+ رهاورد جهانگشاییها
شعروارهای از صادق چوبک
دوست عزیز و دانشمندم جناب عباسی ساعی این شعر یا در واقع شعرگونه از صادق چوبک را که متناسب با بحث ما در افتخارات ملی است، به من فرستادهاند. این شعر به واقع به بخش دوم از مباحث ما پهلو میگیرد که دربارهی افتخار کردن بیجا به جهانگشایی شاهان بود. با سپاس از جناب ساعی، این شعر را تقدیم حضور همه دوستان میکنم و امیدوارم که مشارکت اهل نظر در این بحث همچنان ادامه داشته باشد تا به نتایج نیکویی برسیم.
رهاورد
با شمشیر لک خون گرفته
کز برش گوشت آدمیان کُند شده
با جوشنِ زمختِ رگ و پی انسانها بر آن خشکیده
بیابانها درنوشته،
خاکِ کوچ، در شهر و دیار افکنده،
بلاجوی پیروز،
سرمستِ شراب خون،
بر سمندِ پولادین سوار،
از سفری دراز، به دیار خویش رسید.
پیشوازیان:
گرسنه و دردمند،
گریان و مستمند –
نه به پای خویش به پیشواز آمده،
بل چون برگان به پیش رانده،
موردهای مرده
و غنچههای پژمرده
در دست
سر راه بلاجوی پیروز ایستاده.
کوس حنجرهها غرّان:
پیروز آمد.
پیروز آمد.
پس روید.
پیش روید.
کور شوید.
کر شوید
کرنش کنید.
خاک بوسید.
پیروز آمد.
پیروز آمد.
پیشوازیان:
جامه ریش،
دل پریش،
لبها خاموش،
سرها پراندیشه:
«ما را چه سود؟
و چه ما را فزون از آنچه بود؟
کجایند فرزندانِ دلبند ما،
شوهرانِ نانآور ما،
پدرانِ نوازشگرِ ما
برادرانِنیرومند ما؟»
بلاجوی پیروز
دل بیاندیشه،
لاف زن،
نفیر جنجره پر باد:
«شهرها بسوختم
لبها بدوختم
مردمان فروختم
دوشیزگان سپوختم.
نک، با یغمائی گران
باز آمدم بهر خویش.»
لولی شُهره
کز آغوش بس جنگی گریخته،
تائیسِ مستِخانهی سربازان،
بسترها به خون عشق شسته.
خوش بو تن
روشن چهر
نگه دوز
و سوزان در شهوت دیدار
در آستانِ سرای،
چشمبه راه بلاجوی پیروز ایستاده.
درمیان بوسههای سرخِ داغ
و در فشار آغوشهای تفتیده
و لرزش و پیچ و تاب تنها
و زیر و زبر شدنها
و خندهها و اشکها
وچکههای عرق
تن پوش پیکرها،
لولی پرنیان موی
سیاهی شب از چشم
و انگبین شهوت از لب
و رگبار نگاه از دیدگان
فرو ریخت و گفت:
«از سفر دراز خود،
جنگجوی من،
مرا چه ارمغان آوری؟»
بلاجوی پیروز
تن جوشیده در عرق شوق
لافید:
«تو را؟
تو را فرشی رهآورم که
پائیز و زمستان
بهار و تابستان
بر آن کاشته.
زمرد و الماس
یاقوت و لعل
درّ و سنگماه
عقیق و شبه
زبرجد و مروارید
زرافشان و مرجان
و زر و سیم
زیور یافته.
نقش و نگارش
در بهاران آرد تو را زمستان
و پائیز در زمستان.
چو بر بهارش نشینی
رگبار باران
تن رخشانت بنوازد
و چون در تابستانش خسبی
نور ستارگانت تن برهنه سازد
و چو در پائیزانش نشینی
برگان خونین خزان
تنپوشت شود.
و چو در زمستانتش بیارامی
کولاک برف مدفونت سازد.
هی، بیاریدش!
بیاریدش!
تاش دلدار با گام خویش مزیّن دارد.
بگسترانیدش!
تا تذرو من در باغش بخرامد
طاوس من در آبگینهاش روی خود ببیند.
بلبل من بنالد،
قمری من بخواند،
چکاوک من بموید،
طوطی من بگوید.
ا زخمخانهاش شراب نوشیم
و در خرگاهش به هم گِرد آئیم.
بگشائید!»
بندگان گردن به زیر گرانفرش خم کرده
و درد
چنگال به تنها فرو برده
و چکههای گوشتِ تن تکیده
کوفتند بر زمین
گرانفرش را
لاهای پیچیده باز شد.
طرّهها خفته بیدار شد.
بستهها، گرهها، جعدها
گشوده.
چروکها هموار
چینها خندان
و در ِدژِ زندانِ گرانفرش گشوده شد.
درونش:
لاشه کودکی
قنداق پیچیده،
جمجمه کوبیده،
مکیده، گندیده وز فشار لهیده،
نیل لاژورد بر عاج نقش بسته،
کرم در استخوان خلیده
و مور در چشمخانه لانه گزیده
نمودار شد.
لولی شُهره
یوزِ طعمه از چنگال ربوده
و از دماوند امید
به «چاه پهن دژ» افتاده
تاج سربلندی، از تارک یکتائی ربوده.
کوه بوده، کاه شده،
برآشفت:
«رهآورد تو؟
آنهم مرداری؟
لاشهای کرم هشته؟
چرک و خونی بر استخوان خشکیده؟
هست نشدهای پست شده؟
نطفهای مردار شده؟»
بر راهوار پیروزی
و بر کوهلاف
بر راهوار پیروزی
و بر کوهلاف استوار نشسته
پیروز رزمنده
بیپروا و شادمان
میان گورستان گورها
و اندرونِ دوزخِ سرما و گرما چمید.
«مرا نیک یاد است که
در گیرودارِ چپاول و یغما
و زیرِ رگبار خون
و سودههای پولاد،
در کشاکش همبستریِ با مرگ
که زن صاحبسرای
زیر دست و پای دلاوران من
شرنگ شهوت میچشید
شتابان
فرش سرای درهم پیچیدم:
و کودکش در فرش بماند.»
لولی شُهره:
خویریز،
تافته چهر،
گسسته مهر،
بر رخ بلاجوی پیروز
آب دهان ریخت
و گریخت.


مهربانیها ()