+ افتخارات ملی (یک)
طرح بحث
ما ملل فارسیزبان در این یک قرن اخیر، در باب مفاخر فرهنگی و سیاسی بسیار چالشها و اختلاف نظرها داشتهایم. انتساب و اختصاص این مفاخر به سرزمینهایی که اکنون از هم مجزّا شدهاند ـ و حتی گاه انتساب خود این سرزمینها به همدیگر ـ همواره مایة بحث و گاه کدورت بوده است. و جالب این که بسیار وقتها بر سر چیزی جدال داشتهایم که نه مایة افتخار، که مایة سرافکندگی است و من نمونههایش را در آینده خواهم آورد.
این موضوع، به دلایل مختلف همواره برایم مهم و جذاب بوده است و آرزو داشتهام که باری و با یک فراغت کامل، از جوانب مختلف به این بحث بپردازم و بکوشم که آن را از زاویهای طرح کنم که بیشتر سودمند و کارآمد باشد.
ولی اکنون، هیچ مطمئن نیستم که روزگاری آن فراغت و حضور ذهن دست دهد که این بحث را به گونة شایستة آن بپرورانم، به ویژه که چنان که خواهیم دید، این بحث به آگاهیهای کافی از ادبیات، تاریخ، جامعهشناسی، روانشناسی و دیگر دانشهای مرتبط نیازمند است و من خویش را در همه این دانشها بدان مایه مسلط نمیبینم که بتوانم آن را به صورت منظم و علمیاش پی گیرم.
پس بر آن شدم که بحث را به صورت یک سلسله یادداشت مستقل ولی مرتبط طرح کنم و از پراکندگی و گاه حاشیهروی در مباحث هم پرهیز نداشته باشم، چون بسیار چیزها در همین حاشیهها نهفته است.
ممکن است که مباحث در ابتدا قدری غیرمعمول و حتی جنجالآفرین به نظر آید. من که چند بار دیگر هم تجربة طرح سخنانی از این قبیل را در وبلاگم داشتهام، نیک میدانم که بعضی از مخاطبان محترم چه داوریهایی خواهند کرد و چه پیامها خواهند نهاد. با این هم بحث را ادامه میدهم و البته ثبت پیامها را منوط به تأیید خودم میکنم. فقط یادداشتهایی تأیید خواهد شد که صرفاً به این موضوع مربوط و البته از جوسازی و تنشآفرینی بدور باشد. بنابراین، دوستان گرامی، پیامهای تبلیغی و دعوت به بازدید از وبلاگهای خویش را بر روی دیگر یادداشتهای وبلاگم بگذارند، هرچند همواره از این نظر شرمندة محبتشان بودهام.
و از دوستانی که ممکن است پارههایی از این مطالب آنها را برآشوبد، میخواهم که قدری حوصله کرده و داوری خود را بگذارند برای وقتی که این سلسله را به خوبی تعقیب کرده باشند.
با این مقدمه، حال میتوان این پرسشها را طرح کرد:
ـ اصلِ «افتخار کردن» چه ریشه یا دلیل روانی و اجتماعی دارد؟
ـ به چه چیزها میتوان افتخار کرد؟
ـ به چه چیزها نمیتوان افتخار کرد؟
ـ این افتخار کردنها چه سود و بهرهای متوجه آدمی میسازد؟
ـ چه آسیبها و زیانهایی از این رهگذر قابل تصوّر است؟
ـ ما ملل فارسیزبان به طور خاص چه بهرهای از این رهگذر برده و احیاناً چه آسیبهایی متحمل شدهایم؟
من بر آن نیستم که به این پرسشها، پاسخهایی منظم و مرتب بدهم. فقط میکوشم که مباحثی را که به گونهای به روشن شدن پاسخها مرتبط میشود طرح کنم و البته داوری را به خوانندگان بگذارم.
افتخار کردن، چرا؟ به چه چیز؟
چنان که گفتم، من یک روانشناس یا جامعهشناس نیستم تا بتوانم دلایل روانی و اجتماعیِ پدیدة «افتخار کردن» را شرح دهم و تحلیل کنم. به واقع افتخار کردن یا مباهات کردن به آنچه انسان داراست و دیگران از آن محروماند، پدیدهای است پیچیده که از جوانب گوناگونی قابل طرح است. ما بسیار وقتها به چیزی افتخار میکنیم که اصلاً قابل افتخار نیست و حتی گاه مایة ننگ است، مثلاً افتخار کردن به داراییِ پدر، در حالی که ممکن است آن دارایی از راه مشروعی به دست نیامده باشد و یا افتخار کردن به جهانگشاییِ جهانگشایان که در واقع افتخاری است به جنگ و جنایت.
بسیار وقتها آنچه ما بدان افتخار میکنیم، ارزش افتخار دارد، ولی نه برای ما، بلکه برای کسی که واجد آن امتیاز بوده است. مثلاً افتخار کردن به این که خانهای که من در آن سکونت دارم، پنجاه سال پیش از آنِ فلان هنرمند یا دانشمند معروف بوده است.
و باز گاهی آدمی به چیزی افتخار میکند که خود داراست، ولی این دارایی خدادادی بوده است و او در آن هیچ سهم و نقشی نداشته است. مثل این که کسی به زیبایی خود افتخار کند و یا به این که فرزند فلان آدم سرشناس است.
با این وصف، وقتی قدری دقیق میشویم، میبینیم سخنانی از این دست که «مولانا جلالالدین، بلخی است یا رومی» یا «سید جمالالدین افغانی است یا اسدآبادی» یا «افغانستان جزء ایران بوده است یا نه» گاهی سخت بیثمر به نظر میآید و گاه پاسخی که به اینگونه پرسشها به دست میآوریم، کاملاً خلاف انتظار ماست، چنان که در آینده خواهیم دید.


مهربانیها ()