محمدکاظم کاظمی


+ قصیده‌ی قطاریه

توضیح

در دهه‌های شصت و هفتاد، در سفرهایی که با جمع شاعران به نیت شرکت در کنگره‌ها و شب‌ شعرها می‌رفتیم، یکی از سرگرمیهای ما، سرودن شعرهای دسته‌جمعی گاه طنزآمیز بود. ما خاطره‌های بسیاری از این شعرها داریم و بعضی از اینها هنوز در حافظه‌ی دوستان باقی مانده است.

     این قصیدة قطاریه یکی از آن شعرهاست و البته از بهترین‌هایشان. شعر حاصل سفری است در سال 1375 به خرم‌آباد لرستان و در قطاری که شرح شاعرانه‌اش خواهد آمد. در این سفر، من، علی‌رضا سپاهی و همسرش مرضیه زیدانلو، آرش شفاعی، منیژه درتومیان و انسیه موسویان همسفر بودیم و قصیده، حاصل کار مشترک این گروه است، البته بیشتر من و سپاهی و شفاعی.


    در بیتهایی از پایان قصیده، اشاراتی طنزآمیز به بعضی دوستان شاعر خراسانی هم داشتیم که شاید می‌شد حذف‌شان کرد، ولی در آن صورت بخشی از لطف شعر از میان می‌رفت، جدا از این که به هر حال این هم بخشی از خاطرات ما دوستان شاعر است. طبعاً انسان با آن که دوستش می‌دارد شوخی و مزاح می‌کند. فقط یکی دو بیت از این قسمت را حذف می‌کنم، چون دوستی که خاطرش برایم بسیار عزیز است، کمابیش دلگیر شده بود.

    من بیتهایی از این قصیده را در خاطر داشتم و گمان نمی‌کردم که دستنویس‌ آن باقی مانده باشد. خوشبختانه علی‌رضا سپاهی آن را داشت و چندی پیش در وبلاگش گذاشت. من هم به یاد خاطره آن سالها، اینک در این ایام نوروز تقدیم‌تان می‌کنم تا مایه انبساط خاطر دوستان شود.

    این را هم یادآوری می‌کنم که همه ماجراهایی که در قصیده رخ داده است، حاصل تخیّل خود ماست، مگر رفتن آرش شفاعی بر روی طاق قطار، یعنی جایی که وسایل را می‌گذارند.

 

 

خبر دهید به یاران: «قطار حرکت کرد

درست بیست دقیقه به چار حرکت کرد

 

شگفت نیست عزیزان همسفر! این‌بار

که بی‌معطلی وانتظار حرکت کرد


قطار قرن اتم بود وسوختْش گازوئیل

عجیب نیست اگر بی‌بخار(1) حرکت کرد

 

 

کلاغ بود که می‌خواند بر فراز درخت

ولی قطار در آن قارقار حرکت کرد

 

 

به سان قافله‌ی رخشهای پیوسته

که رستمان شده بر آن سوار، حرکت کرد

  

دمی پیاله‌ی مَی نوش کرده با خیام

به جبر، مؤمن و بی‌اختیار حرکت کرد

  

و از مقابل مردی به جای مانده گذشت

و بعد بنده شنیدم: «... هوار! حرکت کرد!»

  

و مردِ مانده به جا، دست و پا فراوان زد

و روی ریل به حال فرار حرکت کرد

  

چنان به گریه درآمد که جملگی دیدیم

زچشم او دو عدد آبشار حرکت کرد

  

دو آبشار برای چه بود؟ می‌گوییم:

که در قطار، از او یک نگار حرکت کرد

 

 

و مرد دیگری اندر قطار می‌خندید

رقیب بود که با گلعذار حرکت کرد

   

دلی شکست، و مردی ز پا فتاد، دریغ

و یک جنازه به سمت مزار حرکت کرد

 

 

 

و بعد، شاعر احساسهای خشم‌آلود

به گوشمالیِ آن همقطار حرکت کرد

  

کدام شاعر؟ جز کاظمی نبود کسی

که سوی مردِ رقیب آشکار حرکت کرد

   

دهان گشود، ولی لهجه‌اش نمایان شد

وعِرق ملّیِ اهل قطار، حرکت کرد

   

و از قطار برونش فکند مرد رئیس

و او پیاده سوی قندهار حرکت کرد

 

پیاده آمده بود و پیاده بر می‌گشت

غروب در نفس جاده، یار حرکت کرد

 

***

به انتقام گرفتن، سپاهی لایین

عنان‌گسیخته و بی‌قرار حرکت کرد

   

چوگردباد، که توفد به دشت خشماگین

و ز آن سپس به سوی کوهسار، حرکت کرد

  

به سان رستم، آن دم که در صف هیجا

به سوی معرکه‌ی کارزار حرکت کرد

  

نه، بل به سان علی در مصاف خندق و بدر

به کف گرفته همی ذوالفقار حرکت کرد

  

پس از مقابله، دیدیم اندکی نگذشت

که ناسزا به لب و اشکبار حرکت کرد

 

ولی خطا مکنید، آن نبود شاعرِ ما...

که اشکبار، رئیس قطار حرکت کرد

  

نخورده بود کتک، بل رئیس را زده بود

عجب نبُد که چنین باوقار حرکت کرد

 

***

در این میانه ولی آرش بجستانی

شبیه شیر ژیان در شکار حرکت کرد

 

هم‌او که شب به کمربند بسته شد به قطار

و تا به صبح به حال نزار حرکت کرد

 

          (بس که جا تنگ بود در کوپه،

          مدتی جنگ بود در کوپه

 

         قرعه انداختیم و آخر کار

          رفت آرش به روی طاق قطار

  

         تا نیفتد به زیر، از بیمش

          با کمربند سخت بستیمش)

 

 

... بله اگرچه که او آرش کمانگیر است

کمان نداشت که با تیربار حرکت کرد

 

          (کمان نداشت، که بر دوش، آر پی جی داشت

          و او قیافگی نسبتاً بسیجی داشت

 

          شبیه  کاظمی از ده  پیاده  آمده  بود

          شبیه جعفریان حسرت دوعیجی داشت(2)

 

          نرفته بود به جنگ، از اسارتش می‌گفت

          و انفجار ندیده، همیشه گیجی داشت

 

          نشسته در خَم یک کوچه، گفت: عطارم(3)

          نرفته بود به «قِشم» وخیالِ «فیجی» داشت

 

          هنوز از دهنش بوی شیر می‌آمد

          هنوز از پدرش انتظار جی جی داشت

 

          ز ساکنان خراسان و در جنوب مقیم

          بدین لحاظ، کمی لهجه‌ی خلیجی داشت...)

  

 

ولی ز بس که بر او ترس گشت مستولی،

مداخلت ننمود از کنار حرکت کرد

 

مطلع دوم

خبر دهید به یاران، قطار حرکت کرد

درست بیست دقیقه به چار حرکت کرد

   

به سان زخمه‌ی غم، چرخهای آن مرکوب

به روی تارِ فتاده دوتار، حرکت کرد

  

و یا تو گویی در رزمگاه بعثی دون

به روز جنگ، صف پاسدار حرکت کرد

  

ـ و هست «بعثی دون» وصفی از جناب «حمید»(4)

که در قصیده‌ی ما استوار حرکت کرد

 

و چون قصیده به اینجا رسید، حس کردیم

قطار از بغل سبزوار حرکت کرد ـ

   

قطار، یک صف سرو است، سرو سبز بلند

که گویی از لب یک جویبار حرکت کرد

  

و یا به لحظه‌ی توفان که سخت می‌آید

به یک اشاره، ردیف چنار حرکت کرد

  

و یا به جانب قدرت، به حال جنگیدن

شبیه مملکت همجوار حرکت کرد(5)

  

شروع کرد و تکان خورد و بعد راه افتاد

به سان زلزله‌ی رودبار حرکت کرد

 

مطلع سوم

بله، دوباره بگویم،  قطار حرکت کرد

درست بیست دقیقه به چار حرکت کرد

  

به سان یار ز یاران بریده، اکرامی(6)

که می‌کند ز خودش هم فرار حرکت کرد

 

به سان عارف و نقاد بی در و پیکر

که هست کنیه‌ی او «مرگبار» حرکت کرد(7)

 

و یا به سان محدث، یل خراسانی

که گشته کنگره‌ها را دچار، حرکت کرد(8)

  

و یا به سان نظافت سوار بر موتورش

که هست غالب شعرش شعار، حرکت کرد(9)

 

به سان سیّد ساز آشنای سنگین‌خواب

که نیم‌روز بخیزد خمار حرکت کرد(10)

  

و یا شبیه امیری، امیر شعر، که او

به زید و عمر بیاید کنار، حرکت کرد(11)

  

و یا شبیه رفیعا، که ماعری است بزرگ

کلاه بر سر و هوندا سوار حرکت کرد(12)

 

و یا شبیه چشامی، که شاعری است بلند

و قد اوست شبیه چنار حرکت کرد(13)

  

...

نبود نیت هجو سرآمدان سخن

قلم به وصف صغار و کبار حرکت کرد

  

قصیدتی که سرودیم در میان قطار

به شرق و غرب، شبیه غبار حرکت کرد

  

نشان قدرت این شعر، آن که چون خواندیم

چه دودی از سر عبدالجبار حرکت کرد(14)

 

  

پی‌‌نوشت‌ها

1. به قطارهایی که با ماشین بخار حرکت می‌کرد اشاره دارد.

2. اشاره به شعر معروف محمدحسین جعفریان که «دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید / از تمام شب دوعیجی می‌چکید». دوعیجی یکی از مناطق جنگی است.

3. هفت شهر عشق را عطّار گشت...

4. نظور این است که در شعرهای استاد حمید سبزواری از این گونه توصیفات دربارة بعثی‌ها می‌توان یافت.

5. اشاره به جنگ بر سر قدرت که در آن زمان در افغانستان در اوج بود.

6. محمود اکرامی‌فر

7. محمد رمضانی فرخانی متخلص به «م. رگبار» که در آن سالها هم اهل نقدهای تند مطبوعاتی بود و هم گرایشهایی به عرفان یافته بود.

8. مصطفی محدثی خراسانی

9. مجید نظافت

10. سید محمد بهشتی که غالباً شب بیدار بود و نیم‌روز از خواب برمی‌خاست. «سازآشنا» به اعتبار آشنایی‌اش با هنر موسیقی.

11. مرتضی امیری اسفندقه. بیت به طبیعت مسالمت‌جوی و رفتارهای دوستانه‌اش با عموم شاعران اشاره دارد.

12. قاسم رفیعا که در آن سالها نامه‌رسان اداره پست بود و کتاب «خاطرات یک پستچی» او حاصل همان سالهاست.

13. عباس چشامی که قامتش همچون قامت شعرش بلند است.

14. عبدالجبار کاکایی که بعداً در خرم‌آباد شعر را برایش خواندیم و تحسین کرد. این بیت بعداً به قصیده افزوده شد.

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
کلمات کلیدی: شعر کاظمی
comment مهربانی‌ها () لینک