+ غلامرضا بروسان درگذشت
در این دقایق اندوهبار، چه میتوان کرد جز این که به خواهش دوستانی که خواستار آگاهییافتن بیشتر از کارنامهی ادبی غلامرضا بروسان بودند، دربارهی این شاعر بنویسم.

غلامرضا بروسان در سال 1352 در مشهد به دنیا آمد. از هژده سالگی به سرایش شعر آغاز کرد و این همزمان بود با حضور پیوستة او در جلسات شعر مشهد، از جمله جلسة شعر حوزة هنری که در آن سالها کانون تجمع شاعران جوان این شهر به حساب میآمد.
بروسان در آغاز به قالبهای کهن گرایش داشت و باید معترف بود که شعرش در این قالبها هرچند شعری بود شاخص و بدون کم و کاست، نمیتوانست با بهترین سرودههای آن سالها برابری نکند. به واقع برجستگی و تشخص بروسان از آنجا شروع شد که به قالبهای نوین گروید و گویا از اینجا همه تواناییهای نهفتهاش را آشکار ساخت.
بیشتر درخشش شعر بروسان از اواخر دهة هفتاد به بعد بود، در سالهایی که مجموعه شعرهای «احتمال پرنده را گیج میکند» (1378)، «یک بسته سیگار در تبعید» (1384) و «عاشقانههای یک سرباز» (1387) از او منتشر شد. او در این سالها برندة اولین دورة جایزة شعر خبرنگاران و برگزیدة دومین دورة جایزة ادبی نیما بود. ولی مهمتر از آنها، او مقبولیتی تمام در جامعة شعری خراسان، به ویژه در میان شاعران نوپرداز یافت و چنین بود که به تدریج گروهی از جوانهای شاعر مشهد به گرد او گرد آمدند و یک جریان یا درستتر بگوییم یک تشکل دوستانه و غیررسمی ساختند که فعالیتش در مشهد کاملاً بارز و آشکار بود. آخرین شنیدهها از این حکایت میکرد که بروسان و دوستانش قصد تشکیل یک جلسة هفتگی شعر در مشهد را هم داشتند که متأسفانه این خبر در حد یک خبر باقی ماند.
بروسان دستی نیز در کار تدوین و چاپ کتاب داشت و مدتی به عنوان مشاور و کارشناس ادبی با بعضی ناشران مشهد، از جمله نشر شاملو و نشر بوتیمار همکاری میکرد. او در این سالها چند کتاب منتشر کرد، از جمله «به سوی رودخانة استوکس» (گزیدة شعر آزاد مشهد)، عصارة سوما (گزیدهای از ریگویدا)، مرا ببخش خیابان بلند (گزیدة شعر شمس لنگرودی)، کتیبة پنهان (مجموعه آثار رضا شهیدضیایی). آخرین کتابی که او در دست تدوین داشت، گزیدهای بود از شعر نو خراسان، با عنوان «اسبها روسری نمیبندند» که هنوز از چاپ بدرنیامده است. او همچنین منظومهای برای پدر شهیدش در دست سرایش داشت که پارههایی از آن را در جلسات شعر خوانده بود.
او در کنار شاعری، یک شعرشناس خوب بود، آن هم شعرشناسیای نه اکادمیک و مدرسی و تابع اصطلاحات اهل فن، بلکه یک ذوق و سلیقة شهودی و در عین حال سخت ریزبین و موشکاف. به همین سبب نقدهایش در جلسات با آن که به زبان رایج منتقدان اکادمیک بیان نمیشد، بسیار ظریف و دقیق بود.
غلامرضا بروسان و الهام اسلامی یک زوج شاعر نیکبخت ساخته بودند. اسلامی هم شاعری بود نوپرداز و مطرح در محافل ادبی کشور. او هم در جشنوارهها و مسابقات شعری مقامهایی آورده بود و غالباً در جلسات شعر همراه همسرش حضور داشت.
این دو تن همراه دختر خردسالشان در مسیر قوچان ـ بجنورد دچار سانحة رانندگی شدند و جان باختند. پسر کوچکشان مجتبی از این سانحه جان سالم بدر برد.
خداوند روان هر سه را شاد بدارد.
چند شعر از غلامرضا بروسان
1
یک پلک سرمه ریخت که بیدل کند مرا
گیسو قصیده کرد که خاقانیام کند
دستم چقدر مانده به گلهای دامنت؟
دستم چقدر مانده خراسانیام کند؟
می ترسم آن که خانه به دوش همیشگی!
گلشهرِ گونههای تو افغانیام کند
در چترهای بسته هوا آفتابی است
بگذار چتر باز تو بارانیام کند
چون بادهای آخر پاییز خسته ام
ای کاش دکمه های تو زندانی ام کند
□□□
این اشک ها به کشف نمک ختم می شوند
این گریه می رود که چراغانیام کند
2
حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
می خواهم صدایت را بشنوم
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند .
تورا دوست دارم
چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
ترا دوست دارم
چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .
تو نیستی
و هنوز مورچه ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود .
و من
گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد .
3
آیا
چیزی غمگین تر از توقف قطاری در باران هست؟
آیا
کسی شکوه های یک ماشین به سرقت رفته را شنیده است؟
آیا
هیچ رئیس جمهوری در زلزله مرده است؟
از جنگ دلم می گیرد
و از قطاری که مهمُات حمل می کند
می خواهم دنیا را به آتش کشم
با این کارخانه ی چوب بری .
شعری از الهام اسلامی



مهربانیها ()