محمدکاظم کاظمی


+ سه شعر از محمدمحسن سعیدی

بسیاری از کتابهای شعر و داستان شاعران ما، پیش از چاپ به نزد من می‌آید، یا برای ویرایش و یا برای امور فنی مثل صفحه‌آرایی و امثال اینها. چنین است که من می‌توانم این آثار را پیش از چاپ بخوانم و فیض ببرم و دیگران را هم در این فیض شریک کنم‌.

باری‌، محمدمحسن سعیدی از شاعران بسیار خوب ماست‌. روشی خاص و خارج از عرف رایج میان شاعران برای خودش دارد و من این را می‌پسندم‌. حجب و گوشه‌نشینی این شاعر باعث شده که نامش کمتر بر سر زبانها باشد. او زادة ناهور غزنی است و اکنون در قم درس می‌خواند. سال تولدش را در این لحظه به خاطر ندارم‌، ولی سنش اکنون نباید از فاصلة سی و سی‌وپنج بیرون باشد. این سه غزل را از کتاب «غم عزیز» او برگزیده‌ام که هم‌اکنون در یکی از مراحل انتشار، طبق معمول‌، گذارش نزد من افتاده است‌.

 

 

آیینه شکستن‌

حضرت بودا ز تعلّق رهاست‌

سنگ کجا، حضرت بودا کجاست‌؟

روحی از آن‌گونه که از آن اوست‌

نسبت تمثال بدو ناسزاست‌

سنگی اگر خورد به سنگی‌، چه باک‌

قدرِ وی افزون شد و هرگز نکاست‌

q

سنگ چه دانست که بیچاره‌ای است‌

یا چه خبر داشت که بودا خداست‌؟

عقل نبودش که بداند چه هست‌

چشم نبودش که ببیند کجاست‌

حس کند آنی که ته‌اش خالی است‌

درک کند بعد که پا در هواست‌

دست نبودش که به چیزی زند

پای نبودش که گریزد چو خواست‌

q

گفت و چه خوش گفت یکی طرفه‌گوی‌:

«خود شکن‌، آیینه شکستن خطاست‌!»

بگذر از این خواب و خیال‌، ای خزف‌!

فکرِ خِرَد کن که خرد کیمیاست‌

تابستان 1380 ـ تهران‌

 

 

برویم آن سو

گم شد از خاطره‌ها حنجره‌بوسی‌هامان‌

عین تشییع جنازه است عروسی‌هامان‌

جز غزل چیزی در دست نداریم‌، اینک‌

شاید این نیز بیفتد و بماند جامان‌

غزلی بی‌نفس گرم مسیحایی خویش‌

و عصایی که از آن می‌ترسد موسامان‌!

«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند»

تا کنند از پس عریانی‌ها رسوامان‌

q

تنگ شد خاک‌، مرا با همة وسعت خویش‌

زورقی کو که برَد آن سوی دریاهامان‌

برویم آن‌سو! تا در دل مه گم بشویم‌

و دگر در هیچ‌چشمی نشود پیدامان‌

 

 

از متن مرگ‌

دو روز پیشتر از مرگ من‌، جهان خندید

به سمت سبز افقهای بیکران خندید

به شام مردن من هم دو صد ستاره شکفت‌

و ماهتاب به پندار و پرنیان خندید

q

از آفتاب تماشایی سراپا چشم‌

بپرس تا چه کسی ماند و جاودان خندید

مرا که قهقهة کبک می‌زدم دیروز،

مگو که باز بخندم اگر فلان خندید

میان برزخ و دوزخ‌، و عمق ورطة قبض‌

چگونه می‌شود از انبساط جان خندید؟

q

بخند، ای لب لبریز از حیات‌! بخند

که دیگر از پس مردن نمی‌توان خندید 

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۸٢
کلمات کلیدی:
comment مهربانی‌ها () لینک