محمدکاظم کاظمی


+ ناله در کوهسار (ایمان ابوطالب) .

کس سؤال مرا جواب نگفت

ناله در کوهسار خواهم کرد

(بیدل)

 

من نه یک عالم دینی هستم، نه یک متکلم یا مفسّر یا متخصص مسایل اعتقادی. ولی همیشه بر این باورم که در حوزة اعتقادات نباید مقلّد بود و نیز نباید مقیّد به به هر آنچه از کودکی در این زمینه یادمان داده‌اند، چه در خانواده، چه پای منبر، چه در کتب درسی.

آنچه در این سلسلة «ناله در کوهسار» خواهم نوشت، نه از سر بی‌اعتقادی نسبت به اصول دین برحقی است که اکنون به راستی بدان یقین دارم و نه برای ایجاد شک و شبهه در دل دیگر معتقدانی که شاید خوانندة این سطور باشند. اینها تأملاتی است که گاه در مسایل دینی و اعتقادی داشته‌ام و سؤالهایی که در مطالعات اندکم در کتابهای دینی، پاسخهایشان را نیافته‌ام، و تأکید می‌کنم که من نیافته‌ام، نه این که به راستی وجود ندارد.


شاید بسیاری از دوستان، ورود یک شاعر، نویسنده و ویراستار را به این مباحث نوعی پای از گلیم فراتر نهادن بپندارند. ولی من برآنم که در عرصة اعتقادات، نمی‌توان بحث کردن افراد را مقید به تخصص داشتن آنها در علوم دینی کرد. بله، من هیچ به خود حق نمی‌دهم که در تفسیر قرآن نظر دهم، یا در فقه و اصول و حدیث و رجال و دیگر علومی که نیاز به تخصص دینی دارد. ولی حوزة اعتقادات، حوزه‌ای است که حتی کم‌تخصص‌ترین آدم، حتی یک فرد بی‌سواد هم حق اندیشیدن و بازاندیشی دارد. من حق دارم که به این فکر کنم که این جهان خالقی دارد یا ندارد، و اگر شبهه‌ای دارم، با دیگران در میان بگذارم تا به یقین کاملی برسم.

چون ایام سالگرد شهادت حضرت امیرالمؤمنین است، اولین بحثی که پیش می‌کشم و دوستان را در این زمینه به هم‌اندیشی می‌خوانم، دربارة آن حضرت است، دربارة اسلام آوردنش و سابقه‌اش در اسلام. دربارة پدر بزرگوارش که به راستی از مدافعان جدی اسلام بود و تکیه‌گاهی محکم برای حضرت پیامبر اکرم.

و برای رعایت تقدم زمانی، بهتر است از ابوطالب شروع کنم. به راستی ابوطالب به اسلام ایمان آورد؟

تا جایی که من دریافته‌ام و خوانده‌ام، اهل سنت معتقد به اسلام آوردن ابوطالب نیستند و بر این باورند که او تا دم مرگ به دین محمد نگروید، ولی در عین حال مدافع حضرت پیامبر و دین اسلام باقی ماند و آنگاه که در واپسین سال محاصرة اقتصادی در شعب ابوطالب درگذشت، وفات او و حضرت خدیجه کبری بار سنگینی از اندوه بر دوش پیامبر گذاشت.

و علمای اهل تشیع برآن‌اند که ابوطالب ایمان آورد. برای این قضیه البته دلیلی هم می‌آورند که کانون بحث من در این یادداشت، همان دلیل است. می‌گویند که بنا بر اعتقادات اهل تشیع، پیامبر و امامان نباید پدرانی مشرک داشته باشند و ضروری است که به همین دلیل، ابوطالب پدر حضرت علی علیه‌السلام، به دین اسلام گرویده باشد، وگرنه این اصل اعتقادی خدشه‌دار می‌شود.

ولی من گمان می‌کنم که مسایل تاریخی را نباید از مسیر باورهای اعتقادی بررسی کرد، مگر این که تاریخ در جایی کاملاً مسکوت مانده باشد. از این گذشته به راستی شرف یک شخص در ایمان، اعتقاد و رفتارهای خود اوست، یا در اجداد و اسلاف او؟ به عبارت دیگر به راستی چه الزامی بر این هست که یک فرد باایمان، حتی در حد پیغمبر و امام، لزوماً فرزند یک فرد باایمان باشد؟ مگر نه این که هر فرد، برای خود اصالت دارد و حتی می‌توان گفت ارزش واقعی یک فرد در این است که دیده شود تا چه اندازه در ایمان و اسلام خود شخصیت مستقلی داشته و با اختیار عمل کرده است؟

شما دو انسان را در نظر بگیرید، با یک درجة مساوی از ارزشهای انسانی و اسلامی، که یکی در خانواده‌ای سخت متدین به دنیا آمده و دیگری در خانواده‌ای نسبتاً کم‌توجه به مسایل دین. به راستی اکنون از این دو شخص که اکنون دارای یک مرتبه از ایمان و تقوا هستند، کدام‌یک افضل است؟ کدام یک شایستة ستایش و قدردانی بیشتر است؟

البته از جانبی دیگر نقش خانواده و به ویژه پدر در تربیت اخلاقی و معنوی فرزندان هم غیر قابل انکار است. بالاخره ما می‌بینیم که فرزند علی، حسین می‌شود و فرزند حسین، امام سجاد؛ و در مقابل فرزند ابوسفیان، معاویه می‌شود و فرزند او یزید. بله، این امور به هرحال مؤثرند، ولی به راستی به این اندازه مؤثرند که ما این را وارد عرصة اعتقادات کنیم؟ یعنی نمی‌تواند استثنایی در کار باشد؟

بنابراین به نظر من هیچ بعید نیست که ابوطالب بزرگ با آن همه تهذیب نفس، پرهیزگاری، سلامت روح و باطن که می‌بینیم با چه جدیتی از اسلام و پیامبرش دفاع می‌کند، به اسلام گرویده باشد، ولی اگر هم چنین باشد، باید در پی قرینه‌ها و دلایلی تاریخی و عقلی رفت، نه این دلیل که ابوطالب مسلمان است، چون پدر علی است و پدر امام «نمی‌تواند» مؤمن به اسلام نباشد.

حالا یک قضیة دیگر. آن علمایی که اسلام آوردن ابوطالب را بر این اساس ثابت شده می‌دانند که ایشان پدر حضرت علی است، شاید از این غفلت کرده‌اند که این اسلام آوردن، هیچ گاه نمی‌تواند آن مشکل اعتقادی را رفع کند. چرا؟ چون حضرت علی وقتی به دنیا آمد که هنوز اسلام نازل نشده بود. مسلماً وقتی می‌گوییم پدر امام باید مسلمان باشد، این را به طور بدیهی پذیرفته‌ایم که او باید در هنگام تولد امام، یا حتی نه ماه قبل از آن یعنی زمان تشکیل گوهر وجود او مسلمان بوده باشد. وگرنه این که کسی مسلمان نباشد و بعد از تولد فرزندش مسلمان شود، از نظر این اصل اعتقادی که «پدر امام باید مسلمان باشد»، کارآمد و سودمند نیست.

به هر حال اگر هم ابوطالب گرامی ایمان آورده است، در زمان حیات و بلکه کودکی حضرت علی بوده است، نه در هنگام تولد ایشان و حتی پیش از تولد. پس این ایمان، هرچند بسیار ارزشمند می‌تواند بود، آن اصل اعتقادی را پوشش نمی‌دهد و باز باید بدین باور بود که پدر حضرت علی در زمان تولد او هنوز به اسلام نگرویده بوده است، چون هنوز اسلام نازل نشده بوده است. پس چرا ما این اصل اعتقادی را که به نظر من چندان هم ضروری نیست، تکیه‌گاه مسلمان شدن ابوطالب بسازیم؟ ما می‌دانیم که پدر گرامی حضرت پیامبر اکرم هم قاعدتاً مسلمان نبوده است و پدر او یعنی عبدالمطلب نیز. پس باید نسبت به حضرت پیامبر هم کم‌اعتقاد شویم؟

ولی آنان به راستی مشرک بوده‌اند؟ این را هم نمی‌توان گفت. تا جایی که من دانسته‌ام آنان بر دین حضرت ابراهیم بوده‌اند و نه بت‌پرست. ولی اگر هم به راستی کسی از این سلسله نَسَبی بت‌پرست بوده باشد، از عظمت وجودی پیامبر گرامی اسلام چه کم می‌شود؟ به گمان من هیچ، به ویژه که اسلام به این نسبتهای خانوادگی و افتخار کردن به نیاکان هیچ رغبتی نشان نمی‌دهد. برای اسلام، ارزش هر کس به تقوای اوست، نه به انساب و اسلاف او.

می‌دانم که این بند اخیر از مطلب، ممکن است برای بسیاریها گران بیاید و حتی آنان که به نسبهای خانوادگی اعتقاد محکمی دارند و بر این باورند که یک عده از آدمیان پشت در پشت پاک هستند و یک عده دیگر پشت در پشت پلید، باورهای مرا کفرآمیز بپندارند. در این صورت هم البته من بیشتر مشتاق ارائه دلیل هستم تا اگر هم کم‌اعتقادی‌ای در کار باشد، رفع شود.

در انتهای بحث، این را یادآور شوم که کانون اصلی بحث من در اینجا، اسلام آوردن یا اسلام نیاوردن ابوطالب نیست. بحث این است که آیا به راستی می‌توان یک حکم اعتقادی را مبنای قضاوتی تاریخی ساخت؟

و باز یادآوری نکته‌ای دیگر را هم لازم می‌دانم، در مورد حضرت ابراهیم خلیل. ما در قرآن می‌بینیم که آزر بت‌تراش، اب (پدر) ابراهیم خوانده می‌شود. این خود جای بحث و تحقیق دارد. نویسندگان تفسیر نمونه آزر را عموی ابراهیم می‌دانند. در آنجا در تفسیر آیه 74 سوره انعام دلایلی گفته شده است از جمله این که یکی از معانی «اب» در عربی، عمو است و قرآن در آنجا که آذر را «اب» ابراهیم می‌داند، عمو را در نظر دارد. ولی باز پرسشی که قابل طرح است، این است که مگر در زبان عربی در آن زمان کلمه‌ای برای عمو وجود نداشته است؟ چرا خداوند حکیم در قرآنش که کتاب هدایت انسانهاست، همان کلمه عمو را به کار نبرده است، بلکه «پدر» گفته و «عمو» را در نظر داشته است؟ البته در ترجمه فارسی تفسیر المیزان در تفسیر همین آیه، آزر با عنوان پدر حضرت ابراهیم نام برده می‌شود و علامه طباطبایی بحث مستقلی در این مورد نمی‌کند، بر خلاف نویسندگان تفسیر نمونه.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
کلمات کلیدی: تأملات فکری
comment مهربانی‌ها () لینک