محمدکاظم کاظمی


+ گر مخالف خواهی‌، ای مهدی‌! درآ از آسمان‌

در این ایّام قریب به نیمه شعبان، هیچ چیز به اندازه‌ی چند بیت از یک قصیده‌ی سنایی به من نمی‌چسپد. من هیچ وقت نتوانسته‌ام با «ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی» و امثال اینها حال کنم.

و این قصیده‌ی مفصّل و جاندار سنایی عجیب شعری است. به گمان من هر فارسی‌زبان علاقه‌مند به شعر، باید یک بار آن را بخواند. شعر با این مطلع شروع می‌شود
ای خداوندان مال‌! الاعتبار، الاعتبار
ای خداخوانان قال! الااعتذار، الاعتذار
تا آنجا که می‌گوید
در جهان شاهان بسی بودند کز گردون مُلک‌
تیرشان پروین‌گسل‌ بود و سنان جوزافگار
بنگرید اکنون بنات‌النعش‌وار از دست مرگ‌
نیزه‌هاشان شاخ‌شاخ و تیرهاشان پارپار
سر به خاک آورد امروز، آن‌که افسر داشت دی‌
تن به دوزخ برد امسال‌، آن‌که گردن بود پار 

و بالاخره ابیات مورد نظر من از این قصیده‌ی باشکوه

 

ننگ ناید مر شما را زین سگان‌ِ پُرفساد؟

دل نگیرد مر شما را، زین خران‌ِ بی‌فسار؟

این یکی گه «زَین‌ِ دین» و، کفر را زو رنگ‌وبوی‌

وان دگر گه «فخرِ مُلک» و، مُلک را زو ننگ و عار

زین یکی «ناصر عبادالله»، خلقی ترت و مرت‌

زان دگر «حافظ بلادالله» شهری تار و مار

گرچه آدم‌صورتان سگ‌صفت مستولی‌اند،

هم کنون باشد کز این میدان دل عیّاروار

جوهرِ آدم برون تازد، برآرد ناگهان‌

زین سگان‌ِ آدمی‌کیمخت و خرمردم‌، دمار

گر مخالف خواهی‌، ای مهدی‌! درآ از آسمان‌

ور موافق خواهی‌، ای دجّال‌! یکره سر برآر

یک طپانچه‌ی مرگ و زین مردارخواران یک جهان‌

یک صدای صور و زین فرعون‌طبعان‌، صد هزار

باش تا از صدمت‌ِ صورِ سرافیلی شود

صورت خوبت نهان و سیرت زشت آشکار

تا ببینی موری‌، آن خس را که می‌دانی امیر

تا ببینی گرگی‌، آن سگ را که می‌خوانی عِیار

 

شعر همچنان ادامه دارد و دل و جان آدمی را می‌نوازد و می‌لرزاند. دریغ که اینجا مجال نقل همه‌ی ابیات این قصیده نیست.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شاعران فارسی
comment مهربانی‌ها () لینک