+ افتخارات ملی (دو)
تشویق و دلگرمی دوستان، در پیامهایی که بر روی یادداشت اول نهاده بودند، سبب شد که دومین یادداشت این سلسله را زودتر از آنچه در برنامه داشتم، آماده کنم و در وبلاگ بگذارم. البته میدانم که در اینجا و پیش از پرداختن به جهانگشاییها، مقدمهای دربارهی اصلِ موضوعِ افتخار کردن و سود و زیانهای کلّی آن ضرور بود. ولی آن را میگذارم برای بعد، به ویژه که در پیامهای دوستان نکات خوبی در این مورد آمده است.
جهانگشاییهای پرافتخار!
سخن را بدینجا رساندیم که گاهی بر آنچه بدان افتخار میکنیم، باید بگرییم و ندامت پیشه کنیم و عبرت بگیریم و شرمسار مردمی باشیم که به سبب آنچه ما بدان فخر میکنیم، سختترین مصیبتها را تجربه کردند.
من به زمانههای بسیار دور نمیروم، چون هم آگاهیام نسبت به آن زمانهها بسیار نیست و هم وقتی با پدیدهای بسیار فاصله میگیریم، داوری دربارهی آن نیز سخت میشود. میگویند که برای یک داوری درست، باید نه بسیار به موضوع نزدیک باشی و نه بسیار دور.
پس مرا به این کاری نیست که افتخاراتی که به داریوش و کوروش به واسطهی فتح مصر و دیگر سرزمینها میشود، تا چه مایه راستین و ارجمند است. ما نمیدانیم که مردم مصر و خود ایران در آن زمانهها چقدر تاوان دادند، چه جوانها کشته شدند، چه کودکان یتیم شدند و چه زنها بیوه، تا همه این سرزمینها تحت قلمرو هخامنشی درآید.
خوب است که قدری نزدیکتر بیاییم. در کتابهای تاریخ مدارس افغانستان غالباً از لشکرکشیهای هفتگانهی احمدشاه درانی به هندوستان سخن میرود و این که بزرگترین جنگ او با هندوان، در پانیپت، سی هزار کشته از دشمن داشت.
ولی من قضیه را از جانبی دیگر میبینم، از زاویهی دید آن دهقان لاغر و فقیر هندی که از بام تا شام بر سر زمینش جان میکند... نه، در واقع بر سر زمین اربابش جان میکند و سهم عمدهای از حاصل زحمتش را به ارباب میدهد و آن ارباب بخشی از آن را به عنوان مالیاتی که باید برای دولت جمع شود، به مهاراجه میفرستد و آن مهاراجه و مهاراجههای دیگر، این پولها را که قطره قطره اینک دریا شده است، به عنوان باج و خراج به حکومت ابدالی میسپارند تا تیمور شاه ابدالی زنی دیگر به زنانش بیفزاید و چارپایهای جواهرنشان برای اسپس تهیه کند: «تیمور شاه 300 زن و کنیز داشت. در هر هفته دوبار زنان حرم در محلّی برای تماشای شاه جمع میشدند... به بهترین لباس ملبس شده خود را به جواهر میآراستند و با زیب و آرایش تمام در حیاط مخصوصی که نزدیک بر تخت سلطنت واقع بود، اجتماع میکردند... تیمور شاه... به تجمّل در لباس هم علاقهی فراوان داشت. خود او تاج مکلّل به الماس بر سر میگذاشت، البسهی فاخر مزین به جواهر به تن میکرد و حتی اسپش هم جغهی الماس بر سر داشت و به این مناسبت اسپ تاجدار نامیده میشد. او در موقع سواری بر اسب، چارپایهای زیر پا میگذاشته که آن هم جواهرنشان بود.» (افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ نوزدهم، صفحهی 200)
خرج این خدم و حشم از کجا میآمد؟ خوب است که کمی به عقب برگردیم، به سفرهای جنگی پدرش به هندوستان: «احمد شاه در این لشکرکشی (لشکر کشی چهارم از لشکرکشیهای هفتگانه) غنایم فراوان به دست آورد که بهای کلی آن سه صد میلیون روپیه تخمین شده است. این غنایم توسط بیست و هشت هزار حیوان و وسیلهی باری از قبیل فیل و شتر و خر و قاطر و کراچی حمل میگردید...» (همان، صفحهی 157)
تازه این جوانب اقتصادی قضیه است و وقتی به جوانب انسانی آن میرسیم، فاجعه را عمیقتر مییابیم. در جنگ پانیپت که نظام رسمی آموزشی ما غالباً آن را به عنوان افتخاری برای افغانستان به حساب میآورد، سی هزار تن از هندوان کشته شدند. در این میان سرداران بزرگی هم بودند که شاید در جنگهای آیندهی هندوان با انگلیسان میتوانستند مدافعان خوبی برای سرزمین خویش و حتی منطقه باشند.
سی هزار کشته در یک جنگ، یعنی حدود یکصد هزار نفر بیوه و یتیم بیسرپرست (با این فرض که هر سرباز، زندگی سه نفر را تأمین میکرده است). حالا تصور کنید عواقب انسانی، اجتماعی و اقتصادیِ بیسرپرست ماندن یکصدهزار آدم را.
شاید بگویید «خوب آن میدان جنگ بود. در جنگ که حلوا بخش نمیکنند.» پس دربارهی تاراج و قتل عام دهلی چه میتوان گفت؟ فاجعهای که حتی تاریخنگار رسمی احمدشاه بابا نیز نمیتواند انکارش کند: «القصه در این هنگامهی قیامتعلامه به هر یک از مؤمن و موحّد و مشرک و ملحد، خسارت مالی و جانی رسید و نیک و بد و حرّ و عبد آماج ناوک نهب و تاراج گردیده مذلت قتل و اسر کشید.» (تاریخ احمدشاهی، چاپ انتشارات عرفان، صفحهی 420)
شاید بگویید که «آنها هندو بودند.» بله، میدانم، هندو بودند، یعنی بیآزارترین، قانعترین و زحمتکشترین مردم اینمنطقه. مردمی که هیچگاه به سرزمینهای مجاور هجوم نیاوردند و همیشه مقهور جهانگشایانی بودند که به خاطر ذخایر این سرزمین بدان حمله میکردند.
شاید بگویید که «هدف، نفوذ و رواج اسلام بود» ولی به راستی چه شد که این همه فاتحان مسلمان، از محمود غزنوی گرفته تا نادر افشار، فقط به رواج اسلام در هندوستان علاقه داشتند؟ چرا به فکر گسترش اسلام در مغولستان و صحراهای آسیای میانه نیفتادند، که اگر چنین بود، ما لااقل هجوم چنگیز را شاهد نبودیم. چرا همه جهانگشایان هوای هندوستان میکردند و نه تنها آنان، که انگلیسان نیز. شاید آنها هم برای ترویج مسیحیت!
ملاحظه میکنید که ما به چیزی افتخار میکنیم که مایهی سرافکندگی است و حتی بعدها سبب بدبختی خود ما شد. جنگ پانیپت میان قوای افغان و هندوانِ مَرَته رخ داد. سپاه مرته اگر به این وسیله تضعیف نمیشد، راه انگلیسها اینقدر هموار نمیشد که تا بالاحصار کابل پیش بیایند. همچنین اگر مرته قویتر میماند، حکومت سیکها که بعدها قدرتمندتر شد و بسیاری از پارههای افغانستان آن زمان را از آن جدا کرد، آن مایه از قدرت را نمییافت. به قول مؤلف «افغانستان در پنج قرن اخیر»، «عجب این است که یگانه قوتی که در هند از نتایج این جنگ (پانیپت) مستفید گردید، سازمان سیکان پنجاب بود، زیرا از فشاری که از سمت جنوب به آن وارد میشد فراغت یافته قوتش را تماماً به مقابله با دولت درانی وقف کرد و میتوان گفت که در آخرین تحلیل، جنگ پانیپت به جای آنکه سلطهی افغانی را در هند تقویت نماید، عمر آن را کوتاهتر ساخت و نتایج آن برای تمام عناصر کم و بیش مفید بود، جز برای دو حریفی که در جنگ مذکور رأساً شرکت داشتند، یعنی مرته و افغان.» (همان، صفحهی 165)
آری، اینچنین بود برادر. البته میتوان افتخار کرد به این که بخش عمدهای از هندوستان در روزگاری جزء افغانستان بوده است؛ به شرط این که تاریخ را نخوانده باشیم و ندانیم که این تسلط، به چه بهایی تأمین میشده است.


مهربانیها ()