+ یک شعر تازه
مطلبی از محمدعلی عباسی افغان میخواندم درباره فعالیتهای انجوها در افغانستان. آن مطلب احساسی در من آفرید که به این شعر منجر شد.
شهر من
شام است و آبگینة رؤیاست شهر من
دلخواه و دلفریب و دلآراست شهر من
دلخواه و دلفریب و دلآراست شهر من
یعنی عروس جملة دنیاست شهر من
از اشکهای یخزده آیینه ساخته
از خون دیده و دل خود خینه ساخته
اندوهگین نشسته که آیند در برش
دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش
دنیا برای خامخیالان عوض شدهاست
آری، در این معامله پالان عوض شده است
دیروزمان خیال قتال و حماسهای
امروزمان دهانی و دستی و کاسهای
دیروزمان به فرق برادر فرا شدن
امروزمان به گور برادر گدا شدن
دیروزمان به کورة آتش فرو شدن
امروزمان عروس سر چارسو شدن
گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند
این ریشه محکم است، مگر تیشه بشکند
غافل که تیشه میرود و رنده میشود
با رنده پوست از تن ما کنده میشود
با رنده پوست میشوم و دم نمیزنم
قربان دوست میشوم و دم نمیزنم
ای دوست! این سراچه و ایوان مبارکت
یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت
یک سالم و عصاکش صد کور و شل شدن
میراثدار مردم دزد و دغل شدن
سهم تو یک قمار بزرگ است، بعد از این
چوپانشدن به گلّة گرگ است بعد از این
یا برّه میشوند و در این دشت میچرند
یا این که پوستین تو را نیز میدرند
حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان
این لقمههای مفت نیفتد ز چنگشان
شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش
اما نمیدهند ز کف تخت و بخت خویش
دستار اگر که در بدل هیچ میدهند،
شلوار را گرفته به سر پیچ میدهند
سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی
ای شهر من! به خاک فروخسپ و گَنده باش
یا با تمام خویش، مهیای رنده باش
این رنده میتراشد و زیبات میکند
آنگه عروس جملة دنیات میکند
تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد،
هفتاد ملّت از بر و دوش تو بگذرد
صبح است و روز نو به فراروی شهر من
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من...
21 بهمن 81


مهربانیها ()