محمدکاظم کاظمی


+ اجمالی از مباحث کتاب کلید در باز

دوستانی درباره‌ی محتوا و شیوه‌ی طرح مباحث کتاب «کلید در باز» پرسیده‌اند. این کتاب در واقع دو قسمت دارد. قسمت اول با عنوان «کلید در باز» حدود 150 صفحه است و کلاً درباره‌ی عوامل و وجوه ابهام شعر بیدل است. در این قسمت عوامل مختلف ابهام مثل اندیشه و عرفان بیدل، نازک‌خیالی، عوامل زبانی و نادرستی نسخه‌های دیوان بیدل طرح شده است. باز بعضی از این عوامل، خود چندین شاخه دارد. مثلاً خود عوامل زبانی ابهام به چهار دسته تقسیم می‌شود:

1. فرهنگ زبانی بیدل‌

2. عبارتهای کنایی و افعال خاص‌

3. هنرمندیهای زبانی‌

4. نارسایی‌های زبانی

و باز بعضی از این عنوان‌ها، چند عنوان فرعی دارد. مثلاً در قسمت هنرمندی‌های زبانی، این عوامل مطرح شده است: ترکیب‌سازی‌، ترکیبهای خاص بیدل‌، عبارتهای جانشین کلمه‌، عینیت‌بخشی با ترکیب اضافی‌، جداساختن بخشهای فعل‌، بعضی ساختارهای خاص‌، حذف‌، تکرار، ایهام و تناسب‌.

اینک برای نمونه، بخش‌های «تکرار» و «ایهام» از هنرمندی‌های زبانی را از کتاب نقل می‌کنم. در بقیه بخش‌های این قسمت از کتاب، چه در عوامل زبانی ابهام و چه در عواملی که به تخیل و دیگر امور وابسته است نیز شکل طرح بحث به همین‌گونه است.

 


.........................

حذف‌

حذف و تکرار، هم نقش هنری دارد و هم عامل ابهام است‌، به‌ویژه حذف‌های بیدل که وقوف بر آنها به زمینه‌ی قبلی و یا انس چندین‌ساله با شعر او نیاز دارد. یکی از انواع حذف که من در شعر دیگران کمتر دیده‌ام‌، حذف بخشی از فعل کمکی است‌، یعنی مثلاً آوردن «تدبیری‌» به جای «تدبیری بکن‌» و «تلاشی‌» به جای «تلاشی کنید».

فریبم می‌دهد آسودگی‌، ای شوق‌، تدبیری‌

به رنگ غنچه خوابی دیده‌ام‌، ای صبح‌، تعبیری (ص 1177)

رفیقان‌، تلاشی که آنجا رسیم‌

در این دشت‌، دل‌ْنام ویرانه‌ای است (ص 349)

و اینها وقتی مشکل‌ساز می‌شود که امکان هر دو نوع قرائت جمله میسر باشد، هم به صورت فعل محذوف و هم به صورت اسنادی‌، چنان که در این بیت به درستی دانسته نمی‌شود که «طاووسی‌ِ نازی بکن‌» منظور است یا «تو طاووسی‌ِ ناز هستی‌».

حریف مشرب قمری نه‌ای‌، طاووسی نازی‌

کف خاکستری‌، یا شوخی پرواز گلبازی (ص 1154)

یا در این بیت‌، می‌توان «پروازی‌» و «برون‌تازی‌» را به صورت فوق خواند و می‌توان با یای مصدری تصوّر کرد.1

رهروان‌! تمهید پروازی که می‌آید اجل‌

دودها! از خود برون‌تازی که آتش در قفاست (ص 174)

و در این بیت‌، ممکن است «شکستی‌» به خطا فعل ماضی دوم‌شخص دانسته شود در حالی که منظور این است که «شکستی بده‌»:

الهی‌، پاره‌ای تمکین رم وحشی نگاهان را

به قدر آرزوی ما شکستی کج‌کلاهان را (ص 12)

این هم چند مثال دیگر، تا گستردگی کاربرد این هنرمندی دانسته شود. من فعلهای مورد نظر را در گیومه نهاده‌ام‌.

پُر است این دشت از سامان نخچیر تمنّایت‌

«جنون‌تازی‌» که صید لاغر ما هم به کار آید (ص 653)

دلدار تا تو رفته‌ای از خود، رسیده است‌

بیدل‌، «گذشتنی‌»، که همین شاهراه اوست (ص 312)

دماغ گلشنت گر نیست‌، «سیر نرگسستانی‌»

ز گل قطع نظر، بیمار چندی را عیادت کن (ص 1070)

O

شکل پنهان‌تر حذف‌، آنجاست که باید از روی ساختار ناقص عبارت‌، آن قسمت محذوف را حدس بزنیم‌. البته وفور این نوع حذف در شعر بیدل خود یاریگر ماست‌، به شرط آن که با این کلام انس داشته باشیم‌.

آخر از این زیانکده نومیدْرفتن است‌

خواهی رفیق قافله‌، خواهی جریده رو (ص 1088) 

و منظور این است که «سرنوشت ما، نومیدْرفتن است‌.»

بیدل‌، به مزرعی که امل آبیار اوست‌

بی‌برگ‌تر ز آبله‌ی پا دمیدن است

یعنی «بی‌برگ‌تر از آبله‌ی پا دمیدن چاره‌ی کار است‌.»

تا توانی گاه‌گاهی بی تکلّف زیستن‌

زین تعلّقها که داری‌، اندکی وارستن است (ص 265)

یعنی «زین تعلقها وارستن شایسته است‌.»

و بالاخره دشوارتر از همه وقتی است که هیچ قرینه‌ای در کار نیست‌، مگر معنای شعر، و این هم جایی است که معنی به کمک لفظ می‌آید.

مپسند که دل در تپش یأس بمیرد

قربان تو، قربان تو، قربان تو باشد (ص 481)

ما به قرینه‌ی لفظی مصراع اول‌، گمان می‌بریم که اینجا نیز «مگذار قربان تو باشد.» در کار است‌، ولی این با معنی بیت سازگار نیست‌. پس باید بناچار فرض کرد که مصراع دوم جمله‌ای مستقل است با یک «دوست دارم‌» یا «آرزو دارم‌» محذوف‌.

 ....................................

تکرار

تکرار یکی از هنرمندیهای رایج در شعر بیدل است‌، حتی در حد یک ویژگی سبکی در کنار حس‌آمیزی و متناقض‌نمایی و امثال اینها. بیدل در بسیار جایها کلمه را پیاپی و یا با فاصله تکرار می‌کند و غالباً نیز این تکرارها خوشایند است‌، مثل تکرار «قربان‌» در بیتی که پیشتر دیدیم یا تکرار سه «دست‌» در این بیت که یکی‌اش در قالب «دستگیری‌» است‌.

از دستگیری غیر، در خاک خفتن اولی است‌

همچون چنار یارب روید ز دست ما دست (ص 362)

و این هم چند مثال دیگر که در آنها تعمدی برای هنرنمایی حس می‌شود.

مزاج هرزه‌تازت آن‌قدر وحشی است‌، ای غافل‌

که از وحشت رمی گر خود همان وحشت کند رامت (ص 285)

کیم من تا بنازم بر خود از اندیشه‌ی نازت‌؟

به خود نازیدنت نازم‌، به خود نازیدنت نازم (ص 966)

چشم مستش عین ناز ابروی مشکین ناز محض‌

این چه طوفان است یارب‌، ناز بر بالای ناز (ص 729)

این تکرارهای ساده را البته نمی‌توان عامل ابهام شعر بیدل دانست‌، ولی او یک نوع خاص تکرار دارد که در آن‌، یک کلمه با دو معنای متفاوت و گاه بدون فاصله می‌آید. در این مواقع غالباً باید میان دو کلمه تفاوتی ظریف در معنی یا حوزه‌ی کاربرد آن قایل شد.

در این حدیقه به صد رنگ پر زدم بیدل‌

ز رنگ درنگذشتم که رنگ‌، بوی تو داشت (ص 236)

«رنگ‌» اول‌، به معنی «گونه‌» یا «رقم‌» است و «رنگ‌» دوم و سوم‌، همان «رنگ‌» معمول‌، البته با این ملاحظه که بیدل این کلمه را به معنی «ظاهر» یا «صورت‌» چیزی هم به کار می‌برد.

گدازِ سعی‌، دلیل است جست‌وجوی تو را

شکست‌ِ آینه‌، آیینه است روی تو را (ص 103)

اولی همان آینه‌ی واقعی است و دومی کنایه‌ای از نمایان‌شدن‌.

دور از آن در چند در هر دشت و در گرداندم‌؟

بخت برگردیده برگردد که برگرداندم (ص 918)

در اینجا «برگشتن‌» در «برگردیده‌» و «برگردد» معنی «وارونه شدن‌» دارد، ولی در «برگرداندم‌» معنی «بازگرداندن‌».

خودداری و پابوس خیالش‌، چه خیال است‌؟

می‌بایدم از دست‌ِ خود آنجا چو حنا رفت (ص 268)

«خیال‌» باری در معنی «تصویر ذهنی‌» و باری در معنی «آرزو» به کار رفته است‌.

بی‌اختیارِ حیرتم‌، از حیرتم مپرس‌

آیینه است آینه‌، آیینه‌ساز نیست (ص 292)

«حیرت‌» اول همان محو دیدار بودن است و «حیرت‌» دوم‌، شگفتی‌.

تشویش انتظار قیامت‌، قیامت است‌

ما را دماغ‌ِ این‌همه ابرام ناز نیست (ص 292)

اولی همان روز قیامت است و دومی کنایه از امری غیرقابل تحمل‌.

حسرت‌کش مرگ‌، مردم به پیری‌

بی‌آتشی سوخت در پنبه‌زارم (ص 868)

«مرگ‌» همان مرگ واقعی است و «مُردم‌» کنایه از اشتیاق شدید برای چیزی‌. (در مصراع دوم نیز «سوخت‌» این اشتیاق را می‌رساند.)

 ................................................

 این نمونه‌ای از بخش اول کتاب بود. در بخش دوم سیزده غزل بیدل به صورت بیت به بیت گره‌گشایی شده است. باز در فرصتی دیگر، یکی از آن شرح‌ها را به صورت نمونه درج خواهم کرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: بیدل و کتابهای کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک

+ چاپ دوم کتاب کلید در باز منتشر شد

کلید در باز

رهیافت‌هایی در شعر بیدل

محمدکاظم کاظمی

چاپ دوم، سوره مهر، 1393

352 صفحه، رقعی، 13900 تومان

معرفی کتاب

موضوع این کتاب، دشواری و پیچیدگی‌ شعر میرزا عبدالقادر بیدل و راه حل این دشواری‌هاست. در اینجا به یاری آشنایی و مطالعه بیست‌ساله‌ام در آثار این شاعر کوشیده‌ام که در حدّ توان، کلیدهایی برای گره‌گشایی از شعر دشواریاب او به دست دهم. تا جایی که من خبر دارم پیش از این ما کتابی نداشته‌ایم که به طور مستقل درباره‌ی ابهام و دشواری شعر بیدل نوشته شده باشد.
این کتاب با پیشنهاد جناب سید عبدالرضا موسوی طبری تألیف شد و با پیگیری ایشان، در سال 1386 در انتشارات سوره مهر به نشر رسید. فصل اول کتاب با عنوان «کلید در باز» بحثی مفصل درباره‌ی صور ابهام در شعر بیدل و راه حل این ابهام‌هاست. فصل دوم با عنوان «در خانه‌ی آیینه» شرح سیزده غزل از بیدل را در خود دارد. این شرح‌ها قبل از آن، به سفارش جناب مصطفی محدثی خراسانی برای مجله‌ی شعر نوشته شده و در آنجا چاپ شده بود.



بازتاب‌ها
محسن سعیدی شاعر و پژوهشگر گرانقدر افغانستان نقدی با عنوان «فربه‌تر از گزیده» بر این کتاب نوشت که در شماره‌ی 12 و 13 (بهار 1387) فصلنامه‌ی «خط سوم» چاپ شد.
دکتر سید مهدی طباطبایی بیدل‌پژوه توانمند، نقدی مفصل بر سه کتاب من درباره‌ی بیدل (کلید در باز، گزیده‌ی غزلیات بیدل و مرقع صدرنگ) نوشت. این نقد با عنوان «بررسی سه کتاب در حوزه‌ی بیدل‌پژوهی معاصر» در شماره‌ی 2 (مهر 1391) مجله‌ی «در اقلیم نقد» چاپ شد.

دکتر خلیل‌الله افضلی بیدل‌پژوه توانای کشور ما نقدی با عنوان «شاه‌کلیدی برای شعر بیدل» نوشت که در شماره 66 مجله‌ی شعر (تابستان 1388) چاپ شد.

از این‌ها گذشته محمدحسین انصاری‌نژاد دوست عزیز شاعرم قصیده‌ی زیبایی درباره‌ی این کتاب سرود که در کتاب «چشمه‌ی چنا»ی او منتشر شده است.

متأسفانه در این چاپ مقدور نشد که مواردی از نقدهای دوستان را که درست بود، در متن اعمال کنم. هم‌چنین میسر نشد که شعرهای بیدل را که در این کتاب نقل شده است، با نسخه‌های معتبرتر دیوان او که در سال‌های اخیر منتشر شد مقابله کنم، از جمله با دیوانی که به کوشش آقای طباطبایی و علی‌رضا قزوه منتشر شده است. این‌ها ماند برای چاپ‌های بعد، اگر عمری باشد و مجالی دست دهد. در اینجا فقط ناچارم به سپاسگزاری از این عزیزان بسنده کنم.

 

محل توزیع

 چاپ دوم «کلید در باز» قاعدتاً باید در نمایندگی‌های انتشارات سوره مهر در ایران موجود باشد. البته نماینده این انتشارات در مشهد، «کتاب آفتاب» است با این نشانی‌ها:

1. چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی 14، پاساژ رحیم‌پور

2. خیابان دانشگاه، بازار کتاب گلستان، کافه کتاب آفتاب.
می‌کوشم که با همکاری نشر عرفان، زمینه توزیع این کتاب در داخل کشور هم فراهم شود. در آن صورت به اطلاع خواهم رساند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: بیدل و کتابهای کاظمی

+ جلد اول از تصحیح تازه غزلیات بیدل منتشر شد

تصحیح انتقادی غزلیات بیدل

بر اساس دیرین‌ترین و باوری‌ترین دست‌نویس‌ها

تصحیح و تحقیق: سید مهدی طباطبایی، علی‌رضا قزوه

چاپ اول، بهار 1393

طرح جلد: علی داوودی

انتشارات شهرستان ادب

1000 نسخه، 1025 صفحه، وزیری، 48000 تومان

 

تمهید

اکنون چند سالی است که گاه به گاه طرف مشورت دوستانی هستم که می‌خواهند دیوان بیدل تهیه کنند و در پی چاپ پاکیزه و منقحی از آن‌اند. و من در این سال‌ها به همه این دوستان گفته‌ام دست نگه دارند که دیوان بیدل مطلوب و مقبول در راه است. و آن نیست جز تصحیح  سید مهدی طباطبایی و علی‌رضا قزوه.

و اکنون با مسرت تمام، می‌توانم بگویم «بشتابید که آن دیوان از چاپ بدرآمد.»، البته جلد اول آن.


باید گفت که در این سال‌ها غزلیات بیدل بسیار منتشر شده است، ولی هر چه بوده، غزلیات چاپ کابل بوده است، چه به صورت عکس‌برداری و با همان حروف‌نگاری شکسته و ریخته‌ی پنجاه سال پیش و یا با تایپ جدید و غالباً پرغلط‌تر از آن. و دیوان کابل با آن همه زحمتی که گردآورندگان آن در نیم قرن پیش کشیده بودند، به هر حال قابل اعتماد کامل نیست.

هیچ اغراق نیست اگر بگویم که یکی از دلایل اصلی مشکلات بیدل‌خوانان امروز در فهم شعر او، خطاهایی است که در دیوان‌های فعلی وجود دارد. شما این بیت از دیوان کابل را ببینید:

ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنند

یاد عفو این قدر تفسیر عار رحت است

طبیعتاً اگر کسانی به استناد چنین بیت‌هایی بیدل را شاعر مغلق‌سرا و حتی مهمل‌باف هم بپندارند، چندان مقصر نیستند، چون این بیت به راستی معنی محصلی ندارد. شاید هم از این روی بوده است که آقایان اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی در تصحیح (تصحیح؟) خودشان این بیت را به امید اصلاح، چنین معیوب‌تر ساخته‌اند

ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنند

یاد عفوم این قدر تفسیر عار رحت است

و مرحوم حسن حسینی هم در روایت صوتی غزلیات بیدل، آن را به همین صورت معیوب خوانده است.

حالا همین بیت را در این تصحیح جدید از غزلیات، ببینید:

ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنند

یاد عفوِ این قدر تقصیر، عارِ رحمت است

با همین اصلاحی که صورت گرفته است، بیت نه تنها بسامان می‌شود که معنایی بسیار لطیف هم می‌گیرد. شاعر می‌گوید برای آن رحمت الهی، عار است که عفو کردن این تقصیرهای اندک ما را یادآوری کند.

موارد از این قبیل بسیار است تا نشان دهد که نسخه‌های مغلوط و گاه تحریف‌شده از دیوان بیدل چقدر دریافت ما از شعر او را ناقص و حتی گاه باژگونه ساخته و به چه پیمانه، شارحان شعر او را به پریشانی و حتی توجیه‌‌های عجیب و غریب برای بیت‌هایی واداشته است که در اصل غلط بوده‌اند.

  

ویژگی‌های مهم این چاپ از غزلیات بیدل

ویژگی مهم این کتاب این است که بر خلاف دیگر دیوان‌های بیدل چاپ ایران در این سال‌ها، فقط متکی به چاپ کابل نیست و در آن از نسخه‌های خطی تازه‌یاب، به پیمانه‌ی بزرگی استفاده شده است. البته تصحیح عباسی و بهداروند هم گویا برخوردار از نسخه‌های دیگر بود، ولی نه بدان حد که آن را یک کار تازه بتوان دانست.

من همه نسخه‌های تازه‌یاب را که در تصحیح قزوه ـ طباطبایی به کار آمده‌اند، ندارم و ندیده‌ام. ولی به اعتبار نسخه‌ی معروف به «رامپور» که آن را دیده‌ام، می‌توانم گفت که به نظر می‌رسد که این نسخه‌ها بسیار ارزشمند و در مواردی بسیار صحیح و دقیق است. اگر تصحیح قزوه و طباطبایی حتی فقط با استناد به نسخه‌ی رامپور صورت گرفته بود نیز کاری مغتنم بود، در حالی که این فقط یکی از نسخه‌های مورد استفاده آنان بوده است. در اینجا می‌باید همت جناب قزوه را در یافتن و تهیه این نسخه‌ها تحسین کرد و من چنان که باری دیگر گفته‌ام، این خدمت ایشان را هم‌سنگ با همه دیگر خدمات فرهنگی او در این سال‌ها می‌دانم.

اما فراهم آوردن نسخه‌ها کاری است، و تصحیح دقیق و عالمانه کاری دیگر. این کتاب خوشبختانه این مزیت دوم را هم دارد و تا جایی که من از فن تصحیح کتاب می‌دانم، این بهترین تصحیحی است که تا کنون در تاریخ، از دیوان بیدل صورت گرفته است. (البته وقتی می‌گوییم «در تاریخ»، چنین تصور نشود که ما دهها تصحیح داشته‌ایم. دیوان بیدل در عمل سه تصحیح بیشتر به خود ندیده است، که یکی صد سال پیش بوده در کابل و دیگری پنجاه سال پیش باز در همان‌جا که البته با توجه به وضعیت و امکانات تصحیح متون در آن زمان مغتنم بوده است.)

به این‌دو ویژگی بسیار مهم، باید افزود تلاش ستودنی مصححان برای روشن ساختن قرائت شعرها را. باید بگویم که شعر بیدل از نظر قرائت از دشوارترین شعرهای فارسی است و بسیار بیت‌های او را به گونه‌های مختلفی می‌توان خواند که البته از این میان غالباً فقط یکی درست است و تشخیص آن صورت درست، گاه قدری دشوار. خطاهای قرائت در شعر بیدل حتی گاه دامن مرحوم سید حسن حسینی را هم گرفته است، در آن روایت صوتی از غزلیات بیدل که به راستی کاری عظیم و ارزشمند است، ولی به همان پیمانه، خطاهای قرائت بسیاری در آن رخ نموده است، چنان که آن مرحوم، در بیت زیر، کلمه‌ی «گِل» را «گُل» خوانده است:

قدردان چمن عافیت خویش نه‌ایم

چه توان کرد؟ نصیب از گل آدم داریم

هم از روی، نقطه‌گذاری و اعراب‌گذاری شعر بیدل بسیار جرأت می‌طلبد، چون آنگاه است که معلوم می‌شود مصحح دیوان علاوه بر تشخیص درست کلمات، قدرت تشخیص قرائت آن را هم دارد یا نه. باز چنان که من 850 غزل جلد اول تصحیح طباطبایی ـ قزوه را دیده‌ام، این کتاب از این نظر هم بسیار دقیق است و از شناخت مصحح نسبت به شعر بیدل حکایت می‌کند، چون بدون این شناخت، قرائت درست دشوار است. نمونه‌ی این اعراب‌گذاری و نقطه‌گذاری را در همان بیت «ذره‌ها! در آتش...» دیدیم.

به همه این محاسن بیفزاییم ویرایش فنی خوب و کم‌غلط بودن این دیوان را که با همه دیوان‌های دیگری که من از بیدل دیده‌ام، تفاوت سطح بسیاری دارد و این را وقتی می‌توانید حس کنید که آن را بعد از چاپ با دیوان‌های موجود مقایسه کنید.

من تا کنون و با مراجعه به صفحات بسیاری از کتاب، حتی یک غلط در آن نیافته‌ام و حتی یک مورد نیافته‌ام که نسخه بدل متن، بر آنچه در متن آمده است، ترجیحی قطعی داشته باشد. به همین‌گونه حتی یک مورد خطای قرائت یا نقطه‌گذاری نیافتم. کسی که با شعر بیدل و دیوان‌های موجود آشنا باشد، می‌داند که این‌ یعنی چه.

اما ویژگی بسیار مهم بعدی که البته من در به انجام رسیدن آن سهمی کوچک داشتم، ترتیب دقیق غزل‌ها بر حسب حروف الفبا و آن هم همه حروف قافیه و ردیف است، نه فقط آخرین حرف. دیوان‌های قبلی از این نظر واقعاً نقص داشت، به گونه‌ای که برای یافتن بیتی از یک غزل در حرف «د» باید چندصد صفحه حرف «د» را ورق می‌زدیم. من برای رفع همین مشکل، برای خودم فهرستی دقیق از غزل‌های بیدل ترتیب داده بودم که باری آن را به مرحوم حسن حسینی ارائه کردم و ایشان بسیار استقبال کرد و باری دیگر آن را به مصححان غزلیات حاضر تقدیم کردم و همین، مبنای ترتیب غزل‌ها در این دیوان شد.

 

کتاب‌آرایی

اما «حسن می جمله بگفتی، ضررش نیز بگوی». کتاب همان‌قدر که از نظر متنی پاکیزه و کم‌غلط است، از نظر کتاب‌آرایی بسیار ضعیف و با بی‌سلیقگی آماده شده است. طرح جلد البته خوب است، ولی صفحه‌آرایی نقص‌های فراوانی دارد که امیدوارم در چاپ بعد رفع شود. مثلاً یک نقص بزرگ، این است که کتاببعضی فضاهای سفید لازم را ندارد و بعضی فضاهای سفید غیرلازم دارد. شرح جزئیات این قضیه در این مجال نمی‌گنجد و شاید برای عموم خوانندگان ملال‌آور باشد. این‌قدر می‌توانم بگویم که این غزلیات بیدل با یک صفحه‌آرایی خوب و متناسب، می‌توانست به جای 1000 صفحه، 700 صفحه بشود و در نتیجه به جای 48000 تومان، 35000 تومان قیمت بخورد.

توجیهی که دست‌اندرکاران انتشار این کتاب می‌کردند، البته این بود که آن فضاهای سفید اضافی، برای یادداشت‌گذاری در ذیل غزل‌ها به درد می‌خورد. ولی من از خود این دوستان می‌پرسم که شما بر فرض در ویترین یک کتابفروشی، یک نسخه 1000 صفحه‌ای از این کتاب با همان فضاهای سفید ببینید به قیمت 48000 تومان و یک نسخه 700 صفحه‌ای بدون آن فضاها به قیمت 35000 تومان که هم سبک‌تر است، هم ارزان‌تر و هم جمع و جورتر. کدام را می‌خرید؟

به هر حال به امید روزی که به همت مصححان این کتاب و مؤسسه‌ی شهرستان ادب، مجلدات دیگر این دیوان را نیز در بازار ببینیم و انتظار بزرگی که برای یک دیوان منقح و بی‌غلط از بیدل در میان بیدل‌دوستان وجود داشت، به تمام برآورده شود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
کلمات کلیدی: معرفی کتاب و بیدل

+ دربار بیدل

از هوای سایه‌ی دست کرم‌دربار او

ابرها در جلوه آوردند و باران ریختند

خطابم می‌کند امشب چمن‌دربار پیغامی

بهار اندوده لطفی، بوی گل پرورده دشنامی

دوستی در این دو بیت از بیدل، شکل تلفظ و معنی «دربار» را پرسیده بود و این احتمال را می‌داد که این‌ها «دُربار» باشد، شبیه «دُرافشان» (گوهرافشان).

من در آن زمان برآن بودم که این‌ها «دَربار» است، به معنی بارگاه شاهان. با این دریافت، «کرم‌دربار» یعنی «کسی که دربارش سرشار از کرم است» و «چمن‌دربار» یعنی کسی که در چمن دربار کرده است. ولی با توجه به سخن آن دوست، بهتر دیدم که در دیوان بیدل جست‌وجویی بکنم و ببینم که «دربار» دقیقاً چه کاربردهایی دارد و تا چه اندازه با «بارگاه شاهان» نزدیک است.

این جست‌وجوی مفصل رایانه‌ای نشان داد که این «دربار»ها نه «دُربار» است و نه «بارگاه»، بلکه «در + بار» است، یعنی کسی که چیزی را همچون باری به همراه دارد. بعضی از بیت‌هایی که من یافتم این‌هاست:

از زبان بینوای شمع می‌آید به گوش‌

کای حریفان نیست اینجا عافیت‌دربار، سر

نیست اقبال چو اسباب‌، ندامت‌دربار

عبرت از بال هما بال مگس می‌گیرد

چه سازد غیر خاموشی جنون گریه‌دربارم‌

که همچون جوهر آیینه در آب است زنجیرش‌

این‌قدر رقص سپند ما به امید فناست‌

ناله‌درباریم اما سرمه هم آورده‌ایم‌

پاس دل تا چند دارد کس در این آشوبگاه‌

شیشه‌درباریم و بر کهسار باید تاختن‌

آخرین بیتی که در این قسمت آمده است، این معنی را تأیید می‌کند، چون «بارِ شیشه داشتن» تعبیری معروف است از لزوم حرکت محتاطانه.

ملاحظه می‌کنید که بیدل در همه این بیت‌ها «دربار» را به صورت بخشی از یک ترکیب آورده است. «چمن‌دربار»، «کرم‌دربار»، «عافیت‌دربار»، «ندامت‌دربار»، «گریه‌دربار»، «ناله‌دربار»، «شیشه‌دربار» و امثال این‌ها. ولی بیت‌های بسیاری هم هست که در آن‌ها «در بار» به روشنی صورت «در + بار» دارد. این‌ها این احتمال را به قطعیت می‌رساند که در همه جای، «دربار» همین معنی را دارد. به ویژه که در شماری از این بیت‌ها، سخن از «کاروان» و «قافله» هم آمده است که با «بار» تناسب دارد.

نقد عشرت را زیانی نیست از سودای درد

خنده در بار است چون گل کاروان زخم را

می‌رویم آنجا که جز معدوم‌گشتن چاره نیست‌

کاروانها خار و خس در بار و منزل آتش است‌

گَرد پروازی ز هستی تا عدم پیوسته است‌

کاروان ما همین شور جرس در بار داشت‌

زندگی جز نقد وحشت در گره چیزی نداشت‌

کاروان رنگ و بو را رفتنی در بار بود

ز جلوة تو جهان کاروان آینه است‌

به هرچه می‌نگرم حیرتی است در بارش‌

دل گر نشان نمی‌داد هستی چه داشت در بار

تمثال بی‌اثر را آیینه دستگاه است‌

زین یک نفس متاع که بار دل است و بس‌

شور هزار قافله در بار می‌رسم‌

غنچة ما عرض چندین برگ گل در بار داشت‌

یک گریبان چاک اگر کردیم‌، صد دامان شدیم‌

چنان که می‌بینید و بیت‌های اخیر به این معنی گواهی روشن‌تری می‌دهد.

اما تکلیف «دربار» به معنی «بارگاه» چه شد؟ آیا این کلمه در شعر بیدل به این معنی سابقه دارد؟ باید گفت که من این را در غزلیات بیدل نیافتم. هر چه است «بارگاه» و «بارگه» است یا «بار»:

من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا

حلقة بیرون در بیدل خطابم می‌کند

عقل اگر در بارگاه عشق می‌لافد، چه باک‌؟

بر در سلطان‌، سرِ چندین گدا خواهد شکست‌

گر نه به عرض مدعا خاک در فنا شود،

بیدل ناامید ما رو به چه بارگه کند؟

بضاعت نیست جز تسلیم در بار نیاز من‌

محبّت کرد ایجاد از خمیدنهای ابرویم‌

و هم‌چنین «دُربار» به معنی «دُرافشان» هم در غزلیات بیدل دیده نشد. پس با این وصف به قطعیت کافی می‌رسیم که «دربار» در شعر بیدل فقط به معنی «در+ بار» یعنی کسی که چیزی در بار خود یا به همراه خود دارد، مگر این که در قصیده‌ها، رباعی‌ها و دیگر آثار نظم و نثر شعر بیدل چیزی خلاف این پیدا شود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

دوستان! از منش دعا مبرید

زنده‌ام، نامم از حیا مبرید

این بیت با همه سادگی ظاهری، قدری دشواریاب است. من معنی آن را از بسیار کسان پرسیدم و نتوانستند آن را گره‌گشایی کنند.

مضمون این است که شاعر از دوستانش می‌خواهد که حتی دعا و سلام او را به معشوق نرسانند، چون آنگاه معشوق خواهد دانست که او هنوز زنده است، در حالی که شرط اشتیاق این بود که شاعر در فراق از پا بیفتد. بیدل این مضمون را در چند بیت دیگر هم بازگفته است:

روز وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما

در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم

و

بی یار زیستن، ز تو بیدل قیامت است

جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف

و

از این فسانه که بی او نمرده‌ام، بیدل

قیامت است، گر آن دلربا خبر دارد

آنچه مرا باز بعد از چند سال به یاد این بیت انداخت، خواندن این غزل توسط استاد محمدحسین سرآهنگ بود که گوش می‌کردم. جالب این که استاد نیز در یکی از اجراها از این غزل، همین بیت «از این فسانه که بی او نمرده‌ام...» را به عنوان بیت شاهد می‌خواند. پس روشن است که او نه تنها معنی این بیت را به روشنی می‌دانسته، بلکه بیت‌های مشابه آن را هم سراغ داشته است. خوب است بگویم که من تا کنون پنج بار کل غزلیات بیدل را خوانده‌ام و در میان 3000 غزل بیدل، هیچ‌بیتی نمی‌توان یافت که تا بدین اندازه با بیت «دوستان از منش دعا مبرید» از نظر مضمون نزدیک باشد، و استاد همین نزدیک‌ترین بیت را یافته و خوانده است. حالا این به مدد ارتباط دایمی او با شعر بیدل بوده، یا از برکات استفاده از محضر مرحوم قندی آغا است، هر چه باشد باید به شعرشناسی و حضور ذهن او آفرین گفت و برای شادی روحش دعا کرد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: بیدل و امروز با بیدل

+ بیت بیدل و بحث دو هم‌زلف

تنگی فشرده است صحرای امکان

راهی نداریم دل می‌گشاییم

سؤال؟ این «تنگی» چگونه خوانده می‌شود؟

الف. به صورت مصدری یعنی «تنگ بودن»

ب. به صورت نکره یعنی «تنگ + ی» که «تنگ» به معنی «بار» باشد، چنان که می‌گویند «تنگ شکر» یعنی «بار شکر»

این بحثی است که گویا بین دو تن از اعزه و اجله‌ی شعر امروز یعنی سید اکبر میرجعفری و هم‌زلف (باجناق) ایشان امید مهدی‌نژاد درگرفته بوده و با توجه به حساسیت موقعیت ـ و این که بالاخره هم‌زلفان نمی‌خواهند از هم کم بیاورند ـ این جانب را به داوری خواستند گویا.

من حرف آخرم را اول بگویم و آن این که با قرائت «الف» موافقم، هرچند نمی‌دانم که نظرم با جناب «اجله» نزدیک است یا با «اعزه».

البته «تنگ» به معنی بار هم بی‌وجهی نیست، از این جهت که به واقع تنگ هر یک از دو لنگه‌ی بار بوده است که به صورت دوالی به دو سمت چهارپای بسته می‌شده و لاجرم این دو تنگ، آن مرکوب را در خود می‌فشرده‌اند. حتی شاید با این وصف، «تُنگ» به معنی کوزه دهان‌باریک هم قابل توجه باشد که به هر حال از محدودیت فضا حکایت دارد.

ولی من بنا بر شواهدی که در همان لحظه در ذهن داشتم و نیز شواهدی که با بررسی غزلیات بیدل یافتم، قرائت الف را ترجیح می‌دهم، چون هم معنای بیت با آن قرائت سرراست می‌شود و هم در شعر بیدل نظایر بسیار دارد.

از نظر معنی، شاعر می‌گوید که برای ما این صحرای امکان (دنیای بیرون) تنگ است. می‌دانیم که انسان عارف و اندیشمند فراخی دنیا را برای خود تنگ می‌یابد. برعکس او بزرگی و فراخی و وسعت را در دل خویش می‌داند، یعنی در باطن خود. بیدل این تقابل «دل» با جهان بیرون را در شعرهایش بسیار آورده است:

دو روز در دل خون‌گشته جوش زن، بیدل

نه باغ در خور جولان آرزوست، نه راغ

ستم است اگر هوست کشد که به سیر سرو و سمن درآ

تو ز غنچه کم ندمیده‌ای، در دل گشا، به چمن درآ

بی‌نشان بود این چمن گر وسعتی می‌داشت دل

رنگ می بیرون نشست از بس که مینا تنگ بود

نُه فلک در وسعت‌آباد دل دیوانه‌ام‌

هست خلخالی که در پای مگس تنگی کند

در بیت مقصد ما هم شاعر می‌گوید که «تنگی» (تنگ بودن) صحرای امکان را در خود فشرده است. ما در اینجا احساس خفقان می‌کنیم. پس جز این راهی نداریم که دل بگشاییم و با تفرج در دنیای وسیع باطن، از این تنگی رهایی یابیم.

اما از نظر صوری، «تنگی» با «گشودن» تضاد و تقابل دارد، نظیر تقابلی که در «صحرا» و «دل» است. در حالی که «تنگ» به معنی «بار» تناسبی با دیگر اجزای بیت نمی‌یابد.

حال باید دید که آیا در شعر بیدل «تنگ بودن صحرا» باز هم آمده است یا نه؟ و از جانبی «تنگ» به معنی «بار» در شعر بیدل سابقه دارد؟ و اگر دارد، با صحرا ربطی یافته است؟ من قدری در غزلیات بیدل «تنگ‌یابی» و «صحرایابی» کردم و به بیت‌های بسیاری برخوردم که در آن‌ها میان «دل»، «صحرا» و «تنگی» (به معنی تنگ بودن) ارتباطی برقرار بود. اینک فقط چند نمونه‌ی روشن و واضح را که ارتباط بیشتری با بیت مقصد ما دارد نقل می‌کنم.

گر جَیب ناموس «تنگت نگیرد»،

در چین دامن خفته است «صحرا»

به قدر وسعت است آماده استعداد «تنگی» هم‌

بلندی ننگ چین بر دامن افزون کرد «صحرا» را

چو «صحرا» مشرب ما ننگ وحشت بر نمی‌تابد

نگه دارد خدا از «تنگی» چین‌، دامن ما را

در چارسوی اوهام تا کی الم «تنگی»‌؟

بر گوشه‌ی «دل» پیچید یک دامن و «صحرا»ها

چاک گریبان ما سینه به «صحرا» گشود

«تنگی» خُلق جنون این همه وسعتگر است‌

بیدل از قید «دل» آزاد نشین، «صحرا» شو

وسعت از «تنگی» این خانه برون می‌ریزد

«تنگی» آفاق تا «دل»، دقت اوهام توست‌

از غبارت هرچه گردد پاک‌، «صحرا» می‌شود

از وحشت این «تنگنا» هر کس به رنگی می‌رود

دریا و مینایی به کف‌، «صحرا» و دامان در بغل‌

بیدل به فشار «دل تنگم» چه توان کرد

«صحرا» شدم اما نشدم محرم دامن‌

وسعت «دل»، «تنگ» دارد عرصه‌ی خودداری‌ام‌

در نظر یکسر رَم آهوست تا «صحرا» شدم‌

و به این‌ها می‌افزایم بیت‌هایی را که در آن‌ها، همچون بیت مقصد ما،  «تنگی» با «فشردن» پیوند یافته است:

نمی‌دانم چه تنگی در هم افشرد آه مجنون را

رم این گردباد آخر به ساغر کرد هامون را

چه تنگی این همه افشرد دشت امکان را؟

که ابر، بیضه شکسته است زیر پر به هوا

تنگی ز بس فشرده است این عرصه‌ی جدل را

میدان خزیده یکسر در خانه‌ی کمان‌ها

مقیم گوشه‌ی دل چون نفس دیوانه‌ای دارم‌

که گر تنگی کند این خانه، افشارد به صحرایش‌

در بسیاری از این بیت‌های شاهد، ملاحظه می‌کنید که «تنگی» نمی‌تواند معنی «بار» داشته باشد، چون به صورت‌های «تنگنا»، «تنگ گرفتن»، «تنگی کردن» و امثال این‌ها آمده است.

و بالاخره آن «تنگ» بیچاره به معنی «بار»، فقط یک بار در غزلیات بیدل دیده شد، آن هم در این بیت:

شد جوش خطت پرده‌ی اسرار تبسّم‌

پوشید، هجوم مگس این تنگ‌ِ شکر را 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

تو با این پنجه‌ی نازک چه لازم رنگ‌ها بندی؟

بپوشی بهله و بر بهله می‌باید حنا بندی

مضمون ظریفی است با اغراقی زیبا. «بهله» یعنی دستکش. شاعر می‌گوید دست‌های تو چنان ظریف است که اگر آن‌ها را حنا ببندی، آن حنا دستت را خواهد آزرد. پس باید اول دستکش بپوشی و بعد حنا را روی دستکش ببندی.

در مصراع دوم یک جابه‌جایی زیبا هم در محل کلمات رخ داده است، بدین معنی که «می‌باید» از جای اصلی‌اش به جایی دیگر رفته است. در اصل چنین باید می‌بود: «می‌باید بهله بپوشی و بر بهله حنا بندی». این جابه‌جایی عبارت را از شکل معمول و نثروارش خارج کرده و تمایزی بدان بخشیده است.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
کلمات کلیدی: بیدل

+ حسینی و بیدل

تهمید

شادروان حسن حسینی شاعری بود جامع‌الاطراف و صاحب فعالیتها و آثاری در زمینه‌های گوناگون‌ِ سرایش و نگارش‌. یکی از این سلسله فعالیتها، آثار و خدمات او در معرفی و شناخت شعر میرزا عبدالقادر بیدل شاعر بزرگ فارسی به جامعه‌ی ادبی ایران است‌.


     شاید سخن درباره‌ی عوامل گمنام‌ماندن بیدل‌، شاعری چنین توانا و قدرتمند، آن هم در کشوری که همه شاعران در آن قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند ـ به ویژه اگر درگذشته باشند و به رفتگان پیوسته باشند ـ سخن را قدری به درازا بکشاند و ما را از مسیر اصلی بدر برد. در اینجا این قدر می‌توان گفت که از شگفتیهای روزگار بود که شاعری در پایه و مایه‌ی میرزا عبدالقادر بیدل قریب به دو قرن‌، در یکی از کانونهای اصلی زبان فارسی دری چنین گمنام ماند، با آن که در خارج از این قلمرو، یعنی در افغانستان و ماورأالنهر از سه‌، چهار شاعر بزرگ زبان فارسی شمرده می‌شد.

     باری‌، قریب به سه دهه است که به بیدل در ایران به چشم یک گنج مکشوفه نگریسته می‌شود و به حسن حسینی به چشم یکی از کاشفان فروتن این گنج‌. ما در این یادداشت‌، می‌کوشیم که ارتباط حسن حسینی و بیدل را در سه آیینه به تماشا بنشینیم‌.

 (به ادامه‌ی مطلب مراجعه کنید)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی و کتاب و یادبودها

+ امروز با بیدل

در شعر بیدل، قرائت درست از دشواریهایی است که همیشه با آن روبه‌روییم. بسیاری از مصراعهای شعر بیدل چند گونه خوانده می‌شوند. البته این خاصیت در شعر دیگر شاعران ما هم هست، ولی در شعر بیدل به دلایل متعددی که اکنون جای بحثش نیست، فراوانی بیشتری دارد. یکی از این موارد که امشب بدان برخورد کردم، این است:

     زندگی در پیچ‌وتاب سعی بیجا مردن است

     از تپیدن عالمی بسمل شد و قاتل نداشت

     به راستی مصراع اول را چگونه باید خواند؟

     زندگی در پیچ و تاب سعی بیجا، مردن است

     یا

     زندگی، در پیچ و تاب سعی بیجا مردن است

    من سالها مصراع را با شکل اول خوانده‌ام و به خاطر سپرده‌ام. امشب به‌ناگهان متوجه شدم که قرائت دوم هم ممکن است. ولی به نظرم باز همان شکل اول ارجحیت دارد. در این شکل، شاعر قیدی در کار می‌آورد. می‌گوید زندگی اگر با «پیچ و تاب سعی بیجا» باشد، با مردن برابر است. و در صورت دوم، زندگی به طور مطلق، «مردن در پیچ و تاب سعی بیجا» دانسته شده است.

     به نظر من می‌رسد که بیدل در شعرش کمتر زندگی را به طور مطلق بی‌فایده دیده است. معمولاً آنچه او از آن شکایت دارد، این تب و تاب و تلاش‌های بیهوده است. بلکه حتی گاه ترک کردن این تب و تلاش‌ها، رنج هستی را آسان می‌کند.

     ترک آرزو کردم، رنج هستی آسان شد

     سوخت پرفشانی‌ها کاین قفس گلستان شد

نکته‌ی دیگر این است که آوردن این قید، باید هدفمند بوده باشد. اگر نه گفتن این «پیچ و تاب سعی بیجا» ضرور نبود. شاعر می‌توانست بگوید زندگی با مردن برابر است. بعد فضای خالی در وزن را با چیزی دیگر که حالت قید نمی‌داشت، پر می‌کرد.

 

    از این گذشته بیدل بیتی دیگر هم با ساختاری مشابه این بیت دارد که این نظر را تایید می‌کند. اینجا دیگر روشن است که «در بند و قید رسم و عادت» است که زندگی را با مردن برابر ساخته است.

     زندگی در بند و قید رسم و عادت، مردن است

     دست دست توست، بشکن این طلسم ننگ را

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

سرو گل ناکرده آزادی مخواه
این ثمر وقف بهار بی‌بری است

بیت در نگاه اول مبهم می‌نماید، آن هم به خاطر «گل ناکرده» که ممکن است آن را همان گل واقعی بپنداریم و گل کردن را روییدن گل از سرو یا میوه کردن آن بدانیم. ولی در واقع «گل کردن» یک معنای کنایی دارد، یعنی «آشکار شدن»، «به جلوه رسیدن»، «تبارز یافتن». می‌گوید «تو تا سرو گل نکرده‌ای (تا وقتی که جلوه یا کیفیت سرو نیافته‌ای)انتظار آزادی نداشته باش.»

     در مصراع دوم این معنی تکمیل می‌شود. می‌گوید وقتی آزاد هستی که بی‌ثمر باشی. این ‌ثمر (آزادی) فقط با «بی‌ثمری» (بی‌میوه بودن) به دست می‌آید. به بیان دیگر، ثمر بی‌ثمری، آزادی است. بیدل از این نوع متناقض‌نمایی بسیار دارد:

     تماشای عجیبی داشت بزم بی‌تماشایی

     فسونهای تجلّی آفت نظّاره ما شد

     یا

     حیف همّت کز تلاش بی‌اثر سوزد دماغ

     خجلت نایابی مطلوب، مطلوبم بس است

     این را اضافه بکنم که در بیت مقصد ما هرچند «گل ناکرده» بیشتر بار کنایی دارد، به اعتبار کلمة «گل» یک مراعات نظیر با سرو و میوه هم پدید آورده است. بیدل این کار را بسیار می‌کند که تعبیرهای کنایی را متناسب با فضا انتخاب می‌کند. مثلاً در جایی می‌گوید «کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست» و اینجا هرچند «کباب بودن» به معنی «مشتاق بودن» است، «کباب» آن با «شعله» هم تناسبی دارد. به واقع یک کار دوگانه از کلمه کشیده است. من در کتاب «کلید در باز» در این مورد بحث کرده‌ام.

    این نکته هم گفتنی است که در بیت مقصد ما «سرو» با سکون «و» خوانده می‌شود، به این صورت «سرو، گل‌ناکرده». به واقع مثل این است که بگوییم «سرو ناگشته» یا «سرو ناشده».

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

بهار آمد، تو هم ای زاهد بی‌درد، تزویری‌!
چمن گل، شیشه قلقل، یار مستی، من جنون کردم‌

همیشه از زاهد انتظار می‌رود که از تزویر بدور باشد، ولی بیدل در اینجا گویا بر این باور است که این تزویر، دیگر جزء صفات ذاتی زاهد شده است. پس حال که چمن گل می‌کند، شیشه قلقل می‌کند، یار مستی می‌کند و شاعر جنون؛ و به واقع همه پدیده‌های هستی قابلیتهای اصلی خود را نشان می‌دهند، او هم باید تزویرش را به نمایش بگذارد. نوعی طنز در شعر نهفته است.
    یادکرد این نکته ضروری است که این «تزویری!» در واقع به جای «تزویری بکن» نشسته است. بیدل از این نوع بیان امری بسیار دارد. مثلاً می گوید
     خیالش برنمی‌تابد شعور، ای بیخودی‌! جوشی‌
     نمی‌گنجد به دیدن جلوه‌اش‌، ای حیرت‌! آغوشی‌
در اینجا «جوشی» یعنی «جوشی نشان بده» و «آغوشی» یعنی «آغوشی فراهم کن». به واقع نوعی حذف به قرینه معنایی در کار است. شاعر بخشی از فعل مرکب را حذف می‌کند و این علاوه بر آشنایی‌زدایی، به ایجاز سخن هم می‌افزاید.
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
کلمات کلیدی: بیدل

+ بهار با آهنگی از استاد سرآهنگ

شادروان استاد محمدحسین سرآهنگ‌، چند آهنگ بهاری زیبا دارد. یکی از آنها مبتنی بر این شعر بیدل است‌:

امروز نوبهار است‌، ساغرکشان بیایید

گل‌، جوش باده دارد، تا گلستان بیایید

و این از بهترین آهنگهای استاد سرآهنگ است که به صورت کامل و با کیفیت عالی در دسترس است‌. شما می‌توانید آن را از اینجا بیابید.

اما بهاریه‌ای که اکنون معرفی می‌کنم‌، آهنگی است که آن‌قدرها شنیده نشده و شاید بسیاری از دوستداران استاد هم از وجود آن بی‌خبر باشند، با این مطلع

بهار آمد، ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد

که گل بوی تو خواهد داد و من دیوانه خواهم شد

من این آهنگ را به صورت ناقص و با کیفیتی نه چندان مطلوب دارم‌ و در اینجا برای داونلود آماده کرده‌ام. این نسخه‌، فقط حدود ده دقیقه از آهنگ را در خود دارد. بله می‌گویم «فقط ده دقیقه»، چون آهنگهای استاد سرآهنگ گاهی طولانی است و معمولاً پانزده تا بیست دقیقه. آن آهنگ قبلی «امروز نوبهار است، ساغرکشان بیایید» حدود 22 دقیقه است.

اما درباره‌ای این قطعه، باید گفت که برخلاف معمول آهنگهای استاد سرآهنگ که شعرشان از بیدل است‌، شعر اصلی این آهنگ‌، از بیدل نیست و من متأسفانه شاعرش را نشناختم‌. در صفحات اینترنت این شعر را بسیار می‌توان یافت‌، ولی نام شاعرش در ذیل آن نیست‌. شاید از آن‌ِ شاعری گمنام باشد.

در نسخه‌ای از این آهنگ که من دارم و چنان که گفتم ناقص است‌، دو بیت از غزل اصلی وجود دارد، همراه با بیتهایی دیگر که به تناسب این بیتهای اصلی خوانده می‌شود. می‌دانیم که خواندن بیتهایی متناسب با شعر اصلی آهنگ‌، از هنرنماییهای استادان موسیقی افغانستان است و غالباً آنهایی که شعرشناس بوده‌اند، می‌کوشیده‌اند که بیتهایی زیبا و هرچه بیشتر متناسب مقام انتخاب کنند. شادروان سرآهنگ در این کار به راستی استاد بوده است و در اینجا هم بعضی از این بیتها چنان که خواهید دید، تناسبی تمام با این مقام دارد. مثلاً در بیتی که به عنوان مقدمة آهنگ خوانده می‌شود مضمون دیوانه شدن در بهار و به یاد معشوق‌، آمده است‌. بیت آن‌قدر ماهرانه انتخاب شده که آدمی گمان می‌برد بیدل آن را به همین مناسبت سروده است‌:

یار شد بی‌پرده‌، اکنون تاب خودداری که راست‌؟

ای رفیقان‌! نوبهار آمد، کنون دیوانه‌ام‌

پس از این‌ بیت، مطلع غزل خوانده می‌شود:

بهار آمد، ز خویش و آشنا بیگانه خواهم شد

که گل بوی تو خواهد داد و من دیوانه خواهم شد

بیتی که پس از این می‌آید هم باز با بیت مطلع تناسب دارد، یعنی در اینجا هم شاعر از گل‌، بوی معشوق را می‌شنود.

به گل مشغول می‌دارم دماغ و دیده را بی‌تو

که هم رنگ تو دارد، هم از آن بوی تو می‌آید

این بیت هم نمی‌دانم از کیست‌. بیدل غزلی با همین وزن و قافیه دارد و احتمالاً شاعرِ این بیت هم به استقبال او رفته است‌. غزل بیدل با این مطلع است‌:

جنونی با دل گمگشته از کوی تو می‌آید

دماغ من پریشان است‌، یا بوی تو می‌آید

باری‌، استاد پس از آن بیت‌، شعرهای بهاری متناسب با مقام را ادامه می‌دهد. یکی از آنها دو بیت از غزلی است که باز شاعرش برای من ناشناس است‌:

شد بهار و بر لب گل ساغر می می‌زنم‌

سبحة فرسوده را هم بر سر وی می‌زنم‌

جام جمشیدی به دستم گر دهد ساقی‌، به ناز

حرف دارا و سکندر را دگر کی می‌زنم‌؟

کیفیت صدای نسخه‌ای از آهنگ که من دارم‌، در اینجا بسیار پایین است و کلمات را به زحمت می‌شد تشخیص داد. من دو بیت بالا را با حدس و گمان نوشتم‌. امیدوارم که دوستانی دیگر در یافتن شکل دقیق این بیتها و یا نام شاعرشان به من یاری رسانند.

پس از آن‌، رباعی‌ای از بیدل است که استاد در چند آهنگ معروف دیگرش نیز آن را خوانده است‌:

امروز نسیم یار من می‌آید

بوی گل انتظار من می‌آید

وقت است کز آن جلوه به رنگی برسم‌

آیینه‌ام و بهار من می‌آید

و بیت بعدی‌، باز شاعرش برای من ناشناس است‌:

از گل و خاک برویند همه نخل و نهال‌

ای محبت‌! تو چه نخلی که ز دل می‌رویی‌

از اینجا استاد به سراغ بیت دوم غزل اصلی می‌شود و آن را می‌خواند.

چه مشکل‌ها به خود آسان پسندیدم‌، ندانستم‌

که خواهم شد قبول خاطر او، یا نخواهم شد

و از اینجا به تناسب مقام‌، استاد بیتی در موضوع «جای گرفتن در دل‌» می‌خواند که این از بیدل است‌:

ای وهم غیر! ما را معذور دار و بگذر

دل خانه‌ای است کان‌جا نتوان به زور جا کرد

از اینجا دیگر نمی‌دانم آهنگ چگونه ادامه می‌یابد و استاد در انتخاب شعرها چه هنرنمایی‌ها نشان می‌دهد. امیدوارم که نسخة کامل و باکیفیت این آهنگ‌، از دستبرد حوادث مصون مانده و در جایی از این دنیای پهناور، نزد دوستداران استاد موجود باشد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: موسیقی افغانستان و بیدل

+ دیوان رامپور در ترازو

این مطلب در بهمن ماه امسال در نشریه‌ی الف، ویژه‌نامه نقد کتاب چاپ شد.

از قریب به دو سال پیش که نسخه‌ی خطی دیوان بیدل کتابخانه‌ی رضا رامپور هندوستان به همت جناب علی‌رضا قزوه به صورت عکسی منتشر شد(1) و به نسخه‌ی رامپور شهرت یافت‌، این امیدواری برای دوستداران بیدل پدید آمد که از این پس با این نسخه‌های هم‌عهد خود شاعر ـ که حتی خود او نیز غزلهایی بر حاشیه‌اش نوشته است ـ تا حدود زیادی از چاپهای نامطمئن دیوان بیدل در این سالها بی‌نیاز می‌شویم‌، یا لااقل برای موارد ابهام‌، یک دستگیره‌ی محکم داریم‌.


ولی همیشه با یافت شدن هر نسخه‌ی خطی‌، این سؤال پیش می‌آید که نسخه‌ی حاضر چقدر قابل اعتماد است‌. این سؤالی است که من نیز خود با آن روبه‌رو بودم‌، تا این که اخیراً برای مقابله‌ی حدود سیصد غزل از بیدل که برای یک گزیده‌ی دیوان بیدل فراهم آورده‌ام‌، به این دیوان خطی (و اکنون عکسی‌) مراجعه کردم و با یاری یکی از دوستان‌، تک‌تک غزلهایی منتخب خود را با آن مقابله کردم‌. حال من تصویر روشن‌تری از این نسخه دارم و می‌توانم این تصویر را به دیگر بیدل‌دوستان و یا کسانی که این نسخه را دارند و نمی‌دانند که تا چه حد قابل اعتماد است‌، نشان دهم‌.

(ر. ک. ادامه‌ی مطلب)

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ امروز با بیدل

شهیدان ادبگاه وفا را خون نمی‌باشد

مگر رنگ حنایی از کف قاتل شود پیدا

شاعر در هنگام کشته‌شدن به دست معشوق، حتی خون ریختن را نوعی بی‌ادبی و جسارت می‌داند. گویا در آن مقام حتی باید خونی هم نداشته باشیم تا مایه اذیت معشوق نشود. در این وضع، مگر سرخی حنای دست معشوق کار آن خون را بکند و صحنه را رنگین بسازد. بیدل در جایی دیگر هم می‌گوید:

در شهیدان وفا تا آبرو پیدا کنم

خون ندارم، اندکی رخت مرا گلگون کنید

عجیب است. هر بیت زیبایی که از بیدل می‌یابم، می‌بینم که استاد سرآهنگ آن را در آهنگی خوانده است. این بیت اخیر را هم در لابه‌لای آهنگ «بیکس شهیدم، خون هم ندارم / دیگر که ریزد گل بر مزارم» خوانده است و چه به‌جا و متناسب با شعر اصلی آهنگ. خداوند روح این مراد و مرید را شاد بدارد که چنین گنجینه‌‌ بزرگی از ادب و هنر برای ما گذاشته‌اند. به راستی اگر سرآهنگ نبود، بیدل این شهرت وسیع را در کشور ما می‌داشت؟ حداقل من که با آهنگهای استاد مرحوم با بیدل آشنا شدم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

به مناسبت اربعین حسینی

آن را که ز دردِ دینش افسونی هست‌،

در یاد حسین‌، داغ‌ِ مدفونی هست‌

هر گاه ز خاک کربلا سبحه کنند،

در گردش آن‌، چکیدن خونی هست‌

     این رباعی‌ِ مشهور، حاوی پیامی است که در آن روزگار در شعر ما چندان مطرح نبوده است‌، یعنی ارتباط قیام عاشورا با «دردِ دین‌». در مجموع شاعران کهن ما کمتر به این مسایل پهلو گرفته‌اند.

     هم‌چنین بیدل در این رباعی‌، غیرمستقیم به خون شهدای کربلا و تازه‌بودن و جریان همیشگی آن اشاره دارد که این هم در سالهای اخیر در آثار کسانی دیده می‌شود که از دیدگاهی انقلابی به واقعه می‌نگرند و به تداوم این نهضت در همه زمانه‌ها باور دارند.

     بیدل در یکی دو جای دیگر هم به واقعة کربلا نگاهی امروزین دارد:

     برو در کربلا، دیگر مپرس از رمز استغنا

     شهید ناز او از تیغ می‌خواهد دَم آبی‌

     و

     کیست در این انجمن محرم عشق غیور؟

     ما همه بی‌غیرتیم‌، آینه در کربلاست‌

 

برگرفته از کتاب «مرقع صد رنگ» (صد رباعی از بیدل)، محمدکاظم کاظمی

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

خانه روشن کرده‌ای‌، هشدار، ای مغرور جاه‌

آن‌قدر فرصت ندارد آفتاب روی بام‌

     به راستی این «خانه روشن کرده‌ای‌» در این بیت چیست‌؟ شاید در آغاز به نظر آید که منظور همین روشن کردن خانه است‌، یعنی چراغ افروختن‌. ولی در این صورت یک سخن معمولی خواهد بود و ارتباطی محکم با بقیة بیت نخواهد داشت‌.

     من باری در یکی از آثار مرحوم مهدی اخوان ثالث به تعبیر «خانه روشن کردن‌» برخوردم و فکر می‌کنم که بیدل هم همین معنی را در نظر دارد. آنجا اخوان می‌گوید که بسیار روی می‌دهد که بیماری محتضر و مشرف به مرگ‌، ناگهان یکی دو روز قبل از مرگ‌، به طور مستعجل بهبود می‌یابد. بسیاریها از این بهبود ناگهانی او خوشحال می‌شوند و گمان صحت کامل می‌برند، اما کهنسالان خانواده که تجربة بیشتری دارند، می‌گویند «نه‌، بیمار خانه روشن کرده است‌.» یعنی بهبود ناگهانی او مقدمة خاموشی ابدی اوست‌.

     من متأسفانه اکنون به خاطر نمی‌آورم که این سخن اخوان را در کجا خواندم‌، در کدام کتاب یا مقاله‌. ولی این‌قدر به خاطر دارم که او آن را در مورد نیمایوشیج به کار می‌برد و سرایش شاهکاری مثل «مرغ آمین‌» در واپسین ایام حیات او را یک خانه روشن کردن می‌داند. هم‌چنین به نظرم می‌آید که در مورد سرایش «جغد جنگ‌» (یا دماوندیه‌) از ملک‌الشعرا بهار هم این تعبیر را به کار می‌برد.

     به هر حال با یقین می‌توان گفت که «خانه روشن کرده‌ای‌» در شعر بیدل به اتفاق نیامده است و شاعر بدین معنی اشاره دارد که این جاه و جلال آدمها عمر چندانی ندارد و مقدمة مرگ است‌. ترکیب «آفتاب روی بام‌» مصراع دوم هم دقیقاً این معنی را تأیید می‌کند. می‌دانیم که «آفتاب لب بام‌» هم گاهی به مجاز در مورد کسانی که در واپسین ایام زندگی‌اند، به کار می‌رود. ملاحظه می‌کنید که پیوندی میان این دو تعبیر در شعر بیدل وجود دارد، پیوندی که ممکن است در نظر اول خود را به چشم نزند. وقتی این معانی را در نظر می‌گیریم‌، از شعر بیشتر لذت می‌بریم‌.

     این هم دو بیت دیگر از بیدل در همین معنی‌

     دستگاه ما و من چون صبح بر باد فناست‌

     صحن این کاشانه‌ها یکسر لب بام است و بس‌

     ثبات ناز این‌قدر ندارد بنای اقبال بی‌بقایت‌

     گرفته گیر این که آفتابی رسانده باشی چو بام بر لب‌

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

عذرخواه دوستان هستم که در این مدت وقفه‌ای در به‌روز ساختن مطالب وبلاگ رخ داد و علت هم این بود که چند ماهی از نوشتن فاصله گرفته بودم به خاطر گرفتاریهای شخصی و نیز خستگی ذهنی ناشی از یک دوره طولانی کار قلمی. در این روزها مشغول کاری درباره بیدل هستم و می‌کوشم که ثمرات جنبی آن کار را پیشکش حضور دوستان بکنم.

     این مطلع یکی از غزلهای بیدل است.

     بعد از این از صحبت این دیومردم رم کنم‌

     غول چندی در بیابان پرورم‌، آدم کنم‌

     این یک حقیقت است که فرهنگ زبانی بیدل با حوزة شرقی زبان فارسی قرابت بیشتری دارد. یعنی بسیاری کلمات در شعر بیدل با آن بار معنایی به کار رفته‌اند که در افغانستان کنونی به کار می‌روند و قطعاً در هندوستان‌ِ عصر بیدل به کار می‌رفته‌اند.

     مثلاً کلمة «غول‌» در این بیت چنین حالتی دارد. این کلمه در ایران ناشناخته نیست و نمی‌توان گفت بیدل کلمه‌ای خارج از همین زبان فارسی که در ایران رایج است به کار برده است‌. ولی قضیه اینجاست که «غول‌» اکنون در ایران بیشتر «بزرگی‌» را تداعی می‌کند، چنان که مثلاً می‌گویند «غولهای صنعت‌»، «غولهای سرمایه‌» و حتی «غولهای دانش‌» به معنی «کشورهای بزرگ صنعتی‌»، «سرمایه‌داران بزرگ‌» و «دانشمندان بزرگ‌». با این حسّی که مردم ایران از کلمة «غول‌» دارند، بیت بالا خوب دریافت نمی‌شود. ولی در افغانستان «غول‌» دقیقاً نماد نادانی و حماقت و حتی بالاتر از آن‌، «اصلاح‌ناپذیری‌» است‌، چنان که مثلاً تعبیر «غول زبان‌نفهم‌» دشنام‌گونه‌ای است در مورد آدمهای نادان و زبان‌نفهم‌. این «غول‌» گاهی نیز به صورت «غول بیابانی‌» به کار می‌رود و این دقیقاً چیزی است که در شعر بیدل هم دیده شده است‌:

     به مجنون نسبت سوداپرستانت نمی‌باشد

     ز آدم فرق بسیار است تا غول بیابانی‌

     با این معنی از «غول‌» بیت بیدل بهتر دریافت می‌شود. او می‌گوید حتی غول بیابان هم از این مردم بیشتر قابلیت اصلاح‌پذیری دارد.

     حال به تناسب بحث‌، بد نیست که بیتی دیگر از همین غزل را هم نقل کنیم که من تا چند روز پیش‌، ابهامی بزرگ در آن داشتم. بیت در دیوان چاپ کابل چنین آمده است‌:

     چون خبیث افتاد طبع‌، از طینت ناپاک او

     خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم‌

     معنای مصراع اول این بیت هیچ برایم دانسته نبود. اخیراً و با مراجعه به نسخة عکسی نسخة رامپور هندوستان که به همت آقای علی‌رضا قزوه چاپ شده است‌، دیدم که بیت در اصل چنین بوده است‌:

     چون خبیث افتاد طبع‌، از طعن خبثش باک نیست‌

     خوک را حلوا کشم در پیش تا ملزم کنم‌

     مصراع اول اکنون معنای کاملاً روشنی دارد. می‌گوید وقتی کسی ذاتاً خبیث باشد، از این که او را به خاطر خبثش طعنه بزنند، باکی ندارد. یعنی برای او دیگر مهم نیست‌. اینجا باید شخص را با نیکوکاری و خلق خوش تسلیم کنیم‌، مثل خوکی که حلوا در پیشش بگذاریم تا با این غذای پاکیزه‌، خودش از خوردن آلودگیها دل‌زده شود.

     یادآوری می‌کنم که «ملزم کردن‌» یعنی «کسی را دلیل و برهان قانع کردن‌»، یا «در مباحثه شکست دادن‌». «ملزم‌» و «الزام‌» در شعر بیدل بسیار آمده است و آن بیتها نیز غالباً بدون وقوف بر معنی این کلمه‌، مبهم به نظر می‌آیند. مثلاً بیدل در جایی می‌گوید

     بر حریفان از خموشی غالبیم‌

     گر نباشد بحث ما الزام ما

     حق‌شناسی کو، مروت کو، ادب کو، شرم کو؟

     جهد اهل فضل بر یکدیگر الزام است و بس‌

     در این بیت دوم می‌گوید که اهل فضل‌، تلاش‌شان همین است که یکدیگر را در بحث و جدل شکست دهند. جز این هنری ندارند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ دی ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ بیدل به تصحیح عباسی ـ بهداروند

مطلبی در مورد دیوان بیدل پرویز عباسی و اکبر بهداروند نوشته‌ام و با عنایت و محبت همیشه‌ی جناب ایشورداس، در «کابل ناتهـ» منتشر شده است. آن را در اینجا می‌توانید بخوانید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ امروز با بیدل

زاهد! تو هم برافروز شمع غرور طاعت

رحمت در این شبستان پروانه‌ی گناه است

شاعران غالباً در مواجهه با زاهد، برای توجیه عصیان خود، به رحمت خداوند اشاره کرده‌اند. اینجا بیدل به همین اعتبار عصیان و گناه زاهد را هم توجیه می‌کند و پذیرفتنی می‌بیند. می‌گوید بالاخره وقتی رحمت خداوند هست، چرا این رحمت برای زاهد نباشد؟ اگر قرار است که خدا گناه ما را ببخشد، خوب گناه غرور او را هم خواهد بخشید. نوعی تساهل رندانه در کار است.

    کلمه «پروانه» به معنی «مجوز» هم در این بیت قابل توجه است. شاید ما گمان کنیم که این کلمه از ساخته‌های فارسی‌زبانان در عصر جدید باشد، ولی بیدل هم این را به همین معنی به کار برده است.

    حالا اگر در مملکت ما «پروانه» را به معنی «مجوز» پیشنهاد کنیم، سر و صدای بسیاریها بلند می‌‌شود که «این کلمه ایرانی است». همین طور است کلمه «گذرنامه» به معنی اجازه‌نامه عبور که من آن را در شعر شهید بلخی دیده‌ام.

    جالب این که بیدل از ایهام موجود در کلمه «پروانه» هم کار کشیده، یعنی آن را در معنی دیگرش با «شمع» و «شبستان» ارتباط داده‌است. در واقع مراعات نظیر میان کلمات «برافروز»، «شمع»، «شبستان» و «پروانه» رخ داده است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (تفسیر و تقصیر)

 

ذرّه‌ها در آتش وهم عقوبت پَر زنند

یادِ عفو این‌قدر تفسیر عار رحمت است‌

قریب به بیست و پنج سال پیش‌، شبی جناب عزیزالله روشن از دوستان مرحوم پدرم مهمان ما بود و وقتی این بیت را در غزلیاتی بر مبنای چاپ کابل که من داشتم دید، بلافاصله با خودکار، کلمة «تفسیر» را به «تقصیر» اصلاح کرد.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

تهمت وضع تظلّم بر جنون ما، خطاست‌

صبح پوشیده است عریانی‌، گریبان چاک نیست‌

مصراع دوم را به دو صورت می‌توان خواند و هر دو معنی می‌دهد. یکی «صبح پوشیده است عریانی‌، گریبان‌، چاک نیست‌» یعنی گریبان صبح چاک نیست‌. دیگری «گریبان‌چاک نیست‌» یعنی صبح گریبان‌چاک نیست و این «گریبان‌چاک‌» ترکیبی است در مقام صفت‌.

    در هر حال منظور این است که تصور نکنید که صبح از تظلم گریبان چاک کرده است‌. او به واقع لباس عریانی پوشیده است و این از سر جنون است‌. به واقع «گریبان‌چاکی‌» با «تظلّم‌» ارتباط دارد و «عریانی‌» با جنون‌. شاعر نمی‌خواهد که عریانی ناشی از جنون او را گریبان‌چاکی ناشی از تظلّم بدانند.

    این هم قابل یادآوری است که در تخیّل بیدل‌، صبح به واقع با شکافی یا چاکی در گریبان یا لباس شب پدید می‌آید. یا به عبارت دیگر، شب گریبان چاک می‌کند و صبح از آن هویدا می‌شود. بیدل در جایی دیگر هم دارد

    دستگاه نازم از سعی جنون آماده است‌

    دارم از چاک گریبان نسخه‌ی طوفان صبح‌

    و در این بیت‌، جنون با چاک گریبان ارتباط یافته است‌، برعکس بیت بالا. این هم مثالی دیگر:

    بازم از فیض جنون آماده شد سامان صبح‌

    می‌دهد چاک گریبان در کفم دامان صبح‌

 اما از همه اینها که بگذریم، پوشیدن عریانی در بیت مقصد هم بسیار زیباست. یک متناقض‌نمایی بیدلی.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ باز هم بیدل

باز بر خود تهمت عیشی چو بلبل بسته‌ام

آشیانی در سواد سایه‌ی گل بسته‌ام

و این «سایه‌ی گل» که من در آن آشیان بسته‌ام، باز هم شعر بیدل است. کار ویرایش دیوان بیدل به نیت انتشار آن را دو سال پیش با جدیت بر سر دست گرفتم، ولی یکی دو کار تألیفی و ویرایش سنگین مثل تألیف «ده شاعر انقلاب» و ویرایش «افغانستان در مسیر تاریخ» این کار را قریب به دو سال به تعویق انداخت.

   این امید را دارم که اگر باز هم مشغله‌ای پیش نیاید، همه وقتم را بر سر این کار بگذارم تا حداقل یک ویرایش خوب و کم‌غلط از دیوانهای بیدل موجود در دست داشته باشیم. البته تصحیح مجدد کلیات بیدل، و نه انتشار مجدد تصحیح‌های قبل، یک آرزوی دیرینه‌ام بوده است؛ ولی در این وضعیت و با این بضاعت، آن را در آینده نزدیک مقدور نمی‌بینم.

   از این یادداشت به طور غیرمستقیم می‌توان نتیجه گرفت که در این وبلاگ، از این پس هم احتمالاً تا مدتی مقاله یا نقدی در موضوعات دیگر از من نخواهید یافت. ولی در بارة بیدل و گره‌گشایی از بیتهای او چه بسا که بیش از این چیزی بنویسم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل و مباحث نظری شعر

+ امروز با بیدل

کف پای حنابند که شورانید خاکم را؟

که دست قدرت از تخمیر آن بیکار می‌گردد

دوستی با ایمیل‌، در مورد این بیت پرسیده است و من برای این که استفاده‌اش عام باشد، پاسخ را در وبلاگ می‌گذارم‌، هرچند بیت آن‌قدرها دشوار نیست.

به واقع در اینجا ارتباطی میان «حنا» و «بیکار» وجود دارد و آن بدین سبب است که دست یا پایی که حنا بسته باشد از کار می‌افتد. شاید شما هم باری تجربه‌اش را داشته باشید که آدم وقتی حتی یک انگشتش را حنا می‌بندد، آن دستش تا وقتی که حنا رنگ بگیرد بلااستفاده می‌ماند.

بیدل به همین مناسبت در جایهای دیگری هم میان «حنا» و «بیکاری‌» ارتباط برقرار کرده است‌، از جمله در این بیت بسیار زیبا از یکی از بهترین غزلهایش‌

کجا دیدم ندانم آن کف پای حنایی را

که من عمری است گرد عالم بیکار می‌گردم‌

و نیز در این بیت‌

ندیدم جز ندامت ساز استغنای این محفل‌

کف دستی حنایی کردم و بیکار گردیدم‌

و در بیت مقصد ما اغراقی هم به کار رفته است‌. می‌گوید آن کدام پای حنابسته است که حتی دست قدرت هم از ساختن آن بیکار می‌شود. یعنی آن حنا آن‌قدر قدرت دارد که دست‌ِ سازندة آن پای را هم بیکار می‌سازد.

اما شوراندن خاک به این اعتبار است که وقتی کسی راه می‌رود، طبعاً رفتار او غبار از زمین بلند می‌کند و شاعر خود را غباری می‌داند که به واسطة آن رفتار از حالت سکون و زمینیگری بدر آمده و به هوا برخاسته است‌. در این مضمون هم بیدل بیتی زیبا دارد:

باد دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت‌

سرمه‌ام در گوشة چشم عدم آرام داشت‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل

+ بهار بیدل

یادداشتی کوتاه درباره بهار در شعر بیدل و کاربردهای خاص این کلمه در شعر او نوشته‌ام که آن را می‌توانید در پایگاه انترنتی کابل‌ ناتهـ بخوانید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: بیدل و مباحث نظری شعر

+ معنی یک رباعی بیدل؟

دوستی در مورد معنی یک رباعی از بیدل پرسیده است. این رباعی همان است که من نیز بارها درباره‌اش اندیشیده‌ام و به نتیجه دلچسپی نرسیده‌ام.

     هر سانحه‌ای که شد به افسانه دلیل

     بیکاری خلق، شهرتش راست کفیل

     موسی تا حال می‌شکافد دریا

     فرعون هنوز می‌خورَد غوطه به نیل

     بیت اول دشواری خاصی ندارد. می‌گوید این که واقعه‌ای شهرت می‌یابد و به افسانه بدل می‌شود، بر اثر بیکاری خلق است که آن را زبان به زبان نقل می‌کنند و احتمالاً چیزی بر آن می‌افزایند.

     حالا بحث این است که بیت دوم چه ارتباطی با موضوع دارد. اینجا حداقل سه فرض امکان دارد.

     اول. داستان حضرت موسی و فرعون که شهرت یافته است، به خاطر همان دلیل بیکاری مردم بوده است، وگرنه تا هنوز هم بسیار موسی‌ها از آب می‌گذرند و بسیار فرعون‌ها غرق می‌شوند، ولی کسی به آنها توجهی نمی‌کند.

     دوم. درست است که هزاران سال از موسی و فرعون می‌گذرد، ولی بر اثر همین شهرتی که این داستان دارد، آنها در واقع در ذهن مردم زنده‌اند. هنوز گویا آن واقعه در جریان است.

    سوم. (این در حالتی است که بیت را سؤالی بخوانیم) مگر موسی اکنون هم از آب می‌گذرد و مگر فرعون هنوز در حال غرق شدن است؟ پس چرا داستان آنها هنوز مشهور است؟‌ لابد به سبب همان بیکاری و افسانه‌پردازی مردم که آن را با بازگوکردن‌های متوالی زنده نگه داشته‌اند. (البته این احتمال سوم قدری بعید است.)

به راستی به نظر شما کدام برداشت درست است و یا برداشت چهارمی هم می‌توان کرد؟

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل

+ قصیدة «کلید در باز» از حسین انصاری‌نژاد

جناب حسین انصاری‌نژاد شاعر توانای بوشهری، محبتی بی‌شائبه به من، مردم و کشورم دارد. پیش از این هم شعری از او را که برای افغانستان سروده شده بود، در وبلاگم نهاده بودم. ایشان اینک قصیده‌ای برای کتاب «کلید در باز» این حقیر سروده است. با سپاس بی‌کران از این شاعر همدل، آن قصیده را پیشکش دوستان می‌کنم.

سفر مقدمه‌ی عاشقی اگر باشد

خوش است حکم نمازش شکسته‌تر باشد

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩

+ متن کامل غزلیات بیدل در انترنت

دسترسی به متن کامل غزلیات بیدل در انترنت هم نعمتی است، به ویژه که امکان جست‌وجو داشته باشد و مهم‌تر از آن، غزلها بر حسب حروف آخر قافیه و ردیف مرتب شده باشد. این را در پایگاه انترنتی گنجور می‌توانید بیابید. از دوست گرامی‌ام جناب حامد رضوی سپاسگزارم که این را در پایگاه کابل‌ناتهـ معرفی کرده ‌اند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل / بی تکلّف

    بی‌تکلّف گر گدا گشتیم و گر سلطان شدیم‌

    دور از آن در، آنچه ننگ قدر ما بود آن شدیم‌

    سؤال‌: بی تکلّف در اینجا یعنی چه‌؟ در بیت زیر یعنی چه‌؟

    بی‌تکلف‌، نه حبابی است در این بحر، نه موج‌

    نقش بی‌حاصلی ماست که زایل بستند

    «بی‌تکلف‌» در شعر بیدل بسیار آمده است و به سبب گستردگی دایرة کاربرد معنایی‌، گاهی ابهام‌آفرین می‌شود.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

نامحرم کرشمه الفت کسی مباد

باب ترحمیم، زمانی عتاب کن

بعضی بیتهای بیدل جنبه‌ی کاربردی قوی دارد، از جمله همین بیت. من باری سالها پیش آن را برای کسی که به نامه‌هایم کم‌التفاتی می‌‌کرد نوشتم، در کاری اداری که داشتیم به خاطر انتشار یک کتاب و آن دوست، هیچ پاسخ نمی‌داد، نه مثبت و نه منفی.

در اینجا «باب ترحمیم» یعنی «شایسته‌ی ترحمیم». شاعر حتی عتاب محبوب را هم ترحم می‌داند و دعا می‌کند که کسی باری از آن کرشمه‌ی الفت هم نامحرم نماند. حقیقت نیز همین است که پاسخ اگر عتاب‌آلود هم باشد، باز خود نشان عنایت است و مایه‌ی خرسندی.

این هم بیتی دیگر با معنایی قریب به بیت بالا

آرزو خون شد، ز استغنای معشوقان مپرس

من دعاها کردم، او دشنام نتوانست کرد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل

+ معنی بلند من فهم تند می‌خواهد

گفت‌وگو با محمدکاظم کاظمی به بهانه‌ی انتشار «مرقع صدرنگ»

موسی خراسانی

 

چاپ شده در نشریة «الف»، شمارة 57 (ویژه‌نامة کتاب).  شهریور و مهر 1389

 

این گفت‌وگو به پیشنهاد شاعر و روزنامه‌نگار گرانقدر، جناب سید عبدالجواد موسوی سردبیر ویژه‌نامه کتاب الف انجام شد. با سپاسگزاری از ایشان و یادکردی نیکو از این نشریة جدی و خواندنی در عرصه نقد کتاب، بخش عمده‌ای از گفت‌وگو را تقدیم شما می‌کنم.

 -------------------------------------------------------------------------

سرعت شیوع شعر بیدل در میان مخاطبان ایرانی حیرت‌انگیز است‌. چه عواملی را در این امر دخیل می‌دانید؟

به گمان من نباید برای شیوع شعر کسی مثل بیدل در یک جامعه‌ی فارسی‌زبان در پی عوامل خاص بود. این قضیه نیاز به عامل بیرونی ندارد. قوت شعر خودش یک عامل مهم است‌. شعر قوی وقتی مانعی در کار نباشد، خود جایش را باز می‌کند. یعنی اگر بیدل در جایی شهرت نیافت باید در پی موانع آن بود که چیست‌. حالا هم باید از موانعی صحبت کنیم که وجود داشته و باعث مهجور ماندن بیدل در ایران شده بود.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و محمدکاظم کاظمی

+ امروز با بیدل

هزار کعبه و لبیک، محو شوق‌پرستی

که گِردِ دل چو نفس یک دو بار گردد و نالد

به مناسبت عید فطر این بیت بیدل را در صفحه فیس‌ بوک نهاده بودم و دوستی خواستار شرح آن شده بود.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل

+ مشکل که مرگ قطع کند داستان ما

ما قصة مسلسل زلف تو خوانده‌ایم

مشکل که مرگ قطع کند داستان ما (بیدل)

داستان سلسله‌وار ما و دوست بزرگوارمان جناب علی‌رضا قزوه همچنان ادامه دارد. دوستداران داستانهای دنباله‌دار، به وبلاگ ایشان بشتابند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل

+ عید با استاد سرآهنگ

در این ایّام عید هیچ چیزی به اندازه آهنگهای عیدانه‌ی شادروان استاد سرآهنگ به دلم نمی‌نشیند. دریغ که محیط وبلاگ آن ظرفیت را ندارد که اصل قطعات را پیشکش دوستان کنم. با آن هم شاید به مصداق وصف‌العیش، نصف العیش، بد نباشد که شعرهایی را که استاد در این آهنگهایش خوانده است، نقل کنم. شاعران تک بیت‌ها و آن تک بند از مخمس را  نمی شناسم، ولی آن دو رباعی و یک غزل (که سه بیتش خوانده شده است) از بیدل است.

 

بر لب بام بیا، گوشه‌ی ابرو بنمای

روزه‌گیران جهان منتظر ماه نو اند

 

هلال عید می‌بینی و من پیوسته ابرویت

مبارک باد بر تو عید و بر من دیدن رویت

 

در روزه چون خیال لب یار می‌کنم

با نقل و پسته و شکر افطار می‌کنم

 

گویند طرب شیفتة عید صیام است‌

گل مایل رنگینی و می نشئة جام است‌

این وسوسه‌ها [؟] طبع عوام است‌

عالم همه سودایی اندیشة خام است‌

ما روی تو دیدیم‌، دگر عید تمام است‌

 

 

 

عید آمده هر کس پی کار خویش است

می‌نازد اگر غنی و گر درویش است

من بی تو به حال خود نظرها کردم

دیدم که هنوزم رمضان در پیش است

 

گویند طرب به سازِ تجدید آمد

شب رفت و سحر دمید و خورشید آمد

ما را به فضولی خیالات چه کار؟

هرجا تو به جلوه آمدی عید آمد

 

 

ای مژدة دیدار تو چون عید مبارک‌

فردوس به چشمی که تو را دید، مبارک‌

دل قانع شوقی است به هر رنگ که باشد

داغ تو به ما، جام به جمشید مبارک‌

ای بی‌خردان‌! غرّة اقبال مباشید

دولت نبود بر همه جاوید مبارک

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و موسیقی افغانستان

+ بیدل به سعی قزوه

 نگاهی به

«دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی‌»

به کوشش علی‌رضا قزوه‌ 

 

نفسی چند، جدا از نظرت می‌گردم

باز می‌آیم و بر گرد سرت می‌گردم

بی تو با عالَم اسباب چه کار است مرا؟

موج این بحر، به ذوق گهرت می‌گردم

(بیدل)

این نقدی است بر کتاب دیگری از جناب قزوه که چاپ عکسی نسخه‌ای از بیدل است. خلاصه‌ای از این نقد، در حدّی که مجال مطبوعات اجازه می‌داد، در روز شنبه 26 تیرماه 1389 در روزنامه‌ی «جام جم‌» چاپ شد، با نام دیگری که البته انتخاب من نبود.

    اما متن حاضر، به واقع تحریر اولیه و مفصل این نقد است که در اصل برای وبلاگ آماده شد بود و گذاشته بودم تا بعد از چاپ نقد در روزنامه‌، در اینجا منتشر شود. اکنون آن را با اصلاحاتی تقدیم حضور دوستان می‌کنم‌.

    در اینجا بعضی سخنانی که در آن نقد روزنامه‌ای شرح و بسط کافی نیافته بود، با دلایل و شواهد بیشتری طرح شده است و امیدوارم که رفع‌کننده‌ی بعضی سوءتفاهم‌ها باشد. در مقابل بعضی نکات دیگر در مورد گوناگونی سبک نثر را که برای جناب قزوه خوشایند نیفتاده بود و توضیحات و اعتراض ایشان را پس از چاپ مطلب در پی داشت‌، در اینجا به اجمال و اشارت طرح می‌کنم و می‌گذرم‌، هرچند خود به همان پندار پیشین هستم و اگر ضرور افتد می‌توانم آنها را به طور مستقل به بحث بگیرم‌.

 

 

برداشت اول‌: یک صبح روشن‌

صبح شو ای شب‌، که خورشید من اکنون می‌رسد

عید مردم گو برو، عید من اکنون می‌رسد

       (بیدل‌)

و عید واقعی برای من‌، دیدن جمال کتابی است که به کوشش جناب علی‌رضا قزوه منتشر شده است‌، «دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی‌». و این دیوان یک دیوان معمولی نیست‌; بلکه چاپ عکسی از یک نسخه‌ی خطی بسیار ارزشمند و معتبر است‌. این نسخه از از دیوان بیدل در کتابخانه‌ی رضا در رامپور هند محفوظ است و دستیابی بدان‌، آرزوی هر کسی است که می‌خواهد نسخه‌ای مطمئن از شعر بیدل را داشته باشد. 

 

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ نقدی بر «بیدل به انتخاب بیدل»

بر کتاب «بیدل به انتخاب بیدل» به کوشش شریف‌حسین قاسمی و علی‌رضا قزوه نقدی نوشته‌ام که در ویژه‌نامه کتاب نشریه «الف» از گروه نشریات همشهری چاپ شده است. این ویژه‌نامه با سردبیری سید عبدالجواد موسوی منتشر می‌شود. نشریه‌ای است وزین و از هر جهت سودمند برای آنان که سری در کتاب و کتاب‌خوانی دارند.

هم‌چنین این نقد به کوشش جناب ایشور داس در پایگاه انترنتی «کابل ناتهـ» نیز منتشر شده است و دوستانی که به مجله‌ی «الف» دسترس ندارند، می‌توانند آن را در آنجا بخوانند.

سپاسگزار این عزیزان هستم به سبب انتشار این نقد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ امروز با بیدل / فریادرس

چقدر لطف تو فریادرس بی‌بصری است‌

که به چشم همه‌کس دیر و حرم می‌آیی‌(1)

این از بیتهایی است که دریافت معنایش در گرو قرائت درست آن است‌. اگر «بی‌بصری‌» را به صورت نکره بخوانیم و صفتی برای «فریادرس‌» بدانیم‌ (به صورت ترکیب‌ِ «فریادرس‌ِ بی‌بصر») هم معنی تباه می‌شود و هم اجزای بیت نامربوط به هم به نظر می‌آید. یعنی گویا او، از بی‌بصری‌اش است که هم به دیر می‌رود و هم به حرم‌. این سخن کفرآمیز می‌نماید و خلاف آموزه‌های دینی و عرفانی ما که در آنها، لطف خداوند شامل حال همه دانسته می‌شود. هم‌چنین این برداشت با کلمة «لطف‌» مصراع اول هم تناقض دارد، چون اگر کسی از سرِ بی‌بصری به سراغ همه برود، لطفی نکرده است‌.

    در مصراع دوم هم در «دیر و حرم‌» چنین اختلاف قرائتی می‌توان داشت‌. یک قرائت این است که «که به چشم همه کس‌، دیر و حرم می‌آیی‌» یعنی همه کس‌، تو را به چشم دیر و حرم می‌بینند. دیگر این که «که به چشم همه کس (دیر و حرم‌) می‌آیی‌» یعنی در همه حال‌، در دیر و حرم تو حضور داری و به چشم می‌آیی‌.

    حال با این قرائت‌، اگر «بی‌بصری‌» را به صورت مصدری بخوانیم‌، هم معنی بسامان می‌شود و هم ارتباطهای بیت برقرار: «لطف تو، فریادرس بی‌بصری‌ِ ماست‌. یعنی ما اگر در دیر باشیم یا حرم‌، در گمراهی و یا هدایت‌، باز هم تو به سراغ ما خواهی آمد.»

 

١. بیت در غزلی است با مطلع «ای که در دیر و حرم، مست کرم می‌آیی / دل چه دارد که در این غمکده کم می‌آیی»

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: بیدل

+ مرقّع صدرنگ

کتاب «مرقّع صدرنگ» من در همین هفته از چاپ بدرآمد. این مجموعه‌ای از صد رباعی بیدل است با شرح و توضیح که در سلسله کتابهای صدشعری انتشارات سپیده‌باوران چاپ شده است. برای این که عزیزان تصویر کامل‌تری از آن داشته باشند، بخشی از مقدمه را همراه با شرح یکی از رباعیها در اینجا نقل می‌کنم. خواهندگان کتاب در مشهد می‌توانند آن را از مرکز انتشارات در نشانی زیر به دست آورند و برای دیگر شهرها هم شاید به زودی کتاب برسد و یا از طریق مکاتبه با انتشارات قابل وصول باشد.

مرکز پخش: مشهد، چهارراه شهدا، خیابان آزادی 2،  مجتمع گنجینة کتاب‌، کتاب آفتاب‌، تلفن: 2222204 ـ 2238613 (0511) ـ نشانی الکترونیکی:  www.abook.ir  ـ پست الکترونیکی:   info@abook.ir

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: کتابهای کاظمی و بیدل

+ صبح فطرت

خوانش غزلی از بیدل

زهی چمن‌ساز صبح فطرت تبسم لعل مهرجویت

ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفت‌وگویت‌

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: بیدل

+ مضمون‌سازی در شعر بیدل

نوشتة زیر، خلاصه‌ای است از فصلی از کتاب «کلید در باز» که به تازگی روانة بازار شده است‌. این کتاب‌، در 350 صفحه از سوی انتشارات سوره مهر در تهران به چاپ رسیده است‌. کتاب دو پارة به‌ظاهر مستقل و در باطن مرتبط دارد. بخشی از آن‌، شرحی است بر چند غزل ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل و بخشی دیگر، بحثی درازدامن است دربارة ابهام و دشواریابی شعر او.

 

به راستی این «مضمون‌» چیست که شاعران مکتب هندی چنین مشتاق آن‌اند و بر سر مضامین تازه یا مسروقه‌، مفاخره‌ها و مجادله‌ها می‌کنند. و باز بیدل در این میان چه رفتاری دارد و مضامین شعرش تا چه حد مایة پیچیدگی شعرش شده است‌؟

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: بیدل و کتابهای کاظمی

+ کلید در باز

به نظر می‌رسد که طلسم توزیع کتاب «کلید در باز» من شکسته شد. این کتاب به مشهد رسیده است و حداقل در دو جای در دسترس است.
در مشهد:
1. چهارراه شهدا - کنار باغ نادری - آزادی 2 - مجتمع گنجینه کتاب - کتاب آفتاب - تلفن: 2238613 (در اینجا دیگر کتابهای مرا نیز می‌توان یافت)
2. چهارراه دکترا - انتشارات امام

اما برای خارج از مشهد، باید گفت که کتاب توسط انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنری) چاپ شده است، بنا بر این باید در بسیار جایها در دسترس باشد. اگر هم نبود، سوره مهر امکان ارسال پستی کتاب دارد، یعنی می‌توان با شماره تلفن 66469948 (واحد اشتراک سوره مهر در تهران) تماس گرفت و سفارش داد و یا به نشانی انترنتی www.iricap.com/sub.asp مراجعه کرد.

این کتاب درباره شعر بیدل است و شاید در همین روزها نقد و معرفی یکی از دوستان بر آن را در وبلاگم بگذارم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: کتابهای کاظمی و بیدل

+ نگاهی به «شاعر آینه‌ها»

«شاعر آینه ها» اثر ارزشمند جناب دکتر شفیعی کدکنی البته کتاب تازه‌ای نیست و اکنون از چاپ اول آن حدود بیست سال می‌گذرد. قضیه این است که سال گذشته روزنامه اعتماد ملی یک ویژه‌نامه ای در تجلیل از استاد منتشر کرد و این مطلب برای انتشار در آن ویژه‌نامه آماده شد. ویژه‌نامه در 18 شهریور 87 منتشر شد.

تمهید
گاهی با خود اندیشیده‌ام که به‌راستی برجسته‌ترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست‌. البته وجوه تمایز بسیار است‌، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری‌، وضوح و شفافیت در بیان‌. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن‌، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه درباره‌شان به شکلی واحد اندیشیده‌اند.

...
ادامه‌ی مطلب
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ شاعر آینه‌ها

چندی پیش روزنامه اعتماد ملی در اقدامی نیکو و به‌جا هفتاد سالگی استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را گرامی داشت. این مطلب به همین مناسبت در 18 شهریور 87 در آن روزنامه چاپ شد و من اینک ضمن ارج نهادن به مقام علمی جناب دکتر شفیعی، این مقاله را فراروی خوانندگان این وبلاگ می‌نهم.

 

نواندیشی و بازاندیشی در دیوان بیدل

نگاهی به کتاب «شاعر آینه‌ها» نوشتة دکتر شفیعی کدکنی

 

 

تمهید

گاهی با خود اندیشیده‌ام که به‌راستی برجسته‌ترین وجه تمایز استاد شفیعی کدکنی نسبت به غالب پژوهشگران ادبی عصر حاضر چیست‌. البته وجوه تمایز بسیار است‌، همچون تسلط توأم بر ادب کهن و جدید، دقت و جدیت توأم با پُرکاری‌، وضوح و شفافیت در بیان‌. ولی به گمان من در کنار همه اینها، جناب دکتر شفیعی به فضیلتی مهم آراسته است و آن‌، دگرگون اندیشیدن دربارة موضوعاتی است که تا کنون همه درباره‌شان به شکلی واحد اندیشیده‌اند.

مثلاً در مباحث بلاغی‌، از قرنهای پیش تا زمان انتشار «صور خیال در شعر فارسی‌» و حتی پس از آن‌، اهتمام غالب ادبای ما در دسته‌بندی و نام‌گذاری انواع و شقوق مختلف صوری‌ِ تشبیه و استعاره و امثال اینها بوده است و کمتر کسی در ماهیت و مادة اصلی این صور خیال بحث کرده است‌. هم‌چنین در باب وزن و قافیه‌، غالباً بحث اصلی‌، ارکان عروضی و زحافات آنها و یا حروف قافیه و قواعدشان بوده است و کمتر دیده‌ایم که کسی در ارزش هنری این اشکال از موسیقی شعر چنان بحث کند که دکتر شفیعی در کتاب «موسیقی شعر» کرده است‌.

همین ویژگی را در سلسله‌ای از کتابهای جناب دکتر شفیعی که به متون کهن فارسی اختصاص دارد نیز به‌روشنی می‌توان دریافت‌. مثلاً من آن هنگام که شنیدم ایشان کتابی دربارة انوری منتشر کرده‌اند (مفلس کیمیافروش‌)، هیچ گمان نمی‌بردم این کتاب برای کسی که با نوشته‌های دیگران‌، با انوری یک آشنایی نسبی به هم رسانده است‌، سخن تازه‌ای داشته باشد. ولی کتاب را آنگاه که خریدم و خواندم‌، دقیقاً مخالف این تصوّر ابتدایی خویش یافتم و دیدم که چه مباحث ناگفته‌ای از شعر انوری در اینجا مطرح شده است‌، آن هم با وضوح‌، دقت و جذابیت تمام‌.

چنین است که با خواندن کتابی از دکتر شفیعی کدکنی در یک موضوع‌، بُعد دیگری از یک منشور را می‌بینیم‌، با رنگ‌آمیزی و جلوة خاص خودش‌. همین‌گونه است «شاعر آینه‌ها» که ما در این مقام در پی نظارة آنیم‌.

 

نواندیشی و بازاندیشی‌

اما به راستی در این کتاب‌، چه چیزی دربارة بیدل مطرح شده است که پیش از این نشده بود و ما بدان نیاز داشتیم‌؟ به گمان من مهم‌ترین و کاربردی‌ترین بحث دربارة شعر بیدل برای یک مخاطب امروز، دریافت وجوه مختلف «هنر بیدل‌» است‌، و این چیزی است که پیش از این کمتر بدان پرداخته‌اند. تا جایی که من دیده‌ام‌، پژوهشهای بیدل‌شناسان افغانستان تاکنون بیشتر بر زندگی و آثار و نیز شرح شعرهای او بر مبنای عرفان و تصوّف متمرکز بوده است و پژوهشهای بیدل‌شناسان ماورأالنهر باز هم بر زندگی و آثار، به اضافة تبیین تفکراتش بر مبنای آموزه‌های مارکسیستی‌.

در این میان‌، جای هنر بیدل خالی بوده است و این است کانون توجه جناب دکتر شفیعی به این شاعر در این اثر. شاید به همین واسطه است که فصل مفصّل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» این کتاب را بسیار جذاب‌تر و کاربردی‌تر از دیگر فصول آن می‌یابیم و به‌راستی اگر این فصل در کار نبود، شاعر آینه‌ها را کتابی نه در حدّ دیگر آثار دکتر شفیعی می‌یافتیم‌، چون حقیقت این است که بعضی دیگر از مقالات این کتاب‌، به سبب قدمت زمان نگارش و یا گرایش موضوعی خاص خود، با این فصل برابری نمی‌کند و مؤید همین سخن از مؤلف است که این «مجموعه‌ای پراکنده است و کتابی منسجم نیست‌.»(1)

باری‌، در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» مؤلف با دقت و ریزبینی تمام‌، ویژگیهای صوری شعر بیدل را استخراج و مهم‌تر از آن‌، با تحلیل‌های هنری همراه کرده است‌. این بخش‌، نه تنها سبک‌شناسی‌ِ شعر بیدل‌، که یک کارگاه عملی برای آشنایی با سبک شعر و شیوة استخراج ویژگیهای سبکی دیگر شاعران است‌.

اگر مجاز به رتبه‌بندی میان فصلهای این کتاب باشیم‌، باید فصل «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌» را در مرتبة بعد بدانیم‌، چون این هم از بخشهایی است که گویا مشخصاً برای همین کتاب تألیف شده است و تازگی و طراوت خاص خود را دارد، بر خلاف دو فصل «بیدل دهلوی‌» و «نقد بیدل‌» که محصول چهل سال پیش از امروز و بیست سال پیش از چاپ اول شاعر آینه‌ها بوده است و طبعاً نظریاتی از دکتر شفیعی را در آنجا می‌توان یافت که کاملاً با دیدگاه ایشان در هنگام انتشار کتاب در تباین است‌. در آن فصلها، بیدل «درس عبرتی برای گویندگان جوان امروزی‌»(2) دانسته می‌شود، ولی در فصل «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌» یک مصراع شعر او بر مجموعة میراث ادبی معاصران (گذشته از چند شاعر معاصر و آن هم بعضی کارهاشان‌) برتری می‌یابد.(3)

به راستی رمز این تباین در چیست‌؟ به نظر می‌آید که جناب دکتر شفیعی کدکنی‌، در سالهای پیش از دهة شصت‌، آن مایه عنایت و علاقه‌ای را به بیدل نداشته است که در کتاب شاعر آینه‌ها حس می‌شود. مثلاً در کتاب «ادوار شعر فارسی‌» دکتر شفیعی‌، (چاپ اول‌، 1359) بیدل از قله‌های دوره‌های انحطاط به شمار می‌آید (صفحة 148) و نامش همراه قاآنی برده می‌شود و با سروش اصفهانی و صبا مقایسه می‌شود (صفحة 136) و همه غزلهایش فاقد «یک‌پارچگی و وحدت ارگانیک‌» دانسته می‌شود (صفحات 98 و 125)(4). اینها را می‌توان مقایسه کرد با این عبارت از «شاعر آینه‌ها» که حدود یک دهه بعد از آن قضاوتها نوشته شده است‌: «بیدل‌، فرد اکمل و نمونه عالی و موفق‌ترین مظهر این گونه شعر و شاعری (سبک هندی‌) است و... علاوه بر تأملات ژرفی که در عوالم روحی انسان و جوانب حیات بشری دارد، یکی از شگفتی‌های قلمرو خلاقیت و جوانب حیات فارسی نیز هست و سکوت و ناسپاسی و حق‌ناشناسی ما ایران در برابر عظمت و نبوغ شعری او، به هیچ وجه‌، از اهمیت حقیقی مقام او... نمی‌کاهد.»(5)

ولی این تفاوت میان داوریهای جناب دکتر شفیعی کدکنی در این بیست سال‌، یک حقیقت دیگر را آشکار می‌کند و آن‌، پویایی شخصیت ادبی ایشان است و پرهیز از مطلق‌نگری و پای‌فشردن بر یک نظر قدیمی‌. ایشان چنان که در جایهای دیگر نیز نشان داده است‌، سخت مشتاق تحوّل و بازاندیشی بوده است و در عین حال‌، همواره شجاعت نقد نظریات پیشین خویش را داشته است‌. حال این نقد می‌تواند به صراحت باشد، چنان که در ویرایش دوّم «موسیقی شعر» (چاپ 1368) شاهدیم‌(6) و می‌تواند ضمنی باشد، یعنی کنار هم نهادن دیدگاههای چند دورة متفاوت‌، تا خواننده خود این سیر تحوّل ذوقی را دریابد، چنان که در «شاعر آینه‌ها» می‌بینیم‌. این بازاندیشی دایمی‌، به گمان من جای تحسین دارد و یکی دیگر از جوانب ارجمند شخصیت ادبی دکتر شفیعی کدکنی است‌.

 

در حوزة معانی و مفاهیم‌

اما در بررسی این کتاب ارزشمند، نباید این نکته را نیز فروگذاشت که جناب دکتر شفیعی بنابر دیدگاه صورت‌گرایانه خویش‌، کمتر به حوزة مفاهیم شعر این شاعر نزدیک شده‌اند، در حالی که می‌شد به آن مفاهیم نیز پرداخت‌، چون به نظر می‌رسد آنچه بیدل را بیدل کرده‌، تنها حس‌ّآمیزی و بیان پارادوکسی و امثال این‌ها نبوده است‌، بلکه معانی شعر بیدل نیز در این میان دخلی تمام داشته‌اند.

البته اگر کتاب صرفاً به مباحث صوری شعر بیدل اختصاص می‌داشت‌، جای انتقادی نبود، ولی قضیه این است که در مقاله‌ای از این کتاب‌، یعنی «بیدل و بیدل‌گرایان‌» که ترجمه‌ای است از تحقیق پروفسور یری بچکا، سخنانی دربارة معانی شعر بیدل آمده است که البته نقد و یا حاشیه‌زدنی جدّی را طلب می‌کرد. در اینجا بیدل شاعری «منکر اعتقاد به زندگی پس از مرگ و افسانة بهشت و دوزخ‌» و دارای «نظرگاههای ضدِّ فئودالی‌» ترسیم می‌شود که «میان مسلمانان و هندوان تمایزی قایل نیست و غالباً در کنار غیرمسلمانان قرار دارد»(7)

جناب دکتر شفیعی با واکنشی نسبتاً ملایم در برابر این نظرها در پاورقی‌، در واقع مسؤولیت آن سخنان را از دوش خود برداشته‌اند نه این که ارزیابی و داوری‌ای از خود داشته باشند. چنین است که سیمای معنوی بیدل در این کتاب را قدری نارسا و حتی مخدوش می‌یابیم‌.

آنچه به این نارسایی افزوده است‌، جابه‌جایی توجیه‌ناپذیری است که در ترتیب غزلهای انتخابی در کتاب «شاعر آینه‌ها» رخ داده است‌، بدین معنی که غزل تحمیدیة «به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا / سر مویی گر این جا خم شوی‌، بشکن کلاه آنجا» که سرمطلع غزلیات بیدل در نسخه‌های موجود دیوان اوست‌، در این گزیده به جای دیگری برده شده است و غزل «ز باده‌ای است به بزم شهود، مستی ما / که کرد رفع خمار شراب هستی ما» در آغاز گنجانده شده است‌، غزلی که بیت دومش چنین است‌:

بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است‌

ز خودپرستی تو تا به می‌پرستی ما

من برای این جابه‌جایی هیچ توجیهی از نوع ترتیب حروف الفبا یا وزن و قافیه و امثال آن نیافتم‌. جدا از آن‌، بعضی از غزلهای خوب بیدل که حاوی نیایش و حمدی بوده‌اند در این مجموعه غایب‌اند و در عوض‌، این غزل حاضر است‌:

این قدر ریش چه معنی دارد

غیر تشویش چه معنی دارد

 

گزیدة شعرها

باری‌، چنان که مؤلف محترم یادآور شده‌اند، آن شش مقالة ابتدای کتاب‌، به واقع مقدمه‌ای است برای گزیده‌ای از غزلها و رباعیهای بیدل که بخش عمدة آن را تشکیل می‌دهد. اگر این گزیده را با دیگر گزیده‌های موجود از بیدل در جُنگ‌ها و کتابهای تاریخ ادبیات و امثال اینها مقایسه کنیم‌، به سلامت ذوق ایشان معترف می‌شویم‌.

ولی هیچ انکار نباید کرد که بیدل شاعری است سخت دیرآشنا و هم‌چنان که مؤانست جناب دکتر شفیعی با این شاعر در طول بیست سال تمام اتفاق افتاده است‌، گزینش دلخواه از شعر او نیز به زودی به دست نمی‌آید. بسیاری از غزلهای بیدل‌، تا سالها بسیار معمولی به نظر می‌رسند و بناگاه با جرقه‌ای از پرده بدر می‌آیند. چنین است که یک گزیدة شعر بیدل‌، حتی اگر به کوشش یکی از مسلطترین و خوش‌ذوق‌ترین ادبای عصر هم فراهم آمده باشد، خالی از چند و چون نخواهد بود. این نه از کوتاهی گزینشگر، که از رازوارگی و دیرآشنایی شعر بیدل است‌.

آقای دکتر شفیعی به درستی گفته‌اند که «وقتی حساب ذوق به میان آمد، ذوق هیچ‌کسی برتر از ذوق دیگری نیست‌. هر کس یا هر گروهی حق دارد ذوق خود را برتر از ذوق دیگران بداند و به همین دلیل‌، در این انتخاب‌، نگارنده ادعای هیچ امتیازی برای سلیقة خود ندارد.»(8) ولی به نظر من‌، انتخابی چنین سنجیده از غزلهای بیدل‌، نشانگر برتری ذوق جناب دکتر شفیعی بر ذوق بسیاری دیگر از ادباست‌. فقط بحث در این است که به نظر می‌رسد گزینش موجود، به تمامی بر مطابقت این گزیده با آن ذوق (که ما نشانه‌هایش را در اینجا و دیگر کتابهای جناب دکتر شفیعی دیده‌ایم‌) گواهی نمی‌دهد. من فقط به دو غزل از بیدل اشاره می‌کنم‌، که اولی در کتاب آمده است و دومی نیامده است‌.

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا؟

می‌نمایی چشم حق‌بین را ره باطل چرا؟

و

تمام شوقیم‌، لیک غافل که دل به راه که می‌خرامد

جگر به داغ که می‌نشیند، نفس به آه که می‌خرامد

نکتة دیگر قابل تأمل‌، این است که به نظر می‌رسد که انس و الفت جناب دکتر شفیعی در مسیر بازخوانی غزلیات حجیم بیدل‌، به مرور افزایش یافته است‌، چنان که از حرف «الف‌»، تعداد غزلهای انتخابی ایشان‌، 23 غزل از 340 غزل است‌، یعنی کمتر از هفت درصد، ولی از حرف «ی‌»، 46 غزل از 200 غزل است‌، یعنی 23 درصد.(9) این هم می‌تواند مؤید سخن ما دربارة دیرآشنایی شعر بیدل و انس تدریجی آدمی با شعر او باشد.

ولی با این همه‌، این گزیده تا حدود بسیاری با انتظارات جوانان شاعرِ علاقه‌مند بیدل از این شاعر قرابت دارد و هیچ اغراق نیست اگر آن را از بهترین گزیده‌های موجود از شعر بیدل بدانیم‌.

 

پی‌نوشت‌ها

1. شاعر آینه‌ها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، انتشارات آگاه‌، چاپ سوم‌، زمستان 1371، صفحة 14.

2. همان‌، صفحة 18، مقالة «بیدل دهلوی‌»

3. همان‌، صفحة 80، مقالة «مصراع‌: دریچة آشنایی با بیدل‌»

4. ادوار شعر فارسی‌، ویرایش دوم‌، چاپ اول‌، انتشارات سخن‌، تهران‌، 1380.

5. شاعر آینه‌ها، صفحة 96، مقالة «حافظ و بیدل در محیط ادبی ماورأالنهر در قرن نوزدهم‌».

6. موسیقی شعر، چاپ دوم‌، آگاه‌، تهران 1368.

7. شاعر آینه‌ها، صفحات 82 و 85، مقالة «بیدل و بیدل‌گرایان‌»

8. همان‌، صفحة 12.

9. می‌پذیرم که در این مورد، نمی‌توان بسیار مقیّد به عدد و رقم بود، چون بعضی حروف‌، به طور طبیعی آمادگی بهتری برای قافیه و ردیف شدن دارند و باز می‌پذیرم که بیدل در حرف «ی‌» به نسبت غزلهای خوب بیشتری دارد. ولی در اینجا، نسبت 5 درصد در حرف «ت‌»، 10 درصد در حرف «د»، 15 درصد در حرف «م‌» و آنگاه 23 درصد در حرف «ی‌» (میان غزلهای انتخابی و کل‌ّ غزلها) این سیر افزایشی تدریجی را تأیید می‌کند، در حالی که میانگین این نسبت در این گزیده ده درصد است‌، یعنی 282 غزل منتخب از حدود 2850 غزل بیدل‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ کلید در باز

بالاخره به لطف خداوند کتاب «کلید در باز» هم از چاپ برآمد. این کتاب دومین ثمرة کارم در این چند سال سر و کار داشتن با شعر بیدل بوده است. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده است در 2200 نسخه و با قیمت 4800 تومان، در قطع رقعی.

جناب شریعتی افغانستانی وعده داده است که کتاب را به داخل افغانستان هم خواهد رساند. تا ببینیم چه می‌شود.

آنچه در پی می‌آید مقدمه کتاب است که برای آشنایی دوستان با چند و چون آن تقدیم می‌شود.

 

 مقدمه

کتاب حاضر، دو پارة به‌ظاهر مستقل و در باطن مرتبط دارد. بخشی از آن‌، شرحی است بر چند غزل ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل و بخشی دیگر، بحثی درازدامن است دربارة ابهام و دشواریابی شعر او. می‌توان گفت این بحث‌، مقدمه‌ای است برای آن شرحها و یا آن شرحها کاربرد عملی نتایج بحث است در شعر بیدل‌.

 شعر ابوالمعانی در پهنة ادبیات فارسی دری در صورت و سیرت کم‌نظیر است و حتی از جهاتی بی‌نظیر. ولی این شعر، با همه قدرت و قابلیت‌، با داوریهایی گوناگون و گاه متضاد روبه‌رو بوده است‌. گروهی او را در ردیف بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌زبان همچون مولانا، حافظ، سعدی و فردوسی شمرده‌اند و گروهی تا حد شاعران کم‌اهمیت فارسی فرودش آورده و متصف به صفاتی همچون «زیاده‌روی در خیال‌بندی و نازک‌اندیشی‌»1 و «خیالبافی پیچیده و دور از ذهن و پرتعقید و اغلاق‌»2 دانسته‌اند.

مرا سرِ چند و چون در این داوریها نیست و دوست نمی‌دارم مجالی را که برای شناخت بیشتر بیدل فراهم شده است‌، صرف این قیل و قال سازم‌. فقط می‌خواهم با هم‌، راهی برای رفع یکی از موانع آشنایی با شعر او بیابیم و آن‌، «ابهام‌» یا «دشواریابی‌» یا «پیچیدگی‌» یا «اغلاق‌» یا هر چیز دیگری است که گاه به واقع و گاه به توهّم مانع انس بهتر با این شاعر می‌شود. پس مخاطبان واقعی این کتاب‌، نه منکران و معارضان بیدل‌، بل کسانی‌اند که با وجود علاقه به این شاعر، به سبب بعضی دشواریها یا تصوّر دشواریها، نمی‌توانند آن لذتی را از شعر او ببرند که انتظار دارند.

گفتیم «تصوّر دشواریها» و واقعیت همین است که گاه این دشواریها بیش آن که اصالت و واقعیت داشته باشد، نوعی توهّم بوده است و ناشی از الفت‌نداشتن با این سبک شعر. این را آنگاه بهتر درک می‌کنیم که باری بعد از خاتمة کتاب حاضر، به سراغ بیتهای پیچیدة بیدل برویم و دریابیم که تا چه حد در این دشوارنمایی اغراق شده است‌.

محشوربودن دایمی با شعر بیدل البته بهترین چارة کار است‌; ولی نمی‌توان انتظار داشت که در این زمانة عسرت‌، همه دوستداران این شاعر، سی و چند هزار بیت غزلیاتش را چند بار دوره کنند. پس باید به مدد بازگوکردن تجربه‌ها و دریافتهایمان‌، این مسیر را برای هم کوتاه سازیم تا راهی را که یکی از ما پیموده است‌، دیگری با همان دشواری نپیماید و کلیدی را که یکی یافته است‌، دیگری هم به کار گیرد. این کتاب‌، با همین هدف فراهم آمده است‌. می‌خواهیم پا به پای هم در جهان پر رمز و راز بیدل قدم نهیم‌، هم زیباییها را دریابیم و هم گرهها را بگشاییم‌; هرچند گاهی این گرهها، خود سرشار از زیبایی است‌.

این کتاب در آغاز قرار بود صرفاً شرحی ذوقی بر چند غزل بیدل باشد و نامش نیز «در خانة آینه‌» پیش‌بینی شد. ولی به نظر آمد که می‌توان در کنار آن‌، راه‌ِ گشایش بسیاری از گرههای شعر بیدل را نیز دریافت‌، تا کار خوانندة علاقه‌مند، برای دیگر غزلها نیز سهل باشد. چنین شد که مقدمه‌ای نسبتاً مفصّل دربارة صوَر ابهام و دشواری در شعر بیدل فراهم آمد، توأم با شواهد و مثالهایی که در این بیست سال یادداشت کرده‌بودم و این‌همه‌، خود رساله‌ای دیگر شده بود با عنوان «کلید درِ باز». بدین ترتیب‌، دو بخش‌ِ مستقل ولی مرتبط این کتاب‌، به اعتبار یکسانی‌ِ هدف‌، به هم جوش خورد و حاصل‌، آن‌چیزی شد که اینک پیش روی شماست‌.

در بخش «کلید درِ باز»، به مقتضای بحث‌، بیشتر به دشواریها پرداخته‌ام و از جوانب هنری و بلاغی شعر ـ که بسیار هم می‌توانست جذاب باشد ـ درگذشته‌ام‌. اشاره به این بدایع را گذاشته‌ام برای بخش دوم کتاب‌، یعنی «در خانة آینه‌». در آنجا کوشیده‌ام غزلهایی را برگزینم که در عین دشواری نسبی‌، از بهترین آثار این شاعر ـ به گمان من ـ هستند.

من در این کتاب‌، هیچ ادّعایی فراتر از بیان تجربه‌ها و به اشتراک‌گذاشتن یافته‌هایم با خوانندگان‌، ندارم‌. نه مدعی شرح و تفسیری همه‌جانبه از شعر بیدل هستم و نه تصوّر کشف و شهودی به من دست داده‌است‌. شاید کسی دیگر با همین مقدار ـ یا کمتر از آن ـ تأمل در کار این شاعر، به دریافتهایی دقیق‌تر و همه‌جانبه‌تر برسد و ما را نیز در آنها شریک سازد.

به همین ترتیب‌، ادعایی گزاف و بزرگ‌تر از دهان این دانش‌آموز است اگر بگویم که بر دشواریهای شعر ابوالمعانی وقوفی اطمینان‌بخش یافته‌ام‌، آن هم در حالی که تا همین اواخر معنای اولین بیت از اولین غزل او، به تمام و کمال بر من مکشوف نبود. فقط می‌توانم گفت که تا حدود زیادی توانسته‌ام جوانب و انواع ابهام شعر بیدل را دسته‌بندی کنم و برای گشودن هر دسته‌، روشی خاص آن به دست دهم‌، به‌گونه‌ای که خوانندة جست‌وجوگر پس از خواندن این کتاب‌، بتواند بسیاری از دشواریها را از پیش بردارد.

باری‌، در این رساله نه قصد درپیچیدن به احوال و آثار شاعر را دارم و نه سرِ خواننده را با بازگویی آرای تذکره‌نویسان به درد می‌آورم‌. نه به رموز عرفانی شعر بیدل اشتغال می‌ورزم و نه از جهان‌نگری او داد سخن می‌دهم‌. به همین لحاظ، مباحث این کتاب را بیشتر متکی به شعر بیدل خواهید یافت‌، نه به تذکره‌ها و متون عرفانی و یا آثار دیگر شاعران فارسی‌زبان‌، حتی شاعران مکتب هندی‌.

شعرهای بیدل را از دیوان چاپ کابل نقل کرده‌ام و این کتاب‌، کلیات چهارجلدی مطبوعة وزارت علوم افغانستان به تصحیح خال‌محمد خسته و دیگران است‌.3 در کنار آن‌، به کلیات بیدل تصحیح بهداروند ـ عباسی و متن صوتی غزلیات بیدل با روایت مرحوم حسن حسینی هم نظر داشته‌ام‌، به‌ویژه در موارد ابهام در نسخة کابل‌.

ولی با همه اتکایی که به خود شعر بیدل داشته‌ام‌، از پژوهشهای سودمند دیگر بیدل‌شناسان و اهل تحقیق هم بی‌بهره نبوده‌ام‌، به‌ویژه از کتابهای شاعر آینه‌های دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، نقد بیدل صلاح‌الدین سلجوقی‌، بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی حسن حسینی‌، اسیر بیدل محمد عبدالحمید اسیر و واژه‌نامة شعر بیدل دکتر اسدالله حبیب‌.

ولی آنچه بیش از هر چیز در ذوق تحقیق من نسبت به بیدل مؤثر بوده است‌، آثار جاودان آوازخوان بزرگ افغانستان‌، استاد محمدحسین سرآهنگ (1302 ـ 1361 ش‌) است‌. استاد مرحوم‌، علاوه بر مهارت تمام در غزل‌خوانی‌، ذوقی بسیار خوب در انتخاب غزلهای بیدل داشت و قدرتی شگرف در یافتن شواهدی از شعر او برای گره‌گشایی از بیتهای دشوار. من بخش عمده‌ای از علاقه و شناخت خویش نسبت به بیدل را مرهون آهنگهایی هستم که استاد از غزلهای او اجرا کرده و اینها انیس لحظات خلوتم بوده است‌.

یادآوری این نکته ضرورت دارد که بخش عمده‌ای از شرح غزلهای بیدل‌، پیش از این و به صورت سلسله‌وار در مجلة شعر چاپ شده است (از شمارة 37 تا 52 / تابستان 1383 تا تابستان 1386). آنها را با یک بازنگری در اینجا گرد آورده‌ام‌، با سپاسگزاری ویژه از سردبیر این مجلّه‌، دوست شاعرم جناب مصطفی محدثی‌خراسانی که آن سلسله را با توصیه و تشویق ایشان نوشته بودم‌.

به همین گونه باید از دیگر بانی انتشار این کتاب قدردانی کنم‌، شاعر و پژوهشگر ارجمند جناب سید عبدالرضا موسوی که فکر انتشار اثر از ایشان بود و در تهیة منابع پژوهش و نیز رساندن این کتاب به مرحلة چاپ‌، مشفقانه یاری‌ام کرد.

یار دیرین‌، سید ابوطالب مظفری مانند همیشه با نظرهای اجمالی ولی سازنده‌اش در این کتاب یاریگرم بوده است‌. به همین گونه در طول مدت اشتغالم بدین کار، از تشویق و حمایت معنوی خانواده‌ام برخوردار بوده‌ام‌. این نعمت را شاکرم و سپاسگزار.

  1. ذبیح‌الله صفا، تاریخ ادبیات ایران (خلاصه‌)، جلد چهارم‌، صفحة 537.

 2. احمد گلچین معانی‌، فرهنگ اشعار صائب‌، صفحة 10. البته استاد گلچین معانی به نام بیدل تصریح نمی‌کند و کل پیروان هندی‌ِ صائب را ـ که بیدل مسلماً از آن جمع است ـ با این صفات می‌نوازد.

 3. جلد اول این کتاب که حاوی غزلیات است‌، بارها در ایران تجدید چاپ شده است و من نسخة دوجلدی چاپ نشر بین‌الملل‌، با مقدمة منصور منتظر را در اختیار دارم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
کلمات کلیدی: بیدل و کتابهای کاظمی

+ آرزویی دور که در من بیدار شد

گفت‌وگو با محمدکاظم کاظمی‌

به مناسبت انتشار «گزیده غزلیات بیدل‌»

نقل از روزنامه تهران امروز - پنج‌شنبه ۲۹ آذر ۸۶ (با سپاس از جناب عباس محبعلی و حامد یعقوبی که زحمت انجام این گفت‌وگو را کشیده‌اند)

چاپ‌های متعدد دیوان بیدل در چند سال گذشته‌، از این خبر می‌دهد که استقبال مخاطب اهل شعر ایرانی از بیدل دهلوی زیاد شده است‌. آیا شما قائل به این اقبال هستید و علت آن را چه می‌دانید؟
بله‌، این اقبال کاملاً مشهود است‌. البته بیدل شاعر توانایی بوده است و کاملاً ظرفیت مطرح‌شدن در این حد را دارد. به واقع استقبال از شاعری مثل بیدل در یک جامعه فارسی‌زبان اهل مطالعه چندان عجیب نیست‌. عجیب این بود که این شاعر، در میان این چنین مخاطبانی سال‌ها گمنام ماند.

شما در مورد علل این گمنامی چه نظری دارید؟
اگر خیلی خلاصه بگویم‌، به نظر من یک علت اصلی‌، گمنامی کلی شاعران مکتب هندی و مغضوب‌بودن این مکتب در دیدگاه ادبای سنتی ماست‌. علت دیگر، فاصله جغرافیایی حوزه زندگی بیدل با مخاطبان ایرانی است‌، چون می‌دانیم که به طور طبیعی‌، ما ملل مشرق‌زمین‌، یک رفتار ملی‌گرایانه ناخوشایند داریم‌، به طوری که اگر یک شاعر یا نویسنده را نتوانیم به نحوی به کشور خویش منسوب کنیم‌، چندان به او بهایی نمی‌دهیم‌. من چند سال پیش یک مقاله مفصل نوشتم و در آنجا با شواهد و قراینی نشان دادم که یکی از علل اصلی مطرح‌نشدن بیدل در ایران‌، همین بوده است که نه در اینجا متولد شده و نه در اینجا درگذشته و نه هم باری به این کشور سفر کرده است‌. از اینکه بگذریم‌، پیچیدگی نسبی شعر بیدل و زبان خاص او که به فارسی رایج در افغانستان و شبه قاره نزدیک‌تر است هم مؤثر بوده است‌. اما درباره علل شهرت بیدل در سال‌های اخیر، باید گفت چیزهایی رخ داده که بر این موانع غلبه کرده است‌. انتشار آثار بیدل‌، مهم‌ترین اینها بود. پس از آن‌، پژوهش‌های چند ادیب سرشناس ایران درباره بیدل بود، یعنی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و مرحوم حسن حسینی که هر یک از آنها، بر یک گروه از مخاطبان شعر، نفوذ و تأثیر ویژه‌ای داشتند.

فکر می‌کنید تلاش شاعران و نویسندگان جوان هم در این میان مؤثر بوده است‌؟
بله‌، قطعاً. به واقع ما یک گروه شاعر نسل انقلاب داشتیم که اینان رجعتی دوباره به سوی قالب‌های کهن کرده‌ بودند، ولی این رجعت توأم با نوعی انتظار نوگرایی بود. از میان شاعران کهن‌، بیدل بهتر می‌توانست انتظار این گروه را برآورده کند.

کتاب «گزیده غزلیات بیدل‌» شما به عقیده کسانی که آن را خوانده‌اند، کار شسته، رفته و خوبی است‌. آیا این گزیده تحقق آرزویی دور بود یا آشفته بازار چاپ‌های متعدد دیوان بیدل و لزوم ارائه یک اثر پیراسته شما را به این کار ترغیب کرد؟
یک آرزوی دور بود که باز در من بیدار شد. من به واقع دو بار دیگر هم به این کار دست زده بودم‌. بار اول‌، گزینش و چاپ کتاب «از چیدن رنگ‌» بود که با همکاری آقایان مجید نظافت و مصطفی محدثی انجام دادیم‌. بار بعدی‌، وقتی بود که از سوی پژوهشکده حوزه هنری‌، انتشار یک گزیده غزلیات بیدل به کوشش بیدل‌دوستانی از سه کشور ایران‌، افغانستان و تاجیکستان پیشنهاد شد. ولی آن طرح ناتمام ماند و به ثمر نرسید. من در این مدت‌، چند بار غزل‌های بیدل را دوره کرده بودم و برای آن گزیده سه‌جانبه هم یک مرور دیگر کرده بودم‌. کم کم به این نتیجه رسیدم که این کار با یک همت شخصی و انفرادی زودتر به نتیجه می‌رسد. این بود که از اوایل سال 1384 دست به کار شدم و کتاب دو سال و نیم بعد از آن از چاپ برآمد.

با توجه به اینکه پیش از این هم یکی دو گزیده روانه بازار شده است‌، مثل کار آقای یوسف‌نیا و محمدی‌، آیا فکر می‌کنید انتشار گزیده‌های متعددی از غزلیات بیدل ضرورت داشته است‌؟
بله‌. ما از کتاب‌های مختلف و متنوع ضرر نمی‌کنیم‌، چون بیدل یک شاعر دیرآشناست و علاوه بر آن‌، در عوالم و حال و هواهای مختلف شعر سروده است‌. یعنی شعرش هم از نظر سطح دشواری متنوع است و هم از نظر معانی و مضامین‌. به همین سبب‌، هر کس ممکن است از زاویه‌ای با این شعر انس یابد و از همین زاویه دست به گزینش بزند. به همین ترتیب‌، هر گروه از مخاطبان هم ممکن است به تبع ذوق و سلیقه خود با بعضی از این گزیده‌ها رابطه بهتری برقرار کنند. با این همه‌، من تلاش کرده‌ام که این گزیده تا حد امکان دربرگیرنده سطوح مختلف و مضامین گوناگون شعر بیدل باشد. آنچه در این مسیر به من کمک کرده است‌، بازخوانی‌های متعدد غزلیات بیدل و سبک و سنگین‌کردن‌های پیاپی غزل‌های انتخابی بوده است‌. به همین لحاظ، من گمان می‌کنم این گزیده طیف نسبتاً وسیع‌تری از مخاطبان را اقناع کند. البته باید منتظر ماند و دید که نظر اهل فن درباره این گزیده چیست و من تا چه حد توانسته‌ام به هدفم برسم‌.

هنوز مهم‌ترین تصحیح بیدل‌، تصحیح خال‌محمد خسته است که اتفاقا به اشتباه آن را به مرحوم خلیل‌الله خلیلی نسبت داده‌اند. ویژگی این تصحیح در چیست‌؟
در واقع این تصحیح یک کار شخصی نیست‌، بلکه حاصل تلاش یک نسل از بیدل‌شناسان افغانستان است‌. این کار حدود یک قرن پیش‌، زیر نظر نصرالله خان نایب‌السلطنه وقت افغانستان شروع شد و تا حرف «دال‌» ادامه یافت‌. بعدا مرحوم خال‌محمد خسته و دیگران‌، کار تصحیح را از حرف دال به بعد ادامه دادند و این شد که دیوان چاپ کابل به دست آمد. ولی این گروه‌، با همه علاقه و شناختی که نسبت به بیدل داشتند، غالباً ادبایی سنتی بودند و تصحیح آنان چندان با اصول نوین تصحیح متون سازگار نیست‌. این دیوان‌، چنان که گردآورندگان آن گفته‌اند، به حدود شصت نسخه متکی بوده است‌، ولی متأسفانه نه نسخه بدل‌ها ضبط شده است و نه حتی فهرست آن نسخه‌ها در مقدمه دیوان آمده است‌. در واقع تمام ردپاهای پیشین پاک شده است‌. به همین دلیل‌، نمی‌دانیم تا چه حد می‌توان به این دیوان اعتماد کرد. یعنی وقتی به یک مورد ابهام بر می‌خوریم‌، نمی‌دانیم این یک اشتباه تایپی است یا خطای استنساخی و یا شعر بیدل در اصل همین‌طور بوده است‌.

خیلی از کسانی که با بیدل آشنایی دارند، معتقدند مهم‌ترین خدمت به شعر بیدل‌، زدودن غلط‌های چاپی از نسخه‌های موجود است‌. با توجه به اینکه چاپ‌های تازه در ایران نیز نه تنها این غلط‌ها را اصلاح نکرده که به آن دامن زده و حتی غلط‌های تازه‌تری را به وجود آورده است‌، لزوم این کار را چقدر احساس می‌کنید؟
در ابتدا باید بگویم که وجود این غلط‌های بی‌شمار، واقعاً برای خواندن شعر بیدل دردسرآفرین شده است و چه بسیار از مشکلاتی که ما در فهم شعر بیدل داریم‌، به واقع به خاطر آن غلط‌هاست‌. شما ببینید که این بیت از بیدل چقدر نازیبا و شاید حتی بی‌تناسب به نظر می‌آید:
در گلستانی که بوی وعده دیدار توست‌
می‌کند جای نگه چون برگ از اشجار گل‌
همین بیت‌، در قصاید بیدل این طور آمده است و ملاحظه می‌کنید که چه تصویر زیبایی است‌. از درخت ها، به جای برگ آینه می‌روید.
در گلستانی که بوی وعده دیدار توست‌
می‌کند آینه جای برگ از اشجار، گل‌
بعضی از این غلط‌ها محرز نیست‌، ولی بعضی به راحتی قابل تشخیص است‌. شما این بیت را ببینید:
پیش که درم جیب که گردون ستمگر
عقلم به در دل زد و بشکست کلیدم‌
خوب این روشن است که «عقلم‌» نیست و «قفلم‌» است‌. به نظر من کسانی که در سال‌های اخیر مکرراً غزلیات بیدل را چاپ کرده‌اند، حداقل باید همین غلط‌های بارز را رفع می‌کردند، که متأسفانه غالباً نکرده‌اند.
از اینکه بگذریم‌، این غزلیات به یک مرتب‌سازی دقیق الفبایی نیاز داشت که نشده است‌. هماهنگی و بهنجار بودن رسم‌الخط، نقطه‌گذاری و امثال اینها حداقل می‌توانست به همان نسخه کابل یک کیفیت مطلوب‌تر بدهد.

به تازگی شاهد چاپ متعدد قسمت‌هایی از دیوان بیدل بوده‌ایم‌، مثل دیوان سه‌جلدی اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی‌، غزلیات تک‌جلدی بهداروند، غزلیات دو جلدی بهداروند، رباعیات بیدل به کوشش بهداروند، رباعیات بیدل داکانی‌، دیوان غزلیات سه‌جلدی دکتر محمدسرور مولایی و چند گزیده و تصحیح و کوشش دیگر. ارزیابی شما از این کارها چیست‌؟
من متأسفانه بعضی از این کتاب‌ها را ندیده‌ام و نمی‌توانم در هر مورد داوری دقیقی بکنم‌. ولی این‌قدر می‌توان گفت که این کتاب‌ها و دیگر آثاری که در دست داریم‌، غالباً به همان نسخه کابل مبتنی است و از نسخه‌های دیگر در آنها فقط به صورت کمکی استفاده شده است‌. در بعضی موارد هم عیناً همان دیوان کابل تجدید چاپ شده است‌. ولی ما نیاز به دیوانی داریم که در کل بر نسخه‌های خطی یا نسخه‌های چاپی قدیم‌تر مبتنی باشد. در غیر آن صورت‌، ما همیشه یک کتاب را تجدید چاپ می‌کنیم‌، ولو به صورت کم‌غلط‌تر. مساله مهم دیگر این است که ممکن است بسیاری از شعرهایی که در دیوان کابل آمده است‌، از بیدل نباشد، یا برعکس‌، شاید او شعرها یی خارج از این دیوان هم داشته باشد. یک کار اصلی در تصحیح دیوان بیدل‌، دست یافتن به یک متن جامع و در عین حال پیراسته از کل شعرهای اوست‌.
ملاحظه می‌کنید که ما تا فراهم‌آوردن یک متن منقح از دیوان بیدل‌، راه دشوار و درازی در پیش داریم‌. به همین دلیل‌، همه به آسان‌ترین کار روی می‌آورند، یعنی چاپ‌های پیاپی دیوان کابل‌.
فکر می‌کنید آیا روزی خواهد رسید که دیوان بیدل نیز در کتابخانه‌های عموم مردم ایران در کنار کتاب‌هایی چون حافظ و فردوسی و مولانا و سعدی جای گیرد؟
بیدل بسیار سریع‌تر و بیشتر از پیش‌بینی‌های ما در ایران نفوذ کرد. وقتی کتاب «شاعر آینه‌ها» چاپ شد، یکی از استادان دانشگاه در معرفی آن نوشته بود که «با این کتاب‌، دیگر دیوان چند جلدی و غیر قابل حمل و نقل کابل روی چاپخانه را به خود نخواهد دید.» ولی من و شما دیدیم که آن دیوان نه تنها روی چاپخانه را دید بلکه به چاپ‌های پیاپی رسید. تا جایی که من برآورد کردم‌، تا اوایل دهه هفتاد، یعنی در کمتر از یک دهه پس از اولین انتشار غزلیات بیدل در ایران‌، حدود بیست هزار نسخه از آن در نوبت‌های متوالی چاپ شد. این عدد کمی نیست‌. دیوان بیدل در افغانستان در ظرف نیم قرن‌، فقط یک بار چاپ شده است‌، آن هم در سه هزار نسخه رشاید بیدل در ایران محبوبیت حافظ را نیابد، چنان که در افغانستان هم در بین عموم مردم نیافته است‌. ولی گمان می‌کنم در حد دیگر بزرگان ما قابل طرح خواهد بود. چیزی که ما را به این امیدواری می‌رساند، محبوبیت بیدل در میان نسل جوان شعرخوان در ایران است‌. ما همیشه باید وضعیت یک جامعه در سال‌های آینده را از روی وضعیت جوانان امروز پیش‌بینی کنیم‌، چون جامعه آینده را همین‌ها می‌سازند. من گمان می‌کنم در نظر جوانان اهل شعر در این یکی دو دهه‌، بیدل بعد از حافظ شاعری بی‌رقیب یا کم‌رقیب بوده است‌.

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦

+ گزیده غزلیات بیدل

گزیده غزلیات بیدل چاپ شد.

کتابی که حدود دو سال بر رویش کار کردم و حدود شش ماه انتظار چاپش را داشتم، بالاخره از چاپ بدر آمد.

این کتاب، گزیده‌ای نسبتا مفصل و جامع از غزلیات بیدل است و حاصل بیست سال سروکارم با این شاعر. در آن ۴۷۰ غزل از بیدل آمده است، همراه با توضیحاتی گاه مختصر و گاه مفصل برای بیتهای دشوار. هم‌چنان یک واژه‌نامه مفصل به آن افزوده شده است که معنی یا شرح حدود سیصد واژه و اصطلاح شعر بیدل را در خود دارد.

کتاب توسط ناشر هموطن ما محمدابراهیم شریعتی افغانستانی (نشر عرفان) چاپ شده است.

مشخصات کلی آن این است

گزیده غزلیات بیدل

به کوشش محمدکاظم کاظمی

طرح جلد: وحید عباسی

چاپ اول، ۱۳۸۶

۳۰۰۰ نسخه، ۸۰۸ صفحه (۲۸ صفحه مقدمه، ۷۰۸ صفحه متن غزلها و توضیحات، ۵۲ صفحه واژه‌نامه و ۲۰ صفحه فهرست غزلها)

قطع و صحافی: رقعی، با جلد گالینگور و روکش سلفون

شمارگان: ۳۰۰۰ نسخه، قیمت: ۸۰۰۰ تومان

روش دستیابی به کتاب

از آن روی که بسیار دوستان انتظار انتشار این اثر را داشتند و با نظام فعلی توزیع کتاب، ممکن است کتاب به زودی به دسترس‌شان نرسد، من آماده‌ام که این کتاب را هم از طریق همان شبکه پستی که در یکی از یادداشتهای پایین معرفی کرده‌ام، به دوستان داخل ایران برسانم. برای خارج از ایران هم شاید بتوان در آینده کاری کرد و البته این بستگی به میزان تقاضا دارد.

اما در تهران و مشهد این کتاب در نشانیهای زیر نیز قابل دستیابی است.

تهران

۱. خیابان سمیه ـ بین تقاطع رامسر و مفتح ـ پلاک ۳۴ ـ طبقه سوم ـ واحد ۶. انتشارات عرفان ـ تلفن ۸۸۸۱۱۰۵۳ و همراه ۰۹۱۲۳۱۳۱۴۵۵.

۲. خیابان انقلاب ـ رو به روی دانشگاه تهران ـ کتابفروشی طهوری

مشهد

۱. چهارراه دکترا ـ انتشارات امام ـ تلفن: ۸۴۳۰۱۴۷

۲. چهاراه شهدا - جنب باغ نادری - کوچه شهید خوراکیان - مجتمع گنجینه کتاب - فروشگاه کتاب آفتاب. تلفن ۲۲۳۸۶۱۳

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦
کلمات کلیدی: کتابهای کاظمی و بیدل

+ بگذر ز شهان و ناز سلطانی شان

این مطلب در شمارة بهمن 1385 نشریة «تارنگ‌» (ویژة جشنوارة شعر فجر) چاپ شد.

 

بگذر ز شهان و ناز سلطانی‌شان‌

 

وز کبر و غرور و نخوت فانی‌شان‌

 

بر دانة چندی است که گیرند از مور

 

آرایش مطبخ سلیمانی‌شان‌

 

(بیدل‌)

 

در میان شاعران بزرگ زبان فارسی‌، کمتر کسی را می‌توان یافت که توانسته باشد بدور از دایرة نفوذ حاکمیت به سر برد و قلم به مدح شاهان نفرساید و از آن بالاتر، در مواجهه با آنان از در انتقاد درآید. اگر هم هجو و قدح شاهان بوده است‌، غالباً با تکیه بر قدرت حکومتهای مخالف بوده است و گاه مدح آن قدرت را در کنار داشته است‌.

 

واقعیت این است که شعر فارسی‌، از آغاز در جوار دربار بالید و رشد کرد و این مجاورت‌، امری طبیعی تلقی می‌شد، چنان که اگر در جایی خلاف آن به ظهور می‌رسید، مایة شگفتی به حساب می‌آمد. ما را در این نوشته سر چند و چون در زمینه‌های سیاسی‌، اجتماعی و مذهبی این پدیده نیست و البته یادآور می‌شویم که بنا بر این زمینه‌های عینی‌، نمی‌توان همه تقصیر را متوجه شاعران دانست‌، چون این یک اصل کلّی است که اگر پدیده‌ای در یک زمان یا مکان شیوع تمام می‌یابد، لاجرم باید دلایلی طبیعی برای وجود خود داشته باشد و اینجا دیگر سهم تلاشهای شخصی افراد در ظهور آن کمرنگ می‌شود.

 

ولی با این همه‌، فقدان درگیری‌، اعتراض و انتقاد نسبت به حاکمیت در شعر فارسی بارز است و به همین سبب شاعرانی که خردک شرری از این جرأت و جسارت را دارند، سخت برجسته می‌شوند. و عبدالقادر بیدل یکی از این شاعران است‌.

 

همین‌جا بگویم که ما هیچ در پی آن نیستیم که به اتکای شعرهای انتقادی این شاعر و چشم‌پوشیدن از بقیه آثار او، از این شاعر صوفی‌مسلک یک چهرة انقلابی و یا سیاسی همچون اقبال لاهوری یا ملک‌الشعرا بهار ترسیم کنیم و در شعر بیدل‌، در پی چیزهایی باشیم که در کار اینان می‌توان یافت‌.

 

واقعیت این است که خلق و خوی انقلابی و میهن‌دوستی و مبارزه و عصیان به شکل امروزین آن‌، امری است تازه و سراغ‌گرفتن آن در شاعران‌، نویسندگان و علمای قرون گذشته کاری بی‌حاصل است‌. بنابراین‌، آن شاعران را باید در قیاس با زمانه‌شان بررسی کرد و در این بررسی‌، عبدالقادر بیدل موقعیتی شاخص می‌یابد.

 

یک شاخصة مهم زندگی و شعر بیدل‌، دوری از دربار است و کم‌اعتنایی به شاهان عصر. در آن زمانه‌ای که غالب شاعران‌، توفیق اجتماعی خود را در پیوستن به مراکز قدرت می‌دیدند و به امید راه‌یافتن به دربار گورکانی هند، صدها فرسنگ راه خشکی و دریایی را می‌کوبیدند تا به دربار شاه‌جهان یا اورنگ‌زیب راه یابند، بیدل در همان دهلی‌، حاضر نشد که تا قصر شاهی قدم رنجه کند و فیلی را که پادشاه برایش هدیه کرده بود، تحویل بگیرد. این البته حرف کمی نیست‌.

 

این همه در حالی است که شاهان و شاهزادگان گورکانی سخت مشتاق حضور بیدل بودند و حتی گاهی کار از دعوت گذشت و به اصرار و ابرام رسید که بیدل در جواب آن‌، شاه عصر را به مهاجرت خویش از هندوستان تهدید کرد.

 

شواهد این برخوردها در نثرهای بیدل به‌ویژه رقعات او و نیز در آثار تذکره‌نویسان عصر بسیار است که ما به تفصیل بدانها نمی‌پردازیم‌. فقط پاره‌ای از «سفینة‌الشعرا»ی خوشگو را نقل می‌کنیم که هم بر قناعت‌پیشگی شاعر دلالت دارد، هم بر اصرار و ابرام شاهان و هم بر تهدیدی که پیشتر گفته آمد.

 

«محمد فرخ‌سیر اول استمزاج کرد. چون معلوم نمود که او (بیدل‌) به ملاقات نخواهد آمد، دو هزار روپیه و یک زنجیر فیل رعایت کرد. زر نقد به خدمتش رسید. چون وکیل از طرف ایشان برای آوردن فیل نرفت‌، متصدّیان شکم‌بند به حلق فرو بردند. و شاه عالم بهادر شاه‌، بر منعم خان‌، خان‌ِ خانان‌، اکثر می‌فرمود که به میرزا بیدل تکلیف نظم شاهنامه نموده شود. منعم خان که آشنای قدیم او بود، پنج شش بار نوشت‌، میرزا قبول ننمود. عاقبت جوابی به درشتی نگاشت که اگر خواه‌مخواه مزاج پادشاهی به این پلّه است‌، من فقیرم‌، جنگ نتوانم‌، ترک ممالک محروسه نموده به ولایت دیگر می‌روم‌.»

 

از این مطلب‌، میزان خودکامگی و استبداد این شاهان نیز روشن می‌شود که شاعری صاحب‌نام همچون بیدل به خاطر خودداری از باریافتن به حضورشان تا مرز تبعیدی خودخواسته پیش می‌رود.

 

و از این سماجتها، میزان پرهیز شاعر از دربار هم برجسته‌تر می‌شود، بدین معنی که او حاضر بود سرزمینی را که دیگران با هزار شوق و اشتیاق بدان مهاجرت می‌کردند، ترک کند ولی به خدمت پادشاه عصر نرود. به راستی این شاعر نمی‌توانست از سه هزار غزلش چند ده‌تایی را نثار این جماعت بکند و دهانشان را ببندد؟ این کاری دشوار نبود و پیش از او لسان‌الغیب و شیخ اجل بارها این روش را آزموده بودند، ولی بیدل با سماجتی ویژه تا آخر عمر دوام آورد و با استغنای تمام سرود:

 

ای بسا معنی روشن که ز حرص شعرا

 

خاک جولانگه اسپ و خر اهل جاه است‌

 

وی بسا نسخه که در مکتب تشویش طمع‌

 

روسیاه ابد از مدح امیر و شاه است‌

 

مرجع معنی این سست‌خیالان دریاب‌

 

تا بدانی چقدر فطرتشان کوتاه است‌

 

صله‌مشتاق گداطبع ز مضمون بلند

 

گر همه پای بر افلاک نهد، در چاه است‌

 

و امّا طبیعی است که همیشه نمی‌توان با همه بر سر ماجرا و جنجال بود، آن هم از سوی شاعری که چندان اهل قال و مقال نیست‌. به همین سبب بیدل در بسیار مواقع می‌کوشید با سخنانی نرم و تشریفاتی‌، در عین امتناع از حضور در دربار، دهان درباریان را بسته نگه دارد و دلشان را خوش سازد که «اگر به خدمت نمی‌رسم‌، از ناتوانی است و من همچنان دورادور دعاگوی شما هستم و نزدیکی و دوری ظاهری مهم نیست‌» و از این قبیل سخنان که در غزل زیر می‌توان دید:

 

اگر خورشید گردونم‌، وگر گَرد سر راهم‌

 

گدای حضرت شاهم‌، گدای حضرت شاهم‌

 

قبولی داشتم در بارگاه عرش‌ْتعظیمش‌

 

کز آن کسب سعادتها کنون مقبول اللهم‌

 

ز اقبال زمین‌بوسش غنایی کرده‌ام حاصل‌

 

کز انعام فلک جز عذر استغنا نمی‌خواهم‌

 

سجودی می‌برم از دور، خاک آستانش را

 

به آن قربی که نزدیکان هم از دورند آگاهم‌

 

چه نزدیکی‌، چه دوری‌، بندگی باطل نمی‌گردد

 

فدایی بودم‌، اکنون از دعاگویان درگاهم‌

 

شاید این لحن قدری متواضعانه و سازشکارانه به نظر آید، ولی باید دقت داشت که شاعر با این غزل در پی جلب توجه پادشاه نیست و آن را وسیلة تقرب به دستگاه نمی‌سازد، بلکه بدین وسیله می‌خواهد شرّ عقوبت شاهزاده محمداعظم را از خود دور کند، چون او صراحتاً و کتباً از شاعر درخواست خدمت در دستگاه کرده است و جواب منفی به نامة پادشاه‌زاده دادن‌، با لحنی از این سردتر دیگر امکان نداشته است‌. اینجا همین که بگوید «از دور دعایت می‌کنم‌» چیزی کم از دشنام نیست‌.

 

q

 

آنچه تا کنون گفتیم‌، اشارتی بود به سلوک شخصی بیدل‌. ولی برای ما که اکنون با شعر این شاعر طرف هستیم‌، اینها کافی نمی‌نماید و باید دید که شاعر ما در سخن خویش تا چه حد بدین سلوک وفادار بوده است‌.

 

بیدل سلوک عملی خود را در شعر، در چند بیت از قصیدة «مداح فطرت‌» به اجمال ترسیم کرده است‌. او می‌گوید:

 

بیدل‌، من آن نیم که شوم تاجر کمال‌

 

جایی که عام و خاص‌، سخن راست مشتری‌

 

در عرصة بیان نفسی گرد می‌کنم‌

 

بی دعوی فضیلت و لاف سخنوری‌

 

محکوم بی‌نیازی شوقم‌، نه محو فکر

 

آزادم از تخیّل اوهام‌گستری‌

 

از هیچ‌کس نیم صله‌اندیش بیش و کم‌

 

مداح فطرتم‌، نه ظهیرم‌، نه انوری‌...

 

حیف است فطرت و صله‌مشتاق عمر و زید

 

دارد قصور همت از این رنگ شاعری‌

 

و خود نیز غالباً بدین روش وفادار مانده است‌، چنان که در دیوانش کمتر اثری می‌توان یافت که بوی صله‌اندیشی از آن به مشام برسد. ولی نباید از نظر دور داشت که در آن زمانه نیز همانند همیشه امرا و حکمرانان محلّی قدرشناس و فضل‌دوستی یافت می‌شدند همچون نواب شکرالله خان و نواب عاقل خان راضی که به دوستی بیدل مفتخر بودند و فرزندانشان غالباً شاگردی او می‌کردند. این دو خان فضیلت‌مآب‌، در حمایت مادی و معنوی از بیدل بسیار کوشیدند و بیدل هم البته حق این ادب‌پروری آنان را به جای می‌آورد. در آثار بیدل‌، شعرهایی دربارة اینها و یکی دو تن دیگر از امرای عصر هم یافت می‌شود که البته بیشتر لحنی دوستانه دارد، نه مداحانه‌.

 

به ارتباط همین دوستی‌، بیدل گاهی ماده‌تاریخ‌هایی برای بعضی وقایع عصر از جمله جنگها و فتوحات اورنگ‌زیب هم نوشته است که البته بیشتر جنبة تشریفاتی و تعارفی دارد و بیدل خود بدان اشاره می‌کند. در یادداشتی که بیدل همراه یکی از این ماده‌تاریخ‌ها به نواب شکرالله خان نوشته است‌، در ضمن این یادکرد تشریفاتی‌، تعریضی تمسخرآمیز نسبت به اورنگ‌زیب عالمگیر (ملقب به بدر منیر) شاه مقتدر و مستبد عصر دیده می‌شود که به راستی شگفت‌آور است‌. بیدل می‌گوید: «اندیشة دعاگوی‌، بهانه‌جوی تقریبی است که به آن وسیله تحفة فقرا در پیش گذارد، یا مصرعی در آن جناب معروض دارد. وگرنه چه نواب و کدام مستطاب‌، بلکه چه عالمگیر و کدام بدر منیر؟» (رقعات‌، نامة 95)

 

این را نباید انکار کرد که بیدل در مواردی متأثر از این ارتباطهای دوستانه بوده و شعرهایی نیز برای ادای حق این دوستان و رضایت خاطر آنان سروده است‌، چنان که خود در رباعی‌ای می‌گوید:

 

بیدل‌! ما را هرزه‌درایی شان نیست‌

 

مدح میر و ستایش سلطان نیست‌

 

زین دست کلامی که ز ما می‌شنوی‌

 

غیر از ایثار خدمت یاران نیست‌

 

q

 

 

 

بحث بعدی این است که شاعر جدا از گرایش شخصی خویش به عزلت و قناعت‌، چه نگاهی به حاکمیت دارد. واقعیت این است که هرچند نه بسیار، ولی در حدی قابل توجه‌، شعرهایی انتقادی هم از بیدل بر جای مانده است که نظایر آن را در کار دیگر شاعران کهن خویش‌، کمتر دیده‌ایم‌.

 

البته باز هم باید تأکید کرد که بیدل شاعری سیاسی و اجتماعی از نوع شاعران مشروطه و بعد از آن تا امروز نیست که از سراپای شعرش مباحث و چالشهای روز را سراغ بگیریم‌. به طور کلّی این مضامین در شعر کهن ما کمرنگ است‌. ولی در قیاس با دیگر شاعران کهن‌، بیدل را شاعری درگیر و منتقدی اجتماعی می‌یابیم‌، به‌ویژه در رباعیاتش‌. البته در غزل بیدل نیز از این دست سخنان می‌توان یافت که باز هم به نسبت دیگر هم‌سلکانش قابل توجه است‌:

 

ز طبل و کرّ نای سلطنت آواز می‌آید

 

که دنیا بیش از این چیزی ندارد، ترک شاهی کن‌

 

نشانها نقش بر آب است در معمورة امکان‌

 

نگین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهان را

 

بی‌تمیزی چند، بر ایوان و قصر زرنگار

 

نازها دارند، گویا در دلی جا کرده‌اند

 

ای بی‌خردان‌! غرّة اقبال مباشید

 

دولت نبوَد بر همه جاوید مبارک‌

 

ملک آفاق گرفتیم و گدایی باقی است‌

 

پادشاهیم اگر کنج مزاری گیریم‌

 

البته باید پذیرفت که رویکرد شاعر به این موضوع در غزلیات‌، بیشتر از منظر زهد و قناعت شخصی است تا از منظر ستیزه‌جویی با حاکمیت‌; و این سلوکی است سعدی‌وار. ولی در رباعیاتش عنایت بیشتری به این موضوع دارد و به تضادهای اجتماعی و اقتصادی و جابرانه‌بودن حکومت بیشتر اشاره می‌کند. نه تنها در این موضوع‌، که در بقیه مباحث اجتماعی نیز رباعیات بیدل را غنی‌تر می‌یابیم‌. اینجاست که بر سیطرة «خام‌جوشان‌» بر دنیا اعتراض می‌کند و شاهان را «ماردوش‌» و «درازگوش‌» می‌نامد.

 

دنیا که مقام نیش و نوشی بوده است‌

 

هر روز به دست خام‌جوشی بوده است‌

 

اینجا ضحّاک ماردوشی بوده است‌

 

اسکندر هم درازگوشی بوده است‌

 

به ایهام کلمة «درازگوش‌» توجه کنید که هم به افسانه مربوط به گوشهای بلند اسکندر اشاره دارد و هم یادآور خران است‌. در کلمة «هم‌» نیز ظرافتی است‌; یعنی گویا نه تنها دیگران‌، که اسکندر هم‌... و بدین ترتیب به واقع همه شاهان و من‌جمله هم‌عصران خود را شامل این توصیف می‌داند.

 

واقعیت این است که نگاه شاعران کهن ما به حاکمیت‌، حتی حاکمان ظالم‌، بیشتر از منظر وعظ و نصیحت بوده است‌، از این دست که‌

 

به نوبت‌اند ملوک اندر این سپنج‌سرای‌

 

کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای‌

 

ملاحظه می‌کنید که در اینجا شاعر بر این نوبتی بودن و این که اکنون لاجرم نوبت از آن شاه حاکم است‌، هیچ اعتراضی ندارد. این را به عنوان یک سرنوشت محتوم می‌پذیرد و فقط می‌کوشد شاه را در این دایره سفارش به عدل کند.

 

ولی در شعر بیدل‌، هر چند به ندرت‌، مواردی از نپذیرفتن این اصول و مبانی را می‌بینیم و این بسیار ارزش دارد. درست است که بیدل هیچ‌گاه از جمهوری و دموکراسی و مراجعه به آرأ عمومی سخن نمی‌گوید و انتظار این سخنان در آن زمانه‌ها مثل این است که انتظار داشته باشیم فی‌المثل دانشمندان آن عصر قوانین ترمودینامیک یا اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را تشریح کنند. ولی همین که شاعر مشروعیت حکومتهایی را که به زور به دست می‌آمده است زیر سؤال می‌برد هم حرفی است قابل توجه‌.

 

هر چند به عدل دین حق رهبر بود

 

جهد علما پیرو حکم زر بود

 

سلطان هر گاه ریخت خون پدرش‌

 

گفتند جهاد کرده‌، او کافر بود

 

و جالب است که بدانیم این سخن در مورد اورنگ‌زیب پادشاه هم‌عصر بیدل مصداق می‌یابد که برادران را بر سر تاج و تخت کشت و پدر را محبوس ساخت‌.

 

وقتی اوضاع حکومت بعد از اورنگ‌زیب خراب‌تر شد و نااهلان بیشتری بر سر کار آمدند، لحن شاعر نیز تندتر شد و تا مرز دشنام‌گویی نیز پیش رفت‌.

 

افسوس که ساز سلطنت شد فاسد

 

گردید متاع دولت و دین کاسد

 

نظم هندوستان کنون منحصر است‌

 

بر دیوث و لئیم و حیز و حاسد

 

یکی از محورهای اندیشة بیدل‌، ظلم‌ستیزی است و این مفهوم هرچند به طور مستقیم حکومت را نشانه نمی‌گیرد، از این روی قابل توجه است که یکی از مصادیق اصلی ظلم در آن زمانه‌ها حاکمیتها بوده‌اند. مسلماً برای شاعری که به خاطر نرفتن به حضور پادشاه به خطر تبعید مواجه می‌شد، هیچ ممکن نبود که بگوید این ظالمان به راستی چه‌کسانی‌اند، ولی از لحن بیان او دانسته می‌شود که غالباً طبقة حاکم را در نظر دارد:

 

ز غارت ضعفا مایه می‌برد ظالم‌

 

ز پهلوی خس و خاشاک‌، شعله عیاش است‌

 

آزار ظالم از اثر دستگاه اوست‌

 

بیدل‌، به خون نشستن خنجر ز دسته است‌

 

و بالاخره بیدل در مواردی هرچند اندک‌، از توصیف وجود ظالم می‌گذرد و روش برخورد با او را می‌آموزد.

 

ظالم پوشد لباس خون‌بافته را

 

تا زیر کند خصم زبون‌یافته را

 

با سنگدلان شعله‌خو سختی کن‌

 

بردار به آهن‌، آهن تافته را

 

و اینها نه تنها در قیاس با شعر آن روزگار، که با توجه به کارنامة ادبی بسیاری از شاعران امروز نیز جوهرة قابل توجهی از ظلم‌ستیزی‌، انتقاد از حاکمیت و رسواساختن پلیدیهای شاهان عصر را در کارنامة بیدل نشان می‌دهد.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی

+ جوانب کاربردی شعر بیدل‌

چهار شنبه و پنج‌شنبه پیش دومین کنگره بین‌المللی عرس بیدل در تهران برگزار شد. من هم در آن برنامه افتخار حضور داشتم با مقاله‌ای که اینک خلاصه‌اش را تقدیم حضور می‌کنم. اصل مقاله را نیز بعد از نگارش نهایی درج خواهم کرد. فعلا یک پیش‌نویس است.

گزارشی هم از این کنگره نوشتم که در صفحه آنلاین بی بی سی درج شده است و شاید چند روز بعد در وبلاگ نیز نقلش کنم.

صلای عام می‌آید به گوش از سازِ این محفل‌

 

 

 

 

 

جوانب کاربردی شعر بیدل‌

 

 

 

 

سخن ما در این نوشته دربارة خاصیتی از شعر بیدل است که شاید تاکنون کمتر بدان پرداخته شده است‌، یعنی امکان کاربرد آن در حالات و عوالم گوناگون برای انسان امروز.

 

واقعیت این است که متون ادب ما امروز برای ما کاربردهای گوناگون و متفاوتی دارند. بعضی از آنها دیگر اکنون دیگر جنبة پژوهشی یافته‌اند و صرفاً برای پژوهشهای تاریخی‌، لغوی‌، فنی و اجتماعی کاربرد دارند همچون دیوان فرخی و امیر معزّی و امثال اینها که تقریباً هیچ کاربرد زنده‌ای برای انسان امروز ندارند، مگر اندک بیتها یا مصراعهایی از قبیل «فسانه‌گشت و کهن شد حدیث اسکندر» و «یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ‌» از فرّخی‌.

 

ولی بعضی دیگر از این متون علاوه بر آن فواید پژوهشی یک سلسله کاربردهای امروزین هم دارند، یعنی در لحظات و حالات گوناگون می‌توانند پاسخگوی نیازهای عاطفی و فکری ما باشند. قصاید سنایی‌، شاهنامه فردوسی‌، خمسة نظامی‌، دیوان سعدی‌، دیوان حافظ، مثنوی معنوی و دیوان شمس از این دسته آثار هستند.

 

می‌خواهیم بدانیم وضعیت بیدل‌، به‌ویژه غزلیات او از این نظر چگونه است‌، یعنی این شعرها برای انسان امروز تا چه مایه جنبة کاربردی دارد و این کاربرد از چه نوعی است‌. ما برآنیم که نشان دهیم غزلیات بیدل تا حدّ بسیار خوبی در حالات گوناگون و به شیوه‌های مختلف برای انسان امروز قابلیت کاربرد دارد، چه در مقام «قال‌» و چه در مقام «حال‌». پیش از آن باید دید به راستی چگونه می‌شود که شعر یک شاعر این امکان کاربرد را می‌یابد. پس در ابتدا باید رموز این کاربردی شدن شعر را دریافت‌.

 

به گمان من عوامل اصلی و کلیدی این اقبال و قابلیت در کار یک شاعر، اینهاست‌:

 

1. اصالت احساس و اندیشه‌.

 

2. عام‌بودن عاطفه و اندیشة شعر.

 

3. تنوع محتوایی در مجموعه آثار شاعر.

 

4. تماس شعر با زندگی و برخورداری آن از تجربه‌های عینی شاعر.

 

5. بیان نمادین‌.

 

6. تنوع قالب شعر در مجموعه آثار شاعر

 

مسلماً همه شاعران برتر ما از این معیارها به اندازة مساوی بهره ندارند و هر یک از جهاتی بر دیگران پیشی گرفته‌اند. در این میان البته باید پذیرفت که حافظ تواناترین بوده است و همه معیارهای ششگانة بالا و بعضی معیارهای دیگر که به نظر ما نرسیده‌است‌، تا حد مطلوبی در شعر او جمع شده است‌. کاربرد وسیع شعر حافظ در میان مردم‌، دقیقاً به همین سبب است‌، این که دیوان حافظ برای تفأل‌زدن به کار می‌رود هم ناشی از این خاصیت شعر اوست‌.

 

البته یادآوری کنیم که این کاربردی بودن‌، شرطی لازم و کافی برای کیفیت یک شعر به طور مطلق نیست‌. ما فقط عواملی را برشمرده‌ایم که در این خاصیت یعنی کاربردی‌بودن وسیع شعر دخیل هستند. ولی این که به راستی شعری که این حوزة وسیع کاربرد را داشته باشد از هر جهت کامل است یا نه‌، بحث دیگری است‌.

 

شعر بیدل تا حدود بسیار خوبی حایز خصوصیاتی است که برشمردیم و نیز به طرز شگفت‌آوری در مقامهای گوناگون امکان کاربرد دارد.

 

به گمان من مهم‌ترین برجستگی بیدل در این میان‌، تنوّع شگفتی‌آفرین شعر او از جهات گوناگون است‌. همین سبب می‌شود که این شعر خوانندگانی با پسندها و سلایق و نیازهای گوناگون را به کار آید.

 

یکی از وجوه این تنوّع‌، در میزان سهولت و دشواری شعر است‌. بیدل هرچند به دشوارگویی شهرت دارد، در کنار غزلهای نسبتاً دشوار و خواص‌پسند خویش‌، شعرهایی بسیار ساده و سهل‌الوصول نیز دارد که می‌تواند عامی‌ترین مخاطبان را نیز به کار آید، غزلهایی از این نوع‌:

 

پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است‌

 

دیدار دوست‌، هستی خود را ندیدن است‌

 

آزادگی کز اوست مباهات عافیت‌

 

دل را ز حکم حرص و هوا واخریدن است‌...

 

این غزل ممکن است آن‌قدرها مورد پسند خواص نباشد، ولی قابل فهم برای عوام هست‌. از طرفی دیگر خواص نیز می‌توانند شعر موردپسند خود را در چنین غزلهایی دریابند و از تناسبها و هنرمندیهای شگفت‌آور آن لذّت ببرند:

 

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت‌

 

چه سنگین بود یارب سایة دیوار مژگانت‌

 

این بیت سرشار از تناسبها و هنرمندیهاست‌. تناسب «سرمه و چشم‌»، «خواب و خیال‌»، «خواب و چشم‌»، «خواب و سنگین‌»، «چشم و مژگان‌» و متناقض‌نمایی «سنگین بودن سایه‌» مسلماً آن‌قدر جذابیت دارد که یک طبع مشکل‌پسند را راضی کند.

 

به واقع یکی از وجوه مهم تنوّع شعر بیدل‌، همین است که در آن هم آثار محتواگرایانه می‌توان یافت‌، شعرهایی که سراسر پند و حکمت باشد و هم آثار هنری و سرشار از زیبایی‌، هرچند در بیشتر غزلهای این شاعر، هر دو خاصیت به پیمانة قابل توجهی وجود دارد.

 

اما در حوزة محتوا، تقریباً همه معانی رایج در شعر کهن ما را در غزلیات بیدل می‌توان یافت‌. من فقط مطلع چند غزل او را با گرایشهای گوناگون نقل می‌کنم تا دانسته شود که تا چه حد این دامنه گسترده است و البته این را هم یادآور می‌شوم که این غزلها تنها شعرها در این معانی نیستند.

 

1. عرفان (با گرایش وحدت‌وجودی‌)

 

که دم زند ز من و ما دمی که ما تو نباشی‌

 

به این غرور که ماییم‌، از کجا تو نباشی‌

 

2. کلام و معرفت دینی‌

 

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است‌

 

دیده هر جا باز می‌گردد دچار رحمت است‌

 

3. اخلاق و حکمت عملی‌

 

یک تار مو گر از سر دنیا گذشته‌ای‌

 

صد کهکشان ز اوج ثریا گذشته‌ای‌

 

4. تغزّل با گرایش عرفانی‌

 

زهی چمن‌ساز صبح فطرت تبسّم لعل مهرجویت‌

 

ز بوی گل تا نوای بلیل فدای تمهید گفت‌وگویت‌

 

5. تغزّل با گرایش عشق زمینی‌

 

چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم‌

 

چو شمع از سرکشی در بزم دل نازیدنت نازم‌

 

(در بسیار غزلهای بیدل‌، این دو نوع تغزّل در هم آمیخته است‌.)

 

6. نقدهای اجتماعی‌

 

این ستم‌کیشان که وهم زندگی را هاله اند،

 

در تلاش خودکُشی‌ها شعلة جوّاله‌اند

 

7. رثا

 

هیهات‌، تا که از نظرم رفت دلبرم‌

 

من خاک ره به سر چه کنم‌؟ خاک بر سرم‌

 

8. خوشامد، تبریک و ستایشهای دوستانه‌

 

باز سرگرمی نظّاره بسامان شده است‌

 

چشمة حیرت دیدار گل‌افشان شده است‌

 

9. مناسبتهای مختلف مثل عید قربان و عید فطر

 

عید است‌، غبار سر راه تو توان شد

 

قربانی قربان نگاه تو توان شد

 

10. مفاخره‌، وصف حال و استغنا

 

بعد از این در گوشة دل چون نفس جا می‌کنم‌

 

چشم می‌پوشم‌، جهانی را تماشا می‌کنم‌

 

11. شکوه از روزگار

 

زیرِ گردون طبع‌ِ آزادی‌نوایی برنخاست‌

 

بس که پستی داشت این گنبد، صدایی برنخاست‌

 

در کنار این تنوّع کلی‌، در هر یک از این حال و هواها نیز شعر بیدل تنوعی تمام دارد. مثلاً در عوالم تغزّل‌، تقریباً همه حالاتی را که در روابط میان عاشق و معشوق وجود دارد، در شعر بیدل می‌توان یافت و این در کار همه نیست‌. مثلاً غزلهای عاشقانة سعدی‌، غالباً مضمونی واحد دارد، سخن از وفای عاشق است و بی‌وفایی معشوق و درد هجران‌. ولی در شعر بیدل‌، حتی به حالتهایی بسیار خاص و عینی نزدیک می‌شویم‌، از آن گونه که در شعر مکتب وقوع بسیار رخ می‌نماید.

 

و نکتة مهم این است که در همة این حال و هواها، شاعر با جدّیت و از سر آگاهی سخن می‌گوید، نه این که کارش از نوع بعضی دیگر شاعران‌، عارف‌نمایی و عاشق‌نمایی صرف و تصنّعی باشد. ما در هیچ یک از این مقامها بیدل را شاعری متفنن نمی‌یابیم‌. به واقع بیدل آن معیار اول «اصالت احساس و اندیشه‌» را نیز تا حدود خوبی دارد، هرچند نه در حد مولانا جلال‌الدین‌.

 

بیدل خود به این خاصیت شعرش واقف بوده و گویا تعمدی در این داشته است که شعرش از پیر تا جوان و از شاه تا گدا را به کار آید. در دیوان او غزلی هست که به این خاصیت تصریح دارد. این را می‌توان بیانیة ادبی بیدل دانست‌. ما بیتهایی از آن را نقل می‌کنیم که در این مقام بیشتر به کار ما می‌آید:

 

مگو این نسخه طور معنی یکدست کم دارد

 

تو خارج‌نغمه‌ای‌، ساز سخن صد زیر و بم دارد

 

صلای عام می‌آید به گوش از سازِ این محفل‌

 

قدح بهر گدا چیده است و جام از بهر جم دارد

 

ادب هرجا معیّن کرده نزل خدمت پیران‌

 

رعایت‌کردگان رغبت اطفال هم دارد

 

خم ابرو، شکست زلف نیز آرایش است اینجا

 

نه‌تنها حسن قامت را به رعنایی علم دارد

 

به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی‌،

 

صفا و جوهر و زنگار، چشمکها به هم دارد

 

تمیز خوب و زشتم سوخت ذوق سرخوشی بیدل‌

 

ز صاف و دُرد، مخمور آنچه یابد، مغتنم دارد

 

بیدل در عین حال بیانی نمادین و غیرمستقیم دارد. در شعر او به ندرت صراحتی از نوع نام‌بردن از اشخاص و جایها دیده می‌شود. در سی هزار بیت غزلیات بیدل‌، تقریباً هیچ نامی از کس و یا جای خاصی نیامده است که شعر را بدان زمان و مکان مقیّد کند و این در حالی است که بسیاری از شعرهای بیدل حکایت از این می‌کنند که برای مقام خاصی و یا تقدیم به فرد مشخصی سروده شده‌اند. مثلاً این غزل بیدل‌، با توجه به لفظ «خان‌» در آن‌، روشن است که در خیر مقدم یکی از دوستان بیدل (احتمالاً نواب شکرالله خان یا عاقل خان راضی‌) سروده شده است‌، ولی آن‌قدر فارغ از نام اشخاص و جایهاست که برای هر از سفررسیده‌ای در همه زمانه‌ها قابل استفاده است‌، فقط با حذف بیت «خان بهار انجمن‌...»

 

صبح تمنّا دمید دل چمنستان کنیم‌

 

یوسف ما می‌رسد آینه سامان کنیم‌

 

حاصل باغ مراد حوصله‌خواه دل است‌

 

آنچه نگنجد به جیب‌، تحفة دامان کنیم‌

 

طرز طرب دلگشاست‌، نشئه ترنّم‌نماست‌

 

مطرب ما ترصداست شیشه غزلخوان کنیم‌

 

چشم وفامشربان این‌همه بی‌نور چند؟

 

منتظر جلوه‌ایم‌، سازِ چراغان کنیم‌

 

خان بهار انجمن مایل این گلشن است‌

 

صد چمن اثبات ناز بر گل و ریحان کنیم‌...

 

در شعر بیدل‌، همین‌گونه‌، نام جایها نیز غایب است‌، مگر به ندرت و به ضرورت قافیه و مضمون شعر، آن هم انگشت‌شمار.

 

بیدل به موازات این بیان نمادگرایانه‌، شعرش را تا حدود زیادی از اصطلاحات و تعبیرات مقطعی و ناپایدار مردم عصر خویش دور نگه داشته است‌. البته هیچ شاعر زنده‌ای ناگزیر از اینها نیست‌، ولی مقایسه میان بیدل و دیگر شاعران عصر او که غرق در زبان محاورة روز بوده‌اند، نشان می‌دهد که بسیار فاصله است میان بیدل و مثلاً صائب‌. یک مراجعه به فرهنگ اصطلاحات صائب تألیف استاد گلچین معانی نشان می‌دهد که فهم شعر صائب تا چه مایه وابسته به آشنایی با اصطلاحات و کنایات و تعبیرات عصر اوست‌.

 

به همین دلیل‌، شعر بیدل بسیار آزاد از قید زمان و مکان مانده است و این هرچند یک حسن مطلق برای هر شاعر نیست‌، بخت ماندگاری و شمول را به شعر بیدل داده است‌. حضور عناصری از نوع «صندل‌»، «طاووس‌»، «حنا»، «برهمن‌» و امثال اینها هیچ‌گاه در حدی نیست که بتواند شاعر را مقید به مکان نشان دهد و چنان که گفتیم‌، این خاصیت هرچند یک حسن مطلق نیست‌، به جنبة کاربردی شعر در زمانها و مکانهای گوناگون می‌افزاید.

 

در کنار همه اینها خاصیت دیگری که در شعر بیدل وجود دارد و باز در شعر فارسی کم‌نظیر است‌، امکان استفاده‌های متنوع از آن است‌، یعنی هم می‌توان این شعرها را به صورت یکپارچه و با حال و مقام ثابت استفاده کرد، هم به صورت تک‌بیتهایی مستقل و درخشان‌.

 

بیدل شاعری است در میان مسیر مولانا و صائب‌. هم غزلهایی بسیار یکپارچه و ساختارمند دارد برای حالات عاطفی و هم تک‌بیت‌هایی ناب دارد برای کاربردهای گوناگون در محاوره‌، استشهاد، ضرب‌المثل و امثال اینها. از این نظر نیز به گمان من جز حافظ و مولانا بدیلی برای بیدل نمی‌توان یافت‌.

 

ولی خود واقفم که این‌همه مباحث نظری تا با نمونه‌های عینی و عملی از کاربرد شعر بیدل در مقامهای گوناگون همراه نشود، حاصلی نخواهد داشت‌. در تذکره‌های عصر بیدل‌، نمونه‌هایی از کاربرد شعر او توسط شاهان آن زمانه آمده است‌، چنان که در سفینة الشعرا اثر خوشگو می‌خوانیم‌:

 

وقتی‌، عالمگیر پادشاه این بیت ایشان را در فرمان به پادشاه‌زادة معظّم در مقدمّة تسخیر حیدرآباد نوشت‌.

 

من نمی‌گویم زیان کن یا به فکر سود باش‌

 

ای ز فرصت بی‌خبر! در هر چه هستی زود باش‌

 

و این بیت به اعظم‌شاه مکرّر نگاشته‌

 

بترس از آه مظلومان که در وقت دعا کردن‌

 

اجابت از در حق بهر استقلال می‌آید

 

و نیز به عریضة شخصی که زیاد طلب می‌کرد این مقطع او دستخط پادشاه شد.

 

حرص قانع نیست بیدل‌، ورنه ز اسباب معاش‌

 

آنچه ما در کار داریم‌، اکثرش در کار نیست‌

 

ولی مسلم است که تأیید ادعای ما، نیاز به شواهد بیشتر دارد و من در پایان این مقاله چند مورد معدود از کاربردهای بی‌شمار شعر بیدل برای خویش را که یادداشت کرده‌ام‌، نقل می‌کنم‌، البته با این تأکید که اینها همه کاربردهایی واقعی بوده است‌، نه این که فرض کنیم چنین موردی روی می‌دهد.

 

 

 

q باری حدود هفده سال پیش در جلسة شعری در تهران که جناب قیصر امین‌پور گرداننده‌اش بود، مجال شعرخوانی برای من که جوانی گمنام‌تر از امروز بودم فراهم نشد. در پایان جلسه جناب امین‌پور به قصد دلجویی از تنگنای وقت جلسه به من گفت و من بلافاصله این بیت بیدل را خواندم‌:

 

خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم‌

 

شکسته‌بالی من در قفس نهان گردید

 

 

 

q باری دیگر در یکی از جلسات بیدل‌خوانی در حوزة هنری مشهد، که در آن غزل «امروز نوبهار است ساغرکشان بیایید» خوانده می‌شد، دربارة همین قضیه یعنی امکانات کاربردی شعر بیدل سخن می‌گفتم‌. اتفاقاً یکی از دوستان که چند جلسه غایب بود در اواسط جلسه به جمع پیوست و یادآور شد که این چند جلسه را بنا بر مشکلی نتوانسته است حضور داشته باشد. همان‌جا این بیت از همان غزل مناسب با مقام به خاطرم آمد و این خود مثالی شد برای این قابلیت شعر بیدل‌

 

بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است‌

 

نامهربان بیایید یا مهربان بیایید

 

 

 

q حدود ده سال پیش‌، چند بار به یکی از شاعران ارجمند معاصر نامه‌ای نوشته بودم و نامه‌ام بی‌پاسخ مانده بود. این بیت از بیدل را توانستم زبان شکایت خویش از آن بی‌تفقدی سازم‌:

 

نامحرم کرشمه الفت کسی مباد

 

باب ترحّمیم‌، زمانی عتاب کن‌

 

یعنی اگر محبت نمی‌کنی‌، حداقل عتاب کن تا از ارتباط با تو محروم نباشیم‌.

 

 

 

q باری دیگر در پاسخ کسی که از من انتقادی بیجا کرده‌بود، این بیت بیدل را نوشتم‌:

 

سخت دشوار است منظور خلایق زیستن‌

 

با همه زشتی اگر در پیش خود خوبم‌، بس است‌

 

 

 

q و این غزل بیدل‌، سراپا در نوبتی دیگر دستاویز من برای برخورد با گروهی شد که مدتی با آنان درگیری قلمی داشتم و آن را پایانة مباحث قرار دادم‌:

 

چو آتش چند با هر خشک‌مغزی مشتعل گردم‌؟

 

حیا آبی زند تا زین تری‌ها منفعل گردم‌

 

 

 

q این غزل را تا پایان مقدمة سخن خویش ساختم در محفل خیرمقدم دوست شاعر ما محمدرفیع جنید.

 

آمدم تا صد چمن بر جلوه نازان بینمت‌

 

نشئه در سر، می به ساغر، گل به دامان بینمت‌

 

 

 

q یکی از دوستان‌، بیتی مناسب و جاندار برای حک کردن بر سنگ مزار والد مرحومش می‌خواست‌. من این مطلع از بیدل را مناسب یافتم و بسیار مورد پسند ایشان واقع شد.

 

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند

 

خاکستری ز قافلة اعتبار ماند

 

 

 

q این غزل بیدل را بر لوحی نوشتیم که به مناسبت تقدیر از سیدابوطالب مظفری از طرف دوستان جلسة شعر «درّ دری‌» به او داده شد و من چند بیتش را نقل می‌کنم‌.

 

رنگ‌ِ پَرریختة الفت گلزار تو ایم‌

 

جَسته ایم از قفس خویش و گرفتار تو ایم‌

 

خاک ما جوهر هر ذرّه‌اش آیینه‌گر است‌

 

در عدم نیز همان تشنة دیدار تو ایم‌

 

بیش از این‌، ساغر الفت چه اثر پیماید؟

 

می‌رویم از خود و در حیرت رفتار تو ایم‌

 

جنس موهوم‌، هوس‌شیفتة ارزش نیست‌

 

قیمت ما همه این بس که به بازار تو ایم‌

 

مست‌ِ کیفیت نازیم‌، چه هستی‌، چه عدم‌

 

هرکجاییم‌، همان ساغر سرشار تو ایم‌

 

خرُده بر بیش و کم ذرّه نگیرد خورشید

 

ای تو در کار همه‌، ما همه بیکار تو ایم‌

 

 

 

q باری دکتر محمدسرور مولایی استاد افغان دانشگاههای ایران‌، در محفلی که برای بیان مشترکات فرهنگی دو کشور برگزار شده بود، این غزل از بیدل را خطاب به فرهنگیان ایران خواند و این‌، چنان مناسب مقام بود که اگر به نام بیدل تصریح نشده بود، به نظر می‌آمد آن را شاعری معاصر به همین مناسبت سروده است‌.

 

اسمیم بی‌مسمّا، دیگر چه وانماییم‌؟

 

در چشمه‌سار تحقیق‌، آبی که نیست ماییم‌

 

بر موج و قطره جز نام فرقی نمی‌توان بست‌

 

ای غافلان‌! دویی چیست‌؟ ما هم همین شماییم‌

 

رمز عیان نهان ماند از بی‌تمیزی ما

 

گردون گره ندارد ما چشم اگر گشاییم‌

 

از بیکسی نشستیم پامال سایة خویش‌

 

غمخوار ما دگر کیست‌؟ بی بال و پر هماییم‌

 

بی‌نسبتی از این بزم بیرون نشاند ما را

 

بر گوشها گرانیم از بس که ترصداییم‌

 

گر رنگ گل پرستیم یا جام می به دستیم‌

 

اینها جنون عشق است‌، ما بلکه آشناییم‌

 

با دل اگر بجوشیم‌، بیدل‌! کجا خروشیم‌؟

 

دود همین سپندیم‌، بانگ همین دراییم‌

 

 

 

اینها همه جدا از موارد بی‌شماری بود که از بیتهای بیدل به عنوان مثل و استشهاد در محاورات روزانه و نوشته‌ها و گفت‌وگوهای رسانه‌ای و امثال اینها استفاده شده است‌. گذشته از این همه‌، در بسیار مواقع دیگر نیز شعر بیدل پناهگاه عاطفی‌ام در لحظات خرّمی و اندوه‌، آرامش و بیتابی‌، امید و یأس بوده است و این حالات که گاه شعر بیدل اشک آدمی را سرازیر می‌کند، به سختی به بیان درمی‌آید.

 

نکتة جالب دیگری که در این میان به نظر می‌رسد، استفاده از شعر بیدل برای مفاهیم روز است‌، یعنی مسایلی که شاید در عصر بیدل آن‌قدرها مطرح نبوده است که ما امروز مبتلا به آنیم‌. مثلاً بیدل بیتهای بسیاری دارد در انتقاد از ریا و تظاهری توسط ریش‌نهادن و این برای امروز نیز کاربرد دارد. هم‌چنین در پرهیز از قوم‌گرایی ـ که از مشکلات جدی کشور ماست ـ این بیت بیدل سخت مناسب حال است‌:

 

ساز نافهمیدگی کوک است‌، کوک است‌، کو علم و چه فن‌؟

 

هرکجا دیدیم‌، بحث ترک با تاجیک بود

 

و برای آوارگانی که در وطن خویش نیز دلگرمی‌ای ندارند، این بیت سخت مناسب حال است‌:

 

وطن گر مایة افسردن است آوارگی خوش‌تر

 

ز نومیدی گداز سنگ می‌خواهد شرار او

 

آنچه تا کنون ذکر شد، موارد عینی استفاده از شعر بیدل برای خودم بوده است‌، وگرنه اگر به صورت نظری بخواهیم فهرستی از حالات گوناگون و بیتهای بیدل را که مناسب آنهایند تهیه کنیم‌، کتابی قطور به دست می‌آید.

 

سخن را با این یادآوری مجدد ولی ضروری تمام می‌کنم که ما این کاربردی‌بودن را تنها معیار کیفیت یک شعر و اهمیت یک شاعر نمی‌دانیم‌. حتی می‌توان گفت افراط در آن‌، می‌تواند شاعر را از اوج هنر فرود بیاورد و به فردی سفارش‌پذیر بدل سازد که عمرش در شعرسرودن برای مناسبتها و وقایع روز و تبریک و تهنیت سپری می‌شود. آنچه مطلوب است‌، همین است که شاعر برای دل خویش سخن می‌گوید ولی چنان متنوع و نمادین که سخنش می‌تواند بسیار دیگر کسان را نیز به کار آید و بیدل چنین است‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی

+ امروز با بیدل (عیدانه)

ای جلوه دیدار تو چون عید مبارک

فردوس به چشمی که تو را دید مبارک

جان دادم و خاک سر کوی تو نگشتم

بخت این قدر از من نپسندید مبارک

در نرد وفا برد همین باختنی بود

منحوس حریفی که نفهمید مبارک

هر سایه که گم گشت رساندند به نورش

گردیدن رنگی که نگردید مبارک

ای بی‌خردان! غره اقبال مباشید

دولت نبود بر همه جاوید مبارک

صبح طرب باغ محبت دم تیغ است

بسم الله اگر زخم توان چید مبارک

ژولیدگی موی سرم چتر فراغی است

مجنون مرا سایه این بید مبارک

بر بام هلال ابروی من قبله نما شد

کز هر طرف آمد خبر عیدمبارک

دل قانع شوقی است به هر رنگ که باشد

داغ تو به ما، جام به جمشید مبارک

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ شبی با بیدل (یازده تا سیزده)

۱۱ 

 

انکار درد ظلم است از محرمان الفت‌

 

تا آه عقدهء دل واکرد، واه واه است‌

 

 

۱۲

رنگم چه آرزو شکند؟ کز شکست دل‌

 

در گوش این شکسته صدایی نشسته است‌

 

 

۱۳ 

 

در ازل آیینهء شرم دویی در پیش داشت‌

 

مصلحت‌بینی که ما را جز به ما نگماشته است‌

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ شبی با بیدل (هفت تا ده)

۷ 

 

خیال مرهم کافور گُل‌فروش مباد

 

به روی تیغ تو ام چشم‌ِ زخم‌ِ دل باز است‌

 

 

۸

وحدت به هیچ جلوه مقابل نمی‌شود

 

بیرنگ شو که آینه بسیار نازک است‌

 

 

۹

یاد فنا مرا به خیال تو داغ کرد

 

آه از پری که شیشه به سنگ آزمودن است‌

 

 

۱۰ 

 

ظلم است رفیقان‌! ز دل خسته گذشتن‌

 

گر آبله دارد قدم سنگ من این است‌

 

 

(در شرح یا دریافت ارتباط اجزای این بیتها‌، محتاج یاری دوستان هستم‌.)

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ شبی با بیدل (چهار تا شش)

۴ 

 

تا معنی اسرار پَری فاش توان خواند

 

مکتوب به کهسار برید از حلب ما

 

 

۵ 

 

شکایت‌نامة بیداد، محو بال عنقا شد

 

هنوز از ناله‌ام پرواز می‌خواهد پَر تیرت‌

 

 

۶ 

 

من و پیمانة نیرنگ کثرت‌

 

دماغ وحدتم اینجا دوبالاست‌

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ شبی با بیدل (دو)

تبسّم از لب او خط کشید آخر به خون من‌

 

نپوشید از نزاکت پردة این لفظ، مضمون را

 

(در شرح یا دریافت ارتباط اجزای این بیت‌، محتاج یاری دوستان هستم‌.)

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ شبی با بیدل (یک)

این یک عنوان تازه است‌. «امروز با بیدل» سلسلة بیتهایی بود که به مرور زمان شرح می‌کردم و تقدیم دوستان گرامی می‌داشتم‌. ولی در عین حال‌، به بیتهایی نیز برخورده‌ام که معنی‌شان برایم دشوار است یا روابط میان اجزای آنها را به صورت کامل درنیافته‌ام‌. من به شرح این بیتها نیاز دارم‌، برای کتابی که بر سر دست است و آن‌، گزیده‌ای از غزلهای بیدل است با شرح بیتهای دشوار آن‌. پس این بیتها را یکی یکی در سلسله‌ای با عنوان «شبی با بیدل‌» درج می‌کنم‌. تقابل روز و شب را هم برای همین برگزیده‌ام‌، که روز زمان روشنی است و شب هنگام تیرگی‌. هرچند بیدل خود می‌گوید «روز و شبی در انجمن اعتبار نیست / چشم تو می‌زند مژه و باز می‌کند.»

 

در هر حال از دوستان بصیر خواهشمندم که در شرح این بیتها مرا یاری رسانند و با پیامهایشان گرههای ناگشوده را بگشایند. گمان می‌کنم در مجموع شصت تا هفتاد بیت از این نوع‌، در کار باشد و من ظرف همین ماه‌، باید این شرح را تکمیل کنم تا کتاب را به ناشر بسپارم‌. پس اگر می‌بینید این سلسله یادداشتها بسیار پیهم می‌آید، از این روی است‌. منتظر پیامهایتان هستم‌. این هم اولین بیت از این سلسله

 

 

 

هر نفس صد رنگ می‌گیرد عنان جلوه‌اش‌

 

تا کند شوخی عرق‌، آیینه می‌ریزد حیا

 

(در شرح یا دریافت ارتباط اجزای این بیت‌، محتاج یاری دوستان هستم‌.)

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سی و هشت)

چو شمع از گردنم حق‌ّ وفا ساقط نمی‌گردد

 

در آتش هم عرق دارم‌، خجالت‌پرور عشقم (ص 857)

 

قطرات شمع که همواره به اشک تشبیه می‌شوند، این بار به عرق تشبیه شده‌اند; عرق خجالت‌. اما خجالت از چه چیز؟ از این که حق‌ّ وفای معشوق ادا نشده است‌. این حق حتی با سوختن هم ادا نمی‌شود و اگر هم آبی از این رهگذر جاری می‌شود، همان عرق خجلت است‌.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سی و شش)

به صیقل کم نمی‌گردد غرور زنگ خودبینی‌

 

مگر آیینه بر سنگی زند روشنگر عشقم

البته زنگاری را که بر آینه نشسته است‌، با صیقل می‌توان زدود، ولی اگر این زنگار، همان خاصیت اصلی آینه یعنی خودبینی باشد، دیگر چه می‌توان کرد؟ اینجا دیگر فقط بر سنگ زدن آینه کارساز است‌.

 

در واقع‌، شاعر از شفافیت آینه شکایت دارد، چون آینة شفاف‌، زمینة بهتری برای خودبینی فراهم می‌کند.

 

اندیشة خودبینی از وضع ادب دور است‌

 

آیینه نمی‌باشد آنجا که حیا باشد

q

 

دل مصفّا کردم و غافل که در بزم نیاز

 

صاحب آیینه گشتن کار خودبین بوده‌است

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل

افراط ناقبولی بر خاک آبرو چید

مغز جهات گردید از شش جهت رد ما

بیدل احتمالا این بیت را وقتی گفته است که وبلاگی داشته و در آن مطالب مختلف می‌گذاشته است. آنگاه از همه سو پیامهای مختلف برایش می‌نوشته‌اند و شاعر به همین مناسبت گفته است که رد کردن بسیار خاک را هم آبرو می‌دهد. دیده‌اید که وقتی باد شدیدی بوزد خاک هم آسمان‌پیما می‌شود. در واقع در این بیت شاعر می‌گوید وقتی کسانی از طرف افراد بسیاری رد شوند به یک معنی دیگر تایید شده‌اند. یعنی مثلا اگر یکی به او بگوید بنیادگرا. دیگری بگوید لیبرال. دیگری بگوید عامل سی آی ای. دیگری بگوید عامل کا جی بی. دیگری بگوید وابسته به القاعده. دیگری بگوید طرفدار کرزی. پس معلوم می‌شود که او هیچ یک از اینها نیست. مصراع دوم بیانگر همین حقیقت است. یعنی کسی که از شش جهت رد می‌شود لابد در وسط همه جهتها ایستاده است. البته کمونیستها یک ضرب‌المثل داشتند که می‌گفتند بی طرف بی‌شرف است. این را برای کسانی به کار می‌بردند که می‌گفتند ما نه با شما هستیم و نه با مجاهدین. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت که بیدل هم به اعتقاد کمونیستها... نه اصلا کاربرد این کلمه برای حضرت بیدل خودش بی‌ادبی است.

این یادداشت هم برای تلطیف فضا تا دوستان نگویند وبلاگت سیاسی شده است. حالا خوب شد؟ البته دوستان مطلع هستند که من این شرح را با توجه به شرایط و وضعیت خاص وبلاگ خود ننوشته‌ام بلکه بیدل خودش بیت را درباره وبلاگ‌نویسان سروده است. اگر می‌گویید نه. بروید از خودش بپرسید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سی و پنج)

فیض ایثار اگر عرض تمتّع ندهد،

 

مار از گنج چه اندوده و ماهی ز درم‌؟ (ص 853)

 

قصة بر سر گنج نشستن مار که معروف است‌. در اینجا شاعر ماهی را نیز صاحب‌درم تصوّر می‌کند، به اعتبار فلس‌هایش‌. ولی جالب است که این مار و ماهی‌، هیچ بهره‌ای از دارایی‌شان ندارند. چرا؟ چون اهل ایثار نیستند.

 

حریصان را نباشد محنت از حمّالی دنیا

 

گرانی کم رسد از بارِ درهم‌، دوش‌ِ ماهی را (ص 76)

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (یکصد و سی و چهار)

بر نسخة بهار خط نسخ می‌کشد

 

رنگ شکسته‌ای که به سیما نوشته‌ایم (ص 846)

 

تناسبی لفظی وجود دارد میان نسخ و نسخه و نیز تناسبی معنایی میان نسخ و شکسته هم می‌توان یافت‌. این «نسخ‌» نیز ایهام دارد، یکی همان خط معروف است و دیگر، «باطل کردن‌» و «زایل کردن‌». ایهام «شکسته‌» که خود آشکار است‌.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سی و دو)

ببین به ساز و مپرس از ترانه‌ای که ندارم‌

 

توان به دیده شنیدن فسانه‌ای که ندارم (ص 841)

 

این بیت‌، حس‌ّآمیزی و متناقض‌نمایی را توأم دارد و آن هم با هنرمندی تمام‌; «شنیدن فسانه با دیده‌» حس‌ّآمیزی است و «شنیدن فسانه‌ای که وجود ندارد»، متناقض‌نمایی‌. بیدل با ردیفهایی منفی بسیار خوب کار کرده است‌.

 

بپوش دیده و بگذر که گرد دشت تعلّق‌

 

هزار ناقه نشانده است در گِلی که ندارد

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سی و یک)

ادب نیست در راه او پا نهادن‌

اگر سر نمی‌بود، لغزیده بودم (ص 841)

حتی پای‌نهادن در راه معشوق هم خالی از بی‌ادبی‌ای نیست‌، چون این مسیر را باید با سر پیمود. من نیز خوشحالم از این که سری برای پیمودن داشتم‌، وگرنه در این راه‌، لغزیده بودم‌، لغزشی ناشی از بی‌ادبی‌. (گره‌گشایی این بیت را مرهون توضیحات مرحوم استاد محمدسرآهنگ در یک برنامه رادیویی هستم.)

بی‌ادب از خاک صحرای محبّت مگذرید

کلبة ویران مجنون آخر از لیلا پر است‌

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سی)

از کجا وهم‌ِ دورنگی به قدح ریخته بنگم‌؟

حسن بیرنگ و من بی‌خبر آیینه‌به‌چنگم (ص 828)

بیدل آیینه‌داری را در برابر آن حسن یکتا نمی‌پسندد; چون آینه برای چیزی است که به چشم دیده می‌شود. شاعر اینجا بی‌زمان و بی‌مکان بودن آن ذات یکتا را در قالب بی‌رنگی دیده است و این هم از رنگینی خیال اوست‌. می‌گوید چه وهمی به سراغم آمده است که در برابر آن حسن بی‌رنگ‌ آینه به دست گرفته‌ام.

رنگ در بسیار جاها در شعر بیدل‌، مفهوم کلی «شکل و شمایل و صورت ظاهری‌» چیزی است‌. به همین اعتبار است که گاه به جای «به شکل‌» یا «به گونه‌»، به رنگ می‌آورد:

به رنگ گلشن از فیض حضورت عشرت‌آهنگم‌

مشو غایب که چون آیینه از رخ می‌پرد رنگم‌

به رنگی یأس جوشیده است با دل‌

که غم آید اگر گویم «بیا، دل‌!»

به رنگی بی‌زبانم در ادبگاه نگاه او

که گرد سرمه فریادی است از وضع خموش من‌

و این هم دو بیت با معنایی قریب به بیت مقصد‌:

ای پرفشان چون بوی گل بیرنگی از پیراهنت‌!

عنقا شوم تا گَرد من یابد سراغ دامنت‌

حسن یکتا، بیدل‌! از تمثال دارد انفعال‌

جای زنگارت همین آیینه می‌باید زدود

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و نه)

این قدر یارب پرِ طاووس‌ِ بالینم که کرد؟

بسته‌ام صد چشم‌، امّا یک مژه نغنوده‌ام (ص 828)

این «بسته‌ام صد چشم‌» نوعی تعلیق و ابهام دارد. هم می‌تواند «بستن چشم‌» باشد که لازمة «غنودن‌» است و هم می‌تواند «تدارک‌دیدن‌» باشد که تصویری است از پر طاووس و گردیهای چشم‌مانند آن‌. «بسته‌ام‌» از آن روی می‌تواند حامل این معنی باشد که با به‌هم‌بستن پرهای طاووس‌، بادبان یا سایه‌بان می‌ساخته‌اند.

به گمان من‌، بسته‌بودن نقش یک مبدِل را دارد. می‌گوید «من همانند پر طاووس صد چشم بسته‌ام (فراهم کرده‌ام‌) ولی با همة این چشم‌بستن‌، خوابم نمی‌برد و این‌، شگفتی دارد.

این هم طاووس و چشم در دو بیت دیگر که می‌تواند مؤید سخنان ما دربارة بیت بالا باشد.

طاووس این بهارم‌، ساغرکش خمارم‌

در راه انتظارم صد چشم و یک پریدن (ص 1047)

در بیت شاهد، پریدن چشم هم منظور است‌.

این چه طاووسی ناز است که اندوخته‌ای‌

پای تا سر همه چشمی و به خود دوخته‌ای (ص 1125)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و هشت)

بی‌دماغی نشئة اظهارم‌، امّا بسته‌اند

یک‌جهان تمثال بر آیینة ننموده‌ام (ص 828)

«بی‌دماغی نشئة اظهار» در مجموع یک ترکیب است در مقام صفت‌; به معنی «بی‌دل و دماغ‌». می‌گوید «من بی‌دماغی نشئة اظهار هستم‌، چندان میلی به تماشا ندارم‌، ولی با این حال‌، یک جهان تمثال منتظر هستند که در آیینه‌ای که پنهان داشته‌ام دیده شوند.» قریب به این معنی را ـ البته با تصویری دیگر ـ بیدل در اینجا نیز گفته است‌:

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدّعا، بیدل‌

در آن وادی که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا (ص 1)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و هفت)

بی دردسری نیست سحر نیز در این باغ‌

صندل‌به‌جبین می‌وزد از دور نسیمم (ص 827)

صندل‌، درختی است در هندوستان که چوبش را برای معالجة سردرد به کار می‌برده‌اند. بیدل می‌گوید این باغ آن‌قدر دردسرآفرین است که نسیم نیز در آن‌، صندل به پیشانی گرفته است‌. «صندل‌به‌جبین‌» یک ترکیب است که کار قید را می‌کند.

اما نقش «سحر» در این بیت کمی مبهم است‌. می‌توان گفت «سحر نیز در این باغ دردسر گرفته است‌» و می‌توان گفت «سحر هم در این باغ‌، مایة دردسر است‌.» و من نتوانستم یکی از این دو معنی را بر دیگری ترجیح دهم‌. تا شما چه خواهید گفت‌.

اما این هم «صندل‌» در یکی دو بیت دیگر:

درد سر کم بود، تا تدبیر صندل محو بود

صنعت بالین و بستر خلق را بیمار کرد (ص 534)

فرسود چاره‌ای که طرف شد به رنج دهر

با صندل از معامله دردسر مپرس

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و شش)

یأس در راه تو چون امّید بی‌سامان نبود

آرزوی رفته را هم کاروانی یافتم (ص 820)

مصراع اول‌، در غزلیات کابل‌، به صورت «یأس در راه چو تو امّید بی‌سامان نبود» آمده است که به احتمال قریب به یقین نادرست است و ضبط حاضر ارجح به نظر می‌آید. در کلیات بهداروند ـ عباسی نیز شکل حاضر اختیار شده است‌. به هر حال‌، مصراع نخست‌، کژتابی ‌دارد و می‌تواند به دو شکل معنی شود:

همان گونه که امید در راه تو بی‌سامان نبود، یأس هم بی‌سامان نبود.

یأس مثل امید نبود که در راه تو بی‌سامان باشد، بلکه سود و ثمری داشت‌.

کلیت بیت‌، معنی اول را تأیید می‌کند. می‌گوید همین یأس هم بالاخره به جایی می‌رسد، آن‌چنان که می‌توان تصوّر کرد آرزوهای از دست رفته نیز به اعتبارِ «رفتن‌»، بالاخره کاروانی ساخته و به جایی رسیده‌اند. بالاخره این هم نوعی «رفتن‌» است‌.

بیدل در جایی دیگر نیز برای «از خود رفتن‌» کاروان تصوّر کرده است‌:

یاد آن سامان جمعیت که در صحرای شوق‌

بس که می‌رفتیم از خود، کاروانی داشتیم‌

 

یادداشت: کژتابی اصطلاحی است ساختة آقای بهاءالدین خرمشاهی و مراد از آن، ایهامهای ناخواسته در کلام است، چنان که مثلا بگوییم «من مثل محمود، احمد را دوست دارم» و این دو معنی دارد: «من همان گونه که محمود را دوست دارم احمد را دوست دارم» و «همان گونه که محمود احمد را دوست دارد من نیز احمد را دوست دارم.»

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ در خانه آینه

پابه‌پای هم‌، با یک غزل بیدل‌

(چاپ شده در مجله شعر)

 

خَم قامت نبرد ابرام طبع سخت‌کوش من‌

گران شد زندگی‌، امّا نمی‌افتد ز دوش من‌

تسلّی گشته‌ام چون موج گوهر، لیک زین غافل‌

که خاک است این که می‌نوشد زبان بحرنوش من‌

غم عمر تلف‌گردیده تا کی بایدم خوردن‌؟

ز هر امروز، شامی دارد استقبال دوش من‌

چنین دیوانة یاد بناگوش که می‌باشم‌؟

که گوش‌ِ صبح محشر، پنبه دارد از خروش من‌

گریبان بایدم چون گل درید از لب‌گشودن‌ها

ز وضع غنچه حرف عافیت نشنید گوش من‌

چه می‌کردم اگر بی‌پرده می‌کردم تماشایت‌؟

تو را در خانة آیینه دیدم‌، رفت هوش من‌

نشاندن نیست آسان همچو موج گوهر از پایم‌

محیط از سر گذشت‌، آسود تا یک قطره جوش من‌

به رنگی بی‌زبانم در ادبگاه نگاه او

که گَردِ سرمه فریادی است از وضع خموش من‌

قیامت بود اگر خود را چنین آلوده می‌دیدم‌

مرا از چشم خود پوشید فضل عیب‌پوش من‌

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن کنم بیدل‌

سحر در جیب می‌آید تبسّم گلفروش من‌

 

این غزل‌، به گمان من یکی از بهترین غزلهای بیدل است و به راستی یکی از مدرن‌ترین آنها(1). بسیاری از ویژگیهای سبکی بیدل را در این غزل می‌توان یافت و نیز بسیاری از ساختارهای پیچیدة تخیّل را که خاص بیدل است یا لااقل در شعر او شیوع بیشتری دارد. مصراع دوم از مطلع این غزل‌، همان است که جناب دکتر شفیعی کدکنی در کتاب ارجمند «شاعر آینه‌ها»، بر «مجموعة میراث ادبی معاصران‌» خویش ـ جز چند شعر از چند شاعر ـ ترجیحش می‌دهد(2). و این سخن‌، هرچند با دید کمیت‌گرایانه اغراق‌آمیز به نظر می‌آید، آنگاه که با معیار کیفیت به سراغش برویم‌، جای چند و چونی ندارد، چون به راستی این نوع تصویرگری را نه در شعر کهن می‌توان بسیار یافت و نه در شعر امروز.

من غزل را از صفحة 1044 غزلیات بیدل چاپ کابل (و تجدید چاپ شده در ایران‌) نقل کرده‌ام و البته چنان که دیده‌شد، ملاحظه‌ای مختصر در ضبط بیت پنجم آن دارم‌.

 

خم قامت نبرد ابرام طبع سخت‌کوش من‌

گران شد زندگی‌، امّا نمی‌افتد ز دوش من‌

شاعر، زندگی را باری بر دوش انسان تصوّر کرده است و همین بار است که در پیری نهایتاً قامت را خم می‌کند و با مرگ‌، از دوش می‌افتد. این تصویر، بسیار بدیع و مدرن است‌. بیدل در جایی دیگر هم نظیر این را دارد.

پیری سراغ وحشت عمر گذشته بود

مزدور رفت و دوش هوس زیر بار ماند (ص 547)

و این معنی که زندگی را بار دوش خویش بدانیم و مرگ را مایة آسایش‌، از مفاهیم کلیدی شعر بیدل است‌. بیدل نوعی مرگ‌اندیشی زیبا دارد که در عین حال‌، نشانی از پوچ‌انگاشتن زندگی هم در آن نمی‌توان یافت‌، بلکه نوعی آرزوی به مقصد رسیدن است‌.

بی موج به ساحل نرسد کشتی خاشاک‌

از تیغ اجل نیست در این معرکه باکم (ص 936)

تاب و تب قیامت هستی کشیده‌ایم‌

از مرگ نیست آن‌همه تشویش و باک ما (ص 10)

یادِ آزادی است گلزار اسیران قفس‌

زندگی گر عشرتی دارد، امید مردن است (ص 230)

به امید فنا تاب و تب هستی گوارا شد

هوای سوختن بال و پر پروانة ما شد (ص 424)

 

تسلّی گشته‌ام چون موج گوهر، لیک زین غافل‌

که خاک است این که می‌نوشد زبان بحرنوش من‌

«گوهر» و «موج گوهر» از عناصر خاص و شایع در تصویرسازی بیدل است‌. البته این «گوهر» همان «مروارید» است که در دل صدف پرورش می‌یابد و در قعر دریا جای دارد.

اما برای «موج گوهر» سه توجیه می‌توان تراشید; یکی این که «موج‌» را کنایه از «فراوانی‌» بگیریم‌، و این معنی‌، در شعر بیدل غریب نیست‌:

موج گل بی‌تو خار را ماند

صبح‌، شبهای تار را ماند (ص 648)

مطرب‌! نفست زمزمة لعل که دارد؟

در نالة نی می‌زند امروز شکر موج (ص 375)

دیگر این که گوهر را به اعتبار «آبداربودن‌» که صفتی برای مروارید مرغوب است‌، صاحب موج بدانیم‌، چون هر جا آب درکار باشد، موج هم پدید می‌آید. نظیر این را در «شمشیر آبدار» هم دیده‌ایم که بیدل به همین اعتبار، برایش  جویی تصوّر کرده است‌، یا آن را وسیلة آب‌دادن به گل دانسته است‌:

کی شود وهم تعلّق مانع وارستگان‌؟

آب اگر در جوی شمشیر است‌، می‌باشد روان (ص 1077)

باز آب شمشیرت از بهارْجوشی‌ها

داد مشت خونم را یاد گلفروشی‌ها (ص 23)

برداشت سوم این است که برجستگیها یا خطهای احتمالی روی مروارید را موج تصوّر کنیم و این نیز دور از ذهن نیست و در شعر بیدل قرینه دارد:

گهر موج آورد، آیینه جوهر

دل بی‌آرزو کم آفریدند (ص 430)

در هر حال‌، موج گوهر موجی است آرام و بی‌تپش‌، و از این نظر، بر موجهای آب که مدام سر به سنگ می‌کوبند و به هیچ جایی نمی‌رسند، ارجحیت دارد. همواره در موج گوهر، نوعی وقار، طمأنینه و آبرو نهفته است‌.

موج گوهرم عمری است آرمیده می‌نازد

رنج پا نمی‌خواهد رفتنی که من دارم (ص 956)

یک نقطه پل ز آبلة پا کفایت است‌

زین بحر، همچو موج گهر می‌توان گذشت (ص 267)

گهر دارد حصار آبرو در ضبط امواجش‌

میندازید ز آغوش ادب پیراهن ما را (ص 118)

ولی در بیت «تسلی گشته‌ام‌...» گویا شاعر از این آرامش (تسلیت‌) هم شکوه دارد، چون باز هم خاک در دهان خویش می‌بیند. به واقع آن زبان بحرنوش اینک خاک‌خور شده است‌. (می‌دانیم که دهان صدف‌، همواره در معرض خاکهای کف دریاست‌، و به واقع مروارید نیز حاصل ترشحات آهکی صدف‌، گرداگرد ذرّات ماسه‌ای است که در آن جای می‌گیرند.) این هم بیتی دیگر با همین معنی‌:

از بلای عافیت هم آن‌قدر ایمن مباش‌

آب گوهر طعمة خاک است از آرامها (ص 18)

 

 

غم عمر تلف‌گردیده تا کی بایدم خوردن‌؟

ز هر امروز، شامی دارد استقبال دوش من‌

شاعر در این بیت گویا از بازگشت به گذشته دلگیر است و در آن احساس بیهودگی می‌کند. او غم عمر تلف‌گردیده را همانند شامی می‌داند که شبی دیگر را در پی خواهد داشت و این‌، یعنی تکرار و بی‌ثمری‌.

به تفاوت ظریف میان «شام‌» و «شب‌» باید دقت کرد، که اولی هنگام غروب است و دومی متن شب‌. گویا شام به استقبال شب می‌رود و غم گذشته را خوردن‌، دعوت کردن از شبی دیگر است‌.

بیدل یک ساختار زبانی خاص دارد که در دو بیت این غزل دیده می‌شود، یعنی اتصال ضمیر «م‌» به «باید» همراه با ماضی‌ساختن یا مصدر ساختن فعل مضارع‌. مثلاً نمی‌گوید «تاکی باید غم بخورم‌؟» و می‌گوید «تاکی بایدم غم خوردن‌». این شکل بیان‌، که بافتی تقریباً باستانگرایانه به کلام می‌دهد، در تمایزبخشیدن به زبان بسیار مؤثر است‌. این هم مواردی دیگر از این ساختار:

خودداری و پابوس خیالش چه خیال است‌؟

می‌بایدم از دست خود آنجا چو حنا رفت (ص 268)

می‌بایدم ز خجلت اعمال زیستن‌

نومیدتر ز زنگی آیینه‌دیده‌ای (ص 1163)

 

چنین دیوانة یاد بناگوش که می‌باشم‌؟

که گوش‌ِ صبح محشر، پنبه دارد از خروش من‌

این نوع خاص و زیبایی از اغراق است‌. صبح محشر با همه شهرتی که در شور و غوغا دارد، در برابر خروش شاعر پنبه در گوش کرده است‌.

تشخیص (جان‌بخشی‌) که از ویژگیهای بارز سبک بیدل شمرده شده است‌، در اینجا نسبت به «صبح محشر» دیده می‌شود که به هیأت انسانی پنبه در گوش بازنموده شده است‌.

از این که بگذریم‌، رابطة ظریف معنوی میان «صبح‌» و «بناگوش‌» هم یادکردنی است و نیز تناسب لفظی «گوش‌» و «بناگوش‌».

 

گریبان بایدم چون گل درید از لب‌گشودن‌ها

ز وضع غنچه حرف عافیت نشنید گوش من‌

این بیت در دیوان چاپ کابل‌، «گریبان بایدم چون گل دمید از لب‌گشودنها» آمده است و در کلیات «بهداروند ـ عباسی‌» نیز چنین است‌. ولی من می‌پندارم که ضبط درست‌، باید «درید» باشد. به هر حال‌، در این بیت نیز رابطه‌ای میان «لب‌» و «حرف‌» و «گوش‌» می‌توان یافت‌.

بیدل در اینجا نیز از یک مفهوم دوست‌داشتنی‌خویش سخن گفته است‌، یعنی خاموشی‌. غنچه خاموش است و به اعتبار همین لب‌بستن‌، در عافیت و آرامش می‌ماند. گریبان‌دریدنش به واقع از آنگاه شروع می‌شود که لب می‌گشاید.

اما این خاموشی و لب‌گشودن چه مفاهیم دیگری همراه دارد؟ در بیتی دیگر از همین غزل خواهیم دید.

 

چه می‌کردم اگر بی‌پرده می‌کردم تماشایت‌؟

تو را در خانة آیینه دیدم‌، رفت هوش من‌

بیت بسیار زیباست و بسیار شفّاف‌تر از این که شرح و توضیحی طلب کند. فقط نمی‌توان به لحن سؤالی آن اشاره نکرد که ظرافتی بلاغی در خود دارد و به نوعی تشدیدکنندة عواطف است‌. به طور کلی لحن‌های خطابی یا سؤالی از آنجا که خواننده را نیز با شعر درگیر می‌کنند، در برانگیختن عواطف و عطف توجه او بیشتر مؤثرند. و بیدل‌، در بسیار جایها مخاطب را با چنین سؤالهایی به درون شعرش می‌کشاند:

گوش ترحمی کو کز ما نظر نپوشد؟

دست غریق‌، یعنی فریاد بیصداییم‌

به‌راحتی می‌توانست بگوید «گوش ترحمی نیست کز ما نظر نپوشد» ولی این سخن دیگر آن لطف را نداشت و آن تأثیر را نیز، که در حالت پرسشی دیده می‌شد.

این هم دو بیت دیگر با مضمونی قریب به بیت مقصد ما و البته باز هم با لحن پرسشی‌:

تمکین کجا به سعی خرامت رضا دهد؟

کم نیست این که نام تو ام بر زبان گذشت (ص 267)

که می‌داند حریف ساغر وصلت که خواهدشد؟

که ما پیمانه پُر کردیم از سرجوش پیغامت (ص 285)

 

نشاندن نیست آسان همچو موج گوهر از پایم‌

محیط از سر گذشت‌، آسود تا یک قطره جوش من‌

دربارة موج گوهر پیشتر سخن گفتیم و یاد کردیم که در تلقی بیدل‌، گوهر، در هر حال‌، آرمیده است و موجش نیز موجی است ساکن‌. ولی این آرمیدگی به آسانی به دست نیامده است‌. دریایی از سر گوهر گذشته است تا او به این آرامش رسیده است‌.

یادکرد این نکته نیز خوب است که «محیط» در زبان شعر بیدل‌، نه ساحل و پیرامون دریا، بلکه خود دریاست‌.

از قطره تا محیط، تسلّی‌سراغ نیست‌

آسودگی ز کشور ما بار بسته است (ص 332)

تعبیر «یک قطره جوش‌» هم از وابسته‌های عددی خاص بیدل است و البته به این پندار که گوهر را حاصل افسردن قطرة باران در دل صدف می‌دانسته‌اند نیز اشاره دارد. این باور عام پیشینیان ماست که در شعر سعدی نیز تجلّی کرده است (یکی قطره باران ز ابری چکید) و بیدل نیز اشاراتی به آن دارد:

ای قطرة گهر شده‌! نازم به همتت‌

کز یک گره پل از سر دریا گذشته‌ای (ص 1198)

 

به رنگی بی‌زبانم در ادبگاه نگاه او

که گَردِ سرمه فریادی است از وضع خموش من‌

اغراق در این بیت نیز بسیار شبیه است به اغراق بیت چهارم‌، با این تفاوت که آنجا خروش در میان بود و اینجا سکوت‌. آنجا قیامت در برابر خروش شاعر خاموش بود و اینجا سرمه ـ که نماد خاموشی است ـ در برابر سکوت او فریاد تصور می‌شود.

اینجا هم پای یکی از باورهای پیشینان ما در کار است‌; این که خوردن سرمه باعث لال‌شدن انسان می‌شود. به همین لحاظ، سرمه در شعر بیدل‌، همواره نمادی است از خاموشی‌.

داغیم چون سپند، مپرس از بیان ما

در سرمه بال می‌زند امشب فغان ما (ص 69)

ولی این «خاموشی‌»، صرف پرهیز از سخن‌گفتن در جمع‌، از آن گونه که در کلام سعدی دیده می‌شود و جنبة آداب معاشرت دارد، نیست‌; بلکه مفهومی گسترده‌تر دارد و پرهیزی است از هر نوع اظهار وجود و خودنمایی‌. خاموشی در این معنا، بسیار نزدیک می‌شود به «ادب‌» که آن نیز درگذشتی از هستی خویش‌، و خود را هیچ‌انگاشتن در مقابل محبوب است‌. به همین لحاظ، بسیار جایها خاموشی و ادب (خجلت‌) ملازمتی دارند.

هستی موهوم ما یک لب‌گشودن بیش نیست‌

چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما (ص 63)

خامُش نفسم‌، شوخی آهنگ من این است‌

سرجوش بهار ادبم‌، رنگ من این است (ص 239)

 

قیامت بود اگر خود را چنین آلوده می‌دیدم‌

مرا از چشم من پوشید فضل عیب‌پوش من‌

«قیامت‌» در محاوره نیز کنایه‌ای است شور و غوغاست‌. در شعر بیدل نیز این مفهوم گسترش می‌یابد و آنچنان معنی هاله‌ای می‌یابد که مترادف دقیقی برایش نمی‌توان یافت‌. به واقع بسیاری از کلمات کلیدی شعر بیدل چنین هستند و به زحمت می‌توان در حصار معانی خاصی به بندشان کشید. فقط می‌توان از ورای بیتهایی چنین‌، طیف معنایی «قیامت‌» را در ذهن ترسیم کرد و بس‌:

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما

چه قیامتی که نمی‌رسی ز کنار ما به کنار ما (ص 136)

گردباد امروز در صحرا قیامت کاشته است‌

موی مجنون بی سر و پا گردنی افراشته است (ص 330)

قیامت می‌کند حسرت‌، مپرس از طبع ناشادم‌

که من صد دشت مجنون دارم و صد کوه فرهادم (ص 967)

 

نمی‌دانم شکفتن تا کجا خرمن کنم بیدل‌

سحر در جیب می‌آید تبسّم گلفروش من‌

مفهوم مصراع دوم این بیت را به هیچ شکل درنیافتم‌. «سحر» قید زمان است‌; یعنی محبوب به هنگام سحر می‌آید؟ «سحر در جیب‌» یک ترکیب است‌; یعنی آن کسی که می‌آید سحری در جیب دارد؟ آن که می‌آید کیست‌; «تبسم‌» است یا «گلفروش‌»؟ گلفروش تبسّم در جیب دارد; یا تبسّم سحر در جیب دارد؟

با این همه به گمان من‌، محتمل‌ترین برداشت از این مصراع چنین است‌، و تأکید می‌کنم‌، به گمان من‌: «تبسم ـ یعنی همان گلفروش من ـ می‌آید، در حالی که سحر در جیب اوست‌.» و با این شکل‌، «شکفتن‌» مصراع اول هم توجیه می‌شود چون این سحر، می‌تواند گلهای اشتیاق را بشکوفاند.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. با همه پرهیزی که از کاربرد واژگان فرنگی در چنین نوشته‌هایی دارم‌، چون برای «مدرن‌» معادل مناسبی در فارسی نیافتم‌، به‌ناگزیر، پرهیز شکستم‌.

2. شاعر آینه‌ها، بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، چاپ دوم‌، آگاه‌، تهران 1366، صفحة 80

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و پنج)

طینت آیینه و خاصیت زاهد یکی است‌

تا کجاها صافی ظاهر برَد زنگش ز دل‌؟ (ص 817)

بیت‌، به شکلی غیرمنتظره پیش می‌رود. تا پایان مصراع اول‌، می‌پنداریم که سخن از ستایش زاهد در میان است و این خود امری غیرمنتظره ـ با توجه به فرهنگ این کلمه در شعر بیدل و دیگر شاعران ـ است‌. در مصراع دوم‌، دانسته می‌شود که شاعر با تشبیه زاهد به آیینه نیز دست از رندی برنداشته است‌. می‌گوید او مثل آیینه است‌; امّا چگونه‌؟ ظاهری صاف دارد و دلی زنگاربسته‌. در جایی دیگر نیز با «ناصح‌» چنین مطایبة غیرمنتظره‌ای می‌کند. بله‌، سخنت نمکین است‌، ولی نمکی که بر زخم بپاشند:

ناصح سخن ساخته‌ات پُرنمکین است‌

رحم است به زخمی که تو مرهم شده‌باشی (ص 1183)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و چهار)

در گلستانی که بوی وعدة دیدار توست‌

می‌کند جای نگه چون برگ از اشجار گل (ص 807)

چند بیت از یک قصیدة زیبای بیدل‌، در قالب یک غزل‌، در غزلیات او آمده است با مطلع «ای بهار جلوه‌ات را شش‌جهت در بار، گل‌». این بیت نیز از آن غزل و آن قصیده است‌، ولی در قصیده‌، ضبط بسیار مقبول‌تری دارد:

در گلستانی که بوی وعدة دیدار توست‌

می‌کند آیینه جای برگ از اشجار گل (کلیات بهداروند ـ عباسی‌، ج 1، ص 148)

مصراع دوم بسیار زیباست با تصویر سخت محسوس و عینی‌; درختانی با برگهایی از آینه‌.

این «گل‌کردن‌» نیز چنان که در جایی دیگر گفتیم (بیت رنگ‌، دامن‌چیدن و بوی گل از خود رفتن است‌...) به معنی «پدیدآمدن‌» و «جلوه‌کردن‌» است‌. البته یک تناسب معنایی با «گلستان‌»، «برگ‌» و «شجر» هم می‌یابد، ولی این تناسب فرعی است و اصل‌، همان معنی است‌.

امّا ضبط موجود در غزلیات به چه معنی است‌؟ من گمان می‌کنم این ضبط مخدوش است و غیر قابل اعتماد، مگر این که «جای نگه‌» را چیزی معادل «آینه‌» یا نظیر آن بدانیم‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و سه)

در وادی‌ای کز شوق او، بیدل‌! ز خود من رفته‌ام‌

خوابیده هر نقش قدم بگذشت جولان‌دربغل (ص 870)

این «جولان در بغل‌» در مجموع یک ترکیب است که در مقام صفت کار می‌کند، یعنی «کسی که در حال جولان است‌» یا به طور خلاصه «شتابان‌». می‌گوید این چنان وادی اشتیاق‌برانگیزی است که در آن‌، نقش قدم با همه خوابیدگی‌اش نیز شتابان است‌. در اولین غزل دیوان بیدل نیز چنین مضمونی به چشم می‌خورد. آنجا می‌گوید در چنین وادی‌ای که منزل نیز در آن سکون ندارد، این دل بی‌آرزو مرا زمینگیر ساخته است‌:

زمینگیرم به افسون دل بی‌مدّعا، بیدل‌

در آن وادی که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا (ص 1)

و این هم بیتی دیگر در همین مقام‌:

مباد افسردنی دامان جولان طلب گیرد

در این وادی ز پا منشین که در راه است منزل هم (ص 991)

 

 

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و دو)

مپرسید از مآل هستی غفلت‌سرشت من‌

چو مخمل دیده‌ام خوابی که در خواب است تعبیرش (ص 774)

این «خواب‌» اصطلاحی است در مورد مخمل و قالی و دیگر چیزهای پُرزدار، و مخصوصاً خانمهای خانه‌دار خوب می‌دانند که باید قالی را طوری پهن کنند که در جهت خواب خود جارو شود.

باری‌، بیدل و دیگر هندی‌سرایان‌، با این خواب مخمل و قالی‌، مضمون‌آفرینی‌ها کرده‌اند. اینجا نیز گویا با عنایت به این که مخمل در خوابی همیشگی فرورفته است که بیداری ندارد، می‌گوید باید خواب‌دیدن او را هم در همان خواب تعبیر کرد. گویا خواب‌، جزو سرشت او شده است‌. به همین گونه‌، غفلت شاعر نیز جزو سرشت هستی اوست‌.

به یاد داشته‌باشیم که مخمل‌، در عین حال‌، نمادی از رفاه و آسایش نیز هست‌، در مقابل بوریا (حصیر).

کافرم گر مخمل و سنجاب می‌باید مرا

سایة بیدی کفیل خواب می‌باید مرا (ص 102)

به هوس پایمال نتوان زیست‌

مخمل ما مباد خواب‌فروش (ص 740)

چه بوریا و چه مخمل‌، حجاب می‌بافند

به هرچه دیده گشادیم‌، خواب می‌بافند (ص 494)

مخمل و دیبا حجاب هستی رسوا نشد

چشم می‌پوشم کنون‌، پیراهنی پیدا نشد (ص 638)

به ایهام «چشم می‌پوشم‌» و تناسبش با «پیراهن‌» در بیت آخر نیز بی‌التفات نباشید.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست و یک)

دو همجنسی که با هم متّفق بینی به عالم‌، کو؟

ز مژگان هم مگر در خواب بینی ربط جسمانی (ص 1129)

می‌گوییم «فلان چیز را باید در خواب ببینی‌» یعنی یک آرزوی محال‌. ولی این در خواب دیدن‌، معنایی دیگر هم دارد، یعنی «در هنگام خواب‌» و به راستی همین موقع است که مژگان به هم می‌پیوندند.

این «هم‌» نیز در اینجا یک واژة ایجازآفرین است‌. وقتی می‌گوید «ز مژگان هم‌» یعنی این که علاوه بر چیزهای دیگر، مژگان هم چنین است‌. این «چیزهای دیگر» به قرینه حذف شده است و فقط «هم‌» آن به یادگار مانده که از حذف‌شده‌ها نشان می‌دهد.

این هم مثالهایی دیگر:

بیدل‌! اگر به دست رسد گوهر وصال‌

باید وطن گرفت به کام نهنگ هم (ص 908)

در این گلشن ز بس تنگ است بیدل‌، جای آسودن‌

نگردانید گل هم بی شکست رنگ‌، پهلویی‌

شایستة هنر را کس از وطن نراند

در ملک نیستی هم پُر محتشم نبودیم (ص 910)

بیدل نوعی «همه‌» نیز دارد که همین ایجازآفرینی را می‌کند.

ز بس فیض سحر می‌جوشد از گرد سواد دل‌،

همه گر شب شوی‌، روزت نمی‌گردد سیاه آنجا (ص 1)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و بیست)

در سخن‌چینی حلاوت مشکل است‌

فهم کن از تلخکامیهای گوش (ص 776)

به مایع تلخ داخل گوش اشاره دارد. مضمون خالی از ظرافت و غرابتی نیست‌. در جایی دیگر این را ندیده‌ام‌، مگر در این بیت از خود بیدل که به واقع بیانی دیگر از همان سخن است‌.

تلخ‌کامی است ز درک من و ما حاصل گوش‌

بی‌حلاوت بود آن‌کس که سخن‌چین آمد

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و نوزده)

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش‌

شکست ما تماشا کن‌، مپرس از رنگ پیمانش (ص 761)

شاعر با این «شکست‌»، «پیمان‌شکنی‌» معشوق را در نظر دارد. می‌گوید نیازی نیست تا رنگ پیمان او را بدانی‌، شکست ما خود نشانگر آن است‌. می‌دانیم که در فرهنگ بیدل‌، «رنگ‌» هم با «شکست‌» رابطه دارد. بیدل نظیر این مضمون را در جایی دیگر هم پرورانده است‌:

با شکست زلف‌، نتوان این‌قدر پرداختن‌

رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما (ص 15)

q

ناموس وفا زین بیش برداشتن آسان نیست‌

بر رنگ من افکندند خوبان گل پیمانها (ص 21)

q

مروت‌کیشی الفت‌، وفامشتاق بود، امّا

غرور حسن‌، رنگ ما تصوّر کرد پیمان را (ص 89)

در بیت آخر، باید در نظر داشت که «وفامشتاق‌» یک ترکیب است‌، یعنی «مشتاق وفا». در مصراع دوم‌، می‌گوید آن حسن مغرور، پیمان را هم مثل رنگ ما شکستنی تصوّر کرد. این که خود «غرور» را به جای صفت «مغرور» نشانده‌است نیز لطفی دارد و این از کارهایی است که بیدل بسیار می‌کند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (بهارانه)

امروز نوبهار است‌، ساغرکشان بیایید

گل‌، جوش‌ِ باده دارد، تا گلستان بیایید

در باغ‌، بی‌بهاریم‌; سیری که در چه کاریم‌

گلباز انتظاریم‌، بازی‌کنان بیایید

آغوش آرزوها از خود تهی است اینجا

در قالب تمنّا خوش‌تر ز جان بیایید

جز شوق راهبر نیست‌، اندیشة خطر نیست‌

خاری در این گذر نیست دامنکشان بیایید

فرصت شررنقاب است‌، هنگامة شتاب است‌

گُل پای‌دررکاب است‌، مطلق‌عنان بیایید

گر خواهش فضولی است‌، جز وهم مانعش کیست‌؟

باغ است‌، خانه‌ای نیست تا میهمان بیایید

امروز آمدنها چندین بهار دارد

فردا که‌راست امّید تا خود چه‌سان بیایید؟

ای طالبان عشرت‌! دیگر کجاست فرصت‌؟

مفت است فیض صحبت گر این‌زمان بیایید

بیدل به هر تب‌وتاب ممنون التفاتی است‌

نامهربان بیایید، یا مهربان بیایید

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و هژده)

ثبات رنگ امکان صورت امکان نمی‌بندد

فلک آخر ز روز و شب دومو شد کلک بهزادش (ص 753)

این «دو مو شدن‌» گویا دوشاخه شدن نوک قلم موی نقاشی است که اتفاقاً بسیار نقاش را آزار می‌دهد. کسانی که با قلم مو کار کرده‌اند این را خوب حس می‌کنند. این یکی دیگر از موارد استفادة شاعر از چشمدیدهای عینی زندگی است و اتفاقاً این مضمون در شعر دیگران کمتر دیده شده‌است‌، یا من ندیده‌ام‌.

در ضمن‌، این دو «امکان‌» به دو معنی است‌. اولی به معنی «عالم امکان‌» یعنی جهان است و دومی «تحقق‌» را می‌رساند. نباید اینها را به یک معنی گرفت‌.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و هفده)

جوانی سوخت، پیری چند بنشاند به مهتابش؟

نبرد این شعله را خوابی که خاکستر زند آبش (ص 752)

مصراع دوم را دو گونه می‌توان معنی کرد.

1. این شعله به خواب نرفته است (خاموش نشده است) تا به خاکستر بکشد.

2. این شعله آن چنان خوابی نرفته است که با این آب‌زدن‌ها بیدار شود. یعنی کار از بیدارشدن گذشته است.

این معنی دوم پذیرفتنی‌تر به نظر می‌رسد. تنها مشکل آن این است که آب، در عمل شعله را خاموش می‌کند در حالی که آب به روی زدن، موجب بیدارشدن طرف می‌شود. البته این را نوعی متناقض‌نمایی می‌توان دانست.

به هر حال، در اینجا آتش نشانة جوانی و خاکستر نشانة پیری است. بیدل در جاهای دیگر هم این نمادسازی را کرده است، از جمله در قصیدة «سواد اعظم» خویش:

عاقبت شام جوانی صبح پیری می‌شود

ابتدای هرچه دود است، انتها خاکستر است

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و شانزده)

به سعی جانکنی‌ها کوهکن آوازه‌ای دارد

به غوغا می‌فروشد هر که باشد آب در شیرش (ص 751)

بیت، مدعامثل است و مثل آن بسیار عینی است و برگرفته از چشمدیدهای روزمرة شاعر. از این نظر خالی از ارزشی نیست. ولی مراد من از نقل این بیت، رابطه‌ای است که میان فرهاد و شیر نیز وجود دارد، چون می‌دانیم که فرهاد جویی از سنگ برای انتقال شیر ساخت به سفارش شیرین. آنچه حدس مرا تقویت میکند، بیتی دیگر از بیدل است که در آن، به این جوی شیر تصریح نیز شده است:

سفیدی‌های مو کرد آگهم از عمر بی‌حاصل

ز جوی شیر وا شد لغزش رفتار فرهادش (ص 753)

در بیت «به سعی جانکنی‌ها...» یک شبکه از ارتباط‌ها را می‌توان کشف کرد که شاید بعضی اتفاقی باشد، ولی اثرش را می‌بخشد; رابطه میان جان‌کنی و کوه‌کندن، آوازه و غوغا و نیز اگر کمی پیش برویم می‌توانیم گفت که این «آب»، «آبرو» را هم تداعی میکند و «شیر»، «شیرین» را، هرچند این دو ممکن است در نظر شاعر نبوده باشد.

امّا این بیت، یک لطف دیگر هم دارد و آن، نوعی خلاف‌آمد عادت در مورد شخصیت‌سازی است، یعنی شخصیتی را که همواره ممدوح شاعران بوده‌است، به شکلی مذموم جلوه‌دادن. بیدل حتّی در بیتی در مورد حضرت ابراهیم خلیل نیز چنین کرده‌است.

سنگ هم بی انتقامی نیست در میزان عدل

بت شکستی، مستعد آتش نمرود باش (ص 762)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و پانزده)

با هر کمالت اندکی دیوانگی خوش است

گیرم که عقل کل شده‌ای، بی‌جنون مباش (ص 745)

به احتمال قوی، ضبط «دیوانگی» در این بیت، نادرست است، چون این کلمه در این موقعیت خللی جدّی به وزن شعر می‌زند و بیدل این‌گونه خطای وزنی ندارد، نه تنها بیدل، که دیگر بزرگان ما نیز، تا آنجا که من دیده‌ام.

آنچه برای من این احتمال را قوّت می‌بخشد، نقلی از این بیت است که استاد سرآهنگ آن را می‌خواند، بدین گونه: «با هر کمالت اندکی آشفتگی خوش است» و این ظاهراً درست‌ است، به چند قرینه:

«آشفتگی» هیچ خللی در وزن نمی‌آفریند.

«دیوانگی» قدری دور از فصاحت است، چون در مصراع بعد، «جنون» آمده که همان معنی را دارد و مناسب‌تر این است که در چنین مقامی، دو کلمه این‌قدر مترادف نباشند.

در مصراع دوم، «جنون» تضاد کاملی با «عقل» دارد. این‌چنین تضادی میان «دیوانگی» و «کمال» نیست، در حالی که انتظار میرود تضادها روشن باشد. «آشفتگی» تضاد روشن‌تری با «کمال» دارد.

با این همه تا وقتی که به نسخه‌های دیگر دسترسی و مراجعه نباشد، ما در تاریکی راه می‌رویم. فقط شمع استاد سرآهنگ را در دست داریم و این شمع، البته بسیار تاریکی‌ها را در شعر بیدل روشن کرده‌است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و چهارده)

نقش هر ذرّه ای که می‌بینی

آفتابی است انتخاب‌فروش (ص 743)

بیت بسیار شبیه است به «دل هر ذرّه را که بشکافی...» از هاتف اصفهانی، و همانند آن بیت، ممکن است شائبة یک پیش‌بینی علمی را در مورد شکافتن ذرّه و انرژی حاصلة آن، ایجاد کند. ولی این شائبه‌ای بیش نیست و هیچ دلیل محکمی بر یک پیش‌بینی علمی نداریم. مقارنة ذرّه و خورشید از دیرباز در شعر ما وجود داشته و در شعر بیدل نیز بسیار تکرار شده‌است.

چه نسبت است به خورشید ذرّه را بیدل؟

به عالمی که تو باشی، مرا که می‌پرسد؟ (ص 571)

q

ذرّه تا خورشید امکان جمله حیرت‌زاده‌اند

جز به دیدار تو چشم هیچکس نگشاده‌اند (ص 542)

به طور کلّی بیرون‌کشیدن کشفیات و اختراعات نوین از شعر قدما، چندان به صواب به نظر نم‌یرسد و هیچ سودی هم برای ما ندارد. چیزی هم به ارزش آن شاعران نمی‌افزاید، مگر این که مدعی کشف و کرامت الهی برایشان شویم. اگر هم کشف و کرامتی می‌بود، باید منجر به یک پیشرفت عملی در علوم میشد. به عبارت دیگر، این چنین کشفهایی (که مثلاً از شکافتن هستة اتم انرژی بسیاری آزاد می‌شود) در جهان دیروز، منجر به هیچ اختراع عملی‌ای (مثلاً ساختن بمب اتم یا نیروگاه اتمی) نشده است و نمیتوانسته‌است بشود. پس چه سودی داشته‌است; جز این که ما بعد از سیصد سال بیاییم و به آنها فخر کنیم؟ اینگونه کشف و کرامت دانش را پیش نمی‌برد، پس چرا به بعضی انسانها عطا شود؟ 

باری، بیدل یک بیت بحث‌انگیز دیگر هم از این گونه دارد:

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن کآدم شود، بوزینه بود (ص 692)

و این هم یک ذرّه‌شکافی دیگر:

در فکر خودم، معنی او چهره‌گشا شد

خورشید برون ریختم از ذرّه‌شکافی (ص 1136)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و سیزده)

آن را که ز درد دینش افسونی هست

در یاد حسین، داغ مدفونی هست

هر گاه ز خاک کربلا سبحه کنند

در گردش آن چکیدن خونی هست

والسلام

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و دوازده)

بابِ غم جز دل گداخته نیست

مشتری‌تشنه است آب‌فروش (ص 740)

شاید «مشتری تشنه است» را یک جمله پنداریم شامل مسندالیه، مسند و رابطه، آنچنان که میگوییم «حسن تشنه است» و در این صورت، «فروش» را تغییریافتة فعل امر «بفروش» بدانیم. در این صورت مصراع دوم را چنین معنی خواهیم کرد: «تو آب بفروش که مشتری تشنه است.»

ولی چنین نیست. در واقع این «مشتری‌تشنه» یک ترکیب است به معنی «تشنة مشتری» همانند «سر به رهت فدا» به معنی «کسی که سرش را به رهت فدا می‌کند».

از سوی دیگر، آب‌فروش هم یک ترکیب است و نباید پنداشت که «فروش» آن فعل امر است (یعنی آب بفروش).

آب‌فروشی شغلی است شناخته‌شده همانند دستفروشی; و شاغلان آن را آب‌فروش می‌نامند. هم‌اکنون ما در کابل کسانی مشغول این شغل داریم که با سطلی آب و پیاله‌ای در خیابان می‌گردند و به تشنگان آب می‌فروشند که آب آشامیدنی اندک است و سنّت حسنة برپای‌داشتن آبخوری به وسیلة مغازه‌دارها و خیّرین چندان پای نگرفته است. غالباً آب‌فروشی را کودکان بی‌بضاعت برعهده دارند، چون شغلی است در حد توان و متناسب نیاز آنها.

بنابر این، بیدل در مصراع دوم می‌گوید «آب‌فروش، مشتری‌تشنه است» یا «آب‌فروش، تشنة مشتری است» و این، یک متناقض‌نمایی زیبا در خود دارد، چون آب‌فروش، نباید خود تشنه باشد.

بدون عنایت به نقش ترکیبی «مشتری‌تشنه» و بدون شناخت از کلمة «آب فروش» دریافت معنی شعر سخت می‌شود.

 

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و یازده)

عشرت سالگره تا کی‌ات؟ ای غفلتْ‌فال

رشته‌ای هست که لب می‌گزد از گفتن سال (ص 816)

در افغانستان، به «جشن تولد»، «سالگره» می‌گویند. من چنین می‌پنداشتم که این «سالگره»، شکلی تحریف‌شده از «سالگرد» است و می‌کوشیدم از کاربردش پرهیز کنم.. ولی گویا این کلمه‌ای است مستقل و دارای معنایی خاص. ظاهراً در قدیم، برای فراموش نکردن عدد سالها، در مورد سن افراد و یا وقایع مهم، رشته‌ای فراهم کرده و بر آن، در هر سال گرهی تازه می‌بسته‌اند.

این بیت بیدل که در آن، «سالگره» و «رشته» آمده است، مؤید این معنی است. شاعر «گره‌خوردن» رشته را «لب‌گزیدن» آن تصوّر می‌کند و این را باب عشرت نمی‌داند. در نظر او پایبندی به این امور، غفلت از چیزهایی مهمتر است.

اما چرا این یادداشت را درج کردم؟ شاید چون دیروز سالگرد یا همان سالگره تولدم بود. و من سی و هشتمین سال این زندگی توام با غفلت را به پایان بردم.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و ده)

ز سیرِ کسوت‌ِ تسلیم‌ِ چشم‌ِ قربانی‌

هوس ز جامهء احرام منفعل گردید (ص 545)

این بیت‌، از غزلی است دربارة عید قربان و مراسم حج‌; و این غزل‌، از شعرهای پیوسته و ساختارمند بیدل است‌. می‌گوید «ما جامة احرام به تن داریم‌، ولی این حیوانی که قربانی می‌شود، از ما ارجمندتر است‌، چون او تسلیم مطلق است و ما البته نیستیم‌. پس جای دارد که هوس ما از جامة احرام خجل باشد.»

شاعر ترکیب «کسوت تسلیم‌» را به کار برده تا زمینه‌ای باشد برای مقابلة آن با جامة احرام‌.

 

این هم متن کامل این غزل‌، که به مناسبت عید قربان تقدیم حضور می‌کنم‌.

 

رسید عید و طربها دلیل دل گردید

امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید

زدند ساده‌دلان تیغ بر فسان هوس‌

که خون وعدة قربانیان بحل گردید

من و شهید محبت دلی که جز به رخت‌

به هر طرف نظر انداختم‌، خجل گردید

چه‌سان به کعبه توانم کشید محمل جهد؟

که راهم از عرق انفعال گل گردید

ز سیر کسوت تسلیم چشم قربانی‌

هوس ز جامة احرام منفعل گردید

به فکر خام جدایی دلیل فطرت کیست‌؟

کنون که دیده به دیدار متّصل گردید

چو بیدل از هوس سیر کعبه مستغنی است‌

کسی که گرد تو، یعنی به دور دل گردید

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و نه)

ای غرّة تمیز! وبال جهان تویی

آیینه بشکن و همه را بی‌گناه گیر (ص 716)

این هم از آن جاهایی است که آینه هویتی منفی می‌یابد. آینه وسیلة دیدن است، اما اگر در آن عیبهای دیگران جلوه کند، البته شکستنی خواهد بود. این «تمیز»، همان «تمییز» یعنی قدرت تشخیص و مسلماً کسی که در «تمییز» خود مغرور شود، ممکن است این قدرت را برای عیب‌جویی یا عیب‌یابی به کار برد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و هشت)

رنگ، دامن‌چیدن و بوی گل از خود رفتن است

هر کجا گُل می‌کند، برگ سفر دارد بهار (ص 713)

مصراع اول، ممکن است غلط خوانده شود یا غلط فهمیده شود. بیدل بسیار از این گونه بیان دارد که به جای این که بگوید «فلان چیز فلان طور می‌شود»، میگوید «فلان چیز فلان طور است». به عبارتی، «عینیت» را جایگزین «شدن» می‌کند و این بر قاطعیت کلام می‌افزاید. اینجا نیز نمی‌گوید «رنگ دامن خواهدچید» بلکه می‌گوید «رنگ، خود دامن‌چیدن است» یعنی «دامن‌چیدن» جزء ماهیت اوست. همین گونه «بوی گل، خود از خود رفتن» است.

در مصراع دوم، «گُل می‌کند» به معنی «جلوه می‌کند» یا «ظهور می‌کند» است. البته این «گل» با «برگ» و «بهار» تناسب معنایی دارد، ولی فعل «گل‌می‌کند»، در مجموع معنای بالا را دارد و در شعر بیدل هم به آن معنی بسیار آمده است.

این قدر اشک به دیدار که حیران گُل کرد؟

که هزار آینه‌ام بر سر مژگان گُل کرد

q

اگر معنی خامشی گُل کند

لب غنچه تعلیم بلبل کند (ص 408)

q

غیر خاکستر دلیل اضطراب شعله نیست

هر قدر پر می‌زند افسردگی گُل می‌کند (ص 618)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ عیش رایگان

من به امید خدا مدتی است شرح مختصر بعضی غزلهای بیدل را شروع کرده‌ام. تا حالا شش یا هفت غزل را شرح داده‌ام و بیشترشان در مجله شعر چاپ شده است. این نوشته‌ها را به نوعی مدیون جناب مصطفی محدثی سردبیر مجله شعر هستم که مرا بدین کار تشویق کردند. اینک، به تدریج مطالبی را که باری در مجله چاپ شده است تقدیم حضور شما نیز می‌کنم.

 

پابه‌پای هم‌، با یک غزل بیدل‌

نه ادعای شرح و تفسیری در کار است و تصوّر کشف و کرامتی می‌رود. فقط می‌کوشیم راه درک و دریافت بهتر شعر عبدالقادر بیدل را بر خود هموار کنیم‌. نگارنده یکی دو سالی است که بازخوانی بیتها و غزلهایی از بیدل را به کمک شواهدی از خود بیدل پیشه کرده‌است و این نوشته نیز، صورت منقح بخشی از این تأملات است در یک غزل بسیار زیبای این شاعر.

مأخذ من برای نقل این غزل‌، نسخة چاپ شدة غزلیات بیدل در کابل است‌، به تصحیح استاد خلیل‌الله خلیلی و خال‌محمد خسته‌. البته من خود این نسخه را در دسترس ندارم و از نسخة تجدیدچاپ‌شده‌اش در ایران استفاده می‌کنم (نشر بین‌الملل‌، با مقدمة منصور منتظر) و شماره صفحات نیز به همان کتاب ارجاع می‌دهند.

اگر در این نوشته‌، غزل را پاره‌پاره می‌یابید، این را از سر ناگزیری بدانید، وگرنه این‌، یکی از غزلهای نسبتاً یکپارچة بیدل است‌.

 

یاد آن فرصت که عیش رایگانی داشتیم‌

سجده‌ای چون آسمان بر آستانی داشتیم‌

مصراع دوم این بیت‌، در نسخه‌های چاپی موجود غزلیات بیدل (نسخة کابل و تجدیدچاپهای آن در ایران و نیز نسخة مصحح بهداروند ـ عباسی‌) به این صورت آمده است‌:

سجده‌ای چون آستان بر آستانی داشتیم‌

و من به دو قرینه‌، این ضبط را مشوّش می‌دانم و «آسمان‌» را ترجیح می‌دهم‌، یکی قرینة معنایی است‌، چون سجده برای آسمان که گنبدی و خمیده‌وار است‌، مناسب‌تر می‌آید. قرینة دیگر این است که استاد محمدحسین سرآهنگ‌، آوازخوان برجستة افغانستان که در انتخاب و خوانش غزلهای بیدل شهرت و استادی ویژه‌ای داشت‌، این مصراع را در آهنگهایی که برای این غزل ساخته‌است‌، همواره با «آسمان‌» خوانده است و احتمال قریب به یقین این است که او، به نسخه‌ای غیر از نسخه‌های حاضر دسترسی داشته‌است‌، و احتمالاً نسخة بمبئی‌.

به هر حال‌، وجود چنین تردیدهایی در صحت دیوانهای موجود از بیدل‌، ضرورت یک تصحیح دقیق و جامع از کلیات بیدل را روشن می‌کند، تا چه کسی مرد این میدان خواهد بود.

 

یاد آن سامان جمعیت که در صحرای شوق‌

بس که می‌رفتیم از خود، کاروانی داشتیم‌

یکی از عوامل مهجور نمودن شعر بیدل برای بسیاری از ما، فرهنگ زبانی خاص او، یا دوران زندگی اوست‌. بعضی کلمات‌، در شعر بیدل‌، آن معنایی را ندارند که ما اکنون از آنها مراد می‌کنیم‌. یکی از این کلمات‌، «جمعیت‌» است که در شعر بیدل‌، معنایی مرادف «آرامش خاطر»، «فراهم‌آمدن‌» ـ و اگر قدری در این معنی توسع بدهیم ـ «امن عیش‌» دارد. این بیتها از بیدل‌، می‌توانند مؤید این برداشت ما باشند:

جمعیت از آن دل که پریشان تو باشد

معموری آن شوق که ویران تو باشد (ص 481)

در خموشی یک قلم آوازة جمعیت است‌

غنچه را پاس نفس شیرازة جمعیت است (ص 250)

«از خود رفتن‌» نیز از مفاهیم کلیدی شعر بیدل است و البته‌، معنایی گسترده و هاله‌ای دارد. در مجموع می‌توان آن را «محو شدن‌»، «از هستی خود گذشتن‌»، و نوعی فنای حاصل از بیتابی دانست‌.

در این بیت و بعضی جاهای دیگر، بیدل به اعتبار فعل «رفتن‌» در «از خود رفتن‌»، آن را نوعی سفر می‌داند، البته سفری درونی که سخت مطلوب شاعر است‌. این معنی‌، علاوه در بیت فوق‌، در بعضی بیتهای دیگر بیدل نیز جلوه دارد:

مکتوب شوق هرگز بی نامه‌بر نباشد

ما و ز خویش رفتن‌، قاصد اگر نباشد (ص 643)

یاد آن محمل‌طرازیهای گرد بیخودی‌

کز دلم تا کوی جانان کاروان ناله بود (ص 576)

 

یاد آن سرگشتگی‌، کز بستنش چون گردباد

در زمین خاکساری آسمانی داشتیم‌

این بیت از نظر معنی‌، موازی و تکمیل‌کنندة بیت پیش است‌. آنجا «ازخودرفتن‌» در کار است و اینجا، «سرگشتگی‌»; و شاعر هر دو را مایة تعالی می‌داند. از این که بگذریم‌، تعبیر «سرگشتگی‌» برای گردباد بسیار زیباست و نشانة دقت شاعر در جوانب گوناگون کلمات‌. «سرگشتگی‌» البته معنی «بیتابی‌» و «جنون‌» دارد، ولی به اعتبار «گشتن‌»، یک رابطة تصویری زیبا با گردباد ایجاد می‌کند.

گردباد ایجاد کرد آخر به صحرای جنون‌

بر هوا پیچیدن موی سر دیوانه‌ها (ص 19)

در چشم شاعر، این «سرگشتگی‌» از آن روی ارجمند است که «خاک‌» ناچیز را به آسمان می‌رساند، مگر نه این که گردباد از خاک است و خاکسار؟

مرا از پیچ و تاب گردباد این نکته شد روشن‌

که در راه طلب معراج دامان است چیدنها (ص 51)

زین عمارتها که طاقش سر به گردون می‌کشد

گردبادی به که در دشت جنون برپا کنید (ص 541)

 

یاد آن غفلت که از گرد متاع زندگی‌

عمر دامن چیده‌بود و ما دکانی داشتیم‌

چیدن (جمع‌کردن‌) دامن از گرد و غبار، در شعر بیدل بسیار روی می‌نماید و البته با دامنهای بلند و کوچه‌های خاکی آن روزگار، وفور این مضمون در شعر بیدل‌، عجیب هم نیست‌.

کجا بریم غبار جنون‌، که صحرا هم‌

ز گردباد به دامان چیده می‌ماند (ص 556)

از غبارم می‌کشد دامن‌، تماشا کردنی است‌

عاجزیهای نیاز و بی‌نیازیهای ناز (ص 729)

می‌گوید عمر ما از این گرد بی‌ارزش (زندگی‌) دامن‌چیده بود و در حال وداع بود، ولی ما هنوز دکانداری هستی می‌کردیم‌، و این غفلتی است بزرگ‌.

ای نفس‌مایه‌! دکانداری هستی تا چند؟

آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است (ص 163)

 

گَردِ آسودن ندارد عرصة جولان هوش‌

رفت آن کز بیخودی ضبط عنانی داشتیم‌

گفتیم که این «بیخودی‌» در شعر بیدل‌، ممدوح و پسندیده است‌. نوعی بیتابی مجنون‌وار است و به همین لحاظ، در برابر «هوشیاری‌» قرار می‌گیرد. به باور بیدل‌، فقط در سایة این بیخودی است که می‌توان از اضطرابی که دنیای بیرون در ما می‌آفریند ـ و حاصل عقل معیشت‌مدار ماست ـ گریخت و به نوعی امن عیش رسید. این «ضبط عنان‌»، یعنی طمأنینه و آرامش‌. شاعر در جایی دیگر نیز «بیخودی‌» را آرام‌بخش دانسته‌است‌.

نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی‌

گردش رنگی که من دارم‌، حصار رحمت است (ص 171)

 

دست ما و دامن فرصت که تیر ناز او

در نیستان بود تا ما استخوانی داشتیم‌

به گمان من می‌رسد که تکه‌های استخوان‌، هدفی بوده‌است برای نشانه‌گیری در تیراندازی‌. بیدل در جایی دیگر نیز ربطی میان استخوان و تیر برقرار کرده‌است‌:

سفید از حسرت این انتظار است استخوان من‌

که یارب ناوکت در کوچة دل کی نهد پا را (ص 66)

رابطة تیر با نیستان هم که البته روشن است‌، چون تیر را از نی می‌ساخته‌اند. با این ملاحظه‌، حاصل بیت این می‌شود که ما مشتاقانه منتظر تیر ناز او بودیم‌، انتظار، آن‌قدر طول کشید که استخوان ما هم خاک شد ولی این تیر، هنوز در نیستان بود و حتی ساخته نشده بود تا به سوی ما پرتاب شود. به راستی باید دست به دامن فرصت شد که دستگیری کند و استخوان ما را تا ساخته‌شدن تیر، برجای نگه‌دارد.

 

ذوق وصلی گشت برق خرمن آرامها

ورنه ما در خاک نومیدی جهانی داشتیم‌

بیت‌، قدری عمق فلسفی و عرفانی یافته است‌. می‌گوید این تپش و تحرّک هستی‌، به ذوق وصل او رخ نموده است‌، وگرنه ناامیدی نیز خود جهانی بود.

جهان خفته را بیدار کرد امید دیداری‌

تقاضای نگاهی بر صف مژگان عصا باشد (ص 478)

بیدل در بیتی دیگر نیز، همین مضمون را به زیبایی تمام پرورانده است‌:

بادِ دامانت غبارم را پریشان کرد و رفت‌

سرمه‌ای در گوشة چشم عدم آرام داشت (ص 297)

و این هم بیتی دیگر باز در همین معنی‌

گَردِ موهومی به خاک نیستی آسوده بود

یاد دامان که یارب شد به زخم ما نمک‌؟ (ص 802)

 

ای برهمن‌! بیخبر از کیش همدردی مباش‌

پیش از این‌، ما هم بت نامهربانی داشتیم‌

هر قدر او چهره می‌افروخت‌، ما می‌سوختیم‌

در خور عرض بهار او، خزانی داشتیم‌

این دو بیت‌، تقریباً موقوف‌المعانی‌اند. شاعر خود را با برهمن هم‌کیش می‌داند ولی نه کیش اعتقاد، که کیش درد. باری‌، هر یک به بتی دلبسته‌اند و لااقل این وجه مشترک را دارند.

ولی این «عرض‌» بیت بعد نیز کلمه‌ای است که نمی‌توان معنی روشن و مستقلی برایش تراشید. به واقع یک کلمة کمکی است با معنایی هاله‌ای در مایة «ابرازکردن‌». در جاهای دیگر نیز چنین معنای ابهام‌آلودی دارد.

عرض تعداد مراتب خجلت شوق رساست‌

آنچه دل ممنون دیدنها شود، آن بینمت (ص 166)

آرمیدن در مزاج عاشقان عرض فناست‌

شعلة بیطاقت ما، رفت از خود، تا نشست (ص 212)

جلوه تا دیدی نهان شد، رنگ تا دیدی شکست‌

فرصت عرض تماشا این‌قدر دارد بهار (ص 713)

این آستان هوسکدة عرض ناز نیست‌

شاید به سجده‌ای بخرندت‌، جبین طلب (ص 154)

بیدل‌! اظهار کمالم محو نقصان بوده‌است‌

تا شکست آیینه‌، عرض جوهرم آمد به یاد (ص 577)

 

در سر راه خیالش از تپیدنهای دل‌

تا غباری بود، ما بر خود گمانی داشتیم‌

بیت کمی تعقید زبانی دارد. به واقع اگر مجاز باشیم که به نثر برگردانیمش‌، باید چنین بنویسیم «تا غباری از تپیدنهای دل در سر راه خیالش بود، ما بر خود گمانی داشتیم‌» و ساده‌تر، تا وقتی دل می‌تپید، ما گمان آمدن او را داشتیم‌، که تپیدن دل‌، شبیه است به آواز پا:

یاد آن شوقی که از بی‌طاقتی‌های طلب‌

دل‌تپیدن نیز در راهت شمار گام داشت (ص 217)

باری‌، این معنی را که تپیدن دل می‌تواند نویدبخش آمدن معشوق باشد، بیدل در بیتی در غزلی دیگر، چنین آورده است و من نمی‌توانم از این بیت بسیار درخشان‌، بگذرم‌:

نغمة تار نفس بی مژدة وصلی نبود

نبض دل تا می‌تپید، آواز پای یار داشت (ص 190)

 

دست ما محروم ماند آخر ز طوف دامنش‌

خاک‌ِ نم بودیم‌، گَردِ ناتوانی داشتیم‌

چنان که گفتیم‌، غبار با دامن‌، ملازمتی دارد و این نهایت آرزوی عاشق است که چون غبار بر دامان معشوق بنشیند. ولی وقتی این غبار مرطوب باشد، دیگر آن سعادت‌، به محرومیت بدل می‌شود، چون غبار نم‌زده از جای برنمی‌خیزد.

خاک‌ِ نمیم‌، ما را کی فکر عزّ و جاه است‌؟

گَردِ شکستة ما بر فرق ما کلاه است (ص 239)

ولی این نم از کجا پدید آمده است‌؟ به احتمال زیاد می‌تواند در اثر عرق خجلت باشد، همان خجلتی که در بیت بعد روی می‌نماید. بیدل در جایی دیگر نیز حیا (خجالت‌) را مرطوب‌کنندة غبار می‌شمارد و چه زیباست این بیت‌:

حیا کو تا زند آبی‌، غبار هرزه‌تازم را

که من گِردِ هوس می‌گردم و بسیار می‌گردم (ص 984)

 

روزِ وصلش باید از شرم آب گردیدن که ما

در فراقش زندگی کردیم و جانی داشتیم‌

بیدل این مضمون را بارها گفته‌است و البته در بعضی جایها، با ابهام تمام‌، به گونه‌ای که معنی آن بیتها را به کمک این یکی باید دریافت‌. یکی از آن بیتها که دریافتش تا سالها برایم دشوار بود، این است‌:

دوستان‌! از منش دُعا مبرید

زنده‌ام‌، نامم از حیا مبرید (ص 539)

می‌گوید «حتی نگویید فلانی تو را دعا کرد، چون معشوق از همین دعا درمی‌یابد که هنوز از فراق او نمرده‌ام و این‌، برایم مایة خجالت است‌.» و این هم چند بیت دیگر باز در همین معنی‌:

از این فسانه که بی‌او نمرده‌ام بیدل‌

قیامت است گر آن دلربا خبر دارد (ص 645)

بی‌یار زیستن ز تو بیدل قیامت است‌

جرمی نکرده‌ای که توان کردنت معاف (ص 793)

جدا زآن جلوه نتوان این‌قدرها زندگی کردن‌

به خارا تیشه می‌باید زد از جانی که من دارم (ص 977)

 

خامشی صد نسخه آهنگ طلب شیرازه بست‌

مدّعا گم بود تا ساز بیانی داشتیم‌

این‌، سخنی نسبتاً ساده است که در شبکه‌ای از ترکیب‌ها و تناسبها نهاده شده است‌. بیدل غالباً نمی‌گذارد که سادگی بیان‌، گفته‌اش را حقیر و فقیر نشان دهد، بلکه همواره کسوتی فاخر از هنرنماییهای باب طبع خود، بر آن می‌پوشاند. برای «طلب‌»، «آهنگ‌»ی تصوّر می‌شود که همانند کتاب‌، قابل «شیرازه‌بستن‌» است‌، آن هم در چندین نسخه‌. البته این «آهنگ‌»، متناقض‌نمایی «ظریفی‌» با خاموشی هم دارد و بیدل‌، غالباً این دو چیز را در کنار هم می‌نشاند:

«خامُش‌»نفسم‌، شوخی «آهنگ‌» من این است‌

سرجوش بهار ادبم‌، رنگ من این است ص 239)

نفس تا می‌کشم‌، قانون حالم می‌خورد بر هم‌

چو ساز «خامشی‌» با هیچ «آهنگی‌» نمی‌سازم (ص 925)

امّا از حیث معنی‌، شاید بتوان بیت زیر از بیدل را قرینی برای بیت «خامشی صد نسخه‌...» دانست‌:

بی‌تمیزی‌های قدر عافیت هم عالمی است‌

خامُشی پَر می‌زد و ما را گمان ناله بود (ص 576)

 

شوخی رقص سپند آمادة خاکستر است‌

سرمه‌سایی بود اگر ذوق فغانی داشتیم‌

شوخی در شعر بیدل‌، غالباً «اظهار وجود» است‌، البته اظهار وجودی خودنمایانه و شوخ‌چشمانه‌.

شوخی نگاه ما نفروشد چو آینه‌

عمری است تخته است ز حیرت دکان ما (ص 69)

از طبع شوخ این‌همه در بند کلفتیم‌

بستند چون شرار به سنگ آشیان ما (ص 123)

سوختن جرقه‌وار سپند که نابودی آنی‌اش را در پی دارد، می‌تواند تمثیلی باشد برای نارسا ماندن فغان ما. به باور قدیمیان‌، سرمه‌خوردن موجب لالی می‌شده‌است و به این اعتبار، سرمه‌سایی‌، یعنی سکوت‌، سکوتی اجباری پس از آن ذوق فغان که نتیجة محتوم آن شوخی است‌.

داغیم چون سپند، مپرس از بیان ما

در سرمه بال می‌زند امشب فغان ما

 

جرأت پرواز هرجا نیست بیدل‌، ورنه ما

در شکست بال‌، فیض آشیانی داشتیم‌

بیدل‌، به بیانهای گوناگون‌، ترک تکاپو و تلاش را مایة فیض دانسته‌است‌. گاهی این سخن با «چشم بسته‌» بیان می‌شود، گاه با «پای بریده‌» و گاه با «بال شکسته‌» و این هم مثالهایی برای هر سه‌، که مثال آخر، بسیار نزدیک است به بیت «جرأت پرواز...».

بسته‌ام چشم از خود و سیر دو عالم می‌کنم‌

این چه پرواز است یارب در پر نگشوده‌ام (ص 852)

شاید ز ترک جهد به جایی توان رسید

گامی در این بساط، به پای بریده رو (ص 1088)

دستگاه جهد، فهمیدم‌، دلیل امن نیست‌

بال و پر در هم شکستم‌، آشیانی یافتم (ص 821)

با این همه‌، ساختار صوری جمله برایم روشن نشد. ربط دو مصراع‌، با «ورنه‌» ایجاد شده است‌، ولی این کلمه برای این نوع ارتباط جواب نمی‌دهد. با آن «ورنه‌» انتظار می‌رود که شاعر از پرواز کردن سخن بگوید، نه از شکست بال‌. یعنی بدین صورت‌: «جرأت پرواز هر جا نیست‌، وگرنه ما آمادگی بسیاری برای پریدن داشتیم‌.»

به هر حال‌، باب بحث در این بیت‌، و شاید نیز در کل غزل‌، همچنان باز است‌. ما فقط فتح باب کردیم‌.

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و هفت)

بیاض شعر، به طوفان رود چو کاغذْباد

ز وصف زلف تو گر مصرعی کنم تحریر (ص 711)

تصویر مصراع اول، بسیار زنده، عینی و ملموس است. از چنین تصویر زیبایی نمی‌شد به راحتی گذشت. این از آن تصویرهایی است که میتوان آن را در ذهن مجسّم کرد و بهترین نوع تصویر، همین است. می‌گوید این زلف آن‌قدر پریشان است که اگر مصرعی در وصفش تحریر شود، دفتر شعر را به هوا می‌برد.

از این که بگذریم، از نظر زبانی نیز این بیت قابل تأمل است چون کلمة «کاغذباد» دیری است که از محاورة رسمی فارسی زبانان خارج شده است. فارسی‌زبانان ایران بدان بادبادک میگویند که واژه‌ای است کودکانه و اصلاً زیبایی کاغذباد را ندارد. در افغانستان هم «گدی‌پران» جای این کلمه را گرفته که باز هم اسم بامسمّایی نیست، چون «گدی» به معنی عروسک است. از این که بگذریم، گدی‌پران نمیتواند اسم وسیله باشد، بلکه اسم فاعل این کار است (پرانندة گدی) چنان که میگوییم «تیرانداز» یا «کفترپران» به معنی «اندازندة تیر» یا «پرانندة کبوتر». البته در کابل به این وسیلة تفریح، «کاغذپران» هم میگویند که از نظر جایگزینی «کاغذ» با «گدی»، مناسب‌تر از قبلی مینماید، ولی مشکل «پراندن» را دارد.

باری، ما از شعر بیدل و قدما، میتوانیم بهره‌های زبانی نیز ببریم و این تفصیل نیز برای تأکید بر این نکته بود. این را هم فراموش نکنم که در غرب افغانستان (هرات و نواحی آن) و شرق ایران (خراسان) تاکنون اسم «کاغذباد» رایج است و می‌توان این را به مرکز این دو کشور هم کشاند.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و شش)

چه ممکن است در این انجمن نهان ماند

سیاه‌بختی عاشق چو مو به کاسهء شیر (ص 699)

مصراع دوم ایهام دارد. هم می‌تواند مویی باشد که در شیر افتاده باشد و هم می‌تواند مو (ترک) ناشی از شکستگی کاسه باشد. هرچند در اینجا به قرینهء «شیر»، همان معنی اول (موی سر) مورد نظر است، معنی دوم نیز قطعاً دور از نظر شاعر نبوده است، چون بیدل از این همنامی موها، بسیار استفاده کرده است و کمتر از چنین مواردی ساده می‌گذرد.

زین شکستی که به مو میرسد از چینی دل

سر فغفور چه سان شرم نپوشد به گلیم؟ (ص 981)

q

دل شکستی دارد، از معموره بر هامون زنید

چینی مودار ما را بر سر مجنون زنید (ص 534)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و پنج)

درس دانش ختم کن، کایینه‌دار سیم و زر

زنگی مکروه را ملاّ جمالی میکند (ص 679)

به راستی این «ختم‌کردن درس دانش» در اینجا چیست؟ منظور این است که این درس را تا مرحلة ختم ادامه بده (دانش بیاموز) یا آموختن را ختم (ترک) کن.

بقیة بیت هم برای من خیلی گره‌گشایی نکرد. درست فهمیده نشد که سخن شاعر یک حقیقت ساده است یا یک طنز رندانه. حقیقت ساده این میشود که «تو در پی دانش باش، که سیم و زر فریبنده است و زشت را برایت زیبا مینماید.» و طنز رندانه این میشود که «وقتی سیم و زر این قدر قدرت دارد که زنگی مکروه را ملاّجمال کند، دیگر دانش چه سودی دارد؟» این یک انتقاد نیشدار از وضعیت جامعه میشود، آنچنان که انوری نیز میگفت:

ای خواجه! مکن تا بتوانی طلب علم

کاندر طلب راتب هرروزه بمانی...

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و چهار)

از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر

کانجا ز خوردنیها غیر از قسم نباشد (672)

در اینجا دو ایهام در کار است، از آن ایهامهایی که بیدل بدانها مولع است. یکی شستن دست، که می‌دانیم از لوازم قبل از غذا خوردن است و هنوز در جاهایی که غذا را با دست می‌خورند، آفتابه و لگن آوردن برای شستن دست مهمانان رواج دارد. امّا شاعر در این بیت، از شستن دست، دست‌شستن به معنی ترک‌کردن را مراد کرده‌است. در موارد دیگر هم از این گونه دیده‌ایم.

نعمتی بر روی خوان عمر کم‌فرصت کجاست؟

همچو شبنم دست می‌شوید ز خود مهمان صبح (ص 377)

و خوردن نیز همین گونه است. از یک جهت با خوردنی تناسب دارد و از سویی با قسم. میگوید تنها خوردنی در اینجا، همین قسم است.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و دو)

 مکتوب شوق هرگز بی نامه‌بر نباشد

 

ما و ز خویش رفتن، قاصد اگر نباشد (ص 643)

 

مکتوب شوق، بالاخره به معشوق می‌رسد. اگر هم قاصدی در کار نباشد، ما با از خویش رفتن این کار را می‌کنیم. این «از خویش رفتن» یعنی از وجود خویش گذشتن و به دوست رسیدن.

این معنی در بیتهای بسیاری آمده است، از جمله در این بیت که به شکلی تکرار مضمون بالاست و البته زیباتر از آن.

ای بیخودی! بیا که زمانی ز خود رویم

جز ما دگر که نامه رسانَد به یار ما؟

و این هم چند بیت دیگر، باز در همین معنی

چه قدر ز منّت قاصدان بگدازدم دل ناتوان؟

به برِ تو نامه‌بر خودم اگرم چو رنگ، پَری رسد (ص 683)

q

هیچکس بر معنی مکتوب شوق آگاه نیست

ورنه جای نامه، پیش یار، ما را خواندن است (ص 251)

q

نامه‌ام فالبین قاصد نیست

رنگ اگر بشکند، پَر دگر است (ص 324)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد و یک)

 ز دست رفته است اختیارم، به نارسایی کشیده کارم

به ساز وحشت پَری ندارم که دامنم آشیان نگیرد (ص 606)

مصراع دوم قدری تعقید دارد. من آن را این طور دریافتم «من آنچنان پری ندارم که بتوانم از آشیان پرواز کنم و آشیان، دامنم را نگیرد.» به نظر می‌رسد شاعر بنابر محدودیت وزن و قافیه، ناچار شده است در جمله «دامن» را بر «آشیان» مقدّم دارد و در این میان، یک «را» را نیز حذف کند. در واقع باید «آشیان دامنم را نگیرد» می‌بود.

با این وصف، ربط کلمة «نارسایی» با مصراع دوم محکم می‌شود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (صد)

ز دستگاه جهان صورت، نیم خجالت‌کش کدورت
چو آینه، دست بی‌نیازان ز هرچه گیرد، زیان نگیرد (ص 606)

بیت، مدعامثل است. «زیان‌نگیرد» مصراع دوم، به معنی «زیان نکند» یا درست‌تر بگوییم، «زیان نمی‌کند» است. میگوید «همان گونه که آینه ـ به اعتبار بی‌نیازی ـ از هرچه در آن می‌افتد زیانی نمی‌بیند، من نیز از دم و دستگاه صوری ـ جاه و حشم مادی ـ در رنج و کدورت نمی‌افتم.» چون نیازی به آنها ندارم. 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (نود و نه)

فسردگیهای ساز امکان ترانه‌ام را عنان نگیرد
حدیث طوفان نوای عشقم; خموشی، از من زبان نگیرد (ص 606)

این بیت، در روی جلد چاپ نخست غزلیات بیدل در ایران چاپ شده است و من در سالهای قدیم که بیدل میخواندم، آن را در نمی‌یافتم. شاید بدین واسطه که «زبان‌ نگیرد» را یک فعل مرکّب میدانستم و بر حذف «را» در اینجا وقوف نداشتم. در عوض، ترکیب «طوفان نوا» را دو کلمه میپنداشتم «حدیث طوفان، نوای شوقم«
باری، برگردان این بیت به نثر چنین میشود که «افسردگیهای ساز امکان، عنان ترانه‌سرایی مرا نمی‌گیرد. من حدیث طوفان‌نوای شوق هستم. خموشی زبان مرا نمی‌گیرد. «

شاید شما این بیت را ساده بپندارید و توضیحش را توضیح واضحات. ولی من با خود تعهد کرده‌ام همه بیتهایی را که روزی در دریافتشان مشکل داشته‌ام، در این نوشته بررسی کنم. و در یافت این بیت برایم سخت بود، به‌ویژه که این نقطه‌گذاری حاضر را نداشت. حالا هم اگر علایم سجاوندی را برداریم شاید کار سخت شود.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ بیدل در ایران

دو روز پیش، مراسمی در تجلیل از عبدالقادر بیدل در تهران برگزار شد از سوی خانه ادبیات ایران و با همکاری شبکه فرهنگ صدا و سیما (تا جایی که من خبر دارم). البته برای من مجال و توفیق شرکت در این مراسم فراهم نشد، و فقط توانستم این مقاله را که باری در شماره اول در دری چاپ شده بود بازنویسی و ارسال کنم.

 

 این از عجایب روزگار است که یکی از بزرگ‌ترین شاعران‌ِ یکی از مهم‌ترین زبان‌های دنیا، در بخشی از قلمرو همان زبان ناشناخته بماند. همین امرِ عجیب دربارة عبدالقادر بیدل اتفاق افتاد و این بزرگ‌ترین شاعر فارسی‌زبان‌ِ بعد از حافظ، قرنها در کشور ایران‌، یکی از کانونهای مهم زبان و ادب فارسی‌، گمنام ماند و هنوز هم چندان از هالة گمنامی بدر نیامده‌است‌.

در حالی که سالهای سال‌، شعر بیدل درس شبانه و ورد سحرگاه فارسی‌زبانان خارج از ایران بود، در این‌کشور نام و نشانی از او در میان نبود و ادبای رسمی و غیررسمی حتی در حد یک شاعر متوسط هم باورش نداشتند. آنان هم که گاه و بیگاه در حاشیة سخنانشان حرفی از او به میان می‌آوردند، شعرش را نمونة ابتذال می‌شمردند و مایة عبرت‌.

ما در این مجال و مقال می‌خواهیم این راز را سربگشاییم که علت یا علل گمنامی بیدل تا پیش از این چه بوده است و در این میانه اگر تقصیری باشد، متوجه کیست‌; بیدل‌، ادبای ایران‌، افغانستان و هند یا سیاست‌پیشگانی که این ملل را از هم جدا و بیگانه کردند.

پیش از این بسیار کسان کوشیده‌اند توضیح‌دهند که چرا چنان شاعری در چنین سرزمین ادب‌پروری گمنام ماند. هرکسی از ظن‌ّ خود یار این موضوع شده و علتی را مطرح کرده‌است‌. گروهی غموض و پیچیدگی شعر بیدل را عامل اصلی دانسته‌اند; گروهی تفاوت زبان فارسی دو سرزمین را; گروهی مکتب بازگشت و...

نگارندة این سطور، چنین می‌پندارد که هیچ یک از این عوامل به تنهایی نمی‌توانسته‌اند تعیین‌کننده باشند. مجموعة اینها دخیل بوده و در کنار اینها، یک عامل مهم و مغفول‌ماندة دیگر هم وجود داشته که اینک به تفصیل‌، از آن سخن خواهیم‌گفت‌. پس نخست باید نارسایی توجیهات بالا را فرانماییم و آنگاه‌، به نکات نگفته‌ای که در میان بوده است‌، برسیم‌.

غموض و پیچیدگی به چند دلیل نمی‌توانسته تنها مانع شهرت شعر بیدل در ایران باشد. نخست این که شعر او چندان که می‌گویند هم پیچیده نیست‌. اگر کسی با سنّت ادبی مکتب هندی و بعضی چم و خم های کار این شاعر آشنا باشد، چندان مشکلی در پیش نخواهدداشت‌. شعر بیدل نه واژگان غریبی دارد و نه تلمیحات دور از دسترسی‌. گذشته از آن‌، همین شاعر در افغانستان تا حد قابل ملاحظه‌ای شناخته شده‌است‌. خوب چگونه می‌شود شعری برای مردم افغانستان ساده و قابل‌فهم باشد و برای همزبانان آن‌ها در ایران‌، نه‌؟ با آن که در ایران‌، هم میزان سواد و مطالعه بیشتر است و هم وضعیت آموزش ادبیات فارسی بهنجارتر. دیگر این که اگر مشکل اصلی همین بوده است‌، چرا در این سالها این شاعر در این کشور جا باز کرده است‌؟ یعنی حالا آن پیچیدگی‌ها رفع شده است‌؟

بعضی چنین عنوان کرده‌اند که علت گمنامی بیدل در ایران و اشتهار او در افغانستان‌، تفاوتهای زبان فارسی دو کشور است و بیدل که به هر حال به افغانستان نزدیک‌تر بوده است‌، در آن جا مقبولیت بیشتری یافته‌است‌.

این حرف هم اساس درستی ندارد. اصولاً تفاوت زبان فارسی دو کشور ـ به‌ویژه زبان ادبی ـ آن قدر نیست که قابل توجه باشد. زبان محاوره در حد بعضی واژگان و ساختارهای نحوی تفاوت‌هایی دارد و در ادبیات داستانی کمابیش ردّ پای آن را می‌بینیم ولی آنگاه که پای شعر به میان می‌آید، همین اندک تفاوت هم از میان برمی‌خیزد. خلیل‌الله خلیلی‌، حاجی دهقان‌، صوفی عشقری‌، علاّمه بلخی‌، واصف باختری‌، قهّار عاصی و سیدابوطالب مظفّری با همان زبانی شعر گفته‌اند که ملک‌الشعرا بهار، شهریار، اخوان ثالث‌، سهراب سپهری‌، مهرداد اوستا، علی معلّم و قیصر امین‌پور; و وجود تک‌وتوک واژه‌های محلی و تفاوت‌های اندک دستورزبان نمی‌تواند زبان شعر دو کشور را از هم جدا کند. بر فرض که چنین باشد هم این پرسش پیش می‌آید که مگر بین زبان فارسی هند و افغانستان تفاوتی وجود نداشته‌؟ پس چگونه شعر بیدل به افغانستان راه پیدا کرده‌است‌؟

امّا ظهور مکتب بازگشت ادبی در ایران‌، می‌تواند عامل اصلی‌تری قلمداد شود، هرچند این هم تنها عامل نیست‌. در واقع این دورة فترت و عقب‌گرد، دیواری شد بین شاعران مکتب هندی و جامعة ایران‌. نه تنها بیدل‌، که صائب و کلیم و دیگران هم در آن سوی دیوار قرارگرفتند و سال‌ها مطرود و منفور ادبای بازمانده از بازگشت بودند. در این میانه حزین لاهیجی سرنوشت عجیب‌تری یافت‌. او آن قدر در ایران گمنام بود که شاعری فرصت‌طلب یکی‌یکی غزل‌هایش را در مطبوعات به نام خود چاپ کرد و نه تنها کسی متوجه نشد بلکه همه از قوت شعر آن شاعر ـ و در واقع‌، قوت شعر حزین ـ مبهوت مانده‌بودند!1

نگاهی به آثار و نظریات ادبای سنتی قبل و بعد از مشروطه روشن می‌کند که آنان‌، تا چه حد با مکتب هندی بیگانه ـ و حتی معارض ـ بوده اند. کم‌کم کسانی چون مرحوم امیری فیروزکوهی‌، محمد قهرمان و دیگران پا پیش گذاشتند و شاعران آن مکتب را مقبولیتی دوباره بخشیدند. در مقابل‌، در افغانستان بازگشت ادبی به این شکل و این شدّت رخ نداد. رکود و انحطاط، بود; امّا در قالب مکتب هندی‌. و چنین شد که رشتة ارتباط ادبای افغانستان با شاعران مکتب هندی گسیخته نشد.

این می‌تواند علتی قابل توجه برای گمنامی بیدل در ایران باشد، ولی باز هم تنها علت نیست‌; چون این مانع برای همه شاعران مکتب هندی به طور یکسانی وجود داشته‌است‌. چرا در این میانه بیدل تا سالهای اخیر همچنان غریب ماند و طرفداران مکتب هندی هم به صائب و اقران او بسنده کردند؟

یک علّت دیگر هم وجود دارد که علّتی فرعی است نه اصلی‌، یعنی عوارض علل دیگر را تشدید می‌کند و آن‌، کاهلی و پخته‌خواری رایج در تحقیقات ادبی است‌. وقتی جامعه دچار کاهلی باشد، بیشتر کسان‌، به نقل قول سخنان مشهور بسنده می‌کنند و خود در پی تحقیق بر نمی‌آیند. بسیاری از ادبا، بدین‌گونه‌، به تکرار حرفهای دیگران بسنده کردند که حاکی از غموض و افراط در شعر بیدل بود.

q

راقم این سطور می‌پندارد که در این میانه یکی از علل و موجبات اصلی قضیه پنهان مانده یا پنهان نگه‌داشته شده است‌. پیش از آن که بر آن عامل‌، روشنی بیفکنیم‌، لازم می‌افتد که حاشیه‌ای در این جا بگشاییم‌.

در واقع ماجرا از آن جا شروع‌شد که در مشرق زمین‌، «وطن سیاسی‌» جای «وطن فرهنگی‌»2 را گرفت و ادب‌دوستان هر کشور از کشورهای دست‌ساختة استعمار، کوشیدند برای خود هویتی مستقل از دیگران دست و پا کنند و احیاناً خرده‌رقابتی هم با بقیه داشته‌باشند. در روزگاران پیش‌، این بحثها نبود و دادوستد سالم فرهنگی در تمام اقالیم فارسی‌زبانان رواج داشت‌. امیرخسرو دهلوی به پیروی از نظامی گنجوی هشت‌بهشت می‌سرود; مولانای بلخی‌، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را روح و چشم خود می‌دانست‌; عبدالرحمان جامی به اقتفای سعدی شیرازی بهارستان می‌نوشت و بیدل دهلوی کلام حافظ شیرازی را هادی خیال خود می‌خواند4. و فراموش نکنیم که این همه‌، با وجود مرز های سیاسی بین سرزمین‌های فارسی‌زبان و با وجود حکومتهایی گاه متخاصم رخ می‌داد.

باری در دو سه قرن اخیر، قضایا به گونة دیگری رقم خورد. با پیدایش مرزهای سیاسی به شکل امروزین‌، گویا مرزی هم در بین دلهای فارسی‌زبانان ـ و بل همة مسلمانان ـ کشیده‌شد. هرچند اهالی این قلمروها همان نگرش جامع را داشتند، دولتمردان و وابستگان فرهنگی آن‌ها به «بزرگداشت بزرگداشت مفاخر ملّی‌» اکتفا کردند. در تاجیکستان‌، بزرگداشت رودکی و ناصرخسرو باب شد; در افغانستان نام سنایی و جامی ـ و تا حدودی مولانا ـ بیش از پیش بر سر زبانها افتاد و در ایران هم البته فردوسی حرف اول را می‌زد چون دولتمردان آن روز این کشور، از این شاعر استفاده‌ای هم در جهت مقابله با عرب ـ و در باطن مقابله با اسلام ـ می‌کردند. برای فارسی‌زبانان پاکستان‌ِ امروز هم چاره‌ای جز این نماند که به اقبال پناه‌ببرند.

امّا در ایران ـ که اکنون مورد بحث ماست ـ این ملی‌گرایی شکل ویژه‌ای یافت‌. ملی‌گرایان ـ که البته از سوی دربارهای دو پهلوی هم حمایت می‌شدند ـ به بزرگداشت مفاخری که در ایران کنونی زیسته بودند بسنده نکردند و کوشیدند حتی‌الامکان دیگر بزرگان دانش و ادب را هم با عنوان «ایرانی‌» پاس بدارند. در نتیجه مولانا، سنایی‌، رودکی و ناصرخسرو ایرانی شدند و البته در خور تعظیم و تکریم‌. توجیهش هم این بود که اینان به هر حال در گوشه‌ای از قلمرو ایران قدیم زیسته بودند، حالا اگر هم بلخ و غزنه و سمرقند در کشورهای مجاور قرار دارند، چندان مهم نیست‌. خوب در این میان بزرگانی هم بودند که ملی‌گرایان با هیچ توجیهی نمی‌توانستند آن‌ها را ایرانی قلمداد کنند، چون آنان نه در ایران متولد شده‌بودند; نه در این جا درگذشته‌بودند; نه در سرزمین‌های تحت نفوذ حکومت مرکزی ایران زیسته بودند و نه باری به این حوالی سفر کرده‌بودند.5 این بزرگان عمداً یا سهواً از قلم افتادند. نگارندة این سطور بنابر قرینه‌هایی معتقد است که این امر در گمنامی بیدل در ایران دخلی تمام داشته‌است‌.

البته‌، برای این که اسپ انتقاد را یکسویه نتاخته و همة گناه‌ها را به گردن دوستان ایرانی خویش نینداخته باشیم‌، باید تصدیق کنیم که این انحصارِ همة مفاخر ادب به ایران‌، آن‌قدرها هم غیرطبیعی نبوده‌است‌. ادبای ایران باری به هر جهت این بزرگان را قدر دانستند و از میراث ادبی آن‌ها پاسداری کردند. در آن روزگاری که همة همّت و تلاش دولتمردان افغانستان و تاجیکستان (در واقع دولتمردان شوروی سابق‌) بر محو زبان فارسی از آن دو کشور بود، اگر ایرانیان هم نسبت به آن دسته از مفاخر ادب فارسی که در افغانستان و تاجیکستان کنونی زیسته بودند، بی‌توجه می‌ماندند، چه بسا که همه زیان می‌کردیم‌، چون منکر نمی‌توان شد که ما هم از حاصل تحقیقات همزبانان خود در این سوی مرز بسیار بهره‌ها برده‌ایم‌. ما سالها مثنوی‌معنوی و دیوان‌شمس چاپ ایران را خوانده‌ایم همچنان که دیوان حافظ و شاهنامة فردوسی را.6

q

حرف خود را بگیریم دنبال‌. گفتیم بر این ادعا که «ملی گرایی حاکم بر ایران در قبل از انقلاب‌اسلامی‌، از دلایل عمدة گمنامی بیدل در این کشور بوده‌است‌» قرینه هایی موجود است‌.

قرینة یک‌: همین که علاوه بر بیدل‌، دیگر شاعران خارج از قلمرو ایران کنونی هم کم‌وبیش دچار این گمنامی شده‌اند، نشانة خوبی بر صحت ادعای ما است‌. امیرخسرو دهلوی‌، فیضی دکنی‌، ناصرعلی سرهندی‌، غنی کشمیری‌، واقف لاهوری‌، کمال خجندی‌، سیف فرغانی و دیگر کسانی از حوالی هند و ماورأالنهر هم سرنوشتی مشابه بیدل یافته‌اند. می‌پذیرم که اینها شاعرانی در حد حافظ و سعدی و فردوسی نبوده‌اند ولی حداقل در حدّ اهلی شیرازی و هاتف اصفهانی ـ مثلاً ـ ظرفیت مطرح‌شدن داشتند. به راستی اگر غنی‌کشمیری‌، غنی اصفهانی می‌بود و کمال خجندی‌، کمال شیرازی‌; در ایران شهرتی بیش از اکنون نمی‌داشتند؟

قرینة دو: بیدل کی در ایران مطرح شد؟ در سالهای اول بعد از انقلاب اسلامی که گرایش‌های ملی‌گرایانه به‌شدت تضعیف شده و اندیشه‌های جهان‌شمول اسلامی در حال تقویت بود. جالب این که بیدل را ادبای بازمانده از دوران شاهی مطرح نکردند، بلکه نسل نسبتاً جدیدی پیش‌قدم شد که نگرشی فراتر از مرزهای ملی داشت‌.

قرینة سه‌: در سال‌های اخیر، علاوه بر بیدل‌، بعضی دیگر از شاعران شبه‌قاره و ماورأالنهر هم در جامعة ایرانی بازشناسی شده‌اند و یا در حال مطرح‌شدن هستند. جوانانی از نسل انقلاب به معرفی شاعرانی چون واقف لاهوری‌، غالب دهلوی و امثال اینها پرداخته‌اند. گذشته از آن‌، در این سالها، متولیان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران کارهای ارزنده‌ای برای طرح شعر و ادب فارسی‌ِ خارج از ایران کنونی کرده‌اند و این بذر بویژه در کتابهای درسی پاشیده شده‌است‌. به‌راستی هیچ رابطه‌ای بین این قضایا و افول ملی‌گرایی نمی‌توان یافت‌؟

امّا این‌ها فقط چند قرینه بود. بد نیست که یک سند هم ارائه کنیم تا معلوم شود که بیراه هم نگفته‌ایم‌. پژوهشگر ارجمند جناب دکتر محمدجعفر یاحقی در مقاله‌ای که در معرفی کتاب شاعر آینه‌ها نوشته‌اند، می‌گویند: «اگر بیدل در حوزة جغرافیایی ایران‌... غریب افتاده است‌، شاید هم لختی از آن روست که اینان از نوع وطنی آن صائب و کلیم و طالب آملی را دارند، با ذهن و زبانی مأنوس‌تر و تصویرها و آهنگ‌هایی دلپسندتر و جاافتاده‌تر، بی‌شک کوشش دلباختگان سبک هندی و صائب‌دوستان و ارائة پژوهشهای بیش‌وکم از دنیای شعر و اندیشة او هم می‌تواند به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه‌، ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان را به صائب و اقمار او منعطف کند.»7 به نظر ایشان وقتی «نوع وطنی‌» شاعر در میان باشد دیگر نیازی به نوع خارجی آن ـ مثلاً ـ نیست‌. ایشان سپس تلویحاً پیشنهاد کرده‌اند که خوب است محققان‌ِ صائب‌دوست‌، پژوهشهایی دربارة صائب و اقمار او انجام دهند تا به عنوان پشتوانة علمی این سلیقه (سلیقة مردم ایران‌) ذوق و شعرپسندی عامة فارسی‌زبانان به این سو منعطف شود. البته باید حسن نظر آقای دکتر یاحقی و دلسوزی ایشان نسبت به دیگر ملل فارسی زبان را قدر دانست‌، ولی واقعیت این است که مردم افغانستان آن‌قدرها هم با صائب و اقمار او ناآشنا نیستند و این شاعران در آن کشور قدر و عزّتی در حدّ شأن خویش دارند. شعر این‌دو در کتاب‌های درسی افغانستان چاپ می‌شود، شاید بیشتر از کتابهای درسی ایران‌. در روزگاری که در ایران‌، شاعری یکی یکی غزلهای حزین لاهیجی را به نام خود چاپ می‌کند و تا مدتها کسی خبردار نمی‌شود، در افغانستان مرحوم قاری عبدالله دربارة این شاعر تحقیق می‌کند و رساله می‌نویسد. بله‌، این را می‌پذیرم که مردم ما به این شاعران عنایتی در حد بیدل نکرده‌اند، ولی شاید این‌، به قوّت بیدل برگردد، نه به ناآشنایی مردم افغانستان با دیگران‌.

البته اکنون شاید یک انگشت انتقاد بر سخن این حقیر نهاده شود و آن این که‌: «اگر ملی‌گرایی مانع مطرح‌شدن بیدل در ایران کنونی شده‌است‌، چگونه این مانع برای اقبال لاهوری وجود نداشت و چرا او تا این مایه در این کشور شهرت یافت‌؟» البته ما این امر را تنها مانع برای اشتهار بیدل نشمرده و دیگر عوامل را نیز دخیل می‌دانیم‌، که آنها در مورد اقبال وجود نداشت‌. ثانیاً اقبال هم بیشتر به مدد کسانی مطرح شد که تفکری اسلامی ـ و نه ملی ـ داشتند نظیر شهید مطهری‌، دکتر شریعتی‌، مرحوم سید غلامرضا سعیدی و دیگران‌. احیاناً در این میان بعضی ملی‌گرایان هم که سنگ اقبال را به سینه می‌زدند، باز می‌خواستند به نحوی گرایشهای خود را در ماجرا دخیل ساخته و اقبال را هم به نفع این دیدگاه‌ها مصادره کنند. کافی است که مقدمه و پاورقی‌های «کلیات اشعار فارسی مولانا اقبال لاهوری‌» چاپ کتابخانة سنایی را بخوانیم‌:

«اگر نام و آثار هندیانی که شعر فارسی سروده‌اند، در تذکره‌ای جمع شود خود معرف یک شاخة مهم و پرارزش ادب ایرانی خواهد بود.» (از مقدمة ناشر)

«اقبال برای حسن تأثیر آثار بلند خود آن‌ها را در قالب شعر آن هم شعر فارسی ریخته است و در این کار از شیوة شاعران بزرگ و اندیشمندان واقعی ایران پیروی کرده‌است‌.» (از مقدمة چاپ دوم‌)

و بالاخره در صفحة 142 این کتاب و در حاشیة مصراع «زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد» می‌خوانیم‌; «علاقه و عشق مولانای لاهور به ایران به حدی است که وقتی می‌خواهد از کوهی نام ببرد و معنی شعر هم ایجاب می‌کند که این کوه هرچه گران‌تر و عظیم‌تر باشد، باز هم هیمالیای بدان عظمت را که در اقلیم هند سر برافراشته نمی‌نگرد و به الوند و بیستون توجه می‌فرماید.»

علاقة فراوان اقبال به ایران قابل انکار نیست و البته نیاز به چنین دلایل نااستواری هم ندارد. ولی در مصراع بالا، کاربرد آن دو کلمه وجهی دیگر دارد. الوند و بیستون دیگر مشخصات جغرافیایی خود را کنار نهاده و به نمادهایی شاعرانه بدل شده‌اند. می‌دانیم که در شعر، نمی‌توان ارتفاع‌سنج به دست گرفت و بلندی کوه‌ها را اندازه گرفت‌. شاید آقای احمد سروش (نگارندة حاشیة فوق‌) انتظار داشته‌اند اقبال در آن غزل و با آن حال و هوا بگوید «زمین به پشت خود اینک هیمالیا دارد». باری‌، اگر قضایا به آن‌گونه باشد که جناب احمد سروش گفته‌اند، باید مولانای بلخی هم شیفتة هندوستان بوده‌باشد که با وجود رود جیحون در حوالی زادگاه خویش‌، از گنگ (گنگا) سخن می‌گوید8 و در مقابل‌، بیدل‌دهلوی از شدت علاقه و عشق به بلخ‌، گنگای با آن عظمت را نمی‌نگرد و به جیحون توجه می‌فرماید!9

q

باز هم حرف خود را بگیریم دنبال‌. تا حال از دلایل گمنامی بیدل در ایران گفتیم و کوشیدیم که دلیلی مغفول ولی مهم به آنها بیفزاییم‌. حالا می‌پردازیم به موقعیت فعلی بیدل در جامعة ادبی ایران‌.

پیش از انقلاب اسلامی‌، یکی دو تن از شاعران و منتقدان ایرانی با بیدل انس و الفتی داشتند ولی این‌، به جریانی فراگیر بدل نشده‌بود. مشهور است که سهراب سپهری شاعر بلندآوازة نوگرا سر و سری پنهانی با بیدل داشته‌است‌. البته بعضی‌ها منکر وجود چنین رابطه‌ای هستند و بنابر همین‌، آقای حسن حسینی در کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک‌هندی‌» کوشیده‌است این رابطه را اثبات کند. از قول آقای مشفق کاشانی‌، غزلسرای معاصر ایران هم نقل شده‌است که ایشان دیوان شعر بیدل را نزد سپهری دیده‌اند.

دکتر شفیعی‌کدکنی نخستین شاعر و منتقد ایرانی است که در سال‌های دهة چهل‌، دو مقاله دربارة بیدل نوشت و از این حیث فضل تقدم را از آن خود کرد.10 امّا چرا تا سالهای اخیر ـ یعنی زمان چاپ «شاعر آینه‌ها» ـ دیگر ایشان سخنی از بیدل به میان نیاورد؟ به طور قطعی نمی‌توان پاسخ داد، ولی به نظر می‌رسد آقای دکتر شفیعی در آن دو دهه سروکار زیادی با شعر بیدل نداشته است‌. ایشان با وجود نگارش آن دو مقاله‌، بیدل را شاعر موفقی نمی‌دانسته است و حتی در آن دو مقاله هم ستایش خاص و درخوری نسبت به این شاعر ندارد. مقایسة نظریات دکتر شفیعی در بارة بیدل‌، نشان می‌دهد که ایشان به طور ناگهانی و در سالهای نخست دهة شصت به این شدّت علاقه‌مند شعر بیدل شده و پیش از آن چندان رغبتی به آن نداشته‌است‌. به‌راستی توجه نسل جوان شاعران ایران در اوایل انقلاب اسلامی به بیدل‌، دکتر شفیعی را به بازخوانی شعر او تشویق نکرده‌است‌؟

و علی معلّم‌، مثنوی‌سرای معروف معاصر، گویا نخستین شاعر برجستة ایرانی است که به بهره گیری خود از شعر بیدل تصریح می‌کند.11 از دیگر شاعران یک نسل پیش‌، مرحوم مهرداد اوستا گویا مختصر ارادتی به بیدل داشته است ـ بعضی از دوستانی که از نزدیک با ایشان معاشرت داشتند چنین می‌گفتند ـ و هم ایشان بود که غزلیات بیدل چاپ کابل را برای عکس‌برداری و چاپ در اختیار آقای میرشکاک قرارداد.

پیش از انقلاب اسلامی‌، جز آنچه در بالا آمد، ردّ پای چندانی از بیدل در ایران نمی‌توان یافت‌; ولی پس از آن‌، این آشنایی‌های پراکنده به یک موج جدی بدل شد، موج بیدل‌گرایی‌. نخستین نشانة این موج‌، چاپ غزلیات بیدل بود از سوی نشر بین‌الملل و با کوشش یوسفعلی میرشکاک (با اسم مستعار منصور منتظر) در سال 1364. چندی بعد (1366) کتاب «شاعر آینه‌ها» از دکتر شفیعی منتشر شد در انتشارات آگاه که مجموعه‌ای از مقالات ایشان دربارة بیدل بود همراه با گزینه‌ای از غزل‌ها و رباعی‌های بیدل‌. پس از آن و به فاصلة اندکی «بیدل‌، سپهری‌، سبک‌هندی‌» حسن حسینی منتشر شد و از سوی انتشارات سروش‌.

شاعر آینه‌ها در ظرف پنج سال (1366 تا 1371) به چاپ سوم رسید و ارزش این استقبال را نیز داشت‌.

در کنار این موج انتشار کتاب‌، موجی از بیدل‌گرایی هم در جمع شاعران نسل انقلاب پدیدآمد و این موج تا آن جا شدت پیدا کرد که بعضی آن را یک جریان افراطی دانسته و «بیدل‌زدگی‌» نامیدند. به هر حال ردّ پای بیدل را در شعر اکثر شاعران برجستة این نسل می‌توان پیدا کرد مثل علی معلّم‌، حسن حسینی‌، یوسفعلی میرشکاک‌، ساعد باقری‌، علی‌رضا قزوه‌، عبدالجبار کاکایی و عده‌ای دیگر از جوان‌ترها.

با این همه‌، بعضی از ادبا و استادان دانشگاه‌، مطرح شدن بیدل را در ایران چندان جدی و پایدار نمی‌پنداشتند و با تردید به قضیه می‌نگریستند. دکتر یاحقی در همان مقاله‌ای که ذکرش رفت‌، چنین پیش‌بینی کردند که‌: «بعد از این نه تنها خوانندگان معمولی و دانشجویان بی‌حوصله‌، بلکه به نظر می‌رسد که محققان و پژوهشگران هم با وجود کتاب سهل‌التناول دکتر شفیعی از مراجعه به اصل دیوان شاعر تن خواهند زد و دیوان چاپ کابل با آن حجم و قطع چشمگیر که ممکن بود روزی در ایران به ضرورتی تجدید چاپ شود، روی چاپخانه را هم به خود نخواهد دید.»12

ولی زمان ثابت کرد که حضور بیدل‌، جدی‌تر از اینهاست‌. او شاعری نیست که بتوان در یک گزیدة شعر خلاصه اش کرد. پس از آن پیش‌بینی‌، دوبار دیگر هم متن کامل غزلیات بیدل چاپ کابل با تیراژ مجموعی حدود هفده‌هزار نسخه و به کوشش آقای حسین آهی و به وسیلة انتشارات فروغی در ایران تجدید چاپ شد و هم اکنون نیز در بازار به زحمت پیدا می‌شود.

یوسفعلی میرشکاک که باری به چاپ غزلیات بیدل در ایران همت کرده‌بود، در کوشش بعدی خود به عکسبرداری از نسخة کابل بسنده نکرد و مثنوی «محیط اعظم‌» بیدل را با تصحیح‌، تحشیه و حروفچینی جدیدی به چاپ رساند (در انتشارات برگ و در سال 1370). از رباعیات بیدل‌، تا کنون دو گزیده در ایران منتشر شده است‌، یکی با نام «گزیدة رباعیات بیدل‌» به کوشش شاعر مهاجر افغانستانی عبدالغفور آرزو (در انتشارات ترانه مشهد) و دیگری با نام «گل چاربرگ‌» به کوشش آقای مهدی الماسی (در انتشارات مدرسه‌). کتاب دیگر، «عبدالقادر بیدل دهلوی‌» است‌، نوشتة پروفسور نبی هادی از ادبای هندوستان که با ترجمة دکتر توفیق سبحانی به چاپ رسیده‌است (نشر قطره‌، تهران‌، 1376). کتاب دیگر، عنوان کلیات بیدل را با خود دارد و در ظاهر نخستین کلیات بیدل است که در ایران به چاپ می‌رسد. می‌گویم «در ظاهر» چون به دلیلی نامعلوم‌، رباعیات این شاعر را که از بخش‌های اصلی دیوان اوست‌، در خود ندارد. این کلیات بی‌رباعیات‌، با مقابله و تصحیح آقایان پرویز عباسی داکانی و اکبر بهداروند در سه جلد و به وسیلة انتشارات الهام چاپ شده‌است و البته بسیار فاصله دارد با آنچه یک تصحیح و مقابلة جدی می‌توان خواند.

در این میان البته مهاجران افغانستانی مقیم ایران نیز پر بیکار نبوده‌اند. آقای عبدالغفور آرزو علاوه بر کتاب فوق‌، دو کتاب دربارة بیدل چاپ کرده است‌، یکی «بوطیقای بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1378) و دیگری «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌» (انتشارات ترانه‌، مشهد، 1381). هم‌چنان «نقد بیدل‌» علاّ مه صلاح‌الدین سلجوقی دانشمند متأخر افغانستان به همّت یکی از ناشران افغانستانی تجدیدچاپ شده است (انتشارات عرفان‌، تهران‌، 1380) و کتابی در شرح شعرهای بیدل از محمدعبدالحمید اسیر بیدل‌شناس متأخر افغانستان با عنوان «اسیر بیدل‌» آمادة چاپ است‌.

این‌، گزارشی مختصر بود از کارهایی که تا کنون دربارة بیدل در ایران انجام شده یا در حال انجام است‌. البته هنوز عموم جامعة ایرانی با این شاعر رابطه‌ای نیافته‌اند و این طبیعی است چون سیر معرفی چهره‌های گمنام ادبی همواره از خواص به عوام است و طبیعتاً تدریجی و آرام‌. به هر حال با وضعیت فعلی می‌توان پیش‌بینی کرد که بیدل در آینده‌ای نه چندان دور در ایران شهرتی فراوان خواهدداشت‌. قرینة خوب این پیش‌بینی هم استقبال خوب جامعة ایرانی از شعرهای چاپ‌شدة بیدل بوده‌است‌. می‌گوییم استقبال خوب‌، چون تا کنون حدود بیست هزار نسخه از غزلیات بیدل در ایران به فروش رسیده است و این در بازار فعلی کتاب‌، رقم کمی نیست‌. همین غزلیات (در قالب کلیات او) در افغانستان فقط یک بار به چاپ رسیده در سال 1342 و آن هم با تیراژ 3000 نسخه که هنوز هم شاید در کتابفروشی‌های کابل پیدا شود. البته درصد بالای بی‌سوادی‌، فقر اقتصادی و نابسامانی افغانستان‌، فروش اندک کتاب را در آنجا توجیه می‌کند و در آن سخنی نیست‌. ما فقط خواستیم میزان فعلی توجه به بیدل در ایران را نشان دهیم‌. آیا این استقبال گسترده نمی‌تواند شهرت فراوان بیدل در آیندة این کشور را نوید دهد؟

 

 پی‌نوشت‌ها

   البته پس از مدتی دکتر شفیعی‌کدکنی متوجه این سرقت بزرگ ادبی شد و با چاپ مقاله‌ای آن را فاش کرد. شرح این قضیه از زبان دکتر شفیعی در کتاب «شاعری در هجوم منتقدان‌» ایشان آمده‌است‌.

 2ـ این تعابیر از محقق نامدار کشور ما نجیب مایل‌هروی به وام گرفته شده‌است‌. ایشان در این زمینه شرح و بسطی هم داده‌اند که در کتاب «بگذار تا از این شب دشوار بگذریم‌» ایشان آمده‌است‌.

 3ـ عطار، روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم

 4ـ بیدل‌، کلام حافظ شد هادی خیالم / دارم امید کاخر مقصود من برآید (غزلیات بیدل‌، نشر بین‌الملل‌، صفحة 398)

 5ـ شادروان دکتر عبدالحسین زرین‌کوب باری در کتاب «سیری در شعر فارسی‌»، امیرخسرو دهلوی را یکی از «شاعران ایران در خارج از دنیای ایران‌» دانسته است‌. غرض این که این گرایشهای ملی‌گرایانه حتی آن استاد ارجمند را هم به چنین تعبیر متناقض‌نمایی وادار کرده است‌، در حالی که به راحتی می‌شد گفت «شاعران فارسی‌زبان اهل سرزمین هند» و این سخن‌، بسیار دقیق‌تر و منصفانه‌تر می‌بود.

 6ـ تا جایی که نگارندة این سطور اطلاع دارد، در افغانستان نخستین چاپ مثنوی‌معنوی در سال 1361 یا 1362 و به وسیلة انتشارات بیهقی انجام شد. البته همان هم صورت عکسبرداری شدة یکی از نسخ چاپ ایران بود.

 7ـ «شاعر آینه‌ها»، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 34

 8ـ اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما / تا نشکند کشتی‌ّ تو در گنگ ما، در گنگ ما

(کلیات شمس‌، با تصحیحات و حواشی بدیع‌الزمان فروزانفر، چاپ سوم‌، امیرکبیر، تهران 1363، جلد اول‌، صفحة 8)

 9ـ حوادث مژدة امن است اگر دل جمع شد بیدل / گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را (غزلیات بیدل‌، چاپ نشر بین‌الملل‌، صفحة 126)

 10ـ این دو مقاله بعداً در کتاب «شاعر آینه‌ها»ی ایشان چاپ شده‌اند. البته شنیده‌ام که پیش از ایشان نیز شادروان محمّد عباسیه کهن از شاعران خطّة گیلان دربارة بیدل مقاله یا مقاله‌هایی به چاپ رسانده‌است‌.

 11ـ بر سخن غالب نشد چون ما، معلم‌! تا کسی / ریزه‌خوار خوان عبدالقادر بیدل نشد (رجعت سرخ ستاره‌، صفحة 189)

 12ـ «شاعر آینه‌ها»، کیهان فرهنگی‌، سال پنجم‌، شمارة 4، تیرماه 1367، صفحة 35

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل و شاعران فارسی

+ امروز با بیدل (نود و هشت)

بیدل! اظهار کمالم محو نقصان بوده است
تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یاد

جوهر همان ماده ای است که به پشت شیشه مالیده میشود تا به آینه بدل شود. مسلماً تا وقتی آینه سالم باشد، جوهر آن، دیده نمی‌شود چون آینه به جای نمایش جوهر، تمثال طرف را بازتاب میدهد. آنگاه که آینه شکست و تکه‌هایش بر زمین ریخت، جوهرها نمایان میشوند.
پس میتوان گفت، این کمال آینه بوده که نقصانش را نهان کرده‌است. برای انسان هم میتوان چنین فرض کرد.

 

 

 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ این آتش بیرنگ

 

 

نگاهی به کتاب «بیدل‌، سپهری و سبک هندی‌» از زنده‌یاد حسن حسینی‌

چاپ شده در مجلة «شعر»، شمارة 41، سال دوازدهم‌، اردیبهشت 1384 (ویژه‌نامه حسن حسینی)

 

اکنون نزدیک دو دهه از آن روزی می‌گذرد که ناباورانه غزلیات بیدل‌(1)، چاپ نشر بین‌الملل و با مقدمة منصور منتظر (شما بخوانید یوسفعلی میرشکّاک‌) را پشت شیشة یکی از کتابفروشیهای مشهد دیدم و جلد اولش را خریدم و جلد دومش را به خودم وعدة خرید دادم ـ که دانش‌آموزی مهاجر بودم و کتابی دوجلدی در آن عرض و طول را در یک نوبت خریدن‌، برایم کاری اشرافی بود.
باری‌، بیدل در این دیار غربت ـ که بعدها دیگر در آن احساس غربت نمی‌کردم‌، به لطف دوستان شاعر و دیگر همدلان ـ نوعی احساس تفاخر را در خود داشت‌; که «ببینید، ما این‌گونه شاعرانی را هم می‌شناسیم که شما نمی‌شناسید.» و این احساس‌، خودش را در خواندن و حفظ کردن شعرهای بیدل تبارز می‌داد و سرودن غزلهایی بیدلی‌.
آن روزها سرآغاز آشنایی جدّی اهل ادب ایران با عبدالقادر بیدل بود و هر روز، نشانی از بیدل در جایی دیده می‌شد، گاه در آن شعر، گاه در آن سخنرانی‌، گاه در آن روزنامه‌، گاه در آن نوار موسیقی‌; و من چشمم به روی هرچه دربارة بیدل بود می‌لغزید و آن را چون شیر تازه می‌نوشید. در این میان‌، خبر تألیف کتابی را از شادروان حسن حسینی دربارة بیدل شنیده‌بودم و سخت منتظرش بودم‌. این کتاب‌، یعنی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌»(2) بسیار دیرتر از آنچه انتظارش را داشتیم‌، یعنی در 1367 به بازار آمد و البته چاپ دومی هم داشت که من اینک در دست ندارم‌.
شاید نام فصلهای این کتاب‌، بتواند دوستانی که آن را ندیده‌اند نخوانده‌اند، تا حدی به محتوایش رهنمون شود: «بیدل کیست‌؟»، «سواد سبک هندی‌»، «تمثیل‌»، «مکانیسم عنصر خیال در سبک هندی‌»، «تشخیص یا تجسیم‌»، «بازی با کلمه یا کاریکلماتور»، «سپهری و سبک هندی‌»، «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌»، «صور عواطف در شعر بیدل‌»، «علل پیچیدگی شعر بیدل‌»، «معنی یک بیت بی‌معنی‌!»، «اندیشه‌های بیدل در مثنوی و رباعی‌»، «دری به خانة خورشید»، «ابتسام صبح فطرت‌»، «خاتمه‌».

q

تألیف این کتاب‌، گویا مقدّم بود بر تألیف «شاعر آینه‌ها»(3) اثر جناب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌، و البته کتاب دکتر شفیعی‌، در انتشار، بر این سبقت گرفت و در افتخار نیز، که نخستین کتاب مستقل منتشره دربارة بیدل در ایران بود و خود می‌دانیم در آن روزگاری که همه به بیدل به چشم یک گنج مکشوفه می‌نگریستند، کاشف یا کاشفان این گنج‌، تا چه مایه حق داشتند به خود ببالند.
به هر حال‌، با وجود تقدّم انتشار «شاعر آینه‌ها»، هیچ نمی‌توان ارزش تلاشهای مرحوم حسن حسینی را در معرفی بیدل به جامعة ادبی ایران نادیده انگاشت‌. البته فراموش نکنیم که این گنج‌، کاشفان فروتن دیگری هم داشت‌، همچون علی معلّم و سهراب سپهری‌، که بحث آشنایی سپهری با بیدل‌، یکی از مباحث اصلی «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.

q

ولی برای امروز، دیگر نه این تقدیم و تأخیرها مهم است و نه مباحث و مسایل جنبی آنها. ما دو کتاب در پیش رو داریم دربارة بیدل‌، که به نوعی کامل‌کنندة همدیگرند، یعنی هر یک‌، زاویه‌ای از این خانة تاریک را روشن کرده‌اند، تا مردمان‌، در این پیل دمان‌، گمان ناودان و بادبزن نبرند. و ما به همین ملاحظه‌، گاه به مقایسة این دو کتاب با هم نیز ناچار خواهیم شد، هرچند بحث اصلی ما، دربارة «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» است‌.
البته کتابهایی چون «عبدالقادر بیدل دهلوی‌»(4) نوشتة پروفسور نبی هادی دانشمند هندی و با ترجمة دکتر توفیق سبحانی و «بوطیقای بیدل‌»(5) و «خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌»(6) از آقای عبدالغفور آرزو شاعر مهاجر افغانستان در ایران هم در این سالها به بازار آمده است‌، که البته اینها، با همه ارزش خود، نمی‌توانند آن گره‌هایی را از شعر بیدل بگشایند که آن دو کتاب می‌گشایند.

q

«بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» کتابی است کاملاً هدفمند، با اهداف و اغراضی خاص که نویسنده‌، به طرزی هوشمندانه کوشیده‌است آنها را تعقیب کند. او که خود در متن مباحث جاری دربارة بیدل قرار داشته‌است‌، به خوبی می‌دانسته‌است که مشکلات و مبهمات اصلی اهل ادب ایران دربارة بیدل چیست‌; و به همین اعتبار، کوشیده‌است به هر یک از این مشکلات حسابرسی کند. پس غریب نیست اگر آن را نه کتابی صرفاً برای آشنایی با بیدل‌، بلکه بیشتر تلاشی برای برداشتن موانع آشنایی و ایجاد جاذبه در چشم مخاطب امروز. به گمان من‌، تأکید بسیار بر رابطه میان سپهری و بیدل ـ که حتی در نام کتاب نیز رسوخ کرده‌است ـ در راستای این هدف است‌، که خود بر علاقة جوانان شاعر آن سالها به سپهری و ترویج شعر این شاعر توسط نسل انقلاب‌، واقفیم و می‌دانیم که در آن ایّام‌، سپهری تنها شجرة غیرممنوعة شعر قبل از انقلاب به شمار می‌آمد.
هرچند اکنون و بعد از نزدیک به دو دهه به نظر می‌رسد که درپیچیدن به بسیاری از مباحثی که در این کتاب مطرح شده‌اند، چندان هم ضرورت ندارد و ما اکنون در مرحله‌ای دیگر هستیم‌; در آن روزگار، مباحث کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» بسیار جاندار، زنده و به تعبیری «بحث روز» به حساب می‌آمد و این‌، از ویژگیهای مهم این کتاب است‌.

q

اما دیگر ویژگی کتاب «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» به‌ویژه در مقایسه با «شاعر آینه‌ها»، توجه شاعر به زمینه‌های عاطفی و معنوی شعر بیدل است‌. و همین را، می‌توان نقص مهم کتاب «شاعر آینه‌ها» دانست‌. دکتر شفیعی بنا بر طبیعت صورتگرایانه‌شان کمتر به عوالم معنوی بیدل اشاره کرده‌اند، مگر در مطالبی که از پژوهشگران روسی در این کتاب نقل شده است و غالباً نیز غرض‌آلود است‌. مرحوم حسینی در کتابش به نوعی این نقص را جبران می‌کند و به درونمایة شعر بیدل اشاراتی دارد. این اشارتها به‌ویژه آنجاهایی اهمیت می‌یابد که گره‌خوردگی‌ای میان درونمایه و صورت شعر بیدل حس می‌شود.
به هر حال‌، بیدل شاعری است متفکر با احساساتی عمیق و راستین‌، و همین شاخصه است که او را به طور جدی از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند. شعر بیدل‌، به طرز عجیبی با عواطف اصیل بشری گره خورده است و بسیاری از حالاتی را که به راستی برای همه ما اتفاق می‌افتد، می‌توانیم در شعر بیدل سراغ بگیریم‌. دیگر هندی‌سرایان‌، همچون صائب و کلیم و اقمار آنها، غالباً در لحن بیان و استفاده از عناصر زندگی مردم‌، سخت مردمی می‌نمایند، ولی حاصل سخنشان از لحاظ معنوی و عاطفی‌، چندان سنخیتی با احساسات واقعی مردم ندارد. به واقع این عناصر زندگی‌، فقط ابزاری‌اند برای مضمون‌سازی و بیان سخنانی که در آنها فقط رنگینی مضمون اهمیت دارد، نه تطابق با روحیات مردم و کاربردی‌بودنشان در جامعه‌. بسیار اندک است بیتهایی از قبیل «دست طمع که پیش کسان می‌کنی دراز...» صائب یا «بدنامی حیات دوروزی نبود بیش‌...» کلیم‌. بیشتر شعرهای این دو تن و دیگر اقرانشان‌، تصویرهای رنگینی است بیشتر برای دیدن و کمتر برای رسوخ در عواطف و افکار.
این عمق عاطفی و اندیشگی‌، راه بیدل را از دیگر هندی‌سرایان جدا می‌کند و این افتراق ظریف‌، چیزی است که از چشم ریزبین مؤلف «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» پنهان نمانده است‌: «... شعر هندی از مضامین کوچه و بازاری اشباع شده است‌. و بیدل که روح ناآرامی دارد، تنیده بر فلسفه و عرفان‌، بایسته است سبک هندی را که وجه غالبش تعلق به مضامین زمینی و نیمه‌خاکی دارد، به خدمت مفاهیم عمیق‌تر و بالطبع پیچیده‌تر درآورد.»(7) شاید از همین روی است که مؤلف کتاب‌، خود در جایی سبک بیدل را «هندی مضاعف‌» می‌داند.
به گمان من‌، چنین تبصره‌ای به راستی ضرورت دارد، چون اگر بیدل را بدون هیچ تبصره‌ای و تمایزی در کنار دیگر هندی‌سرایان بنشانیم و شعرش را مشمول همان داوری‌ای بدانیم که شعر دیگران را می‌دانیم‌، به این شاعر جفا کرده‌ایم‌.
با این ملاحظات‌، به باور من‌، مرحوم حسن حسینی بسیار با صائب مدارا کرده‌است‌، آنجا که گفته است «باید بگوییم که در کل‌، شعر بیدل آن «موفقیت‌» همه‌جانبه یعنی رواج شعر صائب را ندارد. همان گونه که شعر مولوی نیز به موفقیت پردامنة شعر حافظ دست نیافته‌است‌.»(8) من که حدود بیست سال است با جامعة ادبی و نیز عامه مردم ایران حشر و نشر دارم‌، اثر بسیاری از رواج شعر صائب نیافته‌ام‌، مگر در حد چند بیت و یکی دو غزل‌. 

دیگر اشارت دقیق مرحوم حسینی بر وجوه افتراق بیدل و دیگر هندی‌سرایان‌، در باب تمثیل است‌; آنجا که یادآور می‌شود که بیدل به تمثیل (رایج‌ترین هنرنمایی هندی‌سرایان‌) چندان عنایتی ندارد و به واقع نیز چنین است‌. البته در تعریفی که ایشان برای تمثیل به دست می‌دهد و در آن‌، بر مقارنة محسوس و نامحسوس تکیه می‌کند، من با ایشان همداستان نیستم و گمان می‌کنم که تمثیل را بیشتر با ساختار صوری‌اش می‌توان مشخص کرد، یعنی موازنه و مقارنة دو مصراع‌، خواه طرفین محسوس باشند و خواه غیرمحسوس‌. این همان ساختاری است که جناب دکتر شفیعی آن را «اسلوب معادله‌» نامیده‌اند و قدما به آن مدعاالمثل یا مدعامثل هم می‌گفتند. یعنی یک مصراع مدعا است و مصراعی دیگر، مثل‌; به گونه‌ای که هر دو مصراع از لحاظ جمله‌بندی کاملاً مستقل هستند، نظیر این بیت بیدل‌:
مفلسان را مایة شهرت همان دست تهی است‌
تا به قید برگ بود، از نی نوایی برنخاست‌(9)
و به راستی بیدل به این شگرد ـ که در آغاز آشنایی برای همه سخت جذاب است و بعد به زودی کسالتبار می‌شود ـ چندان رغبتی ندارد.

در فصلهای «سپهری و سبک هندی‌» و «سوررئالیسم‌، سرپناه بیدل و سپهری‌» حضور ذهن و احاطة مرحوم حسینی بر شعر این شاعران رخ می‌نماید، با مثالهای بسیاری که از قرابت میان سپهری و هندی‌سرایان ـ به ویژه بیدل ـ بیان می‌کند. هرچند هر یک از این تشابه‌ها آن‌قدر شدید نیست که به تنهایی ما را به وجود این رابطه مجاب کند، وفور آنها به قوتشان می‌افزاید و این وفور، رخ نداده‌است‌، مگر با دقت نظر و تفحص ستودنی مرحوم حسینی‌، هم در شعر بیدل‌، هم در شعر سپهری و هم در شعر دیگر هندی‌سرایان‌. 

ولی وفور مثالها فقط وقتی کارساز و مفید است که به درد اثبات تشابهی از این دست بخورد. از این که بگذریم‌، برای بیشتر مباحث این کتاب‌، آن‌قدر مثال لازم نبود که مرحوم حسینی آورده است‌. در این کتاب‌، برای سه ویژگی سبکی شاعران مکتب هندی یعنی تمثیل‌، تشخیص و کاریکلماتور، روی هم رفته حدود سی صفحه اختصاص داده‌شده است‌، با حدود یکصد بیت مثال شعری‌، و به نظر من این مباحث جای این‌همه تفصیل و شاهد مثال را نداشت‌. در کتاب «شاعر آینه‌ها» همة فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» 35 صفحه است‌، با شرح هشت ویژگی سبکی و بعضی مباحث فرعی دیگر. البته در آن کتاب هم عدم توازنی میان ویژگیهای سبکی مختلف به چشم می‌خورد، از نظر اجمال و تفصیل و تعدد مثالها.

حال که باب انتقاد را گشوده‌ایم‌، این را نیز ناگفته نگذاریم که لحن و نثر این کتاب‌، آن مایه وزانتی را ندارد که محتوایش طلب می‌کند. پیشتر گفتیم که مرحوم حسینی در این کتاب‌، کوششهایی دارد برای رفع بعضی ذهنیتهای نادرست دربارة بیدل و سپهری‌.
نویسنده در این کتاب‌، به واقع با چند دسته آدم طرف است و با آنها مواجهه می‌کند; یکی استادان کهن‌گرای خراسانی‌پسند; دیگر روشنفکرمآبان غرب‌گرا; دیگر کسانی که منکر رابطه‌ای میان سپهری و بیدل هستند و دیگر کسانی که بیدل را متهم به پیچیده‌سرایی بیجا می‌کنند. گاه نیز تعریض‌هایی مستقیم یا غیرمستقیم‌، نسبت به مؤلف کتاب «شاعر آینه‌ها» نیز دیده می‌شود.
نویسنده غالباً می‌کوشد که با متانت تمام با این طرفهای واقعی یا فرضی بحث کند، ولی گاه این مباحث‌، لحنی جدل‌آمیز به خود می‌گیرد: «آنها که دلهایشان با اسلام است و ریگی به کفش ندارند، عاشقانه در روشن‌سازی وجوه الهی و عارفانة شعر سپهری قدم زده‌اند و در مقابل این دسته‌، آنها که نسبت به متافیزیک حساسیت دارند و تمایلات ماورای خاکی را نوعی تمرد و ارتداد از مذهب روشنفکریسم‌! معاصر می‌دانند به طرق مختلف کوشیده‌اند و می‌کوشند تا این بُعد آشکار شعر سپهری را نادیده بگیرند و یا در زیر رگبار انتقادات شبه‌جامعه‌شناسانه‌، آن را به ضدّ ارزش بدل سازند و از حیّز انتفاع ساقط کنند.»(10) و یا «این شباهتها را به هر علت که باشد، باید به فال نیک گرفت و بر دهان کسانی کوبید که ادعا می‌کنند سپهری هر چه دارد از غرب و شاعران غربی و اقمار آنها دارد.»(11)
در مجموع‌، باید اعتراف کرد که گاه‌، دقت علمی و ارزش آموزشی کتاب‌، فدای این لحن و این نثر شده است‌، نثری که البته زیباست و همراه با تمثیل‌های شاعرانه‌، ولی گاه این شاعرانگی‌، شفافیت و صراحت علمی را از آن می‌گیرد: «شاعران این سبک با نوعی ریاضت ذوقی و روحی در معبد کلمات‌، عبارات بلندپایه‌، اصطلاحات‌، داستانهای مشهور و امثال و حکم رایج‌، به نیروانای مضمون نایاب و معنی بیگانه می‌رسند و عطش روحی خویش را با زلال سیال خیال و با جرعه‌ای از خنکای چشمة ابداع و آفرینش‌، تسکینی هنرمندانه می‌دهند.»(12)
به طور کلی‌، «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» بیشتر لحن جدلی دارد تا لحن آموزشی‌. در بسیاری از مباحث نظری به نظر می‌رسد که مؤلف آن‌قدرها که لازم است به شرح و بسط موضوع نمی‌پردازد و به آوردن مثالهای متعدد و بیش از حد لزوم بسنده می‌کند. در فصل «سوررئالیسم‌، سرپناه سپهری و بیدل‌» این حالت را بیشتر می‌توان حس کرد، که حدود سه صفحه از کتاب به نقل شعرهایی از ادونیس شاعر عرب اختصاص یافته است‌.
از همین روی «شاعر آینه‌ها» در بعضی فصلهای خود، از «بیدل‌، سپهری‌...» آموزنده‌تر به نظر می‌رسد، به ویژه در فصل «سبک‌شناسی شعر بیدل‌» که جان آن کتاب به حساب می‌آید. این روش کار دکتر شفیعی است که غالباً به جای کلّی‌گویی‌، ابزارهای ارزیابی را به دست خواننده می‌دهد و او را هم منتقد بار می‌آورد. البته «شاعر آینه‌ها» نیز کتابی یکدست نیست‌، هم پست و بلند دارد و هم گاه تضادهایی ظریف میان بعضی داوریهای مؤلف در آن می‌توان یافت‌. استاد خود نیز یادآور شده است که «اگر بعضی مطالب این مقدمه‌، گاه‌، تکراری می‌نماید نتیجة همین پیشامد است که مجموعه‌ای پراکنده‌است و کتابی منسجم نیست‌.»(13)

گفتیم که مرحوم حسن حسینی در کتابش می‌کوشد بعضی ذهنیتهای منفی در مورد بیدل را اصلاح کند و به بعضی اعتراضها پاسخ دهد، و این شبیه کاری است که مرحوم اخوان ثالث با کتاب «عطا و لقای نیمایوشیج‌» نسبت به نیما کرد. فصلی که به طور مشخص چنین رویکردی را می‌رساند، «معنی یک بیت بی‌معنی‌» است‌. ایشان در اینجا کوشیده‌است این بیت بیدل را که به بی‌معنایی شهرت یافته است ـ و این اشتهار هم از سخن جناب دکتر شفیعی دربارة این بیت ناشی شده است ـ معنی کند:
حیرت‌دمیده‌ام‌، گل داغم بهانه‌ای است‌
طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای است‌
باری دیگر هم جناب علی معلم در مقاله‌ای مفصل در مجلة شعر کوشیده‌بودند این بیت را شرح کنند. ولی من گمان می‌کنم که این بیت‌، نه چنان ادعایی را مبنی بر بی‌معنایی خود بر می‌تابد و نه چنین شرحهای مفصلی را برای رد این ادّعا. من به گمان خود، دریافتی بسیار ساده از آن دارم‌، دریافتی که هیچ‌گاه شرح روابط میان اجزای بیت و نیز مراجعه به متون عرفانی را طلب نمی‌کند:
پر طاووس‌، در انتهای خویش‌، لکه‌هایی سیاه دارد که می‌توان آنها را داغهایی تصوّر کرد (داغ هجران‌). شاعر می‌گوید «این داغها که در من می‌بینی‌، بهانه است‌. من به واقع محو دیدار تو هستم‌. در جلوه‌زار تو، طاووس نیز با همه داغهای خویش‌، آیینه‌خانه خواهد بود.»
اگر این دریافت من درست باشد ـ که دلیلی برای نادرستی‌اش ندارم ـ باید حیرت کرد که چگونه استادی چون دکتر شفیعی این بیت را بی‌معنی خوانده‌اند و بزرگانی چون زنده‌یاد حسینی و علی معلم‌، چنین جهد بلیغی در معنی‌کردنش به خرج داده‌اند. شاید این حقیقت که «حتی دکتر شفیعی نیز از این بیت چیزی دریافت نکرده‌اند.» بسیار دیگر کسان را نیز مرعوب این بیت کرده است و نیز محتاج چنان شرحهای عریض و طویلی‌.

یک وجه تشابه دیگر میان کار مرحوم حسینی و کار مرحوم اخوان ثالث‌، استفاده از سلاح طرف مقابل برای مقابله با خود اوست‌. اخوان در آنجا، برای اثبات ارزشمندی و قانونمندی ابتکارهای نیمایوشیج به کهن‌گرایان‌، نمونه‌های آن بدعتها را در ادب کهن پیدا می‌کند و حسینی در اینجا برعکس‌، برای اثبات مدرن‌بودن شعر بیدل‌، ویژگیهای سبکی او را با معیارهای نوین می‌سنجد. پیداکردن تشابه و تقارن میان بیدل و سپهری و یا ایجاد رابطه میان ایهام‌های شعر بیدل و دیگر هندی‌سرایان با کاریکلماتورهای امروز، و یا نشان‌دادن سوررئالیسم شعر بیدل‌، تلاشهایی از همان‌گونه است‌.
این روش‌، البته برای جلب توجه به این شاعر و اثبات موقعیت ارجمند او بسیار سودمند است‌، ولی کلیدهای کارگشایی برای درک بهتر شعر او به دیگران نمی‌دهد. به واقع کار بعدی باید گره‌گشایی در شعر بیدل می‌بود و شناخت دقیق ویژگیهای سبکی او، که با درگذشت مرحوم حسینی‌، حداقل از جانب ایشان ناتمام ماند. او با ریزبینی‌ها و نکته‌سنجی‌هایش در این کتاب نشان داده‌بود که توان این کار را دارد و تا جایی که من باخبرم جلساتی نیز برای این گره‌گشایی برگزار کرده‌بود، ولی دریغ که حاصل این پژوهشها به عنوان کتابی که مکمّل «بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌» باشد اکنون در دست ما نیست‌.
و حال که سخن به ناتمامی این راه کشید، چه شایسته است که واپسین جملات کتاب «بیدل‌، سپهری‌...» را پایانة سخن خویش سازیم‌: «امیدم همه این است که این صفحات نیم‌گامی باشد برای آغاز راهی که دیگرانش با توش و توان بیشتری بپیمایند و از رگ این تاک گمنام‌مانده در این دیار به فراخور حال خویش باده‌های جانسوز و بارقه‌های روان‌افروز برای عاشقان ادبیات عمیق و ناپیداکرانة عرفان اسلامی‌، ارمغان آورند. و شرط نیل به این مهم‌، این نکته است که با بیدل‌، همدلی کنیم و به معشوق او (عز و جل‌) عشق بورزیم و از درگاهش برای دلهایمان لیاقت درک محبت بخواهیم‌، که بیدل خود فرمود:
هر دل نبرد چاشنی داغ محبّت‌
این آتش بی‌رنگ‌، نسوزد همه کس را»

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:
1. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌: غزلیات‌، جلد اول و دوم‌; به تصحیح استاد خلیل الله خلیلی‌، با مقدمة منصور منتظر; چاپ اول‌، تهران‌: نشر بین‌الملل‌، بی‌تا.
2. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌; حسن حسینی‌; چاپ اول‌، تهران‌: سروش‌، 1367.
3. شاعر آینه‌ها: بررسی سبک هندی و شعر بیدل‌; دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی‌; چاپ سوم‌، تهران‌: آگاه‌، 1371
4. عبدالقادر بیدل دهلوی‌; پروفسور نبی هادی‌، ترجمة دکتر توفیق 'û . سبحانی‌; چاپ اول‌، تهران‌: نشر قطره‌، 1376
5. بوطیقای بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1378
6. خوشه‌هایی از جهان‌بینی بیدل‌; عبدالغفور آرزو; چاپ اول‌، مشهد: ترانه‌، 1381
7. بیدل‌، سپهری‌، سبک هندی‌، صفحة 25
8. همان‌، صفحة 142
9. دیوان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی‌، غزلیات‌، جلد اول‌، صفحة 286
10. همان‌، صفحة 71
11. همان‌، صفحة 138
12. همان‌، صفحة 41
13. شاعر آینه‌ها، صفحة 14 (البته مراد ایشان از کلمة «مقدمه‌» مقالاتی است که برای این گزینه شعر، حکم مقدمه یافته‌اند. به واقع «شاعر آینه‌ها» خود یک گزیدة شعر بیدل است با مقدمه‌ای مشتمل بر چند بخش‌.)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل و نقد کتاب

+ امروز با بیدل (نود و هفت)

 

تا سحر بی‌پرده گردد، شبنم از خود رفته است
الوداع ای هم‌نشینان! دلبرم آمد به یاد (ص 577)

در نخست، ربط دو مصراع ضعیف به نظر می‌آید. در واقع مصراع اول فقط تمثیلی است برای سخن مصراع دوم. به مجرّد پدیدارشدن سحر و طلوع خورشید، از شبنم دیگر اثری نمی‌ماند یعنی از خود می‌رود و محو خورشید می‌شود. حالا نیز چون دلبر به یادم آمده است، باید از هم‌نشینان وداع کرد. عبارت «از خود رفتن» نوعی رفتن و سفر تلقی میشود. بیدل در جاهای دیگر نیز از این عبارت استفادة دومعنایی کرده است

 

 

.
q

به بزم وصل، عاشق را چه امکان است خودداری؟
که شبنم، جلوة خورشید چون بیند هوا گردد (ص 484)

 

 

q
یار شد بی‌پرده، دیگر تاب خودداری که‌راست؟
ای رفیقان! نوبهار آمد، کنون دیوانه‌ام (ص 983)
q


امشب آن مستِ ناز میرسدم
رفتن از خویش، باز میرسدم

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل ( نود و شش)

کس نیامد محرم راز نفس‌دزدیدنم
ورنه این شمع خموش از دودمان ناله بود (ص 576)

این که شمع از دودمان ناله باشد، تصویر بسیار زیبایی است. به این بیفزایید رابطه میان «دود» در «دودمان» و «شمع» را

 

 

.
میگوید در این نفس‌دزدیدن، رازی است وگرنه این شمع، خود از نسل ناله بوده است. ولی شاعر دیگر این «راز» را برملا نمیکند و همچنان سربه‌مُهر نگه میدارد و این، بر رازناکی بیت می‌افزاید. به راستی اگر «راز» است، چرا باید آن را گفت؟ به قول معروف، «رازی که به یک نفر گفته‌شد، دیگر راز نیست

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ خرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل

+ امروز با بیدل (نود و پنج)

 شب که در یادت سراپایم زبان ناله بود،

خواستم رنگی بگردانم‌، عنان ناله بود (ص 576)

باری‌، استاد سعادتملوک تابش‌، در یکی از محافل شعر دوستان ایرانی‌، در نوبت شعرخوانی خودش‌، این غزل بیدل را خواند و من ـ خام‌طبعانه ـ در دل‌، این انتخاب ایشان را نکوهیدم‌. یعنی اگر جسارت نشود، ایشان را به خاطر این انتخاب‌، نکوهیدم‌; که من با غزلهای ساده و پندآمیز بیدل خو گرفته بودم و به واقع‌، در دیوان بیدل‌، شعرهای صائب را می‌پسندیدم‌، یعنی درست‌تر بگویم‌، شعرهای صائب‌وار را.

چند سال بعد بود که دیگر، به جای استاد، خود را سرزنش می‌کردم به خاطر آن خارخاری که باری در دلم نسبت به این انتخاب ایشان ایجاد شده بود. و اکنون‌، من نیز این غزل را یکی از اَبَرغزل‌های بیدل می‌دانم‌.

امّا مصراع دوم کمی ابهام‌آمیز است‌، چرا «ناله عنان رنگ‌گرداندن باشد؟» و باز، این عنان در این مصراع‌، موقعیت «بازدارندگی‌» دارد یا موقعیت «اختیارداری‌»؟ در شعر بیدل‌، عنان هر دو جایگاه را یافته است‌. در این بیت‌، «عنان‌گرفتن‌»، «بازداشتن‌» است‌:

خرامش در دل هر ذرّه صدطوفان جنون دارد


عنان گیرید این آتش‌به‌عالم‌افکن ما را

و در این بیت‌، جایگاه هدایت و اختیارداری را دارد:

چون سیل‌، بیخودانه سوی بحر می‌رویم‌

آگه نه‌ایم دست که دارد عنان ما

اما مشکل «عنان‌» در بیت مورد بحث ما، این است که فعل «گرفتن‌» یا «داشتن‌» همراه ندارد و فقط به قرینة معنوی باید نقش آن را دریافت‌. در شعر بیدل‌، دیده شده که ناله را «موجب‌» ازخودرفتن بداند، نه «مانع‌» آن‌. با این قرینه‌، می‌شود گفت «ناله‌، مرا به سوی رنگ‌گرداندن هدایت می‌کرد» نه این که «ناله‌، مانع رنگ‌گرداندن من می‌شد.» و این است یکی از آن بیتها:

ناله شو تا از هوای قامت او بگذری‌

هر که از خود رفت‌، سیر عالم بالا کند (ص 422)

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤
کلمات کلیدی: بیدل