+ امروز با بیدل (سی و سه)
به شبنم صبح این گلستان نشاند جوش غبار خود را
عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را
بعضی، این «نشاند» را «فشاند» میخوانند که با غبار تناسب بیشتری دارد. ولی من تصوّر میکنم همان نشاند درست است چون این «جوش» است که به این فعل ارتباط مییابد، و برای «جوش»، «نشستن» مناسبتر است تا «فشاندهشدن». در واقع شاعر از فشانده شدن چیزی سخن نمیگوید، بلکه میگوید جوش این غبار بالاخره نشست و به شبنم تبدیل شد (عمر ما گذشت) و این شبنم نیز چیزی نیست جز عرقی که از جبین ما رفت. عرق چه چیزی؟ عرق شرم از کاری که نکردیم.
میگویند این غزل، واپسین شعر بیدل است که آن را پس از مرگش همراه یک رباعی، از زیر بالشش یافتند، و این است آن رباعی:
بیدل! کَلَفِ سیاهپوشی نشوی
تشویش گلوی نوحهکوشی نشوی
در خاک بمیر و همچنان رو بر باد
مرگت سبک است، بارِ دوشی نشوی


مهربانیها ()