محمدکاظم کاظمی


+ شعر مذهبی و گستردگی دایره‌ی مضامین و مفاهیم

بخشی از مقاله‌ی بایدها و نبایدهای شعر مذهبی

منتشر شده در سایت مهاجر آنلاین

به باور من مهم‌ترین ضرورت برای یک شاعر جوان مذهبی‌سرا، یک نگرش جامع و گسترده نسبت به این نوع شعر است. همان‌طور که دین ما در همه شئون زندگی، توازن و جامعیت را سفارش می‌کند، از شعر مذهبی هم انتظار می‌رود که همه آموزه‌های دینی را دربربگیرد.

چنان که دیدیم، در گذشته، آثار شاعران مذهب‌گرای ما سرشار از عقاید، اخلاق، معارف، مناسک و آیین‌ها و البته در کنار این‌ها ستایش بزرگان دین بوده است. ولی امروزه به نظر می‌رسد که کانون توجه مذهبی‌سرایان، منقبت و مرثیه است. این خود یک محدودیت است که متأسفانه چنان که خواهیم دید، شکلی مضاعف هم یافته است. یعنی در مورد بزرگان دین هم جامعیت و توازن حفظ نمی‌شود. بخش عمده‌ای از شعرهای مذهبی، در چند موضوع خاص محدود مانده و باز در همان موضوعات هم غالباً زاویه‌ی دید ثابتی حاکم است.

اگر ما بپذیریم که قرآن و سخنان پیامبر و ائمه بهترین یاریگر برای تشخیص اولویت‌ها و ضرورت‌های دین است، می‌توانیم ارزیابی کنیم که در این منابع کلیدیِ دین، بیشتر به چه چیزهایی سفارش کرده‌اند و چه رفتارهایی را شایسته‌ی یک مسلمان دانسته‌اند. شرح جامع این ضرورت‌ها و اولویت‌ها، نیازند وقوف بر دانش دینی و نیازهای جامعه است. ما در اینجا در حد توان خویش و به اجمال سرفصل‌هایی را طرح می‌کنیم.

1. حوزه‌ی اعتقادات

طرح مباحث اعتقادی از قبیل مسائل اصولی دین و به طور خاص، مذهب تشیع. وجود خداوند و حقانیت دین و حقانیت پیامبر و ائمه و قرآن و مسایل کلامی از قبیل جبر و اختیار و عدل الهی و امثال این‌ها، البته با بیان هنری و توأم با آرایه‌های ادبی، نه به صورت خشک و تعلیمی.

2. حوزه‌ی اخلاق

طرح آموزه‌های اخلاقی همچون درستکاری، راستگویی، احسان و محبت به دیگران، توجه نسبت به والدین، فقرا، درماندگان، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، عفت و پاکدامنی، عدالت، مقابله با دشمنان دین و...

3. حوزه‌ی عبادات

پرداختن به امور عبادی دین از قبیل نیایش، نماز، روزه، حج، زیارت‌ بزرگان دین و...

4. حوزه‌ی اجتماع و سیاست

عدالت‌طلبی، پرداختن به وضعیت سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی مسلمین، وحدت مذاهب، استکبارستیزی، دادخواهی از مسلمانان و حتی غیرمسلمانانی که در دام ظلم گرفتارند و...

5. حوزه‌ی مدح و منقبت

ستودن خدا و پیغمبر و دیگر بزرگان دین برای ایجاد احساس علاقه نسبت به آن‌ها در جامعه.

صرف نظر از این که این دسته‌بندی تا چقدر جامع و مانع است، با یک نگاه اجمالی می‌توان دریافت که شعر مذهبی امروز ما نسبت به این دایره‌ی گسترده، چقدر محدود است.

بسیاری از موضوع‌هایی که ما در آن دسته‌بندی پنج‌گانه برشمردیم، در شعر ما مغفول مانده و بسیاری نیز به شکل ناقصی مطرح شده است. بسیاری از مذهبی‌سرایان ما در همان حوزه‌ی پنجم محدود مانده‌اند آنچه از این شعر انتظار دارند، فقط مدح و منقبت بزرگان دین است. مثل این است که در یک دانشگاه، دانشجویان به جای فراگرفتن درس‌های استادان و استفاده از آن تعالیم، فقط به فکر ستایش استادان باشند. البته خود ستایش از یک دانشمند هم کاری پسندیده است، هم از جهت قدردانی از او و هم از جهت احساس علاقه‌ای که می‌تواند در دیگران نسبت به او ایجاد شود. ولی به هر حال ولی هدف نهایی آموزش این نیست. این که شاعری می‌گوید

مدح علی و آل علی بر زبان ماست‌

گویا زبان برای همین در دهان ماست‌

در واقع وظایف ما را تقلیل داده است. زبان برای حمد و ستایش خداوند، بیان حق‌، مقابله با زورگویی و ستم‌، مهربانی در حق همسایه و یتیم و فقیر، هدایت مردم به مسیر درست‌، برای کارهایی از این قبیل هم در دهان ماست و این چیزی است که «علی و آل علی‌» از ما خواسته‌اند. آنان خود زبانشان را وقف این کارها کردند و ما هم باید از آنان یاد بگیریم؛ نه این که فقط آن‌ها را ستایش کنیم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٤
comment مهربانی‌ها () لینک

+ ما و غدیر

پیش از هر چیز بگویم که آنچه در این یادداشت درباره‌ی واقعه‌ی غدیر خم می‌نویسم یک تحلیل تاریخی و مذهبی جامع از این واقعه نیست. من درک خویش را از ماجرا می‌نویسم و می‌کوشم به پرسش‌هایی که همواره در ذهنم وجود داشته است، به کمک عقل خود و مختصری که از تاریخ می‌دانم پاسخ دهم.

همین‌جا بگویم که من طبق اعتقادات تشیع، به ارجحیت علی بن ابوطالب به خلافت مسلمین بعد از پیامبر عقیده دارم و برآنم که رأی و خواست پیغمبر هم چنین بوده است. ولی به خوانندگانی که خلاف من فکر می‌کنند، هم احترام قائلم، چون معمولاً افکار آدم‌ها متأثر از محیط رشد و پرورش آن‌هاست و ما که هر یک با یک تربیت دینی متفاوت بار آمده‌ایم، انتظار نمی‌رود که مثل هم فکر کنیم.

و این را هم بیفزایم که بحث من درون‌دینی است و از سوی یک معتقد به دین. شاید بسیار کسان اصلاً بحث درباره‌ی غدیر و بلکه اسلام را بیهوده بدانند و بگویند «برای ما چه مهم است که از میان دو عرب، کدام‌یک شایسته‌ی خلافت بود.» نظر آنان هم برای خودشان محترم است. آن‌ها می‌توانند اصلاً این مطلب را نخوانند و یا از کنار آن بگذرند.

باری، برای من به عنوان یک شیعه‌ی معتقد به حقانیت علی ابوطالب، همیشه این پرسش مطرح بوده است که اگر پیامبر با آن وضوح و روشنی علی را به جانشینی خود برگزید، چرا جامعه‌ی مسلمین در عمل مسیر دیگری پیمود؟ و چرا هیچ اعتراض جدی‌ای به ماجرای سقیفه نشد؟ آیا این قابل پیش‌بینی بود یا نبود؟ قرائن نشان می‌دهد که این قابل پیش‌بینی بود. این که پیامبر با تمام وجود کوشید که لشکر مسلمانان به رهبری اسامه بن زید را که هر دو خلیفه هم در آن لشکر بودند، قبل از وفات خویش به راه بیندازد، از این قضیه حکایت می‌کند. این که در واپسین دقایق زندگی خواست که نوشته‌ای باقی بگذارد، از این حکایت می‌کند. از پیامبری که چنان شناخت کاملی از جامعه و اصحاب خود داشت و در این 23 سال با مهارت تمام این جامعه را مدیریت کرده بود، پیش‌بینی آنچه در سقیفه روی خواهد داد، دشوار نبود.

و اگر قابل پیش‌بینی بود، چرا پیامبر روند جانشینی علی را با قاطعیت و وضوح بیشتر، در همان زمان حیات خود به پایان نرساند؟ چرا حدیث غدیر در حجه‌الوداع بیان نشد که اجتماع بزرگ مسلمانان بود و محل پیامبر آخرین سخنرانی بزرگ و مهم پیغمبر؟ چرا این کار باید در میانه‌ی راه بازگشت صورت گیرد؟ چرا در مدینه این اعلام تکرار نشد؟ چرا از لحظه‌ی بازگشت به مدینه اداره‌ی جامعه و حکومتی که پیامبر تشکیل داده بود، به تدریج به علی واگذار نشد؟ پیغمبر می‌توانست در اواخر حیات، همه امور جامعه را به تدریج به علی بسپارد، نظیر کاری که بعضی از دولتمردان در مورد ولیعهدهایشان می‌کنند. به راستی چرا این تمهیدات و محکم‌کاری‌ها انجام نشد؟

شاید بگوییم که «پیامبر همه تمهیدات را به کار بست و همین‌ها برای جانشینی علی کافی بود. فقط مشکل این بود که عده‌ای از این فرمان روشن و صریح سرپیچی کردند.» ولی به نظر من همین که عده‌ای توانستند از این فرمان سرپیچی کنند، نشان می‌دهد که سرپیچی از آن چندان دشوار هم نبوده است.

ما می‌دانیم که که پیامبر در غدیر آنانی را که رفته بودند، گفت برگردند و آنانی را که نیامده بودند، فرمان داد تا برسند. ما می‌گوییم که او می‌خواست همه جمع شوند تا فردا تردیدی در این جانشینی نباشد و کار پخته شود. ولی در عمل دیدیم که آن آدم‌هایی که رفته بودند و برگشتند و یا نرسیده بودند و رسیدند، در عمل خاموش ماندند و هر آنچه را اتفاق افتاد پذیرفتند. حقیقت این است که ما در مقابل انتخاب سقیفه واکنشی جدی از سوی جامعه‌ی اسلامی نمی‌بینیم. هیچ قیامی، هیچ شورشی، هیچ اعتراض جدی‌ای، مگر از سوی چند نفر مثل زبیر بن عوام (که بیعت نکرد) و ابوسفیان (که علی را به جنگ تحریک کرد) و بعضی از یاران علی که در کنار علی ایستادند. ولی عموم جامعه‌ی اسلامی، عملاً سقیفه را می‌پذیرد، حتی همان‌هایی که در صحنه‌ی غدیر حاضر بودند.

ما می‌بینیم که در خود سقیفه بحث اصلی‌ای که درمی‌گیرد، بحث علی و غیر علی نیست. بحث مهاجر و انصار است و حتی انصار برآن‌اند که خلیفه‌ای از آنان باشد و خلیفه‌ای از مهاجرین. و سپس بزرگان مهاجر با نقل سخنانی از پیامبر آنان را مجاب می‌کنند که خلافت باید از قریش باشد. حالا پرسش این است که انصار که خودشان با خاندان پیامبر قرابت روحی بیشتری داشتند ـ و تاریخ هم این را تأیید می‌کند ـ چرا به حدیث غدیر متوسل نشدند؟ نگفتند حالا که قرار است خلیفه از قریش باشد، چرا علی نباشد؟

پس با این وصف، ما شیعیان نباید از این که دیگران در جانشینی علی بن ابوطالب شک می‌کنند، بسیار تعجب کنیم. ما نباید تصور کنیم که پیامبر در غدیر توانست جانشینی علی را طوری تثبیت کند که همه جامعه‌ی اسلامی آن زمان در این مورد به یقین و آرامش خاطر کامل برسد که «بله، جانشین پیامبر مشخص شد و همه چیز روشن است.» اگر چنین بود که آن اتفاقات بعدی نمی‌افتاد.

ولی از طرف دیگر این که پیامبر در اواخر عمرش بیش از اعلام غدیر کاری نکرد، به این معنی است که او تمایل و عزمی برای جانشینی علی نداشت؟ آیا بدین معنی است که او خلافت را به جامعه واگذار کرد؟ مسلماً نه. او چه مجبور بود که این همه آدم را در آن گرمای بیابان از راه برگرداند و همه را گرد هم جمع کند و خطبه بخواند و در نهایت بگوید «مردم، من علی را دوست دارم. شما هم دوست داشته باشید!» یک اعلام دوستی که این همه تشریفات به کار نداشت. پیامبر بارها و در وضعیت‌های معمولی بسیار سخنان تجلیل‌آمیز در مورد صحابه‌اش گفته است. پیامبر زبیر بن عوام را «سیف الاسلام» لقب داد. ولی هیچ‌وقت گروهی مسافر را در بیابان جمع نکرد و نگاه نداشت که دست آخر به آن‌ها بگوید: «این زبیر که می‌بینید، شمشیر اسلام است. هر که به شمشیر زبیر کشته شود، به دوزخ می‌رود.» به این‌ها بیفزایید موارد بسیار دیگری را که پیامبر تلویحاً علی را جانشین خود دانست، مثل «حدیث منزلت» و امثال آن.

پس قضیه چیست؟ اگر پیامبر بر جانشینی علی نظر داشت، چرا آن را در عمل تثبیت نکرد، به گونه‌ای که هیچ سرپیچی‌ای از آن امکان نداشته باشد. و اگر نظر نداشت، چرا بارها این جانشینی را گوشزد کرد؟

ما باید قضیه را تحلیل کنیم و واقعیت‌ها را در نظر بگیریم. قرائن روشنی وجود دارد که نشان می‌دهد پیامبر برای معرفی علی به جانشینی خود دشواری‌هایی در پیش داشت. اگر ما به حقانیت علی در خلافت هم باور داریم ـ که ما شیعیان باور داریم ـ باید این را بپذیریم که برای تحقق این امر، موانع بزرگی وجود داشت. یکی از این موانع، ارتباط، پیوستگی و همدستی گروهی از اشخاص صاحب‌نفوذ جامعه بود که دل با شیخین داشتند. واقعیت این است که بزرگان و اشخاص صاحب‌نفوذ جامعه‌ی اسلام در آن زمان با علی همراه نبودند. گذشته از ابوسفیان و معاویه و دیگر بنی‌امیه که زخم‌ها از علی خورده بودند و کینه‌ی او را به دل داشتند، دیگر بزرگان قوم مثل خلفای سه‌گانه، سعد بن وقاص، عبدالرحمان بن عوف، ابوعبیده جراح، طلحه و حتی شاید سعید بن زید هم با علی نبودند. این را رفتار آنان در سال‌های بعد ثابت کرد.

این را هم باید بپذیریم که آدم‌های صاحب نفوذ جامعه‌ی‌ اسلامی در واقع این‌هایند، نه ابوذر و سلمان و عمار و اسامه بن زید. ابوذر شخصیتی بزرگ در اسلام است، ولی مردی بود فقیر از طایفه‌ی غفار و غریب در مدینه. سلمان و عمار بن یاسر از نظر طبقاتی در چشم عرب‌های قوم‌پرست، مردمانی بنده و بنده‌زاده بودند. در آن طرف ببینید اشراف و بزرگانی را که هر کدام، بزرگِ یک خاندان‌اند و دارای نام و نشان و اعتبار و آوازه در اسلام.

بعضی از شیعیان ما عادت کرده‌اند که خلفا و اطرافیان آن‌ها را اشخاصی خوار و حقیر و بی‌اعتبار جلوه دهند و چنین وانمود کنند که آن‌ها عده‌ای بی سر و پا بودند که موقعیتی در چشم پیامبر و امت نداشتند، ولی یکباره حکومت را تصاحب کردند. نه، مسلماً چنین نبود. اینان اشخاصی محترم و صاحب نفوذ و دارای افتخارات بزرگ در اسلام بودند. غالب این‌ها از اولین مسلمانان‌اند. یکی داماد پیامبر است، دو نفر دیگر پدرزن پیامبرند، دیگری سردار بزرگ اسلام است، دیگری طلحة‌الخیر لقب گرفته است، دیگری سیف‌الاسلام لقب گرفته است. این‌ها مردان بدر و احد بوده‌اند. پیامبر بسیاری از مأموریت‌های مهم را به اینان واگذار کرده است. از طرفی این اصحاب نیز با هم متحد بودند و دارای تجربه‌ی مدیریت اجتماعی. اینان تقریباً‌ همه با هم و یکجا مسلمان شدند و تا آخر عمر در کنار هم بودند و همیشه هوای همدیگر را داشتند. خلاصه جمعی هستند پر شأن و شوکت و نفوذ و اعتبار اجتماعی و مهم‌تر از همه، اتحاد و هماهنگی. پس طبیعی است که جامعه‌ای که هنوز خوی و خصلت قبیله‌ای دارد و به بزرگان قوم و قبیله چشم می‌دوزد، به سرپرستی اینان تن می‌دهد و حتی شاید با این‌ها، بهتر از علی راه بیاید.

پس طبیعی و ناگزیر است که جامعه به همان مسیری برود که رفت، و علی تنها بماند، که ماند. و پیامبر این را پیش‌بینی می‌کند. کسی که پیامبر آسمانی یک قوم بوده و با اتکا به وحی، همه شبه جزیره را مسلمان ساخته است، این موقعیت و این ظرایف را به خوبی درک می‌کند. پس ناچار است جانشینی علی را گاه به گاه، به صورت تلویحی و بدون قاطعیت کامل مطرح کند و در طول زندگی‌اش هم نتواند این را در عمل به کرسی بنشاند. او می‌داند که نه جامعه تاب حکومت علی را دارد و نه بزرگانش این اجازه را خواهند داد. پس اگر علی را به صراحت خلیفه سازد، همان چیزی رخ می‌دهد که دیدیم در عصر حکومت علی رخ داد. دیدیم که طلحه و زبیر که بر سر خلافت که هیچ، بر سر ولایت بصره و کوفه چه جنگی به راه انداختند. به راستی اگر علی اولین خلیفه‌ی مسلمین می‌بود، جنگ‌های جمل و صفین سی سال قبل از آن زمانی که رخ داد رخ نمی‌داد؟

پس اگر ما شیعیان می‌بینیم که با وجود واقعه‌ی غدیر و حتی با وجود ذکر آن در منابع اهل سنت، برادران سنی ما به خلافت شیخین گردن می‌نهند، خیلی تعجب نکنیم. تصور نکنیم که واقعه‌ی غدیر برای این که خلافت بر مدار خودش قرار بگیرد کافی بود. این کافی نبود و می‌باید اتفاقات دیگری هم می‌افتاد، ولی نیفتاد و در واقع نتوانست بیفتد و نمی‌توانست بیفتد. اگر کافی می‌بود که علی به خلافت می‌رسید.

و از آن طرف برادران اهل سنت ما هم می‌توانند بدین بیندیشند که اگر به گمان آنان پیامبر خلافت را با یک روشنی و وضوح اجتناب‌ناپذیر مشخص نکرد، بدین معنی نیست که او اصلاً در این مورد نظری نداشت. شاید او مشکلاتی بر سر راه می‌دید که آن‌ها هم اجتناب‌ناپذیر بود. آنگاه برخورد دو امر اجتناب‌ناپذیر، می‌توانست جامعه‌ی اسلامی را دوپاره کند.

ما باید با خواندن تاریخ و کنار هم گذاشتن قرائن و شواهد تاریخی، وقایع را  بهتر تحلیل کنیم. باید دریابیم که گاهی پیچیدگی‌ها و اختلاف نظرها به خاطر وضعیت‌های دشواری بوده است که حقایق را در هاله‌ای از ابهام پوشانده است. تاریخ آن زمانه‌ها برای ما آن قدر روشن نیست که همگان بتوانند حقیقت را به روشنی آینه ببینند، و اگر ندیدند، قابل ملامت باشند. نباید هر یک از دو جانب تصور کند که حقیقت همواره روشن و قاطع بوده و طرف مقابل بر اثر کوری و لجاجت آن را درنمی‌یابد. نه، فضا مه‌آلود است و ما باید با چراغ دانش، بکوشیم که آن را شفاف و روشن بسازیم. آنگاه بهتر می‌شود با هم گفتگو کرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 8

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

این سلسله مطالب نه برای اثبات حقانیت یکی از مذهب بود و نه برای بیان ضرورت وحدت دو مذهب، چون اولی کاری است دشوار و در عین حال کم بازده؛ و دومی سخنی است بدیهی.

قصد من بیان وضعیت و تشریح زاویه‌ی دید و جوّ پرورش اهالی دو مذهب بود، تا روشن شود که به راستی ما هر یک نسبت به همدیگر در کجا ایستاده‌ایم و می‌توانیم بدون درگیرشدن در مباحث اعتقادی، چه سلوکی نسبت به هم داشته باشیم.

گفتیم که اهالی هر مذهب در یک جوّ علمی و تبلیغی خاص بارآمده‌اند و با زاویه دید مذهب خودشان به امور می‌نگرند. بنابراین آنچه را از سوی علمای دین و کتاب‌های دینی به عنوان اصول دین معرفی شده است، می‌پذیرند. اگر هم در مواردی به شک و تردیدی بربخورند، معمولاً به همان علما و کتاب‌ها مراجعه می‌کنند و آن را برطرف می‌کنند. چنین است که به طور طبیعی و یا حتی بر اثر مباحثه‌های دوجانبه، به ندرت مذهب خود را به کنار می‌گذارند. به همین دلیل تلاش و صرف انرژی برای اثبات عقاید خویش به نیت تغییر مذهب گروه وسیعی از مذهب مقابل، اگر هم بیهوده نباشد، بسیار کم‌بازده است. شاید اگر همین توان را صرف دعوت غیرمسلمانان به اسلام کنیم، موفق‌تر باشیم و رستگارتر.

موضوع دیگر این است که ما باید ببینیم گوهر اصلی دین و هدف بعثت انبیا چه بوده است. باید از اهل سنت و اهل تشیع پرسید که به راستی اگر همه شیعیان سنی بودند، چه کارهایی می‌کردند؟ حتماً می‌گویید نماز می‌خواندند؛ روزه می‌گرفتند؛ به حج می‌رفتند؛ به نیازمندان کمک می‌کردند؛ با دشمنان دین می‌جنگیدند؛ امر به معروف و نهی از منکر می‌کردند؛ خلاصه آدم‌هایی درستکار و پرهیزگار می‌بودند. خوب اگر همه مسلمانان شیعه بودند چه؟ باز هم همین کارها را می‌کردند، با مختصر اختلافی در شیوه‌ی اجرا.

بنابراین وقتی از منظر اخلاق و معنویت بنگریم، می‌بینیم که پیروان راستین هر دو مذهب در ارتقای اخلاقی و معنوی خویش می‌کوشند. ارزش‌های اخلاقی ما نیز هم‌سو است، با اختلافی اندک در نوع اجرا و عمل. چنین نیست که مثلاً یک مذهب قمار را حرام بداند، دیگری نه تنها حرام نداند، که مایه‌ی ثواب هم بشمارد. پس می‌شود گفت که تا وقتی به دستورهای مذهبی و فقهی خود عمل می‌کنیم، در مسیر هدف کلی اسلام حرکت کرده‌ایم، با هر مذهبی که باشیم.

ما مسلمان‌ها باید ببینیم بیشترین تأکید قرآن (کتاب آسمانی دین ما) بر چیست. در قرآن چه کارهایی از مؤمنان و مؤمنات خواسته شده است. بعد ببینیم که جامعه‌ی ما چقدر به سفارش‌های اصلی و بزرگ دین اولویت می‌دهد، چقدر به سفارش‌های فرعی و کوچک آن.

متأسفانه در جامعه‌ی شیعه و سنی ما بعضی امور دیگر اولویت یافته است، اموری که یا جزء دستورهای اصلی و اساسی دین نیست یا ممکن است دین ما به آن‌ها سفارش کرده باشد، ولی یک سفارش نسبتاً کمرنگ و جزئی. چنین است که به نظر می‌رسد که رفتارهای پیروان هر دو مذهب در مواردی نامتوازن است. توجه داشته باشید که می‌گویم این عدم توازن در «پیروان» است، نه در خود مذاهب یا بزرگانشان. ما تا حدود زیادی، هم از سفارش‌های اصلی دین فاصله گرفته‌ایم و هم از آنچه بزرگان مذاهب ما و فراتر از همه، پیامبر و قرآن گفته اند.

اگر ما هر یک به دستورهای اصیل و اصلی مذهب خویش عمل کنیم، سلوک فردی و اجتماعی ما تا حدود بسیاری شبیه هم خواهد بود. آنگاه حرکت ما هم‌سو است، هرچند با نیات اعتقادی متفاوتی باشد. مثلاً شیعه ممکن است بگوید که تا وقتی به امامت عقیده نداشته باشد، نماز او قبول نیست. ولی او نماز می‌خواند. سنی این عقیده را ندارد ولی او هم نماز می‌خواند.

در نهایت هر دو گروه در یک مسیر حرکت می‌کنند (هر چند با مبانی عقیدتی نسبتاً متفاوت) ولی وقتی حرکت در یک مسیر است، نه برخورد رخ می‌دهد، نه اختلاف؛ و نه دشمن می‌تواند در میان این‌ها رخنه کند.

در قیامت هم البته آنان که هم در عمل و هم در اعتقاد به گوهر اصلی دین نزدیک‌تر بوده باشند، اجر خواهند برد. ولی ما نباید این دنیا را برای همدیگر جهنم بسازیم، به این امید که در آن دنیا به بهشت برویم. از کجا معلوم؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 7

نقش سیاست

این بحث بسیار گسترده است. تحلیل و توصیف جامع نقشی که سیاست در مناسبات میان اهالی دو مذهب داشته است، از من برنمی‌آید. به هر حال این روشن است که بسیاری از اختلاف‌های مذهبی ما یا به دست اهل سیاست ایجاد شده، یا به دست آنان تشدید شده است. ستم‌های حکومت‌های اموی و عباسی و حکومت‌های اقماری آنان مثل غزنویان بر شیعیان غیر قابل انکار است. درگیری‌های حکومت‌های صفوی و عثمانی و آنچه در این میان بر سر جهان اسلام آمد، باز حدیثی مفصل دارد. شاید گروهی بر‌ آن باشند که حکومت صفوی از جهت تثبیت مذهب تشیع و ایجاد یک دولت شیعی مقتدر، به تشیع خدمت کرد. ولی در مجموع باید پذیرفت که جدال این دو حکومت که هر یک قطب و کانون اصلی یک مذهب به حساب می‌آمدند، در مجموع اسلام را تضعیف کرد. در نهایت امپراتوری عثمانی پاره پاره شد و ایران در جنگ‌های داخلی پس از صفویه و استبداد دوره‌ی قاجاری دچار آمد و سال‌ها از قافله‌ی تمدن باز ماند.

بهره‌برداری استعمارگران، به ویژه انگلیسان از درگیری‌های مذهبی مسلمانان خود یک بحث بسیار گسترده است و این ماجرا تا کنون هم ادامه دارد، به گونه‌ای که در پشت سر بیشتر جریان‌های افراطی هر دو سوی، دست انگلیس و دیگر قدرت‌های جهانی را می‌شود دید. متأسفانه افراطیان مذهبی هیچ نمی‌دانند که بزرگ‌ترین بهره از این اختلاف‌ها را دشمنان اسلام می‌گیرند، چنان که تا کنون هم گرفته‌اند.

اما در خود جهان اسلام هم سیاست در این جدال‌ها بی‌اثر نیست. امروزه عربستان سعودی با آن گرایش افراطی، بسیار مایل است که نقش مرکزیت اهل سنت دنیا را بیابد، درست در مقابل ایران که در میان اهل تشیع دنیا چنین موقعیتی یافته است. شیعیان کشورهای دیگر، گاهی جور این مجادلات را می‌کشند که این خودش جای بحث و تحلیل دارد.

البته اگر منصفانه بنگریم، باید بپذیریم که نقش عربستان و قدرت‌های اقماری آن غالباً تهاجمی بوده است، یعنی یک عزم جدی برای تضعیف جامعه‌ی شیعی در سراسر دنیا. ولی موضع ایران تدافعی است و نسبتاً ملایم، به گونه‌ای که بیشتر خود را حامی شیعیان می‌داند و نه مهاجم بر اهل سنت. ولی باید پذیرفت که همین حمایت‌ها گاهی نسنجیده بوده و به زیان شیعیان تمام شده است.

در همین مسیر، این را هم باید پذیرفت که در ایران، به نسبت عربستان و بعضی کشورهای دیگر، تلاش عمده حکومت، حفظ آرامش و مناسبات سالم میان اهالی دو مذهب بوده است. به همین دلیل است که شیعیان افراطی از جمهوری اسلامی ایران هم دل خوشی ندارند، چون گویا در این کشور دست خود را برای تهاجم‌های رسانه‌ای و تبلیغی بر اهل سنت بسته می‌بینند. بی‌سبب نیست که شبکه‌های تلویزیونی آنان مرتباً به جمهوری اسلامی و سران آن دشنام می‌دهند و از این که جمهوری اسلامی دشنام دادن به بزرگان مذاهب دیگر، قمه زدن و دیگر رفتارهای تحریک‌آمیز را ممنوع کرده است، سخت ناراضی هستند.

اما حال که بحث ایران پیش آمد، بد نیست اضافه کنم که به نظر من آنچه در ایران می‌گذرد، از یک منظر دیگر قابل تأمل است، و آن سیاست فرهنگی و مذهبی کشور است. در این سال‌ها فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی کشور، توازن خوبی نداشته است. من جوانب این عدم توازن را تا جایی که خودم درک می‌کنم ذکر می‌کنم.

1. کمرنگ شدن شخصیت حضرت پیامبر در برابر دیگر بزرگان دین. شما کافی است که تبلیغات مذهبی رسانه‌ها و مجامع دینی و تبلیغی برای حضرت عباس و حضرت پیامبر را با هم مقایسه کنید.

2. تشدید شخصیت‌گرایی و در مقابل کمرنگ شدن تعالیم دینی. یعنی مردم بیشتر به تجلیل شخصیت‌های دینی توجه کنند، تا عمل کردن به تعالیم دینی. چنین است که بسیاری کسان «حبّ علی» داشتن را برای شیعه و یا مسلمان بودن خود کافی و مایه نجات در آخرت می‌دانند، در حالی که انتظار واقعی از یک شیعه، علی‌وار رفتار کردن است، نه تنها دوست داشتن علی.

3. کمرنگ شدن نقش عالمان و متفکران دین و در مقابل پررنگ شدن گروه‌های تبلیغی مثل مداحان و ذاکران اهل بیت.

4. کمرنگ شدن قرآن و پررنگ‌شدن روایات، حتی اگر روایات معتبری نباشد.

5. کمرنگ شدن نقش عقل و پررنگ‌ شدن نقش نقل در فهم درست دین. در همین مسیر است که اخباری‌گری تا حدودی و در میان بعضی از اقشار مذهبی تشدید شده است.

همین‌جا بگویم که من مخالف تجلیل‌ها و مراسم و برنامه‌های تبلیغی مذهبی نیستم، ولی تصور می‌کنم که گرایش عمومی در این سال‌ها در ایران، به سمت شعائر، مناسبت‌ها، تجلیل‌ها و برنامه‌های ظاهری و عام‌پسند، بیشتر از حد لازم بوده و به همین میزان به تعالی اخلاقی جامعه که هدف اصلی دین است، کمتر توجه شده است. البته این را هم بگویم که این قضاوت من، نسبی و محدود به اطلاعات و چشمدیدهای خودم است.

مجموعه این عوامل باعث شده است که رفتارهای عام‌پسندانه‌ی دینی بیشتر رواج یابد و افراطیان که معمولاً در میان عوام قدرت نفوذ بیشتری دارند، از این موقعیت استفاده کنند، هرچند جمهوری اسلامی خودش این تمایل را نداشته باشد.

من سال‌هاست که از جامعه‌ی افغانستان دور هستم و نمی‌توانم قضاوت دقیقی بکنم، ولی به نظر می‌رسد که همین نوع گرایش در سال‌های اخیر، کمابیش در کشور ما هم دیده می‌شود و می‌بینیم که بعضی تنش‌های مذهبی را ایجاد کرده است. این در حالی است که در کشور ما جدال‌های مذهبی بسیار اندک بوده و اگر جدالی هم بوده، بیشتر قومی و زبانی بوده است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ فروردین ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 6

نقش عالمان دین

باری کسی به من گفت: «متوجه شده‌ای که در بین شهرهای مختلف افغانستان، تعصب مذهبی علیه شیعه در هرات بیشتر از بقیه جای‌هاست؟» این برایم جالب بود. قدری فکر کردم و به او گفتم: «در مقابل هم متوجه شده‌ای که در ایران هم در قم تعصب شیعی بیشتر است؟» و بعد به این نتیجه رسیدیم که این می‌تواند به خاطر تمرکز مدارس دینی در این دو شهر باشد. این تنها در افغانستان و ایران نیست. در پاکستان و هندوستان مدرسه‌ی دیوبند کانون پرورش گروه‌های افراطی بوده است.

من نمی‌خواهم در اینجا علمای دین را نکوهش کنم، چون عقیده دارم که از آن طرف نیز تنها همین علما هستند که می‌توانند ما را از این وضعیت نجات دهند. به هر حال باید پذیرفت که ما بسیاری از این اطلاعات را از علمای دین می‌گیریم و این علما هم به کتاب‌های مستقل و خاص مذهب خود متکی هستند. بخش عمده‌ای از این اطلاعات را روایت‌ها تشکیل می‌دهد و اتفاقاً آن مسایل اختلاف‌برانگیز بیشتر در روایات است. ولی در این مورد ما دو مشکل بزرگ داریم. یکی این که احادیث و روایات همه این کتاب‌ها به اندازه‌ی یکسانی معتبر و موثق نیست. در زمان بنی‌امیه بسیار حدیث‌های جعلی رایج شد. کتاب‌های تشیع نیز خالی از حدیث‌های جعلی نیست. به نظر می‌رسد که علمای دو مذهب به سبب بی‌اعتمادی به همدیگر، هیچ‌گاه نیامدند یک منبع جامع حدیث تهیه کنند که مورد قبول هر دو طرف باشد.

بدین ترتیب علمای دین هر مذهب، با یک نظام اعتقادی و منابع روایی خاصی که آن نظام را تأیید می‌کند پرورده می‌شوند و حتی اگر بی تعصب هم باشند، به سبب اختلاف اطلاعات دینی خویش، مخالف همدیگر بار می‌آیند. اگر تعصب و انگیزه‌های سیاسی و حکومتی را هم به این بیفزاییم، دیگر چه خواهد شد!

من به خاطر دارم که باری معلم دینی ما در کابل، حکایت نبرد حضرت علی(ع) با عمر بن عبدود در جنگ خندق را این طور نقل می‌کرد که «یک نفر کافر در کوچه راه می‌رفت. حضرت علی فوراً او را به زمین زد و می‌خواست گردنش را بزند که آن کافر به صورت حضرت آب دهان انداخت و حضرت شمشیر را انداخت و مدتی صبر کرد... تا آخر ماجرا.»

آن معلم ما به ظاهر از حضرت تمجید می‌کرد و از صبر و اخلاص حضرت می‌گفت، ولی خواسته یا ناخواسته علی را تحقیر می‌کرد، این که طرف در کوچه راه می‌رود، او را به زمین بزنند و بخواهند بکشند... یعنی علی چنین شخصی بوده است؟ یعنی اسلام این طور دینی است؟ به راستی آن معلم ما ـ که معلم درس دینی بود ـ نمی‌دانست که این جریان مربوط به جنگ خندق است، و آن کافر، عمر بن عبدود که با هزار پهلوان برابری می‌کرد؟ نمی‌دانست که علی چقدر به همان کافر گفت که یا مسلمان شود، یا میدان را ترک کند و برود، و او نپذیرفت؟ نمی‌دانست که وقتی علی به جنگ عمر بن عبدود رفت، حضرت پیامبر فرمود «اکنون تمام اسلام در برابر تمام کفر ایستاده است» نمی‌دانست که حضرت پیامبر آن ضربت علی را با عبادت ثقلین برابر دانست؟ آن وقت این عالم دین، می‌آید و آن صحنه آموزنده و باشکوه  تاریخ اسلام را به این صورت تحریف می‌کند. دانش‌آموزی که با این آموزه‌ها بزرگ می‌شود، فکر می‌کند هر کس را در خیابان دید و او را کافر دانست، باید گردنش را بزند. این گروه‌های تکفیری مگر از کجا پیدا شدند؟ این‌ها حاصل چنین نظام آموزشی دینی‌ای هستند.

در طرف مقابل هم همین بی‌اطلاعی‌ها وجود دارد. شما «تشیع صفوی و تشیع علوی» دکتر شریعتی را بخوانید تا ببینید که از سوی علمای متعصب شیعه چه تحریف‌هایی نسبت به شخصیت خلفا شده است.

بنابراین می‌توان گفت که بخش عمده‌ای از این اختلاف‌ها ناشی از رفتار علمای متعصب بوده است. اما این را هم باید پذیرفت که اگر هم در مقاطعی تقریب و همراهی‌ای میان مسلمانان ایجاد شده است، باز به همت علمای روشن‌اندیش و وحدت‌طلب بوده است که ما از این قبیل هم بسیار داشته‌ایم و داریم. در این یک قرن اخیر، به ویژه حدود پنجاه سال قبل، در علمای دو مذهب، یک احساس نیاز شدید برای وحدت و همدلی پدید آمد. استعمار غرب اختلاف جامعه‌ی مسلمان را به اوج رسانده بود و علمای ضد استعمار ما یکی از راه‌های رهایی مسلمانان را در همین وحدت می‌دیدند.

از سمت تشیع کسانی مثل علامه کاشف‌الغطاء، سید شرف‌الدین و سید جواد مغنیه و از سمت تسنن کسانی مثل عبدالمجید سلیم، مصطفی عبدالرزاق و به ویژه شیخ محمود شلتوت، بسیاری از موانع وحدت را از میان برداشتند. گام بزرگ، فتوای شیخ شلتوت بود که برای اولین بار در تاریخ، فقه جعفری را در کنار مکاتب فقهی چهارگانه‌ی اهل سنت به رسمیت شناخت.

ولی در سال‌های اخیر متأسفانه در هر دو جامعه‌ی شیعه و سنی، صدای این علما کمتر به گوش کسی می‌رسد. سال‌هاست که در جامعه‌ی شیعی ـ که من به چشم می‌بینم ـ تفکر دینی کمرنگ و کم‌توان شده است. در مقابل آنچه پررنگ‌تر شده است، مراسم و مناسک مذهبی است و مداحی و مرثیه‌خوانی.

من مخالف مجالس تبلیغ و وعظ و مدح و مرثیه بزرگان دین نیستم، ولی در یک جامعه‌ی سالم، همه چیز باید به طور متوازن رشد کند. به نظر می‌رسد که این رشد، قدری نامتوازن است و حتی در مواردی، گرایش‌هایی علیه علمای روشن‌نگر دینی هم دیده می‌شود. امروزه می‌بینیم که بعضی از گروه‌های افراطی شیعه حتی به آیت‌الله مطهری هم دشنام می‌دهند ـ به شریعتی که قبلاً هم دشنام می‌دادند. در سمت تسنن هم امروزه آنچه بیشتر غلبه دارد و در رسانه‌ها ترویج می‌شود، فتواهای شیخ شلتوت و امثال او نیست، بلکه فتواهای عالمان افراطی وابسته به حکومت‌های تفرقه‌افکن منطقه است.

در این وضعیت، ولی باز هم کسی جز علمای راستین دین، کسی نمی‌تواند این گره‌ها را بگشاید. این گروه از علما را چگونه می‌شود پرورش داد و تقویت کرد؟ من به خاطر دارم که باری آیت‌الله شیخ آصف محسنی عالم برجسته‌ی افغانستان طرح بسیار خوبی برای وحدت میان شیعه و سنی داد. ایشان می‌گفت باید مدارس دینی مشترک تأسیس کرد، که در آن‌ها طلبه‌ی شیعه و سنی در کنار هم درس بخوانند. آن وقت هم مودت و محبت میانشان بیشتر می‌شود و هم با منابع همدیگر بیشتر آشنا خواهند شد. هم‌چنین در طول درس و تحصیل، با گفت‌وگو و تفاهم می‌توانند راه تقریب میان مسلمانان را باز کنند.

به هر حال باید پذیرفت که این گره به دست علما بسته شده و هم با دست آنان باز خواهد شد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 5

تفاوت زاویه‌ی دید

در قسمت پیش از مراتب محبت اهل سنت نسبت به اهل بیت گفتیم و بدین پرسش رسیدیم که ممکن است برای بعضی شیعیان مطرح شود: «چرا اهل سنت با همه ارادت به اهل بیت، به تشیع نمی‌گرایند؟» پرسش‌هایی دیگر هم از این قبیل قابل طرح است که در طول مطلب خواهم گفت.

البته پاسخ دقیق را باید از خود اهل سنت طلب کرد و من صلاحیتش را ندارم. این قدر می‌توانم بگویم که عقاید هر شخص یا گروه را باید از زاویه دید خودشان بررسی کنیم تا به تحلیل درستی از رفتارهایشان برسیم. نمی‌گویم که بدین ترتیب حق و باطل را اثبات کنیم. می‌گویم حداقل بدانیم که هر طرف، قضیه را چگونه ارزیابی می‌کند. رد و اثبات یک مرحله بعد از آن است.

حقیقت این است که اهل تشیع و تسنن به این قضایا از دو منظر گوناگون می‌نگرند. آن پیوند و ربط محکمی که اهل تشیع میان «مذهب شیعه» و «محبت علی» قائل‌اند، اهل سنت قائل نیستند. از نظر بسیاری از اهل تشیع هرکس که دوستدار علی است، به طور طبیعی باید شیعه باشد. ولی اهل سنت برآن‌اند که محبت علی در دل همه مسلمانان وجود دارد، چون او پسرعمو و داماد پیامبر و همسر حضرت زهرا و پدر حسن و حسین و خلیفه‌ی چهارم مسلمین و یکی از «ده یار بهشتی» حضرت رسول است. به باور اهل سنت، مذاهب فقهی شیعه و سنی چیزی دیگر است و در زمان‌های بعد و بر اثر عوامل دیگری پدید آمده است. پس آن‌ها لزومی نمی‌بینند که به صرف محبت اهل بیت، شیعه شوند.

به همین ترتیب در مورد حکومت، تشیع قائل به تداوم حکومت الهی از طریق امامت است و از این روی به حکومت از منظر عقیدتی می‌نگرد و آن را امری مقدس می‌داند. ولی اهل سنت قضیه را مقدس و الهی نمی‌بینند. آن‌ها خلافت را یک رویداد تاریخی می‌دانند که ـ بنا بر عقیده آنان ـ بنا بر مصالح جامعه‌ی اسلامی رخ داده و می‌توانست به شکلی دیگر هم رخ دهد. یعنی اگر جریان به گونه‌ای پیش می‌رفت که علی خلیفه‌ی اول می‌شد هم از نظر اهل سنت مشکلی نداشت و مقام خلفا محفوظ بود.

این را هم در نظر بگیریم که اهل سنت، خلفا را معصوم نمی‌دانند. پس اگر هم با شواهد تاریخی برایشان ثابت شود که قصوری در هر زمینه‌ای از جانب خلفا رخ داده است، این را حمل بر جایز‌الخطا بودن انسان می‌کنند. حتی در مواردی اتفاق افتاده است که این قصورها برایشان روشن شده است. مثلاً بعضی از اهل سنت، به ویژه کسانی که اطلاعات تاریخی بیشتری دارند، ایرادهایی را که اهل تشیع بر خلیفه‌ی سوم وارد می‌کنند (مثل میدان دادن بسیار به بنی امیه و مقرر کردن آنان به پست‌های حکومتی) وارد می‌دانند و خلیفه را از این ناحیه قابل ملامت می‌شمرند. ولی برای آنان این امور، مسایلی تاریخی است و قداستی ندارد که با خدشه‌دار شدن آن، اساس مذهب خود را نادرست بپندارند.

وقتی این امور را با واقع‌بینی تحلیل کنیم، بسیاری از تناقض‌هایی که در رفتارهای همدیگر حس می‌کنیم، حل می‌شود. نمی‌گویم اختلاف مسلمین حل می‌شود. حداقل این است که احساس تناقض نخواهیم کرد و قدرت تحلیل بهتری خواهیم داشت. من دیده‌ام که دوستانی از اهل سنت از ما گله کرده‌اند که «چرا ما به بزرگان مذهب شما احترام و محبت بسیار قائلیم، ولی شما به بزرگان مذهب ما قائل نیستید؟» خوب قضیه این است که اهل سنت جریان خلافت را یک امر طبیعی و مطابق میل مسلمین می‌پندارند و احساس حق‌کشی در آن نمی‌کنند. ولی نگاه تشیع به این امور، اعتقادی است. تشیع امامت و خلافت علی را یک «حق» می‌بیند و چون این امر تحقق نیافته است، احساس حق‌کشی می‌کند. طبعاً در این صورت نمی‌تواند همه را به یک چشم ببیند. پس اگر شیعه این احترام را قائل نیست، بسیار طبیعی است و نباید مایه‌ی رنجش اهل سنت شود.

همین‌گونه است در جریان جنگ جمل. بسیاری از شیعیان با خود می‌گویند که چگونه ممکن است اهل سنت هم به علی احترام داشته باشند، هم به عایشه همسر پیامبر، در حالی که عایشه به مخالفان علی پیوست. از این بالاتر، طلحه و زبیر که آنان هم جزو «ده یار بهشتی پیامبر» (به باور اهل سنت) هستند، چطور در برابر یک «یار بهشتی دیگر» ایستادند؟ خوب قضیه این است که اهل سنت  هیچ جانب را حق مطلق نمی‌دانند و هیچ‌طرف را هم معصوم نمی‌شمرند. بنابراین در این جریان هم تا قسمتی حق را به طلحه و زبیر و عایشه می‌دهند که انتظار داشتند علی قاتلان خلیفه‌ی سوم را ـ که اهل سنت عقیده دارند به ناحق کشته شد ـ مجازات کند. اهل سنت می‌پندارند که جنگ جمل را یک جبر تاریخی ناشی از فتنه‌ی کشته شدن خلیفه ایجاد کرد و یاران پیامبر را ناخواسته در برابر هم قرار داد. پس آن‌ها انتظار ندارند که شیعه، طلحه و زبیر و عایشه را ملامت کند. ولی از زاویه‌ی دیگر، شیعه عقیده دارد که طلحه و زبیر خود از محرکان قتل خلیفه بودند و طمع خلافت داشتند و چون به آن نرسیدند طغیان کردند.

به هر حال این‌ها بحث‌هایی است تاریخی که تحلیل‌شان متخصص خود را می‌طلبد. من نمی‌خواهم و نمی‌توانم شخصاً داوری کنم. نتیجه‌ای که  می‌خواهم بگیریم این است که اگر می‌بینیم که اهل سنت به خلفایی که به اعتقاد اهل تشیع بر علی و فاطمه ستم کردند وفاداری نشان می‌دهند، این را به معنی دشمنی اهل سنت با اهل بیت نبینیم. به همین ترتیب اهل سنت را دشمن تشیع نپنداریم. جامعه‌ی اهل سنت بر آن است که چنین ستم‌هایی  رخ نداده است. پس ما مردمان اهل تشیع نمی‌توانیم اهل سنت امروز را در آن جفاها شریک بدانیم. چون این‌ها اصل قضیه را باور ندارند.

به همین ترتیب، ما می‌توانیم با واقع‌بینی و انصاف، عقاید و رفتارهای همدیگر را درست تحلیل کنیم تا دریابیم که بسیاری از این اختلاف‌ها به زاویه‌ی دید دو طرف بستگی دارد.

البته این سخن به این معنی نیست که پس حق و ناحقی وجود ندارد و از هر زاویه که بنگری، حق با یک گروه است. نه، ممکن است حق به یک جانب باشد، ولی طرف مقابل از زاویه‌ای بنگرد که این حق را درنیابد. پس اگر او آنچه را به نظر ما حق است نمی‌پذیرد، سریع حمل بر لجاجت و تعصب او نکنیم، بلکه این احتمال را هم در نظر بگیریم که از زاویه‌ی مناسب به موضوع نمی‌نگرد. سعی کنیم این نگرش را تصحیح کنیم.

اما زاویه‌ی دید تنها عامل تفاوت نگاه پیروان دو مذهب است؟ نه چنین نیست و عواملی دیگر نیز در کار است. در بحث بعدی به یکی دیگر از عوامل این اختلاف‌ها می‌پردازیم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 4

اهل سنت و اهل بیت

در قسمت قبل از مراتب ارادت اهل سنت به علی(ع) و خاندان او گفتم. گفتم که اهل سنت امام علی را یکی از «چهار یار» می‌دانند. هم‌چنین او را از «عشره مبشره» می‌شمارند، یعنی ده یار بهشتی حضرت رسول (به باور آنان). البته شیعه حدیث عشره مبشره را قبول ندارد و من در این مورد بحث نمی‌کنم. این‌قدر هست که در دیدگاه اهل سنت، علی(ع) یکی از چهار شخصیت برتر جهان اسلام و یکی از ده انسان در تاریخ اسلام است که پیامبر بهشت را برایشان تضمین کرده است.

اما قضیه به همین‌جا ختم نمی‌شود. بسیاری از اهل سنت، علی را از نظر مقام معنوی از بعضی دیگر خلفا هم برتر می‌دانند. این همه ستایشی که در آثار شاعران اهل سنت نسبت به علی هست، نسبت به سه خلیفه دیگر نیست. مثلاً بیدل که به خلفای دیگر فقط در چند جای و به صورت پراکنده اشاره می‌کند، برای علی(ع) سه قصیده‌ی باشکوه دارد، که این بیت معروف، از یکی از همان قصاید است:

لب بت گر به تصدیق کمالش «یا علی» گوید،

به نوری آشنا گردد که آرد کعبه ایمانش

لقب «شیر خدا» و «شاه مردان» برای حضرت علی یک لقب فقط شیعی نیست. بیدل خود در همین قصیده می‌گوید

در این مرتع شکار مکر روباهان شد آن غافل

که آگاهی ندادند از کنام شیر یزدانش

کدامین شیر یزدان؟ مرتضی، آن صفدر غالب

که می‌خوانند مردان حقیقت شاه مردانش

و باز مولاناست که می‌گوید

زین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

باز از بیدل بشنویم:

بیدل، به هر کجا رگ ابری نشان دهند

در ماتم حسین و حسن گریه می‌کند

از سنایی:

سر برآر از گلشن تحقیق تا در کوی دین

کشتگان زنده بینی، انجمن در انجمن

در یکی صف، کشتگان بینی به تیغی چون حسین

در دگر صف، خستگان یابی به زهری چون حسن

از اقبال لاهوری:

مریم از یک نسبت عیسی عزیز

از سه نسبت حضرت زهرا عزیز

نور چشم رحمت للعالمین

آن امام اولین و آخرین

آن که جان در پیکر گیتی دمید

روزگار تازه آئین آفرید

برای بسیاری از شیعیانی که نسبت به این مسایل وقوف ندارند، این همه توصیف و تمجید قابل هضم نیست. با خود می‌گویند «شاید این شاعران هم شیعه بوده‌اند، ولی تقیه می‌کرده‌اند» ولی کسی که با عموم جامعه‌ی اهل سنت تماس دارد و این ارادت را در تک تک آنان می‌بیند، می‌داند که این نه تقیه، بلکه یک ارادت قلبی است در طول دوران‌ها و در همه مکان‌ها.

متأسفانه با اختلاف‌افکنی‌هایی که اخیراً و در بعضی شبکه‌های ماهواره‌ای رخ داده است، اهل تشیع را «طرفدار علی» و اهل سنت را «طرفدار عمر» می‌پندارند. و دیده‌ایم که مثلاً کسانی به طعنه می‌گویند و می‌نویسند:

حشر محبان علی با علی

حشر محبان عمر با عمر

ولی اگر مبنای قضاوت ما نه این شبکه‌های اختلاف‌افکن، بلکه جامعه‌ی چندصد میلیونی اهل سنت باشد، خواهیم دید که بسیاری از آنان محبتشان به علی کمتر از عمر نیست، که گاهی بیشتر هم هست.

سخن در این مورد بسیار است. حال باید برای این پرسش که شاید در ذهن بسیاری از شیعیان نقش بسته باشد پاسخی بیابیم: «چرا اهل سنت با همه ارادت به اهل بیت، به تشیع نمی‌گرایند؟»

این بحث را می‌گذاریم برای یادداشت بعد. شبیه سریال‌هایی که داستان را در نقطه‌ی حساس قطع می‌کنند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 3

کرامت بی بی

حقیقت این است که با همه فراگیری رسانه‌ها، ما پیروان دو مذهب از معتقدات، رفتارها و باورهای همدیگر خبر نداریم. تصوری که بسیاری از شیعیان دارند، این است که اهل سنت دشمن یا لااقل بدخواه امیرالمؤمنین علی(ع) و خاندان او هستند.

بر اساس همین تصور نادرست است که مثلاً باری یکی از اهالی مطبوعات ایران وقتی شعرهای قهار عاصی برای امام علی و امام حسین را دیده بود، در روزنامه‌ای نوشته بود که «او سنی بود، اما دلی شیعی و عاشق داشت.» آن دوست ایرانی ما خبر نداشت که این قضیه «اما» به کار ندارد. اتفاقاً من در همان زمان با یکی از فضلای اهل سنت برخورد کردم که این مطلب را دیده بود و سخت از این تعبیر ناراضی بود. می‌گفت «مگر این دوست نویسنده ما انتظار داشته است که جز این باشد؟ مگر او نمی‌داند که ما چه مقام والایی برای آن حضرت قائلیم؟» و درست می‌گفت.

همان طور که اهل تشیع به پنج‌تن ارادت تمام دارند، اهل سنت به «چهار یار» ارادت دارند و این چهار یار یعنی «ابوبکر، عمر، عثمان و علی». آن‌ها این چهار خلیفه را ـ که خلفای راشدین نامیده می‌شوند ـ تنها خلفای برحق می‌دانند و عقیده دارند که خلافت اسلامی درست بعد از خلفای راشدین بود که به انحراف کشیده شد، یعنی در عصر امویان و عباسیان. ما که در کابل بودیم، حدیثی از حضرت پیامبر اکرم در کتاب‌های درسی ما در افغانستان نقل می‌شد که ایشان فرموده‌اند بعد از من امت اسلام فقط سی سال زمامداران سالمی خواهد داشت (نقل به مضمون می‌کنم) و سی سال یعنی دوران خلفای راشدین.

اما قضیه به همین جا ختم نمی‌شود. ارادت اهل سنت به حضرت زهرا و فرزندان ایشان هم وصف ناشدنی است. بگذارید خاطره‌ای بگویم.

در کابل و در محله‌ی قلعه‌ی فتح‌الله تکیه‌ای است به نام فاطمیه که از سال‌ها از مراکز مهم مذهبی شیعیان در کابل بوده است. در آن‌جا در اوایل دهه‌ی شصت مسجدی هم ساختند که پدرم از بانیان آن بود ـ البته بانی مدیریتی، نه بانی پولی، چون پدرم سرمایه‌دار نبود، ولی مدیریتِ امور ساخت‌وساز مسجد و جمع کردن پول و امثال این‌ها با او بود.

به هر حال در همسایگی فاطمیه، منزل یکی از تاجران اهل سنت بود و باری به خاطر مسایل بنایی که مزاحمتی برایش ایجاد کرده بود، آمده بود به شکایت. جریان دقیقاً این بود که آجرهای مصرفی ساختمان را در کنار دیوار خانه‌اش چیده بودند و بچه‌ها از روی آجرها بالا می‌شدند و شوخی می‌کردند. وقتی او به شکایت آمد، پدرم به او قدری از وضعیت کار گفت و از این که به خاطر مشکلات مالی، کارها قدری لنگ شده است. در همان روز و همان صحبت، آن تاجر بنا بر محبتی که به حضرت زهرا داشت طوری منقلب شد که فوری وعده یک کمک مالی خوب برای مسجد داد. حتی خودش گفته بود که واقعاً این کرامت «حضرت بی بی» بود که مرا که برای شکایت و دعوا آمده بودم، نه تنها آرام ساخت، بلکه وادار به کمک هم کرد.

شاید این سخنان برای بسیاری از شیعیان، به ویژه در ایران قدری اغراق‌آمیز بنماید و بگویند «پس آن ستم‌هایی که بر این خاندان شد، از کجا شد؟» ولی حقیقت این است که اهل سنت هیچ‌گاه روایاتی را که ما در مورد این ستم‌ها بیان می‌کنیم، باور ندارند. من در این سلسله نوشته‌ها به هیچ وجه قصد ندارم که در مورد این امور یعنی حقانیت یکی از دو مذهب بحث کنم. کار علمای دین و متخصصان تاریخ است. من فقط از چشمدیدهایم می‌گویم که تا حال ندیده‌ام که کسی از اهل سنت ـ که من در افغانستان بسیار با آنان معاشرت داشته‌ام ـ به اندازه سر سوزنی به آنچه در مورد ستم بر امیرالمؤمنین علی و فاطمه زهرا گفته می‌شود، باور داشته باشد.

البته آن‌ها ستم بزرگ بر امام حسین(ع) و پیروانش را در عاشورا می‌پذیرند، بدان باور تمام دارند و سخت از یزید و یزیدیان منزجر و متنفرند. حالا اگر در سال‌های اخیر، بعضی جای‌ها به ویژه در نواحی تحت سیطره وهابیت چیزی در حمایت از یزید گفته می‌شود، ربطی به عموم جامعه اهل سنت ندارد. آنچه من می‌گویم، بر پایه چشمدیدهایم از توده‌های وسیع اهل سنت است و هر کس با این توده‌ها معاشرت‌ داشته است، سخنان مرا تأیید و تصدیق خواهد کرد. این یادداشت طولانی شد. بقیه بحث را می‌گذارم برای قسمت بعد که باز از ارادت اهل سنت به علی(ع) و خاندان او بسیار گفتنی‌ها هست.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 2

دو همسایه

فرض کنیم که شما همسایه‌ای از مذهب دیگر دارید. مثلاً شما شیعه هستید و یک همسایه سنی دارید. یا برعکس. و فرض کنید که هم شما دین‌دار هستید و هم او. هر یک هم به دستورهای دین، آن‌گونه که مذهب شما معرفی کرده است، پایبند هستید. حالا، شما چه نوع رفتاری دارید؟ بگذارید بخشی از آن را بشمرم.

شما نماز می‌خوانید

شما روزه می‌گیرید

شما به حج می‌روید

شما بخشی از دارایی‌تان را ـ به هر عنوانی ـ به مستحقان می‌دهید.

شما قرآن می‌خوانید

شما یتیم‌نوازی می‌کنید

شما به پدر و مادر خود احسان می‌کنید

شما به همسایه‌تان سلام می‌دهید، او را آزار نمی‌دهید.

شما پاکدامن هستید

شما دروغ نمی‌گویید، شما غیبت نمی‌کنید، شما تهمت نمی‌زنید

شما ربا نمی‌خورید، شراب نمی‌خورید، قمار نمی‌زنید

در مجموع شما یک انسان «درستکار» هستید.

خوب، حالا آن همسایه‌تان ـ که از نظر فقهی مذهبی دیگر دارد ـ چه کارها می‌کند و چه کارها نمی‌کند؟ من نیازی نیست این فهرست بلند و بالا را تکرار کنم. او هم به همه این خصایل اخلاقی و رفتاری آراسته است. او هم مثل شما انسانی است «درستکار».

اگر این دو همسایه به مذاهب خود پایبند باشند، هیچ‌یک دارای صفتی نیست که بتوان آن را «یک صفت زشت» به شمار آورد. اختلاف‌های فقهی هست، ولی این‌ها را نمی‌توان «ناپسند» و «زشت» دانست. مثلاً همسایه سنی همانند شیعه به پاک بودن محل نماز معتقد است. ولی از نظر او محل سجده ضرور نیست که حتماً از خاک و برآمده از خاک (سنگ، چوب، برگ و امثال آن) باشد. او بر روی جای‌نماز خالی هم سجده می‌کند. همسایه‌ی شیعه فقط سجده بر روی بعضی چیزها را جایز می‌داند. حالا می‌توان گفت که یکی از این دو تن، از نظر عرف عام و از نظر اخلاق و رفتارهای انسانی کاری «ناپسند» انجام داده است؟

ببینید، قمار زدن را همه انسان‌های منصف و درستکار دنیا ناپسند می‌دانند. ولی نمی‌توان گفت که سجده کردن یا سجده نکردن بر مهر این حالت را دارد.

پس می‌توان گفت که اگر هدف اصلی دین را تعالی معنوی و اخلاقی انسان‌ها بدانیم و بر آن باشیم که پیامبران آمده‌اند تا انسان‌ها را اهل معنویت، درستکار، شریف و پاکدامن بار بیاورند، شیعه و سنی‌ای که به آموزه‌های مذهب خود وفادارند، در مسیر هدف کلی اسلام هستند. به عبارت دیگر اگر جامعه بشری تماماً مسلمان باشد (چه شیعه و چه سنی) و این آدم‌ها به این دستورهای دین عمل کنند، ما یک جامعه‌ی «پسندیده» خواهیم داشت. نمی‌گویم الزاماً جامعه‌ای ایدآل و کاملاً سعادتمند و برحق، چون ممکن است در بعضی امور جزئی کوتاهی‌هایی در بعضی از آنان باشد. ولی می‌شود گفت که اسلام ـ چه در قرائت شیعی و چه در قرائت سنی ـ چیزی ناپسند به دنیا عرضه نکرده است و بر عکس بسیار چیزهای پسندیده عرضه کرده است.

این یادداشت را برای این نوشتم که بدانیم مسلمان بودن چه ارزش بزرگی است. و هر یک از این مذاهب ـ اگر طبق حقیقت خود عمل کنند ـ می‌توانند انسان‌هایی درستکار و با خلق و خوی و رفتار پسندیده بار بیاورند.

ولی ما چرا این قدر خود را از همدیگر دور می‌پنداریم؟ چون هدف اصلی دین را که همان تعالی معنوی و اخلاقی انسان‌هاست کمرنگ ساخته‌ایم. اخلاق و معنویت برای ما ارزش اصلی‌اش را از دست داده است، در حالی که بیشترین توصیه‌های قرآن و پیامبر و دیگر بزرگان دین، توصیه‌های اخلاقی و معنوی است.

من از همه دوستان می‌خواهم که قدری در آموزه‌های قرآن درنگ کنند و ببینند که قرآن بیش از هر چیزی، بر چه اموری تأکید دارد. بعد ببینند که آیا شیعه و سنی در این امور با هم اختلافی چشمگیر دارند؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ دو مذهب ـ 1

چرا افراد به راحتی تغییر مذهب نمی‌دهند؟

یادداشت: این یک سلسله بحث در مورد اختلاف‌های مذهبی میان مسلمانان است. همین اول بگویم که من دین‌شناس نیستم و بحث من هم یک بحث تخصصی اعتقادی نیست. این نظر یک مسلمان عادی است که کتاب‌هایی خوانده و مطالعات مختصری دارد و مهم‌تر از آن با اهالی هر دو مذهب شیعه و سنی نشست و برخاست و رفاقت داشته است. من نه می‌خواهم (و نه اصلاً می‌توانم) حقانیت یک مذهب یا باطل بودن دیگری را ثابت کنم. فقط از منظر رفتاری و اجتماعی بحث می‌کنم.

می‌دانم که بسیاری‌ها مرا ملامت خواهند کرد. ولی چرا وارد این بحث می‌شوم؟ چون می‌پندارم یکی از خطرهای بزرگ که جامعه اسلام (شیعه و سنی) را تهدید می‌کند و این تهدید هر روز بیشتر می‌شود، تفرقه و افراطی‌گری است. به نظر می‌رسد که ما از این نظر در آستانه یک بحران بزرگ هستیم. دشمنان دانا و دوستان نادان دست در دست هم نهاده‌اند و آتش نزاع‌های مذهبی میان مسلمانان دوباره روشن شده است و متأسفانه در حال گسترش است.

من فکر می‌کنم که علمای دین ما برای پیشگیری این بحران وظیفه‌ای سنگین دارند. در واقع نیز خاموش کردن این آتش، کار علماست، نه کار امثال من. ولی از طرفی نمی‌توانم احساس وظیفه نکنم، چون فکر می‌کنم هر کدام ما اگر یک قطره آب هم بپاشیم، غنیمت است. من این را در این لحظه برای خود یک مسئولیت انسانی و اسلامی می‌بینم و نمی‌توانم از آن بگذرم.

دوستان گرامی! اگر موافق این سلسله بحث‌ها هستید، در انتشارشان بکوشید. اگر هم مخالفید، لااقل پیام توهین‌آمیز و تفرقه‌افکن ننویسید که حذف خواهد شد. من فقط پیام‌های منصفانه و سازنده را باقی خواهم گذاشت.

 

اگر قدری به تاریخ نزاع‌های مذهبی ما بنگریم و قدری هم به رسانه‌های امروز، درمی‌یابیم که بخش مهمی از انرژی و توان هر دو مذهب صرف بحث‌هایی برای اثبات حقانیت مذهب خودی و باطل بودن مذهب طرف مقابل شده است. ولی در عمل کسانی که به سبب این بحث‌ها تغییر مذهب داده‌اند بسیار نبوده‌اند. توجه داشته باشید. نمی‌گویم نبوده‌اند، بلکه می‌گویم بسیار نبوده‌اند.

چرا چنین است؟ بیایید خود را در مقام بحث فرض کنید. فرض کنید که شما یک شیعه‌ی معتقد و محکم، با یک نفر از اهل سنت بحث می‌کنید و در نهایت مغلوب می‌شوید. (شاید اکنون شما بگویید من هیچ‌گاه مغلوب نمی‌شوم چون برحق هستم. ولی خوب موقتاً این فرض را بکنید تا به نتیجه‌ای برسیم.) واقعاً اگر شما روزی یکی از اهل سنت در مقام بحث شما را شکست بدهد، سنی خواهید شد؟ من فکر می‌کنم که احتمالش خیلی کم است. حداکثر این که خواهید گفت «خوب شاید من اطلاعات قوی و توانایی بحث نداشتم که شکست خوردم. حتماً اگر یک عالم ورزیده ما بود، شکست نمی‌خورد که هیچ، حتی پیروز هم می‌شد»

شما آنگاه به احتمال قوی به یک عالم شیعه یا کتاب یا انترنت مراجعه می‌کنید و می‌بینید که جواب آن حریف سنی شما چه بوده است. بعد هم به جوابی که شما را قانع کند می‌رسید، چون عالمان ما هم برای بحث کردن و ردّ موضع طرف مقابل کاملاً ورزیده هستند. پس نهایتاً قضیه برمی‌گردد به سر جای اول.

خوب با این فرض، انتظار ندارید که حریف سنی شما هم اگر شکست بخورد همین کار را بکند؟ او هم در دل خواهد گفت «حتماً من اطلاعات نداشتم که شکست خوردم.» و بعد هم اگر هنوز دغدغه‌ای و نگرانی‌ای داشته باشد، به یک عالم یا کتاب اهل سنت مراجعه می‌کند و خود را آرام می‌سازد.

به همین دلیل است که با همه انرژی‌ای که برای اثبات حقانیت یک مذهب و ردّ مذهب دیگر صرف شده است، بازده کار بسیار نبوده است. البته بسیاری‌ اشخاص تغییر مذهب داده‌اند، ولی بدنه اصلی جامعه اهل سنت دنیا، همان است و بدنه اصلی شیعه نیز همان.

حالا یک موضوع دیگر. واقعیت این است که این بحث‌ها هم اگر اثری دارد، بر شیعه و سنی افراطی ندارد. آنانی که بر اثر این بحث‌ها احتمالاً تغییر مذهب می‌دهند، افراد معتدل هستند. خوب این آدم معتدل اگر در مذهب خود باقی می‌ماند هم چندان فرقی نمی‌کرد. ما خیلی تلاش کرده‌ایم و مثلاً رنگ نارنجی را سرخ ساخته‌ایم. یا سبز پسته‌ای را سبز چمنی ساخته‌ایم. زیاد فرق نمی‌کند. مهم این است که بتوان سیاه را سفید ساخت.

من در قسمت بعدی بحث می‌گویم که به نظر من چرا اگر یک شیعه یا سنی معتدل در نهایت تغییر مذهب دهد، چندان فرقی نمی‌کند و مشکلات اصلی ما همچنان بر جای خود هست. اینجا اجمالاً بگویم که مشکل اصلی ما دو مذهب داشتن نیست، بلکه افراطی‌گری در هر مذهب است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ چرا حضرت اسماعیل را فدای حضرت قاسم می‌کنند؟

چه رسم بدی است این خرج کردن از شخصیت پیامبران الهی برای بالابردن مقام ائمه و امام‌زادگان. امشب آقای قرائتی در تلویزیون ایران با استدلالی کاملاً ضعیف، حضرت امام‌زاده قاسم را بالاتر از حضرت اسماعیل پیامبر خدا می‌دانست.
استدلال آقای قرائتی این بود که اسماعیل در جواب پدرش که گفت فرمان خداوند آمده است که باید تو را قربانی کنم، گفت «هر چه فرمان خدا باشد» ولی امام‌زاده قاسم در جواب امام حسین در مورد شهادت می‌گوید «احلی من العسل» یعنی شهادت برایم از عسل شیرین‌تر است. بعد آقای قرائتی استدلال می‌کرد که گویا سخن قاسم مهم‌تر است، چون اسماعیل فقط گفت که هر چه خواست خدا باشد و از شیرینی این شهادت چیزی نگفت. ولی قاسم آن را شیرین هم دانست.
من فکر می‌کنم که تمام زندگی یک شخص در یک جمله خلاصه نمی‌شود. از این گذشته اسماعیل قرار بود توسط پدرش ذبح شود و این خیلی سخت‌تر است از این که کسی به مصاف دشمنانی چون سپاه یزید برود. به عبارت دیگر همین وجود دشمنانی چون یزید و ابن زیاد و ابن سعد به اندازه قابل توجهی به انسان انگیزه‌ی جنگ و شهادت می‌دهد. ولی برای اسماعیل که چنین انگیزه‌ای نیست، پس هر چه هست اطاعت از خداست و این بسیار ارزش دارد.
حالا اگر یک شهید دیگر، در جنگی دیگر، در جواب پدر یا عمویش بگوید که شهادت برایم نه تنها از عسل، که از همه لذت‌های دنیا بهتر است، آیا او چون درجه‌ی این اشتیاقش را از قاسم هم بالاتر برده است، پس از قاسم مقام برتری دارد؟ و باز چون از قاسم برتر است، از حضرت اسماعیل هم برتر است؟
من نمی‌دانم که چرا باید برای تجلیل از مقام امامان و امام‌زادگان ـ که البته مقامشان ارجمند است و من در این شکی ندارم ـ از پیامبران مایه بگذاریم؟ یعنی چرا یکی را خوار و خفیف بسازیم تا دیگری را تجلیل کنیم؟ متأسفانه در این سال‌ها این پدیده در سخنرانی‌ها و بیشتر در مداحی‌ها و نوحه‌خوانی‌ها رسم شده است و بسیار ناپسند است به گمان من.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ از تجربه‌های زندگانی

1. اصلاحات

سال 1367 بود و اوج دوران ایدئولوژیک بودن ما و هم‌نسلان ما. در آن سالها در ایران پوشیدن کراوات خطایی بزرگ شناخته می‌شد و ما در «انجمن اسلامی شعرای مهاجر افغانستان‌» قصد داشتیم تصویرهایی از مفاخر ادب و فرهنگ افغانستان را برای استفاده در مجالس و محافل آماده کنیم‌، در قالب پرتره‌های نقاشی‌.

     عکسی از استاد مرحوم علی‌اصغر بشیر به همین منظور به هنرمند نقاش ما ناصر طالب سپرده شد، برای کشیدن تابلوی از چهره‌ی ایشان‌. عکس از دهه‌های چهل و پنجاه بود و همراه با کت و شلوار و کراواتی به سبک متجددان افغانستان در آن سالها. خوب چه می‌کردیم‌، دوستان پیشنهاد کردند که در نقاشی‌، کراوات را حذف کنیم‌، چنان که در آن سالها در نقاشی‌های دکتر علی شریعتی هم این «اصلاح‌» صورت می‌گرفت‌. و ما تصویر استاد بشیر را اصلاح کردیم و با انتظارات جامعه‌ی انقلابی عصر برابر ساختیم‌. این تابلو چنان که می‌بینید در جلو تریبون مجری جلسه جناب نظام‌الدین شکوهی گذاشته شده است. البته قسمت کراوات آن دیده نمی‌شود.


     شاید هیچ‌کدام از ما در این «اصلاح‌»، به اثرات زیانبار آن واقف نبودیم و شاید اگر کسی ما را از این کار برحذر می‌داشت‌، در نظر ما غرب‌زده و ضد دین می‌آمد. ولی اکنون و پس از سالها، می‌بینم که چه کار ناروایی بوده است این تحریف به نیت اصلاح‌.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید.)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢

+ تکریم بزرگان دین در متن

سؤال مهم. چه هنگامی نوشتن «علیه‌السلام»، «صلی الله علیه و آله وسلم» و نظایر این تعبیرها ضرورت دارد؟

مقدمه

پیش از هر چیز باید گفت که تکریم و تعظیم بزرگان هر دین، از فرایض و ضروریات است. حفظ حرمت آن بزرگان، خودش در ذهن ما پیروان آنها حصاری از قداست ایجاد می‌کند تا به طور طبیعی و ناخودآگاه، این احترام را در دیگر جوانب و شئون زندگی هم رعایت کنیم. هم از این روی است که مسلمانان غالباً نام خداوند، حضرت پیامبر و دیگر بزرگان دین را با احترام یاد می‌کنند و گاه عبارت‌هایی دعایی مثل «جل جلاله»، «صلی الله علیه و آله وسلم»، «علیه‌السلام»، «رضی الله عنه»، «کرم الله وجهه»، «سلام الله علیه»، «سلام الله علیها» و در مورد علمای دینی، «رضوان الله تعالی علیه»، «رحمة الله علیه» و امثال اینها را به کار می‌برند. این حتی در مورد دشمنان دین و خدا هم با عبارت‌هایی مخالف رایج است، مثل «یزید لعنة الله علیه» و امثال آن.

ولی همواره و در رسم و آیینی، خطر «عادت شدن» و «کلیشه شدن» و «افراط» وجود دارد. سلام کردن و دست دادن انسان‌ها به همدیگر کاری است پسندیده ولی اگر مثلاً دو نفر که از صبح تا عصر در کنار هم هستند (مثلاً دو همکار در اداره، دو کارگر در کارخانه) از صبح تا عصر مرتب به همدیگر سلام کنند و دست بدهند، چندان جالب نیست.

 

افراط و تفریط

به نظر می‌رسد که ما همچنان که در بسیاری از رسوم و آیین‌های دینی به افراط یا تفریط گراییده‌ایم، در این مورد هم همین افراط در کار ما هست. مثلاً سخنرانی درباره‌ی فضایل حضرت امام رضا(ع) سخن می‌گوید. می‌بینی که مثلاً اگر در سخنرانی‌اش چهل بار اسم آن حضرت می‌آید، چهل بار هم عبارت «علیه الاف تحیة والثنا» را تکرار می‌کند، گویا این عبارت بخشی از نام حضرت شده است. جالب این است که بسیاری از مخاطبان و حتی شاید خود گوینده نیز معنی دقیق این عبارت را نمی‌دانند، چنان که من تا اکنون نمی‌دانستم و حال به فرهنگ مراجعه کردم و دیدم به معنی «هزاران درود و ثنا بر او باد» است.

ببینید، این عبارت وقتی آن را به فارسی می‌خوانیم و معنایش را می‌فهمیم، بسیار دلپذیر است. اگر همین ترجمه‌ی فارسی آن را یک بار و در همان آغاز سخن در کنار اسم امام رضا(ع) بشنویم، نوعی احساس احترام نسبت به ایشان خواهیم کرد. ولی وقتی عبارت یک کارکرد ماشینی می‌یابد، دیگر هیچ آن احساس احترام را در ما بر نمی‌انگیزد، بلکه تمرکز ما بر سخن سخنران را از میان می‌برد. سخنان او به جای این که ساده، موجز و روشن باشند، سرشار می‌شوند از عبارت‌هایی عربی که معنی‌شان هم غالباً برای ما مجهول است و اگر مجهول هم نباشد، با تکرار زیاد، دیگر تأثیر خود را از دست می‌دهد.

(به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: نگارش و تأملات فکری

+ عجب خدایی دارند!

آنان که علی خدای خود پندارند

کفرش به کنار عجب خدایی دارند

این از پیامکهای عید غدیر است‌. زیباست‌، نه‌؟ مصراع دوم رندانه است و معمولاً این طور بیتهای رندانه خوب به دل می‌چسپد. ولی به گمان من از همین‌جا باید احساس خطر کرد; از جایی که شعر ـ که می‌باید وسیلة بیان حقایق باشد ـ پل انتقال انحرافهای فکری می‌شود، ولو با بیان بسیار هنری‌.

     البته شاعر دامن خود را رندانه از آن «کفر» برکنار کشیده و آن را به گردن دیگران انداخته است‌، ولی دامن خود را از اشاعة این فکر چگونه می‌تواند کنار بکشد؟

     چند سال است که شعری دیگر نیز گُل کرده و معروف شده است‌، شعری که «شاه‌بیت‌» (شاه‌بیت‌؟) آن این است‌:

     به فرقش کی اثر می‌کرد شمشیر؟

     گمانم ابن ملجم «یا علی‌» گفت‌

     و در این شعر نه تنها بندگان مقرب خداوند در معجزاتی که به قدرت خداوند به دستشان صورت گرفته است‌، هم مرتب «یا علی‌» می‌گویند، بلکه خود خداوند هم ـ نعوذ بالله ـ در هنگام خلق جهان این ذکر را بر زبان دارد.

     من فعلاً به خسارتهایی که این نوع تفکر به فرهنگ و تربیت دینی ما زده است کاری ندارم و بدین زیاد نمی‌پیچم که ما با خارج ساختن حضرت علی از مرتبة انسانها و تصویر شخصیتی نیمه‌خدایی برای او تا چه مایه خود را از الگوگرفتن از او محروم کرده‌ایم‌، چون وقتی کسی وجودی ماورایی و فراانسانی داشته باشد، دیگر برای انسانها قابل دسترسی و پیروی نیست‌. آنچه در این مقام و به عنوان یک شاعر برایم مهم است‌، این است که بسیاری از شاعران ما برای ارائة مضامین تازه و جذاب‌، دقیقاً مخالف آموزه‌های اصیل دینی ما رفتار می‌کنند.

     شاید بگویید که «بله‌، تو هم خود گفته‌ای‌: بار گناه اگر چه ترازوشکن شده / تا او شفیع ماست‌، از این بیشتر کنیم‌» بله‌، گفته‌ام‌، ولی این است که این شعر حاصل 22 سال پیش است و من سالهاست که از این طرز فکر و طرز بیان و قربانی کردن تعلیمات دینی در پای مضمون‌های شیرین شاعرانه فاصله گرفته‌ام‌.

     باری‌، این هم یک پیامک غدیری دیگر.

     مدح علی و آل علی بر زبان ماست‌

     گویا زبان برای همین در دهان ماست‌

     نه عزیز جان‌! زبان برای حمد و ستایش خداوند، برای بیان حق‌، برای مقابله با زورگویی و ستم‌، برای مهربانی در حق همسایه و یتیم و فقیر، برای هدایت مردم به مسیر درست‌، برای هزار و یک کار دیگر هم در دهان ماست و این چیزی است که «علی و آل علی‌» از ما خواسته‌اند. علی و آل علی خودشان زبانشان را وقف آن ارزشها کردند و انتظار می‌رود که ما هم این کار را از آنها یاد بگیریم‌. نه این که فقط آنها را ستایش کنیم‌.

     جالب است‌. در بین شعرهای مختلفی که به این مناسبت در پیامکها به من آمده است‌، حتی یک مورد، حتی یک مورد به رفتار علی‌، به گفتار علی‌، به یتیم‌نوازی علی‌، به عدالت علی‌، به اندیشة علی‌، به منطق علی‌، به عرفان علی‌، به هیچ چیزی اشاره نشده است‌. همه‌اش سخن از این قبیل است که علی بزرگ است و علی عالی است و علی شفیع محشر است و راه جنت از علی می‌گذرد و خلاصه سخنانی که برای کسی که می‌خواهد علی را بهتر بشناسد و پیرو او باشد، هیچ سودی ندارد، بلکه چنان که گفتم زیان‌آفرین هم هست‌، چون ناخودآگاه در ذهن ما انسانهای عاصی این پندار را ایجاد می‌کند که حال که علی چنان شخصیتی ماورایی و نیمه‌خدایی دارد، ما کجا و پیروی از او کجا؟

     دریغ‌!

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ آنجا که از معلم می‌خواهند که دوچرخه بخرد

گر... هزار دشمن دارد

بر تن ز دعای خیر جوشن دارد

از حق طلبم که جد پاکش او را

از هر خطری که هست، ایمن دارد

این یک رباعی است، در کتابی که در دست ویرایش دارم. محل «...» اسم کسی است که شعر برایش گفته شده است و این البته خارج از موضوع بحث ماست. بحث اصلی این است که به راستی تفکر مذهبی ما چقدر به انحراف رفته است؛ حتی درست‌تر بگوییم، وارونه شده است و متأسفانه این سیر انحطاط، شیوع باورهای غلوآمیز و کژفهمی مفاهیم دینی روی در افزونی دارد.

شاعر به جای این که به جدّ پاک ممدوح خود توسل کند که او واسطه شود تا خداوند آن ممدوح را از خطرها ایمن بدارد، از خداوند می‌خواهد که واسطه شود تا جدّ پاک این کار را انجام دهد. گویا او نمی‌داند که همه چیز در دست خداست و اگر بزرگان دین هم بخواهند در مقدرات عالم تغییری روی دهد، باید این را از خدا بخواهند.

من در شعرهای مذهبی این روزها بسیار می‌بینم این باور و این نگرش را که گویا ائمة دین خودشان شفا می‌دهند، خودشان آدمیان را به زیارت خود طلب می‌کنند، خودشان گره‌ها و مشکلات آدمها را حل می‌کنند و خودشان انگار در مقامی خدایی و یا نیمه‌خدایی (نعوذ بالله) قرار دارند.

من البته دوست‌تر دارم که بحث را از این بیشتر بکاوم و ببینیم که اصولاً بزرگان دین برای شفادادن و گره‌گشایی و معجزه و کرامت خلق شده‌اند، یا برای راهنمایی بشر، تا بهتر به رستگاری برسد، بهتر به خداپرستی برسد و بهتر به کمال معنوی‌ای که خدا از او انتظار دارد دست یابد.

گویا ما بیشتر ائمه را برای شفاعت در آن دنیا و رفع گرفتاری در این دنیا می‌خواهیم، نه پیروی از آنان تا خودمان همانند آنان به رستگاری برسیم. ما مثل دانش‌آموزانی هستیم که معلم را نه برای درس دادن در طول سال، بلکه برای کمک در امتحان دوست داشته باشند. یعنی طرف به جای این که به درس معلم گوش کند و آن درسها را فرا گیرد و در طول زندگی و در امتحانها به کار گیرد، به فکر این است که چگونه معلم را ستایش کند، به معلم عشق بورزد و دوستش داشته باشد تا به پاداش این عشق و دوستی، در روز امتحان برای او کاری بکنند. یا اگر هم در طول سال برایش کاری می‌کنند، چیزی خارج از درس دادن والگو دادن باشد. مثلاً معلم برای شاگرد دوچرخه بخرد.

سخن از این قبیل بسیار است. گاهی از شدت این افکار به حدّ انفجار می‌رسم، ولی می‌بینم گفتن من چه سودی دارد، وقتی حدود نیم قرن است که روشنگران و مصلحان دینی ما این حرفها را گفته‌اند و بسیار بهتر، علمی‌تر و جامع‌تر از من هم گفته‌اند، ولی گویا اثری نکرده است، یا در نسلهای قبل اثر کرده و اکنون باز فراموش شده است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ ناله در کوهسار (3) ـ قانون دوم ترمودینامیک

نه. گمان نکنید که این وبلاگ تغییر ماهیت داده است، یا من پای در کفش علمای فلسفه و کلام کرده‌ام. در این شبهای ماه مبارک و بیدار ماندن تا سحر، فرصتهایی دست داد که بعضی تأملات و نکاتی را که سالها در ذهن داشتم، به نگارش درآورم. شاید این فرصت باز دست ندهد و بعد از ماه مبارک و شروع جلسات شعر و کارهای ویراستاری، باز بر سر همان مباحث برگردم. به هر حال تأکید بر این حقیقت ضروری است که اگر در عرصه‌های ادبیات و نگارش و بیدل‌شناسی گاهی کسوت آموزگاری می‌پوشم (و البته همین هم خالی از جسارتی نیست) در این عرصه فقط دانش‌آموزی هستم که سؤالها و یا کشفهای کودکانه خود را طرح می‌کند، به این امید که برای پرسشها پاسخ بیابد و کشفها را با دیگران در میان بگذارد.

قریب به سی سال پیش بود که من کتاب «یک، دو، سه، بی‌نهایت» ژرژ گاموف را خواندم، با ترجمة احمد بی‌رشک. این از بهترین کتابهایی بوده است که در عمرم خوانده‌ام. با این کتاب آگاهی‌ام از جهان پیرامون (از نظر علمی) بسیار گسترش یافت. در این کتاب از اتم بگیرید تا کهکشان و از نظریة اعداد بگیرید تا قوانین نسبیت انشتین توضیح داده شده است. یک کتاب علمی است برای شناخت جهان، با زبان ساده و بسیار جذاب. هم‌نسلان من اگر اهل مطالعه بوده باشند، حتماً در نوجوانی نام این کتاب به گوششان خورده است یا خود آن را خوانده‌اند.

یکی از مباحث بسیار جذاب در این کتاب، قوانین ترمودینامیک بود، به ویژه قانون دوم آن که یک شناخت ویژه از نحوة مبادله و توزیع انرژی در جهان می‌دهد. از همان زمان فکری به ذهنم جرقه زد و آن این که این قانون دوم ترمودینامیک می‌تواند برهانی قوی برای وجود خالق برای این جهان باشد. ولی آن وقتها این فکر را جدی نگرفتم، به ویژه که در میان کتابهای آموزش مسایل دینی چه در مدرسه و چه کتابهایی که علمای دین تألیف کرده‌ بودند، نشانی از این برهان نیافتم.

 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ ناله در کوهسار (2) ـ شب قدر

 

کس سؤال مرا جواب نگفت

 

ناله در کوهسار خواهم کرد

 

(بیدل)

 

اکنون در واپسین دقایق شب بیست و سوم ماه مبارک هستم. پرسشی که که سالهاست با آن روبه‌رویم این است. شب قدر چه شبی است؟ نه. قضیه را از این جهت طرح نمی‌کنم که بخواهم به تاریخ دقیق این شب دست یابم که مثلا شب نوزدهم ماه مبارک است، یا بیست و یکم، یا بیست و سوم، یا شبی دیگر. مسلماً این برای ما آشکار نیست و در این نیز چه بسا که حکمتی است. سؤال من در جای دیگری است. به راستی خود شب نوزدهم یا بیست و یکم یا بیست و سوم ماه مبارک کدام شب است؟ بر اساس تقویم کدام کشور و افق کدام نقطه از کره زمین؟

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ ناله در کوهسار - نظر جناب سید مصطفی حسینی راد

تصور نمی‌کردم که این یادداشت غیرکارشناسانه‌ام چنین زود مورد عنایت دوستان قرار گیرد. اینک نظر دوست شاعر و اندیشورم جناب حسینی راد را که در بخش پیامها نهاده بودند و به دلیل محدودیت فضا چند پاره شده بود، در یک یادداشت مستقل تقدیم حضور عزیزان می‌کنم. (محمدکاظم کاظمی)

 

سلام بر دوست گرانمایه جناب کاظمی عزیز

آنچه به اختصار عرض می کنم البته بدون فرصتی برای پژوهش بیشتر درباره پرسشی است که مطرح کرده اید و بداهةً به نظر رسیده است.

 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: تأملات فکری

+ ناله در کوهسار (ایمان ابوطالب) .

کس سؤال مرا جواب نگفت

ناله در کوهسار خواهم کرد

(بیدل)

 

من نه یک عالم دینی هستم، نه یک متکلم یا مفسّر یا متخصص مسایل اعتقادی. ولی همیشه بر این باورم که در حوزة اعتقادات نباید مقلّد بود و نیز نباید مقیّد به به هر آنچه از کودکی در این زمینه یادمان داده‌اند، چه در خانواده، چه پای منبر، چه در کتب درسی.

آنچه در این سلسلة «ناله در کوهسار» خواهم نوشت، نه از سر بی‌اعتقادی نسبت به اصول دین برحقی است که اکنون به راستی بدان یقین دارم و نه برای ایجاد شک و شبهه در دل دیگر معتقدانی که شاید خوانندة این سطور باشند. اینها تأملاتی است که گاه در مسایل دینی و اعتقادی داشته‌ام و سؤالهایی که در مطالعات اندکم در کتابهای دینی، پاسخهایشان را نیافته‌ام، و تأکید می‌کنم که من نیافته‌ام، نه این که به راستی وجود ندارد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: تأملات فکری