+ از دوست سلامی و ز ما تسلیمی
نقدی بر دو کتاب شعر عبدالسمیع حامد
(قسمت اول)
(دوستان برای قرارگرفتن در جریان کامل این گفتمان، میتوانند به وبلاگ «غزل امروز افغانستان» مراجعه کنند. در واقع دیدن آن وبلاگ، پیشنیاز خواندن این یادداشت است.)
گاهی پیشامدهای ناگوار، فرجامهای خجستهای مییابند، اگر بتوانیم این پیشامدها را در مسیر درستشان تعقیب کنیم. مباحثه یا به تعبیر امروزیها گفتمان عدهای از دوستان دربارة واقعة توقیف نشریة آفتاب در وبلاگ «غزل امروز افغانستان» و وبلاگ من نیز میتواند برکاتی در پی داشتهباشد. یک چیز که در این جریان میتواند به بحث و تأمل دوباره گرفته شود، آزادی بیان و مسایل مربوط به آن است. اما در کنار اینها، میتوان برای آمادهسازی محیط در چنینگفتمانهایی نیز کارهایی کرد. منظور من، تمرین «مباحثه و گفتمان» است و فراگیری تدریجی اصول و ضوابطی که این کارها دارد. از این جریان میتوان چیزهایی فراگرفت. مثلاً میتوان دید که بیشتر سخن آقای مهدوی، دربارة شبهاتی است که مستقیم یا غیرمستقیم از جانب من متوجه ایشان و کار ایشان شده بود و این، روشی است نیکو. ایشان از «شخصیکردن» بیش از حد مباحث دوری کردهبود و به رفتار من به عنوان یک منتقد خویش، به همان اندازه پرداختهبود که به این موضوع خاص ربط داشت و نه بیش از آن. به نظر من از این جریان، بسیار چیزها از این گونه میتوان آموخت و بسیار چیزها را میتوان مشق کرد.
دیگر بحثی که در حاشیه مطرح شد و کمکم محوریت یافت، شعر و شخصیت آقای عبدالسمیع حامد بود. به نظر من میرسد که بسیاری دوستان ناگفتههایی در این مورد داشتند که دنبال مجالی برای گفتنشان میگشتند و دریغ که گاه این ناگفتهها نیز چندان گفتنی نبود.
من دوست دارم این بحث را هم به مسیر بهتری هدایت کنیم; یعنی نقد و بررسی کارگاهی کارنامة ادبی ایشان; تا از این رهگذر، تصویری درستتر از شعر این شاعر داشتهباشیم. در این کار، من پیشقدم میشوم و نقدی را که باری بر دو کتاب شعر حامد نوشتهبودم، درج میکنم و فضایی باز میکنم برای بحثهایی فنّیتر و کاربردیتر. این نقد، در شمارة 8-6 فصلنامة در دری چاپ شد.
یک انگیزة دیگر من در درج این نقد، این است که آقای حامد پاسخنامهای زیبا و متین در جواب آن نوشتند که در شمارة یازدهم همین مجله انتشار یافت و من میخواهم آن را نیز بیاورم.
پاسخنامة آقای حامد، علاوه بر این که در مورد نقد من روشنگریهایی میکند و ابهاماتی را رفع میسازد، خود یک الگوی زنده برای «متین و منطقی پاسخدادن» است و از این لحاظ، برای همة ما آموزنده است و مفید. من نیز از درج نقد خود و این پاسخنامه، بیشتر این جوانب را در نظر دارم، یعنی میکوشم با ارائة یک نمونة عینی از یک گفتمان سالم و بیغرض و مرض (به گمان خودم) این نکته را مسجّل سازم که این گونه نیز میتوان سخن گفت. البته پاسخ آقای حامد را چند روز بعد درج خواهم کرد تا روال طبیعی خود را طی کند.
m رازبنها در فصل شگفتن گل انجیر
m عبدالسمیع حامد
m ناشر: انجمن آزاد نویسندگان
m چاپ اول، پشاور، 1377
m 500 نسخه، 55 صفحه
m بگذار شب همیشه بماند
m دکتور عبدالسمیع حامد
m طرح جلد: ع. سمیع حامد
m ناشر: ؟
m چاپ اول، پشاور، خزان 1377
m ؟ نسخه، 68 صفحه(1)
نمیخواهم مقدّمهای در ذکر کمالات عبدالسمیع حامد بنویسم و تعارفهای معموله را به جا بیاورم و از مراتب ارادت خویش به شعر و شخصیت شاعرش داد سخن دهم و از آن حرفهای معمول که مثلاً «هر چند در خود بضاعت این کار را نمیبینم، جسارت کرده و در حد توان خویش...» نه، این حرفها را نمیزنم و البته یادآوری میکنم که نقد و معرفی نوشتن بر مجموعهشعرهای شاعران این نسل کشورم، یکی از کارهایی است که بر خود واجب کرده، و البته تا کنون هم آن را از دست ننهادهام. بالاخره هر نعمتی شکری میخواهد و شکر این نعمت که هر دم از این باغ بری میرسد، از جانب صاحب این قلم، همین میتواندبود و بس. به قول حضرت بیدل;
ما را نه زری است، نه نثار سیمی
جز تحفة عجز بندگی تقدیمی
چون شاخ گلی که خم شود پیش نسیم
از دوست، سلامی و ز ما تسلیمی
یک مشکل ما این است که این کتابها در پاکستان چاپ میشوند و آن هم با تیراژ نه چندان زیاد. ما هم بناچار منتظر میمانیم تا خود شاعر یا دوست دیگری همچون جناب حسین فخری که ما را هیچگاه فراموش نمیکند و همواره از محصولات ادبی جدید آنجا بهرهمندمان میسازد، چند نسخهای از کتاب بفرستند تا اینجا بین دوستان دستبهدست شود و بعضی هم به اعتبار «وصفالعیش، نصفالعیش» فقط یک عیش ناقص داشته باشند. به هر حال، من این بخت را داشتم که کتاب رسید و عیش کامل و بل اکمل کردم. غرض از این حاشیه، این بود که چه خوب است اگر بتوان شرایطی برای یک داد و ستد دایم فرهنگی فراهم کرد، یا لااقل برای چاپ بعضی از کتابهای شعر شاعران ما در ایران تلاش کرد. اگر این حضراتی که چپ و راست سفرنامة این جناب و یادنامة آن جناب سیاستمدار را چاپ میکنند، کمی به فکر این گونه کارها هم باشند خوب است، هر چند میدانم «نرود میخ آهنین در سنگ.»
q
شعر این شاعر، همواره مرا به یاد زندهیاد عبدالقهّار عاصی میاندازد، که او هم شاعری بود با طبعی جوشان، روحی حسّاس، بیانی جسارتمندانه و البته افتوخیزی مداوم در کار. عاصی بسیار پرکار بود، سالی یک کتاب شعر منتشر میکرد; و حامد نیز ششمین کتابش را روانة بازار کردهاست. اگر ما بتوانیم قایل به تقسیمبندی «جوششی» و «کوششی» برای شعرسرایی شویم، باید عاصی و حامد را در دستة اوّل قرار دهیم. شعر عاصی جوششی بود و بیشتر به مدد قریحة سرشار او سروده میشد، نه آگاهیهای ادبیای که داشت و البته بسیار هم داشت. این گونهشاعران، بیشتر در لحظاتی شعر میسرایند که از یک حسّ عاطفی سرشار شده باشند، یعنی در لحظة غلیان عواطف. به این لحاظ شعرشان عاطفی از کار در میآید و البته بدون دقّتها و وسواسهای منتقدانه. شاعرانِ کوششی، برعکس برای شعر سرودن نیاز به آرامش دارند و فراغت و مطالعه. شعرشان نیز لاجرم سنجیدهتر و مستحکمتر از کار در میآید، ولی با حس و حالی کمتر. شاعران جوششی بسیار شعر میسرایند و البته با فراز و فرود. در ضمن اینها کمتر انتقادپذیر هستند، نه به خاطر این که متکبّر و خودخواه باشند، بل به خاطر این که شعرشان حاصل مستقیم عواطفشان است و همانند یک فرزند، دوستداشتنی.
ولی منتقد جماعت، پرروتر و بیرحمتر از آن هستند که ملاحظة طبع نازک و حسّاس شاعر جماعت را بکنند. چنین است که من در این لحظه که قلم نقد به دست گرفتهام، حس میکنم آدم بیرحمی شدهام که فقط به این دو کتاب و نکات فنّیشان میاندیشد، نه به این که چه طبع لطیفی آنها را ایجاد کردهاست. شاید این سخن به طور غیرمستقیم، بیپروایی ما را در این نقد گوشزد کرده باشد. اگر هم نکرده، اینک مستقیم گفتیم. پس لازم نیست بازهم به بیان ارادت خویش نسبت به شاعر بپردازیم.
همینجا دو علامت اختصاری را یادآور شوم. «ر» یعنی کتاب «رازبنها در فصل شگفتن گل انجیر» و «ب» یعنی «بگذار شب همیشه بماند». در ضمن من نمیدانم چرا کتاب نخست چنین نامدرازی دارد. چنین اسم بلندی عملاً در تداول مردم، مخفّف میشود و مگر جز همین تداول، دلیل دیگر هم برای نامنهادن بر کتاب داریم؟
باری، اگر چند و چون تکنیکی در شعر حامد را به شیوة کارگاهی، از خیال شروع کنیم که مهمترین وجه تمایز بیان شاعرانه است، با چنین پرسشهایی روبهرو خواهیم بود: بهرهمندی شعر او از خیال چقدر است؟ تصویرهای شعرش حاصل کشف هستند یا اقتباس؟ تصویرها بیشتر شفّاف و عینی هستند، یا کدر و انتزاعی؟ عناصر خیال از کجا برگرفته شدهاند؟ تصویرها گستردهاند یا فشرده؟ تصویرها عام هستند یا خاص؟ در خیال این شاعر هنرمندیهای ویژه و یا آفتهای مخصوص خود او وجود دارد یا نه؟
من با اجازه ـ یا در واقع بیاجازه ـ شما میروم بر سر بحث تصویرسازی عام و خاص، که اتّفاقاً کمتر مطرح شده و از مسایل مهم امروز شعر ماست. منظور من از تصویرسازی عام، این است که شاعران نمادها، عناصر خیال و ارتباطهای بین آنها را از فضای عمومی شعرهای یک دوره میگیرند. مثلاً اگر در این فضای عمومی، شمع، پروانه، جام، باده، قد، سرو و... به عنوان نمادها یا عناصر اصلی تصویرسازی رایج شدهباشند، شاعران، بدون توجه به موضوع شعرشان، همینها را دستمایة کار قرار میدهند و اگر عناصری همچون پرنده، آسمان، ستاره، رودخانه، جنگل، لاله و امثال اینها رایج باشند، باز به اینها میپردازند. عناصر کلّی خیال، در شعر همه یکسان هستند و آنچه متفاوت است، شیوة پرداخت آنهاست. این تصویرسازی عام، فایدهای دارد و ضرری. فایدهاش این است که این عناصر تصویری کمکم به نمادهایی شناختهشده تبدیل میشوند و برای خود فرهنگی میآفرینند که با مراجعه به آن فرهنگ، میتوان بار معنایی هر یک را حس کرد. به عبارت دیگر، اینها جزو مفاهیم مشترک ذهنی همة مخاطبان میشوند و وقتی پای مفاهیم مشترک در کار باشد، با یک اشاره میتوان به اصل مقصود نایل آمد. مثلاً «لاله» که روزی مشبهبه بوده برای شهید، کمکم به نمادی عام برای شهادت بدل شده و شاعر فقط با آوردن همین کلمه، میتواند به مفهوم شهادت و ارزشهای مربوط به آن اشاره کند. بنابراین، تصویرسازی عام، این حسن را دارد که شعر را ایجاز و گستردگی معنایی میبخشد. خوب است مثال بیاوریم از خود عبدالسمیع حامد.
غیر از دل تو شیشة خالیّ بخت من
با صد هزار سنگِ دگر سردُچار بود
رخشی که آرزوی مرا شیهه میکشید
گمگشته در جزیرة شب بیسوار بود
نی ماه در گشود، نه خورشید پر کشید
بیهوده ذهن پنجره امّیدوار بود
ب، صفحة 8
شیشة بخت، سنگ، رخش، سوار، شب، ماه، خورشید و پنجره که سازندة تصویرهای این سهبیت هستند، همه عناصری عام هستند، با همان مفاهیم عام و همیشگی خودشان، و به همین لحاظ، ما مثلاً بهراحتی و با اشارهای که به ماه و خورشید و پنجره شده، در مییابیم که اینهانمادهاییهستند از سعادت و خوشبختی. کار شاعر دراین تصویرسازی، نسبتاً ساده است، چون مصالح کارش از پیش آماده بوده و او فقط آنها را کنار هم مینهد. تنها کاری که خود میکند، حسن سلیقهدر شیوة چیدن اینهاست، نه تلاش برای ساختن مصالح جدید. ولی این تصویرسازی عام، آفتهای بزرگی هم در پی دارد که اینک چند تایش را برمیشماریم.
بدین ترتیب، راه شاعر در ایجاد تنوّع در فضای تصویری شعرش بسته میشود. شعرهای شاعران مختلف، از حیث عناصر خیال یکسان از کار در میآید و به همین موازات، لذّتی که خوانندة شعر از مواجهه با عناصر تازه میبرد، کاهش مییابد.
چون عناصر خیال محدودند، شیوة تصویرسازی هم کلیشهای و یکنواخت میشود. میدان نوآوری و کشف بهشدّت تنگ میشود و همین، تازگی و طراوت را از تصویرها میگیرد. بهراستی بیت «نی ماه در کشود، نه خورشید پر کشید» جدا از همین ساختار زبانی خاص خودش، از لحاظ تصویری چه چیز تازهای دارد که خواننده را خوشآید؟ لاجرم وقتی تصویرها پیدرپی با تغییراتی اندک در شعر یک دسته شاعران تکرار شوند، تأثیر القاییشان کم میشود، همانند فنری که از بس کشیدهشدن، خاصیت ارتجاعیاش را از دست دادهباشد. اکنون تضاد شیشه و سنگ، دیگر آن تأثیر نخستین را ندارد. چه بسا که تقابل کوزه و سنگ که کمتر در شعرها تکرار شده، از این حسّیتر و جاذبتر باشد.
از سوی دیگر، چون تصویرها عام هستند، رنگ اقلیمی و منطقهای خویش را تا حدّ زیادی از دست میدهند. دیگر میبینیم شاعر کابلی و مزاری و هراتی و بامیانی و بدخشانی و حتّی اصفهانی و شیرازی، به یک شکل شعر میگویند و چه بسا که بعضی از آنان با آن تصویرهای شعرشان در زندگی خویش سروکاری هم نداشتهاند.
و به همین ترتیب، تصویرها از خودِ موضوعی که شعر برایش گفته شده، دور میشوند. شاعر برای همة مضامین از همان نمادهای ثابت استفاده میکند و نمیتواند از تصویرها، برای درک بهتر موضوع شعرش کمک بگیرد. اگر شعر شاعر بیان چشمدیدهای او ولی با زبانی هنری باشد، وقتی مؤثّرتر خواهدبود که هرچه عینیتر و حسّیتر باشد و تصویرها مستقیماً به روشنکردن فضای واقعی موضوع شعر بپردازند. یک کار تصویر، زیباساختن شعر است. در این شکّی نیست، ولی کار مهم دیگر آن، توصیف عینی وقایع است، البته به صورت هنری. در تصویرسازی عام و کلیشهای، ما از این توصیف بیبهره میمانیم. در واقع اصل رویدادی که باعث برانگیزش عواطف شده پنهان میماند و در عوض، با نمادهای کلّی به توصیف غیر مستقیم آن پرداخته میشود. مثلاً به کمک همان شعر بالا، هیچ خوانندهای نمیتواند یک تصویر عینی از وضعیت شهر و دیار شاعر داشته باشد. فقط میداند که شیشههای بخت به سنگ خورده و رخشها گم شده و اینها حکایتگر وقایعی است، ولی خود آن وقایع از چه نوع است؟ از آن بیتها نمیتوان چیزی فهمید. حالا بیاییم و مقطع همان غزل را بخوانیم که کمابیش با آن بیتها متفاوت است:
«در شورهزار لاله و در باغ خس» دمید
باران این زمانه سیاستمدار بود
اینجا پای یکی از عناصر خاص به میان میآید، چیزی که استفادة عام نداشته و در این شعر، به طور خاص معنی میگیرد یعنی «سیاستمدار» با آن خاصیتی که در محیط زندگی شاعر دارد. این تصویر، دیگر عمومی نیست و خاص همین شعر عبدالسمیع حامد است. این شعر، به آگاهیهای ذهنی ما میافزاید و اگر به آن هم نیفزاید، حداقل یک تصویر تازه به محفوظات خیال ما میافزاید. به عبارت دیگر، با از خواندن این بیت، تصویری در ذهن ما ساخته میشود که پیشتر وجود نداشته و این ارزشمند است. باز هم خوب است مثالی دیگر از همین شاعر بیاوریم:
باید شکست سدّ طلسم کسوف را
در مرز آفتابگذر، یک دعای خیر!
با دستمال سرخ «گلسیب» بستهایم
تلخان خویش را به کمر، یک دعای خیر!
ر، صفحة 21
اینجا نیز بیت اوّل کلّی و عام است و بیت دوم جزئی و خاص، و البته بسیار دلنشینتر از اوّلی. «دستمال گل سیب» و «تلخان» برای خوانندة شعر، یک درک تصویری تازه به همراه دارند و این چیزی است که در بیت اول، دیده نمیشود. حالا ممکن است در میان مخاطبان بیشمار شعر حامد، عدهای هم با «دستمال گل سیب» و «تلخان» آشنا نباشند. تصویرسازی خاص البته این مشکل را دارد که ممکن است از فضای ذهنی عموم دور باشد، ولی حدّاقل این حسن را دارد که آن فضا را گسترش میدهد. این معاملهای است پرسود.
در هر دورهای از ادوار شعر فارسی، یک عدّه شاعران پیشرو، تعدادی عنصر و نماد تازه به فضای خیال شعرها افزوده و به موازات آن، بعضی از این عناصر را که دیگر خاصیت القایی خویش را از دست دادهبودند، به کنار نهادهاند. عناصر فعّال خیال در شعر خاقانی، با عناصر خیال شعر فرّخی متفاوتند، همان گونه که او نیز با پیشینیانش متفاوت بوده. بعد از مدّتی، عدّهای همین نمادها را پرورش میدهند و در بهترین شکلش بیان میکنند، نظیر حافظ. پس از آن، این نمادها به فرسودگی میرسند و شعر شاعران، یکنواخت و بیروح میشود، مثل دورة جامی و اقران او. این جاست دیگر یک مکتب شعری از لحاظ خیال به بنبست میرسد تا کسی مثل هندیسرایان اولیه پیدا شود. میبینیم که همین شیوة جدید نیز در شعر بیدل و صائب به اوج میرسد و در شعر حزین افت میکند. این فراز و فرود همچنان ادامه یافته و به امروز رسیدهاست. حتّی انقلاب نیمایوشیج نیز یک پوستانداختن تصویری را در پی داشتهاست. شعر ما نیز به نظر میرسد که نیازی به پوستانداختن داشتهباشد. ما باید خیلیبیش از اکنون، به خیالپردازی خاص روی بیاوریم و بکوشیم خواننده را به واقعیتی که باعثشعرسراییما شده، نزدیککنیم. بیتعارف بگویم، من بیتهایی از این دست را بیشتر یک لفّاظی هنری میدانم نه کشف تصویری، و اصلاً از شاعر توانمندی چون عبدالسمیع حامد انتظار ندارم چنین سخن بگوید:
به خون تپید سروش بهار، بعد از تو
غزل غزل شدم از انتظار، بعد از تو
شکوفهخانة عشق از خیال خالی شد
شکوه کوه نیامد به بار، بعد از تو
بسان هودجی از عطر و آرزو گم شد
امید پنجرهها در غبار، بعد از تو...
ر، صفحة 6
این شعر برای زندهیاد قهّار عاصی سرودهشده، ولی ردّ پایی از شخصیّت عاصی در آن نیست. خیالها چنان عام هستند که حتّی از ملّت و سرزمین شاعر هم خبر نمیدهند. فقط کلمة «ملیمه» (زادگاه قهّار عاصی) در مقطع آمده، آن هم به صورت ترکیب کلیشهای «ملیمة دل». از همین بیت که بگذریم، این شعر میتواند برای هر کسی سروده شدهباشد و برای هر کسی نیز به کار رود. شاید همین را یک حسن بدانید و بگویید شعر باید همین گونه کلّی باشد تا کاربرد عام بیابد و هر کس آن را برای عزیز از دست رفتة خودش به کار بگیرد. این درست، ولی تکلیف احساسات شاعر چه میشود؟ چرا شاعر از بیانی که میتواند ترسیم کنندة یک شخصیت، یک شرایط و یک وضعیت خاص عاطفی است چشم بپوشد، به امید این که دیگران بتوانند شعر را برای عمه و خالة خودشان به کار ببرند؟ عبدالسمیع حامد شرایط خاصی را تجربه کرده که دیگر شاید در کشور ما تکرار نشود. مگر درست است که شاعر به امید جاودانهشدن و عام شدن شعر، آن شرایط عینی و آن احساسات ناب را فراموش کند و به تصویرهایی همیشگی پناه ببرد؟
خوشبختانه شاعر ما این را فراموش نکرده است. سیر تحوّل شعر او نشان میدهد که او یا خودآگاه و یا ناخودآگاه از سوی تصویرهای عام، به سمت تصویرسازی خاص و متناسب با شرایط همان شعر رفته و این، بهویژه در کتاب «بگذار شب همیشه بماند» به خوبی قابل لمس است. حالا شعری با این نوع تصویرسازی را ببینید:
باران بیدرنگ گلوله
پیکان مرگ را
بر گردة حیاط
رگبار میکند
«سوری»
روی طناب رخت
پیراهن کبود مرا
هموار میکند
«نیما»
گلهای سرخ را
ـ در گاهوارههای گلین ـ آب میدهد
«ویرا»
پژواک پارهپارة طیّاره را
زیر زبان خود
تکرار میکند
ب، صفحة 51
این شعر چندان از تخیّل ـ به مفهوم رایجش ـ بهره ندارد، ولی تصویری ساده ولی پرمعنی از زندگی یک خانواده در مزار جنگزده ارائه میکند. پیراهن کبود، گلهای سرخ، تکرار صدای طیّاره به وسیلة کودک... اینها همه میتوانند معنی داشته باشند. این شعر، ما را به واقعیّت نزدیک میکند، حالا در آن خبری از «سروش بهار» و «شکوفهخانة عشق» و «شکوه کوه» و «هودجی از عطر و آرزو» نیست، نباشد. در عوض شعر آینة شفّاف وقایع است و این خیلی ارزش دارد.
شاعر ما در شعرهای کلاسیک خویش، بیشتر تصویرسازی عام دارد تا خاص، البته این به طور کلّی در شعر کلاسیک، یک سنّت شده و مختص به این شاعر هم نیست. غزلهای «بعد از تو»، «برای حافظ»، «سکوت بکر»، «به موجآرند جنگل را..»، «انگیزة معطّر یک شعر»، «سنگسار»، «خواب بیداری» و «یک شاخه آتش» از کتاب رازبنها چنین هستند و البته فراموش نکنیم که شاعر گاه با همین شیوة تصویرسازی هم شعرهای خوبی سروده، مثل غزل «یمگان» از کتاب «بگذار شب همیشه بماند»:
کسی در انزوای خویش راهم میدهد یا نه؟
ـ ولو از سنگباشد ـ تکیهگاهممیدهد یا نه؟
... مناز باراننمیخواهمگلسرخم بهبار آرد
مجالی سبز، قدر یک گیاهم میدهد یا نه؟
دلم از شهربند بلخ، آهنگ سفر دارد
در این کهسار، یمگانی پناهم میدهد یا نه؟
تزاحم خیال هم از دردسرهای عبدالسمیع حامد است که گاهبهگاه رخ میدهد. یک شاعر بیشتر وقتی به تزاحم خیال دچار میشود که تصویرها، نه حاصل کشف ذهنی، بلکه حاصل ترکیبسازیها و همنشینی اتفاقی کلمات بر اساس پُرکردن وزن باشند. در این شرایط، گویا شاعر میپندارد که هرچه تصویر بیشتر به چشم بخورد، شعر زیباتر میشود. این بیت را ببینید:
آتش ربود بود و نبودی که داشتم
از یاد عشق رفت سرودی که داشتم
ر، صفحة 3
مصراع اول، زیباست ولی در مصراع دوم، کلمة عشق بیخود و بیجهت به میان آمده و سخن ساده و صمیمی شاعر را کدر کردهاست. چرا سرود از یاد عشق برود و از یاد خود شاعر نرود؟ شاید چون عشق کلمة شاعرانهای است و شعر را زیبا میکند! یا شاید شاعر ما پنداشته که خوب است در این جا تشخیص به کار برد تا شعرش مدرنتر باشد و شاید میخواسته لقمهای در دهانِ همیشهبازِ وزن بگذارد و از عشق بیچاره چه بهتر؟ به هر حال، همین کلمه، فاتحة تصویر را خواندهاست، مع الصلوات. این هم یک نمونهای دیگر که شعرهای آقای نصرالله مردانی و دیگر علمداران نهضت ترکیبسازی در دهة شصت ایران را به یاد میآورد:
تا رحل زندگانی جلد کتاب مرگ است
در سیسپارة دل، کفر است آیه بودن
ب، صفحة 7
باری، گفتیم که در شعرهای کلاسیک، خیال شاعر ما چندان تعریفی ندارد. شعرها پر تصویر است، ولی نه تصویرهایی که ما را به سوی موضوع شعر بکشانند و گنجینة خیال ما را پربار بسازند، بلکه تصویرهایی فشرده، عام و البته گاه کلیشهای و متزاحم. ولی در شعرهای نو، قضیه تا حدودی فرق میکند. اینجا با تصویرهای گسترده هم روبهرو میشویم. تصویرهایی که از حد یک تشبیه یا ترکیب فراتر میروند و حتّی کل شعر را در بر میگیرند. این تصویر بسیار زیبا را ببینید:
مانند نعش ماه
بر بستر شکستة دریاچه
افتادهام
امّا
آبم نمیبرد
ب، صفحة 26
همة این پنج مصراع، یک خیال را ارائه میکند: عکس ماه در آب افتاده و هرچند آب متحرک است، عکس را جابهجا نمیکند. اینجا دیگر مثل آن «رحل زندگانی» و «سیسپارة دل» بالا، یک سلسله تصویرهای مغشوش و متزاحم نداریم. تصویرها متعدّدند، ولی در بستر یک تصویر گسترده. این هم یک نمونة دیگر که بسیار زیباست و تحسینبرانگیز:
ای درخت! ای شهید دوباره!
جز شکست تو را چیست چاره؟
آنچه بر اوجها پر شکفته
نیست ابر، آسمان میگریزد
از فراز سرت پارهپاره
ر، صفحة 35
در بعضی از شعرهای حامد نیز ما با چیزی فراتر از تصویر روبهروییم که میتوان آن را کشف یک مضمون و یا یک برداشت شاعرانة خاص از پیرامون نامید. در این جا، خود سوژة شعر و شیوة پرورش آن ابتکاری است، نه اینکه یک سوژة تکراری، لباس تصویرهای تازه را پوشیدهباشد. این دوبیتی، شاید بارزترین نمونة این گونه کشف باشد و البته از بهترین شعرهای این شاعر:
دو رهبر خفته بر روی دو بستر
دو عسکر خسته در بین دو سنگر
دو رهبر پشت میز صلح، خندان
دو بیرق بر سر گور دو عسکر
ر، صفحة 29
زیبایی و تأثیر این اثر، نه در شکل بیان، بلکه در خود طرح شعر نهفته است. این دوبیتی گرچه ظاهراً هیچ تصویری ندارد، بر بسیاری از شعرهای پرتشبیه و استعارة بسیاری از شاعران امروز برتری دارد. این یک تراژدی عمیق است که در کوتاهترین شکل ممکن خودش ارائه شده و حتّی قابلیّت تبدیل به دیگر قالبهای هنری مثل نمایشنامه و فیلمنامه را هم دارد. حتّی اگر آن را به نثر هم تبدیل کنیم، جذّاب است و پرتأثیر. این هم یک نمونة دیگر، پارهای از شعر «بار دیگر چاه» که جذّابیتش نه به تصویر، بلکه به خود سخن شاعر بر میگردد:
هان! مپنداری:
بار دیگر چاه در راه است
بعد از این
راه در چاه است
ب، صفحة 25
ادامه دارد


مهربانیها ()