+ شعری تازه
میلاد
کودکی آمده، از من طلب نان دارد
کودک این مرتبه ناآمده دندان دارد
من نمیدانم از دیدن من حیران است
یا گرسنهاست که انگشت به دندان دارد
او هم آوارهاست، بیمدرک و بیماهیت است
پس عجب نیست اگر وضع پریشان دارد
با همه کودکیاش حال مرا میفهمد
و به این سفره بیمائده ایمان دارد
رگی از جانب هندوی تخیّل برده است
رگی از جانب رندان خراسان دارد
آه، این کودک یکروزه به راه افتاده است
نرمنرمک هوس دفتر و دیوان دارد
جامهای از وزن میخواهد از این ناموزون
گوئیا شرمی از این حالت عریان دارد
گر ضعیف است و قوی، حاصل بیتابی ماست
و همین بس که نفس میکشد و جان دارد
میشود خلق خدا را به سر کار نهم؟
کودک من غزلم باشد؟ امکان دارد!
بر سر این شاعر بیچاره چه خاکی بکند؟
غزلی آمده از من طلب جان دارد
مشهد ـ 4 آذر 82
نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۸:٢٢ ق.ظ ; سهشنبه ٤ آذر ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:
شعر کاظمی


مهربانیها ()