+ مهاجرت دوباره
این مطلب را باری برای نشریه «خانه» نوشته بودم جهت چاپ در ویژهنامهای که برای مهاجرت دوباره اهل قلم افغانستان تهیه شده بود. کانون اصلی سخن در این نوشته، مهاجرت دوبارهای است که اهل قلم و فرهنگ افغانستانی در سالهای اخیر از ایران به کشورهای غرب داشتهاند و این جریان همچنان ادامه دارد. البته در حاشیه آن به بعضی مسایل دیگر نیز اشاره شده است.
ما چون دو دریچه روبهروی هم
به راستی اگر ایران را خانهای با پنجرههایی به چهار سوی بدانیم، بزرگترین پنجرة آن از دیرباز تا کنون به کدام سوی گشوده بوده است؟
بیایید قدری عقبتر برویم، به آن زمانی که دیواری نبود تا پنجرهای به کار داشته باشد و همه این قلمرو وسیع زبانی به واقع یک کشور به حساب میآمد، حتی اگر حاکمیتهایی متفاوت و حتی گاه متعارض داشت. صائب عشرتسرای کابل را میستود و جامی، صاحب هفتاورنگِ معنوی هرات بود و واصل کابلی اقتفای حافظ شیراز میکرد و میسرود که
فتاد از شعر شیرین تو شور اندر جهان واصل
مگر از فیض حافظ یافتی این طبع گویا را
باری، با قاطعیت میتوان مدعی شد که در این منطقه میان هیچ دو کشور آنمایه از مشترکات فرهنگی نمیتوان یافت که میان دو کشور ایران و افغانستان میتوان یافت، هرچند در ابتدا باور این حقیقت برای بسیاری از مردم ایران دشوار باشد که از افغانستان امروز جز جنگ و ویرانی چیز دیگری ندیدهاند، البته بدین سبب که از دریچة آن جعبة جادویی به افغانستان نگریستهاند که شاید از هزار ساعت برنامههایش یک ساعت نیز به بازنمایی وجوه این فرهنگ مشترک اختصاص نیافته است و آنقدر از هرات و بلخ و غزنی و کابل نمیگوید که از بارسلونا و رئال مادرید میگوید.
باری، دین مشترک، تاریخ مشترک، مفاخر مشترک، فرهنگ شفاهی مشترک، تقویم مشترک، هنر و ادبیات مشترک و روشنتر از همه، زبان و خط مشترک تنها جلوهها بارز مشترکات و بل یگانگی فرهنگی میان دو کشور است.
از این میان باید بیشترین تأکید را بر زبان کرد که پل ارتباطی انسانها و حامل دانش و ادب و حتی معارف دینی ما بوده است. ما مردم سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان تنها باقیماندگان از قلمرو وسیع زبان فارسی هستیم که روزگاری از کاشغر تا آسیای صغیر و از ماورأالنهر تا شبه قاره را زیر سیطره داشت. و باز ایران و افغانستان تنها کشورهایی در جهاناند که علاوه بر زبان، خط فارسی دارند. این یعنی پنجرهای به بزرگی ابدیت.
شعر، اولین دغدغه
ولی من نمیخواهم بسیار به آن گذشتههای دور از دسترس تکیه کنم. میخواهم به پدیدهای محسوس و ملموس برای مردم ایران در این سالها اشاره کنم، یعنی حضور جمع کثیری از این همزبانان در کشورشان، در شهرشان، در کوچهشان و گاه در خانهشان، چون حقیقت این است که ما گاه پیوندهای خانوادگی با هم یافتهایم.
ولی بعضی از این مهاجران، در جایی دیگر هم حضور یافتهاند، در ذهن و زبان همزبانانشان به واسطة آثاری که به سخن پارسی پدید آوردهاند. هیچ اغراق نیست اگر بگوییم که در این سه دهه، شعر برای این مهاجران مهمترین وسیلة ابراز وجود در رسانهها و مجامع فرهنگی ایران بوده است.
این که چرا شعر افغانستان بیش از همه دیگر هنرها در این کشور میزبان بالید و مطرح شد، البته دلایل بسیاری دارد، از جمله این که مبتنی بر یک سنّت دیرینه در میان مردم افغانستان بود و پیوند محکمی با احساسات مردم داشت و از میان همه هنرها کمهزینهتر و سهلالوصولتر بود و پیدایش و ارائة آن با امکانات موجود در جامعة مهاجر سازگاری داشت. آن جوان مهاجر افغان که در باغهای حاشیة تهران گیلاسچینی میکرد، یا آن که در حوزة قم درس میخواند یا آن که در گلشهر مشهد پشت دار قالی نشسته بود چگونه میتوانست فیلم سینمایی بسازد یا کارگردانی تئاتر کند؟
ولی آن جوان دانشآموز که روزی گیلاسچینی میکرد، با خواندن شعرهایی از هموطنانش در روزنامههای ایران به این هنر روی آورد و بعد در جلسات شعر ایرانیها و سپس افغانها در تهران و شهر ری ارتباط یافت و در مسابقات شعر دانشآموزی ایران اول شد و پایش به روزنامهها باز شد و در چند نشریه قلم زد و با چند مرکز پژوهشی همکاری کرد و چند مجموعه شعر چاپ کرد و بالاخره وقتی به کشورش برمیگردد، یک شخصیت مهم ادبی به حساب میآید و چند نهاد فرهنگی ایران برایش مراسم تودیع میگیرند. نه، این تخیّلات نیست. من فقط دو دهه از زندگی سید محمدضیأ قاسمی را گزارش میکنم.
شعر مهاجر، زمینهساز ارتباطهای فرهنگی
باری، چنین بود که شعر مهاجران افغانستان در ایران بالید و نگاهها را متوجه خود ساخت و توانست اولین تصویرگر حماسهها و اندوههای ملت افغانستان برای جامعة ایران باشد. آنچه از حماسههای جنگ و جهاد و دردهای غربت و آوارگی در شعر سیدابوطالب مظفری، سید فضلالله قدسی، محمدشریف سعیدی، سید محمدضیأ قاسمی، سیدرضا محمدی، رفیع جنید، الیاس علوی و دیگران تجلّی کرد، در کمتر عرصة دیگری تجلّی یافت، مگر داستاننویسی که البته در سالهای اخیر به پررنگی شعر ظاهر شده است.
اما این فرهنگسازی از شعر شروع شد، ولی در شعر خاتمه نیافت و به دیگر زمینهها نیز سرایت کرد. هیچ اغراق نیست اگر بگوییم بسیاری از کارهای بزرگ فرهنگی در حوزههای دیگر نیز در این سالها از شعر آغاز شد؛ یعنی شاعران مهاجر اولین پل ارتباط میان اهل فرهنگ دو کشور بودند و زمینهساز بسیاری از ارتباطهای دیگر شدند. این که محمدحسین جعفریان با چنان اشتیاق و انگیزهای به سراغ فعالیت در افغانستان رفت و در حوزههای گوناگونی از روزنامهنگاری و فیلمسازی بگیرید تا رایزنی فرهنگی ایران در افغانستان مصدر خدمت شد و تندرستیاش را در این راه فدا کرد، به واقع از ارتباطی دوستانه آغاز شد که او در سالهای اول دهة هفتاد با جمعی از شاعران مهاجر یافت.
اگر هنرمند برجستة موسیقی افغانستان، عبدالوهاب مددی در سالهای حضورش در ایران توانست آن همه برای معرفی موسیقی کشورش بکوشد و کتاب تألیف کند و آلبوم موسیقی ارائه کند، باز این شاعران مهاجر بودند که زمینهساز ارتباط این هنرمند با نهادهای هنری ایران مثل حوزة هنری شدند.
همچنین اگر چندین مجموعه از خاطرات جهاد افغانستان در ایران به چاپ رسید و ثبت تاریخ شد، به اعتبار ارتباطهایی بود که شاعران افغان با متولیان امور یافته بودند، چنان که اولین کتاب از این سلسله خاطرات، نوشتة سید فضلالله قدسیِ شاعر بود.
مهاجرتی دوباره
ولی زندگی همیشه شیرین نیست و بسیاری از واقعیتهای دلپذیر، حقایق تلخی در پرده دارد. زندگی مهاجران در ایران سخت میگذشت و اهل قلم نیز بیرون از این جامعه نبودند. این آوارگان که گاه همه دارایی خود را در افغانستانِ در حال جنگ وانهاده و دست خالی به ایران پناه آورده بودند، غالباً به کارهای دشوار اشتغال داشتند، کارهایی که چندان مجال و توانی برای فعالیت قلمی نمیگذاشت. بعضی از اینان در کشور خود تحصیلکرده بودند، متخصص شده بودند و صاحب مقامی بودند، ولی در ایران آن تحصیلات و تخصصها به کارشان نمیآمد، چون مشاغل مجاز برای مهاجران در ایران تعریفشده و محدود بود. من خود به خاطر میآورم که باری وقتی عبدالوهاب مددی کتاب ارزشمند «سرگذشت موسیقی معاصر افغانستان» را تألیف کرد، در هنگام دریافت مجوز اقامت به مشکل برخورد کرد، چون این تألیف، یک «کار» به حساب میآمد، کاری که مهاجران مجاز به انجامش نبودند. شهباز ایرج، مجری صدا و سیمای مزارشریف وقتی به ایران مهاجر شد، مدتی به کارگری ساختمانی مشغول بود و البته در همان حال، کتاب تألیف میکرد. عبدالمجید ایشچی استاد دانشگاه، در ایران نگهبان ساختمان بود. سید زکریا راحل در قم کارخانة کفش پلاستیک کار میکرد. سیدرضا محمدی باری به اردوگاه فرستاده شد، قهار عاصی از دست نیروی انتظامی سیلی خورد و فرزند عبدالوهاب مددی را از مدرسه اخراج کردند، به واسطة این که مدرک اقامتی لازم را نداشت.
ولی بسیاری از همینها با همه مشکلات مهاجرت، همچنان شعر سرودند و داستان نوشتند و کارهای هنری کردند و البته روز به روز از نظر روحی و جسمی فرسودهتر شدند. اینجا بود که موج دیگری از مهاجرت شروع شد، مهاجرت از ایران به کشورهایی که در آنها آدمها اگر به اعتبار شاعری و نویسندگی قدر و قیمت چندانی ندارند، به عنوان مهاجر حقوق یک شهروند عادی را دارایند، یعنی جهان غرب.
چنین شد که برادران زرگرپور رفتند؛ پرویز آرزو رفت؛ فائقه جواد مهاجر رفت؛ فریدون نقاشزاده رفت؛ فریدون رحیمی رفت؛ عارف رحمانی رفت؛ استاد محمدآصف فکرت رفت؛ محمدشریف سعیدی رفت؛ سیدنادر احمدی رفت؛ بشیر رحیمی رفت؛ الیاس علوی رفت و چه بسا که دیگرانی هم در تکاپوی رفتناند. اینها فقط شاعران بودند، وگرنه اگر دکتر سلطانحمید سلطان، عبدالوهاب مددی، آصف سلطانزاده، احمدشاه فرزان، نبی قانعزاده، حمزه واعظی و دیگر اهالی فرهنگ و هنر را به اینان بیفزاییم، گروه کثیری میشوند که همه ایران را به قصد کشورهای غربی ترک کردهاند.
سوزنی هم به خویش
باری، برای این که برفها را یکسره به بام همسایه نینداخته باشیم، باید بپذیریم که گاهی این جماعت اهل قلم ما نیز کمحوصلگی به خرج داده و حتی در مواردی بیشتر به فکر باغهای سرخ و سبز فرنگ بودهاند. من خود به یاد میآورم که باری یکی از طلبههای شاعر ما در حوزة قم که راهی اروپا شد، در جایی نوشته بود که محیط قم برایش غیرقابل تحمل بوده است. البته او به این پرسش احتمالی پاسخ نداده بود که «خوب بر فرض که زیّ طلبگی را خوش نداشتی، میتوانستی صد کیلومتر اینطرفتر به تهران بیایی و بعد بروی به جماعت روشنفکر اپوزیسیون ایرانی بپیوندی. لازم نبود که هزاران کیلومتر از آن محیط فرار کنی.» پس معلوم میشود که این کمابیش بهانه بوده است. در مواردی اندک این مهاجرتها توجیهپذیر نمینمود، به ویژه از سوی کسانی که در ایران نیز کار و بار و عزّت و احترامی داشتند. جالب این که بعضی از این دوستان در نهایت به دامان خبرگزاریها و رسانههای غربی افتادند و یا مترجم و کارمند مؤسسات بیگانه در افغانستان شدند. ولی خوب باید پذیرفت که تعداد اینها بسیار نبود. به هر حال اگر آنان میتوانستند با فراغت بیشتری در ایران به سر برند، چه بسا که سایة این محیط بر سرشان میبود و این خالی از تأثیر نبود.
عوارض و توابع این مهاجرت
مسلّم است که مهاجرت این گروه بیشتر برای رفع مشکل است، نه رفاهطلبی، چون رفاهطلبان زودتر از اینها و در اوایل دهة شصت راهی آن سوی آبها شدند. آنانی که در سالهای اخیر مهاجر میشوند، به اعتبار دلبستگی به این زبان و این فرهنگ، سالها در ایران دوام آورده و این کشور را بر دیگر جایها ترجیح میدادهاند. یک شاعر یا نویسندة افغان، خود را در میان همزبانان همانند ماهی در درون آب احساس میکند، مگر این که این آب نیز او را به بیرون اندازد.
تا جایی که من دیدهام، بسیاری از این جماعت، از این بلاتکلیفی کشنده در رنج بودهاند و در بلاتکلیفی هم نمیتوان کار کرد. کسی که از بام تا شام تنها دغدغهاش نان و نامه(1) باشد، چطور میتواند به مفاهیم والاتری بیندیشد؟ واقعیت این است که تنگناهای موجود، سطح همّت مردم ما را پایین آوردهاست. شاعری که تا دیروز در شعرش ندای حاکمیت مستضعفان بر کرة زمین را سر میداد، اینک در فکر این است که چگونه میتواند در بخشی از این کرة زمین، یک زندگی مستضعفی داشتهباشد. کسی که تحقیر میشود، اثر ادبی و هنریاش هم محقر خواهد بود و کسی که سطح آرزوهایش پایین میآیند، سطح اثرش نیز افت میکند.
ولی این ضایعه تنها برای فرد نیست. مردم کشور ما نیز از این مهاجرت بیآسیب نمیمانند. جامعة افغانستان به شکل بدی در حال غربال شدن است و روزبهروز از درصد نخبگان کاسته میشود. جامعهای که نخبگانش او را تنها بگذارند، به سوی پریشانی، دربهدری و بیپناهی بیشتر خواهد رفت. مردم کشور ما برای دفاع از حقوق خویش، برای حفظ هویت خویش و برای بازکردن گره کور مشکلات کشور خویش، نیاز به این نخبگان دارند. وقتی این غربالشدن بیرحمانه ادامه یابد و مرتب دانهدرشتها از این میان جدا شوند، ما یک تودة فقیر، بیپناه و بیهویت خواهیم داشت که جز انجامدادن کارهای شاق بدنی توان دیگری نداشته باشند.
انتظاراتی از میزبانان
درست است که مهاجران افغان در ایران کمابیش هزینههایی برای این کشور دارند، ولی حقیقت این است که تعداد نخبگان افغانستان بسیار نیست و در مقایسة کل هزینهای که ایران برای مهاجرین میکند، چندان ضایعات اقتصادیای برای این کشور ندارد. از آن گذشته، در عرصة دانش و فرهنگ، نمیتوان بسیار اقتصادی اندیشید. اگر فقط از زاویة اقتصاد ببینیم، رفتن هر خانوادة مهاجر از ایران، یعنی آزادشدن یک یا چند فرصت شغلی و قطع شدن یارانة آرد و بنزین و شکر برای چند نفر و خالی شدن چند نیمکت در مدارس ایران. ولی از آن سوی، این را از یاد نبریم که نخبگان مهاجر، در ایران بیشتر مولّدند تا مصرفکننده. تولید اینان، کفش و کلاه و موزاییک و آجر نیست که مانع تولیدکنندگان ایرانی شود، بلکه کالای فرهنگ و ادب است که در این عرصه، کسی جا را برای دیگری تنگ نخواهدکرد. مقاله یا کتابی که نجیب مایل هروی مینویسد، مانع نوشتهشدن مقاله یا کتاب دوستان ایرانی نمیشود، بلکه عرصة ادب و فرهنگ ایران را از این پیش غنا میبخشد. نوار موسیقیای که آقای مددی منتشر کرده، مانع انتشار نوار موسیقی دیگران نشده، بلکه بازار موسیقی ایران را تنوع دادهاست. شعری که محمدشریف سعیدی میگفت، مانع شعرسرایی دیگران نمیشد، بلکه بسیاری از جوانان ایرانی در قم و دیگر جاها را برسر شوق میآورد تا آنها نیز چنین شعری بنویسند.
من گمان میکنم که متولیان سیاست و فرهنگ در ایران در این موارد میتوانند از مدارای بیشتری کار بگیرند و حداقل بکوشند که این نیروی انسانی همین امروز به افغانستان منتقل نمیشود، این گونه از دست هم نرود که قابل جبران نباشد.
1. نامة تردد و یا اقامت که گاه زندگی یک مهاجر در ایران بدان وابسته است.


مهربانیها ()