+ شعری از محمدعلی بهمنی
در سلسله پاسخهای مثنوی بازگشت
این نخستین پاسخ به این مثنوی بود و به گمان من، بهترین آنها.
مثنوی پاسخ
O محمدعلی بهمنی
به عمر مثنویات با تو زیستم، شاعر!
و سخت، بدرقهات را گریستم، شاعر!
اگر چه در همهجا آسمان همینرنگ است
قبول میکنم، اینجا دل شما تنگ است
درنگ کن که دلم با تو همسفر شدهاست
سفر؟ نه، آه... دلم با تو دربهدر شدهاست
تو ساده گفتی و من نیز ساده میگویم
پیادهام و رفیقی پیاده میجویم
طلسم غربت شاعر شکستنی است مگر؟
عزیز من! مگر این سفره بستنی است دگر؟
تو و گرسنگیات جاودانهاید، عزیز!
همیشه راوی این تازیانهاید، عزیز!
صدای گریة تو زیر سقف من باقی است
فقط برای من و تو گریستن باقی است
چه فرق میکند این بار در حوالی عید
تو خندهکردی و همسایهای دگر خندید
چه کودکان که به تاراج رفت قلّکشان
چه جامهها که دریدند از عروسکشان
دوباره باغِ من و این شکوفههای یتیم
و سفرهای که کریمانه میشود تقسیم
چگونه میشود ای همزبان! زبان را کشت
سکوت کرد و به لب بغض بیامان را کشت
چگونه میشود آیا گلایه نیز نکرد
که میهمان به سر سفره میزبان را کشت
میان گندم و جو فرق آنچنانی نیست
کسی به مزرع ما اعتبار نان را کشت
هر آنچه میوه در این باغ، رایگان شما
ولی عزیز من! این فصل، باغبان را کشت
ببخش، با همة درد و داغ، میدانم
نمیتوان به یکی ابر، آسمان را کشت
(روزنامة اطلاعات، 10 اردیبهشت 70، صفحة بشنو از نی)


مهربانیها ()