محمدکاظم کاظمی


+ پاره‌ای از کتاب افغانستان در مسیر تاریخ

در این روزها مشغول ویرایش جلد دوم «افغانستان در مسیر تاریخ‌» شادروان میر غلام‌محمد غبار هستم‌. کار دشواری است و گاهی حتی از ویرایش باز می‌مانم‌. ولی نه دشوار از نظر ویرایش، بلکه از این روی که این کتابی است که باید با اشک و آه خواند. گاهی چنان اندوهی آدمی را فرامی‌گیرد که دستش از کار می‌ایستد. غبار در این جلد از کتاب‌، یکی از تاریک‌ترین دورانهای تاریخ کشور ما را روایت می‌کند، یعنی عصر حکومت آل یحیی‌.

   اینک پاره‌ای از کتاب را که مربوط به پایان‌ِ کارِ غلام‌نبی خان چرخی می‌شود، با تلخیص نقل می‌کنم و این مشتی است از خروار ستمها و نارواییهایی که در این کتاب روایت شده است‌. باید یادآوری کنم که غلام‌نبی خان از رجال خوشنام عصر خویش بوده است، از همراهان و همفکران امان‌الله خان‌. او پس از سقوط امان‌الله و برقرار شدن حکومت استبدادی و ننگین محمدنادر شاه‌، طی یک برنامة سرّی حزبی به کشور بازگشت تا در سرنگونی حکومت نادری بکوشد...

 

یکی از اقدامات عملی حزب این بود که غلام‌نبی خان چرخی به کابل آمد و به طور سری امّا دلیرانه مشغول فعالیت گردید. این فعالیت از کابل و لوگر تا داخل ولایت پکتیا کشیده می‌شد. غلام‌نبی خان از رجال مشهور افغانستان بود. او در ولایت پکتیا و لوگر و بلخ و کابل شخصاً و در ولایت ننگرهار به واسطة نام پدرش غلام‌حیدر خان سپه‌سالار چرخی نفوذ داشت و این نفوذ در غرور او می‌افزود، در حالی که او و حرکاتش از سابق زیر مراقبت قرار داشت و سلطنت از جزئیات فعالیت او مطلع بود...


   در یکی از روزهای خزانی‌، 16 عقرب 1311 شمسی هنگام نماز دیگر، سریاور حربی شاه با موتر مخصوص سلطنتی پشت دروازة خانة غلام‌نبی خان چرخی رسید و فرمایش شاه را ابلاغ کرد که «اعلی‌حضرت به شما سلام می‌رساند و می‌فرمایند که امروز هوا خوب است‌. اگر میل داشته باشید، من منتظرم بیایید که یکجا هواخوری برویم‌، وگر میل نداشته باشید خیر.»

   چون چندین بار چنین تکلیف هواخوری شاه با غلام‌نبی خان چرخی در اطراف کابل به عمل آمده بود، این بار نیز بدون تردد و اندیشه‌ای امر یا خواهش شاه قبول و غلام‌نبی خان با برادر خود غلام‌جیلانی خان و بنی اعمام خود جانباز خان نایب‌سالار (آن که در جنگ شاه‌مزار لوگر به مقابل سقأ از حیات محمدنادر خان حمایت و دفاع کرده بود) و جنرال شیرمحمد خان به جانب قصر دلگشا حرکت کرد. شاه قبلاً ترتیبات گرفته و هدایات صادر کرده بود. برون قصر دلگشا یک قطعه عسکر گارد صف کشیده و شاه در سالون دلگشا نشسته بود.

   همین که غلام‌نبی خان از موتر فرود آمد، به او گفته شد که شاه اینک فرود می‌آید. غلام‌نبی خان و همراهانش پیش روی صف گارد منتظر بایستادند. موتر شاه نزدیک زینه آورده شد و در همین لحظه شاه ظاهر شد و از زینه فرود آمد. بین غلام‌نبی خان و شاه‌، موتر حایل گردید. شاه در پهلوی موتر بایستاد و غلام‌نبی خان و همراهانش رسم تعظیم به جا آوردند.

   شاه بدون آن که جواب سلام بدهد، روی به جانب غلام‌نبی خان کرد و گفت‌: «خوب غلام‌نبی خان‌! افغانستان به شما چه بد کرده است که شما خیانت می‌کنید؟»

   مرد جواب داد: «افغانستان می‌شناسد که خائن کیست‌.»

   در این وقت رنگ شاه پریده و اعضایش مرتعش بود. راستی از وقتی که محمدنادر خان به تخت افغانستان تکیه زده بود دیگر آن مرد زیبا و قشنگ سابق نبود. چهرة او عبوس و بین دو ابرویش گره دایمی بسته بود. گویا خون‌ریزی‌های دایمی و احساسات غیظ و کینه و انتقام پنهانی در چهره‌اش تجلی می‌نمود، چنانی که امیر عبدالرحمان خان با آن وجاهت چهره که داشت بعد از احراز مقام سلطنت و جلادیهای وحشیانة که نمود، به یک موجود کریه‌المنظر و خوفناک مبدل شده بود و می‌توان این حقیقت را در عکسهای قبل از پادشاهی او و تصاویری که هنگام پادشاهی‌اش انداخته بود مشاهده نمود.

   نادر شاه بعد از استماع جواب غلام‌نبی خان به گارد محافظ امر نمود که «بزنید.» سپاهیان گارد پیش شده این مرد را بر روی خاک انداختند، در حالی که برادر و بنی‌اعمام او در زیر سایة سرنیزة گارد شاهی استاده و این منظر فجیع را تماشا می‌کردند. غلام‌نبی خان به عجله دستمال خودش را از جیب کشیده در دهن فرو برد تا در زیر ضربات تفنگ دشمن صدای نالش او از دهن برنیاید. گارد شاهی با قنداغ تفنگ شروع به زدن کردند. نادر شاه استاده بود و تماشا می‌کرد، امّا می‌لرزید. ناگهانی فریاد کرد که «بزنید تا بمیرد.» سید شریف خان یاور پیش شد و به سپاهیان امر کرد که «با میلة تفنگ بزنید.» این است که میله‌های فولادین تفنگ عموداً بر پشت و پهلوی مرد فرو رفت و استخوانی سالم در بدن او باقی نماند. این قصابی هژده دقیقة تمام دوام نمود. شاه امر کرد که مردة غلام‌نبی خان را که به شکل خریطه‌ای از گوشت‌ِ میده شده درآمده بود، نزد خانواده‌اش منتقل سازند.

   نادر شاه خود به موتر سوار شد و راه تفرج بگرامی در پیش گرفت و به قول شهزاده احمدعلی درانی در طول راه‌ِ رفت و آمد یک کلمه سخن نگفت‌. امّا مردة غلام‌نبی خان را که به سرای او داخل کردند، غریو از مرد و زن برخاست و محلة اندرابی در خاموشی مرگباری فرو رفت‌، در حالی که خانة غلام‌نبی خان از طرف سپاهیان احاطه شده و حرم او جزء محبوسات دولتی به شمار می‌رفت‌. غلام‌جیلانی خان و جانباز خان و شیرمحمد خان هم داخل زندان ارگ شده بودند.

   اما کار این خاندان به همین جا خاتمه نیافت‌، بلکه بعدها تمام اعضای این خانواده زن و مرد و اطفال در زندان مخصوصی انداخته شدند. اطفال اینها در زندان جوان شدند، در حالی که دنیای خارج را نمی‌شناختند. حتی روزی که گوسفند قربانی‌ِ مأمور زندان از دهن دروازة زندان گریخته داخل زندان شد، دختری جوان از این خانواده به مجرد دیدن این موجود عجیب‌، فریادی از ترس برآورد و بیهوش شد، زیرا اینان از طفولیت بدون زمین زندان و آسمان محبس‌، از سایر مخلوقات چیزی را ندیده و نمی‌شناختند.

   یکسال بعد از کشته شدن غلام‌نبی خان چرخی جنرال غلام‌جیلانی خان چرخی‌، جنرال شیرمحمد خان چرخی‌، با پسران نوجوان غلام‌جیلانی خان (غلام‌ربانی خان و غلام‌مصطفی خان‌) و عبداللطیف خان پسر عبدالعزیز خان چرخی از دار آویخته شدند. جانباز خان نایب‌سالار چرخی با پسرک چهارده‌سالة خود (یحیی چرخی‌) در زندان جان دادند. البته پسران دیگرش پیرمحمد خان چرخی‌، محمدعلم خان چرخی‌، عبدالرحمان خان چرخی (طفل‌) قادرخان چرخی (طفل‌) با برادران جانباز خان (محمدعمر خان چرخی و محمدعثمان خان چرخی‌) در زندان زنده بماندند. به این صورت بازی خاندان چرخی به پایان رسید، خاندانی مبارز و ملی که انگلیس‌ها ایشان را «شریر» می‌نامید و در مقابل‌، خاندان نادر شاه را توصیف می‌کرد.

 

باری‌، این تنها یکی از صدها جنایتی است که «نادر شاه غازی‌» انجام داد، از کشتن غدّارانة حبیب‌الله کلکانی بگیرید، تا اعدام دولتمرد روشنفکری چون محمدولی خان بدخشانی و بالاخره کشتن وحشیانة غلام‌نبی خان چرخی‌. ولی باز به قول شاعر

   خون ناحق دست از دامان قاتل برنداشت‌

و گلولة تفنگچة عبدالخالق‌، آن مبارز از جان گذشته‌، در نهایت محمدنادر شاه را هم به نزد دیگر جباران تاریخ فرستاد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: افغانستان امروز
comment مهربانی‌ها () لینک