+ سیب
ماند زین غربت چندی به دغا یاوه ز من
بیل و داس و تبر و چارق و پاتاوه ز من
یله گاو و شخ و شخم و رمه از من، هیهات
من غریب از همه ماندم، همه از من هیهات
آیش سالزد از غربت من بایر ماند
چمن از گل، شجر از چلچله بی زایر ماند
سالها بی من مسکین به عزیزان بگذشت
به حمل بذر نیفشاندم و میزان بگذشت...
(علی معلم)
اینک باز بر سر ماجراهای قدیم میشوم و یکی از شعرهای تازه را پیش روی عزیزان میگذارم. دیگر نوشتهها هم در صف ماندهاند و باید نثار قدومتان کنم که به قول بیدل:
آنچه نتوان داد جز در دست محبوبان، دل است
وآنچه نتوان ریخت جز در پای خوبان، آبروست
و باز به قول این بزرگ
امروز نوبهار است ساغرکشان بیایید
گل جوش باده دارد تا گلستان بیایید
آغوش آرزوها از خود تهی است اینجا
در قالب تمنا خوشتر ز جان بیایید
جز شوق راهبر نیست اندیشه خطر نیست
خاری در این گذر نیست دامنکشان بیایید
امروز آمدنها چندین بهار دارد
فردا که راست امید تا خود چهسان بیایید؟
در باغ بیبهاریم سیری که در چه کاریم
گلباز انتظاریم بازیکنان بیایید
بیدل به هر تب و تاب ممنون التفاتی است
نامهربان بیایید یا مهربان بیایید.
دیگر ابیات این غزل به یادم نمیآید. البته دیوان بیدل همواره در نزدیکم هست، ولی دوست دارم شعر او را از حافظه نقل کنم تا این خود تمرینی باشد برای به خاطرسپردن غزلهای آسمانی او. باری، نمیدانم بعد از این (آیینه معجزنما) دیگر شنیدن غزل من لطفی دارد یا نه. البته این عبارت نیز از آن بیدل است در این بیت:
فطرت بیدل همان آیینه معجزنماست
هر سخن کز خامهاش میجوشد الهام است و بس
این هم حاصل خامه شکسته بسته ما که مربوط به حدود یک و نیم ماه پیش است و در آن هیاهو مجال درج نیافت
سیب
سیب سرخی به روی سینی سبز، اینچنین کردهاند میزانت
روی تختی سیه گذاشتهاند، پیش روی هزار مهمانت
روزگاری به شاخسار بلند، آزمونگاه سنگها بودی
سنگهایی که زخمها به تو زد، زخمهایی که کرد ارزانت
یاد روزی که عابران فقیر حسرت خوردن تو را خوردند
و به صد اضطراب و دلدله چید یک نفر از تبنگ دکّانت
اینک، ای سیب! شکل خوردهشدن بستة انتخاب مهمانهاست
تا چهسان میکنند تقسیمت، تا چه میآورند بر جانت
این یکی پوستکنده میخواهد، آن یکی چارقاش میطلبد
آن دگر تیز میکند چنگال، آن دگر میکند به دندانت
q
میخوری سنگ، میشوی کنده، میخوری کارد، میشوی رنده
سیببودن مسیر خوبی نیست میکند از خودت پشیمانت
سیب سرخی به روی سینی سبز، سرنوشتی سیاه در فرجام...
چندی ای سیب! سنگ شو که کسی نتواند دهد به مهمانت
مشهد، 20 آذر 82


مهربانیها ()