محمدکاظم کاظمی


+ چند شیرین‌کاری زبانی در شعر اخوان

تمهید

مهدی اخوان ثالث شاعری بود «زبان‌آور» بدین معنی که بیش از دیگر امکانات بیان هنری، بر هنرمندی‌های زبانی تکیه داشت. زبان شعر اخوان از جهات گوناگون قابل بررسی است و این وارث قصیده‌سرایان کهن، در حوزه‌های واژگان، ترکیبات و ساختار جمله بسیار بدایع دارد که پرداختن به همه در این مجال ممکن نیست.

اما آنچه من در اینجا می‌خواهم بر آن تمرکز کنم و البته فهرست‌وار نمونه‌هایی طرح کنم، بعضی شیرین‌کاری‌های زبانی است که در در مسیر طنز تلخ شعر اخوان خوش افتاده و حلاوتی و ظرافتی در کلام ایجاد کرده است. بعضی از این هنرمندی‌ها در شعر شاعران پس از اخوان ثالث هم قابل ردیابی است. حالا این می‌تواند به تصادف باشد، یا بر اثر مطالعه‌ی شعر اخوان و تأثیرپذیری از او.

 

1

یکی از این هنرمندی‌ها نوعی قرینه‌سازی است، یعنی مصراعی یا بیتی را در جایی دیگر از شعر تکرار کردن، با جابه‌جایی موضع یا رویکرد کلام. یک نمونه‌اش در شعر «سگ‌ها و گرگ‌ها» از کتاب «زمستان» رخ نموده است، آنجا که وقتی از زبان سگ‌ها روایت می‌کند، زوزه‌ی باد را به صدای گرگ تشبیه می‌کند و وقتی از زبان گرگ‌ها روایت می‌کند، برعکس:

آواز سگ‌ها:

ـ «زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد ـ مانند گرگان ـ باد زوزه

ولی ما نیک‌بختان‌ را چه باک است؟»

آواز گرگ‌ها:

ـ «زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد ـ مانند سگ‌ها ـ باد زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است؟»

نظیر این هنرمندی در شعر «کتیبه» از کتاب «از این اوستا» هم دیده می‌شود، آنجا که در ابتدای شعر و در زمان امیدواری، «شب شط جلیلی بود پر مهتاب» و در زمان نومیدی پایان شعر، «و شب شط علیلی بود». اما بهترین مورد آن به نظر من آنجاست که در شعر «مردم و مرکب» از کتاب «از این اوستا» شعر فردوسی را تضمین می‌کند. ما این بیت فردوسی را به یاد داریم که

ز سم ستوران در آن پهن‌دشت

زمین شد شش و آسمان گشت هشت

یعنی چنان گرد و خاکی به هوا شد که یک طبقه از زمین کنده شد و به طبقات آسمان افزوده گشت. و این از اغراق‌های خوب شاهنامه‌ است.

اخوان هم در شعر «مرد و مرکب» آنجا که از تاختن آنان سخن می‌گوید، همین مضمون را در چند نوبت به کار می‌برد، البته با لحنی طنزآمیز.

در نوبت اول:

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش

و آسمان شد هشت

زان که زان‌جا مرد و مرکب در گذر بودند

در نوبت دوم:

گفت راوی: خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج

و آسمان نه

زان که زان‌جا مرد و مرکب در گذر بودند

در نوبت سوم:

خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار

و آسمان ده

زان که زان‌جا مرد و مرکب در گذر بودند

 

2

در آن مثال «سگ‌ها و گرگ‌ها» نوعی مناسبت کلام با گوینده را می‌دیدیم. اخوان در این کار استاد است و در مقام‌های گوناگون و از زاویه‌دیدهای مختلف، لحن‌های مختلفی از کلام را برمی‌گزیند. او بدون شک در این کار از پیشینیان خود بهره گرفته است، به ویژه از فردوسی و ایرج میرزا چنان که در مقالاتش گاهی به این ظرافت‌ها در شعر فردوسی و ایرج اشاره کرده است.

یکی از نمونه‌های خوب رعایت تناسب لحن کلام با مقام و زاویه‌ی دید، در شعر «میراث» از کتاب «آخر شاهنامه» است، آنجا که وقتی از تاریخ سخن می‌گوید، کلام به شدت باستانگرایانه می‌شود:

این دبیر گیج و گول و کوردل، تاریخ

تا مذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست

با پریشان‌سرگذشتی از نیاکانم بیالاید

رعشه می‌افتادش اندر دست

در بنان درفشانش کلک شیرین‌سلک می‌لرزید

حبرش اندر محبر پُرلیقه چون سنگ سیه می‌بست

و بلافاصله پس از آن، در نقل قول از امیر، لحنی پادشاهانه می‌یابد:

ـ «هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس

ماه نو را دوش ما با چاکران در نیمه‌شب دیدیم

مادیان سرخ‌یال ما سه کرّت تا سحر زایید

در کدامین عهد بوده است این‌چنین یا آنچنان، بنویس»

تناسب لحن کلام با مقام سخن و شخصیت گوینده در شعر «مرد و مرکب» از کتاب «از این اوستا» در اوج است. به واقع بخش عمده‌‌ای از زیبایی این شعر، مدیون طبیعت گفتار در آن است. مثلاً آنجا که راوی ماجرا حتی باری عبارتی را به اشتباه نقل می‌کند و سپس بلافاصله آن را تصحیح می‌کند:

گفت راوی: ماه خلوت بود اما دشت می‌تابید

نه خدایا، ماه می‌تابید اما دشت خلوت بود

نمی‌توان گفت که علی معلم در مثنوی هجرت از این هنرمندی اخوان متأثر بوده است؟ آنجا که می‌گوید:

حوریب‌ بر دامان سینا جایگاهی‌ است‌

نی نی‌، غلط شد، جایگاهی نیست‌، راهی‌ است‌

 

3

یکی از ویژگی‌های طنز در شعر اخوان این است که شاعر کمتر آن را بروز می‌دهد. یعنی اگر طعنه‌ای در کلام هست، فقط با ساختار کلی عبارت و معنی کلام است که قابل فهم است. دیده باشید کسانی را که کاملاً جدی و حتی خشک سخن می‌گویند، ولی کلامشان از عمق طنزآمیز یا طعنه‌آلود است. اولین نمونه‌ی بارز آن در شعر «چاووشی» از کتاب «زمستان» است:

بهل کاین آسمان پاک

چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانستند کان خوبان

پدرشان کیست

و یا سود و ثمرشان چیست

رویکرد محتوایی سخن شاعر در اینجا مورد نقد ما نیست و آنچه اینجا منظور ماست، کلمات «زشتان» و «خوبان» است که شاعر بدون این که تصریحی در کلام بکند، روشن است که به طعنه به کار می‌برد.

مثال دیگر صفت «عادل» برای «امیر» در شعر «میراث» است:

زان که فریاد امیر عادلی چون رعد برمی‌خاست

و نیز در همان شعر سخن از «ذرّات شرف» در خون آن اشخاص است:

نزد آن قومی که ذرّات شرف در خانه‌ی خون‌شان

کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیت، تنگ

خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن که من گفتم

این هنرمندی اخوان هم در شعر «مرد و مرکب» به اوج می‌رسد. به گمان من این شعر از نظر ظرافت‌های بیانی و طنز خاص شعر اخوان، در میان آثار او در اوج است.

بشنو اما زان دلیر شیرگیر پهنه‌ی ناورد

گرد گردان گرد

مرد مردان مرد

که به خود جنبید و گرد از شانه‌ها افشاند

چشم بردراند و طرف سبلتان جنباند

رو به سوی خلوت خاموش غرش کرد، غضبان گفت:

ـ «های!

خانه‌زادان! چاکران خاص!

طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید.»

 

4

تضمین و تلمیح در شعر اخوان بسیار است. بهترین تضمین‌ها و تلمیح‌های اخوان هم به گمان من در آن جای‌هاست که شاعر شعری را از مقام جد، در مقام طنز به کار می‌برد و به واقع این نه یک وام‌گیری ساده و بی‌خرج، بلکه یک کار هنری است. نمونه‌ی خوب این تضمین در شعر «میراث» است، آنجا که می‌گوید:

تا گشودم چشم، دیدم تشنه‌لب بر ساحل خشک کشفرودم

پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من

اندرون ناچار مالامال نور معرفت شد باز

هم بدان‌سان کز ازل بودم

شاعر به کلام سعدی اشاره دارد که «اندرون از طعام خالی دار / تا در او نور معرفت بینی» و آنچه به کلام او حلاوتی خاص می‌دهد، کلمه‌ی «ناچار» است.

و تضمین هنری دیگر، همان است که در شعر مرد و مرکب و از بیت «ز سم ستوران...» فردوسی دیدیم.

 

5

یک هنرمندی دیگر که من در شعر اخوان فقط یک بار دیده‌ام ولی همان هم مهم است، تعویض یک کلمه در حین تضمین است. در شعر «آنگاه پس از تندر» در کتاب «از این اوستا» می‌خوانیم:

در لحظه‌های آخر بازی

ناگه زنم، همبازی شطرنج وحشتناک

شطرنج بی‌ پایان و پیروزی

زد زیر قهقاهی که پشتم را به هم لرزاند

دیدم که شاهی در بساطش نیست ـ گفتی خواب می‌دیدم ـ

ملاحظه می‌کنید که شاعر تعبیر کنایی «آهی در بساط نداشتن» را به صورت «شاهی در بساط نداشتن» بازسازی می‌کند. گویا این «شاهی» در اینجا هم خود «شاهی» است و هم «آهی».

این یک هنرمندی بسیار کارآمد است. اما تا جایی که من دیده‌ام در شعر اخوان هم کم رخ داده است و و در شعر دیگران نیز. فقط احمد عزیزی در چند جای آن را آزموده است، از جمله در این بیت از مثنوی «نبش قلب» کفش‌های مکاشفه که خود نام مثنوی نیز همین هنرمندی را در خود دارد.

گشت سارالله روی آسمان

رد شود از کوچه‌ی رنگین‌کمان

ملاحظه می‌کنید که ترکیب «سارالله» با استفاده از «ثارالله» ساخته شده و در عین حال «سار» را یادآوری می‌کند یا در این بیت از مثنوی «جنگل انجیرها» از همان کتاب:

گاه جنگ روس می‌بینم به خواب

کوه کی‌کابوس می‌بینم به خواب

اینجا «کی‌کابوس» هم از «کابوس» یادآوری می‌کند و هم از کاووس‌شاه.

***

باری، دایره‌ی هنرمندی‌های زبانی اخوان ثالث بسیار گسترده است و این‌ها برای شاعران امروز بسیار سودمند می‌تواند بود. من خود وقتی به مجموعه‌ی آثار ناچیزم نگاه می‌کنم، ردّ پای بسیاری از این هنرمندی‌ها را در آن‌ها می‌بینم، به ویژه در شعرهایی که رنگ و بویی از طنز دارد و من در طنز، غالباً از اخوان و نیز ایرج‌ میرزا متأثر بوده‌ام. در این چند بیت، شاید اثر هنرمندی‌هایی که از اخوان ثالث ذکر کردم، محسوس باشد.

الغرض ماییم بیداردل و سرهشیار

خنجر از کف نگذاریم، مگر وقت فرار

و این را بسنجید با این پاره از شعر «آخر شاهنامه»:

دیده‌بانان را بگو تا خواب نفریبد

بر چکاد پاسگاه خویش، دل بیدار و سر هشیار

هیچشان جادویی اختر،

هیچشان افسون شهر نقره‌ی مهتاب نفریبد

و در اینجا

یک عده هم که پاک و شریف‌اند و سربه‌راه

ناچار با کمال شرافت غنی شدند

در اینجا هم کاربرد طعنه‌آمیز صفت‌های «پاک و شریف» و هم کاربرد کلمه‌ی «ناچار» یادآور مثال‌هایی است که از اخوان در این مورد آوردم.

و در اینجا

اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند

سر به یک ـ بی ادبی می‌شود ـ آخور دارند

تضمین از شعر سعدی تا جایی که به نظر من می‌رسد، متأثر از اخوان است.

این‌ها موارد آشکار و روشن است و چه بسیار بهره‌های پنهان که از اخوان در شعرهای گوناگون بتوان ردیابی کرد که شرحشان به روایت اول شخص، شاید چندان پسندیده نباشد. همین مقدار هم که گفته آمد، به سبب حفظ امانت بود و ادای دین به به مهدی اخوان ثالث بود و از آن مهم‌تر یادآوری این نکته به جوان‌ترها که تا چه مایه می‌توان از این شاعر بزرگ، چیزها آموخت و در شعر خویش به کار بست.

چاپ شده در روزنامه‌ی خراسان، سه‌شنبه 4 شهریور 1393

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۳
comment مهربانی‌ها () لینک

+ عاصی در ایران

در آستانه‌ی بیستمین سالگرد درگذشت شاعر گرانقدر عبدالقهار عاصی، می‌کوشم که روایتی مبتنی بر چشمدیدهای عینی یا شنیدنی‌های دست اول، از حضور او در ایران فراهم کنم. بسیاری از لحظه‌های حضور عاصی در ایران، شاید برای دوستداران او مبهم و حتی سؤال‌برانگیز باشد. از همین روی، روایت آن‌ها از سوی من خالی از فایده نیست.


شاید به نظر خوانندگان گرامی، بسیاری از آنچه در این سطور گفته می‌شود، مسایلی پیش پا افتاده باشد. ولی من فکر می‌کنم که هر یک از این چشمدیدها، می‌تواند بخشی از پازل زندگی عاصی را تشکیل دهد، زندگی‌ای که روشن‌شدن هر دقیقه‌ی آن برای ما ارزش دارد.

این مطلب با تصویرهایی مناسب موضوع همراه شده است. کیفیت تصویرها در اینجا بسیار نیست. نسخه باکیفیت آن تصویرها را در صفحه فیس‌بوک من می‌توانید بیابید. در آنجا همین مطلب در شش قسمت منتشر شده است، با تصویرهایی بیشتر و دستخط‌هایی از عاصی.

https://www.facebook.com/mkazemkazemi.page

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: یادبودها و شاعران فارسی

+ یگانه‌ای برای سه‌گانه

نقدی بر سه‌گانه فاضل نظری

گریه‌های امپراتور، چاپ پنجم، 1388، سوره مهر

اقلیت، چاپ سوم، 1388، سوره مهر

آن‌ها، چاپ اول، 1388، سوره مهر

«سه‌گانه» فاضل نظری به واقع سه کتاب است که در سال‌های اخیر توسط انتشارات سوره مهر به صورت پیوسته به هم و در یک بسته‌ی سه‌تایی منتشر شده است. این سه کتاب «گریه‌های امپراتور» (چاپ اول، 1382)، «اقلیّت» (چاپ اول، 1385) و «آن‌ها» (چاپ اول، 1388) هستند. این سه کتاب علاوه بر پیوستگی انتشار، از نظر سبک و حال و هوا نیز پیوسته‌اند و همین، نقدشان را به صورت توأمان پذیرفتنی می‌کند. در واقع آنچه از فاضل نظری در ذهن مخاطبان شعر امروز نقش بسته است، تصویری است که از این سه‌گانه ایجاد شده است.

 

نقد شعر فاضل نظری از سال‌ها پیش برایم فریضه‌ای بود به سبب شهرت و دایره‌ی نفوذ این شاعر در میان مخاطبان که روزبه‌روز بیشتر می‌شود. به این بیفزایم علاقه‌ای که خود به آثارش داشتم، البته آن قسمت از آثار که جسته و گریخته دیده بودم و فرصت خواندن کامل سه‌گانه میسر نشده بود به سبب مشغله‌های بسیار.

اکنون می‌کوشم که بعضی برجستگی‌ها و در مواردی کاستی‌های شعر فاضل نظری را بر تکیه بر سه‌گانه‌ی او برشمارم تا در حد مقدور، دوستداران و پیروان بسیار شعر او را به کار آید. می‌خواهیم ببینیم که در آثار این شاعر چه بدایعی نهفته است که می‌تواند دیگران را نیز به کار آید و چه خالیگاه‌هایی هست که اگر نبود، فاضل نظری از آنچه هست مقامی والاتر می‌داشت.

.......................

به «ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.»

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳

+ سیاست و اجتماع‌، در پرتو شعر مذهبی‌

در نکوداشت سید رضا مؤید شاعر پیشکسوت مذهبی مشهد.

‌ این مطلب به مناسبت مراسم بزرگداشت ایشان در تیرماه 1390 برای روزنامه‌ی شهرآرا مشهد نوشته شد.

شاعر پیشکسوت‌، جناب سید رضا مؤید آشکارا شاعری مذهبی‌سراست و بیجا نیست اگر بگوییم قریحه‌ی ادبی‌اش را وقف سرایش شعرهایی برای بزرگان دین و مناسبتهای مذهبی کرده است‌. اما آنچه در شعر مذهبی ایشان برجستگی دارد، این است که او مدح و منقبت معصومان و یادکرد از مناسبتها را منفک و بریده از وقایع روز طرح نمی‌کند و همواره نیم‌نگاهی به مسایل سیاسی و اجتماعی عصر خویش دارد. چنین است که ما در آثار مؤید با شعری سرزنده‌، درگیر و متعهد مواجهیم‌.


     نباید انکار کرد که شعر مذهبی سنتی ما تا قریب به نیم قرن پیش از اجتماع‌، انسان و مسایل او بریده بود و اختصاص یافته بود به مدح و منقبت بزرگان‌، آن هم به صورت تجلیل‌وار که نتیجه‌اش هم ستایشهای کلی و کلیشه‌ای و غالباً ناکارآمد بود. جنبه‌ی هدایتگری‌ِ رفتار و گفتار معصومان برای انسانهای عصر و بهره‌گیری از معارف دین و سیره و روش زندگی بزرگان‌، در این شعرها غایب بود. این گرایش تا همین اکنون هم کمابیش در شعر مذهبی ما دیده می‌شود.

     اما در مقابل‌ِ این گرایش‌، گروهی از شاعران هم بودند که با تأثیرگیری از آموزه‌های انقلابی متفکران و مصلحان دینی‌، به ویژه در دهه‌های چهل و پنجاه‌، به شعر مذهبی با رویکردی سیاسی و اجتماعی عنایت نشان دادند. این چیزی است که از چند سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی‌، در حلقه‌های شاعران مذهبی و در عین حال انقلابی و اهل مبارزه به روشنی هویداست‌، به ویژه در شهر مشهد. یکی از شاعرانی که با این گرایش پای به میدان می‌گذارد، سید رضا مؤید است‌. تا جایی که من مطالعه کردم‌، کمتر شعری از ایشان می‌توان یافت که از اشاره‌هایی به مسایل روز خالی باشد. او نه تنها در شعرهای عاشورایی‌، که حتی در آثار که به مناسبت اعیاد و جشنهای ولادت سروده شده و کمتر وجه سیاسی و اجتماعی دارد، از این مضامین و موضوعات غافل نیست‌، چنان که در این شعر به مناسبت سالگرد مبعث حضرت رسول اکرم‌(ص‌) می‌بینیم‌.

     بعثت خاتم‌النبیین است‌

     روز ناموس و غیرت و دین است‌

     روز در هم شکستن بتهاست‌

     روز سرکوبی شیاطین است‌

     ملاحظه می‌کنید که شاعر به سبک اغلب شاعران مذهبی‌سرای قدیم مثلاً نمی‌گوید «ساقیا برخیز و پیاله بده که بعثت حضرت رسول رسید و گلها و شکوفه‌ها باز شد و مرغان در چمن به نوا درآمدند» و از این قبیل سخنانی که در بسیاری از شعرهای مذهبی یکی دو قرن اخیر رایج بوده است‌. او حتی این عید را هم روز در هم شکستن بتها و سرکوبی شیاطین می‌داند. جالب این که در نظر شاعر، وظیفه‌ی انسان مسلمان در این ایام نیز نه فقط نشاط و شادمانی است‌، بلکه‌

     اندر این عید پاک اسلامی‌

     آن مسلمان سزای تحسین است‌

     که بکوشد علیه جهل و فساد

     وآن ستمگر که دشمن دین است‌

     نکته‌ی جالب دیگر این است که تصویری هم که شاعر از حضرت پیامبر ترسیم می‌کند، یک شخصیت دست‌نیافتنی نیست که به قول جمال‌الدین اصفهانی شاهراهش از بر سدره باشد و بارگاهش قبه‌ی عرش باشد و مسندش ورای افلاک باشد و هر آنچه سمت‌ِ حدوث دارد، در نزد او خاشاک‌. نه‌، او کسی است که برای دفع ستم آمده است و با تهیدستان هم‌غذا می‌شود:

     چون محمد برای دفع ستم‌

     مرد شایسته‌ای به پا خیزد

     با سپاه عدالت و تقوا

     بهر پیکار اشقیا خیزد

     با تهیدست هم‌غذا گردد

     با ستمکار در غزا خیزد

     اینها سخنانی است که انسان امروز را سخت به کار می‌آید. چنین است که می‌بینیم شعر جناب سیدرضا مؤید هرچند از نظر قالب و سبک بیان کمابیش در اسلوب کهن سیر می‌کند، از نظر مضامین و مفاهیم بسیار امروزی می‌شود و سرشار از آموزه‌های انقلابی و اجتماعی‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

+ واصف باختری و شعر نو

این بخشی از مقاله‌ی «پنج چهره در شعر نو افغانستان‌» است‌، با مختصر ویرایشی‌، برای ارائه در بزرگداشت استاد باختری از طرف کانون آیینه در سال 1390.

بدون تردید، در میان شاعران هم‌عصر خویش‌ در افغانستان، واصف باختری جدّی‌ترین و حرفه‌ای ترین برخورد را با شعر نو داشته است‌، به ویژه با شعر نیمایی‌. در شعر او، هم رعایت دقیق قواعد صوری شعر نیمایی دیده می‌شود و هم نمادگرایی خاص این نوع شعر، و ارزش این دومی از اولی کمتر نیست‌.

     شعر نیمایی باختری از لحاظ قواعد و اصول‌، بی‌عیب‌ترین شعری است که من در تاریخ شعر نو افغانستان دیده‌ام‌. او هم شیوه‌ی مصراع‌بندی خاص این قالب را می‌شناسد و رعایت می‌کند و هم در قافیه‌آرایی اصول و قواعدی در کارش دارد. این چیزی است که در کار بسیاری دیگران دیده نمی‌شود. شعر بسیاری از نیمایی‌سرایان ما در سال‌های نخست‌، بیش از آن که مطابق مصراع‌بندی نیمایی باشد، مطابق شعر «باران‌» گلچین گیلانی است‌.


     یکی دیگر از امتیازهای باختری‌، بیان نمادین اوست که در دیگران تا بدین پایه و مایه دیده نمی‌شود. مهم این نیست که او را از این نظر متأثر از نیما و پیروان او بدانیم یا ندانیم‌. مهم این است که شاعر ما در پناه این نمادها توانسته از صراحت و مستقیم‌سرایی بپرهیزد. شعر «خوان هفتم و آنگاه‌...» از کتاب دروازه‌های بسته‌ی تقویم می‌تواند نمونه‌ی خوبی برای این نمادگرایی باشد. عوامل و عناصر اصلی این شعر، سپیده‌، ماه‌، تگرگ‌، آفتاب‌، تندر، باد، نور و نمادهایی از این دست هستند و شاعر با شخصیت‌بخش به اینان‌، جریان شعر را بدون دخالت عناصر انسانی‌، پیش می‌برد. این هم یک پاره از شعر:

     چریک آفتاب‌

     ـ سپهبد ستبر سینه‌ی سپهر ـ

     که در کمین ستاده‌بود

     به سوی یاغیان تندر و تگرگ‌

     هزارها عمود آتشین فکند

     O

     پس از گریز یاغیان تندر و تگرگ و باد

     که برترین چکاد

     سلام گرم آفتاب را پذیره شد

     جوانه‌ای که از تگرگ و باد تازیانه خورده بود

     به شانه‌ی نسیم سر نهاد و گفت‌

     خوشا خوشا که آفتاب چیره شد

     (دروازه‌های بسته‌ی تقویم‌، صفحه‌ی 34)

     به‌راستی چه چیزی شاعر ما را بدین بیان نمادین وادار کرده‌است‌؟ بعضی منتقدین‌، انتخاب این نوع بیان در کار شاعران داخل افغانستان را ناشی از اختناق و سنگینی سایه‌ی حاکمیت می‌دانند. البته این برداشت درست می‌نماید، چون به راستی در شعر بارق شفیعی و سلیمان لایق و اسدالله حبیب و دیگر طرفداران رژیم حاکم‌، بدان مایه پوشیده‌سرایی دیده نمی‌شود که در شعر باختری و عاصی و دیگر معارضین دیده می‌شود. ولی نباید برخورد هوشیارانه‌ی باختری با شعر و عناصر آن را نیز نادیده گرفت‌. این را شعرهایی که شاعر ما پس از برداشته‌شدن تیغ سانسور و اختناق سروده هم تأیید می‌کند.

     امّا نمادگرایی باختری‌، گاهی شعر را از دنیای حقیقی‌، عینی و ملموس ما دور کرده‌است و این خطری است که همه سمبولیست‌ها را تهدید می‌کند. این‌جا گویا شاعر یک دنیای مجازی خلق می‌کند که در آن‌، همه‌ی پدیده‌ها جاندار هستند، ولی در مقابل از انسان چندان خبری نیست‌. البته ما در این دنیای مجازی‌، احساس‌ِ زندگی می‌کنیم‌، ولی زندگی‌ای بدون حضور انسان‌، و این کمی ناخوشایند است‌. این مشکل به‌ویژه وقتی مضاعف می‌شود که نمادگرایی فقط با کمک عناصر طبیعت مثل ماه و خورشید کوه و درخت صورت گرفته باشد. چنین است که در شعر باختری‌، حضور ملموس مردم‌، زندگی و چشمدیدهای عینی شاعر حس نمی‌شود، مگر در شعرهای اخیر که از قماشی دیگرند.

     به واقع شعر باختری یک تصویرسازی مضاعف دارد، یعنی هم کل‌ّ فضا یک فضای مجازی و نمادین است و هم شعر در محور افقی از تصویرسازی‌های فشرده بهره دارد. این یکی از دلایل پیچیدگی و ابهام شعر باختری است‌، همان ابهامی که شاعر ما بدان شهرت یافته است‌. یک نمونه از این نوع شعر، «دروازه‌های بسته‌ی تقویم‌» است و دیگری‌، «و صدا، صدای شکستن بود...» که من از نخستین‌، پاره‌ای را نقل می‌کنم‌:

     اگر به نیمه‌شبی دیدی‌

     که در گریز شبیخونیان منطق نور

     شکیب خانه‌نشینان ـ سکوت پردگیان ـ

     به گوش پنجره‌ها گفت‌

     صدای نبض نجابت خموش‌تر بادا

     و دست حادثه نوزاد بذر رابطه را

     ز بام فاجعه افکند

     به سوگواری ما خنده‌ات دریغ مباد

     O

     گفتیم که شاعر غالباً یک دنیای مجازی و برین می‌آفریند. به همان اندازه که عناصر خیال در این دنیای مجازی از محیط زندگی و تجربیات عادی مردم فاصله دارند، زبان هم به‌ناگزیر فاصله می‌یابد و این است یکی از دلایل فاخر بودن زبان باختری‌. کسانی که فقط و فقط از روی ظواهر قضاوت می‌کنند، باختری را در زبان‌، تحت تأثیر مهدی اخوان ثالث می‌دانند. من تصوّر می‌کنم که تأثیر فضای تصویری شعر باختری بر زبانش بیشتر مؤثر بوده است‌.

     یکی دیگر از وجوه جدّیت باختری در کار، وسواس و دقّت او در ساختار صوری شعر است‌. شعر برای او فقط یک ابزار نیست‌، یک هدف هم هست‌. به همین لحاظ شعرهایش غالباً سنجیده‌اند و همراه با پرداخت‌های صوری‌، به‌گونه‌ای که صرف نظر از محتوا، می‌توان از صورت‌شان هم بهره‌ها برد و چیزها یاد گرفت‌.

     و باز از وجوه امتیاز باختری‌، پرداختن جدّی و حساب‌شده به شعر منثور یا همان شعر سپید است‌. او در این قالب نیز از تجربیات شاعران توانای زبان فارسی بی‌بهره نمانده است‌.

     باری‌، سیری در شعر واصف باختری‌، نشان می‌دهد که او کسی نیست که از سر تفنّن به شعر روی آورده باشد و پس از مدتی یا درجا بزند و یا کناره بگیرد. همواره حضور داشته‌، شعر سروده و کوشیده شعرش را از هر حیث به کمال برساند. شعرهای تازه‌ی او به نسبت شعرهای پیشین‌، بهره‌مندی بهتری از تجربیات عینی شاعر دارند و دیگر آن فضای کدر و متراکم تصویری در آن‌ها غلبه ندارد. «و خورشید را باید آویخت‌...» یک نمونه‌ی خوب از این گونه شعر است و یادگار پنج‌سال سیاهی و نکبت در کشور. این هم پاره‌ای از آن شعر تا با مقایسه‌ی آن با شعر «دروازه‌های بسته‌ی تقویم‌» دریابیم که تصویرها تا چه مایه به سوی شفافیت و عینیت حرکت کرده‌اند:

     چناران این بیشه‌ها باید از پا درآیند

     که با برگهاشان‌

     چرا پنجه‌ی بادها می‌زند دف‌

     و در هر خیابان چرا می‌کشند از کران تا کران صف‌

     و خورشید را باید آویخت از دار رنگین‌کمان‌ها

     که بی‌معجر از حجله‌ی خاوران می‌برآید

     و دستان باد شبانگاه را

     بریدن سزاست‌

     که دزد است و از باغها برگ گل می‌رباید!

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢

+ درنگی در شخصیت شعری شادروان استاد سعادتملوک تابش

«آیینه مهر» عنوان یادنامه‌ای است برای شادروان استاد سعادتملوک تابش شاعر معاصر افغانستان. این کتاب به کوشش جناب محمدرفیع اصیل یوسفی گردآوری شده است. ناشر آن انتشارات بدخشان است و بانی نشر آن، مؤسسه خیریه امام جواد(ع). با قدردانی از این اقدام نیک و ارزشمند فرهنگی، مقاله‌ای را که از من در این کتاب گنجانده شده است پیشکش شما می‌کنم.

 

 

تمهید

 

شادروان سعادتملوک تابش انسانی بود جامع‌الاطراف با ابعاد گوناگون شخصیتی و فعالیتهای گسترده‌ی فرهنگی‌. برای شناخت چنین بزرگانی باید از جوانب گوناگون نگریست و آن هم به وسیله‌ی کسانی که در این جوانب و ابعاد مختلف صاحب صلاحیت باشند. من در این نوشته بناچار بنا بر بضاعت اندکی که دارم‌، به ویژگیهایی کلی در مورد شعر ایشان می‌پردازم‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

+ رونمایی از کتاب استاد فدایی هروی

هفته قبل افتخار داشتیم که در جلسه رونمایی از آخرین کتاب استاد براتعلی فدایی شرکت کنیم. مطالبی در مورد این جلسه برای مطبوعات نوشته بودم که اینک پیشکش شما نیز می‌کنم.

 

در مراسمی با حضور جمعی از اهل ادب و مسئولان فرهنگی، از خدمات پنجاه‌ساله براتعلی فدایی هروی شاعر پیشکسوت افغانستان تقدیر شد. در این مراسم که از سوی مؤسسة خیریة سیدالشهدا(ع) و به مناسبت سالگرد قیام تاریخی 24 اسفند 1357 مردم هرات برگزار شده بود، هم‌چنین از کتاب «گنج در ویرانه» آخرین مجموعه شعر استاد فدایی رونمایی شد.

سیدابوطالب مظفری شاعر معاصر افغانستان در این جلسه از نقش مستقیم و غیرمستقیم استاد فدایی در پرورش یک نسل از شاعران معاصر افغانستان سخن گفت و خود و هم‌نسلانش را از ثمرات فعالیت‌های فدایی و امثال او دانست. هم‌چنین محمدکاظم کاظمی دیگر شاعر افغانستان به شاخصه‌های شعر و شخصیت استاد فدایی پرداخت و توجه خاص شاعر به مسایل سیاست و اجتماع و روحیة انقلابی‌گری ایشان را ستود. هم‌چنین در این محفل پیامی از سوی ریاست محترم حوزة هنری خراسان رضوی قرائت شد.

استاد براتعلی فدایی، در سال 1308 در هرات افغانستان متولد شد. از دوازده‌سالگی به شعر گفتن پرداخت. در دهة چهل مدتی مسئولیتی دولتی داشت، ولی به خاطر افشاگری‌ها و انتقادهایش نسبت به بعضی نابسامانی‌ها ، ناچار به استعفا شد. او با شروع جنگ و جهاد علیه حکومت مارکسیستی افغانستان در سال 1358 به مشهد مقدس کوچید و به سرایش شعر علیه متجاوزان روسی و دولت دست‌نشاندة آنها پرداخت. او در همین زمان مسئول انجمن شاعران مهاجر افغانستان بود. فدایی پس از پیروزی مجاهدین به زادگاهش برگشت و تا کنون در آنجا زندگی می‌کند. اکثر شاعران چند دهة اخیر شهر هرات، خودشان را شاگرد او می‌دانند. فدایی در قصیده و غزل، توانایی بسیاری از خود نشان داده و خصوصاً مناقب و مراثی ایشان در میان مردم شهرت دارد. مناعت طبع و اخلاق درویشی، از او شخصیتی محبوب ساخته است. تا کنون مجموعه شعرهای «حریم راز»، «چامه‌ها و چکامه‌ها»، «راه روشن» و «گنج در ویرانه» از ایشان منتشر شده است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و گزارش و یادبودها

+ حسینی و بیدل

تهمید

شادروان حسن حسینی شاعری بود جامع‌الاطراف و صاحب فعالیتها و آثاری در زمینه‌های گوناگون‌ِ سرایش و نگارش‌. یکی از این سلسله فعالیتها، آثار و خدمات او در معرفی و شناخت شعر میرزا عبدالقادر بیدل شاعر بزرگ فارسی به جامعه‌ی ادبی ایران است‌.


     شاید سخن درباره‌ی عوامل گمنام‌ماندن بیدل‌، شاعری چنین توانا و قدرتمند، آن هم در کشوری که همه شاعران در آن قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند ـ به ویژه اگر درگذشته باشند و به رفتگان پیوسته باشند ـ سخن را قدری به درازا بکشاند و ما را از مسیر اصلی بدر برد. در اینجا این قدر می‌توان گفت که از شگفتیهای روزگار بود که شاعری در پایه و مایه‌ی میرزا عبدالقادر بیدل قریب به دو قرن‌، در یکی از کانونهای اصلی زبان فارسی دری چنین گمنام ماند، با آن که در خارج از این قلمرو، یعنی در افغانستان و ماورأالنهر از سه‌، چهار شاعر بزرگ زبان فارسی شمرده می‌شد.

     باری‌، قریب به سه دهه است که به بیدل در ایران به چشم یک گنج مکشوفه نگریسته می‌شود و به حسن حسینی به چشم یکی از کاشفان فروتن این گنج‌. ما در این یادداشت‌، می‌کوشیم که ارتباط حسن حسینی و بیدل را در سه آیینه به تماشا بنشینیم‌.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی و کتاب و یادبودها

+ جعفریان و افغانستان

این مطلب در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان در سلسله ویژه‌نامه‌های «حکایت شاعر» چاپ شد. «حکایت شاعر» از سوی واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری منتشر می‌شود. در ویژه‌نامه محمدحسین جعفریان مطالب خواندنی بسیاری در مورد او می‌توان یافت.

نمای اول‌

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌

یک خاکریز بین تو و من درست شد

و این خاکریز که بین ما درست شد، همه چیز را در این قلمرو وسیع زبانی‌، این وطن مشترک فرهنگی به دو نیم کرد. نه‌، چه می‌گویم‌؟ به دو نیم هم نکرد، که دو نیمه پنداشته شد. این خاکریزی بود که در ذهن ما مردم همزبان شکل یافته بود، وگرنه اگر نیک بنگریم‌، هیچ کشوری از همسایگان و غیرهمسایگان را از نظر فرهنگی به ایران نزدیک‌تر از افغانستان نمی‌توان یافت‌.

     دین مشترک‌، زبان مشترک‌، ادبیات و هنر مشترک‌، خط مشترک‌، تاریخ مشترک‌، مفاخر مشترک‌، فرهنگ عامیانه‌ی مشترک‌، تقویم مشترک و... در میان این همه‌، خاکریزی زده شد، در زمانی که دیگر مردم دیوارهای شصت‌ساله را برمی‌دارند.

     مرا به مرزهای سیاسی کاری نیست و دلایل و عوامل این افتراق هم در اینجا بازگوکردنی نیست که این رشته سری دراز دارد. و باز در این که این بیگانگی دو ملّت همزبان به راستی چه خسارتها به بار آورد و در همه شئون زندگی ما اثر گذاشت‌، بسیار سخنها می‌توان گفت که درپیچیدن بدانها ما را از هدف اصلی‌مان در این نوشته دور می‌دارد.

     باری‌، چنین شد که تا قریب به سه دهه پیش‌، آنچه از افغانستان در ذهن مردم و حتی نخبگان ایران ترسیم می‌شد کشوری بود با مردمی بیگانه‌، ناآشنا با فرهنگ و ادب فارسی و فاقد افتخاراتی در ادبیات و هنر. پس بی‌سبب نبود اگر جوان ایرانی در پشت ویترین کتابفروشی‌ای «شوهر آهو خانم‌» علی‌محمد افغانی را ببیند و به دوستش که کنارش ایستاده است‌، با تعجب بگوید «افغانی و کتاب‌؟». و نیز عجیب نبود اگر مجری برنامه‌ی رادیو در ایران از من بپرسد که «شما زبان فارسی از کجا آموختید؟» به راستی چه چیزی از ادبیات فارسی آن سامان به ایران راه یافته بود؟

     در سالهایی که «راقم این سطور» (به قول ادبا) از آن ورطه رخت بدر برده و از بد حادثه اینجا به پناه آمده بود، تنها شاعر افغانستان در چشم مردم ایران‌، استاد خلیل‌الله خلیلی بود، آن هم در میان خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌ِ خواص‌، یعنی گروه خاصی از شعرا که خود گروه خاصی از اهل قلم و اینها خود گروه خاصی از نخبگان و اینها خود گروه خاصی‌... بگذریم‌، از ادبیات داستانی و سینما و خط و نقاشی دیگر هیچ نپرسید. به واقع آن کتاب رمانی هم که اسم «افغانی‌» بر روی جلد داشت از یک نویسنده‌ی ایرانی بود.

به «ادامة مطلب» مراجعه کنید.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱

+ در محضر دکتر شفیعی کدکنی

شنبه 11 شهریور 91 برایم روزی به یادماندنی بود: اولین بهره‌مندی از محضر استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی.

برای خودم هم عجیب بود که در این بیست و چند سال فعالیت در عرصه ادبیات و با این همه علاقه به آثار ارزشمند دکتر شفیعی، تا کنون توفیق استفاده از محضر ایشان نصیبم نشده بود. یعنی درست بگویم، باری دکتر را در سال 1368 در مراسم چهلم درگذشت شادروان اخوان ثالث دیدم و سلامی و احترامی عرض کردم و... 23 سال گذشت تا این که چندی پیش توفیق صحبتی تلفنی با ایشان فراهم شد، که دوستی گرامی کتاب «روزنه» و یکی دو کتاب دیگر مرا به ایشان اهدا کرده بود و جناب دکتر با تماسی تلفنی به بهانة تشکر، مرا غافلگیر ساخت و البته امیدوار به این که دیداری از نزدیک دست دهد.

 

همراه با دکتر محمدجعفر یاحقی و دکتر سید حسین فاطمی
باری از این عرض حال شخصی که بگذرم، شنبه همین هفته دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد میزبان استاد بود به بهانه برگزاری جلسه پیش‌دفاع از پایان‌نامه دکتری جناب سلمان ساکت.  استاد دکتر محمدجعفر یاحقی که این نشست هم به ابتکار ایشان شکل یافته بود، گردانندة جلسه بود، محفلی که به زودی از کسوت رسمی دفاع از پایان‌نامه بدرآمد و به نشستی صمیمی در قالب پرسش و پاسخ با دکتر شفیعی بدل شد.

 (ر. ک. ادامه‌ی مطلب)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و گزارش

+ برون زین گنبد دربسته

نگاهی به شاخصه‌های فکری شعر اقبال لاهوری

 

     برون زین گنبد دربسته پیدا کرده‌ام راهی‌

     که از اندیشه برتر می‌پرد آه سحرگاهی‌

     ... پس از من شعر من خوانند و دریابند و می‌گویند

     جهانی را دگرگون کرد، یک مرد خودآگاهی‌

     شعر فارسی در طول تاریخ دو بار دچار تحوّلی جدّی شد; تحوّل اول در حوالی قرن پنجم هجری بود که سنایی و ناصرخسرو حکمت و معرفت را به شعر درباری و زمینی ما تزریق کردند. در قرنهای بعد پیدایش آثار ارجمندی چون قصاید خاقانی و منطق‌الطیر و مثنوی معنوی و دیوان شمس‌، دیگر نه تحول‌، بلکه مرحله‌ی کمال آن چیزی است که در قرن پنجم پایه‌گذاری شد. پس از آن به جرأت می‌توان گفت شعر فارسی در گرایش کهن خویش‌، از سنایی به بعد، هیچ‌گاه آن قدر زیر و رو نشد که در عصر اقبال شد و بیشتر هم به وسیله‌ی این شاعر. من منکر عظمت بزرگانی چون عبدالقادر بیدل نیستم‌، ولی بیدل دگرگون‌کننده‌ی اندیشه‌ی رایج در شعر نیست‌، بلکه فقط کمال‌بخش آن است و در بعضی موارد نیز البته تغلیظ‌کننده‌ی آن‌.

     البته جریان مشروطه در ایران نیز یک خانه‌تکانی شدید فکری در شعر فارسی را در پی داشت‌، اما شعر مشروطه پس از این خانه‌تکانی بسیار بی‌رمق و کم‌تفکر شد. در این شعر جز وطنیات افراطی و ملی‌گرایانه‌، کمتر چیزی می‌توان یافت که بتوان یک جریان فکری‌اش نامید. بگذریم از عشقی و عارف و فرّخی یزدی که تحوّل را در ساده‌ترین سطح آن دریافتند، حتی بهار و دیگر اعتدالیون این دوره نیز ارمغان تازه‌ای در تفکر ندارند، جز نوعی ملی‌گرایی مبهم و نگاهی اجمالی به قانون و قانون‌گرایی و امثال اینها.

     اما وجوه این بازاندیشی در شعر اقبال چیست‌؟ من به طور اجمال به این موارد اشاره می‌کنم‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ گشایش وب‌سایت استاد واصف باختری

وب‌سایت استاد واصف باختری شاعر و پژوهشگر  گرانقدر زبان فارسی از سوی بنیاد انتشارات پرنیان گشایش یافت. در اینجا می‌توانید زندگینامه، شعرها، مقالات، گفت‌وگوها و سخنرانیهای واصف باختری را بیابید، همراه با مطالبی از دیگر نویسندگان در مورد شعر و شخصیت ادبی ایشان.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ نکهت، در بستر بیماری

پیش از این و در این نشانی از ناخوش‌احوالی شاعر و پژوهشگر گرانقدر، حمیرا نکهت دستگیرزاده یادی کرده بودم.

http://mkkazemi.persianblog.ir/post/614

اخیراً حال ایشان به وخامت گراییده است و او چند روزی است که در بیمارستان بستری است. او با صدایی که شدت بیماری از آن حس می‌شد، از همه دوستان درخواست دعا داشت. با هم دعا کنیم که خداوند سلامتی را به آن وجود شریف برگرداند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ شعری از حسین انصاری‌نژاد

جناب حسین انصاری‌نژاد از شاعران توانمند و باصفای بوشهر، محبتی کرده‌اند و به پاس دوستی چندین‌ساله‌ای که داریم و البته من همیشه در ادا کردن حق این دوستی شرمنده بوده‌ام، غزلی سروده‌اند که در ظاهر تقدیم به من، ولی در حقیقت برای کشور و مردم ماست. با سپاسگزاری به خاطر محبت ایشان، این غزل را پشکش عزیزان می‌کنم.

دلم می‌خواست می‌شد شاعر همسنگرت باشم 

پس از آن شروه‌خوان بی‌نشان کشورت باشم

دلم می‌خواست در چشم ترت دریا بیاویزی

و من ساحل‌نشین غربت پهناورت باشم 

می‌اندیشی به گلهای شهید «بلخ» و می‌خواهم

مسافر با تو تا مرز شقایق‌پرورت باشم 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩

+ شعری در وصف علی‌رضا قزوه

ما هم به کاروان سرایندگان «قزویات» پیوستیم با قصیده‌ای که سه بیتش را نقل می‌کنم

شاعر حق، علی‌رضا قزوه

شعر مطلق، علی‌رضا قزوه

علف هرز، باقی شعرا

گل زنبق علی‌رضا قزوه

گوی سبقت ربود در خُردی

از فرزدق علی‌رضا قزوه

...

نسخة کامل این شعر در وبلاگ امید مهدی‌نژاد درج شده است. در آنجا یک سلسله قزویات از شاعران مختلف آمده است که خواندنی است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و شعر کاظمی

+ درگذشت استاد سعادتملوک تابش

خبر ناگوار این که استاد سعادتملوک تابش شاعر و پژوهشگر نامدار افغانستان درگذشت و جامعه ادبی کشور را داغدار کرد.

مطلبی در این مورد نوشته‌ام که در پایگاه انترنتی درّ دری با این نشانی منتشر شده است

http://www.dorredari.com/

هم چنین این خبر را می‌توانید در این نشانیها نیز بیابید.

http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8907070628

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و درگذشتگان

+ نظری به شعر علی موسوی گرمارودی

شنبه گذشته از سوی کانون ادبی زمستان، جلسة نقد آثار شاعر نامدار معاصر علی موسوی گرمارودی در فرهنگسرای انقلاب در تهران‌ برگزار شد. در این جلسه استاد بهأالدین خرمشاهی‌، یوسفعلی میرشکاک‌، دکتر بهروز یاسمی و من در نقد شعر ایشان سخنرانیهایی داشتیم‌. گردانندة جلسه‌، دکتر محمود اکرامی بود.

    آنچه در پی می‌آید متن مکتوب سخنرانی من در این جلسه است‌. البته یادآوری می‌کنم که این خود چکیده‌ای از نقدی مفصل است که برای کتابی در نقد شعر انقلاب اسلامی ایران نوشته‌ام و در آن‌، آثار ده تن از شاعران انقلاب از جمله جناب موسوی گرمارودی را به تفصیل نقد و ارزیابی کرده‌ام‌. این کتاب هم آخرین مراحل تدوین را می‌گذراند.

    سپاسگزار جناب سجاد عزیزی آرام مدیر کانون ادبی زمستان نیز هستم به خاطر محبت و مهمان‌نوازی‌شان.

 

 

 

صفر

علی موسوی گرمارودی را می‌توان از پیشگامان شعر انقلاب اسلامی و از معماران این بنا دانست‌. او از معدود شاعران نوپرداز است که در سالهای پیش از انقلاب با گرایشهای دینی به میدان آمده و از این ارزشها پاسداری کرده است‌.

    او شاعری است پُرکار با شش دفتر مستقل شعر و هشت گزینة شعر که باز در این گزینه‌ها نیز شعرهایی چاپ‌نشده آمده است‌. او علاوه بر پرکار بودن‌، شاعری جامع‌الاطراف است‌، بدین معنی که در غالب قالبها و موضوعات رایج در شعر این سالها صاحب اثر است‌. چنین است که ما ناگزیر به ارزیابی شعر دو گرمارودی هستیم‌، گرمارودی‌ِ نوپرداز و گرمارودی‌ِ کهن‌سرا. و جالب این که بیشتر سروده‌های این شاعر، در دو قطب نسبتاً بارز و دور از هم جای گرفته‌اند، در شعر سپید و قصیده‌.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: نقد شعر و شاعران فارسی

+ سبلتِ داشی

این قطعه در همراهی با نهضت «س. ز» سروده شد. امید مهدی‌نژاد (سخنگوی این نهضت و شاید هم رهبر آن) شرط عضویت در این نهضت را چنین بیان کرد: «همه با هم طی یک قطعه شعر که برای ابوالفضل زرویی نصرآباد می‌فرستیم، از او می‌خواهیم که آن سبیل سالار را دوباره احیا کند.»

و این است لبیک من به این نهضت، خطاب به طنزسرای بزرگ فارسی، ابوالفضل زرویی نصرآباد

ای مردِ همه طنزوَران! مانده نباشی(١)

گفتند که نابود شد آن سبلتَ داشی

گفتی که بریدند از این باغ، درختان

گفتی که چریدند در این کشت، مواشی

باور نتوان کرد چنین فاجعه بر تو

شاید گذرت خورده به سلمانیِ ناشی

از مردی تو آنچه عیان است، سبیل است(٢)

حیف است که این چیز عیان را بتراشی

این اصل، نباید برود از کف یک مرد

غم نیست اگر می‌شود اصلاح، حواشی

 

١. «مانده نباشی» تقریباً معادل «خسته نباشی» است، با این تفاوت که بیشتر در مقام سلام و احوال‌پرسی به کار می‌رود.

٢. وقتی شعر ما از طریق ارتباط پیامکی به محضر مبارک استاد رسید، فرمودند که چنین بهتر بود «از مردی تو آنچه به جا مانده، سبیل است». حقیقتش را، اصل شعر در اول چنان بود، ولی از باب «خودسانسوری» چنین تعدیلش کرده بودیم، به ویژه که در این ایّام از جسارت به ساحت بزرگان سخت ترسیده شده‌ایم، آن هم در امری چنین حساس!

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شعر کاظمی و شاعران فارسی

+ گر مخالف خواهی‌، ای مهدی‌! درآ از آسمان‌

در این ایّام قریب به نیمه شعبان، هیچ چیز به اندازه‌ی چند بیت از یک قصیده‌ی سنایی به من نمی‌چسپد. من هیچ وقت نتوانسته‌ام با «ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی» و امثال اینها حال کنم.

و این قصیده‌ی مفصّل و جاندار سنایی عجیب شعری است. به گمان من هر فارسی‌زبان علاقه‌مند به شعر، باید یک بار آن را بخواند. شعر با این مطلع شروع می‌شود
ای خداوندان مال‌! الاعتبار، الاعتبار
ای خداخوانان قال! الااعتذار، الاعتذار
تا آنجا که می‌گوید
در جهان شاهان بسی بودند کز گردون مُلک‌
تیرشان پروین‌گسل‌ بود و سنان جوزافگار
بنگرید اکنون بنات‌النعش‌وار از دست مرگ‌
نیزه‌هاشان شاخ‌شاخ و تیرهاشان پارپار
سر به خاک آورد امروز، آن‌که افسر داشت دی‌
تن به دوزخ برد امسال‌، آن‌که گردن بود پار 

و بالاخره ابیات مورد نظر من از این قصیده‌ی باشکوه

 

ننگ ناید مر شما را زین سگان‌ِ پُرفساد؟

دل نگیرد مر شما را، زین خران‌ِ بی‌فسار؟

این یکی گه «زَین‌ِ دین» و، کفر را زو رنگ‌وبوی‌

وان دگر گه «فخرِ مُلک» و، مُلک را زو ننگ و عار

زین یکی «ناصر عبادالله»، خلقی ترت و مرت‌

زان دگر «حافظ بلادالله» شهری تار و مار

گرچه آدم‌صورتان سگ‌صفت مستولی‌اند،

هم کنون باشد کز این میدان دل عیّاروار

جوهرِ آدم برون تازد، برآرد ناگهان‌

زین سگان‌ِ آدمی‌کیمخت و خرمردم‌، دمار

گر مخالف خواهی‌، ای مهدی‌! درآ از آسمان‌

ور موافق خواهی‌، ای دجّال‌! یکره سر برآر

یک طپانچه‌ی مرگ و زین مردارخواران یک جهان‌

یک صدای صور و زین فرعون‌طبعان‌، صد هزار

باش تا از صدمت‌ِ صورِ سرافیلی شود

صورت خوبت نهان و سیرت زشت آشکار

تا ببینی موری‌، آن خس را که می‌دانی امیر

تا ببینی گرگی‌، آن سگ را که می‌خوانی عِیار

 

شعر همچنان ادامه دارد و دل و جان آدمی را می‌نوازد و می‌لرزاند. دریغ که اینجا مجال نقل همه‌ی ابیات این قصیده نیست.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ حمیرا نکهت دستگیرزاده

مقام ادبی و علمی حمیرا نکهت دستگیرزاده بی‌نیاز از توصیف امثال من است. در هر مقام و محفلی، وجود و حضور او کافی است تا به خود ببالیم و به داشتن چنین سرمایه‌ای افتخار کنیم. این شاعر و پژوهشگر صمیمی، پرتلاش، خستگی‌ناپذیر و با همت ما اکنون با بیماری سختی دست و گریبان است، هرچند باری به او گفتم که «بعید می‌دانم حتی سرطان هم حریف این روحیة قوی و شاداب شما شود.»

همه با هم دعا می‌کنیم تا خداوند صحت و سلامتی را به این وجود شریف برگرداند و باز هم با حضور او در محافل و مجامع، به خود ببالیم و احساس سرافرازی کنیم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و یادبودها

+ شعری از شادروان بیژن ترقی

 

دو روز پیش بیژن ترقی شاعر و ترانه‌سرای نامدار در هشتادسالگی درگذشت. او را از پیشکسوتان ترانه‌سرایی در ایران می‌دانند و شعر بسیاری از آهنگهای معروف خوانندگان یران در سالهای پیشین و پسین سرودة او بوده است.

مثنوی‌ای که اینک نقل می‌کنم سروده‌ای از اوست که حدود پانزده سال پیش در پاسخ به مثنوی بازگشت سروده و با دستخط خود به من فرستاده بود.

خداوند روان بیژن ترقی را که در سالهای اخیر بیماری سختی را نیز گذراند، شاد بدارد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و درگذشتگان

+ آتشفشانی از عواطف

نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع

 

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد(1)

 

 

این غزل را من باری در جایی دیدم و آن‌قدر برایم متمایز و برجسته به نظر آمد که مطلعش را بیشتر و پیشتر از نام شاعرش به خاطر سپردم‌. باری در میان جمعی از دوستان‌، خبر درگذشت نابهنگام «نجمه زارع‌» را شنیدم‌، ولی این خبر آنگاه برایم تکان‌دهنده شد که توأم شد با این تکمله که سرایندة غزل «خبر به دورترین نقطة جهان برسد».

باری‌، این غزل از روان‌شاد نجمه زارع‌، آتشفشانی از عواطف است‌، ولی نه با فورانی یکدم‌، بلکه پیوسته و متوالی که در طول غزل امتداد می‌یابد و دم به دم قوی‌تر می‌شود.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: نقد شعر و شاعران فارسی

+ در مرز حقیقت و مجاز

نگاهی به شعر «آب» سهراب سپهری

آب را گل نکنیم‌:

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب‌.

یا که در بیشة دور، سیره‌ای پَر می‌شوید.

یا در آبادی‌، کوزه‌ای پُر می‌گردد.

 

آب را گل نکنیم‌:

شاید این آب روان‌، می‌رود پای سپیداری‌، تا فروشوید اندوه دلی‌.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب‌.

 

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم‌:

روی زیبا دوبرابر شده‌است‌.

 

چه گوارا این آب‌!

چه زلال این رود!

مردم بالادست‌، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان‌، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان‌،

بی‌گمان پای چپرهاشان جاپای خداست‌.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام‌.

بی‌گمان در ده بالادست‌، چینه‌ها کوتاه است‌.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است‌.

بی‌گمان آن‌جا آبی‌، آبی است‌.

غنچه‌ای می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه‌باغش پُرِ موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گِل نکردندش‌، ما نیز

آب را گل نکنیم‌.

 

شعر «آب‌» از سهراب سپهری‌، دارندة خاصیتی جادویی است که در معدودی از آثار دورانهای کهن و یا امروز شعر فارسی می‌توان یافت‌، یعنی قابلیت مصداق‌یافتن هم‌زمان به حقیقت و مجاز.

منظور ما از این قابلیت چیست‌؟ این است که شعر از سوی خواننده‌، هم می‌تواند توصیفی ساده از یک واقعیت باشد و هم می‌تواند کاملاً نمادین دانسته شود.

ببینید، وقتی شاعر می‌گوید «آب را گل نکنیم‌» می‌توان تصوّر کرد که شاعر به راستی از گل نکردن آب در یک جویبار سخن می‌گوید و فراتر از آن‌، منظوری نداشته است‌. (دقت کنید که می‌گویم می‌توان تصوّر کرد و نه این که به واقع چنین است‌.)

اما از سویی دیگر، می‌توان تصوّر کرد و حتّی مدّعی شد که همه عناصر موجود در این شعر، حالتی نمادین دارند و در ورای هر یک‌، باید در پی حقیقتی دیگر بود. مثلاً این «آب را گل نکنیم‌» می‌تواند برای عوالم و حالات بسیاری از زندگی فردی و اجتماعی ما کاربرد می‌یابد.

شاید در آغاز به نظر بیاید که حفظ این دو خصوصیت متقابل‌، آن‌قدرها هم دشوار نیست‌، ولی اگر با یک بررسی اجمالی در گنجینة شعر فارسی‌، در پی شعرهایی باشیم که قابلیت حمل بر حقیقت و مجاز را به صورت توأم دارند، بسیار دست پُر بر نمی‌گردیم‌.

بسیار دور نمی‌رویم‌. حتی در همه شعرهای سهراب سپهری این دوگانگی متعادل را نمی‌توان یافت‌. مثلاً شعر «مسافر» (و به ویژه ابتدای آن‌) جنبة حقیقی قوی دارد، ولی آن‌قدرها قابل حمل به مصادیق مجازی دیگر نیست‌.

اتاق خلوت پاکی است‌

برای فکر، چه ابعاد ساده‌ای دارم‌

دلم عجیب گرفته است‌

خیال خواب ندارم‌

کنار پنجره رفت‌

و روی صندلی نرم پارچه‌ای‌

نشست‌.

و در مقابل‌، برای شعر «نشانی‌» می‌توان بسیار مصداقهای مجازی تراشید، ولی نمی‌توان آن را توصیفی از یک واقعیت دانست‌.

«خانة دوست کجاست‌؟» در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخة نوری که به لب داشت‌، به تاریکی شن‌ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت‌:

«نرسیده به درخت‌،

کوچه‌باغی است که از خواب خدا سبزتر است‌

و در آن عشق به اندازة پرهای صداقت آبی است‌.

به واقع رسیدن به چنان بیانی در یک شعر، همانند این است که پاره آهنی را میان دو قطب آهن‌ربا به گونه‌ای نگه داریم که به سوی هیچ‌کدام کشیده نشود و شما اگر این کار را تجربه کرده‌ایم‌، می‌دانید که تا چه مایه دشوار است‌.

باری‌، تا جایی که من دیده‌ام‌، بسیاری از شعرهای خوب فارسی‌، همانهایی‌اند که این خاصیت در آنها یافت می‌شود. من از شعرهای معروف عصر حاضر، مشخصاً به «آی آدمها» از نیمایوشیج‌، «کسی که مثل هیچ‌کسی نیست‌» از فروغ فرّخ‌زاد، «اسب سفید وحشی‌» از منوچهر آتشی‌، «زمستان‌» از مهدی اخوان ثالث و «روز ناگزیر» از قیصر امین‌پور اشاره می‌کنم‌.

ولی این خاصیت در شعر «آب‌» از کجا فراهم شده است‌؟ به گمان من از آنجا که شاعر به مظاهر عینی زندگی پرداخته است‌. در این شعر، بسیاری از لحظات واقعی و ملموس را می‌یابیم که البته به طرزی شاعرانه تصویر شده است‌. این که کبوتری آب بنوشد یا درویشی نان در آب تر کند و یا زنی کوزه به دوش بر لب آب بیاید، چیزی است که در این دنیا بسیار اتفاق می‌افتد. اینجا دیگر شاخة نوری بر لب رهگذری در کار نیست که به تاریکی شن‌ها بخشیده شود و ما به تردید افتیم که این نماد، حاصل چه حقیقتی است‌.

ولی شاعر با این‌همه درنگ‌کردن در جزئیات و چشمدیدهای ملموس‌، از ایجاد ظرفیتهای مجازی برای کلام هم غفلت نکرده است‌. او به واقع می‌کوشد که با هنرمندیها و آشنایی‌زدایی‌های بیانی‌، در سرتاسر شعر، این را هم گوشزد کند که بسیار سرگرم همین واقعیت نمانیم و در پی مصداقهای دیگری نیز باشیم‌. مثلاً «گل کردن آب‌» یادآور یک ضرب‌المثل نیز هست و به طور ضمنی‌، می‌تواند «ماهی گرفتن اشخاص سودجو» را هم یادآور شود. یا در جایی دیگر، می‌گوید «غنچه‌ای می‌شکفد، اهل ده باخبرند». به واقع او گاهی اندکی از واقعیت فاصله می‌گیرد، تا ما بالاخره فراموش نکنیم که یک شعر را می‌خوانیم و باید در پی تعمیم‌دادن آن به چیزهای گوناگون باشیم‌. شاید می‌توانست به نحوی بگوید «حتی اگر بچه‌ای متولد می‌شود، همه باخبر می‌شوند» و در آن صورت‌، البته بیان عینی‌تر می‌بود و نزدیک‌تر به واقعیت‌، ولی دیگر این قابلیت توسّع را نداشت‌، در حالی که «غنچه‌» را می‌توان هر چیزی تصوّر کرد و هر برداشتی از این عبارت داشت‌.

به همین گونه‌، می‌توانست به نحوی بگوید «کوچه‌باغش پُر آوازهای کوچه‌باغی باد» ولی در آن صورت دیگر دامنة مصادیق شعر محدود می‌شد و ظرفیت تأویلهای مجازی را نداشت‌.

q

ولی این همة قصه نیست و شعر «آب‌» علاوه بر این خاصیت جادویی و کمیاب‌، بعضی بدایع دیگر نیز دارد. یکی از اینها، جامعیت شعر از لحاظ پرداختن به جلوه‌ها و جنبه‌های مختلف موضوع است‌. شعر بسیار بلند نیست‌، ولی در آن بسیاری از جوانب یک زندگی ساده و طبیعی به تصویر کشیده شده است‌. حالا ما بگوییم این یک زندگی روستایی است یا یک زندگی شهری‌ِ بی‌آلایش (در برداشت نمادین از شعر) فرقی نمی‌کند. مهم این است که در آن احساسات و ارزشهای متفاوتی را می‌توان یافت‌. در نیمة اول شعر که به واقع جنبة هشدار دارد، هم مراعات همنوعان را می‌توان یافت‌، هم مراعات دیگر جانداران و اجزای طبیعت را. کفتری که آب می‌خورد، کوزه‌ای که پر می‌شود، سپیداری که منتظر آب است و درویشی که نان در آب زده است‌، همه یک مجموعه را کامل می‌کنند. در کنار این احساسات انسان‌دوستانه و بل جهان‌دوستانه‌، البته سهراب سپهری از جمال‌دوستی و تغزّلی بسیار لطیف نیز فراموش نمی‌کند، در «روی زیبا دوبرابر شده است‌.» به راستی این «زیبا» می‌تواند اسم آدمی هم باشد، و ما می‌دانیم که در میان مردم روستا این اسم رایج است‌.

در نیمة دوم شعر نیز که البته جنبة تشویقی دارد، شاعر به جوانب مختلفی از یک زندگی آرمانی اشاره می‌کند. آن مردم صداقت دارند; از حال همدیگر باخبرند; خداباور هستند; دزدی نمی‌کنند (دیوارهایشان کوتاه است‌); ارزش زیبایی و عشق را می‌دانند (می‌دانند که شقایق چه گلی است‌); و مهم‌تر از همه نسبت به پیام اصلی این شعر وقوف دارند و با آن‌که اهل بالادست هستند (و این خود معنی ضمنی دیگری دارد) آب را برای پایین‌دستان گل نمی‌کنند.

q

و در کلام آخر، باید اشاره کنم به بعضی هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی شاعر در این سروده‌. این شعر به واقع یک اثر نیمایی است‌، هرچند مصراع‌بندی آن کمابیش با شکل پیشنهادی نیمایوشیج تفاوتی دارد، بدین معنی که در بسیار جایها، چند جمله که بنا بر مقتضای وزن خویش می‌توانستند مصراعهایی مستقل باشند، در یک سطر نوشته شده‌اند. مسلماً شاعر در شعر نیمایی آزادی شعر سپید را ندارد; ولی همین‌، گاهی برایش توفیقهایی اجباری می‌آورد. مثلاً او ناچار می‌شود به جای «تا بشوید اندوه دلی‌»، بگوید «تا فروشوید اندوه دلی‌» و این البته زبان را برجسته‌تر ساخته است‌. همین‌گونه است آنجا که باید می‌گفت «درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب‌» و بناچار می‌گوید «دست درویشی‌...» و بدین ترتیب‌، ضمن رعایت وزن‌، یک مجاز هم به کار برده است‌، یعنی نسبت دادن فعل به دست‌، نه به خود شخص‌. پس ملاحظه می‌کنید که این تنگناهای وزن و قافیه آن‌قدرها هم برای یک شاعر خوب نگران‌کننده نیست‌.

در کنار اینها باید اشاره کرد به تناسبهایی از نوع تقارن «پَر می‌شوید» و «پُر می‌گردد» در دو مصراع پیاپی در آغاز شعر; واج‌آرایی با تکرار صامت «ش‌» در سطر «چشمه‌هاشان جوشان‌، گاوهاشان شیرافشان باد» و با تکرار صامت «پ‌» در مصراع «بی‌گمان پای چپرهاشان جاپای خداست‌.» ضمن این که در اینجا میان «پای‌» و «جاپای‌» هم تناسبی است‌.

اگر از اصطلاحات قدما استفاده کنیم‌، می‌توانیم گفت که این شعر، ردّالمطلع زیبایی هم دارد و این مصراع «آب را گل نکنیم‌» به واقع نیمة دوم شعر را به نیمة اول پیوند می‌دهد و دایره را کامل می‌کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

+ همیشه در اوج، همیشه محبوب

به مناسبت یکمین سالگرد درگذشت قیصر امین‌پور

  

هیچ اغراق نیست اگر قیصر امین‌پور را موفق‌ترین شاعر فارسی در این سه دهه بدانیم‌. می‌گویم موفق‌ترین شاعر فارسی و نمی‌گویم موفق‌ترین شاعر ایران یا شعر نسل انقلاب یا هر قید دیگری که می‌تواند این عنوان را محدود سازد.

ولی این ادعا اگر بدون شواهد و دلایل عنوان شود، البته از آن مدعیاتی دانسته خواهد شد که معمولاً در مورد شاعران تازه درگذشته می‌گویند و اگر پیک آسمان در خانة شاعری دیگر را کوبید، این همه مدعیات در مورد او تکرار می‌شود.

نه‌، هیچ‌گاه این قصد را ندارم و برهانش نیز این که پیش از این‌، در مورد هیچ‌یک از بزرگانی که از میان ما کوچیده‌اند، این سخن را نگفته‌ام‌.

و باز اگر این سخن بدون شواهد و دلایل عنوان شود، خالی از هر سود و ثمری است‌، چون احساس بزرگی در فردی دیگر، اگر دلایل آن بزرگی را ندانیم‌، هیچ بهره‌ای برای ما ندارد، و حتی برای آن شخص هم ندارد. پس مهم این است که بدانیم این شاعر چه کرده که به چنین موقعیت بی‌بدیلی دست یافته است‌. من می‌کوشم که در حدّ توان خویش و مجال موجود، برخی از دلایل این توفیق کم‌نظیر را برشمارم‌.

q

قیصر امین‌پور در بخشی عمده از دوران شاعری‌اش‌، همواره در صحنه حضور داشته و در غالب مباحث و مضامین مطروحه در جامعة ایران در این سالها، شعر سروده است‌. تقریباً در هیچ جایی قیصر را شخصی بی‌تفاوت و سر در گریبان فروبرده ندیدیم‌، به‌ویژه در دهه‌های شصت و هفتاد.

او در نخستین سالهای پس از انقلاب‌، با رهبری عملی یک دسته از شاعران جوان‌، حضوری چشمگیر در محافل و مجامع شعر انقلاب داشت‌. به واقع او و دوستانش همچون حسن حسینی‌، محمدرضا عبدالملکیان‌، حسین اسرافیلی و دیگران‌، سازنده و پیش برندة جریان شعر انقلاب شدند.

او از اولین شاعران نسل انقلاب بود که با شعر نیمایی آشتی کرد و این در حالی بود که بعضی از بزرگان این نسل‌، هیچ میانة خوشی با راه و رسم نیما نداشتند.

ولی در آن سالها بهترین غزلهای طرز جدید را هم او سرود. در آن سالها تنها کسی که توانست در غزل به حدّ و مرز کار قیصر امین‌پور نزدیک شود، سلمان هراتی بود، آن هم چند سال پس از دوران اوج قیصر.

به همین گونه‌، قالب رباعی اگر هم به دست قیصر احیا نشد، می‌توان گفت بهترین رباعیهای نوین را او و حسن حسینی سرودند.

به واقع قیصر امین‌پور در اوایل و اواسط دهة شصت‌، در سه جریان مهم «شعر نیمایی‌»، «غزل‌» و «رباعی‌» نسل انقلاب‌، در اوج بود و جالب این که جریانهای اصلی آن سالها نیز همینها بود. تنها جایی که قیصر در اوج نبود، مثنوی بلند و شعر سپید بود که اولی در آن سطح‌، در شعر علی معلّم خلاصه می‌شد و دومی البته شاعران متعددی داشت‌، همچون عبدالملکیان و حسن حسینی‌.

باری‌، از قالب که بگذریم و به مضامین برسیم هم می‌توان گفت که در بعضی از مضامین رایج شعر این نسل‌، باز هم بهترین کارها، سروده‌های قیصر امین‌پور است‌. در موضوع جنگ‌، «شعری برای جنگ‌» او، در موضوع ستایش حضرت امام‌، غزل «لبخند تو خلاصة خوبیهاست‌»، در موضوع انتظار، شعر «روز ناگزیر» به واقع از بهترین آثار در راستة کار خود به شمار می‌آیند. بگذریم از شعرهای زیبایی که او در موضوعات دیگر رایج در آن زمان سروده و در بعضی از آنها، اگر نه در اوج‌، نزدیک به اوج بوده است‌.

به همین گونه در عرصة فعالیتهای پژوهشی نیز قیصر امین‌پور شخصی بود کاملاً مؤثر. به واقع یکی از بهترین نقدهای آن دوران را هم‌او نوشت و آن‌، نقدی مفصّل بود بر شعرهای شادروان نصرالله مردانی و در جنگ هفتم سوره چاپ شد. در آن نقد، بسیاری از مبانی نظری شعر این نسل را می‌توان یافت‌. این به واقع یک کارگاه نقّادی است و سخت آموزنده برای دیگر کسانی که بدین کار اهتمام می‌ورزند.

q

اما وجه دیگر از برجستگی و برازندگی قیصر امین‌پور، تعادلی است که در شعر و شخصیتش در این سالها وجود داشت و همین‌، از اسرار محبوبیت و مقبولیت او بود. البته این سخن بدان معنی نیست که او همواره و نزد همه مخاطبان شعر، بیشتر مقبولیت را داشته است‌. ما بسیار شاعران داشته‌ایم که یا در مقاطعی از زمان‌، و یا در میان گروه خاصی از مخاطبان محبوبیتی استثنایی یافته‌اند. ولی وقتی گستردگی حوزة مخاطبان و آن هم در زمانی طولانی را در نظر می‌گیریم‌، قیصر را شاعر مطرح همه سالها می‌یابیم‌.

به راستی چرا این‌گونه است‌؟ چرا این شاعر همواره مخاطبان ثابت خود را داشته و همواره نیز در اوج مقبولیت بوده است‌؟ و باز چرا در مقاطعی کوتاه از زمان‌، شاعران دیگری بر او پیشی گرفته‌اند؟

به گمان من این قضیه یک دلیل سبک‌شناسانه دارد. شاعران مختلف‌، در غلظت و شدت ویژگیهای سبکی‌شان یکسان نیستند. بعضی بسیار صاحب سبک هستند، یعنی هنرمندیهایی ویژة خود دارند و این هنرمندیها، تنها تکیه‌گاه آنهاست‌. در زمانه‌هایی که پسند عمومی بر این وجوه از شعر معطوف است‌، این شاعران بیش از حد انتظار مطرح می‌شوند و محبوبیت می‌یابند. در مقابل‌، وقتی که پسند عمومی تغییر یافت و یا شاعر در آن خصوصیات سبکی خویش به افراط گرایید، این شهرت ناگهان فروکش می‌کند.

به همین ترتیب‌، شعر شاعرانی که چنین خروج از هنجارهای شدیدی دارند، در میان گروهی از مخاطبان که این ویژگی را می‌پسندند بسیار مطرح می‌شود و در میان بخشی دیگر ممکن است هیچ بازتابی نداشته باشد. چنین است که شهرت و با محبوبیت این شاعران‌، همواره در نوسان است‌.

مثلاً در ادب قدیم ما، کسانی همچون سلمان ساوجی و کمال‌اسماعیل در عصری که صنعت‌پردازی بیشترین جاذبه را دارد، ناگهان مطرح‌ترین شاعران زبان فارسی می‌شوند; ولی با تغییر این ذایقه‌، فقط در حد شاعران متوسط فارسی قابل طرح هستند و نه بیش از آن‌. در شعر این چند دهه نیز می‌توان شادروان نصرالله مردانی و احمد عزیزی را از این گروه دانست‌.

در کنار اینان‌، شاعرانی هم هستند که قابلیتهایشان در میان وجوه مختلف شعر تقسیم شده است‌. اینان غالباً همه تواناییها را در کنار هم دارند و به همین لحاظ، همواره تعدادی طرفدار ثابت خواهند داشت‌. حافظ مسلماً بهترین تصویرگر نیست‌; بهترین صنعت‌پرداز هم نیست‌; فصیح‌ترین شاعر فارسی هم نیست و در عرفان و معرفت هم حرف اول را نمی‌زند. ولی این حسن را دارد که توانسته‌است تا حدی قابل قبول‌، همه این ویژگیها را در شعرش جمع کند و برخوردش نیز با آنها متعادل باشد. چنین است که در روزگار صنعت‌پردازی هم حافظ خریدار دارد، در روزگار زبان‌آوری هم و در روزگار معنی‌گرایی نیز.

و قیصر امین‌پور، از گروه همین شاعران متعادل و همه‌جانبه بود. در شعر او همه محاسن دیگران یافته می‌شد، ولی در حد نسبی و قابل قبول‌. او در تصویرگری‌، سلامت و هنرمندی در زبان‌، رعایت تناسبهای لفظی و معنوی و بالاخره طرح و ساختار شعرهایش همواره موفق بوده است‌. شاید در هیچ یک از این جوانب مختلف شعر، به تنهایی نتوان قیصر را بی‌بدیل و بی‌رقیب دانست‌، ولی در این تعادل و جامعیت البته او شاعری بود که نظیرش را حداقل من در میان شاعران این چند دهه سراغ ندارم‌.

q

ولی این‌همه کمالات می‌توانست ممکن باشد بدون اتکا بر یک شخصیت متعادل و یک جان نجیب و یک باطن شفّاف‌؟ به گمان من‌، با یک شخصیت نامتعادل‌، هیچ‌گاه نمی‌توان چنین موقعیت ادبی متعادلی داشت‌. بر آن نیستم که قیصر امین‌پور را با فرشتگان قرین بدانم‌. من خود در نقدی که باری بر آثارش نوشته‌ام‌، گفته‌ام که به گمان من‌، شعر قیصر در سالهای اخیر، یعنی در «گلها همه آفتابگردان‌اند» و سپس «دستور زبان عشق‌» به نسبت دهه‌های شصت و اوایل دهة هفتاد، کمابیش از آن تب و تاب دوست داشتنی فاصله گرفته و شخصی و منزوی شده است‌. مسلماً این شعر، نمی‌توانسته است از شخصیت شاعرش جدا باشد. ولی باز هم این تحول باطنی ـ کاری به مثبت یا منفی بودنش ندارم ـ به نسبت دیگر شاعران این نسل‌، سنجیده‌تر و متعادل‌تر بوده است‌. به همین لحاظ می‌توان مدعی شد که قیصر امین‌پور، علاوه بر شعر، در شخصیت و رفتار خویش نیز از محبوب‌ترین‌های این سالها بوده است‌. می‌گویم «از محبوب‌ترین‌ها» و نه «مطلقاً محبوب‌ترین‌» تا در حق بعضی دیگر شاعران نجیب و دوست‌داشتنی‌ای که همواره به شخصیتشان غبطه خورده‌ام‌، ستمی نشده باشد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ بدایع صوری در شعر مولانا

بدایع صوری در شعر مولانا

چاپ شده در مجله سراج، ویژه مولانا جلال‌الدین

 

تمهید

منظور ما از «بدایع صوری‌» در این نوشته‌، آن دسته از هنرمندیهاست که در حوزة صورت و ساختار ظاهری شعر، یعنی عناصر زبان‌، خیال و موسیقی خود را نشان می‌دهد و البته بحث در این هنرمندیها در شعر کسی همچون مولانا جلال‌الدین به هیچ وجه به معنی فروگذاشت ارزش معنوی و محتوایی این آثار نیست‌، که خود بحثی دیگر می‌طلبد و البته در جای خود اهمیت فراوان دارد.

سیری مختصر در وجوه صوری شعر کهن ما نشان می‌دهد که در این سنّت ادبی‌، غالباً تقلید بر ابتکار غلبه داشته است و تقلید بر نوآوری‌. شاعران ما در بستر این سنّت‌، بیشتر به رعایت قراردادها و هنجارها توجه داشته‌اند، تا خروج از این دایره و درافکندن طرحی تازه‌. ابتکارهایی هم که در کار بزرگان ما دیده می‌شود، غالباً در داخل همین دایره است و مقیّد به یک سلسله اصول ثابت بلاغی‌. به همین سبب هم شعر این شاعران غالباً مشابه است و اگر هم تمایزی از هم دارد، آن‌قدرها نیست که در نگاه اول به راحتی قابل تشخیص باشد.

ولی در این میان‌، ما فقط چند شاعر کاملاً متفاوت داریم که هر یک‌، نظام بلاغی خود را دارند و کمتر می‌توان آنها را با سنگ و معیار دیگر شاعران آن عصرها سنجید. از این میان‌، می‌توان ناصرخسرو، فردوسی و مولانا جلال‌الدین بلخی و البته با قدری تسامح‌، خاقانی شروانی را یاد کرد که هر یک‌، جهانی خاص خود دارند.

چنین است که ما این شاعران را صاحب سبک و طرزی بسیار خاص و ویژه می‌شماریم‌. البته همه می‌دانیم که تمایزهای سبکی در کار هر شاعری کمابیش دیده می‌شود و کمتر می‌توان شاعری مطلقاً بدون سبک یافت‌، ولی این تمایزها در کار بعضیها بارزتر است و در شعر بعضیها، کمرنگ‌تر. مثلاً حافظ و سعدی به عنوان شاعرانی طراز اول‌، آن‌مایه تمایز سبکی را ندارند که خاقانی شروانی دارد، هرچند اگر از جهات مختلف بنگریم‌، آنان را در مقامی برتر از خاقانی و اقران او خواهیم یافت‌.

اما سخن ما دربارة مولاناست که هم سبک و طرزی خاص دارد و هم پایه و مایه‌اش در حدّی است که او را از جوانب صوری و معنوی‌، از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌زبان ساخته است و این ادعایی است بدون اغراق و بزرگ‌نمایی‌هایی که در تجلیل از بزرگان رایج است‌.

باری‌، تا ویژگیهای خاص سخن مولانا را نشناسیم و یکی یکی طرح نکنیم‌، هرچه بگوییم کلّی‌گویی است و کلّی‌گویی بدترین شیوه‌ای است که در چنین مقامی می‌توان اختیار کرد و متأسفانه این‌، شیوه‌ای است رایج‌.

پس با این مقدمات‌، در این نوشته توجه خود را فقط به یک موضوع معطوف می‌کنیم‌، یعنی ویژگیهای بارز شعر مولانا، از جهات صوری‌، آن هم با تکیه بر دیوان شمس‌، چون می‌دانیم که در مثنوی‌، غلبه بر معنای شعر است و در دیوان شمس‌، صورت و معنا توازن بهتری دارند، هرچند مثنوی نیز خالی از بدایع صوری نمی‌تواند بود.

 

عناصر و فضاهای تازه‌

ما پیش از این به اجمال گفتیم که مولانا دارای یک نظام بلاغی خاص است و اینک این اجمال را بدین شکل تفصیل می‌دهیم که به طور کلّی‌، زیبایی در شعر، از دو مسیر کلّی ایجاد می‌شود، یکی تناسبهاست و دیگری مسیر غرابتها.

مسیر تناسبها، یعنی رعایت قراردادها و رابطه‌هایی که در سنت ادبی ما میان پدیده‌ها وجود دارد، چنان که مثلاً در این شبکة ارتباطی‌، «زلف‌» به «شب‌» تشبیه می‌شود و «چشم‌» به «نرگس‌» و «قد» به «سرو». حظ بردن از شعرهایی که بر اساس این تناسبها سروده می‌شوند، موقوف بر اطلاع از این شبکه است‌، چنان که اگر ما از رابطة میان عناصر این بیت حافظ را ندانیم‌، از آن چندان لذّت نمی‌بریم و مثلاً درنمی‌یابیم که «لب شیرین‌» ایهام دارد و یا «لیلی‌» در عین حال‌، یادآور «لیل‌» عربی است و با «طرّه‌» تناسب می‌یابد.

حکایت لب شیرین کلام فرهاد است‌

شکنج طرّة لیلی مقام مجنون است‌

به همین سبب‌، دریافت شعرهای سنّتی ما غالباً منوط به یک سلسله آگاهیهای قبلی از روابط میان اجزا و عناصر مختلف در این سنّت است‌.

ولی در مسیر دوم‌، شاعر، فضاها و عناصر جدیدی را می‌آزماید و لذتی که خوانندة شعر از اثر می‌برد، به واسطة همین تازگیهاست‌، چیزهایی که در شعر دیگران کمتر دیده شده است و به واقع مادة اصلی‌شان از زندگی و محیط شاعر گرفته شده است‌. وقتی خاقانی می‌گوید:

بس طفل کارزوی ترازوی زر کند

نارنج از آن کند که ترازو کند ز پوست‌

اینجا به واقع تصویر یا صنعت خاصی در کار نیست‌. آنچه باعث زیبایی اثر می‌شود، غرابت مضمون است‌، مضمونی که شاید در شعر کمتر شاعری دیده شده باشد، این که کودکان از دو نیمة پوست نارنج‌، ترازو می‌سازند و شاید من و شما در کودکی بارها این کار را تجربه کرده‌ایم‌.

ملاحظه می‌کنید که در اینجا، شعر نه بر سنّت ادبی‌، بلکه بر زندگی و تجارب ما متکی است و چنین است که با خواندن آن‌، به یاد آن رویدادها و تجربه‌ها می‌افتیم و از این تقارن‌، لذّت می‌بریم‌. این یک لذّت طبیعی است و مبنای فطری و انسانی دارد، نه لذّتی که متکی بر یک سلسله آرایه‌ها باشد و منوط بر آگاهی نسبت به آنها.

شعر مولانا هم غالباً چنین است و بیش از آن که به سنّت متکی باشد، به زندگی و تجارب انسانها متکی است‌. به همین سبب‌، در شعرش بسیاری از حالات و لحظاتی که برای انسانها اتفاق می‌افتد و کمتر به شعر درآمده است‌، دیده می‌شود. اینها به تأثیر بلاغی و عاطفی کلام می‌افزاید. ما در این کلام‌، احساس زندگی‌، پویایی و صمیمیت می‌کنیم‌. از آن گذشته‌، ما کمتر برای دریافت لطایف و ظرایف شعرش‌، نیازمند آگاهی از قراردادهای موجود در این سنّت می‌شویم‌.

مثلاً در این بیت‌، شاعر به یک سنت رایج در میان مردم اشاره می‌کند، آب زدن راه به پیشواز مسافران‌:

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد

ملاحظه می‌کنید که مولانا زمین را آب می‌زد که چیزی است کاملاً ملموس‌، ولی حافظ وقتی به استقبال کسی می‌رود، از باد صبا و ملک سبا می‌گوید که متکی بر سنّت ادبی است‌، نه سنّت زندگی‌. به همین سبب‌، شعرش از زندگی ما فاصله می‌یابد.

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

هدهد خوش‌خبر از ملک سبا باز آمد

در دیوان شمس‌، بسیار نشانه‌ها از رفتارها و گفتارهای مردم را می‌توان یافت‌، چنان که در این بیتها، یک تصویر عینی و ملموس از مهمانی می‌بینیم‌، چیزی که با این عینیت در شعر آن دوره‌، کم‌سابقه است‌.

چون من خراب و مست را در خانة خود ره دهی‌

پس تو ندانی این‌قدر کین بشکنم‌، آن بشکنم‌

گر پاسبان گوید که «هی‌!» بر وی بریزم جام می‌

دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بکشنم‌

خوان کرم گسترده‌ای‌، مهمان خویشم برده‌ای‌

گوشم چرا مالی اگر من گوشة نان بشکنم‌

نی نی‌، منم سرخوان تو، سرخیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم‌، تا شرم مهمان بشکنم‌

نمونة برجستة دیگر از این نوع شعر، غزل «ز خاک من اگر گندم برآید» است که از بهترین غزلهای مولاناست و در عین حال‌، بسیار نزدیک به عناصر زندگی‌، مثل نان‌پختن و خمیرکردن و امثال اینها که هر کسی با آنها آشناست‌.

 

تخیّل و تصویرگری‌

طبعاً فضای تازه‌، علاوه بر سرزندگی خاصی که به شعر می‌دهد، موجد یک سلسله تصویرهای ابتکاری و بی‌سابقه هم می‌شود. واقعیت این است که در سنّت ادبی شعر فارسی‌، به سبب رویکرد عمومی شاعران به یک فضای واحد و ثابت‌، به مرور زمان امکان کشف تصویرهای تازه کاهش یافته است‌، یعنی چون شاعران به یک سلسله عناصر خاص می‌نگریسته‌اند، تصویرهایی مشابه می‌آفریده‌اند و اگر هم خلاّ قیتی داشته‌اند، بیشتر صرف آرایش همان تصویرها می‌شده‌است‌، تا کشف چیزهای تازه‌.

ولی مولانا چون از این دایرة ثابت و محدود بیرون می‌رود، امکان تصویرسازی ابتکاری در کارش بالا می‌رود. درست است که شعر او کاملاً فارغ از آن عناصر معمول و محدود نیست‌، ولی به نسبت دیگر هم‌عصران او، در آثارش تصویرهای جدید و عینی و ملموس بیشتر می‌توان یافت‌، چنان که در این بیتها می‌بینیم که تصویر خانه‌های آب‌گرفته در کنار دریا چقدر زیباست و اگر وزن و قافیه در کار نمی‌بود، شاید گمان می‌بردیم که سرودة یکی از شاعران نوپرداز امروز است‌:

همه خانه‌ها که آمد درِ آن به سوی دریا

چو فزود موج‌ِ دریا، همه خانه‌ها درآمد

همه خانه‌ها یکی شد، دو مبین‌، به آب بنگر

که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد

این تصویر، کاملاً ملموس است و برای همه مردم در همه اعصار، قابل فهم‌. دریافت آن فقط به تجربه‌های زندگی وابسته است‌، نه قراردادهای سنّت ادبی ما.

ویژگی دیگری که در تصویرهای دیوان شمس دیده می‌شود، نوعی پویایی و تحرّک است‌. عناصر در اینجا بیجان نیستند، بلکه زندگی و حرکت دارند و همین‌، دیوان شمس را از حرکت و پویایی سرشار ساخته است‌. ببینید:

خواهی که مَه و زهره چون مرغ فرود آید؟

زان می که به کف داری‌، یک رطل به بالا ده‌

سوی‌ِ خُم آمده ساغر که «بکن تیمارم‌»

خُم سر خویش گرفته است که «من رنجورم‌»

به این باید افزود بعضی صورتهای خیال مدرن و خاص را که در شعر کهن ما کمتر سابقه داشته است‌. ببینید متناقض‌نمایی‌های زیبای «صورت بی‌صورت‌» و «شاه بی طبل و دهل‌» و «راه رفتن بی پای‌» در این بیتها را.

گر صورت‌ِ بی‌صورت‌ِ معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

شد قلعه‌دارش عقل کل‌، آن شاه بی طبل و دهل‌

بر قلعه آن کس بر رود کو را نماند «او»ی او

افسون مرا گوید کسی‌؟ توبه ز من جوید کسی‌؟

بی پا چو من پوید کسی‌؟ مستان سلامت می‌کنند

و در این بیتها، نوع خاصی از اغراق دیده می‌شود، این که وقتی شاعر یاد نام معشوق را می‌کند، خانه روشن می‌شود، یا یک جرعه از جام شراب‌، همه دریا را آب حیات می‌سازد یا آفتاب و ماه‌، بالین خواب کسان می‌شوند:

هر جا که هستی‌، حاضری‌; از دور در ما ناظری‌

شب خانه روشن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم‌

خواهی که همه دریا آب حَیَوان گردد

از جام شراب خود یک جرعه به دریا ده‌

چون بتازند، آسمان هفتمین میدان شود

چون بخسپند، آفتاب و ماه را بالین کنند

نوعی دیگر از اغراق در شعر مولانا که خاص خود اوست و در آثار دیگران کمتر سابقه دارد، افزودن «تر» تفضیلی‌، به آخر اسم است‌، در حالی که این پسوند غالباً به صفت اضافه می‌شود. به واقع شاعر اسم را از فرط اغراق‌، به صفت تبدیل کرده است‌، مثل این که به کسی نگوییم «تو از گل زیباتری‌» بلکه بگوییم «تو از گل گل‌تری‌». برای نمونه ببینید «باده‌تر» را در این بیت مولانا.

ای می‌! بترم از تو، من باده‌ترم از تو

پرجوش‌ترم از تو، آهسته که سرمستم‌

 

بدایع زبانی‌

چنان که پیشتر گفتیم‌، شعر مولانا در حد خوبی از زندگی و تجارب و لحظات آن سرشار است‌. قرابت با زندگی انسان‌، این شعر را از لحاظ زبان نیز بسیار به محاورة مردم نزدیک کرده است و این از امتیازهای مهم مولاناست‌. واقعیت این است که زبان شعر فارسی در قرن هفتم‌، یعنی دوران زندگی مولانا دچار نوعی محدودیت واژگانی است که تا یکی دو قرن بعد نیز ادامه داشته و حتی بیشتر شده است‌. در نگاه این شاعران‌، واژگان زبان به «شاعرانه‌» و «غیرشاعرانه‌» تقسیم شده‌اند و شاعران‌، کمتر از دایرة واژگان معمول شاعرانه بیرون رفته‌اند. یکی از علل این محدودیت‌، مسلماً محدودیت فضاست‌، چون وقتی فضا همان فضای سنتی شعرها باشد، زبان هم به تبع در یک دایرة بسته و محدود سیر خواهد کرد.

ولی مولانا هم‌چنان که در عناصر خیال کاملاً آزاد عمل می‌کند، در زبان نیز کاملاً بی‌قید است و گاهی واژگانی در شعرش به کار می‌برد که حتی امروز هم بسیاری از غزل‌سرایان سنتی جرأت کاربردشان را ندارند. ببینید:

آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک‌

شنگینک و منگینک‌، سر بسته به زرّینک‌

چون منکر مرگ است او، گوید که «اجل کو، کو؟»

مرگ آیدش از شش سو، گوید که «منم‌، اینک‌!»

گوید اجلش‌، کای خر! کو آن همه کرّ و فر

و آن سبلت و آن بینی‌، و آن کبرک و آن کینک‌

کو شاهد و کو شادی‌؟ مفرش به کیان دادی‌

خشت است تو را بالین‌، خاک است نهالینک‌

به موازات این خارج‌شدن زبان از دایرة بستة غزل آن‌روز، مولانا توجه ویژه‌ای به زبان مردم دارد و بسیاری از اصطلاحات و تعبیرات خاص محاوره را به طرزی هنری کار برده است‌، مثل «کلاه از سر ماه برداشتن‌»، «آسمان و ریسمان‌» و «کژ و مژ شدن‌» در این بیتها:

هله‌، هشدار که در شهر دو سه طرّارند

که به تدبیر، کلاه از سرِ مه بردارند

خرّما آن دم که از مستی‌ّ جانان جان‌ِ ما

می‌نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان‌

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه‌

اما یک وجه دیگر از بدایع زبانی مولانا در دیوان شمس‌، ترکیب‌سازی‌ها و یا تصرّفات شاعرانه‌ای است که در واژگان می‌کند، به گونه که گاه آنها را به شکلهای غیرمعمول و تازه به کار می‌برد. می‌پذیریم که بعضی از این تصرّفها بنابر مقتضیات وزن و قافیه بوده است‌، ولی در هر حال طراوت و تازگی خاص خود را دارد. گاهی نیز شاعر ما تصرّفهایی دستوری مثل جمع‌بستن نام اشخاص با «ان‌» دارد که زیباست و یادآور کاری که در عصر حاضر، نیمایوشیج و پیروان او کرده‌اند. کلمات «نازنازان‌»، «مریمان‌» (مریم‌ها)، «واگشت‌»، «هشیاردل‌»، «خوش‌باران‌» و «نایافت‌» نمونه‌هایی از این تصرّفهای هنری در زبان‌اند:

دلنوازان‌، نازنازان در ره‌اند

گلعذاران از گلستان می‌رسند

خرّم آن باغی که بهر مریمان‌

میوه‌های نوزمستان می‌رسند

اصلشان لطف است و هم واگشت‌ِ لطف‌

هم ز بستان سوی بستان می‌رسند

دو سه رندند که هشیاردل و سرمست‌اند

که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند

ای ابر خوش‌باران‌! بیا، وی مستی یاران‌! بیا

وی شاه طرّاران‌! بیا، مستان سلامت می‌کنند

در عشق چون مجنون شود، سرگشته چون گردون شود

آن‌کو چنین رنجور شد، نایافت شد داروی او

در مجموع‌، می‌توان گفت که برخورد مولانا با زبان‌، بسیار آزادانه و مقتدرانه است‌. زبان شعر در دست او وسیله‌ای قابل انعطاف و پرقابلیت است‌، نه زنجیری که بر دست و پای شاعر پیچیده باشد.

 

در حوزة موسیقی‌

اگر «موسیقی‌» را به معنی عام آن در نظر گیریم‌، یعنی هرگونه تناسبی که در اجزای شعر دیده می‌شود، دیوان شمس بدون شک غنی‌ترین اثر ادبی زبان فارسی از نظر کاربرد انواع گوناگون موسیقی است‌.

مولانا متنوع‌ترین وزنهای شعر را به کار برده است و کمتر وزنی از اوزان رایج و حتی کم‌کاربرد شعر فارسی را می‌توان یافت که در این کتاب نمونه‌ای نداشته باشد. در این میان البته آنچه بیشتر در دیوان شمس جلوه دارد، وزنهای پرتحرّک و شاد است که غالباً شکل دوری دارد، یعنی هر مصراع را می‌توان به دو نیم مصراع مساوی تقسیم کرد و گاهی هر نیم مصراع خودش باز به دو بخش تقسیم می‌شود. در این غزلها، وزن چنان تپنده است که آدمی را بدون توجه به معنی شعر، به هیجان می‌آورد.

من طربم‌، طرب منم‌، زهره زند نوای من‌

عشق میان عاشقان شیوه کند برای من‌

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

وان سیم‌برم آمد، وان کان زرم آمد

این تحرّک‌، به ویژه وقتی بیشتر می‌شود که مولانا از یک عامل زبانی موسیقی‌آفرین هم بهره می‌گیرد، یعنی تکرار که گاه در صورت سادة تکرار کلمه دیده می‌شود و گاه در شکل قرینه‌سازی در میان اجزای مصراع‌، یعنی نوعی تکرار ساختار و نه کلمه‌.

به لب جوی چه گردی‌؟ بجه از جوی‌، چو مردی‌

بجه از جوی و مرا جو، که من از جوی بجستم‌

بهار آمد، بهار آمد، بهار مشکبار آمد

نگار آمد، نگار آمد، نگار بردبار آمد

اما استفاده از وزنهای دوری‌، که مولانا سخت بدان راغب است‌، یک امکان دیگر موسیقیایی هم به شاعر می‌دهد و آن‌، استفاده از قافیه‌های درونی است‌. این کار، البته در شعر دیگران هم سابقه دارد، از جمله قصیدة معروف امیرمعزی‌:

ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من‌

تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن‌

ربع از دلم پرخون کنم‌، اطلال را جیحون کنم‌

خاک دمن گلگون کنم از آب چشم خویشتن‌

از روی یار خرگهی ایوان همی‌بینم تهی‌

در جای آن سرو سهی بینم همه زاغ و زغن‌

اما در شعر مولانا، از سویی این نوع قافیه‌آرایی بسامد بالایی دارد و از سویی دیگر، شاعر گاه یک بدعت زیبای دیگر هم به خرج می‌دهد، یعنی نیمة دوم مصراعهای دوم را کاملاً یکسان اختیار می‌کند و شعر بدین ترتیب‌، شکل نوعی مسمط می‌گیرد. در اینجا دیگر قافیه‌آرایی معمول و سنّتی غزل دیده نمی‌شود، بلکه قافیه‌های درونی‌، جای قافیة اصلی را می‌گیرند. ببینید:

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم‌، جای دگر نمی‌شود

ذیدة عقل‌، مست تو، چرخة چرخ‌، پست تو

گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند، بی تو به سر نمی‌شود

از وزن و قافیه که بگذریم به نوعی دیگر از موسیقی می‌رسیم که باز در دیوان شمس کاربرد بسیار دارد و آن‌، تناسبهای آوایی و معنایی میان کلمات است که در بلاغت قدیم‌، آنها را جناس و مراعات‌النظیر می‌گفته‌اند. مولانا سخت به این تناسبها دلبسته است و غالباً می‌کوشد که در کنار دیگر اشکال موسیقی‌، آنها را نیز رعایت کند.

مولانا البته در اصل رعایت این تناسبها، به دیگر شاعران عصر نزدیک می‌شود، چون می‌دانیم که ایهام و تناسب‌، از دستاویزهای مهم و تکیه‌گاههای اصلی هنری در شعر قرن هفتم و هشتم و بعد از آن بوده است‌. ولی مهم این است که مولانا بر خلاف دیگران که غالباً به یک سلسله ایهام و تناسبهای خاص وابسته‌اند و کمتر از آن مدار خارج می‌شوند، به تناسبهای تازه و ابتکاری چنگ می‌اندازد و بسیار اندک‌اند بیتهایی در دیوان شمس که در آنها، ایهام و تناسبی معمولی و رایج دیده شود، مثل این بیتها که در اولی‌، از اصطلاحات بازی شطرنج استفاده شده است و در دومی‌، چهار عنصر اصلی در علم کیمیای قدیم (آب و خاک و باد و آتش‌)، آمده است‌:

تا کی دوشاخه چون رخی‌؟ تا کی چو بیدق کم‌تکی‌؟

تا کی چون فرزین‌کژروی‌؟ فرزانه شو، فرزانه شو

هفت اختر بی‌آب را کین خاکیان را می‌خورند

هم آب بر آتش زنم‌، هم بادهاشان بشکنم‌

ولی چنان که گفتیم‌، این موارد اندک است و بیشتر تناسبهای لفظی و معنایی در شعر مولانا، تازه است و ابتکاری و در شعر دیگران‌، کمتر دیده شده است‌:

روز الست‌، جان تو خورد میی ز خوان تو

خواجة لامکان تویی‌، بندگی مکان مکن‌

همه نقشها برون شد، همه بحر آبگون شد

همه کبرها برون شد، همه کبریا درآمد

سردهان‌اند، که تا سَر ندهی‌، سِر ندهند

ساقیان‌اند که انگور نمی‌افشارند

آمده‌ام که سر نهم‌، عشق تو را به سر برم‌

ور تو بگویی‌ام که نی‌، نی شکنم‌، شکر برم‌

و در این میان نمی‌توان اشاره نکرد به تناسب زیبای میان «بنده‌» و «خربنده‌» در این دو بیت که علاوه بر جلوة هنری‌، از لحاظ معنایی نیز به کمک آمده است‌. در واقع اینجا جایی است که صورت شعر به تمام و کمال در خدمت معنای آن است‌:

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی‌

پس بایزیدش گفت‌: «چه پیشه‌گزیدی‌؟ ای دغا؟»

گفتا که «من خربنده‌ام‌، پس بایزیدش گفت‌: «رو!

یارب‌! خرش را مرگ ده تا او شود بنده‌ی خدا»

 

تلمیح و پشتوانه فرهنگی‌

مولانا در مجموع شاعری صنعتگرا نیست و این از امتیازات اوست که در آن عصرِ رواج بی‌رویة صنایع ادبی‌، نسبت به اینها تقریباً بی‌توجه است‌. به همین سبب‌، تقریباً هیچ نشانه‌ای از صنایع پرتکلّف و در عین حال بیهوده در شعرش دیده نمی‌شود و البته بزرگانی همچون حافظ و سعدی نیز در این ویژگی با او شریک‌اند.

مولانا از میان صنایع ادبی‌، جز آنچه در بخش موسیقی مطرح کردیم‌، به تلمیح هم سخت علاقه‌مند است و البته این امر، از آگاهی و دانش عمیق او نسبت به فرهنگ و معارف اسلامی نشأت گرفته است‌. در شعرهای مولانا، اشاره‌های بسیاری به آیات و احادیث‌، داستانهای مذهبی و ملی و حتی متون دینی ادیان دیگر به چشم می‌خورد که از سویی شعرش را از تلمیح‌های زیبا بهره‌مند کرده‌است و از سویی دیگر، به پشتوانة معنایی این شعر افزوده است‌، چون می‌دانیم که تلمیح‌، به واقع هم نقش هنری دارد و هم نقش معنایی‌. مثالهایی در دیوان شمس برای این هنرمندی ارزشمند، بسیار است و من فقط به چند بیت از یک غزل بسیار زیبای مولانا بسنده می‌کنم که در آن‌، اشاره‌هایی به متون متون و شخصیتهای مذهبی و تاریخی می‌توان یافت‌.

یعقوب‌وار وااسفاها همی‌زنم‌

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست‌

زین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت‌

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست‌

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست‌

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم‌، انسانم آرزوست‌

گفتند: «یافت می‌نشود، جسته‌ایم ما»

گفت‌: «آن که یافت می‌نشود، آنم آرزوست‌»

 

پایانه‌

با آنچه گفته‌آمد، می‌توان تا حدودی بر یکی از رموز عظمت شخصیت ادبی مولانا وقوف یافت‌، یعنی توانایی ویژة این شاعر در رعایت جوانب صوری شعر، و این چیزی است که در آثار دیگر شاعران عارف ما کمتر دیده می‌شود، به‌ویژه شاعران پس از مولانا که شعرهای عرفانی‌شان بیش از این که رنگ هنری داشته باشد، سرشار از اصطلاحات عرفان نظری است و بدین ترتیب‌، آن عرفان که می‌باید توسط یک بیان هنری تلطیف می‌شد و باب طبع مخاطبان می‌گشت‌، همانند متون عرفانی غلیظ و محتاج شرح و توضیح شده و به همین سبب‌، غالباً متروک مانده است‌.

شعر مولانا جهانی ویژه دارد و به همین لحاظ، در میان آثار ادب فارسی به طرزی ویژه می‌درخشد. این فضا نیز بیش از آن که متکی بر فضای سنت ادبی شعر فارسی باشد، متکی بر زندگی انسانهاست و به همین لحاظ، حتی در زمان و مکانی که مردمش با آن سنّت ادبی ناآشنایند، برای انسانها قابل فهم و جذاب است‌. این است یکی از اسرار توجه ویژة جهان امروز به مولانا جلال‌الدین بلخی‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و نقد شعر

+ صبح ملمع‌نقاب

بازخوانی قصیدة منطق‌الطیر خاقانی‌

هیچ اغراق نیست اگر خاقانی شروانی را از مهم‌ترین ستایندگان حضرت پیامبر اکرم‌(ص‌) در شعر فارسی بدانیم و نیز هیچ اغراق نیست اگر قصیدة «منطق‌الطیر» او را از امهات شعرهای او در این باب بشماریم‌، شعری که برای همیشه جاودان است و همواره می‌توان از آن التذاذ هنری و بهرة معنوی برد، به‌ویژه اگر از مدایح حضرت رسول‌، آنهایی را در نظر داشته باشیم که از مهارتهای بیانی و تصویری و فضاسازی هنری‌، مایه‌ای دارند.

باری‌، خاقانی قصاید بسیاری در ستایش پیامبر گرامی اسلام دارد و حتی بعضی از آن شعرها، از لحاظ پشتوانة معنوی و تلمیح‌ها و اشاراتی که به زندگی آن حضرت است‌، از «منطق‌الطیر» گرانبارتر می‌نماید، ولی آنچه این قصیده را برجسته می‌کند، جوانب هنری و ساختمان نسبتاً محکم آن است‌، به‌اضافة تصویرهای تازه و ملموسی که در سراسر قصیده موج می‌زند.

از اینها که بگذریم‌، منطق‌الطیر یک قصیدة تیپیک‌(١) خاقانی است‌، بدین معنی که بیشتر ویژگیهای سبکی و خواص قصاید او را در اینجا می‌توان یافت‌، چنان که با وصف صبح آغاز می‌شود و تجدید مطلع دارد و از واژگان غریب سرشار است و بالاخره نام دارد و این نام (منطق‌الطیر) بدین مناسبت است که در آن از سخن‌گفتن مرغان سخن می‌رود.

این قصیده در وزن و قافیه‌ای نسبتاً دشوار سروده شده است که آزادی عمل بسیاری برای شاعر فراهم نمی‌کند. ساختار روایی بخشی از قصیده هم محدودیتی دیگر برای خاقانی است‌، و جالب این که شاعر با مهارت تمام بر این سه محدودیت فایق آمده و در این مجال تنگ‌، طرح قصیده‌ای نسبتاً ساختارمند را ریخته است‌، به‌گونه‌ای که احساس نمی‌کنیم اسیر وزن و قافیه شده است‌.

شاعر در مطلع اول به وصف صبح و ستایش کعبه می‌پردازد و این خود مقدمه‌ای است برای آنچه در مطلع دوم گفته می‌شود. توصیف صبح در این شعر، بسیار پویا، زنده‌، ملموس و ابتکاری است‌. وزن تند، تکرارهای ماهرانه و قرینه‌سازیهای زیبا، نوعی موسیقی‌، نشاط و سرزندگی به شعر می‌بخشد که سخت یادآور غزلهای پرتاب‌وتب مولانا جلال‌الدین است‌. در این بیتها از مطلع اول قصیده‌، گمان می‌کنیم که بناگاه دیوان شمس را گشوده‌ایم‌.

زد نفس سربه‌مُهر صبح‌ِ ملمّع‌نقاب‌

خیمة روحانیان کرد معنبرطناب‌(٢)

شد گهر اندر گهر صفحة تیغ سحر

شد گره اندر گره حلقة دِرع سحاب‌

بال فروکوفت مرغ‌، مرغ‌ِ طرب گشت دل‌

بانگ برآورد کوس‌، کوس‌ِ سفر کوفت خواب‌

صبح برآمد ز کوه‌، چون مه نَخْشَب ز چاه‌

ماه برآمد به صبح‌، چون دُم ماهی ز آب‌

نیزه کشید آفتاب‌، حلقة مَه در ربود

نیزة این‌، زرّ سرخ‌; حلقة آن‌، سیم ناب‌

شب عربی‌وار بود، بسته نقاب بنفش‌

از چه سبب چون عرب نیزه کشید آفتاب‌؟

تقارن میان «ملمع‌» و «معنبر»، «گهر» و «گره‌»، «مرغ‌» و «کوس‌»، «نیزه‌» و «حلقه‌»، «زر» و «سیم‌» موسیقی خاصی به کلام بخشیده است‌. هم‌چنین است تکرار «گهر»، «گره‌»، «مرغ‌»، «کوس‌»، «نیزه‌» و «حلقه‌».

تشبیه‌ها نیز بسیار زیباست‌، به‌ویژه تشبیه «ماه‌» به «دم ماهی‌» که به گمان من از بدیع‌ترین تشبیه‌هایی است که برای ماه در شعر کهن خویش دیده‌ایم‌.

شاعر با این مقدمة پرنشاط و هیجان و سرشار از موسیقی‌، بدین ترفند که پای «عربی‌» و «اعرابی‌» را به میان می‌کشد، زمینه‌سازی می‌کند برای گریززدن به وصف کعبه‌.

بر کتِف آفتاب‌، باز ردای زر است‌

کرده چو اعرابیان بر درِ کعبه مآب‌

حق‌ّ تو، خاقانیا! کعبه تواندشناخت‌

ز آخورِ سنگین طلب توشة یوم‌الحساب‌

مرد بُوَد کعبه‌جوی‌، طفل بُوَد کعب‌باز

چون تو شدی مَردِ دین‌، روی ز کعبه متاب‌

کعبه که قطب هدی‌َ است‌، معتکف است از سکون‌

خود نبوَد هیچ قطب‌، منقلب از اضطراب‌

هست به پیرامنش طوف‌کنان آسمان‌

آری‌، بر گرد قطب چرخ زند آسیاب‌

خانه‌خدایش خداست‌، لاجرمش نام هست‌

شاه‌ِ مربّع‌نشین‌، تازی رومی‌خطاب‌

در این پاره نیز خاقانی از تصویرسازیهای ابتکاری و رعایت تناسبهای ظریف غافل نیست‌، نظیر رعایت تناسب میان «کعبه‌» و «کعب‌»(٣) و تشبیه آسمان به آسیابی که کعبه محور آن است‌. دیده باشید سنگهای آسیاب را که محوری دارند و این محور هیچ‌گاه دچار حرکت و اضطراب نمی‌شود، بل سنگ آسیا بر گرد آن می‌چرخد. در ضمن‌، در اینجا بدون این که شاعر اشارة صریحی کند، گردش حاجیان بر گرد کعبه هم به ذهن خطور می‌کند که تشابهی سخت با گردش آسیا حول محورش دارد.

ولی اوج شعر، در مطلع دوم است که شاعر باز توصیفی زیبا از صبح دارد و پس از آن‌، صحنة مناظره‌ای عینی را ترتیب می‌دهد. ابتدا آن توصیف را ببینید:

رخش به هرّا بتافت بر سر صِفر آفتاب‌

رفت به چرب‌آخوری گنج‌ِ روان در رکاب‌

کُحلی‌ِ چرخ از سحاب گشت مسلسل به شکل‌

عودی خاک از نبات گشت مهلهل به تاب‌

روز چو شمعی به شب‌، زودرو و سرفراز

شب چو چراغی به روز، کاسته و نیم‌تاب‌

دُردی مطبوخ بین بر سرِ سبزه ز سیل‌

شیشة بازیچه بین بر سر آب از حباب‌

مرغان چون طفلکان ابجدی آموخته‌

بلبل الحمدخوان‌، گشته خلیفه‌ی کُتاب‌

روز به شمعی تشبیه می‌شود که دم به دم روشن‌تر شود و شب به چراغی که به تدریج آن را خاموش کنند. رسوبات سیل بر روی سبزه به کف روی دیگ تشبیه می‌شود و حبابهای روی آب به شیشه‌های رنگینی که کودکان با آنها بازی می‌کنند. ولی اینها همة سخن نیست و فقط یک مقدمه‌چینی است برای توصیف مناظرة مرغان که در نهایت به مقصود شاعر ختم خواهد شد. شاعر چنین می‌نمایاند که در صبحی چنین فرح‌انگیز و باشکوه‌، مرغان مجلسی می‌آرایند و به آوازخوانی می‌پردازند. در این میان‌، هر کدام‌، گل یا گیاهی را که محبوب اوست می‌ستاید و بر این ستایش‌، دلیل می‌آورد، به‌گونه‌ای که مجلس به‌زودی به صحنة یک مناظره تبدیل می‌شود. توصیف این مجلس‌آرایی و مناظره‌، آن هم در این وزن و قافیة نامساعد، اوج هنر خاقانی در این قصیده است‌. تشبیه جدول‌کشی چمن به صفحة شطرنج و تشبیه ماه به کمان رباب‌(۴)، باز هم ابتکاری است و جذّاب‌.

دوش ز نوزادگان مجلس نو ساخت باغ‌

مجلسشان آب زد ابر به سیم مذاب‌

داد به هریک چمن خلعتی از زرد و سرخ‌

خلعه‌نوردش صبا، رنگرزش ماهتاب‌

اوّل مجلس که باغ شمع‌ِ گل اندر فروخت‌

نرگس با طشت زر کرد به مجلس شتاب‌

ژاله بر آن جمع ریخت روغن طلق از هوا

تا نرسد جمع را ز آتش لاله عذاب‌

هر سوی از جوی جوی رقعة شطرنج بود

بَیْدق‌ِ زرّین نمود غنچه ز روی تراب‌

شاخ جواهرفشان‌، ساخته خیرالنثار

سوسن سوزن‌نمای‌، دوخته خیرالثیاب‌

مجمرگردان شمال‌، مروحه‌زن شاخ‌ِ بید

لعبت‌باز آسمان‌، زوبین‌افکن شهاب‌

پیش چنین مجلسی مرغان جمع آمدند

شب‌، شده چون شکل موی‌; مَه چو کمانچه‌ی رباب‌

فاخته گفت از نخست مدح‌ِ شکوفه که نحل‌

سازد از آن برگ‌ِ تلخ‌، مایة شیرین‌لعاب‌

بلبل گفتا که گل به ز شکوفه‌است از آنک‌

شاخ‌، جنیبت‌کش است‌; گل‌، شه‌ِ والاجناب‌

قمری گفتا ز گل مملکت سرو به‌

کاندک بادی کند گنبد گل را خراب‌

ساری گفتا که سرو هست زمِن پای‌لنگ‌

لاله از او به‌، که کرد دشت به دشت انقلاب‌

صلصل گفتا به اصل‌، لاله دورنگ است‌; از او

سوسن‌ِ یکرنگ به چون خط اهل‌الثواب‌

تیهو گفتا به است سبزه ز سوسن بدانک‌

فاتحة صحف باغ‌، اوست گه فتح‌ِ باب‌

طوطی گفتا سمن به بود از سبزه‌، کو

بوی ز عنبر گرفت‌، رنگ ز کافورِ ناب‌

هدهد گفت از سمن نرگس بهتر که هست‌

کرسی‌ِ جم ملک او و افسر افراسیاب‌

باری‌، شاعر از زبان مرغان تعلیل‌هایی برای ارجح‌دانستن گلها و گیاهان بر همدیگر بیان می‌کند و این خود خلاّقیتی ویژه می‌طلبد که فقط از شاعری در حدّ خاقانی برمی‌آید. ولی بالاخره حق با کیست‌؟ اینجا تعلیقی ایجاد می‌شود و گرهی در کار می‌آید که در چند بیت بعد، به شکلی که شاعر می‌خواهد، گشوده خواهد شد. پیش از آن‌، باید پردة دوم نمایش را دید، صحنة باریافتن مرغان به حضور عنقا برای داوری‌، که او سرور مرغان است و شایستة این کار.

صحنه‌آرایی شاعر در اینجا جالب است و شاعر آداب و ترتیب این باریابی را به صورتی مطابق واقع ترسیم می‌کند. همانند همیشة تاریخ‌، این مرغان عادی را به درگاه عنقا راه نمی‌دهند و آنها باید با حاجب درگاه (یا همان رئیس دفتر در نظام اداری امروز) مواجه شوند و کار به داد و بیداد بکشد، تا این سر و صدا عنقا را از خلوت بدر آرد و آنگاه باریابی میسّر شود:

جمله بدین داوری بر درِ عنقا شدند

کوست خلیفه‌ی طیور، داور مالک‌رقاب‌

صاحب‌ستران همه بانگ بر ایشان زدند

کاین حرم کبریاست‌، بار بوَد تنگ‌یاب‌

فاخته گفت آه من کِلّة خضرا بسوخت‌

حاجب‌ِ این بار، کو؟ ورنه بسوزم حجاب‌

مرغان بر در به‌پای‌، عنقا در خلوه‌جای‌

فاخته با پرده‌دار گرم شده در عتاب‌

هاتف‌ِ حال این خبر چون سوی عنقا رساند،

آمد و درخواندشان راند به پرسش خطاب‌

نحوة برخورد مرغان با عنقا هم بسیار روان‌شناسانه است‌. اول سلام می‌کنند و آنگاه جواب سلام می‌شنوند و سپس مقدمه‌ای در ستایش عنقا می‌گویند و دست آخر، سؤال را طرح می‌کنند. عنقا هم طبعاً از روی بزرگواری‌، ابتدا دل همه را به دست می‌آورد و نظر همه را تأیید می‌کند، ولی در نهایت حق را به گل (گل گلاب یا گل محمدی‌) می‌دهد. چرا؟ چون با حضرت پیامبر نسبتی دارد و معروف است که از عرق آن جناب آب خورده است‌.

بلبل کردش سجود، گفت الانعم صباح‌

خود به خودی باز داد صبحک‌الله جواب‌

قمری کردش ندا، کای شده از عدل تو

دانة انجیرِ رز دام‌ِ گلوی غراب‌

وای که ز انصاف تو صورت منقار کبک‌

صورت مقراض گشت بر پر و بال عقاب‌

ما به تو آورده‌ایم درد سر، ار چه بهار

درد سر روزگار برد به بوی گلاب‌

دان که دو اسبه رسید موکب فصل ربیع‌

دهرِ خَرَف باز یافت قوّت فصل شباب‌

خیل ریاحین بسی است‌، ما به که شادی کنیم‌؟

زین همه شاهی که‌راست‌؟ کیست برِ تو صواب‌؟

عنقا برکرد سر، گفت‌: کز این طایفه‌

دست‌ِ یکی پُرحناست‌، جعدِ یکی پُرخضاب‌

این‌همه نورستگان‌، بچّة حورند پاک‌

خورده گه از جوی شیر، گاه ز جوی شراب‌

گرچه همه دلکشند، از همه گل نغزتر

کو عرق مصطفاست‌، وین دگران خاک و آب‌

بدین ترتیب‌، مناظره به مدح حضرت پیامبر(ص‌) ختم می‌شود و از اینجا به بعد، قصیده در آن بستر ادامه می‌یابد. دیگر شاعر جانب هنرنمایی و تصویرسازی را کمابیش فرو می‌نهد و به جانب معنی‌آوری می‌گراید.

هادی‌ِ مهدی‌غلام‌، امّی صادق‌کلام‌

خسرو هشتم‌بهشت‌، شِحنة چارم کتاب‌

باج‌ستان ملوک‌، تاج‌ده انبیا

کز درِ او یافت عقل خطّ امان از عِقاب‌

احمد مرسل که کرد از تپش و زخم‌ِ تیغ‌

تخت سلاطین زگال‌، گُردة شیران کباب‌

جمع‌ِ رُسُل بر درش مفلس‌ِ طالب‌زکات‌

او شده تاج رسل‌، تاجر صاحب‌نصاب‌

عطسة او آدم است‌، عطسة آدم مسیح‌

اینْت خلف کز شرف عطسة او بود باب‌

گشت زمین چون سفن‌، چرخ چو کیمخت سبز

تا ز پی تیغ او قبضه کنند و قراب‌

ذرّة خاک درش کارِ دو صد دُرّه کرد

راند بر آن‌، آفتاب بر ملکوت احتساب‌

لاجرم از سهم آن‌، بربطِ ناهید را

بندِ رهاوی برفت‌، رفت بریشم ز تاب‌

دیده نه‌ای‌، روزِ بدر کان شه‌ِ دین بدروار

راند سپه در سپه سوی نشیب و عقاب‌

بهرِ پلنگان دین کرد سراب از محیط

بهر نهنگان کین‌، کرد محیط از سراب‌

از شغب هر پلنگ‌، شیرِ قضا بسته دَم‌

وز فزع هر نهنگ‌، حوت‌ِ فلک ریخت ناب‌

از پی تأیید او صف‌ّ ملایک رسید

آخته شمشیر غیب‌، تاخته چون شیر غاب‌

در علمش میرِ نحل نیزه کشیده چو نخل‌

غرقة صد نیزه خون اهل طعان و ضراب‌

چون الف سوزنی نیزه و بنیاد کفر

چون بن سوزن به قهر کرده خراب و یباب‌

حامل وحی آمده کامد یوم‌الظفر

ای ملکان‌! الغزاة‌، ای ثقلین‌! النهاب‌

و این نعت‌، به طور طبیعی به دعائیه‌ای ختم می‌شود که در آن‌، خاقانی از آن حضرت عنایتی طلب می‌کند و البته در این میان‌، چنان که عادت اوست‌، شکایتی هم از اهل زمانه سر می‌دهد و دشمنان خود را بدترین جانوران می‌داند.

خاطر خاقانی‌است مدح‌گر مصطفی‌

زان ز حقش بی‌حساب هست عطا در حساب‌

کی شکند همّتش قدرِ سخن پیش غیر؟

کی فکند جوهری دانة دُر در خلاب‌؟

یارب از این حبسگاه‌، باز رهانش که هست‌

شَروان‌، شرّالبلاد; خصمان‌، شرّالدواب‌

زین گُرُه ناحفاظ حافظ جانش تو باش‌

کز تو دعای غریب زود شود مستجاب‌

q

گفتیم که «منطق‌الطیر» قصیده‌ای است منسجم و نسبتاً ساختارمند. ولی انکار نمی‌توان کرد که ساختار کلّی شعر، آن‌قدرها تازه نیست و برپایة همان نظام قدیم «تشبیب‌، گریز و حسن ختام‌» بنا شده است‌. شاعر نتوانسته و یا نخواسته است این ساختار را به هم بزند و حتی آن صحنه‌آرایی زیبا و هنری مناظرة مرغان را نیز فدای این ساختار کرده است‌، به‌گونه‌ای که مناظره در آن تشبیب خلاصه می‌شود و با گریززدن به موضوع اصلی‌، آن مرغکان با همه شیرین‌زبانی‌شان گویا به‌کلی نابود و ناپدید می‌شوند.

این البته خاصیت کلّی قصاید قدیم ماست که در آنها شاعر به عناصری که برای تشبیب قصیده فراهم‌آورده است‌، فقط در حدّ ابزار مقدمه‌چینی می‌نگرد و آنها را در ساختار کلّی شعر دخالت نمی‌دهد. به همین دلیل با رسیدن به مدح و منقبت اصلی‌، دیگر وظیفه‌شان خاتمه یافته تلقی می‌شود.

از این که بگذریم‌، باز بنا بر سنّت دیرینة شعرهای ستایشی ما، توصیفهای شاعر از حضرت پیامبر غالباً کلّی است‌، نه حسّی و عاطفی‌، یا به بیان دیگر، تجلیل‌آمیز است‌، نه تحلیلی‌. به واقع شاعر آن‌قدر که در بخش مناظرة مرغان عینی و ملموس سخن می‌گفت‌، در بخش نعت به محیط زندگی حضرت نزدیک نمی‌شود و تصویری که از ایشان ارائه می‌کند نیز بیشتر از منظر شأن و شکوه حضرت است‌، نه از منظر سیره و روش زندگی‌. به همین لحاظ، امکان الگوپذیری مخاطب از آن شخصیت به کمک این شعر، کاهش می‌یابد و این البته از مشکلات شعرهای ستایشی سنّتی ماست‌.

با این همه در قیاس با دیگر شعرهایی که در ادب کهن خویش در این موضوع داریم‌، قصیدة «منطق‌الطیر» به‌راستی یک اثر ممتاز است و از نظر هنرمندیهای بیانی‌، می‌تواند برای شاعران امروز بسیار حرف و حدیث‌ها داشته باشد.

 

پی‌نوشت‌ها

١. برای این کلمه معادلی فارسی که رسانندة همین معنی باشد نیافتم و برخلاف روش معهود خویش‌، ناچار به کاربرد واژه‌ای فرنگی در متنی ادبی شدم‌.

٢. در این نوشته‌، متن کامل این قصیده براساس بر اساس دیوان خاقانی شروانی به کوشش دکتر ضیأالدین سجادی نقل شده است‌، البته به صورت پاره پاره و در خلال مباحث‌. در ضمن از توضیح واژگان دشوار پرهیز کردیم‌، چون هدف ما نه شرح قصیده‌، بل نگاهی به جوانب هنری و زیباییهای بیانی آن بود.

٣. این «کعب‌» همان استخوان مکعب‌مانند مچ پای گوسفند است که امروزه در ایران بدان «قاپ‌» می‌گویند و در افغانستان «بُجُل‌»; و بازی با آن‌، تا همین اواخر رایج بوده و یحتمل که در نقاط دورافتاده هنوز رایج است‌.

۴. رباب در آن زمانه‌ها از سازهای زهی‌ای بوده که با آرشه نواخته می‌شده است‌. امروزه ربابی که در افغانستان و هند وجود دارد، با مضراب نواخته می‌شود و گویا این ساز به تدریج استحاله یافته است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧

+ زمستان، گنجینه‌ای از بدایع

چاپ شده در مجله شعر، شماره 54 ـ زمستان 1386

 

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌،

            سرها در گریبان است‌.

کسی سر بر نیاردکرد پاسخ‌گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند،

که ره تاریک و لغزان است‌.

و گر دست محبّت سوی کس یازی‌،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون‌;

که سرما سخت سوزان است‌.

 

نفس‌، کز گرمگاه سینه می‌آید برون‌، ابری شود تاریک‌.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت‌.

نفس کاین است‌، پس دیگر چه داری چشم‌

ز چشم‌ِ دوستان دور یا نزدیک‌؟

 

مسیحای جوانمرد من‌! ای ترسای پیر پیرهن‌چرکین‌!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است‌... آی‌...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ‌گوی‌، در بگشای‌!

 

منم من‌، میهمان هر شبت‌، لولی‌وش‌ِ مغموم‌.

منم من‌، سنگ‌ِ تیپاخوردة رنجور.

منم‌، دشنام پست آفرینش‌، نغمة ناجور.

 

نه از رومم‌، نه از زنگم‌، همان بیرنگ‌ِ بیرنگم‌.

بیا بگشای در، بگشای‌، دلتنگم‌.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست‌، مرگی نیست‌.

صدایی گر شنیدی‌، صحبت سرما و دندان است‌.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم‌.

حسابت را کنار جام بگذارم‌.

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی‌ِ بعد از سحرگه نیست‌.

حریفا! گوش‌ِ سرمابرده است این‌، یادگار سیلی سرد زمستان است‌.

و قندیل سپهر تنگ میدان‌، مرده یا زنده‌،

به تابوت‌ِ ستبرِ ظلمت نُه‌توی مرگ‌اندود، پنهان است‌.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است‌.

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ‌گفت‌.

هوا دلگیر، درها بسته‌، سرها در گریبان‌، دستها پنهان‌،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین‌،

درختان اسکلتهای بلورآجین‌،

زمین دلمرده‌، سقف‌ِ آسمان کوتاه‌،

غبارآلوده مهر و ماه‌،

زمستان است‌.

 

 

«زمستان‌» مهدی اخوان ثالث به راستی یک کارگاه آموزشی شعر است‌. اثری است که با درنگ در جوانب گوناگون آن‌، می‌توان نکات بلاغی بسیاری را دریافت و خود به کار بست‌. به واقع این شعر، هم به کار عموم مخاطبان می‌آید، برای حظ بردن‌; و هم به کار مخاطبان خاص می‌آید، برای یاد گرفتن ظرایف و لطایفی که در آن نهفته است‌. و ما در این نوشته می‌کوشیم که با سیری پا به پای هم در این شعر، بعضی از این ظرایف را دریابیم و تجزیه و تحلیل کنیم‌.

 

 

هنرمندیهای زبانی و موسیقیایی‌

زمستان از نظر قالب‌، یک شعر نیمایی کامل است‌، همانند بسیاری از آثار اخوان‌. اصول و قواعد شعر نیمایی‌، طبق پیشنهادهای نیما ـ که اخوان نیز آنها را در کتاب «بدعتها و بدایع نیمایوشیج‌» تبیین و تفسیر کرده است ـ در آن به تمام و کمال رعایت شده است و این‌، خود می‌تواند برای کسانی که در شیوة مصراع‌بندی شعر نیمایی لغزش و یا اهمالی دارند، به کار آید.

شعر، از نظر وزن با زنجیرة «مفاعیلن‌» ها بنا شده است و این یکی از وزنهای مطلوب و دلخوان اخوان است‌. او شعرهای «آواز کرک‌»، «چاووشی‌»، «کتیبه‌» و «قصة شهر سنگستان‌» را نیز با همین وزن سروده است‌.

چنان که می‌بینیم‌، همه مصراعها از لحاظ زنجیرة هجاها از جایی یکسان شروع شده‌اند و این‌، قانونی است در قالب نیمایی‌. مثلاً در این زنجیرة خاص‌، همیشه باید اولین هجای مصراعها کوتاه باشد و اینجا چنین است‌.

ولی مصراعهایی که از اول زنجیره شروع نشده‌اند و ادامة مصراع بالایی به حساب می‌آیند، طبق قاعده به اواسط سطر می‌روند. ببینید.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌،

سرها در گریبان است‌.

ملاحظه می‌کنید که مصراع «سرها در گریبان است‌» چون از نظر زنجیرة وزنی در ادامة مصراع بالاست‌، از اواسط سطر شروع شده است‌. به واقع این دو مصراع از نظر وزن‌، یک مصراع کامل‌اند.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌، سرها در گریبان است‌.

از این که بگذریم‌، بقیه مصراعها همه از اول زنجیره و هم‌چنین اول سطر شروع شده است‌.

این شعر از لحاظ قافیه‌آرایی نیز مقارنتی با کارهای نیمایوشیج دارد، یعنی یک ردیف و قافیة کلّی دارد (ان است‌) که در پایان بندها تکرار می‌شود و تعدادی قافیة درونی مثل «تاریک / نزدیک‌»، «آی / در بگشای‌»، «رنجور / ناجور»، «کوتاه / آه‌» و امثال اینها.

ولی وزن و قافیه گام اول است و شاعری مثل اخوان هیچ‌گاه به اینها بسنده نمی‌کند. این شعر از تناسبهای لفظی و معنوی نیز در حدّ خوبی بهره دارد. مثلاً در عبارتهای «دیدار یاران‌»، «پیر پیرهن‌چرکین‌»، «تگرگی نیست‌، مرگی نیست‌»، «سیلی سرد زمستان‌» و «بفروز، شب با روز» نوعی تکرار حروف (واج‌آرایی‌) دیده می‌شود که گاه در اول کلمات است و گاه در آخر آنها.

و نیز باید اشاره کرد به تضاد و مراعات نظیر در کلمات «دور» و «نزدیک‌»، «مسیحا» و «ترسا»، «جوانمرد» و «ناجوانمردانه‌»، «روم‌» و «زنگ‌»، «سال‌» و «ماه‌»، «مرده‌» و «زنده‌»، «شب و روز».اما از شکلهای گوناگون موسیقی و آرایه‌های ادبی که بگذریم‌، برجستگی مهم دیگر شعر «زمستان‌»، در زبان آن است‌. ما اخوان را به باستانگرایی زبانی‌اش می‌شناسیم‌، ولی کمتر دقت کرده‌ایم که زبان شعر او به واقع اجتماع نقیضین است‌. این زبان از یک سو برخوردار از ویژگیهای زبان کهن نظم و نثر فارسی است و از سویی دیگر، از زبان محاورة امروز بهره دارد. مثلاً در همین شعر زمستان‌، از سویی عبارتهایی با بافت کهن‌، همچون «سر برنیارد کرد» و «دست محبت سوی کس یازی‌» و «من امشب آمدستم‌» دیده می‌شود و از سویی نیز عبارتهایی بسیار محاوره‌ای همچون «دمت گرم‌» و «تیپا خورده‌» و «میهمان سال و ماه‌».

جمع میان این دو خاصیت‌ِ به‌ظاهر متضاد، آن‌هم به گونه‌ای که به چشم نزند، کار سهلی نیست و تسلط بسیاری بر هر دو نوع زبان می‌طلبد، همراه با قدرت در رعایت اصول بلاغی‌.

اما بدایع زبانی این شعر، به این جمع اضداد خلاصه نمی‌شود. شاعر در زبان شعر صاحب ابتکار است و کمتر شعری از او می‌توان یافت که خالی از ترکیب‌سازیها و واژه‌گزینی‌های بدیع باشد.

در شعر زمستان‌، هم ترکیب‌های زیبا می‌توان یافت و هم واژگانی که برساختة شاعرند یعنی «گرمگاه‌»، «پیرهن‌چرکین‌»، «لولی‌وش‌»، «مرگ‌اندود» و «بلورآجین‌». شاعر بدین گونه‌، علاوه بر وام‌گیری از ذخایر زبان‌، به این ذخایر می‌افزاید و علاوه بر آن‌، در اثرش نوعی شگفت‌انگیزی هم می‌آفریند.

 

 

جمع نماد و واقعیت‌

شعر یک ساختار نمادین دارد، یعنی شاعر، زمستان و متعلقات آن را نمادی دانسته است از یک سلسله حقایق اجتماعی و سیاسی‌. مصداق این نماد، در اینجا برای ما چندان قابل بحث نیست‌. آنچه مهم است‌، این است که شعر در صورت ظاهری ـ بدون درنظرداشت معانی باطنی ـ هم کاملاً یک سیر منطقی دارد، به‌گونه‌ای که می‌توان آن را توصیفی کامل از یک زمستان واقعی دانست‌. به بیان دیگر، این شعر هم در بسترة واقعی خود معنی می‌گیرد و هم در شکل نمادین‌.

حفظ توأم نماد و واقعیت‌، کاری است دشوار و البته یکی از رموز توفیق یک شعر. بسیاری از شعرهای خوب و ماندگار فارسی‌، این خاصیت را دارند، که من دوست می‌دارم در این میان به «آی آدمها»ی نیمایوشیج‌، «آب‌» سهراب سپهری و «حیاط خانة ما تنهاست‌» فروغ فرخ‌زاد اشاره کنم‌. در ادبیات کهن ما، شعر حافظ غالباً این خاصیت را دارد و همین از دلایل قوت آن است‌. ببینید این بیت را که هم مصداق واقعی دارد و هم مصداق نمادین‌.

هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست‌

ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست‌

در زمستان اخوان ثالث نیز با خاطرجمعی تمام‌، می‌توان مدعی شد که شاعر یک زمستان واقعی را توصیف می‌کند و نیز با جرأت می‌توان گفت که در پشت این واقعیت‌، یک حقیقت دیگر نهفته است‌. جالب است که شاعر در هیچ جای شعر، به این نکته تصریح نمی‌کند و این قضاوت را به ما می‌گذارد. شعر «کتیبه‌» از نیز همین خاصیت را دارد و این چیزی است که مثلاً در «قصة شهر سنگستان‌» نمی‌توان یافت‌. در آنجا شاعر به معنی ضمنی اثر خویش‌، تصریح کرده است‌.

 

 

گردآوری مصالح و ابزار بیانی‌

اما این توصیف عینی و واقعی‌، میسر نشده است‌، مگر با تلاش شاعر برای گردآوری هرآنچه در توصیفی از زمستان به کارش می‌آمده است‌. تاریک و غبارآلود بودن راه‌، نفسی که ابر می‌شود، به‌هم خوردن دندانها، بلورهای یخ آویزان از درختها، لغزنده بودن مسیر، در جیب بودن دستها، سرخ شدن گوشها، همه جلوه‌های زمستان است‌. شاعر کوشیده است هرآنچه را در زمستان قابل مشاهده است‌، در این شعر گردآورد.

این یک موضوع مهم است که شاعر به تناسب فضایی که ایجاد می‌کند، همه مصالح و ابزار کارش را فراهم کند، در زوایا و جلوه‌های گوناگون موضوع کارش خیره و دقیق شود و بکوشد که از هر یک از این جلوه‌ها بهره‌ای هنری بگیرد.

 

تخیّل ابتکاری و شفّاف‌

شعر «زمستان‌» فضایی تازه دارد. شاعر از چیزی سخن می‌گوید که در گنجینة شعر کهن ما کمتر نمونه دارد. جالب این است که اخوان‌، دو شعر نیمایی جدّی دربارة فصلها دارد. یکی دربارة پاییز است (باغ من‌) و دیگری دربارة زمستان (شعر حاضر). چرا شاعر توصیفی از بهار ارائه نمی‌کند؟ شاید چون دیگر شیرة این موضوع کشیده شده است و کمتر می‌توان در این موضوع حرف تازه‌ای گفت‌.(1) ولی زمستان‌، موضوعی است نسبتاً دست‌نخورده و این خود به قدرت شاعر در تصویرگری‌، می‌افزاید.

ملاحظه می‌کنید که سراینده در این شعر، می‌کوشد یک فضای اختصاصی ایجاد کند و این‌، خود امکان کشفهای تصویری را فراهم می‌آورد. می‌پذیرم که اخوان شاعری بسیار تصویرساز نیست‌، ولی با این هم چون به فضاهای خاص می‌گراید، از آنها تصویرهایی تازه استخراج می‌کند. تصویرهای شعر اخوان اندک‌اند، ولی غالباً شفّاف و عینی و حاصل کشف شاعر.

در این شعر نیز در هیچ جایی شاعر تصویرهایی ذهنی‌، کلّی و متزاحم نیاورده است‌. کوشیده‌است در جلوه‌های ملموس فصل زمستان خیره شود و با بیان هنری آنها، شعر را عینیت تمام ببخشد. بر هم خوردن دندان را صحبت سرما و دندان دانستن‌، یک مجاز زیباست و در عین حال‌، بسیار عینی و ملموس‌. همین‌گونه است تشبیه درختان زمستان به اسکلتهای بلورآجین و تشبیه سرخی شفق به گوش سرمابرده‌.

یک نکتة جالب و قابل یادکرد در اینجا، تشبیه «شخص لرزان‌» به «موج‌» است‌. چرا شاعر نگفته است «میهمان سال و ماهت پشت در چون بید می‌لرزد»؟ شاید از آن روی که لرزیدن بید به سبب تکرار بسیارش در زبان محاوره‌، دیگر نقش تصویری‌اش را از دست داده و به واقع به یک هنجار بدل شده است‌. این قضیه بسیار اتفاق می‌افتد که یک تشبیه قوی‌، براثر تکرار بسیار، خاصیت القایی خود را می‌بازد و چه بسا یک تشبیه نه‌چندان قوی ولی تازه‌، تأثیر بیشتری از آن دارد. وقتی بگویند «او مثل بید می‌لرزد» ما شاید دیگر یک بید لرزان را در ذهن مجسّم نکنیم‌، ولی اگر بگویند «او مثل موج می‌لرزد» این تجسّم زودتر رخ می‌دهد.

 

 

رعایت ظرایف بلاغی‌

شعر زمستان‌، جدا از بدایعی که در اجزایش می‌توان یافت‌، در کلیّت نیز ساختاری جذاب و گیرا دارد. شروعش بسیار غافلگیرکننده است‌. «سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌.» و این‌، بلافاصله ذهن مخاطب را درگیر می‌کند که «به‌راستی چرا سلام را پاسخ نمی‌گویند؟» در اینجا فضا کاملاً مه‌آلوده است‌. هنوز نمی‌دانیم حکایت چیست‌. با «سرها در گریبان است‌.» و عبارتهای بعدی‌، فضا به تدریج روشن می‌شود و این روشنی‌، در آخرین مصراع شعر، به نهایت می‌رسد. به واقع شاعر کلمة «زمستان‌» را به عنوان آخرین تیر تیرکش‌، در آخرین مصراع شعر نهاده است و تا آنجا، خواننده را به دنبال خویش می‌کشد.

از این که بگذریم‌، موقعیت کلمات و ارتباط آنها با هم‌، در بسیاری از جملات‌، سنجیده و حساب‌شده است‌. شعر با کلمة «سلام‌» شروع می‌شود و این خود خالی از ظرافتی نیست‌. شاعر نمی‌گوید «سلامت را پاسخ نمی‌گویند»، بلکه فعل «نمی‌خواهند پاسخ گفت‌» را به کار می‌برد که علاوه بر باستانگرایی‌، از تعمّد اشخاص در پاسخ‌نگفتن حکایت می‌کند. همین گونه است کاربرد «دید نتواند» به جای «نمی‌بیند» که در اولی نوعی اجبار نهفته است و در دومی نوعی اختیار.

تعبیر «دمت گرم‌» بعد از یادکرد سردی هوا، یک انتخاب آگاهانه است‌. شاعر قصد تحسین و تحبیب دارد، ولی از میان عبارتهای گوناگونی که این معنی را می‌رسانند، همان را برمی‌گزیند که در آن‌، یک «گرم‌» نهفته است و به نوعی می‌تواند با آن سرما مقابله کند.

شعر با جملاتی طولانی و تفصیلی شروع می‌شود و شاعر در آنها می‌کوشد همه چیز را با جزئیات تمام توصیف کند. ولی جملات در آخرین سطرهای شعر، به طرزی شتاب‌آلود کوتاه می‌شوند و این خود می‌تواند استیصال آدمی را تصویر کند که به خاطر هوای سرد و بیرون در ماندن‌، دیگر حوصلة اطناب ندارد و سخت به اجمال می‌گراید.

با آنچه گفته شد، شعر «زمستان‌» را می‌توان گنجینه‌ای از هنرمندیها و هنرنماییهای شاعرانه دانست‌. در این شعر سه‌صفحه‌ای‌، آن‌قدر ظرافت جمع شده است که در بسیار کتابهای شعر از دیگر شاعران جمع نمی‌شود; و اینها برای یک شاعر جوان امروز، آموزنده و راهگشاست‌. فراموش نکنیم که اخوان ثالث این شعر را در 28 سالگی سروده است و این می‌تواند برای ما معنایی خاص داشته باشد. به راستی شاعران زیر سی سال امروز، تا چه مایه بر این ظرافتها و هنرمندیها وقوف دارند و آنها را در شعرشان به کار می‌بندند؟

 

 پی‌نوشت

1. البته اخوان دربارة بهار هم سروده‌ای دارد، ولی نه چندان جدی و آن هم در قالب کهن است و از کارهای دوران جوانی او، با این مطلع‌:

منشور فرودین چو زمان رد کند همی‌

اردیبهشت تکیه به مسند کند همی‌

(ارغنون‌، صفحة 132)

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

+ درنگی در سلوک شعری محمدرضا آغاسی

یادآوری.

محمدرضا آغاسی شاعر دلسوخته و صمیمی که بنده هم افتخار دوستی با او را داشتم، یکی دو سال پیش درگذشت. از دیرباز دوست می‌داشتم که مطلبی درباره او بنویسم. البته یادداشتی هم همان وقتها در مجله سوره نوشتم که به واقع شکل اجمالی همین نوشته حاضر بود. چندی پیش جناب علی داوودی دوست شاعر ما درخواست کرد که همان مطلب را به تفصیل بنگارم برای درج در ویژه‌‌نامه‌ای برای مرحوم آغاسی. آنچه در پی می‌خوانید، حاصل درخواست ایشان است.

 

 

 

یکی گوید سراپا عیب دارم

 

یکی گوید زبان از غیب دارم‌

 

نمی‌دانم که هستم‌، هر چه هستم‌

 

قلم چون تیغ می‌رقصد به دستم‌

 

نه دعبل‌، نه فرزدق‌، نه کمیتم‌

 

و لیکن خاک پای اهل بیتم‌

 

این قضاوت درستی است که شاعر دربارة خود و شعرش می‌کند. به واقع ما از شاعری سخن می‌گوییم که از سویی مخاطبان عام بسیاری دارد که او را به نحو مبالغه‌آمیزی می‌ستایند و از سویی شعرش همواره از سوی خواص با چند و چون روبه‌رو می‌شود.

 

مرحوم عاصی را در حلقه‌های رسمی شاعران‌، چندان جدی نمی‌گرفتند و اهل نقد و نظر هم نسبت به شعرش نظر بسیار مساعدی نداشتند. ولی هم‌او در محافل عمومی شعر، شوری عجیب برمی‌انگیخت‌. ما تالار حوزة هنری مشهد را هیچ‌گاه چنان پرجمعیت ندیدیم که در مراسم ویژة شعرخوانی آغاسی دیدیم‌. باری دیگر، وقتی با مصطفی محدثی خراسانی او را در فرودگاه کرمان دیدیم‌، گفت که از زاهدان می‌آید و به تهران می‌رود و آن شب باید در رشت باشد. و او در اواخر عمرش‌، بدین‌گونه «طی‌الارض‌» یا به تعبیری «طی‌الجوّ» می‌کرد.

 

به گمان من ظالمانه است اگر داوری «شعر کافتد پسند خاطر عام‌...» عبدالرحمان جامی را با قاطعیت تمام برای او و دیگر شاعران مردمی و پرمخاطب اعمال کنیم‌. ما به واقع نباید در پی این باشیم که «سست و خام‌» بودن را برای چنین شعری اثبات کنیم‌، که اگر هم چنین کنیم‌، چندان سودی برای ما نخواهد داشت‌، مگر این که بخواهیم برای کم‌توفیقی بعضی از شاعران بسیار حرفه‌ای ولی کم‌مخاطب‌، توجیهی بتراشیم‌.

 

مسلماً یک شعر بسیار ساختارمند و دارای همه فنون بیانی‌، اگر مخاطب بسیار نداشته باشد، چندان بر شعر آغاسی قابل ترجیح نیست‌، چون آن هم در بُعدی از ابعادش کاستی دارد. حتی اگر قدری سخت‌گیرانه سخن بگوییم‌، توفیق آن شعر، در گرو آینده است که مخاطبان نیامدة نسلهای بعد، با آن چه معامله‌ای خواهند کرد، ولی شعر آغاسی اعتبارش را نزد آن نسل مجهول گرو نگذاشته است‌.

 

به بیان دیگر، هر یک از این دو نوع شعر، فقط بخشی از کمال را در خود دارد. یکی پسند خواص را دارد و دیگری فهم عوام را، و البته معترفیم که شعر کامل‌، آن است که هر دو را داشته باشد.

 

O

 

با این مقدمه‌، به نظر من‌، نباید در پی اثبات نقص یا کمال شعر آغاسی باشیم‌، بلکه سودمندتر این است که ببینیم آن جوانب کمال‌، که در این شعر تا حدودی وجود دارد، چگونه ایجاد شده است و ما از آن چه بهره‌ای می‌توانیم برد. از سوی دیگر باید خود را از نقایصی که گریبانگیر این شعر شده بود، دور نگه داشت‌. اگر بحث بدین سوی هدایت شود، البته کارسازتر خواهد بود.

 

در این هیچ تردیدی نیست که بخشی از محبوبیت و شهرت شاعر ما، به واسطة عوامل جنبی شاعری بوده است‌، همچون صدای رسا، مهارت در قرائت شعر و شناخت مقام محفل و انتخاب شعرهایی متناسب با آن مقام‌. شاید بتوان شمایل و حرکات ظاهری شاعر را هم بدین عوامل افزود. مرحوم آغاسی نیک پذیرفته بود که شاعر محافل است‌، نه کتاب و مطبوعات‌. پس بی‌سبب نبود که بیش از انتشار مکتوب آثارش‌، در ارائة زندة آن‌ها همت کرد و این‌، اگر از سر انتخاب بود یا ناگزیری‌، به هر حال این نتیجة محتوم را در پی داشت که شعرش در محافل و مجالس محبوب و مطلوب افتد و دست‌اندرکاران محافل مذهبی و مناسبتی‌، برای نوبت‌گرفتن از او، مدتها چنان انتظاری را بکشند که برای ملاقات با وزرا و وکلا هم نمی‌کشند.

 

به طور کلّی‌، هر شاعری ـ یا کلّی‌تر بگوییم هر انسانی ـ در هر کسوتی که باشد، آنگاه موفق خواهد بود که قابلیتهای مناسب آن کسوت را داشته باشد. شاعری که نقطة اتکایش را محافل و مجالس می‌سازد، می‌باید هم شعری متناسب با محافل داشته باشد و هم طرز اجرای آن شعر را بداند. و آغاسی این قابلیت و این هوشیاری را داشت‌. چنین شد که در حوزة کار خود، به فردی بی‌بدیل و بی‌رقیب بدل شد. این به گمان من خالی از ارزشی نیست‌.

 

 

ما در این ایّام‌، از نوشدن شعر مذهبی و درآمیختن آن با مسایل روز، بسیار می‌شنویم‌. به واقع این حرکتی بود که در شکل عمیق و هنری‌اش در شعرهای علی موسوی گرمارودی‌، طاهره صفارزاده و بعدها علی معلم و حسن حسینی و دیگران دیده شد. ولی این حرکتها، در محافل و مجالس شعر سنتی ما، چندان قابل مشاهده نبود. به واقع تا اوایل دهة هفتاد، شاعران ما در دو دستة کاملاً مجزّا شعر مذهبی می‌سروند. گروهی نوگرا و نواندیش بودند و غالباً با مخاطبانی خاص‌. گروهی دیگر که غالباً مخاطبان وسیع در محافل و مجالس را در اختیار داشتند، به همان سبک و سیاق قدیم و منفک از مقتضیات روز، نوحه‌سرایی می‌کردند.

 

هیچ اغراق نیست اگر بگوییم آغاسی کسی بود که تجربیات و رهیافتهای گروه اول را به میان گروه دوم برد. او در محافل شعر حوزة هنری و در محیطی که در آن حرفهای تازه‌ای گفته می‌شد، رشد کرد و توانست این رنگ و بوی نوین را با شعر سنتی تلفیق کند. ردّ پای علی معلم و احمد عزیزی و دیگران‌، در بعضی شعرهای آغاسی آشکار است‌، به‌ویژه در «شیعه‌نامه‌»ی او که این طرح‌، پیش از این در شعر احمد عزیزی هم سابقه داشت‌. چنین است که شعر آغاسی را می‌توان شکل ساده‌شده و مردمی‌شدة شعرهای مذهبی شاعران توانمند این نسل دانست و این نیز در حد خودش‌، خالی از ارزشهایی نبود.

 

یک ارزش کار، این بود که بدین وسیله کمابیش تغییری در ذوق و پسند مخاطبان شعر مذهبی پدید آمد و آنانی که جز با آثار حسان و مؤید و دیگر پیشکسوتان مذهبی‌سرا انس نمی‌گرفتند، کم کم با نوع دیگری از شعر هم آشنا شدند. مسلماً در محافل عمومی‌، انتظار نمی‌رود که شعر «روزی که در جام شفق مل کرد خورشید» یا «به گونة ماه‌، نامت زبانزد آسمانها بود» یا «درختان را دوست می‌دارم / که به احترام تو ایستاده‌اند» محبوبیت ویژه‌ای بیابد، ولی این انتظار می‌رود که شعر آغاسی جایی باز کند و این خود یک قدم رو به پیش است‌.

 

از این روی‌، به گمان من سهم آغاسی و اقران او در ادبیات مذهبی ما قابل توجه است‌. ممکن است حاصل کار آنان‌، تربیت یک نسل شعرسرای موفق مذهبی نباشد، ولی اینان در آماده ساختن یک نسل شعرخوان یا شعرنیوش جدی بی‌اثر نبوده‌اند. اینان سلیقه و پسند گروهی از شنوندگان عادی شعر را ارتقا بخشیده‌اند و این کار مهمی است‌. همین که خوانندة شعر، دیگر به نوحه‌های سنتی‌ِ رایج‌، قانع نشود و شعری از نوع کار آغاسی را طلب کند هم خود گامی به پیش است‌، به‌ویژه که در میان حجم وسیعی از مردم رخ داده است‌.

 

O

 

ولی این تحول‌، از دو زاویه قابل طرح است و اتفاقاً از هر دو جهت‌، در شعر آغاسی نیز نمود دارد. در جهت اول‌، باید به زبان و تخیّل نسبتاً امروزین شعر اشاره کرد. شعر آغاسی البته در بعضی جایها با عناصر میخانه‌ای مثل جام و ساقی عجین می‌شود، ولی در بسیار جایها از چنبرة آن مضامین می‌جهد و در همین‌جاهاست که کیفیتی ویژه می‌یابد.

 

شیعه یعنی وعده‌ای با نان جو

 

کشت صد آیینه تا فصل درو

 

شیعه یعنی عشق‌بازی با خدا

 

یک نیستان تک‌نوازی با خدا

 

شیعه یعنی بازتاب آسمان‌

 

بر سر نی جلوة رنگین‌کمان‌

 

و جنبة دیگر، موضع و جوانب محتوایی شعر است‌. در این شعرها، نوعی درآمیختگی خوشایند میان مفاهیم مذهبی و مسایل روز دیده می‌شود. این مسیر محتوم و مطلوب شعر مذهبی موفق ماست که در شعر مذهبی‌سرایان پیشرو نسل انقلاب دیده شده است و در کار آغاسی نیز کمابیش نمود دارد.

 

بت‌پرستان ترک‌تازی می‌کنند

 

با کلام‌الله بازی می‌کنند

 

تیغ برکش تا تماشایت کنند

 

تا که نتوانند حاشایت کنند

 

پاک کن از دامن دین ننگ را

 

این عروسکهای رنگارنگ را

 

و البته این را باید پذیرفت که توفیق بیشتر، در آن‌جاهایی نصیب شاعر ما شده است که او توانسته است به هر دو جانب موضوع (مفاهیم مذهبی و مسایل روز) به صورت متعادل بپردازد و تلفیقی هنری از آنها پدید آورد، وگرنه سخنش به نوحه و یا شعارهای مقطعی گراییده است‌، چنان که در این دو نمونه می‌بینیم که در اولی‌، گرایش به سمت نوحه است و در دومی به سمت شعاری منظوم‌.

 

از تمام نخلها پرسیده‌ام‌

 

آری‌، اما پاسخی نشنیده‌ام‌

 

یا امیرالمؤمنین‌! روحی فداک‌

 

آسمان را دفن کردی زیر خاک‌

 

یا علی‌جان‌! تربت زهرا کجاست‌

 

یادگار غربت زهرا کجاست‌

 

O

 

مسلمان‌نمایان تکنوکرات‌!

 

رهاوردتان چیست جز منکرات‌؟

 

شما گر نمایندة مردمید

 

چرا مات و مبهوت و سردرگمید؟

 

شمایی که دین را به نان می‌دهید

 

کجا در ره عشق جان می‌دهید؟

 

O

 

با همه آنچه گفته شد، نباید به این نتیجه رسید که شعر آغاسی از مهارتهای بیانی و تصویری خالی است‌. درست است که عیار خلاّقیت در این شعرها بسیار بالا نیست‌، ولی در مقایسه با جریان نسبتاً تقلیدی شعر سنّتی ما، او را شاعری نوگرا و دارای هنرمندیهای خاص خودش می‌یابیم‌. ببینید که در این بیت‌، چگونه از ایهام موجود در «پرده‌خوانی‌» سود گرفته و یا عبارت قرآنی «لن‌ترانی‌» را در مقامی دیگر متناسب با موضوع شعرش به کار بسته است‌.

 

یا محمد! لن‌ترانی تا به کی‌؟

 

این‌چنین در پرده خوانی تا به کی‌؟

 

و یا به متناقض‌نمایی زیبای «نغمة نی‌های خالی‌» در این بیت نظر کنید.

 

عاشقان را بی‌خیالی خوش‌تر است‌

 

نغمه از نی‌های خالی خوش‌تر است‌

 

و یا به تناسب لفظی میان «پرستار» و «پرستو» در این بیت‌

 

ای پرستار پرستوهای من‌

 

مرهم زخم تکاپوهای من‌

 

ولی در میان این هنرمندیهای شاعر، آنچه بارزتر است و باید به‌طور ویژه بدان اشاره کرد، تضمین‌های هنری اوست‌. این تضمینها که گاهی از شعر و گاهی از احادیث و روایات رخ می‌دهد، از نوع یک وام‌گیری ساده نیست که شاعر خالیگاههای شعرش را به کمک آثار دیگران پر کند، بلکه یک استفادة رندانه و گاه خارج از مقام اولی سخن است‌. یعنی شاعر سخنی را از یک فضا برمی‌دارد و در فضایی دیگر خرج می‌کند، به‌گونه که یادآوری آن برای خواننده‌، نوعی اعجاب به همراه دارد.

 

جز انهدام نسل شما هیچ چاره نیست‌

 

«در کار خیر، حاجت هیچ استخاره نیست‌»

 

راستین مردی رسد با تیغ کج‌

 

شیعیان‌! «الصبر مفتاح الفرج‌»

 

چون فاطمه پشتوانه‌ام اوست‌

 

«تا هستم و هست‌، دارمش دوست‌»

 

و زیباتر از همه‌،

 

پدرم گفت که ای دخت نکوبنیادم‌

 

«زلف برباد مده تا ندهی بربادم‌»

 

هم‌چنین‌، شاعر از تأثیر جادویی کلمات قافیه هم خوب استفاده می‌کند. او غالباً کلمات مؤثر و کلیدی شعر را در قافیه می‌گذارد و این‌، به‌ویژه وقتی زیباتر می‌شود که آن کلمه‌، قافیه‌ای غریب باشد، از این نوع که در این بیتها می‌بینیم‌:

 

امروز دگر تقیّه جایز نیست‌

 

بی خطبة شقشقیه جایز نیست‌

 

شیعه یعنی عدل و احسان و وقار

 

شیعه یعنی انحنای ذوالفقار

 

از عدالت گر تو می‌خواهی دلیل‌

 

یاد کن از آتش و دست عقیل‌

 

به طور کلّی باید گفت که شاعر ما در استفاده از کلماتی که بار عاطفی خاصی دارند و صرف وجودشان در شعر برانگیزندة توجه مخاطب است‌، مهارتی خاص داشته است و همین یکی از رموز توفیق شعرش در محافل عمومی بوده است‌. به همین لحاظ، شعرش را زنده و پرحرارت احساس می‌کنیم‌، نه مرده و طبق معمول‌.

 

O

 

و به عنوان سخن آخر، باید پذیرفت که این شاعر، ذاتاً بیش از آنچه در اغلب شعرهایش نمود دارد، خلاّ ق و نوآور بوده است‌. ولی چرا این خلاّ قیت به طور مساوی در همه شعرهایش دیده نمی‌شود؟ شاید بتوان گفت که مقتضیات محافلی که شاعر مقیّد به شعرخوانی در آنها بوده است تا حدودی قریحة او را تنزّل بخشیده است‌، هرچند این تنزّل‌، از جهتی نیز ترقّی ذوق و پسند مخاطبان را در پی داشته است‌. با این وصف نمی‌توان گفت او تا حدودی طبع و قریحة نوجوی و نوگرای خود را قربانی این هدف مهم ساخت‌؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: شاعران فارسی

+ صبح ملمع نقاب

 هفتة‌ گذشته‌، اولین‌ کنگرة‌ بین‌المللی‌ شعر نبوی‌ در مشهد برگزار شد. در این‌ همایش‌، شاعرانی‌ فارسی‌زبان‌ و غیرفارسی‌زبان‌ از ایران‌ و دیگر کشورها حضور داشتند. از میان‌ شاعران‌ افغانستان‌، سیدابوطالب‌ مظفری‌ حضور داشت‌ و جزو پنج‌ شاعر برتر کنگره‌ برگزیده‌ شد.

 

 هم‌چنین‌ نشریه‌ای‌ با عنوان‌ «اسوة‌ حسنه‌» به‌ مناسبت‌ این‌ کنگره‌ چاپ‌ شد و مقالة‌ زیر، در آن‌ نشریه‌ به‌ چاپ‌ رسید که‌ اینک‌ پیشکش‌ خوانندگان‌ این‌ صفحه‌ نیز می‌شود.

 

 

 

 صبح‌ ملمّع‌نقاب‌

 

 

 بازخوانی‌ قصیدة‌ «منطق‌الطیر» خاقانی‌

 

 

 هیچ‌ اغراق‌ نیست‌ اگر خاقانی‌ شروانی‌ را از مهم‌ترین‌ ستایندگان‌ حضرت‌ پیامبر اکرم‌(ص‌) در شعر فارسی‌ بدانیم‌ و نیز هیچ‌ اغراق‌ نیست‌ اگر قصیدة‌ «منطق‌الطیر» او را از امهات‌ شعرهای‌ او در این‌ باب‌ بشماریم‌، شعری‌ که‌ برای‌ همیشه‌ جاودان‌ است‌ و همواره‌ می‌توان‌ از آن‌ التذاذ هنری‌ و بهرة‌ معنوی‌ برد، به‌ویژه‌ اگر از مدایح‌ حضرت‌ رسول‌، آنهایی‌ را در نظر داشته‌ باشیم‌ که‌ از مهارتهای‌ بیانی‌ و تصویری‌ و فضاسازی‌ هنری‌، مایه‌ای‌ دارند.

 

 باری‌، خاقانی‌ قصاید بسیاری‌ در ستایش‌ پیامبر گرامی‌ اسلام‌ دارد و حتی‌ بعضی‌ از آن‌ شعرها، از لحاظ‌ پشتوانة‌ معنوی‌ و تلمیح‌ها و اشاراتی‌ که‌ به‌ زندگی‌ آن‌ حضرت‌ است‌، از «منطق‌الطیر» گرانبارتر می‌نماید، ولی‌ آنچه‌ این‌ قصیده‌ را برجسته‌ می‌کند، جوانب‌ هنری‌ و ساختمان‌ نسبتاً محکم‌ آن‌ است‌، به‌اضافة‌ تصویرهای‌ تازه‌ و ملموسی‌ که‌ در سراسر قصیده‌ موج‌ می‌زند.

 

 از اینها که‌ بگذریم‌، منطق‌الطیر یک‌ قصیدة‌ تیپیک‌ (1)  خاقانی‌ است‌، بدین‌ معنی‌ که‌ بیشتر ویژگیهای‌ سبکی‌ و خواص‌ قصاید او را در اینجا می‌توان‌ یافت‌، چنان‌ که‌ با وصف‌ صبح‌ آغاز می‌شود و تجدید مطلع‌ دارد و از واژگان‌ غریب‌ سرشار است‌ و بالاخره‌ نام‌ دارد و این‌ نام‌ (منطق‌الطیر) بدین‌ مناسبت‌ است‌ که‌ در آن‌ از سخن‌گفتن‌ مرغان‌ سخن‌ می‌رود.

 

 این‌ قصیده‌ در وزن‌ و قافیه‌ای‌ نسبتاً دشوار سروده‌ شده‌ است‌ که‌ آزادی‌ عمل‌ بسیاری‌ برای‌ شاعر فراهم‌ نمی‌کند. ساختار روایی‌ بخشی‌ از قصیده‌ هم‌ محدودیتی‌ دیگر برای‌ خاقانی‌ است‌، و جالب‌ این‌ که‌ شاعر با مهارت‌ تمام‌ بر این‌ سه‌ محدودیت‌ فایق‌ آمده‌ و در این‌ مجال‌ تنگ‌، طرح‌ قصیده‌ای‌ نسبتاً ساختارمند را ریخته‌ است‌، به‌گونه‌ای‌ که‌ احساس‌ نمی‌کنیم‌ اسیر وزن‌ و قافیه‌ شده‌ است‌.

 

 شاعر در مطلع‌ اول‌ به‌ وصف‌ صبح‌ و ستایش‌ کعبه‌ می‌پردازد و این‌ خود مقدمه‌ای‌ است‌ برای‌ آنچه‌ در مطلع‌ دوم‌ گفته‌ می‌شود. توصیف‌ صبح‌ در این‌ شعر، بسیار پویا، زنده‌، ملموس‌ و ابتکاری‌ است‌. وزن‌ تند، تکرارهای‌ ماهرانه‌ و قرینه‌سازیهای‌ زیبا، نوعی‌ موسیقی‌، نشاط‌ و سرزندگی‌ به‌ شعر می‌بخشد که‌ سخت‌ یادآور غزلهای‌ پرتاب‌وتب‌ مولانا جلال‌الدین‌ است‌. در این‌ بیتها از مطلع‌ اول‌ قصیده‌، گمان‌ می‌کنیم‌ که‌ بناگاه‌ دیوان‌ شمس‌ را گشوده‌ایم‌.

 

 زد نفس‌ سربه‌مُهر صبحِ ملمّع‌نقاب‌

 

 خیمة‌ روحانیان‌ کرد معنبرطناب‌ (2)

 

 شد گهر اندر گهر صفحة‌ تیغ‌ سحر

 

 شد گره‌ اندر گره‌ حلقة‌ دِرع‌ سحاب‌

 

 بال‌ فروکوفت‌ مرغ‌، مرغِ طرب‌ گشت‌ دل‌

 

 بانگ‌ برآورد کوس‌، کوسِ سفر کوفت‌ خواب‌

 

 صبح‌ برآمد ز کوه‌، چون‌ مه‌ نَخْشَب‌ ز چاه‌

 

 ماه‌ برآمد به‌ صبح‌، چون‌ دُم‌ ماهی‌ ز آب‌

 

 نیزه‌ کشید آفتاب‌، حلقة‌ مَه‌ در ربود

 

 نیزة‌ این‌، زرّ سرخ‌؛ حلقة‌ آن‌، سیم‌ ناب‌

 

 شب‌ عربی‌وار بود، بسته‌ نقاب‌ بنفش‌

 

 از چه‌ سبب‌ چون‌ عرب‌ نیزه‌ کشید آفتاب‌؟

 

 تقارن‌ میان‌ «ملمع‌» و «معنبر»، «گهر» و «گره‌»، «مرغ‌» و «کوس‌»، «نیزه‌» و «حلقه‌»، «زر» و «سیم‌» موسیقی‌ خاصی‌ به‌ کلام‌ بخشیده‌ است‌. هم‌چنین‌ است‌ تکرار «گهر»، «گره‌»، «مرغ‌»، «کوس‌»، «نیزه‌» و «حلقه‌».

 

 تشبیه‌ها نیز بسیار زیباست‌، به‌ویژه‌ تشبیه‌ «ماه‌» به‌ «دم‌ ماهی‌» که‌ به‌ گمان‌ من‌ از بدیع‌ترین‌ تشبیه‌هایی‌ است‌ که‌ برای‌ ماه‌ در شعر کهن‌ خویش‌ دیده‌ایم‌.

 

 شاعر با این‌ مقدمة‌ پرنشاط‌ و هیجان‌ و سرشار از موسیقی‌، بدین‌ ترفند که‌ پای‌ «عربی‌» و «اعرابی‌» را به‌ میان‌ می‌کشد، زمینه‌سازی‌ می‌کند برای‌ گریززدن‌ به‌ وصف‌ کعبه‌.

 

 بر کتِف‌ آفتاب‌، باز ردای‌ زر است‌

 

 کرده‌ چو اعرابیان‌ بر درِ کعبه‌ مآب‌

 

 حقّ تو، خاقانیا! کعبه‌ تواندشناخت‌

 

 ز آخورِ سنگین‌ طلب‌ توشة‌ یوم‌الحساب‌

 

 مرد بُوَد کعبه‌جوی‌، طفل‌ بُوَد کعب‌باز

 

 چون‌ تو شدی‌ مَردِ دین‌، روی‌ ز کعبه‌ متاب‌

 

 کعبه‌ که‌ قطب‌ هدی‌' است‌، معتکف‌ است‌ از سکون‌

 

 خود نبوَد هیچ‌ قطب‌، منقلب‌ از اضطراب‌

 

 هست‌ به‌ پیرامنش‌ طوف‌کنان‌ آسمان‌

 

 آری‌، بر گرد قطب‌ چرخ‌ زند آسیاب‌

 

 خانه‌خدایش‌ خداست‌، لاجرمش‌ نام‌ هست‌

 

 شاهِ مربّع‌نشین‌، تازی‌ رومی‌خطاب‌

 

 در این‌ پاره‌ نیز خاقانی‌ از تصویرسازیهای‌ ابتکاری‌ و رعایت‌ تناسبهای‌ ظریف‌ غافل‌ نیست‌، نظیر رعایت‌ تناسب‌ میان‌ «کعبه‌» و «کعب‌» (3)  و تشبیه‌ آسمان‌ به‌ آسیابی‌ که‌ کعبه‌ محور آن‌ است‌. دیده‌ باشید سنگهای‌ آسیاب‌ را که‌ محوری‌ دارند و این‌ محور هیچ‌گاه‌ دچار حرکت‌ و اضطراب‌ نمی‌شود، بل‌ سنگ‌ آسیا بر گرد آن‌ می‌چرخد. در ضمن‌، در اینجا بدون‌ این‌ که‌ شاعر اشارة‌ صریحی‌ کند، گردش‌ حاجیان‌ بر گرد کعبه‌ هم‌ به‌ ذهن‌ خطور می‌کند که‌ تشابهی‌ سخت‌ با گردش‌ آسیا حول‌ محورش‌ دارد.

 

 ولی‌ اوج‌ شعر، در مطلع‌ دوم‌ است‌ که‌ شاعر باز توصیفی‌ زیبا از صبح‌ دارد و پس‌ از آن‌، صحنة‌ مناظره‌ای‌ عینی‌ را ترتیب‌ می‌دهد. ابتدا آن‌ توصیف‌ را ببینید:

 

 رخش‌ به‌ هرّا بتافت‌ بر سر صِفر آفتاب‌

 

 رفت‌ به‌ چرب‌آخوری‌ گنجِ روان‌ در رکاب‌

 

 کُحلیِ چرخ‌ از سحاب‌ گشت‌ مسلسل‌ به‌ شکل‌

 

 عودی‌ خاک‌ از نبات‌ گشت‌ مهلهل‌ به‌ تاب‌

 

 روز چو شمعی‌ به‌ شب‌، زودرو و سرفراز

 

 شب‌ چو چراغی‌ به‌ روز، کاسته‌ و نیم‌تاب‌

 

 دُردی‌ مطبوخ‌ بین‌ بر سرِ سبزه‌ ز سیل‌

 

 شیشة‌ بازیچه‌ بین‌ بر سر آب‌ از حباب‌

 

 مرغان‌ چون‌ طفلکان‌ ابجدی‌ آموخته‌

 

 بلبل‌ الحمدخوان‌، گشته‌ خلیفه‌ی‌ کُتاب‌

 

 روز به‌ شمعی‌ تشبیه‌ می‌شود که‌ دم‌ به‌ دم‌ روشن‌تر شود و شب‌ به‌ چراغی‌ که‌ به‌ تدریج‌ آن‌ را خاموش‌ کنند. رسوبات‌ سیل‌ بر روی‌ سبزه‌ به‌ کف‌ روی‌ دیگ‌ تشبیه‌ می‌شود و حبابهای‌ روی‌ آب‌ به‌ شیشه‌های‌ رنگینی‌ که‌ کودکان‌ با آنها بازی‌ می‌کنند. ولی‌ اینها همة‌ سخن‌ نیست‌ و فقط‌ یک‌ مقدمه‌چینی‌ است‌ برای‌ توصیف‌ مناظرة‌ مرغان‌ که‌ در نهایت‌ به‌ مقصود شاعر ختم‌ خواهد شد. شاعر چنین‌ می‌نمایاند که‌ در صبحی‌ چنین‌ فرح‌انگیز و باشکوه‌، مرغان‌ مجلسی‌ می‌آرایند و به‌ آوازخوانی‌ می‌پردازند. در این‌ میان‌، هر کدام‌، گل‌ یا گیاهی‌ را که‌ محبوب‌ اوست‌ می‌ستاید و بر این‌ ستایش‌، دلیل‌ می‌آورد، به‌گونه‌ای‌ که‌ مجلس‌ به‌زودی‌ به‌ صحنة‌ یک‌ مناظره‌ تبدیل‌ می‌شود. توصیف‌ این‌ مجلس‌آرایی‌ و مناظره‌، آن‌ هم‌ در این‌ وزن‌ و قافیة‌ نامساعد، اوج‌ هنر خاقانی‌ در این‌ قصیده‌ است‌. تشبیه‌ جدول‌کشی‌ چمن‌ به‌ صفحة‌ شطرنج‌ و تشبیه‌ ماه‌ به‌ کمان‌ رباب‌ (3) ، باز هم‌ ابتکاری‌ است‌ و جذّاب‌.

 

 دوش‌ ز نوزادگان‌ مجلس‌ نو ساخت‌ باغ‌

 

 مجلسشان‌ آب‌ زد ابر به‌ سیم‌ مذاب‌

 

 داد به‌ هریک‌ چمن‌ خلعتی‌ از زرد و سرخ‌

 

 خلعه‌نوردش‌ صبا، رنگرزش‌ ماهتاب‌

 

 اوّل‌ مجلس‌ که‌ باغ‌ شمعِ گل‌ اندر فروخت‌

 

 نرگس‌ با طشت‌ زر کرد به‌ مجلس‌ شتاب‌

 

 ژاله‌ بر آن‌ جمع‌ ریخت‌ روغن‌ طلق‌ از هوا

 

 تا نرسد جمع‌ را ز آتش‌ لاله‌ عذاب‌

 

 هر سوی‌ از جوی‌ جوی‌ رقعة‌ شطرنج‌ بود

 

 بَیْدقِ زرّین‌ نمود غنچه‌ ز روی‌ تراب‌

 

 شاخ‌ جواهرفشان‌، ساخته‌ خیرالنثار

 

 سوسن‌ سوزن‌نمای‌، دوخته‌ خیرالثیاب‌

 

 مجمرگردان‌ شمال‌، مروحه‌زن‌ شاخِ بید

 

 لعبت‌باز آسمان‌، زوبین‌افکن‌ شهاب‌

 

 پیش‌ چنین‌ مجلسی‌ مرغان‌ جمع‌ آمدند

 

 شب‌، شده‌ چون‌ شکل‌ موی‌؛ مَه‌ چو کمانچه‌ی‌ رباب‌

 

 فاخته‌ گفت‌ از نخست‌ مدحِ شکوفه‌ که‌ نحل‌

 

 سازد از آن‌ برگِ تلخ‌، مایة‌ شیرین‌لعاب‌

 

 بلبل‌ گفتا که‌ گل‌ به‌ ز شکوفه‌است‌ از آنک‌

 

 شاخ‌، جنیبت‌کش‌ است‌؛ گل‌، شهِ والاجناب‌

 

 قمری‌ گفتا ز گل‌ مملکت‌ سرو به‌

 

 کاندک‌ بادی‌ کند گنبد گل‌ را خراب‌

 

 ساری‌ گفتا که‌ سرو هست‌ زمِن‌ پای‌لنگ‌

 

 لاله‌ از او به‌، که‌ کرد دشت‌ به‌ دشت‌ انقلاب‌

 

 صلصل‌ گفتا به‌ اصل‌، لاله‌ دورنگ‌ است‌؛ از او

 

 سوسنِ یکرنگ‌ به‌ چون‌ خط‌ اهل‌الثواب‌

 

 تیهو گفتا به‌ است‌ سبزه‌ ز سوسن‌ بدانک‌

 

 فاتحة‌ صحف‌ باغ‌، اوست‌ گه‌ فتحِ باب‌

 

 طوطی‌ گفتا سمن‌ به‌ بود از سبزه‌، کو

 

 بوی‌ ز عنبر گرفت‌، رنگ‌ ز کافورِ ناب‌

 

 هدهد گفت‌ از سمن‌ نرگس‌ بهتر که‌ هست‌

 

 کرسیِ جم‌ ملک‌ او و افسر افراسیاب‌

 

 باری‌، شاعر از زبان‌ مرغان‌ تعلیل‌هایی‌ برای‌ ارجح‌دانستن‌ گلها و گیاهان‌ بر همدیگر بیان‌ می‌کند و این‌ خود خلاّقیتی‌ ویژه‌ می‌طلبد که‌ فقط‌ از شاعری‌ در حدّ خاقانی‌ برمی‌آید. ولی‌ بالاخره‌ حق‌ با کیست‌؟ اینجا تعلیقی‌ ایجاد می‌شود و گرهی‌ در کار می‌آید که‌ در چند بیت‌ بعد، به‌ شکلی‌ که‌ شاعر می‌خواهد، گشوده‌ خواهد شد. پیش‌ از آن‌، باید پردة‌ دوم‌ نمایش‌ را دید، صحنة‌ باریافتن‌ مرغان‌ به‌ حضور عنقا برای‌ داوری‌، که‌ او سرور مرغان‌ است‌ و شایستة‌ این‌ کار.

 

 صحنه‌آرایی‌ شاعر در اینجا جالب‌ است‌ و شاعر آداب‌ و ترتیب‌ این‌ باریابی‌ را به‌ صورتی‌ مطابق‌ واقع‌ ترسیم‌ می‌کند. همانند همیشة‌ تاریخ‌، این‌ مرغان‌ عادی‌ را به‌ درگاه‌ عنقا راه‌ نمی‌دهند و آنها باید با حاجب‌ درگاه‌ (یا همان‌ رئیس‌ دفتر در نظام‌ اداری‌ امروز) مواجه‌ شوند و کار به‌ داد و بیداد بکشد، تا این‌ سر و صدا عنقا را از خلوت‌ بدر آرد و آنگاه‌ باریابی‌ میسّر شود:

 

 جمله‌ بدین‌ داوری‌ بر درِ عنقا شدند

 

 کوست‌ خلیفه‌ی‌ طیور، داور مالک‌رقاب‌

 

 صاحب‌ستران‌ همه‌ بانگ‌ بر ایشان‌ زدند

 

 کاین‌ حرم‌ کبریاست‌، بار بوَد تنگ‌یاب‌

 

 فاخته‌ گفت‌ آه‌ من‌ کِلّة‌ خضرا بسوخت‌

 

 حاجبِ این‌ بار، کو؟ ورنه‌ بسوزم‌ حجاب‌

 

 مرغان‌ بر در به‌پای‌، عنقا در خلوه‌جای‌

 

 فاخته‌ با پرده‌دار گرم‌ شده‌ در عتاب‌

 

 هاتفِ حال‌ این‌ خبر چون‌ سوی‌ عنقا رساند،

 

 آمد و درخواندشان‌ راند به‌ پرسش‌ خطاب‌

 

 نحوة‌ برخورد مرغان‌ با عنقا هم‌ بسیار روان‌شناسانه‌ است‌. اول‌ سلام‌ می‌کنند و آنگاه‌ جواب‌ سلام‌ می‌شنوند و سپس‌ مقدمه‌ای‌ در ستایش‌ عنقا می‌گویند و دست‌ آخر، سؤال‌ را طرح‌ می‌کنند. عنقا هم‌ طبعاً از روی‌ بزرگواری‌، ابتدا دل‌ همه‌ را به‌ دست‌ می‌آورد و نظر همه‌ را تأیید می‌کند، ولی‌ در نهایت‌ حق‌ را به‌ گل‌ (گل‌ گلاب‌ یا گل‌ محمدی‌) می‌دهد. چرا؟ چون‌ با حضرت‌ پیامبر نسبتی‌ دارد و معروف‌ است‌ که‌ از عرق‌ آن‌ جناب‌ آب‌ خورده‌ است‌.

 

 بلبل‌ کردش‌ سجود، گفت‌ الانعم‌ صباح‌

 

 خود به‌ خودی‌ باز داد صبحک‌الله جواب‌

 

 قمری‌ کردش‌ ندا، کای‌ شده‌ از عدل‌ تو

 

 دانة‌ انجیرِ رز دامِ گلوی‌ غراب‌

 

 وای‌ که‌ ز انصاف‌ تو صورت‌ منقار کبک‌

 

 صورت‌ مقراض‌ گشت‌ بر پر و بال‌ عقاب‌

 

 ما به‌ تو آورده‌ایم‌ درد سر، ار چه‌ بهار

 

 درد سر روزگار برد به‌ بوی‌ گلاب‌

 

 دان‌ که‌ دو اسبه‌ رسید موکب‌ فصل‌ ربیع‌

 

 دهرِ خَرَف‌ باز یافت‌ قوّت‌ فصل‌ شباب‌

 

 خیل‌ ریاحین‌ بسی‌ است‌، ما به‌ که‌ شادی‌ کنیم‌؟

 

 زین‌ همه‌ شاهی‌ که‌راست‌؟ کیست‌ برِ تو صواب‌؟

 

 عنقا برکرد سر، گفت‌: کز این‌ طایفه‌

 

 دستِ یکی‌ پُرحناست‌، جعدِ یکی‌ پُرخضاب‌

 

 این‌همه‌ نورستگان‌، بچّة‌ حورند پاک‌

 

 خورده‌ گه‌ از جوی‌ شیر، گاه‌ ز جوی‌ شراب‌

 

 گرچه‌ همه‌ دلکشند، از همه‌ گل‌ نغزتر

 

 کو عرق‌ مصطفاست‌، وین‌ دگران‌ خاک‌ و آب‌

 

 بدین‌ ترتیب‌، مناظره‌ به‌ مدح‌ حضرت‌ پیامبر(ص‌) ختم‌ می‌شود و از اینجا به‌ بعد، قصیده‌ در آن‌ بستر ادامه‌ می‌یابد. دیگر شاعر جانب‌ هنرنمایی‌ و تصویرسازی‌ را کمابیش‌ فرومی‌نهد و به‌ جانب‌ معنی‌آوری‌ می‌گراید.

 

 هادیِ مهدی‌غلام‌، امّی‌ صادق‌کلام‌

 

 خسرو هشتم‌بهشت‌، شِحنة‌ چارم‌ کتاب‌

 

 باج‌ستان‌ ملوک‌، تاج‌ده‌ انبیا

 

 کز درِ او یافت‌ عقل‌ خطّ امان‌ از عِقاب‌

 

 احمد مرسل‌ که‌ کرد از تپش‌ و زخمِ تیغ‌

 

 تخت‌ سلاطین‌ زگال‌، گُردة‌ شیران‌ کباب‌

 

 جمعِ رُسُل‌ بر درش‌ مفلسِ طالب‌زکات‌

 

 او شده‌ تاج‌ رسل‌، تاجر صاحب‌نصاب‌

 

 عطسة‌ او آدم‌ است‌، عطسة‌ آدم‌ مسیح‌

 

 اینْت‌ خلف‌ کز شرف‌ عطسة‌ او بود باب‌

 

 گشت‌ زمین‌ چون‌ سفن‌، چرخ‌ چو کیمخت‌ سبز

 

 تا ز پی‌ تیغ‌ او قبضه‌ کنند و قراب‌

 

 ذرّة‌ خاک‌ درش‌ کارِ دو صد دُرّه‌ کرد

 

 راند بر آن‌، آفتاب‌ بر ملکوت‌ احتساب‌

 

 لاجرم‌ از سهم‌ آن‌، بربطِ ناهید را

 

 بندِ رهاوی‌ برفت‌، رفت‌ بریشم‌ ز تاب‌

 

 دیده‌ نه‌ای‌، روزِ بدر کان‌ شهِ دین‌ بدروار

 

 راند سپه‌ در سپه‌ سوی‌ نشیب‌ و عقاب‌

 

 بهرِ پلنگان‌ دین‌ کرد سراب‌ از محیط‌

 

 بهر نهنگان‌ کین‌، کرد محیط‌ از سراب‌

 

 از شغب‌ هر پلنگ‌، شیرِ قضا بسته‌ دَم‌

 

 وز فزع‌ هر نهنگ‌، حوتِ فلک‌ ریخت‌ ناب‌

 

 از پی‌ تأیید او صفّ ملایک‌ رسید

 

 آخته‌ شمشیر غیب‌، تاخته‌ چون‌ شیر غاب‌

 

 در علمش‌ میرِ نحل‌ نیزه‌ کشیده‌ چو نخل‌

 

 غرقة‌ صد نیزه‌ خون‌ اهل‌ طعان‌ و ضراب‌

 

 چون‌ الف‌ سوزنی‌ نیزه‌ و بنیاد کفر

 

 چون‌ بن‌ سوزن‌ به‌ قهر کرده‌ خراب‌ و یباب‌

 

 حامل‌ وحی‌ آمده‌ کامد یوم‌الظفر

 

 ای‌ ملکان‌! الغزاة‌، ای‌ ثقلین‌! النهاب‌

 

 و این‌ نعت‌، به‌ طور طبیعی‌ به‌ دعائیه‌ای‌ ختم‌ می‌شود که‌ در آن‌، خاقانی‌ از آن‌ حضرت‌ عنایتی‌ طلب‌ می‌کند و البته‌ در این‌ میان‌، چنان‌ که‌ عادت‌ اوست‌، شکایتی‌ هم‌ از اهل‌ زمانه‌ سرمی‌دهد و دشمنان‌ خود را بدترین‌ جانوران‌ می‌داند.

 

 خاطر خاقانی‌است‌ مدح‌گر مصطفی‌

 

 زان‌ ز حقش‌ بی‌حساب‌ هست‌ عطا در حساب‌

 

 کی‌ شکند همّتش‌ قدرِ سخن‌ پیش‌ غیر؟

 

 کی‌ فکند جوهری‌ دانة‌ دُر در خلاب‌؟

 

 یارب‌ از این‌ حبسگاه‌، باز رهانش‌ که‌ هست‌

 

 شَروان‌، شرّالبلاد؛ خصمان‌، شرّالدواب‌

 

 زین‌ گُرُه‌ ناحفاظ‌ حافظ‌ جانش‌ تو باش‌

 

 کز تو دعای‌ غریب‌ زود شود مستجاب‌

 

  

 

 گفتیم‌ که‌ «منطق‌الطیر» قصیده‌ای‌ است‌ منسجم‌ و نسبتاً ساختارمند. ولی‌ انکار نمی‌توان‌ کرد که‌ ساختار کلّی‌ شعر، آن‌قدرها تازه‌ نیست‌ و برپایة‌ همان‌ نظام‌ قدیم‌ «تشبیب‌، گریز و حسن‌ ختام‌» بناشده‌ است‌. شاعر نتوانسته‌ و یا نخواسته‌ است‌ این‌ ساختار را به‌ هم‌ بزند و حتی‌ آن‌ صحنه‌آرایی‌ زیبا و هنری‌ مناظرة‌ مرغان‌ را نیز فدای‌ این‌ ساختار کرده‌ است‌، به‌گونه‌ای‌ که‌ مناظره‌ در آن‌ تشبیب‌ خلاصه‌ می‌شود و با گریززدن‌ به‌ موضوع‌ اصلی‌، آن‌ مرغکان‌ با همه‌ شیرین‌زبانی‌شان‌ گویا به‌کلی‌ نابود و ناپدید می‌شوند.

 

 این‌ البته‌ خاصیت‌ کلّی‌ قصاید قدیم‌ ماست‌ که‌ در آنها شاعر به‌ عناصری‌ که‌ برای‌ تشبیب‌ قصیده‌ فراهم‌آورده‌ است‌، فقط‌ در حدّ ابزار مقدمه‌چینی‌ می‌نگرد و آنها را در ساختار کلّی‌ شعر دخالت‌ نمی‌دهد. به‌ همین‌ دلیل‌ با رسیدن‌ به‌ مدح‌ و منقبت‌ اصلی‌، دیگر وظیفه‌شان‌ خاتمه‌ یافته‌ تلقی‌ می‌شود.

 

 از این‌ که‌ بگذریم‌، باز بنا بر سنّت‌ دیرینة‌ شعرهای‌ ستایشی‌ ما، توصیفهای‌ شاعر از حضرت‌ پیامبر غالباً کلّی‌ است‌، نه‌ حسّی‌ و عاطفی‌، یا به‌ بیان‌ دیگر، تجلیل‌آمیز است‌، نه‌ تحلیلی‌. به‌ واقع‌ شاعر آن‌قدر که‌ در بخش‌ مناظرة‌ مرغان‌ عینی‌ و ملموس‌ سخن‌ می‌گفت‌، در بخش‌ نعت‌ به‌ محیط‌ زندگی‌ حضرت‌ نزدیک‌ نمی‌شود و تصویری‌ که‌ از ایشان‌ ارائه‌ می‌کند نیز بیشتر از منظر شأن‌ و شکوه‌ حضرت‌ است‌، نه‌ از منظر سیره‌ و روش‌ زندگی‌. به‌ همین‌ لحاظ‌، امکان‌ الگوپذیری‌ مخاطب‌ از آن‌ شخصیت‌ به‌ کمک‌ این‌ شعر، کاهش‌ می‌یابد و این‌ البته‌ از مشکلات‌ شعرهای‌ ستایشی‌ سنّتی‌ ماست‌.

 

 با این‌ همه‌ در قیاس‌ با دیگر شعرهایی‌ که‌ در ادب‌ کهن‌ خویش‌ در این‌ موضوع‌ داریم‌، قصیدة‌ «منطق‌الطیر» به‌راستی‌ یک‌ اثر ممتاز است‌ و از نظر هنرمندیهای‌ بیانی‌، می‌تواند برای‌ شاعران‌ امروز بسیار حرف‌ و حدیث‌ها داشته‌ باشد.

 

 

 پی‌نوشت‌ها

 

 1. برای‌ این‌ کلمه‌ معادلی‌ فارسی‌ که‌ رسانندة‌ همین‌ معنی‌ باشد نیافتم‌ و برخلاف‌ روش‌ معهود خویش‌، ناچار به‌ کاربرد واژه‌ای‌ فرنگی‌ در متنی‌ ادبی‌ شدم‌.

 

 2. در این‌ نوشته‌، متن‌ کامل‌ این‌ قصیده‌ براساس‌ بر اساس‌ دیوان‌ خاقانی‌ شروانی‌ به‌ کوشش‌ دکتر ضیاءالدین‌ سجادی‌ نقل‌ شده‌ است‌، البته‌ به‌ صورت‌ پاره‌ پاره‌ و در خلال‌ مباحث‌. در ضمن‌ از توضیح‌ واژگان‌ دشوار پرهیز کردیم‌، چون‌ هدف‌ ما نه‌ شرح‌ قصیده‌، بل‌ نگاهی‌ به‌ جوانب‌ هنری‌ و زیباییهای‌ بیانی‌ آن‌ بود.

 

 3. این‌ «کعب‌» همان‌ استخوان‌ مکعب‌مانند مچ‌ پای‌ گوسفند است‌ که‌ امروزه‌ در ایران‌ بدان‌ «قاپ‌» می‌گویند و در افغانستان‌ «بُجُل‌»؛ و بازی‌ با آن‌، تا همین‌ اواخر رایج‌ بوده‌ و یحتمل‌ که‌ در نقاط‌ دورافتاده‌ هنوز رایج‌ است‌.

 

 4. رباب‌ در آن‌ زمانه‌ها از سازهای‌ زهی‌ای‌ بوده‌ که‌ با آرشه‌ نواخته‌ می‌شده‌ است‌. امروزه‌ ربابی‌ که‌ در افغانستان‌ و هند وجود دارد، با مضراب‌ نواخته‌ می‌شود و گویا این‌ ساز به‌ تدریج‌ استحاله‌ یافته‌ است‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و نقد شعر

+ بگذر ز شهان و ناز سلطانی شان

این مطلب در شمارة بهمن 1385 نشریة «تارنگ‌» (ویژة جشنوارة شعر فجر) چاپ شد.

 

بگذر ز شهان و ناز سلطانی‌شان‌

 

وز کبر و غرور و نخوت فانی‌شان‌

 

بر دانة چندی است که گیرند از مور

 

آرایش مطبخ سلیمانی‌شان‌

 

(بیدل‌)

 

در میان شاعران بزرگ زبان فارسی‌، کمتر کسی را می‌توان یافت که توانسته باشد بدور از دایرة نفوذ حاکمیت به سر برد و قلم به مدح شاهان نفرساید و از آن بالاتر، در مواجهه با آنان از در انتقاد درآید. اگر هم هجو و قدح شاهان بوده است‌، غالباً با تکیه بر قدرت حکومتهای مخالف بوده است و گاه مدح آن قدرت را در کنار داشته است‌.

 

واقعیت این است که شعر فارسی‌، از آغاز در جوار دربار بالید و رشد کرد و این مجاورت‌، امری طبیعی تلقی می‌شد، چنان که اگر در جایی خلاف آن به ظهور می‌رسید، مایة شگفتی به حساب می‌آمد. ما را در این نوشته سر چند و چون در زمینه‌های سیاسی‌، اجتماعی و مذهبی این پدیده نیست و البته یادآور می‌شویم که بنا بر این زمینه‌های عینی‌، نمی‌توان همه تقصیر را متوجه شاعران دانست‌، چون این یک اصل کلّی است که اگر پدیده‌ای در یک زمان یا مکان شیوع تمام می‌یابد، لاجرم باید دلایلی طبیعی برای وجود خود داشته باشد و اینجا دیگر سهم تلاشهای شخصی افراد در ظهور آن کمرنگ می‌شود.

 

ولی با این همه‌، فقدان درگیری‌، اعتراض و انتقاد نسبت به حاکمیت در شعر فارسی بارز است و به همین سبب شاعرانی که خردک شرری از این جرأت و جسارت را دارند، سخت برجسته می‌شوند. و عبدالقادر بیدل یکی از این شاعران است‌.

 

همین‌جا بگویم که ما هیچ در پی آن نیستیم که به اتکای شعرهای انتقادی این شاعر و چشم‌پوشیدن از بقیه آثار او، از این شاعر صوفی‌مسلک یک چهرة انقلابی و یا سیاسی همچون اقبال لاهوری یا ملک‌الشعرا بهار ترسیم کنیم و در شعر بیدل‌، در پی چیزهایی باشیم که در کار اینان می‌توان یافت‌.

 

واقعیت این است که خلق و خوی انقلابی و میهن‌دوستی و مبارزه و عصیان به شکل امروزین آن‌، امری است تازه و سراغ‌گرفتن آن در شاعران‌، نویسندگان و علمای قرون گذشته کاری بی‌حاصل است‌. بنابراین‌، آن شاعران را باید در قیاس با زمانه‌شان بررسی کرد و در این بررسی‌، عبدالقادر بیدل موقعیتی شاخص می‌یابد.

 

یک شاخصة مهم زندگی و شعر بیدل‌، دوری از دربار است و کم‌اعتنایی به شاهان عصر. در آن زمانه‌ای که غالب شاعران‌، توفیق اجتماعی خود را در پیوستن به مراکز قدرت می‌دیدند و به امید راه‌یافتن به دربار گورکانی هند، صدها فرسنگ راه خشکی و دریایی را می‌کوبیدند تا به دربار شاه‌جهان یا اورنگ‌زیب راه یابند، بیدل در همان دهلی‌، حاضر نشد که تا قصر شاهی قدم رنجه کند و فیلی را که پادشاه برایش هدیه کرده بود، تحویل بگیرد. این البته حرف کمی نیست‌.

 

این همه در حالی است که شاهان و شاهزادگان گورکانی سخت مشتاق حضور بیدل بودند و حتی گاهی کار از دعوت گذشت و به اصرار و ابرام رسید که بیدل در جواب آن‌، شاه عصر را به مهاجرت خویش از هندوستان تهدید کرد.

 

شواهد این برخوردها در نثرهای بیدل به‌ویژه رقعات او و نیز در آثار تذکره‌نویسان عصر بسیار است که ما به تفصیل بدانها نمی‌پردازیم‌. فقط پاره‌ای از «سفینة‌الشعرا»ی خوشگو را نقل می‌کنیم که هم بر قناعت‌پیشگی شاعر دلالت دارد، هم بر اصرار و ابرام شاهان و هم بر تهدیدی که پیشتر گفته آمد.

 

«محمد فرخ‌سیر اول استمزاج کرد. چون معلوم نمود که او (بیدل‌) به ملاقات نخواهد آمد، دو هزار روپیه و یک زنجیر فیل رعایت کرد. زر نقد به خدمتش رسید. چون وکیل از طرف ایشان برای آوردن فیل نرفت‌، متصدّیان شکم‌بند به حلق فرو بردند. و شاه عالم بهادر شاه‌، بر منعم خان‌، خان‌ِ خانان‌، اکثر می‌فرمود که به میرزا بیدل تکلیف نظم شاهنامه نموده شود. منعم خان که آشنای قدیم او بود، پنج شش بار نوشت‌، میرزا قبول ننمود. عاقبت جوابی به درشتی نگاشت که اگر خواه‌مخواه مزاج پادشاهی به این پلّه است‌، من فقیرم‌، جنگ نتوانم‌، ترک ممالک محروسه نموده به ولایت دیگر می‌روم‌.»

 

از این مطلب‌، میزان خودکامگی و استبداد این شاهان نیز روشن می‌شود که شاعری صاحب‌نام همچون بیدل به خاطر خودداری از باریافتن به حضورشان تا مرز تبعیدی خودخواسته پیش می‌رود.

 

و از این سماجتها، میزان پرهیز شاعر از دربار هم برجسته‌تر می‌شود، بدین معنی که او حاضر بود سرزمینی را که دیگران با هزار شوق و اشتیاق بدان مهاجرت می‌کردند، ترک کند ولی به خدمت پادشاه عصر نرود. به راستی این شاعر نمی‌توانست از سه هزار غزلش چند ده‌تایی را نثار این جماعت بکند و دهانشان را ببندد؟ این کاری دشوار نبود و پیش از او لسان‌الغیب و شیخ اجل بارها این روش را آزموده بودند، ولی بیدل با سماجتی ویژه تا آخر عمر دوام آورد و با استغنای تمام سرود:

 

ای بسا معنی روشن که ز حرص شعرا

 

خاک جولانگه اسپ و خر اهل جاه است‌

 

وی بسا نسخه که در مکتب تشویش طمع‌

 

روسیاه ابد از مدح امیر و شاه است‌

 

مرجع معنی این سست‌خیالان دریاب‌

 

تا بدانی چقدر فطرتشان کوتاه است‌

 

صله‌مشتاق گداطبع ز مضمون بلند

 

گر همه پای بر افلاک نهد، در چاه است‌

 

و امّا طبیعی است که همیشه نمی‌توان با همه بر سر ماجرا و جنجال بود، آن هم از سوی شاعری که چندان اهل قال و مقال نیست‌. به همین سبب بیدل در بسیار مواقع می‌کوشید با سخنانی نرم و تشریفاتی‌، در عین امتناع از حضور در دربار، دهان درباریان را بسته نگه دارد و دلشان را خوش سازد که «اگر به خدمت نمی‌رسم‌، از ناتوانی است و من همچنان دورادور دعاگوی شما هستم و نزدیکی و دوری ظاهری مهم نیست‌» و از این قبیل سخنان که در غزل زیر می‌توان دید:

 

اگر خورشید گردونم‌، وگر گَرد سر راهم‌

 

گدای حضرت شاهم‌، گدای حضرت شاهم‌

 

قبولی داشتم در بارگاه عرش‌ْتعظیمش‌

 

کز آن کسب سعادتها کنون مقبول اللهم‌

 

ز اقبال زمین‌بوسش غنایی کرده‌ام حاصل‌

 

کز انعام فلک جز عذر استغنا نمی‌خواهم‌

 

سجودی می‌برم از دور، خاک آستانش را

 

به آن قربی که نزدیکان هم از دورند آگاهم‌

 

چه نزدیکی‌، چه دوری‌، بندگی باطل نمی‌گردد

 

فدایی بودم‌، اکنون از دعاگویان درگاهم‌

 

شاید این لحن قدری متواضعانه و سازشکارانه به نظر آید، ولی باید دقت داشت که شاعر با این غزل در پی جلب توجه پادشاه نیست و آن را وسیلة تقرب به دستگاه نمی‌سازد، بلکه بدین وسیله می‌خواهد شرّ عقوبت شاهزاده محمداعظم را از خود دور کند، چون او صراحتاً و کتباً از شاعر درخواست خدمت در دستگاه کرده است و جواب منفی به نامة پادشاه‌زاده دادن‌، با لحنی از این سردتر دیگر امکان نداشته است‌. اینجا همین که بگوید «از دور دعایت می‌کنم‌» چیزی کم از دشنام نیست‌.

 

q

 

آنچه تا کنون گفتیم‌، اشارتی بود به سلوک شخصی بیدل‌. ولی برای ما که اکنون با شعر این شاعر طرف هستیم‌، اینها کافی نمی‌نماید و باید دید که شاعر ما در سخن خویش تا چه حد بدین سلوک وفادار بوده است‌.

 

بیدل سلوک عملی خود را در شعر، در چند بیت از قصیدة «مداح فطرت‌» به اجمال ترسیم کرده است‌. او می‌گوید:

 

بیدل‌، من آن نیم که شوم تاجر کمال‌

 

جایی که عام و خاص‌، سخن راست مشتری‌

 

در عرصة بیان نفسی گرد می‌کنم‌

 

بی دعوی فضیلت و لاف سخنوری‌

 

محکوم بی‌نیازی شوقم‌، نه محو فکر

 

آزادم از تخیّل اوهام‌گستری‌

 

از هیچ‌کس نیم صله‌اندیش بیش و کم‌

 

مداح فطرتم‌، نه ظهیرم‌، نه انوری‌...

 

حیف است فطرت و صله‌مشتاق عمر و زید

 

دارد قصور همت از این رنگ شاعری‌

 

و خود نیز غالباً بدین روش وفادار مانده است‌، چنان که در دیوانش کمتر اثری می‌توان یافت که بوی صله‌اندیشی از آن به مشام برسد. ولی نباید از نظر دور داشت که در آن زمانه نیز همانند همیشه امرا و حکمرانان محلّی قدرشناس و فضل‌دوستی یافت می‌شدند همچون نواب شکرالله خان و نواب عاقل خان راضی که به دوستی بیدل مفتخر بودند و فرزندانشان غالباً شاگردی او می‌کردند. این دو خان فضیلت‌مآب‌، در حمایت مادی و معنوی از بیدل بسیار کوشیدند و بیدل هم البته حق این ادب‌پروری آنان را به جای می‌آورد. در آثار بیدل‌، شعرهایی دربارة اینها و یکی دو تن دیگر از امرای عصر هم یافت می‌شود که البته بیشتر لحنی دوستانه دارد، نه مداحانه‌.

 

به ارتباط همین دوستی‌، بیدل گاهی ماده‌تاریخ‌هایی برای بعضی وقایع عصر از جمله جنگها و فتوحات اورنگ‌زیب هم نوشته است که البته بیشتر جنبة تشریفاتی و تعارفی دارد و بیدل خود بدان اشاره می‌کند. در یادداشتی که بیدل همراه یکی از این ماده‌تاریخ‌ها به نواب شکرالله خان نوشته است‌، در ضمن این یادکرد تشریفاتی‌، تعریضی تمسخرآمیز نسبت به اورنگ‌زیب عالمگیر (ملقب به بدر منیر) شاه مقتدر و مستبد عصر دیده می‌شود که به راستی شگفت‌آور است‌. بیدل می‌گوید: «اندیشة دعاگوی‌، بهانه‌جوی تقریبی است که به آن وسیله تحفة فقرا در پیش گذارد، یا مصرعی در آن جناب معروض دارد. وگرنه چه نواب و کدام مستطاب‌، بلکه چه عالمگیر و کدام بدر منیر؟» (رقعات‌، نامة 95)

 

این را نباید انکار کرد که بیدل در مواردی متأثر از این ارتباطهای دوستانه بوده و شعرهایی نیز برای ادای حق این دوستان و رضایت خاطر آنان سروده است‌، چنان که خود در رباعی‌ای می‌گوید:

 

بیدل‌! ما را هرزه‌درایی شان نیست‌

 

مدح میر و ستایش سلطان نیست‌

 

زین دست کلامی که ز ما می‌شنوی‌

 

غیر از ایثار خدمت یاران نیست‌

 

q

 

 

 

بحث بعدی این است که شاعر جدا از گرایش شخصی خویش به عزلت و قناعت‌، چه نگاهی به حاکمیت دارد. واقعیت این است که هرچند نه بسیار، ولی در حدی قابل توجه‌، شعرهایی انتقادی هم از بیدل بر جای مانده است که نظایر آن را در کار دیگر شاعران کهن خویش‌، کمتر دیده‌ایم‌.

 

البته باز هم باید تأکید کرد که بیدل شاعری سیاسی و اجتماعی از نوع شاعران مشروطه و بعد از آن تا امروز نیست که از سراپای شعرش مباحث و چالشهای روز را سراغ بگیریم‌. به طور کلّی این مضامین در شعر کهن ما کمرنگ است‌. ولی در قیاس با دیگر شاعران کهن‌، بیدل را شاعری درگیر و منتقدی اجتماعی می‌یابیم‌، به‌ویژه در رباعیاتش‌. البته در غزل بیدل نیز از این دست سخنان می‌توان یافت که باز هم به نسبت دیگر هم‌سلکانش قابل توجه است‌:

 

ز طبل و کرّ نای سلطنت آواز می‌آید

 

که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن‌

 

نشانها نقش بر آب است در معمورة امکان‌

 

نگین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهان را

 

بی‌تمیزی چند، بر ایوان و قصر زرنگار

 

نازها دارند، گویا در دلی جا کرده‌اند

 

ای بی‌خردان‌! غرّة اقبال مباشید

 

دولت نبوَد بر همه جاوید مبارک‌

 

ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقی است‌

 

پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم‌

 

البته باید پذیرفت که رویکرد شاعر به این موضوع در غزلیات‌، بیشتر از منظر زهد و قناعت شخصی است تا از منظر ستیزه‌جویی با حاکمیت‌; و این سلوکی است سعدی‌وار. ولی در رباعیاتش عنایت بیشتری به این موضوع دارد و به تضادهای اجتماعی و اقتصادی و جابرانه‌بودن حکومت بیشتر اشاره می‌کند. نه تنها در این موضوع‌، که در بقیه مباحث اجتماعی نیز رباعیات بیدل را غنی‌تر می‌یابیم‌. اینجاست که بر سیطرة «خام‌جوشان‌» بر دنیا اعتراض می‌کند و شاهان را «ماردوش‌» و «درازگوش‌» می‌نامد.

 

دنیا که مقام نیش و نوشی بوده است‌

 

هر روز به دست خام‌جوشی بوده است‌

 

اینجا ضحّاک ماردوشی بوده است‌

 

اسکندر هم درازگوشی بوده است‌

 

به ایهام کلمة «درازگوش‌» توجه کنید که هم به افسانه مربوط به گوشهای بلند اسکندر اشاره دارد و هم یادآور خران است‌. در کلمة «هم‌» نیز ظرافتی است‌; یعنی گویا نه تنها دیگران‌، که اسکندر هم‌... و بدین ترتیب به واقع همه شاهان و من‌جمله هم‌عصران خود را شامل این توصیف می‌داند.

 

واقعیت این است که نگاه شاعران کهن ما به حاکمیت‌، حتی حاکمان ظالم‌، بیشتر از منظر وعظ و نصیحت بوده است‌، از این دست که‌

 

به نوبت‌اند ملوک اندر این سپنج‌سرای‌

 

کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای‌

 

ملاحظه می‌کنید که در اینجا شاعر بر این نوبتی بودن و این که اکنون لاجرم نوبت از آن شاه حاکم است‌، هیچ اعتراضی ندارد. این را به عنوان یک سرنوشت محتوم می‌پذیرد و فقط می‌کوشد شاه را در این دایره سفارش به عدل کند.

 

ولی در شعر بیدل‌، هر چند به ندرت‌، مواردی از نپذیرفتن این اصول و مبانی را می‌بینیم و این بسیار ارزش دارد. درست است که بیدل هیچ‌گاه از جمهوری و دموکراسی و مراجعه به آرأ عمومی سخن نمی‌گوید و انتظار این سخنان در آن زمانه‌ها مثل این است که انتظار داشته باشیم فی‌المثل دانشمندان آن عصر قوانین ترمودینامیک یا اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را تشریح کنند. ولی همین که شاعر مشروعیت حکومتهایی را که به زور به دست می‌آمده است زیر سؤال می‌برد هم حرفی است قابل توجه‌.

 

هر چند به عدل دین حق رهبر بود

 

جهد علما پیرو حکم زر بود

 

سلطان هر گاه ریخت خون پدرش‌

 

گفتند جهاد کرده‌، او کافر بود

 

و جالب است که بدانیم این سخن در مورد اورنگ‌زیب پادشاه هم‌عصر بیدل مصداق می‌یابد که برادران را بر سر تاج و تخت کشت و پدر را محبوس ساخت‌.

 

وقتی اوضاع حکومت بعد از اورنگ‌زیب خراب‌تر شد و نااهلان بیشتری بر سر کار آمدند، لحن شاعر نیز تندتر شد و تا مرز دشنام‌گویی نیز پیش رفت‌.

 

افسوس که ساز سلطنت شد فاسد

 

گردید متاع دولت و دین کاسد

 

نظم هندوستان کنون منحصر است‌

 

بر دیوث و لئیم و حیز و حاسد

 

یکی از محورهای اندیشة بیدل‌، ظلم‌ستیزی است و این مفهوم هرچند به طور مستقیم حکومت را نشانه نمی‌گیرد، از این روی قابل توجه است که یکی از مصادیق اصلی ظلم در آن زمانه‌ها حاکمیتها بوده‌اند. مسلماً برای شاعری که به خاطر نرفتن به حضور پادشاه به خطر تبعید مواجه می‌شد، هیچ ممکن نبود که بگوید این ظالمان به راستی چه‌کسانی‌اند، ولی از لحن بیان او دانسته می‌شود که غالباً طبقة حاکم را در نظر دارد:

 

ز غارت ضعفا مایه می‌برد ظالم‌

 

ز پهلوی خس و خاشاک‌، شعله عیاش است‌

 

آزار ظالم از اثر دستگاه اوست‌

 

بیدل‌، به خون نشستن خنجر ز دسته است‌

 

و بالاخره بیدل در مواردی هرچند اندک‌، از توصیف وجود ظالم می‌گذرد و روش برخورد با او را می‌آموزد.

 

ظالم پوشد لباس خون‌بافته را

 

تا زیر کند خصم زبون‌یافته را

 

با سنگدلان شعله‌خو سختی کن‌

 

بردار به آهن‌، آهن تافته را

 

و اینها نه تنها در قیاس با شعر آن روزگار، که با توجه به کارنامة ادبی بسیاری از شاعران امروز نیز جوهرة قابل توجهی از ظلم‌ستیزی‌، انتقاد از حاکمیت و رسواساختن پلیدیهای شاهان عصر را در کارنامة بیدل نشان می‌دهد.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی

+ جوانب کاربردی شعر بیدل‌

چهار شنبه و پنج‌شنبه پیش دومین کنگره بین‌المللی عرس بیدل در تهران برگزار شد. من هم در آن برنامه افتخار حضور داشتم با مقاله‌ای که اینک خلاصه‌اش را تقدیم حضور می‌کنم. اصل مقاله را نیز بعد از نگارش نهایی درج خواهم کرد. فعلا یک پیش‌نویس است.

گزارشی هم از این کنگره نوشتم که در صفحه آنلاین بی بی سی درج شده است و شاید چند روز بعد در وبلاگ نیز نقلش کنم.

صلای عام می‌آید به گوش از سازِ این محفل‌

 

 

 

 

 

جوانب کاربردی شعر بیدل‌

 

 

 

 

سخن ما در این نوشته دربارة خاصیتی از شعر بیدل است که شاید تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است‌، یعنی امکان کاربرد آن در حالات و عوالم گوناگون برای انسان امروز.

 

واقعیت این است که متون ادب ما امروز برای ما کاربردهای گوناگون و متفاوتی دارند. بعضی از آنها دیگر اکنون دیگر جنبة پژوهشی یافته‌اند و صرفاً برای پژوهشهای تاریخی‌، لغوی‌، فنی و اجتماعی کاربرد دارند همچون دیوان فرخی و امیر معزّی و امثال اینها که تقریباً هیچ کاربرد زنده‌ای برای انسان امروز ندارند، مگر اندک بیتها یا مصراعهایی از قبیل «فسانه‌گشت و کهن شد حدیث اسکندر» و «یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ‌» از فرّخی‌.

 

ولی بعضی دیگر از این متون علاوه بر آن فواید پژوهشی یک سلسله کاربردهای امروزین هم دارند، یعنی در لحظات و حالات گوناگون می‌توانند پاسخگوی نیازهای عاطفی و فکری ما باشند. قصاید سنایی‌، شاهنامه فردوسی‌، خمسة نظامی‌، دیوان سعدی‌، دیوان حافظ، مثنوی معنوی و دیوان شمس از این دسته آثار هستند.

 

می‌خواهیم بدانیم وضعیت بیدل‌، به‌ویژه غزلیات او از این نظر چگونه است‌، یعنی این شعرها برای انسان امروز تا چه مایه جنبة کاربردی دارد و این کاربرد از چه نوعی است‌. ما برآنیم که نشان دهیم غزلیات بیدل تا حدّ بسیار خوبی در حالات گوناگون و به شیوه‌های مختلف برای انسان امروز قابلیت کاربرد دارد، چه در مقام «قال‌» و چه در مقام «حال‌». پیش از آن باید دید به راستی چگونه می‌شود که شعر یک شاعر این امکان کاربرد را می‌یابد. پس در ابتدا باید رموز این کاربردی شدن شعر را دریافت‌.

 

به گمان من عوامل اصلی و کلیدی این اقبال و قابلیت در کار یک شاعر، اینهاست‌:

 

1. اصالت احساس و اندیشه‌.

 

2. عام‌بودن عاطفه و اندیشة شعر.

 

3. تنوع محتوایی در مجموعه آثار شاعر.

 

4. تماس شعر با زندگی و برخورداری آن از تجربه‌های عینی شاعر.

 

5. بیان نمادین‌.

 

6. تنوع قالب شعر در مجموعه آثار شاعر

 

مسلماً همه شاعران برتر ما از این معیارها به اندازة مساوی بهره ندارند و هر یک از جهاتی بر دیگران پیشی گرفته‌اند. در این میان البته باید پذیرفت که حافظ تواناترین بوده است و همه معیارهای ششگانة بالا و بعضی معیارهای دیگر که به نظر ما نرسیده‌است‌، تا حد مطلوبی در شعر او جمع شده است‌. کاربرد وسیع شعر حافظ در میان مردم‌، دقیقاً به همین سبب است‌، این که دیوان حافظ برای تفأل‌زدن به کار می‌رود هم ناشی از این خاصیت شعر اوست‌.

 

البته یادآوری کنیم که این کاربردی بودن‌، شرطی لازم و کافی برای کیفیت یک شعر به طور مطلق نیست‌. ما فقط عواملی را برشمرده‌ایم که در این خاصیت یعنی کاربردی‌بودن وسیع شعر دخیل هستند. ولی این که به راستی شعری که این حوزة وسیع کاربرد را داشته باشد از هر جهت کامل است یا نه‌، بحث دیگری است‌.

 

شعر بیدل تا حدود بسیار خوبی حایز خصوصیاتی است که برشمردیم و نیز به طرز شگفت‌آوری در مقامهای گوناگون امکان کاربرد دارد.

 

به گمان من مهم‌ترین برجستگی بیدل در این میان‌، تنوّع شگفتی‌آفرین شعر او از جهات گوناگون است‌. همین سبب می‌شود که این شعر خوانندگانی با پسندها و سلایق و نیازهای گوناگون را به کار آید.

 

یکی از وجوه این تنوّع‌، در میزان سهولت و دشواری شعر است‌. بیدل هرچند به دشوارگویی شهرت دارد، در کنار غزلهای نسبتاً دشوار و خواص‌پسند خویش‌، شعرهایی بسیار ساده و سهل‌الوصول نیز دارد که می‌تواند عامی‌ترین مخاطبان را نیز به کار آید، غزلهایی از این نوع‌:

 

پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است‌

 

دیدار دوست‌، هستی خود را ندیدن است‌

 

آزادگی کز اوست مباهات عافیت‌

 

دل را ز حکم حرص و هوا واخریدن است‌...

 

این غزل ممکن است آن‌قدرها مورد پسند خواص نباشد، ولی قابل فهم برای عوام هست‌. از طرفی دیگر خواص نیز می‌توانند شعر موردپسند خود را در چنین غزلهایی دریابند و از تناسبها و هنرمندیهای شگفت‌آور آن لذّت ببرند:

 

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت‌

 

چه سنگین بود یارب سایة دیوار مژگانت‌

 

این بیت سرشار از تناسبها و هنرمندیهاست‌. تناسب «سرمه و چشم‌»، «خواب و خیال‌»، «خواب و چشم‌»، «خواب و سنگین‌»، «چشم و مژگان‌» و متناقض‌نمایی «سنگین بودن سایه‌» مسلماً آن‌قدر جذابیت دارد که یک طبع مشکل‌پسند را راضی کند.

 

به واقع یکی از وجوه مهم تنوّع شعر بیدل‌، همین است که در آن هم آثار محتواگرایانه می‌توان یافت‌، شعرهایی که سراسر پند و حکمت باشد و هم آثار هنری و سرشار از زیبایی‌، هرچند در بیشتر غزلهای این شاعر، هر دو خاصیت به پیمانة قابل توجهی وجود دارد.

 

اما در حوزة محتوا، تقریباً همه معانی رایج در شعر کهن ما را در غزلیات بیدل می‌توان یافت‌. من فقط مطلع چند غزل او را با گرایشهای گوناگون نقل می‌کنم تا دانسته شود که تا چه حد این دامنه گسترده است و البته این را هم یادآور می‌شوم که این غزلها تنها شعرها در این معانی نیستند.

 

1. عرفان (با گرایش وحدت‌وجودی‌)

 

که دم زند ز من و ما دمی که ما تو نباشی‌

 

به این غرور که ماییم‌، از کجا تو نباشی‌

 

2. کلام و معرفت دینی‌

 

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است‌

 

دیده هر جا باز می‌گردد دچار رحمت است‌

 

3. اخلاق و حکمت عملی‌

 

یک تار مو گر از سر دنیا گذشته‌ای‌

 

صد کهکشان ز اوج ثریا گذشته‌ای‌

 

4. تغزّل با گرایش عرفانی‌

 

زهی چمن‌ساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجویت‌

 

ز بوی گل تا نوای بلیل فدای تمهید گفت‌وگویت‌

 

5. تغزّل با گرایش عشق زمینی‌

 

چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم‌

 

چو شمع از سرکشی در بزم دل نازیدنت نازم‌

 

(در بسیار غزلهای بیدل‌، این دو نوع تغزّل در هم آمیخته است‌.)

 

6. نقدهای اجتماعی‌

 

این ستم‌کیشان که وهم زندگی را هاله اند،

 

در تلاش خودکُشی‌ها شعلة جوّاله‌اند

 

7. رثا

 

هیهات‌، تا که از نظرم رفت دلبرم‌

 

من خاک ره به سر چه کنم‌؟ خاک بر سرم‌

 

8. خوشامد، تبریک و ستایشهای دوستانه‌

 

باز سرگرمی نظّاره بسامان شده است‌

 

چشمة حیرت دیدار گل‌افشان شده است‌

 

9. مناسبتهای مختلف مثل عید قربان و عید فطر

 

عید است‌، غبار سر راه تو توان شد

 

قربانی قربان نگاه تو توان شد

 

10. مفاخره‌، وصف حال و استغنا

 

بعد از این در گوشة دل چون نفس جا می‌کنم‌

 

چشم می‌پوشم‌، جهانی را تماشا می‌کنم‌

 

11. شکوه از روزگار

 

زیرِ گردون طبع‌ِ آزادی‌نوایی برنخاست‌

 

بس که پستی داشت این گنبد، صدایی برنخاست‌

 

در کنار این تنوّع کلی‌، در هر یک از این حال و هواها نیز شعر بیدل تنوعی تمام دارد. مثلاً در عوالم تغزّل‌، تقریباً همه حالاتی را که در روابط میان عاشق و معشوق وجود دارد، در شعر بیدل می‌توان یافت و این در کار همه نیست‌. مثلاً غزلهای عاشقانة سعدی‌، غالباً مضمونی واحد دارد، سخن از وفای عاشق است و بی‌وفایی معشوق و درد هجران‌. ولی در شعر بیدل‌، حتی به حالتهایی بسیار خاص و عینی نزدیک می‌شویم‌، از آن گونه که در شعر مکتب وقوع بسیار رخ می‌نماید.

 

و نکتة مهم این است که در همة این حال و هواها، شاعر با جدّیت و از سر آگاهی سخن می‌گوید، نه این که کارش از نوع بعضی دیگر شاعران‌، عارف‌نمایی و عاشق‌نمایی صرف و تصنّعی باشد. ما در هیچ یک از این مقامها بیدل را شاعری متفنن نمی‌یابیم‌. به واقع بیدل آن معیار اول «اصالت احساس و اندیشه‌» را نیز تا حدود خوبی دارد، هرچند نه در حد مولانا جلال‌الدین‌.

 

بیدل خود به این خاصیت شعرش واقف بوده و گویا تعمدی در این داشته است که شعرش از پیر تا جوان و از شاه تا گدا را به کار آید. در دیوان او غزلی هست که به این خاصیت تصریح دارد. این را می‌توان بیانیة ادبی بیدل دانست‌. ما بیتهایی از آن را نقل می‌کنیم که در این مقام بیشتر به کار ما می‌آید:

 

مگو این نسخه طور معنی یکدست کم دارد

 

تو خارج‌نغمه‌ای‌، ساز سخن صد زیر و بم دارد

 

صلای عام می‌آید به گوش از سازِ این محفل‌

 

قدح بهر گدا چیده است و جام از بهر جم دارد

 

ادب هرجا معیّن کرده نزل خدمت پیران‌

 

رعایت‌کردگان رغبت اطفال هم دارد

 

خم ابرو، شکست زلف نیز آرایش است اینجا

 

نه‌تنها حسن قامت را به رعنایی علم دارد

 

به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی‌،

 

صفا و جوهر و زنگار، چشمکها به هم دارد

 

تمیز خوب و زشتم سوخت ذوق سرخوشی بیدل‌

 

ز صاف و دُرد، مخمور آنچه یابد، مغتنم دارد

 

بیدل در عین حال بیانی نمادین و غیرمستقیم دارد. در شعر او به ندرت صراحتی از نوع نام‌بردن از اشخاص و جایها دیده می‌شود. در سی هزار بیت غزلیات بیدل‌، تقریباً هیچ نامی از کس و یا جای خاصی نیامده است که شعر را بدان زمان و مکان مقیّد کند و این در حالی است که بسیاری از شعرهای بیدل حکایت از این می‌کنند که برای مقام خاصی و یا تقدیم به فرد مشخصی سروده شده‌اند. مثلاً این غزل بیدل‌، با توجه به لفظ «خان‌» در آن‌، روشن است که در خیر مقدم یکی از دوستان بیدل (احتمالاً نواب شکرالله خان یا عاقل خان راضی‌) سروده شده است‌، ولی آن‌قدر فارغ از نام اشخاص و جایهاست که برای هر از سفررسیده‌ای در همه زمانه‌ها قابل استفاده است‌، فقط با حذف بیت «خان بهار انجمن‌...»

 

صبح تمنّا دمید دل چمنستان کنیم‌

 

یوسف ما می‌رسد آینه سامان کنیم‌

 

حاصل باغ مراد حوصله‌خواه دل است‌

 

آنچه نگنجد به جیب‌، تحفة دامان کنیم‌

 

طرز طرب دلگشاست‌، نشئه ترنّم‌نماست‌

 

مطرب ما ترصداست شیشه غزلخوان کنیم‌

 

چشم وفامشربان این‌همه بی‌نور چند؟

 

منتظر جلوه‌ایم‌، سازِ چراغان کنیم‌

 

خان بهار انجمن مایل این گلشن است‌

 

صد چمن اثبات ناز بر گل و ریحان کنیم‌...

 

در شعر بیدل‌، همین‌گونه‌، نام جایها نیز غایب است‌، مگر به ندرت و به ضرورت قافیه و مضمون شعر، آن هم انگشت‌شمار.

 

بیدل به موازات این بیان نمادگرایانه‌، شعرش را تا حدود زیادی از اصطلاحات و تعبیرات مقطعی و ناپایدار مردم عصر خویش دور نگه داشته است‌. البته هیچ شاعر زنده‌ای ناگزیر از اینها نیست‌، ولی مقایسه میان بیدل و دیگر شاعران عصر او که غرق در زبان محاورة روز بوده‌اند، نشان می‌دهد که بسیار فاصله است میان بیدل و مثلاً صائب‌. یک مراجعه به فرهنگ اصطلاحات صائب تألیف استاد گلچین معانی نشان می‌دهد که فهم شعر صائب تا چه مایه وابسته به آشنایی با اصطلاحات و کنایات و تعبیرات عصر اوست‌.

 

به همین دلیل‌، شعر بیدل بسیار آزاد از قید زمان و مکان مانده است و این هرچند یک حسن مطلق برای هر شاعر نیست‌، بخت ماندگاری و شمول را به شعر بیدل داده است‌. حضور عناصری از نوع «صندل‌»، «طاووس‌»، «حنا»، «برهمن‌» و امثال اینها هیچ‌گاه در حدی نیست که بتواند شاعر را مقید به مکان نشان دهد و چنان که گفتیم‌، این خاصیت هرچند یک حسن مطلق نیست‌، به جنبة کاربردی شعر در زمانها و مکانهای گوناگون می‌افزاید.

 

در کنار همه اینها خاصیت دیگری که در شعر بیدل وجود دارد و باز در شعر فارسی کم‌نظیر است‌، امکان استفاده‌های متنوع از آن است‌، یعنی هم می‌توان این شعرها را به صورت یکپارچه و با حال و مقام ثابت استفاده کرد، هم به صورت تک‌بیتهایی مستقل و درخشان‌.

 

بیدل شاعری است در میان مسیر مولانا و صائب‌. هم غزلهایی بسیار یکپارچه و ساختارمند دارد برای حالات عاطفی و هم تک‌بیت‌هایی ناب دارد برای کاربردهای گوناگون در محاوره‌، استشهاد، ضرب‌المثل و امثال اینها. از این نظر نیز به گمان من جز حافظ و مولانا بدیلی برای بیدل نمی‌توان یافت‌.

 

ولی خود واقفم که این‌همه مباحث نظری تا با نمونه‌های عینی و عملی از کاربرد شعر بیدل در مقامهای گوناگون همراه نشود، حاصلی نخواهد داشت‌. در تذکره‌های عصر بیدل‌، نمونه‌هایی از کاربرد شعر او توسط شاهان آن زمانه آمده است‌، چنان که در سفینة الشعرا اثر خوشگو می‌خوانیم‌:

 

وقتی‌، عالمگیر پادشاه این بیت ایشان را در فرمان به پادشاه‌زادة معظّم در مقدمّة تسخیر حیدرآباد نوشت‌.

 

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش‌

 

ای ز فرصت بی‌خبر! در هر چه هستی زود باش‌

 

و این بیت به اعظم‌شاه مکرّر نگاشته‌

 

بترس از آه مظلومان که در وقت دعا کردن‌

 

اجابت از در حق بهر استقلال می‌آید

 

و نیز به عریضة شخصی که زیاد طلب می‌کرد این مقطع او دستخط پادشاه شد.

 

حرص قانع نیست بیدل‌، ورنه ز اسباب معاش‌

 

آنچه ما در کار داریم‌، اکثرش در کار نیست‌

 

ولی مسلم است که تأیید ادعای ما، نیاز به شواهد بیشتر دارد و من در پایان این مقاله چند مورد معدود از کاربردهای بی‌شمار شعر بیدل برای خویش را که یادداشت کرده‌ام‌، نقل می‌کنم‌، البته با این تأکید که اینها همه کاربردهایی واقعی بوده است‌، نه این که فرض کنیم چنین موردی روی می‌دهد.

 

 

 

q باری حدود هفده سال پیش در جلسة شعری در تهران که جناب قیصر امین‌پور گرداننده‌اش بود، مجال شعرخوانی برای من که جوانی گمنام‌تر از امروز بودم فراهم نشد. در پایان جلسه جناب امین‌پور به قصد دلجویی از تنگنای وقت جلسه به من گفت و من بلافاصله این بیت بیدل را خواندم‌:

 

خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم‌

 

شکسته‌بالی من در قفس نهان گردید

 

 

 

q باری دیگر در یکی از جلسات بیدل‌خوانی در حوزة هنری مشهد، که در آن غزل «امروز نوبهار است ساغرکشان بیایید» خوانده می‌شد، دربارة همین قضیه یعنی امکانات کاربردی شعر بیدل سخن می‌گفتم‌. اتفاقاً یکی از دوستان که چند جلسه غایب بود در اواسط جلسه به جمع پیوست و یادآور شد که این چند جلسه را بنا بر مشکلی نتوانسته است حضور داشته باشد. همان‌جا این بیت از همان غزل مناسب با مقام به خاطرم آمد و این خود مثالی شد برای این قابلیت شعر بیدل‌

 

بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است‌

 

نامهربان بیایید یا مهربان بیایید

 

 

 

q حدود ده سال پیش‌، چند بار به یکی از شاعران ارجمند معاصر نامه‌ای نوشته بودم و نامه‌ام بی‌پاسخ مانده بود. این بیت از بیدل را توانستم زبان شکایت خویش از آن بی‌تفقدی سازم‌:

 

نامحرم کرشمه الفت کسی مباد

 

باب ترحّمیم‌، زمانی عتاب کن‌

 

یعنی اگر محبت نمی‌کنی‌، حداقل عتاب کن تا از ارتباط با تو محروم نباشیم‌.

 

 

 

q باری دیگر در پاسخ کسی که از من انتقادی بیجا کرده‌بود، این بیت بیدل را نوشتم‌:

 

سخت دشوار است منظور خلایق زیستن‌

 

با همه زشتی اگر در پیش خود خوبم‌، بس است‌

 

 

 

q و این غزل بیدل‌، سراپا در نوبتی دیگر دستاویز من برای برخورد با گروهی شد که مدتی با آنان درگیری قلمی داشتم و آن را پایانة مباحث قرار دادم‌:

 

چو آتش چند با هر خشک‌مغزی مشتعل گردم‌؟

 

حیا آبی زند تا زین تری‌ها منفعل گردم‌

 

 

 

q این غزل را تا پایان مقدمة سخن خویش ساختم در محفل خیرمقدم دوست شاعر ما محمدرفیع جنید.

 

آمدم تا صد چمن بر جلوه نازان بینمت‌

 

نشئه در سر، می به ساغر، گل به دامان بینمت‌

 

 

 

q یکی از دوستان‌، بیتی مناسب و جاندار برای حک کردن بر سنگ مزار والد مرحومش می‌خواست‌. من این مطلع از بیدل را مناسب یافتم و بسیار مورد پسند ایشان واقع شد.

 

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند

 

خاکستری ز قافلة اعتبار ماند

 

 

 

q این غزل بیدل را بر لوحی نوشتیم که به مناسبت تقدیر از سیدابوطالب مظفری از طرف دوستان جلسة شعر «درّ دری‌» به او داده شد و من چند بیتش را نقل می‌کنم‌.

 

رنگ‌ِ پَرریختة الفت گلزار تو ایم‌

 

جَسته ایم از قفس خویش و گرفتار تو ایم‌

 

خاک ما جوهر هر ذرّه‌اش آیینه‌گر است‌

 

در عدم نیز همان تشنة دیدار تو ایم‌

 

بیش از این‌، ساغر الفت چه اثر پیماید؟

 

می‌رویم از خود و در حیرت رفتار تو ایم‌

 

جنس موهوم‌، هوس‌شیفتة ارزش نیست‌

 

قیمت ما همه این بس که به بازار تو ایم‌

 

مست‌ِ کیفیت نازیم‌، چه هستی‌، چه عدم‌

 

هرکجاییم‌، همان ساغر سرشار تو ایم‌

 

خرُده بر بیش و کم ذرّه نگیرد خورشید

 

ای تو در کار همه‌، ما همه بیکار تو ایم‌

 

 

 

q باری دکتر محمدسرور مولایی استاد افغان دانشگاههای ایران‌، در محفلی که برای بیان مشترکات فرهنگی دو کشور برگزار شده بود، این غزل از بیدل را خطاب به فرهنگیان ایران خواند و این‌، چنان مناسب مقام بود که اگر به نام بیدل تصریح نشده بود، به نظر می‌آمد آن را شاعری معاصر به همین مناسبت سروده است‌.

 

اسمیم بی‌مسمّا، دیگر چه وانماییم‌؟

 

در چشمه‌سار تحقیق‌، آبی که نیست ماییم‌

 

بر موج و قطره جز نام فرقی نمی‌توان بست‌

 

ای غافلان‌! دویی چیست‌؟ ما هم همین شماییم‌

 

رمز عیان نهان ماند از بی‌تمیزی ما

 

گردون گره ندارد ما چشم اگر گشاییم‌

 

از بیکسی نشستیم پامال سایة خویش‌

 

غمخوار ما دگر کیست‌؟ بی بال و پر هماییم‌

 

بی‌نسبتی از این بزم بیرون نشاند ما را

 

بر گوشها گرانیم از بس که ترصداییم‌

 

گر رنگ گل پرستیم یا جام می به دستیم‌

 

اینها جنون عشق است‌، ما بلکه آشناییم‌

 

با دل اگر بجوشیم‌، بیدل‌! کجا خروشیم‌؟

 

دود همین سپندیم‌، بانگ همین دراییم‌

 

 

 

اینها همه جدا از موارد بی‌شماری بود که از بیتهای بیدل به عنوان مثل و استشهاد در محاورات روزانه و نوشته‌ها و گفت‌وگوهای رسانه‌ای و امثال اینها استفاده شده است‌. گذشته از این همه‌، در بسیار مواقع دیگر نیز شعر بیدل پناهگاه عاطفی‌ام در لحظات خرّمی و اندوه‌، آرامش و بیتابی‌، امید و یأس بوده است و این حالات که گاه شعر بیدل اشک آدمی را سرازیر می‌کند، به سختی به بیان درمی‌آید.

 

نکتة جالب دیگری که در این میان به نظر می‌رسد، استفاده از شعر بیدل برای مفاهیم روز است‌، یعنی مسایلی که شاید در عصر بیدل آن‌قدرها مطرح نبوده است که ما امروز مبتلا به آنیم‌. مثلاً بیدل بیتهای بسیاری دارد در انتقاد از ریا و تظاهری توسط ریش‌نهادن و این برای امروز نیز کاربرد دارد. هم‌چنین در پرهیز از قوم‌گرایی ـ که از مشکلات جدی کشور ماست ـ این بیت بیدل سخت مناسب حال است‌:

 

ساز نافهمیدگی کوک است‌، کوک است‌، کو علم و چه فن‌؟

 

هرکجا دیدیم‌، بحث ترک با تاجیک بود

 

و برای آوارگانی که در وطن خویش نیز دلگرمی‌ای ندارند، این بیت سخت مناسب حال است‌:

 

وطن گر مایة افسردن است آوارگی خوش‌تر

 

ز نومیدی گداز سنگ می‌خواهد شرار او

 

آنچه تا کنون ذکر شد، موارد عینی استفاده از شعر بیدل برای خودم بوده است‌، وگرنه اگر به صورت نظری بخواهیم فهرستی از حالات گوناگون و بیتهای بیدل را که مناسب آنهایند تهیه کنیم‌، کتابی قطور به دست می‌آید.

 

سخن را با این یادآوری مجدد ولی ضروری تمام می‌کنم که ما این کاربردی‌بودن را تنها معیار کیفیت یک شعر و اهمیت یک شاعر نمی‌دانیم‌. حتی می‌توان گفت افراط در آن‌، می‌تواند شاعر را از اوج هنر فرود بیاورد و به فردی سفارش‌پذیر بدل سازد که عمرش در شعرسرودن برای مناسبتها و وقایع روز و تبریک و تهنیت سپری می‌شود. آنچه مطلوب است‌، همین است که شاعر برای دل خویش سخن می‌گوید ولی چنان متنوع و نمادین که سخنش می‌تواند بسیار دیگر کسان را نیز به کار آید و بیدل چنین است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی

+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش ۴)

آثار و تألیفات‌

 

خلیلی طبعی بسیار جوشان و بدیهه‌سرا داشته است و حاصل آن‌، دیوانی چنین قطور است که در دست دارید. ولی این تنها اثر خلیلی نیست‌. او شیفتة مطالعه بود و دلباختة تحقیق و تألیف‌. بسیاری از این تألیفات به چاپ رسیده و آثاری نیز چاپ‌نشده بر جای مانده است‌. اینها پژوهشهایی تاریخی و ادبی است و غالباً حول محور مفاخر و مراکز ادب در این سرزمینها می‌چرخد. در کنار این پژوهشها، چند داستان تاریخی هم از او بر جای مانده است‌، همچون «عیاری از خراسان‌» که سرگذشت حبیب‌الله کلکانی است‌.

فهرست تألیفات خلیلی‌، تا جایی که از منابع مختلف دستیاب شد، در اینجا نقل می‌شود، با این یادآوری که در منابع مختلف‌، گاه روایتهای متفاوتی دربارة زمان و مکان چاپ بعضی از این کتابها دیده می‌شود و ما آنهایی را برگزیدیم که مقرون به صواب به نظر می‌آمد.

آثار هرات‌; 3 ج‌، هرات‌، 1309 ش‌

آرامگاه بابر; چاپ کابل‌

ابن بطوطه فی افغانستان‌، (عربی‌); چاپ بغداد

ابوزید بلخی (چاپ‌نشده‌)

احوال و آثار حکیم سنایی‌; کابل‌، 1315 ش‌

از بلخ تا قونیه‌; چاپ کابل و چاپ ترکیه‌.

از سجاده تا شمشیر; ناشر: رهبر محاذ ملی اسلامی افغانستان‌، اسلام‌آباد، 1363.

از مدرسه تا سنگر; ناشر: باختری‌.

الفقهأ المغانیون‌، (عربی‌); چاپ بغداد و مراکش‌.

ایاز از نگاه صاحبدلان‌; ناشر: علی‌نواز گردیزی (پاکستانی‌)، 1983 م‌.

بلخ در ادب عرب (چاپ‌نشده‌)

بهار به‌خون تشنگان‌; کابل‌، 1367 ش‌.

به بارگاه سعدی‌; ناشر چاپ اول‌: صفی‌الله ثبات‌. ناشر چاپ دوم‌: رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در اسلام‌آباد.

بهشتی که در آتش سوخت‌; ناشر: رهبر محاذ ملی اسلامی افغانستان‌.

پادشاه و دوراهی (چاپ‌نشده‌)

پنجشیر و قهرمان مسعود; ناشر: صفی‌الله ثبات‌. (ترجمة فرانسوی به کوشش داکتر محمدحیدر، چاپ پاریس‌).

پیام سلطان محمود; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان‌.

پیوند دلها: شرح پذیرایی‌های استاد خلیل‌الله خلیلی در ایران در سالهای 1335 و 1340; چاپ تهران‌.

تجلیل سالگرد امام ربانی‌; ناشر: فضل‌الرحمان مجددی‌.

ترجمة تفسیر مولانا شبیراحمد (مشهور به تفسیر کابلی‌) از زبان اردو، سیزده جزء اول و جزء آخر قرآن‌، چاپ کابل‌.

جشن آزادی ملت پاکستان‌; ناشر: صفی‌الله ثبات‌.

خواجة سبزپوش (چاپ‌نشده‌)

داستانی از داستانها; ناشر: مجاهدین نورستان‌.

درویشان چرخان‌: در احوال مولوی رومی‌; چاپ کابل‌.

دوشنبه‌نامه (چاپ‌نشده‌)

رباعیات‌; بغداد، 1975 م‌، (و نیز چاپ کابل و چاپ لندن با ترجمة انگلیسی و عربی‌)

رسالة شیخ‌الاسلام صاحب مبارک تگاب‌

رؤیتها و روایتها (چاپ‌نشده‌)

زرین گوربت‌، (داستانی به زبان پشتو); تألیف‌: 1974 م‌.

زمرّد خونین‌، (داستان‌); به کوشش صالحه ساعی‌; کابل‌، 1355 ش‌.

زمزم اشک‌; ناشر: مولانا خالص‌، پشاور، 1361 ش‌.

زندگانی در روستا (چاپ‌نشده‌)

سرود شهیدان‌; پشاور، 1364 ش‌.

سرور راستان‌; ناشر: رهبر جبهة ملی نجات افغانستان‌.

سفرای افغانستان (از محمود تا محمود) (چاپ‌نشده‌)

سفرنامة ایران‌.

سلطنت غزنویان‌; چاپ کابل‌.

سوزن زر و جامة سپید; ناشر: مجلة سروش‌.

شرح دیوان مخطوط سنایی‌; چاپ کابل‌.

عقاب زرین (ترجمة زرین گوربت‌); چاپ کابل‌.

عیاری از خراسان‌; تألیف‌: 1359 ش‌، ناشر: انجنیر ایوب‌.

غوث‌الاعظم‌; اسلام‌آباد، 1361 ش‌.

فریاد; 1985 م‌.

فیض قدس‌: شرح احوال میرزا عبدالقادر بیدل‌، انجمن تاریخ افغانستان‌، کابل‌، 1334

قرائت فارسی برای صنوف یازده و دوازده‌; 2 جلد، چاپ کابل‌.

قهرمان کوهستان‌; تألیف‌: 1404 ق‌، به کوشش تمیم نوستانی‌، چاپ پاکستان‌.

کاروان اشک‌; ناشر: رهبر محاذ ملی اسلامی افغانستان‌.

گزیدة آثار تاگور از گیتانجلی و داستان کابلی‌والا; نیوجرسی‌، 1982 م‌.

مادر از خون فرزند می‌گذرد; تألیف‌: 1365 ش‌.

مادران گلگون‌کفن‌; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان‌.

مادر گلگون‌کفنان‌; نیوجرسی‌، 1982 م‌

مراسلات (چاپ‌نشده‌)

مسجد جامع هرات‌; ناشر: محمد نسیم یوسف‌، 1404 ق‌.

ناهید و دختران قهرمان کابل‌; ناشر: صفی‌الله ثبات‌.

نخستین تجاوز روسیه در افغانستان‌; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان‌، اسلام‌آباد، 1984 م‌.

نماز عاشقان (چاپ‌نشده‌)

نورهان‌، (رساله‌ای دربارة شعر نو و شاعران نوپرداز); چاپ کابل‌.

نیاز و نیایش‌; 1361 ش‌.

نیایش‌; به کوشش ببرک لودی‌; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان‌.

نی‌نامه‌: در احوال‌مولوی‌رومی‌; انجمن‌تاریخ‌وادب و اکادمی‌افغانستان‌،کابل‌، 1352 ش‌.

هرات‌، آثارها و رجالها، (عربی‌); چاپ بغداد.

یار آشنا: علاقة علامه اقبال به افغانستان‌، با ترجمة اردو; به کوشش و ترجمة ببرک لودی‌; ناشر: رهبر جمعیت اسلامی افغانستان‌.

یمگان‌: شرح آرامگاه ناصرخسرو; چاپ کابل‌.

به این آثار باید افزود مقالات بسیاری را که از او در نشریات کابل‌، جده‌، بغداد، کویت‌، ترکیه‌، پاکستان‌، ایران و قاهره چاپ شده است‌.

خلیلی در همایشهای ملی و بین‌المللی بسیاری نیز شرکت کرده‌است همچون کنفرانس رودکی در تاجیکستان‌، بزرگداشت محمد فضولی در باکو، سالگرد ابوعلی سینا در سوربن فرانسه‌، کنفرانس نویسندگان ملل آسیا و افریقا در تاشکند، کنفرانس بزرگداشت جامی‌، تجلیل سالگرد مولانای بلخی در قونیه (سه بار)، احتفال ابوریحان بیرونی در کابل‌، بزرگداشت خواجه عبدالله انصاری در هرات و کابل و مجامع ادبی بسیار در سفرهای دوگانه‌اش به ایران‌. او دارندة نشان اول معارف افغانستان‌، نشان اکادمیک از فرانسه از طرف جنرال دوگل‌، عضو نویسندگان بین‌المللی آسیایی و افریقایی و عضو افتخاری در اکادمی تاریخ افغانستان بود.

حال که از آثار سخن به میان آورد، باید یک اشتباه مهم را تصحیح کنیم‌. در دو دهة اخیر، اثری به نام مرحوم خلیلی انتشار یافته است که از او نیست‌، یعنی دیوان غزلیات عبدالقادر بیدل که در آن به خطا «به تصحیح استاد خلیل‌الله خلیلی‌» ثبت شده است و این خطا در هر چاپ جدید این دیوان در ایران تکرار می‌شود. واقعیت این است که استاد در انتشار این اثر در کابل سهم داشته و مقدمة کتاب نیز از آن اوست‌، اما همان‌گونه که در مقدمه نیز تصریح کرده‌است‌، تصحیح و مقابلة متن دیوان برعهدة مرحوم خال‌محمد خسته بوده و مضاف بر آن‌، در هیچ‌جایی‌، تصحیح این دیوان جزء آثار خلیلی به حساب نیامده است‌. پس باید مصحح این اثر مهم را خال‌محمد خسته دانست که خدمتی چنین بزرگ به ادب فارسی کرده است‌.

q

ولی برای شناخت منابع دیوان حاضر، مروری مفصل‌تر بر مجموعه‌شعرهای منتشره از استاد خلیلی ضروری می‌نماید. متأسفانه شاعر ما با همه فعالیت در سرایش شعر، جدیت و رغبتی در گردآوری و انتشار کتابهای شعرش نداشته است‌. مجموعه‌شعرهایش غالباً به کوشش دیگران و گاه با افتادگیها و خطاهای مختلف چاپ شده است و به همین دلیل‌، هیچ‌گاه یک دیوان منظم و مدوّن از او در دسترس علاقه‌مندان نبوده است‌.

مشکل دیگر این است که با همه تفصیلی که در فهرست آثار خلیلی در جاهای مختلف دیده می‌شود، فهرست مجموعه‌شعرهایش با دقت و جامعیت فراهم نشده است و ما اکنون به عنوانهایی مبهم و غلطانداز برمی‌خوریم که دریافت آنها مگر با کمک قراین دیگر، ممکن نیست‌. مثلاً در فهرستها مکرّر به مجلدات دوگانة دیوان خلیلی چاپ کابل و تهران اشاره شده است و به درستی روشن نیست که کدام کتابها منظور است‌. گمان می‌رود که مراد همان کتابهایی است که با نامهایی دیگر انتشار یافته و ما بدانها اشاره خواهیم کرد. مسئلة دیگر این است که هیچ یک از مدوّنان مجموعه شعرهای خلیلی‌، به منابع نقل شعرها اشاره‌نکرده‌اند و این‌، به‌ویژه در تصحیح‌ومقابله‌های‌بعدی مشکل‌آفرین شده‌است‌.

با این‌همه‌، ما در اینجا می‌کوشیم فهرست مجموعه شعرهای استاد را بعضی به کمک رؤیت کتاب‌، بعضی به کمک فهرستهای موجود و بعضی از روی قراین و امارات ترتیب دهیم‌، تا بدین ترتیب‌، منابع تدوین دیوان حاضر نیز مشخص شود.

. تا جایی که اطلاعات ما یاری می‌کند، اولین مجموعه‌شعر استاد خلیلی‌، در سال 1330 ش در دوره‌ای که محمدهاشم میوندوال ریاست مستقل مطبوعات را برعهده داشت‌، در مطبع عمومی کابل چاپ شده است‌. این کتاب که اکنون در دسترس ما نیست‌، مجموعه‌ای مختصر بوده و بعضی از شعرهای آن‌، مسلماً و بعضی دیگر به احتمال زیاد در کتابهای بعدی استاد به چاپ رسیده است‌.

 

منتخبات اشعار استاد خلیلی‌. مطبع عمومی کابل‌، میزان 1333 ش‌، 83 صفحه‌، وزیری‌.

این کهن‌ترین مجموعه شعری است که از استاد در دست داریم‌. کتاب در میزان 1333 ش ظاهراً3 از سوی انجمن تاریخ افغانستان چاپ شده است‌، به خط نستعلیق شش تن از استادان خط آن روز افغانستان یعنی صوفی عبدالحمید، عزیزالدین وکیلی فوفلزایی‌، سید محمدداوود حسینی‌، سید محمدایشان حسینی‌، محمدابراهیم خلیل و سید محمدابراهیم‌. این منتخب‌، 28 شعر خلیلی را با یادداشتی کوتاه از سرور گویا اعتمادی در خود دارد. همه شعرهای این کتاب‌، بعداً با اختلافهایی مختصر در مجموعه‌های دیگر ـ که معرفی خواهیم کرد ـ منتشر شده است‌.

 

برگهای خزانی‌. این‌، مجموعة رباعی‌های استاد خلیلی است که در کابل چاپ شده است‌. خود این کتاب در دسترس ما نیست‌، ولی ظاهراً متن کامل آن در کلیات امیدوار ـ که معرفی خواهدشد ـ نقل شده است‌4. پس سال انتشارش باید قطعاً قبل از 1341 باشد.

 

پیوند دلها. این کتاب‌، به واقع نه یک مجموعه شعر، که شرح سفرهای استاد خلیلی به ایران و دیدارهای او با اهل ادب این کشور است و از آن روی اهمیت دارد که در آن‌، شعرهایی که استاد در محافل ادبی ایران خوانده است نیز نقل شده است‌. ناشر آن‌، محمدهاشم امیدوار هراتی بوده است و او متن کامل این کتاب را بعداً در دیوان گردآوردة خویش نیز گنجانده و ما را از دسترسی به آن بی‌نیاز کرده است‌. پس تاریخ انتشار کتاب‌، باید 1340 باشد، یعنی بعد از دومین سفر و قبل از انتشار دیوان امیدوار.

 

از اشعار استاد خلیلی‌. ریاست مستقل مطبوعات‌، کابل‌، 1340 ش‌، 502 صفحه‌، رقعی‌.

این کتاب‌، مجموعه‌ای مفصّل و نسبتاً جامع از شعرهای استاد خلیلی است‌. کتاب در سال 1340 از سوی ریاست مستقل مطبوعات افغانستان چاپ شده است‌، با مقدمة میر غلام‌رضا مایل هروی و مؤخرة سرور گویا اعتمادی و بیش از یکصد و پنجاه شعر از خلیلی را در خود دارد، با آثاری از شاعران دیگر دربارة او. این مجموعه نسبتاً دقیق و کم‌غلط است و روشن می‌دارد که توسط افرادی اهل فن گردآمده است‌.

 

کلیات دیوان خلیلی‌. گردآورنده و ناشر: محمدهاشم امیدوار هراتی‌، با مقدمه و تقریظ از استادان ارجمند افغانستان و اساتید گرانمایة ایران‌، تهران‌، 1341، 307 صفحه متن + 32 صفحه تقریظها، وزیری‌.

این اثر، جامع‌ترین دیوان خلیلی در عصر خود است که غالب شعرهای کتابهای پیشین و بسیار شعرهای چاپ‌نشده از استاد را در خود دارد، همراه با تقریظهایی ارزشمند از استادان سرشناس و رجال مهم فرهنگی افغانستان و ایران‌. بخشی از شعرهای کتاب امیدوار، از کتاب «از اشعار استاد خلیلی‌» که معرفی کردیم نقل شده است‌; بخشی دیگر از کتاب «برگهای خزانی‌» و بخشی هم شعرهای تازه در عصر خود بوده است‌. چنان که گفتیم‌، متن کامل «پیوند دلها» نیز در اینجا آمده است‌.

ضبط شعرها در کتاب امیدوار، گاهی بر کتاب «از اشعار استاد خلیلی‌» ترجیح دارد و البته در بسیار موارد نیز غلطهای تایپی کتاب پیشین در آن تکرار شده است‌. در مجموع حدود دوصدوپنجاه شعر از استاد را در این کتاب می‌توان یافت‌.

 

مجموعه اشعار خلیل‌الله خلیلی‌. گردآوری‌: محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی‌، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران‌، تهران‌، بی تا، 260 صفحه‌، وزیری‌.

این کتاب‌، تا سالها بهترین مجموعه‌شعر استاد خلیلی بود، هم به واسطة زمان انتشار آن ـ که در ایّام پختگی شعر او بوده است ـ و هم به خاطر کیفیت چاپ آن که در مجموعه‌شعرهای استاد سابقه نداشته است‌.

شعرهای این کتاب‌، غالباً تازه و آخرین سروده‌های خلیلی در آن سالها بوده است‌. انتخاب خوب توسط شاعری توانا همچون بیرنگ کوهدامنی‌، تدوین نسبتاً مطلوب و چاپ کم‌غلط شعرها، از مزایای این کتاب است که باعث شده است تا سالها مجموعه‌ای بی‌بدیل از سروده‌های این شاعر باشد. تاریخ انتشار این اثر معلوم نیست‌، ولی قطعاً در فاصلة 1352 تا 1357 خورشیدی بوده است‌.

 

ماتمسرا. انجمن نویسندگان مجاهد افغانستان‌، پاکستان‌، 1361.

این کتاب‌، در سال 1361 ش از سوی انجمن نویسندگان مجاهد افغانستان در پاکستان چاپ شده است و حاوی شعرهای دوران جهاد استاد خلیلی است‌. ماتمسرا در مجموع کتابی است قابل قبول‌، ولی چون همه یا غالب شعرهای آن بعداً در کتابهای دیگر استاد خلیلی چاپ شده است‌، جزو منابع مستقیم دیوان حاضر نبوده است‌.

 

در سایه‌های خیبر. این کتاب‌، منظومه‌ای است در قالب مثنوی که در پاکستان چاپ شده و در کتاب کلیات استاد خلیلی به کوشش عبدالحی خراسانی ـ که بدان خواهیم رسید ـ به تمام نقل شده است‌.

 

شبهای آوارگی‌. به همت شورای فرهنگی جهاد افغانستان‌، پاکستان‌، 1985 م‌.

این نیز مجموعه‌ای نسبتاً کوچک از شعرهای دوران هجرت و جهاد است و همانند کتاب بالا، در کلیات آقای خراسانی چاپ شده است‌.

 

اشکها و خونها. برگزیدة جزء سوم دیوان استاد خلیل‌الله خلیلی‌، تدوین‌: صفی‌الله ثبات‌، ناشر: رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در اسلام‌آباد، 1363 ش‌، 216 صفحه‌، وزیری‌.

این اثر، کامل‌ترین مجموعه شعر استاد خلیلی در دوران مقاومت و جهاد است و از لحاظ کیفیت نیز در شمار بهترین کتابهای این شاعر به حساب می‌آید. نکتة مهم این است که گویا کتاب زیر نظر خود استاد تدوین شده است و به همین لحاظ، بیشتر عنوانها و پاورقیهای کتاب از خود اوست و این‌، در مجموعه‌شعرهای او کمتر سابقه داشته است‌. همین‌گونه است مقدمه و مؤخره‌ای موجز ولی فصیح به قلم استاد خلیلی که باز هم در آثار او کمتر دیده شده است‌. با این‌همه‌، این کتاب خالی از غلطهای چاپی نیست و نقل شعرهایش احتیاط تمام به کار دارد. کتاب‌، حاوی دو تقریظ است‌، یکی از آقای برهان‌الدین ربانی رهبر حزب جمعیت اسلامی افغانستان و دیگر داکتر حق‌شناس از پژوهشگران سرشناس کشور.

 

سرود خون‌. گزیدة آخرین سروده‌های استاد خلیل‌الله خلیلی در جریان انقلاب اسلامی افغانستان‌، مقدمه و گزینش‌: عبدالحی خراسانی‌، انتشارات قلم‌، تهران‌، 1368، 170 صفحه‌، رقعی‌.

مجموعه‌ای نسبتاً کوچک است گردآوردة آقای عبدالحی خراسانی که بیشتر شعرهای دوران جهاد استاد خلیلی را در خود دارد. انتشار آن را می‌توان حاصل ضرورتی دانست که در سالهای جهاد به شعرهای تازة استاد در ایران حس می‌شد و از این نظر، تا پیش از انتشار کلیات استاد خلیلی به اهتمام آقای خراسانی‌، کتابی مغتنم و قابل استفاده به شمار می‌آمد. یکی از مزایای این کتاب‌، مقدمة نسبتاً مفصلی است که آقای خراسانی دربارة شعر و شخصیت استاد خلیلی نگاشته و از خلال آن‌، می‌توان داوری نسل جهادی ما را نسبت به دوره‌های مختلف زندگی استاد دریافت‌.

 

مجموعة اشعار خلیل‌الله خلیلی‌. به کوشش مهدی مداینی‌; چاپ اول‌، مؤسسة مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه‌) وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی‌، تهران‌، 1372، 239 صفحه‌، وزیری‌.

این کتاب‌، به واقع اثر تازه‌ای نیست‌. همان کتاب «بیرنگ‌» (شمارة 7 در فهرست حاضر) است که موبه‌مو دوباره نقل و منتشر شده‌است‌، بدون هیچ افزایشی در شعرها و یا حتی اصلاح غلطهای مطبعی آن‌. تنها کار کوشندة محترم‌، نگارش مقدمه‌ای کوتاه و افزودن دو فقره پاورقی در متن است‌. مهم‌تر از همه این که در شناسنامة کتاب‌، آن را «چاپ اول‌» دانسته‌اند و نام محمدعاقل بیرنگ کوهدامنی گردآورندة اصلی را نیاورده‌اند. فقط در مقدمه‌، اشاره‌ای مبهم به نام و نشان آن کتاب شده است و بس‌. رساترین توصیفی که از این کتاب می‌توان کرد، «یک سرقت ادبی محترمانه‌» است‌.

 

کلیات اشعار استاد خلیل‌الله خلیلی‌. به کوشش عبدالحی خراسانی‌، چاپ اول‌، نشر بلخ (وابسته به بنیاد نیشابور)، تهران‌، 1378، 3300 نسخه‌، 40 + 642 صفحه‌، وزیری‌.

این کتاب‌، کامل‌ترین مجموعه‌شعری است که پیش از انتشار دیوان حاضر از استاد خلیلی فراهم آمده است و از لحاظ جامعیت و شیوة تدوین و ترتیب‌، بر همه مجموعه‌های پیش از خود ارجحیت دارد. اگر بعضی نقایص و کاستیهای این کلیات نبود، شاید انگیزة تدوین دیوان حاضر برای ما ایجاد نمی‌شد. در این کتاب‌، تقریباً همه آثار استاد خلیلی از کتابهای چاپ‌شده در افغانستان‌، ایران و پاکستان گردآمده است‌، همراه با مقدمه‌هایی کوتاه از فریدون جنیدی (سرپرست بنیاد نیشابور) و مسعود خلیلی (فرزند استاد خلیلی‌) و شرح حال خلیلی نوشتة عبدالحی خراسانی و خلاصه‌ای از تقریظهایی که در کتاب امیدوار آمده بود.

ولی این کلیات با همه تلاشی که آقای خراسانی برای تدوینش کرده‌است‌، خالی از نقایصی نمی‌نماید. مهم‌ترین مشکل کتاب‌، این است که گردآورنده با وجود تلاش برای تفکیک شعرها براساس قالب‌، در تشخیص این قالبها غالباً دچار اشتباه شده است و چنین است که بسیار غزلها را در میان قصاید می‌توان یافت و مسمطها را در میان ترکیب‌بندها و امثال اینها. این کتاب کم‌غلط است‌، ولی از ناهماهنگیهایی در رسم‌الخط و بعضی امور فنّی بری نیست‌. مشکل دیگر این است که گردآورنده در هیچ جای‌، منابع شعرها را ذکر نکرده و بدین ترتیب‌، از شفافیت و قابلیت استناد این کتاب کاسته است‌. این کلیات‌، از نامنامه‌، فهرست واژگان و توضیحات و پاورقیهایی که در چاپ حاضر خواهید دید نیز خالی است و این‌همه برای دیوانی کامل از استاد خلیلی با این همه واژگان مهجور و نامهای رجال و اعلام جغرافیایی‌، ضروری می‌نمود. البته این نقایص در کتابهای پیشین به شکلی شدیدتر دیده می‌شد، ولی آنچه سبب می‌شود که ما بر آنها در این کلیات تأکید کنیم‌، ارزشی است که این کتاب دارد و چنین انتظاری می‌آفریند.

با این‌که آقای مسعود خلیلی فرزند گرامی استاد خلیلی در یادداشتی بر وجود کلیه شعرهای استاد در این کلیات گواهی داده‌است‌، شعرهایی از شاعر را سراغ داریم که در آن نیامده‌است‌، از جمله شانزده شعر که در دیوان حاضر آورده‌ایم و چند شعر که ما نیز بدانها دسترسی نیافتیم و در جایش ذکر کرده‌ایم‌.

 

دیوان خلیل‌الله خلیلی‌. به کوشش محمدابراهیم شریعتی‌، ناشر: عرفان (محمدابراهیم شریعتی‌)، چاپ اول‌، تهران‌، 1378، 517 صفحه‌، وزیری‌.

این کتاب‌، به واقع صورت اولیة کتابی است که اینک در پیش روی دارید. در این اثر، بخش عمده‌ای از شعرهای استاد خلیلی از دیوانهای مختلف گردآوری و چاپ شده است‌. ولی کتاب از یک بخش مهم و ارزندة اشعار استاد خالی است‌، یعنی شعرهای منتشره در مجموعة بیرنگ کوهدامنی‌.

کتاب با مقدمه‌ای فاضلانه از دکتر محمدسرور مولایی استاد افغانستانی دانشگاههای ایران و نیز تقریظهایی که پیش از این در کتاب امیدوار آمده بود، زینت یافته است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥

+ مقدمه دیوان خلیلی (بخش ۳)

شعر و مقام ادبی خلیلی‌

 

همه شواهد عینی و بالواسطه‌، از هوش‌، ذکاوت‌، قریحة قوی و استعداد شگفت استاد خلیلی حکایت می‌کند. او به دلایلی که پیش از این گفته آمد، از تحصیلات رسمی محروم ماند، ولی هیچ‌گاه از دانش‌اندوزی فاصله نگرفت‌. به هر صورتی که بود، علوم سنتی همچون عربی و صرف و نحو را نزد استادان عصر فراگرفت و بر شعر و فنون آن مسلّط شد. هیچ نمی‌دانیم که اولین شعرهایش را کی سرود، ولی در دیوان حاضر شعرهایی با تاریخهای 1307 و 1308 ش دیده می‌شود که در کمال پختگی است‌. محجوبه هروی بانوی شاعر هراتی‌، در 1308 خلیلی بیست‌ودوساله را چنین وصف می‌کند:

دُرِّ سخن را چو تو می‌پروری‌

هست سخن گوهر و تو گوهری‌

شاعر افغان تویی اکنون به دهر

خلق ز فضل و هنرت برده بهر

از آن پس و در دورة پختگی و کمال نیز خلیلی همواره مقبول و ممدوح ادبای رسمی افغانستان‌، ایران و حتی کشورهای عربی بوده است‌. نمونه‌هایی از این ستایشهای منظوم و مثنور در غالب مجموعه شعرهایش چاپ شده است‌.

ولی از حوزة تشریفات و تعارفات که می‌گذریم و با معیارهای نوین ارزیابی شعر به سراغ آثار استاد می‌رویم‌، تباینی میان آن ستایشها و بعضی واقعیتهای دیگر می‌یابیم که در خور تأمل می‌نماید و بالاخره این پرسش باقی می‌ماند که مقام و موقعیت راستین این شاعر در جامعة ادبی زمانه‌اش و بل در پهنة ادب فارسی دری چیست و او را با چه شاعرانی در گذشته و حال می‌توان مقایسه کرد.

پیش از همه باید این اصل را در نظر داشت که ارزش و اعتبار یک شاعر، غالباً امری است نسبی و در مقایسه با اقران و هم‌عصرانش معین می‌شود. به واقع باید دید که شاعر تا چه میزان توانسته‌است در محیط ادبی خویش تحول‌آفرین و مؤثر باشد. مسلماً شاعری که در محیطی نامساعد بارآمده و خود را با همّت فردی تا حد مطلوبی برکشیده است‌، بیش از آن کس که موقعیتی مناسب و فضایی مساعد در اختیار داشته است‌، شایستة تکریم می‌نماید. پس باید شعر خلیلی را در محیط زندگی و رشد او ارزیابی کنیم و لاجرم این محیط را کمابیش بشناسیم‌.

از بعد تیموریان هرات تا کنون‌، محیط افغانستان هیچ برای پرورش شاعر و نویسنده مساعد نبوده است‌. جنگهای مداوم‌، اقتصاد کم‌رونق‌، اختناق و استبداد، بی‌خبری از اوضاع جهان در سایة زمامدارانی غالباً بی‌علاقه به شعر و ادب‌، همه زمینه‌های رشد را از ادبیات گرفته بود. شاعران این اعصار یا پیرو پیشینیان بودند و یا مقلّد بیدل و دیگر شاعران مکتب هندی‌. به گواهی تاریخ‌، ادبیات همواره در امنیت و رفاه رشد کرده‌است و در افغانستان‌، این‌دو غالباً مفقود بود، مگر در مقاطعی کوتاه همچون دوران حکومت تیمورشاه درانی و امیر حبیب‌الله خان‌. اتفاقاً در همین زمانه‌ها بود که حلقه‌هایی ادبی در کشور تشکیل شد و شاعرانی با بضاعتهایی نسبتاً بهتر پدید آمدند.

در عصر مشروطه و سراج‌الاخبار شعر فارسی افغانستان نیز تکانی خورد و مفاهیم نوینی را پذیرفت که لاجرم با ابداعاتی در قالب و لحن بیان نیز همراه بود. با آن‌که در عصر محمدنادر شاه و پسرش حاکمیت تا حد زیادی مسیر محافظه‌کاری و کهن‌گرایی پیمود، پیدایش جراید آزاد و انجمنهای ادبی در کابل و دیگر جایها، کم کم شاعران را از حوزة نفوذ دربار بیرون آورد و به آنها پایگاههای دیگری بخشید. به همین لحاظ، در کنار ادبای رسمی و سنت‌گرا، یک نسل شاعر نوگرا هم پدید آمد. اینان‌، هم به سبب ضرورت زمانه و ابتکارهای شخصی و هم به یاری آشنایی با ادبیات فارسی خارج از افغانستان‌، نوعی شعر نوگرای معتدل و گاه رمانتیک را رواج دادند. در دهه‌های بعد، گونه‌ای ادبیات سیاسی با گرایش چپی نیز رایج شد که تا دهة شصت دوام آورد و شاعرانش طبیعتاً آن‌قدرها محبوب عموم مردم نبودند.

بنابراین‌، ما دو جریان عمدة سنتی و نوگرا داشتیم که اولی بر محافل و رسانه‌های رسمی و مراکز آموزشی کشور تسلّط داشت و دومی بر رسانه‌های آزاد و انجمنهای غیردولتی‌. در گرایش سنّتی‌، شاعرانی دانشمند و مسلط بر زبان و معیارهای سخنوری یافت می‌شدند که البته غالباً از تحولات زمانه فاصله داشتند. در گرایش نوگرا، تا مدتها آن دانش و جدیت در مطالعة ادبیات کمتر بود و شاعران‌، بیش از رسیدن به سر و صورت شعر خویش‌، به مبارزه‌جویی فکر می‌کردند. شعر افغانستان در چنین فضایی‌، به آهستگی و با تأنی رشد کرد، تا دهة چهل و پنجاه که در میان نوگرایان نیز شاعرانی جدّی‌، حرفه‌ای و دانشمند پدید آمدند و آنان توانستند نسلی کاملاً متفاوت را بپرورند.

خلیلی در این میان‌، هم به لحاظ اجتماعی و هم به اعتبار دانش ادبی خویش‌، به دستة اول تعلّق می‌گیرد، ولی در میان آنها از همه نوگراتر است و در مجموع توانسته است تا حدود زیادی جامع خصایل مثبت هر دو گروه باشد، و توفیق او در همین است‌. در هر حال‌، باید شعر او را بیشتر با دیدگاهی سنتی ارزیابی کرد.

در دیدگاه سنتی ما، معیارهای سخنوری نسبتاً ثابت و مشخص بوده‌است‌. ادبای ما، غالباً آثار شاعران را بر مبنای عروض‌، قافیه‌، فصاحت و بلاغت و رعایت صنایع ادبی می‌سنجیده‌اند و لاجرم شاعران نیز در رعایت این جوانب‌، می‌کوشیده‌اند.

در این دیدگاه‌، عنصر خیال چندان مقامی ندارد و اگر هم صورتهای خیال مطرح هستند، بیش از نوآوری و خلاقیت‌، بر مبنای قدرت تلفیق و بازسازی سنجیده می‌شوند. در زبان نیز رعایت اصول فصاحت‌، از سرزندگی و برخورداری از زبان محاورة عصر شاعر مهم‌تر دانسته می‌شود. در وزن و قافیه نیز بیشتر درستی و نادرستی ملاک است تا نوآوری و تنوع‌.

با این معیارها، که به واقع اصول بلاغت سنتی ماست‌، خلیلی مقامی ارجمند دارد. او شاعری بوده است آشنا با ظرایف سخنوری و مقیّد به اصول سنتی شعر فارسی‌. در شعرش ردّ پای صنایع ادبی کهن را تا حدودی می‌توان یافت و البته بیشتر، آن صنایعی که ارزش هنری دارند. از این جهت‌، شعر خلیلی را، به‌ویژه در دورة میانی شاعری او، پخته و کمال‌یافته می‌یابیم‌. در شعرهای قدیمش‌، گاه بی‌مبالاتی‌هایی در وزن و قافیه و سستی‌هایی در بیان هست‌، چنان که در این بیت می‌بینیم‌.

نسیم مقدم یار است یا باد سحرگاهی‌

که ناخن می‌زند یارب مرا در عین تنهایی‌

در این بیت‌، عیبی مختصر در قافیه دیده می‌شود و ضعفهایی در زبان و مضمون‌، همچون حشو بودن «یارب‌» و «ناخن‌زدن نسیم شاعر را». ولی میزان این کاستیها حتی در شعرهای قدیم خلیلی در مقایسه با اقران و هم‌عصرانش بسیار کم است و در مجموع او شاعری مسلّط بر اصول سخنوری کهن بوده‌است‌.

سبک شعر خلیلی‌، میان خراسانی و عراقی در نوسان است‌. او در قصیده غالباً پیرو شاعران دوره‌های اول مکتب خراسانی است‌، به‌ویژه فرّخی و منوچهری‌، و بعضی از قصاید این شاعران را استقبال کرده است‌. البته آن دلبستگی را که منوچهری به تصویرپردازی و کشف تصویرهای تازه داشت‌، در خلیلی نمی‌یابیم‌.

ولی در تخیّل‌، روش کار خلیلی بیشتر تلفیق است تا خلق تصویرهای تازه و این هم بی‌سببی نبوده است‌. او از سویی خود را در فضای عناصر شعر کهن محصور و مقیّد می‌دیده و از سویی علاقه‌مند به نوآوری بوده است‌. ولی این کار ممکن نیست‌، مگر با تلفیق‌هایی جدید از همان تصاویر کهن‌، و این چیزی است که در این قصیدة منوچهری‌وار او دیده می‌شود.

خوشا کوه البرز و آن آبها

خوشا پیچها و خوشا تابها

ز سنگی به سنگی سرازیر بین‌

چو پیلان‌ِ لغزنده‌، سیلابها

چکد آب از سرخ‌گل‌، بامداد

چو از جام یاقوت‌، سیمابها

بنفشه نشسته لب جویبار

که بگشاید از زلف خود تابها

غنوده‌است بر سبزه نرگس به‌ناز

چو دوشیزگان در شکرخوابها

نسیم آن‌چنان می‌وزد معتدل‌

که چینی نیفتد به تالابها

شکنهای امواج در آبگیر

چو بر چرخ‌، رقصنده مهتابها

مگر شاعر باغ شد عندلیب‌

که خوانَد به هر شاخ آلابها...

q

تا جایی که ما خبر داریم‌، شاعر ما هیچ‌گاه به آنچه امروز «شعر نو» نامیده می‌شود نگراییده و همواره روشی سنتی و محافظه‌کارانه داشته است‌. این هم معلول عواملی است که برای دریافتشان باید سیری مختصر داشته باشیم بر پیشینه و وضعیت نوگرایی در افغانستان آن روز.

پیشتر گفتیم که در اواخر عصر امیر حبیب‌الله، نوعی شعر نوگرای معتدل پدیدآمد که بیشتر در حلقة مشروطه‌طلبان و گردانندگان سراج‌الاخبار خریدار و طرفدار داشت‌. اینان گروهی بودند که نوگرایی را در شکلی نسبتاً ساده با آوردن واژگان و اصطلاحات روز و ابتکارهایی مختصر در قالب شعر تجربه می‌کردند.

ولی طرفداران همین جریان نوپای هم چندان کامیاب نشدند، چون نه آگاهی عمومی در حدی بود که این محصولات تازه را به خوبی بپذیرد و نه این شاعران پایگاهی ثابت در رسانه‌ها و مراکز آموزشی افغانستان یافتند. بعضی از اینان در جریان سرکوبی مشروطه به دست امیر حبیب‌الله نابود شدند. بعضی دیگر همچون محمود طرزی که تا دوران امان‌الله خان دوام آورده بودند، با او به خارج از کشور رفتند و بعضی دیگر همچون سرور جویا و عبدالهادی داوی‌، گاه بر سر کار بودند و گاه در بند محمدنادر خان و محمدهاشم خان‌.

شکست اصلاحات امان‌الله خان و بدنامی او در چشم عامة مردم هم ضربه‌ای به نوجویی وارد آورد، چون بسیاری از این نوآوران از نظر سیاسی و فکری همراهان شاه تلقی می‌شدند، به‌ویژه محمود طرزی که شورشیان ضد امان‌الله باری حبس او را در سلسلة مطالباتشان از دولت گنجانده بودند.

با روی کار آمدن محمدنادر خان‌، نوگرایان فشارهای بیشتری را متحمل شدند. بعضی به زندان رفتند و بعضی به محافظه‌کاری واداشته شدند. اصولاً این از خاصیتهای حکومتهای خفقان‌آور و استبدادی است که در سایة آنها بیش از ابتکار و خلاّ قیت‌، تقلید و محافظه‌کاری رشد می‌کند. در این مرحله‌، بسیار طبیعی بود که شاعران به کارهای کم‌خطرتری همچون شعرگفتن با مضامین کهن و یا پژوهشهای ادبی از نوع شرح و تصحیح متون بپردازند، که نمونه‌های بارز این سلوک و رفتار در آن دوره‌، دو ملک‌الشعرای افغانستان‌، قاری عبدالله و استاد بیتاب هستند، و این دومی‌، استادِ خلیل‌الله خلیلی بوده است‌. انجمن ادبی و مجلة کابل‌، پایگاه این ادبا بود و متون درسی افغانستان نیز توسط اینها تدوین می‌شد.

در چنین محیطی و با چنین پیشینه‌ای از غلبة سنت متکی به قدرت‌، بر نوگرایی نوپا و فاقد پشتوانة اجتماعی‌، بسیار طبیعی بود که خلیلی جوان‌، شاعری سنت‌گرا از کار درآید و اگر هم گرایشی به نوجویی دارد، آن را بناچار در حصار محدود سازد.

البته شاعر ما فردی معمولی نبود و استعدادی فراتر از مقلّدماندن و پیروی مطلق از قدما داشت‌. از همین روی کوشید که گامهایی از استادان سلف خود پیشتر گذارد و بدعتهایی‌، هم در قالب و هم در زبان‌، بیاورد و البته ملامت استادان را نیز برخود بخرد، چنان که به روایت استاد واصف باختری‌، او در همان سالها پس از دیدن شعرهایی از نیمایوشیج در مجلة موسیقی چاپ ایران‌، شعر «سرود کهسار» (صفحة 450 کتاب حاضر) را می‌سراید و به انجمن ادبی کابل می‌فرستد. انجمن ادبی این شعر را چاپ نمی‌کند و تذکر می‌دهد که «دریغ از چنان قصاید و مثنویهایی که شما می‌سرودید و چرا قریحة شما ناگهان دچار چنین انحطاطی شده است‌...»2

اما جدا از تأثیر این نسل استادان بر خلیلی‌، باید دلایل دیگری را هم برای کم‌اقبالی شاعر ما به شعر نو و تجربیات نوگرایان آن سالها سراغ گرفت‌. گرایش به قالبهای نو، محتاج زمینه‌ها و شرایطی بوده است که در افغانستان آن روز، چندان فراهم نبود. قشر روشنفکر که قالبهای کهن را برای حرفهای تازه‌، تنگ و نامناسب می‌دید هنوز قوت نیافته بود و مردم هم بنا بر عادت خویش‌، خریدار این حرفها نبودند. از سویی دیگر، خلیلی و اقران او غالباً تربیت ادبی و پرورشی سنتی داشتند. آنها محصول نظام مکتبخانه‌ای افغانستان بودند که حاصلش نسلی مسلّط بر اسالیب کهن و البته بیگانه با ادبیات پیشرو جهان بود.

کتابهای درسی‌ِ تألیف‌شده توسط استاد خلیلی که تا سالهای اخیر در افغانستان مروج بود و شاید اکنون نیز باشد، به خوبی نمایانگر این پسند سنتی است‌. آنچه از متون ادب در این کتابها گنجانده شده است‌، غالباً متعلق به ادب کهن ماست و غالباً در قالب قصیده‌. اگر هم آثاری از شاعران امروز دیده می‌شود، از شاعران کهن‌سرایی همچون رشید یاسمی و بدیع‌الزمان فروزانفر است‌.

نوع ارتباطات استاد با دیگر شاعران فارسی‌زبان نیز از این پسند او حکایت می‌کند. او البته با ادبای ایران معاشرت و مکاتبه و مشاعره داشت‌، ولی غالب اینان از جرگة شاعران پویا، فعال و تأثیرگذار این کشور به شمار نمی‌آمدند. مرحوم حبیب یغمایی از مشهورترین سنگرداران شعر کهن و مخالفان شعر نو بود; محمود فرّخ بنیان‌گذار انجمن فرّخ‌، در وصیتی به ورثه‌اش خواندن شعر نو در این انجمن را ممنوع کرده‌بود و این قانون تا پایان عمر انجمن رعایت شد; ابراهیم صهبا همان کسی است که فروغ فرّخ‌زاد باری در شعری او را به واسطة تقیدش به اسالیب کهن به تمسخر می‌گیرد و دیگر معاشران خلیلی در ایران همچون استاد فروزانفر و صادق سرمد نیز با همه فضل و کمالی که بعضی از آنان داشته‌اند، از شاعران تأثیرگذار و فعال در جریانهای ادبی این کشور نبودند و غالباً هم نام و نشانی از آنها در عرصة شعر نمانده است‌، مگر در کتابخانه‌ها و بعضی متون درسی‌.

استاد خلیلی دو بار به ایران سفر کرد و در هر دو نوبت‌، معاشرتش با شاعرانی از گروه بالا بود و هیچ نشانه‌ای از همنشینی یا مصاحبت او با امثال نیمایوشیج‌، اخوان ثالث‌، احمد شاملو، شفیعی کدکنی‌، رضا براهنی و حتی میانه‌روهایی همچون نادر نادرپور و فریدون توللی در دست نیست‌. البته این امر طبیعی بود، چون استاد مهمانی رسمی بود و بیشتر در محافل رسمی و دانشگاهی‌ای حضور می‌یافت که این نوگرایان در آنها حضور نداشتند. مراکز رسمی ادبیات‌، هم در ایران و هم در افغانستان در آن سالها در اختیار سنت‌گرایان بوده و سایة این استادان‌، هنوز هم بر سر دانشگاهها و رسانه‌های رسمی دو کشور برقرار است‌.

از سویی دیگر، به تجربه دیده شده است که شاعران رسمی و وابسته به نظام حکومتی‌، کمتر تن به خطرکردن می‌دهند، هم در صورت شعر و هم در محتوای آن‌. محافل و مجامع رسمی غالباً شعری می‌طلبند فخیم و مطنطن که تا حدامکان بر معیارهای سخنوری و فصاحت و بلاغت قدیم استوار باشد. بی‌سبب نیست که قصیده‌، همواره قالب رسمی شعر ما بوده است‌; و خلیلی شاعری بود قصیده‌سرا.

با این‌همه‌، شعر خلیلی خالی از نوآوری هم نیست‌، ولی یک نوگرایی محتاطانه از نوع کار ملک‌الشعرا بهار و محمدحسین شهریار. خلیلی از جهاتی از شهریار اجتماعی‌تر و سرزنده‌تر می‌نماید، ولی سوز و گداز و لحن محاوره‌ای او را کمتر دارد.

نوگرایی خلیلی را باید بیش از صورت‌، در محتوا سراغ گرفت‌. او آشکارا از پناه‌بردن به مضامین و معانی فرسودة شعر فارسی سر باز می‌زند و می‌کوشد در همان قوالب کهن نیز حرفهای تازه‌ای به میان آورد. قصیده‌های او البته در شکل‌، قصیده‌اند، ولی در مضمون بسیار از قصاید کهن فاصله دارند.

آن یکی مرکب رهوار خریده ز سویس‌

همچو طاووس خرامان‌شده سوی چمنا

وان‌دگر پای پر از آبله تا نیمة شب‌

شده از بلخ روان گرسنه سوی شرنا

وان‌یکی را شده گر یک دو نفس خواب‌ْ گران‌،

به مداوا شده تا لندن و پاریس و بنا

وان‌دگر داده اگر جان به ره کشور خویش‌،

نیست یک پارچه تا بسته‌کنندش ذقنا

شهر ما کشور اضداد بود بی کم و کاست‌

بس غرایب که در آن است به سرّ و علنا

کاخهایی است در این شهر به تقلید یورپ‌

که رسیده سر آن تا غرفات پرنا

همچو آن وصلة رنگین که ز اطلس بندند

چند جا نامتناسب به کهن پیرهنا

اینجا قالب و قافیه البته منوچهری‌وار است‌، ولی حرفها دیگر حرفهای منوچهری نیست و حتی حرفهای واصل و قاری هم نیست‌; از آن جنس سخنانی است که شاعران عصر مشروطه می‌گفتند، البته معتدلهایشان از نوع مستغنی و طرزی در افغانستان و بهار و ایرج و پروین در ایران‌. خلیلی از جهات بسیاری به ملک‌الشعرا بهار شباهت دارد. همانند او قصیده‌سراست و همانند او گاه به سیاست می‌گراید و همانند او در کنار شاعری به تدریس و تألیف می‌پردازد و بالاخره همانند او شدیداً دلبستة مفاخر کهن است‌. حرفها و موضع‌گیریهایش نیز بسیار به بهار شباهت می‌رساند و البته انکار نباید کرد که بهار، هم از نظر علمی و هم از نظر ادبی در موقفی رفیع‌تر از خلیلی ایستاده است‌.

ولی خلیلی در غزل توفیق قصیده را ندارد و از این نظر هم با بهار شبیه است‌. شاید علّت این باشد که او بیشتر طبعی «سخنور» داشته‌است تا «متخیّل‌» یعنی بیشتر اهل هنرمندیهای زبانی و صنایع بدیع بوده‌است‌، تا باریک‌بینی و خلاقیتهای تصویری که لازمة غزل است‌. از این گذشته‌، در عصر خلیلی‌، هنوز غزل فارسی آنچنان پوست نینداخته بود که برای حرفهای اجتماعی و سیاسی از آن نوع که او می‌پسندید، مناسب باشد. به هر حال‌، غزلهای او استوار و محکم هستند و برخودار از معیارهای ادب سنتی ما.

در مثنوی‌، شاعر ما گاه در حدّ یک ناظم فرود می‌آید، درست همانند دیگر شاعران قدیم که این قالب را مجال بیان مستقیم و نظم‌گونة معارف و حکایات می‌دانسته‌اند. به همین لحاظ، مثنویها در پایین‌ترین مرتبة سروده‌هایش می‌ایستند. ارزش اینها نه از جهت شاعرانگی‌، بل از جهت پندآموزی است و از این نظر به‌راستی سودمند و مؤثر هستند. ارزش دیگر این مثنویها، این است که در غالب‌شان‌، داستانهایی جذّاب و پندآمیز به نظم درآمده و ماندگار شده است‌. چه بسیار از این داستانها که اگر در اینجا نیامده بود، از حافظة تاریخی ما زدوده می‌شد. این را می‌توان نوعی حفظ فرهنگ دانست و البته ارزشی ویژه دارد.

بخشی دیگر از مثنویهای خلیلی‌، منظومه‌های داستانی اوست‌. اینها آثاری است بعضاً برگردان‌شده از داستانهای دیگران و بعضاً هم برگرفته از واقعیتهای جاری کشور. این داستانها غالباً غمنامه‌است و پایانی دردناک دارد و هیچ نمی‌توان منکر تأثیر آنها بر عواطف شد. نظایر آنها را در شعر پس از خلیلی هم کمتر می‌توان یافت‌.

در دیگر قالبهای کهن مثل مسمط و ترکیب‌بند، گرایش شاعر غالباً سنتی و رسمی است‌. بسیاری از ترکیب‌بندهای او به واقع خطابه‌هایی منظوم‌اند و برای ارائة تریبونی و به سفارش یا توصیة دیگران سروده‌شده‌اند. چنین است که آن حس و حال شاعرانه را که در قصاید و بعضی غزلهای خلیلی می‌توان یافت‌، در اینجا نمی‌توان دید، مگر در ترکیب‌بندی که در رثای دوست گرامی‌اش سرور گویا اعتمادی سروده‌است‌. روشن است که این شعر، به‌راستی از سر احساس و درد بوده است و نه تشریفات و ادای تکلیف‌.

ای دل‌! تو خون ببار که در دیده نَم نماند

وی سینه‌! چاک شو که دگر جای غم نماند

ای چشم‌! خیره شو که به غمخانة حیات‌

جز نقش اشک و خون ز حوادث رقم نماند

ای گوش‌! راه سمع فروبند کز جهان‌

حرفی به جز فسانة رنج و الم نماند

ای روز! بر متاب که دیگر به چشم من‌

سیمای مهر و روشنی صبحدم نماند

سخن از تشریفات و تکلیف گفتیم‌. به نظر می‌رسد که در مجموع سایة نوعی احساس مسئولیت رسمی یا دوستانه بر سر بسیاری از سروده‌های خلیلی سنگینی می‌کند. او طبیعیتی مردم‌دار و سفارش‌پذیر داشته و چنان که سرور گویا نیز در شرح زندگی او یادآور می‌شود، در برابر دوستانش بسیار فداکار بوده‌است‌. همین باعث شده است که او خود را مقیّد به شعرسرودن برای سور و سوگ اطرافیان بداند و البته بسیاری از این شعرهای سفارشی او، از حس و حالی ویژه خالی هستند.

ولی شعرهای غیررسمی و مطایبه‌آمیز استاد، نمکی دارد که در شعرهای رسمی نیست‌. به نظر می‌رسد شاعر اینجا به طبیعت اصلی احساساتی‌، تغزلی و نکته‌سنج خود نزدیک‌تر است‌. مثلاً در این قطعه که در وصف بیمارستان هکین‌سک در امریکا می‌سراید، ظرافتها و خلاقیتهایی می‌بینیم که در بسیاری از آثار جدی و به ظاهر مهم او غایب است‌.

دوش از اثر شدّت درد و تب سوزان‌

رفتم به شفاخانة مخصوص هکین سک‌

دادند تنم را به طبیبان که بدانند

اقسام مرضهای مرا مایه و مدرک‌

دادند دلم را به پری‌چهره پزشکان‌

تا جز الم عشق شود رنج دگر حک‌

بر روی سریرم بنشاندند به صد ناز

چون بر سر مسند که نشانند اتابک‌

بر کرسی اجلال نشستم چو نشیند

صدر فضلا خواجة ما جعفر برمک‌

جستند سراپای تنم را همه مو مو

دیدند بر و بازوی من را همه رک رک‌

تا هست چه مقدار در آن نقره و سیماب‌

تا هست چه اندازه در این آهن و آهک‌

هم‌چنین است مثنوی «صدق‌آباد» که نامه‌ای مطایبه‌آمیز به دکتر انس است‌، و بعضی دیگر شعرهای دوستانة خلیلی که در آنها با آزادی تمام می‌توانسته است طبع نکته‌یاب و بذله‌گوی خویش را به خدمت بگیرد.

باری‌، در شعرهای رسمی شاعر اهل خطرکردن نیست‌. مضمون‌سازی او بیشتر بر مبنای مضامین مشترکی است که بارها در شعر ما آزموده شده و ذهن همه به آن عادت دارد. این سنگی است بر سر راه ابداع و نوآوری در شعر خلیلی‌، که تا واپسین سروده‌هایش باقی می‌ماند، مگر این که شاعر گاهگاه به بیراهه می‌زند و از جادة طبق‌معمول بیرون می‌آید. به همین لحاظ، خلیلی غالباً در جاهایی موفق بوده که طرحی تازه در شعر آزموده و سازی خارج از معمول نواخته است‌. ولی با دریغ باید گفت که موقعیت سیاسی و اجتماعی شاعر، به او اجازة جولان در میدانهای تازه را نمی‌داده‌است‌.

با این‌همه‌، شاعر ما در قالب شعر نیز نوآوریهایی دارد که بیشتر به سرایش چهارپاره و ابداع شکلهایی تازه از ترکیب‌بند و مسمط محدود می‌شود و نیز ترکیبهایی خوشایند از قالبهای مختلف مثل مثنوی و غزل‌، از آن گونه که در آثار علاّ مه اقبال لاهوری دیده می‌شود، و خلیلی از جهات مختلفی وامدار اقبال است‌.

در میان قالبهای مختلف‌، بیشترین بارقة نوگرایی در چهارپاره‌های خلیلی نمایان است‌. او در اینجا بسیار با لحن و بیان قصایدش فاصله می‌گیرد. ولی دریغ که این سبک و روش در کار شاعر دیر نمی‌پاید و او در نهایت به همان قالبهای کهن رجوع می‌کند.

q

یکی از ویژگیهای مهم شعر خلیلی‌، گرایش به مشترکات فرهنگی با دیگر جهان اسلام است و از این نظر نیز می‌توان او را شاگرد دبستان اقبال لاهوری دانست‌. یکی از دستگیره‌های شاعر برای بیان این مشترکات‌، مفاخر کهن‌، به‌ویژه مفاخر ادب است که او در یادکر آنها به جدّ و جهد می‌کوشد.

یکی دیگر از ویژگیهای خلیلی‌، واقع‌بینی و بیداری‌اش نسبت به اوضاع زمانه است‌. او نیک دریافته است که اکنون دیگر نه زمان وصف خشک و بیجان طبیعت است و نه زمان تغزلها و عارف‌نمایی‌های دروغین‌. به همین لحاظ، او مضامین سنتی‌ای را که تا آن روز بر شانة بسیاری از شاعران ما سنگینی می‌کرد و آنان را به مسیری ثابت که همان عرفان و تغزل باشد سوق می‌داد، به کنار نهاد. یک مقایسة ساده میان شعر خلیلی و سلف او قاری عبدالله ـ که او نیز در عصر خود شاعر رسمی مملکت بود ـ نشان می‌دهد که خلیلی تا چه مایه از تقلید و تکرار درگذشته و شعرش را به زندگی انسان امروز نزدیک کرده است‌. ولی این نزدیکی به زندگی‌، بیشتر در حوزة محتواست و شاعر در عناصر خیال و شکل تصویرگری‌، کمابیش در همان دایرة سنتی می‌ماند.

این واقع‌بینی شاعر در اواخر عمر بیشتر می‌شود و به نوعی نگرش یأس‌آلود می‌رسد. کافی است شعری را که در سالگرد ملل متحد سروده شده است با شعری که در دوران جهاد خطاب به مجمع ملل می‌گوید، مقایسه کنیم‌. البته روشن‌شدن حقایق در این سالها در منطقه و جهان‌، بر نگرش خلیلی اثر گذاشته است‌.

به همین گونه‌، فاصله‌گرفتن خلیلی از ستایشگری را هم می‌توان تمجید کرد. واقعیت این است که شاعر ما بنا بر مقتضیات زمانه و موقعیت شغلی خویش‌، در جوانی از ستایش رجال عصر، به‌ویژه محمدنادر شاه و پسرش محمدظاهر شاه ابایی نداشته است‌. این ستایشگریها را نه می‌توان انکار کرد و نه می‌توان مایة بی‌اعتباربودن شاعر دانست‌. ما پیشتر به دلایل همراهی تأییدآمیز او با نظام حکومتی اشاره کردیم‌. از طرف دیگر خلیلی شاعری بوده است رسمی و دارای مقاماتی که این تعارفها را ایجاب می‌کرده‌است‌. به واقع اگر انتقادی متوجه شاعر باشد، بیشتر متوجه سلوک سیاسی اوست که سلوک ادبی نیز تابع آن است‌. ولی تقریباً همه این آثار ستایش‌آلود حاصل دوران جوانی شاعر و غالباً تا قبل از سی‌سالگی او بوده است‌. او با پختگی سن و تثبیت موقعیت ادبی‌، گرایشی تدریجی به سوی آزادمنشی و انتقاد دارد و در شعرهای دهة چهل و پنجاه این خاصیت کاملاً هویداست‌.

با این همه‌، مسلّم این است که استاد خلیلی را نمی‌توان شاعری انقلابی و ستیزه‌گر از نوع سید اسماعیل بلخی دانست‌. بلخی هرچند در آراستگی و پختگی سخن به خلیلی نمی‌رسد، از نظر توجه به مضامین بیدارگرانه و مبارزه‌جویانه از او پیشروتر است و در شعرش حرارت و سرزندگی بیشتری احساس می‌شود. این سرزندگی‌، حتی در مضامین و تصویرهای جسورانة بلخی هم دیده می‌شود. در هر حال‌، به نظر می‌رسد بلخی و خلیلی مجموعه‌ای مکمّل همدیگر هستند و آنچه در یکی از آنان کمرنگ است‌، در دیگری پررنگ‌تر شده است‌. بر این نکته به‌ویژه از آن روی تأکید کردم که گاه منتقدان ما در مقایسه و ارزیابی این دو تن با هم‌، دچار افراط و تفریطهایی می‌شوند.

q

در میان متأخران‌، از شباهتهای استاد خلیلی و ملک‌الشعرا بهار گفتیم و اگر در میان قدما در پی کسی با این صفات باشیم‌، باید به سراغ مولانا عبدالرحمان جامی برویم‌. خلیلی اگرنه از جهت عرفان و تصوّف‌، از جهت سلوک سیاسی و روش شاعری‌، شباهتهای بسیاری به جامی دارد. هر دو شاعر پُرکار هستند و فاضل و دارای رابطه‌ای نیکو با دولت‌. هردو در قصیده و غزل و مثنوی بیش از هر قالب دیگر کار کرده‌اند و سبک کارشان نیز شباهتی بسیار به هم می‌رساند. و بالاخره مهم‌تر از همه این که هر دو تن‌، پایان‌بخش یک مکتب ادبی خاص هستند و شعری که پس از آنان پدید می‌آید، دیگر رنگ و بویی تازه دارد. به واقع اگر جامی را خاتم‌المتقدمین بنامیم‌، خلیلی نیز خاتم‌المتأخرین خواهد بود و آخرین شاعر بزرگی که از ادب کهن ما میراث‌داری می‌کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥

+ در شرف ماه

مدتها پیش‌، در همین صفحه‌، چند غزل از محمدبشیر رحیمی را درج کردم با این یادآوری که مجموعه شعر این شاعر در زیر چاپ است‌. از آن وقت بسیار می‌گذرد، ولی این کتاب و چند کتاب دیگر از دوستان شاعر ما به تازگی از چاپ بیرون آمد. این کتابها را ناشر فعال و کوشای ما جناب محمدابراهیم شریعتی چاپ کرده است‌.

باری‌، این کتاب‌، «در شرف ماه‌» است‌، مجموعه شعر شاعر بسیار خوب ما محمدبشیر رحیمی که به‌راستی در شعر امروز ما یک پدیده است این شاعر و بسیار با قوت شعر می‌سراید. کتابش هم واقعا کتاب خوبی است به جز نامش که من هیچ گاه نپسندیدم و البته این نظر شخصی من است.

اما یک رویداد جالب هم در این کتاب اتفاق افتاد که در نوع خودش جالب است‌. من وقتی کتاب را برای ویرایش و صفحه‌آرایی گرفتم‌، در حین کار، در مورد بعضی مصراعها نکاتی به نظرم رسید که آنها را در همان متن تایپی در کنار شعرها یادداشت کردم‌، برای این که بعداً با شاعر در میان بگذارم‌. ولی یا به خاطر غفلت من و یا به سبب کم‌توجهی ناشر، کتاب با همان یادداشت‌ها چاپ شد و خاطره‌ای جالب ولی ناخوشایند به خاطراتم از ویرایش و صفحه‌آرایی کتابها افزود.

امیدوارم جناب محمدبشیر رحیمی و دوستان خوانندة این کتاب‌، این اتفاق را بسیار جدی نگیرند و حمل بر کم‌دقتی من کنند، که به واقع چنین بود.

باری‌، این هم چند غزل از محمدبشیر عزیز که از کتاب او برگزیده‌ام‌. به کتابهای تازه انتشار دیگر دوستان نیز در فرصتهای بعدی خواهم پرداخت و اگر خدا توفیق دهد نقدهایی خواهم نگاشت‌.

 

نشت نور

این‌که می‌گردد سفیدیهای موی من فزون‌،

می‌کشد از روسیاهی‌ها مرا کم کم برون‌

اندک‌اندک سایه‌ها را باید از خود داد رَم‌

می‌کنم از تارهای موی خود روشن‌، نئون‌

موسفیدی نشت نور است از سر و صورت مرا

خوب می‌دانم چه از این کوزه می‌آید برون‌

چون خطوط جاده در کارند موهای سفید

تا مرا باشند سمت روشناییها نمون‌

موسفیدی شور و حال تازه می‌بخشد مرا

تبرأت خواهم شد از تاریکی‌، از سنگ‌، از سکون‌

نیست موهای سفید من همان موی سفید

ردّ باران شهاب است آنچه می‌بینی کنون‌

ریشه می‌بندم به‌رنگ قاصدک در بادها

بر سر آدم چه‌ها می‌آورد عشق و جنون‌

موسفیدی نیست غیر از بازتاب حال دل‌

شیشه می‌گردد تجلّیگاه رنگ اندرون‌

 

 

رنگین‌کمان‌

دنیا و هرچه هست در آن‌، دیو و دد شده‌

دنیا به قدر خوبی ما و تو بد شده‌

ما و تو سبزه‌ایم که در دشت رُسته‌است‌

هر سیزده‌بدر که رسیده‌، لگد شده‌

هر چه دعا به سمت خدا پُست کرده‌ایم‌

مثل صدا ز کوه به ما مسترد شده‌

ما رودهای از نفس افتاده نیستیم‌

دنیا به راه جاری ما و تو سد شده‌

امّا تو خواب دیده‌ای این‌که به نام من‌

سیّاره‌ای توسط چشمت رصد شده‌

تو خواب دیده‌ای که من و تو روانه‌ایم‌

دریا اسیر وسوسة جزر و مد شده‌

مثل دو رشته رود روانیم و مثل پل‌

رنگین‌کمانی از سر ما و تو رد شده‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤

+ ناجوی همواره سرسبز

به مناسبت مراسم نکوداشت استاد براتعلی فدایی‌ در هرات

بزرگداشت استاد براتعلی فدایی‌، چیزی بود که از سالها پیش آرزویش را داشتیم و امیدوار بودیم که بالاخره یکی از مراکز یا نهادهای فرهنگی کشور، این انتظار دیرپای را برآورده کند. خوشبختانه «انجمن ادبی ناظم هروی‌» در این کار نیکو پیشگام شد. چه به‌جا بود این پیشگامی و چه مناسب بود این انتخاب‌، چون استاد فدایی‌، از چند نظر، شایستة چنین تقدیر و تکریمی است‌; هم به واسطة پایه و مایة شاعری و فضل و دانش ادبی و هم به واسطة پیشکسوتی در شعر.

و من در این نوشتة شکسته‌بسته‌، می‌کوشم ضمن ادای دین به استاد، به واسطة حقی که بر هم‌نسلان من دارد، بعضی از وجوه شعر و شخصیت استاد فدایی را که به گمان من او را شایستة هرگونه نکوداشتی می‌سازد، برشمارم‌.

1. پیش از همه باید قریحة ادبی و تسلّط استاد بر اسالیب شعر کهن را ستود. او شاعری است آشنا به اصول و فنون سخنوری‌، البته با همان معیارهایی که در ادب سنّتی ما رایج بوده است‌. از این لحاظ، او را می‌توان تالی بزرگانی همچون قاری عبدالله، غلام‌احمد نوید، غلام‌نبی عشقری و بالاخره استاد خلیل‌الله خلیلی دانست‌. به باور من‌، پس از استاد خلیلی‌، ما شاعری با این مایه تسلط بر اصول و فنون شعر سنتی خویش نداریم‌.

2. ولی با همه گرایش و وفاداری به قالبها و معیارهای بلاغت قدیم‌، استاد فدایی کوشیده‌است در محتوای آثارش پایبند مضامین مکرّر و مفاهیم کهن نماند و تا حدی که سبک کار او اجازه می‌دهد، همپای تحوّلات زمانه حرکت کند. شعرهای او غالباً به مسایل و مضامین مطرح در جامعة امروز ارتباط دارند، و در آنها انعکاسی از حوادث هر مقطع تاریخی را می‌توان دید.

3. مذهبی‌سرایی‌، یکی از دیگر زمینه‌های جدّی کار استاد فدایی است‌. او شاعری است شیفتة بزرگان دین‌، و در همان قوالب سنّتی‌، منقبت‌های بسیاری برای آنان سروده است‌. بسیاری از مناقب استاد فدایی نقل محافل منقبت‌خوانی افغانستان است‌، چه در هرات و چه در دیگر جایها; و بسیاری از منقبت‌خوانان سنّتی افغانستان‌، شعرهایی از او را در حافظه دارند.

4. اما از اینها که بگذریم‌، یک شاخصة شخصیت استاد فدایی ـ که به‌راستی قابل تحسین و تقدیر است ـ آزادمنشی اوست‌. او هیچ‌گاه در جوار مراکز قدرت نزیسته و ستایشگر هیچ‌یک از قدرتمداران عصر نبوده است‌. او دوران حکومت حدود ده زمامدار افغانستان را درک کرده و همواره‌، چه صریح و چه ضمنی‌، منتقد و یا معارض نظامهای حکومتی بوده است‌. و درست به همین لحاظ، همیشه در معرض کم‌مهری حاکمیتهای مختلف قرار داشته است‌.

در سالهای دهة چهل‌، شعرهای انتقادی استاد فدایی در نشریات «اتفاق اسلام‌» و «ترجمان‌» نقل زبانها بود و او بالاخره شغل دولتی‌اش یعنی ریاست فواید عامة ولایت بادغیس را بر سر همین انتقادها و افشاگریها نهاد.

در دوران اشغال افغانستان توسط نیروهای روسی هم فدایی به صف معارضان حاکمیت پیوست‌، تحت تعقیب قرار گرفت و چندین سال آوارگی در ایران را در پی آن تجربه کرد.

این سلوک معنوی فدایی‌، البته او را همواره از امتیازهای مادی‌ای که در این سالها نصیب بسیاریها شد، محروم داشته است‌. چنین است که شاعر ما، سالهاست که بر اورنگ سلطنت فقر تکیه زده است‌.

5. خصیصة دیگر استاد فدایی‌، شاعرپروری اوست‌. او از نخستین بانیان و فعالان حلقات ادبی هرات در عصر حاضر بوده و حدود نیم قرن‌، در این مجامع و محافل حضوری جدی داشته‌است‌. حاصل این فعالیت هم پرورش یک نسل از شاعران جوان آن روزگار بوده است که بعضی از آنان همچون ظاهر رستمی و نظام‌الدین شکوهی اکنون از شاعران شاخص هرات به شمار می‌آیند.

باری‌، استغنا، مناعت طبع‌، تواضع و فروتنی‌، خلق خوش و قوّت طبع‌، فقط بخشی از خصایلی است که استاد فدایی بدان آراسته‌است‌. او از معدود شاعران ماست که در سن قریب به هشتاد سالگی‌، با همان قوّت طبع جوانی شعر می‌گوید و حافظه‌اش سرشار از شعرها و خاطراتی ماندگار است‌.

خداوند سایة این ناژوی استوار و همواره سرسبز شعر هرات را همواره بر سر این شهر حفظ کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: شاعران فارسی و یادبودها

+ بیدل در ایران

دو روز پیش، مراسمی در تجلیل از عبدالقادر بیدل در تهران برگزار شد از سوی خانه ادبیات ایران و با همکاری شبکه فرهنگ صدا و سیما (تا جایی که من خبر دارم). البته برای من مجال و توفیق شرکت در این مراسم فراهم نشد، و فقط توانستم این مقاله را که باری در شماره اول در دری چاپ شده بود بازنویسی و ارسال کنم.

 

 این از عجایب روزگار است که یکی از بزرگ‌ترین شاعران‌ِ یکی از مهم‌ترین زبان‌های دنیا، در بخشی از قلمرو همان زبان ناشناخته بماند. همین امرِ عجیب دربارة عبدالقادر بیدل اتفاق افتاد و این بزرگ‌ترین شاعر فارسی‌زبان‌ِ بعد از حافظ، قرنها در کشور ایران‌، یکی از کانونهای مهم زبان و ادب فارسی‌، گمنام ماند و هنوز هم چندان از هالة گمنامی بدر نیامده‌است‌.

در حالی که سالهای سال‌، شعر بیدل درس شبانه و ورد سحرگاه فارسی‌زبانان خارج از ایران بود، در این‌کشور نام و نشانی از او در میان نبود و ادبای رسمی و غیررسمی حتی در حد یک شاعر متوسط هم باورش نداشتند. آنان هم که گاه و بیگاه در حاشیة سخنانشان حرفی از او به میان می‌آوردند، شعرش را نمونة ابتذال می‌شمردند و مایة عبرت‌.

ما در این مجال و مقال می‌خواهیم این راز را سربگشاییم که علت یا علل گمنامی بیدل تا پیش از این چه بوده است و در این میانه اگر تقصیری باشد، متوجه کیست‌; بیدل‌، ادبای ایران‌، افغانستان و هند یا سیاست‌پیشگانی که این ملل را از هم جدا و بیگانه کردند.

پیش از این بسیار کسان کوشیده‌اند توضیح‌دهند که چرا چنان شاعری در چنین سرزمین ادب‌پروری گمنام ماند. هرکسی از ظن‌ّ خود یار این موضوع شده و علتی را مطرح کرده‌است‌. گروهی غموض و پیچیدگی شعر بیدل را عامل اصلی دانسته‌اند; گروهی تفاوت زبان فارسی دو سرزمین را; گروهی مکتب بازگشت و...

نگارندة این سطور، چنین می‌پندارد که هیچ یک از این عوامل به تنهایی نمی‌توانسته‌اند تعیین‌کننده باشند. مجموعة اینها دخیل بوده و در کنار اینها، یک عامل مهم و مغفول‌ماندة دیگر هم وجود داشته که اینک به تفصیل‌، از آن سخن خواهیم‌گفت‌. پس نخست باید نارسایی توجیهات بالا را فرانماییم و آنگاه‌، به نکات نگفته‌ای که در میان بوده است‌، برسیم‌.

غموض و پیچیدگی به چند دلیل نمی‌توانسته تنها مانع شهرت شعر بیدل در ایران باشد. نخست این که شعر او چندان که می‌گویند هم پیچیده نیست‌. اگر کسی با سنّت ادبی مکتب هندی و بعضی چم و خم های کار این شاعر آشنا باشد، چندان مشکلی در پیش نخواهدداشت‌. شعر بیدل نه واژگان غریبی دارد و نه تلمیحات دور از دسترسی‌. گذشته از آن‌، همین شاعر در افغانستان تا حد قابل ملاحظه‌ای شناخته شده‌است‌. خوب چگونه می‌شود شعری برای مردم افغانستان ساده و قابل‌فهم باشد و برای همزبانان آن‌ها در ایران‌، نه‌؟ با آن که در ایران‌، هم میزان سواد و مطالعه بیشتر است و هم وضعیت آموزش ادبیات فارسی بهنجارتر. دیگر این که اگر مشکل اصلی همین بوده است‌، چرا در این سالها این شاعر در این کشور جا باز کرده است‌؟ یعنی حالا آن پیچیدگی‌ها رفع شده است‌؟

بعضی چنین عنوان کرده‌اند که علت گمنامی بیدل در ایران و اشتهار او در افغانستان‌، تفاوتهای زبان فارسی دو کشور است و بیدل که به هر حال به افغانستان نزدیک‌تر بوده است‌، در آن جا مقبولیت بیشتری یافته‌است‌.

این حرف هم اساس درستی ندارد. اصولاً تفاوت زبان فارسی دو کشور ـ به‌ویژه زبان ادبی ـ آن قدر نیست که قابل توجه باشد. زبان محاوره در حد بعضی واژگان و ساختارهای نحوی تفاوت‌هایی دارد و در ادبیات داستانی کمابیش ردّ پای آن را می‌بینیم ولی آنگاه که پای شعر به میان می‌آید، همین اندک تفاوت هم از میان برمی‌خیزد. خلیل‌الله خلیلی‌، حاجی دهقان‌، صوفی عشقری‌، علاّمه بلخی‌، واصف باختری‌، قهّار عاصی و سیدابوطالب مظفّری با همان زبانی شعر گفته‌اند که ملک‌الشعرا بهار، شهریار، اخوان ثالث‌، سهراب سپهری‌، مهرداد اوستا، علی معلّم و قیصر امین‌پور; و وجود تک‌وتوک واژه‌های محلی و تفاوت‌های اندک دستورزبان نمی‌تواند زبان شعر دو کشور را از هم جدا کند. بر فرض که چنین باشد هم این پرسش پیش می‌آید که مگر بین زبان فارسی هند و افغانستان تفاوتی وجود نداشته‌؟ پس چگونه شعر بیدل به افغانستان راه پیدا کرده‌است‌؟

امّا ظهور مکتب بازگشت ادبی در ایران‌، می‌تواند عامل اصلی‌تری قلمداد شود، هرچند این هم تنها عامل نیست‌. در واقع این دورة فترت و عقب‌گرد، دیواری شد بین شاعران مکتب هندی و جامعة ایران‌. نه تنها بیدل‌، که صائب و کلیم و دیگران هم در آن سوی دیوار قرارگرفتند و سال‌ها مطرود و منفور ادبای بازمانده از بازگشت بودند. در این میانه حزین لاهیجی سرنوشت عجیب‌تری یافت‌. او آن قدر در ایران گمنام بود که شاعری فرصت‌طلب یکی‌یکی غزل‌هایش را در مطبوعات به نام خود چاپ کرد و نه تنها کسی متوجه نشد بلکه همه از قوت شعر آن شاعر ـ و در واقع‌، قوت شعر حزین ـ مبهوت مانده‌بودند!1

نگاهی به آثار و نظریات ادبای سنتی قبل و بعد از مشروطه روشن می‌کند که آنان‌، تا چه حد با مکتب هندی بیگانه ـ و حتی معارض ـ بوده اند. کم‌کم کسانی چون مرحوم امیری فیروزکوهی‌، محمد قهرمان و دیگران پا پیش گذاشتند و شاعران آن مکتب را مقبولیتی دوباره بخشیدند. در مقابل‌، در افغانستان بازگشت ادبی به این شکل و این شدّت رخ نداد. رکود و انحطاط، بود; امّا در قالب مکتب هندی‌. و چنین شد که رشتة ارتباط ادبای افغانستان با شاعران مکتب هندی گسیخته نشد.

این می‌تواند علتی قابل توجه برای گمنامی بیدل در ایران باشد، ولی باز هم تنها علت نیست‌; چون این مانع برای همه شاعران مکتب هندی به طور یکسانی وجود داشته‌است‌. چرا در این میانه بیدل تا سالهای اخیر همچنان غریب ماند و طرفداران مکتب هندی هم به صائب و اقران او بسنده کردند؟

یک علّت دیگر هم وجود دارد که علّتی فرعی است نه اصلی‌، یعنی عوارض علل دیگر را تشدید می‌کند و آن‌، کاهلی و پخته‌خواری رایج در تحقیقات ادبی است‌. وقتی جامعه دچار کاهلی باشد، بیشتر کسان‌، به نقل قول سخنان مشهور بسنده می‌کنند و خود در پی تحقیق بر نمی‌آیند. بسیاری از ادبا، بدین‌گونه‌، به تکرار حرفهای دیگران بسنده کردند که حاکی از غموض و افراط در شعر بیدل بود.

q

راقم این سطور می‌پندارد که در این میانه یکی از علل و موجبات اصلی قضیه پنهان مانده یا پنهان نگه‌داشته شده است‌. پیش از آن که بر آن عامل‌، روشنی بیفکنیم‌، لازم می‌افتد که حاشیه‌ای در این جا بگشاییم‌.

در واقع ماجرا از آن جا شروع‌شد که در مشرق زمین‌، «وطن سیاسی‌» جای «وطن فرهنگی‌»2 را گرفت و ادب‌دوستان هر کشور از کشورهای دست‌ساختة استعمار، کوشیدند برای خود هویتی مستقل از دیگران دست و پا کنند و احیاناً خرده‌رقابتی هم با بقیه داشته‌باشند. در روزگاران پیش‌، این بحثها نبود و دادوستد سالم فرهنگی در تمام اقالیم فارسی‌زبانان رواج داشت‌. امیرخسرو دهلوی به پیروی از نظامی گنجوی هشت‌بهشت می‌سرود; مولانای بلخی‌، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را روح و چشم خود می‌دانست‌; عبدالرحمان جامی به اقتفای سعدی شیرازی بهارستان می‌نوشت و بیدل دهلوی کلام حافظ شیرازی را هادی خیال خود می‌خواند4. و فراموش نکنیم که این همه‌، با وجود مرز های سیاسی بین سرزمین‌های فارسی‌زبان و با وجود حکومتهایی گاه متخاصم رخ می‌داد.

باری در دو سه قرن اخیر، قضایا به گونة دیگری رقم خورد. با پیدایش مرزهای سیاسی به شکل امروزین‌، گویا مرزی هم در بین دلهای فارسی‌زبانان ـ و بل همة مسلمانان ـ کشیده‌شد. هرچند اهالی این قلمروها همان نگرش جامع را داشتند، دولتمردان و وابستگان فرهنگی آن‌ها به «بزرگداشت بزرگداشت مفاخر ملّی‌» اکتفا کردند. در تاجیکستان‌، بزرگداشت رودکی و ناصرخسرو باب شد; در افغانستان نام سنایی و جامی ـ و تا حدودی مولانا ـ بیش از پیش بر سر زبانها افتاد و در ایران هم البته فردوسی حرف اول را می‌زد چون دولتمردان آن روز این کشور، از این شاعر استفاده‌ای هم در جهت مقابله با عرب ـ و در باطن مقابله با اسلام ـ می‌کردند. برای فارسی‌زبانان پاکستان‌ِ امروز هم چاره‌ای جز این نماند که به اقبال پناه‌ببرند.

امّا در ایران ـ که اکنون مورد بحث ماست ـ این ملی‌گرایی شکل ویژه‌ای یافت‌. ملی‌گرایان ـ که البته از سوی دربارهای دو پهلوی هم حمایت می‌شدند ـ به بزرگداشت مفاخری که در ایران کنونی زیسته بودند بسنده نکردند و کوشیدند حتی‌الامکان دیگر بزرگان دانش و ادب را هم با عنوان «ایرانی‌» پاس بدارند. در نتیجه مولانا، سنایی‌، رودکی و ناصرخسرو ایرانی شدند و البته در خور تعظیم و تکریم‌. توجیهش هم این بود که اینان به هر حال در گوشه‌ای از قلمرو ایران قدیم زیسته بودند، حالا اگر هم بلخ و غزنه و سمرقند در کشورهای مجاور قرار دارند، چندان مهم نیست‌. خوب در این میان بزرگانی هم بودند که ملی‌گرایان با هیچ توجیهی نمی‌توانستند آن‌ها را ایرانی قلمداد کنند، چون آنان نه در ایران متولد شده‌بودند; نه در این جا درگذشته‌بودند; نه در سرزمین‌های تحت نفوذ حکومت مرکزی ایران زیسته بودند و نه باری به این حوالی سفر کرده‌بودند.5 این بزرگان عمداً یا سهواً از قلم افتادند. نگارندة این سطور بنابر قرینه‌هایی معتقد است که این امر در گمنامی بیدل در ایران دخلی تمام داشته‌است‌.

البته‌، برای این که اسپ انتقاد را یکسویه نتاخته و همة گناه‌ها را به گردن دوستان ایرانی خویش نینداخته باشیم‌، باید تصدیق کنیم که این انحصارِ همة مفاخر ادب به ایران‌، آن‌قدرها هم غیرطبیعی نبوده‌است‌. ادبای ایران باری به هر جهت این بزرگان را قدر دانستند و از میراث ادبی آن‌ها پاسداری کردند. در آن روزگاری که همة همّت و تلاش دولتمردان افغانستان و تاجیکستان (در واقع دولتمردان شوروی سابق‌) بر محو زبان فارسی از آن دو کشور بود، اگر ایرانیان هم نسبت به آن دسته از مفاخر ادب فارسی که در افغانستان و تاجیکستان کنونی زیسته بودند، بی‌توجه می‌ماندند، چه بسا که همه زیان می‌کردیم‌، چون منکر نمی‌توان شد که ما هم از حاصل تحقیقات همزبانان خود در این سوی مرز بسیار بهره‌ها برده‌ایم‌. ما سالها مثنوی‌معنوی و دیوان‌شمس چاپ ایران را خوانده‌ایم همچنان که دیوان حافظ و شاهنامة فردوسی را.6

q

حرف خود را بگیریم دنبال‌. گفتیم بر این ادعا که «ملی گرایی حاکم بر ایران در قبل از انقلاب‌اسلامی‌، از دلایل عمدة گمنامی بیدل در این کشور بوده‌است‌» قرینه هایی موجود است‌.

قرینة یک‌: همین که علاوه بر بیدل‌، دیگر شاعران خارج از قلمرو ایران کنونی هم کم‌وبیش دچار این گمنامی شده‌اند، نشانة خوبی بر صحت ادعای ما است‌. امیرخسرو دهلوی‌، فیضی دکنی‌، ناصرعلی سرهندی‌، غنی کشمیری‌، واقف لاهوری‌، کمال خجندی‌، سیف فرغانی و دیگر کسانی از حوالی هند و ماورأالنهر هم سرنوشتی مشابه بیدل یافته‌اند. می‌پذیرم که اینها شاعرانی در حد حافظ و سعدی و فردوسی نبوده‌اند ولی حداقل در حدّ اهلی شیرازی و هاتف اصفهانی ـ مثلاً ـ ظرفیت مطرح‌شدن داشتند. به راستی اگر غنی‌کشمیری‌، غنی اصفهانی می‌بود و کمال خجندی‌، کمال شیرازی‌; در ایران شهرتی بیش از اکنون نمی‌داشتند؟

قرینة دو: بیدل کی در ایران مطرح شد؟ در سالهای اول بعد از انقلاب اسلامی که گرایش‌های ملی‌گرایانه به‌شدت تضعیف شده و اندیشه‌های جهان‌شمول اسلامی در حال تقویت بود. جالب این که بیدل را ادبای بازمانده از دوران شاهی مطرح نکردند، بلکه نسل نسبتاً جدیدی پیش‌قدم شد که نگرشی فراتر از مرزهای ملی داشت‌.

قرینة سه‌: در سال‌های اخیر، علاوه بر بیدل‌، بعضی دیگر از شاعران شبه‌قاره و ماورأالنهر هم در جامعة ایرانی بازشناسی شده‌اند و یا در حال مطرح‌شدن هستند. جوانانی از نسل انقلاب به معرفی شاعرانی چون واقف لاهوری‌، غالب دهلوی و امثال اینها پرداخته‌اند. گذشته از آن‌، در این سالها، متولیان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران کارهای ارزنده‌ای برای طرح شعر و ادب فارسی‌ِ خارج از ایران کنونی کرده‌اند و این بذر بویژه در کتابهای درسی پاشیده شده‌است‌. به‌راستی هیچ رابطه‌ای بین این قضایا و افول ملی‌گرایی نمی‌توان یافت‌؟

امّا این‌ها فقط چند قرینه بود. بد نیست که یک سند هم ارائه کنیم تا معلوم شود که بیراه هم نگفته‌ایم‌. پژوهشگر ارجمند جناب دکتر محمدجعفر یاحقی در مقاله‌ای که در معرفی کتاب شاعر آینه‌ها نوشته‌اند، می‌گویند: «اگر بیدل در حوزة جغرافیایی ایران‌... غریب افتاده است‌، شاید هم لختی از آن روست که اینان از نوع وطنی آن صائب و کلیم و طالب آملی را دارند، با ذهن و زبانی مأنوس‌تر و تصویرها و آهنگ‌هایی دلپسندتر و جاافتاده‌تر، بی‌شک کوشش دلباختگان سبک هندی و صائب‌دوستان و ارائة پژوهشهای بیش‌وکم از دنیای شعر و اندیشة او هم می‌تواند به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه‌، ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان را به صائب و اقمار او منعطف کند.»7 به نظر ایشان وقتی «نوع وطنی‌» شاعر در میان باشد دیگر نیازی به نوع خارجی آن ـ مثلاً ـ نیست‌. ایشان سپس تلویحاً پیشنهاد کرده‌اند که خوب است محققان‌ِ صائب‌دوست‌، پژوهشهایی دربارة صائب و اقمار او انجام دهند تا به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه (سلیقة مردم ایران‌) ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان به این سو منعطف شود. البته باید حسن نظر آقای دکتر یاحقی و دلسوزی ایشان نسبت به دیگر ملل فارسی زبان را قدر دانست‌، ولی واقعیت این است که مردم افغانستان آن‌قدرها هم با صائب و اقمار او ناآشنا نیستند و این شاعران در آن کشور قدر و عزّتی در حدّ شأن خویش دارند. شعر این‌دو در کتاب‌های درسی افغانستان چاپ می‌شود، شاید بیشتر از کتابهای درسی ایران‌. در روزگاری که در ایران‌، شاعری یکی یکی غزلهای حزین لاهیجی را به نام خود چاپ می‌کند و تا مدتها کسی خبردار نمی‌شود، در افغانستان مرحوم قاری عبدالله دربارة این شاعر تحقیق می‌کند و رساله می‌نویسد. بله‌، این را می‌پذیرم که مردم ما به این شاعران عنایتی در حد بیدل نکرده‌اند، ولی شاید این‌، به قوّت بیدل برگردد، نه به ناآشنایی مردم افغانستان با دیگران‌.

البته اکنون شاید یک انگشت انتقاد بر سخن این حقیر نهاده شود و آن این که‌: «اگر ملی‌گرایی مانع مطرح‌شدن بیدل در ایران کنونی شده‌است‌، چگونه این مانع برای اقبال لاهوری وجود نداشت و چرا او تا این مایه در این کشور شهرت یافت‌؟» البته ما این امر را تنها مانع برای اشتهار بیدل نشمرده و دیگر عوامل را نیز دخیل می‌دانیم‌، که آنها در مورد اقبال وجود نداشت‌. ثانیاً اقبال هم بیشتر به مدد کسانی مطرح شد که تفکری اسلامی ـ و نه ملی ـ داشتند نظیر شهید مطهری‌، دکتر شریعتی‌، مرحوم سید غلامرضا سعیدی و دیگران‌. احیاناً در این میان بعضی ملی‌گرایان هم که سنگ اقبال را به سینه می‌زدند، باز می‌خواستند به نحوی گرایشهای خود را در ماجرا دخیل ساخته و اقبال را هم به نفع این دیدگاه‌ها مصادره کنند. کافی است که مقدمه و پاورقی‌های «کلیات اشعار فارسی مولانا اقبال لاهوری‌» چاپ کتابخانة سنایی را بخوانیم‌:

«اگر نام و آثار هندیانی که شعر فارسی سروده‌اند، در تذکره‌ای جمع شود خود معرف یک شاخة مهم و پرارزش ادب ایرانی خواهد بود.» (از مقدمة ناشر)

«اقبال برای حسن تأثیر آثار بلند خود آن‌ها را در قالب شعر آن هم شعر فارسی ریخته است و در این کار از شیوة شاعران بزرگ و اندیشمندان واقعی ایران پیروی کرده‌است‌.» (از مقدمة چاپ دوم‌)

و بالاخره در صفحة 142 این کتاب و در حاشیة مصراع «زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد» می‌خوانیم‌; «علاقه و عشق مولانای لاهور به ایران به حدی است که وقتی می‌خواهد از کوهی نام ببرد و معنی شعر هم ایجاب می‌کند که این کوه هرچه گران‌تر و عظیم‌تر باشد، باز هم هیمالیای بدان عظمت را که در اقلیم هند سر برافراشته نمی‌نگرد و به الوند و بیستون توجه می‌فرماید.»

علاقة فراوان اقبال به ایران قابل انکار نیست و البته نیاز به چنین دلایل نااستواری هم ندارد. ولی در مصراع بالا، کاربرد آن دو کلمه وجهی دیگر دارد. الوند و بیستون دیگر مشخصات جغرافیایی خود را کنار نهاده و به نمادهایی شاعرانه بدل شده‌اند. می‌دانیم که در شعر، نمی‌توان ارتفاع‌سنج به دست گرفت و بلندی کوه‌ها را اندازه گرفت‌. شاید آقای احمد سروش (نگارندة حاشیة فوق‌) انتظار داشته‌اند اقبال در آن غزل و با آن حال و هوا بگوید «زمین به پشت خود اینک هیمالیا دارد». باری‌، اگر قضایا به آن‌گونه باشد که جناب احمد سروش گفته‌اند، باید مولانای بلخی هم شیفتة هندوستان بوده‌باشد که با وجود رود جیحون در حوالی زادگاه خویش‌، از گنگ (گنگا) سخن می‌گوید8 و در مقابل‌، بیدل‌دهلوی از شدت علاقه و عشق به بلخ‌، گنگای با آن عظمت را نمی‌نگرد و به جیحون توجه می‌فرماید!9

q

باز هم حرف خود را بگیریم دنبال‌. تا حال از دلایل گمنامی بیدل در ایران گفتیم و کوشیدیم که دلیلی مغفول ولی مهم به آنها بیفزاییم‌. حالا می‌پردازیم به موقعیت فعلی بیدل در جامعة ادبی ایران‌.

پیش از انقلاب اسلامی‌، یکی دو تن از شاعران و منتقدان ایرانی با بیدل انس و الفتی داشتند ولی این‌، به جریانی فراگیر بدل نشده‌بود. مشهور است که سهراب سپهری شاعر بلندآوازة نوگرا سر و سری پنهانی با بیدل داشته‌است‌. البته بعضی‌ها منکر وجود چنین رابطه‌ای هستند و بنابر همین‌، آقای حسن حسینی در کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک‌هندی‌» کوشیده‌است این رابطه را اثبات کند. از قول آقای مشفق کاشانی‌، غزلسرای معاصر ایران هم نقل شده‌است که ایشان دیوان شعر بیدل را نزد سپهری دیده‌اند.

دکتر شفیعی‌کدکنی نخستین شاعر و منتقد ایرانی است که در سال‌های دهة چهل‌، دو مقاله دربارة بیدل نوشت و از این حیث فضل تقدم را از آن خود کرد.10 امّا چرا تا سالهای اخیر ـ یعنی زمان چاپ «شاعر آینه‌ها» ـ دیگر ایشان سخنی از بیدل به میان نیاورد؟ به طور قطعی نمی‌توان پاسخ داد، ولی به نظر می‌رسد آقای دکتر شفیعی در آن دو دهه سروکار زیادی با شعر بیدل نداشته است‌. ایشان با وجود نگارش آن دو مقاله‌، بیدل را شاعر موفقی نمی‌دانسته است و حتی در آن دو مقاله هم ستایش خاص و درخوری نسبت به این شاعر ندارد. مقایسة نظریات دکتر شفیعی در بارة بیدل‌، نشان می‌دهد که ایشان به طور ناگهانی و در سالهای نخست دهة شصت به این شدّت علاقه‌مند شعر بیدل شده و پیش از آن چندان رغبتی به آن نداشته‌است‌. به‌راستی توجه نسل جوان شاعران ایران در اوایل انقلاب اسلامی به بیدل‌، دکتر شفیعی را به بازخوانی شعر او تشویق نکرده‌است‌؟

و علی معلّم‌، مثنوی‌سرای معروف معاصر، گویا نخستین شاعر برجستة ایرانی است که به بهره گیری خود از شعر بیدل تصریح می‌کند.11 از دیگر شاعران یک نسل پیش‌، مرحوم مهرداد اوستا گویا مختصر ارادتی به بیدل داشته است ـ بعضی از دوستانی که از نزدیک با ایشان معاشرت داشتند چنین می‌گفتند ـ و هم ایشان بود که غزلیات بیدل چاپ کابل را برای عکس‌برداری و چاپ در اختیار آقای میرشکاک قرارداد.

پیش از انقلاب اسلامی‌، جز آنچه در بالا آمد، ردّ پای چندانی از بیدل در ایران نمی‌توان یافت‌; ولی پس از آن‌، این آشنایی‌های پراکنده به یک موج جدی بدل شد، موج بیدل‌گرایی‌. نخستین نشانة این موج‌، چاپ غزلیات بیدل بود از سوی نشر بین‌الملل و با کوشش یوسفعلی میرشکاک (با اسم مستعار منصور منتظر) در سال 1364. چندی بعد (1366) کتاب «شاعر آینه‌ها» از دکتر شفیعی منتشر شد در انتشارات آگاه که مجموعه‌ای از مقالات ایشان دربارة بیدل بود همراه با گزینه‌ای از غزل‌ها و رباعی‌های بیدل‌. پس از آن و به فاصلة اندکی «بیدل‌، سپهری‌، سبک‌هندی‌» حسن حسینی منتشر شد و از سوی انتشارات سروش‌.

شاعر آینه‌ها در ظرف پنج سال (1366 تا 1371) به چاپ سوم رسید و ارزش این استقبال را نیز داشت‌.

در کنار این موج انتشار کتاب‌، موجی از بیدل‌گرایی هم در جمع شاعران نسل انقلاب پدیدآمد و این موج تا آن جا شدت پیدا کرد که بعضی آن را یک جریان افراطی دانسته و «بیدل‌زدگی‌» نامیدند. به هر حال ردّ پای بیدل را در شعر اکثر شاعران برجستة این نسل می‌توان پیدا کرد مثل علی معلّم‌، حسن حسینی‌، یوسفعلی میرشکاک‌، ساعد باقری‌، علی‌رضا قزوه‌، عبدالجبار کاکایی و عده‌ای دیگر از جوان‌ترها.

با این همه‌، بعضی از ادبا و استادان دانشگاه‌، مطرح شدن بیدل را در ایران چندان جدی و پایدار نمی‌پنداشتند و با تردید به قضیه می‌نگریستند. دکتر یاحقی در همان مقاله‌ای که ذکرش رفت‌، چنین پیش‌بینی کردند که‌: «بعد از این نه تنها خوانندگان معمولی و دانشجویان بی‌حوصله‌، بلکه به نظر می‌رسد که محققان و پژوهشگران هم با وجود کتاب سهل‌التناول دکتر شفیعی از مراجعه به اصل دیوان شاعر تن خواهند زد و دیوان چاپ کابل با آن حجم و قطع چشمگیر که ممکن بود روزی در ایران به ضرورتی تجدید چاپ شود، روی چاپخانه را هم به خود نخواهد دید.»12

ولی زمان ثابت کرد که حضور بیدل‌، جدی‌تر از اینهاست‌. او شاعری نیست که بتوان در یک گزیدة شعر خلاصه اش کرد. پس از آن پیش‌بینی‌، دوبار دیگر هم متن کامل غزلیات بیدل چاپ کابل با تیراژ مجموعی حدود هفده‌هزار نسخه و به کوشش آقای حسین آهی و به وسیلة انتشارات فروغی در ایران تجدید چاپ شد و هم اکنون نیز در بازار به زحمت پیدا می‌شود.

یوسفعلی میرشکاک که باری به چاپ غزلیات بیدل در ایران همت کرده‌بود، در کوشش بعدی خود به عکسبرداری از نسخة کابل بسنده نکرد و مثنوی «محیط اعظم‌» بیدل را با تصحیح‌، تحشیه و حروفچینی جدیدی به چاپ رساند (در انتشارات برگ و در سال 1370). از رباعیات بیدل‌، تا کنون دو گزیده در ایران منتشر شده است‌، یکی با نام «گزیدة رباعیات بیدل‌» به کوشش شاعر مهاجر افغانستانی عبدالغفور آرزو (در انتشارات ترانه مشهد) و دیگری با نام «گل چاربرگ‌» به کوشش آقای مهدی الماسی (در انتشارات مدرسه‌). کتاب دیگر، «عبدالقادر بیدل دهلوی‌» است‌، نوشتة پروفسور نبی هادی از ادبای هندوستان که با ترجمة دکتر توفیق سبحانی به چاپ رسیده‌است (نشر قطره‌، تهران‌، 1376). کتاب دیگر، عنوان کلیات بیدل را با خود دارد و در ظاهر نخستین کلیات بیدل است که در ایران به چاپ می‌رسد. می‌گویم «در ظاهر» چون به دلیلی نامعلوم‌، رباعیات این شاعر را که از بخش‌های اصلی دیوان اوست‌، در خود ندارد. این کلیات بی‌رباعیات‌، با مقابله و تصحیح آقایان پرویز عباسی داکانی و اکبر بهداروند در سه جلد و به وسیلة انتشارات الهام چاپ شده‌است و البته بسیار فاصله دارد با آنچه یک تصحیح و مقابلة جدی می‌توان خواند.

در این میان البته مهاجران افغانستانی مقیم ایران نیز پر بیکار نبوده‌اند. آقای عبدالغفور آرزو علاوه بر کتاب فوق‌، دو کتاب دربارة بیدل چاپ کرده است‌، یکی «بوطیقای بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1378) و دیگری «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1381). هم‌چنان «نقد بیدل‌» علاّ مه صلاح‌الدین سلجوقی دانشمند متأخر افغانستان به همّت یکی از ناشران افغانستانی تجدیدچاپ شده است (انتشارات عرفان‌، تهران‌، 1380) و کتابی در شرح شعرهای بیدل از محمدعبدالحمید اسیر بیدل‌شناس متأخر افغانستان با عنوان «اسیر بیدل‌» آمادة چاپ است‌.

این‌، گزارشی مختصر بود از کارهایی که تا کنون دربارة بیدل در ایران انجام شده یا در حال انجام است‌. البته هنوز عموم جامعة ایرانی با این شاعر رابطه‌ای نیافته‌اند و این طبیعی است چون سیر معرفی چهره‌های گمنام ادبی همواره از خواص به عوام است و طبیعتاً تدریجی و آرام‌. به هر حال با وضعیت فعلی می‌توان پیش‌بینی کرد که بیدل در آینده‌ای نه چندان دور در ایران شهرتی فراوان خواهدداشت‌. قرینة خوب این پیش‌بینی هم استقبال خوب جامعة ایرانی از شعرهای چاپ‌شدة بیدل بوده‌است‌. می‌گوییم استقبال خوب‌، چون تا کنون حدود بیست هزار نسخه از غزلیات بیدل در ایران به فروش رسیده است و این در بازار فعلی کتاب‌، رقم کمی نیست‌. همین غزلیات (در قالب کلیات او) در افغانستان فقط یک بار به چاپ رسیده در سال 1342 و آن هم با تیراژ 3000 نسخه که هنوز هم شاید در کتابفروشی‌های کابل پیدا شود. البته درصد بالای بی‌سوادی‌، فقر اقتصادی و نابسامانی افغانستان‌، فروش اندک کتاب را در آنجا توجیه می‌کند و در آن سخنی نیست‌. ما فقط خواستیم میزان فعلی توجه به بیدل در ایران را نشان دهیم‌. آیا این استقبال گسترده نمی‌تواند شهرت فراوان بیدل در آیندة این کشور را نوید دهد؟

 

 پی‌نوشت‌ها

   البته پس از مدتی دکتر شفیعی‌کدکنی متوجه این سرقت بزرگ ادبی شد و با چاپ مقاله‌ای آن را فاش کرد. شرح این قضیه از زبان دکتر شفیعی در کتاب «شاعری در هجوم منتقدان‌» ایشان آمده‌است‌.

 2ـ این تعابیر از محقق نامدار کشور ما نجیب مایل‌هروی به وام گرفته شده‌است‌. ایشان در این زمینه شرح و بسطی هم داده‌اند که در کتاب «بگذار تا از این شب دشوار بگذریم‌» ایشان آمده‌است‌.

 3ـ عطار، روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم

 4ـ بیدل‌، کلام حافظ شد هادی خیالم / دارم امید کاخر مقصود من برآید (غزلیات بیدل‌، نشر بین‌الملل‌، صفحة 398)

 5ـ شادروان دکتر عبدالحسین زرین‌کوب باری در کتاب «سیری در شعر فارسی‌»، امیرخسرو دهلوی را یکی از «شاعران ایران در خارج از دنیای ایران‌» دانسته است‌. غرض این که این گرایشهای ملی‌گرایانه حتی آن استاد ارجمند را هم به چنین تعبیر متناقض‌نمایی وادار کرده است‌، در حالی که به راحتی می‌شد گفت «شاعران فارسی‌زبان اهل سرزمین هند» و این سخن‌، بسیار دقیق‌تر و منصفانه‌تر می‌بود.

 6ـ تا جایی که نگارندة این سطور اطلاع دارد، در افغانستان نخستین چاپ مثنوی‌معنوی در سال 1361 یا 1362 و به وسیلة انتشارات بیهقی انجام شد. البته همان هم صورت عکسبرداری شدة یکی از نسخ چاپ ایران بود.

 7ـ «شاعر آینه‌ها»، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 34

 8ـ اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما / تا نشکند کشتی‌ّ تو در گنگ ما، در گنگ ما

(کلیات شمس‌، با تصحیحات و حواشی بدیع‌الزمان فروزانفر، چاپ سوم‌، امیرکبیر، تهران 1363، جلد اول‌، صفحة 8)

 9ـ حوادث مژدة امن است اگر دل جمع شد بیدل / گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را (غزلیات بیدل‌، چاپ نشر بین‌الملل‌، صفحة 126)

 10ـ این دو مقاله بعداً در کتاب «شاعر آینه‌ها»ی ایشان چاپ شده‌اند. البته شنیده‌ام که پیش از ایشان نیز شادروان محمّد عباسیه کهن از شاعران خطّة گیلان دربارة بیدل مقاله یا مقاله‌هایی به چاپ رسانده‌است‌.

 11ـ بر سخن غالب نشد چون ما، معلم‌! تا کسی / ریزه‌خوار خوان عبدالقادر بیدل نشد (رجعت سرخ ستاره‌، صفحة 189)

 12ـ «شاعر آینه‌ها»، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 35

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی

+ آن شاعر نامدار و فروتن‌

این روزگار عجب شاعرکش شده است و مدتی است کسانی را دستچین می‌کند که گمان به مرگشان نمی‌رود. این‌بار نوبت محمدرضا آغاسی بود، شاعر مردمی و دلسوخته که در بعضی از حلقات فرهنگی‌، معروف‌ترین شاعر روزگار خود به شمار می‌رفت‌.

محمدرضا آغاسی در اوایل دهة هفتاد کم‌کم پای به جلسات شعر گذاشت و با حوزة هنری همکاری می‌کرد. در آن سالها، حضورش در جلسات شعر چندان تأثیری در کسی بر نمی‌انگیخت و شاید هیچ‌کس گمان نمی‌کرد که او چند سال بعد از همه کسانی که به شعرش کم‌اعتنایی می‌کردند نام‌آورتر شود. ولی او کم‌کم راه خویش را یافت و در مسیری گام نهاد که به راستی در آن استعداد داشت‌. او تلفیقی ایجاد کرد میان شعر نوگرای نسل انقلاب و شعر مردم‌گرای محافل و حلقات مذهبی‌. به همین لحاظ، ناگهان جهشی چشمگیر در کارش دیده شد.

حدود ده‌سال پیش بود که شبی برای شعرخوانی در «مهدیة» مشهد دعوت شده بودیم و دل‌نگران بودیم که در این مرکز بزرگ مذهبی که غالباً پسند مردمی در آن حاکم است‌، چه بخوانیم‌. از قضا آن روزها آغاسی در مشهد بود و مهمان ما; و با هم به آن محفل رفتیم‌. او که در آن سالها برای مردم چهره‌ای ناآشنا بود، با خواندن شعر «شیعه‌نامه‌» شوری در محفل انگیخت که به‌راستی برایم فراموش‌نشدنی است‌. مردمی که با یک گرایش بسیار سنتی در شعر مذهبی عادت کرده‌بودند و کمال شعر در نظر آنان آثار حسان و مؤید و خسرو و دیگر شاعران مذهبی‌سرا بود، اینک با نوعی دیگر از شعر روبه‌رو می‌شدند که هم به فهم آنان نزدیک بود و هم حرفهای تازه‌ای داشت‌.

به همین گونه‌، چه بسا که در محافل و مجالس مختلف در آن سالها، آغاسی این شور را برانگیخته باشد، چون دو سه سال بعد، او دیگر شاعر بی‌رقیب این محافل مردمی بود، به‌ویژه که در دل بسیجیان دلبسته به جنگ و جبهه نیز جایی یافته‌بود.

هنوز از آن وقت بسیار نگذشته بود که در حوزة هنری مشهد برایش جلسة ویژة شعرخوانی گذاشتند و جلسة شعرخوانی برای یک نفر، اتفاق نادری بود که می‌افتاد. سالن بزرگ حوزة هنری مشهد را هیچ‌گاه چنان پرازدحام ندیده‌بودیم و هیچ‌گاه ندیده‌بودیم که با ورود شاعری به محفل‌، همة مستمعان یکپارچه از جای بلندشوند.

چند سال بعد، آغاسی را در فرودگاه یزد دیدیم‌. حال و احوال کردیم و پرسش‌، که در یزد چه می‌کند. گفت دیشب در زاهدان جلسه داشتم‌. آمدم به یزد و حالا باید به تهران بروم که از آنجا به رشت پرواز دارم‌. این برای ما که روزگار گمنامی این شاعر را دیده بودیم‌، بسی شگفت می‌نمود.

ولی قضیه آن‌قدرها هم جای شگفتی نداشت‌. آغاسی دقیقاً توانسته‌بود نبض مخاطبان را در دست بگیرد و دریابد که این نبض‌، با چگونه شعری بهتر می‌جهد. از این گذشته‌، او صدای خوبی داشت و سیمایی جذاب و در مجلس‌داری و رعایت حال و مقام در شعرخوانی‌، بسی توانا بود.

با این‌همه‌، حتی در اوج شهرت نیز او را پرادّعا و متکبر نیافتیم‌. همان آغاسی فروتن و صمیمی اوایل دهة هفتاد بود، با همان چهرة متبسّم و متواضع‌.

اما این گرایش مردمگرایانة آغاسی مایة تنزّل شعر و پسند مخاطبان شده بود؟ به گمان من چنین نیست‌، هرچند شاید کسانی براین باور باشند. آغاسی به واقع پسند مخاطبان شعر مذهبی را ارتقا بخشید و از منقبت‌سرایی سنتی به سمت نوعی شعر جدیدتر کشاند. مسلماً در محافلی که آغاسی شعر می‌خواند، کسی «گنجشک و جبرئیل‌» مرحوم حسن حسینی را نمی‌خواند، ولی این مردم را می‌شد بدین ترتیب‌، حداقل با شعرهای مذهبی قادر طهماسبی‌، علی‌رضا قزوه‌، زکریا اخلاقی و دیگران آشنا کرد و آشتی داد.

از سوی دیگر وجود آغاسی و امثال او، توانست بر دیدگاه بسیاری از مردمی که با شعر انس و الفتی نداشتند و شاعران را موجوداتی خیالپرداز و دور از مردم می‌دانستند، تأثیر بگذارد و ذهن آنان را بیشتر به شعر و شاعران معطوف دارد. این خود یک گام به سمت جلو است‌.

q

باری‌، این شاعر دلسوخته و مردمی‌، پس از یک زندگی کوتاه اما پر فراز و فرود، سه‌شنبه سوم خرداد 1384 براثر بیماری قلبی در در تهران درگذشت و جمع عظیم دوستداران خودش را متأثر و سوگوار ساخت‌. خدایش بیامرزاد.

 

q

مثنوی زیر، یکی از شعرهای اوست که باری برای مهاجران افغانستان سروده بود. این شعر، بهترین سرودة او نیست‌، ولی برای من‌، شعری است عزیز و خاطره‌برانگیز. او این شعر را دوم اسفند 1370 در شب شعری در جمع مهاجران افغانستان در تهران خواند.

دست بر دست منه‌، ای پسرم‌!

که تو را خوانَد تیغ و سپرم‌

گرچه پوزار تو از آبله است‌

خیز! دشمن ز پی قافله است‌

تیغ برگیر که جنگ است آری‌

فرصت زمزمه تنگ است آری‌

یاد کن از شب ظلمانی پیش‌

شبح بی‌سر و سامانی خویش‌

شب بی‌خوابی و چشمان سحر