه می‌دهند،

 

گفتند، راه چارةشان کندن است و بس‌

 

این مردمان که‌اند که در شام خانه‌شان‌

 

تنها اجاق دربه‌دری روشن است و بس‌؟

 

ایمانشان فروختة نان کس مباد

 

اینان که نان سفرةشان آهن است و بس‌

 

q 

 

گفتند صد کنایه شنود و هنوز هست‌

 

باری به شانة همه بود و هنوز هست‌

 

گفتند ماندگار حضوری دوباره شد

 

مستوجب مراحل بعد از اشاره شد

 

... شب بود، برف کوچه به خونابه رنگ خورد

 

دیگر غریبه سیب ندزدیده سنگ خورد

 

دیگر به شهرِ آینه آهن رواج شد

 

پای شکسته‌ام به بریدن علاج شد

 

گفتم کمی تأمل‌... و سنگ استخوان شکست‌

 

گفتم «خدا» و «حافظ» آن در دهان شکست‌

 

q 

 

دیگر زبان‌ِ شکر به شکوا گشوده شد

 

تیغم به پارة جگرم آزموده شد

 

نیمی به بی‌زبانی و نیمی به کین گذشت‌

 

آری‌، بهار فرصت ما این‌چنین گذشت‌

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعری تازه

شعر من‌

 

امسال‌، سال‌ِ شعرِ من و سال‌ِ شعرِ من‌

 

گویا گشوده‌اند پر و بال شعر من‌

 

چون کوزه‌های سبزه نفس می‌کشم به شوق‌

 

گویا دمیده‌اند به صلصال شعر من‌

 

آوای طوطیان شکرخوار می‌رسد

 

گویا رسیده‌اند به بنگال شعر من‌

 

این گلّة غزال به صحرا چه می‌کند؟

 

گویا دویده‌اند به دنبال شعر من‌

 

ای عشق‌، ای مقلّب‌ِ این قلب منجمد!

 

ای درد، ای محوّل احوال شعر من‌!

 

از قلّه بنگرید، مبادا به یادتان‌

 

در پای کوه‌، پیر شود زال شعر من‌

 

q

 

آواز پرکشیدن سیمرغ شد، مگر

 

آتش گرفته است پر و بال شعر من‌

 

یک‌شنبه 12 / 1 / 86

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعری تازه

سفارش‌

 

ـ تسبیح و فال حافظ و قندان نقره‌کار

 

فرهنگ انگلیسی و دیوان شهریار

 

مُهر امین و پستة خندان و زعفران‌

 

ـ بگذار تا حقوق بگیرم‌، بزرگوار!

 

این نامه‌ها به بال کبوتر نمی‌شود

 

باج و خراج بایدمان داد، بی‌شمار

 

q

 

گفتی که در اوایل اسفند می‌رسی‌

 

اسفند، ماه آخر سال است و اوج کار

 

اسفند کودکی است که تعطیل می‌شود

 

از پشت میز می‌رود آخر به پشت دار

 

اسفند پسته‌ای است که مادر می‌آورد

 

تا بشکند به مزد و نشیند به انتظار

 

اسفند دختری است که آسوده می‌شود

 

از درد زندگی به مداوای انتحار

 

اسفند لوحه‌ای است که آماده می‌شود

 

بر قطعة صد و سی و شش‌، قبر شصت و چار

 

اسفند نامه‌ای است که تمدید می‌شود

 

آری‌، اگر که یار شود بخت و روزگار

 

اسفند ناله می‌کند و دود می‌شود

 

در دفع چشم زخم بزرگان روزگار

 

q

 

گفتی قطار خرّم نوروز می‌رسد

 

نوروز را نداده کسی راه در قطار

 

نوروز، گرم کوره و نوروز پشت چرخ‌

 

نوروز مانده آن طرف سیم خاردار

 

q

 

پرسیده‌ای که «سال‌ِ فراروی‌، سال چیست‌؟

 

نومید بود باید از آن یا امیدوار؟»

 

وقتی که سال‌، سال کبوتر نمی‌شود

 

دیگر چه فرق می‌کند اسپ و پلنگ و مار؟

 

این خرّمی بس است که سنجاق می‌شود

 

بر سررسید کهنة من برگی از بهار

 

تا شعر تازه‌ای بنویسم بر آن ورق‌

 

از ما همین دو جمله بماند به یادگار

 

جمعه ۱۰ / ۱ /  ۸۶

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ پیوند

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

 

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

 

آیا شود که بَرْش‌زن‌ِ25 پیر دوره‌گرد

 

مانند کاسه‌های کهن بندمان زند؟

 

ما شاخه‌های سرکش سیبیم‌، عین هم‌

 

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

 

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد

 

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

 

نانی به آشکار به انبان ما نهد

 

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

 

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

 

بردارد و به کوه دماوندمان زند

 

رویین‌تنیم‌، اگرچه تهمتن به مکر زال‌

 

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

 

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را

 

حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

 

اسفند 1380

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ ۲۶ دلو (بهمن)

امروز سالروز خروج نیروهای روسی از افغانستان بود. و من در آن ایام این شعر را به همین مناسبت نوشته‌بودم.

برگردید...

 

 

 

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

 

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

 

کجا روید چنین سرفکنده و خاموش‌؟

 

کجا روید چنین نیمه‌جان و نعش‌به‌دوش‌؟

 

کجا روید چنین خسته و عرق‌ریزان‌؟

 

کجا روید چنین از رکاب‌آویزان‌؟

 

در این مقابله با خشمهای سنگ‌به‌دست‌،

 

چه شد مگر که نماندست‌تان تفنگ به دست‌؟

 

کدام صخره مگر پایمالتان کرده‌است‌؟

 

کدام صاعقه آیا زغالتان کرده‌است‌؟

 

ز دست‌، بیرقتان را کدام طوفان برد؟

 

ز دشت‌، خیمةتان را کدام آتش خورد؟

 

عذاب راه ندانسته و رکاب زدید

 

حساب موج نکردید و تن به آب زدید

 

ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید

 

نخوانده رمز سواری‌، چرا سوار شدید؟

 

هزار صخره در این کوه پای می‌شکند

 

هزار درّه در این ره سوار می‌فِکَند

 

هزار باد از این دشت خاک می‌روبد

 

هزار سیل در این عرصه پای می‌کوبد

 

هزار رهرو گستاخ‌، خاک خورد اینجا

 

هزار قافله از درد جان‌سپرد اینجا

 

هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است‌

 

که یادگارِ ز ره‌ماندگان بیباک است‌

 

q

 

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

 

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

 

قدم نهید، قدم‌، گر به پای ماندستید

 

برآورید نفس‌، گر هنوز هم هستید

 

اسفند 1367

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شب یلدا

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

 

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

 

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

 

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

 

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

 

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

 

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

 

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

 

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

 

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

 

q

 

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

 

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

 

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

 

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

 

«من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

 

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

 

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

 

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

 

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌

 

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

 

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود

 

یعنی خوراک برّه نصیب تو می‌شود

 

ما هندوانه هر شب دی پوست می‌کنیم‌

 

آن را نثار خوب‌ترین دوست می‌کنیم‌»

 

q

 

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

 

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

 

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

 

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

 

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

 

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ به روز

(یک غزل تفننی نیم‌ساعته)

با یک غزل تازه به‌روزم، چه توان کرد؟

این است تمام دک و پوزم، چه توان کرد؟

چندی است که بی زمزمه و شعر و شعورم

چندی است پریده است فیوزم، چه توان کرد؟

از هر کس و ناکس بکنم شعله گدایی

تا شمع خیالی بفروزم، چه توان کرد؟

یک روز کنم پاره قباهای کسان را

یک روز دگر باز بدوزم، چه توان کرد؟

از ساختن شعر که چندی است گذشتم

یک مرتبه بگذار بسوزم، چه توان کرد؟

بیخوابی و بیحالی و این قافیهء سخت

قوزی است شده بر سر قوزم، چه توان کرد؟

بامداد سه شنبه ۱۱ مهر ۸۵

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ سیاووش

به یادبود دوازدهمین سالگرد عروج عبدالقهار عاصی

سیاووش

فروگیر، ای شب‌، شب تار! ما را

 

از این خوان‌ِ آلوده بردار ما را

 

که پوسانده این برکة بی‌خیالی‌

 

و دلخوش‌نشستن به مردار، ما را

 

و اینک پس از چارده خوان آتش‌

 

زمین و زمان کرده انکار ما را

 

همان دست‌ِ دردآشنا می‌پسندد

 

به چاه‌ِ مذلّت نگونسار ما را

 

بدر برده از چنگ و منقار کرکس‌

 

فرو می‌نهد پیش کفتار ما را

 

و یا می‌گذارد گرانقدر و محکم‌

 

چنان خشتها لای دیوار ما را

 

q

 

شگفتا! در این فصل‌ِ بی‌رحم‌، در خود

 

فرو برده دیوان و اشعار ما را

 

مگر بعدِ عمری از این خواب سنگین‌

 

تکانی دهد مرگ قهّار ما را

 

سیاووش تنهای این آتشستان‌

 

که می‌دید سرگرم بازار ما را

 

و می‌گفت‌; «بهتر از این خوان نعمت‌

 

همان تشنگی در نمکسار ما را»

 

ولی خسته‌بودیم و گفتیم‌; «جانا!

 

به این حال‌ِ همواره بگذار ما را»

 

q

 

فرو خورد این برکة بی‌خیالی‌

 

و دلخوش نشستن به مردار ما را

 

بیا آتش‌، ای آتش بی‌تحمّل‌!

 

بر این خوان‌ِ آلوده مگذار ما را

 

آبان 1373

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ مهر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ قصه سنگ و خشت

به همت دوستان انتشارات نیستان، سومین چاپ از کتاب «قصهء سنگ و خشت» به بازار آمد. چاپ اول و دوم پارسال انجام شده بود. کتاب در این چاپ تفاوتی با چاپ پیش ندارد جز این که با طرح جلدی تازه اثر محمد ولیان‌پور آماده شده است. با سپاس از همه عزیزانی که از این مجموعه شعر استقبال کردند، غزلی را که نام کتاب هم از آن گرفته شده است، اینک تقدیم حضور می‌کنم.

به نوجوانان کارگر هموطنم‌

دیدمت صبحدم در آخر صف‌، کولة سرنوشت در دستت‌

کوله‌باری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت‌، در دستت‌

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی‌

باز این فالگیر آبله‌رو طالعت را نوشت در دستت‌

بس که با سنگ و گچ عجین گشته‌، تکّه‌چوبی در آستین گشته‌

بس که با خاک و گِل به‌سر برده‌، می‌توان سبزه کشت در دستت‌

شب می‌افتد و می‌رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم‌

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت‌

کاش می‌شد ببینمت روزی پشت‌ِ میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت‌، در دستت‌

بازی‌ات را کسی به‌هم نزند، دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی‌، خطّ یک سرنوشت‌، در دستت‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ تیر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی و کتابهای کاظمی

+ چوب و شیشه

این غزل پارسال و در حوالی روز زن سروده شد

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد

 

خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

 

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌

 

مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

 

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد

 

به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

 

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌

 

مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد

 

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد

 

مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ  جاروب می‌سازد

 

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها

 

مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد

 

مرا سر می‌دهد تا دشتهای آتش و آهن‌

 

و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

 

q

 

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌

 

یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

 

مشهد، 2 مرداد 1384

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ «شب یلدا» در نوروز ۸۵

 

بسیار دوست داشتم که باری در هنگام سرایش یک شعر، مراحل شکل‌گیری آن را یادداشت کنم و شرحی از تکوین آن بنویسم که هم هماننده خاطره‌ای برای خودم بماند و هم نکاتی آموزشی برای کسانی داشته‌باشد که بخواهند تجربیات شاعری دیگر را دستمایة خویش کنند. ولی در سالهای اخیر، کمتر در معرض یک جریان طولانی سرایش بوده‌ام‌. شعر چنان ناگهانی به سراغم می‌آید و ناگهانی می‌رود که اگر در همان دو سه ساعت کار را تمام نکنم‌، فرصت از دست می‌رود. شعرها نیز غالباً شکلی جوششی دارد و کمتر می‌توانم آنها را ویرایش کنم‌. چنین است که این آرزویم چندین سال برآورده نشد.

من در سالهای پیش‌، آن‌مایه از فراغت و آمادگی ذهنی را داشتم که چند ماه تمام را بر سر یک سروده بگذارم و چنین بود که مثنوی «بازگشت‌» طی چهار ماه کار مداوم سروده شد و مثنوی «کفران‌» ده ماه وقت را دربرگرفت‌. من در آن چهار ماه و آن ده ماه‌، غالباً مشغول کارهایی از این قبیل بودم که در این نوشته می‌خوانید. دریغ که در آن زمان به فکر یادداشت کردن نیفتادم‌، وگرنه شرح جزئیات سرایش مثنوی «کفران‌» ـ که بیش از هفت پاکنویس به خود دید ـ می‌توانست رساله‌ای باشد و بسیار به درد دیگران هم بخورد، به‌ویژه که شعر نیز قوی‌تر از این بود و ظرایف بیشتری داشت‌.

باری‌، شعر «شب یلدا» که مثنوی‌ای بود نسبتاً کوششی و سرودنش مدتی طول کشید، این اجازه را می‌داد که شرح مراحل سرایش آن را قلمی کنم‌. و اینک آن شرح را می‌خوانید، البته به صورت ویرایش‌نشده و تقریباً بالبداهه‌.

q

شب یلدا بود و این مصراع به سراغم آمد: «شبهای بد بلندترند از همیشه‌ها» و این الهام‌گونه‌ای بود که مرا به سرایش بقیة شعر مجاب کرد.

هنوز قالب شعر روشن نبود. مسلماً یا باید غزل می‌شد و یا مثنوی‌. اگر غزل می‌شد، باید قافیه را از نوع «پیشه‌»، «ریشه‌» و امثال آن انتخاب می‌کردم و این‌، برای شعری که در آن می‌خواستم قدری حرف بزنم و درگیر قافیه‌های سخت نباشم‌، خوب نبود. پس مثنوی را اختیار کردم‌.

مصراع دیگر چه باشد؟ من هیچ راضی نمی‌شوم که ردیف اختیار نکنم‌، آن هم در اولین بیت یک مثنوی‌. پس لاجرم باید ردیف داشت‌. ولی ردیف و قافیه چه باشد؟ می‌توان «بلند» را قافیه گرفت و بقیه مصراع را ردیف ساخت‌، ولی در آن صورت‌، برای مصراع دیگر، چیزی باقی نمی‌ماند. پس قافیة «همیشه‌» و ردیف «ها» مناسب‌تر به نظر می‌آید. قافیة دیگر، می‌تواند «شیشه‌» باشد که کمابیش باری عاطفی دارد یا لااقل برای یک بیان عاطفی می‌توان از آن استفاده کرد. شیشه می‌تواند بشکند یا کدر باشد یا یخ‌زده باشد و خلاصه قابلیت تصویرسازی دارد. من در نهایت‌، بهتر دیدم از «خون و شیشه‌» تصویری بسازم‌. شیشه می‌تواند دست را خون کند و از سوی دیگر، «خون به شیشه کردن‌» هم داریم‌. من بهتر دیدم که همین «خون به شیشه‌کردن‌» را ملاک گیرم‌، ولی آن را در این مصراع آشکار نکنم و بدین ترتیب‌، تصویر خون و شیشه در حالت تعلیق برای شنونده باقی بماند. در جایی دیگر، می‌توان تصویر را کامل کرد و چنین بود که این مصراع را ساختم تا در جایی در آخر شعر استفاده کنم «خون شما به شیشه شود جانگدازتر» و بدین ترتیب‌، آن تصویر مبهم و معلق‌، معنی می‌شود و به نظر من‌، این کاری هنری است‌، گره‌گشایی مصراع اول‌، در آخرین مصراع شعر.

پس این مصراع جدید، لاجرم باید آخرین مصراع شعر باشد. من در این‌گونه موارد، می‌کوشم برای یادآوری بیت اول‌، قافیه‌های آن را کاملاً حفظ کنم‌. پس قافیة دیگر بیت آخر، می‌تواند همان «همیشه‌» باشد و اینجا تا حدی ساختار شعر هم مشخص شده است‌. من کم کم به سوی این سوق داده می‌شوم که تصویری جانگداز از یک شب یلدا را بیان کنم‌. در اینجا تکلیف بقیة شعر کمابیش روشن شده است‌. مسلماً وقتی شب بلندتر باشد، رنجهایی که در شب رخ می‌دهند هم بلندتر می‌شوند. من به واقع می‌کوشم چنین القا کنم که برای کسانی که زندگی‌شان تاریک و شب‌آلود است‌، شب یلدا به این تاریکی می‌افزاید.

پس باید به دنبال نشانه‌هایی از رنج در شب باشیم‌، مثل سرمای زمستان‌، خوابهای بد و امثال اینها، و چنین تصویر کنیم که در شب یلدا، به واسطة بلندی شب‌، این رنجها بیشتر می‌شوند. از اینجا مضمون بیتی دیگر شکل گرفت که به نظر من بسیار خوش‌ساخت است‌. ردیف بلندی دارد که خود بلندی را القا می‌کند و «روزنامه‌» که کلمة کلیدی و تأثیربرانگیز شعر است‌، در قافیة مصراع دوم می‌آید، یعنی بهترین جای‌. میان «شب‌» و «روز» تضادی وجود دارد و روزنامه‌، در عین حال یک بار معنایی دیگر هم دارد، وسیلة آگاهی‌بخشی‌. به هر حال‌، اول مصراع دوم ساخته شد و جامه به اعتبار قافیة روزنامه انتخاب شد.

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

گفتیم که شب‌، زمان خوابهای بد نیز هست‌. پس می‌توان این را در بیتی دیگر تصویر کرد، تصویر کودکی که خوابهای ترسناک می‌بیند.

کودک ... قبر ببیند بلندتر

خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر

به واقع می‌خواستم با وارد کردن شخصیت کودک‌، بیت را عاطفی‌تر کنم‌.

خوب‌، شب یلدا عناصری دارد و بهتر است حتی‌الامکان آنها را هم به میان بکشیم‌. میوه‌های شب چله می‌توانند دستاویز خوبی باشند، به‌ویژه «سیب‌» که هم درختی دارد و هم زمینی‌. اینجا می‌توان چنین گفت که تو ـ که همیشه سیب زمینی می‌خورده‌ای ـ فقط امشب سیب درختی می‌خوری‌.

برای پروراندن این مضمون‌، مشکل داشتم‌. نمی‌خواستم به صراحت از هر دو نوع سیب نام ببرم که مثلاً «سیب زمینی‌ای که درختی شود شبی‌». پس مصراع را چنین ساختم‌

سیبی که می‌خورید، درختی شود شبی‌

باز اینجا به این قانع نمی‌شوم که «شبی‌» را قافیه کنم‌. «شود» هم نه‌. قافیه باید کلمة کلیدی مصراع باشد، یعنی «درختی‌» و برای مصراع دوم‌، کمی به تنگنا برخوردم‌. در آغاز این مصراع ساخته شد «هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌» و به این ترتیب‌، پنج بیت از شعر فراهم شد

اینجا در این تصادف خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

کودک‌؟؟ و قبر ببیند زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببیند زیادتر

هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌

سیبی که می‌خورند، درختی شود شبی‌

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

شعر تا اینجا درست شد و بقیة کار ماند برای حدود یک ماه بعد که باز، حالی دست داد.

 

حدود اواخر دی‌ماه‌، شبی به یکی دو بیت از این شعر برای استفاده در جایی نیاز داشتم‌. دیدم خوب نیست از شعری که هنوز ناقص است‌، بخشی را چاپ کنم‌. پس به فکر تکمیل شعر افتادم و البته حالم هم مساعد بود، چون در این روزها، مدتی با شعر حشر و نشر داشتم‌. در اول‌، یک بازنگری برای بیتهای اول لازم بود. یک مشکل این بیتها، تعدّد مخاطب آن بود، یعنی گاه سوم‌شخص می‌شد و گاه دوم شخص‌. بهتر دیدم به جای مخاطب سوم‌شخص نیز از دوم شخص استفاده کنم تا شعر ملموس‌تر شود و تکلیف خواننده هم با آن روشن باشد. پس ضمایر این بیت را عوض کردم‌، به این شکل‌.

هنگام دوردیدن سختی شود شبی‌

سیبی که می‌خورید، درختی شود شبی‌

و بیت زیر هم لاجرم باید تغییر می‌کرد.

کودک ... قبر ببیند بلندتر

خواب پلنگ و ببر ببیند بلندتر

من به واقع می‌خواستم با وارد کردن شخصیت کودک‌، بیت را عاطفی‌تر کنم‌. ولی در نهایت‌، وقتی دیدم که مخاطب در بقیه بیتها دوم شخص است‌، بهتر دانستم که اینجا نیز خود او باشد. پس بیت چنین شد

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

شاید به نظر بیاید که بهتر بود جای دو مصراع این بیت‌، عوض می‌شد، ولی من در مثنوی دوست دارم که حرف اصلی (در اینجا خواب‌) در مصراع دوم گفته شود و خواننده در مصراع اول‌، کمی در ابهام بماند که «دار و صلیب و قبر» در کجا دیده می‌شود، و در مصراع دوم بداند که منظور خواب است‌. البته اگر می‌شد به جای «ببر»، «دیو» باشد، بهتر بود، ولی مشکل قافیه داشتیم‌. من اصرار داشتم که ردیف طولانی باشد و مثلاً «زیاد» را قافیه نکنم‌. به واقع همان کلمه‌ای قافیه شود که خوابش دیده می‌شود، یعنی کلمة کلیدی شعر. پس بهترین محل قافیه‌، همان «قبر» و «ببر» است که اگر دومی دیو می‌بود، اولی سخت می‌شد.

 

برای بیت سیب درختی‌، در نهایت‌، مصراعی ساخته شد که البته به نظرم بهترین نیست‌، ولی بهتر از این هم نمی‌شد.

یلدا حریف این‌همه سختی شود شبی‌

اینجا ردیف «شبی‌» دیگر مناسب نیست‌، چون یلدا خودش «شب‌» است‌. پس ردیف را عوض کردم و بیت در نهایت چنین شد

یلدا حریف این همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

معنی سخن این است که این آدمها به هر حال امشب می‌کوشند بر سختیها غلبه کنند و به واقع به برکت یلدا، یک شب سیب درختی بخورند. پس یلدا کمی هم نشاطآور شده است‌، ولی نشاطی تلخ‌. بنابراین می‌توان یکی دو بیت دیگر هم آورد که در آنها این نشاط تلخ و طنزآمیز تداوم یابد.

 

در اینجا دو چیز موازی هم پیش رفت که بیت بعدی را ساخت‌. یکی این که می‌خواستم بگویم همین نشاط امشب هم ناشی از یک حاتم‌بخشی شب یلدای عده‌ای بخیل است‌. عطاکردن بخیل‌، خود یک تناقض دارد که سخن را طنزآمیز می‌کند. همین‌گونه است کاربرد «مستوجب‌» که غالباً در مواردی به کار می‌آید که یک کیفر درکار باشد، چنان که مثلاً می‌گویند «مستوجب اعدام‌» و من به نوعی این عطا را یک جزا دانسته‌ام‌. به واقع «مستوجب‌» جای «مستحق‌» را گرفته است‌. پس مصراع اول چنین شد

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

آن ردیف «شبی‌» را که در بیت پیش کنار گذاشته بودم‌، اینجا خرج کردم‌. باز هم روشن است که بهترین قافیه‌، «بخیلان‌» است که می‌تواند قافیة دیگر «وکیلان‌» را در خود داشته باشد. پس مصراع دوم عجالتاً این شد:

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌

اما «وعده‌» از کجا آمد؟ این هم جریانی دارد. من بعد از سیب‌، به سراغ یک نماد دیگر شب یلدا رفته بودم‌، هندوانه‌، آن هم هندوانه‌ای که غالباً به خاطر عمر زیادش از تابستان تا زمستان‌، پوک می‌شود. حالا می‌توان این هندوانة پوک را به وعده‌های پوک تشبیه کرد و شعر را کمی سیاسی ساخت‌. در اینجا، مضامین با هم گره می‌خورند. اگر در اینجا بگوییم «منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌» مشکل حل می‌شود.

خوب‌، بیت بدی نشد. هم نوعی نقیض‌نمایی دارد که به کار طنز می‌آید و هم میان «مستوجب‌» و «منظور» از طرفی و «وعده‌ها» و «وکیلان‌» و از طرفی «شوی‌» و «شبی‌» نوعی تناسب آوایی وجود دارد یعنی هر زوج کلمه‌، با یک حرف شروع می‌شوند. در عین حال‌، این را هم غیرمستقیم گفته‌ایم که ما به همین وعده‌ها نیز دل خوش کرده‌ایم‌.

ولی بیت «هندوانة پوک‌» بیچاره‌ام کرد. بارها آن را به شکلهای مختلف درآوردم‌. در ابتدا خواستم با تکرار «وعده‌ها» سخن بیت قبل را ادامه دهم‌، ولی دیدم خیلی صریح و ساده می‌شود. بهتر بود از خیر وعده‌ها بگذرم و بیتی مستقل بسازم‌. از طرف دیگر، بهتر است که «پوک‌» به عنوان کلمه‌ای کلیدی در قافیه باشد. خوب قافیة بعدی چه شود؟ «خوک‌»، «کوک‌»، «دوک‌» هیچ‌کدام به دل نمی‌چسپید. من می‌خواهم از «پوک‌» بیشترین کار را بکشم‌، پس بهتر است با چیزی قافیه‌اش کنم که طنزی قوی پدید آید. «ملوک‌» می‌تواند گزینه‌ای خوب باشد. ولی ساختن بیت‌، دیگر کار حضرت فیل بود.

سهم تو هندوانة پوک است نازنین‌

مانند گفته‌های ملوک است نازنین‌

یعنی که گفته‌های ملوک است نازنین‌

نه‌، خوب نشد. مصراع اول خیلی صریح است‌. این طنز نشد، طعنه شد. مشکل دیگر این است که هندوانة شب چله برای همه پوک است‌. پس نباید گفت این هندوانه سهم توست‌. می‌شود گفت‌:

گفتند هندوانه چه پوک است‌...

این هم نشد.

در نهایت به نظرم می‌رسد که این بیت‌، بیتی نمی‌شود. بهتر است سخن را سمتی دیگر بچرخانم‌. یادم آمد که حدود ده سال پیش طنزی از تلویزیون دیده بود که در آن‌، از ایهام موجود در عبارت «خوراک برّه‌» استفاده شده بود. من می‌توانم این را به کار گیرم‌، به گونه‌ای که در اول نوید دهم که امشب «خوراک بره‌» به تو می‌دهند و در بیت بعد، معلوم شود که منظور، «پوست هندوانه‌» است‌. مصراع اول‌، چنین شد.

امشب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

باز آمدیم بر سر انتخاب قافیه‌. طبق اصول‌، بهتر است «بره‌» قافیه شود، ولی با این قافیه‌، مضمون جور نمی‌شود. «دره‌»، «اره‌»، «ذره‌» هیچ‌یک مناسب نیستند. پس «نصیب‌» را قافیه می‌کنم و طبق معمول‌، حرف اصلی را در مصراع دوم می‌گذارم‌. بهترین گزینه برای قافیة مصراع اول‌، «جیب‌» است‌.

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

دو تا «امشب‌» شد، پس دومی را «آری‌» می‌سازم که نوعی تأکید را برساند.

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری‌، خوراک برّه نصیب تو می‌شود

این بیت را کنار بیتهای نویدبخش بالا می‌گذاریم‌، ولی مضمون را آشکار نمی‌کنیم تا در جایی دیگر با ظرافت از پوست هندوانه سخن گفته شود. این گره هم باید در اواخر شعر باز شود.

در ضمن‌، به نظرم می‌رسد که مصراع «سیبی که می‌خورید درختی شود مگر» هم کمی گنگ است‌. آن را هم باید گره‌گشایی کرد و البته در آخر شعر. پس در اینجا برای واردکردن ضربه در آخر شعر، سه مضمون داریم‌، این دو به اضافة «خون به شیشه شدن‌» و اینها دست ما را برای آخر شعر که باید تأثیرگذار باشد، پر نگه می‌دارند.

اکنون این بیتها تقریباً ساخته شده‌اند، ولی در بهترین شکل نیستند:

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

یلدا گذشت‌، گریه کن و باز خنده کن‌

سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

تا هندوانه پوست شود، صبر کن کمی‌

آن پوست‌، سهم توست شود، صبر کن کمی‌

بله‌، مصراع آخر مشکل دستوری دارد. هم کمی ناگزیر بودم و هم از این کار خوشم آمد. گویا «آن پوست سهم توست‌» خودش «شدنی‌» است‌. کاری شبیه «من دوست دارم از تو بگویم را» از یدالله رؤیایی شده است‌. این عبارت من‌، کمی هم بار طنز دارد. گویا این «سهم توست‌» هم قطعی نیست و باید بعداً بشود. خواستم همانند شاعران قدیم که برای خطاهای وزنی و تکرار قافیه فوراً بیتی در اعتذار می‌آوردند، این بیت را بنویسم‌

کشتی شکست و طایفه را آب می‌برد

نحوی هنوز غصة دستور می‌خورد

که اشارتی به داستان نحوی و کشتیبان هم دارد. ولی دیدم موضوع قدری لوس می‌شود. به واقع ما در این مقام‌، نباید دربند این حرفها باشیم‌.

در ضمن‌، برای ادامة سخن بره و پوست‌، به نظرم آمد که می‌شود این بیت را اضافه کرد

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ باش‌

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ باش‌

ولی این بیت‌، کمی نصیحت‌آمیز است و خوشم نمی‌آید که شعر با این سخن پایان یابد. بهتر است شعر با طنزی تلخ تمام شود.

اکنون حس می‌کنم که باید کم کم شعر را جمع کرد. دیگر هرچه بگویم شاید تکرار همین حرفها باشد. دوست داشتم از دیگر متعلقات شب یلدا مثل آجیل و امثال اینها هم چیزی بگویم ولی حس می‌کنم موضوع کشش این همه تفصیل را ندارد.

ولی مشکلی که حالا با آن روبه‌رویم‌، انسجام‌بخشیدن به شعر است‌. مثل همیشه از این شاخه به شاخة دیگر رفته‌ام‌. یک شعر عاطفی دربارة شب یلدا، به طنزی اجتماعی کشیده است‌. من از این نگران نیستم‌، ولی باید مسیر حرکت از آن لحن به این لحن‌، طبیعی و بدون دست‌انداز باشد.

جایگاه بیتهای اول روشن است‌. ولی بیتهای آخر نیاز به ترتیب خاصی دارند. این بسیار مهم است که شعر را به کجا ختم کنم‌. «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» اگر نخواهد در آخر بیاید، دیگر در هیچ جایی نخواهد آمد. لطف تکرار قافیة بیت اول‌، در همین است که در بیت آخر باشد. البته اگر مثنوی بسیار طولانی می‌بود، این بیت را می‌شد به صورتهای گوناگون‌، در آغاز فرازهای مختلف آورد، چنان که در مثنوی «کفران‌» کرده‌ام‌، ولی در اینجا تکرار مضمون و قافیه در اواسط شعر مناسب نیست‌. پس این بیت را در آخر می‌گذارم‌. ترکیب فعلی این است‌.

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

 

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری خوراک برّه نصیب تو می‌شود

 

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ باش‌

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ باش‌

یلدا گذشت‌، گریه کن و باز خنده کن‌

سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

 

تا هندوانه پوست شود صبر کن ولی‌

آن پوست سهم توست شود، صبر کن ولی‌

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

 

اینجا فکری به نظرم آمد. اصلاً از اول دوست نداشتم سخن «امشب کلید بخت به جیب تو می‌شود...» از زبان راوی شعر باشد. بهتر بود از زبان کسی دیگر باشد. حالا دیدم که می‌شود این بیت از زبان همان وکیلان باشد، یعنی وعده‌ای که داده‌اند، همین است که «امشب خوراک بره می‌خوری‌». پس می‌توان لحن را قدری شعاری و مطنطن ساخت‌.

امشب کلید بخت به جیب شما شود

یعنی خوراک بره نصیب شما شود

این بد نشد، به ویژه که از نظر آن افراد، همین خوراک بره خوردن‌، نوعی خوشبختی است (یافتن کلید بخت‌).

در ضمن‌، در ساختار جدید، لازم افتاد که در این قسمت وعده‌های وکیلان‌، یکی دو بیت دیگر هم بیاید تا حالت سخنرانی و شعار آن پررنگ‌تر شود.

در ضمن‌، به نظرم آمد که در جایی دیگر می‌توان همین سخن را به شکلی دیگر پروراند و گفت 

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

که این هم ایهام دارد. «خوراکی که شبان می‌خورد» یا «خوراکی که از گوشت شبان ساخته شده است‌.» و این‌، با بیت «این پوست را رها کن و ای بره گرگ شو / کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو» هم‌راستا است‌. (در این بیت‌، «باش‌» ردیف را به «شو» بدل کردم که حماسی‌تر است‌.)

حالا به نظر می‌رسد که آخر شعر، می‌تواند حماسی باشد و به نوعی طنز حماسی ختم شود «سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما» یک حسن این ساختار این است که به نظرم می‌رسید در ساختار قبل‌، طرف با «پوست هندوانه‌» کمی تحقیر شده بود. حالا خوب است که «پوست هندوانه‌» از زبان آن وکیلان و بخیلان مطرح می‌شود و از طرف ما، از خوردن شبان سخن می‌رود. به خاطر داشته‌باشیم که حاکمان هم همواره شبانان جامعه دانسته می‌شده‌اند. این شبان بسیار معنی می‌دهد.

با این وصف‌، مصراع «سالی دگر به سیب زمینی بسنده کن‌» می‌تواند به شکلی دیگر درآید و پیامی دیگر داشته باشد. قبلاً معنی آن این بود که تا یلدای دیگر، ناچاری سیب زمینی بخوری‌. حالا می‌تواند این باشد که «سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌» یعنی در سال دیگر، شب یلدا هم سیب زمینی بخور، و این نوعی استغنا در خود دارد. در این صورت‌، قافیه هم می‌تواند عوض شود و حماسی‌تر شود، یعنی «رنده‌». خوب‌، می‌دانیم که سیب را رنده هم می‌کنند و این البته مخصوص مرفهین است‌. با این شرح‌، این مصراع چطور است‌؟

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

به نظرم کمی خشن شد. تا ببینیم چه می‌شود.

حالا دیگر ساختار انتهای شعر عوض شد و بیت «وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر» نمی‌تواند در آخر بیاید. این را می‌توان در آخر بند اول شعر آورد. پس ترتیب جدید این است‌.

 

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

q

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

زین پس کلید بخت به جیب تو می‌شود

آری خوراک برّه نصیب تو می‌شود

تا هندوانه پوست شود صبر کن کمی‌

آن پوست سهم توست شود، صبر کن کمی‌...

q

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

 

شعر ساختار منظمی یافت‌، البته با کمک مربع‌هایی که در میان بعضی بیتها نهاده‌ام‌. شاید بتوان بیتهایی برای وصل این پاره‌ها سرود، ولی به نظرم ضرور نیست‌. پس تا اینجا شعر خاتمه‌یافته تلقی می‌شود، در حوالی ساعت سه بامداد چهارشنبه 29 دی‌ماه 1384. این شعر را چند شبی پیش از یلدا شروع کردم و به این حساب‌، حدود یک ماه بر سر دستم بود. ولی در این یک ماه‌، دو بار حال کار یافتم‌، یکی همان شب اول و یکی امشب‌، که با وجود بیخوابی شب پیش‌، بسیار خسته بودم و هیچ آمادگی برای بیدارماندن نداشتم‌. خوب چه می‌شود کرد؟ جنون نوشتن است دیگر. هم شعر پایان یافت و هم یک مطلب مفصل در شرح مراحل سرایش آن‌.

حالا می‌توان نگاهی خریدارانه به اثر انداخت و ارزش آن را سنجید؟ شاید زود باشد، ولی این‌قدر می‌دانم که این‌، شعری در حد بهترین آثارم نیست‌. در آن‌، التزام بر هنر غلبه دارد و برندگی بر زیبایی تفوق یافته است‌. البته من در این ایام به چنین شعرهایی نیاز دارم‌. تقاضای بیرونی برای شعرهای برنده و کوبنده بیش از سابق شده است‌. حس می‌کنم بسیاریها از من انتظار این‌طور شعرهایی دارند. به هر حال‌، به قول خودم در غزلی دیگر،

گر ضعیف است و قوی‌، حاصل بیتابی ماست‌

و همین بس که نفس می‌کشد و جان دارد

 

ولی حکایت پایان نیافت. در نشستی دیگر‌، به فکر افزودن یکی دو بیت به انتهای وعده‌های وکیلان است‌. این بیتها به نظرم آمد ولی هیچ نپسندیدم‌. بسیار ساده است‌.

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

فقط مصراع آخر اگر تبدیل به یک بیت شود، خوب است و با بیت بعد که «صبر» دارد، جور می‌شود. مسلماً قافیة آن باید یا «سال‌» باشد و یا «اول‌»، تا یک ردیف حداقل «است‌» داشته باشیم‌. ولی این کار سختی است‌.

 

ولی هنوز با این شعر کار دارم‌. به نظرم می‌آید که از بیت اول‌، خیلی زود به بیت دوم پرتاب شده‌ام‌. می‌شود با تکرار این بیت به صورت معکوس‌، کمی زمینة حس‌گرفتن را ایجاد کرد، نظیر کاری که در مثنوی شهر من کردم‌، به این صورت‌

صبح است و آبگینة رؤیاست شهر من‌

دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌

دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌

یعنی عروس جملة دنیاست شهر من‌

 

حالا می‌توان گفت‌

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

 

ادامة شعر برای دو ماه دیگر ماند تا فرصتی به دست آید.

 

بالاخره در ایّام نوروز و حدود سه ماه بعد از نوشتن اولین مصراعها، شعر را به صورتی که می‌خوانید تکمیل کردم‌.

در نگارش نهایی‌، شعر تغییراتی هم یافت‌. آن بیتهای نسبتاً صریح وعده‌های وکیلان را برای تکمیل ساختار شعر در آن گنجاندم‌.

برای مصراع «سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌»، قافیة «جنگل‌» را مناسب دانستم که با سختی تناسب دارد. در کنار آن «کوه‌» آمد و آنگاه مضمون به سمت افسانه‌های کهن هدایت شد که قهرمان داستان از کوهها و جنگلها می‌گذرد تا به قصری می‌رسد. «قصر زرنگار» تعبیر خوبی بود، به‌ویژه که باری در یکی دیگر از شعرهایم نیز آن را آورده بودم‌

نی رخت حلّه داشته‌ایم و نه فرش خز

نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه‌

این به نظرم بد نیست که گاهی یک شعر، به کمک یک ترکیب آشنا، شعری دیگر از همان شاعر را به یاد آورد. من باری دیگر هم این کار را کرده‌ام‌. مثلاً

ما هر دو تن‌، دو نیمة سیبیم‌، عین هم‌

آیینه بر مگیر به سیمای زشت من‌

که در غزلی گفته شده بود و در غزلی دیگر چنین یادآوری شد، و این شعر دوم به نوعی پاسخگوی شعر اول است‌.

ما شاخه‌های سرکش سیبیم عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

در نگارش جدید، به جای «زین پس‌» در مصراع «زین پس کلید بخت به جیب تو می‌شود»، کلمة «دیگر» را گذاشتم به دو ملاحظه‌، یکی این که وقتی صحبت از رسیدن خوشبختی در سالها بعد و پس از گذر از کوه و جنگل باشد، نباید «زین پس‌» گفت چون «زین پس‌» به زمانی قریب اشاره دارد. از طرف دیگر این «زین‌» و «زان‌» و امثال اینها را نمی‌پسندم‌. به یاد زین اسپ می‌افتم‌.

به همین ترتیب‌، «صبر کن کمی‌» را هم در بیت بعدی به «صبر کن عزیز» بدل کردم چون دیگر زمان کم در کار نیست‌.

آن «آری‌» هم در مصراع «آری‌، خوراک برّه نصیب تو می‌شود» لازم نبود و کمی لحن را بدون جهت رسمی و دیکلمه‌ای می‌ساخت‌. به جایش «هر شب‌» بهتر است‌، چون کسانی که وعده می‌دهند، معمولاً وعده‌های خوشایند می‌دهند.

و در نهایت‌، شعر قابل ارائه‌، این است‌، یک مثنوی پانزده بیتی که در زمستان 1384 شروع شد و در بهار 1385 پایان یافت و لاجرم تاریخ امسال را دارد. البته در این مدت‌، فقط سه نوبت بر سر کار نشستم و دیگر مجالی از نوع کار مداوم و پیهم بر روی مثنوی «کفران‌» یا «بازگشت‌»، فراهم نشد. البته شعر هم آن کشش را نداشت‌.

اینجا در این تلاقی خونها و شیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

شبها بد بلندترند از همیشه‌ها

تا آب این درخت بخشکد به ریشه‌ها

امشب بدون جامه بخوابی بلندتر

بر روی روزنامه بخوابی بلندتر

دار و صلیب و قبر ببینی زیادتر

خواب پلنگ و ببر ببینی زیادتر

وقتی شب از همیشه شود جانگدازتر

خون شما به شیشه شود جانگدازتر

q

یلدا حریف این‌همه سختی شود مگر

سیبی که می‌خورید درختی شود مگر

مستوجب عطای بخیلان شوی شبی‌

منظور وعده‌های وکیلان شوی شبی‌:

من آمدم ترانه بیارم برایتان‌

آجیل و هندوانه بیارم برایتان‌

روزانتان همیشه به جوزا بدل شود

شبهایتان همیشه به یلدا بدل شود

آن قصر زرنگار، پس از کوه و جنگل است‌

سختی همیشه در صد و سی سال اول است‌

دیگر کلید بخت به جیب تو می‌شود

هر شب خوراک برّه نصیب تو می‌شود

تا هندوانه پوست شود صبر کن عزیز!

آن پوست سهم توست شود، صبر کن عزیز!

q

کوچک زیاد بوده‌ای‌، اینک بزرگ شو

این پوست را رها کن و ای برّه‌! گرگ شو

سال دگر به سیب زمینی بسنده کن‌

مردان سیب‌خور را چون سیب رنده کن‌

امسال اگر بریدة نان می‌خوریم ما،

سال دگر خوراک شبان می‌خوریم ما

پنج‌شنبه 10 فروردین 85

 

گمان نمی‌کنم مثنوی از این پس تغییری جدّی بکند، مگر با نقد و نظر دوستان‌. و من مشتاق این نظریات هستم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥

+ پیوند

 

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

 

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

آیا شود که بَرْش‌زن‌ِ پیر دوره‌گرد

مانند کاسه‌های کهن بندمان زند؟

ما شاخه‌های سرکش سیبیم‌، عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

نانی به آشکار به انبان ما نهد

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به کوه دماوندمان زند

رویین‌تنیم‌، اگرچه تهمتن به مکر زال‌

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را

حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

اسفند 1380

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ زمستان کابل

ای ابرِ سردکوش‌ِ زمستان‌! در کیسهء دریده چه داری‌؟

باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بی‌سپیده بباری‌؟

ای ماه‌، محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن‌

تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری‌

یخ‌بسته شد نفس به گلو هم‌، خون کسان به کوچه و جو هم‌

آن سوی‌ِ کوه‌ِ ساکت و سنگی‌، ای آفتاب‌! گرم‌ِ چه کاری‌؟

کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندهء اجاق تهی شد

مردان هنوز بر سر چالش‌، مردان هنوز گرم سواری‌

گفتند; «برف شعر سپید است‌، یا نقل آستانهء عید است‌

اینها به یُمن خون شهید است‌» زن گفت‌; «خون شوهرم‌، آری‌!»

می‌گفت‌; «جای برف چه می‌شد ای آسمان‌! ستاره بپاشی‌

تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری‌

تا یک بغل ستارهء روشن مرگ لجوج را بفریبد

تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری‌

تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند

در جشن‌ِ بی‌سرود گل سرخ‌، در دشت‌ِ لاله‌های بهاری‌»

q

رفتار سرد برف‌ِ شب و روز، برخورد گرم سرب‌ِ نهانسوز

این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته‌، باری‌

آبان 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ برگی گل بر مزار احمد

یازده زمستان را بدون احمد زارعی گذراندیم، پس از آن که هفت بهار را با او تجربه کرده‌بودیم. گفتن از احمد زارعی برایم سخت است، چون نمی‌دانم او را به راستی چه بنامم. شاعر؟ پژوهشگر؟ مدیر؟ بسیجی؟ می‌بینیم با همه این کلمات کم می‌آورم. در احمد چیزی بود فراتر از اینها. به واقع او همه اینها بود، به اضافه انسانیت، معنویت، صداقت و نفسی گرم که ما را چون شیشه می‌گداخت و شکل می‌داد. فردا در انجمن شعر ارشاد اسلامی خراسان رضوی (نگارخانه میرک) مراسم بزرگداشتی برای احمد زارعی برپاست، با حضور خانواده و دوستانش. من قرار است این شعر را در آنجا بخوانم. ولی به راستی با یک شعر دل آدم قرار می‌گیرد؟ ما فقط بدین وسیله خود را تسلی می‌دهیم.

باری، این یک مجموعه رباعی به هم پیوسته است با یاد احمد زارعی و محصول سال ۱۳۷۳ یعنی ایام درگذشت شادروان احمد زارعی. از خدا می‌خواهم که به آبروی او، ما را هم عاقبت به خیر گرداند.

 

 

اوّل حمد خدای قهّار کنم‌

دوّم نعت احمد مختار کنم‌

سوّم وصف حیدر کرّار کنم‌

چارم هجو مردم پَروار کنم‌

 

 

این قول اگر از هر دو جهان رد باشد،

گوینده به هفت قبله مرتد باشد،

شادم که همین نظم‌ِ پریشان‌، روزی‌

برگی گل بر مزار احمد باشد

 

 

احمد! نه طلوع می‌شناسم‌، نه غروب‌

از قحطِ شمال تا به طوفان جنوب‌

با مردم بی‌نوای خود می‌گویم‌

افسانة یک خرمن و صد خرمنکوب‌

 

 

احمد! نه به گندم است امیدم‌، نه به جو

یعنی نه به کهنه پایبندم‌، نه به نو

این چار کلام بذر ناقابل را

می‌پاشم و می‌نهم به امّید درو

 

 

تا کی خود را به پیچ و تاب افکندن‌؟

با قول و قصیده در عذاب افکندن‌

احمد! ماییم و در هوایت با عجز

بیتی دو، سرودن و در آب افکندن‌

 

 

احمد! نه خدا بود و نه شیطان ما را

نی کفر بهانه شد، نه ایمان ما را

هر بار که این یقین به شک می‌غلتید،

لبخند تو می‌کرد مسلمان ما را

 

 

واعظ گفت‌; «دوزخ مخلّد سخت است‌»

تاجر گفت‌; «کسب کم‌درآمد سخت است‌»

شاعر گفت‌; «مدح مردم بد سخت است‌»

دیدیم که یاد مرگ احمد سخت است‌

 

 

یارب‌! گل سرخ دیگری بخش به ما

احمد رفته‌است‌، حیدری بخش به ما

عرفان و جنون و شعر و افسون و خیال‌

اینها عَرَض است‌، جوهری بخش به ما

 

 

این خانه نه سقف و نه ستون می‌خواهد

این عرصه نه شعر و نه جنون می‌خواهد

تا سرخ‌تر از همیشه‌ها جلوه‌کند،

خون می‌خواهد بهار، خون می‌خواهد

 

 

احمد، احمد! زمین زمینی دگر است‌

ایمان‌ِ کنونیان به دینی دگر است‌

بیهوده مخواه دست مردم گیرد

این دست‌، میان آستینی دگر است‌

 

 

دنیا همه تلخ‌، اهل دنیا همه تلخ‌

باران همه تلخ‌، آب دریا همه تلخ‌

اقیانوسیم رو به مرداب شدن‌

امروز، تمام شور و فردا همه تلخ‌

 

 

احمد! نه پلنگ و نه شغال آمده‌است‌

کفران شده نعمت و زوال آمده‌است‌

این رود که پُل می‌شکند از پی پُل‌،

سیلی است که بعدِ خشکسال آمده‌است‌

 

 

احمد! دریا دروغ می‌گوید و بس‌

جنگل در سوگ‌ِ خویش می‌موید و بس‌

این مزرعه می‌شناسد این مردم را

سنگ است که پشت‌ِ سنگ می‌روید و بس‌

 

 

این قوم‌ِ جهادکرده آخر سر باخت‌

سر باخت‌، ولی پی زر و زیور باخت‌

احمد! این دور، دورِ بی‌تمکینی است‌

در اصغر اگر نباخت‌، در اکبر باخت‌

 

 

دیدم رمضان و عیدِ این مردم را

این دیگ‌ِ پُر و اجاق‌ِ بی‌هیزم را

با روزة ما فروختند آخر ماه‌

انبان‌ِ زیادماندة گندم را

 

 

بردیم‌، ولی جنازة بی‌کفنان‌

خوردیم‌، ولی طعنة مردان و زنان‌

بستیم‌، ولی دل به بهاری که نبود

ماندیم‌، ولی کیسه‌کش نرم‌تنان‌

 

 

امروز اگر نشستة زنجیری‌،

فردا اگر انداختة تقدیری‌،

نومید مشو، دو لقمه نانت بدهند

آن روز که از فریب‌خوردن سیری‌

 

 

باری‌، منم از طناب‌ِ رد آویزان‌

از نیک رمیده و به بد آویزان‌

این دست‌، که از گردنم آویخته شد

تا گردنم از کجا شود آویزان‌

 

 

احمد! نه کبوتر و نه گُل باید بود

تا معرکه گرم است‌، دُهُل باید بود

مقصود، فرنگ است و مسافر همه‌قوم‌

خوش می‌رود این قافله‌، پُل باید بود

 

 

خون شو، که نسیم‌ِ نوبهاری برسد

بشکن‌، که به قوم‌، کار و باری برسد

احمد! سرطان بگیر کز برکت آن‌

نانی به دهان مرده‌خواری برسد

 

 

آهنگ سکوت ما رساتر خوش‌تر

افسار شکموران رهاتر خوش‌تر

آری‌، بگذار تا نکوتر بخورند

این چوب خداست‌، بی‌صداتر خوش‌تر

 

 

با بیم تمام از تمام تبعات‌،

با پوزش سخت از عموم حضرات‌،

افسانة رنج ما ندارد پایان‌

تقدیم به روح پاک احمد، صلوات‌

دی 1373

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: درگذشتگان و شعر کاظمی

+ آمد و رفت...

و قسم‌خورده‌ترین تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد رفت‌

از کجا بود، چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

فروردین 1369

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ چوب و شیشه (شعری تازه)

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد
خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌
مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد
به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌
مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد
مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها
مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد

مرا سر می‌دهد تا دشتهای آتش و آهن‌
و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

q

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌
یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

مشهد، 2 مرداد 1384

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ آن دست دیروزین

برای جناب دژآکام گرامی که این شعر را خواسته بودند

 

عاقبت با ناله سودا می‌شود آهی که نیست‌

زیر گام ما به منزل می‌رسد راهی که نیست‌

از کرامتهای بسیارت همین ما را رسید

شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست‌

خوب می‌دانیم و می‌دانی که چندین سال قحط

آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست‌

آخر امّا صبر کن‌، ای آسمان‌! خواهی شنید

نورِ صد خورشید می‌گیریم از این ماهی که نیست‌

دست اگر آن دست‌ِ دیروزین ما باشد ـ که هست ـ

باز هم گندم برون می‌آرد از کاهی که نیست‌

کُشتة خود می‌شود این ایل‌، حتّی در شکست‌

تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ هفتاد و دو تیغ

آی دوزخ‌سفران! گاهِ دریغ آمده است
سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است

طعمهء تلخ جحیمید، گلوگیرشده
چرکِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده

فوج فرعونید یا قافلهء قابیلید؟
ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم!
سرِ برگشت نداریم، نداریم ای قوم!

حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست
خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست

خیمه تشنه است، غمی نیست، گلاب آلوده است
سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است

آبِ این بادیه خون است که وانوشد کس
زهر باد آن آب کز دست شما نوشد کس

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت
تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت

راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت
کاروان با سر رهبر برود نیست شگفت

تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه
بر نمی‌گردیم زین دشت، مگر بر نیزه

تشنه می‌سوزیم با مَشک در این خونین‌دشت
دست می‌کاریم تا مرد بروید زین دشت

آی دوزخ‌سفران! گاهِ سفر آمده‌است
سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده‌است

شهریور 1368

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ بر گردید...

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

کجا روید چنین سرفکنده و خاموش‌؟

کجا روید چنین نیمه‌جان و نعش‌به‌دوش‌؟

کجا روید چنین خسته و عرق‌ریزان‌؟

کجا روید چنین از رکاب‌آویزان‌؟

در این مقابله با خشمهای سنگ‌به‌دست‌،

چه شد مگر که نماندست‌تان تفنگ به دست‌؟

کدام صخره مگر پایمالتان کرده‌است‌؟

کدام صاعقه آیا زغالتان کرده‌است‌؟

ز دست‌، بیرقتان را کدام طوفان برد؟

ز دشت‌، خیمةتان را کدام آتش خورد؟

عذاب راه ندانسته و رکاب زدید

حساب موج نکردید و تن به آب زدید

ندیده رنج صحاری و رهسپار شدید

نخوانده رمز سواری‌، چرا سوار شدید؟

هزار صخره در این کوه پای می‌شکند

هزار درّه در این ره سوار می‌فِکَند

هزار باد از این دشت خاک می‌روبد

هزار سیل در این عرصه پای می‌کوبد

هزار رهرو گستاخ‌، خاک خورد اینجا

هزار قافله از درد جان‌سپرد اینجا

هزار جمجمه اینجا نشسته بر خاک است‌

که یادگارِ ز ره‌ماندگان بیباک است‌

q

هلا، هلا! به کجا می‌روید؟ برگردید

قدم نهید به میدان‌، اگر، نه‌نامردید

قدم نهید، قدم‌، گر به پای ماندستید

برآورید نفس‌، گر هنوز هم هستید

اسفند 1367

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ سقفهای بی‌دیوار

گاهی بعضی از دوستان لطف کرده و شعرهای قدیمی‌ام را طلب می‌کنند. من بر آن شدم که همه شعرهای قابل درج را به ترتیب زمان، به تدریج در اینجا بگذارم. شما خواننده گرامی لطفاٌ تاریخ پایین هر شعر را از نظر نیندازید.

 

 

از فضایی سیاه می‌آیم‌

همره اشک و آه می‌آیم‌

غم لگدمال کرده‌است مرا

ناله دنبال کرده‌است مرا

دل‌ِ غربت‌کشیده‌ای دارم‌

پای‌ِ هرسودویده‌ای دارم‌

ضربة تازیانه بر دوشم‌

کرده چون اشک‌، خانه‌بردوشم‌

 

زیر بار کنایه‌ها بودیم‌

تحت تعقیب سایه‌ها بودیم‌

سایه‌ها باز همچنان پستند

با هیولای مرگ همدستند

ابرهای سیه فراوانند

چهره‌های گرفته را مانند

حرمت آفتاب رفته به باد

قحطی نور می‌کند بیداد

سنگها چون همیشه خاموش‌اند

بادها باز حلقه‌درگوش‌اند

آب در چشمه‌ها اسیر شده‌

پیک‌ِ نوروز دستگیر شده‌

آسمان زیر سلطة شام است‌

باز هم آفتاب گمنام است‌

سینه‌ها از نشاط محروم‌اند

آرزوها به مرگ محکوم‌اند

ناله‌ها نارسا و تنهایند

گویی از قعر چاه می‌آیند

صحبت از دشنه‌های شبگرد است‌

صحبت از امتداد یک درد است‌

فصل‌، فصل کشندة زخم است‌

خنده گر هست‌، خندة زخم است‌

هرچه برباد می‌شود، برگی است‌

هرچه بر شانه می‌رود، مرگی است‌

هرچه خاکستر است‌، تن بوده‌

هرچه سرخ است‌، پیرهن بوده‌

 

 

از مه‌آلود راه می‌آیم‌

همره اشک و آه می‌آیم‌

غم لگدمال کرده‌است مرا

ناله دنبال کرده‌است مرا

دردهای نهفته‌ای دارم‌

حرفهای نگفته‌ای دارم‌

سینة تنگ می‌شود هر سال‌

مدفن دسته‌جمعی آمال‌

امشب از درد و داغ می‌میرم‌

کشورم را سراغ می‌گیرم‌

کشور ابرهای بی‌باران‌

کشور قبرهای بی‌عنوان‌

کشور سقفهای بی‌دیوار

کشور ازدحام سنگ مزار

کشور دود، کشور باروت‌

کشور مرگهای بی‌تابوت‌

کشور کوههای پابرجا

کشور دشتهای توفان‌زا

کشور گردباد، کشور جنگ‌

مهد خورشید، زادگاه تفنگ‌

دی 1367

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعری تازه

کاغذپران‌

 

شما کاغذپران‌بازید و ما کاغذپران‌، مردم‌
بله‌، این است تقسیم زمین و آسمان‌، مردم‌

 

شما روی زمین با چرخة تقدیر شنگیدن‌
و ما در آسمان با طالع بی‌پیر جنگیدن‌

شما شادان که اینک از چه سویی باد می‌آید
و ما را هر نفس مرگی دگر در یاد می‌آید

 

کسی در آسمان گردن به گردن می‌شود با من‌
بله‌، اینجا برادر نیز دشمن می‌شود با من‌

دمی با او شکست آید، دمی با من شکست آید
و آزادی‌، که آخر در بهای جان به دست آید

و آزادی‌... که دستی باز می‌گیرد ز حلقومم‌
بله‌، عمری است با یک هستی و صد مرگ محکومم‌

هنوزم پایبند چرخة تقدیر باید شد
و با چندین برادر باز هم درگیر باید شد

 

شما کاغذپران‌بازید و ما کاغذپران‌، آری‌
چنین بوده است تقدیر ضعیف و پهلوان‌، آری‌

فدای زندگیتان کرد باید زندگانیها
که شاید شادمان گردید از این کاغذپرانیها

 

 

 

 

 

 

مشهد، 5 فروردین 83

یادداشت: کاغذپران در افغانستان به بادبادک می‌گویند و کاغذپران‌بازی از تفریحات رایج در این کشور است‌. این بازی‌، فوت و فنی دارد و آداب و رسومی از قبیل جنگ‌انداختن کاغذپرانها و بردن و باختن‌هایی که یادآور برد و باخت کشتی‌گیران است‌. «چرخه‌» وسیله‌ای است که نخ کاغذپران بدان پیچیده می‌شود و «آزادی‌» کاغذپران مغلوبی را می‌گویند که بریده شده و به دست کسی دیگر می‌افتد. هر کس کاغذپران «آزادی‌» را بگیرد، از آن خود اوست و می‌تواند در آسمان پروازش دهد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ فروردین ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ هفتاد و دو تیغ

 

آی دوزخ‌سفران‌! گاه‌ِ دریغ آمده‌است‌
سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده‌است‌

طعمة تلخ جحیمید، گلوگیرشده‌
چرک‌ِ زخمید ـ که کوفه است ـ سرازیر شده‌

فوج فرعونید یا قافلة قابیلید؟
ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

ره مبندید که ما کهنه‌سواریم‌، ای قوم‌!
سرِ برگشت نداریم‌، نداریم ای قوم‌!

حلق بر نیزه اگر دوخته‌شد، باکی نیست‌
خیمه در خیمه اگر سوخته‌شد، باکی نیست‌

خیمه تشنه است‌، غمی نیست‌، گلاب‌آلوده است‌
سجده بیمار، نه بیمار، شراب‌آلوده است‌

آب‌ِ این بادیه خون است که وانوشد کس‌
زهر باد آن آب کز دست شما نوشد کس‌

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت‌
تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت‌

راه سخت است‌، اگر سر برود نیست شگفت‌
کاروان با سر رهبر برود نیست شگفت‌

تن به صحرای عطش سوخته‌، سر بر نیزه‌
بر نمی‌گردیم زین دشت‌، مگر بر نیزه‌

تشنه می‌سوزیم با مَشک در این خونین‌دشت‌
دست می‌کاریم تا مرد بروید زین دشت‌

آی دوزخ‌سفران‌! گاه‌ِ سفر آمده‌است‌
سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده‌است‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ کفران

کیست برخیزد از این دشت‌ِ معطّل در برف‌؟

می‌دَوَد خون‌ِ کسی آن سوی‌ِ جنگل در برف‌

کیست برخیزد و این مویة مدفون از کیست‌؟

بوی کم‌بختی ما می‌دهد، این خون از کیست‌؟

کیست برخیزد و در جوش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!

خون‌ِ معصوم سیاووش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!

دست‌ِ امدادِ که بود این‌سوی پَرچین واماند؟

این خدا کیست که در خوان‌ِ نخستین واماند؟

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌

این خدا کیست که در معرکة شیطان باخت‌؟

این خدا کیست که داغی به جبینش زده‌اند؟

کودکان با فن اوّل به زمینش زده‌اند

این که تب نامده تشویش اجل دارد، کیست‌؟

بعد یک عمر طبابت سرِ کَل دارد، کیست‌؟

کیست این حکم پذیرفته و محکم نشده‌

از جمادی و نما مُرده و آدم نشده‌

این خدا کیست که یخ‌بستة دیروزان است‌؟

این خدا کیست‌؟ همان بندة دیروزان است‌

گفت‌; اینک منم آهنگ خدایی کرده‌

و به کارِ دو جهان کارگشایی کرده‌

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌

باد با نحوِ دگر کوبید، کشتیبان باخت‌

آخر از حنجرة دیو، دَمی نو برخاست‌

نفسی تازه نکردیم‌، غمی نو برخاست‌

خوشه‌ها بذر مصیبت به دروگر دادند

غوزه‌ها پنبه ندادند که اخگر دادند

کوه‌، خرپشته شد و ریگ شد و ارزن شد

نیزه شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد

مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود

با گرانخوابی ما مهلت جان‌کندن شد

عجب این نیست که آتش به خموشی بکشد

عجب این است که آتش گُل‌ِ پیراهن شد

آنچه تا دیروز، خونخواه سیاووشان بود،

دست ما بود که آویختة گردن شد

بنده را یک دو نفر یک دو نفس رو دادند

تکیه بر تخت‌ِ خدایی زد و... اهریمن شد

این‌چنین بود که شب تازه نشد، خوابش برد

پشت‌ِ دیوار خداوندی خود خوابش برد

این‌چنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست‌

دست‌ها پشت درختان معطّل یخ بست‌

q

حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌

در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌

حق‌ّ ما بوده‌است داغی به جبین خوردن‌ها

با همان ضربة اوّل به زمین‌خوردن‌ها

ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌

نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌

و همانی که به اورنگ خدایی دل بست‌

رخنة بندِ گران‌ساخته را با گِل بست‌

کعبه را پشت خداوندی خود گُم کردیم‌

منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم‌

برف و یخ‌بستگی برکه و شب سخت آمد

و به خاکسترِ جامانده تیمّم کردیم‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند

ما شکم‌باختگان مزرع گندم کردیم‌

آنچه اینک جگر طایفه را می‌سوزد،

مُزدِ زهری است که در کاسة مردم کردیم‌

الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد

دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم کردیم‌

درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز

مرده‌مان زنده‌نشد، کُشت مسیحا را نیز

نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد

این کَرَت نیل نه فرعون‌، که موسا را برد

عاقبت گاو طلا شیر بلا داد این‌جا

خمرة زر، می تسلیم به ما داد این‌جا

شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت‌

نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت‌

زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون‌

سوخت قُقْنوس و از آن تِک‌تِکک آمد بیرون‌

پهلوان دود شد و حلقة نقّالی ماند

رود از درّة دیگر رفت‌، پل خالی ماند

اینک از قامت ما دست درازی مانده‌

و از آن قلعه که دیدی‌، درِ بازی مانده‌

جگری نیست که داغی بنشیند بر آن‌

و کلوخی که کلاغی بنیشیند بر آن‌

حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!

آش ناخورده‌، دهن سوخته ماییم‌، ای قوم‌!

صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌

گاو ناکُشته و امّید کرامت بسته‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند

پسران میوة ممنوعه در آن می‌کشتند

حق‌ّ ما بوده‌است داغی به‌جبین‌خوردن‌ها

با همان ضربة اوّل به‌زمین‌خوردن‌ها

حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌

سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌

یک نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت‌

دست ما ماند و چه دستی‌، که کم از هیزم نیست‌

و امیدی که به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌

محرمان‌، «باید» شان سیلی «شاید» خورده‌

و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» خورده‌

عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند

شیرِ بی‌یال و دُم و اشکم مولانایند

همه دلبستة دینار که دین آردشان‌

جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌

اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند

سر به یک ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند

یخ‌ِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب‌

سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌

ترسم آن روز که از قلّه فرودآید مرد

سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا کرد

ترسم آن روز که مردان‌ِ سرانجام آیند،

این جماعت همه با بقچة حمّام آیند

q

برف‌، چشمی به سفیدی زد و خون‌ها یخ بست‌

قوم را شوق‌ِ خدایی به درِ دوزخ بست‌

ای بسا دست که این گونه معطّل گشته‌

و بسا سکّه که خوابیده و ناچَل گشته‌

دیگر این خم نه بر ابروست‌، که بر پیکر ماست‌

دیگر این تیغ نه در پنجه‌، که زیر سر ماست‌

مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌

این دروغی است که لج کرده و باور شده‌است‌

اژدهایی است که آتش‌به‌دهن می‌خیزد

سومناتی است که محمودشکن می‌خیزد

آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌! «الاّ »یت کو؟

آی هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسایت کو؟

کمری راست کن‌، آهنگ‌ِ رسایی طلبت‌

بینوا بندگکی باش‌، خدایی طلبت‌

مردِ خود باش که هنگامة استقبال است‌

سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است‌

سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است‌

مردِ خود باش که هنگامة استقبال است‌

فروردین ـ دی 1372

 

 

به احترام دوستی که درج این شعر را در این صفحه خواستار شده بود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ آهنگ بازگشت

اخیرا هنرمند صاحب‌نام کشور، دوست گرامی‌ جناب اسد بدیع شعر بازگشت را در قالب موسیقی اجرا کرده است، با آهنگی زیبا و صدایی گیرا. از آنجا که خبر انتشار این اثر در این سوی و آن سوی پخش شده است و دوستان هم استقبال کرده‌اند، لازم دانستم ضمن قدردانی از جناب اسد بدیع - که البته ما یک قرابت خانوادگی نیز با هم داریم - متن این شعر را باری دیگر در این صفحه درج کنم. ممکن است دوستان تفاوتی مختصر در یکی دو بیت میان آنچه اینجا می‌آید و آنچه در آن آهنگ خوانده شده است حس کنند. واقعیت این است که «بازگشت» از بدو سرایش تا کنون دچار تغییر و تحولات و اصلاحاتی جزئی شده است و آنچه آقای بدیع خوانده است نیز صورتی معتبر از این مثنوی است.

بازگشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌

و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

q

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

q

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

q

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌

و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌

کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌

مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

q

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچة غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

q

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بتة مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشةتان‌

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشة تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

مشهد ـ 27 / 1 / 1370

 

در وبلاگ غزل امروز افغانستان با نشانی زیر پیوندی ایجاد شده است که با آن گویا می‌توان آهنگ را شنید.

aatash.persianblog.ir

در ضمن از افضلی محترم گرداننده وبلاگ غزل امروز افغانستان نیز سپاسگزارم به خاطر درج این خبر و این پیوند.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ آمد و رفت...

و قسم‌خورده‌ترین‌تیغ‌، فرود آمد و رفت‌

ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت‌

در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد

برق‌ِ نفرین‌شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌

کودکی‌، بادیه‌ای شیر، خطابی خاموش‌:

«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت‌»

از خَم کوچه پدیدار شد انبان‌بردوش‌

تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت‌

از کجا بود؟ چه‌سان بود؟ ندانستیمش‌

این‌قدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت‌

فروردین 1369

 

این شعر باید یکی دو شب قبل درج می‌شد که مناسبت داشت، و ماند به علت گرفتاریهایم. دوستان ببخشند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ سیب

سیب سرخی به روی سینی سبز، این‌چنین کرده‌اند میزانت‌

این‌چنین کرده‌اند میزانت‌، پیش روی هزار مهمانت‌

روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودی‌

سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت‌

یادِ روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند

و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تَبَنْگ‌ِ دکّانت‌

اینک‌، ای سیب‌! شکل خورده‌شدن بستة انتخاب مهمانهاست‌

تا چه‌سان می‌کنند تقسیمت‌، تا چه می‌آورند بر جانت‌

آن یکی پوست‌کنده می‌خواهد، آن یکی چارقاش می‌طلبد

آن یکی تیز می‌کند چنگال‌، آن یکی می‌کَنَد به دندانت‌

q

می‌خوری سنگ‌، می‌شوی کنده‌، می‌خوری کارد، می‌شوی رنده‌

سیب‌بودن مسیر خوبی نیست‌، می‌کند از خودت پشیمانت‌

سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام‌...

چندی ای سیب‌! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت‌

آذر 1382

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ صلح کل

موسی به دین خویش‌، عیسی به دین خویش‌

ماییم و صلح کل در سرزمین خویش‌

همسایگان خوب‌! قربان دست‌تان‌!

ما را رها کنید با مهر و کین خویش‌

ما با همین خوشیم‌، گیرم که جملگی‌

داریم دست کج در آستین خویش‌

ای دوست‌! عیب من چندان بزرگ نیست‌

آن‌قدرها مبین در ذرّه‌بین خویش‌

دیگر چه لازم است با خنجرش زنی‌

هر کس که ترش کرد سویت جبین خویش‌

خواهی علف بکار، خواهی طلا بیاب‌

وقتی نشسته‌ای روی زمین خویش‌

مشهد ـ 1 فروردین 1381

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ پیوند

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

آیا شود که بَرْش‌زن پیر دوره‌گرد

مانند کاسه‌های کهن بندمان زند

ما شاخه‌های سرکش سیبیم‌، عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان باز باز شد

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

نانی به آشکار به انبان‌ما نهد

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به کوه دماوندمان زند

روئین‌تنیم‌، اگرچه تهمتن به مکر زال‌

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را

حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

مشهد ـ 29 اسفند 1380

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ باز هم عذر تقصیر

شاید عذر مرا در تقصیرم بپذیرید اگر کودک تازه به دنیا‌آمده‌ام را شاهد بگیرم تا مشغله‌های این هفته و نیز عواقب آن را توجیه کند. باری، بنده‌ای به بندگان عاصی خدا اضافه شد، با نام مریم کاظمی.

و من بد نمی‌بینم اگر غزلی را درج کنم که البته به این مناسبت سروده نشده است، کمابیش قرابتی با این معنی دارد. از کارهای پارسال است:

میلاد

کودکی آمده‌، از من طلب نان دارد

کودک این مرتبه ناآمده عصیان دارد

من نمی‌دانم از دیدن من حیران است‌

یا گرسنه‌است که انگشت به دندان دارد

او هم آواره‌است‌، بی‌مدرک و بی‌ماهیت است‌

پس عجب نیست اگر وضع پریشان دارد

با همه کودکی‌اش حال مرا می‌فهمد

و به این سفرة بی‌مائده ایمان دارد

رگی از جانب هندوی تخیّل برده است‌

رگی از جانب رندان خراسان دارد

q

آه‌، این کودک یک‌روزه به راه افتاده است‌

نرم‌نرمک هوس دفتر و دیوان دارد

جامه‌ای از وزن می‌خواهد از این ناموزون‌

گوییا شرمی از این حالت عریان دارد

گر ضعیف است و قوی‌، حاصل بیتابی ماست‌

و همین بس که نفس می‌کشد و جان دارد

q

می‌شود خلق خدا را به سر کار نهم‌،

کودک من غزلم باشد؟ امکان دارد!

بر سر این شاعر بیچاره چه خاکی بکند؟

غزلی آمده‌، از من طلب جان دارد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ پیوند

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

آیا شود که بَرْش‌زن پیر دوره‌گرد

مانند کاسه‌های کهن بندمان زند

ما شاخه‌های سرکش سیبیم‌، عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان باز باز شد

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

نانی به آشکار به انبان‌ما نهد

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به کوه دماوندمان زند

روئین‌تنیم‌، اگرچه تهمتن به مکر زال‌

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را

حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

مشهد ـ 29 اسفند 1380

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ بازی

دخترم‌! مکن بازی‌، بازی اشکنک دارد

بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد

هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب‌

رهروش نمی‌گویند هرکه روروک دارد

از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل‌

این لباس تو زنجیر، آن یکی سگک دارد

گفته‌ای چرا زهرا تا سحر نمی‌خوابد

این گناه زهرا نیست‌، بسترش خسک دارد

گفته‌ای چرا قربان پابرهنه می‌گردد

کفش نو اگر دارد، اجمل و اَثَک دارد

آری‌، از درشت و ریز هر که را دهد سهمی‌

آسمان دغلکار است‌، آسمان الک دارد

آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست‌

آن یکی شکر دارد، این یکی نمک دارد

خانه‌شان مرو هرگز، خانه‌شان پُر از لولوست‌

نانشان مخور هرگز، نانشان کپک دارد

q

کودکم ولی انگار خطّ من نمی‌خواند

او به حرف یک شاعر روشن‌است شک دارد

می‌رود که با آنان طرح دوستی ریزد

می‌رود کند بازی‌، گرچه اشکنک دارد

مشهد ـ آذر 1379

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ منگنه

وقت است تا دوباره بچسپند چون کنه‌

لت‌خوردگان پهنة میدان بر این تنه‌

دست شکسته‌شان به گدایی دراز شد

زان‌پس که رفت از کف این قوم‌، گردنه‌

اینان به‌رنگ بودنه‌بازان‌ِ باخته‌

ما خلق‌ِ بی‌نصیب‌، به کردار بودنه‌

بازی تمام گشته و بازیگران آن‌

هریک پناه برده به دامان یک ننه‌

بازی تمام گشته‌، ولی ما نشسته‌ایم‌

در انتظار خُردشدن زیر منگنه‌

یعنی به جرم روشن آهنگران بلخ‌

بر دار گشته مسگر بازار میمنه‌

چشم سپید ماست به صبحی که بردمد

آن‌سان که هست دیدة بندی به روزنه‌

زین‌سوی متّهم به گدایی و لودگی‌

زان‌سوی نامزد به دروغ و مداهنه‌

امّا در این معامله در حیرتم که ما

از روغن که ساخته‌ایم آش و اشکنه‌

نی رخت حلّه داشته‌ایم و نه فرش خز

نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه‌

در مطبخ هزار کس آتش نهاده‌ایم‌

تا وارسد به سفرة ما نان و گندنه‌

این پلکان مرمر و صحن رخام نیست‌

این استخوان ماست به هر کوی و پرکنه‌

نفرینی زمینیم‌، پس بی‌سبب نبود

هم‌وزن با فراعنه آمد افاغنه‌

از اسپ هرکه افتد، افتد ز اصل نیز

از قلّه هرکه غلتد، غلتد به دامنه‌

مشهد ـ مهر 1379

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ گل سرخ غربت

یک آواره شد در جهان بیشتر

و دستی به سوی دهان بیشتر

بپر ای پرستوی بی‌آشیان‌

به این وسعت بیکران بیشتر

که شاید خدا با تو ما را دهد

از این پس کمی آسمان بیشتر

بسازند خورشید و باران مگر

برای تو رنگین‌کمان بیشتر

q

بخند ای گل سرخ غربت‌! بخند

به بیرنگی این جهان بیشتر

که شاید به پژواک آن سوی ما

بخندد زمین و زمان بیشتر

 

(برای فرزندم‌، ساره‌، در روز تولدش سروده شد. ۲۱ آذر ۱۳۷۸)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ حکایت

 

ساعتی پیش دو تا کوزه لب جو پُر شد

به همان عادت هرروزه لب جو پُر شد

آن دو تا چشم‌، دو تا غنچة گل دید در آب‌

و دو لبخندِ خجالت‌زده لرزید در آب‌

ساعتی پیش دو تا کوزه لب‌ِ جو می‌رفت‌

کوزه‌ای این‌طرف و کوزه‌ای آن‌سو می‌رفت‌...

q

ساعتی پیش‌، دو تا کوزه‌، دو دزدیده نگاه‌

ساعتی بعد، چه گویم که چه می‌دیدم‌، آه‌!

ساعتی پیش‌، دو تا کوزه برابر در جوی‌

ساعتی بعد، دو تا غنچة پرپر در جوی‌

مرگ‌، پاشیده به تصویرِ دو لبخند، آری‌

و دو همسایه عزادار دو فرزند، آری‌

q

صبح شد، صبح‌ِ ندانستن‌ِ چند از چون شد

آب در کاسة چشمان دو مهتر خون شد

فرصتی شد که دو بیکار به کاری‌... آری‌

دو شکم بعدِ دو روزی به تغاری‌... آری‌

ساعتی پیش‌، دو تا غنچه لب جو پرپر

ساعتی بعد، دو همسایة پهلو پرپر

ساعتی پیش‌، دو تا دست‌ِ جدا از شانه‌

ساعتی بعد، دو تا قریه‌، ولی ویرانه‌

شب شد، آری شب نشناختن دشمن و دوست‌

و به خاک سیه‌انداختن دشمن و دوست‌

مقصد این بود که انبوه گدا سکّه زنند

زنده‌ای مُرده شود، مرده‌خوران چکّه زنند

دو ده آتش بخورد، نان دو رهبر برسد

و کبابی به سر خوان دو رهبر برسد

q

صبح شد، صبح ندانستن‌ِ خاک از خون شد

چشم‌ِ هفتاد تن از کاسة سر بیرون شد

صبح شد، رودِ کهن سنگ جدیدی افکند

جنگ‌ِ دوشین پی خود ننگ جدیدی افکند

راه‌ِ هموار به صد یاغی زین‌کرده رسید

و دو تا گلّه به ده گرگ‌ِ کمین‌کرده رسید

دو ده آتش خورد، نان‌های دو تا رهبر سوخت‌

و از این آش‌، دهان‌های دو تا رهبر سوخت‌

ساعتی پیش‌، دو ماهی پی جنگی با هم‌

ساعتی بعد، گرفتار نهنگی با هم‌

ساعتی پیش‌، دو تن بر همة قریه سوار

ساعتی بعد، دو تن از در و بامی به فرار

ساعتی پیش‌، به صد عزّ و شرف رهبرشان‌

ساعتی بعد، فروشندة خشک‌وترشان‌

گفت‌; صد شکر که ما کفش و اِزاری بردیم‌

بگذارید کفن قرض کنند اکثرشان‌

چشم ما نیست دگر جانب او، خود داند

به کنیزی برود یا نرود دخترشان‌

 

بهتر این است که ما کنج‌ِ حرم بنشینیم‌

 

و دعایی بنماییم به جان و سر شان‌

شکر ایزد که زمستان‌، شد و باغم باقی است‌

اسپ اگر رم کرد، رم کرد، الاغم باقی است‌

گرچه در خانه مرا تیر زند سایة من‌،

امن‌ِ امن است ولی خانة همسایة من‌

تخت وارونه مرا سود ندارد دیگر

این اجاقی است که جز دود ندارد دیگر

این شرابی است که با زهر به جامم برود

این کبابی است که با سیخ به کامم برود

q

ساعتی پیش‌، دو تا کوزه‌، دو تا کوزه‌به‌دوش‌

ساعتی بعد، دهی سوخته‌، شهری خاموش‌

همه از نیک و بد و شکر و شکایت خسته‌

مردم از راوی و راوی ز حکایت خسته‌

دیماه 1377

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ چند رباعی از سالهای پیش

 

ای مردِ ستیز! بر ستیزت نازم‌

جنگی که نبود، بر گریزت نازم‌

تیری و تفنگی که نداری بر دوش‌

ناچار به اسپ‌ِ تند و تیزت نازم‌

 

 

گفتند این قوم را فلاخن بدهید

آتش بدهید، سنگ و آهن بدهید

من می‌گویم‌; این همه دادید، اینک‌

یک پاره‌زمین به قدر مردن بدهید

 

 

گفتم‌: کشتت‌؟ گفت‌: در آن خوک چرید

گفتم‌: شهرت‌؟ گفت‌: زمینش بلعید

گفتم‌: وطنت‌؟ گفت‌: به امدادِ کسان‌

یا خاک سیاه بوده یا سنگ سفید

 

 

این قوم‌، گُل و سپیده خواهد، چه کنیم‌؟

صد گنج‌ِ به خواب‌دیده خواهد، چه کنیم‌؟

اینها همه هیچ‌، گر بدین طرز از ما

یک رهبرِ ناخریده خواهد چه کنیم‌؟

 

 

گفتی‌; گُل‌ِ بی‌شماره خواهدبودن‌

پیراهن‌ِ پُرستاره خواهدبودن‌

این بی‌خبر! این پیرهن و گُل چه کنی‌؟

وقتی که اِزار پاره خواهدبودن‌

 

 

یک روز به دام‌ِ باغ‌ِ بالا دربند

یک روز به آسیای پایین خرسند

این گونه نشستیم و نشد هیچ عیان‌

ما را که فروخت‌، در چه بازار و به چند

 

 

دیگر نه امیدی به ستون است و نه بام‌

یعنی نه بنای پخته خواهیم و نه خام‌

هر کشتة این طایفه‌، خود خواهدداشت‌

یک خانة ناتمام و یک گورِ تمام‌

 

 

بسیار برادرانه می‌گفت سخن‌:

قسمت باید کنیم این درد و محَن‌

خشت از من و در کوره نهادن از تو

مرگ از تو و در گور نهادن از من‌

 

 

دنیایی داشت‌، زیر آواری ماند

عقبایی داشت‌، پشت دیناری ماند

با یک دل‌ِ تیرخورده خوش بود، آن هم‌

نقشی شد و بر تن سپیداری ماند

 

 

با من گفتند بچّة خوبی باش‌

یعنی نه پی جنگ و نه آشوبی باش‌

ما زنده نشینیم به تختی چوبین‌

تو مُرده به تابوت طلاکوبی باش‌

1374 ـ 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ یک بهاریه

 

پیوند

 

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند

آیا شود که بَرْش‌زن پیر دوره‌گرد

مانند کاسه‌های کهن بندمان زند

ما شاخه‌های سرکش سیبیم‌، عین هم‌

یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان باز باز شد

دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند

نانی به آشکار به انبان‌ما نهد

زهری نهان به کاسة گُلقندمان زند

ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به کوه دماوندمان زند

روئین‌تنیم‌، اگرچه تهمتن به مکر زال‌

تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند

سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را

حتّی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

مشهد ـ 29 اسفند 1380

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ بازگشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

 

منم تمام افق را به رنج گردیده‌،

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌

منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌

من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

 

 

طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد

و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

 

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌

و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌

شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌

کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌

مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

 

شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

 

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بته‌ی مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان‌

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

 

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد

و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌

پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

مشهد ـ 27 / 1 / 1370

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی و شعر بازگشت

+ هفتاد و دو سر

آی دوزخ‌سفران! گاه دریغ آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو تیغ آمده است

طعمة تلخ جحیمید گلوگیر شده

چرک زخمید – که کوفه است – سرازیر شده

فوج فرعونید یا قافلة قابیلید

ننگ محضید، ندانم ز کدامین ایلید

ره مبندید که ما کهنه‌سواریم، ای قوم!

سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم

حلق بر نیزه اگر دوخته شد، باکی نیست

خیمه در خیمه اگر سوخته شد، باکی نیست

خیمه تشنه است، نه تشنه است، گلاب آلوده است

سجده بیمار، نه بیمار، شراب آلوده است

ره مبندید که ما کهنه سواریم، ای قوم

سر برگشت نداریم، نداریم ای قوم

شعله گر افسرد، خاکستر ما خواهد رفت

تن اگر خفت به صحرا، سر ما خواهد رفت

راه سخت است، اگر سر برود نیست شگفت

کاروان با سر رهبر برود، نیست شگفت

تن به صحرای عطش سوخته، سر بر نیزه

بر نمی‌گردیم زین دشت، مگر بر نیزه

تشنه می‌سوزم با مشک در این خونین دشت

دست می‌کاریم تا مرد بروید زین دشت

آی دوزخ‌سفران! گاه سفر آمده است

سر بدزدید که هفتاد و دو سر آمده است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ تهمینه

 

برخیز و قصّة دگری سر کن‌، ای قصّه‌گوی شوکت دیرینه‌!

 

کوتاه کن حکایت رستم را، باری بگو حکایت تهمینه‌

ای ماه خوش‌نصیب سمنگانی‌! یک صفحه داشت دفتر اقبالت‌

آن شب که گیسوان تو شد شانه‌، آن شب که دست‌های تو شد خینه‌

دیگر سکوت بود و سیاهی بود، امید بود و چشم‌به‌راهی بود

با غنچه‌ای شکفته به تنهایی‌، با گوهری نهفته به گنجینه‌

دیگر نه نامه‌ای و نه پیغامی‌، یا دیدن مسافری از بامی‌

نه رخت تازه‌دوخته‌ای در بر، نه چهره‌ای مقابل آیینه‌

بستی امید تا که نهالت را آن تکدرخت پیر به‌بر گیرد

آری‌، گرفت‌، لیک به دشت کین‌، با دشنه‌ای که کاشت بر آن سینه‌

دیگر حماسه بود و خطر پی‌هم‌، میدان‌ِ باز و هیمنة رستم‌

در خانه‌ای تکیده و تنها هم یک شمعدان شکست و یک آیینه‌

ای ماه نامراد سمنگانی‌! خود دست‌ِ مهر جانب او بردی‌،

اینک بگو چگونه توانی داشت در دل ز قاتل پسرت کینه‌؟

خرداد 1378

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ قصه سنگ و خشت

به نوجوانان کارگر هموطنم‌

 

دیدمت صبحدم در آخر صف‌، کولة سرنوشت در دستت‌

کوله‌باری که بود از آن پدر و پدر رفت و هِشت‌، در دستت‌

گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی‌

باز این فالگیر آبله‌رو طالعت را نوشت در دستت‌

بس که با سنگ و گچ عجین گشته‌، تکّه‌چوبی در آستین گشته‌

بس که با خاک و گِل به‌سر برده‌، می‌توان سبزه کشت در دستت‌

شب می‌افتد و می‌رسی از راه با غروری نگفتنی در چشم‌

یک سبد نان تازه در بغلت و کلید بهشت در دستت‌

کاش می‌شد ببینمت روزی پشت‌ِ میزی که از پدر نرسید

و کتابی که کس نگفته در آن قصّة سنگ و خشت‌، در دستت‌

بازی‌ات را کسی به‌هم نزند دفترت را کسی قلم نزند

و تو با اختیار خط بکشی‌، خطّ یک سرنوشت‌، در دستت‌

آبان 1377

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ غدیر

ای بشر! خانه نهادی و نگفتی خام است‌

کفر کردی و نگفتی که چه در فرجام است‌

چشم بستی و ندیدی که در آن یوم‌ِ شگفت‌

چه پدید آمد از این پرده بر این قوم‌ِ شگفت‌

q

ترس‌ِ جان پشت درِ مکّه مسلمانت کرد

نعمتی آمد و آمادة طغیانت کرد

پس از آن پیشرو بوالهوسان دیدیمت‌

پشت پیراهن خونین کسان دیدیمت‌

هُبلی گشته به صحرای حجاز استاده‌

مست و مخمور به محراب نماز استاده‌

راهزن با طبق زر چه کند؟ آن کردی‌

گلّه با سبزة نوبر چه کند؟ آن کردی‌

q

چه توان‌کرد فراموشی گُل در گِل را؟

دین‌ِ کامل‌شده و مردم‌ِ ناکامل را

غول گرمازده را چشمه و مرداب یکی است‌

کورِ بینا شده را گوهر و شبتاب یکی است‌

شعب نادیده دگر اصل و بدل نشناسد

بدر نشناسد و صفّین و جمل نشناسد

شعب نادیده چه داند که مسلمانی چیست‌

فرق‌ِ تیغ علوی با زرِ سفیانی چیست‌

q

کفر کردی بشر! این عید مبارک بادت‌

پس از آن‌، دوزخ جاوید مبارک بادت‌

از چنین جاه و حشم‌، شیر شتر نیک‌تر است‌

سوسمار از شکم و کیسة پُر نیک‌تر است‌

ای بشر! عهدِ حجر باز نصیبت بادا

مارهایی همه کر، باز نصیبت بادا

تا از این پس نرود گفتة پیر از یادت‌

آفتابی که برآمد به غدیر از یادت‌

اردیبهشت 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ درخت

 

 

گُل می‌کند شکوفه و لبخند از درخت‌

آیات بی‌شمار خداوند از درخت‌

خورشیدِ بی‌ملاحظه بر می‌کَند به زور

شال سفید بهمن و اسفند از درخت‌

اردیبهشت می‌رسد و تاب می‌خورند

گیلاس‌ها به‌سان گلوبند از درخت‌

شاید که این جماعت بی‌بار و بر کمی‌

در خویش بنگرند و بشرمند از درخت‌

 

یک ماه بعد، نوبت این میوه‌دزدهاست‌

بالاشدن دوباره به ترفند از درخت‌

آنان که بعد غارت سنگین برگ‌وبار

پرسیده‌اند; چوب شما چند؟ ـ از درخت ـ

آه ای درخت‌! میوه نیاری به‌غیر سنگ‌

ای شاخه‌! بشکنی که بیفتند از درخت‌

بسیار مادران که نکردند نوبری‌

یک سیب‌ِ کخ برای دو فرزند از درخت‌

 

من فکر می‌کنم که فقط حق‌ّ کودک است‌

آن میوه‌ای که این‌همه کندند از درخت‌

کودک چه سال‌ها که از آن بی‌نصیب ماند

امسال رفت و سنگ زد و کند از درخت‌

مهر 1377

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ عمو زنجیر باف (شعری تازه)

 

می‌توان این غزل را به اوضاع کنونی کشور و ربط داد و می‌توان هم نداد. شاید به قول بیدل نوعی «سوانح اوقات» باشد که فرمود «بیدل! شعرم سوانح اوقات است».

 

عاقبت زنجیر ما را چون کلاف‌

بافت محکم این عمو زنجیرباف‌

بافت محکم این عمو زنجیرباف‌

بعد از آن افکند پشت کوه قاف‌

q

برّه‌ها! فکری برای خود کنید

چون شبان و گرگ کردند ائتلاف‌

اینک این ماییم‌; نعشی نیمه‌جان‌

کرکسان گرد سر ما در طواف‌

ما ضعیفان تا چه مُرداری کنیم‌

پهلوانان را که اینجا رفت ناف‌

آن یکی صد فخر دارد بر کلاه‌

گرچه بی شلوار شد روز مصاف‌

آن یکی دیگر به آواز بلند

حرف حق را گفت‌، امّا در لحاف‌

آن یکی دیگر به صد مردانگی‌

می‌کند تا صبح‌، عین و شین و قاف‌

آن دگر مانده است تا روشن شود

فرق آب مطلق و آب مضاف‌

کارگاه آسمان تعطیل باد

تا که برگردد جناب از اعتکاف‌

 

الغرض مثل برنج تازه‌دم‌

در چلوصاف کسان گشتیم صاف‌

جهد مردان عمل کاری نکرد

مرحبا بر همّت مردان لاف‌

مشهد، 15 دی 1382

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ سیب

ماند زین غربت چندی به دغا یاوه ز من

بیل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من

یله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هیهات

من غریب از همه ماندم، همه از من هیهات

آیش سالزد از غربت من بایر ماند

چمن از گل، شجر از چلچله بی زایر ماند

سالها بی من مسکین به عزیزان بگذشت

به حمل بذر نیفشاندم و میزان بگذشت...

(علی معلم)

اینک باز بر سر ماجراهای قدیم می‌شوم و یکی از شعرهای تازه را پیش روی عزیزان می‌گذارم. دیگر نوشته‌ها هم در صف مانده‌اند و باید نثار قدومتان کنم که به قول بیدل:

آنچه نتوان داد جز در دست محبوبان، دل است

وآنچه نتوان ریخت جز در پای خوبان، آبروست

و باز به قول این بزرگ

امروز نوبهار است ساغرکشان بیایید

گل جوش باده دارد تا گلستان بیایید

آغوش آرزوها از خود تهی است اینجا

در قالب تمنا خوشتر ز جان بیایید

جز شوق راهبر نیست اندیشه خطر نیست

خاری در این گذر نیست دامنکشان بیایید

امروز آمدنها چندین بهار دارد

فردا که راست امید تا خود چه‌سان بیایید؟

در باغ بی‌بهاریم سیری که در چه کاریم

گلباز انتظاریم بازی‌کنان بیایید

بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است

نامهربان بیایید یا مهربان بیایید.

دیگر ابیات این غزل به یادم نمی‌آید. البته دیوان بیدل همواره در نزدیکم هست، ولی دوست دارم شعر او را از حافظه نقل کنم تا این خود تمرینی باشد برای به خاطرسپردن غزلهای آسمانی او. باری، نمی‌دانم بعد از این (آیینه معجزنما) دیگر شنیدن غزل من لطفی دارد یا نه. البته این عبارت نیز از آن بیدل است در این بیت:

فطرت بیدل همان آیینه معجزنماست

هر سخن کز خامه‌اش می‌جوشد الهام است و بس

 

این هم حاصل خامه شکسته بسته ما که مربوط به حدود یک و نیم ماه پیش است و در آن هیاهو مجال درج نیافت

 

سیب‌

سیب سرخی به روی سینی سبز، این‌چنین کرده‌اند میزانت‌

روی تختی سیه گذاشته‌اند، پیش روی هزار مهمانت‌

روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودی‌

سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت‌

یاد روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند

و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تبنگ دکّانت‌

اینک‌، ای سیب‌! شکل خورده‌شدن بستة انتخاب مهمانهاست‌

تا چه‌سان می‌کنند تقسیمت‌، تا چه می‌آورند بر جانت‌

این یکی پوست‌کنده می‌خواهد، آن یکی چارقاش می‌طلبد

آن دگر تیز می‌کند چنگال‌، آن دگر می‌کند به دندانت‌

q

می‌خوری سنگ‌، می‌شوی کنده‌، می‌خوری کارد، می‌شوی رنده‌

سیب‌بودن مسیر خوبی نیست می‌کند از خودت پشیمانت‌

سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام‌...

چندی ای سیب‌! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت‌

مشهد، 20 آذر 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ زمستان کابل

این غزل را باری دیگر نیز در این صفحه نهاده بودم. اکنون و با بیرحمی دوباره زمستان بر بیچارگان و به خصوص زلزله‌دیدگان عزیز بم،‌ آن را دوباره درج می‌کنم. من از بم خاطراتی دارم، به خصوص از شاعران خوب آنجا نظیر جوشایی گرامی که شنیدم همه اعضای خانواده‌اش را از دست داده‌است. باری، زمستان است...

 

ای ابرِ سردکوش‌ِ زمستان‌! در کیسة دریده چه داری‌؟

باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهرِ بی‌سپیده بباری‌؟

ای ماه‌، محرم‌ِ شب‌ِ این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن‌

تا شهریان‌ِ خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری‌

یخ‌بسته شد نفس به گلو هم‌، خون‌ِ کسان به کوچه و جو هم‌

آن سوی‌ِ کوه‌ِ ساکت و سنگی ای آفتاب‌! گرم‌ِ چه کاری‌؟

کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندة اجاق‌ِ تهی شد

مردان هنوز بر سر چالش‌، مردان هنوز گرم‌ِ سواری‌

گفتند; برف شعرِ سپید است‌، یا نقل آستانة عید است‌

این‌ها به یمن‌ِ خون شهید است‌، زن گفت‌; خون‌ِ شوهرم‌، آری‌!

می‌گفت‌; جای برف چه می‌شد ای آسمان ستاره بپاشی‌

تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری‌

تا یک بغل ستارة روشن مرگ‌ِ لجوج را بفریبد

تا خواب‌ِ نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری‌

تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند

در جشن‌ِ بی‌سرودِ گل سرخ‌، در دشت‌ِ لاله‌های بهاری‌

q

رفتار سرد برف شب و روز برخورد گرم سرب نهانسوز

این است تا رسیدن نوروز تقدیرِ شهرِ سوخته‌، باری‌

آبان 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ دی ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ دو نیمه سیب

تندی مکن‌، برادر هم‌سرنوشت من‌!

دیگر میازمای در آتش سرشت من‌!

ما هر دو تن‌، دو نیمه سیبیم‌، عین هم‌

آیینه بر مگیر به سیمای زشت من‌

فکری برای دوزخ امروزمان بکن‌

ارزانی تو باد به فردا بهشت من‌

دلخوش مشو کلوخی اگر گِرد کرده‌ای‌

در کوره پخته می‌شود امسال‌، خشت من‌

با کِشت خویش و موج ملخ‌ها چه می‌‌کنی‌؟

گیرم که خوک هم بچرانی به کشت من‌

فروردین 1377

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شب همچنان سیاه

این سه غزل به هم پیوسته از شعرهای دوران سلطه طالبان است. حالا که از برکت تدبیر و اداره دولتمردان ما شایعه‌های بازگشت طالبان قوت گرفته است گفتم بد نیست اینها را درج کنم. خدا را چه دیدی؟ شاید دوباره به درد خورد!

 

 

حلق سرود پاره‌، لب‌های خنده در گور

تنبور و نی در آتش‌، چنگ و سَرَنده در گور

این شهرِ بی‌تنفّس لَت‌خوردة چه قومی است‌؟

یک سو ستاره زخمی‌، یک سو پرنده در گور

دیگر کجا توان‌بود، وقتی که می‌خرامد

مار گزنده بر خاک‌، مور خورنده در گور

گفتی که جهل جانکاه پوسیدة قرون شد

بوجهل و بولهب‌ها گشتند گَنده در گور

اینک ببین هُبل را، بُت‌های کور و شَل را

مردان تیغ بر کف‌، زن‌های زنده در گور

جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم‌

می‌افکنندش این قوم‌، با بال‌ِ کنده در گور

 

 

گفتند; گُل مرویید، این حکم‌ِ پادشاه است‌

چشم و چراغ بودن‌، روشن‌ترین گناه است‌

حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر

سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است‌

آواز پای کوکب در کوچه‌ها نپیچد

در دست‌ِ شحنه شلاّ ق همواره روبه‌راه است‌

مغز عَلَم‌به‌دوشان تقدیم مار بادا

وقتی که کلّه‌ها را خالی‌شدن کلاه است‌

صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد

امّا چه می‌توان کرد؟ شب همچنان سیاه است‌

ناچار گُل مرویید، از نور و نی مگویید

وقتی به شهر کوران‌، یک‌چشمه پادشاه است‌

 

 

شهری که این‌چنین است‌، بی‌شهریار بادا

یعنی که شهریارش رقصان‌ِ دار بادا

تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است‌،

سنگ آذرخش بادا، چوب اژدهار بادا

قومی که خارِ وحشت بر کوی و بر گذر کاشت‌

در کوره‌های دوزخ‌، آتش‌بیار بادا

حتّی اگر اذانی از حلقشان برآید،

بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا

گفتند; سر بدزدید، گفتیم‌; سر نهادیم‌

گفتند; لب ببندید، گفتیم‌; عار بادا

با پتک اگر نکوبیم بر کلّه‌های خالی‌

مغز علم‌به‌دوشان تقدیم مار بادا

دی 1375 ـ مهر 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شعری تازه

میلاد

کودکی آمده‌، از من طلب نان دارد

کودک این مرتبه ناآمده دندان دارد

من نمی‌دانم از دیدن من حیران است‌

یا گرسنه‌است که انگشت به دندان دارد

او هم آواره‌است‌، بی‌مدرک و بی‌ماهیت است‌

پس عجب نیست اگر وضع پریشان دارد

با همه کودکی‌اش حال مرا می‌فهمد

و به این سفره بی‌مائده ایمان دارد

رگی از جانب هندوی تخیّل برده است‌

رگی از جانب رندان خراسان دارد

 

آه‌، این کودک یک‌روزه به راه افتاده است‌

نرم‌نرمک هوس دفتر و دیوان دارد

جامه‌ای از وزن می‌خواهد از این ناموزون‌

گوئیا شرمی از این حالت عریان دارد

گر ضعیف است و قوی‌، حاصل بیتابی ماست‌

و همین بس که نفس می‌کشد و جان دارد

 

می‌شود خلق خدا را به سر کار نهم‌؟

کودک من غزلم باشد؟ امکان دارد!

بر سر این شاعر بیچاره چه خاکی بکند؟

غزلی آمده از من طلب جان دارد

مشهد ـ 4 آذر 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ اسفندیار

 

گفت‌; می‌دوزدش به تیرِ دوسر، چشم اسفندیار اگر باشد

 

گفتم‌; آری‌، چنین تواندکرد، رستم نامدار اگر باشد

خانه‌درخانه سر زدیم از یأس‌، کوچه‌درکوچه جست‌وجو کردیم‌

مردِ شیرافکنی که یافت نشد، کودک‌ِ شیرخوار اگر باشد

هر که این جا به تخت و بخت رسید، شهرِ مرگ‌آزموده را بلعید

دهن آدم این‌چنین که نبود، دهن سوسمار اگر باشد

این درختان اگر تبر نخورند، باغ اگر سهم‌ِ خوک‌ها نشود،

پشت‌ِ این برف‌های‌ِ سرتاسر خبری از بهار اگر باشد،

می‌توان گفت‌; هست فردایی‌، و برای نمرده‌ها جایی‌

سوی این قوم‌ِ رانده از همه‌جا نظر کردگار اگر باشد

می‌توان گفت‌; سالهای پسین ناکسان را درافکنند از زین‌

باز در دست وارثان زمین قبضة ذوالفقار اگر باشد

شهریور 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ کندو

از شعرهای دوران سلطه طالبان

 

مبادا ذوالفقارت سوی کس پهلو بچرخاند

که باید بی‌اِزار از قلب میدان رو بچرخاند

چه‌سان از فخر خواهی دَم زد ای فرزند هندوکش‌

که تقدیر تو را جادوگر هندو بچرخاند

مگر این آسیا از رودِ پهناور جدا افتد

که آن را هر حمار و استر و یابو بچرخاند

من و تو ـ گر به من دستی دهی ـ کوهیم‌، آن کوهی‌

که راه باد را با یک خَم ابرو بچرخاند

هزاران دست از این‌جا نیش خورد و هر که می‌خواهد،

بیاید، دست خود را هم در این کندو بچرخاند

تابستان 1376

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ انتخابات

این قطعه حاصل چتد لحظه است و می‌تواند زبان حال بعضی‌ها باشد البته نه همه‌شان. محض تفنن می‌گذارمش.

 

در حاشیة انتخاب 32 نفر کاندیدا از مشهد برای لویه‌جرگه‌

 

ماییم و گلابتان به صورت‌

صد رأی به خون دل خریده‌

چون آب به هر شیار رفته‌

چون باد به هر طرف وزیده‌

در پیش خمیدگان ستاده‌

در پیش ستادگان خمیده‌

چون تاجر ورشکسته ناچار

صد جا چک بی‌محل کشیده‌

هم جامة شرم چاک کرده‌

هم پردة آبرو دریده‌

صد رنگ لباس برگزیدیم‌

تا آن که شدیم برگزیده‌

رفتیم به سوی لویه‌جرگه‌

این سی و دو گنگ خوابدیده‌

مشهد ـ 15 آبان 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شرمندگی

‌شعری از سال ۷۵

ما پادشاه کشور شرمندگی شدیم‌
نفرینی همیشة بی‌خندگی شدیم‌
از بس خدای را به خدایی نخواستیم‌
منّت‌پذیر خوارترین بندگی شدیم‌
آن روزمان گذشت که از برج‌ِ بامداد
خورشیدوار، مظهر تابندگی شدیم‌
اینک به یُمن چاه‌کنی‌های بی‌شمار
حسرت نشین چاه‌ِ سرافکندگی شدیم‌
عمری به کیسة دگران چشم دوختیم‌
تا عاقبت خلیفة دوزندگی شدیم‌
ما را لباس‌ِ بی‌کفنی حفظ کرده‌است‌
این گونه مستحق دو دم زندگی شدیم‌
بهمن 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ خرداد ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ زمستان کابل‌

ای ابرِ سردکوش‌ِ زمستان‌! در کیسه دریده چه داری‌؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهرِ بی‌سپیده بباری‌؟
ای ماه‌، محرم‌ِ شب‌ِ این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن‌
تا شهریان‌ِ خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری‌
یخ‌بسته شد نفس به گلو هم‌، خون‌ِ کسان به کوچه و جو هم‌
آن سوی‌ِ کوه‌ِ ساکت و سنگی ای آفتاب‌! گرم‌ِ چه کاری‌؟
کودک نشست و اسپک چوبی سوزانده اجاق‌ِ تهی شد
مردان هنوز بر سر چالش‌، مردان هنوز گرم‌ِ سواری‌
گفتند; برف شعرِ سپید است‌، یا نقل آستانه عید است‌
این‌ها به یمن‌ِ خون شهید است‌، زن گفت‌; خون‌ِ شوهرم‌، آری‌!
می‌گفت‌; جای برف چه می‌شد ای آسمان ستاره بپاشی‌
تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری‌
تا یک بغل ستاره روشن مرگ‌ِ لجوج را بفریبد
تا خواب‌ِ نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری‌
تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند
در جشن‌ِ بی‌سرودِ گل سرخ‌، در دشت‌ِ لاله‌های بهاری‌

رفتار سرد برف شب و روز برخورد گرم سرب نهانسوز
این است تا رسیدن نوروز تقدیرِ شهرِ سوخته‌، باری‌
آبان 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ آینگی

دیشب از هرات برگشتم. از هرات حرفهایی دارم که اگر دوستان بخواهند می‌توانم بنویسم. فعلا این غزل از کارهای قدیم را می‌گذارم تا صفحه خالی نباشد.


گفتید نبی دیدم و نمرود نوشتم‌
گُل یافتم و زخم‌ِ نمکسود نوشتم‌
گفتید که شیران شب‌ِ آتش و خون را
دربان‌ِ درِ دوزخ موعود نوشتم‌
مردم‌! چه کنم‌؟ آینگی سیرت من بود
ناچار بر آن صورت‌ِ موجود نوشتم‌
گُل چیدم اگر، مثنوی عطر سرودم‌
گِل خوردم اگر، بیت‌ِ گِل‌آلود نوشتم‌
چون شاعر توس از پی خیری اگر امروز
بیتی دو سه در مدحت محمود نوشتم‌،
فردا که درختان جفا ریشه دواندند،
هر چیز که مستوجب آن بود نوشتم‌
من سوختة آتش هفتاد تنورم‌
کافر مشماریدم اگر دود نوشتم‌
مهر 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ خرداد ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ شطرنج

(شعری تازه)

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود
صفحه چیده می‌شود دار و گیر می‌شود
این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رخ‌
در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود
فیل کج‌روی نمود، این سرشت فیلهاست‌
کج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود
اسپ خیز می‌زند جست و خیز کار اوست‌
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود
آن پیاده ضعیف راست راست می‌رود
کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود
هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌
این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود
آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود
ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود
زیر پای فیل پهن‌، چون خمیر می‌شود

آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است‌
هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود
این پیاده‌، آن وزیر... ـ انتهای بازی است ـ
این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود
مشهد، 21 / 02 / 82

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ موعظه

(شعری از سال ۷۵)


آسمان برف و مه و صاعقه را کرده گسیل‌
یا خدا مرگ فرستاده به مرد و زن ایل‌؟
جان موجود ستانیده مگر بویحیی‌َ
صور موعود دمانیده مگر اسرافیل‌
میخ می‌کوبد بر کلّة کوه این تندر
سنگ می‌روبد از دامن صحرا این سیل‌
طبل‌ِ رعد است شرربار، که گوید اژدر؟
سنگ و کوه است نگونسار، که گفت آمد پیل‌؟
چیست این مرگ‌ِ معلّق که نه زخم است و نه زهر
نه جذام و تب و طاعون و از این قسم و قبیل‌
چیست این چشمة شیرین بهشتی که بر آن‌
زخم‌ِ یک تیشه و صد کوهکن افتاده قتیل‌
کیست این قوم که بعد از گذر سنگ و صلیب‌
کم‌کمک بر در کندوی عسل بسته دخیل‌
زندگانی همه در کهف عدم تبعیدی‌
مردگانی شده بر دامن هستی تحمیل‌
کفن مرده برون کرده که نفرین به حسود
چَپَن‌ِ زنده گرو داده که لعنت به بخیل‌
قصرها ساخته بشکوه که چشم همه کور
قصرها ساخته‌، امّا همه در معبر سیل‌

ای شمایان عَلَم‌ِ گورِ کسان برده به دوش‌
آنچنانی که بَرَد نعش برادر، قابیل‌
خوش چه بالید بدین رایت‌ِ بادآورده‌؟
استخوان می‌شکند عاقبت این بارِ ثقیل‌
نتوان خورد از این میوه مگر هستة تلخ‌
نتوان ساخت از این شاخه مگر دستة بیل‌
تیغ‌ِ کرّار چه بندد به کمر آن که به عمر
نتواند نهد آتش به کف دست عقیل‌
حج‌ّ و گلزار چه خواهد کند آن بی‌سر و پا
که نبرده است به قربانگه شوق اسماعیل‌
دین اگر هست‌، برآرندة دَیْنی باشید
دل چه بندید بدین صوم و صلاة و ترتیل‌؟
قومی از سفرةتان سیلی محرومی خورد
رنگ‌ِ رخساره گواه است‌، چه حاجت به دلیل‌؟
وحشیان‌! این جگر سوختة مردان است‌
که کند شام و سحر سفرةتان را تکمیل‌
نیست جز اشک‌ِ بلادیدة پایین‌دستان‌
کاب و رنگ ده بالای شما راست کفیل‌
خون‌ِ صد حلق‌ِ جوانمرگ بریزد بر خاک‌
تا که بر شاخه چنین سرخ شود سیب و شلیل‌
ای بشر! سرخی سیبت نفریبد، هشدار!
تا به کی آتش دوزخ بنهی در زنبیل‌؟
نزدی جان گرانمایه به آب و آتش‌
می‌کنی دعوی همسنگی موسی و خلیل‌؟
گُل‌ِ خورشید مبین گردِ تو چرخنده و رام‌
منتظر باش که کورت بکند این قندیل‌
و از آن آب که امروز به شیر اندازی‌
برود گلّة بارآور فردات به سیل‌

شاعر! این موعظه در گوش‌ِ که می‌ریزی مفت‌؟
مردمی از دهن آماده و از گوش علیل‌؟
مردمانی که بزرگند چنان دیو سپید
وز نژادند همانند سگ گلّه اصیل‌
چنگ آن گونه به دنیا زده‌اند از دل و جان‌
که نخواهد شنود گوش‌ِ کسی بانگ‌ِ رحیل‌
عجبی نیست از این مردم‌ِ چسپیده به خاک‌
که بمانند و برآید نفس‌ِ عزرائیل‌
و عجب نیست که در غیبت شیران خدا
قاضی شهر شود گاو بنی‌اسرائیل‌
خواهد آخر بَرَد این طایفة ریش‌فروش‌
کاسه از سائل و زاد سفر از ابن‌سبیل‌

حیف شد، فصل فلک‌تازی آدم‌ها رفت‌
آدمک‌ها همه ماندند زمینگیر و ذلیل‌
قوم‌ِ موسی پی سیر و عدسی سرگردان‌
قوم‌ِ فرعون شناکرده گذشتند از نیل‌
دیگر از بندة بیچاره نیاید کاری‌
ای خدا! این تو و این کعبه و این لشکر فیل‌
فروردین 1375

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ اُحُد (3)

این مثنوی در سال ۱۳۷۱ و در اوج جنگهای کابل سروده شد. این اوج سیاسی‌شدن ما بود و البته سیاسی‌شدن و نه حزبی شدن، هرچند از این سیر و سلوک ما، بیشتر یک حزب و حتی یک جریان خاص بهره می‌برد. هنوز این شعر را دوست دارم چون در سرودنش فقط تابع احساس خود بودم و برای خوشامد این و آن چنین موضعی نگرفته‌بودم.



برای جنگ‌های کابل‌

پی آتش نَفَسم سوخت‌، ولی شب تازه‌است‌
گفت راوی‌; شب برف است که بی‌اندازه‌است‌
گفت راوی‌; شب برف است‌، شب خنجر نیز
ردّ پا گم شده در برف‌ِ گران‌، رهبر نیز
برف‌، تنها نه‌، که با صخره و سنگ افتاده‌است‌
و زمین چشمه نزاده‌است که طوفان زاده‌است‌
برفباد است که می‌بارد و کج می‌بارد
آسمان خشمی است‌، از دندة لج می‌بارد
هفت وادی خطر این‌جاست‌، سفر سنگین است‌
ردّ پا گم شده در برف‌، روایت این است‌

اینک این ما و زمینی که کف دست شده‌
کوچه‌ای‌، بس که فرو ریخته‌، بن‌بست شده‌
اینک این ما و نه انجیر، که خنجر خورده‌
خنجر از دست‌ِ نه دشمن‌، که برادر خورده‌
اینک این ما و دلی دربه‌در و دیگر هیچ‌
گورِ بی‌فاتحه‌ای از پدر و دیگر هیچ‌
اینک این ما و سری ـ لعنت گردن ـ بر دوش‌
هفت زنجیر، که هفتاد من آهن‌، بر دوش‌
هفت رود از برِ کوه آمده‌، خون آورده‌
اژدها هفت سر تازه برون آورده‌
هفت همسایه سر کینة نو دارد باز
در زمین پدرم کشت و درو دارد باز
باز می‌بینم و فریادِ کسان خمیازه‌است‌
پی آتش نفسم سوخت‌، ولی شب تازه‌است‌

و کسی گفت‌; لب از لا و نعم بایدبست‌
چشم بر کیسة ارباب کَرَم بایدبست‌
گفت‌; شک نیست که در راه خدا می‌بخشند
پارة نانی از این سفره به ما می‌بخشند
پا نداریم‌، به پاتابه طمع بیهوده‌است‌
بی‌زمینیم‌، به حقّابه طمع بیهوده‌است‌
جنگ و دعوا که نداریم‌، همین ما را بس‌
سه کلوخ از همة سهم زمین ما را بس‌

گفت راوی‌; همه گُل بوده و گل می‌گویند
حق همین است که ارباب دُهُل می‌گویند
گفت‌; دیدم شب توفان چه خطرها کردند
جنگ‌ها را چه دلیرانه تماشا کردند
آنچنانی که نیاید به زبان‌، می‌خوردند
شب توفان همه چون شیر ژیان می‌خوردند
آفرین باد بر این دادرسان‌، راوی گفت‌
چشم بد دور از این گونه کسان‌، راوی گفت‌
ـ چشم بد دور، خداوند نگه‌داردشان‌
در عزای زن و فرزند نگه‌داردشان‌
هر که از چشمه جدا ماند، لجن‌پرور شد
هر که نانپاره پذیرفت‌، گداییگر شد
هر که تنها شد از این جاده‌، پی غولان رفت‌
هر که رهتوشه جدا کرد، به ترکستان رفت‌
نان‌ِ مُفت‌آمده ننگ‌ِ دهن است‌، ای مردم‌!
این روایت‌، سندش خون من است‌، ای مردم‌!
هفت بام آن که در این دور و زمان خواهدداشت‌،
هفت برف و همه تربرف‌، بر آن خواهد داشت‌
هفت خوان آن که در این دور و زمان خواهدخورد،
هفت پیمانة منّت پی آن خواهدخورد
هفت رنگ آن که در این برهه بَدَل خواهدکرد،
هفت تعظیم به هفتاد دغل خواهدکرد
ما نمی‌خواهیم نان در گرو جان بخشند
جوز پوچی که کریمانه به طفلان بخشند
سیب دندان‌زده با هر که رسد بذل کنند
روغن ریخته را نذر ابوالفضل کنند
نیم خورده‌است‌، از این کوزه نخواهم نوشید
آب‌، حق‌ّ است‌، به دریوزه نخواهم نوشید
آن که با کاسة پس‌خورده نشد شاد، منم‌
و درختی که تبر خورد و نیفتاد، منم‌
باد از خیمة من کرد گذر، آتش شد
آتش از من نفسی وام گرفت آتش شد
خشم دندان‌شکن صخرة سخت از من بود
میوه گر سهم کسان بود، درخت از من بود

این سر از خوف‌ِ شب و ملجم اگر برگردد،
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق‌، آن ورقی نیست که فردای سکوت‌
در نهان‌سوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمة راه‌
دو سه گامی که پدر رفت‌، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت‌، فقط نیزه و سر برگردد
این گلویی است که از هُرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته‌تر برگردد
کهکشان از سفر طی‌شده برخواهدگشت‌
این سر از خوف‌ِ شب و ملجم اگر برگردد
قتلگاه پدر، آن صخرة گلگون‌، پیداست‌
ردّ پا گم شده‌، امّا اثر خون پیداست‌
خشم‌، تیغ دوسر ماست‌، نگه می‌داریم‌
یادگار پدر ماست‌، نگه می‌داریم‌
جزء ما مدّعی قسمت کُل خواهدبود
کاسة خالی این قوم‌، دُهُل خواهدبود
باز هم روز نو و روزی نو خواهم داشت‌
در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت‌
سنگ اگر هست در این مزرعه‌، بر خواهدداد
چوب اگر هست در این خاک‌، شکر خواهدداد
خانه را ـ خشتی اگر نیست ـ به گِل می‌سازم‌
گُل در این باغچه از پارة دل می‌سازم‌
آسیا بی‌آب می‌چرخد اگر من باشم‌
سنگ‌ِ آن‌، مهتاب می‌چرخد اگر من باشم‌
عاقبت آن که هَرَس کرد، ثمر می‌چیند
از درختی که پدر کاشت‌، پسر می‌چیند
اردیبهشت ـ آذر 1371

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ تباهی


زبان شکر، سستی کرد محصول فراهم را
و آخر آسمان واپس گرفت از ما همین کم را
در این گندم‌، نمی‌دانم کدام ابلیس مخفی شد
که قابیل مجسّم کرد فرزندان آدم را
من این فصل تباهی را از آن هنگام حس کردم‌
که مسجد نیز پنهان کرد در خویش ابن‌ملجم را
و سقّایان این امّت ـ خداشان تشنه‌کُش سازد ـ
بر اسماعیل و هاجر نیز بستند آب زمزم را
جدا کردند دست از شانه‌های ما همان قومی‌
که می‌بستیم روزی شانه‌های زخمی هم را
به جُرم هفت‌خوان قربانی نامردمی گشتن‌...
نکُشت این چاه‌، ننگ آن برادر کُشت‌، رستم را
خرداد 1372

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ از دل جنگل انبوه‌...

از دل جنگل انبوه‌، مرا می‌خواند
کسی از آن طرف کوه‌، مرا می‌خواند
راوی از رایحة گل نَفَسش آکنده‌است‌
خبر این بار خبر نیست‌، بهاری زنده‌است‌
آب‌ِ واریخته از کوزه‌، به ظرف آمده‌است‌
و روایتگر ما باز به حرف آمده‌است‌
همه ققنوسیم‌، خاکستر ما می‌گوید
فصل کوچ است‌، روایتگر ما می‌گوید

بی‌خبر یک شب از این همهمه بر می‌گردم‌
فصل کوچ است‌، به سوی رمه بر می‌گردم‌
و خداحافظی از صحن حرم خواهم‌کرد
زحمتی هست به دوش همه‌، کم خواهم‌کرد
کوچه از چارق پُرپینه تهی خواهدشد
کودک از وحشت دیرینه تهی خواهدشد
یادگار سفرم آنچه به جا خواهدماند،
یک دو بیتی است که در یاد شما خواهدماند

از برادر گله‌، بگذار فراموش کنم‌
صحبت از فاصله‌، بگذار فراموش کنم‌
یاد من باشد از این باغ‌، اناری چیدم‌
و گُل از دامن رنگین بهاری چیدم‌
یاد من باشد از این کوچه دری وا می‌شد
صبح‌ِ لبخندی از این پنجره پیدا می‌شد
یاد من باشد از آن روز، از آن جادة سرد
و صدایی که چنین گفت‌: برادر برگرد...
یاد من باشد و باشد گله دیگر نکنم‌
با برادر سخن از فاصله دیگر نکنم‌

خانه دیوار ندارد مگر آن جا، ای دوست‌!
روزه افطار ندارد مگر آن جا، ای دوست‌!
دو سه گامی به سحر مانده‌، بیا برگردیم‌
و پدر چشم به در مانده‌، بیا برگردیم‌
بیمناکم که بدِ حادثه تکرار شود
درِ برگشت به روی همه دیوار شود
بیمناکم که در این کوچه بمانم تا مرگ‌
و غزل‌های غریبانه بخوانم تا مرگ‌
بیمناکم که فراموش کنم خانة خویش‌
خو بگیرم به غزل‌های غریبانة خویش‌
بیمناکم در و دیوار، جوابم بکند
بروم‌، دست سپیدار جوابم بکند
بیمناکم پدر پیر، مرا نشناسد
وارث خستة پامیر، مرا نشناسد
بیمناکم که سپیدار نباشد دیگر
و نشان از در و دیوار نباشد دیگر
بیمناکم‌، پدر پیر... بله می‌دانم‌
ارث‌ِ بی‌وارث پامیر... بله می‌دانم‌

گفت راوی‌: خبر از ارث پدر هیچ مپرس‌
گورِ بی‌فاتحه‌ای هست و دگر، هیچ مپرس‌
از دل جنگل انبوه‌، تو را می‌خواند
کسی از آن طرف کوه‌، تو را می‌خواند
بهمن 1370 ـ فروردین 1371

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ آن دست‌ِ دیروزین‌

عاقبت با ناله سودا می‌شود آهی که نیست‌
زیر گام ما به منزل می‌رسد راهی که نیست‌
از کرامت‌های بسیارت همین ما را رسید
شاخة خشکی که هست و دست کوتاهی که نیست‌
خوب می‌دانیم و می‌دانی که چندین سال قحط
آبمان در کاسة سر دادی از چاهی که نیست‌
آخر امّا صبر کن‌، ای آسمان‌! خواهی شنید
نور صد خورشید می‌گیریم از این ماهی که نیست‌
دست اگر آن دست دیروزین ما باشد ـ که هست ـ
باز هم گندم برون می‌آرد از کاهی که نیست‌
کُشتة خود می‌شود این ایل‌، حتّی در شکست‌
تا نبندد چشم امّیدی به خونخواهی که نیست‌
بهار 1371

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ آدم آهنی


آری‌، برادران همگی ناتنی شدند
این سیبها، بهار نشد، کندنی شدند
این سایه‌های روبه‌بلندی در این غروب‌
میراث مردمی است که اهریمنی شدند
امروز هم گذشت و از این گونه چند روز
کم کم تمام آدمیان آهنی شدند
یک عدّه هم که پاک و شریفند و سربه‌راه‌
ناچار با کمال شرافت غنی شدند
آنها که عمق خوردنشان آشکار شد
وقتی دچار تهمت آبستنی شدند...
این پاره‌ای از آنچه به جرأت رسید بود
بسیار از این قبیل که ناگفتنی شدند
بسیار شاعران که از این گونه‌، ناگزیر
کم کم دچار موهبت الکنی شدند
زمستان 1370

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ آشتی‌

شکر خدا که اهل جدل همزبان شدند
با هم به سوی‌ِ کعبة عزّت روان شدند
شکر خدا که گردنه‌گیران محترم‌
بر گلّه‌های بی سر و صاحب شبان شدند
شکر خدا که کم‌کمک از یاد می‌رود
روزی که پشت نعش برادر نهان شدند
شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز
یکباره ـ پوست‌کنده بگویم ـ دکان شدند
جمعی‌، چنان قدیم‌، هر آن را که سر فراشت‌
قربان مادر و پدر و خانمان شدند
یعنی دوباره دشمن‌ِ سوگندخورده را
با استخوان سینة خود نردبان شدند
مانند بارهای دگر بعدِ گیر و دار
بر خون خویش و نعش پدر میهمان شدند

هر کس به گونه‌ای به هدر داد آنچه داشت‌
یک عدّه هم که سگ نشدند استخوان شدند
1373

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ یک شعر تازه

مطلبی از محمدعلی عباسی افغان می‌خواندم درباره فعالیتهای انجوها در افغانستان. آن مطلب احساسی در من آفرید که به این شعر منجر شد.

شهر من‌

شام است و آبگینة رؤیاست شهر من‌
دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌
دلخواه و دلفریب و دل‌آراست شهر من‌
یعنی عروس جملة دنیاست شهر من‌
از اشکهای یخ‌زده آیینه ساخته‌
از خون دیده و دل خود خینه ساخته‌
اندوهگین نشسته که آیند در برش‌
دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش‌

دنیا برای خام‌خیالان عوض شده‌است‌
آری‌، در این معامله پالان عوض شده است‌
دیروزمان خیال قتال و حماسه‌ای‌
امروزمان دهانی و دستی و کاسه‌ای‌
دیروزمان به فرق برادر فرا شدن‌
امروزمان به گور برادر گدا شدن‌
دیروزمان به کورة آتش فرو شدن‌
امروزمان عروس سر چارسو شدن‌
گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند
این ریشه محکم است‌، مگر تیشه بشکند
غافل که تیشه می‌رود و رنده می‌شود
با رنده پوست از تن ما کنده می‌شود
با رنده پوست می‌شوم و دم نمی‌زنم‌
قربان دوست می‌شوم و دم نمی‌زنم‌

ای دوست‌! این سراچه و ایوان مبارکت‌
یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت‌
یک سالم و عصاکش صد کور و شل شدن‌
میراث‌دار مردم دزد و دغل شدن‌
سهم تو یک قمار بزرگ است‌، بعد از این‌
چوپان‌شدن به گلّة گرگ است بعد از این‌
یا برّه می‌شوند و در این دشت می‌چرند
یا این که پوستین تو را نیز می‌درند
حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان‌
این لقمه‌های مفت نیفتد ز چنگشان‌
شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش‌
اما نمی‌دهند ز کف تخت و بخت خویش‌
دستار اگر که در بدل هیچ می‌دهند،
شلوار را گرفته به سر پیچ می‌دهند
سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی‌
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی‌

ای شهر من‌! به خاک فروخسپ و گَنده باش‌
یا با تمام خویش‌، مهیای رنده باش‌
این رنده می‌تراشد و زیبات می‌کند
آنگه عروس جملة دنیات می‌کند
تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد،
هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد

صبح است و روز نو به فراروی شهر من‌
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من‌...
21 بهمن 81

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ کفران

کفران‌

کیست برخیزد از این دشت‌ِ معطّل در برف‌؟
می‌دَوَد خون‌ِ کسی آن سوی‌ِ جنگل در برف‌
کیست برخیزد و این مویة مدفون از کیست‌؟
بوی کم‌بختی ما می‌دهد، این خون از کیست‌؟
کیست برخیزد و در جوش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
خون‌ِ معصوم سیاووش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
دست‌ِ امدادِ که بود این‌سوی پَرچین واماند؟
این خدا کیست که در خوان‌ِ نخستین واماند؟

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
این خدا کیست که در معرکة شیطان باخت‌؟
این خدا کیست که داغی به جبینش زده‌اند؟
کودکان با فن اوّل به زمینش زده‌اند
این که تب نامده تشویش اجل دارد، کیست‌؟
بعد یک عمر طبابت سرِ کَل دارد، کیست‌؟
کیست این حکم پذیرفته و محکم نشده‌
از جمادی و نما مُرده و آدم نشده‌
این خدا کیست که یخ‌بستة دیروزان است‌؟
این خدا کیست‌؟ همان بندة دیروزان است‌
گفت‌; اینک منم آهنگ خدایی کرده‌
و به کارِ دو جهان کارگشایی کرده‌

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
باد با نحوِ دگر کوبید، کشتیبان باخت‌
آخر از حنجرة دیو، دَمی نو برخاست‌
نفسی تازه نکردیم‌، غمی نو برخاست‌
خوشه‌ها بذر مصیبت به دروگر دادند
غوزه‌ها پنبه ندادند که اخگر دادند
کوه‌، خرپشته شد و ریگ شد و ارزن شد
نیزه شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد
مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود
با گرانخوابی ما مهلت جان‌کندن شد
عجب این نیست که آتش به خموشی بکشد
عجب این است که آتش گُل‌ِ پیراهن شد
آنچه تا دیروز، خونخواه سیاووشان بود،
دست ما بود که آویختة گردن شد
بنده را یک دو نفر یک دو نفس رو دادند
تکیه بر تخت‌ِ خدایی زد و... اهریمن شد
این‌چنین بود که شب تازه نشد، خوابش برد
پشت‌ِ دیوار خداوندی خود خوابش برد
این‌چنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست‌
دست‌ها پشت درختان معطّل یخ بست‌

حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌
در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌
حق‌ّ ما بوده‌است داغی به جبین خوردن‌ها
با همان ضربة اوّل به زمین‌خوردن‌ها
ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌
نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌
و همانی که به اورنگ خدایی دل بست‌
رخنة بندِ گران‌ساخته را با گِل بست‌
کعبه را پشت خداوندی خود گُم کردیم‌
منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم‌
برف و یخ‌بستگی برکه و شب سخت آمد
و به خاکسترِ جامانده تیمّم کردیم‌
پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
ما شکم‌باختگان مزرع گندم کردیم‌
آنچه اینک جگر طایفه را می‌سوزد،
مُزدِ زهری است که در کاسة مردم کردیم‌
الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد
دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم کردیم‌
درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده‌مان زنده‌نشد، کُشت مسیحا را نیز
نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد
این کَرَت نیل نه فرعون‌، که موسا را برد
عاقبت گاو طلا شیر بلا داد این‌جا
خمرة زر، می تسلیم به ما داد این‌جا
شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت‌
نستعین آمد و نعبد به فراموشی رفت‌
زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون‌
سوخت قُقْنوس و از آن تِک‌تِکک آمد بیرون‌
پهلوان دود شد و حلقة نقّالی ماند
رود از درّة دیگر رفت‌، پل خالی ماند
اینک از قامت ما دست درازی مانده‌
و از آن قلعه که دیدی‌، درِ بازی مانده‌
جگری نیست که داغی بنشیند بر آن‌
و کلوخی که کلاغی بنیشیند بر آن‌
حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!
آش ناخورده‌، دهن سوخته ماییم‌، ای قوم‌!
صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌
گاو ناکُشته و امّید کرامت بسته‌
پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
پسران میوة ممنوعه در آن می‌کشتند
حق‌ّ ما بوده‌است داغی به‌جبین‌خوردن‌ها
با همان ضربة اوّل به‌زمین‌خوردن‌ها
حق‌ّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌
سیصدوچاردهم بودن و دجّال شدن‌

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
یک نفر آن سوی‌ِ تسلیم درختان جان باخت‌
دست ما ماند و چه دستی‌، که کم از هیزم نیست‌
و امیدی که به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌
محرمان‌، «باید» شان سیلی «شاید» خورده‌
و عمل‌، قفل‌ِ «اگر مرد بیاید...» خورده‌
عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند
شیرِ بی‌یال و دُم و اشکم مولانایند
همه دلبستة دینار که دین آردشان‌
جن‌ّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌
اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند
سر به یک ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند
یخ‌ِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب‌
سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌
ترسم آن روز که از قلّه فرودآید مرد
سیصدوسیزده آدم نتوان پیدا کرد
ترسم آن روز که مردان‌ِ سرانجام آیند،
این جماعت همه با بقچة حمّام آیند

برف‌، چشمی به سفیدی زد و خون‌ها یخ بست‌
قوم را شوق‌ِ خدایی به درِ دوزخ بست‌
ای بسا دست که این گونه معطّل گشته‌
و بسا سکّه که خوابیده و ناچَل گشته‌
دیگر این خم نه بر ابروست‌، که بر پیکر ماست‌
دیگر این تیغ نه در پنجه‌، که زیر سر ماست‌
مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده‌است‌
این دروغی است که لج کرده و باور شده‌است‌
اژدهایی است که آتش‌به‌دهن می‌خیزد
سومناتی است که محمودشکن می‌خیزد
آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌! «الاّ »یت کو؟
آی هارون‌ِ نفس‌باخته‌! موسایت کو؟
کمری راست کن‌، آهنگ‌ِ رسایی طلبت‌
بینوا بندگکی باش‌، خدایی طلبت‌
مردِ خود باش که هنگامة استقبال است‌
سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است‌
سیصدوسیزده آیینه و یک تمثال است‌
مردِ خود باش که هنگامة استقبال است‌
فروردین ـ دی 1372

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ منگنه

منگنه‌

وقت است تا دوباره بچسپند چون کنه‌
لت‌خوردگان پهنة میدان بر این تنه‌
دست شکسته‌شان به گدایی دراز شد
زان‌پس که رفت از کف این قوم‌، گردنه‌
اینان به‌رنگ بودنه‌بازان‌ِ باخته‌
ما خلق‌ِ بی‌نصیب‌، به کردار بودنه‌
بازی تمام گشته و بازیگران آن‌
هریک پناه برده به دامان یک ننه‌
بازی تمام گشته‌، ولی ما نشسته‌ایم‌
در انتظار خُردشدن زیر منگنه‌
یعنی به جرم روشن آهنگران بلخ‌
بر دار گشته مسگر بازار میمنه‌
چشم سپید ماست به صبحی که بردمد
آن‌سان که هست دیدة بندی به روزنه‌
زین‌سوی متّهم به گدایی و لودگی‌
زان‌سوی نامزد به دروغ و مداهنه‌
امّا در این معامله در حیرتم که ما
از روغن که ساخته‌ایم آش و اشکنه‌
نی رخت حلّه داشته‌ایم و نه فرش خز
نی قصر زرنگار و نه ایوان آینه‌
در مطبخ هزار کس آتش نهاده‌ایم‌
تا وارسد به سفرة ما نان و گندنه‌
این پلکان مرمر و صحن رخام نیست‌
این استخوان ماست به هر کوی و پرکنه‌
نفرینی زمینیم‌، پس بی‌سبب نبود
هم‌وزن با فراعنه آمد افاغنه‌
از اسپ هرکه افتد، افتد ز اصل نیز
از قلّه هرکه غلتد، غلتد به دامنه‌

توضیح: این شعر از سال ۷۹ بوده هرچند شاید بعضی بیت‌هایش برای امروز هم کاربرد داشته باشد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ دی ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ بازی

دخترم‌! مکن بازی‌، بازی اشکنک دارد
بازی اشکنک دارد، سرشکستنک دارد
هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب‌
رهروش نمی‌گویند هرکه روروک دارد
از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل‌
این لباس تو زنجیر، آن یکی سگک دارد
گفته‌ای چرا زهرا تا سحر نمی‌خوابد
این گناه زهرا نیست‌، بسترش خسک دارد
گفته‌ای چرا قربان پابرهنه می‌گردد
کفش نو اگر دارد، اجمل و اَثَک دارد
آری‌، از درشت و ریز هر که را دهد سهمی‌
آسمان دغلکار است‌، آسمان الک دارد
آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست‌
آن یکی شکر دارد، این یکی نمک دارد
خانه‌شان مرو هرگز، خانه‌شان پُر از لولوست‌
نانشان مخور هرگز، نانشان کپک دارد

کودکم ولی انگار خطّ من نمی‌خواند
او به حرف یک شاعر روشن‌است شک دارد
می‌رود که با آنان طرح دوستی ریزد
می‌رود کند بازی‌، گرچه اشکنک دارد
مشهد ـ آذر 1379

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ پیوند

آیا شود بهار که لبخندمان زند؟
از ما گذشت، جانب فرزندمان زند
آیا شود که برش‌زن پیر دوره‌گرد
مانند کاسه‌های کهن بندمان زند
ما شاخه‌های سرکش سیبیم، عین هم
یک باغبان بیاید و پیوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان باز باز شد
دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند
نانی به آشکار به انبان ما نهد
زهری نهان به کاسه گلقندمان زند
ما نشکنیم اگرچه دگرباره گردباد
بردارد و به کوه دماوندمان زند
رویین‌تنیم، اگرچه تهمتن به مکر زال
تیر دوسر به ساحل هلمندمان زند
سر می‌دهیم زمزمه‌های یگانه را
حتی اگر زمانه دهان‌بندمان زند

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی

+ صلح کل

موسی به دین خویش عیسی به دین خویش
ماییم و صلح کل در سرزمین خویش
همسایگان خوب! قربان دست تان
ما را رها کنید با مهر و کین خویش
ما با همین خوشیم گیرم که جملگی
داریم دست کج در آستین خویش
ای دوست! عیب من چندان بزرگ نیست
این‌قدرها مبین در ذره‌بین خویش
دیگر چه لازم است با خنجرش زنی
هر کس که ترش کرد سویت جبین خویش
خواهی علف بکار، خواهی طلا بیاب
وقتی نشسته‌ای روی زمین خویش
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۱
کلمات کلیدی: شعر کاظمی