+ شعری از حسین انصارینژاد
جناب حسین انصارینژاد از شاعران توانمند و باصفای بوشهر، محبتی کردهاند و به پاس دوستی چندینسالهای که داریم و البته من همیشه در ادا کردن حق این دوستی شرمنده بودهام، غزلی سرودهاند که در ظاهر تقدیم به من، ولی در حقیقت برای کشور و مردم ماست. با سپاسگزاری به خاطر محبت ایشان، این غزل را پشکش عزیزان میکنم.
دلم میخواست میشد شاعر همسنگرت باشم پس از آن شروهخوان بینشان کشورت باشم دلم میخواست در چشم ترت دریا بیاویزی و من ساحلنشین غربت پهناورت باشم میاندیشی به گلهای شهید «بلخ» و میخواهم مسافر با تو تا مرز شقایقپرورت باشم
غم پیر «هرات» از هفت بند نالهات پیداست
میآیم روی دست گریههای پرپرت باشم
نشستی غرق غربت بر مزار کودکی خواندی:
نشد موشک که می آمد به دنبال سرت باشـم
برادر! بر گلویــم از غمت بغضی اساطیری است
دلم میخواهد امشب شیعهی چشم ترت باشم
و باغت را فرود بمبهای شیمیایی سوخت
کجای رقص آتش پاره بر برگ و برت باشــم؟
مواظب باش بدجور آسمان دارد میآشوبد
اجازه هست ابر یک خبر پشت درت باشم؟
کسی بر شانهی «پامیر» با تو درد دل میکرد:
نشد مشتی پر سیمرغ، لای دفترت باشم
نسیمی رد شد از سمت شهیدان دیارت گفت
اجاق لالهای، نه! کاشکی خاکسترت باشم
سواری رد شد از شهر سمنگانت به او گفتی
کجای جاده بر راه یل نامآورت باشم؟!
من این پایین کوهم، خسته ام، از قلهها برگرد
چقدر از سنگها دلواپس بال و پرت باشم
از آن بالا صدایم کن صدا میخواهم از این پس
سرم پایین به حکم عشق این پیغمبرت باشم
محمد کاظم انگار آسمان مثل دلم زخمی است...


مهربانیها ()