+ بیدل به سعی قزوه
نگاهی به
«دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی»
به کوشش علیرضا قزوه
نفسی چند، جدا از نظرت میگردم باز میآیم و بر گرد سرت میگردم بی تو با عالَم اسباب چه کار است مرا؟ موج این بحر، به ذوق گهرت میگردم (بیدل) این نقدی است بر کتاب دیگری از جناب قزوه که چاپ عکسی نسخهای از بیدل است. خلاصهای از این نقد، در حدّی که مجال مطبوعات اجازه میداد، در روز شنبه 26 تیرماه 1389 در روزنامهی «جام جم» چاپ شد، با نام دیگری که البته انتخاب من نبود. اما متن حاضر، به واقع تحریر اولیه و مفصل این نقد است که در اصل برای وبلاگ آماده شد بود و گذاشته بودم تا بعد از چاپ نقد در روزنامه، در اینجا منتشر شود. اکنون آن را با اصلاحاتی تقدیم حضور دوستان میکنم. در اینجا بعضی سخنانی که در آن نقد روزنامهای شرح و بسط کافی نیافته بود، با دلایل و شواهد بیشتری طرح شده است و امیدوارم که رفعکنندهی بعضی سوءتفاهمها باشد. در مقابل بعضی نکات دیگر در مورد گوناگونی سبک نثر را که برای جناب قزوه خوشایند نیفتاده بود و توضیحات و اعتراض ایشان را پس از چاپ مطلب در پی داشت، در اینجا به اجمال و اشارت طرح میکنم و میگذرم، هرچند خود به همان پندار پیشین هستم و اگر ضرور افتد میتوانم آنها را به طور مستقل به بحث بگیرم. برداشت اول: یک صبح روشن صبح شو ای شب، که خورشید من اکنون میرسد عید مردم گو برو، عید من اکنون میرسد (بیدل) و عید واقعی برای من، دیدن جمال کتابی است که به کوشش جناب علیرضا قزوه منتشر شده است، «دیوان ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی». و این دیوان یک دیوان معمولی نیست; بلکه چاپ عکسی از یک نسخهی خطی بسیار ارزشمند و معتبر است. این نسخه از از دیوان بیدل در کتابخانهی رضا در رامپور هند محفوظ است و دستیابی بدان، آرزوی هر کسی است که میخواهد نسخهای مطمئن از شعر بیدل را داشته باشد.
حال جناب قزوه این آرزوی پنهان را برآورده کرده است. این کتاب در سال 1388 توسط انتشارات شرکت تعاونی کارآفرینان فرهنگ و هنر منتشر شده است در قطع رحلی و در دو جلد قطور.
کتاب حدود 3000 غزل از بیدل را در خود دارد، در 1679 صفحه به خط محمدوارث صدیقی و همراه با 253 غزل و دو مخمس به خط بیدل در حاشیهی بعضی صفحات.
آنان که چاپهای موجود از دیوان بیدل را دیده و با غلطهای بیشمار آنها سر و کار داشتهاند، نیک میدانند که نسخهای خطی که در عهد زندگی بیدل نوشته شده و حتی شاعر نیز در حاشیهاش غزلهایی به خط خود دارد، تا چه مایه ارزشمند است و حلاّل مشکلات بیشماری که با دیوانهای چاپی موجود داریم.
به راستی میتوان انتظار داشت که کسی با دیدن این بیت در دیوان چاپ کابل، به شگفتی درآید و آن را حمل بر ناتوانی بیدل در سخن کند:
پیش که درم جیب که گردون ستمگر
عقلم به در دل زد و بشکست کلیدم
ولی وقتی همین شخص، به این نسخهی عکسی مورد بحث ما مراجعه میکند و میبیند که به جای «عقلم»، «قفلم» آمده است ارتباطهای این بیت بر او مکشوف میشود و شاید به همّت ناشر و مهمتم اثر آفرین بگوید.
به راستی چه بسیار بدخوانیها و غلطفهمیها که در شعر بیدل بر مبنای این نسخههای مغلوط رخ داده است و میشود با مراجعه به این نسخهی عکسی برطرف شود.
بی سبب نبود اگر جناب موسوی گرمارودی که هم رسانندهی این خبر خوش به من بود و هم رسانندهی خود دیوان ـ و من همینجا به خاطر محبتهایش سپاسگزار هستم ـ به من که چندی است کار تصحیح دیوان بیدل را آغاز کردهام، گفت که دست نگه دارم تا این نسخه به دستم برسد. و چه توصیهی بجا و شایستهای بود این.
باری، اگر من ترازودار خدمات فرهنگی ابنای بشر باشم، همه دیگر خدمات جناب قزوه را (البته به جز شعرهایش که جای خود دارد) در یک پلهی ترازو میگذارم و انتشار این دیوان را در پلهای دیگر. اگر مسئولیت رایزنی فرهنگی ایشان در دهلی نو هیچ سود دیگری نداشته باشد ـ که البته بسیار سودها داشته است ـ انتشار همین دیوان کافی است تا بر کسانی که ایشان را به این سمت گماردهاند، درود بگوییم. این را بگویم تا بعداً نگویید فقط عیبها را دیدی و بیانصافی کردی. اینها را در اولین نامه به جناب قزوه هم گفتم در زمستان 1388.
برداشت دوم: کمی تا قسمتی ابری
اندیشهی تلوّن، غارتگر صفا بود
رنگی که سادگی داشت، از دست ما حنا، برد
(بیدل)
سید رضا محمدی از بس شعرش را خوب میخوانْد، من معتقد بودم که او خوب شعرش را نمیخواند. یعنی چنان در حس فرو میرفت و حالتهای شاعرانه میگرفت که از خود شعر غافل میشدیم و گاهی حتی نمیفهمیدیم چه خواند.
این دیوان هم از بس باکیفیت چاپ شده است، آدمی را به عذاب میدارد. چاپ دوجلدی و قطور با این کاغذ گلاسهی سنگین که حتی شیرازهی کتاب هم تاب آن را ندارد و پاره میشود، استفاده از آن را دشوار کرده است. به این بیفزایید تحمیل قیمت هشتاد هزار تومانی به اثر را، که اگر به سفارش جناب گرمارودی نسخهای از کتاب را رایگان دریافت نکرده بودم، نمیدانم که باید چقدر برای خریدنش صبر میکردم تا بالاخره دیواری خراب شود و چالهای را پر کند.
دیگر این که جناب قزوه خوب میداند که معمولاً نسخههای عکسی را در چاپ، تذهیب نمیکنند تا اصالت کار حفظ شود. ایشان خود در مقدمه گفته است که «من خود اگرچه بیشتر طالب چاپ اصل نسخه بدون هیچگونه دستکاری و به قول عکاسان روتوش بودم، اما در اصرار برخی دوستان شاعر و اهل ادب، ادب را در این دانستم که عین دستخط کاتب و بیدل را با تذهیبی چشمنوازتر به دوستان عرضه کنیم.»
ولی به گمان من در این امور، باید مشورت نسخهشناسان و اهل فن خواسته میشد، نه شاعران و اهل ادب که عاشق گل و سنبل هستند. تذهیب چشمنواز به درد مخاطب عام میخورد، نه اهل تحقیق و تصحیح متون. و این کتاب اصلاً برای مخاطب عام نیست. مخاطب عام مگر میتواند خط آن را بخواند؟
من چند بار به تبع حرفهام ـ که کتابآرایی و در مواردی طراحی کامپیوتری بوده است ـ با این رتوشکاریهای کامپیوتری بر روی تابلوهای خطی سر و کار داشتهام و نیک میدانم که اینها تا چه حد یک متن کهن را از اصالت میاندازد.
اگر قدری فنّی سخن بگویم، در این چاپ، صفحات دیوان را از حالت 24 بیتی رنگی (در اصطلاح فنی، CMYK یاRGB ) خارج کرده و به حالت 2 بیتی سیاه و سفید (یا در اصطلاح فتوشاپ،Bitmap ) درآوردهاند. این کاری است شبیه گراورسازی و بسیار خطرناک، چون ممکن است در این میان، بعضی قسمتهای متن که نسبتاً کمرنگ است، ناخواسته حذف شود (مثلاً یک نقطهی کمرنگ از یک حرف) و در عوض، بعضی لکههای زاید که به دلیلی پررنگ بوده است، باقی بماند و متن را مغلوط سازد. پس میتوان گفت کاری که در اینجا به نیت بهسازی اثر انجام شده است، کاملاً غیرفنّی و ضایعکنندهی آن بوده است.
هم چنین درست این است که نسخهی عکسی دقیقاً به اندازهی نسخهی خطی باشد و با همان ترکیب رنگ و حتی خوردگیها و افتادگیها، تا اصالت کار حفظ شود. در این مورد نیز گروه آمادهسازی اثر، با تغییر ابعاد و اصلاح متن این اصالت را از بین بردهاند.
از اینها بدتر، آنجاست که بخشهایی از متن گویا در نسخهی اصلی یا فیلم پاک شده بوده است و این دوستان آن را با کامپیوتر حروفچینی کرده و بدون هیچ توضیحی در وسط متن خطی جای دادهاند و یک متن ترکیبیِ «خطی ـ تایپی» ساختهاند. (ر. ک. صفحات 101 و 205). حالا این خالیگاهها به کمک چه نسخهای پُر شده است؟ هیچ روشن نیست.
من نمیدانم که جناب قزوه که خود دکترای ادبیات دارند و در این سالها در هندوستان با نسخ خطی بسیار سروکار داشته و حتی چند دورهی نسخهشناسی برگزار کردهاند، چرا راضی شدهاند که کاری چنین غیرفنّی و مبتدیانه بر روی این اثر ارزشمند انجام شود.
آقای قزوه همچنان نوید داده است که «و همینجا یادآور میشوم که در آیندهای بسیار نزدیک و با همکاری تنی چند از دوستان اهل تحقیق و پژوهش، این نسخه به شکل تایپشده نیز در دسترس دوستان قرار خواهد گرفت.»
ولی من هیچ انتظار نمیکشم که آن «آیندهای بسیار نزدیک» زودتر فرارسد، چون دیدهایم که ایشان و آن «دوستان اهل تحقیق و پژوهش» در آن نسخهی دیگر از شعر بیدل که تصحیح و حروفچینی کردهاند، چه کمدقتیهایی در کار داشتهاند، چنان که در همان نخستین غزل بیدل، دو مصراع پیاپی را از قلم انداختهاند. (منظورم کتاب «بیدل به انتخاب بیدل» است که متأسفانه به جای چاپ عکسی، حروفچینی شده و برای اهل تحقیق از حیّز انتفاع افتاده است. من در مطلبی دیگر، به نقد آن نیز پرداختهام.)
باری، کتاب بسیار پُروزن از کار درآمده و استفاده از آن دشوار است. کتاب هشتادهزار تومانیِ من با این صفحات گلاسهی سنگین و دوخت و شیرازهی بسیار نازک و کمقوّت، به زودی اوراق شد. خسارتش را که میدهد؟ به خصوص که کارت ضمانت و خدمات پس از فروش هم در کار نیست. (البته جای دارد که یکی بگوید که اسپ پیشکشی را دندان نمیشمارند. کتاب را رایگان گرفتهای و چیزی هم طلبکاری؟)
برداشت سوم: هوای ابری با رگبار پراکنده
پریشان مینویسد کلک موج احوال دریا را
(بیدل)
چه رسم بدی است این مقدمه نوشتنهای اجباری و تشریفاتی، به ویژه که نویسنده از مسیر اصلی سخن خود هم خارج شود.
این کتاب، یک مقدمهی مفصل هفده صفحهای با حروف ریز دارد که به قطع و حروفچینی معمول کتاب، حدود هشتاد صفحه میشود. برای یک نسخهی عکسی، چنین مقدمهی مفصل و مطوّلی ضروری نبود. در چنین مقدمهای، معرفی نسخه، شیوهی تهیهی آن و اصولی که در چاپ آن رعایت شده است، کافی بود.
البته اگر این همهی این مقدمه دقیق، عالمانه و کارآمد میبود، سخنی نبود. مشکل این است که بسیار ناپیراسته و پریشان است.
این ناپیراستگی بیشتر در نگارش مقدمه آشکار است. این متن شمارهی صفحه ندارد; منابع نقل قولها به درستی معرفی نشده است; نقطهگذاری و پاراگرافبندی به شدت نابسامان است. ببینید این چهار علامت تعجب را در یک جملهی دوازده کلمهای: «و تو خود حدیث مفصل بخوان از این روی جلد!! و این کار بازاری!!» جناب دکتر قزوه خود میدانند که در یک نگارش فصیح، دو تا علامت تعجب کنار هم نمیگذاریم.
همچنین است تکرار ناخوشایند و قریب به همِ «این نسخه» در این جمله: «در مورد این نسخه باید گفت که این نسخه بر روی کاغذ...» و تکرار غیرضروری «نامه» در اینجا: «مجموعهای از نامههای بیدل است که تعدادش به دویست و هفتاد و سه نامه میرسد.» بگذریم از این که در چنین جایی باید عدد را به رقم نوشت نه به حروف، وقتی کلمهی «تعداد» میآید، «نامه» دوم لازم نیست و حتی نالازم است. باید گفت «تعدادش به 273 میرسد.»
به اینها بیفزاییم نوشتن «به اوج» به صورت «باوج» و «تماماً» به صورت «تماما» و بدتر از اینها، نوشتن «مرآة الخیال» به صورت «مرآهالخیال» را که از ناپیراستگی شدید متن حکایت دارد و البته بیشترش بر کوتاهی ناشر در ویرایش مقدمه گواهی میدهد. ای کاش قدری از هزینهی آن کاغذهای گلاسه و تذهیبهای رنگارنگ را صرف این کار کرده بودند.
علاوه بر ناپیراستگی نثر، بعضی کمدقتیها هم به چشم میخورد. در جایی دو مصراع از دو بیت بیدل کنار هم نشسته و بیت ثالثی ساختهاند، یعنی این بیت
کوس شهرتانتظاران بشکنم یا نشکنم
نشتری میخواهد این جمعیت آماسها
که از این دو بیت ساخته شده است:
عالمی رنج توقعهای بیجا میکشد
کوس شهرتانتظاران بشکنم یا نشکنم؟
و
عالمی بالیده است از دستگاه خودسری
نشتری میخواهد این جمعیت آماسها
(در اینجا ظاهراً نویسنده خواسته است که دو مصراع مستقل را نقل کند، ولی بین آنها حرف «و» نگذاشته است یا حداقل یک سطر سفید.)
اما آن نقل شعر، یک مشکل دیگر هم دارد. در صفحهی 1187 از همین نسخهی عکسی که مقدمهاش را میخوانیم، مصراع «کوس شهرتانتظاران بشکنم یا نشکنم» بدین صورت آمده است «کوس شهرتانتظاران بشکنم یا نم کنم» و این درست است، چون این بیتی است از غزلی با قافیههای «رم کنم»، «آدم کنم»، «مرهم کنم» و...
این بیت در دیوان چاپ کابل به غلط، با «نشکنم» ضبط شده است. گویا جناب قزوه بیت را از دیوان چاپ کابل نقل کردهاند و از بیتهای بالا و پایین آن که همقافیهاش نیست غافل ماندهاند. (یادآوری میکنم که من نیز باری در دام این بیت افتادم. در «گزیدهی غزلیات بیدل» که تدوین کردم، چون دیدم که قافیهها سازگار نیست، تصور کردم که بیت الحاقی است و با توضیحی در پاورقی، آن را برداشتم. البته آن وقت به این نسخههای خطی دسترسی نداشتم. نه تنها من، که مرحوم حسن حسینی نیز در روایت صوتی غزلیات بیدل، بیت را حذف کرده است.)
باری، از کمدقتیهای موجود در این مقدمه میگفتیم. در صفحهی 10 از مقدمه (مقدمه شماره صفحه ندارد و من خود با قلم شماره زدهام.) تعبیر «هشدارباش» به کار رفته است که نادرست به نظر میرسد، چون ما «هشدار» داریم و «بیدارباش»، ولی «هشدارباش» لااقل برای من تازگی داشت.
ولی گاهی مشکلات از حدّ نگارش فراتر میرود، چنان که در صفحهی 7 مقدمه، از «بحر گلستان سعدی» سخن به میان میآید و منظور، وزن «فعولن فعولن فعولن فعول» است.
من نمیگویم که نویسنده، فرق «گلستان» و «بوستان» را نمیدانسته است. به یقین در اینجا سهوالقلمی رخ داده است که میشد به دست ویراستار کتاب رفع شود. اینجا هم باید ناشر کتاب را ملامت کرد. اما از این سهوالقلم که بگذریم، از یک دکتر ادبیات انتظار میرفت که به جای «بحر شاهنامه و بوستان سعدی»، «بحر متقارب» بنویسد تا واضح و روشن باشد، چون ممکن است مخاطب بگوید که «مشکل دو تا شد. خوب، بحر شاهنامه و بوستان چیست؟»
کار جناب قزوه در اینجا مثل کار فرهنگنویسان قدیم است که مثلاً مینوشتند «میوه بر وزن گیوه» و آن وقت اگر مخاطب، وزن «گیوه» را نمیدانست، به مشکل برمیخورد.
میدانم که در مورد «شاهنامه» و «بوستان» احتمال مشکلآفرینی کم است چون کتابهایی معروفاند; ولی در چند سطر بعد از «بحر یوسف و زلیخای جامی» سخن رفته است که کتابی است نسبتاً مهجور و مثلاً من هم وزن را آن نمیدانم. اینجا دیگر عیب کار آشکار است.
در صفحهی 6 مقدمه تعداد رباعیات بیدل، 2000 دانسته شده است که درست نیست و در اصل، قریب به 4000 است.
شاید این انتقادها در چشم بعضی دوستان خردهگیریهایی جزئی به نظر آید. به سخنان اصلیتر و کلیتر هم میرسیم. فقط اینجا میگویم که این مقدمه آنقدرها سخن تازه و عمیقی در خود ندارد که قابل بحث باشد. بخش عمدهای از آن، شرح زندگی و آثار بیدل است که دیگران هم بارها گفتهاند و بخشی دیگر، ادعاهایی که به آنها خواهیم پرداخت.
اما از حق نگذریم، چند صفحه انتهایی مقدمه، آنجا که به شرح ویژگیهای این نسخه پرداخته میشود، عالمانه است و به واقع برای کتاب، همانها کافی بود. اگر نویسنده فقط به همان اطلاعات ذیقیمت دربارهی این نسخه بسنده میکرد، ما هم پاپیچ او نمیشدیم و بلکه بر او درود و آفرین میگفتیم و بس.
اما متأسفانه مقدمه یکدست نیست. این را من که حدود دو دهه است ویراستاری میکنم، خوب حس میکنم. ولی در این مقام از تفصیل سخن و آوردن شواهد در مورد علّت این پریشانی میگذرم، چون همین خود محتاج نگارش مقالهای دیگر است و گشایش بابی دیگر که ماجراهایی خلق میکند، چنان که تا کنون خلق کرده است.
شاید به همین دلیل، مقدمه از انسجام و هدفمندی افتاده است. نویسنده بسیار از این شاخه به آن شاخه پریده است و این پراکندگی به ویژه در ابتدای مطلب کاملاً محسوس است.
ببینید، اولین بند از مقدمه، بیانگر سال تولد و وفات بیدل است. از اینجا انتظار داریم که نویسنده قدری از زندگی و آثار و مقام ادبی شاعر سخن بگوید، ولی ناگهان سخنی با لحن خطابی و کلّی بدین گونه طرح میکند که «پیش از این در جایی گفتهام که: قرن گذشته قرن مولانا بود و قرن آینده بی هیچ گمان از آن بیدل است.»
به گمان من اگر استاد فروزانفر دربارهی مولانا یا استاد خرمشاهی دربارهی حافظ یا دکتر شفیعی دربارهی عطار چنین سخنی و با چنین لحنی گفته بودند، بهجا مینمود و وزن سخن و وزن گوینده با هم تناسب داشت. ولی در این مقام، این ادعا و آن هم با قید «پیش از این در جایی گفتهام» قدری مفاخرهآمیز است و این که نویسنده حتی منبع هم نمیدهد که این سخن را در کجا گفته است، گویا بر این مبناست که سخنان بزرگان آنقدر معروف است که نیازی به ذکر منبعشان نیست.
بعد از این سخن که شباهتی به کلمات قصار بزرگان یافته است، انتظار میرفت که نویسنده وارد بحث مقام ادبی بیدل شود و به اثبات گزارهی بالا بپردازد. ولی بناگاه یک دعوای نامتناسب با مقام را طرح میکند، بدین صورت: «به اعتقاد من، برخلاف بعضی هیاهوها، در ایران به بیدل نه تنها اجحاف نشده که او از اقبال بلندی نیز برخوردار بوده است که پروندهی شعر و زندگیاش در یکی از درخشانترین دورههای ادبی ایران مورد دقت، کنکاش، پژوهش و بازخوانی قرار میگیرد.»
این گزاره اگر هم درست باشد، وقتی جای طرح دارد که بحث در مورد خدمات یا کمعنایتی ملل فارسیزبان به بیدل باشد و لاجرم پای مقایسهی این ملل از این نظر در میان آید. (مثلاً من باری در مقالهای با عنوان «بیدل در ایران» به تفصیل به این موضوع پرداخته بودم، در اولین شمارهی فصلنامهی «درّ دری» در سال 1375.) ولی در اولین صفحه از مقدمهی یک نسخهی خطی بیدل، به راستی چه ضرورتی به طرح این دعواست؟ اگر هم دعوایی طرح میشود، نویسنده باید روشن کند که از کدام «هیاهو»ها سخن میگوید. چه کسی یا کسانی در مورد اجحاف به بیدل توسط ایرانیان هیاهو کردهاند.
جناب قزوه در اینجا و در جایهای دیگری از مقدمه میکوشد که دلایلی برای ردّ این تصوّر بیان کند. ایشان بر آن است که نه تنها در ایران به بیدل اجحاف نشد، بلکه ادبای ایران دانسته و آگاهانه او را در انزوا نهادند تا در سالهایی که شعر نیمایی در ایران شکل مییافت، مبادا «این موج تنومند را موج دیگری بشکند و از مسیر خود منحرف کند.» ولی وقتی «پی شعر نیمایی افکنده شد و داربستهایش بالا رفت و طاق آن زده شد» هنگام شناختن بیدل بود. «و این عمل به حقد و یا به نادانی نبود. عملی بود آگاهانه، توأم با صدق و صفا و برخاسته از شعور و آگاهی.» و «دوستان شاعر و ادیب هندی و افغانی کاش متوجه این دقیقه باشند.» خلاصهی کلام این که «نپرداختن به بیدل در روزگاری زاییدهی یک ضرورت بود.»
به باور ایشان، آنگاه که موقعیت برای طرح بیدل در ایران مساعد میشود، این شاعر از «اقبال بلندی» برخوردار میشود، چون «پروندهی شعر و زندگیاش در یکی از درخشانترین دورههای ادبی ایران مورد دقّت، کنکاش و پژوهش و بازخوانی قرار میگیرد و این توجه و عنایت، بیشتر از ناحیهی شاعران ممتاز و صدرنشینان ملک سخن بوده است. سهراب سپهری، شفیعی کدکنی، علی معلّم، حسن حسینی، ... از سرآمدان شعر روزگار خویش بوده و هستند.»
اینها البته سخنان جذاب و گیرایی است، ولی سخت نامستند و غیرمحققانه، چون کوچکترین شاهد و دلیلی برایشان ارائه نشده است و شاید هیچ وجود ندارد تا ارائه شود و ما را بدین «دقیقه» معترف و قانع سازد.
اگر نویسندهی محترم، مختصر شاهد یا مدرکی دال بر تعمدی در به انزوا نهادن هوشیارانه و مصلحتآمیز بیدل ارائه میداد، سخنش برای ما پذیرفتنی میبود. یعنی اگر باری کسی از اهل تحقیق در جایی از وجود این سیاست سخنی گفته بود و یا چیزی نوشته شده بود و جناب قزوه به آن سخن اشارت میکرد، ما هم کمابیش قانع میشدیم.
تا جایی که من دیدهام، جدیترین سخنها را در ایران دربارهی بیدل، دکتر شفیعی کدکنی، دکتر حسن حسینی و دکتر زرینکوب گفتهاند; اولی در «شاعر آینهها»، دومی در «بیدل، سپهری، سبک هندی» و سومی در مقالهای در کتاب «دفتر ایام» (و این مقاله با همه ایجاز و اختصار، به گمان من حاوی دقیقترین داوریِ یک پژوهشگر ایرانی در مورد بیدل است.)
من در هیچ جایی از آثار این سه تن، حتی اشارهای تلویحی به این ادعا که کمتوجهی به بیدل، یک «عمل آگاهانه توأم با صدق و صفا» بوده است، نیافتم. نه تنها در آثار اینان، که در هیچ جای دیگری هم ندیدم. اگر کسی دیده است، به من خبر دهد و مرا از ناآگاهی بدرآورد. جالب است که نه تنها سخنی از این سیاست آگاهانه و دوراندیشانه نیست، که بعضی از این بزرگان به تصریح تمام به همان اجحاف و غفلتی که جناب قزوه منکر آن است، معترف بودهاند. مرحوم حسن حسینی در صفحهی 10 کتاب «بیدل، سپهری، سبک هندی» این را «غفلت شدید» میداند و از آن اظهار تأسف میکند: «بیدل دهلوی از سوی دو جناح دانشگاهیان و نوآوران پیرو نیما، مورد غفلت شدید قرار گرفته است.» ایشان در پاورقی همین صفحه، این را «حجاب مظلومیت بیدل» میداند.
آقای دکتر شفیعی کدکنی از این هم صریحتر سخن میگوید و در صفحهی 96 کتاب «شاعر آینهها»، این قضیه را «سکوت و ناسپاسی و حقناشناسی ما ایرانیان» میداند.
من هیچ نمیدانم که جناب قزوه بنا بر چه ضرورتی، از چیزی دفاع میکند که وجود ندارد و چیزی را انکار میکند که بزرگان خود بدان معترفاند.
از اینها گذشته، در مقدمهی یک نسخهی عکسی، چه ضرورتی به این گونه مرزبندی میان ایرانیان و غیرایرانیان است و این که غیرایرانیان را تلویحاً اهل «هیاهو» بدانیم؟ اگر هم چنین باشد، پرداختن به این مطلب یک مقام دیگر میطلبد و استناد به دلایل و شواهد کافی.
من میپذیرم که بعضی از هموطنان من هم در باب انتساب بیدل به خویش و بیدلشناسی و بیدلپژوهی ما افغانان اغراق کردهاند. بعضی از این پژوهشگران مدعی شدند که بیدل اصالتاً از کابل بوده و در آن شهر مدفون است، که این ادعا توسط بیدلشناسان خود افغانستان رد شد و موقعیتی برای تثبیت نیافت. (ر. ک. کتاب «سی مقاله دربارهی بیدل». من متأسفانه این کتاب ارزشمند را ندارم، ولی معرفی و شرحی در مورد محتوای مقالات آن در پایاننامهی ارزشمند خلیلالله افضلی دربارهی سیر بیدلپژوهی دیدم.)
این را هم میپذیرم که در چند دههی اخیر به سبب نابسامانیهای کشور ما، همان پژوهشها نیز چندان بسامان و با کیفیت پی گرفته نشده است و ما اکنون در یک دوران رکود به سر میبریم. بر این حقایق تأکید میکنم تا دانسته شود که قصد تفاخر ملّی و منطقهای ندارم.
از این گذشته باید پذیرفت که ما همه در یک وطن بزرگ زبانی و فرهنگی زندگی میکنیم و برای برخورداری از این فرهنگ مشترک، حقوق و وظایفی یکسان داریم. در مورد بیدل کارهای محققان همه این قلمروها خالی از ضعف و قوت نیست. حال باید دست به دست هم دهیم و بیدل را بهتر بشناسیم; در تصحیح دیوانش بکوشیم و به تحلیل و ارزیابی شعرش بپردازیم، نه این که پیهم بحث ایرانی و غیرایرانی را پیش کشیم و تازه در آن هم منصفانه رفتار نکنیم، چنان که دیدیم و باز هم در اینجا میبینیم: «پژوهش در خصوص شعر بیدل در سالهای اخیر در ایران بیش از هر کشوری رونق گرفته است و ادیبان ایران اگرچه دیر، ولی شیر، به سراغ شعر و اندیشهی این شاعر شیرینسخن و ژرفاندیش آمدهاند.»
من این را میپذیرم، ولی این را هم میافزایم که آنچه از این پژوهشها در سه دههی مطرح شدن بیدل در ایران به صورت کتاب منتشر شده است و ارزش طرح دارد، حتی به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد. در واقع ما فقط دو کتاب تحقیقی قابل تأمل و ابتکاری از «ادیبان ایران» دیدهایم، یعنی «شاعر آینهها»ی دکتر شفیعی کدکنی و «بیدل، سپهری، سبک هندی» مرحوم حسن حسینی. در کنار اینها چند گزیده غزل و رباعی داریم که پژوهش به معنای مرسوم آن به حساب نمیآید و از اینها که بگذریم، تجدید چاپ همان کلیات چاپ کابل است، غالباً به صورت بازاری و با غلطهای بسیار.
همچنین آقای قزوه در جایی، شماری از شاعران و نویسندگان ارجمند ایران را به عنوان «بیدلپژوه» معرفی کردهاند، در حالی که بعضی از آنان تا کنون یک کتاب، رساله یا حتی یک مقالهی مختصر هم دربارهی بیدل ننوشتهاند. من از این افراد اسم نمیبرم و خواننده را به صفحهی 5 مقدمه ارجاع میدهم. ولی از بعضی نویسندگان افغانستان که در این فهرست غایباند، میتوانم نام ببرم مثل محمدعبدالحمید اسیر معروف به قندیآغا (با چندین کتاب و رساله و خدمات بزرگی در پرورش یک نسل بیدلپژوه و زندهنگه داشتن سنّت عرس بیدل)، خالمحمد خسته (آن مصحح ارجمند که دیوان چاپ کابل به واقع حاصل زحمت اوست)، عبدالغفور آرزو (با چهار کتاب تحقیقی و یک گزیده از رباعیات بیدل)، عارف پژمان و...
من نمیخواهم این را حمل بر غرضورزی و ملیگرایی کنم، ولی این خود از حقیقتی خبر میدهد و آن حضور این گرایشها در ناخودآگاه جمعی ماست. ما غالباً همدیگر را به ملیگرایی متهم میکنیم و خود را از آن بری میدانیم، ولی در اصل همه بر یک کشتی سواریم. با همه مفاخرههایمان هنوز بعد از نیم قرن از انتشار دیوان بیدل چاپ کابل، نتوانستهایم یک نسخهی انتقادی و علمی از کلیات این شاعر فراهم آوریم.
چنان که در ابتدای این مطلب گفتم، انتشار این نسخه از دیوان بیدل به کوشش جناب قزوه، یک گام بسیار بلند و سودمند برای مقدمات تصحیح کلیات بیدل است و این کار، سوای مقدمهاش، یک خدمت بزرگ فرهنگی مشترک همزبانان ایرانی و هندی ماست. باشد که برای تصحیح کلیات بیدل نیز مسیری بدور از هیاهو پیموده شود و ما بتوانیم بیدل را دستگیرهی وفاق و همدلی سازیم، نه نزاع و چندپارگی.


مهربانیها ()