محمدکاظم کاظمی


+ صبح فطرت

خوانش غزلی از بیدل

زهی چمن‌ساز صبح فطرت تبسم لعل مهرجویت

ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفت‌وگویت‌


سحر نسیمی درآمد از در، پیام گلزار وصل در بر

چو رنگ رفتم ز خویش‌، دیگر چه رنگ باشد نثار بویت‌؟

هوایی‌ِ مشق‌ِ انتظارم‌، ز خاک‌گشتن چه باک دارم‌؟

هنوز دارد خط غبارم شکستة کلک آرزویت‌

به جست‌وجو هر طرف شتابم‌، همان جنون دارد اضطرابم‌

به زیر پایت مگر بیابم دلی که گم کرده‌ام به کویت‌

ز گلشنت ریشه‌ای نخندد که چرخش افسردگی پسندد

چو ماه نو نقش جام بندد لبی که تر شد به آب جویت‌

به عشق نازد دل هوس هم‌، ببالد از شعله خار و خس هم‌

رساست سررشتة نفس هم به قدر افسون جست‌وجویت‌

به این ضعیفی که بارِ دردم شکسته در طبع‌، رنگ‌ِ زردم‌،

به گِرد نقّاش شوق گَردم که می‌کشد حسرتم به سویت‌

ز سجدة خجلت‌آور من‌، چه ناز خرمن کند سر من‌؟

که خواهد از جبهة تر من چو گِل عرق کرد خاک کویت‌

اگر بهارم‌، تو آبیاری‌; وگر چراغم‌، تو شعله‌کاری‌

ز حیرت من خبر نداری‌، بیارم آیینه روبه‌رویت‌

کجاست مضمون اعتباری که بیدل انشا کند نثاری‌؟

بضاعتم پیکر نزاری‌، بیفکنم پیش تار مویت‌

 

 

در اولین مواجهه با این غزل‌، می‌باید به وزن آن بپردازیم که از خانوادة وزنهای بلند است و تا جایی که من خبر دارم‌، در شعر فارسی پیش از بیدل دیده نشده است‌، یا کمتر دیده شده است‌. به هر حال اگر هم شاعری آن را به کار گرفته است‌، به تفنّن بوده است‌، نه به جد. به همین لحاظ، ما هیچ غزل معروفی با این وزن و نظایر آن در شعر فارسی پیش از بیدل نداریم‌.

   پس به راستی بیدل را نمی‌توان در استفاده از وزنهای بسیار بلند در غزل پیشگام دانست‌؟ به هر حال‌، بیدل غزلهای بسیاری با این وزن و نظایر آن مثل «متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن‌» سروده است و بعضی از اینها از بهترین آثار این شاعر است‌.

   در نگرش محتوایی‌، شعر یک تغزّل عارفانه است‌، ولی نه از نوع معمول آن در مکتب عراقی که همراه است با اصطلاحات میخانه‌ای‌. این از نوع عاشقانه‌های خاص بیدل است‌، همراه با موتیوها و اصطلاحات رایج در مکتب هندی‌.

   در مورد این دسته از تغزّلهای بیدل این نکته گفتنی است که شاعر هرچند با اصطلاحات مربوط به تغزّل زمینی سخن می‌گوید، لحن سخنش به‌گونه‌ای است که به زودی می‌باید مسیر آسمان را طی کرد، یعنی خیلی زود حس می‌کنیم که این نمی‌تواند یک تغزّل کاملاً زمینی باشد.

    سرایش غزلهایی عاشقانه که به نوعی قابل تأویل به عشق آسمانی هست‌، از بعد از سنایی در شعر فارسی رایج شده بود، ولی بسیاری از آنها در صورت شعر و اصطلاحات آن‌، آدمی را به راحتی به سوی عشق آسمانی سوق نمی‌دهد، بلکه حتی گاه ما خود آن عشق را به گونه‌ای تأویل‌وار از آن شعرها استخراج می‌کنیم‌. بسیار نیست غزلهایی از نوع «در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد» که صراحت قابل توجهی داشته باشد.

    یکی از چیزهایی که به این غزلهای بیدل نوعی تنزّه می‌بخشد، عاری‌بودنشان از ذکر خصوصیات مادی معشوق است‌، به‌ویژه آن خصوصیاتی که جنبة جسمانی قوی دارد.

    باری‌، این غزل بیشتر یک نیایش عاشقانه است‌، نه عاشقانه‌ای صرف و نه نیایشی خشک و تعلیمی از نوع «ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی‌» یا «اول دفتر به نام ایزد دانا».

 

 

زهی چمن‌ساز صبح‌ِ فطرت تبسّم لعل‌ِ مهرجویت‌

ز بوی گل تا نوای بلبل فدای تمهید گفت‌وگویت‌

شاعر از همان مطلع و با یادکرد «صبح فطرت‌» که به واقع لحظة پیدایش جهان است‌، مخاطب را به حال و هوای این شعر آشنا می‌کند. او در جایی دیگر هم گفته است‌:

     اول در عدم دهنت باز می‌کند

     تا کاف و نون تهیة آواز می‌کند

     و این «کاف و نون‌» به واقع همان «کن‌» است که در چند جای قرآن کریم آمده است‌، از جمله در آیة ١١٧ سورة بقره‌: «و اِذا قَضَی‌َ اَمراً فانَّما یَقُول‌ُ لَه‌ُ کُن فَیَکون‌.» (و هنگامی که فرمان وجود چیزی را صادر کند، تنها می‌گوید: موجود باش‌! و آن‌، فوری موجود می‌شود.)

    در مصراع دوم از غزل مقصد ما، آن «تمهید گفت‌وگو» اغراقی دلپذیر دارد. یعنی اینها نه فدای خود گفت‌وگو، بلکه فدای مقدمة آن گفت‌وگو می‌شوند. بیدل در جایی دیگر هم نظیر این اغراق را دارد، آنجا که می‌گوید:

    که می‌داند حریف ساغر وصلت که خواهد شد؟

    که ما پیمانه پُر کردیم از سرجوش پیغامت‌

 

 

سحر نسیمی درآمد از در، پیام گلزار وصل در بر

چو رنگ رفتم ز خویش‌، دیگر چه رنگ باشد نثار بویت‌؟

این «پیام گلزار وصل در بر» در کل حکم یک قید را دارد برای آن «از در درآمدن‌» نسیم‌.

    در مصراع دوم شاعر به «از خود رفتن‌» اشاره می‌کند که در شعر او به معنی «محو و نابود شدن در جلوة معشوق‌» است‌. انسان در این مقام رنگ خود را می‌بازد و این «رنگ‌» در بسیار جایها در شعر بیدل کنایه‌ای از خود «هستی‌» است‌. در مقابل‌، «بو» می‌تواند کنایه‌ای از وجود خداوند باشد، چون می‌دانیم که بو قابل دیده‌شدن نیست‌، بر خلاف رنگ‌. از این نظر، «بوی‌» نسبت به «رنگ‌» لطیف‌تر و متعالی‌تر به حساب می‌آید. پس اینجا شاعر با از خود رفتن‌، رنگ خود (وجود خود) را می‌بازد و آن را نثار بوی او (خداوند) می‌کند.

    در این گلشن که سامان من و ما باختن دارد،

    چو گُل سرمایه‌ای دیگر ندارم‌، رنگ می‌بازم‌

این را هم باید یادآوری کرد که «بوی‌» در شعر کهن ما به معنی «نشانه‌» یا «سراغی از چیزی‌» هم آمده است‌، چنان که باز بیدل می‌گوید:

    خاک این بیابان را گریه‌ات نزد آبی‌

    ورنه هر قدم اینجا بوی آشنایی‌هاست‌

و این معنی نیز با بیت مقصد ما کمابیش هماهنگی دارد.

 

 

هوایی‌ِ مشق‌ِ انتظارم‌، ز خاک‌گشتن چه باک دارم‌؟

هنوز دارد خط غبارم شکستة کلک آرزویت‌

بیدل به ایهام و تناسب میان کلمات علاقه‌ای خاص دارد. ولی این ایهامها و تناسبها کمتر به چشم می‌آید، چون از خانواده‌های آشنا مثل «حلقه‌، زلف‌، شب‌» و یا «شیرین‌، خسرو، فرهاد» و امثال اینها نیست‌. مثلاً در همین بیت‌، به سهولت حس نمی‌شود که میان «مشق‌»، «خط»، «غبار»، «شکسته‌» و «کلک‌» تناسبی است‌. به واقع شاعر به خطهای «غبار» و «شکسته‌» در خوشنویسی اشاره می‌کند و می‌گوید اگر هم در راه انتظار خاک شده‌ام‌، این خاک (غبار)، خود خطی به حساب می‌آید که با کلک آرزوی تو نوشته شده است‌. به واقع خاک‌شدن و شکسته‌شدن که از لوازم فروتنی در درگاه معشوق است‌، به خاطر خطهای غبار و شکسته‌، ارزش می‌یابد.

    کلمة «هوایی‌» ضمن این که «به هوا بلند شدن غبار» را تداعی می‌کند، به معنی «آرزومند» نیز هست‌، چنان که عبارت «هوای چیزی داشتن‌» در زبان فارسی به معنی «آرزوی چیزی داشتن‌» رایج است‌.

 

 

به جست‌وجو هر طرف شتابم‌، همان جنون دارد اضطرابم‌

به زیر پایت مگر بیابم دلی که گم کرده‌ام به کویت‌

ز گلشنت ریشه‌ای نخندد که چرخش افسردگی پسندد

چو ماه نو نقش جام بندد لبی که تر شد به آب جویت‌

بیت اول دشواری خاصی ندارد. اما در بیت دوم این «ریشه‌» به واقع مجازاً به معنی «گیاه‌» به کار رفته است و «نخندد» به معنی «به ظهور نرسد» است‌. بیدل در بسیار جایها «خندیدن‌» را به معنی «ظهور» یا «جلوه‌کردن‌» چیزی می‌داند، چنان که در این بیتها می‌بینیم‌.

    ننگ خشکی خندد از کشت امید کس چرا؟

    شرم آن روی عرقناک آبیار رحمت است‌

    تا نخندد از غبارم تهمت آزادگی‌،

    بعد مردن هم کف خاکم به صیّادم دهید

با این وصف‌، در بیت مقصد ما شاعر می‌گوید «گیاهی که از گلشن تو به ظهور برسد، افسردگی نمی‌بیند و لبی که به آب جوی تو تر شود، نقش جام به خود می‌گیرد.» در اینجا «ماه نو» به جام تشبیه شده است و این البته تشبیهی است بدیع‌. شاعر به واقع این حقیقت را یادآوری می‌کند که اگر کسی مقبول حضور آن معشوق واقع شد، دیگر افسردگی نمی‌بیند و هماره سرشار خرّمی است‌.

    گدایی کز سر کوی تو خاکی بر جبین مالد،

    به تاج کیقباد و افسر قیصر کند بازی‌

 

 

به عشق نازد دل هوس هم‌، ببالد از شعله خار و خس هم‌

رساست سررشتة نفس هم به قدر افسون جست‌وجویت‌

در توضیح این بیت‌، مقدمتاً می‌باید گفت که در شعر بیدل‌، «نَفَس‌» به سبب وابستگی به زندگی مادی‌، قدری خوار و خفیف و آلوده به هوس قلمداد می‌شود.

    بار دل است این که به خاکت نشانده است‌

    گر بی‌نفس شوی ز مسیحا گذشته‌ای‌

به همین دلیل‌، در بسیار جایها «نفس‌» و «هوس‌» با هم تقارن می‌یابند:

    هوس تو نیک و بد تو شد، نفس تو دام و دد تو شد

    که به این جنون بلد تو شد که به عالم تو و من در آ؟

از طرفی خار و خس به سبب این که شعله‌ای ناپایدار دارد، با هوس تقارن می‌یابد و در مقابل عشق قرار می‌گیرد، چنان که در این بیتها می‌بینیم‌.

    تا نفس باقی است‌، عمر از پیچ‌وتاب آسوده نیست‌

    می‌تپد بر خویشتن تا خار و خس با آتش است‌

    بادة تحقیق را ظرف هوس تنگی کند

    در بر آتش‌، لباس خار و خس تنگی کند

ولی شاعر با این حال‌، این وجود مادی و آمیخته با هوس را طرد و نفی نمی‌کند، بلکه می‌گوید بالاخره همین خار و خس هم چون در آتش عشق می‌سوزد خالی از ارزش نیست‌. به واقع این نفسی که ما می‌کشیم‌، هرچند زندگی مادی ما را تداوم می‌بخشد، بالاخره ما را قادر به جست‌وجوی او می‌سازد.

    بیدل در اینجا خوار و بی‌ارزش انگاشتن جسم و زندگی مادی را که عادت عرفای ماست‌، به نقد می‌گیرد و معتقد است که بالاخره از اینها نیز باید در حد ظرفیت‌شان در آن مسیر کار کشید. بالاخره شاید آن هوس هم به عشق منتهی شود، چنان که می‌گویند عشق مجازی‌، نردبان عشق حقیقی است‌.

    جسم خاکی را به اقبال ادب گردون کنید

    این بناها را خمیدن طاق عالی می‌کند

 

 

به این ضعیفی که بارِ دردم شکسته در طبع‌، رنگ‌ِ زردم‌،

به گِرد نقّاش شوق گَردم که می‌کشد حسرتم به سویت‌

بیدل از ایهام موجود در «کشیدن‌» بسیار کار می‌کشد و غالباً آن را با نقاش و نقاشی ارتباط می‌دهد.

    به این سستی که می‌بینم ز بخت نارسا، بیدل‌

    کشد نقاش هم مشکل ز دامان تو دست من‌

    نی نقش چین نه حسن فرنگ آفریدن است‌

    بهزادی تو دست ز دنیا کشیدن است‌

در اینجا نیز می‌گوید با این ضعیفی و ناتوانی که من دارم‌، مگر از نقاش بخواهم که حسرت مرا به سویت بکشد. بیدل در جایی دیگر نیز قریب به همین مضمون را گفته است‌:

    نقاش‌! زحمت خط و خال آن‌قدر مکش‌

    باید کشید خاطر او را به سوی ما

«به گرد کسی گردیدن‌» چیزی است تقریباً معادل «قربان و صدقة کسی رفتن‌» و بیدل در جایی دیگر نیز دارد:

    نه بر صحرا نظر دارم‌، نه در گلزار می‌گردم‌

    بهار فرصت رنگم‌، به گرد یار می‌گردم‌

 

 

ز سجدة خجلت‌آور من‌، چه ناز خرمن کند سر من‌؟

که خواهد از جبهة تر من چو گِل عرق کرد خاک کویت‌

آدمی وقتی خجالت می‌کشد، عرق می‌کند. کسی که نتوانسته است مراتب بندگی را درست به جای آورد، حتی از سجده‌کردن خویش نیز خجالت می‌کشد، چنان که خاک کوی معشوق‌، از آن عرق خجالت گِل می‌شود.

    جالب این است که شاعر در اینجا قدری اغراق به خرج داده و حتی چنین وانمود کرده است که خودِ صفت‌ِ عرق‌کردن از پیشانی او به خاک کوی معشوق انتقال یافته است‌. یعنی این پیشانی نیست که عرق می‌کند، خاک است که عرق می‌کند.

    در ضمن در اینجا «خرمن کند» کنایتاً یعنی «فراهم کند» یا «گرد آورد» است‌، چنان که بیدل در جایی دیگر نیز دارد:

    ز سنگ‌، جوش شرر بین و ناله خرمن کن‌

    که زیر خاک هم آتش به حاصل افتاده است‌

«جبهه‌» نیز در آن زمان به معنی «پیشانی‌» رایج بوده و بل معنی حقیقی و اصیل جبهه‌، همین است‌. بعداً توسع یافته و به صورت «جبهة جنگ‌» به کار رفته است‌.

 

 

اگر بهارم‌، تو آبیاری‌; وگر چراغم‌، تو شعله‌کاری‌

ز حیرت من خبر نداری‌، بیارم آیینه روبه‌رویت‌

مرحوم استاد محمدحسین سرآهنگ‌، بیدل‌خوان فقید افغانستان‌، در آهنگی که بر این غزل ساخته است‌، به جای «چراغم‌»، «خزانم‌» می‌خواند و این جای تأمل دارد. البته به نظر من می‌رسد که «چراغ‌» بر «خزان‌» ترجیح دارد، چون شاعر طبیعتاً باید از چیزهای خوب سخن بگوید. «بهار» و «چراغ‌» به هر حال هویتی مثبت دارند و انتظار می‌رود که شاعر نیز مثبت‌ها را به آن معشوق نسبت دهد.

    «حیرت‌» در شعر بیدل و بل در ادبیات عرفانی ما، «محو دیدار بودن‌» است و از این نظر با آیینه قرابت می‌یابد. بیدل در آن بیت نسبتاً سادة معروف به دشواری نیز می‌گوید:

    حیرت‌دمیده‌ام‌، گل داغم بهانه‌ای است‌

    طاووس جلوه‌زار تو آیینه‌خانه‌ای است‌

 

 

کجاست مضمون اعتباری که بیدل انشا کند نثاری‌؟

بضاعتم پیکر نزاری‌، بیفکنم پیش تار مویت‌

این بیت به تعبیر قدما، حسن تخلّص دارد، یعنی کلمة «بیدل‌» همین‌طور بی‌ربط و صرفاً برای حفظ تخلّص نیامده است‌. شاعر با رعایت تناسب میان «مضمون‌» و «انشا کردن‌» (بازخواندن‌)، می‌گوید که من چندان مایه‌ای ندارم که در پیش آن معشوق‌ِ برین اظهار وجود کنم‌. فقط می‌توانم همین پیکر نزار را فدای تار موی او سازم‌. به این ترتیب‌، به واقع تمهید مناسبی برای خاتمه‌دادن به غزل فراهم آورده است‌. وقتی مضمونی قابل ارائه در حضور او نباشد، پس می‌باید شعر را به پایان برد.

این رعایت بلاغت را در بیت اول نیز شاهد بودیم‌. آنجا مطلع شعر بود و از «صبح‌» سخن می‌رفت و از کلمة «تمهید». اینجا نیز پایان سخن است و از فدا شدن و افکنده شدن پیش معشوق سخن می‌رود.

چاپ شده در مجله تاک‌. مشهد، تابستان ١٣٨٨

نویسنده : محمدکاظم کاظمی ; ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸
کلمات کلیدی: بیدل
comment مهربانی‌ها () لینک